| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: از کدوم شخصیت رمان بیشتر خوشتون میاد | |||
| افرا | | 277 | 19.63% |
| ارتین | | 679 | 48.12% |
| سوده | | 120 | 8.50% |
| پرهام | | 275 | 19.49% |
| بهار | | 26 | 1.84% |
| سهند | | 34 | 2.41% |
| رأی دهندگان: 1411. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +321 امتیاز سلام می کنم به همه دوستای گلم تبریک بابت سال نو بهترین هارو براتون ارزو دارم این پست هم عیدی من به شما عزیزان بالاخره داستان سوده و پرهام تموم شد اولین پست سال 91 زمان ایستاده بود پاهام انگار به زمین قفل شده بود ونمی تونستم قدمی بردارم... پرهامم ایستاده بودو نگام می کرد... احساس کردم حالتش غیرعادیه پرهام قدمی به سمتم برداشت که ناخوداگاه منم یه قدم رفتم عقب ، پرهام با پوزخندی که رو لبش بود می اومد جلوترو من می رفتم عقبتر که پشتم خورد به دیواراتاق و ایستادم... پرهام با فاصله کمی ازم ایستاد زل زده بودیم بهمو حرفی نمیزدیم... انگار می خواستیم با نگاهمون همدیگرو شکست بدیم بعد از چند لحظه پرهام گفت : از کی تا حالا ازم می ترسی شیطونک جوابی ندادم و فقط نگاش کردم... می دونستم وقتی از در اتاق برم بیرون ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمش... می خواستم بجای همه روزایی که نمیبینمش نگاشو تو دلم ذخیره کنم داشتم نگاش میکردم که پرهام دستاشو اورد بالا و با پشت دستش گونمو نوازش کرد چشمامو بستم و چیزی نگفتم عقلم بهم میگفت از پیشش برم ولی دلم وجودشو می طلبید پرهام دستشو برد سمت شالمو به ارومی از روی سرم برداشت خودشو بهم نزدیکتر کردو سرشو برد لای موهامو با صدای خش داری گفت : هیچ وقت کوتاشون نکن بعد از چند لحظه بادستاش دو طرف صورتمو گرفت و با لحن غمگینی که دلمو اتیش زد گفت: سوده خانمی خواهش می کنم چشاتو باز کن چشامو باز کردم با چشای بارونی لبخند تلخی زد و گفت : به خاطر تهمتایی که بهت زدم منو ببخش داشتم نرم میشدم می خواستم اعتراف کنم قطرهای اشکو رو صورتم احساس می کردم پرهام پیشونیشو به پیشونیم چسبوندو گفت : سوده خیلی داغونم بدترین تنبیهو برام در نظر گرفتی به خاطر این کارت هیچ وقت نمی بخشمت تو عشقمونو کشتی بعد سریع ازم جداشدو پشتشو بهم کردو گفت : خواهش میکنم برو صداش زدم : پرهام داد زد : برو دیگه نمی خوام ببینمت شالمو سرم کردم و سریع از اتاق رفتم بیرون... عموم تا منو دید سریع اومد بغلم کرد و گفت : چی شده با هق هق گفتم : هیچی بریم عموم حالمو درک کردو چیزی نگفت... دستشو دور کمرم گذاشت و با هم به سمت در حیاط رفتیم... موقعی که داشتم از در میرفتم بیرون برگشتم و به پنجره اتاق لیلا نگاه کردم... پرهام پرده رو کنار زده بودو داشت نگامون می کرد ولی تا نگاه منو دید پرده رو انداخت و رفت... بعد از جشن لیلا دیگه پرهامو ندیدم رابطم با لیلا هم کم کم قطع شد روزا بدون پرهام خیلی برام سخت می گذشت اکثر مواقع رو تختم می نشستم و به نقطه ای خیره میشدم به پیشنهاد عموم به یه روانشناس مراجعه کردم دکترم بهم گفت سعی نکنم سریع پرهامو فراموش کنم عشقشو تو گوشه ای از قلبم نگه دارم وباهاش زندگی کنم کم کم زندگیم به روال عادی برگشت ولی عشق پرهام همیشه تو قلبم بود و من نمیتونستم کسی رو جاگزین پرهام کنم بعد از 8 ماه من پرهامو اینجا دیدم و عشقش تو وجودم دوباره داره شعله ور میشه نمی دونم پرهام هنوزم دوسم داره یا نه ولی تا زمانی که از علاقش مطمین نشدم نمی خوام پرهام چیزی بفهمه با تشکرتون به من دلگرمی بدید که بقیه رمانو بنویسم ممنون سلام نازنینا واقعا نوشتن این مطلب برام سخته اما.... ممنونم از همه ی اونایی که تو این مدت دلگرمیه من بودن هم کنار من بودن هم کنار دل نوشته ام واقعا شرمنده ام که باید بگم رمان به دلایلی کاملا شخصی ادامه داده نمیشه از مدیرا میخوام حذفش کنند از وبلاگ های دیگه هم همینطور شرمنده ام بابت وقتی که برای رمانم گذاشتید بزارید به حساب ناوارد بودن بنده تو این سایت لحظات خوب و خوش زیادی کنارتون داشتم محبت خالصانتون به من نشون داد که هستن ادمایی که تو دنیای مجازی هم اسمانی باشند نمیتونم تک تک اسماتونو ببرم چون می ترسم اسم یکی از شما گلا رو در حال حاضر یادم رفته باشه دلم برای همتون تنگ میشه اگه خوبی بدی دیدید حلالم کنید واقعا روی اینو نداشتم به تک تک دوستای گلم پیام بدم که دیگه نمیام شرمنده روی ماهتون امیدوارم در هر نقطه ای از این کره خاکی هستین شادو سرحال باشید یه یادگاری از این سایت می برم ممنونم نودو هشتیا تو کسیو به من دادی که دنیا نداره به خدا می سپارمتون یا حق ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۴۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +345 امتیاز سلام این پست تقدیم به شما بهار دستای سوده رو گرفت و گفت : با چیزایی که تعریف کردی فکر نکنم تونسته باشه فراموشت کنه _منم همین نظرو دارم امروزم قبل ازینکه بزاره پسرا انتخابشون رو بگن اسمتو گفت سوده نفس عمیقی کشید و گفت : می ترسم بخواد تلافی کنه دیدین که امروز همش نیش و کنایه می زد خندیدم و گفتم : نه که تو هم کم اوردی سوده لبخندی زدو گفت : ما اینم دیگه بعد نگاهش شیطون شد و گفت : الان 2 ساعته دارم حرف میزنم دهنم کف کرد بریم پایین اب بخوریم بهار زد پشت سوده گفت : حالا چرا بریم پایین ، یخچال به این بزرگی رو تو اتاق نمیبینی سوده حالت متعجبی به خودش گرفت و گفت : کو پس چرا من نمیبینم با این حرفش منو بهار زدیم زیر خنده _بگو دلم یارو می خواد تشنگی بهانست سوده لباشو غنچه کردو گفت : یار کجا بود من فقط کنجکاوم همین بهار خنده ریزی کردو گفت : اخه ای کیو ، اینا نمیگن شما که تو اتاقتون یخچال هست چرا اومدین پایین اب بخورین سوده سریع پاشدو رفت سمت یخچال درشو باز کرد و گفت : من دلم شربت می خواد اینجا پودر شربت نیست بعد روشو کرد سمت ما و گفت : پاشین بریم از اتاق اومدیم بیرون صدای پچ پچی از پایین می اومد سوده دستشو به علامت سکوت گذاشت رو دماغشو به پایین اشاره کرد پاورچین پاورچین از پله ها رفتیم پایین... پرهامو سهند پشت به ما روی مبل نشسته بودند و حرف میزدند... صداشون خیلی اهسته بود چند تا پله اخر بودیم که یهو پای سوده پیچ خورد و قل خورد افتاد رو زمین با صدای جیغ بهار پرهامو سهند برگشتند مارو نگاه کردند... سریع رفتم پیش سوده و گفتم : سوده خوبی سوده مچ پاشو گرفته بودو چیزی نمی گفت پیشش رو زمین نشستم و گفتم : درد داری ببینم پاتو سوده همین طور که اشک می ریخت گفت : اصلا نمی تونم پامو تکون بدم سهندو پرهام اومدند بالای سر ما پرهام پوزخندی زدو گفت : مجازات استراق سمع همینه بعد اومد جلوی پای سوده نشست... پای سوده رو با دستش گرفت و با عصبانیت گفت : هنوزم دست و پا چلفتی هستی چند تا پله رو نمی تونی بیای پایین الان اگه پات شکسته باشه چی کار کنیم ها سوده دست پرهامو پس زد و گفت : به من دست نزن تازه به تو ربطی نداره پرهام بدون توجه به حرف سوده پای سوده رو گرفت و داشت بررسیش میکرد سوده داد زد : مگه نمی گم به من دست نزن بعد دستشو گذاشت رو دست پرهامو می خواست از رو پاش برداره پرهام : بی خود زور نزن تا خودم نخوام پاتو ول نمی کنم سوده که از درد چشاشو بسته بود گفت : ول کن پامو ، می خوام پاشم رفتم زیر بغل سوده رو گرفتم ... کمکش کردم پاشه ولی تا پاشو زمین گذاشت جیغش رفت هوا سوده با هق هق گفت : نمی تونم راه برم بهار : شاید شکسته باشه پرهام با لحن عصبی گفت : سوده وای به حالت اگه پات شکسته باشه سوده با خشم نگاهش کردو گفت : من می خوام بدونم تو رو سننه پرهام نگاش کردو حرفی نزد ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۵۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +364 امتیاز _ بهار بیا کمک کن ببریمش سوده با ناامیدی نگاهی به پله ها کردو گفت : چه جوری بریم بالا _می خوای امشبو پایین بخوابیم سوده چینی به پیشونیش داد و گفت : من نمی تونم رو مبل بخوابم گفتم : پس به ما تکیه بده می بریمت سعی کن اصلا رو پات فشاری نیاری پرهام : نیازی نیست خودم میبرمش داشت میرفت طرفش که سوده گفت : اگه تا صبح روی این مبلا بیدار باشم نمی زارم تو منو ببری پرهام نیشخندی نثار سوده کردو گفت : خواهیم دید نزدیکش شدو مثل یه بچه سوده رو بغل کردو به طرف پله ها رفت سوده با مشت میزد رو سینه پرهامو می گفت : ولم کن بزارم زمین مگه نمی گم به من دست نزن پرهامم بدون توجه به سوده راهشو می رفت سوده هم دید که پرهام جوابی نمی ده شروع کرد به کشیدن موهای پرهام و داد زد : منو بزار زمین یالله همین الان پرهام روی پله ایستاد و با عصبانیت گفت : سوده بخدا اگه موهامو ول نکنی از همین جا پرتت می کنم پایین سوده بدون اینکه موهای پرهامو ول کنه گفت : مال این حرفا نیستی پرهام گفت : خودت خواستی بعد سوده رو به حالت اینکه می خواد پرتش کنه رو بغلش جابجا کرد چند دفعه سوده رو مثل توپ عقب جلو برد که یدفعه سوده با التماس گفت باشه باشه موهاتو ول می کنم پرهام هم به طرف اتاق رفت و گفت : من نمی دونم شما دخترا چرا وقتی کم میارین موی طرف مقابل رو می کشین سوده چیزی نگفت انگار داشت تو بغل پرهام لذت می برد داشتم نگاشون می کردم که دیدم ارتینم بالای پله هاایستاده و داره نگاشون می کنه پرهام رو به ارتین گفت : ببخشید داداش این بچه ما ازوقت خوابش گذشته جیغ جیغاش شروع شده سوده داد زد : پرهام ببند اون دهنتو تا خودم نبستمش رفتند تو اتاق ولی صدای بگو مگوشون می اومد سهند با خنده ای که تو صداش بود گفت : فکر کنم دیگه وقتشه تامو جری بازنشسته بشن اینا برن جاشون همه خندیدیم اهسته به بهار گفتم : بیا بریم اشپزخونه چیزی بخوریم نگن اینا اومده بودن فضولی با بهار رفتیم تو اشپزخونه و شربت درست کردیم وقتی پرهام از اتاق اومد بیرون منو بهار هم از اشپزخونه زدیم بیرون قبل ازینکه از پله ها بالا بریم رو به پسرا گفتم : شربت میل دارین پرهامو ارتین تشکرکردند ولی سهند انگار منتظر تعارفمون بود گفت : بله ممنون میشم شربتی که با دستای شما درست بشه خوردن داره شرمنده که کمه ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۵۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +353 امتیاز سلام همه دوستای گلم شرمنده بابت تاخیرم شربتو داخل لیوان ریختم و رفتم سمتش... لیوانو به طرفش گرفتم چند لحظه صبر کردم دیدم نمی گیره سرمو بلند کردم که دیدم داره با لبخند نگام می کنه شب دو تا پست تپل می زارم _بفرمایید ببخشیدی گفت و لیوانو ازم گرفت رومو برگردوندم نگام افتاد به ارتین که داشت با پوزخندی مارو نگاه می کرد بدون هیچ حرفی رفتم سمت بهار و باهم رفتیم بالا وارد اتاق شدیم که دیدم سوده با اخم نشسته رو تخت _چیه سوده خانم کشتیات غرق شده گفتم الان تو رویایی سوده اخمش عمیق تر شد و گفت : مگه این پرهام واسه ادم اعصاب می زاره نشستیم رو تخت ، بهار گفت : باز چی شده ما گفتیم پرهام تو اتاق لفتش داد اتش بس اعلام کردید اخم سوده شدیدتر شد و گفت : بچه پررو صاف زل میزنه تو چشامو می گه فکر نکن تو رو انتخاب کردم خبریه من فقط می خوام ادبت کنم وگرنه تو با این کارات از چشمم افتادی منم از حرصم گفتم منم مجبورم ولی بعد ازاینکه از اینجا بیرون رفتیم دیگه نمیخوام حتی یه لحظه ببینمت سوده اهی کشیدو گفت : دیدین گفتم پرهام فقط می خواد تلافی کنه _ولی من نظر مخالف تو رو دارم از حرکاتش معلومه دوست داره راستی بلا خوب تو بغلش لم داده بودیا سوده لبخندی زد و گفت : وقتی منو گذاشت رو تخت منم حواسم نبود دستمو دور گردنش سفت حلقه کرده بودم و ولش نمی کردم پرهامم گفت خوش می گذره وای نمی دونین چقدر ضایع شدم خندیدم و گفتم_الان پات چطوره سوده : اگه ثابت باشه خوبه ولی موقعی که حرکتش میدم تیر می کشه _استراحت کنی احتمالا تا فردا خوب میشه بهار چشاشو مالید و گفت : بچه ها من خیلی خستم نمی خوایین بخوابیم منو سوده هم موافقت کردیم و سه تایی رو تخت دراز کشیدیم... زیر پای سوده رو بالشت گذاشتم تا راحت تر بخوابه... سوده وسط دراز کشید منو بهار هم دو طرفش بهار با نگرانی گفت : من خیلی می ترسم نمی دونم الان خانواده ام دارن چی کار می کنند دلم برای مادرمو خواهرام شور میزنه مطمینم پدرم اذیتشون می کنه اونا بیشتر از من تحت فشارند گفتم : ایشالله همه چی حل میشه سوده نفس صداداری کشیدو گفت : امیدوارم خانواده هامون بتونند کاری بکنند وگرنه فکر نکنم ازینجا بتونیم بیرون بریم با ناامیدی گفتم : اینا کاراشون حساب شدست کاری از دست خانواده هامون بر نمیاد تازه شهر به این بزرگی چطوری می خوان مارو پیدا کنند فقط باید توکل به خدا کنیم داشتم حرفای سوده رو گوش می کردم که کم کم خواب چشامو فرا گرفت با صدای بهار چشامو باز کردم : افرا افراجان پاشو دیگه به زور چشامو باز کردم و گفتم : بهار خیلی خوابم میاد بزار بخوابم سوده با بالشت زد رو شکممو گفت : پاشو ببینم انگار خونه خالشه بعد ادامو دراوردو با لحن مسخره ای گفت : بزار بخوابم پاشو بریم پایین دارم از استرس می میرم بریم ببینیم این مرتیکه چی ازمون می خواد سریع رو تخت نشستم و گفتم : وای اصلا یادم نبود تند تند رفتم طرف سرویس بهداشتی و دستو صورتمو شستم ... وقتی اومدم بیرون گفتم : پسرا بیدار شدن سوده : بیرون نرفتیم نمی دونیم _پات چطوره _بهتره می تونم راه برم از اتاق رفتیم بیرون... در اتاقای دیگه بسته بود... رفتیم پایین دیدیم تو اشپزخونه نشستند و دارن صبحانه می خورند پرهام با لبخند گفت : به به خانما بلاخره افتخار دادند ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +377 امتیاز سلام دوستای گلم اینم پست تپل پرهام با لبخند گفت : به به خانما بلاخره افتخار دادند بچه ها اگه می خواین شارژ بشم اون تشکر و مثبت رو بزنینبا بهار و سوده رفتیم داخل اشپزخونه و به پسرا سلام کردیم بهار گفت : شما بشینید من چای می ریزم داشتم چای می خوردم که سهند گفت : افرا خانم تصمیمتونو گرفتید بدون اینکه نگاش کنم گفتم : بله سهند خودشو کشید جلوتر و گفت : خوب به سوده نگاه کردم و با نگام ازش کمک خواستم سوده هم که دختر تیزی بود سریع مطلبو گرفت و گفت : ما دیشب با هم صحبت کردیم چون افرا نمی خواد بعد از اینکه از اینجا خلاص شدیم به کسی متعهد باشه اقا ارتین رو انتخاب کردند همه سکوت کرده بودند که بعد از چند دقیقه صدای مرد ناشناس سکوتو شکست : خوب می بینم که به نتیجه رسیدید حالا میریم سراغ اصل مطلب من از شماها بچه می خوام 3 ماه بهتون فرصت می دم تا بچه دار بشید می دونم تا حالا فهمیدید که راه فراری ندارید هر کدوم از زوج ها که تونست به من بچه بده از اینجا ازاد میشه بعد خنده زشتی کردو گفت : فکر کنم بهتون خوش بگذره حالم دگرگون شده بود صدا ها تو سرم می پیچید ونمی تونستم تمرکز کنم ارتینو دیدم که با عصبانیت از اشپزخنه رفت بیرون ...بهارم سرشو گذاشته بود رو میزو گریه می کرد سوده هم ایستاده بودو حرف می زد پرهامو دیدم که رفت پیشش و یه چیزیای می گفت ولی چیزی نمی فهمیدم از جام بلند شدم دستامو گذاشتم رو گوشام و چشامو بستم تو سرم صدای زنگ می شنیدم نمی دونم چرا صورت مامانم اومد جلوم که داشت بهم لبخند می زد دستو پام شل شدو دیگه چیزی نفهمیدم ... با سردرد شدیدی چشامو باز کردم داخل سالن رو مبل دراز کشیده بودم سوده با لبخند بالای سرم نشسته بود و به دستام سرم وصل بود بهار هم رو مبل کناری خوابیده بود سوده : حالت چطوره با گیجی گفتم : چی شده سوده دستام گرفت و گفت : هیچی خانم راحت غش کردند ما اینجا جنگ و دعوا داشتیم یه قطره اشک از چشام سر خورد و با صدایی گرفته گفتم : سوده حالا چی کار کنیم سوده اهی کشید و گفت : نمی دونم _اصلا نفهمیدم چی شد از حال رفتم کی بهم سرم وصل کرد از کجا سرم گیر اوردید سوده : یادت رفته ارتین پزشکه اینجا همه چی پیدا میشه تو یخچال بود _بعد ازینکه از حال رفتم چی شد سوده گفت : ما که تو حال خودمون نبودیم ولی سهند حواسش بهت بود وقتی فهمید حالت خوب نیست اومد طرفت که تو از حال رفتی سهند هم سریع گرفتت و رو صندلی نشست تو رو گذاشت رو پاهاش و صدات می زد منم سریع رفتم اب اوردم و می پاشیدم رو صورتت با نگرانی گفتم : وای از این بدتر نمی شد سوده : این که خوب بود همون موقع ارتین هم اومد تو اشپزخونه یه لحظه شکه شد نمی دونی چه نگاه خطرناکی به سهند کرد منم تند تند براش توضیح دادم که تو از حال رفتی همون موقع یه لحظه چشاتو باز کردیو گفتی مامان بعد دوباره چشاتو بستی ارتین هم اومد تو رو از سهند جدا کردو گرفت تو بغلش برد رو مبل داخل سالن گذاشت ... نبضتو گرفت بعد خودش رفت سرمو اورد و زد تو دستت مثل اینکه از قبل سرمو دیده بود _بقیه کجان _رفتن بالا _دیگه صدای مرده نیومد _چرا ما خیلی داد و بیداد کردیم و بهش گفتیم این کارو انجام نمیدیم هر کاری دلش می خواد انجام بده مرتیکه گفت معلوم میشه نمی دونی چقدر استرس دارم می ترسم بلای سرمون بیاره اب دهنمو قورت دادم و گفتم : منم می ترسم ولی حاضر نیستم این کارو بکنم سوده نگاهی به سرمم کردو گفت : داره تموم میشه برم ارتینو صدا کنم بیاد درش بیاره دست سوده رو گفتم و گفتم : نه نمی خواد خودت درش بیار سوده چشاشو گرد کردو گفت : عمرا من نمی تونم تازه ارتین سفارش کرد بعد از تموم شدن سرم حتما صداش بزنم استرس شدیدی داشتم تا سوده بره و بیاد صد بار مردمو زنده شدم نمی دونم چرا از ارتین خجالت می کشیدم چند دقیقه بعد ارتینو دیدم که از پله ها داره میاد پایین چنان محکم قدم بر می داشت که پاهای من درد گرفت وقتی بهم رسید بدون اینکه نگاهی بهم بکنه دستمو گرفت و سوزن سرمو از دستم کشید بیرون ، داشت نبضمو می گرفت که سوده گفت : من میرم برات اب میوه بیارم سر حال بشی داشتم خیره نگاش می کردم که سرشو اورد بالا و غافلگیرم کرد بعد از چند لحظه گفت : سرگیجه یا حالت تهوع داری من که خجالت کشیده بودم فقط سرمو تکون داد پا شدو بدون حرف دیگری رفت سمت اتاقش تقریبا یه ساعتی می شد که داشتم با سوده صحبت می کردم که در سالن باز شد و 3 تا مرد درشت هیکل که سر تا پا مشکی پوشیده بودن و صورتاشونم پوشیده بود اومدن داخل ... در سالونو بستن... ایستاده بودن و مارو نگاه می کردند ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +378 امتیاز پستی دیگر ترس و استرس تمام وجودمو گرفته بود ... دستام به وضوح می لرزید مطمین بودم رنگ صورتمم پریده از شدت شوک زبونم بند اومده بود حرکت کردن به سمتمون ،به خودم اومدم و سراسیمه رفتم سمت بهارو صداش کردم : بهار پاشو پاشو بهار چشاشو باز کردو با دیدن مردها سریع از جاش پاشد داشتن نزدیک می شدن که سوده داد زد: بدوین بریم بالا می خواستیم از پله ها بریم بالا که که سه نفرمون به عقب کشیده شدیم سوده داد زد : پرهام مرد سیاهپوش انقدر محکم بغلم گرفته بود که احساس خفگی می کردم هر چه تقلا می کردم نمی تونستم از دستش فرار کنم با گریه گفتم : ولم کن سوده دوباره با صدای بلند تری داد زد : پرهام که دیدم پسرا اومدن بالای پله ها ایستادن پرهام داد زد : ولش کن عوضی سه تاییشون سریع اومدن پایین می خواستن بیان طرفمون که یکیشون تفنگی در اورد و گذاشت رو سر سوده و گفت : اگر یه قدم دیگه بیاین جلوتر یه گلوله حرومش می کنم پسرا خشکشون زد ترسو نگرانی رو تو چشای همه می دیدم پرهام دستاشو مشت کرده بودو با عصبانیت گفت : تفنگو از رو سرش بردار مرده تفنگو تو موهای سوده چرخوندو گفت : چه دختر ملوسی جانم گریه نکن پرهام دوباره رفت جلوتر که مرده داد زد : مثل اینکه خیلی دلت می خواد بکشمش پرهام ایستادو با خشم نگاش کرد احساس کردم دستی رو بدنم کشیده میشه نگاه کردم دیدم مردی که منو گرفته بود دستاشو می کشه رو بدنم ... احساس تهوع بهم دست داد با گریه گفتم : دستتو بکش اشغال بهم دست نزن ارتین : حروم زاده چی کار می کنی سهند عصبی گفت : مردین دخترا رو ول کنین بیاین جلو مردی که تفنگ دستش بود گفت : همتون خفه شین ما بهتون تذکر داده بودیم خودتون مخالفت کردین و رو به پسرا گفت : برین رو مبل بشینیین یالله پسرا حرکتی نکردند که مرده تفنگو رو سر سوده فشار داد ... پسرا با اجبار رفتن رو مبل نشستند مردی که تفنگ داشت به مردی که بهار رو گرفته بود اشاره ای کرد که اونم با سر تایید کرد مرد با صدای خشنی گفت : اگه از جاتون تکون بخورید معطل نمی کنم و ماشه رو می کشم یدفعه دیدم مرده روسری بهارو کشیدو از سرش در اورد بهارم گریه می کردو دست و پا می زد مرده با خشم یه کشیده به بهار زدو گفت : خفه شو بعدبا یه حرکت مانتوی بهارو از تنش در اورد گریه به بهار امان نمی داد که چیزی بگه با دیدن بهار تو اون وضعیت گریم شدت گرفت ارتین با خشم از بین دندونای قفل شده اش گفت: نامرد ولش کن خدا خدا می کردم که نخوان مانتوی منو در بیارن چون زیر مانتوم یه تاپ مشکی خیلی بازی پوشیده بودم داشتم به بهار نگاه می کردم که مقنعه ام از سرم کنده شد داد زدم : ولم کن عوضی چی از جونمون می خوایین مرده با یه دستش دستای منو گرفت و با دسته دیگرش دکمه های مانتومو باز کرد... گریه ام شدت گرفت داشتم از خجالت می مردم... با چشای گریون به پسرا نگاه کردم که دیدم هر سه تاشون سرشونو انداخته بودن پایین مرده به طرز وحشیانه ای گیره سرمو از سرم در اوردو پرت کرد طرف مبل... هر چه تقلا می کردم نمی تونستم از دستش در برم... با دندونام دستشو گاز گرفتم که مرده عصبانی شدو موهامو کشیدو دو بار محکم زد تو صورتم... احساس کردم فکم جابجا شد... شوری خونو تو دهنم حس می کردم ارتین داد زد : عوضیا زورتون به دخترا رسیده اون تفنگو بزار کنار تا نشونت بدم مردی که تفنگ دستش بود گفت : دیگه تکرار نمی کنم هر حرکتی بکنین ماشه رو می کشم بعد صورتشو نزدیک گردن سوده بردو گفت : ملوسک بگو از کدومتون شروع کنم سوده تفشو ریخت رو صورت مرده گفت : اشغال مرده عصبانی شدوبا دستش تفو پاک کردو موهای سوده رو کشیدو گفت : پس از خودت شروع می کنم بعد تفنگو داد دست مرد سیاهپوشی که بهارو گرفته بود و از جیبش چاقویی رو در اورد با دیدن چاقو ضربان قلبم رفت رو هزار... پسرا سراشونو بلند کرده بودن و داشتند نگاش می کردند پرهام با خشم گفت: یه مو از سرش کم بشه خودم می کشت مرد خنده زشتی کردو گفت : نترس با موی سرش کاری ندارم بعد زیر گوش سوده گفت : دوست داری کجای تنت یاد گاری بنویسم پرهام داد زد : خفه شو عوضی مرد چاقو رو به صورت سوده نزدیک کرد و برد زیر چشمای سوده سوده با هق هق گفت : نه نه مرد خندیدو چاقو رو فشار داد مثبت و تشکر یادتون نره ممنون ![]() ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +359 امتیاز سلام به همه دوستای گلم بعد زیر گوش سوده گفت : دوست داری کجای تنت یاد گاری بنویسم مثبت و تشکر شما موجب تند ترشدن دست ما در تایپ کردن می شود پرهام داد زد : خفه شو عوضی مرد چاقو رو به صورت سوده نزدیک کرد و برد زیر چشمای سوده سوده با هق هق گفت : نه نه مرد خندیدو چاقو رو فشار داد پرهام سریع از جاش پاشدوگفت :باشه باشه چاقو رو بردار هر کاری بگی می کنیم مرد نگاه تندی بهش کردو با عصبانیت گفت : بشین سرجات دوست نداری که رگشو بزنم ها ، اگه این دفعه بلند شی معطل نمی کنم و رگشو میزنم پرهام مستاصل سر جاش نشست مرد چاقو رو روی صورت سوده حرکت دادو برد طرف گردن سوده ،چند لحظه مکث کرد نفسم تو سینه حبس شده بود دوباره چاقو رو حرکت دادو برد طرف بازوی سوده ... بعد از چند لحظه صدای جیغ سوده کل سالونو پر کرد ... خون از بازوهای سوده سرازیر شده بود و مرد همین طور چاقو رو روی بازوی سوده می کشید رنگ صورت سوده قرمز شده بود ... پرهام چشاشو بست و نشست رو زمین ... با مشت چند بار محکم زد روی میز وسط و داد زد : نکن نکن نامرد خواهش میکنم بسه مرد خنده وحشتناکی کرد و سوده رو پرت کرد رو زمین با دستش به مردی که بهارو گرفته بود اشاره کرد مردی که بهارو گرفته بود بهارو برد پیش مردی که چاقو دستش بود و تفنگی که تو دستش بودو نشونه گرفت طرف سوده مردی که چاقو دستش بود موهای بهارو کشید که باعث شد بهار تعادولشو از دست بده و بیفته بغلش مرد با دستش صورت بهارو لمس کردو گفت : چه پوست لطیفی بهار چشاشو بسته بودو خودشو جمع کرده بود مرد سرشو برد نزدیک صورت بهارو گفت : حیف این پوست نارته که بخوام خط خطیش کنم بعد دست بهارو گرفت و دستای بهارو نزدیک لباش برد و انگشتاشو بوسید و بعد از چند لحظه چاقو رو گذاشت روی انگشتای بهار و چاقو رو کشید رو انگشتاش ... بهار با تمام وجودش داد زد :خداااااااااااااااااااا قلبم تکه تکه شده بود چشامو بستم و با التماس گفتم : ترو خدا ولش کن مرد بعد ازینکه هر پنج تا انگشت بهارو خط انداخت پرتش کرد رو زمین مرد تفنگ دار دوباره بهارو گرفت بغلشو تفنگو گذاشت رو سرش مرد چاقودار به مردی که منو گرفته بود گفت : بیارش با هر قدمی که نزدیکتر میشدم احساس می کردم دارم به مرگ نزدیکتر میشم پاهام جون قدم برداشتن نداشت تقریبا داشتم کشیده می شدم... مرد چاقودار پامو کشید که باعث شد محکم بخورم زمین ... رو زمین دراز کشیده بودم مرد با دستش پامو کشید و به خودش نزدیک کرد دستشو گذاشت زیر سرمو صورتمو به صورتش نزدیک کرد نفساش به صورتم برخورد می کردو حالمو بدتر می کرد فاصله صورتش با صورتم بزور به پنج سانت می رسید بعد از چند لحظه مرد گفت : خیلی خوشگلی میدونستی بعد با دست دیگرش موهامو دست کشید داشتم دیونه میشدم احساس حقارتو انزجار از تمام وجودم شعله می کشید نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم که با دستم زده بودم تو صورتش ... با ترس بهش نگاه کردم اونم بهم نگاه می کردو کاری نمی کرد بعد از چند لحظه دستشو گذاشت رو قفسه سینمو فشار داد نفسم به سختی در میومد دستمو گذاشتم رو دستاشو می خواستم دستاشو بردارم یدفعه سردی چاقو رو روی شکمم احساس کردم و بعدش درد و سوزش شدیدی رو روی شکمم احساس کردم با تمام توانم داد زدم : نههههههههههه صدای ارتینو عصبانی شنیدم : ولش کن عوضی بعد از چند لحظه که درد تمام وجودمو گرفته بود چاقو رو از رو شکمم برداشت و ایستاد... با خشونت منو بلند کردو دستشو محکم گذاشت رو زخم شکمم ... از درد زیاد داد زدم :ای مرد رو به پسرا گفت : این یه چشمه بود اگر هنوز می خواین مخالفت کنین ادامه بدم پرهام سریع گفت : هر چی بگی قبول می کنیم مرد گفت : هر کی اعتراض داره بگه هیچ کس حرفی نزد مرد سیاهپوش گفت : خوبه اگه دوباره هوس مخالفت به سرتون بزنه دوباره همین روند ادامه داره منو پرت کرد رو زمین ... به اون دوتای دیگه اشاره کرد و رو به پسرا گفت : کسی حق تکون خوردن نداره با بهار به سمت در رفتند بعد ازینکه درو باز کردن بهارو ول کردن و از در رفتن بیرون و درو بستند تمام تنم درد می کرد خودمو مچاله کردم و دستمو اروم گذاشتم رو شکمم ... با احساس اینکه لباسی رو بدنم قرار گرفت سرمو بلند کردم که دیدم ارتین با اخم شدیدی بدون اینکه نگام کنه داشت مانتومو می زاشت رو تنم ... بعدش سریع رفت طرف اشپزخونه مانتومو گرفتم و پیچیدم دور تنم ... حال اینکه از جام بلند بشمو نداشتم... به بهار نگاه کردم که سهند داشت کمکش می کرد بلند بشه ... پرهام رفته بود سمت سوده و سرشو گذاشته بود رو پاهاش ارتین از اشپزخونه با یه نایلون وسیله اومد بیرون نزدیکم شد و رو زمین نشست و با دستمالی که دستش بود داشت خونی که رو لبو دهنم ریخته بود پاک می کرد با چشای خیس مات نگاش می کردم نگاهشو از رو لبم گرفت و به چشام نگاه کرد ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۰۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +370 امتیاز سلام من اومدم اینم یه پست تپل با صدایی گرفته گفت : میخوام زخم شکمتو پانسمان کنم اجازه میدی چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم... طوری جلوم قرار گرفت که پسرا بهم دید نداشتند ... تابمو بالا زدو بتادین زد رو زخمم که صدای اخم بلند شد ارتین زیر لب ببخشیدی گفت و شکممو پانسمان کرد بعد از اینکه کارش تموم شد تاپمو داد پایینو گفت : زخمش عمیق نیست ولی اصلا نباید روش فشار بیاری بعد سرشو اورد بالا و بهم نگاه عمیقی کردو گفت : می خوای کمکت کنم بلند شی سرمو به علامت نه تکون دادم و با حالی نزار بلند شدم و با قدم های بلند رفتم طرف اتاق ، رو تخت دراز کشیدم... از بس گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد با صدای سوده چشامو باز کردم_افرا جان پاشو چشامو باز کردم نگاش کردم و چیزی نگفتم سوده دست پانسمان شدشو گذاشت رو زخم لبمو گفت : دستش بشکنه نگا کن چه بادی کرده پاشو عزیزم بریم پایین یه چیزی بخور از صبح تا حالا چیز درستو حسابی نخوردی با صدای گرفته گفتم : نمیام پایین سوده با دست سالمش دستمو کشید و با لبخند غمگینی گفت : پاشو پاشو نازشو کشیدم پررو شده با ناله گفتم : سوده بخدا حوصله ندارم شکمم خیلی درد می کنه سوده : عزیزم همه حالشون گرفتست جون سوده بیا بریم پایین اگه چیزی نخوری حالت بدتر میشه بعد رفت سمت کمدو شال و بلوزی رو برام دراوردو کمکم کرد تاپمو که خونی شده بود رو عوض کنم ... مانتومو پوشیدم و رفتیم پایین ... همه تو اشپزخونه بودن بدون حرفی رفتم روی صندلی پهلوی بهار نشستم بهار دستمو گرفت و گفت : افراجان خوبی به انگشتای دستش نگاه کردم دور انگشتاش پانسمان شده بود حال حرف زدن نداشتم فقط با لبخند غمگینی نگاش کردم چشای بهارم از گریه زیاد پوف کرده بود سوده از یخچال کالباس در اوردو با گوجه گذاشت رو میز ... به میز خیره شده بودم و حرکتی انجام نمی دادم ... سوده برام غذا کشیدو گفت : بخور عزیزم هم ضعف داشتم هم بغض با دستای بی جون لقمه ای کوچیکی رو گرفتم و گذاشتم داخل دهنم ... نمی دونم از دردشکمم بود یا درد دلم که گریم گرفته بودو همین طور که لقمه تو دهنمو اروم اروم می جوییدم بی صدا گریه می کردم ... سنگینی نگاهارو حس می کردم کم کم گریم به هق هق تبدیل شد و سرمو گذاشتم رومیزو از ته دل گریه کردم بهار از پشت بغلم کرده بودو خودشم گریه می کرد سوده با صدای که از شدت گریه خش دار شده بود گفت : بسه دیگه این طوری دوباره از حال میری منو بلند کردو برد طرف سینک ... خودش صورتمو شست و بعددوباره منو رو صندلی نشوندو خودش برام لقمه می گرفت و وادارم می کرد بخورم ... بزور دو تا لقمه خوردم و پس کشیدم درد لبم نمی زاشت بیش تر بخورم همه سکوت کرده بودن و با غذاشون بازی می کردند زیر لبی تشکری کردم... از اشپزخونه زدم بیرون ...رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم که کسی به در اتاق زد ...با گمان اینکه دخترا هستندگفتم : بیاین تو صدای ارتینو از پشت در شنیدم که گفت : اجازه هست سریع رو تخت نشستم و شالمو سر کردم و گفتم : بفرمایید ارتین داخل شد و همانجا پیش در ایستاد و گفت : اومدم پانسمانتو عوض کنم سرمو انداختم پایینو گفتم : ممنون خودم عوض می کنم ارتین با قدم های بلند اومد کنارم و با لحن قاطعی گفت : شما نمی تونی اینجوری به زخمت فشار میاد اخمی کردم و گفتم : شما نمی خواد نگران باشید خودم انجام میدم نمی دونم چرا دلم می خواست تمام دق و دلیمو سرش خالی کنم ارتین با لحن سردی گفت : من نگرانت نیستم فقط به عنوان یه پزشک می خوام پانسمانتو عوض کنم اومد روتخت نشست و با کمی خشونت گفت : دراز بکشیدلطفا دراز کشیدم و ارتین با دقت تمام بدون اینکه دستش تماسی با شکمم داشته باشه پانسمانو عوض کرد بعد ازینکه کارش تموم شد بدون هیچ حرفی رفت طرف در ... قبل ازینکه خارج بشه با بدجنسی گفتم : ممنون دکتر برگشت و با لبخند عمیقی که تاحالا ازش ندیده بودم نگام کردو بدون حرفی رفت بیرون صبح با درد شدیدی رو کمرم چشامو باز کردم دیدم سوده پاشو گذاشته رو کمرم ... خندم گرفته بود پاشو از رو کمرم گرفتم و از جام بلند شدم ... تمام تنم کوفته شده بود دلم یه حموم درستو حسابی می خواست ولی تو این وضعیت می ترسیدم تو حموم هم دوربین گذاشته باشند رفتم جلوی اینه با دیدن صورتم وحشت کردم ... لبم باد کرده بودو زیر چشم چپم هم یه ذره کبود شده بود همیشه با کوچکترین برخوردی تنم کبود میشد چه برسه به اون کشیده ای که با دستای سنگینش بهم زد به خودم تو اینه زل زده بودم و یاد خانواده ام افتادم ... دلم براشون پر می کشید "خدایا امتحان سختی رو برام در نظر گرفتی نمی دونم می تونم از پسش بر بیام یا نه ولی من سعی خودمو می کنم که برنده از این میدون بیام بیرون شاید از دید دیگران یه بازنده باشم ولی می خوام پیش معبودم برنده باشم " _یعنی ادم انقدر خودشیفته ندیده بودم سوده بود با لبخند برگشتم و گفتم : یعنی اینقدر ادم خوش خواب ندیده بودم سوده ابروهاشو داد بالا و گفت : جانم اون وقت من بودم که تمام دیروزو خوابیده بودم خندیدم و چیزی نگفتم سوده به بهار اشاره کردو گفت : پایه ای لبخندی زدم و گفتم : اساسی دو تایی رفتیم بالا سرش ... سوده اهسته گفت : با بالشت بزنیم تو سرش چشامو گرد کردم و گفتم : شما تو زندگی قبلیت احتمالا جلاد نبودی سوده حالت جدیه به خودش گرفت و گفت : ااااا اتفاقا خودمم به این موضوع فکر کرده بودم خنده ریزی کردم و گفتم : قلقلک چطوره سوده دماغشو چین دادو گفت : اه اه پاستوریزه دوباره نگاش شیطون شدو گفت : اب بریزیم رو سرش _ نه بابا گناه داره سوده خندیدو گفت : فکر کنم مثل ادم صداش کنیم سنگین تریم بزور بهارو از خواب بیدار کردیم و رفتیم پایین پسرا رو مبل نشسته بودن و تلویزیون نگاه می کردند بهشون سلام کردیم و رفتیم داخل اشپزخونه داشتیم صبحانه می خوردیم که پسرا اومدن تو اشپزخونه پرهام گفت : می تونیم اینجا بشینیم سوده شونه هاشو با بی تفاوتی بالا انداخت منم حرفی نزدم بهار گفت : خواهش می کنم بفرمایید چای میل دارید پرهام : ممنون ما صبحانه خوردیم می خواستیم باهاتون صحبت کنیم سوده اخمی کردو گفت : ترو خدا بزارید اول صبحانهمون رو بخوریم بعد مارو یاد غمو غصه هامون بندازین پرهام : نترس فرار نمی کنه سهند لبخندی زدو گفت : حق با شماست بفرمایید میل کنید بعد از صبحانه باهم حرف می زنیم بعد ازینکه صبحانمون رو خوردیم رفتیم تو سالن... پیش پسرا رو مبل نشستیم نگاهم افتاد به ارتین که سرشو انداخته بود پایینو با پاش به زمین ضربه میزد صدای سهند همه نگاها رو به طرف خودش کشوند : برای هممون این کار سخته ولی دیدید که نمی تونیم مخالفت کنیم زندگی ما دست اوناست و ما نمی تونیم کاری بکنیم پرهام : ما با هم صحبت کردیم تنها راهی که برامون هست اینه که پرهام چند لحظه صبر کردو بعد گفت : شما رو صیغه کنیم شقیقه هام تیر می کشید با دستام شقیقه هامو فشار می دادم تا دردش کمتر بشه سوده پوزخندی زدو گفت : خوبه همین یه کارو نکرده بودیم که داریم انجام میدیم پرهام با لحن عصبی گفت : پیشنهاد بهتری داری سوده اخمی کردو چیزی نگفت بهار با صدای لرزونی گفت : مگه شماها متن صیغه رو بلدین پرهام گفت : ارتین بلده با تعجب به ارتین نگاه کردم بهش نمی خورد اینقدر مارمولک باشه پرهام با خنده ای که تو صداش بود گفت : شماها چرا این بیچاره رو اینجوری نگاه می کنین انگار شمر دیدین سوده هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت : اخه به قیافشون نمی خورد این جوری باشن ارتین سربلند کردو گفت : چه جوری تشکر شما موجب دلگرمیه ماست ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۱۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +375 امتیاز سلام دوستای گلم ارتین سربلند کردو گفت : چه جوری سهند لبخندی زد و گفت : ارتین از اونجایی که نمی خواست کسی از قضیه صیغه خواهرش با دوسش چیزی بدونه خودش این دو تا رو صیغه کرد برای همین متن صیغه کردن رو بلده سوده گفت : برای چی می خواست کسی چیزی ندونه پرهام نفس صداداری کشیدو گفت : خانما تا از همه چی سر در نیارند ول بکن نیستند برای اینکه می خواستند یه مدت با هم باشند تا ببینند با هم می سازن یا نه به پرهام نگاه کردم و گفتم : ولی برای صیغه کردن به اجازه پدر دختر احتیاجه سهند گفت : من شنیده بودم در شرایطی که پدر نباشه و دختر مجبور به صیغه کردن باشه و اینکار به صلاحش باشه اشکالی نداره( دوستان اینو از تو سایتی دیدم درست یا غلط بودنشو نمی دونم ) همه سکوت کرده بودند سوده : معلوم نیست تا کی اینجا گرفتار باشیم پس بهتره یه فکری به حال حموم بکنید سهند با تعجب گفت : چه فکری تو اتاقای بالا که حموم هست پایینم که حموم داره سوده : منظورم اینه که از اینا بعید نیست تو حموم هم دوربین گذاشته باشن پرهام : اگه بتونیم یه چیزی مثل سفره پیدا کنیم واز سقف اویزون کنیم دور تادور دوش رو بپوشونیم خوب میشه سهند : پس بهتره هممون از یه حموم استفاده کنیم پرهام : موافقم حموم پایین بهتره سهند : با چی به سقف وصلشون کنیم ارتین پاشدو رفت طرف تابلوهای زده شده توی سالن ... یکیشونو از روی دیوار برداشت و گفت: می تونیم از این میخا استفاده کنیم پسرا پاشدن و رفتن داخل اشپزخونه ... بعد ده دقیقه با سفره ای که تو دستشون بود اومدن بیرون و رفتن طرف حموم ... حدود نیم ساعت بین حمومو سالن در رفت و امد بودن تا کارشون تموم شد به پیشنهاد بهار رفتیم داخل اشپزخونه تا چیزی واسه ناهار درست کنیم بهار رفت طرف فریزر درشو باز کردو گفت : چی در بیارم درست کنیم مرغ خوبه _ اره خوبه سیب زمینی پهلو درست می کنیم سوده خندیدو گفت : اشپز که 3 تا شود چه شود حدود ساعت 12 بود که ناهار اماده شده بود پسرا هم معلوم نبود کجا غیبشون زده بود سوده رفت که صداشون کنه چند دقیقه صبر کردیم دیدیم نه سوده اومد نه پسرا رفتیم طبقه بالا در اتاقا بجز اتاق قبلی من بسته بود _سوده کجایی صدای سوده رو از تو اتاق قبلیم شنیدم : بیاین تو اتاق با بهار رفتیم داخل اتاق ... چشام گرد شده بود ارتین پیش تخت روی صندلی ایستاده بودو داشت با کمک پسرا پرده داخل هالو از سقف اویزون می کرد با چشام از سوده سوال کردم سوده چشمکی بهم زدو رو به پسرا گفت : ما میریم پایین لطفا بقیه کارارو بزارین بعد ناهار پرهام : شما ناهارتونو بخورید ما کارمون تموم شد می خوریم سوده: هر جور راحتین بعد به ما اشاره کردو گفت : بریم داخل اشپزخونه که شدیم گفتم : اینا چی کار می کردند سوده : به گفته خودشون برای اینکه ما دخترا موقع خواب راحت باشیم دارن دور تادور تختارو با پرده هال می پوشوندن بهار ابروهاشو برد بالا و گفت : اها برای راحتی ما سوده خنده ریزی کردو گفت : اره جون خودشون دستامو تو هم قفل کردم و گفتم : تو این بازی بیشترین ضررو ما می کنیم بهار با نگرانی که تو صداش موج میزد گفت : دقیقا تازه بجز پرهام که سوده می شناستش ما اصلا از سهند و ارتین چیزی نمی دونیم سوده پوزخندی زدو گفت : این پرهام با اون پرهامی که عاشقم بود فرق داره من هیچ وقت از پرهام به غیر اون مشکلی که برامون بوجود اومده بود جز توجه و محبت چیزی ندیده بودم ولی الان _من مطمینم پرهام بهت علاقه داره من زجر کشیدنشو وقتی مرده چاقو رو گذاشته بود رو بازوت دیدم سوده در حالی که به نقطه ای خیره شده بود گفت : بعضی مواقع محبتو تو چشاش میبینم ولی پرهام می خواد با زخم زبوناش خلافشو ثابت کنه احساس می کنم می خواد منو مجبور کنه من اول بهش ابراز علاقه کنم بعد لبخند شیطانی زدو گفت : ولی هنوز سوده خانمو نشناخته من اگه از دهنش دوست دارمو نکشیدم بیرون که دیگه سوده نیستم گفتم : پس بیچاره پرهام کارش ساختست بهار دستشو گذاشت رو میزو گفت : کار ما هم ساختست سوده دستشو گذاشت رو دست بهارو گفت : خدا با ماست ما باید قوی باشیم وگرنه هم از لحاظ جسمی هم روحی داغون میشیم بهار سرشو تکون دادو چیزی نگفت داشتیم ناهار می خوردیم که پسرا اومدن داخل ... پرهام با حالت بامزهای دستشو روی شکمش کشید و گفت : به به چه غذای اشتها برانگیزی سوده پشت چشمی نازک کردو گفت : ما اینیم دیگه پرهام نیشخندی تحویلش دادو گفت : مطمینم سیب زمینی هاشو تو درست کردی منو بهار نتونستیم لبخندمونو پنهون کنیم چون دقیقا سوده فقط سیب زمینی هاشو سرخ کرده بود سوده نگاه خطرناکی به پرهام کردو گفت : جنابعالی حق نداری از سیب زمینی ها بخوری فهمیدی پرهام با بی خیالی روصندلی نشست و همینجور که داشت برای خودش می کشید گفت :اگرم نمی گفتی نمی خوردم سوده زودتر ناهارشو تموم کردو صندلشو بهم نزدیکتر کرد و زیر گوشم گفت : من می خوام برم حموم اهسته گفتم : صبر کن یکی دو ساعت دیگه برو خوب نیست بعد ناهار سریع بری حموم سوده : دیگه نمی تونم خودمو تحمل کنم _ این همه تحمل کردی یه ساعتم روش سوده : می خوام یه ذره پرهامو حرص بدم اخه همیشه با این کارم مشکل داشت از وقتی که فهمیده بود این کارو می کنم ازم قول گرفت که اینکارو نکنم بعد لبخند عمیقی زد که چال رو صورتش معلوم شد ناخوداگاه انگشتمو فرو کردم تو چالشو و لبخند ردم نگام افتاد به پرهام که داشت با اخم مارو نگاه می کرد سریع دستمو کشیدم و اهسته گفتم : سوده فکر کنم طرف حسودیش شد سوده لبخندش پهن تر شدو گفت : بزار بترکه از حسودی بعدش از جاش بلند شدو رفت بیرون پرهامم تا سوده از اشپزخونه بره بیرون با چشاش سوده رو دنبال می کرد من امشب دعوتم ممکنه امشب نتونم بزارم اگه بزارم دیر وقت میزارم شرمنده ممنونم از همه شماها که با تشکر کردنتون به من دلگرمی میدید ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۲۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : بهترین جای دنیا
نوشته ها: 1,080
تشکرها: 13,703
تشکر شده 85,437 بار در 1,005 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +356 امتیاز سلام دوستان من شرمنده همتونم بابت تاخیرم این دیدو بازدید وقتی برام نمیزاره از همه دوستای گلم که بهم پیغام دادن و بهم روحیه دادن تشکر می کنم پست تپل ![]() داشتم اب می خوردم که دیدم سوده رفت داخل سرویس بهداشتی وحموم که باهم قرار داشت، پرهامم وقتی صدای در حمومو شنید سرشو برگردوندو به در حموم نگاه کرد... کمی باغذاش بازی کردو از منو بهار تشکر کردو رفت بیرون ... ارتینو سهند هم تشکری کردن و پاشدن از اشپزخونه رفتن بیرون منو بهارم بعد ازینکه ظرفا رو شستیم رفتیم رو مبل نشستیم و با هم حرف میزدیم... پسرا هم سمت دیگر سالن نشسته بودن و گپ میزدند با صدای در حموم به سوده نگاه کردم یه بلوز صورتی رنگ و دامنی با مخلوط رنگ صورتی و طوسی تنش بود موهاشو هم با هوله ای سفید رنگی جمع کرده بود با لبخند ملیحی اومد سمت ما و گفت : وای بچه ها احساس می کنم دوباره متولد شدم با بدجنسی گفتم : فکر می کنم می خوای رسما طرفو به کشتن بدی سوده زیر چشمی به پرهام نگاه کرد و گفت : نمی دونی با چه اخم غلیظی داره نگام می کنه بهار : چه جوری پانسمانتو عوض کردی سوده : منو دست کم گرفتیا پاشین شما هم برین یه دوش بگیرین با سوده و بهار رفتیم سراغ کمد لباسا تا چیزی برداریم و بریم حموم... بهار یه مانتو ابی رنگی رو در اوردو گفت : من اینو می پوشم سوده چشاشو گرد کردو تقریبا داد زد : چی می خوای اینو بپوشی بهار با تعجب به سوده نگاه کردو گفت : مگه چشه سوده با غیض مانتو رو از دست بهار کشیدو گفت : چش نیست این همه لباس اینجا ریخته می خوای مانتو بپوشی بهار : من با مانتو راحت ترم سوده : بیخود دوتاییتون برید رو تخت بشینید خودم براتون انتخاب می کنم بهار پوفی کردو رفت رو تخت نشست منم با لبخند رفتم نشستم سوده بعد از چند بار زیرو رو کردن لباسا یه شال سفید رنگی رو با یه دست بلوز شلوار اسپرت ابی رنگی رو بیرون کشیدو گرفت طرف بهارو گفت : اینو بپوش بلوزشم بلنده یه پیراهن بلند سفید رنگ که استینای کوتاهی داشت و دور استینو یقه هاشم ربان مشکی رنگی وصل بود گرفت طرفم و گفت : اینم برای تو _من سفید نمی پوشم مگه عروسم سوده غش غش خندیدو گفت : مگه نیستی _سوده اذیت نکن مگه می خوام برم مهمونی یه لباس اسپرت مثل لباسای خودت برام بیار سوده برام یه تونیک با طرح چهارخونه سفید و سرمه ای با یه شلوار سفیددر اورد.. داد دستم و گفت : این خوبه شلوارتونم کشیه سایزتون میشه بهار : راستی به پسرا بگین اگه خواستن لباساشونو عوض کنند تو کمدا لباس هست سوده : کجای کاری اینا همه سوراخ سنبه های اینجارو گشتن بعد از استراحت کوچیکی بهار رفت حموم... سوده هم همراهش رفت تا پانسمان دستشو عوض کنه پسرا هم رفته بودن تواتاقاشون... بعد از بهار رفتم حموم تا حالا اینقدر از حموم کردن لذت نبرده بودم احساس کسی داشتم که چند ساله حموم نرفته بعد ازینکه از حموم اومدم بیرون رفتم تو اتاق موهامو خشک کردم... یه روسری سرمه ای رنگی سر کردم رفتم پایین همه داخل اشپزخونه نشسته بودن و داشتن چای می خوردن ... وارد اشپزخونه شدم ...سلام اهسته ای به جمع کردم و رفتم پیش سوده نشستم... داشتم چای می خوردم که سنگینی نگاهی رو احساس کردم سرمو بلند کردم با ارتین چشم تو چشم شدم ارتین تا نگاهمو دید سرشو برگردوند سهند : ما با هم صحبت کردیم و قرار گذاشتیم امشب صیغه خونده بشه شماها موافقین سوده پیشونیشو چین دادو گفت : مگه اینجا می شه مخالفت کرد ارتین : فقط می مونه مدت صیغه که فکر کنم یه سال کافی باشه پرهام در حالی که به سوده نگاه می کرد گفت : خدا تو این یه سال بهم صبر بده برخلاف تصورم سوده سرشو انداخت پایینو حرفی نزد پسرا بعد از خوردن چای از اشپزخونه رفتن بیرون و به ترتیب دوش گرفتن ما هم در سکوت مشغول درست کردن شام شدیم هیچ کس دل ودماغ حرف زدن نداشت برای شام ماکارونی درست کردیم شام هم در سکوت صرف شد اخرای شام بود که پرهام گفت : بعد از شام بیاین تو هال تا صیغه رو بخونیم این یه ساعت مثل برق گذشت و من نفهمیدم چی جوری گذشت الان با سوده و بهار تو اشپزخونه نشسته هستم و دارم به لحظاتی فکر می کنم که صیغه مردی شدم که هیچی ازش نمی دونم صحنه ای رو یادم میاد که با چشاش بارونی و با دلی پر اشوب به ارتین نگاه کردم و با صدای لرزان و ضعیف بهش جواب مثبت دادم "خدایا همه چیزو میسپارم به وجود مطلق خودت " با صدای بهار دست از فکر کردن بر می دارم و بهش نگاه می کنم بهار : دارم از استرس میمیرم من امشب نمی تونم با وجود سهند تو اتاقم بخوابم خیلی اهسته گفتم : ما اصلا با پسرا صحبت نکردیم ببینیم برنامشون چیه سوده : بهتره امشب وقتی اومدن تو اتاق باهاشون صحبت کنیم ببینیم تصمیمشون چیه بهار : من از خجالت میمیرم چی برم بهش بگم _اون زمانی که شرطشون رو قبول کردیم به اینجاش فکر نکرده بودیم سوده : دیدی که اگه مخالفت می کردیم معلوم نبود چه بلایی سرمون بیارن رو به سوده گفتم : تو با پرهام صحبت کن سوده : باشه حالا پاشیم بریم قبل از پسرا تو اتاقامون باشیم با دخترا رفتیم تو اتاق سوده که به اتاقای دیگه راه داشت ... سوده رفت سراغ کمد بعد از کمی گشتن یه تاپ و دامن کوتاه سفید رنگی رو دراورد نگاه استفهامی بهش انداختم و گفتم_اینارو برای چی در اوردی سوده به پهنای صورتش لبخندی زدو گفت : می خوام بپوشمش بهار چشاشو تا اخرین حد ممکن گرد کردو گفت : جلوی پرهام سوده همین طور که میرفت طرف تخت گفت : چند لحظه پرده رو کنار دادو رفت رو تخت ... بعد از چند دقیقه گفت : بیاین رو تخت با بهار رفتیم رو تخت ... لباس تو تنش فوق العاده بود موهاشو باز دورش ریخته بود که خیلی به جذابیتش می افزود لبخندی زدم و گفتم : بیچاره برهام سوده : تازه اولشه دارم براش بهار : من می ترسم برم تو اتاقم سوده دستشو گرفت و گفت : نترس ما اینجاییم هر موقع احساس خطر کردی منو صدا کن باشه بهار سرشو تکون دادو چیزی نگفت بعد از اینکه سفارشات لازمو بهم کردیم منو بهار رفتیم تو اتاقامون رو تخت نشسته بودم و به ارتین فکر میکردم که با صدای بازشدن در اتاق سریع با روسری رفتم زیر پتو ... پشت به ارتین دراز کشیدم ارتین اهسته رو تخت دراز کشید ...صدای نفس های ارومش رو می می شنیدم قلبم به تندی می زد وکف دستام عرق کرده بود ... دستمو گذاشتم رو قلبم تا کمی ارومتر بزنه چند لحظه بعد صدای اهسته ارتینو شنیدم: بیداری اول نمی خواستم جوابشو بدم که فکر کنه خوابم ولی تا کی می تونستم خودمو به خواب بزنم اب دهنمو قورت دادم و گفتم : دارم می خوابم با این حرفم ارتین زد زیر خنده اینقدر خندش برام تعجب اور بود که برگشتم و نگاش کردم... صاف رو تخت دراز کشیده بودو سعی می کرد اهسته بخنده همینطور که می خندید بهم نگاه کردو گفت : اونوقت بعد از یه ساعت به این نتیجه رسیدی که داری می خوابی نگاهمو ازش گرفتم و گفتم : خوب شما منو بیدار کردی ارتین : اوه ببخشید نمی دونستم انقدر خوابتون سبکه _پس از این به بعد یادتون باشه ارتین : می تونم یه خواهشی ازت بکنم با این حرفش ضربان قلبم رفت رو هزار ... با صدای لرزونی گفتم : بفرمایید یدفعه ارتین جابجا شد که من سریع پاشدم رو تخت نشستم ارتین با تعجب بهم نگاه کردو گفت : چی شده من که ضایع شده بودم خودمو به اون راه زدم و گفتم : هیچی احساس کردم یه چیزی داره رو پام راه میره ارتین یه نگاهی به معنی اینکه خودتی بهم انداخت و گفت : خواهشم ازت اینه که این مدتی که باهم هستیم مثل دو تا دوست باشیم به صورت خیلی تابلو نفسی از سر اسودگی کشیدم و گفتم : باشه باشه به ارتین نگاه کردم که دیدم با لبخند داره نگام می کنه ارتین همینجور که داشت نگام می کرد گفت : و نگاهمو به لباش دوختم و منتظر بودم که ادامه حرفشو بگه _من نمی خوام کسی بهم وابسته بشه چون شرایط ازدواج رو ندارم بعد ازینکه از اینجا رفتیم بیرون مطمینم دیگه همدیگرو نخواهیم دید ولی دلم می خواد از هم به خوبی یاد کنیم این حرفارو امشب زدم که بعدا مشکلی پیش نیاد ولوم صداشو پایین تر اوردو گفت :فقط میمونه این مشکلی که توش گیر افتادیم پیشنهاد پوشوندن تخت هم نظر من بود تا بهمون دید نداشته باشن بیشتر از این کاری از دستمون برنمیاد تا ببینیم بعدا چی پیش میاد حرفی نزدم ...دوباره پشت بهش دراز کشیدم ارتین هم پاشدو رفت چراغ اتاق رو خاموش کرد داشتم به حرفای ارتین فکر می کردم که خواب چشامو فرا گرفت صبح با تکون های دستی روی شونم از خواب پاشدم سوده بود سرجام نشستم و گفتم : سوده از دست تو این چند وقته نتونستم راحت بخوابم سوده با اعتراض گفت : عجب رویی داری تو خوبه شما همیشه دیرتر از همه ازخواب بیدار میشی بعد با دستش به روسریم اشاره کردو گفت : این چرا رو سرته _تو دهات ما که جاش اینجاست دهاته شمارو نمی دونم سوده گفت : خوشمزه منظورم اینه که چرا از سرت در نیوردی نگو به خاطر ارتین که میزنم این طرف چشتم کبود می کنم خندیدم و گفتم : دقیقا سوده سرشو از روی تاسف تکون دادو گفت : میگن طرف مغز خر خورده نمونه بارز توهه یه بشکون از بازوش گرفتم و گفتم : به شما دیشب خوش گذشت سوده نگاه غمگینی بهم کرد و گفت : چه جورم _تعریف کن ببینم چه خاکی رو سرت ریختی ویرایش توسط paeezi : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۶:۳۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسیر, اسیرشدگان, با, شدگان, عشق, متفاوت, موضوعی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | باقری | نوشته کاربران سایت | 7 | ۹ فروردين ۱۳۹۲ ۱۲:۵۸ قبل از ظهر |
| اسیر عشق | down13 کاربر انجمن | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 3 | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۸:۵۵ بعد از ظهر |
| اسیر عشق | down 13 کاربر انجمن | دانلود | شبنم | نوشته کاربران سایت | 4 | ۴ فروردين ۱۳۹۰ ۰۴:۰۸ قبل از ظهر |