| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از کدوم شخصیت رمان بیشتر خوشتون میاد | |||
| افرا | | 277 | 19.62% |
| ارتین | | 680 | 48.16% |
| سوده | | 120 | 8.50% |
| پرهام | | 275 | 19.48% |
| بهار | | 26 | 1.84% |
| سهند | | 34 | 2.41% |
| رأی دهندگان: 1412. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +388 امتیاز به نام افریننده ی عشق و هستی![]() سلام به همه بچه های نودوهشتیا خوبین خوشین من اومدم با اولین رمانم موضوعش جالبه امیدوارم خوشتون بیاد خوشحال میشم بهم روحیه بدینو رمانمو دنبال کنین رمانم اشکالات زیادی خواهد داشت که با نقدای شما عزیزان بهتر خواهد شد ![]() از دوست عزیزم فرشته27 تشکر ویژه ای دارم بخاطر دلگرمیو کمک هاش ![]() اسم رمانمو هم فرشته جون زحمت کشیدند اسیر شدگان عشق ![]() خلاصه: 3 دختر و 3 پسر با شخصیتای متفاوت و اخلاق و رفتار خاصه خودشون توی این داستان ایفاگره نقشه اصلی داستان هستند.ولی داستان از زبانه افرا یکی از دخترا نوشته میشه... ![]() این 6 نفر توسط مردانه سیاهپوش و ناشناسی دزدیده میشن و هر 6 نفر تو یه ساختمون زندونی میشن...ولی خودشون هم نمیدونن واسه چی اونجا زندونی شدن و قصده اون ادما از این کار چیه... ولی اون مردانه سیاهپوش که هویتشون مخفی هست از اونها تنها یه چیزی میخوان و اون هم چیزی نیست جز.... بهتره خودتون بخونید..داستانی پر از هیجان با موضوعی کاملا متفاوت...امیدوارم خوشتون بیاد... ![]() به حمایت شما نیازمندیم ![]() ![]() به نام خدا خالق انسانبه نام انسان خالق غم ها به نام غم ها به وجود آورنده ی اشک ها به نام اشک ها تسکین دهنده ی قلب ها به نام قلب ها ایجادگر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان ![]() ![]() طرح جلد زیبا از فرشته گلم ![]() ویرایش توسط paeezi : ۲۱ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۱۴ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 24,021
تشکرها: 157,997
تشکر شده 363,142 بار در 30,822 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +144 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +371 امتیاز به نام او که هر چه دارم از اوست پست اولمو تقدیم میکنم به خواهر گلم فرشته _خوب مینا کاری نداری کلاسم شروع شد _وای افرا من بیشتر از تو هیجان دارم یعنی ایندفعه چی کار می خواد بکنه _ ول کن تروخدا هیجانو با چه هی ای می نویسند ایندفعه اگر بخواد کاری انجام بده یه راست میرم حراست _دلت میاد گناه داره _چی میگی ابرو واسم نذاشته _بیچاره مگه چی کار کرده تو خیلی خشکی ابراز علاقه کرده جرم که نکرده _مینا میفهمی چی می گی اینجا دانشگاهه نه خونه عشاق _حالا انقدر حرص نخور کهیر میزنی همینم از دست میدی _حاضرم کهیر بزنم دست از سرم برداره _ این موجودی که من دیدم عمرا _بعد از کلاس بیرون وایسا می رسونمت مینا با حالت بامزهای پشت چشمشو نازک کردو گفت _مرسی عزیزم سامی میاد دنبالم _اولالا نامزد گرام تشریف میارن هی روزگار _برو بابا دلت خوشه اقا با کلی غرغر داره میاد دنبالم خندیدم و نگاش کردم... خیلی خوشگل نبود ولی از بس مهربون بود تو دل همه می نشست دیگه رسیده بودم به کلاسم... با مینا خداحافظی کردم و رفتم طرف کلاس.. پشت در کلاس ایستادم یه بسم الله گفتم و وارد شدم سلام کردم رفتم طرف میزم... بچه ها هم سلام کردند از جاشون پا شدن با دست اشاره کردم بشینند... هر ان منتظر بودم داشتم کیفمو روی