ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان blue_prince2 | عسل کاربر انجمن
http://fidibo.com/

asiatech



نودهشتیا

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

رأی دهندگان
90. نظرسنجی بسته شده است.
  • زیر 15

    4 4.44%
  • 15 تا 20

    33 36.67%
  • 20 تا 25

    25 27.78%
  • 25 تا 30

    18 20.00%
  • بالای 30

    10 11.11%
صفحه 1 از 26 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 258
  1. Top | #1

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Thumbs up رمان blue_prince2 | عسل کاربر انجمن

    سیــــــلام
    من دوباره برگشتم
    خب راستشblue-prince1خیلی مشکل داشت من در راستای درست کردن خیلی از مشکلات (البته اگه دوباره خرابش نکنم )وهم چنین دلجویی از همه اونایی که اگه احیانا توی blue-prince1بهشون توهین شده میخوام blue-prince2رو بنویسم
    خب اولاش کمی تا قسمتی خسته کننده ممکنه براتون باشه ولی من سعی میکنم با گذشت از قسمتای اولیه ، در روند داستان مقدار هیجان رو بالا ببرم
    خب من همینجا جا داره اگه توهینی توی blue-prince1به هر کدوماتون شده معذرت خواهی کنم ،خب شما هم بذارید به پای بچگیم چون من اولای رمانِ blue-prince1رو توی 12سالگیم که اوج افراط وتفریطمم توی هر چیزی بود نوشته بودم(اشتباه نشه اولای داستان منظورمه) ویکی از بزرگترین اشتباهاتمم این بودکه که اوایله داستان رو بدون هیچ ویرایشی گذاشتم
    توی blue-prince2هم نظراتتون فوق العاده خوش حالم میکنه پس تا راه اندازیه تایپیک نقد از طریق پیام خصوصی پیشنهاداونقدا وانتقادای سازندتون رو دریغ نکنید
    در مورد به کار بردن وهم که به هر میزان که از رمانم خوشتون میاد میتونید روش یه کلیک کوچولو کنین،ولی بدونید با همین یه کارِ به ظاهر کوچولو بمب انرژی رو به بنده منتقل میکنید.
    جاییم اگه دیدید دارم به بیراهه میرم خوشحال میشم اگه راهنماییم کنید





    مشخصات رمان::.


    نام رمان: blue prince2
    نویسنده: خودم(عسل جونی!!)
    تعداد فصل ها: 24
    تعداد صفحه:نامشخص
    خلاصه::.

    داستان زندگی آیدا (فرزنده شخصیت های اولblue-prince1) دختری که توی رویای شیرینش و زندگی بی دغدغش غرقه ...دختری که همیشه لای پره غـو زندگی کرده و کسی بالا تر از گل هم بهش نگفته !!
    براثر اتفاقاتی،مسیر زندگیش به طور کلی تغییر میکنه و اونو در گیر یه عشقی میکنه که سراسر است از سختیایی که سده راهش هست ... و طوری این مشکلات بهش فشار میاره که فک میکنه این عشق 1 طرفه اس ...
    عشقی که تا مرز جنون میبرتش !!
    عشقی که وقتی با فشار های مقطعی از زندگیشقاطی میشه باعث میشه تا از غرورش که عزیز ترین قسمت از زندگیشه بگذره ...گذشتنی که هم میتونه اونو تا آسمونا ببره و فقط خوشبختی رو براش به ارمغان بیاره وهم میتونه اونو در خود بشکونه و فقط براش طعم گس شکست رو به ارمغان بیاره ....

    حالا باید دید که معبوده عشق آیدا جواب عاشقی واون همه از خودگذشتنشو چطوری میده....


    سایر توضیحات::.

    داستان درباره ی دختری به نام آیداست که همون دختر پریا در جلد اول این رمانه. یعنی دختر فرهاد شایان! دختری با احساسات عجیب و غریب و فعال و خیـــلی شاد و شیطون... با سرنوشتی که با دیگر شخصیت های داستان چنان به هم گره میخوره که در عرض مدت زمانه این رمان، زندگی کاملا متفاوتی براش بوجود میاد. داستان هنوز هم مثله جلد اول البته نه به اون شدت، حاشیه های فوتبالی هم داره و درعین حال یه داستانیه برای به تصویر کشیدن یه درام، یه داستانی از عشق ها و تمام درد ها و سختی هایی که در زندگی خصوصی هر فوتبالیست و بطور کل یه فرد مشهور بوجود میاد. مشکلاتی که هیچوقت به چشم هیچکدام از مردم عامه نخواهد آمد ....




    درسته که داستانم در اون حدی نیست که بشه روش ادعایی داشت و صد البته که هیچ ادعایی هم روش نخواهم داشت ولی این کمترین حقه منه که اگه قراره داستانم جایی قرار بگیره ، من به عنوان نویسندش رضایتِ کامل داشته باشم ...
    پس از نویسندگان عزیزِ وبلاگ ها خواهشمندم بدونِ اجازه داستانو نذارن وگرنه دیگه خیـــــلی بد میشه .

    اینم برای اونایی که جلد اوله رمان رو نخوندن هر چند که موضوعش یه طوریه که نیازیم نیس جلد اول خونده بشه تا سر از جلده دوم در بیارید :
    blue-prince1|عسل کاربر انجمن




    اینم گروهه طرفدارامون:

    طرفدارای رمان blue prince2



    اینم نقدمون:



    نقدو بررسی blue-prince2|عسل کاربر انجمن





    برای دونستن 1نکته ی مهم حتما باید تایپیکِ نقد رو منور کنید از عطرِ وجودتون !!(از دوستانی که بعدا داستان رو توی جای دیگه ای هم میذارنم خواهش میکنم اینو اول رمانم بذارید حتی برای ساخت pdf)پس حتما به تایپیکه نقد بسریدااااا





    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,12,18 در ساعت ساعت : 11:32

    یک سال سخت که نه يه کابوسو تموم کردم ....
    ادامه میدهیم به زودی ....

    بوی کافور عطر یـــاس

    کامل شدهblue prince1blue prince2

  2. 259 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , "لعیا" , * فاطمه* , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , **سولماز** , *bi gharar* , *padma* , *SHIMA * , *shima* , *yasaman* , *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , - heDeh - , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .:BahaR:. , .:MaedeH:. , .ARAM. , .Ice Girl. , .MOHABBAT. , .MojGan. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , abby7 , aftab2710 , aidai , airena , alice cullen , Anolin , aras , Arrosha , Arsenal-x , asal naz , asal-nana , ASAL.R , aygeen , azade jooon , bani* , behnaz1 , blacksun , Cloud_Strife , cole , Cute Flower1996 , D0nya , Darya77 , denis** , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , E.Narjes , ehsany , elahe 66 , elahe.goddess , eli- , elianoos , faezeh97 , farnam88180 , Farnaz , fatemeh.r.k , fati70 , gheisareh , gili , gooood girl , hadis00 , haveking , hediyeh_b , hiva , JonasRahimi , kaktoos , khademre , khatereh14 , khiyal99 , kimi.76 , lalehjoon , lambada , lili5225 , LOVE STOR , love_a , M E L I K A , m0zhdeh , maedeh angel , mahi tak , mahsa11 , mahsa1490 , mahsamoon , mahsany , mahsaok , mahsa_128 , mahta75 , mahtab888871 , mAhTa_sAsI , makhmal_66 , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , maryam16 , maryam56 , maryama1992a , masi20002 , mehraban.g , meloda , meno , milAd610 , min00o , mina68 , miss pink , mohaddaseh7 , ms_f90 , mzd_pmd , n.a. , nadia_gh74 , nafas44 , nafise_19 , Nahid72 , narcissus 93 , negar*pb , Negarin_11 , negin_tala , norbert , nutty , p@rn!@n , paeezi , perijooon , Raha*10* , rahaiii , rahha , redmoon333 , red_rose , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roya1365 , saba.mahram , saghar* , saghi.m , нαηιєн , sahrox7 , samangul , sana756 , sania555 , sara-42 , sazin513 , sepeedeh , setareh_bikaran , setayesh_p995 , sh1998 , SHADI 73 , shadow_das , shakiba_2510 , shamim khanom , sharghi , ~sky angel~ , some one , suolmaz , tina. , traker , tt.raha , wildfire14 , wintergirl , XtavanaX , YAS95 , Z.BITA , _ Elf _ , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~Baran.S~ , ~fatemeh69~ , ~foroozan~ , ~mehrnaz~ , ~N!na jOojOo~ , ~Ordibeheshti~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~SariR~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒற£เ!3Д , آبی وفادار , آذردخت , اتل و متل , اسپازيا , النار , الهام1995 , ایماز , ایکسا خانوم , باران احساس , باران6 , بارون عشق , بازیگوش , بــــانــــو , بلور , بهار سرد , بهارجون , بهبهو , بهــار , بوگاتی , بی کس , تانی , حنیفا58 , خانم فسقلی , دل آرا دشت بهشت , رازگل آبی , رامونا , راژانه , رز آبی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , عسل ماهانی , عسلى , علی رضاایران , غنچه خاموش , فائزه 75 , فاطیما-ش , فرانـک , فرحناز65 , فرزانه 62 , فرشا , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لاله عاشق , لیلاحمیده , لیلین , مادرم , مرواریدجووون , مهشید7 , نادیا** , نازنین جونم , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسترن 76 , نسرین... , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , هفت مقدس... , وندا مهران , ویولت بودلر , پریاss , پونام , پونه... , چیکا , کویـن , •●شقایق●• , ☆ SetareH ☆ , ♛Ironside♛

  3. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Talking blue-prince2(رمانی ایرانی)






    فصل اول

    1،2،3برو...
    ضبط!!!!!
    "نعنایی !تو چطور میتونی انقدر راحت خواهراتو فراموش کنی؟
    ناسلامتی توهم توی شهر اسبای مهربون زندگی میکری!"
    شدید رفته بودم توی حس ، که برای بار هزارم از جا پریدم !!!
    اینبار دیگه نمیخواستم کارو خراب کنم ...
    کامیار دیگه خیلی داشت ضایع بازی در میوورد ....
    توی این چند وقته هر کس دیگه بجای من بود دیگه مرخصش کرده بود....
    ولی مثله اینکه اینبارم باید کات میدادیم ،با خجالت از روی صندلی بلند شدم ...
    -شرمنده ،من الان میام ..
    خانم ناصحی با ناامیدی نگاهشو دوخت به من .....
    منم سعی کردم بیخیال باشم به سرعت از پله ها اومدم پایین وبدون اینکه به صحفحه ی گوشی نگاهی بندازم گوشیو برداشتم .....
    -بله؟؟؟؟؟
    صدای آئین در حالی که سعی داشت تا صداشو پایین نگه داره توی گوشم پیچید ....
    آئین –بله وبلا؟؟؟؟؟؟
    آیدا من آخر از دسته تو باید خودکشی کنم ...میمیری یه کمی زودتر جواب بدی؟!؟!
    تا اومدم حرف بزنم پرید وسط حرفم:
    آئین-حالا ازت توضیح نخواستم ،من الان سر کلاسم ،دستم به دامنت نمیتونم حرف بزنم ...
    این استاده اگه کلاسشو میپیچوندم این ترم ومینداختم ،الانم آرش پدر منو در آورده از بس زنگ زده،منم نمیدونم بهش چی بگم همینه که گوشیو جواب نمیدم ....
    امروز برای آرش روز سرنوشت سازیه ..!!
    مکثی کرد و دوباره ادامه داد:
    آئین-خواهری ازت خواهش میکنم هر جا هستی زودتر برو دنبال آرش ،تا نیم ساعت دیگه باید سر تمرین باشه...
    بچه همینطوریشم کم حرف تحمل نمیکنه که به اعتبار بابا تونسته به نوجوانان اس اسی برسه ،ازت خواهش میکنم سریع خودتو برسونی بهش ...
    میبوسمت گلم .
    تا اومدم حرف بزنم گوشیشو قطع کرد ...
    دستای مشت شدمو فرود آوردم روی دیوار که یه تیکه گچش ریخت روی زمین ...
    -آیــیییی کامی بمیری با این جا پیدا کردنت....
    دستــــــــــــم .....
    یه نگاه به گچای ریخته شده کردم .....
    -معلوم نیست اینجا 20سال ساخته ویا 200سال ساخت ...
    دستمو با دستمال پاک کردم وچتری های ریخته شده روی پیشونیمو مرتب کردم وگوشیمو گذاشتم توی جیب شلوار جینم وبا سرعت از پله ها رفتم بالا ...
    کامیار تا نگاهش به من افتاد به سرعت اومد طرفم :
    کامیار-آیدا ،پس چی شد؟!؟!زودتر بیا دیگه ،من امروز برنامه ریخته بودم که حداقل دیگه اینو تموم میکنیم ....
    نگاهمو مظلومانه کردم ،البته نمیدونم چقدر توی این کار موفق بودم ...
    -آقا کامیار!!من باید برم ،یه مشکلی پیش اومده که ...
    کامیار-وای نه آیدا ازت خواهش میکنم ...
    -بخدا نمیتونم مربوط به آینده ی آرشه ،بخدا قول میدم 2تا کار بعدی رو هم توی این هفته استارت بزنیم،چطوره ؟!
    کامیار چنگی زد به موهاش با درموندگی نگاهشو دوخت به من ...
    کامیار-خیلی خب برو ..
    (یه دفعه صداش رفت بالا)
    ولی قول دادی که 2تا ی بعدی رو هم توی این هفته تموم میکنیا ...
    -اوکی داداش....
    از لحن لاتی که برداشته بودم خودمم خندم گرفت ....
    به سرعت به طرف کولی ام رفتم وبه سرعت قبل از اینکه خانم ناصحی با اون زبون خانمان سوزش سربرسه جیم شدم ...
    با نگاه کردن به بوگاتیه مامان دلم میخواست یکی بزنم روی سر آئین یکی روی سر آرش یکی هم روی سر خودم ...
    توی بوحبوحه ی این بزن بزنا هم وخاطره ی دوهفته پیش توی ذهنم زنده شد:
    -مامان ازت خواهش میکنم ...
    بابا تا 1ماه پیش بهانتون این بود که گواهینامتو بگیر بعدا ،حالا که گرفتم دیگه چرا میگی نه ؟!
    مامان-آیدا بحث نکن همونی که گفتم،الانم برو کاراتوبکن هر جایی بخوای بری با بابات میری!!!
    نگاه ملمتمسم رو دوختم به بابا..
    -بابا خب تو یه چیزی بگو (!)
    بابا با خنده شونه اش رو انداخت بالا وبه طرف مامان اشاره کرد،بعدم دستشو کشید به روی گلوش ...از دیدن حرکات باباهم حرصم گرفت وهم خندم ...
    -اِئه بـــابــا،داری ز.ذ بازی در میاریـــــاااا...
    مامان-آیدا خانم 600بارگفتم باپدرت درست صحبت کن ..
    همونم که گفتم حق نداری پشت فرمون بشینی ،هرموقع بلد شدی مثه آدم رانندگی کنی اونموقع ..
    -مامانِ گلم من حاظرم تعهدِ کتبی بدم که بابا بخدا من آدم شدم ...
    اصلا همینجا در حظور همه قول میدم که بالاتر40تا نرونم...چطوره ؟!؟!؟
    تـــروخــدا ..
    مــــامــــان ،مــــامی،مـــام،مامی جونم ...
    ونگاهمو به بابادوختم ......
    میدونستم هر موقع این طوری نگاهش میکنم به حرفم گوش میده ،قربونش برم من !!
    یه چشمک ناز بهم زد ...
    بابا در حالی که با عشق به مامان نگاه میکرد رفت به طرفش وهمونطور که دستشو مینداخت دور گردنش یه بوسه بر روی گونه ی مامان نشوند توی گوشش یه چیزی گفت که مامان بعد از چند دقیقه تغییر موضع داد...
    پریا-خیلی خب میتونی بری ......ولی آیدا دیگه توی خواب هم نمیتونی رویای پشت رل نشستن رو ببینی اگه بازم تصادف کنیــــا..
    با خنده همونطور که به طرف در میرفتم داد زدم ...
    -عاشـــــقتم هم تو اون شوهرِ جیگرت(!)
    بازم صدای جیغ جیغ مامان که میگفت اولا درست صحبت کن ودوما موهاتو بده تو بدرقه ی راهم بود ...
    کار همیشه اش بود دیگه حرفاشو حفظ شده بودم ....
    داشتم از کوچه میومدم بیرون که نمیدونم این جدوله کنار خیابون از کجا جلوی من سبز شد،آخه مطمئنم تا دیروز یه چند متری اونطرف تر بــوداا(!)
    بخاطر اینکه سرعتم روی 140تا بود دیگه ماشین رونتونستم کنترل کنم این بود که جلوی ماشین کلا رفت توی باقالیـــــــا!!
    اگه کمربندمو نبسته بودم مطمئنا منم به دیار باقی میشتافتم این بود که مامان مطمئن تر شد که نه تنها برای من نباید ماشین بخرن ،تازه حقی هم ندارم که دست به ماشین خودش ،باباویا آئین بزنم ...
    هـــــعع چه روزگارِ نامردیه (!)
    امروزم خواب بود که سوییچ ماشینشو کش رفتم ...
    بمیرم براش این چندوقته پدرش دراومده...
    از یه طرف مامانجون (صبا)بیمارستان بستریه از یه طرفم که بایدکارای خونه روبکنه برای استقبال از دوستای قدیمیشون که من تا حالا نتونستم رویتشون کنم...
    حالا توی این هری ویری که بابا هفته ی دیگه میرسه ومامان بزرگ بیمارستانه بستریه سقف طبقه ی پایین چیکه کرده واین یعنی آخر بدشانسی...
    حالا اونو بیخیال اینکه من چطوری با ماشین مامان برم که مثه اون سری تا یه هفته غرغر نشنوم مهمه ...
    بیشتر از این معطل نکردم،در ماشین روباز کردم .....
    کمربندمو بستم وهمونطوری که به خدا التماس میکردم ماشین رو روشن کردم...
    نیم ساعت بود که آرش جلوی در مدرسه علاف ایستاده بود با دیدن من که پشت رل بودم به سرعت به طرف ماشین دوید...
    آرش-سلام ، قربونت برم من آیدا جونــم فقط سریعتر دیرم شدآجــــی
    ونگاه مضطربشو دوخت به جلو..
    -علیکم السلام حاج آقـــــا... باشه بابا حــالا ،تو چرا اینقدراسترس داری؟؟
    حالا خوبه فرزاد مربیته هــــااا..
    چیزی که بهت نمیگه ...حالا فوقش یه دوتا داد مصلحتی سرت بزنه که اونم خیلی مهم نیست برای آیندت خوبه...
    آرش –همین چیزی نگفتنشه که ترس داره ...
    همینطوریش کم چرت وپرت پشت سرم نمیگن که چون از شایان ها هستم تونستم بازوبند کاپیتانی نوجوانان رو ببیندم ..
    تازشم شاید به این چیزا بهم گیر نده ولی کم توی زمین ازم بیگاری نمیکشه ...
    تا حالا30دور دور زمین دو رفتی؟
    -چــــــی؟؟30دور؟؟ذلیل نشی فری..
    آرش –بله 30دور...ولی من به لطف عموی مربیم رفتم ...حالا فکر کن با همه ی خستگیه مدرسه ام 30دورم دور زمین 2برم وایــــیی من که اصلا امروز نمیکشم...
    بعد هم بانگرانی تکیه داد وچشماشو گذاشت روی هم...
    با آخرین سرعت ممکن میروندم ....
    خدایی دلم براش سوخیــدو عزمم جزم کردم تا نذارم دیر برسه ،هرچند که هنوز یک ربع تا شروع تمرینشون مونده بود...
    دوتا چراغ قرمزرو تا رسیدن به کمپ استقلال رد کردم تاآخر 5دقیقه به شروع تمرین رسوندمش البته تنها نطقه قوتش این بود که مدرسه ی آرش خیلی به کمپ نزدیک بود البته خیلیم نه ها سرعت من خیلی نزدیکش کرد...
    آرش با ذوق گونه امرو سفت بوسید وبا سرعت بدون اینکه فرصت حرف زدن به من بده از ماشین پیاده شد...
    منم با خنده در حالیکه سرمو تکون میدادم دوباره به راه افتادم ....
    همونطور که داشتم میروندم عکس جیسون رو از توی کیف پولم آوردم ...
    بازم دلم برای اون گونه های صورتیش که با طرح مدادرنگی های خودم زده شده بود ضعف رفت.
    "جیسون تنها عشقم بود!!
    البته تنهای تنها که نه ولی سعی میکردم تنها عشقم باشه ..
    از 7سالگی از وقتی عکس کارتونیشو توی کتاب فرانسه ام دیدم عاشقش شدم وتوی خیالم اون شد مرد زندگیم...
    کسی که هنوز بعد از گذشت این همه سال در حالی که مرز 18سالگی رو رد کرده بود هنوز هم عاشقش بود وحاظر نبودم جاشو با کسی عوض کنم ویا یه جورایی خیانت کنم
    میدونم شاید همه وقتی منو با این افکار ببینن بگن:
    برووووووو بابا این خوددرگیری داره.....ولی من مطمئنم که جیسون یه جایی توی این کره ی خاکی زندگی میکنه ومن میتونم عشقمو پیدا کنم بقیه ی عمرمو در کنار مرد رویاهام بگذرونم،مردی که شخصیتش توی رویای من تکه ."
    همونطور داشتم توی ذهنم برای خودم جفنگات میساختم که نمیدونم چرا فرمون پایین پل(....)رفت توی اون باند...
    و رفتم توی باقالیــــا...
    اول فکر کردم فاتحه ی منو با ماشین باهم خونده شد....
    ولی بعد دیدم نه هیچیم نشد...

