| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +14 امتیاز دوستاي عزيزم سلام بهتون پيشنهاد مي كنم حتماً اين كتاب رو بخونين چون حرف نداره پشيمون نمي شين قول مي دم زود زود بذارمش در ضمن اين كتا چهار فصل داره و 552 صفحه است چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول حالا من اينجام در ميان يك اتاق كه چهار ديوار داره و يك پنجره . بيرونابرها مدام گريه مي كنن و من احساس خفگي و زنداني بودن دارم . جايي كههميشه آزاد بودم حالا تبديل به يه زندان شده چون تو بيرون از اون هستي.دست و پامو با يه زنجير به ديوار بسته ان . زندانيم كرده اند. مي خواهمبروم ، آزاد شوم ، از قفس رها شوم. بيرون زير بارون چشمامو مي بندم وشويندگي بار سنگين غمو از گوشه چشمم حس مي كنم . بالاخره تو ميآيي وجودتو حس مي كنم شعله احساس در قلبم آزاديمو برمي گردونه لباس سيفد وبلندي تن است. با تمام وجود روي يك پل ايستاده ام . آنقدر بزرگ و غير قابلباوره كه فكر مي كنم اصلاً معلوم نيست تا كجا ادامه پيدا كرده شايد تا آخردنيا . صداي آب رو زير پام زير پايه هاي محكم پل مي شنوم يكرودخونه كه آرامشو به قلبم و روشني رو به نگاهم هديه مي كنه نسيم موهامونوازش مي كنه و كنار گوشم مي گه : اصلاً نترس چيزي در انتظارته كه سالهاآرزوي ديدارشو داشتي همون كه آزادي رو بهت هديه كرد . ميگم: ولي من تنهام و همه جا تاريك و سرده ميگه: من با توام تو نفس هات لابلاي موهات خوابيدم صداي نوازش آب رو مي شنوم كه ميگه : من با توام تنهات نمي ذارم . ميگم: تو كه سردي از جنس يخ نكنه منو با خودت ببري . ميگه:من پاكم همه زشتي ها رو مي شورم و مي برم به جز زيبايي احساس تو رو منروشني دل توام نور اميد قلب سرد و قنديل بسته ات من خود عشقم حس نرمي خاك زير پاهاي برهنه ام چه لذتي داره خنكي اش قلبمو نوازش مي ده زير پام صدا مي كنه : فراموشم كردي ؟ ميگم: مگه مي تونم فراموش كنم ؟ من از توام از جنس تو ميگه : من سردم ولي روح دارم روحي سرد ولي ميون دلم گرمه ميگم : مي دونم دلت درست زير پاهاي منه فقط تو رو خدا وقتي مردم منو تو اعماق دلت رو گرمي قلبت جا بده بالاي سرم ماه دست تكون مي ده ميگم: تو هم كنار مني ؟ ميگه : خيالت راحت از اين بالا مراقبتم نور روشن راهتم ميگم: تو خيلي قشنگي ولي زيبايي تموم ميشه تو هم ميري ميگه: زيبايي تموم نمي شه فقط رنگ عوض مي كنه عشق هم همينطور حالا به روبرونگاه كن با نور من همه چيز روشنه كسي كه منتظرش بودي بالاخره رسيد نيمهديگه وجودت بالاخره از راه رسيد . ميگم : خدايا ! پس دوباره برگشت ؟ نور ماه تو چشمام درخشيد خاك زير پام لرزيد نسيم لابلاي موهام خوابيد و چشم هاش توي چشم هام خنديد و من فاتح تمام سوال هاي جهان شدم * * * ازخواب كه پريدم هنوز كاغذ نوشته هاي شيدا توي دستم بود . غلت كه زدم جغ جغكاغذ منو به عالم واقعيت برگردوند . تو اتاقم رو تخت دراز كشيده بودم كسيرويم پتو انداخته بود اثري از روياي شيرينم نبود نمي دونم رويا مال من بوديا شيدا مال هركدوم از ما كه بود خيلي شيرين بود يعني ممكنه رنگ روياهامبه رنگ روياهاي شيدا در بياد و بتونم درست مثل اون بنويسم ؟ نيمي از راهرو ميرم همه چيز تو ذهنم شكل ميگيره فقط لحظه نوشتن افكارم رو كاغذ كهميرسه ناتوان مي شم و افكار درهم و برهم از ذهنم فرار مي كنن انگار سفيديكاغذ چشممو مي زنه سخت ترين مرحله همينه شيدا راهشو پيدا كرده روش نوشتنافكارش تطبيق حركات دستش با ذهنيات مغزش روي كاغذ به قول خودش وقتي فكرشورها مي كنه و با قلبش مي نويسه چقدر چيزاي نو مي آفرينه دوست دارم جاي اون باشم حيف كه هيچ كس نمي تونه جاي ديگري باشه . بهواقعيت كه نگاه مي كنم نيمه ديگه زندگيش برام غير قابل تحمل ميشه وقتيمادر مريضشو مي بينم يا يتيمي و تنهاييشو يا دوري از خواهرش محبوبه كه بهخاطر حرف مردم و آزار و اذيت نامزد قبليش شهرام ناچاره تو خوابگاه زندگيكنه همه اين چيزا رو كه مي بينم در اصل واقعيت هاي زندگي اونو ، ديگه دلمنمي خواد جاي كسي غير خودم باشم وقتي اولين بار بعد از چند سال آرشو ديدمانگار خواب ميديدم و تو عالم رويا فرو رفتم و اون حالت يك الهام بهم داد وچند خط به ذهنم خطور كرد و روي كاغذ نوشتم و همون چند خط كار كلاس استادطاهري شد . منصور با ديدن دوباره آرش خيلي خوشحال شد طوري كهمامان همون لحظه اول اينو تو صورت منصور ديد و فهميد . منم وقتي بعد ازچند ساعت منصور رو ديدم همون ادامه خوشحاليشو كه هنوز پاك نشده بود بهتماشا نشستم مطمئنم كه كوچه خونه حتي حياط و ديواراش هم فهميده بودن حتيخدا هم كه از دوستي گذشته اونا با خير بود همون لحظه اول فهميد . بالاخرهبعد از اين همه سال ديدار دوباره بهترين دوست دوارن كودكي البته كه منصوررو آن طوري مثل يك بچه شاد و سرحا مي كنه و آن ديدار دوباره خاطرات گذشتهرو براي من هم زنده كرد . خاطره آن روز صبح وقتي گريه كنان عروسك پارچه ايدست دوز كار مامانو تو بغلم گرفته بودم بدون اينكه به تضاد بين صورتپسرانه و موهاي كوتاه طلايي و خودم كه دختري بودم فكر كنم با چشم هاي خيساشكم جلوي در ايستاده بودم و با حسرت به دوچرخه سواري آرش و منصور نگاه ميكردم آرش كه حواسش به دوچرخه سواري بود ناگهان برگشت و منو تو اون حالتديد ايستاد و با نگاه مهربونش نگاهم كرد و بعد پرسيد : - ميخواي تو هم سوار شي زهرا ؟ من با بغض گفتم : - آره خيلي دلم مي خواد ولي منصور با بدجنسي گفت : نه نمي خواد مثل اينكه ديوونه شدي آرش ! مي خواي بچه ها ما رو ببينن و مسخره مون كنن كه دختر سوار دوچرخه مون كرديم ؟ آرش به چشماي خيس اشكم نگاه كرد و گفت : - عيب نداره همه چي گردن من منصور گفت : ولي اين دوچرخه منه بچه ها مي فهمن آرش مثل آدم بزرگ ها قيافه حق به جانبي گرفت و گفت : - زهرا هم خواهرته ها ! - از همين مي ترسم همه مي فهمن كار من بوده اصلاً دخترو چه به دوچرخه سواري؟ وليآرش با همون نگاه خونسرد و مطمئن حرف خودشو به كرسي نشوند و منو سواردوچرخه كرد و خودش هم دو طرف دوچرخه رو نگه داشت تا نيفتم منصور از ترسكنار ايستاده بود و كشيك مي كشيد مبادا دوست هاش سر برسن و مارو تو اونحالت ببينن. از همون روز فهميدم منصور روي حرف آرش حرف نمي زنه بااينكه قد و قواره آرش از منصور كوتاه تر بود و هيكلش ريزه ميزه تر ولي تودوستي و رفاقت زورش به او مي چربيد . من با اون سن و سال كم استحكام دوستياونا رو حس كردم . اتفاقاتي كه بعداً افتاد اينو بهم ثابت كرد . آرش آب ميخورد نصف ليوان براي منصور بود . منصور اگه نون مي خريد نصف بيشترش مالآرش بود . تو درس و مشق هم همه چي همونطور بود آرش ديكته و انشايش خوب بودو منصور رياضي و حسابش و به هم كمك مي كردن فقط تعجب مي كنم چطور بعداً تودبيرستان منصور علوم انساني خوند و در رشته حقوق قبول شد و آرش رياضي خوندو مهندس شد فكر كنم زيادي روي هم اثر گذاشته بودند حالا كه به گذشته نگاهمي كنم خيلي چيزا برام روشن مي شه آن وقت ها همه فكر و ذكرم سوار دوچرخهمنصور و با اونا همبازي شدن بود و از حق نگذريم آرش خوب فكرم رو مي خوند وهر بار دور از چشم منصور و بچه هاي ديگه ترك دوچرخه سوارم مي كرد . فقطآرش احساسمو درك مي كرد حتي بعد ها كه كمي بزرگ تر شدم و دلم مي خواست پسربودم و كارهاي پسرها رو تقليد ميكردم سرمشقم آرش بود وقتي آرش و خونوادشاز محله مون و كوچه سرمستي رفتن باز هم با نگاه كردن به خونه شون و حياطبزرگش كه آدم هاي غريبه جاي آرشو گرفته بودن ياد اونو مي كردم . با اون قدو قواره كوچيكم خيلي چيزا رو مي فهميدم و غم دوري تا مدت ها سر به زير وساكتم كرده بود . ولي بعد از يك مدت همه چي مثل اول شد و روال عادي زندگيادامه پيدا كرد با اينكه منصور و آرش ارتباطشون قطع نشده بود ولي كمترهمديگرو مي ديدن تا اينكه آرش براي ادامه تحصيل رفت خارج و ديگه ازش خبرينشد . حالا بعد از اين همه سال برگشته بود . چه روز قشنگي بود آنروز كه از دانشگاه برگشتم هنوز فكرم پر بود از درس و دانشگاه ، شيدا ونوشته هاش و چارلز ديكنز كه جلوي در خونه رسيدم . كوچه باريك محله مون وسطپاييز بوي بهار رو مي داد عطري تموم كوچه رو پر كرده بود كه مشام رو نوازشمي داد . كليد انداختم و وارد حياط شدم با تعجب جلوي در ايستادم حياط وديوارش رنگ خاصي پيدا كرده بود درخت ها چه خوش رنگ شده بودن درخت خرمالوجلوي در سرشو به علامت تعظيم پايين آورده بود ولي براي چه كسي نمي دونم .از بس خرمالو رو شاخه هاش آويزون بود سرشو خم كرده بود ولي گل ها چي ؟ وسطپاييز آن قدر رنگ قشنگ ، عجيب بود . حتي برگ هاي خشك زرد و سرخ و نارنجيكف حياط هم از هميشه خوش رنگ تر به نظر مي رسيدن انگار زنده بودن و باهامحرف مي زدن از كنار درخت سيب كه رد شدم حس كردم يكي از برگ هاش كنار گوشمچيزي گفت و اومدن كسي رو بهم اطلاع داد . صداي مردانه و گيراييدرست شبيه فرشته هاي بهشتي پرده گوشم رو نواز شداد . به نزديكي صندلي هايفلزي كنار باغچه حياط كه رسيدم از لابلاي شاخه هاي درخت به قامتشو ديدمصورتش لابلاي برگ هاي خوشگل به و انار چه جذاب و مردونه بود . صداي منصوررو شنيدم كه گفت : - حتماً آقاجونه ولي همون موقع سياهي مانتوم رو ديد چون گفت : - نه زهراست و صداي فرشته بهشتي آن طرف درخت به و انار با تعجب پرده گوشمو قلقلك داد و پرسيد : - زهرا؟ همون زهراي كوچيك خودمون ؟ وبعد از لابلاي شاخه ها رد شدم و درست روبرويش ايستادم . عجيب اين بود كههمون لحظه اول اونو شناختم با اينكه خيلي تغيير كرده و اصلاً يك آرش ديگهشده بود ولي نگاهش درست همون نگاه دوازده سال پيش بود همون وقت كه بامهربوني نگاهم كرد دستم رو گرفت و ترك دوچرخه سوارم كرد . خودش بود . چقدرعوض شده بود . بزرگ شده بود . مرد شده بود . وقتي تعجب رو توي نگاهش ديدمفهميدم از نگاه آرش اين منم كه عوش شدم . ياد شعر شيدا افتادم و ناخودآگاه شعرو خوندم . منصور وقتي تعجب رو توي نگاه هر دوي ما ديد گفت : -معرفي مي كنم آرش حكمت دوست قديم كوچه سرمستي اين خانم خانما هم زهراخواهر لجباز و يك دنده منه يادته به زور گريه و پا روي زمين كوبيدنمجبورمون يم كرد سوار دوچرخه اش كنيم ؟ آرش لبخندي زد و گفت : - آره همون آبجي كوچولوي خودمونه منصور گفت : - بگو آتيش پاره آرش دوباره گفت : - حال شما چطوره ؟ ولحن صحبتش منو به زمان حال برگردوند و فهميدم كه ديگه دوران بچگي تموم شدهو من زهرا خانوم شدم و اون آقا آرش . چقدر حيف كه نمي تونستم آرش تنهاصداش كنم . ولي ياد گذشته كه تو دلم باقي مونده بود باعث شد شاد و خونسردبرخورد كنم و خيلي راحت پرسيدم: - حال شما چطوره ؟ خانواده خوبن ؟ چهعجب ياد ما افتادين ! نكنه تو كوچه هاي باريك گذشته گم شدين و بعد از جلويخونه ما سر در آوردين . منصور خنديد آرش هم لبخند زد و گفت : - هنوز هم مثل گذشته شاد و سرزنده هستي . منصور گفت : - حالا ديگه با يه شاعره طرف هستي مواظب حرف زدنت باش تعجب رو كه تو نگاهش ديدم فهميدم حتي به نظر او هم شاعر و نويسنده بودن ازم بعيده و بهم نمياد با تعجب پرسيد: - شاعر؟ ديگه به باورم يقين پيدا كرده بودم گفتم: -هنوز منصور رو نشناختين ؟ شوخي مي كنه من فقط يه دانشجوي تنبل سال سومرشته ادبيات فارسي هستم از ادبيات هم فقط چند الف ب و آب بابا سرم ميشهمنو چه به شعر و شاعري . آرش گفت : - شكسته نفسي مي كني حتماً شعري كه اول ديدارمون خوندي رو خودت گفتي مگه نه ؟ چي بود ؟ كودكي پريد ... گفتم : - دير زماني بود كودكي از شاخه اي پريد جواني از راه رسيد دير زماني بود شوق هم پريد و عشق به جايش بر شاخه يكي به آخر سپيدار نشست . گفت : - چه شعر قشنگي - شعر خودم نبود مال يكي از دوست هام بود يك لحظه به خاطرم اومد و خوندمش منصور گفت : - شعر شيدا بود ؟ آرش با تعجب پرسيد : شيدا ؟ منصور گفت : -يادته بچه كه بوديم از خودت شعر در مي آوردي و قافيه و رديف مي ساختي و ميخوندي؟ بچه ها صدات مي كردن آرش گل سرخ وقتي هم ناراحت بودي مي گفتيم گلسرخ پژمرده - آخه بيشتر شعرهام توش گل سرخ داشت - آره بچه ها همسوژه پيدا كرده بودن و سر به سرت مي گذاشتن ولي خدايي لقب تو از همه لقبهاي ديگه بهتر بود يادته به من چي مي گفتن ؟ آرش لبخند به لب گفت : - منصور درازه فوري گفتم : - چه اسم با مسمايي منصور اخم كرد و گفت : - دستت درد نكنه اسم آرش هم اينقدر با مسماست ؟ - اون موقع ها كه نبود ولي حالا نمي دونم فكر كنم همون گل سرخ تنها بيشتر بهت بخوره تا پژمرده اش . آرش گفت : -حق با شماست خيلي وقت بود كه پژمرده شده بودم ولي حالا ديگه اين حسو ندارمديدين اين كوچه ياداوري خاطرات گذشته خونه قدمي بوي خوب اين كوچه و ديوارپر پيچك خونه شما همه و همه غمو از دلم بيرون مي بره . نمي دونم شايد آرش و حرف هاش تو دلم انداخت و يك عبارت شاعرانه آمد توي ذهنم كه گفتم : -حتماً منصور با حرف هاش اكسيژن هوات شد و هواي اين كوچه و خاطرات گذشتهتشنگي چندين و چند سالت رو ازت گرفت و سيرابت كرد و تو دوباره شكوفا شدي . آرش پرسيد: - شما از كجا فهميدين ؟ منصور گفت : -نه مثل اينكه واقعاً خواهرم شاعره و من نمي دونستم ولي اگه طالب شعري امشببا ما بيا شب شعر محل اون وقت مي فهمي كي شعر مي گه و حرف دلشو به زبونشعر برات مي خونه يكهو يادم اومد پنج شنبه بود و مثل هر پنج شنبه شبتو شب شعر محل شركت يم كرديم آرش همانطور كه لبخند قشنگش رو لبش جا خشككرده بود گفت : - شب شعر محل ؟ از كي اين همه اتفاق خوب تو محلمون افتاده و ما خبر نداشتيم ؟ منصور گفت : - از كي تا حالا تو بچه اين محلي ؟ حالا ديگه تو بچه بالا شهري و ما پايين شهر - من هنوزم بچه اين كوچه و اين محلم فقط خونه عوض كردم همين اما... من گفتم : - اما چند سالي بود كه فراموش كرده بودي -نه ابداً حتي اگه كسي بتونه بچگي اش رو فراموش كنه عشق و دوستي اش رو نميتونه . همه دوران شادم تو اين محل بود وقتي پدرم زنده بود تو اين كوچه توخوه قشنگمون چه روزهاي خوشي داشتم وقتي پدرم زنده بود ... فكر كنم منصور هم مثل من قطره اشك براقي رو ته چشم آرش ديد كه فوري گفت : - حالا هم بچه اين محلي و براي اثباتش بايد همراه ما به شب شعر بياي وقتيبالاخره آرش موافقت كرد من از اينكه هيچ وقت نتونسته بودم شعر بگم غصه امگرفت و همون لحظه دلم خواست جاي شيدا بودم و تو شب شعرهاي محلمون ميدرخشيدم ولي اين فقط يك آرزوي محال بود و آرزو بر جوان كه عيب نيست . وقتي سر كوچه رسيديم آرش گفت : - من تا حالا تو هيچ شب شعري شركت نكردم منصور گفت : شركت تو شب شعر نه تجربه مي خواد نه آمادگي قبلي امتحان كنكور كه نيست اينقدر مي ترسي من پرسيدم : - به اون همه استعدادي كه تو بچگي داشتي چطور ديگه دنبالشو نگرفتي ؟ زندگيآدما رو تغيير مي ده گاهش اوقات مجبور مي شي چيزايي رو كه دوست داريفراموش كني و بچسبي به اون كاري كه علاقه اي بهش نداري شايد اگه پدرم زندهبود مي تونستم دنبال علايقم برم ولي مادرم مخالف اينكار ها بود براي ادارهكارخونه و شركت و مغازه فرش فروشي و همينطور حفظ آبروي خانواده مادرممجبور به تحصيل در رشته مهندسي شدم گفتم : - پس براي دل مادرت درست خوندي ؟ منصور گفت : - ولي تا اونجايي كه من يادمه تو مهندسي صنايع رو دوست داشتي آرش گفت : -بي علاقه كه نبودم وگرنه نمي تونستم ادامه بدم بين تموم رشته هايي كهمادرم بهم پيشنهاد كرده بود انتخابش كردم تو زندگي يه چيزايي هست كه غيراجبار و زور مي تونه آدمو وادار به كاري كه دوست نداره كنه گفتم : - مثل علاقه و احترام به مادرت - آره و ادامه كار پدرم - ولي شعر چي شد ؟ نمره هاي بيست انشات چي شد ؟ - شعر تو دلم باقي مونده هر چند كه مثل قديما نيست ولي هنوزم خوندنشونو دوست دارم - حالا وقتشه كه استعدادتو نشون بدي منصور گفت : - حرفاي شاعرانه از زهرا شنيدن اميدوارم مي كنه نه مثل اينكه زهرا هم استعدادشو داره فقط يكي بايد هلش بده آرش گفت : - به كجا ؟ - از لبه پرتگاه تو يه دره ديگه ! اخم كردم و گفتم : - كه تو از دستم راحت بشي؟ كور خوندي تا تو رو نكشم جون نمي دم آرش با تعجب به ما دو نفر نگاه مي كرد منصور گفت : - عيب نداره عوضش به آرش ثابت مي كنم اشعار تو بهترين اشعار قرن معاصره من كه مي دونستم منصور مسخره ام مي كنه گفتم : - حالا بهت ثابت مي كنم آرش گفت : - احتياجي به اثبات نيست منصور گفت : - درست مثل بچگي هات طرفدار جناح مخالفي بي معرفت منصور فروش ! آرش هم گفت : - تو هم مثل اون زمان ها به ضعيف تر از خودت زور مي گي - اي دلرحم احساساتي ديوونه ! حالا ببين كي بهت گفتم گول ظاهر مظلوم نماي زهار رو نخور از اون بدجنس هاست من چشم غره اي به منصور رفتم كار ديگه اي نمي تونستم بكنم آرش خنديد و گفت : - بچه كه بوديم اينطوري نبود - اون موقع هم كلك بود تو از بس كه ساده بودي اونو نشناختي و گول ظاهرشو مي خوردي سر كوچه رسيده بوديم آرش به سمت خيابون اشاره كرد و گفت : - ماشين من اونجا پاركه اگه خيلي دوره با ماشين بريم چوناز وضع مادي اونا خبر داشتم و مي دونستم كه بعد زا رفتن از محل ما چقدروضعشون خوب شده و صاحب كارخونه و خونه بزرگي هستن فكر كردم الان يه ماشينمدل بالاي گرون قيمت جلو روم ظاهر مي شه ولي وقتي جز يه پيكان درب و داغونو يه ژيان و يه بنز مدل قديمي كه رديف هم پارك شده بودن چيزي نديدم پرسيدم: - من كه ماشيني نمي بينم ماشين شما كدومه ؟ منصور خنديد و گفت : - همون بنز قراضه هه رو مي گه ديگه با تعجب به ماشين نگاه كردم و پرسيدم : - اينه ؟ وقتي آرش بدون خجالت سرشو به علامت تاييد پايين آورد منصور گفت : - زهرا فكر مي كرد با يه بنز تپل مشكي يا يه الگانس نقره اي خوشگل روبرو ميشه آرش لبخند زيبايي تحويلمون داد و گفت : -اين بنز هم يه روزي تپل مپل بوده منتها چون بهش نرسيدن پير و لاغر شدهضمناً اين ماشين براي من از هر ماشين ديگه اي با ارزش تره چون يك زمانيپدرم سوارش مي شده هر چيزي رو پير و قدمي شد كه نبايد دور انداخت آرشهمون آرش سال هاي گذشته بود با همون دل و همون احساس پاك بچگي اينو همونلحظه فهميدم با اينكه راه زيادي نبود ولي با ماشين رفتيم وقتي رسيديم وپياده شديم منصور گفت : - بيخود خودمونو سبك كرديم و با ماشين اومديم اين كه اصلاً راه نمي ره پياده يم اومديم زودتر مي رسيديم سالناجتماعات فرهنگسرا خيلي شلوغ بود خيلي دير رسيده بوديم وارد سالن كه شديميك نگاه به آرش انداختم و تعجب رو تو صورتش ديديم صندلي هاي جلوي سن همهپر شده بود فقط چند صندلي رديف آخر خالي بود چشم گردوندم و شيدا رو دررديف اول پيدا كردم او هم با نگاهش دنبالم مي گشت منصور هم او را ديد چونبهم گفت : - شيدا هم اومده كنارش يه جاي خالي هست تو اونجا بشين نميدونم اين دوستت از كي مي اد اينجا زنبيل پهن مي كنه كه جايي به اين خوبيگيرش مي ياد اخم كردم و گفتم : - بتركه چشم حسود رو به آرش گفتم : - با اجازه شما و به سمت شيدا رفتم صداي منصور رو شنيدم كه مي گفت : - نيم دونم اين دخرته چه حساسيتي به دوستش داره كنارصندلي شيدا كه رسيدم بلند شد و صورت همديگه رو بوسيديم با اينكه چند ساعتقبل با هم بوديم ولي دلم براش تنگ شده بود براي اولين بار صورتش گلانداخته بود و پوست گندمي صافش شفافيت خاصي پيدا كرده بود لبهاش بدوناينكه از لوازم آرايش استفاده كرده باشه سرخ بود و هيجان زده به نظر ميرسيد وقت نشد دليل اين حالشو بپرسم تا كنارش نشستم جلسه شروع شد و هر دوساكت چشم به روبرو دوختيم شب شعر با سخنراني يكي از اساتيد شروع شد بعد همشعراي جوان به ترتيب روي صحنه آمدند و شعرهاشون رو خوندن نمي دونم شيداچندمين نفر بود فقط پرسيدم : - كدوم شعرتو يم خوني ؟ - قلب هاي ابري هنوزحرفش تموم نشده بود كه اسمشو شنيدم بلند شد و روي صحنه رفت در تاريك روشنزير نور پردازي شاعرانه و زباي صحنه روبروي شمعي روشن ايستاده بود حس كردمدارم رويا مي بينم شبيه فرشته ها شده بود وقتي شروع به خوندن كرد همهساكتش شدن سالن اينقدر ساكت بود كه فكر كردم صداي نفس هم تو سينه ها قطعشده جذبه اي در صداي شيدا بود همه رو مجبور به سكوت كرده بود وقتي شروع بهخواندن كرد صداش جذبه اي خاص به اشعارش داد : آسمان قلب هاي ابري است چرا باران نمي بارد برگ ها زرد شاخه ها عريان قلب ها خالي عشق بي معني مگر دوران چه دوراني است ؟ هواي قلب ها ابري است روح زندگي خاليست مگر دوران چه دوراني است ؟ زمستان است و هواي قلب ها ابري است چرا باران نمي بارد بهار هرگز نمي آيد صداي كف زدنم در دل كف زدن هاي جمعيت گم شد و تو گوشم پيچيد شيداتشكر كرد و چند قدم برداشت تا از روي صحنه پايين بيايد كه استاد كنارشايستاد و از او خواست يك شعر ديگر هم بخواند شيدا برگشت پشت ميز در ميانصفحات دفترش دنبال يك شعر مناسب مي گشت به عقب نگاه كردم منصور و آرشرو ديدم كه مثل دو آدم مسخ شده به روبرو خيره شده بودند و انگار تو دنيايديگه اي سير مي كردن صداي شيدا رو شنيدم برگشتم و به صورتش خيره شدم وقتيدوباره شروع به خوندن كرد صورتش در برابر صداش رنگ باخت و فقط صداش بود كهفضا رو پر كرده بود : - صداي گنجشكان مرا به ديروز مي برد صداي گنجشكان صداي زمان من است تيك تيك ساعت كه بيست و دوبار ضربه مي زند برگ هاي سپيدار كه مي رقصند رقص نور بر شيشه هاي شسكته و خاموش امروز را به تماشا مي نشينم و لب هاي سكوت ديوار هاي ترك خورده ديروز را به پاس تن رنجورشان تا امروز مي بوسم عشق گل هاي هميشه بهار به گلدان قامتشان را از ديروز تا امروز راست نگه داشته قامت بلند و خاك گرفته كوه نيز زير بار زمان خم گشته زمان عجب بيماري غريبي است نيمي را از پا در مي آورد و نيم ديگر را به پا مي دارد صداي گرفته گنجشك هاي امروز را از ديروز باز مي شناسم صداي گنجشك ها صداي زمان من است صداي زمان از همه صدا ها بلند تر است اگر صدايي مانده باشد شعرشدر عين سادگي گيرايي داشت كه همه رو جذب مي كرد انگار در و ديوار و صندليها هم كف مي زدن چون صدا تو سالن مي پيچيد شيدا كه از روي صحنه پايين آمدگفتم: - عالي بود شعر آخري رو تا به حال نخونده بودم - امروز صبح سرودمش -نمي دونم چطور مي شه شعر در لحظه ها حتي ثانيه هاي زندگيت پر پر مي زنهولي حتي براي يك لحظه هم وارد زندگي من آرزو به دل نمي شه و همه اش با منسر قهر و دعوا داره - در عوض تو مي توني خوب ببيني خوب فكر كني حالا حتماً نبايد شعر بگي - ولي باور كن همه چي تو ذهنم هست فقط نمي تونم روي كاغذ بيارم - اگه سعي كني مي توني فقط كمي تمرين و اعتماد به نفس مي خواد - ممنون كه بهم دلگرمي مي دي وقتي جلسه تموم شد و بلند شديم گفتم : - راستي فراموش كردم بهت بگم منصور و دوستش آرش اومدن اينجا جا نبود رديف آخر نشستن با تعجب پرسيد : - آرش ؟ دوست منصور ؟ - آره ديگه يادت نيست ؟ دوست دوران بچگي منصور خونه شون تو كوچه ما بود - همون خونه قدمي كه رو ديوارش شاخه هاي درخت مثل آبشار آويزون بود و مي ريخت پايين همون كه بعداً جاش يه آپارتمان چهار طبقه ساختن ؟ - آره همون خونه كه به خاطر خراب كردنش كلي غصه خوردي - يادم اومد - چه عجب بالاخره اونو شناختي - نه منظورم خونه قديميه بود يه حوض بزرگ وسط حياطش بود با درخت هاي بلند بيد و نارون چقدر حيف كه خرابش كردن چقدر خوشگل بود -تو هم كه همه اش فكرت پيش خونه است صاحب خونه رو مي گم اگه ببينيش بيشتردلت مي سوزه كه چرا اينقدر دير به يادش آوردي اونم خيلي خوشگله يادت اومد؟ دوچرخه سواري تو كوچه ما تو حياط خونه شما ترك ... - خوب يادم اومد مگه مي شه فراموش كنم - خوب اينو بگو كم كم داشتم از حسن سليقه ات نا اميد مي شدم همه اش فكر درخت و خونه اي هنوزحرفم تموم نشده بود كه آرش و منصور به ما رسيدن شيدا هنوز سرش گرم جمعكردن كاغذ هاش بود سرشو كه بلند كرد اونا رو ديد با منصور سلام واحوالپرسي كرد منصور به آرش گفت : - اينم خانوم شيدا ملكي شاعر اون شعر ها بعد گفت : - ايشون هم آرش حكمت دوست بچگي من من كه چشمم به آرش بود تعجب و خيرگي نگاهش به شيدا رو ديدم بالاخره آرش زبونش باز شد و پرسيد : - كدوم شعر ها ؟ منصور خنديد و گفت : - ساعت خواب تازه مي پرسي كدوم شعرها ؟ همونايي كه مي گفتي عالين و برات آشنا هستن شيداسرشو بلند كرد و به آرش نگاه كرد تو چشماي هر دو تعجب بود بعد تبديل بهشناخت شد دستمو دور دستاي شيدا انداختم و همراه هم حركت كرديم بيرون سالنشيدا گفت : - من ديگه مي رم دستشو گرفتم و گفتم : - كجا مي ري ؟ منصور گفت : - كجا با اين عجله ؟ ما شما رو مي رسونيم مثل هميشه... رفيق نيمه راه كه نيستيم شيدا گفت : - ولي ... منصور اجازه نداد شيدا بهونه بياره گفت : - آرش از خودمونه با ماشين اون مي ريم شيدا يك نگاه به آرش انداخت و گفت : - مزاحم نمي شم آرش مثل منگ ها همانطور ايستاده بود منصور با آرنجش به پهلوي آرش زد آرش پريد و گفت : - چه مزاحمتي قابلي شما رو نداره منصور خنديد و گفت : - چي قابل شما رو نداره حواست كجاست ؟ پرتي من به طرفداري از آرش گفتم : - ماشينو مي گه ديگه تو كه پرت تري منصور گفت : - ببخشيد تا وضع بدتر نشده بريم سوار ماشين كه شديم شيدا گفت : - ببخشيد تو زحمت افتادين آرش گفت : - چه زحمتي ؟ گفتم : - چه زحمتي شيدا ؟ مثل اينكه دوستاي قديمي هستيم آرش با تعجب تكرار كرد : - دوستاي قديمي ؟ منصور گفت : - بعد زا دوازده سال دوست قديميو پيدا كردم زهرا هم مثل هميشه مي خواد خودشو قاطي آدم بزرگا كنه خنديدم و گفتم : - بله ولي تو كه خبر نداري آرش يادشه مگه نه ؟ بچگي دوچرخه سواري ... آرشسرشو پايين آورد ولي انگار فكرش جاي ديگه اي بود از تو آينه عقبو نگاه ميكرد انگار چيزي رو كشف كرده بود درست مثل كريستوف كلمب وقتي قاره امريكارو كشف كرد چشماش مي خنديد منصور گفت : - شيدا خانوم اگه بدونين آرشچقدر دلسوزه هر باز كه زهرا گريه مي كرد و پا مي كوبيد زمين و خواهش ميكرد من گول اداهاشو نمي خوردم به جاش آرش گول ظاهر مظلوم نماي زهرا ميخورد و وساطت مي كرد و اونو ترك دوچرخه سوار مي كرد ولي نمي دونست چه گوليخورده چون زهرا بعداً بهش مي خنديد گفتم : - دستت درد نكنه داداش منصور من از شدت ذوق بود كه مي خنديدم منصور با بدجنسي نگاهم كرد و گفت : -دروغ مي گم بگو دروغ مي گي با گريه و زاري و نگاه پر از التماست سر آرشبيچاره رو كلاه مي ذاشتي و دل نازكشو به رحم مي آوردي تا سوار دوچرخه بشيو تو كوچه ها بگردي شيدا گفت : - حالا يادم اومد منصور با تعجب پرسيد : - چي يادت اومد ؟ مگه اونجا بودي ؟ به پهلوي شيدا زدم و گفتم : - هيچي بابا شيدا منظورش چيز ديگه اي بود شعر هاش يادش اومد ولي منصور دست بردار نبود گفت : - الان ياد آوري شعره جريان چيه زهراي مارمولك راستشو بگو - هيچي بابا حالا كه ديگه گذشته بهت مي گم يادته پات شكسته بود و اون چند روز دوچرخه ات رو سپرده بودي دست آرش منصور گفت : - خب اين چه ربطي به تو شيدا داره ؟ - يادته دوستيت گل كرد و اجازه دادي چند روزي كه پات تو گچ بود آرش تنهايي سوار دوچرخت بشه و سپرديش دست اون ؟ - خب آرش خان چه بلايي سر دوچرخه ام آورده بودي ؟اينا از كجا خبر دارن ؟ آرش از دنياي ديگه اي بيرون اومده باشه يكهو زد رو پيشونيش و گفت : - يادم اومد ... شيدا شيدا شيدا ادامه داره .... يه روزي مياي .... بالاخره .... و با چشماي آبيت قلبمو نشونه ميگيري .... اينو خوب ميدونم 19 ساله - دانشجوي روانشناسي | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, -دایان-, abdolghani, ady25, aili, ANNE, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, faghatdream, fany, farnaz58, ghazale49, ghazghaz, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, ko0och0o0lo0o, layahashemi, lilil, mahdiar, mamorin, marjanagn, maryam1, monir 11, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, niayesh00, nina86, ninio, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, sevda 273, shide, TABA_13069, Telisa, tina 1989, uranoos, yamiin, zina, zizina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, باران 69, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, روحی33, شهرناز, م.م.ر, ياابالفضل, یگانه |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +10 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (2) منصور لباشو گاز گرفت چشم غره اي به آرش رفت و زير لب گفت : - چه خبرته اينقدر شيدا شيدا مي كني؟ من و شيدا به هم نگاه كرديم و خنده مون گرفت آرش به خودش اومد. از تو آينه مارو نگاه كرد و گفت : - شما همون دختر كوچولو با موهاي بافته هستين مگه نه ؟ شيدا كه از خجالت سرخ شده بود گفت : - شما همون ... همون ... ولي ديگه نتونست حرفي بزنه منصور گفت : - چي شده ؟ من كه سر در نمي يارم شما از قبل همديگه رو مي شناختين ؟ چطوري؟ من گفتم : - تو كه نمي ذاري بگم و رازمو فاش كنم اون روزا كه خدا رو شكر پات شكسته بود و چند روزي از دستت راحت بوديم آرش رو راضي كردم و يك روز تمام دوچرخه رو در اختيار ما گذاشت . منصور به آرش نگاه كرد و گفت : - آره آرش خان ؟ دست شما درد نكنه زهرا خالي مي بنده مگه نه ؟ بعد رو به من كرد و گفت : - اي كلك تو كه دوچرخه سواري بلد نبودي خنديدم و گفتم : - آرش يك روز قبلش دوچرخه سواري رو به من و شيدا ياد داد . منصور گفت : - اين شد دو روز حتماً يك روز بعدش هم جايزه و تشويق دوچرخه رو سپرد دست شما يك روز ديگه هم براي تمرين روز بعدش هم براي اينكه يادتون نره و اين داستان همينطور تا خوب شدن پام ادامه پيدا كرد . آرش لبخند به لب ساكت به حرف هاي ما گوش مي كرد انگار تو گذشته غرق بود من از روي بدجنسي گفتم : - شيدا يادته يواشكي سوار دوچرخه منصور شدن چه كيفي داشت ؟ آرش گفت : - بعد از اينكه خيالم راحت شد كه هر دوتا تون دوچرخه سواري ياد گرفتين دوچرخه رو سپردم دستتون . منصور گفت : - كجا بودن كه من نديدمشون ؟ تو كوچه ها ... آره ؟ شيدا مثل ادم هاي گناه كار سرشو انداخت پايين و گفت : - نه تو حياط خونه ما دور حوض كوچولوي وسط حياط دور مي زديم و شعر مي خونديم . گفتم : - وقتي مي خواستيم ياد بگيريم يادتونه ؟ سه تايي شعر مي خونديم آرش گفت : - آره شعرش يادتونه ؟ شيدا گفت : - كوچه ما يه خونه داره خونه ما يه باغچه داره باغچه ما توش يه حوضه حوضه پر از ماهي سرخه ماهياش يه دنيا عشق ماهياش يه دنيا شور مثل دل ما سه نفر پرشور منصور گفت : - خب ديگه چي ؟ اين شعرو نمي خوندين ؟ ما سه تا داداشيم چوب مداد تراشيم صبح تا شب .... يكهو به خودم اومدم منصور همه چي رو مي شنيد . كم نياوردم و گفتم : - شايد اگه تو هم بودي اين شعرو مي خونديم آرش بيخيال گفت : - ديگه چي مي خونديم ؟ گفتم : - يه شعر ديگه هم مي خونديم كه يادمه تو از خودت در آورده بودي : بچگي دنياييه توش پره آزاديه يه روز از عشق آب نبات مي خنديم يه روز ديگه از غصه نداشتن يه دونه مداد مي گرييم شيدا رو به من گفت : - تو هم مي خوندي : عروسكم قشنگه موهاش چه رنگارنگه لپش چقدر گليه لباس هاش پارچه ايه منصور خنديد و گفت : - معلومه اين شعرو رو زهرا گفته . آبرومونو بردي دختر از همون بچگي از اين شعر هاي آبكي مي گفتي ديگه . گفتم : - حالا بقيه اشو گوش كن : يه داداش دارم قلقليه دراز و بلند و قهوه ايه من دوچرخه نداشتم گريه رو اما داشتم داداشيم سرش كلاه رفت يه كلاه گل منگولي سياه رفت منصور گفت : - عالي بود فقط منظورت از قهوه اي چي بود ؟ - از بس اون شلوار قهوه ايت رو مي پوشيدي و من بدم مي اومد اين شعرو براي شلوارت گفتم . - عوضش قافيه ات جور در اومد . بيچاره شلوارم آخر سر نفهميدم چه بلايي سرش اومد فكر كنم تو گم و گورش كردي . - آره دادم كت و شلواريه و با پولش بادكنك خريدم . منصور گفت : - خب ديگه چه كار كرديد ؟ چشمم روشن آرش خان تو چرا خام اينا شدي بي معرفت ؟ آرش گفت : - دوچرخه رو كه بهت پس دادم براي اولين بار در طول رفاقتمون بهت دروغ گفتم يادته همون روز كه چرخ هاش گلي شده بود تو پرسيدي كجا رفته بودم منم گفتم بارون مي اومد افتادم تو جوي آب و گلي شدم و تو حرفمو باور كردي؟ منصور گفت : - اصلاً بارون نيومده بود ولي وقتي تو گفتي باور كردم اگه تو مي گفتي سيل اومده بازم باورم مي شد تو هيچ وقت بهم دروغ نمي گفتي فقط تعجب مي كنم شيدا خانوم شما چرا همدست اين دو تا شدي ؟ فكر مي كردم تو دنيا فقط يه كلك وجود داره اونم زهراست دوست هاي مارو ببين چه كلاهي سرمون رفت . گفتم : - من كه بهت گفتم كلاه گل منگولي سياه ولي خداييش همه گناه ها گردن منه . منصور گفت : - مي دونم پس فكر كردي چي ؟ تو آرش و شيدا رو مجبور كردي . شيدا گفت : - ما رو ببخشيد لذت سوار شدن دوچرخه اينقدر زياد بود كه ... منصور گفت : - عيب نداره حداقل دوچرخه من باعث شد طبع شعر شما گل كنه و بالاخره به يه جايي برسيد . شيدا با صدايي آروم گفت : - ممنون - ولي شعراي زياد بدي هم نبودن ها . هر چهار نفر خنديدم منصور رو به من گفت : - تو ديگه نخند با اون شعرت . و اداي منو در آورد : داداش من قهوه ايه . شيدا گفت : - اگه بدونين چقدر جلوي هم كلاسي هامون پز دوچرخه رو داديم مگه نه زهرا ؟ - اگه تو نمي گفتي هيچ كس حرف منو باور نمي كرد كه منصور دوچرخه رو بهمون داده . اولين و آخرين دوچرخه سواري در طول عمرمون بود . شيدا گفت : - عجب لذتي داشت تو هشت سالگي قدر تموم عمر شادي ذخيره كرديم . گفتم : - و همه رو مديون تو هستيم آرش خان . لبخند رو لب آرش انگار حرف مي زد و براي شادي قلب كوچيك ما مي خنديد . منصور به چشم هاي خندون هر سه ما نگاه كرد و گفت : - اگه مي دونستم اينقدر ذوق مي كنين خودم بهتون اجازه مي دادم سوار بشين خدا صاحب دوچرخه رو عمر بده كه پاش شكست تا شما بتونين اين همه خوش بگذرونين . شيدا رو به منصور گفت : - بالاخره دوچرخه مال شما بود دست شما درد نكنه من با بدجنسي به منصور گفتم : - پات بشكنه آرش گفت : - يه وقت دلت نتركه منصور گفت : - خيلي لطف دارين ولي قلب من از جنس فولاده چيزيش نمي شه وقتي هر چهار نفر زديم زير خنده شروع دوباره دوستي گذشته مون آغاز شد . شيدا جلوي در خونه شون از ماشين پياده شد كنار شيشه بغل منصور ايستاد و گفت : - ما رو مي بخشين منصور خان ؟ لحنش آنقدر مظلوم و واقعي بود كه منصور گفت : - اگه نبخشم چي كار كنم شيدا خانوم . - نه دوست دارم از ته دل منو ببخشين - دليلي براي بخشش وجود نداره نگران نباش شيدا گفت : - يعني هنوز از دست ما ناراحتين ؟ منصور خنده اش گفت و گفت : - بعد از اين همه سال ؟نه بابا شوخي كردم نگران نباش شايد اگه منم جاي شما بودم اين كارو مي كردم خوشحالم كه حداقل تو بچگي ندونسته كار مفيدي براي دوستام انجام دادم . شيدا با التماس گفت : - مطمئن؟ منصور گفت : - مطمئن باش اي كاش يه ذره از اين صداقت و مهربوني شما رو زهرا داشت از پشت زدم سر شونه اش و گفتم : - ديگه چي؟ يعني من دروغ گو و ظالمم؟ منصور گفت : - نه بابا شوخي كردم بيخود يه چيزي گفتم . شيدا لبخند زد و گفت : - همه آدما يه رگه مهربوني تو قلبشون دارن فقط بايد قلبتو صاف كني و اون رگه رو ببيني. منصور گفت : - مثل يه رگه طلا ميون كوه آهن خنديدم و گفتم : - اين كه مي گي قلب توئه . شيدا گفت : - خداحافظ ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, ANNE, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, faghatdream, farnaz58, ghazale49, ghazghaz, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, layahashemi, m0zhdeh, mahdiar, mamorin, marjanagn, maryam1, monir 11, nadjafi, nafas44, niayesh00, nina505, nina86, ninio, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, sirius, TABA_13069, Telisa, tina 1989, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, ياابالفضل, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +13 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (3) وقتي رفت آرش دور زد و برگشت طرف كوچه ما تا رسيدن شيدا به خونه اش من و منصور از اون گفتيم آرش پرسيد: - يادمه خونه شون تو يه كوچه ديگه بود - آره يه كوچه پايين تر از كوچه ما بود بعد از فوت پدرش اسباب كشي كردن به يه خونه كوچيك تر تو اين بن بست خونه خريدن پدرش كه مرد وضع زندگيشون به هم ريخت تا اون موقع وضعشون بد نبود پدرش يه حجره كوچيك تو بازار داشت و فرش م يفروخت ولي بعد يكهو مريض شد و چند روز بعد تو بيمارستان مرد . من كه هيچ وقت نفهميدم دليلش چي بود . شيدا هم فقط يادشه كه پدرش مدام خون بالا مي اورد. اون موقع محبوبه خواهر شيدا 14 – 15 ساله بود و شيدا 10 سالش بود . فريبا خانوم مادر شيدا با خياطي و فرش بافي زندگيشونو گذروند حالا هم مريضه و ديگه نمي تونه كار كنه . مادرم هميشه مي گه پدر شيدا كه مرد مادرش كه عاشقش بود داغون شد مادر مي گه تا حالا هيچ زن و شوهري رو نديده كه اينقدر همديگرو دوست داشته باشن . آرش گفت : - باورم نمي شه و بعد هر سه ساكت شديم مي دونستم باور اين همه سختي كشيدن شيدا براي همه ما سخت بود . به خونه كه رسيديم تا ساعت ها بعد از نيمه شب فكر آرش و حرف هاش ذهنم رو مشغول كرد خاطرات كودكي و حضور آرش خواب هاي شيرين به خوابم آورد . با رفتن آرش دريچه قلبم به روي دوران خوش كودكي بسته شده بود و حالا همه چي برگشته بود . نسيمي خنك و دلنواز تمام وجودمو لبريز نور و خنكي كرد و شيريني چيزي مثل قند رو لبم نشست . شب پر ستاره رو كه ديدم عشق ستاره ها تو قلبم يه شعاع نوراني كشيد و ستاره اي دنباله دار تو آسمون سر خورد و تو چشمم برق زد . وسط هاي سياهي شب گرفتمش و تو نگاهم قفلش كردم بالاخره آخر هاي آسمون محو شد . فوري تو دلم آرزو كردم دوستي ما چهار نفر مثل دوران كودكي قطع نشه و تا ابد ادامه پيدا كنه باقي بمونه و محكم تر بشه . صبح از خواب بيدار شدم و تو آينه به خودم نگاه كردم حس كردم پوست صورتم شفاف تر از هميشه شده و چشم هام درخشش خاص خودش را داشت كه رنگ آبي چشم ها مو روشن تر كرده بود . از بي كاري همون جا جلوي آينه نشستم و به زندگيم فكر كردم . صبح جمعه بود و از بيكاري حوصله ام سر رفته بود آقا جون و منصور رفته بودن كرج پدرم با پس انداز دوران جواني اش يك باغ كوچيك تو كرج خريده بود براي دوران پيريش كه همه زندگي و عشقش بود بيشتر روزهاشو اونجا مي گذروند و آخر هر هفته يا روزهاي تعطيل اگه منصور كاري نداشت همراه آقا جون به كرج مي رفت و گاهي ما رو هم با مي برد . آقا جون اينقدر عاشقانه از درخت هاي ميوه و گل هاش براي ما صحبت يم كرد كه ما هم نا خود اگاه عاشق اون باغ شده بوديم . با اينكه به خاطر دانشگاه كتر كرج مي رفتم ولي روزهاي تعطيل كه چهار نفري اونجا مي رفتيم تو باغ احساس خوبي بهم دست مي داد و طبع شعرم گل مي كرد ولي زود همه چي از خاطرم مي رفت . كلي حرف قشنگ به ذهنم مي اومد ولي تا مي خواستم روي كاغذ بيارمشون فراموشم مي شد گاهي اونقدر تكرار مي كردم كه سرم درد مي گرفت ناچار بيخيال مي گذشتم و به همون شادي كوتاه چند دقيقه اي شعر اكتفا مي كردم . اون روز بعد از ظهر رفتم پيش شيدا تا منو ديد بهم گفت : - چشم هات چقدر خوش رنگ شده درست به رنگ آسمون آبي در اومده . - مگه تا حالا چه رنگي بود ؟ - آبي دريا ! البته آبي ساحل به خاكستري مي زنه ولي حالا مثل رنگ آبي وسط اقيانوس تميز و براق شده تا حالا رنگ آسمون تهران بود ولي حالا شده آبي آسمون بعد از بارون خوش رنگ و صاف و زلال . در حالي كه از حرف هاش قند تو دلم آب مي شد بيخيال خنديدم و گفتم : - باز شاعر شدي ؟ - مثل اينكه شاعرم يا به عبارتي دانشجوي سال سوم رشته ادبيات تو ذوقم نزن . - از كسي كه شعر گفتن هم بلد نيست اينطور بي ذوقي ها بعيد نيست . - حق با توئه فقط هميشه برام سوال بوده كه چرا اين رشته رو انتخاب كردي ؟ - از روي ناچاري براي اينكه همراه بهترين دوستم روي يه نيمكت بشينم حالا فهميدي كه چطور موهامو دم اسبي بستي و دنبال خودت مي كشوني ؟ - جدي مي گي ؟ يعني تو هيچ علاقه اي به ادبيات نداشتي و اين سه سال رو فقط به خاطر من دوام آوردي ؟ - فقط به خاطر تو وگرنه حالا در رشته برق يا مكانيك در حال تحصيل بودم - شوخي مي كني ؟ - نه جدي مي گم - پس همون بهتر كه به خاطر من اين از خود گذشتگي رو كردي . دختر رشته مكانيك مي خوندي كه چي مي شد ؟ ماشين تعمير مي كردي ؟ - نه مي شدم خانم مهندس و دستور مي دادم فقط حيف كه براي دختر ها تو كلاس اينجور رشته ها جايي وجود نداره . - خدا رو شكر - تو هم كه مثل قديمي ها فكر مي كني - آخه دختر تو با اين صورت ظريف و چشم هاي آبي زلال موهاي بور و هيكل ريزه ميزه واجبه مكانيك بخوني ؟ - شوخي كردم ولي اگه مي شد عالي بود حالا بگو نظرت نسب به آرش چيه ؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت : - هميشه اينطور بي مقدمه از اين شاخه به اون شاخه مي پري ؟ كمي جلوتر اومد و گفت : - نه اين حرفت دليل ديگه اي هم داره به حرف هاي قبلت مربوط مي شه مگه نه ؟ - اگه ميشد عالي بود ؟ آره ! لپمو كشيد و گفت : - اي ناقلا از آرش خوشت اومده ؟ پشتمو كردم بهش و دستمو زدم به سينه و گفتم : - تو هم كه تا يه حرفي مي زنم زود نتيجه گيري كن من فقط يه سوال پرسيدم ولي تو چه فكر هايي مي كني بعد برگشتم و گفتم : - البته كه ازش خوشم اومده - ديدي گفتم اي ناقلا - ولي نه آن طوري كه تو فكر مي كني - چطوري ؟ حتماً عاشقش شدي - نه راستشو بخواي ديروز وقتي آرش بعد از چند سال اومد ديدن منصور حس كردم يك پنجره تازه به روي زندگيم باز شده يك دريچه به روي قلبم گذشته برگشت و دوباره كوچيك شدم دنياي كوچيك بچگي كه مدت ها فراموشم شده بود اذن دخول بهم داد واردش شدم و خنكي اش درست مثل يك نسيم روحنواز روحمو نوازش داد . - طعم يك شيريني مثل عسل رو لبت نگذاشت ؟ - چرا ! و يك شوق يك طراوت و تازگي به قلبم سرايت كرد . - تو با اين همه حرف قشنگ چرا خودتو دست كم مي گيري ؟ تو يه پا شاعري شايدم عاشق . - نه تو رو خدا حرف عشقو نزن كه نفسم مي گيره - خب چه اشكالي داره دختر عاشقي كه بد نيست . - فقط مال دختر هاي ضعيف و پسر هاي ترسوئه - اين حرف ها از تو بعيده بگو كه اين نظر واقعي تو نيست . - خوب خوب اينطوري نگام نكن كه ازت مي ترسم اين نظر خودم نيست همين طوري يه چيزي پروندم مي خواي نظر واقعي ام رو بگم ؟ مشتاق نگاهم كرد و گفت : - بگو - خوب عاشقي مال پسر هاي لوس و ننر و دختر هاي بچه ننه و ناز نازيه . زدم زير خنده . همانطور كه رو تخت نشسته بود بالش رو پرت كرد محكم خورد تو صورتم بلند شد و رفت روبروي پنجره ايستاد حس كردم حرف هام ناراحتش كرده گفتم: - خوب ناراحت نشو شوخي كردم آخه منو چه به اين سوال ها اگه مي دونستم عاشقي چيه كه شاعر مي شدم و مثل تو حرف هاي قشنگ مي زدم . ولي شيدا كه تو فكر فرو رفته بود همانطور از پنجره بيرون را نگاه مي كرد بلند شدم و كنارش ايستادم و گفتم : - غلط كردم هر وقت عاشق شدم اول از همه به تو مي گم قبول ؟ ولي مطمئن باش من و عاشقي ميونه خوبي با هم نداريم مثل دو نيمه سكه از هم فرار مي كنيم خوب از خودت بگو تو و عاشقي با هم چي كار مي كنين ؟ مي دونم كه هر دو مثل خاك و ريشه ايد به هم وصليد و جدا نشدني . يكهو برگشت و نگاهم كرد و گفت : - زهرا چطور ميشه جلوي عشقو گرفت ؟ لبخند زدم و گفتم : - حالا شدي دختر خوب اين سوالتو خوب بلدم جواب بدم . از حرفم خنده اش گرفت ولي من باور نكردم سوالش جدي بود و همه چي رو به شوخي گرفتم . ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, ANNE, arizona, Aypinar, Beautiful Jasmine, elnaz89, faghatdream, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, layahashemi, lilil, m0zhdeh, mahdiar, mamorin, marjanagn, maryam1, monir 11, nadjafi, nafas44, niayesh00, nina505, nina86, ninio, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, tina 1989, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +11 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (4) شنبه جلوي در كلاس استاد طاهري ايستاده بوديم خيالم راحت بود كه درس نخوندم . استاد طاهري محبوبم بود . با شيدا راجع به كار صحبت مي كرديم مدت ها بود كه دنبال كاري مناسب مي گشت . بيماري فريبا خانم شدت گرفته بود و ديگه نمي تونست كار كنه . دكتر خياطي و پشت دار قالي نشستن رو براش قدغن كرده بود محبوبه هم كه از پس هزينه خودش به زحمت بر مي اومد . دست به دامن آگهي هاي روزنامه شده بوديم يا مدرك كامل مي خواستن يا محل كارش مناسب نبود . پيشنهاد من صحبت با استاد طاهري بود ولي شيدا موافق نبود و دوست نداشت تو دانگشاه كسي از وضع زندگيش با خبر بشه . سرمونو كه بلند كرديم استاد رو ديدم كه كنارمون ايستاده بود و مي گفت : - خانوم نوري خانوم ملكي افتخار مي دين وارد كلاس بشين ؟ هر دو جا خورديم معذرت خواهي كرديم و جلوتر از استاد وارد كلاس شديم هنوز سر جامون ننشسته بوديم كه استاد رو به شيدا گفت : - خانوم ملكي حالا كه اينقدر مشتاق ننشستن تو كلاس هستين يكي از نوشته هاتون رو برامون بخونين . شيدا دستپاچه شد گفتم : - تو چرا هول شدي ؟ خدا رحم كرد اسم منو نياورد با صداي بلند گفتم : - استاد اتفاقاً يه پوشه پر از نوشته هاي جديد تو كيف خانوم ملكي هست كه دوست دارن هر چه زودتر پر در بيارن و بپرن بيرون . استاد لبخند زد شيدا چشم غره اي به من رفت ولي من كه آرزوي شنيدن نوشته هاشو داشتم به روي خودم نياوردم استاد هم بي معرفتي نكرد و گفت : - خانوم نوري حالا كه شما اينقدر قشنگ نوشته هاي خانوم ملكي رو تشريح كردين بعد از ايشون نوبت شماست . سرمو پايين اندخاتم با اين حا خودمو نباختم و گفتم : - حتماً استاد فقط قبلش گفته باشم بال و پر كاغذ هاي من شكسته است . از اين حرفم همه خنديدند و استاد گفت : - پس هر وقت بال و پرشون خوب شد برامون بخونين سپس رو به شيدا كرد و گفت : - خانوم ملكي منتظريم شيدا زير لب گفت : - خدا ذليلت نكنه زهرا مگه دستم بهت نرسه كلاس كه بالاخره تموم ميشه - خدايا كمك كن اين كلاس هيچ وقت تموم نشه خنده اش رو خورد بلند شد و گفت : - اگه نوشته هام ايراد داشت ببخشيد ديشب با عجله نوشتم و پاكنويس نكردم - اشكالي نداره بعد از خوندنشون ايراد هاشو مي گيريم صداي گيراي شيدا رو شنيدم كه شروع به خوندن كرد : - شروع كه ميشوم چشم بر روشني روز باز مي كنم پنجره خاموش احساسم را باز مي كنم و سكوت مي شكند از نم باران و ترمز لبخند و سوت دلم و سكوت مي شكند از شور سفر شوق ديدار و پرواز روحم به شروعي دوباره كه لبخند مي زنم آينه هاي اتاقم مي شكنند و سايه ام بر ديوار سياه نيست رودخانه زلال ديوار عطشم را مي داند حالا ديوار گلهاي پيچك سرخ بر مخمل قلبش خوابانده است و لالايي زمين را بر گوش عشقه قلبم زمزمه مي كند و من ساكت از اين همه صدا به استقبال جوانه عشق بر قلبم لبخند مي زنم و من سكوت چند ساله عشق را بر شيشه رفلكس دلم مي شكنم سكوت كلاس نشانه خوبي بود همه محو كلمات شده بودن اين رو از صداي سكوت دانشجوها حس مي كردم انگار سكوت در دل همه مثل دل من لبخند مي زد استاد لبخند مرموزي بر لب داشت وقتي گفت : - چه عبارات عجيبي ! شيدا گفت : - مي دونم خيلي بد بودن گفتم كه پاكنويسشون نكردم - اتفاقاً عالي بود فقط با نوشته هاي گذشته ات فرق داشت يك فروغ تازه يك نور و روشني ميون كلمات نوشته ات برق مي زد عالي بود درست مثل گذشته تعجب مي كنم اين اميد و عشق تازه از كجا سرچشمه گرفته . بعد رو به دانشجوها گفت : - حالا هر كس مي تونه نظرشو بگه . طبق معمول اول از همه سعيد مبيني دستشو بالا آورد زير گوش شيدا گفتم : - باز اين پسره نظر داد - اتفاقا انتقاداتش خيلي برام مهم و سازنده اس با تعجب نگاهش كرد و گفتم : - به حرف هاي اون مي گي سازنده ؟ من كه فكر مي كنم حرف هاش درست مثل يك بولدوزر هر چي فكر تو مغز آدم خوابيده رو زير و رو مي كنه و به هم ميريزه جوانه هاشو از زير خاك در مي ياره و آتيش مي زنه . اين طوري كه مي زنه تو ذوق آدم ديگه براي كسي فكر نمي ذاره . - براي من كه بولدوزر حرف هاش آباداني و سازندگي به همراه داشته . - چشمم روشن جدي كه نمي گي؟ نكنه خبريه ؟ اخم شيدا ساكتم كرد فهميدم از بعيده كه فكر جديدي راجع به چارلز ديكنز داشته باشه آخه ما سعيد مبيني رو چارلز ديكنز صدا مي كرديم گفتم: - چارلز ديكنز شروع كرد مبيني گفت : - خانوم مبيني منظورتون از شروع كه مي شوم چيه ؟ گفتم: - خدا به دادت برسه شيدا از سطر اول شروع كرده اين چارلز ديكنز شيدا لبخند كمرنگي زد و گفت : ميشه اينقدر مبيني بيچاره رو چارلز ديكنز صدا نكني ؟ قلبم ميريزه و فكر مي كنم خود چارلز ديكنز اينجاست بعد خطاب به مبيني گفت : - اين يه جور احساس بود انگار چيزي در وجودم روشن شد و منو به شمت شروعي دوباره كشوند انگار تازه متولد شدم براي اولين بار روشني روز رو ديدم و چشم هام رو كه تا به حال بسته بود باز كردم و همه چيز رو به روشني ديدم چون مربوط به احساسم بود پنجره اس رو به روي دنيا و زيبايي هاش باز كردم سكوت قلبم شكست حتي صداي نم بارون رو با قلبم شنيدم ترمز لبخند رو لبم سوت دلم صداي همه رو شنيدم و مرده اي دوباره زنده شدم استاد پرسيد : - آينه هاي دلم مي شكنند چي؟ يكي از دانشجو ها به شوخي گفت : - مگه تو اتاقت چند تا آينه داري ؟ نكنه خونتون آينه كاري شده ؟ رنگ شيدا پريد ساكت به استاد خيره شده بود من نتونستم خودمو كنترل كنم اخم كردم و بلند داد زدم : - هر چي كه خانوم ملكي مي نويسه دليل نمي شه واقعيت داشته باشه هنوز فرق بين شعر و خيال با واقعيت رو نمي دونين آقاي ابطحي؟ ابطحي ساكت شد و شيدا از طرفداري به موقع من شادمان شد با اينحال گفت : - از اينكه از نوشته هام انتقاد مي كنين ممنونم حس كردم مثل هميشه دوست نداره دل كسي رو بشكنه گفت: - منظورم از آينه هاي اتاقم فقط آينه نبود هر چيزي مي تونه خاصيت آينه را داشته باشه و انسان خودشو توي اون ببينه . منظورم يك آينه مجازي بود مثل پنجره اتاق چراغ روي سقف كتاب هاي داخل كتابخونه حتي يه قلم ساده يا تابلوي مورد علاقه تون روي ديوار اتاق مي تونه نشون دهنده خودتون باشه شخصيت دروني آدم ها . وقتي نوشتم آينه هاي اتاقم مي شكنند منظورم گذشتن از خودم بود خودمو ناديده گرفتم چون چيزي فراتر رو در وجودم ديدم . يك حس تازه . مبيني گفت : - به خاطر همين سايه تون روي ديوار ديگه سياه نبود و به رنگي كه دوست داشتين تغيير رنگ داد و ديوار تبديل به رودخونه شد و گل هاي پيچك رويش روييد فقط چطور لالايي زمين رو شنيدين ؟ شيدا فوراً گفت : - با گوش قلبم هر كسي مي تونه اينطور بشنوه البته اگه بخواد آروم گفتم : - چه رمانتيك شده اين پسره استاد گفت : - عالي بود خوشحالم كه شعر هات از اون حالت سرد و بي روح گذشته در اومده و تغيير كرده كلاس كه تموم شد همونطور كه كتاب هام رو تو كيفم مي گذاشتم گفتم : - فروتني رو به حد اعلا رسوندي چرا اينقدر در برابر اين پسره فضول كم مياري نمي دونم لبخند زد و گفت : - كدوم پسره چارلز ديكنز؟ - آره مبيني رو مي گم يعني اينقدر از انتقاد خوشت مياد ؟ - راستشو بخواي آره اصلاً هم تواضع به خرج ندادم مي دوني اينجوري معلوم ميشه كه همه به شعر هام گوش مي دن و براشون مهمه نه اينكه سرسري بگذرن - همه يا فقط سعيد خان مبيني؟ با خونسردي گفتم : - چه فرقي مي كنه ؟ مبيني يا يه نفر ديگه فقط مبيني انتقاداتش از همه درست تره و ذهنمو روشن مي كنه - شايد چون مثل خودت فكر مي كنه - نمي دونم شايد چشمكي زدم و گفتم : - چه خبره شيدا خانوم با ما هم بگو نكنه تو هم عاشق شدي ؟ - مگه تو هم شدي ؟ - نه بذار ببينم رنگ صورتت به سرخي مي زنه دستت مي لرزه قلبت محكم مي زنه و صورتت داغه خنديد و گفت : - نه از اين خبر ها كه ميگي نيست در اصل من بايد از تو بپرسم بدبختي اينه كه تو چشماي دريايي تو نميشه چيزي رو پيدا كرد من فقط تو تيرگي و سياهي شب چشم هاي سياه مي تونم جوابمو سوالمو بگيرم . حرف هاش مثل هميشه رويايي بود فكر كردم كدوم چشم هاي سياه منظورشه كه گفت : - ساكت باش خودش داره مياد به عقب برگشتم و مبيني رو ديدم كه به طرفمون مي اومد شيدا گفت : - فكر كنم با تو كار داره حتماً مي خواد به خاطر حاضر جوابيت حرفاي قلمبه بارت كنه و جوابتو بده . به دور و بر نگاه كردم همه از كلاس بيرون رفته بودن شيدا سرشو به جمع كردن كاغذهاش از روي ميز گرم كرد تا نشون بده متوجه مبيني نشده مبيني كنارمون ايستاد و گفت : - خانوم ملكي شيدا با تعجب سرشو بلند كرد و گفت : - بله ؟ من اصلاً تعجب نكردم مي دونستم با او كار داره نه با من مبيني گفت : - منو ببخشيد مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم ؟ شيدا گفت : - راجع به چي؟ - فقط راجع به شعرتون مي خواستم بدونم منظور شما از شيشه رفلكس دلم چيه ؟ اخم كردم و گفتم : - مثل اينكه كلاس تموم شده چرا دست از سر شعر بيچاره بر نمي داري؟ - راستش سر كلاس جرئت نكردم سوالات بيشتري بپرسم ولي اگه ميشه اين آخري رو جواب بدين - نمي دونم چرا اينقدر از شعر هاي شيدا ايراد مي گيري شيدا گفت : - اشكالي نداره من اصلاً ناراحت نمي شم برعكس خوشحالم كه براتون مهمه راستش اين كلمه رفلكس به نظر خودم هم چندان شاعرانه نبود ولي گويا ترين معني براي شيشه دلم بود مي دونين منظورم از شيشه رفلكس دلم نه يك تنگ بلوري پر آب بود كه بشه اون طرفشو ديد يا زلالي آبو توش حس كرد نه نه يه شيشه معمولي نه يك آينه چيزي بود هم از جنس آينه و هم شيشه تا عشق بتونه همزمان مثل يك شيشه و يك آينه عمل كنه هم آن طرفش رو ببيني هم خودت رو . - بله ولي نه دو طرف رو حالا شما كدوم طرف ايستاديد ؟ رو به آينه اش يا رو به شيشه؟ - در حال حاضر هر دو طرف شيشه چون اون طرفشو مي بينم عشقو مي بينم و چون آينه گاهي اوقات خودم رو مي بينم اصلاً تا خودم رو نبينم كه نمي تونم ديگري رو ببينم مهم چيز ديگه ايه . حس كردم شيدا به چيزي فراتر از زمان و مكان كه درش قرار داشتيم فكر مي كنه مبيني ساكت شده بود بعد تشكر كرد و رفت گفتم : - پسره فضول خوب جوابشو دادي حالا راستشو بگو اين شعرو براي كي گفتي ؟ زير لب گفت : - هيچ كس براي خودم اخم كردم و گفتم : - براي مبيني كه نگفتي ؟ ها؟ اگه گفتي بگو تا خرخره اش رو بجوم با تعجب نگاهم كرد بعد از حالت صورتم خنده اش گرفت و گفت : - نه بابا توام براي هر كس غير از اون خيالت راحت شد حسود ؟ نفس راحتي كشيدم و گفتم : - آره خيالم راحت شد بعد يكهو متوجه حرفش شدم و گفتم : - آخرش چي گفتي ؟ خنديد و گفت : - هيچي بيا بريم بي خيال - تو هم اومدي تو خط ؟ - نمي دونم تو چه پدر كشتگي با اين مبيني بيچاره داري - مبيني نه چارلز ديكنز - نمي فهمم چرا بهش مي گي چارلز ديكنز ! - بالاخره يه روز خواهي فهميد - پس حداقل بگو چرا اينقدر باهاش لجي؟ - هيچي ! از فضولي زيادش راجع به شعرهات بدم مياد - حالا فهميدم - چي رو فهميدي؟ - هيچي بعد از پله ها سرازير شد و من هم دنبالش . ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, ANNE, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, m0zhdeh, mamorin, maryam1, monir 11, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nina86, ninio, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, نفيس, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (5) روز بعد وقتي آرش دوباره به ديدنمون اومد نمي دونم چطور به فكرم رسيد كه راجع به مشكل شيدا باهاش صحبت كنم وقتي او و منصور رو ديدم كه روي صندلي هاي فلزي جلوي حياط نشسته اند و با هم گپ مي زنند با سيني چايي بالاي سرشون ايستادم و گفتم : - به به خوش مي گذره ؟ چيزي كم و كسر نداريد؟ منصور گفت : - يه چايي كم داشتيم كه تو زحمتش رو كشيدي - ديگه غير از اون گلي چيزي ؟ آرش گفت : - گل ؟ ببخشيد يادم رفت گل بخرم و دست خالي اومدم منصور خنديد و گفت : - منظور زهرا به خودشه اين خانوم گل رو كم داشتيم كه اومد . آرش در حالي كه لبخندي بر روي لبش نشسته بود گفت : - واقعاً ! من قند تو دلم آب شد و گفتم : - منصور ياد بگير در كنار منصور نشستم و گفتم : - عوض اينكه اينهمه مسخره بازي در بياري بگو چه خبر از كار شيدا ؟ آرش پرسيد : - كار شيدا ؟ - آره يه مدته كه شيدا دنبال كار مي گرده - براي چي ؟ مگه درس نمي خونه ؟ - چرا جريانش مفصله بهت گفتم كه مادرش مريضه و نمي تونه كار كنه فكر كنم بيماريش خيلي جديه غير قابل درمانه - يعني چي؟ - سرطان ريه داره شيدا خبر نداره نكنه چيزي بهش بگيد اگه بفهمه ديوونه مي شه فقط محبوبه خبر داره و من دكتر كار كردن رو براي مادرش قدغن كرده البته هنوز مريضيش پيشرفت نكرده ولي كار براش سمه شيدا ناچار دنبال كار مي گرده . چهره آرش تو هم رفت و با ناراحتي گفت : - بيچاره شيدا منصور گفت : آره از اول زندگي همه اش سختي كشيده ولي برعكس ظاهرش كه خيلي مقاوم و سرسخت نشون مي ده دلش خيلي زود مي شكنه و اصلاً گنجايش غمو نداره آرش گفت : - حالا بايد چي كار كرد ؟ مادرش خارج از كشور بره خوب ميشه ؟ - نه بيماريش پيشرفت نكرده ولي هيچي معلوم نيست ممكنه يه لحظه متوقف بشه و دوباره سريع تر از قبل پيشرفت كنه درمانش غير ممكنه محبوبه همه سعي خودشو كرد . با يه دكتر خوب تو يكي از بيمارستان هاي لندن از طريق اينترنت در تماسه درماني كه اينجا انجام ميشه با اونجا فرقي نمي كنه . - شيمي درماني چطور؟ كارش از اين حرفا گذشته فقط يه سري دارو و قرص و آمپول استفاده مي كنه حالا فقط بايد به شيدا كمك كنيم - هر كاري باشه انجام ميديم منصور گفت : - اگه بتوني يك كار خوب براش پيدا كني طوري كه بتونه به درس و دانشگاهش هم برسه بهترين كمك رو كردي آرش كمي فكر كرد و گفت : - سعي خودمو مي كنم - ممنون فكر كنم خدا تو رو براي همين كار فرستاده منصور خنديد و گفت : - چه حرف شاعرانه اي پس من و دوستي چندين ساله اينجا چي كاره ايم ؟ آسمون پاره شد و آرش كمانگير از اون بالا افتاد درست تو حياط خونه ما تا يه كاري براي شيدا انجام بده . چند روز بعد وقتي آرش با منصور تماس گرفت و گفت كه براي شيدا كاري مناسب پيدا كرده مطمئن شدم كه خدا آرشو از آسمون براي ما به خصوص شيدا فرستاده و براي شيدا خوشحال بودم . منصور به آرش گفته بود تا خودش بياد و اين خبر رو به شيدا بده . آرش هم قبول كرد و چند ساعت بعد تو يك غروب قشنگ و دل انگيز جلوي در خونه ما شاد و سرحال از ماشينش پياده شد آن روز هيچ وقت فراموشم نمي شه چقدر خوش قيافه و شاد و سرحال بود تو ماشين تا رسيدن به خونه شيدا راجع به كارش صحبت كرد يكي از دوست هاي خواهرش مرجان مدير مدرسه اي غير انتفاعي بود يك مدرسه راهنمايي تر و تميز و به قول معروف كلاس بالا كه شيدا را به عنوان معلم ادبيات پذيرفته بود با اينكه راه خيلي دور بود ولي چون كار مناسبي بود مطمئن بودم شيدا قبول مي كنه هم محيطش مناسب بود هم كارش باب ميل شيدا بود . سه روز در هفته درس دادن و معلم ادبيات سال اولي ها بودن اونم صبح تا بعد از ظهر عالي بود بقيه روزها هم مي تونست به درس و دانشگاه برسه من كه آدم فضولي بودم حس كنجكاوي بهم فشار آورد كه چطور آرش اينقدر زود و راحت تونسته بود چنين كار خوبي براي شيدا پيدا كنه . وقتي از آرش پرسيدم گفت : - مرجان خودش درس نمي ده فقط سرمايه اصلي و نيمي از سهم مدرسه مال اونه ساختمونشم مرجان اهدا كرده . - پس به خاطر همين اينقدر زود تونستي موفق بشي چون پارتي كلفت داشتي - همين كه خانوم مدير به اين زودي موافقت كرد دليل مهمي مثل اين داشت منصور گفت : - اگه شيدا بفهمه كه پارتي بازي كردين ناراحت ميشه و ممكنه قبول نكنه آرش گفت : - بهتره راجع به اين مسئله چيزي نگيم منصور گفت : - يعني دروغ بگيم ؟ - نه خنگه فقط راستشو بهش نمي گيم اصلاً چه دليلي داره شيدا همه اين چيزا رو بدونه و هر سه همون جا به هم قول داديم مسئله سهم مرجان و ساختمون مدرسه رو به شيدا نگيم جلوي در خونه كه رسيديم من پياده شدم و گفتم : - شما منتظر باشين الان ميام شيدا درو كه باز كرد از رنگ و روي پريده اش فهميدم اتفاق بدي افتاده گفتم : - چي شده چرا رنگت پريده ؟ - حال مادرم اصلاً خوب نيست وارد اتاق فريبا خانوم كه شدم و حال و روزشو ديدم لبخند از رو لبم محو شد و خوشحاليم از بين رفت گفتم : - بهتره مادرتو ببريم بيمارستان بعد يكهو يادم افتاد كه شيدا چيزي از بيماري مادرش نمي دونه هميشه محبوبه اونو دكتر مي برد و اگه شيدا همراه ما مي اومد همه چيز رو مي فهميد پرسيدم : - محبوبه كجاست ؟ - دانشگاه امشب هم ميره خوابگاه - قرص هاشو دادي؟ آمپولاشو زده ؟ - آره محبوبه كه پنج شنبه اومد خونه آمپولشو زد - من پيشت مي مونم نگران چيزي نباش - ممنون تو دوست خيلي خوبي هستي دستشو گرفتم و گفتم : - نگران نباش حالش داره بهتر مي شه واقعاً هم همينطور بود نفس هاي فريبا خانوم عادي شده بود حالش كه بهتر شد و خوابيد شيدا پتوشو مرتب كرد و از اتاق اومديم بيرون گفتم : - ديدي حالش بهتر شد ؟ خدارو شكر - نمي دونم اين حمله هاي آسم لعنتي كي مي خواد دست از سر مادرم برداره من كه حرفي براي گفتن نداشتم ساكت شدم و تازه يادم اومد كه منصور و آرش هنوز جلوي در منتظرن شيدا پرسيد : - يادم رفت بپرسم چطور شد اومدي اينجا؟ درست به موقع رسيدي - اومديم بهت يه خبر خوب بديم با تعجب پرسيد : - اومديد ؟! - آره من و منصور و آرش - اونا كجان ؟ - بيرون منتظرن حتماً تا حالا علف زير پاشون سبز شده - از اون موقع كه اومدي تا حالا دو ساعتي ميشه و اونا همينطوري پشت در ايستادن ؟! - ايستاده ايستاده كه نه تو ماشين نشستن شايد هم كمي پياده روي كردن فقط نمي دونم چرا زنگ نزدن عجب بچه هاي صبوري - چقدر بد شد چرا زودتر نگفتي ؟ دويدم طرف در درو كه باز كردم ديدم آرش كنار ديوار روبرويي تكيه داده و منصور تو ماشين چرت مي زنه خندم ام گرفت شيدا رفت كنار ماشين آرش تا ما رو ديد اومد جلو پرسيد : - چي شده اتفاقي افتاده ؟ نگاهش به شيدا بود رنگ شيدا هنوز پريده بود شايد هم با شنيدن اين كه اونا دو ساعت پشت در منتظر بودن دوباره رنگش پريده بود . آرش پرسيد : - چيزي شده ؟ گفتم : - حال مادر شيدا بد شده بود - حالا چطوره ؟ ببريمشون دكتر ؟ شيدا گفت : - نه بهتر شده ببخشيد زهرا بهم نگفت شما پشت در هستيد چرا تشريف نمي ياريد تو ؟ - نه ديگه مزاحم نمي شيم منصور هم پياده شد و گفت : - چي شده ؟ گفتم : - يه كم ديگه چرت مي زدي ساعت خواب اگه دزد مارو مي برد تو رو خواب مي برد يادم اومد براي چي اومده بوديم و گفتم : - راستي خانم يه خبر خوش آرش يه كار خوب برات پيدا كرده از فردا مي شي خانم معلم يه مدرسه راهنمايي دخترونه همون كاري كه هميشه دوست داشتي - جدي ؟! - گفتم كه تا مارو داري غصه نخور در اصل تا آرشو داري غم نداشته باش خيالت راحت . شيدا خجالت كشيد سرشو پايين انداخت و گفت : - ممنون آرش خان . آرش فقط گفت : - كاري نكردم اين كمترين كار بود ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, -دایان-, abdolghani, aili, ANNE, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, mahnazmom, mamorin, maryam1, monir 11, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nina86, ninio, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, Telisa, tina 1989, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, نفيس, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (6) اون شب كنار شيدا و مادرش موندم قرار شد اگه حال فريبا خانوم دوباره بد شد به آرش و منصور خبر بدم . نگراني رو تو نگاه هر دو مي ديدم . از اينكه هنوز صميميت بين آدم ها وجود داشت خوشحال بودم . صميميتي بدون هيچ چشم داشت و همين قلبمو مي لرزوند . شايد اين اتفاق نادر و كمياب بود ولي هر چي بود هنوز وجود داشت و همين برام كافي بود حس كردم دعايم براورده مي شه و صميميت بين ما چهار نفر ابدي و جاويد باقي مي مونه چه فرقي مي كرد كه آرش برادرم نبود يا شيدا خواهرم نبود يا حتي منصور برادرم بود . چهار انسان بوديم چهار دوست كه از گذشته از دفتر چه خاطرات كودكي سالم و پاك باقي مونده بوديم عشقو از لابلاي دفترچه همراه آورده بوديم تا به جواني پا گذاشته بوديم . احساسمون ادامه داشت و ماهي عشق تو قلب هاي سرخمون زنده مونده بود و شنا مي كرد . خوشبختانه اون شب حال مادر شيدا بهتر شد . تمام طول شب از خاطرات بچگي حرف زديم چقدر شيدا خوب حرف مي زد و همه چيز رو به خاطر داشت از بازي هاي كودكي از مشق نوشتن هامون از اشك ريختن ها و غصه خوردن هاي هم زمانمون از خنديدن براي همديگه از عروسك هامون كه يكي پلاستيكي و ديگري پارچه اي بودند . ما آن دو را با هم تلفيق كرده بوديم سر عروسك من وصل شده بود رو بدن عروسك شيدا و دست عروسك او جاي دست عروسك من قرار گرفته بود . از آزار و اذيت و بلاهايي كه من سر هم كلاسيهام در مي آوردم وقتي با سنجاق قفلي لباس هاشونو به هم وصل مي كردم. و موقع درس جواب دادن لباس هاشون پاره مي شد صحبت كرديم . شيدا دلش مي سوخت ولي هيچ وقت چيزي بروز نمي داد . گاهي اوقات همه چيز رو به گردن مي گرفت و جاي من تنبيه مي شد . ياد آوري خاطرات تلخ و شيرين گذشته كه هر دو در آن شريك بوديم ما رو از غم بيرون آورد باز هم شريك شادي و غم بدبختي و نيك بختي اشك و لبخند هم شديم . بالاخره صحبت به آرش كشيده شد غم و غصه از دلمون بيرون رفت و روزهاي خوش هشت سالگي رو به ياد آورديم باز هم آرش شادي رو به قلب هامون برگردونده بود . اينبار حتي روحش نيز خبر نداشت ولي همين براي ما كافي بود . يادش چقدر دلگرم كننده بود خنكاي نسيمي بود كه روح هر دوي ما رو آرامش مي بخشيد . من گفتم : - آرش درست مثل بچگي دل رحم و مهربونه هاله اي از محبت اطرافشو گرفته هر جا مي ره اونو با خودش مي بره و پخش مي كنه فكر كنم خدا اونو برامون فرستاده بعد از اين همه سال برگشتنش اونم درست تو اين زمان به نظرت عجيب نيست ؟ - هم عجيبه هم نيست مطمئن بودم يك روزي مياد . - كي ؟ آرش؟ - آره نمي دونم چرا ولي يه حسي بهم مي گفت دوباره مي بينمش - وقتي پس از مدت ها تو سالن شب شعر ديديش تعجب نكردي ؟ - قبل از اونم ديده بودمش - چي؟ كجا ؟ - همين جا اين حرفمو گفت و از پنجره اتاقش به بيرون خيره شد . حس كردم نمي خواد توضيح بيشتري بده با اينكه كنجكاو بودم ولي ديگه چيزي نپرسيدم و ساكت شدم . بالاخره آنقدر از خاطرات گذشته گفتيم كه خوابم برد و نفهميدم او كي خوابيد . بيدار كه شدم اثري از شيدا نبود . پايين اومدم شيدا مشغول تهيه صبحانه بود چاي را با چه دقتي براي مادرش شيرين مي كرد . پرسيدم : - ديشب كجا خوابيدي ؟ - ببخشيد كه تنهات گذاشتم اومدم پايين تو اتاق مادرم خوابيدم - چه بهتر . حالتون بهتره فريبا خانم ؟ - بله خيلي بهترم ممنون دخترم تو هم به زحمت افتادي . - چه زحمتي كاري نكردم . صبحانه كه خورديم آرش اومد دنبالمون جلوي در منتظر بود تا مارو برسونه مدرسه . وقتي جلوي در آرشو ديدم فراموش كردم دوران كودكي رو پشت سر گذاشته ايم و راحت سلام و احوالپرسي گرمي باهاش كردم تا نزديكي هاي مدرسه راجع به گذشته صحبت كرديم چه صحبت هاي شيريني همه اش مثل رويا بود اصلاً از حسرت دوران خوش كودكي چيزي براشون نگفتم فقط با شوخي و خنده آن دو رو خندوندم . آرش مي گفت : - يادته زهرا اولين بار كه ترك دوچرخه سوارت كردم از شادي جيغ مي كشيدي و مي خنديدي منصور داد مي زد يواش ذليل مرده همه محل فهميدن ولي تو بيخيال بلند تر مي خنديدي . حالا هم مثل همون موقع ها شاد و بيخيالي . - آره يادته موقع پياده شدن چي گفتم ؟ گفتم آبجي تو ميشم نه آبجي منصور . - منم گفتم دوچرخه مال منصوره اگه نمي خواست نمي تونستم سوارت كنم . - اون وقت من گفتم پس هم آبجي تو مي شم هم آبجي منصور - اون روز چقدر ذوق كردم . - حالا چي؟ - وقتي دوباره ديدمتون منصور رو تو رو حس كردم دوباره متولد شدم از تو آينه به عقب نگاه كرد و زير لب گفت : - همينطور شيدا رو . من كه گوشم تيز بود شنيدم ولي شيدا نشنيد گفتم : - يادآوري دوران كودكي درست مثل چيدن يه سيب سرخ آبدار از تنها درخت ميوه يك باغ بزرگ مي مونه باغ زندگي . آرش گفت : - يا مثل نوشيدن آب خنك و گوارايي ميون يك صحراي بي آب و برهوت به آدم زندگي مي بخشه . گفتم : - مثل يك هواي تميز براي نفس كشيدن مي مونه براي كسي كه تازه سيگارشو ترك كرده و قدر هواي تميزو مي دونه ديدن دوباره شما اين حسو به من مي ده آرش . - منم همين حسو دارم . هر دو لبخند مي زديم . يك لحظه به خودم آمدم شيدا رو فراموش كرده بودم ساكت نشسته بود و نمي دونم به حرف هاي ما گوش مي كرد يا در روياي خودش فرو رفته بود برگشتم و نگاهش كردم لبخندي رو لبش نقش بسته بود هميشه وقتي اين لبخند رو رو لبش مي ديدم مي فهميدم كه در عالم رويا فرو رفته و تو ذهنش شعره كه تكرار مي شه آنقدر تا يادش نره و بعداً روي كاغذ بنويسه كاغذو كه از لابلاي كلاسورش بيرون آورد فهميدم حدسم درست بوده تند تند چيزي روي كاغذ نوشت . پرسيدم: - چراغ شعر تو ذهنت روشن شده ؟ سرشو به علامت تاييد پايين آورد آرش كه از تو آينه نگاهش مي كرد گفت : - ميشه براي ما هم بخوني ؟ - فقط چند تا جمله درهم و برهمه بايد روش كار كنم آرش با اصرار گفت : - ما همينطوري قبولش داريم ميشه بخوني ؟ تعجب مي كنم چرا شيدا قبول كرد . اولين بار بود كه نوشته هاي خامشو براي كسي مي خوند صداش تو گوشم پيچيد و منو به خيال برد : - كودك كه بودم ديوار چه بلند بود تا به آسمان مي رسيد و من سوار بر آن به آسمان سر مي كشيدم امروز ديوار كوتاهست كوتاهتر از درخت سيب باغچه ديوار كوتاهست و من مي ترسم تا با آن همراه شوم با هم به ديدار ستاره ها برويم سري هم به ماه بزنيم و از ابرها سراغ باران را بگيريم امروز درخت چه بلند و غير قابل باور است حتي به سلام گيلاس ها نمي توان پاسخ گفت و چند گاهي مهمانشان بود امروز ديوار كوتاهست هر سه ساكت بوديم . به آرش نگاه كردم حس كردم درست مثل من به عالم رويا فرو رفته ولي او دقيق تر گوش كرده بود چون گفت : - چقدر روياهام با روياهاي شما هم صداست گفتم : - شايد چون يه روز تو گذشته همديگرو مي شناختين آرش گفت : - و به هم پيوند خورديم نفهميدم منظورش به من بود يا شيدا يا هر سه ما ولي به هر حال حرفش به دلم نشست . شيدا گفت : - و كودكي مون را به هم دوختيم تا به جواني رسيديم . آرش گفت : - مي دونستم كه يه روزي مي بينمتون شيدا گفت : - مي دونستم كه يه روزي مياي. من گفتم : - مي دونستم كه بالاخره با هم تصادف مي كنيم و سر يكيمون مي شكنه و هيچ پليسي پيدا نمي شه كروكي بكشه هر سه خنديديم و آرش گفت : - اميدوارم اون سري كه قراره بشكنه سر من باشه . شيدا گفت : - خدا نكنه يك لبخند نرم رو لب آرش نشست نمي دونم چرا اين حرف شيدا تو گوشم صدا كرد و هي تكرار شد . صورتش سرخ شده بود آرش هم ذوق زده لبخند مي زد اينو حس كردم انگار ذوق زدگي دلشون رو ديدم . ادامه دارد .... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, 677389, abdolghani, arizona, Aypinar, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, mamorin, maryam1, nadjafi, nafas44, nedaj, NE[ )@A, nina86, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, نفيس, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول بالاخره گفتم : - راستي مي دونين كدوم ديوار از همه ديوار ها بلند تره ؟ شيدا گفت : - ديوار خونه ما بچه كه بودم به نظرم خيلي بلند مي رسيد گفتم : - ديوار ما از همه كوتاه تره ولي بلند ترينشو نمي دونم آرش گفت : - يك ديوار كه ما رو از هم جدا مي كنه شيدا گفت : - صداي زمان درست مثل ديواره گذشته زمانو به ياد آدم مياره آرش گفت : - خيلي چيز ها با گذشت زمان نمي گذرن شايد عوض بشن ولي از بين نمي رن گفتم : - بالاخره نگفتي چه صدايي از همه صداها بلند تره ؟ آرش گفت : - اگه تونستي حدس بزني گفتم : - حتماً صداي جيغ منه تا يه جيغ بنفش نزدم بگو ديگه شيدا گفت : - هيچ صدايي آرش گفت : - اون صدا صداي عشقه كه نه با گذشت زمان از بين مي ره نه غبار سال ها روش مي شينه و صداش از همه صداها بلند تره - چه شاعرانه ولي با ما مخالفين عشق از اين مقوله حرف نزن - شوخي مي كني ؟ - البته هر كس نظري داره نظر تو هم برامون محترمه فقط زيادي رمانتيكه و از حدود درك ما خارجه آرش خان شيدا گفت : - زمان صداش اينقدر بلنده كه حتي صداي عشقو هم تحت شعاع قرار مي ده بين آدما دوري و جدايي مي اندازه بين قلب ها فاصله مي اندازه و حتي رنگ عشقو مي شوه و مي بره آرش گفت : - شايد هم رنگ سرخشو سرخ تر كنه گفتم : - تا جيغ نزدم از اين بحث بيهوده دست بردارين آخه شما كه اينقدر خوب بلدين ميز گرد تشكيل بدين چرا بيخود براي هم شعر مي خونين و فلسفه مي بافين . هر سه خنديدم و من گفتم: - صداي خنده سه تا دوست خوب از همه صداها بلند تره . به مدرسه كه رسيديم با آرش خداحافظي كرديم . ممكن بود كارمون زياد طول بكشه آرش هم زياد اصرار نكرد بمونه حس كردم از چيزي ناراحته ولي به دفتر مدير كه رسيديم فراموش كردم خيلي زود همه كار ها روبراه شد . مدير مدرسه زن خيلي مهربوني بود يك مصاحبه كوتاه با شيدا و كارنامه ترم آخرش با نمرات عالي همه كار ها رو روبراه كرد . شيدا فرم استخدامو كه پر كرد نفس راحتي كشيدم و خدا رو شكر كردم كارش سه روز در هفته بود طوري كه با كلاس هاي دانشگاه كه آخر هفته بودن تداخل پيدا نمي كرد سه روز اول هفته شيدا كلاس نداشت فقط دوشنبه بعد از ظهر يه كلاس داشتيم كه بايد زودتر از مدرسه بيرون مي اومد يا كمي ديرتر به دانشگاه مي رسيد فاصله مدرسه تا دانشگاه زياد بود و شيدا بايد راه زيادي رو تا دانشگاه با ماشين و پياده طي مي كرد . ولي اونقدر همه چي خوب و عالي بود كه اصلاً مشكل به اين كوچيكي هيچ بود نيم ساعت بعد شيدا ملكي يكي از همكارهاي خانم مريم رستگار مدير مدرسه راهنمايي شده بود . آن روز تو دانشگاه وقت كلاس اونقدر سريع گذشت و تموم شد كه باورمون نمي شد تو را برگشت شيدا ازم پرسيد : - تو ديگه چرا اينقدر خوشحالي ؟ - خوب چون تو كار پيدا كردي اونم چه كار خوبي چه خانوم مدير مهربوني مدرسه اش رو ديدي؟ چه بزرگ بود . كامپيوترهاي تو كلاس ها رو ديدي؟ - نه ولي چشم هاي كنجكاو تو همه جا رو زير نظر داشت . - آره اگه براي خودم بود كه اينقدر فضولي نمي كردم . از اتوبوس كه پياده شديم همونجا تو خيابون دست همديگرو گرفتيم و تا سر كوچه ما دويديم . سر كوچه كه رسيديم شيدا در حالي كه نفس نفس مي زد گفت : - چه كار زشتي خنديدم و گفتم : - آره خيلي زشته كه دو تا دختر تو خيابون مسابقه دو با مانع بذارن بغلم كرد و صورتمو بوسيد و گفت : - ازت ممنونم نمي دونم چطوري جبران كنم . - من كه كاري نكردم بايد از آرش تشكر كني . - چرا اگه تو حرفشو پيش نمي كشيدي اصلاً به فكر كسي نمي رسيد . - خب حالا كه تو اينطوري مي گي باشه حالا مي خواي چطوري جبران كني ؟ - نمي دونم خودت بگو هر كاري بگي انجام مي دم . - هر كاري باشه ؟ يك نگاه به قيافه مرموزم انداخت و دو دل گفت : - نه هر كاري بدجنس منظورت چيه ؟ - كار سختي نيست يه فكري به حال كلاس فرداي استاد مظفري بكن چون هيچي ننوشتم. - پس بگو نقشه داشتي . خودت بايد بنويسي مي دوني كه استاد مظفري چقدر باهوشه استاد طاهري نيست كه بتوني سرش كلاه بذاري . - به استاد عزيز من توهين مي كني ؟ البته كه استاد طاهري مي فهمه فقط به روي خودش نمي ياره از بس كه مهربونه ولي اين استاد مظفري بدجنس آبروي آدمو جلوي همه مي بره . - به هر حال خودت بايد كارتو انجام بدي تو كه ... دست هام رو به علامت تسليم بالا بردم و گفتم : - چشم تسليم نصيحت بسه خودم يه چيزي مي نويسم تو يه فكري براي جبران لطف آرش بكن . شب تو سر سرا نشسته بودم جزوه ها و كاغذهام دور و برم ريخته بودن و يكي تو سر خودم مي زدم يكي تو سر كاغذ سفيد كه رنگش درست مثل چراغ مطالعه موقع بازجويي مستقيم چشممو مي زد از بس كه چيزي ننوشته بودم و خالي بود . تلفن صداش در اومد و از جا پريدم . منصور بيچاره حتي اگه كنار تلفن هم بود جرات برداشتن گوشي رو نداشت اين بار هم گوشي رو خودم برداشتم ساعت هشت بود هميشه اين ساعت با شيدا صحبت مي كردم و از حال هم با خبر مي شديم من كه منتظر شنيدن صداي شيدا بودم گوشي رو برداشتم و گفتم : - سلام عزيزم چي كار كردي ؟ موفق شدي چيزي بنويسي ؟ من كه دارم تو سر خودم مي زنم . صداي مردانه اي شوك به قلبم وارد كرد و گفت: - عليك سلام نزديك بود گوشي از دستم بيفته ولي صداي خنده اش رو كه شنيدم شناختم كيه و گفتم : - آرش تويي؟ همانطوري كه مي خنديد گفت : - آره حالا چرا تو سر خودت مي زدي ؟ - از دست اين شيدا همه اش تقصير اونه - آخه چرا ؟ مگه اونجاست و زده تو سرت ؟ - نه فقط اينكه فردا يه كار دانشگاهي داريم هر چي به شيدا گفتم قبول نكرد جاي من انجامش بده بعد هم اين ساعت هميشه شيدا تماس مي گرفت امروز نمي دونم چرا لج كرد و زنگ نزد : - ببخشيد حتماً الان پشت خطه بهتره زودتر قطع كنم فقط مي خواستم بپرسم امروز رفتين مدرسه چي شد ؟ كارها درست شد ؟ - آره اگه بدوني شيدا چقدر خوشحال شد نمي دونم چطوري ازت تشكر كنم . - من كه كاري نكردم وقتي فهميدم درست شد خيلي خوشحال شدم . - پس خبر داري ؟ - مرجان بهم گفت فقط مي خواستم بدونم همه چي همانطوري كه شيدا مي خواست درست شد يا نه ؟ روزها و ساعت هاي كارش - همه چي روبراهه فقط يكي از كلاس هاي روز دوشنبه با ساعت مدرسه تداخل پيدا مي كنه كه اگه كمي زودتر از مدرسه بيرون بياد به كلاس دانشگاه مي رسه با اين حال همه چي عالي بود . - خوشحالم كه راضي هستيد راجع به كلاس دوشنبه هم خودم يه فكري براش مي كنم - راست مي گي؟ چه كار مي كني ؟ - نمي دونم شايد خودم شيدا رو از مدرسه به دانشگاه برسونم آن طوري فكر نكنم ديگه دير برسه . - ولي فكر نكنم شيدا قبول كنه يه فكر ديگه بكن . چند ثانيه سكوت كرد و گفت : - اگه تو با شيدا صحبت كني چي؟ - نمي دونم شايد قبول كنه . - پس تموم همه چي روبراهه . وقتي خداحافظي كرد مهلت نشد به حرف هاش فكر كنم چند ثانيه بعد دوباره صداي زنگ تلفن بلند شد مطمئن بودم كه شيداست . تا گوشي رو برداشتم با خوشحالي گفتم : - اگه گفتي چي شده ؟ صداي آرش براي دومين بار ميخكوبم كرد خنديد و گفت : - ببخشيد كه باز مزاحم شدم راستي فراموش كردم براي چي تلفن كرده بودم منصور خونه است ؟ - تقصير منه كه حرف خودم رو زدم و حواستو پرت كردم . - مي خواستم براي جمعه صبح كوه قرار بذاريم شما كه مياي ؟ ذوق زده خنديدم و گفتم : - البته كه ميام چه عالي ! - هنوزم مثل بچگي ذوق مي كني ؟ - هنوز هم . گوشي رو كه به منصور دادم هنوز شادي صحبت با آرش تو صورتم و رو لب هام نقش بسته بود و تا تموم شدن صحبت آن دو از صورتم پاك نشد . منصور با ديدن قيافه ام گفت : - درست مثل بچگي هات عجيب و غريب ذوق زده مي شي اگه مي دونستم براي رفتن به كوه اينقدر ذوق زده مي شي قرار نمي گذاشتم . لبخندم مثل الكل از شيشه صورتم پريد و گفتم : - تو فقط بزن تو ذوق من . - شوخي كردم مگه مي ذارم شادي خواهرم از بين بره ؟ ادامه دارد .... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, ANNE, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, m0zhdeh, mamorin, maryam1, nadjafi, nafas44, NE[ )@A, nina86, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, بی بی گل, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, نفيس |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +9 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (8) شب از ذوق كوه پيمايي روز جمعه به جاي گوسفنداي چاق و چله شادي هاي پروارم رو شمردم تا خوابم برد . صبح سر كوچه كه رسيدم تازه يادم افتاد كار استاد مظفر رو انجام ندادم با كلاسور محكم زدم تو سر خودم ولي ديگه فايه داي نداشت بدبختي اينكه اولين كلاس صبح هم بود و هيچ فرصتي نداشتم استاد هم به كاراي آبكي نمره نمي داد كلي هم تنبيه بارمون مي كرد وقتي از دور شيدا رو منتظر و لبخند به لب ديدم مي خواستم زار زار گريه كنم . كنارش كه رسيدم با عصبانيت پرسيدم : - خيلي خوشحالي مگه نه ؟ - قيافه وارفته ات از دور داد مي زنه كه هيچي ننوشتي غم چشمات از ده فرسخي معلومه . - تو كه اين چيزا رو مي بيني چرا فكري به حال دوست مفلس و بيچاره ات نمي كني ؟ - خدا نكنه كه مفلس شده باشي ننوشتي مگه نه ؟ - همه اش تقصير اين آرش مزاحمه - چرا آرش ؟ باز فراموش كاري و تنبليتو انداختي گردن يكي ديگه ؟ - باور كن اين بار راستشو مي گم . و شروع كردم براش از اول تا آخر همه چي رو تعريف كردن به جز قسمت مربوط به كلاس دوشنبه . به ايستگاه اتوبوس كه رسيديم شيدا هنوز مي خنديد بعد گفت : - تو چرا صبر نمي كني يك الو از طرف مقابل بشنوي بعد حرفاتو بگي ؟ - چه مي دونم فكر نمي كردم كسي غير از تو باشه و اون ساعت مزاحمم بشه . - باشه ديگه مزاحمت نمي شم اتفاقاً يه كاغذي بود كه تصميم داشتم بهت بدم ولي حالا كه ... - چي گفتي ؟ كاغذ چي ؟ قربونت برم شيدا جون فدات شم كي گفته مزاحمم مي شي؟ اين من احمقم كه مدام مزاحم تو ميشم . كاغذ رو به طرفم گرفت و گفت : - بيا بگير ولي اين آخرين باره . آنقدر خوشحال شدم كه همونجا تو اتوبوس صورتشو بوسيدم بعد كاغذ رو ماچ كردم خنديد و گفت : - حالا چرا ديگه كاغذو مي بوسي ؟ - جاي دست هات روي كاغذو مي بوسم . - چه شاعرانه راستي بايد از آرش هم تشكر كني . - چرا ؟ بازم آرش؟! - چون آرش همه كارهارو روبراه كرد راستشو بخواي ديشب ازم خواست تا به دادت برسم. با كنجكاوي پرسيدم : - راست مي گي؟ فكر كردم تلفنتو گرفت تا راجع به قرار كوه باهات حرف بزنه و روزهاي دوشنبه ... فهميدم كار رو خراب كردم فوري ساكت شدم . پرسيد : - روزهاي دوشنبه ديگه چيه ؟ - هيچي پس بگو چرا به خودت زحمت دادي و به دادم رسيدي آرش خان ازت خواسته . - باور كن خودم مي خواستم اين كارو برات انجام بدم گذاشته بودم اگه خودت از پسش بر نيومدي ولي وقتي اون ازم خواست و خواهش كرد نمي دونم چرا نتونستم درخواستش رو ناديده بگيرم و قبول كردم ببين چقدر خاطرت رو ميخواد كه ازم خواهش كرد . با شنيدن حرفش قلبم لرزيد ولي با خونسردي گفتم : - چه خوب پس از اين به بعد هر چي از تو مي خوام به آرش مي گم بهت بگه . - نه ديگه قرار نشد . - حالا چي نوشتي ؟ - هر چي نوشتم اون به فكرم انداخت شمع فكرمو روشن كرد . - مگه چي گفت ؟ باورم نميشه آرش اينقدر بتونه روت اثر بذاره ! حالا نمي شه فتيله چراغ نفتي ذهن منو كه سوخته عوض مي كرد تا يه جوابي به استاد مظفر مي دادم ؟ - آن طور كه تو فكر مي كني نبود خيالم از پيدا شدن كار راحت شده بود فكرم آزاد بود و راحت نوشتم . جلوي در كلاس گفتم : - اگه استاد مظفر بفهمه چي كار بكنيم ؟ بدبخت ميشيم - اولا كه تو بدبخت مي شي نه من بعد هم خيالت راحت سبك نوشته هاي قبلي خودته فقط حواست باشه با خيال راحت بخوني شايد هم اصلاً ازت كار نخواد . - با اين شانسي كه من دارم حتماً ازم م يخواد نمي دونم اين استاد مظفر با اون چشماي ظفرمندش چه علاقه اي به آزار دانشجوهاش داره ؟ چه كارهايي ازمون مي خواد ! به ما چه كه نهضت ادبي سوررآليسم رو فرانسوي ها بنيانگذاري كردن و ما بايد طبق اون يك مطلب براش بنويسيم فرانسوي ها هم بيكار بودن ها ! - استاد بيچاره كه اجباري نگذاشت هر كسي هر نهضت ادبي رو كه دوست داشت مي تونست انتخاب كنه جلسه قبل يادت رفت ؟ خودت فكر كردي چون سوررآليستي نوشتن چون قيد و بندي براي نوشتن نداره و قواعد ادبي درش مراعات نمي شه راحته به خاطر همين گفتي سوررآليستي مي نويسي منو هم مجبور كردي اسممو زير اسم تو در همون رديف بنويسم . - چه مي دونستم اينقدر سخته حالا كه خرت از پل گذشته و راحت شدي اينطور مي گي . نكنه استاد بفهمه كار خودم نيست نمي دونم چرا اين هفته از اين قيد و بند ادبي راحت نمي شم . خنديد و گفت : - تو كه از قيد و بند رها هستي بعضي وقتها هم تو براي شمع فكرم كبريت روشن مي كني فقط خودت خبر نداري . - راستي پس حواسم باشه كبريت هامو بيخود هدر ندم و براي خودم روشن كنم . پس از گفتن اين حرف هر دو وارد كلاس شديم هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود و من مشغول خوندن نوشته هاي شيدا بودم كه استاد وارد كلاس شد هنوز عرق تنش خشك نشده فهرست اسامي رو جلوي روش گذاشت و شروع كرد از هر مكتب يك اسم صدا كردن تا كارش رو بخونه . وقتي اسم سعيد مبيني رو خوند گفتم : - دلم خنك شد . شيدا گفت : - بيخودي ذوق نكن مبيني از خداش بود استاد اسمشو بخونه گفتم : - بهتره من عجب بدجنسي ها ! راجع به مكتب رآليسم مطلب نوشته مخالف هميشگي من و تو و عزيز استاد مظفر . - اين لج كردن هاي تو با مبيني آخر كار دستت مي ده حيف كه هيچ كدوم نمي دونستيم كار دستم داده خيلي وقت بود كه كار دستم داده بود . شيدا گفت : - نمونه كامل دانشجوي مقرراتي و درس خون دندان هامو به هم فشردم و گفتم : - از همينش حرص مي خورم . وقتي اسم خودم رو از زبون استاد شنيدم برق از سرم پريد : - خانوم نوري شما كدوم مكتب رو انتخاب كرده بودين ؟ با ترس و لرز بلند شدم لبخند زدم و گفتم : - من استاد ؟ - بله! مگه شما نوري نيستين ؟ چه مكتبي رو انتخاب كردين ؟ - بله استاد سوررآليسم - بعد از آقاي مبيني نوبت شماست . من كه رنگ پريده بود بدون هيچ حرف اضافه اي نشستم يعني استاد مجال چونه زدن بهم نداد . گفتم : - حالا چه خاكي تو سرم بريزم . شيدا گفت : - همين حرف زدن ها و غرغر كردن هات هميشه كار دستت مي ده . - همه اش تقصير چارلز ديكنزه - اگه پشت سرش غيبت نمي كردي اينطوري نمي شد - حسابشو مي رسم يه آشي براش بپزم - بيچاره مبيني چه تقصيري داره ؟ كار از كار گذشته بود و خيلي زود نوبت به من رسيد اصلاً نفهميدم مبيني چي خوند گوش هام چيزي نمي شنيد چون در فكر انتقام بودم لبهاش كه تكون مي خورد نقشه ها براش مي كشيدم وقتي چشمم به استاد خورد و تحسين نگاشو ديدم ديگه خونم به جوش اومد مي خواستم همون جا سر كلاس بلند بشم و خرخره اش رو بجوم يا موهاشو دونه دونه از سرش بكنم اسممو كه از زبون استاد شنيدم فكر انتقام از سرم بيرون رفت همينطوري كه قلبم محكم مي زد بلند شدم و شروع به خوندن كردم : - هجوم طلايي شعر به احساس سفيد دلم يك نقطه طلايي در ميان سفيد هاي زيادي مغزم مثل تابش ستاره در روشني روز قلبم را روشن مي كند و در دلم غنج مي زند . مرتب كردن ابياتش روي كاغذ خط دار مغزم درست مثل كشيدن چروك هاي صورت مادرم با طرح سياه و سفيدي است كه قرار است ضميمه شعري به اسم رنج بي پايان زندگي شود . مثل نوشتن خاطرات كودكي در يك دفتر كه همه صفحاتش سياه شده از فرمول هاي جبر و هندسه و رياضي است وقتي با زحمت در ميان فرمول هاي مشكل يك جاي خالي پيدا كني و حرف دلت را روي آن بنويسي و يا با كاميون فكرت روي سطح سوراخ و كنده كاري شده اتوبان قلبت كه قرار است به زودي در آن لوله هاي اكسيژن كار بگذارند بار خالي كني . گاهي فكر مي كنم گفتن شعر در دنياي پر رمز و راز چاه نفت و انرژي اتمي و بمب شيميايي درست مثل رنج عظيم ابدي مي ماند كه مدام به قلب آدم هجوم مي آورد و وارد مغز مي شود و بالاخره جلوي در اتاق آي سي سو تمام مي كند . نگاه استاد و مبيني و چند نفر از دانشجوهاي ديگه رو كه ديدم فهميدم گل كاشتم در اصل شيدا گل كاشته بود نه من . او از من هم نگران تر بود شايد چون امتحاني براي خودش بود . چارلز ديكنز كه يك رديف جلوتر از ما نشسته بود كاملاً برگشته بود و به من نگاه مي كرد . نگاهش يك جور خاصي بود لبخند زدم و نشستم و هر چه نفرت و فكر انتقام در مغزم بود رو فراموش كردم اگه او اينطوري نگاهم يم كرد پس نوشته عالي بود . دستمو رو دست شيدا كه رو ميز بود گذاشتم و گفتم : - ممنونم استاد گفت : - عالي بود خانوم نوري پس بي دليل نبود كه اصرار داشتيد سوررآليستي بنويسين حتماً تخصص شما تو رويا و خيال پردازي هاي شاعرنه است - بله استاد - احتياجي به تحقيق كلاسي نيست شما نمره كامل كلاس رو با نوشتن اين كار گرفتين . كلاس كه تموم شد من و شيدا جلوي در كلاس ايستاديم گفتم : - ازت ممنونم تو جونمو نجات دادي و آبرومو خريدي ديدي چارلز ديكنز چطوري نگاهم مي كرد ؟ - تو كه فكر پرپر كردن موهاش بودي - نه بيچاره گناه داره اشتباه مي كردم اونقدر ها هم بدجنس نيست - اتفاقاً داره مياد تا به خاطر افكار شومي كه راجع بهش داشتي ازت بازجويي كنه مبيني كنارمون ايستاد و گفت : - ببخشيد خانم نوري .... ادامه دارد ........ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, arizona, Aypinar, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, lilil, mamorin, maryam1, nadjafi, nafas44, NE[ )@A, nina86, nlp16001, rina_rita14, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, yamiin, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, م.م.ر, نفيس, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +9 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (9) هر دو با تعجب به او نگاه كرديم گفتم : - فرمايش گفت : - مي تونم مطلب شما رو بخونم ؟ با شوق و ذوق كاغذ رو از ميون كلاسورم بيرون آوردم و گفتم : - بفرماييد بعد دست هامو بالا آوردم و درست مثل سخنگوي كاخ سفيد گفتم : - نوشته شما هم بد نبود فقط اگه سورآليستي مي نوشتيد خودم اشكال كارتون رو برطرف مي كردم حيف كه رآليستي نوشتن تو تخصص من نيست . شيدا به زحمت خنده اش رو كنترل مي كرد سعيد كاغذ رو از دستم گرفت و نگاهش كرد بعد گفت : - چه خطر قشنگي! ناگهان متوجه اشتباهم شدم آن نشوته به خط شيدا بود و مبيني بارها از شيدا جزوه گرفته بود و خط اونو مي شناخت اگه متوجه مي شد آبرويم مي رفت . خودمو نباختم و گفتم : - راستش خط من نيست شيدا برام پاكنويس كرده . شيدا از اينكه فكرم اينقدر خوب كار كرده بود نفس راحتي كشيد مبيني گفت : - متوجه شدم چون چند بار جزوه هاي خانوم ملكي رو از ايشون گرفتم مطلبتون عالي بود مي تونم نگهش دارم ؟ - البته من چركنويسش رو دارم . وقتي سعيد با خوشحالي كاغذ به دست دور شد گفتم : - حالا چي كار كنم شيدا ؟ ديدي چه خاكي تو سرم شد ؟ شيدا خنديد و گفت : - آره ديدم فكر كنم خاك رس بود خيالت راحت باشه چركنويسش رو دارم دوباره برات مرتبش مي كنم . خيالم كه راحت شد گفتم : - ولي اين چارلز ديكنز هم پسر بدي نيست ها ! ديدي چطور تعريف مي كرد ؟ براي اولين بار يه حرف درست زد . - ولي تو كه ازش بدت مي يومد : پسره فضول نخود هر آش خروس بي محل و ... خلاصه كلي لقب ديگه بهش مي دادي . - فكر كنم در قضاوت عجله كردم .ولي خودمونيم فضولي هاش هم جالبه تازه داره ازش خوشم مياد . شيدا دستمو گرفت و همانطور كه مي خنديد از پله ها سرازير شديم . پنج شنبه و شب شعر بهانه اي دوباره براي ديدارمان فراهم آورد وقتي همديگر رو در سالن ديدم لبخند بر روي لبهاي هر چهار نفرمون مي درخشيد . وقتي جلسه شروع شد قلبم از هيجان مي تپيد تپش قلبم از سفيد ساده به سرخ داغ هيجان تغيير رنگ داد . در يك رديف كنار هم نشسته بوديم شيدا من منصور و آرش . احساس خوبي داشتم حسي كه قابل بيان نيست وقتي چند نفر از شعراي جوون شعرهاشون رو خوندن از شيدا پرسيدم : - تو چي براي خوندن آماده كردي ؟ - هيچي - مگه ميشه ؟ استاد از هر كي عذر و بهونه قبول مي كنه غير تو آماده شو نگاهت مي كنه الانه تو رو از پشت ميكروفون صدا كنه . همينطور هم شد وقتي شيدا از جلوي منصور و آرش رد مي شد آرش آروم گفت : - موفق باشي . شيدا فقط يك نگاه به صورت آرش كرد و گفت : - ممنون حس كردم براي اولين بار كمي دستپاچه شده . كنار استاد ايستاد و آروم كنار گوشش چيزي گفت از روي حركت لبش فهميدم كه گفت : - آمادگي ندارم استاد با تعجب نگاهش كرد و گفت : - يكي از شعر هاي قديمي ات رو بخون بعد چيزهايي گفت كه متوجه نشدم شيدا دفتر شعرشو كه باز كرد فهميدم راضي شده : خواب هايم زرد آبي سرخ خواب زرد كه به سراغم مي آيد در مهر آغوشش غرق مي شوم شيريني اش بر لبان قرمز ذهنم مي چسبد خواب آبي هميشه با من است خنكي اش روي گونه زرد دلم مي نشيند آبي آبي آبي آسمان سياه قلبم آبي درياي چشمان سياهم آبي امشب آتش سرخ است آسمان سرخ است قلبم سرخ سرخ مي سوزد و چشمانم از اشك به شقايق مي ماند . موقع برگشتن تو ماشين از شيدا پرسيدم : - استاد بهت چي گفت ؟ - يكي از دوستاش كه سر دبير يك مجله ادبي و مشوق شعراي جوان است براي شنيدن شعر اومده بود . استاد مايل بود منم شعرم رو بخونم . آخه اون آقا قراره از برگزيده اشعار بچه ها يك كتاب شعر آماده كنه امشب هم براي همين اومده بود . منصور گفت : - پس چرا فقط يه شعرتو خوندي ؟ گفتم : - تقصير شيدا نبود هر چي فكر بود گذاشت براي كار كلاس استاد مظفر و امشب ديگه چيزي نداشت منصور گفت : - باز تو دزدي كردي ؟ تعجب مي كنم كه استادتون نفهميد شيدا گفت : - فقط يك كمك كوچيك بود زهرا آب و تابش مي ده فكر از خودش بود . گفتم : - در اصل فكر آرش بود . آرش با تعجب گفت : - راستي؟ چه خوب پس حتماً بايد بشنويم . - حتماً ولي فقط خود شيدا ميتونه بخونه چون پاكنويسش دست يكي از بچه هاي كلاسه . منصور گفت : - عجب دانشجوي زبلي ! رو هوا مطلب رو زد . گفتم : - چارلز ديكنزه ديگه بايدم زبل باشه . آرش با تعجب پرسيد : - چارلز ديكنز ديگه كيه ؟ منصور گفت : - به حق چيزهاي نشنيده و نديده ! مردم چه اسم هايي رو بچه هاشون مي گذارن و نكنه چارلز ديكنز معروف خودمون باشه . شيدا در حالي كه مي خنديد گفت : - زهرا اسم يكي از بچه درس خون هاي كلاسو گذاشته چارلز ديكنز چون هم درسش خوبه هم با نظم و انضباطه ضمناً مطالب رآليستي مي نويسه . يك دليل ديگر هم داره كه تا حالا به كسي نگفته . منصور گفت : - حالا اسم اصليش چيه ؟ عجب لقب بي نمكي دختره يا پسر ؟ آرش گفت : - تو ديگه چقدر خنگي منصور ! چارلز ديكنز پسره يا دختر ! خب معلومه ديگه . گفتم : - سعيد مبيني طرفدار پر و پا قرص نوشته هاي شيدا و شاگرد اول كلاس و عاشق شعر هاي شيداست . يكهو خنده منصور و آرش قطع شد . منصور گفت : - پس زهرا حق داره بگه فضول حيف اسم چارلز ديكنز كه روش گذاشتين . گفتم : - زياد هم پسر بدي نيست . آرش از تو آينه نگاهي به عقب انداخت . از چيزي ناراحت شده بود . سكوتش سنگين و عجيب بود شايد چون زياد از مبيني تعريف كرده بوديم خوشش نيومده و شايد هم حسوديش شده بود . باورم نمي شد پسر حسودي باشه . حتي تا موقع رسيدن به خونه شيدا هم حرفي نزد . وقتي شيدا شماره تلفن مرجان رو ازش خواست يك ورقه كاغذ از جيبش بيرون آورد و شماره تلفن رو نوشت و به شيدا داد و دوباره تا رسيدن به جلوي در خونه ما ساكت بود. ادامه دارد .... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, farnaz58, fatima_000, ghazale49, golgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, lilil, mamorin, maryam1, nadjafi, nafas44, NE[ )@A, nina86, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, samane7, setareh67, shide, TABA_13069, Telisa, yamiin, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, آزین, ایلیبرا, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, م.م.ر, نفيس, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 163
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,509 بار در 99 پست
| پست بسیار مفید : +7 امتیاز چشمان آبي و بهار (زهرا) – اول (10) اولين كوه پيمايي ما خيلي هيجان انگيز و پر خاطره بود . وقتي جلوي در با آرش روبرو شديم هر سه نفرمون لبخند مي زديم . صورت هامون ديدني بود . با كوله و كتاني درست شبيه كوهنورد هاي حرفه اي شده بوديم حتي شيدا هم با ديدن ما خنديد و گفت : - مثل اينكه همه چي جديه با كوهنورد هاي حرفه اي طرفم چه كوله و كتاني كوهي! شيدا كه سوار شد آرش هيجان زده گفت : - كسي جا نمونده ؟ به شوخي گفتم : - چرا يكي جا مونده منصور و آرش با هم گفتن : - كي ؟ خنديدم و گفتم : - دفتر شعر شيدا . شيدا گفت : - چه شخصيت مهمي ! اون هميشه همراهمه آرش لبخند به لب گفت : - به بزرگي خودتون ببخشيد كه ماشينم كمي قديميه منصور گفت : - يكمي كه چه عرض كنم مال عهد قاجاره گفتم : - عيب نداره مثل خود ما مي مونه چقدر به هم مي يايم منصور گفت : - انشاالله به پا هم پير بشين . شيدا گفت : - ولي خودمونيم تا حالا كار همه مارو راه انداخته . آرش لبخند زد و منصور گفت : - حق با شيداست باز چرخ اين قراضه درد نكنه و هميشه پر باد باشه و بچرخه وگرنه بايد تا پاي كوه با خط يازده مي رفتيم . گفتم : - عوضش برگشتن كلي تحويلمون مي گرفتن شيدا پرسيد : - چطور؟ گفتم : - چون با آمبولانس برمون مي گردوندن به توچال كه رسيديم همگي پياده شديم . آرش ماشينو پارك كرد و جلوي ورودي به ما رسيد منصور كوله بزرگ آرشو كه ديد گفت : - براي چند روز مي خواي تو كوه اتراق كني ؟ گفتم : - حتماً پر از خوردنيه ؟ منصور گفت : - دلتو خوش نكن فكر نكنم خبري از خوردن باشه با شناختي كه من از آرش دارم فكر كنم تو كوله يك جعبه كمك هاي اوليه يك قمقمه آب يك كلاه جوراب و دستكش زاپاس گذاشته . رو به آرش گفتم : - مگه مي خواي بري جنگ ؟ منصور شوخي مي كني نه ؟ آرش گفت : - حق با منصوره . - دست شما درد نكنه اين چيزا به چه دردمون مي خوره قار و قور شكم گرسنه ما رو كه تسكين نمي ده . آرش كه قيافه ناراحتمو ديد گفت : - ناراحت نباشيد آنقدر ها هم خالي از خوراكي نيست بالا كه رسيديم صبحانه مي خوريم . گفتم : - پس بهتره تا من از گرسنگي نمردم با تله كابين بريم برگشتن انرژي داريم پياده برگرديم . منصور گفت : - مي ترسم يك وقت خسته بشي شكمو خانم . شيدا گفت : - لذت كوه به پياده رفتنه . بالاخره به اتفاق آرا پياده راه افتاديم بين راه منصور و آرش از گذشته حرف مي زدن و من و شيدا هم از دانشگاه وقتي از مبيني حرف مي زديم و گفتم : - خدا كنه متوجه تقلبم نشه . منصور شنيد و گفت : - اگه بفهمه تو باز يه چاخان حاضر و آماده تو آستينت داري فقط نمي فهمم چرا چارلز ديكنز اينقدر ساده تشريف دارن . آرش پرسيد : - اين چارلز ديكنز شعر هم مي گه ؟ گفتم : - فكر نكنم شعر بگه اگه هم بگه تا حالا براي كسي نخونده بيشتر مطالب تكان دهنده مي نويسه با شيدا رقابت تنگاتنگ داره نمي دونم چرا واحد هاشو درست مثل ما انتخاب مي كنه از ترم اول تا حالا تو اكثر كلاس ها با هم هستيم دلم مي خواد روشو كم كنم . شيدا گفت : - نمي دونم تو چرا دست از سر اين بيچاره بر نمي داري . - براي اينكه بچه درس خون كلاسه تازه تو كه از انتقاد بدت نمي ياد اگه جاي تو بودم حالشو مي گرفتم . منصور گفت : - مي خواي خودم حقشو كف دستش بذارم ؟ شيدا فوراً گفت : - حتماً به جرم درسخون بودن بعد هر سه خنديدم آرش ساكت بود و اصلاً وارد بحث ما نشد فقط وقتي به ايستگاه رسيديم جلوتر از ما ايستاد و گفت : - چطوره سوار تله كابين بشيم . منصور گفت : - به آقاي كوهنورد رو ببين به اين زودي خسته شدي ؟ گفتم : - با اين كوله سنگين بايد هم خسته بشه . منصور گفت : - تو كه از خدات بود تنبل خانم شيدا ساكت دنبال ما سوار تله كابين شد آرش از شيشه بيرون رو نگاه يم كرد منصور مدام از مزاياي كوه پيمايي حرف مي زد شيدا هم ساكت به حرف هاي منصور گوش مي كرد . من كه روبروي آرش نشسته بودم هر چه سعي كردم اونو به حرف بيارم و بخندونم نشد بالاخره منصور گفت : - چته آرش كشتي هات غرق شدن ؟ - نه دارم فكر مي كنم از اين بالا چقدر همه چي كوچيك و بي ارزش به نظر مي رسه . منصور گفت : - مثلاً چي ؟ كوه ؟ - آدم ها قلب هاشون دست هاشون چشم هاشون حتي به قول تو كوه هم با اون عظمت و بزرگيش كوچيك به نظر مي رسه . منصور گفت : - ما فكر مي كرديم فقط يه ساعر تو جمع مون داريم تو هم استعدادت تو شعر خوبه ها ! فكري به خاطرم رسيد تا شايد آرشو از اين حالت بيرون بياره گفتم : - شيدا چطوره يكي از شعر هات رو برامون بخوني شيدا گفت : - الان ديگه مي رسيم به ايستگاه منصور گفت : - پس وقتي رسيديم برامون بخون . تو چايخونه كه نشستيم گفتم : - خب حالا وقتشه دفترتو بده خودم يكي رو انتخاب مي كنم . بعد فكري كردم و گفتم : - چطوره هر كدوم از ما دفتر شيدا رو بگيريم يك نيت كنيم و بازش كنيم هر شعري كه اومد بخونيم . شيدا اخم كرد و گفت : - مگه ديوان حافظه ؟ منصور گفت : - چه فكر بكري از تو شروع مي كنيم زهرا من بي معطلي دفتر رو دستم گرفتم و چشم هامو بستم نيست كردم و بازش كردم . همون نوشته اي كه براي كلاس استاد مظفر خونده بودم اومد . وقتي دوباره خوندمش منصور گفت : - الحق كه اين پسره چارلز ديكنز حق داشت فضولي كنه و كاغذ رو تو هوا بزنه خيلي جالب بود ولي همه جا دنبال زهراست تو كوه هم دست از سرش بر نمي داره . شيدا گفت : - شايد چون به نيت زهرا نوشتم . همگي خنديدم به جز آش كه لبخندي زوركي رو لبش بود . منصور كه حالت اونو ديد گفت: - حالا نوبت آرشه . آرش گفت : - ولي من .... گفتم : - بگير و دفتر رو به دستش دادم منصور گفت : - تا شما شعر مي خونين من رفتم و با چهار تا چايي داغ قند پهلو برگشتم . دفتر شعر تو دست آرش بود كه گفتم : - حالا چشماتو ببن و بازش كن - چشم هامو نبندم نمي شه ؟ - نه اين قانونشه آرش چشم هاشو بست وقتي بازشون كرد نگاهش به شيدا بود . صفحه اي كه باز كرده بود رو نگاه مي كردم . سرمو كه بلند كردم شيدا رو ديدم كه نگاهش رو صفحه مورد نظر قفل شده بود و رنگ به چهره نداشت . نفهميدم چرا ! آرش آروم آروم شروع به خوندن كرد گفتم : - بلند تر بخون ما هم بشنويم . با صداي مردانه و گيرايش خواند : - تنها در درياي غريب آدم ها غرق بودم ناگاه از دور هاي دور كه چشم ها را در آن مي بندند از شوق خورشيد از افق پيدايش شد غبار ياد سال هاي دور بر چهره اش نشسته بود رياضت مرگ را در دل داشت اما تمام آبي خالص عشق را در قلب مهربانش يافتم آمد خاطره تلخ بي مهري رفت تنهايي رفت تاريكي رفت و به قلب روشني رسيد - اينم چهار تا چاي لب سوز لب دوز قند پهلو سكوت آنقدر سنگين بود كه صداي منصور بالا سرمون درست مثل پتك ثانيه هاي سنگي سكوت رو شكست وقتي ديد هيچ كس حرفي نمي زنه گفت : - مثل اينكه فال حال همه رو گرفته گفتم : - اتفاقاً خيلي قشنگ بود بعد رو به آرش گفتم : - راستشو بگو چه نيتي كردي - هيچي رو به شيدا پرسيدم: - اين شعرو تا حالا نخونده بودم با شعرهاي قبلي فرق داشت كي نوشتيش ؟ - نمي دونم يادم نمي ياد . منصور گفت : - تا همه زحمت هام هدر نرفته و چايي يخ نكرده بخوريد يك چاي به دست آرش داد و گفت : - دستت چقدر سرده آرش گفتم : - از حرف هاي بي مزه تو يخ كرده وقتي چايي خورديم شيدا گفت : - بهتره برگرديم منصور پرسيد : - نگران مادرت هستي ؟ مگه محبوبه خانم خونه تون نيست ؟ شيدا گفت : - چرا هست موقع برگشتن با تله كابين منصور تمام مدت حرف مي زد گفت : - چه تنبل هايي اگه بخوايم هر هفته اين طوري بيايم و برگرديم آبروي هر چي كوهنورده برديم . هيچ كس حرفي نزد ولي منصور دست بردار نبود . دوباره راجع به محسنات كوه پيمايي نطق غرايي ايراد كرد ولي وقتي ديد كسي چيزي نميگه عصباني شد و گفت : - مثل اينكه دارم گل لگد مي كنم اصلاً ديگه چيزي نمي گم بعد دستشو رو لبش كشيد يعني زيپشو بسته .گفتم : - از اول زيپ دهنتو مي بستي يك ريز حرف مي زنه سرمون درد گرفت . - از تو بعيده خانم غر غرو تو كه يه لحظه هم ساكت نمي شدي فكر كنم تو چايي يك چيز هايي ريخته بودن شايد هم ... گفتم : - پس تو چرا لال نشدي ؟ آرش فقط گفت : - فكر كنم همه خسته شديم . منصور گفت : - نه كه همه راهو پياده رفتيم و قله رو فتح كرديم . ادامه دارد ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Sepid*, *~Faezeh~*, abdolghani, aili, arizona, Aypinar, azar1, Beautiful Jasmine, elnaz89, fany, farnaz58, fatima_000, ghazale49, golgh, harimeshgh, hiva, honey_x, Irani, k220, Khatereh712, ko0och0o0lo0o, mahdiar, mahtab10, mamorin, maryam1, nadjafi, NE[ )@A, nina86, nlp16001, rina_rita14, roza23, rytu, saadegi.n, sama 69, setareh67, shide, TABA_13069, tama1011, Telisa, tina 1989, yamiin, yasi70, zizina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~SAREH~, آزین, ایلیبرا, تاريشا, خاطره69, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, م.م.ر, نفيس, هاجی, یل کربلا, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آخر, افسانه, با, تایپ, تو, تپم, رمان, عشـــــــــقولانه, عشقولانه, قلب, مي, نادریان, نیمه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| باران عشق | افسانه نادریان | دانلود | باقری | ایرانی | 7 | ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۸ قبل از ظهر |
| باران عشق | افسانه نادریان | موبایل | abdolghani | رمان ایرانی | 3 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۰۳ قبل از ظهر |
| آرام عشق | افسانه نادریان (تایپ) | Mina | کتابهای کامل شده ایرانی | 44 | ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ۰۵:۱۲ قبل از ظهر |
| آرام عشق | افسانه نادریان (اسکن) | behiii319 | کتابهای کامل شده ایرانی | 18 | ۲۷ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۴۳ بعد از ظهر |
| باران عشق | افسانه نادریان (تایپ) | farahi | کتابهای کامل شده ایرانی | 60 | ۲۱ فروردين ۱۳۸۹ ۰۸:۱۰ بعد از ظهر |