میز میزاشتم که یه دستگل خوشگل پر از گل رز روی میز دیدم... کارد میزدی خونم در نمی اومد سرمو بلند کردم یه راست ته کلاس سمت چپ اخرین صندلی رو نگاه کردم سرش پایین بود داشت با خودکار توی دستش بازی می کرد همه ساکت بودند داشتن منو نگاه می کردند دسته گلو گرفتم... سرشو بلند کرد رفتم طرف سطل اشغال... می خواستم گلو پرتاپ کنم برگشتم نگاش کردم هیچی از نگاش معلوم نبود دوباره به گلا نگاه کردم گلبرگارو از ساقش جدا کردم پرپر کردم ریختم تو سطل اشغال... بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده چهره ی خونسردی به خودم گرفتم رو صندلی نشستم... لیست اسامی دانشجو هارو از کیفم در اوردم یکی یکی اسامی رو می خوندم که به اسمش رسیدم _نیما رستگار دیدم جواب نمیده _نیما رستگار سعید کیانی (دلقک کلاس): اجازه استاد عروس رفته گل بچینه همه بچه ها خندیدند سرمو بلند کردم با اخم به همه نگاه کردم اسامی بقیه روخوندم _این جلسه به رفع اشکال می پردازیم خانم امیری بیاین پایه تخته به ساعتم نگاه کردم 3 بود خیلی خسته شده بودم کارای این رستگارم اعصاب برام نزاشته بود باید یه فکر درستو حسابی میکردم دیگه شورشو در اورده بود تصمیم گرفتم امروز کلاسو زودتر تعطیل کنم _واسه امروز کافیه بقیه باشه برای جلسه بعد خسته نباشید _سعید کیانی: سلامت باشید ایشالله سایه استادایی مثل شما از سر ما کم نشه اخه چی میشد همه استادا از شما یاد بگیرند یه ذره رحم ندارند کلاس 3ساعته رو 4 ساعت مارو نگه میدارند _هلیا ناصری که همیشه با سعید کل مینداخت گفت اقا کیانی باز شما شروع کردین برای شما چه فرقی میکنه 3 ساعت یا 4 ساعت شما که از هر 5جلسه 4جلسشو غایبین یه جلسه ای هم که هستین دارین چرت میزنین کلاس ترکید از خنده نگاشون کردم _هلیا خانم خوب امار منو دارینا _خانم ناصری هستم _ااااا خودتی خانم ناصری چقدر تغییر کردین نشناختمتون لامصب این عمل دماغ چه میکنه زشتو زیبا میکنه قیافه هلیا دیدنی شده بود شک نداشتم اگه کسی نبود انقدر این سعیدو میزد که دیگه از صد متری هیچ دختری رد نشه _اقای ناصری صد دفعه دارم بهتون میگم من بینیمو به خاطر انحرافی که داشت عمل کردم نه زیبایی _ولی خدایش دستش طلا میشه ادرس مطبشو بهم بدین اخه یه دختر خاله دارم دماغش عین دماغ قبل از عمل شما عقابیه _هلیا یه نگاه خطرناکی به سعید انداخت و گفت جواب ابلحان خاموشیست _راستی خانم ناصری منم سعید کیانی هستم ولی هرتیک روشن صدام می کنند _ادمو سگ بگیره ولی جو نگیره بعد با حالت قهر از کلاس خارج شد همه پسرا خندیدند داشتم وسیله هامو جمع می کردم که احساس کردم یکی بالا سرم ایستاده سرمو بلند کردم تو دلم پوفی کردمو گفتم کاری داشتید اقای رستگار رفتم طرف تخته که پاکش کنم همیشه قبل از خروج از کلاس خودم اینکارو می کردم دیدم هیچی نمیگه برگشتم طرفش دیدم زل زده بهم مثل اینکه روش جدیدشه دیدم غیر از منو اون کسی تو کلاس نیست گفتم باهاش اتمام حجت کنم _ببینید اقای رستگار دارم برای اخرین بار تذکر میدم اگر بخواین به این بچه بازیهاتون ادامه بدید ایندفعه کاراتونو به حراست گزارش میدم _منو از حراست نترسونید _خوبه گل چینی تموم شد عروس خانم خشم از چشای عسلیش پیدا بود _برای هزارمین بار دارم بهت میگم اینجا دانشگاهه چند دفعه می خواستم برم به حراست بگم دلم برات سوخت نمی خواستم به خاطر خام بودنت تو دردسر بیافتی _افرا اینو تو گوشت فرو کن من دوست دارم هر طور شده بدستت میارم کاری نکن پشیمون بشی امپرم رفت بالا نفهمیدم چی شد دستم بالا رفت یه کشیده بهش زدم انقدر محکم بود که دست خودمم درد گرفت رستگارم شکه شده بود داشت با تعجب بهم نگاه می کرد بغضم گرفت نمی خواستم اشکامو ببینه کیفمو گرفتم و سریع از کلاس خارج شدم هی اب دهنمو قورت میدادم که اشکام در نیاد قدمام دیگه به دو تبدیل شده بود رفتم قسمت پارکینگ اساتید تا سوار ماشینم شدم به اشکام اجازه سرازیر شدن دادم سرمو رو فرمون گذاشتم تا اروم بشم چند بار نفس عمیق کشیدم هیچ وقت فکر نمی کردم کسی رو بزنم به دستم نگاه کردم دستمو مشت کردم و محکم فشار دادم سرمو بلند کردم وای داره میاد طرفم سریع ماشینو روشن کردم رسیده بود بهم _افرا وایسا خواهش میکنم گاز دادم با صدای جیغ وحشتناک ماشین از کنارش رد شدم ![]() ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 24,021
تشکرها: 157,997
تشکر شده 363,142 بار در 30,822 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +148 امتیاز تاپیک ادغام شد تو همین ادامه بدین تاپیک جدید نزنید | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +366 امتیاز اشکامو با پشت دستم پاک می کردم از ایینه ماشین دیدم که ایستاده داره منو نگاه میکنه احساس می کردم سرم داره گیج میره... همیشه که خیلی عصبانی میشدم فشارم می افتاد پایین... کنار اولین سوپری که دیدم ترمز کردم از داخل ایینه ماشین به خودم نگاه کردم یه ذره چشام بخاطر ریملی که زده بودم سیاه شده بود با دستمال چشامو تمیز کردم وارد سوپری شدم داشتم اب میوه هارو نگاه می کردم که صاحب مغازه گفت: چی می خوای خواهر نگاش کردم یه پسر بود بهش می خورد17 18 ساله باشه پشت لبشم تازه سبز شده بود یه تسبیح هم دستش بود دکمه های پیراهنشم تابالا بسته بود داشت کفشامو نگاه میکرد جالب اینجا بود که موهاشم از این مدل برق گرفته ها بود خندم گرفته بود چه تناقض جالبی بهکفشام نگاه کردم چیز عجیبی ندیدم _اب انبه دارین _نه خواهر رفتم یه اب هلو گرفتم سریع خوردم همونجور که داشتم می خوردم سرمو بالا اوردم دیدم پسره با چشای گرد شده زل زده بهم تا نگاه منو دید دوباره به کفشام نگاه کرد خندم گرفته بود که باعث شد اب میوه بره تو نایم سرفم بگیره هم از چشام اشک میومد هم می خندیدم سرفم که قطع شد رفتم جلو گفتم _چقدر میشه _مهمونه ما باشین خواهر _مرسی برادر یکدفعه لبخند گلو گشادی زدو گفت : چاکر شما یه 500تومنی بهش دادم _درسته _بله بله تشکر کردمو اومدم بیرون چقدر بامزه بود نمیدونم چرا یاد فربد برادرم افتادم شاید بخاطر معصومیتی که تو نگاش بود دلم برای فربد یه ذره شده شب حتما بهش زنگ میزنم فربد 30 سالشه 3 سال از من بزرگتره الان برای یه نمایشگاه بین المللی مهندسی عمران به انگلستان رفته بود اخلاقمون خیلی شبیه بهمه ولی قیافه هامون اصلا بهم شباهت نداره هر کی مارو میبینه اصلا حدس نمیزنه ما خواهر برادر باشیم فربد شبیه مامانمه چشای سبز یشمی پوست سبزه بینی نسبتا بزرگ با لبای باریک تنها شباهتمون موهای حالت داره مشکیمونه من شبیه بابامم پوست سفید چشای درشت مشکی با بینی متناسبو لبای قلوهای عجیب تیکه ای هستما جای فربد خالی اگه الان اینجا بود می گفت افاده ها طبق طبق سگا به دورش ورق و وق داشتم سوار ماشینم می شدم که یه دفعه صدای ترمز وحشتناک ماشین شنیدم تا به خودم بیام دستمالی جلوی دهنم گرفته شد داشتم دستو پا میزدم که کم کم احساس کرختی کردمو دیگه هیچی نفهمیدم امیدوارم خوشتون اومده باشه بقیه فرداشب تشکراتون موجب دلگرمیه ماست ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +372 امتیاز به سختی چشامو باز کردم تمام بدنم درد می کرد همه جارو تار می دیدم چند بار پشت سر هم پلک زدم تا تصاویر برام واضح تر شدند روی یه تخت دو نفره بودم "اینجا کجاست" کم کم مغزم شروع به پردازش کرد سریع نشستم روی تخت "وای خدا من کجام" همه وجودمو ترس فرا گرفت دنبال کیفم گشتم نبود دورتادور اتاقو نگاه کردم یه تخت دونفره با روگیر سفیدو بنفش یه کتابخونه بزرگ یه مبل سه نفره به رنگ سفید یه اینه و میز ارایشی که روش پر بود از وسایل ارایشی یه یخچال کوچیک دو تا کمد بزرگ سرتاسر دیوار اتاق هم تابلوهای خطاطی زده شده بود اتاق سه تا در داشت با دیدن درها دست از دید زدن برداشتمو سریع رفتم سمت یکیشون چند بار دستگیره در رو بالا پایین کردم باز نشد رفتم سراغ در دوم در کمال تعجب دیدم که باز شد با ترس بازش کردم "اه لعنتی سرویس بهداشتی " رفتم سراغ اخرین در اونم مثل اولی قفل بود لگد محکمی به در زدم و گفتم : کسی اینجا نیست درو باز کنید برای چی منو اینجا اوردید اعصابم خورد شده بود قطرات اشکو تو صورتم حس می کردم با بغض گفتم :لعنتی در باز کن _تو کی هستی گریم بند اومد از پشت در صدای دختری رو شنیدم به در نزدیکتر شدم و گوشمو چسبوندم بهش _ تو کی هستی تو رو هم دزدیدند اب دهنمو قورت دادم و با صدای لرزونی گفتم : تو کی هستی برای چی منو زندانی کردی دختره گفت_پس نفر سوم تویی خیلی وقته منتظرتیم با گیجی گفتم: نفر سوم چیه برای چی منو اوردی اینجا احمق _اروم باش من ندزدیدمت منم مثل تو نمی دونم اینجا چه خبره _یعنی چی درو باز کن بزار من برم هرچی پول بخوای به پدرم میگم بهت بده خواهش میکنم بزار برم دختره با صدای کلافه ای گفت: چند بار باید بگم من ندزدیدمت من به پول احتیاج ندارم که بخوام به چنین کار کثیفی دست بزنم حرفشو قطع کردم و فریاد زدم: پس تو کی هستی برای چی منو اوردید اینجا _اگه اجازه بدی هر چی که می دونم بهت میگم اروم باش خوب حرفی نزدم و منتظر شدم _منو هم مثل خودت دزدیدند روز اولی که اینجا بودم هرچی در زدم و صداشون کردم جواب ندادند روز دوم داشتم گریه می کردم که از بلندگویی که تو اتاقم وصله صدای یه مردی رو شنیدم که بهم گفت منتظر نفر دوم باش بعدش دیگه صدایی نیومد هزار تا فکر جورواجور به سرم زد تا روز چهارم که صدای گریه دختری رو شنیدم دنبال صدا گشتم تا فهمیدم صدا از پشت در اتاق بغلیم میاد _همین اتاقی که من الان هستم ![]() ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +338 امتیاز _نه اتاق من 4 تا در داره 2 تا در روبروی هم داره یکیش اتاقی که الان تو هستی اون یکی هم اتاق بهار یکیشم سرویس بهداشتیه اتاق تو چند تا در داره _3 تا در داره بعدش چی شد _هیچی نشد بهارم مثل من هیچی از این ماجرا نمی دونست فردای اونروزی که بهارو اوردند دوباره صدای مردو شنیدیم : منتظر نفر سوم باشین الان سه روزه که ما منتظر نفر سومیم که تو اومدی با صدای لرزانی گفتم: اخه برای چی مارو اینجا اوردند حتما پول می خوان _نمی دونم شاید... قبل از اینکه بهار بیاد فکر می کردم پول می خوان ولی بعد از بهار دچار تردید شدم _چرا _بهار میگه وضع مالیشون خیلی ضعیفه پس دلیلشون از دزدیدن بهار پول نمیتونه باشه با بغض و ترس گفتم_الان باید چی کار کنیم _باید صبر کنیم تا صدای نحس مرتیکه بیاد می ترسم تا اخر عمر منتظر نفر بعدی باشیم دوباره گریه ام گرفت _می دونم خیلی سخته منم روزای اول که اینجا بودم همش گریه می کردم با هق هق گفتم_من می ترسم _نترس خانمی بیا در مورد خودمون حرف بزنیم تا اروم تر بشی باشه _باشه _من سوده هستم سوده رادفر 25 سالمه دانشجوی ارشد مدیریت تک فرزندم مادرم 5 سال پیش توی تصادف فوت کرد و از پیشمون رفت من و پدرم تنها زندگی می کنیم _بخاطر مادرت متاسفم _مرسی تو نمی خوای از خودت بگی _افرا مهرپرور هستم 27 سالمه فوق شیمی الی دارم الانم تو دانشگاه درس میدم _به به خانم استاد چند تا بچه این _3 تا یه خواهر دارم و یه برادر... بچه اول فرنازه بعد فربد _اخریم تویی گفتم : اره تو هم زرنگیا سوده خندیدو گفت: اره ترشی نخورم یه چیزی میشم سوده خیلی خوب ذهنمو منحرف کرد تو صداش یه ارامش خاصی بود که رو ادم تاثیر میذاشت نمی دونم اگه تو اون شرایط سوده نبود چی کار می کردم یه دفعه صدای یه دختری رو شنیدم که سوده رو صدا می زد سوده گفت_خانمی تا من برم پیش بهار تو هم برو از تو یخچال اتاقت یه چیزی بخور حالت بهتر بشه با تعجب گفتم : تو از کجا میدونی تو اتاقم یخچال هست سوده گفت: از اونجا که تو اتاقه منو بهار هم هست بعد بلند داد زد بهار صبر کن الان میام دلم نمی خواست سوده بره گفتم: بهار چند سالشه _بهار 24 سالشه 4 تا خواهرند لیسانس معماری داره تو یه شرکت هم به عنوان منشی کار میکنه حالا می تونم برم _برو ولی زود بیا من می ترسم _باشه تا یه چیزی بخوری من میام ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۴۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +352 امتیاز بعد از رفتن سوده رفتم سمت یخچال... درشو باز کردم پر از خوراکی های مختلف بود از شیر مرغ تا جون ادمیزاد توش پیدا میشد... یه بسته کیک گرفتم و در یخچالو بستم... روی مبل نشستم می خواستم کیکو بخورم که یاد مامانم افتادم... به ساعت تو دستم نگاه کردم 6 بود " حتما تا حالا صد بار به گوشیم زنگ زده" اشکی از گوشه چشمم سر خورد رو گونم... کیکو پرت کردم... پامو رو مبل گذاشتم و تو شکمم جمع کردم سرمو گذاشتم رو پام... هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم _افرا کجای _با صدای سوده سریع رفتم پشت در و گفتم : اینجام _چیزی خوردی _نه نمی تونم از بس استرس دارم چیزی از گلوم پایین نمیره سوده داشت دلداریم میداد که صدای مردی رو از بلندگو شنیدم _منتظر مهمانان بعدی باشید نفسم از ترس تو سینم حبس شده بود صدای سوده رو شنیدم که داد زد : مرتیکه چی از جون ما می خوای منظورت چیه می خوای مهمونی راه بندازی مرد گفت: سوده خانم رنگ قرمز خیلی بهت میاد سوده گفت: خفه شو عوضی مردی خودتو نشون بده دیگه هیچ صدایی از مرد نیومد با اضطراب گفتم_سوده کجایی سوده با تو ام حالت خوبه دیدم جواب نمیده داد زدم سوده حالت خوبه _نترس اینجام پیش بهار بودم نفس اسوده ای کشیدم و گفتم : خداروشکر _افرا اینا تو اتاقامون دوربین کار گذاشتند حواستو جمع کن _از کجا می دونی _نشنیدی گفت رنگ قرمز چقدر بهت میاد از کجا میدونه من بلوز شلوار قرمز پامه _وای خدا _افرا دارم دیوانه می شم اینا تا حالا داشتند مارو می دیدند می دونی من چند بار لباسامو عوض کردم بهار از وقتی این حرفو شنید یکسره داره گریه می کنه _ شما مگه همراتون لباس هست که عوض میکنین _تو اتاقت کمد هست _اره _تو کمدها پر از لباسه _شما برای چی لباساتونو عوض کردین _من مجبور شدم از شانس بدم فردای روزی که دزدیده شدم عادت ماهانه شدم و وقتی بیدار شدم دیدم تمام لباسم کثیفه به بهارم گفتم تو کمدا لباس هست _سوده الان باید چی کار کنیم دلیلشون از این کارا چیه _نمی دونم دیگه هنگ کردم من میرم یه ذره استراحت کنم تو هم بخواب باشه _باشه روی تخت دراز کشیدم با یاداوری دوربین رفتم زیر پتو... داشتم به اتفاقات افتاده فکر می کردم... به خانواده ام... به سرنوشتم... به اخر این ماجرا... که کم کم خواب مهمون چشمام شد ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +358 امتیاز سه روز گذشت و هیچ خبری نشد بعد از خدا تنها دلخوشیم سوده بود که با حرفاش ارومم می کرد از ترس دوربین ها از دستشویی رفتن هم می ترسیدیم ولی چاره ای نداشتیم شبا با ترس می خوابیدم وتا صبح همش کابوس میدیدم _سوده خانم اگه می خوای دوستاتو ببینی بهتره بیدار شی با صدای مرد ناشناس از خواب پریدم دستمو روی قلبم گذاشتم انقدر تند تند میزد که می ترسیدم ایست کنه داشتم میرفتم سمت در که صدای سوده رو شنیدم _منظورت چیه مرد گفت: می خوام از تنهایی درتون بیارم زیر تشک تخت دو تا کلید هست بعد از چند لحظه صدای سوده رو شنیدم که گفت: اه لعنتی چقدر سنگینه صدای بهار اومد _سوده سوده کجایی چند ضربه به در زدم و گفتم : سوده کلیدارو پیدا کردی بعد از چند لحظه صدای خوشحال سوده رو شنیدم:بچه ها پیدا کردم دل تو دلم نبود خوشحال بودم که از تنهایی در میام صدای جیغ سوده و بهار به من فهموند که در اتاق بهار باز شد _وای بهار تو چقدر خوشگلی صدای لرزون بهار رو شنیدم که گفت : سوده خوشحالم که می بینمت با استرس داد زدم : بچه ها منو یادتون رفت بیاین این در لعنتی رو باز کنید سوده گفت : اومدم اومدم ببخشید هر چه به در نزدیکتر میشدن ضربان قلبم بالاتر میرفت صدای باز شدن قفل در اتاقم بهترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم از هیجان گلوم خشک شده بود و همش اب دهنمو قورت میدادم در اتاق باز شدو مقابل خودم دو تا دختر زیبا دیدم "خدایا اینا چقدر خوشگلند" با اینکه اولین باری بود که می دیدمشون ولی انگار همیشه می شناختمشون این 3 روز برام مثل 3 سال بود به خودم اومدم که دیدم همدیگرو بغل کردیم و داریم گریه می کنیم با صدای سوده از هم جدا شدیم _بچه ها خوشحالم که می بینمتون گفتم : منم همین طور بهار از شدت گریه نمی تونست حرف بزنه فقط سرشو تکون میداد سوده دست منو بهارو گرفت و برد طرف مبل و گفت : بهار گریه بسه دیگه دختر... تو که همش داری زر میزنی با این حرف سوده سه تاییمون خندیدیم به سوده نگاه کردم پوست گندمی با چشای وحشی عسلی و لبهای کوچیک و موهای لخت قهوه ای وقتی هم میخندید رو گونش چال می افتاد که خیلی جذابش می کرد با قدی متوسط و هیکلی متناسب به بهار نگاه کردم پوستی لطیفو سفید با چشای سبز و لبایی قرمز رنگ موهاشم که از زیر روسری معلوم بود خرمایی بود قد بهار بلند بود و یه ذره هم تپل بود که این تپلیش زیباترش کرده بود در کمال تعجب دیدم امکانات اتاق سوده و بهار عین اتاق من بود حتی رنگ وسایل هم همون رنگی بود ترس از اینده تو وجود هر سه تامون بود و نمی تونستیم باید چی کار کنیم خیلی خوشحال بودم که سوده پیشمون هست چون نسبت به منو بهارروحیه ای قویتری داشت و با حرفاش مارو امیدوار می کرد داشتیم ناهار می خوردیم که صدای چرخش کلید شنیدیم هر سه تامون سریع از جامون پا شدیم و بهم نزدیک شدیم در چهارم اتاق سوده باز شد سه تاییمون به در زل زده بودیم با ورود یه پسر نفسمامون تو سینه حبس شد هنوز از این شک بیرون نیومده بودیم که شک بعدی بهمون وارد شد دو تا پسر دیگه وارد اتاق شدند ما با ترس بهشون زل زده بودیم و اونا با تعجب ویرایش توسط paeezi : ۲ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۴:۲۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,479 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +365 امتیاز سلام سلام به همه بچه های نودو هشتی از این به بعد سعی می کنم تند تند بزارم "خدایا اینا کین" همه جور فکری به ذهنم رسید داشتم از ترس قالب تهی می کردم داشتم نگاشون می کردم که دیدم سوده رفت طرفشون و جلوی یکی از پسرا ایستاد و با بغض گفت : خیلی اشغالی از خودم بدم میاد که یه زمانی دوست داشتم چه طور تونستی این کارو بکنی پسره با خشم نگاش کرد و گفت: منظورت چیه سوده عصبی گفت : چرا نمی خوای بفهمی پرهام... من الان شوهر دارم این مسخره بازی رو تموم کن پای این دو تا دختر بیچاره رو چرا کشیدی وسط با تعجب داشتم سوده رو نگاه می کردم چون سوده بهمون گفته بود که مجرده با صدای پسره بهش نگاه کردم پرهام : داری بالا بالا ها پرواز می کنی سوده خانم... از وقتی تو رو بغل اون مرتیکه دیدم برام مردی _پس این کارات چه معنی میده برای چی مارو دزدیدی پرهام پوزخندی زد و گفت: معمولا چیزای با ارزشو می دزدند بعد با دستش سرتا پای سوده رو نشون دادو گفت: نه چیزای بنجل و دست دومی سوده عصبانی شدو داد زد: خفه شو مثل اینکه یادت رفته چند وقته پیش چطوری داشتی برام بال بال میزدی پرهام با بی حوصلگی گفت : میشه جیغ جیغاتو تموم کنی اون ماله قبل از این بود که سوده جفت پا پرید وسط حرف پرهامو گفت : من علی رو بهت ترجیح دادم پرهام با خشم جلو رفت و با دستش قلبشو نشون دادو گفت : نه مال وقتی بود که گول اینو خوردم سوده یه قدم رفت عقب و گفت : پس این درس عبرتی برات باشه که دیگه گولشو نخوری حالا بگو اینجا چه خبره تشکر شما موجب ذوق مرگ شدن ماست ![]() سلام نازنینا واقعا نوشتن این مطلب برام سخته اما.... ممنونم از همه ی اونایی که تو این مدت دلگرمیه من بودن هم کنار من بودن هم کنار دل نوشته ام واقعا شرمنده ام که باید بگم رمان به دلایلی کاملا شخصی ادامه داده نمیشه از مدیرا میخوام حذفش کنند از وبلاگ های دیگه هم همینطور شرمنده ام بابت وقتی که برای رمانم گذاشتید بزارید به حساب ناوارد بودن بنده تو این سایت لحظات خوب و خوش زیادی کنارتون داشتم محبت خالصانتون به من نشون داد که هستن ادمایی که تو دنیای مجازی هم اسمانی باشند نمیتونم تک تک اسماتونو ببرم چون می ترسم اسم یکی از شما گلا رو در حال حاضر یادم رفته باشه دلم برای همتون تنگ میشه اگه خوبی بدی دیدید حلالم کنید واقعا روی اینو نداشتم به تک تک دوستای گلم پیام بدم که دیگه نمیام شرمنده روی ماهتون امیدوارم در هر نقطه ای از این کره خاکی هستین شادو سرحال باشید یه یادگاری از این سایت می برم ممنونم نودو هشتیا تو کسیو به من دادی که دنیا نداره به خدا می سپارمتون یا حق ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۱:۵۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسیر, اسیرشدگان, با, شدگان, عشق, متفاوت, موضوعی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | باقری | نوشته کاربران سایت | 7 | ۹ فروردين ۱۳۹۲ ۱۲:۵۸ قبل از ظهر |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 3 | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۸:۵۵ بعد از ظهر |
| اسیر عشق | down 13 کاربر انجمن | دانلود | شبنم | نوشته کاربران سایت | 4 | ۴ فروردين ۱۳۹۰ ۰۴:۰۸ قبل از ظهر |