    دوباره داشت راه برای جفنگ سازیای ذهنیم باز میشد که یکی با بی رحمی تموم منو کشوند توی دنیا.
    با گیجی شیشه ی دودی ماشین رودادم پایین...
    به جای روبه رو شدن با یه صورت با یه شیکم ورزشکاری که دقیقا مماس با پنجره ی ماشین بود روبه رو شدم (!)
    بایه فکر شیطانی لبخندی خبیثانانه هم روی لبام نقش بست یه لحظه همون صحنه ای که 2ساله دارم با خودم تمرین میکنم توی ذهنم زنده شد...
    از وقتی که رمانشو خوندم دارم حرکات دختره رو با همه ی اوج تخیلش با خودم تمرین میکنم طوری که خوندن رمان توی خونه ی ما با مجازات سختی اونم از طرف مامان در پی داره آئین میگه از بسکی تو بیجنبه تشریف داری خب راستم میگه خودمم قبول دارم،ولی الان که دیگه مامان نیست پس خوب موقعیه برای عملی کردنش.
    ناخنایی که همیشه سر بلند کردنش داد بابارو در میووردم ازبس وقتی که میخواستم برم توی بغلش گردنشو چنگی میکردم رو با قدرت هر چه تموم تر فرو کردم توی شکم مدل سنگیه پسری که جلوم بود.
    حالا آمار دقیقی از اینکه پسر بود ویا مرد نداشتمــــااا!
    لازمه تا توی یه فرصت مناسب تحقیاتمو شروع کنم ...
    صدای عربده ی پسره به طرز وحشتناکی کل خیابون خلوت (.....)رو برداشت(!)
    وبا بیحالی خودشو انداخت روی ماشین من ...
    در ماشین رو باز کردم ودر حالی که به خودم به خاطرخربازیای همیشگیم فحش میدادم از ماشین پیاده شدم...
    همونجا بود که با خودم تصمیم گرفتم دست پیش بگیرم تا پس نیوفتم (بعضی وقتا فکر میکنم سرم واقعا از مغز تهی شده ...اینبارم جز همون معدود دفعاتی بود که این فکر با قدرت هر چه تموم تر ذهنمو درگیر خودش کرده بود ... البته معدود که چه عرض کنم؟!؟!؟)
    پسره چشماشو بسته بود وبی توجه به صدای بوق ماشینای پشت سری زیر لب فحشم میداد:"توی اون روح خرت...بد بخت عقده ای ...کودن بیمغز".
    وبه این ترتیب بقیه ی حرفاش در مورد عقده ای بودن ویا نبودن این جانب بود(!)
    قدِشدید بلندی داشت ،یه چیزی توی مایه های بابا...البته این نسبت به منی بود که واقعا نمیدونم به کی رفته بودم !
    صورتی گندم گون وکشیده،بینی ای سر بالا وکشیده وفوق العاده خوش فرم،هیکلی توی مایه های بابا وعمو فرزاددرست عینهو ورزشکارای حرفه ای...
    توی کت وشلوار مشکی وپیراهن سفید وکروات آلبالویی رنگ عجیب جیــــــــــــــگر به نظر میرسید ...
    بیشتر بهش میومد میخواهد بره خواستگاری نهنهش (!)
    هه هه ...
    چشمای به خون نشسته اش رو باز کرد(کثافت چه چشمایی داشت .....آدم دلش میخواست دست بکنه توی چشمای جیگرش وچشمای نفس برشو از حدقه در بیاره ،با اون چشمای مشکیِ وحشیش میخواست چی رو ثابت کنه ؟!؟!؟
    اِئــــههه آیـــدا،لطفا خیلی محترمانه دهنتو ببند ویا حالا همون خفه شوی خودمونی خودمون...
    جیسون تو خیلی قشنگ تره،این یارو اصلانم قشنگ نیست....نه ولی خدایــــی عجب تیکه ایه ها...
    آدم دلش میخواهد چشماشو بخوره،چه حالت قشنگی داره،چه رنگش خاصه ،تا حالا مشکی به این خاصی ندیدم...
    جیسون-آیدا تو داری به من خیانت میکنی ؟
    دستمو آوردم بالا وتوی تَوَهُم داشتم انگشتمو گاز میگرفتم که که با صدای دورگه ی جیگر به خودم اومدم ....
    جیگر-هوی به چی داری نگاه میکنی ،منگلِ روانی...کم داری ،کرم میریزی؟!؟!؟!
    -هوی باباته ...بقیشم خوده ضایعتی...اینو زدم که چشمای کورتو باز کنی ...
    واقعا ماشینم اینقدر بیرنگ بودکه ندیدی؟؟
    لازمه تا از این عینک ته استکانیا بزنی تا چشمای زاغارتتو باز کنی...
    جیگر چشمای کشاد شده اش رو دوخت به من ودهنش از پررویی من باز موند!
    جیگر-چی؟تو چیــــی گفتیـــــی؟؟؟؟
    -حقیقت تلخه،نه؟!؟!؟
    وبی توجه به عکس العملش حق به جانب چهار زانو روی زمین نشستم و همونطورشروع کردم به قربتی بازی که که تا وقتی پلیس نیاد وحقه منو ازتو نگیره از جام تکون نمیخورم (تموم این راه حلا رو هم توی همون رمانی که مامانو با اون شدت شاکی کرد یاد گرفته بودم،وای که چقدر رمانش کارآمد بوداا)
    جیگر- منگل ،پلیس باید حق چی رو ازت بگیره ،هــــا؟؟؟؟حق ناکار کردن شکم منو ویا منحرف شدن از باند خودتو واومدن توی شکم ماشین من ،هـــــا؟؟
    روی ماشین خودت فقط یه خط ریز افتاده ولی سمت راست ماشین من اثری از رنگش دیگه نمونده ،کاملا ماشنمو نصف کردی...
    -منگل باباته ...بعدم ماشین تابلوی خودتو با ماشین من مقایسه نکن ،این عصبیم میکنه .
    جیگر دستشو کرد لای موهاش وبه زبون نفهمی من چشم دوخت ..
    جیگر-ببین من عجله دارم ....اگه اذیت نکنی و از خر شیطون بیای پایین ،منم همه ی سعمو میکنم تا از خیر شکایت کردنت بگذرم ،وگرنه ...
    خودت میدونی وقانون،حالا انتخاب کن...البته یه راهنمایی کاملا دوستانه :به نفعته که تاکسی زردتو بکشی بیرون وهمین الانم گورتو گم کنی(!)
    -تا چشمای وزغیت بزنه بیرون از جام تکون نمیخورم !
    اصلا ،اصلامنم ازتو شکایت دارم ،حالا آهن غراضه ی قرمزِتو خیلی قشنگه که جرات میکنی به نفس من توهین کنی هــــا؟؟
    وبعدم توی دلم تا میتونستم فحشش دادم ...
    از صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم وبا دیدن صورت مثله ماه پژمان انگار که فرشته ی نجاتم رو دیده باشم نیشم تا عنبیه ام باز شدوبی توجه به اون آینه دقی که با فضولیه تموم نگاهش رو به لبای من دوخته بود ،دوباره تریپ لاتی برداشتم وشروع کردم به حرف زدن ..
    -بهههههههههه سلام عشقه من،حال واحوالت چطوره؟؟؟؟
    پژمان-سلام عزیز دلم ....
    1000بار بهت نگفتم اینجور حرف نزنی ،آخه باور کن که زشته وکسر شان هم برای خودت وهمم...
    میونِ حرفش پریدم:
    -جیگرتــــو نفسه،غمت نباشه....نه نمیشه چه معنی داره که وقتی عاشقتم به زبون نیارم عشقه من .
    پژمان-آیدا جدیدا به این موضوع پی بردم که آدم هر چی باتو حرف نزنه واقعا سنگین تره......حالا از موضوع پرت نشیم،آئین برام اس دادکه بپرسم چی شد آرش رو رسوندی؟به موقع رسید؟
    -آره بابا اون مسئله که حله ،بعدم تو منو دسته کم گرفتیـــــا....
    به موقع رسوندمش ،پژمانم میتونی خودتو به من برسونی ؟؟؟؟به کمکت احتیاج دارم ......
    دایی نفسشو با حرص داد بیرون .......
    پژمان-دیگه چی شده؟!؟بازم تصادف؟آیدا آخه تو کی قصد داری یه کمی محضِ رضای خدا آدم بشی؟؟
    -نه نه بخدا من تقصیر کار نبودم .....اصلا مامان میدونه ،بهش قول دادم بیشتر از 60تا نرونم (با حرص به جیگر که با عصبانیت لپاشو باد کرده بودوچشماشو دوخته بود به من نگاه کردمو ادامه دادم)فقط یه چشم وزغی چشمای گور به گوریشو بسته بود این بود که ماشین به این تابلویی رو ندید..
    پــــــــــژمان جونم میــــــــای؟؟؟؟
    پژمان –اگه نیام چکار کنم ؟؟؟؟کجایی؟؟؟؟
    آدرسو دادمو پژی جونم گفت:تا 20 دقیقه ی دیگه اونجام ......شانست گفت داشتم از اون طرفا رد میشدم .
    (از ته قلبم خوشحال شدم که مجبور نیستم به آئین زنگ بزنم ،منو آئین با تموم وابستگیایی که بهم داشتیم ولی اصلا نمیتونستیم همو درک کنیم ،آئین برای تک تک لحظات زندگیش یه برنامه ریزیه دقیق داشت حتی برای wcرفتنش واین دقیقا برعکسِ من بود...
    منو آئین فرا تر از یه خواهر برادر معمولی بودیم خب معلومه از توی دل مامان نافمونو با هم بریده بودن وطبیعتا به هم وابستگی زیادی داشتیم ولی آئین برخلاف من که حالم از درس خوندن وبرنامه ریزی بهم میخورد اون برای تک تک لحظات زندگیش یه برنامه ی خاص داشت ،این دیپلم ریاضی روهم از بس آئین صاحب اختیار گری برام در آورد داشتم وگرنه من اصلا اهل درس خوندن نبودم ،یادم نمیره شبای امتحان خیالش از درسای خودش راحت بود ولی از دست من گریش میگرفت از بس وقتی میشست تا یه کمی برام درس رو توضیح بده من حواسم یه جای دیگه در حال گشت وگذار بود...
    من دلم میخواست کارای مورد علاقمو انجام بدم نه اونایی که عقل حکم میکرد که درسته ...
    دوست داشتم بچگی کنم واین برخلاف همه ی دخترای هم سن وسال من بود که دوست داشتن سنّاشونو بیشتر از حد واقعیم نشون بدن ،یادم نمیره تا 2سال پیش اینقدر شیطونی میکردم تا حدی که داد مامان رو در میوورد ومیگفت" آیداااااااابزرگ شدی خجالت بکش" یه گوشه میشستم وبرای دوران بچگیم که داشتم از دستش میدادم اشک میریختم .)
    با خوشحالی از جام بلند شدم وبه جیگر که با کلافگی به من نگاه میکرد نگاه پر غروری انداختم وخودمو انداختم روی کاپوت ماشینم وچهار زانو نشستم وعینک POLICEام رو گذاشتم روی چشمام تا آفتاب زاغارت بعد از ظهر کمتر اذیتم کنه ...
    هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مامور نیروی انتظامی بعد از 2ساعت علاف شدنمون رویت شد...
    حالا مامور که چه عرض کنم،آخه 1پسره چلمن رو فرستاده بودن (!)
    بی توجه به شرو ور هایی که بین پسره که انگار خیلی احساس مهم بودن بهش دست داده بود وجیگر توی فکرم به اومدن دایی پژمان فکر میکردم....
    دایی پژمان یه جورایی همیشه سر بزنگاه به دادم میرسید وتوی ماست مالی کردن خراب کاریام بیشتر اوقات موفق بود.
    پژمان همیشه در مقابل احساسات ضد ونقض من کوتاه میومد وترجیح میداد که سکوت کنه وعقیده داشت من هر چیم از مامان که بهترم ومرور زمان درمان خوبیه برای رشد عقلیه من...
    حتی در مقابل قربون صدقه رفتنای من توی جمع نسبت به جیسون سکوت میکرد واین در حالی بود که بابا با همه ی مهربونیاش وکوتاه اومدناش در مقابل من اینجور مواقع قاطی میکرد واز اون دادا میزد که دیوارای خونه میلرزید ......
    با صدای داد منگل که به اندازه ی یه بند انگشت صورتش با من فاصله داشت به خودم اومدم!
    جیگر-هوی روانی کجایی؟؟؟3ساعته دارم صدات میکنم تیمارستان بودی؟
    دیدی ایشون (به همون پسره چلمن اشاره کرد وادامه داد)حق رو داد به من یعنی تو تقصیر کاری....
    بعد هم در حالی که نگاه پر شیطنتشو دوخته بود به من عینکمو از روی چشمام برداشت وخیره شد توی چشمام...
    جیگر-البته من لطف کردم که نگفتم چجور شکم منو داغون کردی که اینو خودت باید بعدا از دلم دربیاری !!!!!
    بعدهم انگشت سبابه ی دست چپش روکشید روی گوشه لبم...
    بیــــشعورِ عوضیِ چندش!!
    همیشه به اینکه کسی دستش به لبام بخوره آلرژی داشتم در صورتی که این تیک آئینم همیشه بود هر وقت داشت بامن حرف میزد ویا وقتی میخواست بهم کرم بریزه انگشتشو میکشید رو لبم وعکس العملشم بالاآوردن تموم محتویات دل وروده من بود که این بارم از دفعه های قبلی مستثنی نبود.
    از روی ماشینم پریدم پایین وخودمو انداختم بغل ماشینش یه جوری خودموسرمو گرفتم کنار لاستیک ماشینش که دقیقا همه ی محتویات دلم بدون اینکه ذره ای خطا بره دقیقا روی لاستیکش تخلیه بشه...
    بعد هم سرمو با ژست خاصی گرفم بالا ونگاه بی حالمو دوختم به جیگر که از شدت عصبانیت دستای مشت شده اش میلرزید...
    چلمن جوووووون هم عین بچه هایی که دچار سندروم داونی بدون ذره ای فک زدن شاهد ماجرا بود ....
    دهنمو با دستمال تمیز کردم ...
    چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دایی پژمان رسید ،به سرعت خودمو رسوندم بهش وخودموو انداختم توی بغلش وشروع کردم به مظلوم نمای..
    -وایییییییییی پژمانم دور سرت بگردم چه خوب شد اومدی...
    نگاه کن این وزغ بی چشم ورو با ماشین پریا چکار کرده ...
    پژمان-آیداااااااا
    (میدونستم میخواست به خاطر بی ادبیم دعوام کنه و برای جلوگیری از ضایع شدنم جلوی جیگر وحالا همون چشم وزغی خودمون جفت پا پریدم وسط حرفش)
    میدونم میدونم اصلا احتیاجی نیست که اعتراف کنی که عاشقمی من خودم میدونم ،منم دوستت دارم عشقه من .....من اصلا راضی نبودم که این همه نگران من بشی...
    خودمم به این واقفم که به بابا گزارش نمیکنی...میدونم!!
    باور کن میدونم ، اصلا نیازی به اعتراف نیست !!
    این آخریا دیگه درموندگیِ صدام خیلی ب شدت تابلو شده بودکه برای جلوگیری از ضایع شدنم که اینبار بیشتر جنبه ی احتیاط رو داشت خودمو زدم به غش وخودمو ولو کردم توی بغل پژمان ...
    طوری که مجبور شد بغلم کنه وبذارتم توی ماشین هر چند که میدونست همش فیـــلممه .
    صدای قدم های پر از حرص پژمان رو دنبال میکردم که به طرف جیگر میره بعدم صدای زنگ دارش :
    پژمان - ترو خدا ببخشید این آیدای من یه کمی لوس وتا اندازه ی بچه اس ،من از طرفش بخاطر بی احترامی وگستاخیایی که پکرده معذرت میخوا.....
    هنوز حرفشو تکمیل نکرده بود که یه دفعه یادم رفت که من دارم مثلا نقش بازی میکنم والانم باید خودمو بزنم به غش وضعف....
    خودمو تقریبااز ماشین پرت میکنم پایین ...
    -نه نه پژی زده به سرش ،من این خبرو تکذیب میکنم .
    بنده از هیچ چشم وزغیه روان پاکی معذرت نمیخواهـــــم!
    از دیدن نگاه چپ چپ دایی پژمان یه دفعه یادم میاد که باید غش کنم...
    تنها راه حلی که به ذهنم رسید که به طور ماهرانه ای خودمو تغریبا شوت کنم روی زمین ...
    اینقدر عادی خودمو پرت کردم به طرف جلو که کاملا عادی به نظر بیاد که من الان غشیدم ....
    وایـــی چه بویـــی...
    چه عطــری ...
    عجب شاخی ...
    لامذهب ادکلنش چه بویی داره ...
    خب به اون یارو چلمنه که نمیخوره همچین ادکلنی بزنه ،دایی پژمانم که عین این زن ذلیلا یعنی کمی کوچولو تر از حد بابا از ادکلن زنونه که همیشه خاله نیشا استفاده میکنه میزنه ....
    چـــی پ پ پس...من ا ل ا ن..
    سرمو گرفتم بالا ونگاهم افتاد به چشمای گیرایی که از خنده توی اشکاش گم شده بود ...
    خودمو از کمند دستای قلاب شده اش روی کمرم رها کردم و اینبار بدون اینکه خطا برم خودمو دوباره شوت کردم توی بغل پژمان ....
    صدای زمزمه وار و پر از حرصش توی گوشم پیچید:
    پژمان-آیدا خانم من هیچ تضمینی نمیکنم که به فرهاد خان کارهای یه دونه اش رو گزارش نکنم!!
    اینقدر عصبی و محکم گفت که اینبار واقعا از فکر مخ زنیه پژمان غش کردم ...
    تازه بعد از 2سال التماس بابا بالاخره رضایت داده بود برای امتحان یه بنزSLبرام بخره و این در حالی که میدونستم این رضایتش بیشتر بخاطر این 1ماهی بود که ندیده بودم حالا با گزارش یه تصادف دیگه وبه علاوه ی تموم گستاخیام وزیر پا گذاشتن اصول بابا که عقیده داشت هر اعجوبه ای هستم باید توی خونه باشم دیگه بیرون خونه وتوی اجتماع من آیدا شایانم دختر فرهادخان شایاندیه اسطوره ی مردمیِ تمام عیاریکی که الگوی خیلی از آدمای دنیاس هستم.
    حالا با همه ی این تفاسیر یعنی الفاتحه به همه ی آرزوهام(!)

    در فصل بعدی خواهید خواند::.
    "لیوان آبی رو که جلوش بود رو برداشت وخیلی ریلکس خالی کرد روی من ..
    بعدم کارتی رو از توی جیب کتش در آورد وگذاشت روی میز وهمونطور که ایستاده بود دولاشد رومیز وچشماشو دوخت به من …."
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:52

  4. 217 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , "لعیا" , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *Lilia* , *shima* , *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .:.TaniA.:. , .ARAM. , .Ice Girl. , .MOHABBAT. , .MojGan. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , abby7 , ahmadi_1362_2 , airena , alice cullen , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , Arrosha , asal-nana , aygeen , azade jooon , bani* , behnaz1 , behnazhmz , bikari , blacksun , cole , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , ehsany , elahe 66 , elahe.goddess , elmir4 , EVE L , Fafa Oi , fahime 528 , Farah123 , farnam88180 , fati70 , ghazal 2012 , gheisareh , gili , Golbahar75 , hadis00 , hediyeh_b , helen888 , hiva , Just Say No , khademre , khiyal99 , kiana61 , kiyasha67 , krystall , lambada , leyla71 , lili 20 , lili5225 , little princess , love_a , m.sheibani , m0zhdeh , mahi tak , mahsa1490 , mahsamoon , mahsanaderi , mahsaok , mamorin , mansoure , marry1375 , martire , marva , MaRyAm.PaRiZaD , maryama1992a , mehraban.g , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mina_75 , mohaddaseh7 , moon_light , ms_f90 , m_reisie , n.a. , nafas44 , Nahid72 , narcissus 93 , nedaj , negar*pb , nika21 , nita.viok , noperson , paeezi , perijooon , Raha*10* , raha-98 , *Arefeh* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , samangul , sana756 , sara-42 , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , sh1998 , SHADI 73 , shadi 936 , sirius , ~sky angel~ , some one , statistics , s_mehr , takshakh2838 , tina. , wintergirl , XtavanaX , yasnaa , Z.BITA , zina , _ Elf _ , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~*MONA*~ , ~foroozan~ , ~N!na jOojOo~ , ~pArnYa~ , ~sania~ , ~SAREH~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒற£เ!3Д , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تانی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , دختربی حوصله , راحت طلب , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ریحون , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شاپرک13 , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , عسل ماهانی , علی آرا , علی رضاایران , فائزه 75 , فرانـک , فرزانه 62 , فرشا , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلاحمیده , لیلای لیلی , مادرم , ماهی گلی , مرواریدجووون , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , ناناسی جوووووون , نرگس بانو , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پارامیس , پانته آ65 , پونام , پونه... , پیازچه , کلاه قرمزی , کمند , کویـن , •●شقایق●• , ☆ SetareH ☆

  5. Top | #3

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Talking blue-prince2(رمانی ایرانی)

    فصل دوم

    چشمامو باز کردم ...
    با دیدن اتاقم توی خونه ی دایی فهمیدم خونه ی پژمانم ...
    با بیحوصلگی از اتاق اومدم بیرون وهمونطور که با خودم دیالوگایی که باید تحویل مامان بدمو تکرار میکردم با دیدن یه صحنه وقتی داشتم از جلوی اتاق دایی اینا رد میشدم 3 متر پریدم بالا.....
    وایـــــی خاک تو سرم چشم و گوشم باز شد...
    این پژمانه نیشا رو بغل کرده بود وداشت از این بوسه سانسوریا ازش میگرفت !
    این صحنه ها تقریبا دیگه توی خونه ی خودمون برام عادی شده بود ولی از این صحنه دیدن اونم کجــــا خونه ی پژمان اینا وبا اون خجالتی بودن خاله نیشا که وقتی میدیدم مامان باهاش در مورد روابطش با پژمان حرف میزد اونم رنگ لبو میشد دیگه واقعا بعید بود...
    ولی توی خونه ی خودمو که دیگه از این لاو ترکوندنای مامان وبابا البته با شدت کمی تا اندازه ای پایین ترتقریبا عادی شده بود ...
    بابا چند وقت یه بار باید یا برای سرکشی به مسئولیت هتلِ بارسلون باید میرفت اسپانیا ویا مسئله های باشگاه براش ایجاب میکرد تا همش دنبال کارای باشگاه بدوئه ...
    همه ی ایناهم بهانه ای بود برای اینکه شاید در طولِ سال نصف بیشترش نه ایران باشه ونه ما ببینیمش...
    حالا این مسائل به کنار وقتی هم که میومد با اون معرکه ای که با دیدن مامان راه مینداخت دیگه واقعا آخر خنده بود انگار که جوونای 20ساله ان ...
    وبا گذشت این چند سال دیگه ما(من وآئین وآرش)دستمون اومده بود که حداقل یه 1-2ساعتی رو باید بریم دنبال نخود سیاه تا عطش بابا فروکش کنه بعد انوقت دیگه صحنه ها زیر 18سال میشد وما هم توی محدوده ی دید بابا قرار میگرفتیم .)
    نفهمیدم راهروی خونه ی نقلی وپر از صفا وصمیمیت دایی اینا رو چطور گذروندم فقط فهمیدم تنها راه چاره ای که به ذهنم رسید این بود که باید اظهار وجود کنم ....
    TVرو روشن کردم و صداشو تا حدالامکان زیاد کردم که حالیشون بشه دیگه بقیشو بذارن برای یه موقع دیگه ...

    حوصلم کف رفت ...
    هر کی دیگه بود با این همه صدایی که من راه انداختم یه تکونی به خودش میدادولی این پژمانه ....
    مطمئنم یکی از عجایب 7گانه ی خلقت خوده سنگ پا قزویزنشه ...
    خودمونیم ولی این پژمانه هم کم چیز سمجی نیستـــــــا!!بیچاره خاله نیشا دهنش سرویس شد(!)چی میکشه بدبخت....
    نمیدونم چقدر جلویtvنشستم ...
    فقط میدونم چرتم به خوابی بسی بس شیرین تبدیل شده بودکه:
    پژمان-هووووی آیدائــــه پاشــــــو....یالا ببینم دختره ی تنبل پاشو برو توی اتاقت بخواب....
    بیخیال به صدای گوش خراشش خودمو بیشتر توی کاناپه فرو کردم که اینبار صداش اوج بیشتری گرفت :
    پژمان-هوووووووووووووی من بابات نیستم بغلت کنم خرس گنده ها،تپل پاشو..
    به زور لای چشممو باز کردم:
    -هه کارت تموم شداگه خدا بخواد؟!؟!؟اگه احیانا تموم شده ،اگه حسش هست منو شرف یاب کن خونمون دلم برای جیسونم تنگولیده...در غیر اینصورت من برم بخوابم !!!!!
    پژمان دستشو مشت کرد وبا ژست خاصی چند بار کوبوند روی پیشونیش.....
    پژمان-اِیـــــی خـــــــدا،این کی میخواهد آدم شه؟!
    آیدا منو نگاه کن!!!
    به زور چشمامو باز کردم وباز با بیحالی بهش نگاه کردم ...
    پژمان-تا مامانش بچه بود فکر میکردم مغز فندوقی تر از پریا دیگه غیر ممکنِ غیر ممکنه...
    سرشو بلند کرد و بلند کردو با لحنِ زاری ادامه داد:
    پژمان-ولی خدا جون بهم عظمت خلقتتو ثابت کردی...
    با خلق مغزفندوقی تر از پریا میخواستی بهم ثابت کنی که هر غیر ممکنییه روزی ممکن میشه ...
    هر چند که اصلا غیرِ ممکن برای تو وجود نداره (!)

    بعد هم همونطور که بغلم میشست ونصفه تنه اش رو لم داد روی من ...
    پژمان-آیدا مغز تو مثله فندوق بو داده میمونه ،ظاهرخیلی قشنگی دارهـــــــا ولی درونا خالیه ،تهیِ...
    بی وزن از هر گونه احیانا مغز پغزیه ،مغزِ بَ بَ یی(گوسفند)شرف داره به اون چیزی که توی سر تو با عنوان مغز در حال فعالیته بیچاره این فرهاد که از صبح تا شب باید با تو ومامانت....
    قبل از اینکه دایی بفهمه چه نقشه ای توی سر دارم خودمو از زیرتنه اش بیرون کشیدم ودندونامو فرود آوردم روی گونه ی دایی ویه گاز جانانه بهش هدیه کردم بلکه تا فرجی بشه ودرِ دهنشو گچ بگیره..
    -جیگرتــــو بیا اینم کادوی تولدت...طعم عسل داشت عشقم!!!
    پژمان پرتم کرد اونطرف...
    پژمان-تو روح اون بابات با این دختر درست کردنش..!!
    خاله نیشا همونجور که داشت با یه ظرف میوه از توی آشپزخونه میومد به طرف سالنtvگفت:ائهههههه پژمان مگه چکارت کرد ،زشته تا هر بلایی سرت میاد بابا ومامانه وطرفو میاری جلوی چشماش....
    دایی پژمان به گونه اش اشاره ای کرد وجای دندونای ردیف منو که روی صورتش حک شده بود رو نشونش داد...خاله هم همین که اینو دوید یه چشمک نمکی که خیلی معنیا میتونست داشته باشه زد و ابروهاشو بامزه انداخت بالا...
    نیشا-آقا پژمان چوب خدا صدا نداره ، داره عزیزم؟!!
    وبعد هم از اون خنده های از ته قلبش که کم مواقعی پیش میومد روی گونه های خوش فرمش بیوفته رو به لب آورد...
    پژمان-نیشا جان آیدا فردا میره خونشون ، ما بالاخره با هم تنها میشیم دیگه !!!اینقدر شاد نباش عزیزم ....
    جفت پا پریدم وسط حرفش:
    -نه کی گفته من فردا میخواهم برم خونمون ؟من همین جا در حظور خبر گذاریه خاله نیشا این خبر رو تکذیب میکنم ،بعدشم ماشاالله ،بزنم به تخته شما که کاری به حظور و یا عدم حظور من نداری ،دائما در حالـــــه...
    حاله رو کشیدمو وحرفمو با موزی گری ناتموم گذاشتم...
    پژمان اخماشو کشید توی هم ....
    پژمان-آیدا بروگمشو،برو برو.....
    تو چقدر پر رویی بچه،هی هر چی هیچی بهت نمگم هی تو پرروتو میشی.
    ابرو هامو انداختم بالا:
    -ائـــــه مگه تو میدونستی من چی میخواهم بگم ؟
    پژمان-آیدا خفـــــه..
    -بابا من میخواستم بگم که...
    پژمان-آیـــــدا(!)
    -که همش در حال تخم گذارییت ،یه نگاه به دور و برت بنداز پر از جوجه اردک زشت شده ،بیچاره همشون به تو رفتن هیچکدومم یه ذره شانس نیووردن که شبیه نیشا بشن....
    همین که اینو گفتم خاله نشست روی زمین وشروع کرد به خندیدن ،خودمم وقتی نگاهم افتاد به دایی که حالتی تهاجمانه گرفته بود و بعد از اینکه این حرف از دهنم خارج شد مثه ماست ولو شد توی بغلم خندم گرفت...

    ******

    مامان نگاه چپ چپشو دوخته بود به من ..
    سرمو کردم پشتِ نیشا ....
    -خاله من هی بهت میگم من امنیت جانی ندارم ،میگی این حرفا چیه میزنی؟!
    نیــــگاه الان چشماشون چپ میشه ،نه آخه اگه باور نمیکنی یه نگاه بهش بندازی دستت میاد من دارم چی میگم...ببین چجوری داره به من نگاه میکنه ..
    خاله نیشا با مهربونیه ذاتی خودش دستشو قلاب کرد روی شونه ام وهمونطور که منو به اندام ظریفش میچسبوند گفت:
    نیشا-پریـــــــا تو پشت تلفن چی گفتی؟
    مامان همونطور عصبی که داشت به من نگاه میکرد گفت:
    پریا-نه ترو خدا نگاه کن نیشا،چقدر این بشر پررو تشریف داره.
    زده ماشینو که هیچ ...یارو روهم زده داغون کرده با اون شیرین زبونیایی هم که آقا کیان ادعا شو داشت میخواد قربون دست وپای بلوریشم برم من؟
    دیگه هر چی جلوش کوتاه اومدم بسمه خوب مزدشو گرفتم!!
    آیدا تو به من قول ندادی که تا وقتی بهت اجازه ندادم دیگه حق پشت رل نشستن رو نداری؟
    نیشا-پریــــا،آیدا دیگه بچه نیست...
    آیدا اون دختر 4ساله ای نیست که هی بخوای بهش بکن نکن بکنی..اون الان یه انسان بالغه یه دختر 18ساله ....
    خیلی از همکلاسیاش الان مسئولیت چرخوندن یه زندگی رو به عهده گرفتن ،بعدشم خودتو یادت رفته ؟
    مامان دستشو گرفت به پیشونیش ودوباره رفت روی کاناپه های کرمی رنگ ال ماماندمون نشست ...
    مامان-آیدا پاشو برو توی اتاقت،جلو چشمم نباش ...راستی کامیار زنگ زد وگفت ساعت4میاد دنبالت...
    در ضمن یادت نره که من با شما خیلی حرف دارم ...

    همونطور که داشتم به طرف اتاقم میرفتم صدای مامان رو هم میشنیدم که دوباره سر تجدید خاطره هاش با خاله نیشا باز شده بود...
    - نیشا من تازه الان که حرکان آیدا رو میبینم میفهمم که چقدر بد بودم ...واقعا مامان چی میکشید وهیچی بهم نمیگفت ،من که یک صدمشم اون صبر رو ندارم ،ولی باور کن که نمیتونی حالمو بفهمی !!
    هر بار که یکی از ماشینا نیست قلبم میاد توی دهنم از بس استرس میگیرم ،کار بجایی رسیده که فرهاد روزی هزار بار خودشو فحش میده که چی باعث شد توی سن 14سالگی این تَوَهُم به سرش بزنه تا بچه ها رانندگی یاد بده ...
    یه بار نشد این ماشین رو ببره بیرون ویه بلایی سر خودش یا ماشین نیاره....
    یه بار میره توی جدول کنار خیابون یه بار میره توی گاری سبزی فروش یه بار میره توی سطل زباله ی پیک بهداشت یه بار میره تو شیشه های یه فروشگاه...
    هر بارم باید از یه جا پیداش کنیم ،یه بار خونه ی شما یه بار خونه ی پردیس یه بار خونه ی پرهام...
    مامان-نه آخه تو اگه خودت بودی با این چکار میکردی؟
    -هه چه عجب یه بار مامان به اندازه یه صدم هم به من بیچاره حق داد،حالا ببین خودش بچگیاش چجور بوده ...
    بیحوصله تر از اونی بودم که بخواهم وایسم وبه حرفاشون گوش بدم ،رفتم توی اتاقم وگوشیمو زدم به شارژوروشنش کردم ...
    سیل اس ام اس بود که به طرف گوشیم سرازیر شد ،حوصله ی هیچکدومشون رو نداشتم نصف بیشترش از طرف کامیاربود...
    منگلِ مشنگ خودش تکلیف خودشو با خودش نمیدونست !!
    حالا اگرم میدونست تفاوت چندانی نداشت وقتی که من ازش خوشم نمیومد،اگرم میدونست هم من حالشو میکردم توی قوطی ...اصلا چه معنی داشت که انقدر جو گیر بود،چرا اینقدر روابط کاریو با جریان عاشقی قاطی میکرد؟!؟!؟
    من فقط به عنوان رئیس اکیپ ،رئیس گروهی که با مخشو زدن تونستم توش راه پیدا کنم روش حساب میکردم ....
    رئیس گروه دوبله ای که از بچگی آرزوشو داشتم وبالاخره تونستم توش راه پیدا کنم ....
    همونطور داشتم به اس ام اس های سرازیرِ گوشیم بود نگاه میکردم که یه دفعه ذهنم به طرف خراب کاریایی که به دنبالشم حرص مامان رو میووردم وهم نگرانیه باباروکشیده شد....
    هر وقت تصادف میکردم ویا ماشین مامانو میبردم توی باقالیاوبه دنبالشم همه ی جنگ وجدلا ومواخذه شدنا وهمه ی قول ها وعده وعیدا بخاطر بی فکریای خودم بود ..
    هروقت تصادف میکردم بخاطر این بود که دوباره مثل این احمق ها به عکس جیسون خیره شده بودم ،هر بارم با خودم عهد میکردم که دیگه دست بردارم وحداقل یه موقع دیگه به قیافه ی عشقم خیره بمونم بازم ...
    جیسون هر چند که یه عشق خیالی بود ولی فکر کردن بهش همه ی وجودمو آروم میکرد ویه جورایی یکی از عواملی که باعث شده بود پاروی هوای نفسم بذارم وبا وجود همه ی درخواستای دوستی و غیره ای که پیش میومد بازم به پاک بودنم اصرار داشته باشم این بود که میخواستم هر اولینی رو در وجودم واحساسم متعلق به اولین وآخرین عشقم کنم کسی که همیشه شخصیتشو توی رویا وذهنم در قاب جیسون خلاصه میکردم حتی اگه این فقط ظاهره قضیه میموند..
    هر چند که هر وقت کسی عقایدمو ونظراتمو میشنید با وجود ادعایی که نسبت به محترم بودن نظر همه ی آدما داشت ولی بازم انگ احمق بودن بهم میچسبوند....
    حالا شاید توی بعضی مواقع خیلی هم پر بیراه نمیگفت....
    دیروز دایی ماشینشو همونجا پارک کرده بود وبا ماشین مامان برده بودم خونشون ،امشبم با کلی زبون بازی بالاخره تونسته جیگرو رازی کنه که بیاد رستوران(....) به جای شکایت کردن ازم، وباهاش در مورد خسارت های وارد شده صحبت کنه ....
    حالا البته در مورد ریز موارد صحبتاشون اطلاع دقیقی نداشتم ،همینا رو بعد از کلی تحقیق وتفحص وقتی که پژمان غرق صورت خاله نیشا بود وبا چشماش داشت قورتش میداد توی یه فرصت عالی گوشیشو کش رفتم وضمن خوندن همه ی اس ام اس هاش وپیغام هاش به این مهم پی بردم ....
    هی به این مامان میگم من استعداد خبر نگار شدنو دارم هی میگه توی یکی بشین سر جات....
    همینم مونده خبرنگار شدنتو به به دوبلدریت اضافه کنم !!
    با صدای زنگ گوشیم نگاهم کشیده شده به طرفش....
    اَه ه ه ه دوباره این پژمانه بود..
    یه بار نشد یه آدم باحال به من زنگ بزنه من یه ذره هیجان زده بشم ،شانس که نیست ،بزغاله دریارییه....
    -ســـلام به عشــقم
    پژمان-سلام به تپلم ،لپات چطوره؟
    -اِئـــــهه هی بهت میگم نگوووووووو،بدم میـــــاد .
    پژمان -خب منم نمیگم خوشت بیاد که!!
    -پژمان میکشمت برو لپای عمتو مسخره کن ....
    پژمان-نمیشه به دیار باقی شتافته ،بعدم تا تپلی مثه تو هست دیگه چرا برم دنبال عمم؟
    گوشیموبا حرص قطع کردم...
    که یه اس فرستاد...
    "آیدا خانـــومی ،کیان گفت که بگمت که تو هم بیای ...
    البته واضح نگفتا من خودم به علت تیزی و تجربه ای که در این زمینه داشتم به این مهم پی بردم ...
    بعدم از طرفی عمه من که نزده ماشین طرفو نابود کنه که در نتیجه لازمه که تو هم بیای واگه دوست داشتی تخصصت رو به کار ببری و حالشو بکنی توی قوطی...
    درضمن خودت میای ومبلغ خسارت رو از اون حساب قشنگی که پدر گرامیتون شب تولدت هدیه کرد میپردازی...
    حالا اگه افتخار میدی ساعت 7رستوران(....)باش،در غیر این صورت من به صورت سوبله خودم میتیغمت..
    لپای تپلتو از طرف من ببوس لپوی دایی"
    کوفتو لپوی دایی...
    جوری میگه لپو که هر کی ندونه منو با پویا اشتباه میگیره(بچه ی دایی پرهام)...
    بخدا به همونم بگن لپو با همه ی کپلیش بهش برمیخوره دیگه حالا از من چه توقعیه...
    یه دفعه یاده چند ماهه پیش توی ذهنم زنده شد....
    با آرینا قرار گذاشته بودیم هر چی جغله مغله(بچه ی گوچولو)توی فامیل داریم رو برداریم ببریم ویلای فشم در جهت بالا بردن ظرفیت بچه داری و تحمل موجودات خارق العاده ای به نام بچه ...
    که در این راه به پویا بچه ی1سال ونیمه ی عمه فریماهم رحم نکردیم ،البته فریماه هم که از خداش بود من دودقیقه از دست عجوبه ای به نام پویا نجاتش بدم ....
    توی راه هی میدیدم که همش عطسه میکنه ها ولی سعی میکردم بیخیال ترس مرس باشم ....
    حالا این آئینم شخصیت پارازیت گراش عوت کرده بود وجلوی همه حتی اون رفیقای زاغارتش منو میگرفت به باد توپ وتشر که دیگه هیچی پویا مریض شد حالا جواب فریماهو چی میخوای بدی؟!؟!؟
    منم کم نمیووردم همونطور توی حال وهوای خودم بودموبیخیال داشتم با شدت هر چی تموم تر آلبالو فرو میکردم توی لپای آویزون وتپلش....
    اومدم دماغشو به عادت همیشگیم فشار بدم وباهاش شوخی کنم که احساس کردم دماغش خیلی ورم داره ،چقدرم سفته ...
    دستمالو گذاشتم روی اون یکی وگفتم توی دماغش فوت کنه ....
    فوت کردن پویا همانا وشوت شدت یه هسته آلبالوی تپل هم همانا....
    تازه اونموقع به عمق فاجعه ای که توی مخ پویا رخ داده بود پی بردم ....
    بعد انوقت به آئین میگم من از بچه بدم میاد مخصوصا اگه مثه پویا یه فاجعه ی بزرگ جهانی توی مخش رخ داده باشه....
    اونم هی اخم میکنه ومیگه آیدا خفــــــه فریماه بشنوه زشت میشه ..
    خب آخه من که نمیتونم احساس واقعیمو مخفی کنم که...میتونم؟!

    *****

    شال طوسی رنگمو انداختم روی سرم وموهامو که خرگوشی بافته بودم رو انداختم روی شونه هام وردیف چتری های قهوه ای سوخته ام روی پیشونیم شبیه بچه کوچولو کرده بودم ....
    از فکر کردن به اینکه شبیه بچه ها به نظر بیام چشمای آبیه پررنگم درخشید...
    زیبا ترین فکری که میتونست منو به اوج آسمونا ببره فکر کردن به این بود که به دوران بچگیم برگردم....
    پالتوی مشکیمو پوشیدم به همراه شلوار پاچه تفنگیه مشکیم ...
    اینقدر تنگ بود که نفسم میگرفت البته 2علت داشت یکی اینکه من آدم فوق العاده راحت طلبی بود حتی اگه 1ساعت میخواستم برم خونه ی کسی شلوار راحتیمو با خودم میردم وهم اینکه خب حالا از حقم نگذریم من برعکس مامان که فوق العاده قلمی وخوش استیل بود گوشتی بودم ....
    نه اینکه اندامم زشت باشه ها،ولی خب من تو پر بودم و هم اینکه تپلیم به صورتم میومد ولی این تپلیم در حدی نبود که لباسو توی تنم ضایع نشون بده برعکس خیلیم قشنگ بود ....
    در هر حال هر بار میخواستم رژیم بگیرم یا خودم جا میزدم ویا مامان رای مومیزد ،حالا از قهر کردنای بابا وبه زور غذا کردن توی حلقم توسط آئینم میخواستم فاکتور بگیرم همه وهمه با هم دست به دسته هم داده بود که اعتماد به نفس بالایی داشته باشم و تپل بودنمو هم یه یه امتیاز تلقی کنم.
    با صدای زنگ گوشیم وصدای مامان که خبر از اومدن کامیار میداد بیشتر از این بالا بردن میزان اعتماد به نفس کاذبم اختصاص ندادم ...
    -سلام داش کامی
    کامیار چشماش 4تا شد ....
    -جانــــــم؟
    آیدا این چه طرز حرف زدنه ؟
    مدل جدیده؟
    یه بوسه براش شلیک کردم ....
    -تقدیم به بهترین داداش دنیا....دیگه خودت شرایطو درک کن اقدامات باید در حوضه ی اسلام باشه در غیر این صورت مشترک مورد نظر توسط منکرات گرفته میشه..
    کامی فقط تند برون که من دیرم شده ،بهت گفته باشما ساعت 7باید برم قرار دارم....
    کامیار-اولا منو با آئین اشتباه گرفتی دوما کجا؟!؟!؟
    تو به من قول دادی که ....
    جفت پا پریدم وسط حرفش ...
    ابروهامو انداختم بالا و با شیطنت بهش نگاه کردم....
    -با یکی قراردارم که بوقه ولازمه تا اساسی آدمش کنم دوما اگه توتند بری من میتونم به قولم عمل کنم .....
    کامی اخماشو کشید توی هم و پاشو با شدت گذاشت روی گاز ودیگه هیچی نگفت...

    ********

    گوله پشتیمو همونطور که با خستگی رو پله ها میکشیدم و داشتم به طرف بیرون محوطه میرفتم ...
    از ساعت 5تا همین الان که ساعت 8رو نشون میداد یه بند داشتم صدای یه بچه اسب شیطون رو در میووردم...
    احساس میکردم که هر لحظه امکانش هست که اجزای فکم همین جا بریزه کفه زمین....
    خودمو پرت کردم جلوی ماشین طوری که راننده تاکسیه با عصبانیت سرشو آورد بیرون واز ماشین وشروع کرد به فحشای صحنه دار دادن وجوری سیبیلای سیاهش میجنبید که داشتم منفجر میشدم از خنده ...
    پریدم عقب ونشستم توی ماشین .....
    تا اومد نطقش دوباره بازبشه با دیدن اسکناس های توی دستم سکوت کرد....
    -میرم خیابون (.....)لطفا سریعتر(!)
    توی چرت بودم که با ترمز آرتیستیه سیبیل سیاه به خودم اومدم ....
    خودمو از ماشین کشیدم بیرون ....
    حالا نمیدونم چه اصراریه که اینقدر خودمو شکنجه ی روحی کنما،من که میدونستم نرم ومثه بیشتره اوقات پژمان رو تلکه کنم !
    بیخیال بهتره حالا که اومدم برم تو....
    بیحال تر از اونی بودم که حوصله ی جفنگ بافیای بیشتریو به ذهنم بدم .....
    مقتعه ای رو که توی سالن سرم کرده بودم رو صاف کردم ودکمه های پالتوموبستم و خودمو انداختم توی رستوران حالا نمیدونم شدت این عمل در چه حدی بود که هر چی آدم بود برگشت ونگاهه چپ چپشو دوخت به من ....
    فکر کنم تمرکزودیالوگایی رو که بعد از کلی تفکروتامل به سختی برای مخ زنیه دوست دختراشون پیدا کرده بودن رو فرستادم تعطیلات کریسمس....
    بیخیال بابا....
    همونطور که یه دستمو به بند کوله پشتیم آویزون کرده بودم ویه دستم توی جیبم بود به طرف دایی پژمان گفته بودکجا میشینه به راه افتادم....
    همینکه نگاهش از دور به من افتاد ساعتشو آورد بالا و با اونیکی دستش به ساعتش اشاره کرد و سرشوبا تاسف تکون داد...
    بیخیال همونطور که خودمو تقریبا روی زمین میکشیدم خودمورسوندم به میزشون و بیتوجه یه بوسه ی آبدار از اونا که میدونستم همیشه دادشو در میاره چسبوندم روی گونه اش وخودمو انداختم روی یکی از صندلیای کناریش ....
    پژمان هم با حرص یه دستمال کاغذی از توی جعبه ی روی میزکند وجای تف های روی گونش رو پاک کرد...
    -سلام عرض شد برهمگی....
    بعد هم از گوشه ی چشم یه نگاه به وزغ که همونطور بیخیال نگاش بین من وپژمان در حال گردش بودانداختم...
    پژمان-سلام ،آیدا خانووووووووم
    به ساعتش اشاره کرد وادامه داد:
    پژمان-تا اونجا که من یادمه شما قرار بود ساعت 7جلسه ی مارو منور کنیـــا....
    شونه ام رو انداختم بالا:
    -به من چه این کامیاره ولم نمیکرد ،حالا بدبخت حقم داشتـــا بهش قول داده بودم !!
    کیان اظهار وجود کردوخیلی جدی شروع کرد به حرف زدن....
    کیان-آیداخانم .....
    به آقا پژمان گفتم بهتون بگن اگه امکانش هست بیایید ....
    که ماشاالله شماهم خوش قوووووووووووول......
    هیچ میدونید من برای همین 2ساعت 3تا قرار کاریمو از دست دادم ؟!؟!؟
    خانم همه ی مردم بیکار نیستن ،الانم بهتره به جای خوش مزه گری به موضوعی که به خاطرش اینجاییم بپردازیم...
    پژمان سرشو تکون داد وهمونطور که دستشو آورده بود جلوی صورتم تا چتری های ریخته شده ی روی پیشونیمو ببره توی مقنعه ام گفت:
    پژمان-آیدا خودت میدونی که چقدر رانندگیت مزخرفه حالا از اونم که بخوایم فاکتور بگیریم من دیگه برای شیشمین بار نمیتونم چیزیو از فرهاد قایم کنم.
    گندیم که که به ماشین پریا زدیو اینبار خودت باید جمع کنی......
    تازه پول جریمه ی راهنمایی رانندگی به خاطر سبقت ها وچراغ قرمزایی که رد کردی وجریمه ی آقای الماسی رو خودت باید بدی....
    دستشو پس زدم وابروهامو انداختم بالا و با حرص به پژمان گفتم :
    -خیلی نامردی اص.....(یه نفس عمیق کشیدم)اصلا اگه اینطوره تو این وسط چکاره ای ها...
    تو که قرار بود نقش گلابیو این وسط بازی کنی لطف میکردی به خودت زحمت نمیدادی که بیایی.....
    پژمان-ائه حرف دلت اینه دیگه؟
    -ثانیه ای شک نکن ....
    بعدم رومو کردم به طرف اون قزمیت دریایی که اون چشمای وزغیشو زوم کرده بود روی من وبا کلافگی ودرصدی از عصبانیت نگام میکرد!
    یه دفعه آسکاریسم عوت کرد وهمونطور که قزمیت جون داشت نگام میکرد بی هوا دستموآوردم بالا وقبل از اینکه به خودش بیاددستمو کوبیدم زیر چونش...
    -هوی چشماتـــو جمع کن...
    کیان یه دفعه سه متر پرید بالا وپژمان هم همونطور که میخواست خندشو جمع کنه واز طرفی منو یه جورایی مواخذه کنه یه نیشگون تپل از از رونم گرفت...
    کیان برگشت طرف دایی پژمان:
    کیان-با عرض معذرت آقا پژمان ..
    هنوز حرفشو تجزیه تحلیل نکرده بودم که یخ زدم ..
    لیوان آبی رو که جلوش بود رو برداشت وخیلی ریلکس خالی کرد روی من ...
    بعدم کارتی رو از توی جیب کتش در آورد وگذاشت روی میز وهمونطور که ایستاده بود دولاشد رومیز وچشماشو دوخت به من :
    کیان-این شماره ی منه (!)
    فکر کنم یه ذره دیگه اینجا بمونم کار به گیس وگیس کشی ختم بشه ...
    خانم شایان لطف کنید هر وقت مغزتون نرفت تعطیلات با من تماس بگیرید تا در مورد خسارات حرف بزنیم.
    در ضمن فراموش نکنید من وقتمو از توی جوی نیووردم که 2ساعت نیم اسیر شما بشم آخرم که میایید انگار که با همسن خودتون قرار دارین شوخی میکنی..اینو هم ریختم روت تا دستت بیاد هر عملی یه عکس العملی هم داره...
    هرچند که توهمِ شیرین بودنتون سیرکِ جالبی رو راه انداخته بود !!
    سعی کن یه جوری برخورد کنی که حداقل عقلت یک هزارم هیکلتو شامل بشه..هر چند میدونم که چقدر برات سخته !!
    فعـــــلا...
    در آخر همونطور که داشت میرفت کاغذ رو سُرداد جلوی من...
    منم عین این گاگولا محو سخنرانیش شده بودم...
    تا حالا کسی جواب لوس بازیامو به این قاطعیت نداده بود،حالا ببین چقدر از این حرکت من قاطی کرده بودااا...
    با دهان باز به کیان که با عصبانیت پالتوشو انداخت روی کولش وبا قدم هایی سریع وعصبی از رستوران بیرون رفت چشم دوخته بودم.
    ادامه دارد...
    درفصل بعد خواهید خواند::..
    “جو جوی من بگیر بخواب ساعت4صبحه...
    چشمام گرد شد..
    -چـــــی؟تو این مواقع شب منو از خواب بیدار کردی؟
    -ائــــه خب نیاز داشتم تا باهات بحرفم !!
    از جام بلند شدمو نشستم روی سینه اش و شروع کردم به زدنش وقتیم همه ی عقده هام خالی شد شوتش کردم از روی تختم پایین..."
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:52

  6. 179 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ saba $ , $ ساجده$ , "لعیا" , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *Lilia* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .:.TaniA.:. , .Ice Girl. , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , ahmadi_1362_2 , airena , alice cullen , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , asal-nana , aynod , azade jooon , bani* , bikari , blacksun , cole , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , ehsany , elahe 66 , elmir4 , fadai , Fafa Oi , fahime 528 , Farah123 , farnam88180 , fati70 , ghazal 2012 , gili , hediyeh_b , helen888 , hiva , Just Say No , khademre , khiyal99 , kiana61 , lambada , leyla71 , lili 20 , lili5225 , little princess , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsa1490 , Mahsa7500 , mahsamoon , mahsaok , mansoure , marry1375 , martire , marva , MaRyAm.PaRiZaD , mehraban.g , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mina_75 , mohaddaseh7 , moon_light , ms_f90 , n.a. , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , perijooon , Raha*10* , *Arefeh* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , sas29 , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , sirius , ~sky angel~ , some one , st## , statistics , suolmaz , s_mehr , Taataa , tina. , wintergirl , XtavanaX , yasnaa , Z.BITA , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~*MONA*~ , ~foroozan~ , ~N!na jOojOo~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , دختربی حوصله , راحت طلب , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شاپرک13 , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , عسل ماهانی , فاطیما8 , فرانـک , فرزانه 62 , فرشا , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلاحمیده , لیلای لیلی , مهشید7 , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسرین... , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پارامیس , پانته آ65 , پونام , پونه... , کمند

  7. Top | #4

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    30,704
    میانگین پست در روز
    15.21
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    185,753
    تشکر شده 470,308 در 41,117 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


    برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
    ممنون
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    آرشیو آواتور نود و هشتیا

    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    قوانین مهم بخش والپیپر


  8. Top | #5

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Talking

    فصل سوم

    پژمان-نـــــه....ولی خوشم اومد چه ضد حالی بهت زدااا..
    همین الانکشف کردم که فقط آدمی با شخصیت قاطع کیان میتونه توی لوس وبچه نهنه رو تحمل کنه ویه جورایی آدمت کنه ،تخس من...
    با حرص کت پژمان رو از پشت صندلیش برداشتم وانداختم روی شونه ام و شالمو از توی کولی ام برداشتم وانداختم رو روی سرم وهمونطور که مقنعه ام رو که از سرم در آورده بودمو میچاپوندم توی کولیم گفتم:
    -تو یکی دیگه هیچی نگو خواهشـــا..
    توی روح تو با اون جیرجیرک بیشعور...اَه اَه اَه مرتیکه ی لوس و خشک !با همسنت داری شوخی میکنی ...
    هه هه ..
    برو بذار باد بیاد !!بزرگی به عقله نه به هیکل (!)
    رومو کردم به طرفِ پژمان ادامه دادم:
    -اگه منو میرسونی که هیچی اگرم نه که من کار وزندگی دارم ..
    دایی پژمان دستاشو به معنای تسلیم آورد بالا:
    پژمان-خب خب خب ...خشم اژدها فوران کرده؟!
    چرا اینقدر عصبــــــی؟
    چشمامو قلنبه کردم و با حرص نگاش کردم و آخرم با حرص کولیمو برداشتم و به طرف در رستوران به راه افتادم..
    پامو کوبیدم به لاستیک ماشینش و توی دلم هر چی فحش بلد بودم بارش کردم...
    صدای جیغ دزد گیر ماشینش رفت توی هوا..
    پژمان-دزد دزد من شناساییش کردم !!
    اومد نزدیک وموهامو گرفت توی مشتش وسرشوآورد کنار لپم وقبل از اینکه موهامو نجات بدم دندوناشو فشرد توی لپام...
    -آیــــی......
    دندوناشو برداشت وروی گودی ای که دندونای بیشرفش ایجاد کرده بود رو بوسه ای نشوند..
    پژمان-برو آیداخانم برو..نگاه کن من مثه تو نامرد نیستم فقط گازت نگرفتم.
    باهمه عصبانیت و حرصی که داشت دیوونم میکردولی ازشخصیت بچه گونه ی پژمان خندم گرفت.
    حالا حتما باید تلافیم میکرد،اگه نمیکرد میمرد..

    *****

    از احساس تماس دستی به لا به لای موهام از خواب بیدار شدم ..
    یه لحظه از فکر برگشتن بابایه حسی شیرین زیر پوستم دوییدولی همین که چشمامو باز کردم نگاهم به آئین افتادهمش دود شد رفت هوا!!
    آئین-صبحت بخیرآتیش پاره...
    همونطور مست خواب دستمو دور کمر آئین حلقه کردم وسرمو چسبوندم به سینه اش …
    -دلم برات تنگولیده بود داداشی.
    آئین-منم همینطور جوجو ....
    ولی از الان بگم اون گوشای خودته که درازه برای من دراز نمیشه !
    تو مگه قرار نبودم که دیگه دست به ماشین مامان نزنی؟
    حوصله ی جواب پس دادن به این یکی رو دیگه نداشتم من نمیدونم چه حکمتی بود که سر این 2الی3دقیقه زودتر به دنیا اومدنش اینقدر احساس بزرگ بودن داشت ...
    هر چند که خالیم میبست که من خر نمیشم واین حرفاها...
    من اگه آئینو نشناسم که دیگه باید برم بمیرم (!)
    همونطور که بازو هاشو که از آستین حلقه اش بیرون مونده بود رو رو نوازش میکردم سینه اش رو بوسیدم :
    -آئین،تو رو جون هر کی که دوست داری این بحث رو بیخیال شو ...من خودم میدونم اشتباه کردم ،دنبال توجیحشم نه هستم ونه خواهمم بود ولی بحثی که الان مهمه اینه که دیگه نمیخوام در موردش بحثی بکنم ،خواهش میکنم !!!!
    آئین-خب اینکه چیز جدیدی نیست تو همیشه میدونی اشتباه کردی ولی بدبختی اینه بازم اون اشتباه رو تکرار میکنی.
    چشمامو باز کردم و جوری چپ چپ نگاش کردم که فکر کنم دیگه داشت خودشو خیس میکرد که بحثو عوض کرد:
    آئین-حالا البته به منم ربطی نداره هــــــا..
    چشماشو بست وهمونطور که نفس حبس شده اش رو میداد بیرون گفت:
    آئین- اونجوری نگام نکن ...میخوام برات بحرفم!
    میدونستم همیشه وقتی اینجوری بهش خیره میشدم نمیتونست حرف بزنه به خاطر همینم هروقت میخواس باهام حرف بزنه باید یا چشمامو میبستم ویا یه جای دیگه رو نگاه میکردم ...
    خب امروز یه اتفاقایی افتاد که احساس میکنم که لازمه باهات درد ودل کنم ،اتفاقای جدیدجدید!!
    هرچند برای تو که جدید نیست ولی مهم این دل منه که براش تازس!
    سرمو ازتوی سینه اش کشیدم بیرون وبا کنجکاوی نگامو دوختم به دهانش.
    باحرص نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:
    آئین-آیدا صدهزار بار گفتم اون چشمای دربه درتو اینجوری به من ندوز (!)
    -چشمای خودت دربه دره ...بیشوهر!!
    چشمامو بستم وگفتم :
    -خوب الان بگو دیگه ...
    نکنه کلید زبون میخوای عروس خانـــوم؟
    آئین یه نفس صدادار توی صورتم کشید وگفت:
    آئین-آیدا دوباره این امیرِ دعوتم کرد!!
    اینبار برای کوهپیمایی جمعه...
    چشمامو باز کردم وبا حرص نگاش کردم:
    -آئین،تورو خــــــــدا!! اولا اینکه اصلا خجالت کشیدن نداشت ،دوما دیگه خواهشا اینقدر امل بازی در نیار ...
    جوری حرف میزنی در مورد این امیر بد بخت که آدم فکر میکنه خوده خوده ابلیسه ....بابا طرف استادته از تریپ ومَنِشت خوشش اومده میخواهد باهات تیریپ رفاقت برداره ،حالا این ترسای مسخره ی توکه هی میخوای خودتو ازش قایم میکنی دیگه آخر خنده اس ،عین این دخترای لوس وتیتیش مامانی..خواهشا دیگه اینقدرامل بازی در نیار...
    آئین-تو اصلا درک نمیکنی فقط اگه یه چیزی باب میلت نباشه هرچی دلت بخواهد بار آدم میکنی...
    درسته که سر کلاس آخر جذبه اس ولی باورکن هیچ دختری نیست که توی دانشگاه با این یه داستانی رو نداشته باشه ،اصلا انگار همه اول از زیر دست این عبور میکنن بعد وارد دانشگاه میشن !
    -آئین دلم میخواهد اینجور مواقع اینقدر بهت بزنم که خون بالا بیاری، خب آخه منگل من خودت میگی پشت سرش میگن توکه همشهریای خودتو میشناسی ...
    از هر کاهی یه کوه میسازن ....
    بابا اون که نمیخواهد تورو بکنه یکی لنگه ی خودش ،اصلا مگه خودت تعریف نکردی که وقتی فهمید بچه ی کی هستی شناختت وچقدرم تحویلت گرفت ؟!
    بابا طرف از بچگیت عاشقت بوده در این حد که میگی گفته همه پوسترهایی که باهم مدل میشدیمو هنوزم نگه داشته...
    این همه بهت خوبی کرده بعد انوقت توی نچسب هی لوس بازی در بیار.
    اصلا ببینم نگنه از الان ترسِ اینو داری که نکنه اگه تغییر جنسیت بدی پشته سرِ تو هم حرف در آرن؟!
    آئین-کم جفنگ بباف...
    کمی مکث کرد ادامه داد:
    آئین-خب حرفای توهم درسته هاولـــی...
    ولی منم دغدغه های خودمو دارم ،هنوز هم توی حسی که داره دیوونم میکنه از بس برام گنگه دارم دست وپا میزنم هنوز نمیدونم اسم حسی که به یاسی دارم چیه ؟!
    از یه طرفم مطمئنم که یاسی کسی نیست که بامن بمونه ولی دارم خودمو نابود میکنم از بس سعی دارم تا رای شونسبت به خودم مثبت کنم وحداقل یه okالکی هم که شده ازش بگیرم .
    دستمو کوبیدم روی پیشونیه صافش :
    -اِیــــی خاک برسر زن ذلیلت کنن ...
    من گفتم تو یکی دیگه یه درصد آدمی و به این طایفه ی زن ذلیل نرفتی ...توهم که ازدست رفتی زن ذلیل بدبخت (!)
    آئین- اِئـــــــه کوفت چرا میزنی ؟!
    -چون مستحق زدنی ..
    راستی بحث یاسی رو عوض نکن ،بحث امیر که حل شده اس توهم یه بار دیگه بخوای تفلن بازی در بیاری خودم میزنم دو نصفت میکنم ولی خودمونیـــما فوق العاده از شخصیتِ آدمایی مثه امیر خوشمان میایــــد(!)
    آئین همونطور ساکت چپ چپ نگام میکرد :
    -ائــــــه خب بگو دیگه ؟!
    آئین-از چی بگم ؟
    -از همونی که از اولشم قصدت بود برام تعریفش کنی ولی یه دفعه زدی کانالای سانسورشده ..
    آئین- آیدا تو به مراتب 100برابر از مامان بدتری !خب خب راستش دوباره ..
    یه نفس عمیق کشیدوادامه داد:
    آئین-آیدا بین خواستن ونخواستن یاسی بدجوری گیر کردم ،شاید به نظرت مسخره بیاد ولی احساس میکنم دوست داشتن یاسی یه چیزی فراتر از یه دوست داشت ساده اس ...
    میدونم اون 2ماه اختلاف سن به نظر تو کاملا بچه گانه وشبیه به خاله بازی به نظر میاد ولی میخوامش ولی هنوز اونقدر که لازمه به احساسم مطمئن نیستم واز یه طرفم خودش خیلی سروگوشش میجنبه ...
    از یه طرف نیاز به زمان دارم هم برای بزرگتر شدنم و حداقل یه دو زار (هزار)تجربه کسب کنم ودستمم توی جیب مبارک بابا نباشه همم اینکه به احساسم اعتماد لازم رو پیدا کنم واز یه طرفم میترسم ،خیلی زیاد ،ترس اینکه از دستش بدم !
    توی بد شرایطی گیر کردم ،بخدا
    -خب بقیش..
    آئین-خب یاسی هم فکر میکنه فقط به عنوان یه بازیچه بهش فکر میکنم ...
    -خب تو که اینقدر ادعات میشه بهش بگو دوستش داری.
    آئین-به جان تو ...
    جفت پا پریدم وسط حرفش:
    -از جون من مایع نذار...
    آئین-okخب حالا ،یه ذره بیا پاچه بگیر(!)
    مکثی کرد و ادامه داد:
    آئین-دست خودمم نیستا ولی از این پسرای کم جنبه که تا دختره یه ذره چراغ سبز نشون میدنو غرورشونو میفروشن ودم به دقیقه همش به طرف اعتراف عاشقونه میکنن وآخرشم به برات میمیرم ختم میشه بدم میاد ،آدم باید یه ذره عزت نفس داشته باشه ..
    یه کوچولو هر چی توی دلشون میگذره رو نیاد بریزه روی داریه ،مخصوصا ما پسرا باید یه کمی خوددار تر باشیم .
    -خب از این شخصیت ونظریه ات که فوق العاده خوشمان آمدواینم مطمئن باش اگه به زور بخوای یاسی رو نگه داری بالاخره پر میکشه اگه اون واقعا سهم تو باشه و دوستت داشته باشه که اینقدر ازت خر سواری نمیگیره...
    این فکر واوهام هم از توهماتی که برای تو نقششونو کشیده نشات میگیره تو که منکرش نیستی؟!
    اینم فراموش نکن کم نیستن آدمایی که حتی اگه بخوایم از محبوبیت باباهم فاکتور بگیریم به خاطر استیل هیکلت وقیافه ات دوستت دارن...
    به نظر من بهش بگو اگه میخوای این رابطه رو جدی بگیری که سریع تر اینکارو عملی کن اگرم نه که تو رو به خیر و مارو به سلامت ،جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته ،ایشون بیشتر از اینکه بهت عشق بده داره راه ورسم تیغیده شدن رو بهت یاد میده ....
    آئین- آیدا نمیتونم به قرآن نمیتونم
    -یعنی خاک تو اون سرت که اینقدر بی اراده ای مطمئن باش که اگه یاسی در حد همون چیزی که من توی ذهنم بهش ایمان دارم به تو فکر کنه که بد بخت مطمئن باش دیر نیست اون روزی که مهر یه شکست درست موقعی که با همه ی وجود بهش وابسطه ای رو پیشونیت بخوره .
    آئین چشماشو بست ومنو از توی آغوشش بیرون کشید وطاق بازخوابید وزمزمه بار گفت:
    آئین-حرفات درعین حقیقت تلخه ،تلخ تر از چیزی که من بتونم درکش کنم ،خودم میدونم دارم خطا میرم ،خودم میدونم که اگه واقعا به ازدواج ویا نامزد شدن کارمون بخواهد برسه مامان یکی از مخالفای سرسختشه نه بخاطر بچه بودن خودم و خودش..
    ولی بخاطر اخلاق یاسی هم که شده اعتراض میکنه !
    - آئین همه ی حرفایی رو که این چند وقته آزارم میداد و روی دلم سنگینی میکرد رو بهت گفتم ولی بازم یه طرفه به قاضی نرو،اول بیا برو در مورد جدی کردن رابطتون باهاش حرف بزن بعدش اگه دیدی فایده نداره همه چیو تموم کن .
    برای فراموش کردنش هم یه چند وقتی رو از دانشگاه مرخصی بگیر وبرو به علایقت برس...
    برای مثال میتونی بری بارسلون اینجوری حداقل یه کمی هم از مسئولیت بابا رو میتونی کم کنی ،برای مدیریت هتل چند وقتی رو اونجا بمون .
    ابروهاشو انداخت بالا :
    آئین-ائه پس بگو میگم چقدر مهربون شدی !!نگو میخوای بابارو بکشونی توی بغلت اینه که منو داری دک میکنی ....
    آخه اصلا تو به مرامت نمیخوره مشاوره رایگان بدی !
    -گمشـــوبابا من اگه قصدم این بودکه خیــــــــلی راحت تر از اونی که توی ذهنت جا بگیره شوتت میکردمت بارسلون ،تازشم من از پشت خنجر نمیزنم واضح بهت میگفتم ولی بدبختی اینجاس که برای بابا فرقی نمیکنه ایران هم که باشه همش درگیره امور مالی واقتصادی باشگاهه یا اینکه کجا سرمایه گذاری کنه که به نفع باشگاهم باشه ...میبینی بابا اصلا آروم و قرار توی ذاتش نیس(!)پس الان به این نتیجه میرسیم که تو فوق العاده حرف مفت زنی برادره من.
    آئین خندید وهمونطور که دوباره منو بین بازوهاش نگه میداشت گفت:
    آئین-خب خب حالا چرا قاطی میکنی باباشوخی کردم !درمورد مشاوره رایگانت هم باید بگم چشم حتما آبجی خانوم سعی میکنم روی تفکراتت فکر کنم واگه پا داد به مرحله ی اجرا هم برسونمش ....
    -سعی نه حتما باید به مرحله ی اجرا برسونیش ...ok؟
    آئین-خب باشه بابا،جوجوی من بگیر بخواب ساعت 3ی نصفه شبه .
    چشمام گرد شد :
    -چـــییی؟تو این موقع شب منو بیدار کردی؟
    آئین-ائه خب نیاز داشتم تا باهات بحرفم ...
    از جام بلند شدم ونشستم روی شکم آئین وشروع کردم به زدنش وقتیم که همه ی عقده هام رو تخلیه کردم با پاهام پرتش کردم از روی تختم پایین ..
    -آئین برو دعا کن که دیگه چشم تو چشم نشیم !
    آئین هم همونطور که از خنده ریسه رفته بود رفت بیرون.
    *****
    -مامان چی شد،پایین درست شد؟
    مامان با بی حوصلگی شونه اش رو انداخت بالا :
    مامان-اگه خدا بخواد آره ...
    توهم که هیچموقع ی خدا توی این خونه پیدات نمیشه که حداقل از اتفاقایی که میوفته خبر داشته باشی.
    همونطور که داشتم کره رو میمالیدم روی نون گفتم:
    -وااااامامان(!)خب خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه ...از طرفیم من از خبر مهما همیشه با خبرم این کم اهمیتا هم که میبینی رو زیر میزی ردش کن ...
    من هنوزم سر حرفم هستمـــا من استعداد خبر نگار شدنو دارم ،حالا ببین کجاس .
    مامان همونطور که داشت چپ چپ نگاهم میکرد گفت:
    مامان-آیدا جان مامان چه خوب میشد اگه تو 2دقیقه ساکت میشدی باور کن کسی این توهم بی پایه واساس توی ذهنش نقش نمیبست که لالی مامانجان....
    خبرنگار شدنو از ذهنت به کل پاک کن ....
    درضمن این شلوغ بودن سرِ تو واقعا منو کشته ،جوری میگی سرم شلوغه که هر کی ندونه فکر میکنه چقدر تو کار داری ....
    نمیخواهم به علایقت توهین کنمــا اتفاقا از دوبلری خیلیم خوشم میاد ولی قبول کن که داری بالای دیوونه بازیات آیندتو تباه میکنی ....
    تو اگه درستم بخونی باور کن میتونی به دوبلریت هم برسی.
    پشونه ام رو انداختم بالا وهمونطوربا دهن گفتم :
    -مامان من تو خودت میدونی که من اصلا برای درس خوندن ساخته نشدم ،حالا برای چی باید سر پافشاری شماها در صورتی که هیچ علاقه ای نه داشتم ونه دارم ونه خواهم داشت بشینم درس بخونم ؟
    تازه آخرشم یه فامیل رو سرکار بذارم ؟!
    مادرِ من بذار به علایقم برسم ...
    مامان با تاسف سرشو تکون داد وگفت:
    مامان-نه اینکه من خیلی به توگیر میدم ...یه روزی به حرفم میرسی ببین کجاس ...امیدوارم1-2سال بیشتر طول نکشه که حداقل همراه همسن وسال های خودت وارددانشگاه بشی.چی بهت بگم که هر چی هیچی بهت نگم اعصاب خودمم آروم تره ..
    اومدم دوباره با دهن پر حرف بزنم که مامان با حرص دستشو تکون داد:
    مامان-حرف نزن با دهن پر صد هزار بار...
    گذاشتم تا دهنم خالی شد و بعد با دلخوری گفتم:
    –خیلی خب باشه بابا،میخواستم بگم قرار شد باباچند شنبه بیاد؟
    مامان-احتمالا آخر هفته ی دیگه کاراش تموم میشه ،لیلا هم اومدنشون بخاطرکاری که برای همسرش پیش اومده با تعویق افتاده اینطوری برای منم بهتره ،انشاالله مامان هم زودتر عملش رو بکنه خیال منم راحت شه ....
    همونطور که به طرف اتاقم میرفتم گفتم:
    -مامان خوب شد تـــــیا!
    منم امروز بیمارستان میام ، دلم برای مامان جون تنگ شده ..

    ******

    روی تختم دراز کشیده بودم وبرای هزارمین بار به تحلیل کارای خودم میپرداختم در حالی که از لحاظ مغزی دیگه واقعا داشتم کم میووردم ....
    میدونستم اگه بابا بفهمه دیگه من رسما بدبختم ....
    چون آیی بدش میومد از این دیوونه بازیای من که حد نداشت ...
    اگه میفهمید دیگه قضیه ی ماشینی که بالاش کلی زبون بازی کردم و از هر طریق ممکن بالاخره دلشو نرم کردم به طور کامل منتفی بود چون خودشم میدونست که دور کردن من از علایقم بهترین تنبیه برام...!!
    خب پژمان رو که میشه با یه کادوی توپ دهنشو بست آئینم که خودیه آرشم که نخودیه مامانم که اگه یه کمی اصرارش کنم برخلاف ظاهرش که میخواهد خودشو فوق العاده محکم نشون بده دلش به رحم میاد...
    فقط این وسط میمونه بحث خسارت واینجور چیزا که باید فیصله اش بدم ..
    به طرف جیب پالتوم یورش برم ...
    کارته رو در آوردم وبا تردید بهش خیره موندم
    اوهـــــــووو....
    این یارو چقدر بیشعوره بودااا...
    Kiss meبرو از بابات بگیر بچه پررو...
    بروی کارتی که جلوم بود درشت حح شده بود kiss me...
    من باید حال اینو بگیرم وگرنه ازوجدان درد به دیار باقی خواهم شتافت،
    آخه من اگه اینو آدم نکنم که دیگه باید برم بمیرم !
    به عکس قاب شده ای که روی میز تحریرم بود نگاه کردم ...
    یه لحظه احساس کردم بهم لبخند زد (قربونش برم من )
    جیسون جونم اجازه میدی عشقم ...؟
    توی ذهنم به تصویر کشیدمش....
    جیسون–چرا که نه جیگرم...
    یه بوس توی هوا براش فرستادم وگوشیمو در آوردم وتند تند شروع کرم به شماره گرفتن...
    اَیــــــــِیییییی چه بیشوهریه ها !!
    هی ریجکتم میکنه مرتیکه زاغارت..
    گوشیمو پرت کردم روی تختم وبرای جلوگیری از اوج گیریه دوباره ی جیغای مامان به سرعت رفتم توی آشپزخونه .
    *****
    همونطور که گونه ی مامان جونو میبوسیدم با حرص به آرش که سعی داشت تا به زور منو کنار بزنه و به مامان جون آویزون بشه رو نگاه کردم :
    -آرش باور کن تموم نمیشه هـــــا به تو هم میرسه جغله(بچه)
    مامانجون با مزه خندید :
    مامانجون-آیدا ،بچمو اذیت نکن .
    وبعدشم سفت بغلش کرد وشروع کرد به بوسه زدن به چشمای آرش...
    میبینی تورو خدا ....
    مامانجون میگه من از چشم آبـــی خیلی خوشم میاد ولی نمیدونم چرا این خوش اومدنش منو هم شامل نمیشه که منم مثه آرش اینقدر سفت وسخت ماچ کنه ..!!
    جیسون-خب نه اینکه تو خیلی کشته مرده ی ماچ وبوسه ای ...
    بعدشم با اون خط هایی که دور چشمات کشیدی خودتم میدونی غیرِ ممکنِ!
    -سگ در شصت(صد درصد)
    مامان با حرص نگام کرد ومنم دستامو گذاشتم روی دهنم وگفتم :
    -ببخشید ببخشید دیگه تکرار نمیشه ،باشه بابا اصلا من همینجا به جون آئین قسم میخورم که دیگه بلند فکر نکنم .
    آرش با خنده همونطور که موهای قهوه ایش بهم ریخته روی پیشونیش رها شده بود گفت:
    آرش-آیدا جون وقتی خودتم میدونی قول هات شعاریه پس چرا دیگه پای جون این آئین فلک زده رو به قضیه باز میکنی ،حداقل یه موقع جونشو قسم بخور که یا مرد عمل باشی ویا خودش باشه واز خودش دفاع کنه ...
    با حرص به بل بل زبونیه آرش نگاه کردم وبا ژست خاصی انگشتامو تکون دادمو گفتم :
    -آرش جان عزیزدلم خوشگلم ببنداونــــو مگس میره ...
    مامان با اعتراض گفت :
    مامان-آیــــدا...
    سریع پریدم وسط حرفش:
    -خیلی خب باشه بابا خودم میدونم باید مودب باشم .
    نشستم روی کاناپه ای که کنار تخت مامی جون بود وشروع کردم به بل بل زبونیایی که شاید دو تا کلمشم راست نبود و همش قوپیِ الی بود!!
    همونطور داشتم چرت پرت مخلوط میکردم وبه خورد مامی جون ومامان وآرش میدادم که با حس لرزیدن جیبم سیخ شدم ...
    از جام بلند شدم وهمونطور که گوشیمو از جیبم میکشیدم بیرون گفتم :
    -مامان من میرم دیگه دیرمم شده ،آخر این هفته تولد آریاناس میخوام براش کادو بخرم ...
    سریع گونه ی مامانجونو بوسیدم وبه حالت دویدن به سمت در رفتم"
    -فعلا
    منتظر جوابم نشدم چون به صدای مردی که توی گوشم رفت فکر میکردم .
    خوده بی شخصیته عوضیش بود .
    با لحنی جدی وخشک گفت:
    کیان-امری داشتید با من تماس گرفتین؟؟؟
    - من شایان هستم ،تماس گرفته بودم تا بحث این خسارات واین چیزا رو فیصله بدم .
    کیان-زود تر از این حرفا منتظر تماستون بودم ...کجا همو ببینیم که در موردش حرف بزنیم ؟
    شونه ام رو انداختم بالا وهمونطور که راهروی بیمارستان رو طی میکردم گفتم :
    -من فردا به هیچ وجه وقت ندارم 2روز دیگه هم اگه شما وقت داشته باشید بخواید بیاید باز من نمیام چون وقت ندارم 3روز دیگه هم اگه شما وقت آزاد داشته باشید من وقتشو دارم ولی حسشو ندارم که روزمو خراب کنم 4روز دیگه هم که دیگه شرمنده ی اخلاق ورزشکاریتونم چون تولد دعوت دارم پس نتیجه میگیریم مسلما این هفته نمیتونه باشه (!)
    کیان-فکر کنم گفتم هر وقت نمکات تموم شد به من زنگ بزنی ،ببین بچه جون من وقت وحوصله ی سروکله زدم با توی نیم وجبی رو ندارم !
    -ببین نگاه کن من داشتم بهت لطف میکردم حالا که این طوره که هفته ی دیگه هم نمیتونم بیام .
    کیان باحرص توی گوشی تقریبا داد زد:
    -خیــــــلی بیمزه ای.....
    وبعدشم با حرص گوشی رو قطع کرد ...
    همونطورسرخوش از حرص دادن یه موجود بیخاصیت یه لبخند باحال روی لبم نقش بسته بود دوبار گوشیشو گرفتم وقبل از اینکه بخواهد حرفی بزنه گفتم :
    -امروزکافی شاپ(...)منتظرتم اگه نیای تا 2هفته ی دیگه اصلا وقت ندارم .
    تاساعت 6/30.فعلا
    وبعدشم بدون اینکه منتظر جوابش بشم گوشیو قطع کردم .
    در فصل بعدی خواهید خواند::.
    "با کلافگی دستشو کشید لای موهاش وهمونطور که عرق روی پیشونیشو پاک میکرد دوباره با من من گفت :
    -ولی ...
    خب ...
    وایی بچه چه خجالتی هم هستـــــا ،عرق شرم داره میریزه ...
    وایی بــابــا شرم وحیا...
    -خب ؟حرفتو بزن
    -میتونم میتونم ...
    -میتونی چی ؟؟؟
    -میتونم شماره ی آریانا خانم رو داشته باشم ؟
    یه لحظه دهنم 6متر باز موند ...
    چی میشنیدم ،شماره ی آریانا رو میخواهد ،یه لحظه واقعا حس خودمو نمفهمیدم وهمونطور که با حرص نگاش میکردم گفتم:
    -نخیــــــــر .
    بای."
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:53

  9. 165 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , "لعیا" , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .Ice Girl. , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , ahmadi_1362_2 , airena , alice cullen , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , angur , asal-nana , atish69 , azade jooon , bani* , blacksun , cole , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , dokhtare khial , ehsany , elahe 66 , Fafa Oi , fahime 528 , Farah123 , fati70 , ghazal 2012 , gili , hediyeh_b , helen888 , hiva , hoda.4470 , Just Say No , khademre , khiyal99 , lambada , leyla71 , lili 20 , lili5225 , little princess , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsa1490 , mahsa73 , mahsamoon , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , min00o , mina68 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , Negarin_11 , perijooon , Raha*10* , *Arefeh* , rahha , redmoon333 , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , samangul , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , sirius , ~sky angel~ , some one , st## , statistics , suolmaz , Taataa , tina. , wintergirl , yasnaa , Z.BITA , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~*MONA*~ , ~foroozan~ , ~N!na jOojOo~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شاپرک13 , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , فاطیما8 , فرانـک , فرزانه 62 , فرشا , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلاحمیده , لیلای لیلی , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پونام , پونه... , کلاه قرمزی , کمند , گل یاس , •●شقایق●•

  10. Top | #6

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Cool

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید







    فصل چهارم


    قبل از اینکه به طرف محل قرار راه بیوفتم یه سر رفتم مرکز تجاری(....)میدونستم اگه امشب نتونم برای آریانا یه کادویی چیزی بگیرم دیگه اصلا فرصتشو پیدا نمیکنم .
    طبق نقشه ای که با آرش ریخته بودیم قرار شده بود من به تلافیه پارسال که همین که در خونه رو باز کردم با توفتگ آب پاشیش که توشو پر از رنگ کرده بود روم تخلیه کرد منم امسال براش یه سوسک خیلی خوشگل بگیرم باعنوانِ اونیکی قولش که توی راه مونده بوده حالا من پیداکردم که از قضا چقدرم که ببین چقدر شبیهن!!
    یادم نمیره پارسال با اینکه یادم بود تولدمه خودمو زدم به اون راه که مثلا من هیچی یادم نیست و با آئین رفتیم بیرون ...
    حالا بماند آئین سرِ همینکه سر منو گرم کنه که من تا موعد مقررشون برنگردم خونه چقدر جیبش خالی شد..
    منم که استادِ تیغیدن !
    ولی همینکه در خونه رو باز کردم با تخلیه شدن یه چیزی روی صورتم به خودم اومدم اول فکر کردم که آبه...
    ولی همینکه دستمو مالیدم به صورتم با دیدن رنگ قرمزی که روی صورتم بود شوکه شدم ...
    آریانا همونطور که میخندید گفت :
    آریانا-منافق تولدت مبارک ...
    عمو فرهاد نگاه کن دخترتو ....
    چشماشو بامزه گرد کردوادامه داد:
    آریانا-والله خجالت داره ،از همچین بابایی همچین دختری بعیده ....
    با حرص بهش نگاه کردم وگفتم:
    -حالا برات دارم .
    الانم درس وقتِ تلافی بود .
    طبق نقشه ی قبلیمون یه سوسک سیاه خریدمو گذاشتمش توی یه جعبه ی چوبی ودورشو با رزقرمز پرپر شده و شکلات وکاکائو تزیین کردم واین در حالی بود که میدونستم آریانا به همون میزان که از سوسک وحشت داره عاشقه رز قرمز وکاکائو وشکلاته...
    واین برای آریانا یه معنی میتونه داشته باشه اونم اینکه با خودش عهد ببنده که برای همیشه دیگه به هیچکدومشون نگاه نکنه ...

    ******

    چتری هامو دادم عقب وهمونطور که در تلاش بودم که یه کوچولو رفتارموبه اون میزان خانمونگی ای که بابا میخواهد نزدیک کنم درِ کافی شاپ رو باز کردم .
    میدونستم امروزم نیم ساعتی رو تاخیر داشتم ولی خب آخه چاره ای نداشتم دیگه ، اینبارم مثه اوندفعه من بی تقصیر بودم .
    سرمو گردوندم وکیان رو درست سر همون میزی که هروقت با آئین میومدیم مینشستیم دیدم ، در واقع دنج ترین و عالی ترین جای ممکن...
    بهترین ویو ممکن رو داشت..بـــــابــــا سلیقه !
    دوباره در خفا اون وجه از اخلاق خودپسندم داشت خودشو به رخم میکشید ..
    همونطور که توی دلم از جیسون و یا همون وجدانِ بی وجدانم میخواستم تا بهم انرژی بده تا به خوبی وخوشی این قضیه رو حلش کنم به طرف میزهمیشگیمون به راه افتادم ....
    همین که نگاهش به من افتاد بدونِ اینکه به خودش زحمت بده تا یه تکونی به اون هیکل بده ...حالا تکونم که نه ...حداقل یه لرزشی که حس بشه منو دیده بده یه نگاه به ساعتش کرد وبا طلبکاری گفت:
    کیان-اگه من بتونم تورو یه کوچولو ،فقط یه کوچولو آن تایم کنمــــا شاخ غول رو شکستم .
    بعدم با جدیت دستشو به طرف صندلی روبه روش دراز کزد وگفت:
    کیان-خانم کوچولو ...افتخار نمیدید ؟!!
    من عجله دارمـــــــا...
    همونطور که اخمامو به شدت کرده بودم توی هم و موهای سرکشمو از روی پیشونیم به طرف شالم هدایت میکردم گفتم:
    -اولا شما که اینقدر ادعای جنتلمن بودنو دارید حداقل اصول اولیه اش رو یه کوچولو رعایت کنید باور کنید..
    چیز بزرگی ازتون کم نمیشه هــــا!!
    برای نمونه میتونستید از سرجاتون بلند بشید واز مـــــــن استقبال کنید ...
    دومامن بهتون گفتم امروز سرم شلوغه الانم که اومدم واقعا از خودگذشتگی کردم اگرم میــبیــنیــدکه دیرِ خب عیبی نداره من میرم تا به بقیه ی کارام برسم ....
    سوما خانم کوچولو gfته..
    و توی دلم غریــــدم :«شاسگول»
    کیان چشماشو با تعجبی که بیشتر نشون از تمسخر داشت گفت:
    کیان-خـــــب حالا چرا اینقدر عصبی ؟
    میخوای بیا یه فصل کتک بزنم عقده هات که خالی شد میتونیم حرفامونو بزنیم ،به قولی دایی جونت خشم اژدها فوران کرده؟!
    با گفتن این حرفش همونطور که ایستاده بودم چشمامو گرد کردم صورتمو بردم جلوی صورتشو همونطور که با حرص نفس نفس میزدم گفتم :
    -خیلی دوست داری خفت کنمــــا...مواظب خودت باش بچه پررو!!
    بعدم همونطور که خودمو میکشیدم عقب با دستِ مشت شدم سرشو هل دادم عقب ...
    خودم تجربه اش روداشتم هر وقت آرش حرصی میشد ازم همین حرکتو روی من پیاده میکرد ،منم که حســـــاس سرگیجه میگرفتم وبعدم که دیگه واضحه گفتن نداره...
    نشستم روی صندلی روبه روییش ودستامو گره زدم روی میز ...
    کیان با حرص نگام کرد وگفت:
    کیان-من هنوزم سرِ حرفم هستم ،توخیلی چموشی ...ولی من حاظرم رامت کنم .
    با آرامشی که برای خودمم عجیب بود گفتم:
    -در اون حدی نمیبینمت که از این غلطا بخوای بکنی پس خواهشــا شــاخ نشو .
    کیان- خانم کوچولو این منّمت یه روزی کار دستت میده ،امیدوارم زودتر ترکش کنی .
    با حرص فوت کردم وهمونطور که نگاهمو از چشمای شیطونش میگرفتم گفتم:
    -من برای کری خوندن نیومدم اینجا برای کار دیگه ای اومدم ،هنوزم اینقدر بی وجدان نشدم که برای بازی دادن آدمایی مثه تو زندگی کنم!
    کیف پولمو در آوردم وهمونطور که تراولامو تا نصفه میکشیدم بیرون گرفتم جلوش .
    -هر چقدر میخوای بردار ،تورو به خیر مارو به سلامت ...
    کیان با نگاهی که هر لحظه شیطنتش بیشتر میشد یه نگاه روی میز ویه نگاهم به من کرد با کمی مکث دوباره به من خیره شد وهمزمانم کیف پولمو برداشت درشو بست گذاشتش توی کوله پشتیم که حالا با درباز روی میز بود.
    نگاهشو از روی میز کند ودستشو برای گارسونی که تا اونموقع وجودشو حس نکرده بودم تکون داد...
    کیان –یه اسپرسو با کیک شکلاتی.
    به طرف من نگاه کرد وگفت:
    کیان- چی میخوری؟
    با حرص نفسمو دادم بیرون وبازم موهای نرم وحالت دارمو که لجوجانه از زیر شالم میومدن بیرون و دادم تو ...
    -یه آب معدنی ...
    یه نگاه عمیق بهم کرد که دلم میخواست اینبار دیگه واقعا جفت پا برم توی دهنش و حالشو بگیرم..
    کیان-دو تا اسپرسو ودوتا کیک شکولاتی ویه آب معدنی لطفا!
    گارسون یه تعظیم کرد ورفت .
    کیان همونطور که باز تکیه شو میداد روی صندلی اینباردست به سینه نشست .
    کیان-پولتو نمیخوام ،یه پیشنهاد بهت میدم البته با شناختی که از دخترای هم تیپ تو دارم اول رم میکنی ولی بعدش از فکر کردن بهش غرق لذت میشی ولی غرورت اجازه اینو نمیده که قبول کنی ...
    پس همین الــــان قبل از اینکه غرورت سه ساعت وقت خودمو خودتو بگیره بندازش دور(!)
    دوباره با یه نگاهی نافذ سرتاپامو گذوند و منم مسخ شده با چشمای گرد داشتم به حرکاتش نگاه میکردم ...
    چی فکر میکردم چی شد واقعا....
    تا حالا توی همچین شرایطی قرار نگرفته بودم نمیفهمیدم که واقعا باید چکار کنم ...
    گوشیمو از جلوم برداشت وبعد از چند دقیقه گرفتش جلوم :
    کیان-شمارمو saveکردم دوست دارم از الان به بعد باهم باشیم .توحاظری با من باشی؟
    همین که این کلمه از دهنش خارج شد بی اختیار قهقه ام گوش خودمو کر کرد... جوری میخندیدم که اشکام از چشمام راه خوشونو باز کرده بودن وداشت راه گونه هاموطی میکردن.
    کیان-خیلی خنده داره؟ چه خوش خنده ای هستی تــو؟!
    سرمو تکون دادم وهمونطور که هنوزم داشتم میخندیدم گفتم:
    -اعتماد به نفس بالایی داری ولی چیزی اینجا مد نظره اینه که این پیشنهادت جز مسخره ترین پیشنهادایی بود که به من شده ...
    مکثی کردم واینبار با لحنی که غرور ازش میبارید گفتم:
    -از نظرِ من تو یه جوجه اردک زشتی ...
    حالا نمیدونم چی باعث شده که یه جوجه اردکم همچین توهمی بزنه که منو با دخترای خیابونی یکسان ببینی ،ولی اینو بدون من امثالِ تورو در اون حدی نمیبینم که حتی بهشون نگاه کنم !
    این گستاخیتو سعی میکنم نادیده بگیرم ...
    بعدشم در کیفموباز کردم واومدم دوباره بگیرم جلوش که سفت دستامو گرفت .
    کیان-من از توقع نابه جایی ندارم ،فقط ازت میخواهم یه آشنایی ساده باهم داشته باشیم !
    یه کمی روشن فکر باش ...
    من قصدم ازدواجِ ...
    رم کرده بودم اساسی...
    اومد ادامه بده که با حرص دستمو گرفتم جلوی دهنشو گفتم:
    -خیلی دلت میخواهد دهنتو پر خون کنم ؟
    لطفا خفه شو ...
    ببند اون دهنتو ...
    من نه میخواهم ازدواج کنم ونه با امثال تو باشم .
    با اومدنِ سفارشامون توی اوجِ حرص و عصبانیتم سکوت کردم و منتظر شدم تا گارسون بره...
    بعد از یه مکثِ چند دقیقه ای که خیلی توی آروم کردنمم تاثیر داشت گفتم:
    -از الان به بعدم نمیخواهم حرفای مرسوم که اصولا برای مخ زنیه دخترا میزنیو بشنوم ،چقدر بدم راضی میشی ؟!!
    آقای پـــــر مشغله...
    سرشو مثه من آورد جلو وگفت:
    -تا هر وقتی باشه منتظر میمونم تا اون طرفی که داری بخاطرش منو دک میکنی دلتو بزنه ...
    وهمونطور که با گستاخی دستشو میکشید روی گونه ام گفت:
    کیان-تو اولین دختری هستی که به معنی واقعی کلمه رفتارت برام عجیبه ،الانم که فهمیدم که تو فکرِ ازدواج نیستی ، okاصراریم ندارم ،ولی من هدفم کشفه توئه...
    نه چیز دیگه مطمئنم باش آزارت نمیدم ،فقط میخوام با شخصیتت آشنا بشم ،اینجورم که حدص میزنم از لفظbfمنزجری باشه من نمیخوام bfات باشم فقط میخواهم یه دوست ساده باشم برات .
    دستشوپس زدم درست مثه اینکه بخواهم مگس پس بزنم ...
    -بخواب بـــــابــــا ، بذار باد بیاد...
    مالِ این حرفا نیستی ...
    ریز میبینمت اصلا به چشمم نمیایی...
    نمیدونم دقیقا با همین دیالوگــا و وعده وعیدا مخ چند نفررو زدی ولی اینبار به کاهـــدون زدی ...
    هر چند که میدونم دروغ میگی ،ولی محض اطلاعت بگم :«حاظر نیستم حتی با عنوان یه دوست ساده تحملت کنم ،یعنی دقیقا تا این حد غیر قابل تحملی»
    کیان با اخم نگام کرد وگفت:
    کیان-هی هی تند نرو خانم کوچولو بهت اجازه نمیدم شخصیتمو زیر سوال ببری ،با حرفات چیو میخوای ثابت کنی؟!!
    آره من با خیلیا بودم ولی اونا خودشونم از اول میدونستن که بازیچه ان ،دختری که اونقدر عزت نفس نداره که خودش میاد نخ میده توقع داری بخاطر یه زندگی شیرین روش حساب کنم ؟!
    اصلا عزت نفس چیه ...
    بگو حیـــا، بگو خجالت ...
    منم الان عرض کردم حالا که اینقدر روی اینکه عاشقی و کسی رو زیر سر داری تاکید داری ،منم که اصراری ندارم ...
    در مورد خسارتمم باید بگم ،هنوز اونقدر ذلیل نشدم که بیام از یه کوچولووو خسارت بگیرم تو همون روی پیشنهادم فکر کنی شاخ غولو شکستی (!)
    بعدشم با دست تعارف کرد یه چیزی بخورم...
    -نمیخواهم دیرم شده .
    وهمونطور که بلند میشدم بدون هیچ خداحاظی به طرف در کافی شاپ رفتم .
    پسره ی بی شخصیت یه کمی شخصیت نداره که حداقل برسونتم ...
    بعد اونوقت ادعای روشن فکریشم میشه برای من ...
    جیسون جونم فدات شم بفخشید که اصلا با امثال این دهن به دهن میشمــــاهمونطور که شدید روی فکر بودم از احساس اینکه کوله پشتیم داره کشیده میشه سنگ کوپ کردم وبدون اینکه برگردم کولی مو از روی شونه ها درآوردم وشروع کردم به دوییدن ...
    اِیــــــی خداجون نجاتم بده ...
    الان میدزدنم ،وایـــــی بابا دلم برات تنگ شده بود دیدی قسمت نشد دیگه ببینمت،خدا نجاتم بده (!)
    کیان –اِ تو چرا اینطور میکنی بچه ؟!
    بابا منم...کوچولو...آیدا ...آیدا خانم ...بابا منم کیان ...
    از شنیدن صدای کیان هم دلم میخواست بزنم زیر گریه از یه ترس الکی که اونم منشاش از ترسای بیخودی بود که آئین بعد خوندن کتابای جنایی به من تزریق میکرد که چمیدونم «دختری در تاریکی شب زمستانی در چنگال مردان هوس باز ویا اینجور چیزاسیر شد»از یه طرفم دلم میخواست کیانو اینقدر بزنم که خون بالا بیاره اون صدای نخراشیده اش رو نمیتونست یه کمی زود تر از اون هنجره ی سه نقطه اش باز کنه ؟!
    کیان همونطور که داشت نفس نفس میزد اومد کنارم ایستاد وکولیمو گرفت طرفم ...
    کیان-بابا تو چته ؟
    یه چیزیت میشه هـــا، خوددرگیری داری؟!
    میخواستم بگم اگه از تاریک شب میترسی ؟
    اگه صدتا دری وری دیگه بارم نمیکنی میرسونمت !
    -نخیرم لازم نکرده ....
    بعدشم به راهم ادامه دادم در حالی که با همه ی وجودم با خدا التماس میکردم که «ای خدا جـــون یه بار فقط یه بار دیگه از این تعارف کنه »
    صداشو از پشت سر شنیدم فکر کردم میخواهد دوباره تعارف کنه که با شنیدن مفهوم جمله اش یخ کردم !
    کیان-خیلی خب باشخ ،اصراری نمیکنم هر طور راحتی (!)
    اونقدر مطمئن بودم که بازم تیریپ با معرفتی میزنه و تعارفم میکنه که همین که حرفاشو تونستم تجزیه تحلیل کنم وا رفتم ..
    آیدا ایشالله که نسلت به همین زودیا ی زود منقرض میشه با این غرور مزخرفت ..
    ولی نه ...
    باید حرف کیان رو عملی کنم پس از همینجا غرورمو میندازم دور..
    به طرف ماشینش دویدم وطوری در ماشینو باز کردم وخودمو انداختم توی ماشین که سرم کوبیده شد به شیشه ی در ...
    کیان باخنده برگشت طرفم وهمونطور که سعی میکرد لبخندشو نبینم گفت:
    کیان-احتمالا جات گرم؟
    الان این حس رو نداری که گوشیه مادر مرده من له شده خانـــــوم ؟
    دست کشیدم زیرم واز لمس کردن گوشیش نیشم تا بنا گوشم باز شد وبا لحن حرص آوری گفتم :
    -فدای یه تار موم ...
    این مال دنیا مثه ریگ میمونه از این در میاد واز اون درم میره ...
    کیان-بـــــــــــله کاملا واضحه!
    بعدشم با صدای کوتاهی گفت:
    کیان-خدا به داد من برسه که چطور در این مرحله ی شناخت باید تورو تحمل کنم.
    سریع گارد گرفتم:
    -تو چی گفتی؟
    کیان-من؟
    چیزی نگفتم خیالاتی شدی خانوم.اگرم گفتم که با خودم بودم .
    بعدشم دیگه تا رسوندن من هیچ صدایی تولید نشد غیر از مواقعی که داشتم آدرس خونه رو میدادم.
    از ماشین پیاده شدم وبا بیخیالیِ حرص درآری سرمو کردم از پنجره دادم تو.
    -دیگه نمیخوام ببینمت ،شب خوش.
    داشتم میرفتم سمت در که احساس کردم دوباره کولیم کشیده شد اینبار بدون هیچ ترسی عقب گرد کردم نگاه چپ چپمو دوختم بهش .
    کیان-این اولشه خانوم ،البته این فکر واهی هم که خیلی لعبتی به خودت راه نده هـــا!!
    فقط میخوام یه مدت باهات باشم وبشناسمت مطمئنا در آینده طرز برخورد با آدمایی مثه تو درست مثه قبلیا برام یه خاطره میشه هر چند که خیلی بچه ای،کوچولووو....
    با صدای آریانا از پشت سرم به خودم اومدم که با اون صدای جیغ جیغیش داشت صدام میکرد:
    آریانا-وایـــــــی آیدا تویی ؟!
    با حرص برگشتم طرفش...
    به هیچ وجه دلم نمیخواست منو با این برج زهرِ مار ببینه ...
    -ائـــــه آریا اینجا چیکار میکنی؟
    آریانا- با اجازتون ما امشب اینجاییم مامانم اینا تواَن ،منم اومده بودم کیف مامانمو که طبق معمول توی ماشین جامونده بود رو بردارم .
    توی اون روح بی خاصیتت ،آخه خاله جون چه فشاری به دستتون میاد اگه اون کیفتو وقتی داری از ماشین میای پایین با خودت بیاری؟!هــــــــا؟
    حداقل این فضول خانمو نمیفرستادی که بیاد برداره،اون داداشای نره غول من اون وسط چکارن؟!
    حالا من چطوری این یکی یه دونه ی لوس دیوونه رو تحمل کنم ؟
    جیسون خودت کمکم کن امشب از دست این نجات پیدا کنم !
    با شنیدن صدای آریانا که دوباره اون بُعد از شخصیت فضولش عوت کرده بود به خودم اومدم :
    آریانا-آیدا نمیخوای معرفی کنی؟!
    بعدشم به ابروهاش به طرف کیان اشاره کرد...
    اِیــــــی خدا ...
    مونده بودم چی بگم ...
    از یه طرف اگه از جریان تصادفم با خبر میشد دیگه جز محالات بود که کل فامیل ازش با خبر نشن ،واین دقیقا برابر بود با خبردار شدن بابا و کنسل شدن ماشین نازم.
    از یه طرفم من نمیخواستم پیشنهاد بچه گانه ی کیان رو قبول کنم ،هر چند که میدونستم پیشنهادش هیچ ربطی به جیسون وعشق من به اون نداره پس خیانتم تلقی نمیشه ..
    با صدای کیان که انگار از حرف زدن من نا امید شده بود به خودم اومدم:
    کیان-خب قراره منو آیدا یه مدتی باهم باشیم ...
    البته اشتباه نشه ها ،رابطه ی ما فقط یه دوستیه ساده اس ،توی این چند وقت میخوایم یه کمی با هم حال کنیم ...
    به عنوانِ یه خواهر و برادر ، متوجه ای که ؟!
    آریانا داشت ا یه لبخند مورموز نگاهمون میکرد که کیان دستشوچنگ انداخت روی بازومو و دهنشو نزدیک گوشم کرد:
    کیان-خواهشا از روی لجبازی جواب منفی نده ،فردا منتظر جوابم هستم هر چند که با وجود همچین دسته گلی که جلوت وایستاده مجبوری تا صبح براش قضیه رو تعریف کنی....
    -توی خواب ببین به چلغوزی مثه توحتی برای خواهر بودنش جواب مثبت بدم.
    بعدشم همونجوری که داشتم بازومو از حصار مشتش در میووردم با خراشی که توسط ناخونای نازم روشون ایجاد کردم یه کوچولو تسلا پیدا کردم ،هر چند که میدونستم با حرصی الان خوردم جز محالاته که بتونم تا صبح بخوابم، حتی اگه یه نمه این حرصِ آرومم بشه ...
    با صدای آخی که از میون لب هاش خارج شد یه کمی دیگه آرومترم کرد...
    کیان- من تورو....برات دارم آیدا !
    -شب خوش ،خوش خیال.
    وبعدشم بی توجه به حظور پارازیت آریانا به طرف در خونه به راه افتادم...

    ******

    با خستگی داشتم از پله ها میومدم پایین که با صدای کامیار به خودم اومدم ...
    کامیار-آیــــــداا!
    بابا کجا داری میری مگه نگفتم کارت دارم؟
    با خستگی بهش نگاه کردمو گفتم:
    -کامی جون ببخشیدا اونقدر خستم که حوصله بابامم ندارم دیگه چه برسه به تو ،اگه همین جا میگی که هیچی اگرم نه که بندازش یه روز دیگه...
    زیر لب گفت:
    کامیار-مرگ یه بار شیونم یه بار نه دیگه تحملشو ندارم همین الان باید بگم.
    با کلافگی دستشو کشید لای موهاش وهمونطور که عرق روی پیشونیشو پاک میکرد دوباره با من من گفت :
    -ولی ...
    خب ...
    وایی بچه چه خجالتی هم هستـــــا ،عرق شرم داره میریزه ...
    وایی بــابــا شرم وحیا...
    -خب ؟حرفتو بزن
    -میتونم میتونم ...
    -میتونی چی ؟؟؟
    -میتونم شماره ی آریانا خانم رو داشته باشم ؟
    یه لحظه دهنم 6متر باز موند ...
    چی میشنیدم ،شماره ی آریانا رو میخواهد ،یه لحظه واقعا حس خودمو نمفهمیدم وهمونطور که با حرص نگاش میکردم گفتم:
    -نخیــــــــر .
    بای.

    با صدای پای کامیار که با التماس داشت دنبالم میدویید از حرص دندونامو بهم فشردم...
    خرسِ گنده ، ببین چجور ادای عاشقای دلخسته رو بازی میکنه هـــا!!
    کامیار-آیدا باور کن خیلی وقته که میخوام بهت بگم ،راستش از پارسال که با هم رفتیم کوه با خودت آوردیش همه ی ذهنمودر گیره خودش کرده ....
    دو روز دیگه هم که تولدشه ،آیدا خواهش میکنم میخوام اگه شروعی هست توی روزِ تولدش باشه ...
    با چشمای قلنبه شده برگشتم طرفش:
    -کامیار نگاه کن داری کتک کتک میکنیــــا..کتکِ خونت افتاده پایین ؟
    یه کاری نکن با همین کیف بکوبونم توی اون کله ی کاه گلیتــــــــا...
    تو هنوز نمیتونی تشخیص بدی که آریانا بچس؟
    بدبخت هیز اون فقط 16سالشه ...
    سعی کن بفهمی...
    میخوای باهاش مامان بازی کنی؟!!
    آخه بدبخت اگه خالم بفهمه که بدبخت فاتحت خوندس!
    بعد از اینکه یه نفسِ عمیق کشیدم و به قیافه دمغ و بهت زده ی کامی نگاه کردم روی پاشنه چرخیدم و ازش دور شدم ولی اینبار دیگه مثه مگس کنار گوشم ویز ویز نکرد،خداروشکر(!)
    ادامه دارد...

    درفصل بعد خواهید خواند::.
    "دستامو باز کردم سفت کمرشو چسبیدم ....
    -قربونت برم من بابایی دلم برات یه نقطه شده بود ...
    بابا با خنده گونه ام رو بوسید وگفت:
    -منم دلم برات تنگ شده بود خانمی ...حالا اجازه میدی برم به خانمم برسم ؟؟؟
    با حرص به بابا نگاه کردمو گفتم:
    -واقعا دست شما درد نکنه خوب بلدی بزنی توی پرم .
    وبعدشم با ناراحتی ازش دور شدم در حالی که به صدای آیدا آیدا گفتنای بابا بی توجه بودم "
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:53

  11. 152 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , ahmadi_1362_2 , airena , alice cullen , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , angur , asal-nana , atish69 , aynod , azade jooon , bani* , cole , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , elahe 66 , elmir4 , fadai , Fafa Oi , fahime 528 , fereshteh98i , ghazal 2012 , gili , hediyeh_b , helen888 , hiva , Just Say No , khademre , khiyal99 , kimuliiiiiii , lambada , leyla71 , lili 20 , lili5225 , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsamoon , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , Negarin_11 , perijooon , Raha*10* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saba 68 , saghar* , saghi.m , samangul , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , shida.m , sirius , some one , st## , statistics , suolmaz , Taataa , vayi , wintergirl , yasnaa , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~foroozan~ , ~pArnYa~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , فاطیما8 , فرانـک , فرزانه 62 , فـــرهاد.م , ماهی گلی , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پونام , پونه... , کلاه قرمزی , کمند , کویـن , گل یاس , •●شقایق●•

  12. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    پیش فرض

    فصل پنجم - قسمت1
    واقعا چه اعجوبه ایه این کامیارا..
    تا دو روز پیش جوری برخورد میکرد که هر کی ندونه فکر میکنه عاشق سینه چاک منه ...خب البته شاید پیاز داغ این حس رو خودشیفتگیه من تشدید میکرد!
    دوباره این وحدانِ بی وجدان با اسم مستعارش شروع کرد به ویراژ دادن توی مغزم ...
    جیسون-خودتو اصلاح کن ، فرزندم !!
    جوری این کامیار و به وصف کشیده بودی که من حس مجنون بودن و روش پیدا کرده بودم!
    -برو بابا برو عمتو نصیحت کن صد هزار دفعه گفتم که من از آقا بالا سر خوشم نمیاد نگفــــــتم؟!
    جیسون- خــــــب عزیزم حالاچرا عصبانی میشی؟
    با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم ...
    یــــــاخدا،امروز چندمین بارشه که داره میزنگه ومنم جوابشو نمیدم؟!
    ماشاالله پشت کار ...
    مثه یه مگس میمونه ،هر چند خیلیم دور از انتظار نیستــــا،مگس واقعا بهش میاد.
    گوشیمو خاموش کردمو انداختمش ته کیفم .
    یه احساس بدی داشتم از اینکه آدمی مثه کیان کلید کرده بود روی من ...
    همیشه وقتی از اینکه چرا اینقدرمزاحم دارم شاکی میشدم مامان میگفت :«تو یه کمی با متانت رفتار کن بهت قول میدم اصلا کسی به خودش جرئت اینکه مزاحمت بشه رو نمیــــــده»
    حالا داشتم به حرفش میرسیدم ،حس خوبی به کیان نداشتم مطمئن بودم که داره
    لاف میزنه که فقط میخوام بشناسمت از یه طرفم هنوزم نتونسته بودم 4سال پیشمو با همه تلخیا وشیرینیاش فراموش کنم...
    دلم گریه میخواست ...
    همونطور که داشتم از جلوی یه پارک رد میشدم راهمو کج کردم و وقتی به خودم اومدم که خودمو انداخته بودم روی چمنا وهمونطور که پاهامو گرفته بودم توی بغلم بدون اینکه اختیاری روی چشمام داشته باشم قطره قطره اشکام لیز میخوردن روی گونه هام....

    خب مگه چند سالم بود همش 14سالم بود 1ماه بود که بابا قهر کرده بودم وداشتم دق میکردم هر چیم که نازمو میکشید من بازم نرم نمیشدم یه خودخواهی محض همه ی وجودمو گرفته بود وبابا رو فقط برای خودم میخواستم،خیلی مسخره بود حتی از اینکه دست مامانو توی دست بگیره هم حسودیم میشد...
    بابا تازه از مسافرت برگشته بود...
    بدون اینکه هماهنگ کنه اومده بود خونه منم اونروز بعد از یه عالمه درسای کسل کشنده وقتی در خونه رو باز کردم و مامان وبابا رو فیس تو فیس دیدم یه لحظه دلم پر کشید که هر چی زودتر بپرم توی بغلش...
    بیشتر از این معطل نکردم بابا هم معلوم بود که تازه برگشته چون هنوز چمدونش وسط سالن بود وخودشم بااینکه توی اتاق بود ولی هنوز لباس بیروناش تنش بود...
    در نیمه باز اتاقشونو باز کردم وبا جیغ دویدم به طرف بابا...
    -وایــــــــی بابایی تو کی اومدی ؟!
    ومنتظر جوابش نشدمو دستامو به زور رسوندم به گردنش وسفت مشغول بوسیدنش شدم ...
    پشت سر هم بوسش میکردم بابا هم حالا دیگه نشسته بود گوشه تخت و منم عین از بچه کوچولو لوسای حال بهم زن که تا قبل از اون ازشون متنفر بودم نشسته بودم روی پای بابا(عوووووووووق)مامان هم که میدونست جدیدا چقدر سگ شدم واگه بهم اعتراض کنه قربتی بازی در میارم بدون اینکه چیزی بگه مشغول خالی کردن چمدون بابا شده بود...
    بابا دستامو از گردنش باز کرد وبا لبخند بهم نگاه کرد..
    دوباره دستامو باز کردم سفت کمرشو چسبیدم !
    -قربونت برم من بابایی دلم برات یه نقطه شده بود ...
    و با انگشتم یه نقطه رو نشون دادمو ادامه دادم:
    -اینذه شده بود!
    بابا با خنده گونه ام رو سفت بوسید وگفت:
    -منم دلم برات تنگ شده بود بابا...
    یه کوچولو مکث کرد و با حالتِ معذبی ادامه داد:
    بابا-حالا اجازه میدی برم به خانمم برسم ؟؟؟
    با حرص به بابا نگاه کردمو با حسادت گفتم:
    -واقعا دست شما درد نکنه خوب بلدی بزنی توی پَرَم .
    وبعدشم با ناراحتی ازش دور شدم در حالی که به صدای آیدا آیدا گفتنای بابا بی توجه بودم در و بهم کوبیدم ولی قبلش صدای پر از ناراحتیِ مامان توی گوشم پیچید:
    «فرهاد،هنوز نمیتونی تشخیص بدی با آیدا چطوری باید رفتار کنی؟عزیزم آیــدا الان اوجِ بلوغشه ، نیاز داره تا بهش خیلی بیشتر از این حرفا توجه بشه .»
    با همه ی این اوصاف ولی واین ماجرا استارت چندماه قهر وتهر من بود...
    منم یه وابستگی فوق العاده ای اون روزا به بابا داشتم ...
    از یه طرف رفتارای مسخره ام وفکرای آزار دهنده ای که همه ی ذهنمو داغون کرده بود واز یه طرفم دلتنگیم به بابا همه وهمه دست به دست هم دادتـــــا..!!
    سرمو تکون دادمو تلاش کردم به گوله های اشکی که روی گونه هام بودن بی توجه باشم ...
    نمیخواستم بهش فکر کنم ،به احمقانه ترین حرکتی که ممکنه از یه دختر14ساله سر بزنه ...
    نمیدونم چرا همه چی پشت سرهم اتفاق افتاد ونتیجه اش هم مهر یه شکست بزرگ روی پیشونیه یه دختر بچه ی14ساله بود ...
    چند ماه داغون توی خودم غرق بودم؟!
    1ماه 2ماه 3ماه ...نمیدونم ،واقعا نمیدونم..
    فقط میدونم بعد از اون بود که میخواستم عشقی روکه فکر میکردم هم احمقانه هس هم بچگانه وهم هوسانه رو فراموش کنم !
    اینقدر توی ذهنم به افکار درهم برهمم بال و پردادم تا حداقل دیگه اینقدر توی خودم غرق نباشم ،که حداقل دیگه اینقدر درگیــر یه صدای گیرا و جادویی نباشم .
    واز همون عکس با نمکی که برای اولین بار وقتی نگاهم بهش افتادوتوی عالم بچگی به دلم نشست برای فراموش کردن عشقم،همه ی وجودم کمک گرفتم هر چند که همش تظاهر بود...
    تظاهر به دوست نداشتنش ،تظاهر به فراموش کردنش...
    دلم داشت میترکید ازبس روحی ام داغون بود ،دلم حال وهوای اون روزا با همه ی سختیاشو داشت،حداقل یکی بود که به امیدش زندگی کنم ونفس بکشم.
    به آسمون آبیـــیِ بالای سرم چشم دوختم واز یادآوری همه ی احساسات پاکی که بهش داشتم این اشکای همیشگیم بودن که روی صورتم خط انداختن...
    و زمزمه ی اسمـی که توی عالمه کودکی برام خوش آهنگ ترین زمزمه بود...
    نفســم ،امروزتولدته ...
    آقایی تولدت مبارک...
    وبه صدای قشنگش که یادگار آخرین مکالممون بود گوش دادم:
    «-تولد تولد تولدت مبــــــــــارک مبــــــارک مبـــــــارک
    مبــــــــــارک مبــــــارک مبـــــــارک تولدت مبارک
    بیا شمعارو فوت کن تا فردا زنده باشی!!
    -دست شما واقعا درد نکنه ،همیخوای همین 24ساعت رو هم برا خودت نگه دار بگو1ثانیه دیگه..
    خندیدم وهمونطور که آثار خنده توی صدام بودگفتم:
    کمته؟!
    آخه گفتم چه کاریه دیگه این بنده ی خدا عزرائیل رو هم اذیت نکن ،هی بیاد و بره تو آخرم ...
    -نه دیگه نشد من هر وقت آرزومو برآورده کردی میخوام بمیرم...
    آیدای مـــن...
    دوستـــــت دارم خانمی!»
    دیگه طاقت شنیدنِ بیشترِصداشو نداشتم .
    کسرا با همه ی انکارام هنــوزم تو عش...
    دستامو کوبوندم روی لبام وبه دنبالشم شوریه خونو حس کردم !!
    آیدا گند زدی ...
    گند زدی به همه چی ،گند زدی به احساسش به باورش به عشقش...
    توی این وسط خودتو هم بیچاره کردی ..
    آیدای احمق ،احمق پر ادعا...
    وهق هق گریه ام بین دو درخت قطور کنارم وتوی دستای مشت شده ام گم شد...
    کمی آروم شده بودم،از جام بلند شدم از پارک اومدم بیرون ،هواخیلی سرد بود واین سردی رو سردیی که بعد از حذف همه ی وجودم از زندگیم گریبانگیرم بود تشدید میکرد...
    هوا تاریک شده بود باید زودتر خودمو میرسوندم خونه.
    دوباره و دوباره همه چی تکرار شد و منم فرو رفتم توی ژستِ یه دختر بی خیال و شاد ...
    وایـــی که بازیگیری بودم من !
    یه دربست گرفتم وتا رسیدن به خونه سعی کردم خودمو از اون حال وهوا دربیارم .
    ******
    این فصل ادامه دارد...
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:54

  13. 141 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , ahmadi_1362_2 , airena , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , asal-nana , azade jooon , bani* , cole , Deldel , dokhibabash , dokhtare babash , elahe 66 , fadai , Fafa Oi , fahime 528 , fereshteh98i , ghazal 2012 , gili , hediyeh_b , helen888 , hiva , Just Say No , khiyal99 , kimuliiiiiii , leyla71 , lili 20 , lili5225 , little princess , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsamoon , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , perijooon , Raha*10* , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , samangul , sas29 , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , sh1998 , shadi 936 , shida.m , sirius , some one , st## , statistics , Taataa , vayi , wintergirl , yasnaa , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~foroozan~ , ~pArnYa~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , فرانـک , فرزانه 62 , فـــرهاد.م , ققنوس98 , ماهی گلی , نادیا** , نازنین نرگسس , نامی , نرگس بانو , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پونام , پونه... , کلاه قرمزی , کمند , کویـن , گل یاس

  14. Top | #8

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Thumbs up

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    فصل پنجم - قسمت2

    تیشرت سورمه ای رنگمو به همراه شلوار راسته ای ست کردم،دستمال سرمو هم به سر کردم ...
    موهایی که از دستمال سرم میزد بیرونو دیگه کاریش نمیشد کرد ،جلوی آینه ایستادم وهمونطوری که خودم عاشقش بودم انگشتمو زدم توی رنگ آبی ای که دور از چشم مامان آورده بودم توی اتاقم ...
    دوتا انگشت رنگ روی دو تا گونه هام مالیدم...
    این کارا اصلا ربطی به این نداشت که استقلال بازی داره و این حرفـــا...نه فقط میخواستم به آریاناهه حالی کنم در افتادن با آیداخانـــوم چه رنگیـــه !!
    اونم چه رنگی ، یه رنگِ معرکه ...
    پالتومو از توی کمد در آوردم و به سمت در اتاق دویدم ....
    این تریپ اصلا با روحیاتم سازگار نبود ،ولی هر وقت میدیدم آئین یا آرش همچین تریپی زدن بهشون حسودیم میشد،از طرفیم وسوسه ی سورپرایز کردن آریانا با هیبت جدیدم خیلی شدید بود ، میدونستم با این کارم غیر از آریا مامانو هم عصبی میکنم چون برعکس همیشه که تولد آریانا خودمونی بود اینبار علاوه بر ما خانواده ی پدری آریانا هم دعوت داشتن ،هر چندکه بازم مجلس بزرگ نبود ولی این خاله پردیسِ منم اخلاقای خاص خودشو داشت...
    با اینکه خانواده ی عمو مسعود خیلی راحت بودن ولی اینقدر که خاله پردیس با اینا تعارف بازی میکرد که شک ندارم اگه موی سفیدی لای موهاش باشه بخاطر همین فکرای بیخودیشه که چی،وایـــی الا پدر شوهرم میاد چجور باهاش سلام علیک کنم و یا چطوری ازشون پذیرایی کنم ...
    همینم بود که هر وقت خونشون دعوت بودیم بلااستثنا بهمون خوش که نه از خوش گذشتنم رد میکرد اونم فقط و فقط بخاطرِ این بود که از بس جلمون خم و راست میشد و خودشو شکنجه میکرد،هر چند که عمو مسعود که این ادا اصول های خاله رو دیده بودکه 3تا خدمت کاره 24ساعته استخدام کرده بود ولی هنوزم که هنوزه بهتر که نشده بود تازه بدترم شده بود...
    برعکس خاله مامی من بود از بس که با مامانجون نرگس راحت بود بعضی وقتا خندم میگرفت!!
    شوخیایی باهاش میکرد که با مامانِ خودش هم نمیکرد،در کل من در تعجب بودم که این دوتا خواهر واقعا باهم خواهر تشریف دارن؟!
    پ نه پ دختر دایی دختر عمه ان ...
    در هر حال من که نقطه تشابهشون رو نفهمیدم...
    مطمئنا اگه آئینم بخواد رو این موضوع زیادی فکر کنه احتمال پکیدنِ مخش بالا میره ...
    در اتاق آئینو باز....
    آی بابا این به هر چی دختره گفته زکی از بس فس فس میکنه ...
    آخه با فیس تموم تازه داشت موهاشو سشوار میکرد فکر کنم 5ساعت پیش رفت توی حموم ...
    اعجوبه ایه این قل منـــــا،با لقد کوبیدم به باسنش ...
    -هــــوووو ....قصد نداری دل بکنی؟!دیر شد،مگه مامان نگفت زود بریم؟
    یکی ابروهامو داده بودم بالا و داشتم حرف میزدم که آئین برگشت عقب یه چیزی بگه که با دیدن من دهنش 6متر باز موند...
    آئین-آیـــــدا!!!این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟
    انگشتامو کشیدم روی گونه هام ونیشم تا عنبیه ام باز شد...چشمامو شیطون بهش دوختمو گفتم:
    -خیلی ناناز شدم؟!!
    خودم میدونم نیازی نیست اعتراف کنی دادا...الانم بدو بدو بریم که کیکارو پویا به تنهایی لمبونده رفته ...منم دپرس میشم اگه کیک نباشه هــاا...
    آئین اخماشو کشید تو همو نزدیکم شد...
    همونطور که با خشونت دستمو میکشید به طرف اتاقم بردم ....
    آئین-آیدا اعصاب دعوا ندارم زود تند سریع همون کت وشلواریو که مامان برات کنار گذاشته رو میپوشی با منم بحث نمیکنی این رنگایی رو هم که روی صورتت کشیدیو پاک میکنی.
    دستامو گره زدم به سینه ام وهمونطور که خودمو تکیه میدادم به دیوار گفتم:
    -من یا با همین تریپ میام یا اصلا نمیام ...
    آئین شونه اش رو انداخت بالا وهمونطور که ازم دور میشد گفت:
    آئین-با این لباساو قیافه نیای سنگین تری ،مامان و بابا آبرو دارن....البته اگه تو چیزی براشون بذاری بمونه !اگه میخوای تا 20دقیقه ی دیگه توی حیاط باش اگرم نه که بشین توی خونه !
    خودمو پرت کردم روی تختم وبه سقف خیره شدم ...
    نمیخواهم اگه قرار باشه لباسایی که مامان گذاشته بود رو بپوشم اصلا نمیرم ...
    بالرزش پام به خودم اومدم ...
    گوشیمو در آوردم و دوباره حالت تهوع گرفتم با دیدن شماره ی پشه ..
    ریجکتش کردم ودولا شدم وهمونطور که پاهام روی تخت بود گوشیمو شوت کردم زیر میزتحریرم که جلوی ضلع جنوبی اتاقم بود ...
    پاهام از روی تختم شوت شدن روی زمین وآهم رفت هوا....
    آئین سرشو ازلای در آورد تو...
    آئین-برم نمیای....
    -نــــــه نمیام بی برو تا نیومدم بزنم با دیوار یکیت کنم ...
    آئین –باشه ولی اگه پشیمون شدی زنگ بزن میام میارمت،چون که میدونی شبه تاریکه ، خونه تاریکه یه دختر خوشگلم توی خونه تنهاس .
    از جام بلند شدم وهمونطور که دمپاییمو از کنارِ دستم برمیداشتم افتادم دنبالش ...
    آخرم که دیدم بهش نمیرسم از هممون بالای پله ها پرت کردم که خورد به کمرش ولی این غول بیابونی مگه دردش میمومد،حتی اگه پاشنه ی کفش پاشنه 10سانتیم دقیقا فرو رفته بود تو کمر بی صاحابش ...
    همونطور که نیشش باز بود برگشت طرفم وگفت:
    آئین –اینو بعدا تلافی میکنم،با دزدا خوش بگذره جوجه...
    -جوجه قیافته !
    منتظر نشد که جواب منو بده همونطور که درو میبست گفت:
    آئین-شب خوش
    با حرص نشستم روی پله ها ....
    جیسون-آیدا بمیری با این غروره مزخرفت آخه بیشعور ،مگه چی میشد اگه یه لحظه رو این مغز کار نکنی؟!
    چی میشد اگه این لباسای کوفتیتو عوض میکردی که توی خونه تنها نمونی ؟
    -چی میشد؟
    خب معلومه غرورم شخصیتم همه چیزم شکسته میشد کم چیزیه؟
    صدایی تو ذهنم پیچید:
    «د لامصب غرورتو که 4سال ونیم پیش شکستی با شکستنِ ...»
    جیسون –آیدا چرا نمیخوای فراموشش کنی ؟
    بابا اون یه خاطره اس برای 14سالگیت بسه دیگه ، تا کی حسرت بخوری؟
    - تا آخر عمرم...من محکومم به حسرت خوردن چیزایی که داشتمو قدرشونو ندونستم .
    جیسون-آیدا بزرگ شو این کارا هیچ معنیی جز یه انتظار واهی نداره...
    هق هق گریه ام توی سالن پیچیده بود...
    - لطفا خفه شو،آفــــرین !حوصلتو ندارم...
    از جام بلند شدم همونطور که داشتم به یاد بیشعوریه خودم گریه میکردم به طرف در رفتم وقفلش کردم وبعدشم لامپارو خاموش کردم ...
    رفتم توی اتاق خودم در رو قفل کردم وبه سمت کوله پشتیم رفتم وگوشی ای که 4سال بود دیگه توی یه جعبه نگه داری میشد و وقتای دلتنگی بیرون میومد تا حاصل حماقتای خودمو برام زنده کنه رو بیرون آوردم...
    رفتم توی مکالمه های ضبط شده ام وهمونطور که دکمه ی پلی رو میزدم همه چی رو برا خودم به تصویر کشیدم...
    به شماره ای که روی گوشیم افتاده بود خیره شدم ...
    -اه این دیگه کیه؟!
    بازم مزاحم؟!
    نـــــــــه دیگه خسته شدم اینبار دیگه حساب اینو با اون احمقی که شماره های منو پخش کرده رو میرسم.
    همون دقیقه دوباره گوشیم زنگ خورد ،منتظر نشدم اینبار دیگه گوشیو برداشتم:
    منتظر نشد تا حرفی بزنم ...
    -هی رهام کجایی؟دیوونه 3ساعته اسگلم کردی؟
    -بله ...امرتون؟
    -رهــ ...ائــــــه ...
    ببخشید گوشیه رهام ...(یه کمی مکث کردودوباره ادامه داد)خانم فکر میکنم اشتباه گرفتم ،متاسفم.
    خدانگهدار.
    وگوشیو قطع کرد ...
    چشمام داشت از کاسه میوفتاد ،این دیگه کی بود؟
    رهام کیه ؟
    این الان مثلا ...یعنی این واقعا اشتباه گرفته بود؟
    از کجا معلوم ....تموم اون 6خط قبلیمم همینطور بود اول یارو میزنگید ومیگفت ببخشید اشتباه گرفتم ولی بعد نمیدونم از کجا میفهمید من دختر فرهاد شایانم و میشد موی دماغم....پسرا همین طورن یه مشت آدمای ریا کارو خالی بند،البت بعضیاشون ...
    من موندم اینا چطوری میخوان بمیرن ،اینقدر که خالی میبندن..!
    جیسون-آیدا خانوم ببخشیدا جفت پا میپرم وسط تفکراتتون ولی این بنده ی خدا کاملا مشخص بود اشتباه گرفته بود!
    -خب خدایی راست میگی ...
    همونطور توی اولین بهترین خاطراتم غرق بودم از صدای ویبره ی گوشیم از زیر میز تحریرم از جا پریدم و فحش بود راه انداختم...
    رفتم به طرفش ...
    نه مثه اینکه این با بی محلی آدم بشو نیست ....باید به صورت مسالمت آمیز از طریق گفتگو های سازنده از همونا که بابا هر وقت میخواد قراردادبازیکناشو تمدید کنه دست به کار میشه، شاید بشه به توافق رسید با جناب پشه....
    -بگو...
    کیان-هَوّ(have) زشته این کارا خانمی...
    نـــــــــه این بیشعور ...
    چشمامو بستم تا خودمو کنترل کنم ...فقط ،فقط کسرا باید منو اینطوری صدا کنه ..
    فقط اون بود که بااین لفظ منو صدا میکرد...
    قبل از اینکه بتونم تشخیص بدم چی میخوام بگم فقط صدای شاکیم توی گوشی پیچید:
    -خفه شو ،جرات داری دیگه این کلمه رو بکار ببر ،اگه بردی دیگه توی خوابم نمیبینی گوشیمو به روت بردارم !
    کیان-هی هی خانم تند نرو ...چه خبرته ،اینقدر خودتو باد نکن باد میبرتت ....
    فکرم نکن عاشق چشم وابروت شدم کوچولو من فقط بخاطر یه تحقیق مزخرفه که دنبالتم ،امثال تو زیادن که به خاطر یه گوشه چشم من بال بال بزنن.
    -اگه اینطوره که دست از سر من بردار و برو از همون مزخرفا بخواه برات بشن موضوع تحقیق.
    کیان –متاسفانه اونا سوژشون تموم شد ،حالا به عنوان آخرین موضوع فقط تو دیگه موندی !
    فکرم نکن که دورم بزنی چون تو به من بدهکاری....
    نفسمو با حرص دادم بیرون :
    -چکار باید بکنم ؟!
    کیان-من از تو چیز زیادی نمیخواهم فقط میخواهم یه مدت باهم بریم بیرون و من با روحیات تو ونحوه ی برخوردت با مشکلات وخیلی از چیزایی که مربوط به توئه آشنا بشم ،مطمئنم باش پام از گلیمم دراز تر نخواهد آمد..
    -از کی شروع میکنی؟
    کیان-هر چی زودتر بهتر.
    همون دقیقه گوشیه اتاقم شروع کرد به زنگ زدن ...
    همونطور که داشتم به سمت گوشی بیسیم میرفتم گفتم :
    -من چیزی نمیدونم خودت معلوم کن ...
    فعلا
    گوشیو برداشتم و صدای جیغ جیغای مامان بود توی گوشم پیچید:
    مامان-آیدا این چه وضعشه؟
    -چی چه وضعشه ؟
    مامان –اولا چرا کمر آئینو زخمی کردی ؟
    دوما چرا نیومدی؟
    سوما خجالت نمکشی از روی آریانا؟
    -ائــــــــــه مامان یکی یکی بپرس بذار منم جواب بدم ...
    یک چون خیلی اذیتم کرد ،بعدشم اینقدر مغرور و یک دنده اس که وقتی زدمش یه کلام برنگشت بگه که دردش اومد دیگه چه برسه به اینکه خون بیاد واز این حرفا..اصلانم حقشه ، الان که گفتی یه نمه دلم خنک شد .
    مامان-جای پاشنه ی کفشت روی کمرش مونده لباسشم خونی شده بعد تو حس نکردی زدی داداشتو ناکار کردی؟
    -به من چه همون دقیقه از خونه پرید بیرون ...
    دو چون آئین برام شرایط گذاشت منم حاظر نبودم لباسامو عوض کنم ...
    سه میخواس رو نروم نره که منم عصبی نشم .
    مامان –آیدا روی اعصاب من فوتبال بازی نکن ،همین الان پژمان میاد دنبالت همون کت وشلواری که برات آدماده کردمو میپوشی... فراموشم نکن پدرت فردا بعد از ظهر روی خاک ایرانه هاااا....
    -مامان خانوم ممنون از اینکه اینقدر قشنگ دستتو تا اون ته فرو میکنی روی نقطه ضعف های من ...
    سوما رو تا یادم نرفته بگم؛برای چی باید از روی آریانا خجالت بکشم ؟
    مگه اونم جز آدمه ؟!
    مامان همونطور که داشت دعوام میکرد یه دفعه لحنش عوض شد:
    مامان –مامان جان قربونت برم من ،حالا الان سرت بهتر شده ؟!باشه باشه پس به دایی پژمانت میگم بیاد دنبالت ...
    عزیزم اگه خیلی حالت خوب نیست نمیخوای بیایــــــا....
    باشه ، باشه ....
    میبوسمت .خداحافظ ،زود بیا!
    دهنم از کارای مامان باز مونده بود ، وای خدا عجب مامانی دارمـــــا!!
    هنوز مونده تا کشفش کنم ...
    فکر کنم یکی از فامیلای عمو مسعود از اون دور و ور رد میشدن که مامی کاملا از موضعش عقب نشینی کردش اونم با این شدت...
    چه مامانِ هفت خطی داشتم و خودم خبر نداشتم !
    بعدم شروع کردم به خندیدن ...
    اول پریدم توی سرویس دستشویی وشروع کردم به پاک کردن رنگای روی صورتم بعدشم همون کت وشلوارک صورتی رنگی که مامان آماده کرده بود رو پوشیدم و روسریمو هم با یه مدل تاپ برای خوابوندن جوش مامان دور سرم پیچیدم .
    خودم برام خیلی بود و نبود این یه تیکه پارچه روی سرم مهم نبود ولی ترجیحا مثه همه ی دخترای همسن وسال خودم دوست داشتم موهامو توی معرض دید بذارم ولی دوتا دلیل مجابم میکرد که اینطوری ارزشمم بیشتر حفظ میشه ؛1اینکه مامان همیشه از اینکه سرباز بگردم ناراحت میشد واین در حالی بود که یه بار نشده بود که بخاطر اینکه برخلاف عقایدش رفتار میکنم منو مواخذه کنه وهمینم باعث شده بود یه احترامه توام با حفظ غرورم برای مامانم قائل بشم ،حالا درسته که بعضی اوقات جوری حرصش میدادم که کارد میزدی خونش در نمیومد 2اینکه درسته که سعی داشتم تا کسرارو یه خاطره از بهترین روزای عمرم بکنم یه خاطره از پاک ترین سن هر آدم،دوارن پاک کودکی..
    ولی این خاطره ارزشش برای من خیلی زیاد بود جوری که حسی که میتونست حسموبه اون روزا ووجود باارزش کسرا تعریف کنه همون کلمه سه حرفی بود که همیشه تو کتم نمیرفت ومیخواستم از قبول کردنش سرباز بزنم .
    با صدای زنگ در از جا پریدم واینبار دیگه به جشن تولد مزخرف آیانا خودمو رسوندم ،هر چند خودش که خیلی مهم نبود ،کیک تولدش مهم بود...
    ادامه دارد...
    درفصل بعد خواهید خواند ::.
    "همونطور که داشتم به دلقک بازیای کیان نگاه میکردم ،چنگال پر از سالادمو چاپوندم توی دهنم ....
    وایـــــــــی نه خدای من ....این چیه توی دهنه من ،الان بالا بیارم ؟!
    نه آیدا تو میتونی ،نه نه باید خودتو کنترل کنی ،زشته ...
    درسته که کیان جز آدم حساب نمیشه ولی ...
    جیسون-آیدا یه وقت این کارو نکنیــــا خیلی افتضاح میشه ،یه نفس عمیق بکش و بدون اینکه بهش فکر کنی سعی کن قورتش بدی ..."
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:55

  15. 137 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , airena , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , asal-nana , bani* , blacksun , cole , dokhibabash , elahe 66 , fadai , fahime 528 , fereshteh98i , ghazal 2012 , gheisareh , gili , hediyeh_b , hiva , hoda.4470 , Just Say No , khiyal99 , kimuliiiiiii , lambada , leyla71 , lili 20 , little princess , m.sheibani , mahi tak , mahsa1490 , mahsamoon , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , masoomah , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mk70 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , nita.viok , Raha*10* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , samangul , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , shahzad , sirius , some one , st## , suolmaz , Taataa , vayi , wintergirl , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~foroozan~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , تهمتن , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , فرانـک , فرزانه 62 , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلای لیلی , ماهی گلی , مهلا.پ , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نسيا , نگین فرجام , نیلوفرانه... , هانی عسل , پونام , پونه... , کمند , کویـن

  16. Top | #9

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Thumbs up blue-prince2(رمانی ایرانی)

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید





    فصل شیشم - قسمت1



    مزخرف ترین تولدی که در عرض عمرم رفته بودم همین تولد آریانا بود از بس که یخ بود!!
    تنها نقطه مثبته تولدش فقط رقص پای عمو مانیش بود...
    عجب تیکه ی تپلیــــــه این مانــــــی...خب باشه به من چه !!!مبارک زنش باشه ...هر چقدرم که این مانیه آدم توپ و بانمکیه زنش نقطه ی مقابلشه ،شبیه شیر برنج بود ،چقدرم که احساس میکرد آنجلینا جولیه ...
    ولی نه آیدا نامرد نشو خوشگل بود فقط یه کوچولو کم حرف بود و همینم هس که توی کتِ تو نمیره.
    همونطور که داشتم زن عموی آریانا رو ذهنم تجزیه تحلیل میکردم چشمام افتاد روی هم ...


    ******


    خودمو انداختم روی پای بابا و شروع کردم به با همه ی قدرتم لپاشو کشیدن،بابا هم بعد از چند دقیق مقاومت همونطور گوشمو میگرفت و پرتم کرد اونطرف...
    بابا-توی اون روحت پدرمنو در آوردی تو...ببینم تو قصدِ آدم نشدن نداری؟
    ابروهامو انداختم بالا و نیشمو تا عنبیه ام باز کردم ...
    بابا هم دیگه گیر نداد و روشو کرد به طرف مامان تا جواب سوالشو بده(کارای هتل به کجارسید ؟!دیگه که لازم نیست پاشی بری اونجا؟)رو بده....
    بابا-کارا که خیلی خوب پیش رفت ،همه ی گیرا و اسیریه من برای درست کردن فضای خارجی رستوران بود ...
    آخه خدایی اگه ویوی داخلی ای که سالنای رستورانو تشکیل میداد فقط یه فضای سبز تشکیل میداد خیلی زور بود بایــد طرحی که توی ذهنم بود و کامل میکردیــم !
    آخرم همونطور که میخواستم شد، جرارد هم که خودش یکی از مخالفای بزرگِ این طرح بود خوشش اومد ...
    به طورنامحسوسی آدمو جذب میکنه ....
    لیلا اینا که رفتن کاراتو جور کن یه سر بریم .
    برگشت به طرف من وهمونطور که چشماش از شیطنت میدرخشید گفت:
    بابا-البته دو تایی ها !!میخوایم تجدید خاطره کنیم ،این مزاحما رو نمیبریم!
    -ائـــــه نه بـــــــابــــــا!!
    دوباره اومدم خودمو بندازم روش تا لپاشو بکنم که با دستاش مانع شد وگفت:
    بابا-کجــــا؟
    خرس گنده شدی عین این 2ساله ها خودتو ولو میکنی توی بغل من ...
    حالا همچین لاغرم نیستی که بگم خب اشکالی نداره سبکه...
    اصرارم فایده نداره چون من تورو ببر نیستم میخواهم با پریا بریم عشق وحال ،مگه بیکارم 3تا آویزونو با خودم راه بندازم ؟!
    مامان –فــــــرهاد!
    بابا-هان؟
    چیه مگه دروغ میگم از وقتی اینا اومدن 2دقیقه آسایش نداشتیم ..
    لباموعین این بچه لوسا دادم جلو .
    -مـــــامـــان نگاش کن ،یه ذره جنبه نداره 2دقیقه آدم تحولش بگیره .
    آرش همونطور داشت میومد طرفمون گفت:
    آرش-خوبه خوبه لک ولوچه تو جمع کن ..لــوس.
    اومدم یورش ببرم به طرف آرش که با حرف بابا میخکوب شدم ...
    بابا-آفــــرین پسر بابا !
    ولی با این حال من میخواهم با زنم برم بگردم شما ها رو هم نخواهم برد.
    یه نیشگون سفت از رونای بابا گرفتم وگفتم:
    -زنت بیخ ریشه خودت نخواستیم ....
    دو تا داداش دارم که مثه کوه پشتمن،ماهم میریم جزایر هاوایی .
    بعدم همونطور که به طرف اتاقم میرفتم صدامو آوردم پایین تر ولی طوری بشنون گفتم:
    -هنوز توی توهم 18 سالگی سیر میکنه ،دوباره ولشون کنی برن با یه جینِ بچه ی دیگه برمیگردن ...
    دیگه مونده کارخونه جوجه کشی راه بندازن تو کل خاندان ما بیشتر از 2تا بچه ندارن هیچکی هیچ اصراری به تنهایی مسافرت کردن نداره ولی من نمیدونم اینا چرا عشقه تنهایی سفر کردنن !
    بابا داد زد:
    بابا-خیلیم دلت بخواهد ،چکار کنم بچه هام خوشگل میشن همه جا خواهان دارن دیگه ماهم میخوایم دله این مردمو نشکنیم ..
    دوباره برای آرش پیشنهاد مدل شدن دادن ، اصلا اگه پا بده بازم من بچه میخوام ...
    صدای جیغ مامان که به حالت گریه میگفت:«فرهاد در از اونطرفه پاشو برو تا بیرونت نکردم !»توی گوشم دیرینگ دیرینگ زنگ خورد و نیشمو کش آورد...
    کار همیششون بود ولی میدونستم مامان اینقدرکه برای بزرگ کردن آرش بدبختی کشیده که دیگه اسم بچه رو نیاره..
    در اتاقو بستم وهمونطور که خودمو مینداختم روی صندلی پاسیون اتاقم فکرم پرواز کرد به 5سال پیش...
    بابا از ناحیه ی کمر مصدوم بود ،یه مصدومیت وحشتناک ،عمو فرزادم نبود اونموقع توی چلسی توپ میزدباباهم وقتی عمو نبود عین این دیوونه ها فقط رو مخ خودش کار میکرد...
    دکترا گفته بودن باید استراحت کنه تا تاثیر عملی که 2ماه بود روی کمرش کرده بودن مثبت باشه ...
    از یه طرفم سهام باشگاه رو میخواستن بفروشن و بابا هم هر طور شده میخواست 50%سهام رو بخره،سرمایه اش اونقدر نبودکه بشه به سرمایه ی خودش به تنهایی تکیه کنه !
    باباجون( کوروش) میخواست سهم الارث بابارو بهش بده ...
    دلش میخواس که حداقل بابا خواهش دلش برسه با سهمی که از باباجون بهش میرسید ولی بابا باغدی میگفت نه خودم اونقدر عرضه دارم که بتونم از پس طی کردن راه هایی که برای رسیدن به آرزو هام هست بربیام حالا هرچیم که باباجون میگفت آخه بچه این حقه خودته توی گوشش نمیرفت ...
    از یه طرفم آرش5ساله که از همون سن هم توپ رو توی بغلش میگرفت میخوابید یه هفته ای بودکه یکی پاهاش شکسته بود و اونیکی هم مو برداشته بود اونم درست وقتی که بابا به مامان سفارش کرده بود که آرش توی حیاط تمرین نکنه ،این سنگا پدر صاحب بچه رو درمیاره دیگه چه برسه به اینکه بخواهد حرکات تکنیکی هم بیاد اونطوری دیگه پاهاش سرویس میشه ...



    این قسمت ادامه دارد...


    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:56

  17. 139 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *shima* , *زهرا* , *میلاد , *یاس سپید* , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , airena , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , asal-nana , azade jooon , bani* , dokhibabash , dokhtare babash , elahe 66 , fadai , fahime 528 , fereshteh98i , ghazal 2012 , gheisareh , gili , hediyeh_b , hiva , Just Say No , khademre , khiyal99 , kimuliiiiiii , lambada , leyla71 , lili 20 , little princess , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsa1490 , mahsamoon , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , masoomah , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mk70 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , Raha*10* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , saghar* , saghi.m , samangul , sas29 , sazin513 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , shf_aboops , sirius , some one , Taataa , vayi , wintergirl , yasnaa , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~foroozan~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , رزصورتی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , فرانـک , فرزانه 62 , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلای لیلی , ماهی گلی , مهلا.پ , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسيا , نیلوفرانه... , هانی عسل , پونام , پونه... , کلاه قرمزی , کمند , کویـن , گل یاس , •●شقایق●•

  18. Top | #10

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    984
    میانگین پست در روز
    0.77
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    10,014
    تشکر شده 39,970 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Thumbs up

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    فصل شیشم -قسمت3



    آئینم که اونموقع توی سن وسال شوتی سیر میکرد و سرش از کتاباش بیرون نمیومد و اگه نمره 20میشد 19/90 دیگه خودشو میکشت از بس گریه میکرد ،درست یادمه اگه شبانه روز 24ساعت بود این 26ساعتشو فقط درس میخوند.. عاشق درس خوندن بود طوری که حاظر نبود اصلا از اتاقش بیرون بیاد...
    منم بدترین روزای زندگیمو سپری میکردم ،توی مشکلاتی که بخاطر بلوغ زودرسم گریبانگیرم بود ،از یه طرف بابت هر تغییری که توی اندامم ایجاد میشد تا 2ساعت گریه میکردم و از یه طرفم بخاطر نامردی یکی از همکلاسیام که از روابطی که توی زندگی بزرگترام بود وحالا حالا نباید من چیزی ازش سر درمیووردم به طور وحشتناکی مطلع شده بودم ،همینم باعث شده بود اخلاقم سگ بشه .
    طوری حتی وقتی که بابا دست مامانو میگرفت هم دیوونه بازیام عوت میکرد وداغ میکردم...
    اوضاع خونه هم که یه آدم سالمو داغون میکرد دیگه چه برسه به من ...
    بیچاره مامان ...
    حتــی مامانی که همیشه روحیـه ی جنگندیش با مشکلات شهره ی خاص و عام بود هم دیگه داشت این وسط توی این همه سختی کم میوورد ،نمیدونست به کی باید برسه(!)
    توی این هیری ویری ها بود که براثر یه اشتباه پای کسرا توی زندگیم باز شد...
    هر چند که من اونقدر از همه چی میترسیدم که از گفتن نام خانوادگیمم ابا داشتم دیگه چه برسه به اینکه برم ببینمش..
    شاید عاملِ همه ی این محافظه کاریامم این بود که تجربه بهم ثابت کرده بود تمامیِ محبوبیتم رو مدیونِ اینم که دخترِ فرهاد شایانم...
    این من نبودم،فقط این دخترِ فرهاد شایان بودن بود که عاملِ همه ی مهربونیــا بود..
    همینا هم برام شده بود یه معضل!
    به اصرار منم اون غریبه ی اشتباهی من اسمشو گذاشت کسرا تا مثه هم باشیم که اگه من اصرار داشتم که اگه من اسممو نمیــگم تو نباید بگی...
    یا حداقل با یه اسمی بشناسمت که مختصِ مــنّ باشه ... کــه بعد من هیچکسی صدات نکنه.
    کسرارو خودش انتخاب کرد و گفت:«یه کوچولو شبیه اسم خودمه»نمیدونستم اسم رابطمونو باید چی بذارم؟!
    اونموقع تازه هم رمان همقفس رو خونده بودم این بود که به کسرا هم میگفتم توهم برای من عین یه همقفس باش..
    همقفسی که آخرم قلبمو برد ...ولی همیشه از باورش سر باز زدم !
    یکسال باهم بودیم ،این با هم بودن از لحاظِ فیزیکی نبود که نابود شه ...
    همه و همش یه احساس بود ...کسرا با قلبِ من عجیــن شد ...
    کسرا همه ی حسای بد منو کشت منو به زندگی برگردوند باعث شد تا غیر از خودم غیر از خودخواهیایی که مختصرا به نامِ من بود ،به اطرافیانمم توجه کنم ...
    به مامانه بیچارمم که توی این چند وقته که داشت توی فشار این زندگی کم میوردهم فکر کنم...
    اون روزا اینقدر سخت بود که مامان رابطشو با دایی پرهام دوباره از سر گرفت که واقعا خیلی هم کمکمون کرد،نمیدونم علت این سردی تا قبل از اون بین مامان ودایی پرهام چی بود ولی هرچی که بود مامان دوباره برگشت...
    پرهام و پژمان شدن یه جورایی سنگ صبور مامان و آچار فرانسش...
    کسرا منو متوجه دنیا ی بیرونم کرد ،کسرایی که توی تموم اون یک سال اونقدر شعورشو داشت که چطور با من برخورد کنه،جوری که همیشه حدود خودشو میشناخت که حتی بعد از یک سال هم که بهم اعتراف کرد دوستم داره یه بار حرف نامربوط نزد ،نمیدونستم اسمشو چی بذارم که به خوبیاش بخوره...
    شاید همین خوبیاش هم بود که باعث شد که من هیچوقت نفهمم عاشقش بودم!
    وقتی از اوضاع زندگیمون با فاکتور گیری از خیلی چیزا برای کسرا تعریف میکردم این کسرا بود که منو متوجه مامان و فشار هایی که روش بود کرد ..
    همه چی اونقدر قشنگ بود که دلم نمیخواس تموم بشه...
    این اوضاع ادامه داشت تا اینکه مامان یه بوهایی برد که اونم میدونِ سوتیای خودم بودم ..
    هر کسِ دیـگه ای هم بود وقتی این همه گوش به زنگیِ منو میدید یه بوهایی میبرد...
    یادم نمیره ، کافی بود تا صدای اس ام اسم بلند بشه که یورش ببرم به سمتِ گوشیم ...


    این قسمت ادامه دارد...


    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1391,08,20 در ساعت ساعت : 18:58


  19. 146 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    $ ساجده$ , *$~رازگل سرخ~$* , ~Niayesh~ , *bi gharar* , *SHIMA * , *زهرا* , *ساغر* , *میلاد , *یاس سپید* , -belle- , .*sara*. , ...BaHaR... , ...sara... , .ARAM. , .MOHABBAT. , .نویان , 4تاریخی , 677389 , 9nish9 , almaramanda , aMiR tRaNsLaT , asal-nana , azade jooon , bani* , dokhibabash , dokhtare babash , elahe 66 , fadai , fahime 528 , Farah123 , fereshteh98i , ghazal 2012 , gili , hediyeh_b , hiva , hoda.4470 , Just Say No , khademre , khatereh14 , khiyal99 , kimuliiiiiii , leyla71 , lili 20 , little princess , love_a , m.sheibani , mahi tak , mahsa1490 , mahsafall , mansoure , marry1375 , marva , MaRyAm.PaRiZaD , masoomah , mehrnoush_re , min00o , mina68 , mk70 , mohaddaseh7 , moon_light , nafas44 , narcissus 93 , nedaj , neg neg , negar*pb , Raha*10* , rahha , Rehi 76 , reyhane.s , Reza , roze_zard , saghar* , saghi.m , samangul , sas29 , sazin513 , setareh273 , setareh67 , setayesh1363 , setayesh_p995 , sevda76 , shadi 936 , sirius , some one , Taataa , vayi , wintergirl , yasnaa , zina , __شیرین__ , ~*ko$aR*~ , ~foroozan~ , ~sunny~ , ·•● samir ●•· , آبی وفادار , آذردخت , آنی گل , اترون , اتل و متل , الهام1995 , الهه14 , ایماز , بارون عشق , بهارجون , بهــار , بوگاتی , تمنای دل , حنیفا58 , خانم فسقلی , خرس قهوه ای , رازگل آبی , رامونا , رز آبی , ساحلی , ساراجیکر , ستــایش , شرقي , شروع , *~* Atefeh *~* , صحرا71 , طلوع عشق , عاشق رمان خواند , فائزه 75 , فرانـک , فرزانه 62 , فـــرهاد.م , ققنوس98 , لیلای لیلی , مادرم , ماهی گلی , مهشید7 , نادیا** , نازنین نرگسس , نام کاربری , نامی , نرگس بانو , نسيا , نگین79 , نیلوفرانه... , هانی عسل , هفت مقدس... , پونام , پونه... , کلاه قرمزی , کویـن , ♛Ironside♛

صفحه 1 از 26 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. معرفی و نقد رمان رمان خیال های ترک خورده | مامیچکا کاربر انجمن
    توسط مامیچکا در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 269
    آخرین نوشته: 1393,08,14, ساعت : 15:27
  2. دانلود رمان blue_prince2 | عسل کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,05,29, ساعت : 14:30
  3. blue_prince2 | عسل کاربر انجمن | موبایل
    توسط pegah.a در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1392,05,27, ساعت : 14:31

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •