ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا | Ingenio کاربر انجمن
جشنامه

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 67
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا | Ingenio کاربر انجمن

    درود
    اينم از داستان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا
    اين قسمت رو ميذارم ببينين نظرتون چيه

    اینم تاپیک نقده حتما تشریف بیارین معرفی و نقد رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا | Ingenio کاربر انجمن
    ###


    صبح که از خواب پاشدم خیلی خوشحال بودم آخه تموم خواب شب قبلم یادآور بچگی هام بود واقعا که چه روزای شیرینی بود دلم واسه ی وحید و مهدی تنگ شده کاش هیچ وقت اون یارو وحیدو توی کوچه نمیدید توی همین فکرا بودم که صدای مامانم رو شنیدم که میگفت" مهسا هنوز خوابی درسا پایین منتظرته زودباش دیگه به مدرسه نمی رسی ها " سریع پا شدم حاضر شدم رفتم پایین یه استکان چایی رو سر نکشیده دویدم بیرون همزمان داشتم به غرغرهای مامانم گوش می دادم که آخه این بچه کی میخواد آدم بشه وبابای گلم هم که قربونش برم میگفت چی کارش داری دختر یکی یه دونم رو بگذار خوش باشه تازه وقتی رسیدم پایین غرغرای درسا شروع شد بهش گفتتم آخه دخترعموی گلم ۲دقیقه صبر که این همه سر و صدا نداره . تو راه همش یاد اونروزایی می افتادم که منو وحید و مهدی و آرش و درسا توی سر وکله ی هم می زدیم . سرکلاس هم تو عالم هپروت بودم ولی با بچه ها قرار گذاشتیم که شب بریم کافی شاپ من خیلی از این قرار خوشحال بودم آخه چند روزی بود دنبال هیجان بودم اما درسا می گفت شاید عمو نذاره بیاد منمبهش قول دادم کهعمو رو راضی کنم.بعد از مدرسه اول رفتم خونه عموم ایناتا درباره ی کافی شاپ حرف بزنمهمین که رفتم تو زن عموم گفت سلام خانوم خانوما چه عجبیادی از ما کردین منم قضیه رو گفتم زنعمو هم گفت کهبا عمو حرف میزنه و موضوع رو حل شده بدونیم منو درسا هم جیغ کشیدیم و رفتیم توی اتاق درسا .چقدر من این صورتو دوس داشتم چقدر زیبا بود و از چشماش معصومیت می بارید. سهسوته درسامونو خوندیمبعد من خداحافظی کردم و گفتم کهشب میام دنبالش .
    داشتم میرفتم بیرونو اصلا حواسم نبود که پشتم یکی وایساده که رفتم تو بغل آرش . خیلی ضایع بود درسا هم کلی مسخره اممی کرد و میگفت چقدر شما دو تا بهم میاین آرش یه لحظه تکون نخور یه عکس ازتون بگیرم .منم از دستدرسا حرصم گرفته بود اما راس میگفت صحنه ی جالبی بود از همهخداحافظی کردم وسپردم به عموم سلام برسونن. وقتی رفتم خونه داشت به خودم میخندیدم که چرا حواسمو جمع نکردم
    روی تخت نشسته بودم که باز رفتم توی حال و هوای بچگی هام وحید و مهدی دو تا داداش بودن که همسایه ی روبه رویی ما می شدند مهدی همسن منو درسا بود و وحیدم همسن آرش بود .ما هرروز باهمدیگه میرفتیم مدرسه و توی راه کلی جنجال و غوغا به پا میکردیم . هرچی از اون موقع ها بگم کم گفتم بهترین دوران زندگی من بود مهدی خیلی پسر خوبی بود اما وحید فوق العاده شر بود هرروز که از مدرسه برمیگشتیم آرش و وحید با هم مسابقه میذاشتن وحید دروازه بان میشد و آرش هم پنالتی می زد بعد از 5 تا ضربه جاهاشونو عوض میکردن درسا آرشو تشویق میکرد و مهدی وحید رو ، اما من چون نمی خواستم هیج کدومشونو ناراحت کنم کسی رو تشویق نمیکردم . وحید خیلی منو اذیت میکرد یعنی خوشش میومد سربه سرم بذاره یه بار که تو راه مدرسه بودیم بهمون گفت که میخواد یه گنج پیدا کنه و میدونه که خونه ی خودشون پر از گنجه ما هم باور کردیم و رفتیم با درسا و مهدی شروع کردیم به کندن باغچه، وحیدم هی تشویقمون میکرد آرشم می خندید بعدش که فهمیدیم سر کار بودیم دور خونه دنبالش کردیم و با همون بیل کوچولو هامون زدیم تو سرش . اما وحید از این کتکی که خورده بود درس نگرفت و همیشه ما رو سرکار میذاشت اما من خیلی دوسش داشتم پسر خیلی خوبی بود. منو درسا و مهدی پنجم بودیم و آرش و وحید دوم راهنمایی .تو راه برگشت از مدرسه طبق معمول آرش و وحید داشتن با هم بازی میکردن که یه آقاهه هم وایساد تا بازیشونو تماشا کنه وحید و آرش تعجب کرده بودن ما هم همین طور اما اون دو تا سعی میکردن بهتر بازی کنن تا آبروشون نره آقاهه به آرش و وحید گفت که خیلی خوب بازی میکنن و نصیحتشون کرد که فوتبالو ادامه بدن واین که حتما برن مدرسه ی فوتبال همین باعث شد که فردای اونروز وحید و آرش بعد از مدرسه برن فوتبال و من هرروز کمتر و کمتر می دیدمشون یه روز که خیلی دلم واسشون تنگ شده بود بعد از مدرسه با درسا و مهدی رفتیم دم باشگاهشون گفتن که هنوز باید منتطر بمونین تا بیان ما هم که بیکار بودیم شروع کردیم به سر و صدا کردن و همین باعث شد که بیان بیرونمون کنن و ما با چشم گریون برگردیم خونه . از اون روز مامان باباهامون نذاشتن که وحید و آرش برن باشگاه . من خیلی خوشحال بودم آخه دوباره میتونستیم باهم باشیم اما از اون روز بود که اخلاق وحید عوض شد همش داشت با خودش فوتبال بازی میکرد . همین طور بود تا دو سال بعدش که من رفتم دوم راهنمایی . من وحیدو خیلی دوس داشتم اما نه به عنوان داداشم دیگه حس میکردم یه حسایی نسبت بهش دارم یه جورایی دوسش داشتم اما هنوز خیلی بچه بودم فک میکنم اونم همین طور بود تا این که اون روز نحس رسید و قرار شد که وحید و مهدی و مامان و باباشون برن خارج از کشور آخه بابای وحید سرطان گرفته بود من خیلی ناراحت بودم ولی دلیل اصلی ناراحتیم این بود که دیگه نمی تونستم وحیدو ببینم چقد سخت بود واسم خدا میدونه روز آخر توی فرودگاه خیلی جلوی خودمو گرفتم که اشکام نیاد پایین همین که وحید اومد پیشم بگه خدافظ بغضم ترکید وحید اشکامو پاک کرد و بهم گفت که دلش خیلی واسم تنگ میشه ازش پرسيدم : فقط همين ؟ وحید هم بهم قول داد که یه روزی برمی گرده بعد منو برد یه گوشه و یه گردنبد خوشگل بهم داد و گفت که تا وقتی یادشم و دوسش دارم اونو بندازم گردنم منم یه ساعت بهش دادم بعدم رفتیم پیش بقیه خدا می دونه اونروز آرش چقدر من و وحیدو مسخره کرد خلاصه از مهدی و وحید خدافطی کردیم الان سه سال از اون موقع میگذره و من هنوز اون گردنبندو میندازم. چیزی که هیچ وقت یادم نمیره این حرف وحید بود "ببین مهسا من نمیخوام زندگیتو خراب کنم هر وقت یکیو دیدی که دوسش داری اینو درش بیار من اینقدر دوستت دارم که درکت کنم " یه دفعه دیدم ساعت 7 شد پاشدم آماده شدم قرار بودم برم دنبال درسا رفتم در خونه عموم اینا آرش درو باز کرد بهش سلام کردم و گفتم که اومدم دنبال درسا گفت درسا نمیاد گفتم چرا ؟ ! گفت چون من میگم ....

    از دست آرش خیلی ناراحت شدم و بهش گفتم که بگذاره برم تو . اونم با کمال پررویی جلوم وایساد و گفت که نمیذاره برم منم زدمش کنار و رفتم تو یه راس رفتم تو اتاق درسا و بهش گفتم که چرا نمیاد اونم گفت آخه آرش اجازه نمیده من که خنده ام گرفته بود گفتم مگه اجازه ی تو دست آرشه ؟! بهم گفت که نمی خواد آرشو ناراحت کنه منم که قرار نبود بدون درسا برم از دست آرش عصبانی شده بودم با توپ پر رفتم بیرون دیدم دم در وایساده بهش گفتم بی ادب استراق سمع جرمه . پسره ی بی ادب به من میگه " اینجا خونه ی ماست هرجا بخوام وایسم حقمه " کلی بهش فحش دادم اونم وایساده بود به من می خندید .
    - چرا نمیذاری درسا بیاد
    -آخه مامان بابا خونه نیستن و اختیارش دست منه هر چی بگم باید گوش کنه
    - مگه اسباب بازیه اونم آدمه حق داره واسه خودش تصمیم بگیره
    - من خوشم نمیاد خواهرم با چند تا دختر جلف بره بیرون
    - ببین آرش هرچی هیچی بهت نمیگم پرروتر میشی ها پس با این حساب منم یکی از اون دخترای جلفم ؟
    - اولا تو هیچی نمیگی ؟؟؟؟؟ اگه بخوای یه چیزی بگی چی کار میکنی ؟ دختر مث تو هم نوبره والله . ثانیا تو سر دسته ی اون دخترای جلفی که گفتم محسوب میشی
    - به جهنم پسره ی بیشعور . آشغال . احمق نفهم حالم ازت به هم میخوره واسه خودم و از همه مهتر درسا متاسفم که با تو یه نسبتی داریم تو از اون پسرای احمق نفهمی که فک میکنن برترن دلم واست میسوزه آرش
    ـ واقعا این طور فکر میکنی ؟
    -دقیقا هیج شکی ندارم
    - باشه ، در هر شرایطی ؟
    - در هر شرایطی
    بعدم رفت تو اتاقشو در رو محکم کوبوند بهم . درسا اون بیرون داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی
    گفت آخه تو و آرشو انداختم به جون هم . اونشب منو درسا حسابی خوش گذروندیم داشتم میرفتم خونه که عمو و زن عمو اومدن خونه باهاشون سلام احوالپرسی کردم . زن عمو بهم گفت که آرش بهتون گفت . همین که اسم آرش اومد یاد دعوامون افتادم پرسیدم چی رو ؟
    از زن عمو پرسیدم که آرش چی رو باید به ما میگفته . منو درسا پاک گیج شده بودیم .
    -مژده زنگ زد گفت که قرار امشب کافی شاپ کنسل شده
    - چی؟ زن عمو جدی میگین ؟ شوخی نکنین
    - چرا شوخی کنم مهسا جون مگه آرش بهتون نگفت ؟
    فک میکنی یه پارچ آب داغ خالی کرده بودن روی سرم . نمی دونستم چه جوری هضم کنم . وای ی ی . یعنی آرش بیچاره داشت با من شوخی میکرد و من اینطوری بهش بد و بیراه گفتم درسا هم مونده بود چی بگه . آخه مشکل منم این بود که غرورم اجازه نمیداد برم جلوی همه از آرش معذرت خواهی کنم می ترسیدم یه چیزی بهم بگه یعنی چی کار باید می کردم . خیلی ناراحت بودم آرش بیچاره رو خیلی ناراحت کرده بودم . اصلا از من انتظار نداشت این طوری باهاش حرف بزنم . از اون وقتی که باهاش دعوا کرده بودم رفته بود تو اتاقش و درش رو هم بسته بود . رفتم در زدم
    - مامان تو رو خدا حوصله ندارم .
    -حتی من؟
    -تو که دیگه با من حرفی نداشتی خانوم خانوما
    - حالا اجازه هست یا نه
    - نه ، دیگه هم با من حرف نزن
    - یعنی قهری
    - نه خیر دلم از دست یکی خیلی شکسته
    - حالا میشه بیام تو یا نه
    - فک کنم جوابتو گرفتی
    - باشه هر چی بگی حق داری
    - برو دیگه حوصله ی تو رو ندارم
    خیلی کنف شدم دلم میخواست خفش کنم . اما نمی شد . عمو و زن عمو داشتن بهم می خندیدن . منم که دیگه طاقت نداشتم خدافطی کردم و رفتم خونه . همین که رسیدم مامانم گفت خوش گذشت ؟ منم بدون این که جواب بدم رفتم تو اتاقم و پتو رو کشیدم روی سرم و چون خیلی خسته بودم سریع خوابم برد .
    صبح که بیدار شدم هنوز نمی دونستم چه طوری گند دیشب رو جمع و جور کنم . چند هفته ای به همین منوال گذشت آرش اصلا به من محل نمیذاشت و این برای من یکی مث شکنجه بود همیشه همین که می دیدمش بهش سلام میکردم کلی با هم حرف می زدیم می خندیدیم همو مسخره میکردیم اما چند هفته ای بود همین که منو می دید اصلا باهام حرفم نمیزد نگاشو می انداخت پایین و رد میشد می رفت کلی هم به مامانش در مورد این که چرا من همش میرم خونشون غر میزد . خیلی سخت بود به خاطر همین دیگه نمی رفتم خونشون افسرده شده بودم یه روز رفتم کتابخونه تا درس بخونم آخه دیگه نمی رفتم خونه عمو اینا که یه دفعه آرش و چند تا از دوستاشو تو کتابخونه دیدم خیلی خوشحال بودم به خودم گفتم الان وقت آشتیه .گذاشتم شب که شد و می خواستیم برگردیم دیدم که زنگ زد بیان دنبالش منم فوری زنگ زدم به مامانم گفتم مامان تو رو خدا به زن عمو بگو نمی خواد بیان دنبال آرش خودتون یه ساعت دیگه بیاین دنبالمون . مامانم گفت پس ایشاا... آشتی میکنین دیگه گفتم نمیدونم پس مامان دیگه از جانب شما خیالم راحت .
    رفتم بیرون وایسادم هوا خیلی سرد بود آرش هم نشسته بود همین که منو دید رفت اونطرف تر نشست . منم رفتم نشستم کم کم خودمو رسوندم کنار آرش گرمی نفساشو حس می کردم خیلی هم سردم بود هیچ کاپشنی هم نداشتم .
    -هوا سرده نه ؟
    - باید جواب بدم ؟
    - نه می تونی جواب ندی .
    - خوب پس چواب نمی دم
    - اه چرا نیومدن اینا
    -آرش سردمه . خوابم هم میاد
    - چی کار کنم ؟ به من چه دختره ی پررو .
    نمی دونم ولی با کمال پررویی سرم رو گذاشتم روی پاش یه دفعه جا خورد
    - این کارا یعنی چی ؟ الان میان میگرنمون
    - بذار بگیرنمون . آرش من اونروز خیلی بد باهات حرف زدم ببخشید
    - همین ؟
    - چیز دیگه ای باید بگم ؟ خوب این چند هفته برام مث جهنم شده بود دلم واسه پسر عموم تنگ شده
    - خوب که چی ؟
    - یعنی ما مخلصیم پسر عمو
    - داری منو با این حرفات خر میکنی نه ؟
    - این حرفا چیه شما خودتون خرین
    - تو خجالت نمیکشی ؟ خوبه داری منت کشی هم میکنی ها
    - خوب می خواستم حال و هوامون عوض بشه دیگه اذیت نکن. آشتی ؟
    - اگه قول بدی دیگه اذیتم نکنی و بیخودی پیش داوری نکنی . آشتی . مهسا میخوام یه اعترافی بکنم
    - چه اعترافی ؟
    - خیلی این روزا برام سخت گذشت دلم واسه ی این که سر به سرت بذارم یه ذره شده بود
    سرمو گذاشتم رو شونه اش خیل از این حرفش خوشحال شدم . صورتمو آوردم بالا که نگاش کنم دیدم اونم داره نگام میکنه یه لحطه نگاهمون تو هم گره خورد نمیدونستم چی کار باید بکنم ولی دلم می خواست همین طور تو چشاش زل بزنم فک می کنم اونم همچین حسی داشت نفساش گرم بود و تو اون هوای سرد خیلي حال میداد . همین طور جفتمون تو حس بودیم که یه دفعه صدای بوق ماشینو شنیدیم .ای وای ماشین پلیس بود .
    ـ گفتم میگیرنمون بیا حالا تحویل بگیر
    - خوب چی کار کنم
    - شما چه نسبتی با هم دارین

    - خواهر برادریم

    - تو کلانتری معلوم میشه

    من که خیلی ترسیده بودم ولی دیگه چاره ای نداشتیم ما رو بردن تو ماشین پلیس و یه افسر هم نشست بینمون . از قیافه ی آرش هم فهمیدم که ترسیده . نمی دونستم جواب مامانم رو چی بدم حالا باز خوب بود که بهش گفته بودم قراره آشتی کنیم . تو همین فکرها بودم که دیدم مامانم پشت ماشین پلیس ترمز کرد .
    - آقا کجا می بریدشون
    - مزاحم نشین خانم
    - یعنی چی ؟ آقا با شمام . دختر منو کجا می برین
    - پس ایشون دخترتونن . این پسر جوون چی نکنه ایشون هم پسرتونن
    - نه خیر . آرش پسر برادر شوهرمه . مشکلی دارین ؟
    من از ماشین پریدم بیرون و رفتم پیش مامانم .
    -مامان تو رو خدا یه کاری بکن اینا می خوان ما رو ببرن کلانتری
    -آخه واسه چی ؟ چرا هیچ کی به من نمیگه چی شده ؟
    - مامان منو آرش داشتیم با هم حرف می زدیم یه دفعه این آقاهه اومد گفت می خواد ما رو ببره کلانتری
    - آقا حالا این دفعه رو ببخشید
    - از نظر ما که اشکالی نداره خانوم . شما هم از این به بعد بیشتر مراقب دخترتون باشین . دلیل نمی شه چون پسرعموشه هر کاری خواست بکنه و هر جایی خواست باهاش بره هر چی باشه نامحرمه
    وای که من چقدر خندم گرفته بود اما این طوری که این حرف زد نمی دونم مامانم چه فکرایی واسه خودش کرد . خلاصه آقا پلیسه رفت .
    -دیدی مهسا زن عمو اومد هنوز مامان من نیومده
    - آخه اصلا قرار نبود مامان تو بیاد
    - یعنی چی ؟ نکنه ...
    - بله دیگه بالاخره باید موقعیت معذرت خواهی پیش میومد یا نه ؟
    - عجب مارمولکی هستی تو
    - ولی خودمونیما کلی ترسیده بودی
    - معلومه من به تو نگفتم میان میگیرنمون . حالا دیگه هر چی آقا آرش گفت رو باید چشم بسته قبول کنی
    - خوبه خوبه دیگه زیادی داری پرو میشی ها
    -چی دارن میگین شما دو تا ؟
    - بریم دیگه صدای زن عمو در اومد
    تو راه اصلا با هم حرف نزدیم مامانم هم همش داشت از توی آینه به ما دو تا نگاه می کرد . آرش هم سرشو انداخته بود پایین و مثلا داشت ادای بچه مثبتا رو در می آورد کاری که توش استاد بود . وقتی آرش رو رسوندیم حس کردم میخواد یه چیزی بگه اما فقط گفت خدافظ . شب تا صبح داشتم به این که آرش چی می خواسته بهم بگه فکر میکردم .
    صبح که شد سریع آماده شدم و رفتم در خونه ی درسا اینا .درسا داشت شاخ در می آورد که من صبح به این زودی آماده شدم . گفت منتطر وایسا تا بیام . منم تو حیاط وایساده بودم که یه دفعه آرش اومد بیرو ن
    -سلام مهسا خانوم سحرخیز شدی !
    - اولا سلام ثانیا سحرخیز بودم ثالثا دیشب چی می خواستی بهم بگی ؟
    - چیز خاصی نیود
    - دروغ نگو می دونم یه چیزی می خواستی بگی . زودباش الان درسا میاد ها
    - می دونی ... می خواستم ...
    - اه جونت در بیاد بگو دیگه ( تو دلم گفتم اینو)
    - مهسا آدم چه طوری میفهمه که.......................
    ...................... عاشق شده ؟
    یه دفعه نا خودآگاه صورتم سرخ و زرد شد نمیدونستم چی بگم . اصلا انتظار همچین سوالی رو نداشتم . سرم رو انداختم پایین و زیر لب گفتم نمیدونم و سریع از خونه زدم بیرون تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه درسا رو کنارم حس کردم داشت یه چیزایی میگفت اما من فقط تکون خوردن لب هاشو می دیدم. تو مدرسه هم خودمو زدم به مریضی و اومدم خونه . یعنی آرش از حرفای دیشب من برداشت اشتباه کرده بود ؟این سوالی بود که حسابی منو درگیر خودش کرده بود . وای نمیتونستم تصورش رو بکنم خدایا یعنی آرش منو دوس داشت ؟ یه حس دو گانه تو وجودم شعله ور شده بود از یه طرف آرشو خیلی دوس داشتم از طرف دیگه فراموش کردن وحید ........ نا خود آگاه دستم رفت طرف گرنبندم . واییییییی پس یه چیزی بود که همیشه زن عمو منو با اسم عروس گلم صدا می زد و من همیشه واکنش نشون میدادم .
    -آخه زن عمو این پسر ناقص شما به چه درد من می خوره ؟
    وای کاش یکی بود که می تونستم همه ی حرفام رو بهش بزنم . چقد دلم واسه مهران تنگ شده بود . اگه اینجا بود کلی تو بغلش گریه می کردم واقعا الان به یکی مث اون نیاز داشتم کاش ازدواج نکرده بود . درسته که 15 سال از من بزرگتر بود اما بیشتر از همه منو درک می کرد و من حرفام رو به راحتی بهش می زدم .
    -سلام عمه
    -وای سلام سینا جون . قربونت برم
    - علیک سلام مهسا خانوم
    -وای مهران ببخشید ندیدمت
    - خیلی تو فکر بودی گمون کنم دوس پسرت باهات قهر کرده
    - چند بار بگم من دوس پسر ندارم می دونی که از این جلف بازی ها خوشم نمیاد . به نظر من دوس پسر یعنی بدبختی و بیچارگی واسه ی دختر
    - خوب سخنرانیتون تموم شد سرکار علیه بگو ببینم چته ؟ ولی غلط نکنم پای یه پسر در میونه نیست ؟
    - حالا جلوی بچه آبروی منو ببر خوب
    - دست شما درد نکنه عمه خانم ناسلامتی 5 سالمه ها
    -ببخشید یادم نبود آقا سینا
    -بابایی سینا جون برو واسه من یه لوان آب بیار
    -دم شما گرم بگین برم دنبال نخود سیاه دیگه . حالا که اینطور شد قهر قهر قهرم تازه میرم پیش عمو آرشم با هم بریم خوش بگذرونیم
    اسم آرش که اومد دوباره رفتم تو فکر تازه سینا که رفت داشتم فک میکردم که چطوری شروع کنم روم نمی شد هر چی باشه مهران داداشم بود
    -پس قضیه مربوط به عمو آرشه ؟ مگه نه پرنسس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:32
    تو این بمباران انرژی منفی دور و برمون دلتون میاد از این امضاهایی بذارین که دل آدم بگیره ؟ .




  2. Top | #2

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    32,149
    میانگین پست در روز
    15.70
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    187,017
    تشکر شده 484,901 در 42,539 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  3. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض قسمت دوم

    مهسا : نه خیر کی گفته ؟
    مهران : من که خر نیستم خانومی . می فهمم وقتی سینا گفت آرش رفتی تو فکر
    مهسا : چه ربطی داره ؟ شاید رفته باشم تو فکر یکی دیگه
    مهران : به به . رو تو برم . شرم و حیا هم خوب چیزیه ها
    مهسا : من که چیزی نگفتم ! اصلا منظور من یه دختر بود
    مهران : لوس نشو . میگی چی شده یا قهر کنم برم از خود عمو آرش بپرسم
    نمی دونم واسه چی داشتم لج بازی می کردم آخه یکی نبود بگه آخه دختره ی خنگ تا الان داشتی میگفتی کاش مهران اینجا بود حالا که خدا از آسمون فرستادش چرا نمیگی دیگه ؟ اما آخه گفتنشم سخت بود هر چی باشه مهران داداش بزرگترم بود اما باید باهاش مشورت می کردم بالاخره دلمو زدم به دریا
    مهسا : مهران چه جوری به یه نفر می فهمونن که دوسش دارن
    مهران : سعی نکن منو با این سوالات بپیچونی یه راس برو سر اصل مطلب
    مهسا : باشه اول صبر کن درو ببندم ................ خوب یادته که منو آرش با هم قهر بودیم .دیشب که رفته بودم کتابخونه دیدمش خلاصه ازش معذرت خواهی کردم و بهش گفتم که تو این مدت که باهام حرف نمی زده خیلی ناراحت بودم کلا از این حرفایی که توی منت کشی ها میزنن دیگه می دونی که
    مهران : خوب
    مهسا : بعد اونم اعتراف کرد که دلش واسه من تنگ شده بوده
    مهران : تا اینجا که اتفاق خاصی نیافتاده . ادامه بده
    مهسا : منم فک می کردم اتفاقی نیافتاده اما دیشب آرش می خواست یه چیزی بهم بگه اما چون مامان بود چیزی نگفت منم که فوضولی داشتم میمردم صبح زود پاشدم مثلا رفتمدنبال درسا که بریم مدرسه و چون هنوز آماده نبود منتظر وایسادم تا بیاد که یه دفعه سر و کله ی آرش پیدا شد
    مهران : ایول قضیه جالب شد
    مهسا : اگه گذاشتی من بگم هی پارازیت بندازا . یه خورده احوال پرسی کردیم بعد ازش پرسیدم که چی می خواسته بگه اونم بعد کلی من من یه دفعه پرسید آدم چه طوری می فهمه که عاشق شده ؟ منم جا خوردم فک کنم کلی رنگ عوض کردم
    مهران : حالا تو چرا ناراحتی ؟ اصلا خیلی اعتماد به نفس داری ها بابا از کجا معلوم منظورش به تو بوده ؟ خودشیفته!!!!!!!!!!!
    مهسا : بله حرف شما درسته اگه بعدش اون حرفو نمی زد
    مهران : چه حرفی ؟
    مهسا : آرش گفت " تا حالا بهت گفته بودم که چشمات خیلی قشنگن "
    مهران : کی گفته ؟! چشمای من خیلی خوشگل تره
    مهسا : ما رو ببین اومدیم با کی حرف بزنیم
    مهران : می خوای با آرش حرف بزنم ؟ شاید .....
    مهسا : شاید چی ؟
    مهران : ببین منو .. می دونی مدرسه ی آرش ساعت چند تعطیل میشه
    مهسا : آره واسه چی ؟
    مهران :اه چقدر سوال میکنی ؟فردا من میام دم مدرسه دنبالت از اون ور میریم دنبال آرش ببینیم بعد از مدرسه کجا میره ؟
    مهسا : یعنی چی ؟ چرا نمیگی می خوای چی کار کنی ؟ یعنی تو فک میکنی اون بعد از مدرسه نمیره کتابخونه ؟
    مهران :حالا فردا معلوم میشه دیگه . می خوام مطمئن بشم که اونی که باعث شده آرش از تو اون سوالو بپرسه کی بوده. تو یا یکی دیگه
    مهسا : باشه پس من فردا منتظرتم
    مهران : یه سوال بپرسم راسشو میگی ؟
    مهسا : من تا حالا به تو دروغ گفتم
    مهران : کم نه ! تو آرشو دوس داری ؟
    مهسا : آره اما به عنوان پسر عمو نه یه کلمه بیشتر نه یه کلمه کمتر
    مهران : باشه . رفتم تو فاز جمهوری اسلامی با این جواب دادنت
    مهسا : کوفت
    سینا : بیا عمو آرش اینم بابام
    واااااااااااااااااااااااا ااااااااای ترسیدم یعنی حرفای ما رو شنیده بود . اصلا اینجا چی کار میکرد ؟
    اگه شنیده بود که خیلی بد میشد . یعنی شنیده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    آرش : سلام مهران چطوری ؟ نمیگی ما دلمون واست تنگ میشه . حالا من هیچی این خواهرت که دلش یه ذره شده بود . واست اگه تو نباشی واسه کی درددل کنه
    اینو که گفت مطمئن شدم که فهمیده آخه بعدم یه نگاه معنی داری به من کرد خیلی بد شده بود بدتر از همه این بود که من منظورشو اشتباه فهمیده باشم و اونم کلی بهم خندیده باشه وای خدا خیلی خجالت کشیدم نمی خواستم دیگه بهش نگاه کنم. تو رو خدا کار دنیا رو می بینی آرشی که هر جا بود منم بودم و همیشه داشتم به قول مامانم از سر و کولش بالا پایین می رفتم حالا واسم شده بود لولو . پاشدم برم بیرون که یه دفعه
    آرش : کجا میری حالا ؟ داشتیم حرف می زدیما.

    تو دلم گفتم میخوام صد سال سیاه حرف نزنیم اما وقتی مهران گفت نرفتم و همونجا نشستم کم کم از حرفای ارش معلوم شد که من اشتباه کرده بودم و اون پشت در نبوده و اصلا حرفای ما رو نشنیده بوده . اون روز با ارش و مهران و درسا و شهره ( زن داداشم ) رفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت انگار نه انگار که من و درسا فرداش امتحان داریم و انگار نه انگار که آقا آرش کنکوریه خجالتم نمی کشید پسره ی پررو تازه با این درس خوندنش می خواست پزشکی تهرانم قبول بشه درسته که همه ی نمره هاش خوب بود ولی دلیل نمی شد که کنکورش رو هم خوب بده . یه روز که داشتم باهاش حرف می زدم دلم واسش سوخت بیچاره منو درسا رو نصیحت می کرد که خیلی به المپیاد دل نبندیم همه می گفتن المپیاد ریاضی قبوله ولی درست موقع مرحله ی سوم مریض شد و نتونست توی اردوهاش شرکت کنه خوب بگذریم شب که رسیدیم خونه از مهران پرسیدم
    مهسا : مهران فردا میای دنبالم ؟
    مهران : آره گفتی ساعت چند تعطیل میشی ؟
    مهسا : دو و نیم
    مهران : باشه پس تا فردا ساعت دو و نیم
    کارمون اصلا درست نبود اما بالاخره باید یه طوری می فهمیدم دیگه و راه دیگه ای جز این نداشتیم تو مدرسه که طبق معمول با تقلب امتحان رو پشت سر گذاشتیم زنگ آخرم دینی داشتیم که خیلی اعصاب خردکن بود خلاصه مدرسه تعطیل شد و من پریدم بیرون به درسا گفته بودم که من ظهر با مهران میرم جایی کار دارم داشتم می رفتم که یه دفعه معاونمون منو دید و شروع کرد به حرف زدن درباره ی این که دخترم مو هاتو بکن تو . حالا اگه من بگم که اصلا به حرفاش گوش نمی دادم دروغ نگفتم خلاصه بهش گقتم که خانوم من باید برم . وقتی رسیدم دم در دیدم همه وایسادن ببینن کی میره سوار این ماشینه بشه منم با کلی ناز و عشوه رفتم نشستم تو ماشین
    مهران : این مدرسه است شما دارین ؟
    مهسا : چشه مگه ؟
    مهران : چیش نیست اگه یه ذره دیر تر اومده بودی کلی شماره جمع کرده بودم
    مهسا : نیست خیلی خوشگل و خوشتیپی می ترسن از دستشون بری !!! ( خداییش مهران هم خوشگل بود و هم خوشتیپ اما منو مهران هیچ شباهتی از لحاظ قیافه بهم نداشتیم اون که پسر بود از من خوشگل تر بود فقط تنها وجه مشترکمون چشمامون بود که یه رنگ قهوه ای به قول همه جالبی داشت )
    مهران : خیلی دلتم بخواد
    مهسا : وایسا این آرشه نه ؟
    مهران : آره خودشه بیا سوارش کنیم
    مهسا : مهران چرا اینقدر خنگ بازی در میاری قراره مثلا تعقیبش کینم
    مهران : آهان راس میگی یادم نبود
    همین طور داشتیم دنبالش میرفتیم که رفت تو ایستگاه مترو .
    مهسا : مهران اگه کار داری برو من خودم میرم
    مهران : نه منم میام اگه نیام جواب این درون فوضولم رو چی بدم
    مهسا : باشه پس زود باش
    آرش روی یه صندلی نشسته بود و با دقت داشت به آدم هایی که توی مترو در حال حرکت بودن نگاه می کرد یه دفعه دیدم پا شد وایساد و واسه ی یکی دست تکون داد سریع نگاه کردم ببینم طرف کیه . یه دختره رو دیدم که خیلی قیافه اش واسم آشنا بود . دختره یه نگاه معنی دار به آرش انداخت و از مترو پیاده شد همین طور که داشت به سمت آرش میومد من داشتم فکر میکردم که این دختره رو کجا دیدم همین طور داشتم فکر میکردم که یکی گفت :
    مهسا تو اینجا چی کار می کنی
    وایییییییییییییییییییی آرش منو دید ......
    چقد ترسیده بودم خدا میدونه حالا چی باید بهش می گفتم . دختره همین طور داشت به سمت ما میومد حالا یادم اومد اون سارا بود همبازی من و درسا ما سه تا دوست صمیمی بودیم
    سارا : کجایی دختر دلم واست تنگ شده بود
    مهسا : من همین طور تو کجا این جا کجا
    آرش : شما همدیگه رو می شناسین ؟
    مهسا : بابا تو سارا رو یادت نمیاد
    سارا : آخه منم ایشونو نمیشناسم فقط هر روز تو مترو دیدمشون
    مهسا : آرش داداش درسا و پسر عموی منه و سارا هم هم کلاسی من و درسا بود
    یه دفعه سر و کله ی مهران پیدا شد که داشت دنبال من میگشت خدا کنه یه وقت سوتی نده از آرش و سارا خدافظی کردم که برم پیش مهران اونم تا منو دید گفت
    مهران : دختره رو دیدی . حالا دیدی اون کسی که دل پسر عموی ما رو برده تو نبودی
    مهسا : وای یعنی آرش عاشق سارا شده
    چه جالب . خداییش حقم داشت سارا خیلی خوشگل بود هر چی بگم کم گفتم . من تو بچگی همیشه به سارا حسودیم میشد . یه جورایی الانم حسودیم شد نمی دونم چرا من آرشو دوس نداشتم اما نمی خواستم اونم هیچ کس دیگه ای رو دوس داشته باشه
    مهران : بیا بریم دیگه
    مهسا : صبر کن به آرشم بگم بیاد برسونیمش
    مهران : باشه برو
    فک کنم مهران فهمیده بود که حسودیم گل کرده
    مهسا : آرش منو مهران داریم میریم نمیای ؟
    آرش : نه مهسا جان . من یه جا کار دارم باید برم
    ای پسره ی پررو خجالت نمی کشید تا چشمش به یه دختر افتاد به من گفت مهسا جان .
    مهسا : سارا جان !!! شماره تو بده درسا بفهمه دیدمت شماره تو نگرفتم ناراحت میشه
    آرش : خوب چه کاریه . سارا خانوم رو باخودت ببر خونه دیگه . درسا بفهمه نارحت میشه
    ای آرش خدا بگم چی کارت کنه نکنه من نخوام ببرمش به تو چه؟ خجالتم نمی کشه آخه نکنه دختر مردم کار داشته باشه یا اصلا نخواد بیاد . ببینم درسا نارحت میشه یا تو
    آرش : چیه داری فکر می کنی ؟ کجایی؟
    مهسا : بد فکریم نیست سارا بیا بریم خونه ی ما دیگه
    سارا : نه مهسا جون مزاحمتون نمیشم
    آرش : تعارف می کنین سارا خانوم
    وای یکی بیاد اینو جمعش کنه اعصابم خورد شد .
    مهسا : آرش راس میگه دیگه ، بیا بریم
    سارا : حالا که اصرار می کنین میام
    آرش : خوب بریم
    مهسا : کجا ؟ مگه نگفتی کار دارم
    مهران : مهسا من رفتما نمی خوای بیای ؟
    خلاصه رفتیم سوار ماشین شدیم . تو راه یه کلمه هم حرف نزدم انگار نه انگار که دوست صمیمیم رو پیدا کردم . فقط داشتم به صورتش نگاه می کردم . موهاش رنگ روشن بود یه چیزی تو مایه های طلایی اما مو های من مشکی بود فک کنم طلایی خیلی جذابتر باشه. چشماش خاکستری بود خیلی هم شفاف بود یه جوری که آدمو درگیر خودش میکرد .بینیش هم خیلی خوش فرم بود لب های برجسته ی زیبایی هم داشت نتیجه گیری من از این بررسی این بود که سارا خیلی خوشگله حتی یکی از ویژگی های اون کافی بود که دل یه پسر رو با خودش ببره حالا یکی از اون پسرا پسرعموی من بود . اما من چی موهام که مشکی بود چشمام قهوه ای بود بقیه ی اعضای صورتم هم خیلی مشکلی نداشت اما در کل نمی شد به قیافه ی من گفت خوشگل .برای اولین بار تو زندگیم از این که خوشگل نیستم احساس حسرت کردم همین باعث شد که بخوام یه کار پلید بکنم و نذارم آرش و سارا به هم برسن . بعد از رفتن وحید تنها دلخوشی من شده بود ارش واقعا اگه اون نبود من دیگه دق می کردم حالا اگه اون درگیر یه دختر دیگه میشد من چی کار می کردم ؟ از افسردگی می مردم حالا نه در این حد اما خیلی نارحت می شدم . اصلا کاش وحید بر میگشت .
    سارا : چه گردن بند خوشگلی داری مهسا
    مهسا : کدوم اینو میگی ؟
    آرش : من که آخرش نفهمیدم واسه چی اینقدر رو این گردنبند حساسه شاید شما فهمیدین سارا خانوم
    سارا : ببخشید لطفا منو سارا صدا کنین اینطوری نارحتم
    نه مث اینکه سارا هم از آرش خوشش اومده بود . برای اولین بار از این که با آرش سر جلوی ماشین نشستن دعوا نکرده بودم خوشحال بودم . اما چیزی که ببیشتر از همه روی اعصاب من بود خنده های مرموز مهران بود چرا اینطوری بهم نگاه میکرد ؟ یعنی راز درون منو فهمیده بود . بدیش این بود که هیچ وقت غرورم بهم اجازه نداد که به آرش بگم چقد پسر باحالیه اگه گفته بودم الان یکم سبک تر بودم .
    مهران : نمیخوای پیاده شی خوشگله
    مهسا : رسیدیم ؟!
    مهران : با اجازه تون
    مهسا : پس این دو تا کوشن ؟
    مهران : رفتن . نفهمیدی ؟
    مهسا : کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مهسا : کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مهران : تو خونه دیگه .
    مهسا : کوفت ترسیدم . فک کردم وسط راه پیاده شدند
    همون طور که پشت فرمون بود به طرف چرخید به نگاهی بهم کرد که باعث شدم احساس خجالت کنم یه جورایی یه نگاه برادر بزرگتر به خواهر بود نگاهی که کمتر از مهران دیده بودم .
    مهران : ببینم دختر تو چته . از یه طرف میگی آرشو فقط و فقط به عنوان پسرعمو دوس دارم از یه طرف وقتی می فهمی که اون طرفی که دل همین آقای پسرعمو رو برده تو نبودی رنگ از رخسارت می پره و هی کارای عجیب و غریب می کنی راستی راستی که شما زن ها با دست پس می زنین و با پا پیش می کشین ای خدا از دست تو که یکی از نمونه های بارز همون زن هایی
    مهسا : مهران باور کن من آرش رو به عنوان پسرعمو دوس دارم من ...
    پرید وسط حرفم
    مهران : نمی خواد به من دروغ بگی هر خری می فهمه که تو آرش رو دوس داری از کارات کاملا مشخصه
    مهسا : به خدا آرش فقط پسرعموی منه . آخه برادر من ، تو دل من بیشتر از یه نفر که جا نمیشه
    مهران : کی گفته جا نمیشه . من الان شهره رو دوس دارم . اما میتونم . همین حالا چند تا دوس دختر داشته باشم
    مهسا : می دونی چیه ، شما پسرا خیلی فرق می کنین همه ی احساساتتون الکیه . واسه اون دختری که حرفاتون رو باور می کنه متاسفم .
    مهران : پسر داریم تا پسر مهسا خانوم .
    دیگه نمی تونستم تحمل کنم بغضم ترکید . همه ی احساساتم داشتن خودشونو نشون می دادن : دوری از وحید . ترس از نیومدنش . حس از دست دادن آرش . دوری از مهران . دلتنگی واسه مهدی
    نمی دونم چرا هر موقعی که یاد وحید می افتادم دستم می رفت سمت گردنبندم شاید این طوری می خواستم به خودم ثابت کنم که هنوزم دوسش دارم یه چیزی هست که منو به برگشتن وحید امیدوار می کنه الان یه سه چهار سالی می شد که رفته بودن . یعنی وحید بر می گشت ؟
    مهران که فقط داشت نگام میکرد دیگه حرفشو ادامه نداد وپا شد اومد عقب نشست . منم که شدیدا بهش نیاز داشتم سرمو گذاشتم روی شونه هاش . همونایی که از دوران بچگی تا الان واسم یه پناهگاه مناسب بود هر وقت گریه ام می گرفت سرمو میذاشتم رو شونه هاش و گریه می کردم .
    مهران : من نمی خوام بازم نارحتت کنم اما می تونم بپرسم اون کسی که قبل از آرش قلب مهسا خانوم رو تصاحب کرده کیه ؟
    وای چه سوتی بزرگی داده بودم اصلا یادم نبود که من در مورد وحید و حرفایی که اون روز تو فرودگاه زده بود به هیچ کس هیچی نگفته بودم اما الان کاملا خودم رو لو داده بودم . دو راه پیش پام بود اول این که انکار کنم و بزنم زیر همه چی . دوم این که همه چی رو واسش تعریف کنم . برای این که راه اول رو انتخاب کنم حسابی باید دروغ می گفتم و چون من آدمی نبودم که بتونم در این شرایط به مهران دروغ بگم تصميم گرفتم راستش رو بگم
    مهران : نگفتی . این شاهزاده ی سوار بر اسب تک شاخ کیه ؟
    در بدترین شرایش هم می تونست آدم رو بخندونه. سرم رو از روی شونه هاش برداشتم و تصمیم گرفتم که راه دوم رو انتخاب کنم
    مهسا : خانواده ی محمدی رو یادته ؟ که دو تا پسر داشتن
    مهران : آره
    مهسا : پسر بزرگشون که هم سن آرش بود ...
    مهران : فک کنم اسمش وحید بود نه ؟
    مهسا : آره
    بعد تمام قضایای گردنبند و حرفامون تو روز آخر رو براش تعریف کردم . اونم صداشو نازک کرد و گفت
    مهران : "می دونی من از پسرا خوشم نمیاد به نطر من دوست داشتن یه پسر تلف کردن وقته"
    مهسا : اولا ادای منو در نیار . دوما من نگفتم دوست داشتن یه پسر ، گفتم دوست پسر داشتن
    مهران : خداییش قبول کردم . به نظر من که وحید پسر خوبی بود . اما آخه خواهر گلم اولا یه پسر زمانی که 15 سالش بیشترنبوده به تو این قول رو داده ثانیا الان همون پسره اون ور دنیاست .... حالا تو به من بگو تو به چی دل بستی ؟
    مهسا : می دونم مهران به خاطر همینه که این مدت اعصابم خرده . می دونی از چی می ترسم ؟
    مهران : حتما از این می ترسی که همین که فراموشش کردی برگرده
    مهسا : آره . خیلی موقعیت بدیه
    مهران : حالا فعلا پاشو برو صورتتو بشور
    مهسا : واسه چی ؟
    مهران : آخه قربونت برم سفید که هستی کلی هم گریه کردی .حالا می پرسی چرا باید بری صورتت رو بشوری
    آرش : شما دوتا نمی خواین بیاین تو ؟
    من سریع خودم رو کشیدم کنار که صورت به قول مهران مث لبوم رو نبینه
    مهران : حالا مییایم تو برو تو
    آرش : مهسا خانوم چرا خودتو از من قایم می کنی ؟
    مهسا : دوس دارم آآآآآآآآآقا آرش
    آرش : پا شین بیان دیگه . سارا می خواد بره
    مهران : تو برو ما میایم
    آرش : تا مهسا نیاد منم نمی رم
    مهران : گفتم تو برو ما میایم
    اینقدر محکم این حرفو زد که آرش ترسید حرفی بزنه و رفت
    مهسا : از این که نجاتم دادی ممنون
    مهران : جلوی آرش اینقدر ضایع بازی در نیار . اگه ببینه فک می کنه به خاطر اون گریه می کنی .
    مهسا : خوب فک کنه
    مهران : نه دیگه من پسرا رو می شناسم . خیلی خودشیفته اند فک می کنه تو داری واسش می میری
    مهسا : صد سال سیاه
    مهران : پا شو بریم دیگه
    وقتی رفتیم توی خونه ی عمو اینا درسا و سارا داشتن با هم حرف می زدن و آرش هم داشت همون دور و برا می پلکید . یه خورده پیش بچه ها نشسستم واز خاطرات و گذشته مون حرف زدیم که یه دفعه آرش صدام کرد
    آرش : مهسا میشه یه کاری واسم بکنی
    مهسا : چی ؟
    آرش : یه چیزی میگم از سارا می پرسی؟
    مهسا : تا چی باشه ....
    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:05


  4. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    Wink قسمت سوم

    آرش : نترس چیز بدی نیست .
    سارا : مهسا میشه واسم زنگ بزنی آژانس

    مهسا : باشه سارا الان زنگ میزنم .

    خوب آرش چی می خوای بهش بگم ؟

    خودم رو آماده کرده بودم که ازم بخواد که برم به سارا بگم ......

    آرش : اصلا ولش کن نمی خواد

    مهسا : حتما یه چیزی هست که خودت نمی گی ؟

    آرش : اول اینکه روم نمیشه دوم این که اینجور مسائل رو یه دختر به دختر دیگه بگه بهتره

    دیگه کم کم مطمئن شدم که می خواد چی بگه . خدارو شکر از وقتی که با مهران حرف زده بودم به این نتیجه رسیده بودم که نباید خیلی تابلو باشم . داشتم با این مسئله به راحتی کنار می اومدم

    درسا : مهسا زنگ زدی ؟

    مهسا : نه . الان زنگ می زنم

    درسا : ای خدا از دست تو و آرش از حرف زدن با هم خسته نمی شید ؟ بابا ول کنید دیگه

    خیلی از دست درسا حرصم گرفته بود این چه حرفی بود جلوی آرش و سارا زد . حرصم گرفته بود که آرش پررو داشت می خندید و به من نگاه می کرد

    آرش : چقد با من حرف می زنی ؟ خسته نمیشی ؟

    مهسا : خوبه خوبه هر چی هیچی بهتون نمیگم خواهر و برادر پرروتر میشین . اصلا به من چه هر چی هست خودت برو به سارا بگو

    آرش : ببخشید اشتباه کردم معذرت می خوام سرکار علیه

    مهسا : میشه یکمی بلندتر بگی نشنیدم

    آرش : مهسا تو رو خدا اذیتم نکن دیگه ببخشيد اشتباه کردم غلط کردم اصلا یه چیزی خوردم خوبه ؟

    مهسا : خوب حالا بهتر شد

    درسا : تو نمی خوای زنگ بزنی نه ؟

    سارا : .ولشون کن درسا جون .حتما یه کار مهمی هست مگه نه مهسا

    نگاه سارا خیلی وحشتناک بود . حالت چهره اش مث طلبکارهایی بود که سه چهار ساله پولشونو ندادی . واقعا یه لحطه ترسیدم

    آرش : من الان زنگ می زنم سارا خانوم . یه لحظه اگه میشه صبر کنین

    سارا : دستتون درد نکنه خیلی ممنون میشم

    مهسا : میگی یا برم

    آرش : می تونی ازش بپرسی دوستی چیزی داره یا نه

    مهسا : به به چشم و دلم روشن . نگو که از سارا خوشت اومده ؟!!! باشه من می پرسم ولی به شرط این که قشنگ واسم توضیح بدی که چند وقته میشناسیش

    آرش : نه بابا به قیافه ی من میاد عاشق یه دختری مث این سارا بشم که اخلاقش مفت نمی ارزه و فقط به خوشگلیش می نازه من از همچین دخترایی که فک می کنن همه چی خوشگلیه بدم میاد. یکی هر چی هم که خوشگل باشه نمی شه تنها دلیل یه پسر مث من واسه انتخاب بشه فهمیدی ؟

    مهسا : وایسا ببینم اگه تو ..

    درسای بی شعور دوباره پرید وسط حرفم : بابا یکیتون زنگ بزنین دیگه

    آرشم مث من خیلی اعصابش خورد شده بود این دو تا دیگه خیلی پررو شده بودن از سارا انتظار می رفت ولی از درسا بعید بود .

    آرش : درسا اون توی دستت چیه ؟؟؟؟؟؟؟

    همچین با جدیت گفت . من یکی که جا خوردم یعنی آرش وقتی داد میزد اینقده با جذبه بود دمش گرم . وقتی عصبانی می شد چشاش برق میزد .

    آرش : چرا با همون تلفن زنگ نمی زنی باید هی بپری وسط حرف ما دو تا

    سارا : آرش جان ببخشید تقصیر من شد

    اَه اَه اَه ....." آرش جان " حالم به هم خورد ... سارا که این طوری نبود چی شده بود ؟

    آرش : خواهش می کنم از این به بعد هم اگه همدیگه رو دیدیم به من بگین آرش این طوری راحت نیستم

    سارا : باشه چشم هر چی شما بگین

    آرش دست منو گرفت و کشوندم تو اتاق .

    مهسا : چته ؟ دستم رو شکوندی . ببین ، قرمز شد

    آرش : وای ببخشید تقصیر خودته به من چه که انقدر پوستت نازکه ؟

    ببین مهسا خواهشا نگو از طرف من می پرسی ،از طرف خودت بگو باشه ؟ مهسا خانوم جونم ...

    می خواستم اذیتش کنم اما دلم نیومد یه جوری با حالت التماس بهم نگاه می کرد . بچه که بودیم همیشه وقتی چیزی از من می خواست بهم می گفت مهسا خانوم جون

    مهسا : اما بعدش باید قضیه رو واسم تعریف کنی قبول ؟

    آرش : قبول

    مهسا : حالا تو توی اتاق بمون من میرم بیرون خدافظی کنم

    آرش : مهسا ...

    مهسا : ها دیگه چی میگی ؟

    آرش : مرسی جبران می کنم

    مهسا : معلومه بایدم جبران کنی

    آرش : جنبه ی تشکرم نداری

    مهسا : باشه ، نمی رم

    آرش : لوس نشو دیگه

    در اتاق رو بستم اومدم بیرون و رفتم پیش بچه ها .یه جورایی خیلی خوشحال بودم فک می کردم آرش خیلی از اون چیزی که من فک می کردم فهمیده تر و آقا تر بود . اما پس واسه چی اون طوری تو مترو به سارا نگاه می کرد ؟ واسه چی از من می خواست که برم ازش در مورد این که دوست پسر داره یا نه سوال کنم ؟ نکنه منو گذاشته بود سر کار ؟


    اومدم پیش بچه ها و شروع کردیم به حرف زدن با همدیگه

    سارا : درسا میشه موبایلت رو بدی ؟

    درسا : بیا عزیزم

    مهسا : به موبایل درسا چیکار داری

    سارا : میخوام زنگ بزنم آژانس

    مهسا : مگه هنوز زنگ نزدی ؟

    سارا : نه

    مهسا : تو خجالت نمیکشی فقط می خواستی من با آرش حرف نزنم ؟

    سارا : نه به خدا

    درسا : میدونی چی شد ، من به سارا گفتم که تو و آرش خیلی با هم خوبین .سارا هم گفت که امتحانتون کنیم

    مهسا : شما دو تا خجالت نکشیدین ؟ نه واقعا خجالت نکشیدین ؟

    سارا : فک میکنی من واسه چی بهش گفتم آرش جان ؟

    مهسا : از بس که لوسی

    سارا : نه خیر می خواستم عکس العمل جنابعالی رو ببینم

    مهسا : حالا عکس العمل من چی بود ؟

    سارا : ببین سرتو درد نیارم من و سارا به این نتیجه رسیدیم که تو آرشو دوس داری

    مهسا : شما دو تا بیخود کردین ..

    درسا : انکار نکنی ها . بابا من مدرکم دارم

    مهسا : کو؟ نشون بده ببینم

    درسا : سارا اون گوشی رو بده به من . بفرما اینم عکس

    مهسا : درسا خودت میدونی که این عکس در چه شرایطی گرفته شده

    سارا : ببین شرایط نداره دیگه

    مهسا : نامرد این مال اون وقتیه که من داشتم عقب عقب میرفتم و افتادم تو بغل آقا داداش شما

    سارا : بهونه نیار دیگه هم من و هم درسا و هم مهدی به این نتیجه رسیدیم که

    مهسا : تو گفتی مهدی ؟

    درسا : وای نباید میگفتم

    مهسا : بگوببینم قضیه چیه ؟

    درسا : هیچییییییییی

    مهسا : به من دروغ نگو

    درسا : باشه من ایمیل مهدی رو دارم ما با هم چت میکنیم

    مهسا : آهان تو چتتون در مورد من و آرش حرف میزنین

    یه لحظه قلبم وایساد اگه وقتی که داشته این چرت و پرت ها رو تحويل مهدی می داده وحیدم اونجا بوده چی ؟ خیلی اعصابم خورد شد . یه ندایی از درون بهم میگفت آخه دختر حیف تو نیست . تو یه دختری می تونی به راحتی پسرا رو بذاری سرکار و لذت ببری . کلی هم بهشون بخندی اما حالا شدی عاشق و دل بسته ی یکی که اون ور دنیا معلوم نیست داره چی کار میکنه . باور کن اصلا به یادت نیست

    درسا : کجا رفتی مهسا خانوم ؟ آرش نفهمه ها

    مهسا : ها ... چی رو نفهمه

    درسا : قضیه ی من و مهدی رو

    مهسا : به به مگه تو و مهدی قضیه دارین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    درسا : نه بابا من فقط با مهدی چت می کنم . اما خوب ، تو که آرش رو میشناسی

    سارا : اما مهسا جدی میگم از همه ی این حرفا گذشته آرش هم خیلی تو رو دوس داره

    مهسا : دیگه زدی تو فاز چرت و پرت

    سارا : تازه خیلی هم بهم میاین

    به کل یادم رفته بود که از سارا بپرسم . که یه دفعه صدای آرش منو یاد اون چیزی که باید می پرسیدم انداخت

    آرش : مهسا

    مهسا : ها ...چی میگی

    سارا : بدو دیگه آقاتون دارن صداتون می کنن

    از لحن سارا کاملا متوجه بودم که همه ی اینا یه شوخی دخترونه ی ساده است و هیچ نیتی پشت این حرفش نیست

    مهسا : چیه چی کارم داری ؟

    آرش : پرسیدی ؟

    مهسا : نه هنوز. تو چرا اینقدر هولی ؟

    آرش : زودباش دیگه

    مهسا : نمی پرسما

    آرش : تو عمرت یه کار خواستی واسه ما بکنی ها .حالا هی منت بذار

    مهسا : باید مقدمه چینی کنم دیگه . تو که سرت نمیشه حرف نزن . من رفتم دیگه هم صدام نکن

    ...

    درسا : چه خبرا ؟

    مهسا : این یعنی چی ؟

    سارا : یعنی الان باید بگی که آرش چی بهت گفته

    مهسا : عمرا . راستی سارا خانوم شما که اینقدر دستتون تو کار خیره . خودتون چند تا دوس پسر دارین

    سارا : دمت گرم دیگه . یعنی تو منو نمیشناسی ؟ تو مدرسه به من میگن سارا فمنیست . از هرچی پسره بدم میاد

    مهسا : جدی ؟

    سارا : چیه به من نمی خوره ؟

    مهسا : چی بگم

    سارا : شوخی کردم فمنیست که نیستم اما دوست پسرم ندارم ؟

    درسا : چرا ؟

    مهسا : چرا نداره دیگه . هیچ کی بهش محل نمیده

    سارا : خیلی هم دلشون بخواد . ولی فعلا وقت این کار هارو ندارم

    درسا : خب خانوم رئیس جمهور حتما خیلی خاطر ما رو می خواستین که پیش ما موندین

    سارا : لوس نشو دارم شب و روز درس میخونم

    مهسا : چرا ؟ ؟ ؟

    درسا : از بس که بی کاره

    سارا : نه خیر . تا آخر امسال قراره بریم کانادا واسه همینم دارم شب و روز درس می خونم که یه دفعه اونجا کم نیارم . فقط یکم تو زبان فرانسه لنگ می زنم

    مهسا : آرش کامل فرانسه بلده . چیزی خواستی ازش بپرس

    سارا : نه خیر . لازم نکرده . نمی خوام پس فردا بگی این سارا همش با آقای ما می گشته

    مهسا : سارا یه بار دیگه بگی من میدونم و تو ها

    آرش : مهسا

    سارا : بیا چه حلال زاده هم هست

    مهسا : ای وای آرش من از دست تو چیکار کنم ؟ مگه نگفتم منو صدا نکن ؟

    آرش : خوب چی شد ؟

    مهسا : دوس پسر نداره

    آرش : وای خدا جون شکرت که دعاهام رو برآورده کردی

    این طوری که آرش خوشحال شد فک کنم من رفته بودم سر کار . چقدر احمق بودم که حرفاشو باور کرده بودم .آرش یه آدم نفهم بیشتر نبود یه آدم نفهم دغل باز بیشعور

    حالللللللللللللللللم از هر چی پسره بد میشه

    مطمئنا فهمیده بود که من از این که سارا رو دوس داشته باشه ناراحت میشم و این طوری منو گذاشته بود سر کار . آخه خدای من چه گناهی به درگاهت کردم که اینفدر اذیتم می کنن ؟

    چقدر وحشتناکه لحظه ای که بفهمی از یه پسر بازی خوردی . چقدر سخته وقتی بفهمی از این که فهمیده تو ازش خوشت میاد داره سوء استفاده می کنه . خدای من آخه چرا من ؟ منی که انقدر ادعام میشد ، منی که هیچ وقت به هیچ پسری محل نداده بودم ، منی که با چشم تحقیر همشونو نگاه کرده بودم ، منی که می گفتم ما باید با احساساتشون بازی کنیم ، منی که هیچ حقی واسه جنس مذكر قائل نبودم ، منی که حالم از همشون بهم می خورد ، منی که دوستامو مسخره می کردم که چرا دوس پسر دارن و با شور و شوق درباره اش حرف می زنن منی که همیشه همه رو سرزنش می کردم که چرا بعضی وقتا به تبعیض بین دختر و پسر دامن می زنن ، منی که .... حالا همین من فکرم شده بود درگیر دو تا پسری که فقط می خواستن بازیم بدن . یکی برای این که به عشقش برسه و اون یکی ....

    واقعا وحید منو بازی داده بود ؟ چه دلیلی می تونست واسه ی کارش داشته باشه . نمی دونم . اما اینو می دونم که اونم پسر بود و مثل همه ی پسرها از این که از حس دوست داشتن یه دختر رو به بازی بگیره می تونست به خودش افتخار کنه . چقدر من احمق بودم که نفهمیدم . کاش اون روز لعنتی نیومده بود کاش اون حس من به وحید در حد یه احساسی که همه ی دختر ها تو سن بلوغ پیدا می کنند باقی مونده بود . مطمئن نیستم اما فکر میکنم اگه وحید اون روز منو امیدوار نکرده بود هیچ وقت کارم به اینجا نمی کشید . راحت فراموشش می کردم و یه جایی توی خاطراتم قایمش می کردم .

    وقتی آرش داشت ازخوشحالی بال در می آورد ،همون موقعی که فهمیدم از من به عنوان یه وسیله استفاده کرده این حرف مهران تو سرم می چرخید " مهسا من پسر ها رو بهتر از میشناسم . اگه آرش بفهمه که دوسش داری سعی می کنه اذیتت کنه حواستو جمع کن " دیگه هیچی به آرش نگفتم و آروم از تو اتاق اومدم بیرون

    آرش : مهسا کجا میری ؟

    مهسا : خونه

    آرش : واسه چی ؟

    مهسا : واسه چی داره خوب می خوام برم خونه مون دیگه

    آرش : مثل اینکه نمی خوای بدونی قضیه چیه ؟

    مهسا : کدوم قضیه ؟

    آرش : وقتی دختری مث تو یادش میره که من قرار بوده واسش چه بگم آدم باید شک کنه

    مهسا : به چی شک کنه

    آرش : که دختره حواسسش به یه جای دیگه است شایدم داره تو کهکشان راه شیری سیر می کنه

    مهسا : آهان حالا یادم اومد قرار بود جریان اینکه چطوری شد که از سارا خوشت اومد رو واسم بگی

    آرش : باز دوباره تو به عقل و شعور من توهین کردی این بار دومته ها مهسا خانوم

    مهسا : مگه دروغ میگم . سارا هم خیلی خوشگله هم خيلي دختر خوبیه

    آرش : الکی واسه خودت شایعه درست نکن . در مورد سارا فک کنم یه بار با هم بحث کردیم ، نکردیم ؟

    مهسا : آرش سارا اصلا اونطوری که تو فکر میکنی نیست . اخلاقش خیلی شبیه منو درساست

    آرش : همین یه جمله ی تو نشون میده که چقدر این خانوم دوست داشتنیه

    مهسا : اِ اِ اِ خیلی لوس شدی ها

    آرش : به هر حال من ازش خوشم نمیاد جرم که نیست

    مهسا : بله ، تو گفتی منم باور کردم به خاطر همین بود وقتی فهمیدی دوست پسر نداره از خوشحالی داشتی گریه می کردی ؟

    آرش : چیه حسودیت میشه ؟

    مهسا : بله بله . مثلا به این که تو از اون خوشت اومده باید حسودیم بشه چه خیلای باطلی داری تو

    آرش : قبول من غلط کردم خوبه

    مهسا : خوشم میاد همیشه کم میاری

    آرش : داستان از اونجا شروع میشه که من یه دوست دارم به اسم مهدی

    مهسا : همون ..

    آرش : وسط حرف بزرگترت نپر بی ادب . خوب این آقا مهدی خیلی از این سارا خانوم خوشش می اومد بعد از کلی دوندگی تونستم پیداش کنم . مهدی به من سپرده که تحقیق کنم ببینم این سارا خانوم دوست پسری چیزی داری یا نه ؟

    مهسا : خوب اگه نداشته باشه قراره چی بشه

    آرش : قراره که ایشون تشریفشون رو از انگلیس بیارن

    مهسا : من که نفهمیدم

    آرش : خله مهدی و وحید دارن بر میگردن حال عمو ناصر بهتر شده حالا افتاد

    مهسا : حیف که نامحرمی و گرنه الان بغلت می کردم

    آرش : چه رویی داری به خدا وقت کتک کاری نامحرم نیستما الان نامحرمم

    مهسا : درسا میدونه ؟

    آرش : نه قرارم نیست که بدونه . تو هم نباید می فهمیدی اما من گفتم آخه ترسیدم واست سوء تفاهم بشه سر قضیه ی سارا

    مهسا : حالا کی میان ؟

    آرش : پس فردا

    مهسا : یعنی مهدی سارا رو دوست داره ؟

    بیچاره درسا !!!
    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:06


  5. Top | #5

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    32,149
    میانگین پست در روز
    15.70
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    187,017
    تشکر شده 484,901 در 42,539 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Ingenio نمایش پست ها
    دوستان خيلي ازتون دلگيرم ، آخه يه نظر خشك و خالي انقدر مشكل ايجاد مي كنه ؟
    شما غیر از متن رمان نباید پست دیگه ای بدین


  6. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    Question قسمت چهارم

    اصلا نمی تونم خوشحالیمو از برگشتن وحید و مهدی توصیف کنم . بعد این همه وقت دوری می تونستم وحید رو ببینم چقدر دلم واسش تنگ شده بود . خیلی خیلی خوشحال بودم . هی واسه خودم بالا و پایین می پریدم ، آرش هم داشت به من نگاه می کرد و می خندید
    آرش : بابا دروغ گفتم انقدر ذوق نکن

    دوباره منو گذاشته بود سر کار ، خدایا چرا من انقدر خر بودم که هر بار با طناب پوسیده ی این آقا آرش می رفتم توی چاه . این دفعه دیگه از اون تو بمیری ها نبود اگه دروغ گفته بود دیگه باهاش حرفم نمی زدم دیگه یه نگاهم توی صورتش نمی انداختم ، اصلا فراموش می کردم که پسر عمویی به اسم آرش داشتم

    آرش : باید قیافه ی خودتو وقتی ناراحت میشی و میری تو فکرو ببینی

    مهسا : ببین آرش تو اون گوشات فروکن ،سوالی که ازت می پرسم یه جواب بیشتر نداره آره یا نه

    آرش : وای ترسیدم

    با یه قبافه ی حق به جانب و اخمو نگاش کردم . می دونم قیافم تو اون لحظه خیلی جالب شده بود اما مطمئنم یه جورایی باعث شد آرش ازم بترسه و راستش رو بگه

    مهسا : خانواده ی محمدی دارن بر می گردن ؟

    آرش : آره ..اما

    مهسا : کوفت .... اما دیگه واسه چیه

    آرش : پس فردا نه . آخرای ماه تیر

    مهسا : خوووووووب ، مهم اینه که دو ماه دیگه بر می گردن ، می فهمی مهم اینه که بر می گردن

    آرش : مهسا میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟

    مهسا : تو دو تا خواهش بکن

    آرش : قول بده نه نگی ها

    مهسا : خوب بگو دیگه ، باشه نه نه نمیگم

    آرش : قضیه ی این گردنبند چیه ؟

    مهسا : خواهش می کنم دیگه نپرس

    فک می کنم اونقدر محکم گفتم نه که تصمیم گرفت دیگه ادامه نده . هم از من همچین جذبه ای بعید بود و هم از آرش همچین حرف گوش کردنی

    خلاصه اومدم بیرون و با بچه ها گفتیم و خندیدیم تا سارا رفت .

    توی این مدت یعنی از وقتی که فهمیده بودم بچه ها دارن بر میگردن اصلا یه جای دیگه بودم همیشه به وفتی فکر می کردم که وحید بر میگشت یعنی اونم هنوز منو دوس داشت اما یه چیز دیگه هم بود که منو ناراحت می کرد و اونم این بود که مهدی از سارا خوشش میومد . نمی تونستم این جمله رو هضم کنم به چند دلیل که اولیش این بود آخه مهدی سارا رو کجا دیده بود ؟ اصلا اگه اینطوری بود چرا مهدی به درسا نگفته بود ؟ مهدی آدمی نبود که بخواد یه دختر رو بازی بده ، اون تنها پسری بود که مطمئن بودم میسناسمش تنها پســـــر

    خلاصه زمان خیلی دیر می گذشت البته واسه من اینطوری بود آرش که می گفت من تا چشمم رو بهم می زنم می بینم دو سه هفته به کنکور نزدیک تر شدم . خیلی گناه داشت ، دلم واسش می سوخت ، الان باید مث چی درس می خوند، درسته که وضع زندگی آرش طوری نبود که بخواد با درس خوندن بخواد به پول و ثروت برسه اما می خوند یه جورایی خوندن واسش یه جور تفریح بود به قول خودش ما بچه های ایرونی تفریحی نداشتیم . اهل دوست دختر داشتن و این ها هم نبود بر عکس تموم پسرای توی سن و سال خودش چراشو نمیدونم . مهران خیلی از آرش خوشش میومد می گفت پسر خیلی فهمیده ایه ، اما من نمی خواستم هیچ کس رو بالاتر از خودم ببینم مخصوصا اگه طرف پسر باشه اونم ازنوع آرشش

    خلاصه روز کنکور آرش بیچاره فرارسید و اونم با اعتماد به نفس تمام رفت سر جلسه ی امتحان . من که خیلی دعاش کردم . بعد از این که اومد خونه هممون ریختیم سرش و اونم با اعصاب خورد رفت تو اتاقش و در رو بست

    آرش : دیگه تموم شد و کسی هم دیگه تو این خونه در مورد کنکور حرف نمیزنه

    از حرف زدنش معلوم بود که گند زده . خوب بیش از این هم انتظار نمی رفت ، آخه قرار نبود که معجزه بشه و کسی که یکی دو تا کتاب تست رو زده امتحانی مثل کنکور رو خوب بده که

    یه روز داشتم با درسا حرف می زدم ازش پرسیدم که از مهدی چه خبری داره

    درسا : وای مهسا یه چیز بگم باورت نمیشه

    مهسا : چی ؟

    درسا : مهدی اینا دارن بر میگردن

    در اون لحظه باید خودم رو می زدم به نفهمی ، تا درسا نفهمه که من قضیه رو می دونم

    مهسا : وای چه باحال . خیلی خوشحال شدم . حالا کی میان ؟

    درسا : اونطوری که مهدی گفت ، آخر همین هفته میان

    مهسا : پس بگو واسه چی چند روزیه خوشحالی

    درسا : خوب اون یه دلیل دیگه هم داره

    مهسا : به سلامتی ، دیگه چه دلیلی

    درسا : اول قول بده که آرش نفهمه

    مهسا : باشه . بگو دیگه از فوضولی مردم

    درسا : می دونی مهدی بهم گفت که خیلی دلش واسم تنگ شده و این که توی این مدت که از هم دور بودیم خیلی خیلی جای خالی منو حس کرده

    مهسا : اَه اَه اَه حالم به هم خورد جمعش کن

    یه دفعه به یاد این حرف آرش افتادم " من یه دوست دارم به اسم مهدی ، ایشون سارا خانوم رو دوست داره "

    من که هنوز نفهمیده بودم مهدی از درسا خوشش میاد یا از سارا ولی قرار نبود بذارم که با احساسات درسا بازی کنه

    مهسا : میشه آی دی مهدی رو بهم بدی

    درسا : باشه ولی چیکارش داری

    مهسا : می خوام باهاش حرف بزنم

    بعد از این که آی دی رو از سارا گرفتم رفتم خونه مون . یه راست رفتم خونمون تا با مهدی چت کنم . این چت کردن من می تونست دلایل خیلی زیادی داشته باشه یکیشون که واسم خیلی مهم بود این بود که به مهدی حالی میکردم که خق نداره با احساسات درسا یا حتی سارا بازی کنه . رفتم توی پروفایلم و آی دی مهدی رو وارد کردم اتفاقا آن هم بود زدم سلام

    مهدی : سلام شما ؟

    مهسا : دست شما درد نکنه دیگه ، ما رو به همین زودی یادت رفت

    مهدی : من که هنوز به جا نیاوردم

    می خوواستم یکم اذیتش کنم

    مهسا : من همون دختره ای هستم که دیروز با هم رفته بودیم بیرون . توی شهربازی یادت نیست

    مهدی : خانم محترم ببخشید فک کنم اشتباه گرفتین داداش من دیروز با من بوده

    مهسا : یه دفعه قلبم وایساد یعنی اون کسی که من داشتم باهاش چت می کردم وحید بود

    به خودم گفتم بهتره بهش نگم کی هستم تا شاید راحت بفهمم که منو گذاشته سر کار یا نه

    مهسا : آهان پس تو داداششی . داداشت خیلی ازت تعریف می کنه ها

    وحید : خانم خواهش می کنم دیگه مزاحم نشید

    مهسا : وای چقدر ناز نازی هم هستی . شنیدم دارین برمی گردین ایران

    وحید : اگه شما اجازه بدین اشکالی که نداره ؟

    مهسا : معلومه که اشکال داره اونوقت تو میری پیش اون دختره و من از دستت میدم

    وحید : ای خدا من نخوام با شما چت کنم چی کار باید بکنم . من که میدونم تو اصلا منو نمیشناسی

    مهسا : کی گفته ؟ اسمت وحیده و 18 سالته

    یه دفعه فک کنم تعجب کرد باورش نمیشد

    وحید : خوب دیگه

    مهسا : چشمات قهوه ای سوخته است و موهاتم یه چیزی تو مایه های خرماییه

    دیگه مطمئنم که باورش شد من روز قبل با مهدی بودم

    وحید : خوب تو امتحان قبول شدی . حالا چی می خوای سریع بگو

    مهسا : چرا ؟ داریم خوش می گذرونیما . ببینم نکنه پای یه دختر دیگه در میونه ؟

    وحید : معلومه که در میونه پس چی فکر کردی ؟ پسری به خوشتیپیه من مگه میشه دوست دختر نداشته باشه

    پس حدسم درست بود سرکار بودم . اینم از وحیدی که همه ازش تعریف می کردن

    وحید : شرمنده من باید برم خوشحال شدم

    چقدر حال داشت یه پسر رو بذاری سر کار . یعنی در اون لحظه که داشتنم اذیتش میکردم اصلا یادم نبود این همون وحیدیه که من دوسش دارم همونی که چند ساله منتظرشم

    مهسا : منم همین طور وچید

    وحید : تو چی گفتی ؟

    مهسا : هیچی

    وحید : مهسا تویی نه ؟. نامرد این همه وقت منو گذاشتی سرکار که چی بشه ؟ که مثلا امتحانم کنی . دلم خیلی واست تنگ شده ما فردا شب پرواز داریم میای فرودگاه دیگه ؟

    مهسا : کی گفته اسم من که مهسا نیست

    وحید : ببین بچه هم که بودی نمی تونستی منو گول بزنی . همیشه یه سوتی میدادی و قضیه لو می رفت

    مهسا : خوب دیگه خداحافظ

    دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم وحید راست می گفت هیچ وقت نشد که من بتونم اونو بذارم سر کار . می ترسیدم اگه بیشتر باهاش حرف بزنم حرف دلمو لو بدم و اون وقت بود که باید حرفاي مهران یادم میومد . درست موقعی که خانواده ی عمو ناصر اینا می رسیدن منو درسا مدرسه بودیم . چقدر بد بود خیلی خیلی بد

    از همه بدتر اینکه من قضیه ی وحید رو به مهران گفته بودم و همین باعث میشد که مهران چهار چشمی مراقب من و وحيد باشه و این یعنی حرف زدن با وحید بی حرف زدن با وحید

    بالاخره فردا شد و منو درسا رفتیم مدرسه . درسا اصلا حالش خوب نبود !!! واسه همینم رفت خونه اما من بیچاره توی مدرسه مونده بودم آخه این کلاسای تابستونه هم شده بود قوز بالا قوز . ظهر که می خواستم برگردم خونه تنها بودم انقدر حواسم پرت بود که حواسم به قیافه ام نبود پاچه ی شلوارم توی جورابم بود ، مقتعه ام کج شده بود و... خلاصه چیز سوژه ای شده بودم یه دفعه دیدم یه ماشین داره بوق میزنه ترسیدم خیلی هم ترسیدم کوچه خلوت بود سرم رو انداحتم پایین و با سرعت راه افتادم اون ماشینه هم داشت پشت سرم میومد دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه رسیدم به یه پارک یه دفعه یکی صدام کرد

    -خانم محترم یه لحظه صبر کنین من که باهاتون کاری ندارم فقط یه سوال ...


    برگشتم ببینم که یارو کیه . خیلی از دستش حرصم گرفته بود می خواستم کله اش رو بکنم . آخه اگه آدم می خواست یه سوال بپرسه اینطوری راه نمی افتاد دنبال دختر مردم . یه پسر جوون بود از اون سوسول هایی که حالم ازشون به هم میخورد یه عینک دودی هم گذاشته بود روی چشماش که کل صورتش رو گرفته بود ولی خوب از حق نگذریم خوشتیپ بود همیشه از این که به آدم ها از پشت یه پرده ي تاریک نگاه کنم بدم میومد . احساس کردم الان باید بپرسم سوالش چیه آخه بیش از حد داشتم نگاهش می کردم خیلی قیافه ی مرموزی داشت

    مهسا : بفرمایید بپرسید

    پسره : من دنبال مدرسه ی دخترانه ی فرزانگان می گردم می دونید کجاست

    چقدر صداش آشنا بود ! کم کم متوجه شدم که یه پسر دیگه تو ماشینش نشسته بود که صورتش رو از من

    می پوشوند . یعنی کی بود

    مهسا : بله دو تا کوچه پایین تره

    پسره : خیلی ممنون خانوم

    مهسا : خواهش می کنم

    پسره : ببخشین ما همدیگه رو کجا دیدیم ؟

    مهسا : ببخشین. اما با اون عینکی که شما گذاشتین هیچ کی حتی مادرتونم قرار نیست بشناستتون چه برسه به من. به جا نمیارم

    پسره : بله حق با شماست . به هر حال خیلی ممنون

    سوار ماشینش شد و رفت و من کلی به خودم خندیدم که چرا از این بیچاره ها ترسیده بودم . بالاخره رسیدم خونه . وقتی رفتم تو داشتم به این فکر می کردم که عمو ناصر اینا اومدن یا نه ؟

    یه دفعه دیدم در خونه شون که مدتها بود سوت و کور بود بازه . اما به خودم اجازه ندادم برم تو واسه همین رفتم تو خونه که دیدم مامانم اینا نیستن واسه همین پریدم تو اتاق که لباسم رو عوض کنم و برم خونه عمو ناصر اینا که یه دفعه دیدم مهران داره نگاهم میکنه

    مهسا : سلام داداشی

    مهران : چیه ؟ خیلی خوشحالی .

    مهسا : خوب عمو ناصر اینا اومدن دیگه

    مهران : خجالت نکش . بگو وحید اینا اومدن

    مهسا : مهرااااااااااااااااان

    مهران : لباسات رو عوض کن می خوام باهات حرف بزنم

    مهسا : چه حرفی ؟

    مهران : برو لباسات رو عوض کن بهت میگم

    مهسا : باشه داداش گلم

    مهران : نمی خواد بیخودی پاچه خواری کنی




    مهسا : خوب من سراپا گوشم

    مهران : می دونی که وحید اینا برگشتن و من نمی خوام چیز هایی که بین تو و وحید بوده الان ادامه پیدا کنه

    خیلی رک گفتم ، می دونم ، اما باور کن من صلاحت رو می خوام

    به خودم لعنت فرستادم که چرا قضیه ی وحید رو بهش گفته بودم دیگه حتی من باهاش معمولی حرف می زدم مهران یه جور دیگه برداشت می کرد . آخه من چرا باید به مهران می گفتم . آخه کدوم آدم عاقلی به داشش می گفت که یه پسر رو دوست داره . خوب اگه عاقل بود که نمی گفت

    مهران : اون گردنبند رو هم بده به من

    مهسا : آخه واسه چی

    مهران : می خوام به صاحبش پس بدم

    مهسا : صاحبش منم دیگه

    مهران : نه صاحبش تازه از خارج برگشته اسمش هم وحیده

    مهسا : آخه مهران چرا با من اینطوری می کنی ؟

    مهران : فقط و فقط به خاطر این که دوستت دارم و نمی خوام کسی اذیتت کنه

    مهسا : کسی قرار نیست منو اذیت کنه

    مهران : تو هنوز پسر ها رو نشناختی

    مهسا : اما وحید ...

    مهران : وحید چی ؟ وحید با همه فرق می کنه . مطمئن باش اصلا اینطوری نیست

    مهسا : آخه ...

    بغضم ترکید و رفتم توی اتاقم انقدر گریه کردم که خواب رفتم

    ... باصدای مامانم بیدار شدم که می گفت مهسا پاشو دیگه می خوایم بریم خونه ی عمو ناصرت اینا پاشو دیگه

    نمی دونستم چشمام باد کرده بود یا نه اما پا شدم از اتاق رفتم بیرون دیدم مهران داره بهم نگاه میکنه

    مامان : زودباش تنبل خانوم . آماده شو می خوایم بریم

    یه نگاه به مهران کردم و جواب دادم

    مهسا : مامان من نمیام شما برین

    مامان : یعنی چی من نمیام ؟ همین امروز صبح کلی سراغت رو گرفتن . زشته بدشون میاد به خدا

    مهسا : مامان تو رو خدا کلی درس دارم فردا

    مهران : خوب مامان بذارین درسش رو بخونه دیگه . چیکارش دارین

    بابا : مهسا با ما میاد همین که گفتم

    صدای بابا تو فضای ساکت هال پیچید و باعث شد که دیگه بحث ادامه پیدا نکنه

    قبل از اینكه بریم مهران جلوی منو گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد ، منم بدون حتی یک کلمه حرف گردنبند رو باز کردم و بهش دادم .

    رسیدیم دم خونه شون مامانم زنگ رو زد و اون ها هم درو باز کردن اما من یه دفعه یادمون اومد که کادو رو توی خونه جا گذاشتیم . برگشتم و رفتم تو خونه و کادو رو برداشتم رفتم درشون رو با پا هل دادم آخه کادو دستم بود اما از بدشانسی من دره باز نمیشد . که یه دفعه یه دست از پشت سر من در رو هل داد من نمیتونستم سرم رو برگردونم که ببینم کیه که یه دفعه ....

    ساعتی که به دستش بود ................

    واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ی


    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:07


  7. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ی
    جرئت اینکه برگردم و نگاه کنم نداشتم این همون پسری بود که منتظرش بودم همونی که ......
    اگه اون هنوز این ساعت دستش بود چرا من هنوز اون گردنبند به گردنم نبود آخه چرا مهران این کارو با من کرد ؟ مطمئنم که مهران یه دلیلی واسه این کارش داشت شکی ندارم اما چرا نباید اون دلیل رو بدونم . تو همین فکرها بودم که یه دفعه
    وحید : بفرمایید تو
    مهسا : خیلی ممنون
    نه من به اون نگاه کرده بودم نه اون به من . یه دفعه دو تایی سرهامون رو با همدیگه آوردیم بالا . خدای من چقدر وحید فرق کرده بود . واسه خودش مردی شده بود . اونم همین که من رو دید جا خورد
    وحید : ای آرش خدا بگم چی کارت کنه
    آرش : سلام دختر عمو
    مهسا : سلام . قضیه چیه ؟
    وحید : هیچی تو شما بفرمایین تو . من و آرش میایم الان
    چقدر عوض شده بود که اول ساعتش رو ندیده بودم نمی شناختمش . یه دفعه جرقه زد . این همون پسره ایه که صبح از من آدرس پرسید . این وحید نبود یا ..... وحید این قدر تغییر کرده بود
    وحید : مهسا خانوم میگم بحث مردونه اس شما برو تو . تازه سرما هم می خوری
    اَه اَه اَه بحث مردونه . دیگه به من می گفت مهسا خانوم . واسه من دلسوزی هم می کرد . چرا این طوری شده بود ؟
    رفتم پشت درخت ها قایم شدم تا بفهمم دارن چی میگن .
    وحید : ببینم تو خجالت نمی کشی ؟
    آرش : نه واسه چی باید خجالت بکشم
    وحید : منو بر می داری می بری دم مدرسه مهسا اینا بعد میگی برو از این دختره بپرس فرزانگان کجاست بعدم می پرسی چرا باید خجالت بکشم
    آرش : به من چه که شما دو تا همدیگه رو نشناختین . ولی خداییش تو هم قیافه ات خیلی عوض شده ها به مهسا حق میدم تازه عینک دودی هم زده بودی . اما این که تو مهسا رو نشناختی به IQ برمی گرده
    وحید یکی زد تو سر آرش و بهش گفت :
    اتفاقا مهسا خیلی عوض شده تو توی این چهارسال دیدیش من که ندیدمش . خداییش خیلی خوشگل تر شده می دونی بزرگ و خانوم شده . اما هنوز مثل قبل سر به هواست
    آرش : دیگه داری پات رو از گلیمت دراز تر می کنی ها . اون دختر عمومه و من نسبت بهش غیرت و تعصب دارم
    می خواستم صد سال سیاه رو من غیرت و تعصب نداشته باشه همین مهران واسه کل زندگیم بس بود . حالا فهمیدم اون پسری که فکر می کردم سوسول هست و می خواد مزاحمم بشه ، وحید بوده . آهان اونی هم که خودشو ازم قایم می کرد این آرش بی شعور بوده . اصلا این تو زندگی من اضافی بود .
    وحید : تو خیلی مردی نسبت به خواهر خودت تعصب داشته باش
    آرش : ببین خودتم خوب می دونی که من رو درسا خیلی حساسم و نمی تونم ببینم که هیچ کی اذیتش کنه و یا یذارتش سر کار
    وای اگه آرش می فهمید که مهدی درسا رو گذاشته سر کار چه قیامتی بر پا می شد ، اما خوب من هنوز مطمئن نبودم که مهدی قصد اذیت کردن درسا رو داره
    وای این چه صدایی بود؟
    ای خدا ... آخه کی بود این خروس بی محل ؟
    مهرااااان
    مهران : تو کجا موندی پس ؟
    آروم بهش گفتم که دارم میام
    قطع که کردم فهمیدم دو تاشون به من زل زدن . خیلی خجالت کشیدم
    آرش : تو خجالت نکشیدی
    مهسا :" نه واسه چی خجالت بکشم ؟ "
    وحید : خوشم اومد آرش . مهسا از پس تو یکی بر میاد
    آرش : حالا تو دیگه کارت به جایی رسیده که ادای منو در میاری
    مهران : شما سه تا چی کار می کنین اونجا ؟
    وحید : اومدیم آقا مهران
    آرش : مثلا می خوای خود شیرینی کنی پاچه خوار . می دونی مهسا من خیلی از آدمای پاچه خوار بدم میاد
    مهسا : آره ، منم از تو خیلی بدم میاد
    وحید که بلند زد زیر خنده
    : دیدی گفتم از پس تو بر میاد
    آرش : باشه مهسا خانوم تا چشمت به یه غریبه افتاد ما رو یادت رفت ؟
    حرفی نیست یه وقتایی هم هست که من و تو تنهاییم
    مهسا : ببین تو هنوز سر قضیه ی سارا به من مدیونی
    وحید : چشم و دلم روشن . سارا کیه دیگه
    تا آرش اومد حرف بزنه گفتم
    : دوست دخترشه
    آرش : مهسا تو رو خدا دیگه این حرف رو تکرار نکن
    مهران : چه عجب ! مهسا گفتیم حتما رفتی یه کادوی دیگه بخری
    آرش : نه خیر . ایشون کارای مهم تر داشتن
    مهسا : چرا چرت و پرت میگی ؟
    آرش : کار از فوضولی مهمتر . شغل مهساست دیگه . کاریش هم نمیشه کرد
    اونشب خیلی بهم خوش گذشت البته تو کل مهمونی حتی نتونستم یه نگاه به وحید بندازم شایدم نخواستم
    چند هفته ای گذشته بود . تقریبا آخرای تابستون بود که وقتی از مدرسه اومدم بیرون وحید رو تو ماشینش بیرون مدرسه دیدم درسا هم قبول نکرد که با میاد و اینجوری شد که توی این همه مدت که از اومدنش گذشته بود برای اولین بار با هم تنها شدیم
    مهسا : سلام
    وحید : سلام . ببین مهسا می خوام صریح حرفم رو بزنم
    مهسا : حالا چرا انقدر با عجله ؟
    وحید : آخه می ترسم سر و کله ی این پارازیت پیدا بشه
    مهسا : آرش رو میگی ؟
    وحید : آره دیگه
    مهسا : خوب بگو گوش میدم
    وحید : می خوام این ساعت رو ازم پس بگیری
    مهسا : چرا ؟؟؟
    وحید : آخه وقتی تو گردنبند منو نمیندازی . من نمی خوام این ساعت رو دست کنم . نمیدونم می تونی یا نه اما امیدوارم درکم کنی
    مهسا : گوش کن وحید قضیه اصلا اون طور که تو فکر می کنی نیست
    وحید : نه اول تو گوش کن . قضیه اون طوری که تو فکر می کنی نیست . اون روز که توی فرودگاه من بهت اون گردنبند رو دادم بهت چی گفتم
    مهسا : گفتی که اگه تو این مدت که تو نیستی یکی دیگه رو پیدا کردی من کاملا می تونم درکت کنم
    وحید : اما الان می خوام یه چیزی بهت بگم که امیدوارم منو ببخشی
    خیلی کنجکاو شده بودم یعنی چی می خواست بگه
    وحید : می دونی مهسا همه ی حرف هایی که اون روز توی فرودگاه بهت زدم فقط یه شوخی بود همین و تو مثل همیشه شوخی های منو باور کردی
    یه دفعه حس کردم دنیا دور سرم داره می گرده . انتظار هر حرفی رو از وحید داشتم به جز این یکی وحید همین طور داشت حرف می زد اما من دیگه صداشو نمی شنیدم . باور این که وحید هم با پسرای دیگه هیچ فرقی نداشت الان تنها چیزی بود که بهش ایمان داشتم .
    از ماشین پیاده شدم بدون این که باهاش حرفی بزنم و رفتم سمت پیاده رو . خدای من اگه من از همون اول به حرفهای مهران گوش داده بودم ... کاش اصلا بر نمی گشت
    خدایا مگه من چی کار کرده بودم ؟؟؟؟؟
    صدای وحید که ازپشت سرم میومد واسم گنگ بود هیچی نمی فهمیدم مثل دیوونه ها می دویدم
    که یه دفعه سرم گیج رفت و افتادم تو آخرین لحظه مهران رو دیدم که داشت با وحید دعوا می کرد دیگه هیچی نفهمیدم ....
    .
    وقتی چشمهام رو باز کردم دیدم توی بیمارستانم و مامانم کنار تختم نشسته
    مهسا : من اینجا چیکار می کنم
    مامان : منم نمی دونم از داداشت بپرس که هیچ چی به من نمیگه
    یه دفعه تمام ماجرا رو یادم اومد ، نفرت از وحید رو یادم اومد ، اینکه افتادم زمین ، اینکه مهران با وحید دعوا می کرد
    پرستار : پاشو گلم .چیز خاصی نبود فقط یه کم فشارت افتاده بود
    مهسا : مرسی خانم پرستار . مامان پاشو بریم خونه
    مهران : مامان تو برو خونه من و مهسا می ریم یه جایی کار داریم
    مامان : باشه پس زود بیاین
    توی ماشین نشسته بودم و مهران حتی یک کلمه هم با من حرف نزد منم انقدر، به فکر انتقام و نفرت از وحید بودم که حرف نزدنش ، ناراحتم نکنه . اما صداش منو از فکرام آورد بیرون
    مهران : من به تو چی گفته بودم
    مهسا : مهران به خدا
    مهران : من می دونم که تو خوبی ، خیلی خوبی ، واسه همینم نمی خوام کسی به خودش اجازه بده اذیتت کنه بفهم اینو مهسا . تو رو خدا بفهم
    مهسا : تو چرا نمیذاری من حرفم رو بزنم . می خوام بهت بگم که همه چی بین من و وحید تموم شده . حالا خیالت راحت شد . حالا هم نگه دار می خوام پیاده بشم و اصلا از تو انتظار نداشتم بیخودی درباره ی من قضاوت کنی . فهمیدی . بزرگتری برا خودت بزرگتر باش دیگه هم سعی نکن تصمیم ها و فکر های خودت رو به من القا کنی . نگه دار مهران وگرنه جیغ می کشم
    مهران : درسته من حرف تو رو قبول دارم خیلی تند رفتم اما تو هم باید قبول کنی که کارت درست نبوده . من داداش بی منطق و سخت گیری نیستم خودت هم اینو می دونی اما ...
    مهسا : اما چی ؟ بگو دیگه . بگو دیگه نمی تونی به من اعتماد کنی بگو من خیلی خنگم . اصلا می دونی چیه من از همه ی پسرا متنفرم چه اون پسر وحید باشه چه مهران
    مهران : آخه تو چرا اینطوری شدی .
    نگه داشت اما در ها قفل بود .
    مهسا : در رو باز کن می خوام برم
    مهران : تا حرف های منو گوش نکنی هیج جا نمیری
    مهسا : پس سریع بگو نه وقت دارم و نه حوصله
    مهران : نه قرار نیست من حرف بزنم تو باید بگی وحید بهت چی گفته که اینقدر به هم ریختی ؟ حتما دوست دختر داره ؟ یا مثلا با خودش فکر کرده دیده تو زشتی
    مهسا : مهران اصلا حال و خوصله شوخی ندارم و فکر می کنم هر چی توی اون ماشین اتفاق افتاده بین من و وحید بوده نه کس دیگه ای
    مهران : رسما بگو به تو چه
    مهسا : سعی نکن با شوخی هات از دل من در بیاری خیلی از دستت دل گیرم
    مهران : حالا باید چی کار کنم که از دل پرنسس کوچولو در بیارم
    مهسا : نمی دونم
    مهران : پس امشب خونه ما دعوت قبول
    مهسا : حالا ببینم چی میشه
    مهران : خوب حالا بریم خونه
    وقتی رسیدیم خونه یه راست رفتم سمت اتاقم خیلی خسته بودم می خواستم بخوابم که سر و صدای این آرش بلند شد
    آرش : سلام زن عمو
    مامان : چته چرا اینقدر کبکت خروس می خونه
    آرش : زن عمو نگاه کنین . باورتون میشه
    یعنی چی داشت به مامانم نشون می داد
    از فوضولی هم که شده پا شدم و روسریم رو سرم کردم و رفتم بیرون
    مهسا : چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرمون ، اون برگه چیه دستت
    مامان : می دونی آرش ...
    آرش : زن عمو وقتی اینو پرینت گرفتم بالاش نوشته بود در دسترس اطفال نباشد
    مهسا : لوس نشو دیگه بگو چیه
    آرش : نمیگم نمیگم می خوام حس فوضولیت رو فعال کنم و هر چند همیشه فعاله
    مهسا : میگی یا نه
    آرش : نه خیر اونشب خونه وحید اینا یادته چقدر منو اذیت کردی حالا بیا اینم تلافیش
    مهسا : پس نمیگی دیگه
    آرش : معلومه که نمیگم
    مهسا : فدای سرم . مامان رفتم بخوابم
    آرش : یعنی نمی خوای بدونی این چیه ؟
    مهسا : نه خیر
    آرش : ما رو بگو می خواستیم با چه خوشحالی به دختر عمومون بگیم رتبه مون دو رقمی شده
    یعنی امکان نداشت . اگه آرش دو رقمی شده بود تمام تعریف های که تو ذهن من درباره ی کنکور بود به هم می خورد
    مهسا : بگو جون درسا
    آرش : بیا نگاه کن . رتبه ی 63
    مهسا : نه بابا بچه خرخون بهت تبریک میگم . حالا می خوای دکتر بشی ؟
    آرش : آره می خوام پزشکی بخونم و به مردم کشورم کمک کنم
    مهسا : خواهشا دیگه اینطوری حرف نزن که بهت نمیاد
    آرش که رفت هنوز تو کف این رتبه اش مونده بودم آخه خیلی باورش واسم سخت بود . به کل یادم رفته بود که به مامان بگم مهران ما رو شب دعوت کرده خونشون . همین باعث شد که زن عمو به مناسبت قبولی آرش ما رو دعوت کنه خونشون
    اول نمی خواستم برم اما دیگه مجاب شدم که برم و از دست این بشر دو پا که چه عرض کنم بهتره بگم چهار پا کلی بخندم . شب که رفتم اونجا هنوز هیج کی نیومده بود منو درسا داشتیم حرف می زدیم که یه دفعه درسا گفت که قراره سارا هم بیاد خیلی خوشحال شدم اما جالبیش اینجا بود که با اومدن سارا تو مهمونی اونشب تعداد دختر ها با پسر ها مساوی میشد و کلی خوش می گذشت دوست داشتم بذارمشون سر کار حتی تصور کاری که وحید با زندگی من کرده بود برام سخت بود چطور تونسته بود با احساسات دختری مث من به همین راحتی بازی کنه اما خوبیش این بود که دیگه واسم درس عبرت شده بود و گول هیچ پسری رو نمی خوردم من و درسا و آرش داشتیم حرف می زدیم که یه دفعه صدای زنگ در اومد
    مهسا : ساراست . من میرم باز میکنم
    آرش : نه بابا چه دختر خوبی
    مهسا : چیه می خوای تو بری باز کنی ؟
    آرش : باز تو شروع کردی
    رفتم در رو باز کردم اولین جمله ای که سارا بهم گفت این بود
    : به به شنیدم آقاتون رتبه دو رقمی کنکور شدن . آخه دیگه چی می خوای دختر
    مهسا : به خدا جلو خودش اینا رو نگی ها فک میکنه راست راستی خبریه
    سارا : مگه خبری نیست . از خداتم باشه
    مهسا : ببین منو . اگه آش دهن سوزی بود تو خودت برش می داشتی
    وحید : سلام
    مهسا : سلام آقای محمدی بفرمایین تو
    وحید : آقای محمدی ؟؟؟!!!
    خیلی جدی بهش نگاه کردم با این کاری که باهام کرده بود انتظار داشت حتما وحید جون صداش کنم
    سارا : معرفی نمی کنی ؟
    مهسا : چرا . آقای محمدی . اینم سارا دوست من و درسا جونه
    سارا : خوشحال شدم دیدمتون
    مهسا : اونی هم کی می بینی داره میاد و خیلی شوته اسمش مهدی هستش داداش آقای محمدی
    انقدر این آقای محمدی ها رو محکم می گفتم که خودمم خنده ام گرفته بود . اما از این که وحید وقتی این جوری صداش می کردم ناراحت میشد خوشحال بودم
    وحید : ببینم ایشون همون سارا خانومی نیستن که شما در موردشون صحبت می کردی ؟
    مهسا : بله بله همونه
    دوست نداشتم ادامه بده آخه نمی خواستم سارا بفهمه که من چه طوری آرش رو اذیت می کنم
    اونشب یکی از بهترین شب های زندگی من بود خیلی خیلی خوش گذشت مهمتر از همه این که وحید یه گوشه نشسته بود و اصلا به جمع دوستانه ی ما نپیوست . یه چیز دیگه که برام خیلی جالب بود این بود که مهدی اصلا سارا رو ندیده بود نه فقط من آرش هم از این موضوع خیلی تعجب کرده بود وقت شام من خیلی خسته بودم رفتم بیرون و روی تاب نشستم هرچی آرش اومد اصرار کرد که برم تو نرفتم آخه اصلا نمی تونستم غذا بخورم . تو این مدت که سوار تاب بودم به این فکر می کردم که چه طور وحید 4 سال از زندگی من رو با فکر خودش و با اون شوخی بی مزه اش ازم گرفته بود . چه طور تونسته بود با من یه همچین کاری بکنه آخه واسه ی چی مگه من چه بدی در حقش کرده بودم ؟ دلم واسه خودم می سوخت 4 سال از بهترین سال های عمرم رو با یادو خاطره ی یه بی لیاقت گذرونده بودم . یه دفعه حس کردم تاب داره تند تر حرکت می کنه یکی داشت منو هل می داد
    و اون یه نفر کسی نبود جز وحید ... یا همونی که الان برام شده بود آقای محمدی ................
    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:08


  8. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض قسمت ششم

    مهسا :وای منو ترسوندین . با من کاری داشتین
    وحید : نه فقط هوس کردم مثل بچگی هامون اذیتت کنم

    مهسا : شما برادری رو در حق من تموم کردین پس خواهشا دیگه کاری به کار من نداشته باشین

    وحید : اون روز نذاشتی حرفم رو کامل بزنم و حالا هم داری لج بازی می کنی

    مهسا : شما اسم این رو می ذاری لج بازی

    وحید : مگه اسم دیگه ای هم می تونه داشته باشه . مثلا این که به من میگی آقای محمدی یعنی چی ؟

    مهسا : خوب من دوست دارم شما رو این طوری صدا کنم اگه مشکل دارین ، دیگه صداتون نمی کنم

    وحید : خوشت میاد با اعصاب من بازی کنی آره . خوشت میاد آتیشم بزنی . خوشت میاد منو اذیت کنی و تو دلت بهم بخندی درسته

    بغض جلوی حرف زدنم رو گرفته بود اما من باید خودمو کنترل می کردم . نباید این طوری جلوش کم می آوردم .

    مهسا : نه مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم .

    وحید : کاش اصلا راستشو بهت نمی گفتم . کاش می ذاشتم همین طوری همدیگه رو دوست داشته باشیم و اصلا نفهمی که اون شوخی واسه من جدی شده بود شاید تلخ ترین شوخی زندگی من بود . مهسا من تو رو دوست دارم چرا نمی خوای درک کنی . وقتی که ازت جدا شدم فهمیدم که کی رو از دست دادم امشب تو با این کارات منو خورد کردی و باعث شدی که اصلا حال خودم رو نفهمم . بابا می خوای داد بزنم تا همه بفهمن . می خوای بهت ثابت کنم . بابا اون یه شوخی بود اما اون شوخی رو من چهار سال باور کرده بودم . نمی دونم نمی خوای بفهمی و یا اصلا نمی تونی بفهمی

    یعنی راست می گفت ؟ نه دیگه نباید بهش اعتماد می کردم . اون همونی بود که چهار سال از زندگیم رو با فکرش زندگی کردم . دیگه حتی در اعماق قلبم هم هیچ حسی جز تنفر نسبت به اون و همه ی پسر ها پیدا نمی شد .

    مهسا : تو درباره ی من چی فکر کردی ؟ خیال کردی که اینقدر بدبخت و عاشقم که راحت بتونم ببخشمت . تو اشتباه خیلی بزرگی در حق من کردی که هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم . می دونی دیگه تو قلب من کسی به اسم وحید وجود نداره .من اون وحید خوشرو که همه اش من رو می ذاشت سر کار تو دفترچه خاطرات ذهنم مخفی کردم واسه ی همینه که اسم وحید واسه من مرده همین که گفتم . فقط یه خواهش ازت دارم دیگه کاری به کار من نداشته بود

    وحید : به همین راحتی ؟ من چه جوری باید ثابت کنم که تو رو دوست دارم .

    مهسا : نه خیر به همین راحتی هم که تو میگی نبود . من به خاطرش رفتم بیمارستان . ثابت کردن هم نمی خواد حتی اگه بهترین کار دنیا رو هم واسم انجام بدی دیگه تو زندگی من جایی نداری .

    سریع برگشتم . که نبینه که اشکام دارن میان پایین . خیلی سخت بود کسی که چهار سال دوسش داشتی رو فراموش کنی . اما چاره ای جز این نداشتم .

    مهسا : فقط یه سوال

    وحید : بپرس

    مهسا : چرا اون شوخی رو با من کردی ؟ چرا خواستی منو بذاری سر کار ؟

    وحید : آخه تو باعث شدی که من دیگه نتونم فوتبال رو ادامه بدم و مسیر زندگیم رو عوض کردی

    مهسا : واقعا ..

    وحید : چیه می خوای بگی پستم ؟ می دونم . اگه تو می فهمیدی که تو این مدت چقدر از خودم متنفر بودم شاید الان این طوری باهام حرف نمی زدی

    مهسا : خداحافط برای همیشه ..... وحید......

    وحید : اما من عادت ندارم خداحافظی کنم

    مهسا : چرا . اتفاقا خیلی هم خوب بلدی

    وحید : آخه واسه چی انقدر منو زجر میدی ؟ مطمئن باش یه روزی مال من میشی .

    بدون هیچ حرفی و حتی خداحافطی از همه رفتم خونه ی خودمون . اونشب من وحید رو از صفحه های دفتر خاطراتم پاک کردم . همین



    یکنواختی رو زندگیم سایه انداخته بود تقریبا دو ماه از اونشبی که با وحید حرف زده بودم می گذشت . آرش هم که حسابی درگیر درس و دانشگاه شده بود . درسا هم با درس ها سرگرم بود و همین یکنواختی زندگی من رو بیشتر می کرد . خسته شده بودم از همه چیز فقط سارا بود که با شوخی هاش و شور و اشتیاقش هر از گاهی زندگیم رو از یکنواختی در می آورد . دلم می خواست یکی بود که باهاش سرگرم بشم از همه چی خسته شده بودم . یه روز که داشتم از مدرسه بر می گشتم البته بدون درسا تصمیم گرفتم که برم پارک . روی صندلی پارک نشسته بودم که آرش رو با یه دختره دیدم . خیلی کنجکاو شده بودم یعنی این دختره دوست دخترش بود ؟ نه بابا دختره چادری بود قیافه اش هم کاملا معمولی بود . داشتم از فوضولی می مردم . دختره بدجوری داشت گریه می کرد و آرش هم داشت باهاش حرف می زد اصلا صداشونو نمی شنیدم اما برام جالب بود که آرش دانشگاه نبود . بالاخره دختره رفت و من موندم تصمیم گرفتم برم پیش آرش و ازش بپرسم چی شده ؟ آخه آرش آدمی نبود که به من نگه چه اتفاقی افتاده

    مهسا : سلام

    آرش : سلام تو اینجا چی کار می کنی ؟

    مهسا : خدا من رو رسوند که مچ تو رو بشه

    آرش : حالت خوبه واسه چی ؟

    مهسا : این دختره کی بود ؟

    آرش : آهان پس بگو تو داشتی منو تعقیب می کردی

    مهسا : نه خیر انقدر ها بیکار نیستم . تو چرا اینقدر گرفته ای ؟

    آرش : با دوستم رفته بودیم بیرون که از دم یه مدرسه رد شدیم دوستم گفت وایسا من برم یه کاری با خواهرم دارم . وقتی داشت بر می گشت که سوار ماشین بشه ، یه ماشین زد بهش من و خواهرش هم سریع رسوندیمش بیمارستان . واسه همین خواهرش گریه می کرد . تو رو خدا دعا کن خوب بشه

    مهسا : خدا کنه . خیلی ناراحت شدم

    آرش : چرا خونه نرفتی راستی ؟

    مهسا : آخه کلید ندارم مامانم هم خونه نیست

    آرش : درسا کوش پس ؟

    مهسا : با بچه ها رفتن کتابخونه

    آرش : من دارم میرم خونه می خوای برسونمت ؟

    مهسا : نه ممنون

    آرش :چته تو چرا دو سه ماهی هست که این طوری شدی . حالم بد شد خیلی مثبت شدی

    مهسا : مگه بده ؟

    آرش سرش رو تکون داد و گفت : چی بگم

    وقتی رسیدیم خونه از روی بالکن آرش اینا رفتم تو خونه مون هیچ کس نبود .به خاطر همین تصمیم گرفتم که برم چت کنم . رفتم توی چت روم و با یه دختری شروع کردم به چت کردن اسمش ساحل بود

    ساحل : تو دوست پسر نداری ؟

    مهسا : نه

    ساحل : خاک تو سرت کنن . بی عرضه

    مهسا : چرا ؟

    ساحل : بابا انقدر خوش می گذره . کلی فاز میده

    مهسا : من خوشم نمیاد

    ساحل : وای مامانم اینا . خلاصه از ما گفتن بود دوست پسر نداشته باشی سرت کلاه رفته فعلا بای

    حرف های ساحل من رو خیلی برد تو فکر . یعنی واقعا هر که دوست پسر نداشت سرش کلاه رفته بود ؟ اصلا اگه دوست پسر هم می خواستم کی می تونست مناسب باشه ؟ تو همین فکر ها بودم که صدای زنگ در خونه بلند شد

    وحید بود . یعنی چی کار داشت ؟ تقریبا یک ماه بود که ندیده بودمش

    مهسا : بفرمایید .

    وحید : در رو باز کن کارت دارم

    مهسا : شرمنده کسی خونه نیست

    وحید : خواهش می کنم یه لحظه بیا دم در

    مهسا : باشه دو دقیقه وایسین الان میام

    سریع آماده شدم و رفتم دم در . خیلی می خواستم ببینم که وحید باهام چی کار داره

    مهسا : سلام

    وحید : سلام . اگه می بینی الان اینجام فقط واسه اینه که بعدش ناراحت نباشم که به بخت خودم پشت پا زدم

    مهسا : خوب بگین دیگه

    وحید : اومدم واسه آخرین بار بهت بگم که دوستت دارم و دوست دارم همراهم باشی همین این آخرین حرف منه . واسه همیشه خداحافظ مهسا

    نمی دونم چی شد اما لحنش طوری بود که باعث شد اون حرف رو بزنم : وحید .....

    برگشت سمت من : می دونی چند وقته این کلمه رو از دهن تو نشنیدم

    مهسا : میشه نری ............................................


    اصلا باورش نمیشد که من اون حرف رو زدم مثل جن زده ها نگاهم می کرد . قیافه اش دیدنی شده بود

    وحید : این حرفی که زدی ...

    پریدم وسط حرفش

    -آره از ته دلم گفتم .

    وحید : باید باور کنم که خواب نیستم

    مهسا : حالا که فعلا اینطوریه . می خوای یکی بزنم تو صورتت که ببینی خوابی یا نه

    وحید : نه نمی خواد . میترسم دردت بگیره !

    مهسا : خیلی لوسی

    وحید : تو واقعا مطمئنی که می خوای من بمونم

    مهسا : اگه تو شک داری به من ربطی نداره

    وحید : آخه خیلی واسم جالبه . تو بعد از این همه وقت که با من حتی حرف هم نمی زدی ، از من می خوای که بمونم

    مهسا : خوب من اینطوریم .کاملا غیرقابل پیش بینی

    وحید : یه چیز می پرسم قول بده ناراحت نشی

    مهسا : سعی می کنم . بپرس

    وحید : چی شد که اینقدر نظرت عوض شد ؟

    مهسا : اگه راستش رو بگم خیلی پررو میشی

    وحید : خوب بگو دیگه . خواهش میکنم مهسا . می دونی که آدمی نیستم که خواسته باشم سوء استفاده کنم

    مهسا : می دونی تو این مدت که تو نبودی ، منظورم اینه که وقتی دیگه کسی به اسم وحید توی زندگی من نبود ، خیلی زندگیم یکنواخت شده بود ، خیلی تنها بودم ، حتی دیگه مهران هم نبود که باهاش حرف بزنم ، واقعا بد بود . شاید وحشتناک بود ، نمی دونم فکر می کردم که یه چیزی رو تو زندگیم کم دارم ، وحید تو نمی تونی درک کنی که چقدر سخته سعی کنی یکی رو که دوسش داشتی ، یکی که چهارسال با فکرش زندگی کردی ، کسی که فكر می کردی قراره بشه شاهزاده ی رویاهات و با اسب سفیدش بیاد و ببرتت ، فراموش کنی . تو نمی دونی من چی کشیدم همه ی این ها برای من تو یه روز اتفاق افتاد . چه روزی بود واسه ی من !!!

    هیچ کی نمی تونه منو درک کنه .....

    وحید : باورت میشه منم توی همین مدت با تموم این مشکلات دست و پنجه نرم کردم . اما من مثل تو باهاش کنار نیومدم . وقتی می بینی که با دست خودت زندگی یکی رو خراب کردی . تازه وقتی اون یکی همونی باشه که دوسش داری مشکلت چند برابر میشه . وقتی دیگه هیچ راه حلی پیدا نکردم تصمیم گرفتم برم

    مهسا : میشه دیگه این حرف ها رو تمومش کنیم . من اصلا از این جور حرف ها خوشم نمیاد

    وحید : خیلی دختر جالب هستی ، واسه همین ازت خوشم میاد . ببین به نظرت زشت نیست من و تو اینطوری دم در وایسادیم داریم حرف می زنیم ؟

    با شیطنت گفتم : آخه می ترسم دعوتت کنم بیای تو ، اونوقت دیگه حرف نزنیم

    وحید : بابا دم شما گرم دیگه . من اینجور آدمیم ؟

    مهسا : خدا می دونه . وای خدایا این دیگه از کجا پیداش شد

    وحید : حالا چی کار کنیم . اگه مهران من و تو رو با هم ببینه دیگه ول کن نیست . همین طوری گیر بود

    مهسا : در مورد داداش من درست حرف بزن . من داداشم رو از هرکسی بیشتر دوست دارم

    وحید : بابا حالا بگو من کجا برم ؟ اگه برم سمت خونه که خیلی بد میشه . می فهمه داشتیم حرف می زدیم

    حسابی دست پاچه شده بودم نمی دونستم چی کار کنم . صدای سینا بود که هرلحظه نزدیک و نزدیک تر میشد

    مهسا : بدو بیا لای دختا قایم شو

    وحید : بابا می بینه منو .

    مهسا : نه برو تو یه جایی قایم شو دیگه

    بالاخره من و وحید رفتیم تو خونه و اونم یه جایی قایم شد منم رفتم تو . جالب اینجا بود که هرچی وایسادیم دیدیم کسی نیومد . بیچاره وحید رفته بود تو اتاق و درش هم قفل بود

    وحید : مهسا من دارم می میرم

    مهسا : چرا

    وحید : می خوام برم دستشویی

    مهسا : ای خدا بگم چی کارت کنه بیا بیرون

    همین که اومد بیرون یه دفعه صدای زنگ در اومد جفتمون ترسیده بودیم . وحید که رفت تو دستشویی

    رفتم در رو باز کنم ....مهران بود ..... شهره و سینا هم بودند

    مهسا : سلام بیاین تو

    مهران : نه قربونت به مامان بگو یه لحظه بیاد دم در

    مهسا : خونه نیست

    مهران : تنهایی ؟

    مهسا : آره

    شهره : مهسا جون ... میشه سینا پیشت باشه

    مهسا : باشه من مشکلی ندارم

    مهران : باشه حواستو جمع کن ... خدافظ

    شهره : خدافظ

    مهسا : خدافظ

    وای راحت شدم . خیلی ترسیده بودم

    مهسا : خوب سینا جون بیا بریم تو

    سینا : باشه عمه جون بریم

    سینا خوابید و من رفتم به وحید گفتم که حالا می تونه بره . تا دم در همراهیش کردم

    مهسا : فکر نمی کردم که فکر کردن دوباره به تو انقدر هیجان داشته باشه

    وحید : وای امروز اندازه کل زندگیم هیجان داشتم

    مهسا : خوب دیگه خدافظ

    وحید : خدافظ

    در رو باز کردم واسش . برگشت یه نگاه بهم انداخت و رفت . یه دفعه دیدم سیخ وایساده . ترسیدم اومدم بیرون

    وای خدای من آرش بود .... به قول وحید پارازیت زندگی من

    آرش : فک کنم بزمتون رو به هم زدم نه ؟

    از طرز نگاه کردنش فوق العاده می ترسیدم خیلی بد بود . عین یه بزرگتر که می خواد یه بچه رو توبیخ کنه

    اخماش از هم باز نمی شد . یه نگاه به من می کرد یه نگاه به وحید

    وحید : چی داری میگی ؟

    آرش : تو دیگه حرف نزن ... اینجا ایرانه و اصلا اینجور کارها این جا عادی تلقی نمیشه

    مهسا : چی داری میگی واسه خودت ؟

    آرش : چی شد تا چشمت به وحید جونت افتاد یادت رفت که یه دختری و باید خیلی چیز ها رو رعایت کنی

    دیگه نتونستم این حرفاشو تحمل کنم خیلی داشت چرت و پرت میگفت چشماش شده بود دو تا کاسه ی خون

    آرش : چیه تو فکر اینی که چجوری گندی رو که زدی پاک کنی . داداش جونت میدونه که خواهرش وقتی تنها میشه چه کثافت کاری هایی میکنه

    هرچی نیرو داشتم اومد تو دستم و بعدش این صورت آرش بود که سرخ شد

    مهسا : طوری زدم که یادت بمونه دیگه هیچ وقت به یه دختر اینطوری تهمت نزنی . حالم ازت به هم می خوره . برو گمشو . دیگه حتی نمی خوام ریختتو ببینم

    وحید : آرش فک کنم مهسا از طرف منم حرف زد . خاک تو سر این مملکت که تو مثلا قراره دکترش بشی

    خیلی حرف آرش برام سنگین بود اصلا نمی تونستم هضمش کنم

    مهسا : می تونی منو قانع کنی که چرا رگ غیرتت به جوش اومد

    بدون این که بهم جواب بده راهش رو کج کرد و رفت . یه دفعه داد زد

    -آخه من خاک بر سر دوستت دارم


    یه لحظه مونده بودم چی کار کنم . این که وحید کنارم وایساده بود واسم سخت تر بود . دلم می خواست جیغ بکشم . شاید اگه یه هفته پیش آرش این موضوع رو بهم گفته بود قضیه فرق می کرد . اما حالا ....

    درست روزی که تصمیم گرفته بودم که حق وحید رو بذارم کف دستش ، درست روزی که بهش گفته بودم دوسش دارم....خدایا چرا باید منو انقدر امتحان کنی ؟ می ترسم طاقتم رو از دست بدم . می ترسم دیگه نتونم تحمل کنم . آخه این چه اوضاعی بود که داشتم .

    هر دختردیگه ای اگه جای من بود آرش رو انتخاب می کرد اما من ... معیار های مهم برای بقیه رو زیاد حیاتی نمی دونستم . درسته آرش پسرعموم بود ، خوش تیپ بود ،خوشگل بود ، داشت واسه خودش دکتر میشد اما من ...

    واقعا چی کار باید می کردم ... بی اختیار یاد اونروزی افتادم که رفتم ازش معذرت خواهی کردم ، همون روزی که پلیس اومد بگیرتمون ... واقعا چرا من از همون موقع نفهمیدم ... شاید پیدا شدن سارا باعث شد که من به کلی یادم بره اون دختری که آرش دوسش داشت ...کی می تونست باشه . مثل آدم هایی که نمی دونن چی میخوان و میخوان کجا برن شده بودم از یه طرف پسرعموم بود و از طرف دیگه...

    نه من وحید رو دوست نداشتم ...این یه اعتراف بود که من واسه خودم کردم . تنها دلیلی که باعث شد که ازش بخوام بمونه این بود

    انتقام ....

    یعنی من انقدر پست بودم ؟ ... اون الان واقعا منو دوست داشت و من درست در این زمان بود که می خواستم بهش ضربه بزنم . می خواستم یه جورایی انتقام تموم اون چهارسال رو ازش بگیرم ... تازه با این کار می تونستم با یه تیر دو تا نشون بزنم اول اینکه انتقامم رو می گرفتم و دلم خنک میشد و دوم هم اینکه سرم رو با یکی گرم می کردم و هیجانی رو که بهش نیاز داشتم تو زندگیم به وجود می آوردم صدای وحید و آرش بود که من رو از فکر های خودم اورد بیرون

    وحید : آرش وایسا

    آرش بدون اینکه به وحید توجه کنه می رفت و داشت با خودش حرف میزد

    وحید : با تو نیستم مگه ؟ وایسا . میخوام باهات حرف بزنم

    یه دفعه دیدم آرش هندزفری رو از تو گوشش درآورد . یعنی تموم این مدت داشت با تلفن حرف میزد ؟

    وای .................چرا همیشه می تونست اینقدر راحت منو ضایع کنه و به راحتی منو بذاره سرکار

    اما خوب این دفعه حتی وحید هم رفته بود سرکار . خدای من یعنی آرش کی رو می تونست دوست داشته باشه ؟ مهم نبود . زندگی آرش واسه ی خودش مهم بود نه من .

    آرش : چیه ؟ شما که حرفتون رو زدین دیگه چی می خواین بگین

    وحید : دقیقا بگو از کی داری با تلفن حرف میزنی

    آرش : به تو هیچ ربطی نداره

    وحید : خیلی پررویی به خدا . به من و مهسا که تهمت زدی ، هنوزم زبونت درازه ؟

    آرش : آخه تو خونه اینا چه غلطی می کردی ؟

    وحید : به تو چه ؟ مگه من باید به تو جواب پس بدم

    جفتشون داشتن داد میزدن . می ترسیدم همسایه ها بریزن بیرون و آبرومون بره

    نمی دونم دیگه حرفاشونو نشنیدم ؛ یعنی خودم ترجیح دادم که نشنوم آخه اگه مهران میومد و من اونجا بودم خیلی بود میشد رفتم تو با خیال شاید بشه بگی راحت بخوابم

    صبح که پا شدم برم مدرسه ، آرش رو دیدم . پای چشمش کبود شده بود . خیلی می خواستم ازش بپرسم چی شده ، اما خوب من دیروز باهاش دعوا کرده بودم . ناسلامتی باید میومد منت کشی

    مامان : مهسا . امروز کی میای ؟

    مهسا : امروز قراره برم کتابخونه معلوم نیست بهتون زنگ می زنم

    مامان : باشه خدافظ

    مهسا : خدافظ مامان

    سرم رو انداختم پایین و از کنار آرش که داشت به من نگاه می کرد رد شدم . خدای من یعنی پای چشمش چی شده بود ؟ چقدر می خواستم برم ازش بپرسم ... اما من باهاش قهر بودم !

    اصلا چی شد که باهاش قهر کردم ؟ آهان سر همون تهمتی بود که بهم زده بود . چقدر دلم می خواست بازم باهاش حرف بزنم اما نمیشد . خداییش این بار حق با من بود . تهمتی که اون به من زده بود فوق العاده سخت بود ، حداقل من اصلا از آرش همچین انتظاری رو نداشتم فک نمی کردم انقدر راحت واسه خودش ببره و بدوزه . حالم از پسر ها به هم می خورد از همشون

    شب روی سکو های جلوی کتابخونه نشسته بودم که مامانم بیاد . نمی دونم چرا انقدر دیر کرده بود یه دفعه دیدم یکی داره بوق میزنه . وای خدای من باور کن ماشینیه به خودش گفته بود این دختره که این وقت شب این جا نشسته حتما یه چیزیش هست .با این فکر تصمیم گرفتم برم توی کتابخونه که یه دفعه دیدم داره میگه

    -هوا سرده نه ؟

    اون موقع بود که فهمیدم پشت ماشین کیه . خیلی سعی کردم که به خاطر بیارم که اون جمله هایی که اون موقع بین ما رد و بدل شد چی بوده ، تا اون مکالمه ای که تقریبا پارسال اتفاق افتاد رو دوباره تکرار کنم آخه اونم همچین قصدی داشت وگرنه با اون جمله شروع نمی کرد . واسه همینم وایسادم و گفتم

    : باید جواب بدم ؟

    آرش : نه می تونی جواب ندی

    مهسا : خوب پس جواب نمیدم

    آرش : بیا بالا دیگه . هر چی ادای اون موقع من رو در اوردی بسه . فهمیدم بلدی تلافی کنی . بیا سوارشو ، سرما می خوری ها

    مهسا : نمی خواد مامانم خودش میاد

    آرش : نه خیر مامانتون تشریف نمیارن

    مهسا : آخه واسه چی ؟

    آرش : به اون کله ی پوکت فشار بیار، نکنه بفهمی که امروز چه روزیه

    مهسا : من چه می دونم . فقط می دونم که امروز 25 آذره

    .... وای امروز تولد مهران بود .. خدای من حالا باید چی کار کنم ... خیلی بد شد که یادم رفت

    آرش : بیا بالا دیگه . لوس نشو. زن عمو گفته بیام دنبالت

    مهسا : ببین میام بالا . اما خواهش می کنم اشتباه برداشت نکن . من هنوزم سر قضیه ی دیروز ازدستت خیلی ناراحتم

    آرش : می دونم کارم اصلا درست نبود . فک می کنم تاوانش رو هم دادم ( به کبودی پای چشمش اشاره کرد)

    مهسا : تو چجوری به خودت جرئت دادی که حتی حتی حتی به اون چیزی که توی ذهنت بود فکر کنی

    آرش : میشه خواهش کنم تمومش کنی . من که چند بار ازت معذرت خواستم . نکنه می خوای منم مثل تو خودمو لوس کنم و سرم رو بذارم روی شونه ات .

    از این حرفش خنده ام گرفت . با اینکه یه سال بیشتر از اون ماجرا نگذشته بود اما حس می کردم که خیلی بزرگتر شدیم . یه جورایی از آرش خجالت می کشیدم دیگه مثل بچگی هام باهاش نبودم . شاید یکی از دلایلش حضور وحید بود .

    مهسا : نه خیر . اون وقت اگه بیان بگیرنمون دیگه حتی نمی تونیم از مامان من هم استفاده کنیم و مجبور میشیم که با هم بریم کلانتری و در نتیجه ی این تغییرات تولد مهران به هم می ریزه

    آرش : بسه دیگه . اگه معادله ی حساب دیفرانسیلتون تموم شد بریم خونه

    مهسا : بریم

    آرش : منو بخشیدی دیگه نه ؟

    مهسا : سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم

    آرش : ببین ، چشمای من مثل تو نیست که اگه زل بزنم تو چشمای کسی قلبش بریزه پایین . اما اینطوری با معصومیت نگاهت می کنم نکنه دلت واسم بسوزه

    از حرفاش خنده ام گرفته بود . جدا از متن حرفاش ، حالت گفتنشون رو هم طوری تنظیم می کرد که واقعا بامزه بود . اما واقعا راست می گفت یه جورایی چهره اش معصوم بود .

    مهسا : می تونم بپرسم پای چشمت چی شده ؟

    آرش : بهتره از اون وحید نامرد بپرسی

    مهسا : چرا آخه ؟

    آرش : به خاطر اینکه به خاطر یه دختر اونطوری با من دعوا راه انداخت و یه بادمجون کوچولو کاشت پای چشمم

    مهسا : نکنه همین که من رفتم تو، دعوا راه انداختین

    آرش : مهسا تو رو خدا راستشو بگو . خودت به این نتیجه رسیدی یا یکی کمکت کرد ؟

    مهسا : خیلی بی شعوری به خدا . انگار نه انگار که همین دو دقیقه پیش داشتی منت کشی می کردی . ببینم نمی خوای که من باور کنم تو هیچ عکس العملی نسبت به کار وحید نشون ندادی ؟

    آرش : خوب ، می خوای صبر کن خودت ببینش ، که چه اتفاقی واسش افتاده . اینجوری هیجانش هم زیاد تر میشه

    تقریبا دیگه تو راه با آرش حرف نزدم وقتی رسیدیم دم در تازه فهمیدم که من واسه مهران کادو نگرفتم .

    مهسا : من که واسه مهران کادو نگرفتم

    آرش : خوب من که گرفتم

    مهسا : دوباره رفتی تو فاز چرت و پرت ؟ آخه چه ربطی داره ؟ نمیشه بریم یه جایی من واسش یه کادو بگیرم ؟

    آرش : نه خیر نمیشه و بعدشم تو منظور من رو نمی فهمی به من که نباید گیر بدی مشکل از خودته

    منظورم این بود که من دو تا کادو گرفتم آخه می دونستم تو یادت نیست

    مهسا : خوب یعنی من باید با سلیقه ی تو به مهران کادو بدم ؟

    آرش : اولا خیلی هم دلت بخواد ثانیا چاره ی دیگه ای نداری

    مهسا : خوب بده اون کادو رو

    آرش : گفته باشم الان تو به من مدیون شدی باید جبران کنی

    مهسا : یه بار تو زندگیت مفید بودی انقدر نمی خواد بگی . راستی آرش از اون دوستت که رفته بود تو کما چه خبر ؟ بهتره ؟

    آرش : هیچی همون طوریه . خیلی سخته که هی بری ببینی دوستت خوابیده یه جا و حتی تکون هم نمی خوره . بیچاره خواهرش داره دیوونه میشه ، میگه اگه من نبودم که این اتفاق ها نمی افتاد

    مهسا : بیچاره دختره . چقدر الان عذاب وجدان داره

    وحید : به سلام آقا آرش حالتون چطوره ؟ چشمتون بهتره ؟

    آرش : بله ما که زیر سایه ی شما خوبیم . شما چی می تونی درست و حسابی راه برین ؟ آخه خیلی سخته با دو تا پای له شده راه رفت

    مهسا : چرا شما دو تا اینطوری با هم حرف می زنین ؟ راستی آرش اگه از من پرسیدن که چشمت چی شده چی باید بگم

    وحید : خاک تو سرت . چرا انقدر راحت خر میشی دختر . چرا انقدر ساده ای . حتما با یه معذرت خواهی خرت کرد . درسته ؟ فقط این وسط من باید کتک می خوردم

    آرش : بابا وحید من و تو خر بودیم که سر همچین تحفه ای با هم دعوا کردیم . ولی خیلی باحال بود که فکر می کردی من به مهسا گفتم دوستت دارم !

    مهسا : شما دو تا اگه می خواین می تونین تا صبح با هم حرف بزنین اما من دارم میرم تو سردمه

    وحید : آره تو برو . سرما میخوری یه وقت

    آرش : با دختر عموی من درست حرف بزن . تو یعنی چی مهسا خانوم

    مهسا : بسه بسه نمی خواد دوباره دعوا کنین به جای این حرف ها بگین به بقیه سراین قیافه هاتون چی گفتین ؟

    آرش : هیچی گفتیم با یکی از بچه ها سر یه سوء تفاهم دعوامون شد

    خوب بریم تو دیگه

    مهسا : کاملا موافقم

    وحید : یه لحظه صبر کنین

    مهسا : وحید تو رو خدا سردمه بگو چی شده ؟

    وحید : آرش خان اگه تو به مهسا نگفتی دوستت دارم پس به کی گفتی ؟

    مهسا : راست میگه قضیه چیه ؟ نکنه سارا...................................

    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:09


  9. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    آرش : ول کنین بابا من سردمه .
    بدون اینکه جواب من و وحید رو بده رفت تو . وحید هم یه نگاه به من کرد و گفت :
    مثل اینکه طرف بدجوری اسیرش کرده
    جالب اینجا بود که آرش بر خلاف هر دفعه با من مخالفت نکرد . پس بالاخره سارا قاپ آرش رو زده بود . اما بیچاره آرش وقتی عاشق شده بود که دختره سه ماه بعدش داشت می رفت کانادا . نه بابا امکان نداشت . آرش هیچ وقت قرار نبود از سارا خوشش بیاد پس اون دختره کی می تونست باشه ؟ من که نبودم ، سارا هم که نبود ، درسا هم که مطمئنا نمی تونست باشه پس ....
    وحید : تو تازگی ها خیلی میری تو فکر . نمی خوای بریم تو ؟
    مهسا : چرا بریم
    تازه پای وحید رو درست و حسابی دیده بودم بیچاره داغون شده بود .
    مهسا : وای چی کار کرد باهات که اینطوری شدی ؟
    وحید : این وحشی رو نمی شناسی ؟ وقتی دید داره کم میاره ، میله رو برداشت کوبوند به ساق پای من
    مهسا : وای ببخشید . همش تقصیر من بود
    وحید : نه خیر .کی گفته ؟ اصلا هم تقصیر تو نبود
    مهسا : می تونی بیای تو یا باید کمکت کنم ؟
    وحید : نه تو نمی تونی برو به این مهدی نفهم بگو بیاد . مثلا قرار بود همش با من باشه و کمکم کنه . تا یه جا دختر می بینه دیگه دست و پاش رو گم میکنه
    مهسا : وحید می تونم یه سوال ازت بپرسم ؟
    وحید : شما دو تا سوال بپرس خانوم
    مهسا : چرا مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ اون که دیگه باعث نشده کسی از فوتبال دور بشه
    وحید : اولا کی گفته مهدی می خواد درسا رو بذاره سر کار ؟ ثانیا تو عادت داری کارهای گذشته ی بقیه رو به روشون بیاری ؟ ( اخماش رفت تو هم(
    مهسا : نه خیر من عادت ندارم . اما خواهشا با مهدی حرف بزن اگه مهدی خواسته باشه درسا رو بذاره سر کار به هیچ وجه نمی بخشمش
    وحید : باشه حتما باهاش حرف می زنم اما فکر می کنم اگه تو خودت بعدش باهاش حرف بزنی هم بد نباشه
    مهسا : پس من رفتم صداش کنم
    وحید : برو
    اولین نفری رو که دیدم درسا بود ، خیلی وقت بود که از هم دور شده بودیم . خیلی دلم می خواست برم پیشش و دوباره مثل گذشته ها با هم حرف بزنیم . فک کنم اونم همین طور بود آخه همین که منو دید دوید اومد طرفم . خیلی قیافه اش تو هم بود
    مهسا : سلام درسا چت شده ؟ چرا اینجوری شدی ؟
    درسا : سلام و تو کجایی دختر با ما نمی پلکی ، نمیگی دلمون واست تنگ میشه ؟
    مهسا : منظورت از ما کیا هست ؟
    درسا : خوب اکیپمون رو میگم دیگه
    حق با درسا بود تو این مدت خیلی از بچه ها جدا افتاده بودم . آخه دیگه واسم تکراری شده بودند و جذابیتی نداشتند دنبال یکی می گشتم که منو جذب کنه ، یکی که منو بفهمه ، مشکل اینجا بود که پیدا کردن همچین آدمی خیلی سخت بود
    درسا : کاش سارا هم میومد
    مهسا : من که یادم نبود ، اما کاش تو دعوتش می کردی
    درسا : بابا اون بیچاره حسابی در گیر یاد گرفتن زبانه
    مهسا : خوب دیگه چه خبرا ؟ نگفتی چرا اینقدر به هم ریخته ای ؟
    درسا : هیچی بابا . چیزی نیست
    مهسا : دستت درد نکنه دیگه درسا خانوم حالا من غریبه شدم ؟
    درسا : نه بابا
    مهسا : میگی یا برم
    درسا : خوب باشه میگم . می دونی اون موقعی که من و مهدی با هم چت می کردیم ، من بهش گفتم که آرش اگه بفهمه کله ی منو می کنه . اون هم برای اینکه به من ثابت کنه این طوری نیست قرار شد که به آرش بگه که من رو دوست داره .
    مهسا : به به . چشم و دل من روشن . شما دو تا خوب آتیش می سوزوندینا
    درسا : حالا گوش کن . بالاخره یه روز که آرش on شده بود بهش گفتم که الان وقتشه . اونم رفت و شروع کردن با هم چت کردن ، جالب اینجا بود که مهدی همین که شروع کرده بود یه چیزی بگه . داداشم طوری خودش رو نشون داده بود که مهدی ازش ترسیده بود اما دیگه کار از کار گذشته بود مهدی بهش گفته بود که یکی از آشنای های قدیمی رو دوست داره . وای ی ی ی ... نمی دونی چقدر فک کردم تا یه دفعه سارا اومد تو ذهنم و عکس بچگی هامون رو فرستادم واسه مهدی تا واسش بفرسته و از روی اون بگه که باید سارا رو واسش پیدا کنه .
    مهسا : خاک تو سرت . این چه کاری بود که شما دو تا دیوونه کردین ؟ اگه الان آرش بفهمه که بدتره
    درسا : خوب دیگه از همین می ترسم . آخه مهدی می گفت که آرش بهش مشکوک شده .
    مهسا : نه بابا آرش انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست .
    وحید : کی انقدر ها هم که شما فکر می کنین حالیش نیست ؟ غلط نکنم حرف ، حرف آرشه
    مهسا : وای ببخشید تو رو به کلی یادم رفت .
    وحید : غصه نخور . باید عادت کنم دیگه ، بالاخره حرف یه عمر زندگیه
    خیلی از دستش حرصم گرفت ، این چه حرفی بود که جلوی درسا زد . پسره ی خنگ . یه نگاهی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد
    درسا : سلام . حالت خوبه
    وحید : بله خوبم مرسی . راستی شما ها که اینجا بودین مهدی رو ندیدین
    درسا : چرا داره با آرش حرف میزنه
    وحید : من اینو پیدا کنم . حسابش رو می رسم
    درسا : چرا آخه خیلی گناه داره که . بیچاره خیلی بچه خوبیه . خیلی هم به فکرته
    خدای من . ... چرا دور و بر من از آدم های خنگ پر شده بود . سوتی پشت سوتی
    وحید : نه بابا . دیگه چی می دونی از این داداش دیوونه ی من ، درسا خانوم ؟
    درسا : هیچی بابا همین طوری گفتم
    وحید قبل از اینکه بره یه نگاه پر معنی بهم انداخت . خیلی چیز ها تو این نگاه بود . دوست داشتن ، شرمندگی ، افتخار ، نگرانی ..... اما اون موقع اونطور که باید و شاید معنی اون نگاه رو نفهمیدم
    اونشب خیلی خوش گذشت ، مهران اصلا باورش نمیشد که واسش تولد گرفته باشیم . کادوی من که بهتره بگم کادوی آرش ، یه ساعت فوق العاده شیک بود که مهران خیلی ازش خوشش اومده بود . شاید تو همه ی کادو ها این یکی چشمش رو حسابی گرفته بود . واقعا اگه آرش نبود آبروی من جلو مهران می رفت و این خیلی بد بود .
    از فردای اون روز من و درسا دوباره با هم جیک شده بودیم . کلی خوش می گذروندیم باهم . یه بار که تو جمع بچه ها نشسته بودیم بحث شروع شد . هر کسی در مورد اینکه پسری که دوست داره چه شکلیه ، حرف میزد . خلاصه نوبت رسید به من ... اصلا نمی دونستم چی باید بگم . همه از ملاقات های بیرونشون با هم می گفتن ، از با هم بودن هاشون ، از حرف های عاشقانه ای که به هم می زدن ، از اس ام اس بازی هاشون و....
    اما من هیچ کدوم از این ها رو تو زندگیم نداشتم شاید به وحید گفته بودم دوسش دارم و اون هم منو دوست داشت اما هیچ وقت تا حالا نخواسته بود واسم مشکلی پیش بیاد . اصلا یه بار هم به من دست نزده بود چه برسه به کارهای دیگه ای که دوستام تعریف می کردن . تصمیم گرفتم که نظر بچه ها رو هم دخالت بدم
    مهسا : حالا نکنه کسی یه پسر رو دوست داره اما از این کارها خوشش نمیاد
    هستی : خودت که مهم نیستی پسره باید بخواد ازت که امکان نداره نخواد
    مهسا : اگه پسره تا حالا همچین چیزی ازم نخواسته باشه چی ؟
    درسا : ببینم تو از کی تا حالا دوست پسر دار شدی که ما نمی دونستیم
    هستی : ببین مهسا خانوم ، من تو زندگیم با پسرای زیادی دوست بودم اما اینی که تو میگی نوبره به خدا .
    شیوا : اصلا پسر نیست یارو . فرشته است
    ساناز : حالا بگو ببینم چند سالش هست
    مهسا : دو سال از من بزرگتره
    ساناز : میگم می خوای شمارشو بده ما هم داشته باشیم
    درسا : مهسا تو کی رو میگی ؟
    صدای زنگ خونه حرفهامون رو نا تموم گذاشت . حرف هایی که باعث شد بیشتر از کار خودم خوشم بیاد . من یکی از پسرهای مثبت و خوب یا به قول بچه ها فرشته رو گذاشته بودم سر کار . وقتی اومدیم دم در مدرسه دیدیم آرش وایساده .
    درسا : چی شده به نظرت ؟
    مهسا : نمی دونم
    شیوا : عزیزم این همون فرشته ایه که می گفتی ؟
    هستی : برین سلام ما رو هم برسونین
    مهسا : نه بابا این داداش درساست
    ساناز : میگم درسا جون می خوای سر راه ما رو هم برسونین
    مهسا : نه خیر لازم نکرده
    ساناز : تو چرا غیرتی میشی ؟
    با هزار تا بدبختی از دست اینا خلاص شدیم .
    آرش : وایسادین اونجا منو نگاه می کنین ؟ خوب چرا سوار نمی شین ؟
    مهسا : لازم نیست داد بزنی . اصلا ما خودمون میریم
    آرش : گفتم بشینین تو ماشین
    نمی دونم چش شده بود . خیلی اخلاقش بد بود . تا حالا آرش رو انقدر جدی ندیده بودم .واسه همینم ترجیح دادم که سر به سرش نذارم رفتیم آروم و بی صدا سوار ماشین شدیم . بالاخره بعد از 5 دقیقه تصمیم گرفت حرف بزنه
    آرش : اَه اَه اَه این مدرسه است که شما دارین
    مهسا : مگه چشه ؟
    آرش : بیا نگاه کن ببین چشه
    حدود 10 تا برگه شماره دستش بود . نمی خواستم جلوش کم بیارم اما واقعا نمی دونستم چی باید بگم
    درسا : میشه بگی داریم کجا میریم ؟
    آرش : بیمارستان
    مهسا : واسه چی ؟
    آرش :خواهر اون دوستم که یادته ؟ همون که تو کما بود
    مهسا : آره چی شده ؟
    آرش : هیچی دو هفته هست که نرفته مدرسه . از فردا هم امتحاناشون شروع میشه . هم سن شماهاست آوردمتون که هم بهش دل داری بدین هم درسها رو واسش توضیح بدین
    درسا : میشه به منم بگین چی شده ؟
    مهسا : من خودم واست میگم بعدا . می ترسم اگه بازم سوال بپرسی اون وقت ما بریم جای دوست خان داداشت رو تخت بیمارستان بخوابیم .
    این حرف من بالاخره آرش رو به خنده آورد اما معلوم بود خیلی اعصابش خورده . وقتی رسیدیم آرش کلی بهمون سفارش کرد .


    مهسا : سلام
    درسا : سلام
    دختره ی بیچاره از قیافه اش هیچی نمونده بود . از بس که گریه کرده بود . وقتی آرش پشت سر ما اومد تو دختره خودش رو جمع و جور کرد و یه جوری به ما اشاره کرد
    آرش سرش رو انداخت پایین و یه خورده سرخ شد و گفت :
    سلام محبوبه خانوم
    من و درسا اصلا نمی تونستیم این حرکت آرش رو هضم کنیم فوق العاده سخت بود . آره این همون دختری بود که آرش دوسش داشت اما مطمئنا باید علت این دوست داشتن رو تو اخلاق دختره پیدا می کردم آخه آرش آدمی نبود که کشته مرده ی قیافه ی کسی بشه .
    آرش : ببخشید اما فکر کنم اگه من برم بیرون بهتره
    مهسا : آره مرسی
    شروع کردیم با محبوبه حرف زدن اما اون نای حرف زدن نداشت به قول خودش از زندگی سیر شده بود اما مدل حرف زدنش نشون میداد که دختر فهمیده ایه . تو همون نگاه اول ازش خوشم اومد و هر چی بیشتر باهاش حرف می زدم بیشتر به خوب بودنش پی می بردم .
    آرش واقعا حق داشت عاشق همچین دختری بشه . اما محبوبه مطمئنا از آرش خوشش نمیومد .....
    بیچاره آرش دلم واسش سوخت ، بعد این همه وقت حالا که عاشق شده بود .....
    واقعا که بیچاره آرش .. هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم که آرش از همچین دخترایی خوشش بیاد
    یعنی عشق آرش به جایی می رسید یا تموم میشد ؟....

    فک کنم اون خانومه مامان مینا بود . رفتم جلو سلام کردم : سلام
    خانوم : سلام دخترم
    مهسا : ببخشید اگه اشتباه نکنم شما مامان مینا جون هستین درسته؟
    خانوم : آره عزیزم . داشتم به آقا آرش می گفتم که حسابی شما رو هم انداخت تو زحمت
    مهسا : نه بابا اختیار دارین . همه ی این ها وظیفه است .
    خانوم : اگه با من کاری ندارین من برم پیش بچه ام
    آرش : نه خیلی ممنون .
    مهسا : بفرمایین راحت باشین
    وقتی مامان مینا رفت ، من و آرش تنها شدیم تصمیم گرفتم که شروع کنم و ببینم نظرش در مورد مینا چیه . وای خدایا چرا انقدر من فوضول بودم . حتی در این شرایط هم دست از فوضولی بر نمی داشتم
    آرش : واسه چی تو اومدی بیرون
    مهسا : خوب اومدم تا تنهایی باهات حرف بزنم
    آرش : خوب بگو . من گوش میدم
    مهسا : تو خیلی میای بیمارستان ؟
    آرش : آره تقریبا هر روز میام
    مهسا : خوب الان چند روزه که میای ؟
    آرش : خوب یه دو سه هفته ای میشه
    مهسا : به نظرم که همین زمان واسه عاشق شدن کافیه
    آرش جوابم رو نداد . همین باعث شد که مطمئن بشم زدم تو خال . خیلی کیف کردم که ایندفعه من دستش رو خونده بودم .
    مهسا : واسه چی جواب نمیدی ؟ نترس من قرار نیست به کسی بگم
    آرش : خوب واسه خودت خیالبافی می کنی . کی همچین حرفی زده ؟
    مهسا : درازه نه ؟
    آرش : چی
    مهسا : گوش های من
    آرش : میشه بریم بیرون . اینجا دارم خفه میشم
    مهسا : چرا می پیچونی بگو نمی خوام یه دفعه صدامون رو بشنون
    آرش : ای خدا از دست تو
    داشتم کیف می کردم که این بار برعکس هر بار دیگه من داشتم اذیتش می کردم خیلی باحال بود . بیخود نبود اون اینقدر خوشش میومد منو اذیت کنه حتما کلی حال می کرده نامرد ... رفتیم توی حیاط بیمارستان و روی نیمکت نشستیم
    مهسا : ببین آرش من می دونم تو از این مینا خوشت اومده . قول هم میدم پیش خودمون دو تا بمونه اما فقط یه سوال ازت دارم
    آرش : بپرس ...
    مهسا : به مینا گفتی که دوسش داری ؟
    آرش : نه نگفتم . آخه به نظرم گفتنش تو این موقعیت اصلا درست نیست
    مهسا : به این فکر کردی که مینا از دوست پسر داشتن بدش میاد ؟
    آرش : واقعا راست میگی ... خوب حالا من باید چیکار کنم پس
    مهسا : خوب احمق تو واقعا نفهمیدی که اون از آدمایی نیست که از کسی مثل تو خوشش بیاد
    آرش : مگه من چمه ؟ خیلی دلش هم بخواد
    مهسا : مثلا چت نیست ؟
    آرش : خوشتیپ نیستم که هستم ، خوشگل نیستم که هستم ، باحال نیستم که هستم ....
    مهسا : برو بابا جمعش کن . خیلی خودشیفته ای به خدا . اصلا حالا که اینطور شد همین هایی رو که الان گفتی میرم بهش میگم
    آرش : نه ....... به خدا غلط کردم . هر چی تو بگی .
    مهسا : می دونی چی واسم خیلی جالبه ؟ اینکه اون آرش سر به هوای خنگ اینطوری از یه دختر خوشش بیاد اونم دختری که هیچ سنخیتی با اون نداره
    آرش : تو از کجا میدونی اون هیچ سنخیتی با من نداره ؟
    خوشم میومد اذیتش کنم . .. واسه همینم گفتم
    مهسا : اون از پسر هایی مثل تو بدش میاد
    یه دفعه آرش وارفت . این صحنه ها برای من خیلی سخت بود ، آخه این تصوری نبود که من از آرش داشتم
    آرش : اون از چه مدل پسر هایی خوشش میاد ؟
    مهسا : اون می گفت که از کسایی مثل تو که همیشه دوست دارن دختر ها رو ضایع کنن و همیشه یکی رو اذیت کنن متنفره
    آرش : اون از کجا میدونه که من بقیه رو اذیت می کنم ؟
    مهسا : خوب من بهش گفتم
    خدایا منو ببخش . اما از اینکه موفق شده بودم اینطوری بذارمش سر کار خیلی خیلی خوشحال بودم . با اینکه خیلی دوسش داشتم اما از سر گذاشتنش هم لذت می بردم
    آرش : مهسا تو رو خدا یه کاری بکن . شاید باورت نشه اما اگه یه روز بیام اینجا و نباشه تا شب دارم بهش فکر می کنم
    نه مثل اینکه حال و روزش خیلی خراب بود . اصلا نمی تونستم این موضوع رو هضم کنم
    مهسا : ببین من الان دارم میرم تو ببینم میتونم کاریش بکنم یا نه
    بعد از کلی حرف از مینا خداحافظی کردیم و بهش قول دادیم که باز هم بریم پیشش . خیلی دختر خوبی بود . خیلی خیلی خیلی . اما از اون آدم های پیچیده بود که شناختنش فوق العاده مشکل بود
    وقتی مینا از آرش تشکر کرد کاملا می تونستم احساس رضایت رو تو صورتش بخونم .
    وقتی اومدم خونه کلی به حرف هایی که به آرش بیچاره زده بودم خندیدم . اما واقعا باحال بود ................
    تو همین فکر ها بود که صدای موبایلم رو شنیدم . وحید بود یعنی چی کار داشت ؟
    مهسا : سلام وحید .
    وحید : سلام . مثل اینکه خیلی تعجب کردی
    مهسا : آره خیلی
    وحید : ببخشید مزاحمت شدم . اما یه کار مهم باهات داشتم
    مهسا : خوب بگو
    وحید : اینطوری نمیشه باید ببینمت
    مهسا : خیلی مهمه ؟؟؟
    وحید : آره حتما باید ببینمت
    مهسا : خوب من مثلا میرم کتابخونه تو هم بیا دنبالم تو راه
    وحید : باشه
    از اینکه به خاطر یه پسر بی ارزش به مامانم دروغ می گفتم حالم از خودم به هم می خورد . به مامانم گفتم که میرم کتابخونه . وسط های راه بودم که به وحید زنگ زدم و اونم سریع اومد
    وحید : سلام
    مهسا : سلام . چی شده
    کنار خیابون نگه داشت : من نمی دونم چطوری این رو بگم . خیلی با خودم کلنجار رفتم . اما حس میکنم حتما باید این رو بهت بگم . امیدوارم مثل دفعه ی قبل از گفتنش پشیمون نشم
    مهسا : خوب بگو دیگه
    شروع کرد به مقدمه چینی کردن داشتم از کنجکاوی می مردم
    مهسا : وحید تو که منو جون به سر کردی بگو دیگه
    نمی دونم یه دفعه چی شد . اما حس کردم یه دست بزرگ و مردونه دستم رو گرفت . وای خدای من چرا این کار رو کرد . می خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون اما توانش رو نداشتم
    وحید : خواهش می کنم مهسا . دستت بهم کمک می کنه که راحت تر حرفم رو بزنم . کمکم می کنه که حداقل برای چند لحطه فکر کنم تو مال خودمی
    انگار دهنم رو قفل زده بودن . اصلا نمی تونستم تکونش بدم و بهش بگم که از این جور کارها بدم میاد . کاش می تونستم همون دست رو بکوبم توی صورتش اما ..... توانایی هیچ کاری رو نداستم
    وحید : مهسا من میخوام یه اعترافی واست بکنم ....
    بالاخره با خودم کنار اومدم و شروع کردم به حرف زدن
    مهسا : به به قضیه جنایی شد چه اعترافی ؟؟؟
    وحید : لوس نشو دیگه
    مهسا : من لوس نشم یا تو که دست من رو گرفتی تو دستت و ولش هم نمی کنی ؟؟؟
    وحید : خوب ببخشید . اصلا اشتباه کردم . اما واسم جالبه که تو مث دخترای دیگه نیستی
    مهسا : منظورت چیه ؟ نمی فهمم
    وحید : منظورم اینه که تو مثل بقیه ی دخترا از رمانتیک بازی خوشت نمیاد
    مهسا : آفرین آقا وحید آدم شناس هم که شدی . می خوای بگی یا نه ؟
    وحید : چی رو ؟
    مهسا : ای خدا از دست تو . بابا مث اینکه یادت رفت قرار بود اعتراف کنی
    وحید : آهان حالا یادم اومد . خوب درست بگو
    مهسا : میگی با برم ؟
    وحید : نه صبر کن . ببین مهسا من ازت خواهش می کنم بعد از اینکه این حرف رو بهت زدم ، سریع تصمیم نگیری و فکر کنی ، باشه ؟
    مهسا : بابا تو که جون به سرم کردی بگو دیگه
    وحید : توی اون مدتی که من ایران نبودم ..... با یه دختر کانادایی دوست بودم . البته نه تمام مدت
    می خواستم کله اش رو از جا بکنم . چه رویی داشت این وحید به خدا .
    مهسا : واقعا ... پس کی بود می گفت " مهسا من تازه وقتی از ایران رفتم تو رو شناختم"
    وحید : حق با توئه . من این حرف رو زدم اما این حرفی که الان زدم رو قرار نیست پس بگیرم من و راشل خیلی با هم صمیمی بودیم . یعنی در حد دو تا دوست . اما اون اون طوری فکر نمی کرد . اون خیلی من رو دوست داشت البته نه فقط اون بلکه تقریبا همه ی دخترای مدرسه
    مهسا : چه خودشیفته ای هستی تو . مثلا چرا باید از جناب عالی خوششون میومد ؟
    وحید : به خاطر اینکه من یه پسر مشکی بودم و اون ها عاشق این جور پسر ها هستن
    مهسا : خوب . حالا این ها رو گفتی که چی بشه ؟
    وحید : آخه نمی خواستم از همین اول راه چیزی رو ازت پنهون کنم
    مهسا : خیلی ممنونم که بهم گفتی . اما اگه نمی گفتی هم واسم مشکلی نبود
    وحید : همینه میگم با بقیه ی دختر ها فرق می کنی . و همینه که باعث میشه یه پسر از تو خوشش بیاد
    مهسا : در ضمن فهمیدم جنابعالی کلی خاطر خواه داشتین
    وحید : بله . پس چی فکر کردی
    مهسا : می خوای این دفعه با هم بریم کانادا ببینیم کی بیشتر طرفدار پیدا می کنه
    وحید : نه خیر . نمی خواد زحمت بکشی . من همین جا خودم اعلام تسلیم می کنم خانووووووووووووم
    خوب شد ؟
    مهسا : خوشم میاد بچه ی فهمیده ای هستی . حالا با اجازه تون من تشریف ببرم کتابخونه
    وحید : خوب بشین می رسونمت
    مهسا : نه خیر . لازم نیست
    وحید : چیه ؟ می ترسی واسم خاطرخواه پیدا بشه ؟
    مهسا : نه خیر جناب خودشیفته . می ترسم بیای خاطر خواه های من رو ببینی . تو شمردنشون بمونی
    وحید : ای خدا از دست تو من چی کار باید بکنم
    مهسا : شکرگذاری
    وحید : من برم که هر لحظه این جا بودن یعنی ضایع شدن . خدافظ
    مهسا : میگم فهمیده ای . میگی نه . خدافظ
    وقتی داشتم به کتابخونه می رفتم تموم فکر و ذکرم حرف های وحید بود نمی دونم موفق شده بودم که عاشقش کنم یا نه اما حداقل امیدوار بودم . جالب تر برای من این بود که اون بیچاره فکر می کرد من از روی تفاوت با بقیه ی دختر هاست که اینقدر راحت با موضوع برخورد می کنم . نمی دونست علاقه ای وجود نداره که حس مالکیت رو توی من به وجود بیاره تا من حسودی کنم و از خودم واکنش نشون بدم . خوشحال بودم ... خیلی خیلی خوشحال
    بالاخره به کتابخونه رسیدم وقتی روی صندلی نشسته بودم ، خواستم از بغلیم ساعت رو بپرسم که فهمیدم طرف همون مینای خودمونه
    مهسا : سلام
    مینا : سلام مهسا . تو اینجا چی کار می کنی
    مهسا : همون کاری که همه انجام میدن . دارم درسم می خونم دیگه
    مینا : دختر باهوش این یعنی خیلی جالبه که من تو رو اینجا دیدم . بیا بریم تو محوطه یه خورده حرف بزنیم
    مهسا : بریم
    پاشدیم و رفتیم بیرون . اون روز خیلی با هم حرف زدیم . مینا بهم می گفت که دنبال یکی بوده که باهاش درد دل کنه و امروز که من رو دیده تصمیمش رو گرفته . خیلی دختر نازی بود هر چی بیشتر باهاش آشنا می شدم بیشتر حس می کردم که نمی شناسمش در خیلی موارد آدم اصلا انتظار چنین بر خورد هایی رو ازش نداشت واسه همین من اسمش رو گذاشته بودم خانوم عجایب و اون هم از اون لقب خوشش اومده بود . من و درسا و مینا خیلی با هم اخت شده بودیم و این وسط آرش بود که خیلی خوشحال بود .

    ×××
    سه ماه گذشته بود و سارا داشت از ایران می رفت ما خیلی ناراحت بودیم وقتی می خواستیم از هم خداحافظی کنیم همه ناراحت بودیم درسا و سارا داشتند گریه می کردند اما من خیلی خودم رو کنترل کرده بودم .
    سارا : خداحافظ با معرفت
    همون لحظه بغضم ترکید خیلی بد بود . همدیگه رو بغل کردیم . باورم نمی شد که یه وقت از سارا بدم میومد ، همون موقعی که آرش و سارا رو توی مترو دیده بودم نمی دونم چرا من نمی خواستم آرش یکی دیگه رو دوست داشته باشه شاید اگه وحید برنگشته بود و اون حرف ها رو به من نزده بود من خیلی خیلی بیشتر از این ها به آرش وابسته شده بودم . یاد اون روزایی که وحید رو با تمام وجودم دوست داشتم ناراحتم می کرد و باعث شده بود بیشتر و بیشتر گریه کنم
    سارا : بسه دیگه جمعش کن
    مهسا : روت رو برم . کی داره انقدر زار میزنه ؟ می دونم سارا جون درد دوری من خیلی سخته
    درسا : وای سارا اگه تو بری به کی بخندیم دیگه
    سارا : به آقای مهسا جون اینا
    مهسا : دختره ی پررو چرا چرت و پرت میگی ؟
    سارا : حالا بگو از آقاتون چه خبر
    درسا : اون جا وایساده و داره دنبال ما می گرده
    آرش من و درسا رو آورده بود فرودگاه و از ما خواست تا اون یه جایی واسه ماشین پیدا کنه بریم تو
    مهسا : بابا چرا اینقدر آقاتون آقاتون راه انداختی ؟ طرف عاشق شد و از دست رفت
    سارا : مهسا جون من راست میگی ؟ آقاتون عاشق شده ؟؟؟؟؟
    درسا : بگو جون درسا
    مهسا : دروغم چیه ؟ تازه نباید می گفتم خیلی ناراحت شدم که یه دفعه از زبونم در رفت اما حالا شما دو تا هم آدمی نیستین که من رو لو بدین
    سارا : کی گفته ؟ چرا گفتی دختره ی بی ادب ، بی نزاکت من به آرش قضیه رو میگم
    آرش : چه قضیه رو می خوای این دم رفتنی به من بگی ؟
    وای هر سه تامون غافل گیر شده بودیم که آرش انقدر سریع ما رو پیدا کرده بود
    سارا : هیچی چیز خاصی نبود . تازه همچین میگین این دم رفتنی انگار دارم راهی دیار آخرت میشم
    مهسا : کاش اونجوری بود
    آرش : می بینی به خدا . چشماش از گریه سرخه ها اما حاضر نمیشه بگه " من خیلی دلم واست تنگ میشه و خیلی دوستت دارم " . همه ی ما ایرانی ها این طوری هستیم
    من و درسا و سارا نگاه معنی داری به همدیگه کردیم و من با نگاهم بهشون فهموندم که حرفم اثبات شده .
    مهسا : خوب بسه دیگه نمی خواد انقدر فیلسوف بازی در بیاری . سارا داره اسم پرواز شما رو می خونه برو مامانت اینا منتظرن
    سارا : خداحافظ بچه ها دلم واسه همه تون تنگ میشه
    مهسا : یعنی دلت واسه این آرشم تنگ میشه
    آرش : مهسا تو رو خدا بس کن
    اصلا حواسم نبود که سارا نمی دونه که من به وسیله ی اسم سارا سر به سر آرش می گذارم
    سارا : بالاخره اگر بار گران بودیم رفتیم
    درسا : بهتر
    سارا : بله بله چشم و دل من روشن . تو هم با این مهسا گشتی این جوری شدی ؟؟؟!!!!!!!!!!
    مهسا : جرئت داری بگو مهسا چشه ؟
    مامان سارا : سارا مامان جا موندیما
    آرش : برو دیگه سارا . اگه بخوای به چرت و پرت های این جواب بدی تا فردا باید بمونی اینجا
    سارا : باشه . دیگه راست راستی خدافظ . دلم خیلی واستون تنگ میشه بهم ایمیل بزنین . یادتون نره ها
    مهسا : حالا توو برو ما می دونیم چی کار کنیم .
    درسا : خدافظ سارا . اما یادت باشه من رو با این غول بی شاخ و دم تنها گذاشتی
    مهسا : وای آرش شنیدی بهت گفت غول بی شاخ و دم
    آرش : نه خیر به جنابعالی گفت
    جفتمون همزمان از درسا پرسیدیم
    : به کی گفتی ؟؟؟
    درسا : هیچی شما دو تا نمی خواد فشار بیارین . اصلا به خودم گفتم خوبه
    آرش : آفرین حالا خوب شد . بریم ؟
    مهسا : باشه بریم
    درسا : خدا به خیر کرد !!!
    توی ماشین درسا تو فکر بود وقتی ازش پرسیدم که واسه چی داره فکر می کنه ، بهم گفت که تو فکر حرف من در مورد آرشه . منم ازش خواستم که خیلی بهش فکر نکنه خودم فردا صبح بهش میگم

    ×××
    با درسا قرار گذاشته بودیم بریم خرید عید که البته چون کسی نبود ما رو برسونه قرار بود آرش زحمتش رو بکشه . من و درسا خیلی برنامه ها داشتیم که می ترسیدیم این آرش خرابش کنه آخه همیشه دوست داشت توی هر کاری دخالت کنه همیشه خوشش میومد در مورد مدل لباس پوشیدن درسا نظر بده . واسه همینم کلی فکر هامون رو ریختیم روی هم تا ببینیم می تونیم دست به سرش کنیم یا نه .
    درسا : فهمیدم ...
    مهسا : خوب بگو دیگه . فقط می خوام مثل ایده های قبلیت چرت و پرت باشه ها
    درسا : نه بابا . زنگ می زنیم به مینا میگیم به یه بهونه ای آرش رو بکشونه بیمارستان
    مهسا : از کجا معلوم آرش قبول کنه
    درسا : عقل کل مگه تو نگفتی که آرش مینا رو دوست داره خوب مطمئنا حرفش رو زمین نمی اندازه
    مهسا : چه عجب !!! تو یه فکر درست و حسابی کردی
    درسا : لوس نشو ! من رفتم به مینا زنگ بزنم آخه الانه که آرش سر برسه
    مهسا : خوب باهوش اگه الان آرش بره که من و تو هم مجبور میشیم بی خیال خرید بشیم . بهش بگو بهش اس ام اس میدی که کی باید زنگ بزنه
    درسا : چه عجب !!! تو یه فکر درست و حسابی کردی
    مهسا : لووووووووووووووس
    آرش اومد دنبال ما و رفتیم .همین که وارم مغازه شدیم درسا به مینا اس ام اس داد . اونم زنگ زد به آرش و ازش خواهش کرد که بره بیمارستان . درسا می گفت ما با این کارمون با یه تیر دو تا نشون می زنیم اول اینکه می فهمیم آرش مینا رو دوست داره یا نه و دوم هم اینکه از شر این آرش خلاص میشیم .
    آرش : بچه ها من یه کار واجب واسم پیش اومده میرم و سریع بر می گردم
    مهسا : وای ... چی شده ؟؟
    درسا : حالا ما بدون تو چی کار کنیم ؟؟؟ می خواستم واسم نظر بدی
    آرش : شرمنده بچه ها کارش واجبه . درسا جون ، خواهر گلم من می دونم که سلیقه ات عالیه . دیگه شرمنده تون شدم
    مهسا : نه بابا این چه حرفیه که می زنی برو به کارت برس اما خوب جات خالیه
    آرش : خوب دیگه خداحافظ بچه ها
    من و درسا با یه حالت غمگین خداحافظی کردیم .
    درسا : خوب حالا به من احترام بذار
    مهسا : واسه چی ؟؟؟؟؟
    درسا : به علت نقشه به اون مامانی که واست کشیدم
    مهسا : باشه بابا . حالا high five
    بعد از رفتن آرش کلی بهمون خوش گذشت از توی پاساژ بیرون اومدیم تا بریم کفش بخریم ، وای یه جا بود که کلی پسر وایساده بودن ، من و درسا هم تصمیم گرفتیم که سرمون رو بندازیم پایین و بریم اما مگه اون بی شعور ها ول کن بودن . دیوونه مون کردن . به قول درسا من که دیگه شماره بارون شده بودم . با کلی مصیبت از دستشون خلاص شده بودیم که دیدیم یه ماشینی داره بوق می زنه .
    پسره : خانم ها کجا تشریف می برن ؟؟
    مهسا : درسا بهش نگاه نکن بیا سریع رد بشیم بریم
    پسره : بابا مگه من چمه که محل نمی ذارین ؟ بابا مگه با شما نیستم ؟ خوب یه چیزی بگین دیگه دلم پوسید . می خواین اگه الان کار دارین شماره ام رو بدم سیو کنین بعدش تماس بگیرین
    درسا : نه خیر لازم نکرده
    پسره : خوب پس هنوز منو نشناختین ؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم . بابا منم دیگه
    مهسا : تو این جا چی کار می کنی ؟؟؟ ترسیدم
    درسا : راست میگه . تو خجالت نمی کشی دو تا دختر خانوم محترم رو میذاری سر کار
    وحید : من از اون هایی که میگی این جا نمی بینم
    مهسا : باشه اقا وحید ... داشتیم ؟
    وحید : بله که داشتیم
    مهسا : باشه بچرخ تا بچرخیم
    همون موقع ماشین پلیس اومد و از ما پرسید : خانوم ها مزاحمتون شدن ؟
    مهسا : بله آقا ی پلیس
    وحید بیچاره حسابی ترسیده بود اولین باری بود که بعد از اومدن به ایران با پلیس بر خورد می کرد
    پلیس : شما با خانوم ها چه نسبتی دارین ؟
    ترس و استرس داشت از صورتش می بارید واقعا دلم واسش سوخت
    وحید : نامزدمه .................
    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:10


  10. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    2,061
    میانگین پست در روز
    2.01
    محل سکونت
    زير سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    4,235
    تشکر شده 8,743 در 1,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نمی دونستم چی باید بهش بگم. خیلی از دستش ناراحت شده بودم . حتی فکر اینکه من قرار باشه یه پسر رو واسه زندگیم انتخاب کنم هم دردناک بود . آخه مگه یه پسر می تونست به یه نفر وفادار بمونه ؟ معلومه که نمی تونست . مخصوصا اگه اون پسر وحیدی باشه که یه بار بی وفایی و بی اعتناییش رو ثابت کرده بود .
    پلیسه : اگه ایشون نامزدته پس چرا بهت محل نمیذاره و میگه که مزاحمش شدی ؟
    وحید : آقای پلیس شما که باید خانوم ها رو خوب بشناسین . کارشون ناز کردنه
    درسا که هاج و واج داشت به ما نگاه می کرد و پلیسه هم از دست حرف های وحید خنده اش گرفته بود اما من .... نمی دونم چه اتفاقی واسم افتاده بود ؟ یه حس خاصی داشتم
    آقای پلیس رو کرد به ما و پرسید خانوم این آقا راست میگه ؟؟
    درسا هم ترسیده بود جواب داد :بله ... این دو تا با هم نامزدن
    پلیس هم یه نگاه به من کرد و گفت انقدر اذیتشون نکنین به خدا گناه داره و بعد خداحافظی کرد و رفت
    وحید : خوب حالا میشه بیاین سوار شین ؟
    مهسا : نه خیر ....... تو به چه حقی اون حرف رو زدی ؟؟؟؟
    ( داشتم سرش داد می زدم )
    دست درسا رو کشیدم و گفتم : بیا بریم
    وحید سریع از ماشین پیاده شد : چرا لج می کنی ؟ مگه من چی گفتم ؟؟
    مهسا : چی گفتی ؟؟؟ هیچی عزیزم ... فقط یه خورده پات رو از گلیمت دراز تر کردی ؟
    وحید : من فکر نمی کردم انقدر ناراحت بشی . تازه من که حرف بدی نزدم ..... بالاخره که یه روزی من و تو نامزد میشیم
    درسا : من میرم تا شما راحت تر حرف بزنین
    مهسا : نه خیر کجا بری .. من دیگه با این آقا هیچ حرفی ندارم
    وحید : مهسا من واقعا دلیل این کارت رو نمی فهمم
    مهسا : از بس که خنگی
    وحید : درسا تو بگو ، من حرف بدی زدم ؟؟؟
    درسا : چی بگم والا
    مهسا : ببین آقا وحید اگه فکر کردی این جا هم کاناداست و همه واسه پسرای مشکی می میرن کور خوندی . این جا چیزی که زیاده پسرای مشکی که حاضرن من واسشون لب تر کنم
    وحید : تو داری اشتباه برداشت می کنی
    مهسا : نه خیر . تو داری اشتباه برداشت می کنی . اینجا رو با کانادا و من رو با راشل خانوم . فهمیدی ؟ دیگه هم سراغ من نیا . بریم درسا
    داشتیم می رفتیم که دو تا پسر دیگه پاپیچمون شده بودن و ول کن نبودن . من و درسا خیلی اعصابمون خرد شده بود . سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم یه دفعه دیدیم داره سر و صدا میاد . وا ی خدای من ....... وحید داشت با اون پسر ها دعوا می کرد . بعد از اینکه مردم جداشون کردن .... یکی از اون پسر ها داد زد و گفت : به تو چه ؟ پسره ی پررو به تو محل نمیده میای منو می زنی ؟ اصلا به تو چه که من بهشون گیر میدم . همچین گیر میده انگار ناموسشن
    من و درسا توی جمع وایساده بودیم و داشتیم به حرف های اون ها گوش می کردیم .
    درسا : نمی خوای هیچی بگی ؟
    مهسا : مثلا چی بگم ؟ تازه من باهاش قهرم . مگه ندیدی جلوی اون پلیسه چی گفت ؟
    درسا : تو بیخودی شلوغش می کنی . اگه می گفت پسر همسایه شونم که می بردنش ، تازه همچین هم بیراه نگفت ها .
    مهسا : تو دیگه چی میگی واسه خودت
    درسا : بابا همه می دونن شما دو تا همدیگه رو دوست دارین . چیز خاصی نیست که انقدر شلوغش می کنی
    مهسا : کی گفته ما دوتا همدیگه رو دوست داریم ؟؟؟؟
    درسا : تو اول برو این بیچاره رو نجاتش بده بعد من بهت قضیه رو میگم
    مهسا : یعنی چی ؟
    داشتم با درسا حرف می زدم که یه دفعه دیدم همه بر گشتن و دارن به ما نگاه می کنن . پسره ازمون پرسید که وحید چه نسبتی با ما داره ؟ یه نگاه به درسا کردم و جواب دادم
    : نامزدمه . حالا میشه ولش کنین بریم .
    وحید به پسره گفت بار آخرش باشه که دور و بر ما می پلکه .
    تا دم پاساژ بعدی هیچ حرفی بین ما سه تا رد و بدل نشد . وقتی داشتیم از مغازه ی کفش فروشی میومدیم بیرون ، موبایل درسا زنگ خورد و چون طرف مینا بود ، درسا رفت اون طرف تر تا راحت صحبت کنه و وحید بویی از قضیه نبره .
    وحید : بابت کاری که امروز کردی ممنونم .
    نگاهش تا عمق استخونم رو سوزوند یه نگاه سرشار از محبت و تشکر .
    مهسا : خواهش می کنم ، اما کارم به این معنی نیست که حرف امروزت به پلیسه رو یادم رفته ، من همچنان قهرم
    وحید : پس باید برم تو فکر منت کشی ؟؟؟
    مهسا : حالا دیگه
    وحید : اون وقت تکلیف من که بلد نیستم چیه ؟؟؟؟ آهان فهمیدم باید از آرش بپرسم ... اون خیلی خوب بلده
    از این حرفش خنده ام گرفته بود . اما چون نمی خواستم کم بیارم نخندیدم
    آرش : من چی رو خوب بلدم ؟؟؟؟
    مهسا : اه تو هم که همش مثل جن حاضر میشی
    آرش : دست شما درد نکنه دیگه حالا من شدم جن . نگفتی وحید چی رو من خوب بلدم
    اصلا دوست نداشتم آرش قضیه رو بفهمه واسه همین سعی کردم بحث رو عوض کنم .
    مهسا : راستی آرش امروز اگه آقا وحید نبود معلوم نبود چی میشد ؟
    آرش : چرا ؟ مگه این آقا وحید چی کار کرده ؟؟؟
    مهسا : هیچی بابا چند نفر هی مزاحممون میشدن . بعد آقا وحید اومد و کلی باهاشون کتک کاری کرد . جات خالی صحنه ی اکشنی بود
    آرش : تو رو خدا ..... تو از این کار ها هم بلد بودی آقا وحید ما نمی دونستیم
    بعد یه دفعه جدی شد و گفت : معلومه دیگه اگه منم مانتو سبز بپوشم بیام تو خیابون مزاحمم میشن . تو و درسا هم که جای خود دارین . حالا باز خوبه من زنگ زدم به وحید گفتم بیاد مواظبتون باشه وگرنه معلوم نبود چی میشد . حالا ببینم چی خریدین ؟؟؟
    وای اگه لباس هامون رو میدید که دیگه آشوب به پا می کرد . واسه همین گفتم : چیز خاصی نیست میریم خونه بهت نشون میدم .
    آرش : وای به حالتون اگه از این رنگارنگ ها باشه ..... من نمی دونم یکی میشه مثل تو و این درسا جلف !!!! یکی هم میشه مثل این مینا خانوم
    نمی تونستم از خنده خودم رو کنترل کنم . وحید هم یه نگاه به من کرد وبعد دو تایی باهم زدیم زیر خنده
    آرش : مرض ...چرا می خندید ؟
    مهسا : هیچی . نیست اصلا تابلو نیست که دل از کف دادی .. ما داریم بهت می خندیم
    آرش : خیلی جفتتون لوس تشریف دارین . حالا من درام واستون . عوضش مثل شما دو تا هم نیستم که درسا رو دکش کنم و وایسم اینجا حرف بزنم . در ضمن آقا وحییییییییییید !!! از تو انتظار نداشتم یادت باشه . حالا با این مهسا تبانی می کنی و رفیق عزیز تر از جانت رو می فروشی ؟ بیچاره آرش که از دست آدم های دور و برش داره سیاه بخت میشه
    مهسا : بلللللله .... مخصوصا مینا خانووووووووووووووم
    آرش : اگه جلوی درسا از این چرت و پرت ها بگین ، دیگه نه من نه شما دو تا
    من و وحید داشتیم به حرف های آرش می خندیدم که یه دفعه درسا برگشت .
    درسا : سلام داداش کی برگشتی ؟
    آرش : داداش و زهرمار . روسریت رو بکش جلو
    درسا : من که روسریم جلو ئه
    آرش : راست میگی ها .... خوب پس واسه جی اون پسرا مزاحتون شدن ؟؟؟
    مهسا : فک کردی .... از بس که من و درسا خوشگلیم حتی اگه چادر هم سرمون باشه .....( این رو با یه لحن کشدار گفتم ) همه پسرا واسمون سر و دست می شکونن
    آرش : حالا اگه درسا رو بگی یه چیزی ، اونم چون شبیه منه ، وگرنه تو که اصلا قیافه ات قابل تحمل هم نیست ...
    وحید : چرت و پرت نگو دیگه ...
    آرش پرید وسط حرفش و گفت : تا کار به جاهای باریک نکشیده بیاین بریم خونه
    مهسا : خوب بریم ....
    وحید : می خواین بریم شام رو بیرون بخوریم .؟
    آرش : معلومه ... به شرطی که مهمون جنابعالی باشیم
    مهسا : اما من فردا هزار تا کار دارم باید برم خونه ( این رو گفتم چون می دونستم وحید این رو به خاطر این گفته که از دل من در بیاره و من قصد نداشتم به این راحتی ها تسلیم بشم )
    آرش : خوب اشکالی نداره تو رو می رسونیم خونه و بعدش میریم .
    درسا : خوب اگه مهسا نیاد منم نمیام
    آرش : ایول پس من و وحید دو تایی با هم میریم بیرون
    وحید : نه دیگه آرش حالا که بچه ها نمیان ما هم نمیریم دو تایی که حال نمیده
    آرش : به خدا قول میدم خودم اندازه 5 نفر غذا بخورم قبوله ؟
    وحید : نه خیر لازم نکرده . همینم مونده که با تو تنهایی بیام بیرون . شام رو کوفتم می کنی
    آرش : باشه حالا که اینطور شد پولش رو از تو میگیرم و تنهایی میرم بیرون شام می خورم
    وحید : تنهایی ؟؟؟؟؟؟ یا با ....
    آرش جلوی دهن وحید رو گرفت و نذاشت که بقیه ی حرفش رو بزنه . من و درسا هم داشتیم به این دو تا دیوونه می خندیدیم
    من و درسا با آرش برگشتیم و وحید هم مجبور شد که با ماشینش تنهایی برگرده . تو راه که داشتیم بر می گشتیم مثل همیشه آرش با شوخی هاش ما رو خندوند .
    وقتی رسیدیم خونه من ماشین مهران رو دیدم و از جا پریدم
    مهسا : آخ جون بچه ها مهران این جاست . من رفتم ...
    آرش : خواهش می کنم به خدا قابل شما رو نداشت .
    مهسا : چی میگی تو ؟؟
    آرش : دارم به ابراز تشکرت پاسخ میدم
    مهسا : ای خدااااااااااااااااااا. متشکرم . حالا خوبه ؟
    آرش : بله حالا بهتر شد .
    ×××
    همین که وارد خونه شدم سینا دوید طرفم و گفت : سلام به عمه ی خوشگل خودم
    مهسا : سلام عزیز دلم و می دونی من چقدر دلم واست تنگ شده بود ... چرا نیومدی اینجا ؟
    سینا : آخه این بابای بی ادب من همیشه سر کاره و خونه نیست
    مهسا : سلام به همگی .... من اومدم خونه
    مهران : عاشق اعتماد به نفستم . همیشه باید اعلام کنی ؟
    مهسا : کی با تو بود . تو که جزء همه نیستی . تو بابای بی ادب سینایی
    سلام شهره جون . چه عجب شما رو دیدیم ما . و سلام به مامان و بابای گل خودم
    مهران : من هم که این جا نقش بوق رو بازی می کنم .
    مهسا : دقیقا
    مهران : خیلی خوشحالی ها.... چه خبر بوده امروز؟؟؟
    مامان : هیچی با درسا و آرش رفته بود خرید عید
    مهران : پس بگو چرا اینقدر داره بال بال میزنه
    شهره : حالا بیا ببینیم چی خریدی ؟
    مهسا : وای دیدی چی شد ؟؟؟ تو ماشین وحید جا موند
    مهران : تو ماشین وحید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    بابا : وحید دیگه از کجا پیداش شد ؟
    مهسا : هیچی بابا . یه دفعه توی خیابون وحید رو هم دیدیم .
    مهران : یه دفعه ؟؟!!!!!!!
    مهسا : نه پس از قبل برنامه ریزی کرده بودم که ببینمش
    مهران : از تو بعید نیست ....
    مهسا : بابا . می بینین چطوری پسرتون اذیتم می کنه ؟
    بابا : به من چه داداش خودته
    مهسا : مهران خنگ . و به قول سینا بی ادب
    مهران : خنگ باباته
    بابا : به به چشم و دل من روشن . چه پسری بزرگ کردم
    مهران : بابا تو رو خدا ببخشین اصلا حواسم نبود
    یه دفعه صدای زنگ اومد .
    مهران : من میرم باز می کنم
    ×××
    بابا : کی بود ؟
    مهران : وحید بود .... خرید های خانم رو اورده بود
    مهسا : من خسته ام . میرم بخوابم
    شهره : بیار ببینم چی خریده این دختر خوش سلیقه
    مهران : بفرمایین این هم از کیسه های خرید خانم
    داشتم از پله ها می رفتم بالا که صدای شهره رو شنیدم ..
    شهره : این نامه چیه دیگه ؟؟؟
    مهران : بده ببینم چیه ؟
    شهره : اصلا درست نیست که بدون اجازه بازش کنی
    مهران : ول کن بابا درست و نادرست رو . من و مهسا که این حرف ها رو نداریم
    بلند می خونم همه بفهمین ....
    خودم هم کنجکاو شده بودم ببینم که توی اون نامه چی نوشته . پس همون جا توی پله ها وایسادم اما هیچ کس متوجه حضور من نبود....
    مهران شروع کرد به خوندن : موضوع ، منت کشی
    واااااااااااااااااااااااا ای خدای من ..... بیچاره شدم نامه مال وحید بود


    نمی دونستم چی کار باید بکنم . اگه همونجا می موندم و به نامه گوش می کردم همه قضیه رو می فهمیدن و آبروم می رفت و اگه هم می رفتم و از مهران نامه رو می گرفتم خیلی سوتی بود . خدایا این دیگه چه موقعیتی بود که من توش گیر افتاده بودم . داشتم دیوونه میشدم که مهران ادامه داد :
    ول کنین بابا چرت و پرت توش نوشته . من میرم اینو بدم به مهسا
    بابا : خوب چی بود مگه . کی می خواست ازش منت کشی کنه ؟
    مهران : دخترن دیگه بابا ... عاشق این لوس بازی ها . یکی با یکی قهر میکنه و اون یکی واسه اش نامه می نویسه و معذرت خواهی می کنه
    بابا : خوب پس برو بهش بده
    مهران : رفتم . شهره خانوم این خریدهاش رو هم بهم بده ببرم
    شهره : بیا . این هم از کیسه های خرید خواهر جونت
    مهران : من رفتم یه خورده اذیتش کنم
    شهره : گناه داره دیگه . کاری به کارش نداشته باش
    مهران : حالا ببینم چی میشه
    خیلی خوشحال شدم که مهران اون نامه رو بلند نخوند ، از این که داداش فهمیده ای مثل اون داشتم خیلی خیلی خوشحال بودم اما یعنی خودش اون نامه رو خونده بود ؟؟؟؟؟
    سریع رفتم تو اتاقم و خودم رو به خواب زدم . مهران در رو باز کرد و اومد تو من که خیلی ترسیده بودم . مهران شاید داداش خیلی خوبی بود اما در این موارد خیلی سختگیر بود . یه جورایی ازش می ترسیدم
    مهران : نمی خواد وانمود کنی که خوابی صدای پات رو شنیدم که داشتی میومدی تو اتاقت
    من از جام تکون نخوردم
    مهران : مگه با تو نیستم میگم پاشو . باشه پس بذار این نامه رو واست بخونم تا شاید عشق وحیییییییییییییییید بلندت کنه
    حالا دیگه اگه می خواستم هم نمی تونستم هیچ حرکتی بکنم . سرم داشت سوت می کشید وای خدایا یعنی وحید اون تو چی نوشته بود ؟ با خودم عهد کردم اگه اون روز به خیر بگذره برم و به وحید راستش رو بگم و بهش بگم که فقط و فقط تو این مدت به خاطر اینکه ازش انتقام بگیرم باهاش بودم .
    مهران : باشه پس می خونم واست
    " سلام مهسای عزیزم . نمی دونستم توی این نامه چی واست بنویسم . نمی دونستم که باید از چی بگم تا به قول خودت بشه اسم منت کشی رو روش گذاشت . می خوام از اولش واست تعریف کنم از روز اولی که کنار در خونمون دیدمت و تو اون کادو دستت بود و سعی می کردی که در رو باز کنی . شاید باورت نشه اما خیلی سخت بود واسم که تو رو تو قالب یه دختر بزرگ ببینم تو واسه من همیشه همون مهسایی بودی که باهم بازی می کردیم و .... از همون روز بود که فهمیدم نمی تونم بدون تو زندگی کنم . اون روزهایی که تو به من کم محلی می کردی ، مخصوصا اون روز که بهم گفتی واسه همیشه خدافظ ، بدترین روزای عمرم بود . نمی دونی چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی و کنارت باشه اما بهت توجه نکنه و از تو متنفر باشه میگم نمی دونی چون می دونم این روزا رو تجربه نکردی و امیدوارم هیچ وقت تجربه شون نکنی . اون روز که من رو از ترس مهران توی خونه تون قایم کردی خیلی احساس خوبی داستم چون تو بعد از چندین روز من رو با اسم خودم یعنی وحید صدا کردی و ازم خواستی که برنگردم شاید اون لحظه قشنگ ترین لحظه بود تو دوستی من و تو .وقتی آرش من و تو رو با هم دید و تو یه کشیده خوابوندی توی صورتش خیلی شوکه شده بودم اما ازت خیلی خوشم اومد چون نتونستی تهمتی رو که بهت میزد تحمل کنی و این خودش یعنی تو چقدر پاکی . اون روز که به خاطر حرفی که می خواستم بهت بزنم مامانت رو پیچوندی یادته ؟ همون روزی که من برای اولین بار تو رو لمست کردم ، چقدر دوستت دارم مهسا هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که من واقعا حاضر نیستم تو رو با هیچ چیزی توی این دنیا عوض کنم . وقتی تو نسبت به حرفایی که درباره ی راشل بهت زدم هیچ واکنشی نشون ندادی خیلی تعجب کردم ، آخه حس حسادت توی دخترا خیلی زیاده . با خودم فکر کردم نکنه تو من رو دوست نداری .... اما خیلی سریع این فکرو از ذهنم بیرون کردم چون دوست نداشتم بدبین باشم . بعد سعی کردم خودم رو بذارم جای تو ، اگه من می فهمیدم که تو با کسی دیگه ای بود تحملش واسم خیلی سخت بود اما تو متفاوت بودی و هستی واسه همینه که دوستت دارم . اما امروز ..............................................
    وقتی اون پلیسه اومد و از من پرسید که باهات چه نسبتی دارم نمی دونستم چی بگم واسه همینم به قول تو یه خورده پام رو از گلیمم دراز تر کردم و گفتم که با هم نامزدیم .. چیزی که امیدوارم یه روزی اتفاق بیفته .... اما واکنش تو برام خیلی سخت بود ، اصلا نمی تونستم هضمش کنم ، واسه ی چی انقدر ناراحت شدی ؟؟؟ وقتی دیدم که اون دو تا پسر بیشعور مزاحمتون شدند ، از کوره در رفتم واسه همینم دعوامون شد ... باز دوباره وقتی اون پسره ازم پرسید که چه نسبتی باهات دارن ... موندم چی بگم .... می ترسیدم حرفی بزنم و تو رو ناراحت کنم .................................................. ......................................... اما وقتی تو اون حرف رو زدی ... نمی دونم چرا اون حرف رو گفتی ؟ نمی دونم از روی دوست داشتن بود و یا از روی ترحم ... هرچی بود من دوسش داشتم
    همون طوری که گفتم من منت کشی بلد نیستم اما طاقت این رو هم ندارم که باهام قهر کنی و بهم محل نذاری ... امیدوارم به خاطر اشتباهم که هنوزم درست و حسابی نمی دونم چیه ببخشی ...
    دوست دار همیشگی تو وحید.."
    نمی دونستم باید چی کار می کردم از یه طرف دلم واسه وحید می سوخت اون واقعا منو دوست داشت ... اما از یه طرف هم نمی تونستم ببخشمش به خاطر کارهایی که در حقم کرده بود
    مهران : حالا می خوام قضیه رو از زبون خودت بشنوم
    مهسا : چی می خوای بدونی ؟ مگه از همه چی با خبر نشدی ؟
    مهران : وقتی با من حرف میزنی باید بشینی و توی چشمام نگاه کنی
    از سر جام بلند شدم و روی تخت نشستم اما نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم و بگم که وحید رو دوست دارم . خیلی سخت بود که تو چشمای به اون قشنگی نگاه کرد و دروغ گفت
    مهران : حالا شد ... می خوام تموم این قضیه ها رو از زبون تو هم بشنوم
    مهسا : هیچ فرقی با هم ندارن
    مهران : این حرف یعنی اینکه تو هم وحید رو دوست داری ؟ یعنی اینکه تموم حرف های توی این نامه رو تایید می کنی
    سرم رو انداختم پایین و بهش نگاه نکردم
    مهران : قرار شد وقتی با من نگاه می کنی تو چشمام نگاه کنی
    اشک توی چشمام جمع شده بود ... تا حالا مهران رو اینقدر عصبانی ندیده بودم
    مهران : اون روز که توی خونه قایمش کردی ، حتی یه لحظه هم به این فکر نکردی که اون می تونه یه بلایی سرت بیاره ؟ حتی یه لحظه به این فکر کردی که آدمای دیگه ای غیر از وحید هستند که تو رو دوست دارن ؟
    مهسا : مهران به خدا .......
    مهران : نمی خواد تو حرف بزنی .... فعلا فقط گوش کن ... اون روز که مامان رو پیچوندی و رفتی پیش وحید جونت یه لحظه به این فکر کردی که مامان بیشتر دوستت داره یا وحید ؟ به این فکر کردی که دوست داشتن کدومشون پاک تره ؟ مامان یا وحید ؟.
    مهسا : اما مهران ...
    صدای سیلی که به صورتم زد توی گوشم می پیچید ... بیشتر از درد سیلی که خورده بودم به این فکر می کردم که چرا مهران منو زد ؟؟؟
    مهران : مگه به تو نگفتم که تو فعلا فقط گوش کن
    صداش داشت می لرزید .... خدای من ازش می ترسیدم .... این داداش دوست داشتنی من نبود ... مهسا تو لیاقت این خونواده رو نداری .... تو لیاقت دوست داشتن هاشون رو نداری
    با بغض توی گلوم گفتم : مگه من چی کار کردم مهران ؟ مگه دوست داشتن جرمه ؟؟؟؟
    صدای کشیده ی دوم خیلی بیشتر از اولی بود . خدایا من رو نجات بده .... شاید همه ی این ها واسه این بود که وحید رو گذاشته بودم سر کار ، اگه از همون اول بهش گفته بودم که می خوام ازش انتقام بگیرم .... نه نباید می فهمید .... خدایا این چه امتحانی بود داشتی ازم می گرفتی ؟
    مهران : از فردا خودم میام دنبالت می برمت مدرسه ... کتابخونه هم بی کتابخونه
    مهسا : ولی آخه ...
    مهران : همین که گفتم
    وقتی مهران رفت خیلی تنها شدم ، دوست داشتم یکی رو پیدا می کردم که بتونم باهاش درددل کنم باهاش حرف بزنم براش گریه کنم ... همیشه مهران این کار رو واسم می کرد اما این بار ... ا
    گوشیم زنگ خورد ... خیلی خوشحال شدم یکی بود که می تونستم باهاش حرف بزنم ... حالا هر کی می خواست باشه ...مینا بود ...
    مهسا : سلام
    مینا : سلام چرا صدات گرفته ؟
    مهسا : هیچی چیزی نیست
    مینا : دروغ نگو . واسه چی گریه کردی ؟
    دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه
    مینا : دختر تو چت شده ؟
    مهسا : نمی دونم دارم دیوونه میشم .
    مینا : میگی چی شده یا نه ؟ اصلا پاشو بیا کتابخونه ببینم چی شده ؟
    مهسا : من دیگه نمی تونم بیام کتابخونه . تو پاشو بیا خونه ی ما
    مینا : من که اون جا رو بلد نیستم ....
    مهسا : خوب درسا که بلده از اون بپرس
    مینا : باشه گریه نکن حالا با درسا میایم
    نمی دونم چه مدت گذشت که سر و کله ی درسا و مینا پیدا شد . اول که اومده بودن مامان بهشون گفته بوده که من خوابم و می خواستن برگردن . خلاصه وقتی دیدمشون خیلی خوشحال شدم . نمی دونم چرا اما خیلی راحت می خواستم به مینا اطمینان کنم .
    مینا : میگی چی شده یا نه ؟ مردم از نگرانی
    درسا : آره راست میگه منم دیوونه کرد . هر چی بهش میگم یه ساعت پیش با هم بیرون بودیم نمی فهمه
    مهسا : خیلی کار خوبی کردین اومدین . باید باهاتون حرف می زدم وگرنه می مردم .
    درسا : خوب بگو دیگه . تو چت شد یه دفعه
    مهسا : نمی دونم باید چی بگم . نمی دونم تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشین یا نه ؟ خواهش می کنم راستش رو بگین چون اینطوری راحت تر می تونم حرف بزنم
    مینا : من تا حالا کسی رو دوست نداشتم و دوست هم ندارم که پسری رو دوست داشته باشم
    درسا : من هم تا حالا کسی رو اون طوری که تو میگی دوست نداشتم
    مهسا : درسا خانوم دروغ نگو . پس مهدی چیه ؟
    درسا : ببینم تو واقعا فکر می کردی من مهدی رو دوست دارم ؟؟؟
    مهسا : مگه دوسش نداری ؟
    درسا : معلومه که نه
    مینا : اما منم اگه بخوام راستش رو بگم .... من یکی رو دوست دارم که خودش نمیدونه
    من و درسا با هم داد زدیم ...: کیییییییییییییییییییییییی یییییی ؟
    ویرایش توسط Ingenio : 1391,02,14 در ساعت ساعت : 20:01


صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1393,03,03, ساعت : 14:26
  2. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1392,10,21, ساعت : 10:05
  3. دانلود رمان از پيله تا پروانه، از مهسا تا مهسا | Ingenio کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391,10,13, ساعت : 10:09
  4. رمان مهسا | بیسان تیته کاربر انجمن
    توسط بیسان تیته در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 58
    آخرین نوشته: 1390,10,05, ساعت : 00:39

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •