بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:
زیر 15 0 0%
15 تا 20 8 42.11%
20 تا 25 8 42.11%
25 تا 30 1 5.26%
بالای 30 2 10.53%
رأی دهندگان: 19. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۵۹ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +46 امتیاز     
پیش فرض

مامان-یسنا!یسناا!پاشو مدرسه خواب موندی!
بیدار شدم و خواب الود گفتم:
-مامان چرا انقدر دروغ میگی همیشه یه ساعت قبل مدرسه بیدارم می کنی بعدم میگی خواب موندی!اخه رسمشه هرروز با استرس بیدار شم؟؟
صبحونه رو دو لپی خوردم حاضر شدمو رفتم دمه خونه سارا اینا اونم طبق معمول دو ساعت لفتش دادو منو یه لنگه پا پشته درشون نگه داشته بود
سارا-سلام صبح بخیر
-سلام صبح چیه دیگه ظهر شد بدو الان خانم جامدی مدرسه رامون نمیده
کل راه رو دویدیم دقیقا موقعی رسیدیم که داشتن درو می بستن
سارا-شانس اوردیم رسیدیم
-شانس نیاوردیم شانس اوردی چون اگه پشت درمی موندیم کچلت می کردم
سارا-حالا خیلی موهام پرپشت و بلنده توام کمر به کندنشون ببند
-اه چقدر حرف می زنی سرم رفت!
سارا-دیگ به دیگ میگه بشین بینیم بابا
-اصلا همون که تو گفتی بریم کلاس دیر شد
اون روز مدرسه به سختی هرچه تمام تر گذشت ماشالا همه معلما یک سره ازمون درس پرسیدن حالا چه شفاهی یا کتبی البته فرقی هم نداشت چون اگه شفاهی میبود وقت می گرفتیم می خوندیم اگه کتبی می بود تقلب درحد عالی می کردیم!به هرحال به هرسختی ایی بود مدرسه رو گذروندیم باسارا نزدیکای کوچکمون بودیم که سارا گفت:
-اون بهبده نشسته؟؟
برگشتمو دیدم:
-آره خودشه
سارا-خب؟
-خب و کوفت چیکار کنم خب؟؟خودشه دیگه
سارا-دختر یه ذره هیجان احساس چیزی داشته باش!
-دلیل نمیبینم برا اون احساس خرج کنم
سارا-وا جنی شدی؟؟بسم ال...!تا چندوقت پیش ازین که داشت نگات می کرد ذوق مرگ شده بودیا!
-من!!!چرا انقدر دروغ میگی؟؟من اصلا نگاش کردم؟حرفی زدم؟
سارا-نه ولی باید می گفتی دیگه!
-سارا خفه می شی یا خودم دست بکار شم؟
سارا-باشه دیگه هیچی نمی گم اما انقدر پاچه می گیری واکسن هاری که زدی؟
-کشتمت سارا!
سارا-ولی خودمونیما من خاک برسر ابراز علاقه ی توام
-برو تا دهنمو باز نکردم مامانه من کجاست ببینه تو دسته منو از پشت بستی انقدر فک میزنی
سارا-ای بابا یه مامانت منو نمیشناسه ها حالا منو جهانی کن تو!!
-میری یا تا خونه شوتت کنم؟؟
سارا-یه مونده بود توپه فوتبال شیم که اونم به مرحمت شما شدیم برم تا نگفتی پینگ پنگم!راستی امروز بیرون میای؟
-حرفای دیروزم یادت رفت؟؟!!نه بابا میخوام دیگه بشینم درس بخونم یا به قول معروف خر بزنم!
سارا-اوا خاک عالم میخوای خودزنی کنی؟؟
دویدم دنبالش:
-بگیرمت کشتمت
سارا-یسنا بیند در خواب پنبه دانه!فعلا
من با داد-حالا خوبه وقته عادیش بلد نیستی حرف بزنی اونوقت برا من میای دخل تصرفم میکنی تو ضرب المثل؟خدافظ
وقتی رسیدم خونه حتی ناهارم نخوردم بس که خسته بودم فقط رفتم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم دوستم رها اس ام اس داده!منم زنگ زدم بهش
-سلام دوستم چطوری؟
رها-سلام دیوونه چه خبر؟خبری ازت نیست کم پیدایی؟؟!
-چه کنم دیگه مشغله درسیه(تو دلم باخودم گفتم آره جونه خودت)
رها-کلاس زبان نوشتی؟
-اره روزای زوج از 4:30تا یه ربع به 6!
رها-ا!منم همین تایم ثبته نام کردم بیا پس باهم بریم دیگه!
-باشه پس پس فردا ساعت 4دمه خونمون باش.
رها-باشه پس می بینمت عزیزم فعلا.
-قربونت خدافظ
تازه تلفن قطع کرده بودم که مامانم اومد اتاقم
مامان-یسنا بیدار شدی؟؟
-اره قربونش چطور؟
مامان-هیچی پاشو بریم خونه مامانی(ما به مادر بزرگم میگیم مامانی)
-وا ما 3روزم نیست اونجا بودیم چه خبره؟
مامان-هیچی عمه ام اینا دارن میان اونجا
-یه سوال فنی دارم ازت مامان!مامان این خانم عمه ی تواه من بیام بگم چند منه؟؟
مامان-دوباره بهت رودادم؟اونوقت که بهت میگم بچه پررو می گی نه!گفتم بیا یعنی بیا دیگه بامن یکی به دو نکن!تا یه ربع دیگه حاضر شو
-مگه میخوای عین این کدیا بیام اونجا طول می کشه حاضر شم
مامان-نیم ساعت بیشتر نشه
-اوکی

ویرایش توسط R♥jiN! : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۰ قبل از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amisha, amorist, ankka, aram-anid, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, elmiraa_20, fa62, fadai, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, layahashemi, leila.kh, lili 20, lilipoot33_68, liuana, mahnam..., mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, maneou, mansoure, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, Nargis-narcisse, nasim1768, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, saadat2000, Sanaz1370, sara2876, sepide23, serentipiti, setayesh1363, sheida_953, statistics, yas6662, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, ثــمـره, حنیفا58, خانم فسقلی, دختر استقلالی*, رضاره, زهرا صیادی, شهرزاد ن, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, مهسا 1993, نازنین جونم, نامی, نسيا, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۸:۰۵ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +48 امتیاز     
پیش فرض

-سلام
عمه-سلام عزیزم،مهناز این یسناست؟؟همون یسنا کوچولو خودمون؟؟
تو دلم-نخیر من کپی برابر اصلم ،اون یکی رو نیاوردن ریا نشه
مامان-کنیزه شماست
تو دل-اه اه اه
-سروره چه خانومی هم شده من برای فرزادم دنباله دختر بودم چه خوب یسنا رو دیدم چه قدرم خوشگل شده وقته شوهرشه دیگه
-اختیار دارید من هنوز خیلی کوچولو ام آخـــ...
مامانم چه وشگونی ازم گرفت
عمه-نه عزیزم زمانه ما دخترا که همسنه تو بودن بچه هم داشتن توهم دیگه 17 سالته چقدر میخوای پیش مامانت بمونی؟؟
-مگه اون موقع جوجه کشی بوده؟؟؟وایـــی
دوباره اب و بند دادم مامانم با ارنج محکم زد پهلوم دیگه ساکت نشستم که هم چیزی نگم هم کتک نخورم!!
-خب دیگه خدانگهدار
-خداحافظ عزیزم ایشالا دفعه بعدی برای امر خیر مزاحم بشیم!!
تو دلم-توخواب ببینی!
حالا که اونا رفته بودن مامانم هم خونه مامانیم رو تمیز کردو راه افتادیم فقط خدا خدا میکردم مامانم هیچی نگه که انگار مستجاب شد.رسیدیم خونه،با حرفای عمه خانم به فکر افتادم وقته شوهر؟؟من جدا خوشگلم؟؟برای اینکه صحت حرفای عمه رو ببینم رفتم جلوی اینه!
همچین بدنبودم به نظره خودم بامزه بودم بعضی وقتاهم شاید ناز!!اماخشگل و نمیدونم، من باپوسته سبزه و قدمتوسط وهیکلی که همه میگن خوبه منم مجبورم به تعریفه همه هفته ایی یه بار اسپنددودکنم ،چشم و ابرو مشکی ،بیشتر اوقات که نه تقریبا همیشه ارایش داشتم تیپمم خوب بود همه میگفتن، خودمم تیپمو دوس داشتم یاده تیپ که افتادم اومدم ببینم چی پوشیده بودم که نظره عمه مامانموجلب کرد؟؟
دیدم به به الکی نبوده تعریف کرده مانتو که یه مانتو چهارخونه قرمزه گوجه ایی که شدید به پوستم میومد پوشیده بودم با شلوار جین ابی تیره و شال مشکی ارایشم از همیشه بهتر شده بود خب بدبخت لابدحق داشت تعریف کنه زیرشم یه تیشرت جذب مشکی بود!!تعریف نباشه اما خودمم بودم برا خودم پسره ایندمو جور میکردم یه جورایی خیلی بامزه شده بودم مخصوصا چتریمو هم تازه کوتاه کرده بودم بهم خیلی میومد
دیدم نه بابا هرکی بوس نکنه خودم که خودمو باید بوس کنم!!دستمو جمع کردم جلو لبم بردم بوس کردمو زدم به گونم!!
-اه اه چقدر خودشیفته شدم از جلو اینه برم بهتره!
مامان-یسناا بجای اینکه همش جلوی اینه وایستی بیا اتاقتو تمیز کن
-باشه مامان

ویرایش توسط R♥jiN! : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۳ قبل از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amisha, amorist, ankka, aram-anid, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, ebrahimi.fari, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, layahashemi, leila.kh, leona, lili 20, lilipoot33_68, liuana, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, saadat2000, Sanaz1370, sara2876, sepide23, serentipiti, setayesh1363, sheida_953, statistics, yas6662, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, ثــمـره, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, زهرا صیادی, شرقي, شهرزاد ن, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, مهسا 1993, نازنین جونم, نامی, نسيا, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۴:۵۷ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

مامان-یسنا اون تلفنو بردار خودشو کشت!
-وااا مامان من که دارم میرم کلاس تیرداد اتاقِ بگو برداره
مامان-تو بازم از من چیزی میخوای دیگه
-ای بابا از کجا فهمیدی پول ندارم
در حین حرف زدن گوشیو بردم بدم مامانم
-بیا اون وقت بگو حرف گوش نمیکنم حالا پول امروزمو بده
مامان-از کیفم بردار فقط اضافه برنداریاا
-اوکی
رفتم پایین دمه خونمون منتظره دوستم رها بشم که باهم کلاس بریم
-اه این چرا اینقدر دیر کرد
گوشیمو دستم گرفتم و شروع کردم به زنگ زدن بهش
رها-الوو
-سلام چطوری؟؟چرا نیومدی؟؟بدو 4و ده دقیقه شد داره دیر میشه کجایی؟؟؟
رها-نزدیکِ خونتونم دو دقیقه وایستا اومدم
-رها جان عزیزم به نظرت پشته گوشم مخملیه؟؟بدو بیا
رها-اوکی بابا اومدم
بعد از 5 دقیقه
رها-سلام دوستم خوبی؟؟
-سلام حیف بعد از مدت ها دیدمت وگرنه مو تو سرت نمیزاشتم
رها- دستت درد نکنه لطف میکنی
-بدو بریم دیر شد
*******************
-اخی امروز چقدر زود گذشت؟؟؟
رها-نه بابا معلممون رس مارو کشید بس که پرسید،راستی دختر چندوقته همو ندیدیم با کسی دوستی؟؟علی چی شد؟؟کسیو دوس داری؟؟
-نه بابا باکسی نیستم حوصله پسر جماعتو ندارم همینم مونده شارژ گرامیمو برا پسرا هدر بدم،علی هم تموم کردم .تو این چندوقته هم ازیکی خوشم اومد که تموم شد رفت.تو چی باکسی نیست؟هنوزم رادبه رو دوس داری؟؟من که جریانِ شمارو اخرم نفهمیدم
رها-ما که جریان خاصی نداشتیم چندوقتی گیرداده بود من محل نمیدادم اومد بادوستم دوست شه اما وقتی بادوستم حرف زده گفته منو میخواد یه چندوقتی باهم بودیم اما نتونستم ادامه بدم.
-وااا اون موقع که باهم حرف میزدیم گفتی که دوستِ اجتماعی بودید؟؟
رها-اره بعد از اون جریان دوباره بهم زنگ زد امافقط دوستِ معمولی موندیم هرچندکه چندوقت بعدش بازم بهم ابراز علاقه کرد اما فهمیدم وقتی باهم بهم زدیم با یکی دوست شده اونم دخترِ خوبیه مثه اینکه، همین چندوقت پیش زنگ زد مثله اینکه بغض داشت گفت که هم منومیخواد هم اونو از صبح انقدر سیگارکشیده بود صداش گرفته بود مونده بود بینِ منو اون کیو انتخاب کنه.
-چی شد؟؟
رها-چیزی نشد من کشیدم کنار درسته دوسش داشتم اما هرچی بود ما یه دوستِ معمولی بودیم نمیخواستم به دخترِ نامردی کنه.
-واقعا ناراحت شدم
رها بغض کرده گفت:
-اشکال نداره به قول معروف این نیز بگذرد
باشه من دارم میرم پارک با بچه ها والیبال بازی کنیم تو نمیای؟؟؟
-نه قربونت ،باید برم فردا امتحان دارم
-اوکی پس فعلا
************************
سارا-وای دستات چی شدن؟؟
-هیچی دیروز والیبال محکم بازی کردیم جفتشون ضرب دیدن.
سارا-هردو دستت؟؟توروخدا مچ بندتو درنیاریا من طاقت صحنه دل خراش ندارم.
-خیله خب بریم سرکلاس که بد خوابم میاد میخوام برم ته کلاس فقط بخوابم
سارا-پیشرفت کردی شجاع شدی قبلنا ازینکارا نمیکردی
-گذشته ها گذشته بزار بخوابم خوابم میاد
دو زنگ اولو تو خوابوبیداری بودم از شانسم زنگ اخر معلممون نیومد که یه دلِ سیرخوابیدم
سارا-هویییی یسنا زنگ خوردپاشو بریم خونه
-ااا چه زود؟؟؟
سارا-کوفتو چه زود همشوخواب بودی
-چقدر غر میزنی اومدم
تو راه مدرسه همه اش خندیدیم داشتیم به میدون محلمون نزدیک میشدیم که دیدم بهبدسر یکی از خیابون فرعیایی که ما ازش میبایست ردمیشدیم وایستاده.
سارا-اا بهبدِ؟؟چه زلی زده
رومو کردم اونور و به سارا گفتم
-بیخیال محل نده
سارا-نه من عاشقِ این صحنه های دراما ام
-بمیرم برات ایـــــــــش
سارا-کوفت ببین بدبخت دستاتو دید کپ کرد نگاش نگران شد.
-به اون چه مربوطِ؟؟بیا بریم بابا
سارا-اومدم بابا
همونجور که داشتیم میرفتیم دیدیم بهبد باموتور از کنارمون رد شد
سارا-فکر کنم بدبخت منتظره توبود تا تورو دید رفت
-زهی خیال باطل .سارا این حرف برات نون و اب نمیشه برو خونتون تا با لنگه کفش نزدمت
سارا-خیله خب خانم خوش اخلاق فعلا

ویرایش توسط R♥jiN! : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۸ قبل از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amisha, amorist, ankka, aram-anid, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, ebrahimi.fari, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, layahashemi, leila.kh, leona, lili 20, mahnam..., mahsa.nadi, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, Nargis-narcisse, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, parastooooooooo, rahha, roya62, saadat2000, sara2876, serentipiti, setayesh1363, shamim-eb, sheida_953, statistics, Taataa, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, ثــمـره, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, زهرا صیادی, شرقي, شهرزاد ن, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, مسافرمرگ, نازنین جونم, نامی, نسيا, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +48 امتیاز     
پیش فرض

-سلام مامان
مامان-سلام خسته نباشی
-مرسی،ابی اب پرتقالی چیزی نداریم گلوم خشکید
مامان-صد دفعه نگفتم درست فعل ها رو به کار ببر؟خشکید چیه؟؟خشک شد!تو یخچال شربت خنک هست
-بیخیال مامان زبان فارسی جدیده.من ناهار نمیخورم میرم بخوابم خسته ام
توراه که داشتم میرفتم اتاقم یادِ حرفای سارا افتادم(نگاش نگران شده بود؟؟؟)بعدباخودم گفتم نه بابا همه اش کشکِ این همه سال منو میشناخت چرا حالا؟؟؟
رو تختم دراز کشیدم که رفتم تو فکر :چند ساله اون میشناسم؟؟4 سال؟؟یا 5؟؟قبلا چقدر ازش بدم میومد!!اما الان برا این که رام نشم بی محلی میکنم.علاقه به پسر جماعت تو مخم نمیگنجه!!همیشه خیلیا بودن منو میخواستن حتی همین علی چندبار برام خودکشی کرد اما اصلا پابندش نشدم!!اما تا بهبد اومدجلو..
درهم شکستم.چرا اخه؟؟؟یادش بخیر فریناز(یکی از دوستای قدیمم)خیلی دوسش داشت امامن همیشه میگفتم این پسره ی علاف بدردت نمیخوره.مگه نمیبینی دوست دخترش راست راست جلوت راه میره؟حالا خودم بهش علاقه مند شدم؟؟؟
سرمو رو به سقف بالا سرم کردمو گفتم:
-خدا جون اخه چرا؟؟حکمتت چیه؟؟؟منو بهبد اخه چه صنمی باهم داریم؟؟منو اون بهم بیوفتیم همو تیکه پاره میکنیم.
دوباره دراز کشیدم:
-اون زمانا بهبد نامی نمیشناختیم همه اش یه پیراهن گلبهی میپوشید بهش میگفتیم گلبهی.چقدرم بهش می خندیدیم!چقدر مسخرشون میکردم،چقدر فششون میدادم!بیخیال بابا بخوابم ،خواب ازین فکرای مزخرف مهم تره.
************************************************** ****************************
مامان-یسنا،یسنااا اون گوشیتو جواب بده خودشو کشت
-باشه
-الو؟
-....
-الوووو؟؟؟؟
-....
-نمیخوای جواب بدی؟؟؟
-....
-جهنم فقط مواظب باش لال از دنیا نری.
تلفنو قطع کرد
-ایــــش مزاحم بدبخت نزاشت بخوابم
دوباره تلفنم زنگ خورد و بدونه اینکه به صفحه اش نگاه کنم جواب دادم:
-خدا شفات داد این دفعه حرف بزنی؟؟؟
سارا-زهرمار مگه من لال بودم؟؟
-ااا تویی؟؟معذرت اخه یه مزاحمِ زنگ زده بود کاری کرد ازخواب بیدار شم اعصابم خورد شم.
سارا-حرص نخور بیا بریم بیرون بستنی بخور
-حوصله ندارم
سارا-از دستتت میره من میخوام مهمون کنم.
-اگه اینطوره تا نیم ساعت دیگه سرکوچمون باش
سارا-باشه میبینمت

ویرایش توسط R♥jiN! : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۳۱ قبل از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amisha, amorist, ankka, aram-anid, arshin90, asal*shimist, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, ebrahimi.fari, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, layahashemi, leila.kh, leona, lili 20, lilipoot33_68, mahnam..., mahsa.nadi, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, saadat2000, sara2876, serentipiti, setayesh1363, sheida_953, statistics, Taataa, tenten, yalda.angel, yas6662, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, ثــمـره, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, زهرا صیادی, شرقي, شهرزاد ن, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, مسافرمرگ, نازنین جونم, نامی, نسيا, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +47 امتیاز     
پیش فرض


داشتم حاضر میشدم که زنگ خونمونو زدن فهمیدم ساراست با خودم فکر کردم که وای چقدر زود اومده؟؟من که هنوز حاضر نشدم.به مامانم گفتم بگه بیاد تو تا من حاضر شم
سارا-به به سلام علیکم خواهر چرا حاضر نشدی؟
جوابشو ندادم چون داشتم رژلب میزدم نخواستم خراب شه بعدشم وقتی کارم تموم شد با کمال خونسردی بی توجه به سوالی که پرسیده بود ازش پرسیدم رنگ رژم خوبه؟؟همچین چشماشو باز کرد که گفتم انگار مشکل فنی دارم:
سارا-نه رژ کالباسیتو بزن به رژگونت بیشتر میاد
با کمال تعجب جوابشو دادم:
-چه کارشناسانه جواب میدی؟به مامانت باید بگم بفرستت چهره پردازان استعدادت داره شکوفا میشه ها
سارا چندبار مژه هاشو بهم زد برا اینکه خودشو لوس کنه گفت:من استعدادم خداییه قبلا کشف شده
یه لحظه اومدم یه جواب بدم ضایع شه گفتم بیخیال گناه داره من دائما دارم میزنم تو حالش بیخیال برم سره موضوعه رژلب بهتره
حاضر شدم نمیدونم چرا ولی اونروز همه اش تو فکر اینکه بشینمو خودموخوشگل کنم بودم! ولی فکرم با این موضوع که سارا میخواد برام بستنی بخره مشغول شده بود(بخدا آدمه بستنی نخورده نیستم اما به قول معروف یه مو کندن ازخرس غنیمته )
-خدارو شکر نمردمو تو منو بستنی مهمون کردی
سارا-ااا؟؟یعنی انقدر منتظر بودی بستنی برات بخرم؟؟ببین وقتی بستنیو خوردی باید به خودت افتخار کنیا چون تو اولین نفری که مهمونش میکنم انگار که تو قله اورستو فتح کردی
-اره واقعا چیزی ازش کم نداری.
سارا-ببینم موضوع این مزاحم تلفنیه چی بود؟؟
-چه بدونم بابا ازینا زیاد پیدا میشه.
سارا-اخه میدونی یکی از بچه های مدرسه شمارتو ازم گرفت گفت باهات کار داره
-اخه ادمه عاقل الان باید بهم بگی؟؟کدوم یکی از بچه ها بودن؟
سارا-راستش نمیشناختم اما بهم گفت باتو دوسته و کارت داره
-خب اسمش؟؟
سارا هی زیر چشمی منو نگاه کرد و یه ذره معطل کرد اخرم گفت:
نپرسیدم!!!
دیگه داشتم میترکیدم!خیلی خودمو نگه داشتم چیزی نگم اخر سرم دیدم اگه چیزی نگم میمیرم
-اشگول جونم دیگه شماره منو به هرکی نده اگه کار داشتن از خودم بیان بپرسن
سارا-نمیدونستم بستنی انقدر تغییرت میده وگرنه زودتر ازینا برات میخردیم.
گفت تغییر!یعنی داشتم تغییر میکردم؟؟؟نه بابا یهو؟؟؟فکر نکنم یه بار حالا خواستم کذم غیض کنمااا!!بیخیال برم بستنی نوشه جون کنم بهتره!

ویرایش توسط R♥jiN! : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amorist, ankka, aram-anid, asal*shimist, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, layahashemi, leila.kh, leona, lili 20, lilipoot33_68, mahnam..., mahsa.nadi, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansoure, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, nafas_sheytoon, NAJVA66, Nargis-narcisse, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, saadat2000, sara2876, serentipiti, setayesh1363, sheida_953, statistics, Taataa, tenten, yalda.angel, yas6662, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, شرقي, شهرزاد ن, طلوع عشق, عاشق رمان خواند, ف.الف, مدار2, مسافرمرگ, نازنین جونم, نامی, نسيا, پرواس, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۴:۳۵ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +44 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوست جونیام
اینم یه پست جدید ایشالا خوشتون بیاد
تشکر مثبت و نقد فراموش نشه
**************************************************
من و سارا باهم رفتم یه بستنی فروشی نسبتا خوب!تعجب کردم نمیدونم چی شده که سارا دست تو جیبش کرده؟؟؟شایدم میخواست بهم باج بده!!باج برا چی حالا؟نمیبدونم والله ماشالله بزنم به تخته چه قدرت تخیلی دارم من!سفارش دادیم و نشستیم تو بستنی فروشی و منتظر
:
-
حالا راستشو بگو سارا شوهرت دادن انقدر خوشحالی منو مهمون کردی؟؟
سارا یه دونه زد تو سره منو گفت:خاک تو سره منحرفت حتما باید شوهر کنم یا یه چیزی شه مهمونت کنم؟؟حالا که اینطوره پوله بستنیتو خودت بده تا ادم شی.ولی خوب شد حرف زدی، من نگران شدم بس که تیکه ننداختیو حرف نزدی
!
-
اخی عزیزم محتاج فشامی؟؟بذار من بستنی رو خوردم یه ابم روش سیل فش رو روت سرازیر میکنم
تو همین حین گوشیم زنگ خورد ،به گوشیم یه نگاه انداختم ببینم کیه دیدم شماره نااشناست با تعجب گوشی رو جواب دادم
:
-
بله؟
ناشناس
-....
-
الوووووووووووو؟
ناشناس
-....
-
اا؟تو هنوز خوب نشدی؟؟هنوزم لالی؟؟
ناشناس
-....
-
مزاحمم مزاحمای قدیم حداقل یه فوتی چیزی میکردن ما بگیم تولدت مبارک شاد شیم الان فقط باید دعا کنیم از حلقشون صدا دربیاد،ولی یه چیزی بگما به مادری پدری مادربزرگی چیزیت بگو تخم کفتر بهت بدن شاید زبونت بازشه
گوشی رو قطع کردم تو همین حین هم بستنی رو اوردن باخیال راحت نشستم به بستنی خوردن که چشام به سارا افتاد که داشت با چشای از حدقه دراومده نگام میکرد

-
چیه خوشگل ندیدی؟
سارا-چرا عزیزم هرروز صبح تو اینه میبینم اما منگل ندیده بودم که دیدم،دختر این حرفا چیه پشت تلفن بلغور میکنی؟؟اگه مزاحمه جوابشو نده

-
خودمم همیشه وقتی شماره ناشناس میدیدم جواب نمیدادم اما یه جورایی خوشم میاد سربه سرش بزارم

سارا-زهرمار دختره چشم سفید نیشتو ببند
-
سارا حیف دارم بستنی میخورم و هنوزم تو پولشو حساب نکردی وگرنه یه جوری میزدم جلو چشام بالانس بریاا!

سارا-نه عزیزم همین الان اینکارو کن پوله بستنی هم حساب کن
-
نه دیگه جونم،من شپشم ته جیبم بخواد قدم بزنه ازم پول میخواد برا همین ته جیبم شپشم ندارم
سارا-خیله هخب بابا بدو بخور چقدر فس فس میکنی؟
سریع بستنیمو خوردم باسارا برگشتیم سمت محل حس کردم سارا چیزی میخواد بهم بگه اما دودله منم چیزی نگفتم چون حسابی درگیر بود خیلی فکرش مشغول بود!!تا موقعی که برسیم خونه سارا حرفی نزد منم اونو به حاله خودش گذاشتم که هروقت احساس راحتی کرد باهام حرف بزنه با سارا خداحافظی کردم و رفتم دم خونمون،هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد منم مجبور شدم درو
باکلید باز کنم رفتم تو!روی اینه مامانم رو برگه یادداشت نوشته بود که خونه مامانیم رفته منم رفتم که صورتمو بشورم و بپرم پای کامپیوتر برم اینترنت!وقتی کارم با اینترنت تموم شد یه اهنگ غمگین عاشقانه گذاشتم و صداشو تا جایی که میشد زیاد کردم و رفتم تو فکر!تو فکر اون مزاحم که کیه؟؟یه حسی به من میگفت یه شخص اشناست!یه نیم ساعتی بود که اهنگ گوش میکردم که حس کردم صدای مامانم میاد صدای اهنگو قطع کردم که دیدم بعله مادر گرام اومده و صداش رفته به اسمون که چرا من صدای اهنگ رو زیاد کردم؟
مامان-دختر مگه کری صدای اهنگو این همه زیاد کردی؟؟خوبه والله !کار خونه نمیکنه میشینه برا من پای اون دستگاه!بجای این کارا امشب شام تو درست میکنی
!
-
مامانننننننننن!جون عزیزت بیخیال من یکی شو تو که میدونی تیرداد ازمن بهتر غذا بلده درست کنه چرا به من میگی؟
مامان-دختر تو چندسال دیگه میخوای شوهر کنی اونوقت تیرداد اشپزی کنه؟؟اینجا حداقل دوبار غذا رو بسوزون که رفتی خونه خودت فرداش شوهرت برنگردونتت خونه بابات
!
-
نترس اونقدر عاشقه من هست که اینکارو نکنه!

مامان-چشمم روشن همینم مونده تو یکی رو زیر سر داشته باشی
.
-
من؟؟؟چیزه.... گفتی چی درست کنم؟؟؟
مامان-اخه تو چی بلدی پاشو بیا پیشه خودم ،من درست میکنم ببین چیکارا میکنم
!
*******************************************

سارا-دختر به من برسونیاااا!من هیچی درس نخوندم
!

منم همینمطور که کلمو کرده بودم تو کتاب میگفتم خیله خب باشه بذار بخونم فقط ،تو کلاس نشسته بودمو درس میخوندم و تو دلم دعا میکردم معلمم تو راهرو بیوفته پاش پیچ بخوره سره کلاس نیاد تا امتحان نگیره،تا این دعا رو تو دلم کردم خانم طباطبایی پاشو تو کلاس گذاشت تو دلم گفتم:خدایا دستت درد نکنه من چاکر استجابت دعاتم یعنی بااین استجابت تا اخر عمرم خاک برسرم
معلممون سوالا رو گذاشت جلومون منم تا سوالا رو دیدم جفت شیش انداختم من کلا درس ها اشتباهی رو خونده بودم اونایی که خونده بودم نیومده بودن منم دیدم که هیچی حالیم نیست دست به دامن پشتیم شدم تو یه برگه سفید نوشتم:الناز جون دستم به دامنت درس اشتباه خوندم به دادم برس برگه رو تا کردم پرت کردم پشتم و اززیر میز زدم رو پاش اونم تو برگه نوشت هرموقع فرصت مناسب پیش اومد میزنه پشتم برگه عوض کنیم(دمش گرم واقعا)تو دلم فقط خدا خدا میکردم که یه فرصت پیش بیاد که تلفن معلممون زنگ زد یه لحظه رفت بیرون تا رفتش الناز پرید و برگه خودشو انداخت جلومو و خودشم برگمو برداشت تا برگشو دیدم مخم سوت کشید همشو ظرفه سه سوت نوشته بود تا کارش تموم شد زد پشتم باهم بلند شدیم که برگمونو بدیم بعدشم که زدیم بیرون
-دختر ممنونتم یه بارم نشستم درس خوندم اشتباهی خوندم

الناز-اشکال نداره پیش میاد،ایشالا دفعه بعدی اینجور نشه
زنگه بعدی که زنگ اخرمون بود معلم نیم ساعت بیشتر سرمون نیومد بعدش یه کاری براش پیش اومد مجبور شد بره ماهم تا معلممون رفت شروع کردیم به حرف زدن زنگ که خورد با سارا راه افتادیم سمت خونه همینجور که داشتیم به کوچمون میرسیدیم دیدیم اکیپ بهبد اینا همشون دسته جمعی وایستادن منو سارا رد شدیم رفتیم سمت نونوایی بربری که سارا طبق معمول نون بخره همینجور که منتظره نون بودیم برگشتم یه لحظه پشتمو نگاه کنم که دیدم بهبد ناجور زل زده ولی بعد که دقت کردم دیدم همشون زل زدن خیلی جو عجیبی بود اونا خیلی مشکوک میزدن

-
سارا تا سرکوچمون بیا لطفا اینا خیلی مشکوکن
سارا-باشه ولی نترس نمیخورنت
همینجور که داشتیم میرفتیم دیدم اینا جوره خاصی نگاه میکنن از طرز نگاهشون تعجب کردم به یه قدمی کوچه که رسیدیم اینا به یکی اشاره زدن که ما تا یه لحظه پامون به سرکوچه رسید یکی یهو پرید جلومون پخ کرد
!!!!

سارا تا اون یارو اینجوری کرد یه جیغ کوچولو کشید منم خیلی جا خوردم یه لحظه قاطی کردم گفتم الانه که اونا رو بزنم لهشون کنم اما رد شدم یه ذره بالاتر از کوچه با سارا خداحافظی کردم و رفتم خونه تا بعداز ظهر که بابچه ها قرار داشتیم بریم استخر خیلی تو فکر بودم اخر سر هم تصمیم گرفتم یه تلافیه جانانه کنم
!

R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amorist, aram-anid, asal*shimist, asal-661, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, leila.kh, lili 20, lilipoot33_68, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mahya1995, mansoure, mansuri, marale, martire, masoomah, matin_a, mehrnoush_re, nafas44, nafas_sheytoon, NAJVA66, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, sakera, Sanaz1370, sara2876, serentipiti, setayesh1363, sheida_953, statistics, Taataa, yalda.angel, yasesabs, yasi♥fabrik, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, شهرزاد ن, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, نازنین جونم, نامی, نسيا, پرواس, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
R♥jiN! آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

از خواب با صدای گوشیم بلند شدم به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم سارا اس ام اس داد:
سلام عزیز خوبی؟؟استخر کنسل شد بچه ها انداختن یه روز دیگه
منم جوابشو با اوکی دادم و سریع زنگ زدم به رها اخه اونم قرار بود باهامون بیاد
رها-الو؟
-سلام دوستم خوبی؟؟چه خبر؟
رها-سلام سلامتی دختری تو چه خبر؟استخر چی شد؟
-همین الان سارا اس داد که کنسل شده
رها-اِ؟بهتره من!اخه باید برم این نمودارای لعنتی رو بدم دفتر فنی تموم شه بره.تو میای؟
-اره حتما همین الان حاضر میشم تک زدم بیا دمه در خونتون
رها-اوکی حتما
به سرعت هرچه تمام تر بلند شدم یه ذره به خودم رسیدم پول هم به مقدار کافی برداشتم تا بیرون یه چیزی بخرم بخوریم
یه مانتو مشکی پوشیدم با یه شال ساده مشکی برعکس همیشه!خیلی ساده!!
رفتم دمه خونه رها اینا بهش یه تک زنگ زدم که به سرعت اومد پایین و به سمت دفتر فنی راه افتادیم
-دختر نمیدونی انقدر عصبانی ام فقط منتظره اینم که حاله یه عده رو بگیرم
رها-کیا رو؟
منم از اول تا اخر ماجرا رو براش تعریف کردم :
-حالا فقط میخوام حالشونو بگیرم تو پایه ای؟؟
رها-چهارپایه تم رفیق!
-ایش لاتی حرف نزن
رها-قربونت برم منم عاشقه مدل حرف زدن توام
بعدش باهم دوتایی زدیم زیر خنده
من رفتم مغازه دوتا قوطی دلستر لیمو گرفتم و باهم شروع کردیم به خوردن داشتیم به پاتوق همیشگی اونا نزدیک میشدیم که دیدم بهبد و مهبد باهم وایستادن من از ظهر خیلی حرص داشتم برای همین اخمام رفت تو هم دلسترم رو نصفه خوردم ،تو دو قدمی اون ها یه سطل زباله بزرگ بود منم قوطی رو که توش تا نصف پر بود پرت کردم سمت سطل که بره توش اما از شانسم پرت شد جلوی پای بهبد اینا و بیشتر دلستر ریخت رو کتونی و شلوار بهبد(چه شانسی هم داشت بیچاره تیپ زده بود حسابی کتونیه خوشگله سفید با پیراهن اسپرت چهارخونه و شلوار کتون)منو رها هم چشامون گشاد شده بود از یه سمت خوشحال شدم چون حالش گرفته شد و از سمته دیگه خجالت کشیدم اونم به دلیله نامعلوم
-معذرت میخوام قصد نداشتم روی شما بریزم
بهبد-خواهش میکنم این به اون در!
از اونا فاصله گرفتم با خودم گفتم بیچاره مثه اینکه منتظره بدتر ازایناش بوده که همچین چیزی شده صداش درنیومده
رها-مثه اینکه تقاصه اینو خدا برات ازش گرفت
-خدایا شکرت
باهم رفتیم تو دفتر فنی،صاحب مغازه هم انقدر سرش شلوغ بودو لفت داد که اعصابم خورد شد روبه روی دفتر فنی یه مکانیکیه که مثله اینکه میثم ماشینشو برده بود اونجا و وایستاده بود وقتی دیدمش یه فکر خبیثانه به ذهنم رسید
-دختر پایه ای خودمون حاله یکیشونو بگیریم
رها-اره حتما
-اوکی پس وقتی داشتیم از جلوی اون شیکم گنده رد میشدیم همچین بهش زل بزنیم بعدش که رد شدیم بلند بزنیم زیر خنده اوکی؟
-اوکیییییییییی!
وقتی کارمون تو دفتر فنی تموم شد ماموریت رو شروع کردیم همینجور که داشتیم رد میشدیم به میثم زل زدیم وقتی که کامل رد شدیم با شمارش من زدیم زیر خنده!
یهو میثم داد زد-کوفت رو اب بخندید
ماهم اصلا محل ندادیمو رامونو رفتیم :
-این شیرین ترین فشی بود که تاحالا شنیده بودم،تاحالا از شنیدن یه فش انقدر خوشحال نشده بودم
رها-ایضا
دوباره باهم زدیم زیر خنده
تا شب خوشحال و شاد ازین که حال عاملان فتنه رو گرفته بودم هی اهنگ میخوندمو میرقصیدم.
فرداش تو مدرسه هم خوشحال شاد بودم هی اهنگ میخوندم و قر میدادم
سارا-خدایا توبه توبـــــه،این دختره جنی شده
بعدشم شروع کرد حمدو سوره خوندن و به من فوت کردن
-زهرمار تو مثلا داری فوت میکنی؟؟هرچی تف بود که خالی کردی روم؟؟
بعدشم جریانه دیروزو گفتم سارا هم یهو چشاش رو درشت کردو گفت:
-دیروز ساعت 9 داشتم بامامانم از سرکوچتون میگذشتم که دیدم میثم عصبانی داره با بهبد حرف میزنه بهبدم هی میزنه زیره خنده و قاه قاه میخنده
-نه بابا خوشم اومد،بچه چه باجنبه ست!
سارا-اره بابا من اگه جای اون بودم و روی شلوارم یه نفر خراب کاری میکرد میکشتمش شاید واقعا عاشقه!
-کوفت دوباره مسخره بازیت گل کرد؟
سارا-جدی دارم میگم
-نمیدونم واقعا!!

ویرایش توسط R♥jiN! : ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۵۰ بعد از ظهر
R♥jiN! آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, Aida jigar, aida-love, amorist, ankka, aram-anid, asal*shimist, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, elmiraa_20, fa62, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, leila.kh, lili 20, lilipoot33_68, liuana, mahnam..., mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansuri, marale, martire, masoomah, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, nafas_sheytoon, NAJVA66, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, PAEEZ70, paniza f, rahha, roya62, sahel_m, sara2876, serentipiti, setayesh1363, statistics, yalda.angel, yasesabs, yasi♥fabrik, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, آسوده, ایماز, ترنج خاتون, حنیفا58, خانم فسقلی, رضاره, شهرزاد ن, طبیعت, طلوع عشق, ف.الف, مدار2, نازنین جونم, نامی, نسيا, پرواس, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۳۲ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
نازنین جونم آواتار ها
 
نازنین جونم به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +40 امتیاز     
پیش فرض

سلام به دوستای گل گلاب 98تی
ببخشید دیر شد
این یه پستو داشته باشید تا آخر خرداد که نهاییا تموم بشه بعدش تند و تند براتون پست میذارم
هم تند میذارم هم زیاد
بوووووووووووووووووووس
دوستوووووووووووووووووووون دارم یه عالمه
************************************
با بچه ها نشسته بودیم که سامان با یه دماغ چپل چلاق اومد! حالت معمول بینیش عقابی بود ولی تبدیل شده بود به بیل انقدر نافرم شده بود. رنگ بادمجون بود! با خنده اومد جلو که یهو همه پقی زدیم زیر خنده!
سامان: هو رو آب بخندید. چی انقدر خنده داره که من خبر ندارم؟
حامد: هیچی! ما مگه خندیدیم؟
علی: داش سامی خیلی جیگر شدی بینیت تو حلقم.
سامان: خیلی هم دلتون بخواد به این نازی شده. برید فرش خونتونو بندازید رو بینیتون تا شبیه من بشه.
دیگه انقدر خندیده بودیم به زور نفس میکشیدیم.
همینطور که داشتیم میخندیدیم که قیافه خل و چل یه نفر از دور پیدا شد. مثل همیشه با اخم و تخم اومد جلو و قبل از نزدیک شدنش به ما خنده ی ماها شدید تر شد ولی تیرداد نفهمید که سوژه جذاب ساعتمون شده و داریمم به طرز راه رفتنش میخندیم.
بدبخت ایراد نداشت ولی با اخم و تخم داشت راه میرفت همه خندمون گرفته بود .یه سلام علیک کوتاه با همه مون کرد و مثل همیشه رفت پیش دوست جوناش.
فراز: بچه ها آبجی تیردادو دیدید؟ بدبخت کلی خرج تیپ و قیافش میکنه و یه من چیز میز میماله به سر و صورتش بازم با یه من عسل نمیشه خوردش. بیچاره باباش چقدر پول تیپ و قیافه اینو میده.
میثم: آره همچین مالی نیست ولی اسمش خدایی جالبه
فراز: چی هست حالا این اسم جالبش؟
میثم: یسنا!
صداشونو نمیشنیدم داشتمم با خودم فکر میکردمو دنبال یه تصمیم جدید میگشتم تو کله پوکم. یهو به ذهنم رسید یسنا رو جلو بچه ها خراب کنم.
حالا به هر قیمتی شده. وقتی اون اونجوری منو خورد کرد پس منم حداقل کاری که میتونستم کنم این بود که جلو رفیقای داداشش خرابش کنم.
سرم پایین بود و تصمیممو تو مغزم حلاجی میکردم که یه صدای جیغ وحشتناک تو گوشم شنیدم و بعدش شروع کردم به کتک زدن میثم دیوونه. البته بیشتر میخوردم به جای اینکه بزنم!
نشتم رو پله ها چشامو بستم تا نفسم بالا بیاد که حامد یه بطری آب معدنی یخ یخ خالی کرد رو سرم. دیگه زورم به اون گوریل نمیرسید بخاطر همین فکر زدنشو از سرم بیرون کردم. نفسم ک بالا اومد نشستم پیش بچه ها یهو گفتم:
- این یسنا که میگفتید همون دختر لاغر سبزهه که با الینا میگرده نیست؟
آراد: آره خودشه خیلی باهم صمیمین.
- تو محرم داشتم یه شب میرفتم خونه توکوچه خودمون حدود ساعت 11 اینطورا بود صدام کرد.




فرقـے نمـے کند !بگویم و بدانـے ...!
یا ...نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد...
دلـم...!!!

ویرایش توسط نازنین جونم : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۳ بعد از ظهر
نازنین جونم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, amorist, ankka, aram-anid, asal*shimist, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, coral, darya12, elmiraa_20, fa62, fadai, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, khiyal99, leila.kh, lilipoot33_68, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mansuri, marale, martire, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, Nargis-narcisse, nasim1768, nasrin22, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, paniza f, rahha, roya62, R♥jiN!, sahel_m, sara2876, serentipiti, statistics, yalda.angel, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, خانم فسقلی, رضاره, شهرزاد ن, طلوع عشق, مدار2, مسافرمرگ, نامی, نسيا, پرواس, چلیپا, کیمیا1388, ✗ sнÁ вη αм ✗
قدیمی ۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
نازنین جونم آواتار ها
 
نازنین جونم به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +37 امتیاز     
پیش فرض

سلااااااااااااااااااااااا ااااام
به قول آبجی سارا:من آمده ام وای وای من آمده ام!!!!!
یه پست دارم خوجل تا ایشاا...پست بعدی برای 4 شنبه
بچه ها امتحان عربی دارم برام دعا کنید
هیچی بلد نیستم....
یه دکمه خوجل سبز این بالا هست که بزنید ممنون میشم
مثبت...نقد...تشکر...
یادتون نره
خب دیگه زیادی حرفیدم بریم سراغ باربد جون
.................................................. ......
صدای بمب انفجار خنده بچه ها بلند شد و ناباورانه میخندیدند... حتما تو دلشون داشتن کلی یسنا رو مسخره میکردن... ایول...
آقا بهبدی... ترکوندیش دختره رو... حالش گرفته شد... ایول...ولی ته دلم راضی نبود. من یسنا رو دوست داشتم... برای اولین بار با خودم صادق بودم و دوست داشتن یسنا رو با خودم درمیون گذاشتم... ولی کار ازکار گذشته بود. بیخیال حسی که به یسنا داشتم شدم... هرچه باداباد!!
صدای فرهاد که میون خنده ی بچه ها گم شده بود منو از هپروت خودم بیرون کشید: داداش توروخدا؟؟ ایول پسر تو دیگه کی هستی... خب معلومه منم همچین تیپ و هیکلی داشتم دخترا اینجوری دور و برم میپلکیدن...
تنها کسی که زیاد بچه ها رو تو مسخره بازی و مسخره کردن دیگران همراهی نمیکرد آراد بود!! نه اینکه مثبت باشه... بجای خودش از همه شر و شیطون تر بود... ولی با قواعد و مقررات خودش...
به سمت فرهاد لبخند زدم و با این حرفش غرور وصف نشدنی ای توم ایجاد کرد... دیگه برام مهم نبود راجع به یسنا چی فکر میکنن. یعنی اصلا به این قضیه فکر هم نکردم. فعلا جایگاه خودم پیش اطرافیانم از همه چیز مهمم تر بود...
میثم: بچه ها هستید جمعه بریم استادیوم؟ خیلی وقت نرفتیم... یاد قدیما کردم!
حامد با اون صدای کت و کلفتش و با اون هیکل باربیش( البته بیشتر شبیه شرک بود تا باربی) خندید و گفت: همچین میگه قدیما انگار چند سالشه ها... بزنم لهش کنم. هنوز بیستو رد نکردی میگی قدیما...
باز صدای خنده بچه ها بلند شد... خود میثم هم از حرفش خندهه اش گرفته بود...
مثل اینکه روز خنده بود و همه چیز دست به دست هم داده بود تا روز شادی داشته باشیم. مثل همیشه بیکار... الاف... شاد...
قرار شد جمعه که دربی بود همه بریم استادیوم... خیلی وقت بود اینطوری جمعیتی استادیوم نرفته بودیم... وگرنه من که بخاطر فوتبالم دم به دقیقه استادیوم بودم!
سه چهار ساعت قبل از شروع مسابقه هر دونفر با یه موتور را افتادیم سمت استادیوم آزادی... سامان بلیط هارو خریده بود...
سامان و حامد و من استقلالی.... بقیه پرسپولیسی... اونا 5 نفر... ما 3 نفر...
با هر حمله ی تیم ما جیغ و دادمون میرفت هوا و بقیه دپرس میشدن...با حمله اونا هم ما دپرس میشدیم... خلاصه با شلوغ بازی ها و خل بازی هامون آخر هم مساوی کردیم...
تو این استادیوم به این بزرگی... مردم هنوز فرهنگ نداشتن درست برن بیرون تا له نشن... انتظار دیگه ای هم نمیرفت. از هر قشر جامعه میان استادیوم. بیشتر هم الافایی مثل ما. یا بچه های پایین...
با هزار زور و زحمت خودمون رو از جمعیت بیرون کشیدیم و به سمت موتور ها رفتیم...
تو راه هم بوق بوق بازی و دور دورو بیخیال نشدیم...
وسط اتوبان یه پراید نوک مدادی که ماشینشو سعی کرده بود به زور اسپرت کنه با صدای بلند آهنگش مانور میداد... طوری رانندگی میکرد که انگار پیست رالیه... موتور آراد رسید کنارش... براش بوق زد...
پسره با اون موهای رنگاوارنگش سرعتشو کم کرد... شیشه رو کشید پایین...
ما هم رسیده بودیم کنار موتور آراد که سامان هم باهاش بود...
پسره از صداش معلوم بود که حسابی مسته و نعشه: چیه داداش ها؟؟؟
آراد: داداش حالت خوبه؟
رو به سامان گفت: پسره قاطی داره ها....
این حرف آراد بس بود برای اینکه اون پسر ماشینشو با سرعت بکشه جلو موتور آراد و با سرعت با قفل فرمون پیاده بشه...
آراد هم سرش درد میکرد برای دعوا... حالا نزن کی بزن... پسره مست و پاتیل باقفل فرمون... ما هشت نفر هم ریختیم سرشو تا میخورد زدیم...
صدای آژِیر ماشین پلیس که از دور شنیده میشد مارو به خودمون آورد... پسره سوار ماشینش شد و رفت ولی ما تا بیایم به خودمون بجنبیم...
یکی از پلیسا که از نشون های روی شونش متوجهه شدم سروانه اومد جلو و کوبید تو مچ پای حامد و با عصبانیت گفت: چیه؟؟ چتونه؟ چه خبره کل اتوبانو بستید؟ پاشید... پاشید بشینید تو ماشین ببینم اینجا چه غلطی میکردید....
پشت بندش هم یه ماشین دیگه رسید که سوارمون کردن و بردن... تو راه با بابا تماس گرفتم و قضیه رو گفتم اسم کلانتری رو هم گفتم که گفت خودمو میرسونم... حرفی نمیزدیم... باهاشون کل میکردیم کارمون ساخته بود...
دم در کلانتری سربازه دستشو کشید به پشتم... با حالت تحسین آمیزی نگاهم کرد و گفت: عجب هیکلی پسر...
اعصابم از زمین و زمان خورد بود... اینم این وسط به هیکل ما گیر داده بود... از اون طرف هم اس های ملیسا که مثل رگبار گوشیمو به گلوله بسته بود...
همه چیز دست به دست هم داده بود تا اعصاب من متشنج بشه و چشام سرخ...
................................................
مثبت...نقد...تشکر
به قول آبجی خورشید دوزتون دارم
نقد هم دوز دارم


ویرایش توسط نازنین جونم : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۰۲ بعد از ظهر
نازنین جونم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, adamak.68a, Afsoon*, aida-love, amorist, ankka, aram-anid, asal*shimist, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, baroon14, behnazhmz, best g!rl...SH, blub2000, caarol, darya12, elmiraa_20, fa62, fadai, ghazal p, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, Hoopoe, j.ghanavizi, leila.kh, lilipoot33_68, mahnam..., mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mahya1995, mansuri, marale, martire, masoomah, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, nasim1768, nasrin22, nasym, nedaj, nilgon_nili, oragh, paniza f, rahha, roya62, R♥jiN!, sahel_m, Sanaz1370, sara2876, serentipiti, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, خانم فسقلی, رضاره, شهرزاد ن, طلوع عشق, مدار2, مسافرمرگ, نامی, نسيا, پرواس, چلیپا, کیمیا1388
قدیمی ۲۳ خرداد ۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
نازنین جونم آواتار ها
 
نازنین جونم به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +35 امتیاز     
پیش فرض

جینگالا دیگان یه پست دیگه...
خیر سرم امتحان دارما...
خب دیگه حالا بخاطر من که پست گذاشتم....نقد...تشکر...مثبت...
.................................................. ...........
بابا که رسید بی چون و چرا همه من رو ول کردن.. .بابای سرهنگ داشتن اینجاها به درد میخوره...
دم در کلانتری با پاشنه پا کوبیدم تو ساق پای سربازه و با بی اعصابی هرچه تمام تر گفتم: تا تو باشی به پسر سرهنگ سلطانی چپ نگاه نکنی...
همه مون دمغ رفتیم سمت خونه هامون... اون همه خوشحالی و خل بازی آخرشم از دماغمون درومد. ولی در کل خوش گذشت...
یاد رگبار اس های ملیسا افتادم... سریع گوشیمو دراوردم و اس دادم: سلام خانومی خوبی؟ ببخش گرفتار بودم نتونستم ج بدم...
انگار منتظر نشست بود تا من بهش اس بدم... در عرض یک دقیقه جواب داد...
ملیسا: سلام بهبد... کجایی دارم از دلشوره میمیرم...
جلوش هم یه شکلک گریه گذاشته بود...
خواستم بیخیال قضیه بشم و با اس دادن به ملیسا سرم رو گرم کنم و براش تعریف کنم که چی شده...
بعد از چند دقیقه جوابشو دادم: یکی از بچه ها دعواش شده بود کلانتری بودیم... خوبم خانمی نگران نباش...
ملیسا: ای وای خاک به سرم... چرا؟؟؟ الان خوبی؟
از تولید به مصرف اس میداد... نمیذاشت اس های من برسه دستش... ولی من چند دقیقه صبر میکردم و بعد دستم رو رو گزینه ارسال میذاشتم...
- خوبم چیزی نیست همه چیز حل شد...
ملیسا: خدارو شکر... چه خبرا؟
کاش جای ملیسا الان یه نفر دیگه بهم اس میداد... مثلا کی؟؟ خب یه نفر دیگه دیگه. خب اون یه نفر کی باید باشه؟؟ یسنا؟...
نه حالا اونم نباشه... نه... نه...کاش یسنا بود... کاش جای ملیسا یسنا بود...
یه لحظه بخاطر حرفی که به بچه ها راجع بهش زدم احساس عذاب وجدان کردم... ولی سریع این حسو از خودم دور کردم...
یعنی الان کجاس... به کی فکر میکنه... چیکار میکنه... میگن دل به دل راه داره... واقعا داره؟؟؟ نمیدونم... یعنی اونم الان به من فکر میکنه... باید چیکار کنم؟... دوباره بهش پیشنهاد بدم؟
یه صدای بلند تو وجودم داد زد... نـــــــــــه... نه حق نداری... چرا؟ اگه اونم بخواد... اگه میخواست دفعه اول حداقل نگات میکرد.. .شاید روش نشده... یسنا و خجالت؟ عمرا... پس چی؟ شاید بخاطر داداشاش... نه بابا چه ربطی داره... شاید...
صدای ویبره ی گوشیم دوباره از عالم افکار و توهماتمم بیرونم کشید...
ملیسا :بهبدی... کجا رفتی؟ خوابیدی؟
- نه بیدارم... داشتم فکر میکردم...
ملیسا: به چی فکر میکردی؟
ازون حس دروغگویی های پسرونه ام به کار افتاد...
- به تو عزیزم...به خودمون...
ملیسا: خب حالا به چه نتیجه ای رسیدی؟
سوالش خیلی سخت بود... نمیدونستم چجوری جوابشو بدم... اولین چیزی که به ذهنم رسید رو روی صفحه گوشیم نوشتم...
- دوست دارم...
ملیسا: ممنون
توقع داشتم حداقل بگه منم همینطور... ولی بدجور بهم ضد حال زد... ممنون... مسخره!!!نه اون مسخره نیست... کار درستو میکنه. حداقل تو این یه مورد اطمینان پیدا کردم که دختر خیلی خوبیه... خیلی از دخترا با یه دوست دارم خشک و خالی دل و دینشون رو میبازن...
با فکر و مقایسه ی رفتار دخترایی که میشناختم خوابم برد...

ویرایش توسط نازنین جونم : ۲۹ شهريور ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۰۶ بعد از ظهر
نازنین جونم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
*Lilia*, *NaZ@NiN.B*, 870664182, adamak.68a, Afsoon*, amorist, ankka, aram-anid, asal*shimist, atefeh_49, Autumn's Maryam, azarsana, بــــانــــو, baroon14, behnazhmz, blub2000, caarol, darya12, elmiraa_20, fa62, fadai, ghazal p, ghorob89, gole mikhak, googoosh z, harimeshgh, homa41, Hoopoe, j.ghanavizi, leila.kh, lilipoot33_68, mahsamoon, mahtab10, mahtab888871, mahya1995, mansuri, marale, martire, maryam56, matin_a, mehrnoush_re, mina68, nafas44, NAJVA66, nasim1768, nasym, nedaj, nilgon_nili, nlp16001, oragh, paniza f, rahha, roya62, R♥jiN!, Sara TC, sara2876, serentipiti, sheida_953, yasesabs, yasi♥fabrik, zahra.h, ~pArnYa~, آبجی نیلوفر, ایماز, ترنج خاتون, خانم فسقلی, رضاره, شرقي, شهرزاد ن, طلوع عشق, مدار2, مریم پائیزی, مسافرمرگ, نامی, نسيا, هادیانا, چلیپا, کیمیا1388
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
khanumandنازنین, |rojin, |کاربران, جونم, سایت, یسنا

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
معرفی و نقد رمان ته دیگم و پس بده | aram-anid + Rojin khanum + نازنین جون کاربران انجمن aram-anid نوشته کاربران سایت 356 ۲۳ دي ۱۳۹۲ ۰۳:۴۳ بعد از ظهر
یسنا | Rojin khanum & نازنین جونم کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب R♥jiN! نوشته کاربران سایت 113 ۹ آبان ۱۳۹۲ ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
دانلود رمان یسنا | Rojin khanum & نازنین جونم کاربران انجمن pegah.a رمان نوشته کاربران سایت 0 ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۱۰:۰۲ بعد از ظهر
یسنا | Rojin khanum & نازنین جونم کاربران انجمن | موبایل pegah.a رمان موبایل نوشته کاربران سایت 0 ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۱۲:۵۵ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۰:۴۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا