بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۳۳ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Smile لحظه خداحافظی | نسرین بلبل وند (تایپ)

بچه ها تو این پست رمان لحظۀ خدا حافظی از نسرین بلبل وند روتایپ می کنم.
این رمان 18 فصل داره، 447 صفحه، انتشاراتشم: کتاب نغمه ست.
سعی می کنم زودتر خلاصش کنم، هفتۀ 2 روز می ذارم، اگه وقت داشتم بیشتر می ذارم. دیگه خودتون می دونید که پست اضافه نباید بدید ، همین دیگه اینکه بخونید!!!!!!!!!!




وسعت عشق بیش از آن است که تفسیری برایش آورند. پس تقدیم می کنم به هر آن کس که عشق را جاودانه می داند.



مقدمه
برگی از تنهایی...
وقتی آن روز برای اولین بار در بین انبوه برگ های مرده وسط خیابان، آرام آرام قدم می زدم و در جستجوی آغاز دیگری بودم، با شروع قطرات ریز و درشت باران که نرم نرمک به زمین تشنه برخورد می کرد و در آن هیاهوی بارانی که هرکس در حال فرار از آن ریزش که با خودش زندگی به همراه داشت، بود به یاد نوای زیبایی از زندگی افتادم. صدایی که شاید پایان آغازی بود ولی شروعی برای پایان دیگر می بود.
همچنان در جستجوی یافتن آن لحظه در بین سیل باران به درختی رسیدم که به تنهایی و دور از دیگر درختان قد خمیده و شاخه ها به دورها کشیده بود. دستی بر تنه کهنسالش کشیدم و آخرین برگی که از شاخه اش در تقلا بود را در دست گرفتم و به جویبار سپردم و با خود زمزمه کردم:
" و این لحظه خداحافظی برای برگی است که می رود جای خود را به تازه از راه رسیده ای بدهد"
و همچنان با چشم آن را تا انتهای کوچه بدرقه کردم و خود دوباره به راه افتادم و خرسند از یافتن سوژه جالبی، قدم هایم را محکم تر از پیش برداشتم تا به ان داستان تازه بپردازم. مطمئن بودم " لحظه خداحافظی" نویدی تازه برای زندگی دیگری می باشد. روزی خوش در پی شبی تاریک.



دست من نیست نفسم
از عطر تو کلافه می شه
لحظه ای که حسی از تو
به دلم اضافه می شه



ویرایش توسط Asal88 : ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
Asal88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *TARA*, -ALI-, -Nasrin-, -دایان-, .ELHAM., aili, alonesachlie, Altin ay, asalcheshmak, Astrgirl, batul1s, behnazhmz, chandiny, Elnaz, faezeh88, FAH!ME, farajoon, farnaz58, farzaneh14, gandomsa, helik, Hella, hiva, homi1, Irani, khanoom-damaghoo, lalehjoon, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahsa.gh, Mahtab70, mamalisooti, marjanagn, maryam222, melijooon, Mina, mlika, m_h_n, NILOUFAR, nlp16001, paradise, parisaparisa, Parnam, rina_rita14, shadan30000, shahzad, shakiii, sharmin.r, Sokout, Sokout_shab, TanNazZz, triti, UnKnOwN_Sh, yeshil, zahra.h, اسوده, اهنگ, باقری, برادپیت, بی بی گل, ترنج خاتون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, شکیبا.., لمیس20, م.م.ر, ماجده, ملیساا, مهستی, مهنا2, مژگان بانو, یگانه

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

قدیمی ۱۳ خرداد ۱۳۸۹, ۱۱:۴۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

دست گلت درد نکنه عزیزم

خودت تو تاپیک آمار کتابها اعلام کن شروع کتاب رو

روزت مبارک و ممنون عزیزم

گلم اگر برات مقدوره فونت نوشته هات رو thoma 3 انتخاب کن تا راحت تر خونده بشه. ممنونم عزیز



از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس
از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس
و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش
...

هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛
باز هم
قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد .

شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۱۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Smile لحظۀ خداحافظی

فصل اول

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست"
ظهر دم کرده تابستان بود
و عقاب ...
_ این ابیات را خودتون سروده اید؟
دوباره همان چشمان نیلگون که حتی در آن ظلمت شب شفافیت خود را به وضوح در معرض نمایش قرار می داد، او را افسون خود کرد. صورتش را به زلالی حوض چرخاند و چشم بر هاله ماه که در رقص آب به بازی درآمده بود کرد و مشتی آب به روی شمعدانی کنارش پاشید. دوباره همان صدا را که به زحمت سعی در غلیظ ادا کردن لغات فارسی داشت شنید که می گفت:
_ شما جواب مرا ندادید!
پای خود را از حوض جدا کرد، مقابلش ایستاد و گفت:
_ معلومه دور بودن از ایران نام سهراب را هم از ذهن شما پاک کرده، چند سال از این جا دور بودید خانم؟
پیچی به ابروان خوش فرم خود داد و با مکثی گفت:
_ فکر می کنم دقیقا بیست سال از ایران و اقوامم دور بودم. می دانید زمانی که به فرانسه می رفتم فقط دو سال داشتم و اصلا چیزی از این کشور شرقی که زادگاهم بود، نمی دانستم.
_ چرا رفتید؟
با صدا خندید و کنار اولین پله نشست و انگشتان ظریف و مرمرین خود را در هم فرو برد و گفت:
_ فکر نمی کنم پرسش جالبی کرده باشید، آخه من در آن زمان اختیار دار نبودم تا تعیین کنم بمانم یا بروم.
خنده ای کرد و تکیه اش را به دیوار داد و گفت:
_ چه طور پس از این همه مدت بازگشتید؟
_ شاید فقط به خاطر یک وصیت نامه!... راستی آقا قباد شما ملوک تاج خانم را می شناسید؟
قباد دست هایش را زیر بغل خود برد و گفت:
_ من فقط چند ماهه که از سفر بازگشته ام، پدر و مادرم خدمت خانم را می کردند، ولی من برای تحصیل به سمنان رفته بودم و تازه درسم تمام شده، وقتی هم که این جا بودم چند بار آن هم از دور مرحوم خانم بزرگ را دیدم.
_ می دانید آقا قباد در این خانه با وجود اقوامم نمی دانم چرا این قدر احساس تنهایی می کنم من از مامی منظورم مادرم است زیاد از رسوم و پذیرایی گرم ایرانیان شنیده بودم ولی در این خانه همه افراد با من به ... به طور عجیبی رفتار می کنند.
_ شاید به خاطر اینه که از دیدن شما خوشحالند!
خنده صدا داری کرد و گفت:
_ درسته که من از این جا دور بوده ام ولی آن قدرها هم که فکر می کنی کودن نیستم.
قباد با شرمندگی گفت:
_ اصلا قصد ناراحت کردن شما را نداشتم!
دستی به لبه نرده زد و گفت:
_ مرا ببخشید نمی خواستم وقت شما را بگیرم فقط از جو کسالت آور داخل خسته بودم؛ راستی نگفتید چه داشتید زمزمه می کردید؟
قباد مستقیم به چهره زیبای دختر تازه وارد که با آمدن خود آن همه ازدحام و آشوب بر پا کرده بود نگاه کرد و آرام گفت:
_ قول می دهم در مدتی که در ایران هستید شما را با نوشته های سهراب آشنا کنم.
سری به علامت موافقت تکان داد و از پله ها بالا رفت، کنار پاگرد ایستاد و رو به قباد که همچنان ایستاده بود گفت:
_ آقا قباد نام من مینوشکاست؛ لطفا این قدر به من خانم نگویید! من این طوری احساس بدی می کنم. راستی یک زحمت برایتان داشتم در این فرصت که در ایرانم می خواهم از زیبایی مناظر این جا استفاده کنم...
_ مگه من مرده باشم دختر عمو.
مینوشکا با شنیدن صدا به پشت سر خود نگاه کرد و مهبد را دید که خود را به او نزدیک کرده لبخندی زد و گفت:
_ چون می دانستم شما مشغله کاری دارید نخواستم مزاحمتان شوم.
مرد جوان تکیه اش را به نرده داد و گفت:
_ این چه حرفیه مینو جان؟! تازه می خواهم پس از سال ها از بودن در کنار دختر عمویم لذت ببرم.
مینوشکا دستی برای قباد تکان داد و به طرف ساختمان راه افتاد. با ورود به داخل سالن از آن همه سر و صدایی که آن جمعیت اندک ایجاد کرده بودند لحظاتی مبهوت ایستاد.
مانی پسر عمه هوری که سردسته جمع بود با دیدن دختردایی اش که مات ایستاده بود به جانبش آمد و گفت:
_ معلومه بودن در این جمع برای دختر دایی فرنگی ما دلچسب نیست مگر نه مادمازل؟
مینوشکا لبخندی زد و خود را در کنار فروغ، دختر عمو داریوش جا داد. هنوز آن صحبت های آشنا که با وجود فرسنگ ها فاصله هر ماه از عمو داریوش می شنید، در ذهنش تکرار می شد. هرگز گمان نمی برد بتواند به این قسمت از کره خاکی که روزی بدون کوچکترین اراده ای از آن جا جدا شده بود، باز گردد.
فروغ لبخندی به صورتش پاشید و گفت:
_ نظر تو چیه مینوشکا؟
_ در چه موردی؟
فروغ دستان او را گرفت و گفت:
_ همین که خانم بزرگ نوه هایش را به خاطر ارثیه اش گرد هم آورده.
با بی تفاوتی گفت:
_ من از همان زمان که داریوش با پاپا تماس گرفت ابراز کردم که تمایلی برای گرفتن سهم خودم ندارم ولی طبق صحبت وکیل مجبور شدم در این جمع حاضر شوم.
فروغ با لذت دست هایش را به هم قفل کرد و گفت:
_ وای که اگر من وارث شناخته بشم چه کارها که نمی کنم!
مانی از آن طرف داد زد:
_ حتما ترتیب ساخت یک استخر با تعدادی جکوزی و یک سونا را می دادی.
فروغ با غیظ گفت:
_ مگه اشکالی داره؟ تازه خیلی هم درآمد داره، ببینم اگر این خونه مال تو بشه چه کار می کنی؟
مانی ابرو در هم کشید و با ژستی مردانه گفت:
_ معلومه کار پدرم را دنبال می کنم این جا را می کوبم و برج می سازم...
مهبد با بی تفاوتی خود را روی مبل چرمی که زمانی متعلق به خانم بزرگ بود انداخت و با بی قیدی گفت:
_ تو دیوونه ای مانی! آخه پسره خل حالا بر فرض محال که این خونه رو هم برای تو گذاشته باشه تو که نمی تونی در این منطقه ویلایی برج بسازی... اگه این جا برای من باشه یک دفتر می زنم که حسابی توش نون باشه.
فرهام که تا آن زمان ساکت در کناری نشسته بود و خود را با روزنامه سرگرم کرده بود سرش را از لای روزنامه بیرون آورد و به دیگران گفت:
_ بهتره تا فردا که وکیل خانم بزرگ می رسه صبر کنید و این قدر خودتون رو خسته نکنید مطمئن باشید بعدا فرصت کافی برای نقشه کشیدن خواهید داشت.
فروغ با غیظ گفت:
_ برای تو که فرقی نمی کند، ولی من، وای که اگه خانم بزرگ این جا را برایم گذاشته باشد!
فرهام خسته از گفتگوهای بیهوده آنها به کنار پنجره رفت و گفت:
_ ولی مطمئنم هیچ یک از ما به این خونه و اموال خانم بزرگ نیازی نداریم.
مانی به کنارش رفت و دست بر شانه او گذاشت و گفت:
_ خب پسر خاله نگفتی اگر این خونه به تو برسه تو چی کار می کنی؟
فرهام نگاهی به دیگران که در انتظار شنیدن پاسخش بودند کرد و گفت:
_ هنوز فکری در این مورد نکرده ام ولی می دونم که به وجود این جا نیازی ندارم.
مهبد که روبروی مینوشکا قرار داشت و او را ساکت می دید رو به او گفت:
_ این هم از جواب پسر عمه ها، تو چه نقشه ای برای این جا داری دختر عمو؟
مینوشکا نگاهی گذرا به فرهام کرد و گفت:
_ من هم اصلا در این مورد فکر نکردم ولی اطمینان دارم که بدون این ارث هم زندگی مرفه ای دارم.
فروغ خسته از این بحث از جا برخاست و گفت:
_ ای بابا، بچه ها بهتره این بحث را تا فردا تمام کنیم ببینیم این پیر مرد غرغرو چی می خواد بگه.
و خود را به یکی از اتاق ها رساند. مانی به یکی از میزها تکیه داد و گفت:
_ ولی من که از هیجان خوانده شدن وصیت نامه اصلا نمی تونم چشمانم رو ببندم.
مهبد خمیازه ای کشید و گفت:
_ ما هم با این وصیت نامه از کار و زندگی افتادیم. امروز مجبور شدم یک قرار مهم را کنسل کنم و از تهران به این خراب شده بیام.
و وارد یکی دیگر از اتاق ها شد.
مانی هم پس از لحظاتی اتاق را ترک کرد تا ساعتی استراحت کند. مینوشکا که اطرافش را پس از آن سر و صداها و اظهار نظرهای گیج کننده آرام دید با خستگی پاهایش را بر روی مبل کشید تا لحظاتی استراحت کند.
_ چرا نمی ری استراحت کنی؟
به جانب فرهام که همچنان در کنار پنجره ایستاده بود برگشت و گفت:
_ هنوز نتوانستم به این تغییر وضعیت عادت کنم احساس خستگی نمی کنم.
فرهاد خود را به او نزدیک کرد و در مقالش نشست و گفت:
_ با این که آقای رادمنش گفته بود برای قرائت وصیت نامه باید حتما همه نوه های آن مرحومه حضور داشته باشند اما هرگز تصورش را نمی کردم که خواندن یک نامه تو را به این جا بکشاند.
مینوشکا لحظاتی به بعد مسافتی که پیموده بود اندیشید و گفت:
_ برای خودم هم باور نکردنی است ولی بنا به خواست داریوش و تأکید وکیل ملوک تاج مجبور شدم بیام.
_ در آن جا چه می کنی؟ به تحصیل مشغولی یا این که ...
_ فکر کنم حد اقل با صحبت های مادرتان باید با خصوصیات اخلاقی پاپا، آشنا باشی. من بنا به خواست او تصمیم دارم همچنان به درسم ادامه بدهم، هم اکنون در رشته فیزیک تحصیل می کنم و در کنارش با کمک مادر کمی موسیقی آموخته ام.
فرهام لبخندی زد و گفت:
_ پس برخلاف بقیه دختر دایی هنرمند و با استعدادی دارم!
مینوشکا نگاهی دقیق به سیمای جوانی که در مقابلش ایستاده بود انداخت. او هیچ شباهتی به مانی و مهبد نداشت. ظاهری بسیار ساده داشت و حتی صحبت هایش هم بسیار معمولی تر از آنها بود. می دانست بزرگ ترین نوه خانم بزرگ است ولی بیش از آن چیزی نمی دانست.
_ شما در ایران به چه کاری مشغولید؟
فرهام با خنده کوتاهی گفت:
_ به زندگی مشغول هستم همانند دیگران.
_ انگار نتوانستم خوب سؤالم را مطرح کنم منظورم ...
_ متوجه سؤالت شدم. در یک بیمارستان مشغول به کار هستم.
مینوشکا با لبخندی گفت:
_ پس اقوام سرشناس و موفقی دارم!
فرهام پاهایش را بر روی هم قرار داد و گفت:
_ البته حرفه اصلی من تدریس در یک دانشگاهست ولی به طبابت هم مشغولم.
_ دیگران چه می کنند؟ فروغ، مهبد و مانی ...
_ مهبد که از همان بچگی زیاد به درس علاقه نداشت و پس از دیپلم با دایی داریوش شروع به کار کرد اون در یک دفتر نقشه کشی مشغوله. مانی هم پس از تکمیل درسش وارد ساختمان سازی شد و فروغ هم از سر بیکاری به سونا و استخر و این طور سرگرمی ها پرداخت.
برای لحظاتی سیمای هر یک از آنها را در مقابل خود مجسم کرد. فروغ را دختری راحت طلب یافت و مهبد و مانی را به نوعی مادیاتی دید.
_ بهتره دیگه برید استراحت کنید فردا روز پر تحرکی خواهد بود.
از آن افکار خارج شد و گفت:
_ شما بروید استراحت کنید من هم پس از مدتی می روم.
با دور شدن فرهام خود را به پنجره رساند و در آن ظلمت، انبوه درختان را دید و رقص شاخه های آن در زیر مهتاب او را بر آن داشت تا ساعتی در بین آنها به گردش بپردازد.
آرام از پله ها پایین رفت و لحظاتی در کنار حوض بزرگ ایستاد و امواج آرام آب را که باد بر روی حوض ایجاد کرده بود نگریست. خود را به کنار انبوه درختان رساند. از شنیدن صدای شاخه ها و خش خش برگ ها زیر پاهایش حس آشنایی را در خود احساس می کرد ولی نمی دانست چرا از بودن در آن خانه دچار آن حس غریب شده!
همچنان به حرکت خود ادامه داد تا به انتهای باغ رسید. روی چهار پایه ای نشست و از فاصله دور به خانه خانم بزرگ نگریست. ساختمان همان طور که از پدر شنیده بود زیبا و با قدمت بود. می دانست آن خانه برای پدر و دیگران بسیار با ارزش است و از تصور این که روزی به دست مهبد یا مانی نابود شود غمگین شد! با وزش باد پاییزی لباسش را به دور خود پیچید و راه ساختمان را در پیش گرفت. از فاصله نه چندان دور خانه ی قباد و پدر، مادرش را دید. از روشنایی که در آن خانه بود یقین کرد که آنها همچنان بیدارند. بی هدف راه خانه آنها را در پیش گرفت. صدای زمزمه های داخل خانه را می شنید. آرام ضربه ای به در نواخت. قباد از دیدن او در مقابل خود متعجب شد و گفت:
_ اتفاقی افتاده خانم؟
_ آه، نه. دیگران خوابند ولی من خوابم نبرد. در باغ راهپیمایی می کردم که دیدم چراغ خانه تان روشن است. تصمیم گرفتم لحظاتی را در کنار شما و خانواده تان باشم، می خواستم با انها از نزدیک آشنا شوم.
قباد راه را برای ورودش باز کرد و خود در کناری ایستاد و با بهت او را تماشا کرد. مینوشکا با دیدن زن و مرد مسنی که به محض ورودش از جا برخاستند. تبسمی کرد و به جانبشان رفت و در کنارشان پای همان چراغ نفتی بر روی زمین نشست. آنها که او را این گونه یافتند مدتی کوتاه با حیرت به حرکات او دقیق شدند که بی ریا در کنارشان نشسته بود. پیرمرد صندلی چوبی را به جانبش آورد و گفت:
_ خواهش می کنم خانم روی این صندلی بنشینید، هر چند که زیاد راحت نیست!
مینوشکا دستی به عنوان رد در خواستش تکان داد و گفت:
_ خواهش می کنم خودتون رو زیاد به زحمت نیندازید؛ در ضمن فکر می کنم این طوری خیلی راحت ترم.
در بین اعضای خانواده نگاهی رد و بدل شد و آرام در کنارش روی فرش رنگ باخته ی وسط اتاق نشستند.
او که آنها را ساکت و خاموش دید نگاهی اجمالی به ظاهر ساده خانه کرد و رو به پیرمرد گفت:
_ شما باید آقا نظام باشید و شما هم شوکت خانم.
پیرزن سری تکان داد و استکان چای را در مقابلش گذاشت. تشکری کرد و گفت:
_ نمی خواستم در این ساعت از شب مزاحمتان شوم ولی خیلی دوست داشتم با شما آشنا شوم البته با آقا قباد قبلا آشنا شدم.
قباد خود را جمع و جور کرد و در کنارشان نشست و گفت:
_ شما بر خلاف دیگر اقوامتان اهل معاشرت با دیگران هستید.
نظام با غیظ گفت:
_ قباد این چه طرز حرف زدن با خانمه؟ حتما ناراحت شدند.
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_ خودتان را ناراحت نکنید، خودم هم به این نتیجه رسیده ام. هر چند فقط دو روز است که با اقوامم آشنا شدم ولی اصلا در کنارشان احساس راحتی نمی کنم.
شوکت که تا آن زمان ساکت به گفتگوی آنها گوش می داد گفت:
_ خانم جان چرا پدر و مادرتان به ایران نیامدند؟
مینوشکا کمی خود را جابه جا کرد و گفت:
_ من هم مدت زیادی این جا نمی مانم فقط به خاطر تأکید بسیار وکیل خانم بزرگ آمدم. راستی شوکت خانم شما چه قدر ملوک تاج را می شناختید؟
شوکت که با یاد آوری نام او اشک به دیده آورده بود با لبه روسری چشم هایش را پاک کرد و گفت:
_ من و نظام از وقتی ازدواج کردیم خدمت خانم را می کردیم. خدا بیامرز زن مهربون و دست و دلبازی بود تا وقتی بود خیرش به همه می رسید. همه اهالی ازش راضی بودند. هر وقت که دلش از تنهائیش می گرفت می گفت شوکت بیا اینجا بشین می خوام باهات دردو دل کنم. آخه خدا بیامرز با این که دو دختر و پسر داشت ولی سال به سال یکیشون نمی اومدند بهش سر بزنن.
_از خانواده منم یادی می کرد؟
او که با یادآوری آن خاطرات غم دوری خانمش عذابش می داد گفت:
_ای خانم جان، مگر می شه مادر بود و از بچه ها یادی نکرد! خانم بزرگ همیشه تو فکر همه اقوامش بود مخصوصا دانیال خان که نور چشمی خانم هم بود حتی وقتی از نوه هاش صحبت می کرد از شما بیشتر از بقیه حرف می زد. خانم بزرگ به شما علاقه به خصوصی داشت همه عکس های شما را که دانیال خان می فرستاد جمع می کردند و ساعت ها بهشون نگاه می کردند.
مینوشکا برای لحظاتی به یاد تصاویر مبهمی که از آخرین عکس های خانم بزرگ دیده بود افتاد و با خود اندیشید چرا همیشه با وجود آن بعد مسافت نسبت به او علاقه عجیبی احساس می کرد...
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_بهتره بیش از این مزاحم شما نشوم.
و برخاست تا آنها را ترک کند.
نظام رو به پسرش گفت:
_خانم را تا کنار ساختمان راهنمایی کن.
وقتی هر دو در حیاط مشغول قدم زدن بودند قباد گفت:
_چرا این قدر به شنیدن مطالبی در مورد خانم بزرگ علاقه مندید؟
مینوشکا نگاهش را به اطراف چرخاند ولی در ظلمت چیزی جز تاریکی ندید و گفت:
_نمی دونم شاید چون اصالت و ریشه من به او و گذشته اش مربوط می شود و من سال ها از این خاک دور بوده ام. مایلم همه آن گذشته را بدانم.
_فکر می کنم شما تاریخ خوانده اید.
مینوشکا خندید و گفت:
_برعکس من فیزیک می خوانم.
قباد هم خنده ای کرد و گفت:
_در این دو روز شما را دیده بودم که چه مشتاقانه در مورد گذشته خانواده اتان پرس و جو می کنید پس به این نتیجه رسیدم که....
_ولی شما نتیجه اشتباهی گرفتید، درسته؟
_بله دقیقا خانم.
کنار پله های ساختمان مینوشکا با تکان دستی از او جدا شد و آرام خود را به اتاقی رساند تا ساعت های باقی مانده از شب را استراحت کند.

Asal88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, -ALI-, aidai, aili, alonesachlie, Altin ay, amisha, arizona, ART!ST, asalcheshmak, asalgole, Astrgirl, azam 24, batul1s, behnazhmz, chandiny, daneshmand, elhamz, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, gandomsa, harimeshgh, Hella, homi1, Irani, JonasRahimi, kathyn, khanoom-damaghoo, lalehjoon, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiar, mahdiyeh, mahnazmom, mahsa.gh, marjanagn, maryam222, maryamale, melijooon, Mina, Miss-Mani, mlika, m_h_n, nedaj, nilsa, nina86, nlp16001, paradise, parisa7, parisaparisa, parnar, rina_rita14, ROOROO, saharmn, saharsahar, sainaganji, saman84, samaneh60, sara9999, setareyezibast, shadan30000, shahzad, sharmin.r, silvana-63, silverstar, Sokout_momtad, Sokout_shab, sonia1357, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, Telisa, tinairn, triti, zahra.h, zina, آنیتا, اسمانی, اسوده, باقری, برادپیت, ترنج خاتون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, لمیس20, م.م.ر, ماجده, ملیساا, مهستی, مهنا2, گنجیشک, یگانه
قدیمی ۱۵ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۲۷ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Smile

فصل 2

با صداهای مبهمی که به گوش می رسید آرام پلکهایش را گشود و خود را به پنجره رساند. با دیدن مانی و فروغ که سعی در خیس کردن هم را داشتند پرده ها به کناری زد و چشم به آفتاب دوخت و با حرکتی به سر و گردن خود از اتاق خارج شد.
_ صبح بخیر دختر عموی تنبل!
آرام حرکتی به سر خود داد و مهبد را در فاصله نه چندان دوری از خود در کنار فرهام دید. با تبسمی بر لب پاسخش را گفت و راهش را ادامه داد.
فروغ با ظاهری خیس در مقابلش ظاهر شد و با صدای بلند رو به دیگران گفت:
_ اگر روزی این مانی رو خفه کردم، بدونید به خاطر این دیوونه بازی هاشه.
مهبد که از ظاهر خیس و موهای آشفته او به خند افتاده بود گفت:
_ تو هم دست کمی از او نداری.
فروغ انگشتش را عنوان تهدید تکان و گفت:
_ به جای اینکه بری حقش رو کف دستش بذاری داری منو مسخره می کنی واقعا که!
مینوشکا دلداری اش داد و گفت:
_ بهتره تا سرما نخوردی بری لباس هات رو عوض کنی.
و دوباره به راهش دادمه داد. میل زیادی به پیاده روی در آن روز به قول خودش سحرانگیز داشت. کنار حوض مانی را دید که خود را در مقابل شعاع کمرنگی از آفتاب قرار داده تا از آن استفاده کند. آرام از کنارش گذشت و خود را به انتهای باغ رساند. مدتی به اطرافش چشم دوخت و سعی کرد از هوای تازه صبحگاهی استفاده کند...
_ مزاحم که نیستم؟
فرهام را در کنار خود دید.
_ خواهش می کنم!
_ دیشب دیدمت که تا انتهای باغ رفتی، معلومه که خیلی به اینجا علاقمند شدی!
نگاهی به اطراف کرد و گفت:
_ به نظر من حیفه که این منظره بکر نابود شود.
فرهام با او همگام شد و راه رفته را به سوی ساختمان بازگشتند. در چند نقطه ایستادند تا مینوشکا بتواند بهتر اطرافش را ببیند.
_راستی چه زمانی می توانیم وکیل خانم بزرگ را ملاقات کنیم؟
_مهبد با او تماس گرفت؛ بعد از ظهر امروز برای روشن کردن تکلیف این خانه و زمین ها می آید.
_از این کار بیزارم، احساس می کنم دیگران در مورد من این اندیشه را دارند که به خاطر دریافت مبلغی حاضر شدم این راه را بیایم.
فرهام خندید و گفت:
_خودت را ناراحت نکن، دختر دایی. راستی مادرم دعوتت کرده تا پس از پایان این برنامه به دیدنش بروی.
_خوشحال می شوم تا از نزدیک با هما، هوری و داریوش آشنا شوم. کسانی که فقط به شنیدن صدایشان عادت کرده بودم.
با وارد شدن به ساختمان صدای خنده بچه ها را شنیدندکه تمامی فضا را اشغال کرده بود و صدای موزیک تند مورد علاقه مانی هم ساختمان را پر کرده بود. فرهام که آنها را بی توجه به اطراف دید صدای پخش را کم کرد و آن سه را متوجه خود کرد. مانی معترض گفت:
_دکتر جان، این قدر حساس نباش! معلوم نیست که دیگر چه زمانی ما در کنار هم باشیم بهتره از این لحظات به خوبی استفاده کنیم.
فروغ ابرو در هم کشید و با کشیدن دستی بر روی شکم خود گفت:
_وای که من مردم از گرسنگی! پس این نظام و شوکت کجا هستند؟
مهبد با صدای بلند نظام را صدا کرد و در همان حال فریاد زد:
_معلوم هست پیرمرد کجایی، ما که از گرسنگی تلف شدیم.
با ضربه ای به در، نظام سلامی کرد و به سرعت میز را برای صرف صبحانه آماده کرد. همگی گرد میز جمع شدند. شوکت فنجانی را در مقابل هر یک گذاشت. مینوشکا از او تشکری کرد و گفت:
_لطفا برای من یک لیوان آب پرتغال بیاورید.
فروغ با دهان نیمه پرش به شوکت گفت:
_تو که می دونی من تخم مرغ عسلی دوست ندارم زود باش عوضش کن.
پیرزن بدون کوچکترین سخنی برای تهیه سفارشات از اتاق خارج شد. مینوشکا شربتش را برداشت و از میز فاصله گرفت و خود را به کنار پنجره رساند.
_مینو از گرسنگی ضعف می کنی.
نگاهی به مانی کرد و گفت:
_نگران نباشید من به این رژیم عادت دارم.
از آن فاصله قباد را دید که سرگرم شستشوی اتومبیل ها بود. از این که اقوامش رفتار محترمانه ی با دیگران نداشتند احساس ناخوشایندی داشت.
با برگرداندن لیوانش رو به فرهام گفت:
_می خواهم برایم ماشینی تهیه کنی تا در این مدت که ایرانم راحت تر گردش کنم.
فرهام سری به عنوان تایید تکان داد که مهبد دخالت کرد و گفت:
_مگه رانندگی هم بلدی؟
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_اگر مایل باشی می توانم با تو در یک مسابقه دوستانه شرکت کنم.
مانی خندید و گفت:
_نه بهتره بیش از این مهبد رو ضایع نکنی.
فرهام وارد بحث شد و گفت:
_باید برایت یک راننده مطمئن پیدا کنم چون مسلما تو به این جاها آشنا نیستی و یک راهنما برایت لازم است.
مینوشکا چرخی در اتاق زد و به سوی پیانویی که معلوم بود مدت ها بی استفاده مانده رفت. پشت پیانو نشست و دستی بر شاسی های خاک گرفته اش کرد و با تکانی به انگشتان ظریفش شروع به نواختن کرد.
برای لحظاتی از ان که توانسته بود آن پیانوی قدیمی را به آن خوبی به صدا در آورد غرق لذت شد به یاد روزهایی افتاد که در کنار مارگارت هر دو شروع به نواختن می کردند و ساعت ها خود را از آن ازدحام و شلوغی دور می کردند.
از نواختن که دست کشید صدای تشویق فرهام را شنید. فروغ هم صندلی خود را به جانب او چرخانده بود و غرق در لذت آن ملودی بود. مهبد و مانی هم هر یک در کناری ایستاده بودند و به آن نوا گوش می دادند. فرهام به کنارش رفت و گفت:
_استعداد زیادی در نواختن داری! این پیانو سال ها بی استفاده بود ولی حالا پس از سالها صدای ان تمام خانه را پر کرد.
مینوشکا از جا برخاست و گفت:
_ چه کسی سابقا از آن استفاده می کرده؟
فرهام تکیه اش را به پیانو داد و گفت:
_ مادر می گفت؛ مادرت پس از ازدواج با دایی این پیانو را با خودش به این خانه آورده و از آن زمان تا حالا همان طور دست نخورده باقی مانده.
مینوشکا نگاه دیگری به پیانو کرد و گفت:
_ حتما در بازگشتم به مامی می گویم. مطمئنم از شنیدن این که خانم بزرگ آن را همچنان نگه داشته خوشنود می شود.
مهبد از لبه میز پایین پرید و گفت:
_ بچه ها بهتره یک دوری این اطراف بزنیم... تا سر و کله ای اون پیرمرد غرغرو پیدا می شه خوبه خودمون رو کمی سرگرم کنیم.
همه راه باغ را در پیش گرفتند. مانی که از دیگران بیشتر شیطنت می کرد با دیدن شلنگی در دست قباد به سرعت آن را از دستش کشید و شروع به خیس کردن دیگران کرد. هریک با فریادی خود را در پشت درختی مخفی می کردند ولی مینوشکا که انتظار چنین کاری را از او نداشت همان طور برجا ایستاده بود. البته او تنها کسی بود که کاملا خیس شد. مهبد دستش را کشید و او را کناری پشت پرچین مخفی کرد. از دیدن قیافه خیس او به خنده افتاد و گفت:
_ مینو اصلا فکر نمی کردم تا این اندازه دست و پا چلفتی باشی!
مینوشکا مات نگاهش کرد و گفت:
_ یعنی چی؟
_ یعنی شما باید مثل دیگران فرار می کردید ولی ترجیح دادید بمانید و خیس شوید.
به جانب صدا برگشت و قباد را در فاصله کمی از خود دید. نگاهی به ظاهر خیس خود کرد و گفت:
_ اصلا انتظار چنین رفتار ناشایستی را از او نداشتم.
و راه ساختمان را در پیش گرفت.
با پای گذاشتن به حیاط دیگران را ندید. با دیدن قباد که همچنان سرگرم شستشوی اتومبیل ها بود به جانبش رفت و گفت:
_ دیگران کجا رفتند؟
قباد نگاهش را به سوی او چرخاند و از دیدن چنان فرشته ی زیبایی که همچنان در مقابلش ایستاده بود لحظه ای مبهوت شد و پس از آن با مکثی گفت:
_ فکر نمی کنم به آنها برسید چون از باغ خارج شدند.
مینوشکا تکیه خود را به دیوار آجری ساختمان داد و خود را در شعاع کمرنگی از آفتاب پاییزی قرار داد و برای لحظاتی چشم هایش را بست و به صدای شاخه های درختان که تمامی فضا را اشغال کرده بود گوش داد.
_ اگر بخواهید برایتان صندلی می آورم تا راحت تر استراحت کنید.
نگاهی به قباد که در مقابلش ایستاده بود کرد و گفت:
_ این طوری راحت ترم.
قباد از او فاصله گرفت که دوباره پرسید:
_ شما رانندگی می دانید؟
قباد به سویش برگشت و گفت:
_ البته.
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_ می تونم از شما خواهش کنم مرا همراهی کنید تا در مدتی که این جا هستم گردشی در اطراف داشته باشم.
_ اگر شما مایل باشید حتما خانم.
_ دیشب شما گفتید تحصیل می کردید می تونم بپرسم شغلتان چیست؟
قباد روی اولین پله نشست و گفت:
_ روانشناسی خوانده ام ولی هنوز کاری را که مطابق میلم باشد پیدا نکرده ام.
_ پس باید خیلی پر توقع باشی!
قباد خندید و گفت:
_ نه، بالعکس خیلی هم قانعم، ولی در جستجوی کاری هستم که خود بنیان آن را گذاشته باشم.
او که متوجه منظور قباد نشده بود گفت:
_ من که چیزی متوجه نشدم.
قباد دوباره خندید و گفت:
_ قول می دهم در این فرصتی که در ایران هستید شما را با خیلی از مسائل کشورتان آشنا کنم.
_ مرا به هیجان می آورید که زودتر با شما همقدم شوم.
_ تا چه زمانی در ایران می مانید؟
مینوشکا کمی تأمل کرد و گفت:
_ اگر این وصیت نامه برایم ایجاد درد سر نکند تا آخر همین ماه باز خواهم گشت.
قباد نگاهی به سیمای سپید دختر جوان که در آن اشعه های کمرنگ آفتاب می درخشید کرد و گفت:
_ حیف است حالا پس از سالها که به ایران آمده اید از قسمت های مختلف آن دیدن نکنید. مخصوصا که آثار باستانی و تاریخی و تفریحگاه های بسیاری هم دارد.
مینوشکا خنده کوتاهی کرد و گفت:
_ شما با این سخنان مرا مجذوب می کنید تا زودتر شروع به گردش کنم.
مینوشکا از دیوار فاصله گرفت و با تکان لباسش قصد وارد شدن به ساختمان را داشت که در کنار حوض قباد پرسید:
_ خیلی دلم می خواهد بدانم چه کسی صدای اون پیانو را درآورده بود؟
مینوشکا به جانبش برگشت و گفت:
_ چه نظری در مورد آن صدا دارید؟
_ شنیدنی و بسیار لذت بخش بود ولی می بایست انگشتان هنرمندانه ای آن ملودی زیبا را منعکس کرده باشد.
_ شما همیشه نسبت به همه مسائل تا این اندازه با احساس صحبت می کنید؟ هرگز فکر نمی کردم با تعریف زیبایی از کارم آن هم از جانب شما رو برو شوم.
قباد مستقیم نگاهش کرد و گفت:
_ نکند فکر کردید چون ما از طبقه معمولی جامعه هستیم زبان تحسین نداریم و از هنر هیچ نمی دانیم؟
او که متوجه اشتباه خود در لحن کلامش شد با شرمندگی گفت:
_ من ... من ... اصلا قصد توهین نداشتم می دانید تعریف شما برایم بسیار جذاب بود اما فکر کردم شما هم مانند اقوامم اهمیتی به آن نمی دهید و فقط برای لحظاتی برایتان خوش نوا بوده.
با سر و صدای مانی و فریادهای فروغ متوجه ورود آنها شد. مهبد که از دیگران به او نزدیک تر بود با دیدن مینوشکا سوتی کشید و گفت:
_ بابا مینو، ما جنبه نداریم این قدر از این لباس های فرنگی جلومون نپوش.
مینوشکا از لحنش به خنده افتاد و گفت:
_ چه با شور و اشتیاق تعریف می کنی!
فروغ خود را به کنارش رساند و گفت:
_ وای مینو جان خیلی زیبا شدی! درست مثل فرشته ها.
مانی با سرخوشی گفت:
_ با این تفاوت که فرشته ها سپید پوشند و مینوی ما با آبی، آسمونی شده.
فرهام که از دیگران دیرتر به جمع رسیده بود و آخر سخنان مانی را شنیده بود گفت:
_ کی آسمانی شده؟
مانی خندید و گفت:
_ هیچ کس دکتر جان، آخه تو رو چه به درک این مسائل!
فرهام چند شاخه گلی را که همراه داشت به سوی مینوشکا گرفت و گفت:
_ حیف شد که با ما نیامدی ولی برایت چند شاخه گل آوردم تا ببینی این جا هم مملو از زیبائی هاست!
مهبد همان طور که از پله ها بالا می رفت با کنایه گفت:
_ مانی، انگار دکتر از ما زرنگ تره ببین چه زود داره رو طرف کار می کند.
مانی هم از پشت سر نگاهی به مینوشکا و فرهام که همچنان سرگرم صحبت بودند کرد و به دنبال او وارد ساختمان شدند. در همان حال با صدای بلندی گفت:
_ آهای قباد، زودتر بگو شوکت ناهار رو آماده کنه تا اون پیرمرد نق نقو نیامده.
مینوشکا با این سخن به سوی قباد چرخی زد و برای لحظاتی موج خشم را در چهره اش دید. او که مینوشکا را در خود غرق دید، به زحمت لبخندی به رویش زد و به سرعت از آنها فاصله گرفت.
_ اتفاقی افتاده؟
_ اوه، نه... فقط ... بهتره بریم.
فرهام نگاهی به پشت سرش کرد و با او همراه شد.
_ رادمنش تا یک ساعت دیگر سر و کله اش پیدا می شه.
_ اه، مهبد می شه خواهش کنم این قدر لحظات را برای ما بازگو نکنی.
_ چیه فروغ نکنه نگرانی می خوای به اون سونای مخصوصت برسی!
فروغ ابرو در هم کشید و بینی تیزش را جمع کرد و با غرولندی گفت:
_ باز شروع کرد! حالا من یک پیشنهاد دادم، مگه مهبد دست بر می داره.
مانی به کنارش نشست و گفت:
_ خودت رو ناراحت نکن فروغ جون، قول می دم برات خدمات ساخت و سازش را انجام بدم.
فروغ این بار عصبانی تر از قبل گفت:
_ تو یکی دیگه حرف نزن حسابی از دستت دلخورم.
مانی محکم به پشت دستش زد و با صدای زنانه ای گفت:
_ وای خدا مرگم بده! مگه من چه کار کردم؟
فروغ از او رو گرفت و گفت:
_ هنوز یادم نرفته اون هفته چه طور منو قال گذاشتی و رفتی.
و مانی با به یاد آوردن خاطرات آن روز با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. با صدای شوکت که آنها را به صرف غذا دعوت می کرد، مانی به همان اندازه اکتفا کرد و زودتر از دیگران خود را به میز مملو از غذا رساند.
مینوشکا نگاهی به سفره به قول خودش با تزئین ایرانی انداخت و با دقت خود را جابجا کرد. مهبد با نگاهی پر تحسین به او گفت:
_ مینو جان، معلومه که زیاد با غذای این جا آشنا نیستی.
مینوشکا نگاهش کرد و گفت:
_ در آن جا مامی زیاد فرصت تهیه این گونه غذاها را برایم ندارد.
فروغ که سعی می کرد نقش میزبان را برایش ایفا کند. ظرفش را پر کرد و گفت:
_ قول می دم در این مدت با همه نوع غذاهای ایرانی به خوبی آشنا شوی. راستی مینوشکا قراره این مدت کجا بمونی؟
او که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت لحظه ای خاموش ماند و پس از آن بی تفاوت گفت:
_ در یک هتل اقامت می کنم.
فرهام لقمه اش را بلعید و گفت:
_ وقتی این همه قوم و خویش در این جا داری چرا در هتل بمانی؟
_ آخر نمی خواهم برای شماها ایجاد درد سر کنم.
مانی وارد بحث شد و گفت:
_ بهتره در این مدت هر چند وقت میهمان یکی از ما باشی. به این ترتیب از دیدن عمه ها و عمویت به قدر کافی استفاده می بری.
مهبد سری به عنوان تأیید تکان داد و گفت:
_ فکر بدی نیست.
فرهام پوزخندی زد و گفت:
_ اقبال دختر دایی را چه دیدید شاید قرار باشد در این خانه ماندگار شود.
مهبد و مانی نگاهی بین خود رد و بدل کردند ولی چیزی بر زبان نیاوردند. فروغ معترض گفت:
_ فکر نمی کنم خانم بزرگ ندیده این همه اموال را به مینو بخشیده باشد.
فرهام تکیه اش را به صندلی داد و دست از غذا خوردن کشید و گفت:
_ ولی اگر سهمی برایش در نظر نگرفته بود هرگز قید نمی کرد که همگی ما در این جا جمع شویم.
مینوشکا که از این بحث خسته شده بود معترض گفت:
_ خواهش می کنم از این همه اظهار نظر خودداری کنید چون کم کم دارم از بودن در این جمع و شنیدن این وصیت نامه خسته می شوم.
Asal88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, -ALI-, .ELHAM., aidai, aili, alonesachlie, amisha, arizona, ART!ST, asalcheshmak, asalgole, Astrgirl, avazkhamoosh, azam 24, batul1s, behnazhmz, chandiny, daneshmand, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, harimeshgh, Hella, homi1, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, khanoom-damaghoo, Leila2154, lilipoot33_68, m0zhdeh, mahdiyeh, mahnazmom, marjanagn, maryamale, melijooon, Mina, mlika, m_h_n, nedaj, nilsa, nlp16001, parisa7, parisaparisa, parnar, rina_rita14, ROOROO, rytu, saharmn, saharsahar, sainaganji, samaneh60, sara9999, shadan30000, sharmin.r, silverstar, Sokout_momtad, Sokout_shab, sonia1357, tama1011, TanNazZz, Telisa, tinairn, triti, zahra.h, zina, آرشا, آنیتا, اسوده, برادپیت, ترنج خاتون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, لمیس20, م.م.ر, ماجده, ملیساا, مهستی, مهنا2, گنجیشک, یگانه
قدیمی ۱۶ خرداد ۱۳۸۹, ۰۷:۴۰ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Cool

فصل دوم (قسمت دوم)

_ ببخشید مزاحم شدم، آقای رادمنش تشریف آوردند.
همگی به سوی نظام برگشتند و مانی زودتر از دیگران گفت:
_ خب به داخل دعوتشان کنید.
سکوتی طولانی تمام فضای اتاق را اشغال کرد. هریک بی صبرانه در شنیدن خبری شیرین بودند تا به آرزویی که در سر می پروراندند جامه عمل بپوشانند. در آن بین تنها مینوشکا بود که بی تفاوت در کناری نشسته و ناظر حرکات دیگران بود.
با ظاهر شدن مردی با محاسن سفید و عینکی بزرگ چشم همگی به او دوخته شد. مرد قدی بلند و ظاهری آراسته داشت و قدم هایش را محکم بر می داشت. مهبد زودتر از دیگران خود را به او رساند و گفت:
_ آقای رادمنش ساعت هاست که در انتظار دیدن شما هستیم واقعا که از زیارت شما خوشوقتیم.
او بی توجه به چرب زبانی مهبد در کنار میز وسط اتاق صندلی را برگزید و همان جا نشست. آرام کیف خود را بر روی میز گذاشت و پاکت سفیدی را از آن خارج کرد. پس از آن نگاهی به اطراف کرد و گفت:
_ نمی خواهم زیاد وقت شما را بگیرم پس خواهش می کنم هر یک شناسنامه و یا کارت شناسایی به من نشان دهید تا مطمئن شوم همگی حضور دارید.
پیرمرد با ارائه شدن فوری مدارک لبخندی بر لب آورد و گفت:
_ معلومه که واقعا منتظرم بودید.
سپس رو به مینوشکا گفت:
_ شما باید دختر آقا دانیال باشید؛ لطفا شما هم چیزی را برای اثبات نسبتتان نشانم دهید.
با دیدن کارتی از جانب او صدای خود را صاف کرد و رو به دیگران گفت:
_ مرحومه خانم بزرگ برای تهیه این وصیت نامه خیلی زحمت کشیدند. حتی روزها در مورد هر یک از شماها تحقیق کردند. ایشان می دانستند که فرزندانشان به این اموال نیازی ندارند برای همین تصمیم گرفتند که این ارث را به یک نفر از شما بسپارند و تنها شرطی که قید کردند این است که کسی که صاحب این ملک شود حق فروش آن را به هیچ عنوان نخواهد داشت و ملزم است آن را همانند یک میراث خانوادگی حفظ و نگهداری کند. و از آن جا که پس از تحقیقات بسیار در مورد چهار نوه ای که در ایران داشتند و یک نوه ی پسری در فرانسه به این نتیجه رسیدند که هیچ یک از شما دچار فقر مالی نمی باشید به این علت تصمیم گرفتند که با سپردن این ملک به نوه شان که سال ها دور از ایران بوده اند پلی برای برای بازگشت او به سرزمینش بسازند و از این جهت ایشان سرکار خانم مینوشکا صفارزاده را به عنوان وارث خود اعلام کردند.
دهان ها از تعجب باز ماند و چشم ها همه به سوی مینوشکا چرخید. فروغ با پوزخندی که سعی در آرام نشان دادن ظاهرش داشت گفت:
_ خانم بزرگ حتی بعد از مردنش هم دانیال و خانواده اش را به ما ترجیح داد و ثابت کرد به آنها بیش از ما علاقه داشته.
مینوشکا که خود دست کمی از دیگران نداشت با بهت نگاهی به وکیل خانم بزرگ کرد و گفت:
_ ولی من نمی توانم به خاطر این خانه در این جا ماندگار شوم.
رادمنش عینک خود را روی بینی اش جا به جا کرد و گفت:
_ طبق وصیت نامه شما موظفید که به درخواست های خانم بزرگ همان طور که قید شده عمل کنید در غیر این صورت می توانید انصراف خود را از دریافت ارثیه اعلام کنید و آن را به دیگری ببخشید.
زمزمه ای در بین دیگران صورت گرفت و رادمنش که می دید وظیفه خود را به اتمام رسانده از جا برخاست و کارتی به مینوشکا داد و گفت:
_ من روز دوشنبه در دفترم منتظر شما هستم.
و آنها را با همان بهت و ناباوری تنها گذاشت. همچنان سکوتی در بین جمع حاکم بود که فرهام زودتر از دیگران از آن سکوت خارج شد و به مینوشکا گفت:
_ واقعا بهت تبریک می گم! مطمئنم خانم بزرگ برای انتخابت تصمیم خاصی را دنبال می کرده، راستش من دیگر باید به تهران بازگردم چون چند روزی است که از دانشگاه و بیمارستان فاصله گرفتم و کارهای زیادی دارم ولی باید قول بدی حتما سری به ما بزنی.
مینوشکا دستش را به گرمی فشرد و او را تا کنار پله ها مشایعت کرد. با رفتن فرهام، بقیه هم به او تبریکی گفتند و تنهایش گذاشتند. ولی در چهره هر یک از آنها آثار نارضایتی مشهود بود. هنوز تصمیم درستی برای آن خانه نداشت و هرگز گمان نمی برد که روز صاحب آن ملک شود. بارها از پدر و مادرش چیزهای بسیاری راجع به آن خانه شنیده بود و همیشه از آن مسافت تصویر زیبایی از آن جا را در ذهن خود داشت و اکنون آن جا را متعلق به خود می دید... سری از تعجب تکان داد و نگاهی به بلندی ساختمان کرد. هنوز فرصت نیافته بود تا نگاهی دقیق به آن بیندازد.
_ چه زود اقوامتان این جا را ترک کردند!
از بالای پله ها نگاهی به قباد که سرگرم آب دادن به گلدان های کنار حوض بود، کرد و به سویش رفت و گفت:
_ آنها رفتند و مرا همچنان در بهت گذاشتند.
قباد دست از کار کشید و گفت:
_ چرا؟! مگر اتفاقی افتاده؟
او که هنوز در همان حیرت بود گفت:
_ آخر نمی دانم باید با این خانه آن هم فرسنگ ها دورتر از محل زندگی ام چه کنم.
قباد خنده ای کرد و گفت:
_ پس بالاخره شما خانم این قصر شدید!
او هم لخندی زد و گفت:
_ قصر؟ نام جالبی برای این عمارت گذاشتید ولی باور کنید که اصلا تصورش هم را نمی کردم که من برنده این هدیه باارزش شوم.
_ آن طور که شنیده ام خانم بزرگ هیچ گاه کاری را بدون دلیل انجام نمی دادند.
مینوشکا دست هایش را در هم گره کرد و گفت:
_ با انجام این کار می خواسته چه چیزی را به من بفهماند؟
قباد سری تکان داد و گفت:
_ نمی دانم خانم؛ ولی مطمئنا خوتان متوجه می شوید.
بدون یافتن پاسخ سؤالش تصمیم گرفت گردشی در اطراف ساختمان کند تا بیشتر با محیط آشنا شود به این منظور رو به قباد گفت:
_ می توانم از شما خواهش کنم مرا در گردشی کوتاه همراهی کنید؟
_ البته خانم!
آرام قدم می زدند و در برخی نقاط می ایستادند و قباد توضیحاتی را برایش بازگو می کرد. از دیدن آن همه مزرعه زیر کشت که روستاییان سرگرم جمع آوری آخرین محصولات تابستانی اش بودند غرق لذت شد و ساعت ها همان جا ایستاد و به کار کشاورزان چشم دوخت.
قباد که او را تا آن اندازه در هیجان دید اجازه داد تا آن طور که مایل است به اطراف نظر افکند. پس از یک پیاده روی طولانی دوباره به عمارت بازگشتند. از همان فاصله نگاهی به بلندای ساختمان کرد و گفت:
_ ملوک تاج چه طور این همه سال به تنهایی در این جا زندگی کرده؟
قباد هم نگاهی به ساختمان کرد و گفت:
_ آن طور که از مادرم شنیده ام آن قدر برای خودشان برنامه ریزی داشتند که حتی ساعتی را بیکار نمی ماندند.
_ راستی می خواهم برایم اتومبیلی تهیه کنید که در این مدت راحت تر بتوانیم به دیدن اطراف برویم... البته امیدوارم همانند اقوامم فقط قول ندهید و عمل کنید.
قباد لبخندی زد و گفت:
_ خیالتون راحت باشه، خانم.
کنار پاگرد ساختمان معترض رو به قباد گفت:
_ از شما خواهش می کنم در این مدت که در کنار هم هستیم انقدر به من خانم خانم نگویید. بیشتر دوست دارم برای هم مانند دو دوست باشیم تا ...
_ متوجه شدم ولی نمی خواستم ...
مینوشکا او را وادار به سکوت کرد و گفت:
_ خوشحال می شوم در مواقع بیکاریتان به دیدنم بیایید. می دانید من اصلا تحمل تنها بودن در این امارت بزرگ را ندارم.
و وارد ساختمان شد. شوکت را سرگرم کار یافت. به کنارش رفت و با خوشرویی به او خسته نباشید گفت و بعد او را تنها گذاشت تا راحت تر به کارهایش برسد.
با نگاهی اجمالی دریافته بودکه ساختمان از چهار طبقه ساخته شده. هر یک از طبقات به طور مجزا دارای سرویس کامل و امکانات رفاهی بود. و هر طبقه سلیقه صاحبش را به نمایش گذاشته بود. از غباری که در برخی از اتاق ها بود دریافت که می بایست سال ها بدون استفاده مانده باشد.
در راهروهای هر طبقه تعدادی زیادی قاب به چشم می خورد که از دیدن شباهتی که با دیگر اقوام و حتی خودش داشتند دریافت آنها می بایست از اجدادش باشند. در بالاترین قسمت ساختمان اتاق بزرگی یافت و با دیدن تابلویی از خانم بزرگ که نیمی از اتاق را به خود اختصاص داده بود مدتی ایستاد و به آن چشم دوخت. ترسیمی از چهره او در عنفوان جوانی بود که او را بی شباهت به خود ندید. در کنار او مردی را دید که چشم بر او دوخته که پنداشت رشید خان پدر بزرگش باشد که با آن ابهت و جلال در کنار همسرش ایستاده بود. با دیدن آن لباس های عجیب بر تنشان لحظاتی دقیق به آنها خیره شد و پس از آن با دیدن گنجه ای به سویش رفت و از دیدن لباس های بی شمار زنانه ای دریافت، که خانم بزرگ علاقه بسیاری به جمع آوری آن لباسها داشته که تا آن اندازه با وسواس آنها را نگهداری کرده است.
با نگاهی دیگر به اطراف راه پایین ساختمان را در پیش گرفت و با دیدن قباد که در انتظارش بود به کنارش رفت و گفت:
_ با من کاری داشتی؟
_ می خواستم اگر کاری نداریدبرای تهیه اتومبیل برویم.
خوشحال از این که بالاخره پس از چند روز می تواند از ساختمان خارج شود گفت:
_ با کمال میل می پذیرم.

ویرایش توسط Asal88 : ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ در ساعت ۰۷:۴۳ بعد از ظهر
Asal88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Star, *aren*, -ALI-, -دایان-, aidai, aili, alonesachlie, amisha, arizona, ART!ST, asalcheshmak, asalgole, Astrgirl, azam 24, batul1s, behnazhmz, chandiny, daneshmand, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, harimeshgh, Hella, homi1, Irani, kathyn, katy, lalehjoon, Leila2154, lilipoot33_68, mahdiyeh, mahnazmom, marjanagn, maryamale, melijooon, mlika, nedaj, nilsa, nlp16001, parisaparisa, rina_rita14, ROOROO, saharmn, saharsahar, samaneh60, sara9999, shadan30000, sharmin.r, silverstar, Sokout_momtad, Sokout_shab, tama1011, TanNazZz, TARANOMEMEHR, Telisa, triti, zahra.h, zina, آنیتا, اسوده, برادپیت, ترنج خاتون, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, لمیس20, م.م.ر, ماجده, ملیساا, مهستی, مهنا2, گنجیشک, یگانه
قدیمی ۱۹ خرداد ۱۳۸۹, ۰۷:۴۷ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Angry لحظۀ خداحافظی

فصل سوم (قسمت اول)

_ خانم چه اتومبیلی را مد نظر دارند؟
مینوشکا نگاهی به اتومبیل های اطرافش کرد و با اشاره ای به قباد گفت:
_ ایشان باید انتخاب کنند.
و رو به قباد ادامه داد:
_ ماشینی را انتخاب کن که برایتان ایجاد درد سر نکند.
و قباد بنا به خواست او خود به میان اتومبیل ها رفت و ساعتی پس از آن سوار بر ماشینی که مینوشکا از انتخابش راضی به نظر می رسید راه عمارت را در پیش گرفتند.
در بین راه قباد پرسید:
_ راستی نام شما چه معنی دارد؟ آیا تاکنون درباره اش فکر کردید؟
مینوشکا خندید و گفت:
_ البته؛ می دانید من نسبت به هر چیزی از کودکی کنجکاو بوده ام. نامم نامی روسی است، به معنی فرشته کوچک.
_ نام زیبایی دارید.
_ متشکرم راستی والدینتان چه مدت است که در عمارت ساکنند؟
_ آن طور که شنیده ام پس از ازدواجشان یعنی از زمان به دنیا آمدن اولین فرزند خانم و آقا یعنی آقا داریوش به آن جا آمدند.
با وارد شدن به ساختمان آن جا را خاموش و ساکت یافتند. مینوشکا گفت:
_ من اصلا دوست ندارم در این جا تنها بمانم. نمی دانم اگر شما هم نبودید من چه می کردم؟
شوکت به محض دیدنشان گفت:
_ خانم جان، داریوش خان چند بار تماس گرفتند و گفتند حتما به محض ورودتان با ایشان تماس بگیرید.
تشکری کرد و به ساختمان وارد شد. احساس خستگی می کرد. کمی خود را روی مبل جا به جا کرد تا مدتی را استراحت کند که دستی فنجانی را در مقابلش گذاشت. قباد را دید و او را دعوت به نشستن کرد.
_ معلومه که امروز خیلی خسته شدید!
شانه های خود را ماساژ داد و گفت:
_ من معمولا تمام روزم پر است ولی در این جا همه برنامه ام به هم ریخته برای همین از این جابجایی کمی احساس خستگی می کنم.
_ با عمویتان تماس گرفتید؟
_ دلم می خواهد امشب را بدون دغدغه به پایان برسانم آیا این توقع زیادی است؟
_ نخیر مسلما حق دارید آن گونه که مایلید رفتار کنید.
با صدای زنگ تلفن هر دو به یکدیگر نگاهی کردند و قباد خود به جانب تلفن رفت و گفت:
_ انگار نمی خواهند اجازه دهند حتی لحظه ای از فکرشان خارج شوید.
از گفتگوی قباد دریافت که عمویش در انتظار شنیدن صدای اوست.
از این که او را آن قدر مبادی آداب می دید، لبخندی بر لب آورد و در مقابل اصرارهای او برای رفتن به منزلشان فقط به گفتن " حتما خودم در فرصت مناسب مزاحم می شوم" اکتفا کرد و تماس را قطع نمود.
_ اگر شما جای من بودید با این عمارت چه می کردید؟
قباد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
_ حتما نگهش می داشتم.
خندید و گفت:
اما گمان نمی کنم من بتوانم مثل شما این طور راحت تصمیم بگیرم.
_ قباد بهتره مزاحم خانم نشی و بگذاری استراحت کند.
هر دو نظام را دیدند که مینوشکا را دعوت به میز غذا می کرد.


****


_ قصد داری جایی بروی؟
_ می تونی مرا به منزل داریوش برسونی؟
قباد کتابش را کناری گذاشت و به سوی ماشین رفت.
مینوشکا نگاهی اجمالی به کتاب انداخت و به دنبالش رفت. وقتی ماشین کنار ساختمان بزرگی توقف کرد مینوشکا نگاهی به ساختمان کرد و گفت:
_ نمی دونم با چه کسانی قراره آشنا بشم ولی امیدوارم خیلی سخت نباشد!
قباد لبخندی زد و گفت:
_ کی دنبالتون بیام؟
_ هنوز از برنامه آنها اطلاعی ندارم اگر قرار شد بازگردم تماس می گیرم و اطلاع می دهم.
و از او جدا شد. یکی از شاسی ها را فشرد و پس از گذشت اندک زمانی پیرمردی را دید که او را به داخل دعوت کرد.
با ورودش فروغ و مهبد به استقبالش آمدند و خوشامد گفتند. پس از آن با دیدن مردی که بی شباهت به پدرش نبود داریوش را شناخت. به گرمی دستش را فشرد و پس از آن با دیدن شهین به کنارش رفت و به خوشامد او به گرمی پاسخ داد.
داریوش او را در کنار خود نشاند و پس از گفتگوهای معموله گفت:
_ وقتی شنیدم که هنوز از گرد راه نرسیده به چه ارثی رسیدی خیلی خوشحال شدم!
_متشکرم ولی هرگز فکرش را نمی کردم همان ملک باعث شود مدتی را در ایران بمانم و از کلیه کارهایم باز بمانم.
_ اما این ملک باعث شده ما بیشتر از دیدن مینو جان استفاده کنیم.
رو به مهبد گفت:
_ مرسی، ولی باور کنید در آن جا هم کارهای بسیاری دارم.
_ بهتره خودت را زیاد ناراحت نکنی و سعی کنی مدتی را که در این جا هستی از این جا و دیدن اطرافت لذت ببری.
_ حق با شماست شهین جان ولی چون به درستی اطراف را نمی شناسم سعی می کنم بیشتر در خانه بمانم.
داریوش رو به پسر و دخترش کرد و گفت:
_ واقعا که! پس از این همه مدت مینوشکا آمده و شما هیچ برنامه ای برایش ندارید؟
فروغ معترض گفت:
_ پدر خودت که می دانی من با عرشیا قراره برم خرید. پس بهتره مهبد برنامه ای برای مینو ترتیب بده.
و سر و گردنی برای مینو تکان کرد که باعث لبخند او شد. مهبد با خوشحالی پذیرفت و گفت:
_ با کمال میل حاضرم؛ مگر من کار مهم تری از همراهی مینوی زیبا دارم؟
شهین پیچی به ابروهایش داد و گفت:
_ پس بهتره به جای حرف زدن بری و این اطراف را به دختر عمویت نشان بدی.
با موافقت مینوشکا هر دو از خانه خارج شدند. هنگام سوار شدن به ماشین مهبد با شیطنت گفت:
_ البته این جا به زیبایی آن طرف آب نیست ولی با بودن تو در کنارم همه جا زیباتر خواهد شد.
مینوشکا از تمجیدش تشکر کرد و سوار شد.
_ خب حالا مینوی عزیز دوست دارند اول از کجا دیدن کنند؟
مینوشکا تبسمی کرد و گفت:
_ هر جا که باعت نشه وقتت گرفته و خسته شوی.
مهبد با صدا خندید و گفت:
_ نگران من نباش، حالا که انتخاب رو به عهده من گذاشتی امروز به یک پارک زیبا می رویم... می دونی من همیشه از این پارک خوشم می آد.
_ معلومه که از هر چیز زیبا خوشت می آد.
او هم خندید و گفت:
_ از این رک گویی ات هم خوشم می آد.
_ از لطف سرکار متشکرم که مرا در زمره دوستداران خود قرار می دهید.
با وارد شدن به پارک مینوشکا نگاهی به اطراف خود کرد و گفت:
_ چه طور شد که عاشق این پارک شدی؟
مهبد دست مینوشکا را گرفت و گفت:
_ همین طوری!
در کنار استخر وسط پارک ساعتی نشستند و مینوشکا این فرصت را یافت تا نگاهی به مناظر اطراف خود بیندازد. با جابه جا شدن مهبد در کنارش پرسید:
_ عرشیا کیه؟
او که انتظار این پرسش را نداشت گفت:
_ پسر خاله بخت برگشته ام!
_ چرا او را این گونه خطاب کردی؟
چشمان مهبد از دیدن چهره جذاب دختری که در کنارش نشسته بود برقی زد و با همان لبخند گفت:
_ آخه اون بیچاره عاشق سینه چاک فروغه و قراره تو همین ماه جشن نامزدیشون را بر پا کنند.
_ چه قدر جالب! امیدوارم تا آن زمان من در ایران باشم و بتوانم در جشن فروغ شرکت کنم.
مهبد با شیطنت گفت:
_ به شرطی که قول بدهی ما را در این جشن یاری کنی، مراسم را زودتر برگذار می کنم.
مینوشکا با صدا خندید و گفت:
_ این که انتظار کوچکی است ولی باشد قبول می کنم.
مهبد دستانش را به هم کوبید و گفت:
_ پس برای آن شب لحظه شماری می کنم.
مینوشکا نگاهی به قیافه جذاب و چشمان براق مهبد کرد؛ با وجود تیرگی رنگ، چشمانش برق عجیبی داشتند. رو به او گفت:
_ خیلی دوست دارم تو را در هنگام کار کردن ببینم.
_ چه طور؟
_ می خواهم ببینم همین طور خوش مشرب هستی؟
_ بالعکس خیلی جدی هستم.
مینوشکا خندید و گفت:
_ پس بیشتر مرا شیفته می کنی تا تو را هنگام انجام کارهایت ببینم.
مهبد شیفته تر نگاهش کرد وگفت:
_ اگر دعوتت کنم فردا با من به دفترم بیایی چه؟ آیا حاضری مرا همراهی کنی؟
مینوشکا نگاهی به دفترچه یادداشتش کرد و گفت:
_ با کمال میل دعوتت را می پذیرم.
_ مطمئنا با وارد شدنت به دفتر پچ پچ های بسیاری صورت خواهد گرفت.
_ منظورت چیه؟
مهبد خندید و با برخاستن از روی نیمکت گفت:
_ هیچی؛ خودت بعدا متوجه می شوی مینوی عزیز.
Asal88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ خرداد ۱۳۸۹, ۰۸:۰۰ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Angry

بخونید، اگه نخونید بقیه اش رو نمی ذارم

فصل سوم (قسمت دوم)

راهپیمایی در بین درختان که هر روز عریان تر می شدند برای او خالی از لطف نبود. در برخی نقاط می ایستادند و به توضیحی که مهبد در مورد آن جا می داد گوش می سپرد. وقتی دوباره در اتومبیل جابجا شدند مینوشکا با گفتن؛ "واقعا که این پیاده روی خیلی دلچسب بود" او را متوجه خود کرد. مهبد بلا فاصله پاسخ داد:
_ مخصوصا با دختری زیبا که همقدم بودن با او برای هر کسی آرزو است.
مینوشکا خندید و گفت:
_ تو همیشه با دیگران این قدر راحت سخن می گویی؟
مهبد نگاهی به چشمان آبی اش کرد و گفت:
_ البته بستگی دارد که چه کسی در کنارم باشد.
پشت چراغ قرمز ضربه ای به شیشه ماشین خورد و مینوشکا با دیدن زنی ژنده پوش که از داخل قوطی که در دستش داشت دود غلیظی در فضا پخش می شد با وحشت شیشه را بالا کشید و نگاه پرهراسش را دوباره به آن زن که ظاهری بسیار کثیف و ژولیده داشت دوخت. هر بار که زن لبانش را برای درخواست کمک از هم می گشود دندان های کثیف و سیاهش نمایان می شد. از او رو برگرداند و با قیافه درهمی به مهبد گفت:
_ خواهش می کنم منو از این جا دور کن نمی تونم چهره کریه این موجود را تحمل کنم.
مهبد که حال او را دگرگون شده یافت بدون توجه به علامت راهنمایی از آن خیابان گذشت و چند متر دورتر کنار خیابان توقف کرد و مستقیم به مینوشکا چشم دوخت و با نگرانی پرسید:
_ چرا یک دفعه حالت دگرگون شد؟
مینوشکا نگاهی به پشت سرخود کرد و گفت:
_ نمی دونم چرا با دیدن آن زن تا این اندازه دچار وحشت شدم.
مهبد برای دلداری اش گفت:
_ مسلما موجود زیبایی چون تو باید هم از دیدن آن زن بترسد.
مینوشکا عصبی پاسخ داد:
_ اصلا حوصله شوخی ندارم.
و از ماشین خارج شد. مهبد به سرعت به کنارش رفت و دستان سرد او را در دست گرفت و گفت:
_ انگار واقعا ترسیده بودی!
مینوشکا نفسی کشید و گفت:
_ بهتره دقایقی در آن تریای روبرو بنشینیم تا کمی از این حالت خارج شوم.
و بدون دریافت پاسخی وارد تریا شد و بر روی یکی از صندلی ها نشست و سرش را در بین دستانش قرار داد. مهبد با دیدن او سفارشی داد و به سرعت به کنارش رفت و حالش را پرسید، او فقط نگاهی به بیرون کرد و سکوت اختیار نمود.
_ چرا تا این اندازه از این صحنه ترسیدی؟
_ درست ده ساله بودم یک روز که راننده ام نتوانسته بود به دنبالم بیاید خودم راه خانه را در پیش گرفتم. در تمام طول راه احساس بدی داشتم و مدام حس می کردم کسی مرا تعقیب می کند. سر خیابان مدرسه زنی ژولیده و کثیف را دیدم که به سویم آمد و از من ساعت را پرسید جوابش را دادم و دوباره به راه خود ادامه دادم. هرچه می رفتم او را بیشتر در تعقیب خود می دیدم. دقیقا سر خیابان خانه مان با ظاهر شدن ماشین سیاهرنگی در مقابلم راه فرار را از دست دادم و آن زن جادوگر به همراه دو مرد مرا سوار ماشین کردند و فرار کردند. تا چند روز در حالتی بین خواب و بیدار بودم. آن قدر داروی بی هوشی به من خورانده بودند که ازهمه چیز بی اطلاع بودم فقط یادم است که پس از یک هفته پلیس توانست مرا از دست آن جادوگر و همدستانش نجات دهد. می دانی مهبد امروز هم با دیدن آن زن ترس زمان کودکی به سراغم آمد و برای لحظاتی به یاد آن آزار و اذیت ها افتادم. نمی دانی در اسارت بودن چه قدر سخت است! مخصوصا که مورد شکنجه هم قرار بگیری.
مهبد برای دلداری او دستش را فشرد و گفت:
_ بهتره فراموشش کنی، هیچ دلم نمی خواد باعث بشم تو به یاد اتفاقات تلخ بیفتی.
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_ از همدردی ات متشکرم.
مهبد با شیطنت گفت:
_ نکنه این را بهانه کردی که فردا با من نیای.
مینوشکا خندید و گفت:
_ اگر خودت زودتر نروی تا من همراهی ات نکنم، هنوز همچنان مایلم از نزدیک محل کارت را ببینم.
با وارد شدن به خانه و دیدن مرد جوانی که قبلا او را ندیده بود حدس زد که او عرشیاست. فروغ کار معارفه را بر عهده گرفت و او را با نامزدش عرشیا آشنا کرد. کمی احساس خستگی می کرد، داریوش که او را رنگ پریده دید گفت:
_ معلومه زیاد به گردش عادت نداری.
مهبد به جای او پاسخ داد:
_ این چند روزه مینو جان حسابی سرش شلوغ بوده و این گردش هم باعث شد کمی احساس خستگی کنه.
مینوشکا با لبخندی از او تشکر کرد و ادامه داد:
_ چون به محیط آشنایی چندانی ندارم ترجیح می دهم به جای استراحت به سیاحت بپردازم.
_ فروغ می گفت از فرانسه آمدید.
به جانب عرشیا چرخید و گفت:
_ بله.
_ به خاطر دریافت ارث راه درازی را آمدید.
مینوشکا نگاهش را به روی مهبد چرخش داد ولی چون او را همچنان خاموش دید به ناچار گفت:
_ متأسفانه اکنون اوضاع روحی مساعدی ندارم تا برایتان توضیح بدهم.
مهبد به یاری اش آمد و گفت:
_ حالا چه وقت این سؤال های بی مورده! مینو جان اگر خسته ای می توانی ساعتی استراحت کنی.
او با خوشحالی پذیرفت و وارد اتاق شد.
مهبد قصد ترکش را داشت که مینوشکا او را صدا کرد و گفت:
_ خوشحالم که تو این جمع از حمایت تو برخوردارم.
مهبد دستی تکان داد و گفت:
_ منم همین طور.
و از اتاق خارج شد تا او مدتی استراحت کند. وقتی چشم هایش را برهم گذاشت احساس ضعف کرد، برای لحظاتی چهره کریه آن زن در نظرش مجسم شد و او با ترس دیدگان خود را گشود و مدتی به فکر رفت ولی کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت.
از سر و صدایی که به گوشش رسید برخاست و پس از مدت کوتاهی که در مقابل آئینه ایستاد، از اتاق خارج شد. صدای مانی را فورا شناخت که همانند همیشه مجلس را با صحبت های خود به خنده وا می داشت. با دیدن فرهام که در مقابلش نشسته بود دانست همه اقوام آن جا جمع اند. هما و هوری را از تشابهی که با داریوش داشتند فورا شناخت و با استقبال گرم آنها روبرو شد. هوری نگاهی دقیق به برادرزاده اش انداخت و گفت:
_ از آخرین باری که تو را دیدم حدودا بیست سال می گذره چه خانم زیبایی شدی!
تشکری کرد و در کنارشان نشست. هما دستی بر شانه برادرزاده اش گذاشت و آرام گفت:
_ خیلی دوست داشتم زودتر تو را می دیدم. فرهام خیلی ازت تعریف می کرد!
لبخندی زد و نگاهی گذرا به فرهام که متوجه اش بود کرد و دوباره نگاه خود را به سوی هما دوخت و گفت:
_ منم بسیار خوشوقتم که با شما از نزدیک آشنا شدم.
همه اقوام در کنار هم جمع بودند نگاهش را در بین جمع چرخاند ولی مهبد را نیافت، با صدای بفرمایید نگاهی به عرشیا کرد و فنجانی را برداشت و تشکر کرد. داریوش او را مخاطب قرار داد و گفت:
_ انگار سرحال تر شدی!
_ با کمی استراحت حالم بهتر شد.
_ خب، مینوشکا جان از پدر و مادرت چه خبر؟ اون جا چه کار می کنند؟
فنجانش را کناری گذاشت و رو به هوری گفت:
_ پدر تو دانشگاه تدریس می کنه و مادر در مؤسسه ای تدریس پیانو داره.
_ پس هنوز مثل همون وقت ها هر دو فعالند.
_ شما مامی رو قبلا می شناختید؟
هما خندید و گفت:
_ همین هوری ورپریده باعث آشنایی پری و دانیال شد.
_ مرا مشتاق می کنید تا شنونده کل ماجرا باشم.
هوری کنار گوشش گفت:
_وقتی به دیدنم اومدی همه ماجرا رو برات تعریف می کنم.
و او پذیرفت.
_ معلومه شما دو خواهر چی دارید زیر گوش مینوشکا می گید؟
هوری معترض گفت:
_ باز این مانی بست ایستاده و ما رو نگاه می کنه.
_ آخه از وقتی که نشستید، دارید آروم آروم صحبت می کنید حد اقل بلند بگید ما هم بشنویم.
_ خاله جون اگر ناراحتی تو هم بیا پیش ما بنشین.
_ نه خاله هما از لطف شما متشکرم.
_ راستی داداش، مهبد کجاست؟ از وقتی اومدیم ندیدمش.
شهین به جای او پاسخ داد:
_ از دفتر باهاش تماس گرفتند و مجبور شد بره، ولی دیگه باید پیداش بشه.
_ راستی شهین کی جشن نامزدی فروغ رو می گیری؟ حد اقل از الان بدونیم که برای اون روز برنامه ای نداشته باشیم.
شهین نگاهی به همسرش کرد و گفت:
_ وا... هوری جون تا امروز که قرار بود بیستم همین ماه باشه البته اگر مسئله ای پیش نیاد.
هما تبریکی گفت و ادامه داد:
_ انشاءا... که خوشبخت بشن، بعد از فروغ باید برای مهبد و مانی آستین بالا بزنیم.
هوری با نشان دادن فرهام گفت:
_ بهتره اول به فکر دکتر باشی هرچی باشه اون از بقیه بزرگ تره مگه نه فرهام؟
فرهام که تا آن زمان فقط شنونده بود گفت:
_ خاله جان برای من زیاد عجله نکنید حالا حالاها وقت دارم.
هوری ابرو در هم کشید و گفت:
_ این جه حرفیه دکتر؟ می خوام خودم دامادت کنم.
مانی دخالت کرد وگفت:
_ اگر شما خیلی زرنگید یه فکر به حال پسرتون بکنید که داره از تنهایی دق می کنه.
همه از لحن او به خنده افتادند. هما که مینوشکا را ساکت دید گفت:
_ مینو جان تو نامزد داری؟
صورت مینوشکا گلگون شد و آرام گفت:
_ نه.
هوری با شیطنت گفت:
_ پس کار من و هما زیاد شد باید یه فکری هم برای مینوشکا بکنیم.
داریوش خندید و گفت:
_ چه طوره شما دو خواهر یه بنگاه بزنید.
هما خندید وگفت:
_ فکر بدی نیست. باید در موردش کمی مشورت کنیم.
و دوباره همگی خندیدند.
_ به به همه فامیل جمعند انگار در این جا هیچ کس یادی از ما نمی کنه!
مهبد خندان وارد جمع شد. هوری او را دعوت به نشستن کرد و گفت:
_ عمه برات بمیره که تو هم داری از نتهائی ات می نالی!
مهبد که کمی در جریان گفتگوی آنها قرار گرفته بود با شیطنت گفت:
_ حالا کی نوبت به من می رسه؟ امیدوارم که ته صف نباشم!
هما او را دلداری داد و گفت:
_ قول می دم به همین زودی یک فکری برات بکنم.
مهبد صورت عمه را بوسید و گفت:
_ خانواده خودم که به فکر تنهایی من نیستند باز خوبه دو تا عمه زبر و زرنگ دارم.
مینوشکا از حضور در آن جمع دوستانه که تا آن حد با هم راحت و صمیمی بودند احساس شادی می کرد و خود را با بذله گویی های آنها سرگرم می نمود.
مهبد خود را کنارش جابه جا کرد و آرام پرسید:
_ حالت چطوره؟
_ بعد از کمی استراحت، خیلی بهتر شدم.
_ خوشحالم، می دونی هیچ دوست نداشتم حالا که در کنار هم هستیم تو رو غمگین ببینم.
_ متشکرم، راستی شهین گفت به دفتر رفته بودی؟
_ با یک مشتری قرار داشتم که می بایست حتما اون رو می دیدم.
_ معلومه کار پر جنب و جوشی داری؟
_ دقیقا و خیلی خسته کننده!
_ اجازه هست من هم کنارتان بنشینم؟
مهبد، فرهام را در کنار خود جا داد. فرهام نگاهی به مینوشکا کرد و گفت:
_ چند روز منتظر اومدنت بودیم ولی انگار چندان رغبتی به ملاقات با عمه تون رو نداشتید.
_ وقتی شما مرا در ان محیط غریب تنها گذاشتید، مجبور شدم برای تهیه اتومبیل و حتی راننده مطمئن که قولش را از شما گرفته بودم خودم اقدام کنم به این دلیل فرصت نکردم تا به دیدن هما بیایم.
فرهام شرمگین گفت:
_ باور کن آن قدر در بیمارستان سرم شلوغ بود که کاملا فراموش کردم.
مهبد برای لحظاتی آنها را تنها گذاشت. فرهام به او نزدیک تر شد و گفت:
_ اقوامت رو چگونه ارزیابی کردی؟
_ خیلی خونگرم و صمیمی.
فرهام خندید و گفت:
_ گول این ظاهرهای فریبنده رو نخور، مطمئن باش هر کدومشون برای تصاحب اون ملک برات نقشه های بسیاری دارند.
مینوشکا متعجب از شنیدن این سخن گفت:
_ چرا این حرف را به من می زنی؟
_ چون می دانم قلب پاک و مهربونی داری و زود فریب اینا رو می خوری.
_ حتی هما هم؟!
فرهام مستقیم نگاهش کرد و گفت:
_ البته، چرا که نه؟ وقتی پای میلونها تومان پول در میان باشد کسی حاضر نیست از اون چشم پوشی کند.
_ خود تو چه نقشه ای برایم کشیده ای؟
فرهام خنده ای کوتاه کرد و گفت:
_ من از همون ابتدا می دونستم اون اموال به تو می رسه، وقتی خانم بزرگ زنده بود به من همه چیز رو گفته بود.
_ پس چرا به دیگران چیزی نگفتید؟
_ دلیلی برای گفتن اصل ماجرا نمی دیدم.
_ چرا ملوک تاج تصمیم گرفت خونه رو به من ببخشه در صورتی که من اصلا تمایلی برای پذیرفتن اون ندارم؟
_ با گذشت زمان خودت می فهمی چرا چنین کاری رو کرده.
سر میز غذا دوباره بحث به جشن فروغ کشیده شد و مهبد به ناگاه گفت:
_ می دونید من دیروز افتخار یک دور رقص رو از مینو جان گرفتم.
مانی سوتی زد و گفت:
_ بابا تو خیلی زرنگی!
هوری به مینوشکا گفت:
_ مانی خیلی از نواختن پیانوات تعریف می کرد باید قول بدی برامون قطعه ای رو بزنی.
و او با لبخندی بر لب پذیرفت... مینوشکا نگاهی به اطرافش کرد با آن همه گفتگوهای دوستانه و صمیمی احساس ترسی موهوم می کرد.
Asal88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۴ خرداد ۱۳۸۹, ۰۷:۵۷ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Unhappy

فصل سوم (قسمت سوم)

با نگاهی به فرهام که سرگرم گفتگو با فروغ بود لحظاتی مردد ماند و به یاد صحبت هایش افتاد ولی دلیلی برای نگرانی نمی دید.
نمی دانست فرهام برای چه این سخنان را گفته بود.
_ تو که هنوز چیزی نخوردی؟
لبخندی به جانب مهبد زد و گفت:
_ من معمولا زیاد میانه ای با غذا ندارم.
و زودتر از دیگران از میز فاصله گرفت.
با جدا شدن هما و هوری از آنها به اتاقی وارد شد که قبلا ساعتی در آن استراحت کرده بود. لحظاتی نگذشته بود که با ضربه ای به در فروغ را دید و او را به داخل دعوت کرد. فروغ کنارش روی لبه تخت نشست و گفت:
_ می دونم خیلی سرت شلوغه ولی می خواستم ازت خواهش کنم اگر فرصت پیدا کردی در انتخاب لباس منو همراهی کنی.
مینوشکا دستش را فشرد و گفت:
_ با کمال میل حاضرم، هر زمان خواستی بگو می آم.
_ راستی برای اون روز چه لباسی می پوشی؟
فکری کرد و گفت:
_ من لباس های زیادی با خودم آوردم، مطمئنم لباس مناسبی در بین آنها پیدا می کنم.
فروغ برای پرسش خود کمی مردد بود ولی پس از کمی مقدمه چینی گفت:
_ مینو تو تا به حال عاشق شدی؟
مینوشکا خندید و گفت:
_ من هنوز برای این مسائل خیلی فرصت دارم فعلا دوست دارم آزاد باشم.
فروغ با زیرکی گفت:
_ ولی مطمئنا کسی بوده که دلباخته تو شده باشه.
مینوشکا به یاد استپان افتاد، همان پسری که برای اولین بار با او در راهروی دانشکده آشنا شده بود.
_ نه فکر نمی کنم!
_ تو دختر زیبا و جذابی هستی، مطمئنا در این جا خواهان بسیاری خواهی یافت.
از تمجید او قدردانی کرد و به یاد خاطرات خوشی افتاد که روزها او و مارگارت را سرگرم می کرد.
_ خب مینو جان من دیگه می رم تا تو استراحت کنی.
و او را با افکاری که به سویش سوق داده بود رها کرد و رفت.
تازه وارد دانشگاه شده بود. پس از این که مدتی با مستخدمه اش مارگارت در خیابان های پاریس گردش کردند، کنار دانشکده از او جدا شد و برای اولین روز درسی وارد آن جا شد. از دیدن آن همه دانشجو که برخی همانند او تازه وارد بودند هیجان زده در کناری ایستاده و پس از مدتی وارد کلاسی شد. هنوز تعدادی از بچه ها نیامده بودند او فرصت یافت تا بیشتر با اطرافش آشنا شود. از شنیدن خنده هایی از آخر کلاس به جانب صداها برگشت و با دیدن دو دختر و چند پسر که سرگرم خوش و بش بودند دوباره سر را به جانب تخته چرخاند. ساعتی نگذشته بود که تمامی نیمکت ها اشغال شد و پس از ان با ضربه ای به در مرد مسنی را دیدند که خودش را دبیر آنان معرفی کرد.
آقای موریس سعی می کرد رفتار دوستانه ای با بچه ها داشته باشد. با تک تک بچه ها آشنا شد وقتی نوبت به مینوشکا رسید نامش را چندین بار زمزمه کرد و ملیتش را پرسید و مینوشکا نام ایران را بر زبان آورد. ولی در ادامه صحبتش گفت:
_ البته من از طفولیت در این جا بوده ام.
_ ایران یک کشور شرقی در قاره آسیاست.
آن ساعت به پایان رسید و پس از آن ساعت های دیگر بی هیچ رخداد مهمی سپری شد. پس از گذشت مدتی با محیط آن جا خو گرفت. با وجود سنگینی درس ها دیگر فرصت همکلامی با مارگارت را نمی یافت. مارگارت که او را غالبا سرگرم مطالعه می دید از او فاصله می گرفت تا او با خیالی راحت به کارهایش بپردازد.
در یکی از روزها در سالن دانشکده در حالی که راه کلاس را در پیش گرفته بود متوجه صدایی شد که می گفت:
_ آهای دختر آسیایی؟
متعجب به پشت سر خود نگریست و استپان را که تازگی به کلاسشان وارد شده بود را دید. به کنارش رفت و گفت:
_ با من بودی؟
استپان با نگاهی او را برانداز کرد و گفت:
_ مگر به جز تو آسیایی دیگه ای هم این جا وجود داره؟
_ ولی من نامم مینوشکاست نه آسیایی.
و دوباره راهش را گرفت و رفت.
_ شنیدم تو مسابقات رالی بین بچه ها همیشه اولی.
مینوشکا چرخی زد و گفت:
_ نکنه برام رقیب آوردی.
استپان با انگشت خودش را نشان داد و گفت:
_ می خوام با من مسابقه بدی.
نگاهی به او با آن موهای بلند بور و لباس های عجیبش کرد و گفت:
_ الان مدتیه که تمرین نداشتم و فعلا هم تا پایان ترم دوست ندارم دور و بر اتومبیلم برم.
استپان خود را به او رساند و گفت:
_ فکر نمی کردم این قدر زود جا بزنی!
مینوشکا پوزخندی زد و گفت:
_ هر طور مایلی می تونی فکر کنی.
و وارد کلاس شد. به فاصله چند دقیقه استپان را دید که وارد کلاس شد و با نگاهی به او خود را به اخر کلاس رساند. پس از پایان گرفتن کلاس، رز یکی از همکلاسی هایش به کنارش آمد و گفت:
_ مینوشکا، استپان خیلی داره معرکه می گیره چرا با اون مسابقه نمی دی؟
بی اعتنا پاسخ داد:
_ پاپا گفته همیشه از مسابقه با آدم های نادان پرهیز کن.
رز معترض گفت:
_ ولی اون داره جو رو به نفع خودش تغییر می ده.
_ تو چرا ناراحت می شی؟ الان از هر چیزی بیشتر به امتحاناتم فکر می کنم، نه چیز دیگه.
_ تو که همیشه نمرات خوبی می گیری! حالا بهتره یه فکری به حال این استپان دیوونه بکنی.
مینوشکا آرام چرخی زد و استپان را دید که همان طور با چشمان سبزش به او زل زده. لحظاتی اندیشید و گفت:
_ باید قبل از این با پاپا صحبت کنم.
_ این فقط یه مسابقه اس، همه بچه ها روی تو شرط بستند. باید ثابت کنی برنده می شی.
نگاهی به رز که نگران باخت خودش در شرط بندی بود کرد و گفت:
_ منصرف شدم، اصلا مسابقه نمی دم.
و او را در همان حال باقی گذاشت و از کلاس خارج شد. به محض ورودش به خانه موضوع را با مارگارت که همیشه برایش چون خواهری بود در میان گذاشت. او لبخندی زد و گفت:
_ تو تصمیم عاقلانه ای گرفتی.
_ می دونستم که تو تصمیم منو می پسندی. با یک تمرین پیانو چه طوری؟
با خوشحالی گفت:
_ موافق موافقم.
ساعت ها بدون توجه به گذر زمان سرگرم تمرین بودند و با وراد شدن دانیال تازه به خود آمدند و دست از کار کشیدند.
****
_ خانم صفارزاده!
_ بله آقای موریس.
_ شنیدم قصد شرکت در این دوره مسابقات رو نداری!
_ درسته چون می ترسم تمرینات وقتم رو بگیره و از درس هام عقب بمونم.
_ اما تو یکی از زرنگ ترین شاگردان این دانشکده هستی. حیفه که این دوره جام متعلق به کس دیگه ای بشه.
نگاهی به استپان کرد و ادامه داد:
_ نمی خوام دیگه شرکت کنم، نمی خوام اتفاقی که برای جورجیا افتاد برای کس دیگری تکرار بشه.
_ می تونی بنشینی.
وقت نشست رز آرام برگه ای را به دستش داد. بدون جلب توجه آن را گشود:
" نمی خوام نگران من باشی، فقط قصد داشتم مسابقه دوستانه ای را با هم داده باشیم. استپان"
آن را بست و حواس خود را به آقای موریس که داشت حل معادله ای را برایشان تشریح می کرد، داد.
آخر ساعت قصد خروج از کلاس را داشت که استپان را منتظر خود یافت.
_ مینوشکا می دونم خودت رو به خاطر جورجیا مقصر می دونی ولی تو هیچ گناهی نداشتی و اگر به این دلیل نمی تونی شرکت کنی می خوام بدونی که من قصد دارم جوانمردانه با تو رقابت کنم.
لبخندی زد و گفت:
_ هیچ تأثیری نداره. چون مجبورم مدتی رو به خاطر مسئله ای به ایران برم، فرصت نمی کنم خودم رو آماده کنم.
استپان با تعجب پرسید:
_ چرا به ایران می ری؟ می خوای اون جا بمونی؟
مینوشکا کیفش را برداشت و گفت:
_ هنوز نمی دونم، باید ببینم در اون جا چه برنامه ای برام پیش می آد.
و از او جدا شد.
Asal88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ خرداد ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Smile لحظۀ خداحافظی

فصل چهارم (قسمت اول)

_ مینو، مینو خوابی؟
غلتی زد و چشمش به فروغ افتاد و نیم خیر شد.
_ به مهبد گفتم عادت نداری زود بیدار بشی ولی اصرار داشت تا حتما بیدارت کنم.
دستی به چشمان خمار خود کشید و صبح بخیر فروغ را پاسخ گفت. با آن که هنوز نیاز شدیدی به استراحت داشت ولی برخاست و پس از ساعتی با مهبد راه دفترش را پیش گرفت.
کنار ساختمان دفتر، نگاهی به تابلوی بزرگی انداخت که نوشته بود "دفتر ساختمانی صفار زاده"
با مهبد همقدم شد و وارد ساختمان شدند. هریک از کارکنان با دیدن مهبد بر می خاستند و لحظاتی محو سیمای دختری می شدند که او را همراهی می کرد.
وارد اتاقی شدند که نقشه های بسیاری در وسط میز بزرگی جلب توجه می کرد. مهبد او را دعوت به نشستن کرد و گفت:
_ امیدوارم از این جا خوشت بیاد!
مینوشکا نگاهش را در اتاق به گردش درآورد و گفت:
_ باید کار جالبی داشته باشی!
مهبد برای لحظاتی او را تنها گذاشت و از اتاق خارج شد. به سوی نقشه ها رفت و خود را با دیدن آنها سرگرم کرد. با آن که چیزی از آنها متوجه نمی شد ولی دیدن آن خطوط برایش سرگرم کننده بود. مهبد دوباره برگشت و مینوشکا را سرگرم مطالعه نقشه ها دید، خندید و به کنارش رفت و در همان حال گفت:
_ معلومه به هر چیزی علاقه نشون می دی.
_ مهبد از این خطوط چیزی هم می دونی؟
_ این نقشه ها نوع ساخت بنا، محل قرار گرفتن سرویس، اتاق و باقی اجزاء ساختمون رو نشون می ده.
_ خیلی جالبه!
_ راستی مهبد می تونم از تلفن اتاقت استفاده کنم؟
_ البته، با جای خاصی می خوای تماس بگیری؟
خندید و همانطور که به جانب تلفن می رفت گفت:
_ نگران نباش داخل ایرانه.
مهبد هم لبخندی زد و گفت:
_ خوب شد خیالم رو راحت کردی.
پس از لحظاتی صدای قباد را شناخت و خود را معرفی کرد.
_ دیشب تا دیر وقت منتظر تماستون بودم.
_ آن قدر در بین اقوام بهم خوش گذشت که فراموش کردم به شما اطلاع بدم. شب رو همون جا موندم. فقط می خواستم امروز به دنبالم بیایی تا به دیدن وکیل خانم بزرگ بروم.
_ باشه همون خونه؟
_ من الان دفتر ساختمونی داریوش هستم نمی دونم این جا رو می شناسی یا نه؟
_ البته چندین بار برای داریوش خان اون جا پیغام برده بودم.
_ بسیار خوب پس من ساعت سه منتظرت هستم.
سپس تماس را قطع کرد. با غیب طولانی مهبد از اتاق خارج شد و با دیدن دختر ریز نقشی که می پنداشت منشی مهبد باشد به کنارش رفت. او با دیدن مینوشکا برخاست و گفت:
_ خانم کاری هست که براتون انجام بدم؟
_ خواهش می کنم راحت باشید. چون دیدم مهبد غیبتش طولانی شد خواستم کمی با محیط این جا آشنا بشم.
_ شما باید از آشنایان آقای صفار زاده باشید؟
_ من دختر عموشون هستم.
_ ولی چندان شباهتی به هم ندارید.
_ شاید چون بیشتر شبیه مادرم هستم.
_ ببخشید مینو جان معلومه که حسابی حوصله ات سر رفته .
با دیدن مهبد لبخندی زد و گفت:
_ نه اصلا داشتم از همکلامی با این خانم لذت می بردم.
مهبد دست مینو را گرفت و او را به داخل دعوت کرد و در همان حال رو به منشی اش گفت:
_ بگید برای ما قهوه بیاورند.
او را در مقابل خود نشاند و گفت:
_ تماس گرفتی؟
_ آره، امروز قرار ملاقاتی با رادمنش دارم باید به دیدنش برم.
مهبد لختی به فکر رفت و گفت:
_ خودم تا اون جا همراهیت می کنم.
_ نه، اصلا قصد مزاحمت ندارم به قباد گفتم به دنبالم بیاد خودم به اون جا می رم.
مهبد اصرار را جایز ندانست و سکوت کرد. با ضربه ای به در مینوشکا که روبروی در قرار داشت زودتر از مهبد جوان خوش پوش و بلند قامتی را دید که ظاهری بسیار آراسته داشت. مهبد با دیدن آن جوان به سویش رفت و لبخندی زد و گفت:
_ به به آقا پیمان گل، چه خوب کردی اومدی!
بعد مینوشکا را به او معرفی کرد و به گرمی دستش را فشرد. پیمان نگاهی دقیق به چهره گیرای مینوشکا کرد و رو به دوستش گفت:
_ نگفته بودی دختر عموی به این زیبایی داری!
مهبد خندید و گفت:
_ چون خودم هم تازه چند روزه پیداش کردم.
و هر سه خندیدند. مینوشکا در خلال صحبت هایشان دریافت آنها دوستان قدیمی هستند که سال ها با یکدیگر روابط خوبی داشته و در غم و شادی یکدیگر شریک بودند. پیمان گفت:
_ اگر می دونستم میهمان داری بعدا می آمدم.
مهبد دستی به شانه دوستش زد و گفت:
_ مینو جان که غریبه نیست.
_ پس یعنی قرار ناهار امروز پا برجاست؟
مهبد نگاهی به مینوشکا کرد و گفت:
_ برای ناهار که می مونی؟
_ اگر مزاحم نباشم، بله.
مهبد رو به دوستش گفت:
_ پس حله، من و مینو می آییم، از بچه ها چه کسانی می یان؟
_ پدرام با افسون می آد و مژگان و شاهین هم تا الان که قراره بیان.
_ پس ساناز چی؟ مگه نگفته بودی قراره اونم بیاد؟
پیمان ابرو در هم کشید و گفت:
_ دوباره باهم حرفمون شد. در ضمن امروز اصلا حوصله اونو با وجود افسون و مژگان ندارم، دوباره به هم می پرند و حسابی حالمون رو می گیرند.
_ هر طور دوست داری.
و با نگاهی به ساعت هر سه از ساختمان خارج شدند.
پیمان با وجود این که خود اتومبیل داشت تصمیم گرفت با آن دو باشد. وقتی ماشین به حرکت در آمد رو به مهبد گفت:
_ دختر عموت کمی در صحبت کردن لهجه داره، ایران زندگی نمی کنه؟
_ تازه چند روزه از فرانسه برگشته، از کودکی اون جا زندگی می کرده.
پیمان نگاهی دیگر به او که سرگرم تماشای مناظر اطراف بود کرد و رو به دوستش آهسته گفت:
_ تو هم خیلی خوش سلیقه ای!
_ هنوز که چیزی معلوم نیست.
پیمان با زیرکی گفت:
_ پس یعنی من این شانس رو دارم که رقیب سرکار باشم؟
مهبد با غیظ گفت:
_ حق نداری در موردش نظری داشته باشی و گرنه ...
_ خب حالا چرا ترش می کنی؟ شوخی کردم!
مینوشکا که کماکان متوجه صحبت های آنها شده بود همچنان خود را بی توجه نشان داده و به اطراف می نگریست. وقتی وارد رستوران شدند به طرف میز بزرگی که معلوم بودبرای آنها تدارک دیده شده رفتند و از نزدیک با دیگر دوستان مهبد آشنا شد. مینوشکا افسون را دختری زیبا یافت که معلوم بود از جراحی های روز برای زیبایی چهره اش بهره برده بود. او که در همه حال سعی در خوش و بش با دیگر پسران داشت، طوری رفتار می کرد که حس حسادت پدرام برانگیخته نشود ولی برخلاف او مژگان با آن موهای آشفته و چند رنگش و آن خنده های بلند بارها ذهن مینوشکا را به خود مشغول می کرد. ولی از همان لحظه ورودش احساس می کرد شاهین با آن جثه ریز و چشمان سیاهش بیش از دیگران او را می نگرد. حتی به مژگان هم هیچ اهمیتی نمی داد و همچنان سعی می کرد با او باب صحبت را بگشاید. مهبد که او را در آن جمع از دیگران ساکت تر دید آرام گفت:
_ اگر بخواهی می تونیم زودتر از دیگران این جا رو ترک کنیم.
شاهین که صحبت های او را شنیده بود با اعتراض گفت:
_ چرا می خوای ما رو از دیدن دختر عموی زیبات محروم کنی؟
پیمان گفت:
_ مواظب حرف زدنت باش و گرنه مهبد حاسبی قاطی می کنه.
پدرام که همجنان مشغول خوردن بود با دهانی نیمه پر گفت:
_ پس بگو چرا تا به حال مهبد دم به تله نداده بود بیچاره افسانه که خودش رو تیکه پاره کرد.
مهبد با عصبانیت گفت:
_ بهتره خفه شی!
افسون با غیظ گفت:
_ آهای مواظب حرف زدنت باش.
و مژگان در ادامه صحبتش افزود:
_ حالا ببین چشمش به این دختر فرنگی افتاده چه زود همه چیز رو فراموش کرده.
پیمان دخالت کرد و گفت:
_ بهتره کمی ملاحظه میهمان مهبد رو بکنید.
_ راستی پیمان چرا ساناز رو نیاوردی؟
_ خواهش می کنم مژگان تو دیگه اسم اونو نیار که حسابی حالم گرفته می شه.
_ همون دیگه، بیچاره دخترها باید بمیرن تا بارو کنین دوستتون دارن؟
شاهین نگاهی به مژگان که معترض بود انداخت و با لبخندی گفت:
_ ولی دیدی که تو نمردی و من فهمیدم که چه قدر خواهانم هستی.
مژگان چشمانش را تنگ کرد و گفت:
_ یعنی تو هیچ نظری در موردم نداشتی؟
مینوشکا که از آن بحث بیهوده خسته شده بود با نگاهی به ساعت به مهبد قرار ملاقاتش را یاد آور شد و زودتر از دیگران آن جا را ترک گردند. در این بین فقط پیمان آنها را همراهی کرد. لحظاتی که با پیمان تنها بود پیمان پرسید:
_ شنیدم در مسابقات رالی شرکت می کنید.
_ البته شرکت می کردم ولی مدتیه به خاطر سفرم به ایران تمرین نداشته ام.
_ دوست داری روزی تو را به پیست این جا ببرم؟
او که خود بی میل نبود با امکانات آن جا از نزدیک آشنا شود پذیرفت. کنار دفتر، پیمان از آنها جدا شد ولی قول داد که حتما او را به پیست ببرد.
Asal88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ خرداد ۱۳۸۹, ۰۴:۱۹ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Asal88 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Cool

فصل چهارم (قسمت دوم)

صدای بوق ماشینی را شنید و قباد را در انتظار خود دید. همان جا از مهبد به خاطر پذیرائی اش تشکر کرد و به سوی قباد رفت و دستی برای مهبد تکان داد.
وقتی در اتومبیل جابه جا شد قباد گفت:
_ معلومه اقوامتون پذیرایی گرمی از شما کردند که حتی از خانواده اتان غافل شدید.
_ مگر کسی با من تماس گرفت؟
_ چند بار مادرتون تماس گرفتند ولی شما نبودید.
_ حتما امشب باهاش تماس می گیرم.
مدتی را در سکوت گذراند و خود را با دیدن آن مناظر که کم کم آن جاذبه اولیه را از دست می دادند سرگرم کرد. ملاقات با آن به قول مانی پیرمرد غرغرو چندان برایش دلچسب نبود ولی به خاطر پذیرش آن ارث مجبور بود تمامی مراحل قانونی آن را طی کند.
وارد اتاق رادمنش که شد، او را در انتظار خود دید. او به محض دیدن مینوشکا او را دعوت به نشستن کرد و با لبخندی گفت:
_ امیدوارم توانسته باشی با اقوامت کنار بیای!
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_ کار مشکلی نبود آنها رابطه دوستانه ای با من دارند.
رادمنش عینک ضخیمش را جابه جا کرد و در مقابل او نشست و گفت:
_ ولی از من پیرمرد قبول کن و زیاد گول ظاهر این فامیل رو نخور، چون به موقع از مار سمی هم خطرناک ترند.
مبهوت نگاهش کرد و گفت:
_ همین سخنان را فرهام هم به من تذکر داد.
رادمنش لختی اندیشید و دکتر را به یاد آورد:
_ اون پسر رو باید از این فامیل جدا دانست. همیشه مرحومه خانم بزرگ هم از او تعریف و تمجید می کرد. تنها کسی بود که باوجود دوری و مشغله هر هفته به دیدنش می اومد.
_ پس چرا اونو به عنوان وارث انتخاب نکرد؟
رادمنش نگاهش را به سوی دختر دوخت و گفت:
_ شاید می خواسته اشتباهی رو که روزی مرتکب شده جبران کنه.
او که در انتظار شنیدن اصل ماجرا بود پرسید:
_ چه اشتباهی؟
رادمنش از صندلی برخاست و تعدادی سند را در مقابلش قرار داد و گفت:
_ بهتره به کار خودمون بپردازیم و این صحبت ها رو به روز دیگه ای موکول کنیم. شما از هم اکنون رسما مالک اون خونه وسایل و حتی جواهرات و وجوه نقدی خانم در بانک هستید. از اموال هر طور که مایلید می تونید استفاده کنید ولی در مورد اون ملک، تحت هیچ شرایطی حق فروش اونو ندارید. می تونید اونو به کسی ببخشید البته فقط باید یکی از خاندان صفارزاده باشند.
مینوشکا تعدادی از برگه ها را امضاء کرد، با توضیحاتی که رادمنش در باره آن ملک می داد در پذیرش آن مردد شده بود.
پس از ساعتی از دفتر خارج شد ولی همچنان در اندیشه سری بود که در بین خاندانش وجود داشته و او از آن بی اطلاع بود.
قباد را در انتظار خود دید. به سویش رفت ولی با حیرت مهبد را کمی جلوتر در انتظار خود دید. متعجب به سویش رفت. مهبد همین که مینوشکا را دید با لبخندی به استقبالش رفت و گفت:
_ هرچه کردم نتوانستم طاقت بیاورم. می خواستیم این چند روزه رو بریم چالوس به نظرم اومد بد نباشه تو هم با ما باشی، گفتم شاید دلت بخواد اون جا رو از نزدیک ببینی.
او که اصلا انتظار چنین دعوتی رو نداشت گفت:
_ من اصلا در فکر سفر نبودم، الان هم به درستی نمی دانم چه برنامه ای در پیش دارم.
مهبد با تشویق او برای قبول دعوتش گفت:
_ بهتره با ما بیای مطمئنم خوش می گذره.
مینوشکا نفسی کشید و گفت:
_ مرا در پذیرش، وسوسه می کنی.
مهبد خندید و گفت:
_ پس یعنی قبوله دیگه؟!
برای لحظاتی به یاد هشدار رادمنش افتاد ولی هرچه دقیق شد در چهره مهربان مهبد با آن لبخندی که بودن او را تمنا می کرد هیچ نکته مرموزی نیافت ولی تصمیم گرفت در انجام کارهایش بیشتر احتیاط کند.
_ خب خانم بله، می آیی دیگه؟
مینوشکا خندید و گفت:
_ مثل بچه ها اصرار می کنی، آن قدر که مرا مجاب می کنی تا همراهی ات کنم.
مهبد با شادی دستش را فشرد و گفت:
_ پس می ریم خونه تا تو وسایلت رو برداری و بعد از اون جا می ریم دنبال فروغ و دیگران...
مینوشکا به سوی قباد رفت و راه خانه را در پیش گرفت تا خود را برای سفر چند روزه آماده کند. قباد از آینه نگاهی به او که در فکر بود کرد و گفت:
_ معلومه که اقوامتان نمی خوان بذارن برای یک روز تنها بمانید!
_ درسته که همگی به من لطف دارند ولی نمی دونم چرا احساس خوشایندی ندارم.
قباد دوباره نگاهی به گرفتگی اش کرد و گفت:
_ بهتره سعی کنید از این سفر لذت ببرید چون دیدن اون جا خالی از لطف نخواهد بود.
نگاهی به پشت سر خود کرد و مهبد را دید. در اندیشه ای بود و تصمیم گرفت از قباد کمک بگیرد. بنابراین رو به او گفت:
_ شما می تونید در این سفر مرا همراهی کنید؟
قباد خندید و گفت:
_ می خواید محافظتون باشم؟
مینوشکا که احساس می کرد با این پیشنهاد او را رنجانده با نگرانی گفت:
_ باور کنید قصد اهانت نداشتم ولی نمی دانم چرا احساس می کنم می توانم به شما و کمک هایتان اطمینان داشته باشم، بودن شما در کنارم باعث آرامش می شود. حتی وقتی قرار شد به ایران بیایم پاپا خیلی به من سفارش کرد تا در رابطه با خانواده اش جانب احتیاط را رعایت کنم.
قباد از آینه نگاهی به او که در انتظار پاسخش بود کرد و گفت:
_ اگر شما مایل باشید می پذیرم.
مینوشکا خوشحال از پذیرفته شدن در خواستش گفت:
_ همین حالا باید بگویم اگر بی احترامی از دیگران دیدید من از شما عذر خواهی می کنم.
_ این چه حرفیه خانم؟ ما مدت هاست که در بین خاندان صفارزاده هستیم، پس مطمئن باشید به همه گونه رفتار از جانب آنها عادت کرده ایم.
_ واقعا خوشحالم که شما در مدتی که ایران هستم مرا همراهی می کنید.
با رسیدن به مقصد، مهبد خود را به او رساند و همراهش وارد ساختمان شد. قبل از رسیدن مهبد، مینوشکا سفارشاتی را به قباد داده بود و خود در انتظار آماده شدن او بود. مهبد که او را بی توجه به تعجیل خود دید گفت:
_ مگه قرار نیست الان راه بیفتیم؟
مینوشکا لبخندی زد و گفت:
_ چرا می رویم فقط صبر کن تا قباد وسایلش را آماده کند.
مهبد متعجب پرسید:
_ قباد؟! مگه قراره اون پسره هم بیاد؟
در کنار مهبد روی مبل نشست و گفت:
_ چون قراره راننده من تا مدت اقامتم در این جا باشه ترجیح می دم با ما به چالوس بیاد.
_ اما مینو جان هر جا که بخوای تو رو همراهی می کنم.
مینوشکا نگاه تشکر آمیزی به او کرد و گفت:
_ می دونم تو به من خیلی لطف داری! ولی نمی خوام خیلی پسر عموی مهربان و مهمان نوازم را اذیت کنم.
مهبد از این تمجید خرسند شد و گفت:
_ هر طور که تو دوست داری، اگر می خوای اونو بیاری من حرفی ندارم ولی نمی گذارم تو با اون پسره تا چالوس تنها باشی.
مینوشکا از جا برخاست و گفت:
_ می تونی تو هم میهمان ماشین ما باشی، اون جا به اندازه هر سه ما جا هست.
مهبد پذیرفت و دیگر اعتراضی نکرد.
****
Asal88 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بلبل, تایپ, خداحافظی, رمان, لحظه, نسرین, وند

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | نسرین (نسرین قدیری) -ALI- فراخوان تایپ 202 ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
لحظه خداحافظی | نسرین بلبل وند | موبایل R.A.S.O.O.L رمان ایرانی 0 ۹ آبان ۱۳۸۹ ۰۱:۴۰ بعد از ظهر
لحظه خداحافظی | نسرین بلبل وند | دانلود mahdiyeh ایرانی 0 ۹ آبان ۱۳۸۹ ۰۱:۰۹ بعد از ظهر
غزل عاشقی | نسرین سیفی (تایپ) * Star کتابهای کامل شده ایرانی 98 ۱۲ مرداد ۱۳۸۹ ۰۷:۱۱ بعد از ظهر
لحظه سخت خداحافظی از یار nilooii جالب و خنده دار 6 ۱ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۳ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان