تور


نودهشتیا
فید آر اس اس

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
55. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    4 7.27%
  • 15 تا 20

    31 56.36%
  • 20 تا 25

    10 18.18%
  • 25 تا 30

    6 10.91%
  • بالای 30

    4 7.27%
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1389,03,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    1,643
    میانگین پست در روز
    1.09
    محل سکونت
    توی خودم...

    پیش فرض به امید شوهر | کار گروهی

    کتاب به درخواست نویسنده حذف شد .



    به امیـــــــــــد شوهـــــــــــــر::




    پیش گفتار::

    سلام به همگی.
    شماهم از خوندن رمانهای پر از غم و حسرت خسته شدین؟
    شما هم دلتون یک رمان سراسر شوخی و خنده , با یک پایان متفاوت و صد البته شاد میخواد؟
    شما هم میخوایین که یک رمان بخونین که توش هیچ خبری از هجران و فراق نباشه؟
    خب پس چرا معطلین؟؟ این همونی که شما میخوایین.
    چند تا نکته::
    1: آقا پسرهای گل نودهشتی لطفا به این نکته توجه داشته باشن "ورود آقایان به این تاپیک و خوندن این رمان برای هر جنس مذکری ممنوعه" یک کلوم ختم کلوم!
    این یک رمان کاملا دخترونه است و ما میخواییم توش با دخترها شوخی کنیم...نبینم فردا باز راه بیفتین از این رمان آتو بگیرین !!!
    2:خلاصه داستان : چندتا دختر تصمیم میگیرن برای خودشون شوهر پیدا کنن!
    برای همین شایعه میکنن که هر پسری که با اونها ازدواج کنه چندتا سکه طلا جایزه میگیره و برا ی اینکار احیتاج به طلا دارند که به ناچار دست به سرقت از یک طلافروشی میزنند و ....

    این شما و این رمان به امیــــــــــــد شوهر..!

    مقـــــدمه:::

    (سه تفنگدار..)

    -من خوشبخت ترین مرد دنیام چون موجود دوست داشتنی مثل تو رو کنار خودم دارم.
    -بسه دیگه ...خواهش میکنم.
    -باور کن ..تو بهترین هدیه ای بودی که خدا تو زندگی بهم داده !
    -میدونی الان چی دلم میخواد؟...دلم میخواد که...



    -هو مونا!!! کم کن صدای اون تلوزیون رو!

    بهار همانطور که داد میزد بالشتش را به سمت مونا که تمام حواسش به فیلم در حال پخش بود پرتاب کرد و گفت: مگه با تونیستم , کمش کن!
    مونا عصبی دستش را در هوا تکان داد و گفت: اَه ...بهار اذیت نکن دیگه! بعد عمری این تلوزیون یک فیلم عشقی گذاشته , اونم تو به من نبین! بیام خوب خفه اش کنم ؟ خب بذار یاد بگیرم فردا چطوری با شوهرم حرف بزنم !
    بهار خندید: تو نمیخواد چیزی یاد بگیری...تو نخونده ملایی!
    مونا جوابی نداد و در عوض لبخندی پهن سرتاسر صورتش را پوشاند و محو تصویر تلوزیون شد.
    بهار هم کنجکاوشد , گردن کج کرد و با دیدن صحنه د رحال پخش گفت: خدائیش تو خجالت نمیکشی این ها چیه تو داری نگاه میکنی؟
    -اَه خفه شو بهار...بذار برم تو حس!
    -نه مثل اینکه تو زبون آدم حالیت نمیشه!
    بهار کنترل را برداشت و شبکه را عوض کرد.
    صدای خبرنگاری که داشت خبر وقوع یک عملیات تروریستی را میداد میان اعتراض مونا گم شد.
    -اِ ..چرا عوضش کردی مریض؟ تازه داشت به جای اصلیش میرسید!
    -پاشو پاشو...این چیزها رو نباید نگاه کرد..ممکنه شب خواب بد ببینی!
    -بهار! اذیت نکن ..بزن اون کانال الان تموم میشه!
    بهار کنترل را دو دستی چسبیده بود و خودش را گرم گوش دادن به خبر نشان میداد.
    خبرنگار با آب و تاب در حال گزارش دادن درباره تعداد کشته شدگان و مجروحین بود و صدای جیغ و داد مونا هم نمیگذاشت او متوجه شود که این عملیات در کدام کشور رخ داده!
    همان لحظه الهام هیجان زده وارد هال شد و بلند گفت: بچه ها...میدونین چی شده؟
    مونا دهن کجی کرد و گفت: نگو که واسه ات خواستگار پیدا شده؟!
    الهام گوشی اش را تکان داد و گفت: کاش واسه من بود..بگو الان خبر عروس شدن کی رو بهم دادن؟
    مونا دوباره بی حوصله جواب داد: لابد شمسی کوره!
    -نه خره..شکوفه!
    بهار و مونا با هم به طرف الهام برگشتند و یکصدا گفتند : کی؟؟!!
    -شکوفه.
    مونا که حسابی لجش گرفته بود : اون دختر دماغوئه؟
    الهام مغموم سر تکان داد.
    -حالا طرف کی هست؟
    -نمیدونم ..ولی برام اس کرده که مهندسه!
    مونا: چه غلطها ..دروغ میگه..کدوم الاغی میاد اونو بگیره با یک وجب قدش؟!
    بهار پوزخندی زد و گفت: بی انصافی نکن , یک وجب وینم!
    مونا: حالا هر چی..الی؟ راسته؟
    الهام: گمونم!
    مونا: خدا شانس بده!
    مونا رویش را به سمت بهار برگرداندو با چهره ای مضحک گفت: بهار رسما ترشیدیم ..آره؟
    بهار مردد میان خندیدن و گریستن , نگاهش مدام میان الهام و مونا در گردش بود که مونا دوباره گفت:بزن اون کانال ببینم آخرش چی شد!

    فصل اول
    " مونا...."

    اسم من موناست. مونا پیروان..23 سالمه که تا چند ماه دیگه میرم تو 24 سالگی.
    میدونم هنوز خیلی برای ازدواج کردن دیر نیست اما نگرانم!
    میترسم به عاقبت دختر عموهام دچار بشم که همشون تو سن33 و 35 سالگی عروس شدن!
    من و بهار و الهام هر کدوم مال یک شهریم و هر کدوممون یک داستان داریم ولی خیلی اتفاقی و بر حسب تصاوف کنار همدیگه تو این خونه همخونه شدیم!
    شمسی خانوم که من بهش میگم شمسی کوره صاحب خونه مونه.. چشماش خیلی ضعیفه و من برای همین بهش میگم شمسی کوره!
    خانم مهربونیه اما یک مشکل داره اونم اینکه مدام دلش میخواد تمارض کنه و خودش رو به مریضی بزنه ...
    من دانشجوی رشته مرمت آثار باستانی ام ...ترم آخرمه .اینم بخاطر اینکه چند واحدی رو در طول ترم افتادم .
    میگن دختر شاد و بگو بخندی هستم اما بهار عقیده داره زیادی شیرین میزنم, خودم اگه بخوام بگم , میگم: خوشحالم!
    خب چه اشکالی داره آدم خوشحال باشه؟
    بگذریم.
    داستان ما از اینجا شروع میشه که یکی ازدخترها ی دانشگاه من که هم الهام و هم بهار میشناسنش عروس میشه!
    وقتی خبر به گوش ما 3 تا رسید از حسرت ترکیدیم مثل بمــــــــــــــب!
    و صدای ترکیدنمون به گوش طرف رسید!
    این شکوفه خانم که میگم هم رشته خودمه و تازه اومده دانکشده ما, قدش به زور اندازه پیریز برق کلاس میرسه ..همش رو بخوای با ارفاق حساب کنی میشه 60-70 سانت حالا بگو یک متر بلکن مشتری بشیم!
    یک دهن گشادی داره که وقتی میخنده همه 36 تا دندونش میریزه بیرون و چشماش هم به قول بهار با میخ سوراخ کردن!
    با این توصیفات خودتون قضاوت کنین این دختر خوشگلی داره؟
    پس ما سه تا به این نتیجه رسییدم که قضیه چیز دیگه ای !
    ولی این شکوفه هیچ جوره به کسی اطلاعات نمیداد و ما هم داشتیم از زور فضولی خفه میشیدیم!
    تا اینکه یک روز شوخی شوخی یک اتفاقی افتاد که ماجرای ما سه نفر کشته مرد شوهر شروع شد.






    کتاب به درخواست نویسنده حذف شد .
    ویرایش توسط chrysalis : 1391,05,19 در ساعت ساعت : 06:38 بعد از ظهر
    از خدا پرسيدم :
    اگر در سرنوشت ما،همه چيز را از قبل نوشته اي پس آرزو كردن چه سود دارد؟!!
    خدا گفت:
    شايد نوشته باشم هرچه كه آرزو كند ...

    رمان وقتي حتي زن نيستي

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 27
    آخرین نوشته: 1393,01,21, ساعت : 02:35 بعد از ظهر
  2. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,08,23, ساعت : 12:25 بعد از ظهر

نمایش کاربران بازدید کننده از موضوع : 305

You do not have permission to view the list of names.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •