بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳۱ مرداد ۱۳۸۹, ۰۲:۰۷ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Exclamation

نقل قول:
نوشته اصلی توسط مایک نمایش پست ها
سلام خسته نباشید میشه لطفا بقیه داستان زودتر بذارید متشکرم
سلام خسته نباشید میشه لطفا دیگه اینجا پست ندید ؟ خلاف قوانینه ...



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۴ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Exclamation

نقل قول:
نوشته اصلی توسط مهتاب خانوم نمایش پست ها
سلام لطفابقیه داستانو زورتربگیدممنون میشم
سلام پست بالاییتون را نخوندید؟ نباید در تایپیک های تایپ کتاب پست بدید
ستاره یخی آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ شهريور ۱۳۸۹, ۱۲:۴۹ قبل از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Exclamation

نقل قول:
نوشته اصلی توسط مهتاب خانوم نمایش پست ها
اه اه اه توهم ماروکشتی بااین رمان نوشتنت این همه وقته ماروگذاشتی سرکار خب چرابقیشونمینویسی مردم دیگه زووووووووووووودباش بنویس
پست بعدی که تو بخش کتاب بدید یوزرتون بسته میشه اون وقت سر کار هم نمی رید عزیزم .

اخطار قبلی هم خطاب به شما بوده



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ قبل از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

بچه های گل
دوستان عزیزم
با عرض پوزش بابت کند تایپ شدن کتاب از چیزی کمتر از یه هفته دیگه تایپ کتاب مجدداً آغاز و با سرعت نور پیش می ره
خوشحال شدین؟
می خوام تمومش کنم دیگه دارم می ترکم



دومین رمانم که در دست تایپه ...




اولین رمانی که نوشتم و تموم شده ...





بعضے ها رُو بایَد اَز تو رُویاتْ بــِڪِشے بیرونْ و
مُحڪَمْ بَغَلِشْ ڪُنے،
بَعد آروم دَرِ گوشِش بــِگے :
آخِــﮧ تُو چــِرا واقِعے نیستے لامَّصَبـْ. . . ؟
باران 69 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ شهريور ۱۳۸۹, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
Exclamation

نقل قول:
نوشته اصلی توسط jj joojoo نمایش پست ها
من عاشق اين كتابم تورو خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااا زودتر بذااااااااااااااااااااااا ااااررررررررررررييييدش ش ش ش
پست دادن تو تاپیکهای کتاب ممنوعه

در صورت تکرار اخطار میگیرید
شبنم آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دوم. فصل پنجم. تا صفحه 193
از این حرفش دلم شاد شد فکر که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود را به زبون آوردم. گفتم :
- با اینهمه فکر نمی کنی رضایت دیگران برای خوشبختی ما لازمه ؟
- چرا لازم هست ولی نه ابنکه مانع باشه سد بین راهمون باشه نه رضایت کسی که منو درک نکنه.
- ولی اون مادرته تو این حرفهارو بهش گفتی؟
- نه چون هیچ فرقی نداره ممکنه بدتر هم بشه. حرف هایی که اون گفت و دلایلی که برام آورد هیچ کدوم قانع کننده و منطقی نبود. من حرفهای دلمو هیچ وقت بهش نمی گم. فقط و فقط به تو گفتم و دوست ندارم که هیچ کس دیگه ای هم بدونه . اگه با حرف هام موافقی و نظر تو هم همینه بهم بگو . اگه نه باز هم بگو. اگه همین الان بدونم می رم و دیگه هیچ وقت راجع به احساسم حرفی بهت نمی زنم.
پشت به او ایستادم. باید فکرمو متمرکز می کردم. حرفهاش حرف های دل خودم بود. تمامش به جز احساسش. اینکه فقط دوستم داشت نه بیشتر. من ناخواسته عاشقش شده بودم شاید هم خودم خواسته بودم . ولی اونقدر سریع و هیجان انگیز بود که به نظرم نیومد کی و چه زمانی اتفاق افتاد ولی می دونستم عشقم ابدیه. شاید چون من یک زن بودم جنسم با جنس اون فرق داشت عنصر وجودم از آب بود از آسمون از قطرات بارون از دریا .
آبی بودم و میون قلبم یک ماهی سرخ خوابیده بود. سرخ سرخ پر از عشق. می دونستم که این عشق هیچ وقت از قلبم بیرون نمی ره میون تار و پود وجودم ار بچگی گره خورده بود. شکل گرفته بود با اون رشد کرده بود و امکان نداشت از بین بره حتی با بریدن قسمتی از وجودم که متعلق به اون بود. با کندن قلبم باز هم اعضای دیگه بدنم با اون پیوند خورده بود. با اون رشد کرده بودم بزرگ شده بودم تو تنهایی ام همدمم بود. تو شادی هام شریکم بود بعضی اوقات که نا امید بودم امید راهم بود تنهاییمو پر می کرد و کنترلش برام سخت بود. تو دریاچه عشق فرق شده بودم و از اینکه آب زلالش گوش و چشم و همه وجودم را پر کرده بود لذت می بردم. من قسمتی از او شده بودم تو اون شرایطی احتیاجی به اکسیژن برای تنفس نداشتم. عشق آرش خالص ترین اکسیژن در تمام حیاتم بود. با او بود که تمام بودم کامل بودم. خیلی زود اینو فهمیده بودم. یک حس زنانه منو به این درک رسونده بود. شاید اونقدر فارغ از دروغ و زشتی و سیاهی بودم که حسش کردم. پاکی و سادگی و صداقت شرایطی به انسان می ده که راهی به سوی احساسات ماورای زمینی پیدا می کنه. حداقل من اینطور بودم. قادر به درک خیلی چیزها بودم و خدا این حسو بهم داده بود. شاید خیلی چیزهارو ازم گرفته بود و لی ممنونش بودم . مطمئن بودم فقط اونه فقط آرش.
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
- اگه بهت بگم نظرم چیز دیگه ایه چی کار می کنی؟
با اطمینان پرسید:
- می خوای امتحانم کنی؟ یا نگران آینده ام هستی؟
- بهم بگو چی کار می کنی؟
- تو هیچ وقت مخالفت نمی کنی می دونم که نظرت با نطرم یکیه و حست با احساسم.
- از کجا اینقدر مطمئنی؟
- چون که نیمه دیگه منی. اینو مطمئنم چون خدا تو رو بهم نشون داده. در این مورد هیچ وقت شک نکردم.
از اطمینانش قلبم گرم شد. چقدر مطمئن حرف می زد و من این اطمینانو ستایش می کردم و می دونستم تا آخر باهاشه. ای کاش این اطمینان برام کافی بود ولی نبود. چقدر سماجت کردم. فکرم از حیاط و قشنگی هاش از کنار او بودن و گرمای وجودشو حس کردن پرید و منو برد کنار مادرش. کنار خانواده اش . برای یک لحظه خودمو جای اون گذاشتم. اگه من جای مادرش بودم چی کار می کردم؟ نمی دونستم . اصلاً نمی دونستم ولی هر چی بود آرش پسرش بود. حق داشت برای ازدواج پسرش نظر بده . اگه مادر خودم بود چی ؟ نمی دونم چرا تو اون لحظات عاشقی این فکرها به سراغم اومد. مغزم به بیراهه زده بود و من نمی تونستم مانعش بشم. یه جور دوگانگی و تضاد تو وجودم شکل می گرفت بین گذشته و آینده بین دو نسل گیر افتاده بودم. یک نسل از سالهای دور گذشته یک نسل از حال و آینده. من کامل تر بودم حال و آینده از آن من بود ولی گذشته چی؟ او حق داشت. مادر آرش خق داشت. اون پسرش بود. پسری که یم خواست آینده اش رو تعیین کنه. حس کردم هیچ وقت نمی تونم حال و آینده مونو با گذشته مادرش تطبیق بدم. همون لحظه بود که فهمیدم اون هیچ وقت موافقت نمی کنه. اونقدر فاصله بین گذشته اون و آینده ما بود که هیچ وقت کنار هم ثابت نمی ایستادند. بالاخره یکی از پا در میومد و زمین می خورد. حس کردم هیچ وقت با آرش خوشبخت نیم شم . شهد شیرین حرفهاش از دهنم بیرون رفت و تلخی مخالفت مادرش جاشو گرفت. انگار برای یک لحظه هوا ابری شد و همه جا تیره و تار شد. شاید هم پرده ای که جلوی چشمامو گرفته بود دیدمو کم کرد. آیا دوست داشتن کافی بود ؟ خدارو شکر که عاشقم نبود. فکر کردم چطور می تونه فراموشم کنه؟ نباید زیاد سخت باشه. نگران او بودم . پس تصمیمی که گرفته بودم قطعی بود. بعد فکر کردم می تونه تحمل کنه ؟! حتماً می تونست. عاشقم نبود پس می تونست؟ خودش اینطور گفته بود. برای من چی؟ سخت بود. خیلی سخت و شاید غیر ممکن. اصلاً چرا به خودم فکر می کردم ؟ روزهای زیادی وقت داشتم که به خودم فکر کنم و دوباره همه فکرم شد آرش. حالا که هنوز عاشقم نبود پس می تونست . شاید هم می تونستیم مثل گذشته دو تا دوست باقی بمونیم. من همینطوری تو خودم غصه می خوردم. سکوتم خیلی طولانی شده بود ولی او بزرگوارانه اصلاً مزاحم افکارم نمی شد. چقدر خوب حالم را می فهمید. اجازه داد تا تصمیم واقعیم را بگیرم. ممنونش بودم ولی ای کاش می توانستم چیز دیگه ای بگم. صدام کرد صداش بارون ملایمی بود که صورتم را از اشک خیس می کرد. برگشتم و روبروش ایستادم. اشکو تو صورتم که دید رنگش پرید فکر کردم قلبت یخ نکنه برام. ولی چه احمق بودم خودم اینطور می خواستم و به تمام اراده ام احتیاج داشتم. نباید فرار می کردم. باید واقعیتو می گفتم. ولی اون خودش فهمید. همه چیزو از دفترچه خط خطی ته چشمهام بیرون آورد و خوند. گفت:
- گریه می کنی آره. چی می خوای بهم بگی؟
- نمی تونم آرش منو ببخش.
بهم پشت کرد و گفت:
- اینطوری نگام نکن طاقتش رو ندارم.
- نمی تونم از واقعیت فرار کنم.
- فکر می کردم اونقدر احساس داری که دلت نیاد باهام مخالفت کنی. اونقدر تو رو می شناختم که می دونستم سخته قبول کنی ولی من ...
- به خاطر خودته آرش باور کن. فقط گفت:
- باشه هر چی تو بگی.
- این چند کلمه را گفت و بی معطلی از حیاط بیرون رفت. همونجا میخکوب ایستادم. شنیدم که با مامان خداحافظی کرد. وقتی صدای بسته شدن در رو شنیدم مطمئن شدم که رفته. باورم نمیشد. چی کار کرده بودم ؟ فکر نمی کردم اینقدر زود قبول کنه ولی به هر حال این تصمیم رو من گرفته بودم. اینطوری خیلی بهتر بود. به خودم دروغ می گفتم اصلاً هم بهتر نبود. قلبم داشت از جا کنده می شد. قلبمو با خودم بردی آرش . چرا همیشه اینجوری تنهام می گذاری ؟ طوری که فقط تو بمونی و مهربونی. من فراموش می شدم. تنهای چیزی که تا آخر توی ذهنم می موند تو بودی. نمی دونم چقدر گذشت. همونطور روی پله نشسته بودم و به دیوار روبرو خیره شده بودم. همه چیز مبهم تاریک به نظر می یومد. او که رفت مطمئن شدم که برای همیشه رفته و تصمیمی که گرفته بودم به نظرم بدترین تصمیم گری در تمام عمرم اومد. قلبم درد گرفته بود. تیر می کشید و حس می کردم برای همیشه بدبخت شدم. آرش رفت و برای همشیه تنهام گذاشت. چند قدم مونده به خوشبختی ناگهان سیلی عپیم برای همیشه جاده رو برده بودو پاهام شکسته و معشوقم توی تاریکی و مه جاده گم شده بود. فقط چند قدم دیگه مونده بود تا برای همیشه به چیزی که می خواستم برسم. چند ثانیه بعد احساس یاس تمام وجودم رو پر کرد . یأسی که هم شکل یاس بود ولی نه بوی خوشش رو داشت نه زیبایی و طراوتشو. برعکس منو تو قعر دره جدایی میون شراره های آتش عشقم انداخته بود. خالی شده بودم خالی از عشق و شور و زندگی. خالی از امید و زندگی. خالی از حیات. قلبم از حرکت ایستاد بدنم یخ کرد خون تو رگهام خشکید چقدر دلم یم خواست می مردم و تلاشم برای مردن به نتیجه می رسید. یک جور خودکشی. هیچ حسی منو به زندگی وصل نمی کرد انگار نبضم دست از زدن برداشته بود. اونم خسته شده بود. اصلاً زندگی رو می خواستم چی کار وقتی آرش رو نداشتم. داشتم تموم می شدم. آب می شدم. چه لذتی داشت بی حسی و کرختی و یخ زدن از هیچی. خشک شدن ریه ها از بی هوایی و ایستادن تپش قلب از بی عشقی.

قسمت دوم. فصل پنجم. تا ص 198
چند قدم دیگه مونده بود تا به مرگ برسم که صدای مادر منو از اون حالت بیرون اورد. بالای سرم ایستاده بود و صدام می کرد . چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام. کنارم نشست از دیدن حالت صورتم و رنگ و روی پریده ام وحشت کرد. مدام صدام می کرد ولی نا نداشتم جوابشو بدم. شونه هامو گرفت و محکم تکونم داد. دستهاش داغش که دستهامو گرفت زندگی رو بهم برگردوند. گرمای وجود مادرم امید قلبم شد. به خودم اومدم وحشت زده پرسید:
- چت شده شیدا ؟!
- هیچی مامان چیزیم نیست.
- حالت خوبه ؟
- آره
- چس چرا رنگت اینقدر پریده و دستهات یخ کرده ؟ حواست کجا بود اینقدر صدات کردم؟ چند لحظه انگار تو این دنیا نبودی.
- نمی دونم
از وقتی آرش رفت تا حالا اینجا نشستی. نمی خواستم مزاحم خلوتت بشم. بهش چی گفتی؟ چه جوابی دادی؟
- فقط گفتم باهاش ازدواج نمی کنم.
- ولی فکر می کردم بهش علاقمندی شیدا. چت شده دخترم؟
- آره مامان بهش علاقمندم ولی باهاش خوشبخت نمی شم . ای کاش هیچ وقت عاشقش نبودم. مادرش مخالف ازدواجمونه. نمی تونم بدون رضایت خانواده اش باهاش ازدواج کنم. واقعیت تلخه مامان ولی باید قبولش کرد . فقط با عشق نمی شه صاحب همه چیز شد. میشه ؟
مامان در حالی که در فکر فرو رفته بود و انگار با خودش حرف می زد گفت:
- می دونستم
- چی رو می دونستی؟ که نمی شه صاحب همه چیز شد ؟
- حق با توئه ولی اینو بدون که حتی اگه صاحب همه چیز بشی و عشق رو نداشته باشی اونوقته که صاحب هیچی نیستی و زندگی برات لطف و صفایی نداره. عشق و محبت اگه نباشه خیلی چیزای دیگه هم بیرنگ میشن و آدم حس می کنه بین یه عالمه آدم تو دنیا تنهای تنهاست.
- ولی من تنها نیستم. شما رو دارم محبوبه هم هست.
- ولی ما که همیشه کنارت نیستیم. هرکسی زندگی جدا گونه ای داره. دلش صفای خودشو داره. محبوبه ازدواج می کنه منم که همیشه نیستم آدما رفتنی هستن.
به صورت پر چین و چروک و چشمهای غمگینش نگاه کردم خیلی چیزها بود که نمی دانستم یک راز بود که تو صورت مادرم خوابیده بود. هیچ وقت بیدارش نکرده بودم. اونم چیزی نگفته بود. قلبم گرفت و گفتم:
- این حرف رو نگید مامان شما همیشه هستید.
- اون کسی که همیشه هست خداست. من فقط یک بنده کوچیک و گناهکارشم.
اشک توی چشمهام جمع شد. دستاشو محکم گرفتم و گفتم:
- ولی تو همیشه هستی مامان من بدون تو هیچی نیستم اگه تو نباشی هیچی نیستم. اگه تو نباشی من میمیرم.
- وقتی در برابر عشقت به آرش واقعیت رو قبول کردی ازش گذشتی این واقعیت رو هم قبول کن. آدم ها فانی ان. یکی به دنیا میاد یکی میمیره. این عشقه که همیشه تو قلب ها میمونه.
- ولی...
- به حرف هام فکر کن عزیزم به دیت اوردن خوشبختی همیشه هم راحت نیست.
- شما اگه جای من بودید چی کار می کردین؟
- یه روز تو جوونیم یک انتخاب کردم که هیچ وقت ازش پشیمون نیستم.
- بهم میگی مامان؟
- آره می گم ولی حالا نه شاید وقتشه همه چی رو بهت بگم. خیلی زود فقط به حرفهام خوب فکر کن. فقط باید بخوای.
مامان حرفهاشو مختصر و مفید بهم گفته بود. نظرش ذهنمو روشن کرد. وقتی بلند شد و رفت من هنوز اونجا روی پله ها نشسته بودم . یک کاغذ تو دستم بود و افکارم رو روش می نوشتم. شب تو سالن شب شعر تمام اون افکار رو که به نظر خودم هیچ شباهتی به شعر نداشت خوندم. عجیب اینکه کسی که اینهمه را براش نوشته بودم اومد. اول فکر می کردم نمیاد. ولی تا روس سن رسیدم و شروع به خوندن کردم اومد. اولش متوجه حضور او نشدم. ولی وقتی حرکت عجیبی رو ته سالن حس کردم حرکتی که تارهای عشقو تو قلبم می لرزوند اونم دیدم که اخرین ردیف صندلی ها روی تک صندلی خالی نشست و سرشو پایین انداخت. اصلاً باورم نمی شد پس باهام قهر نکرده بود همه چیز رو قبول کرده بود . اومد و مثل دفعه قبل تنهام نگذاشت. این برام عجیب تر بود.
منتظر هر عکس العملی بودم غیر از این و من بدون اینکه فرصت پیدا کنم به اومدنش فکر کنم شروع به خوندن کردم:
- خسته شدم
و راهی نست
آغاز هست و زندگی
و برای چشم های سیاهم
اشکی سر زده از راه رسیده هم نیست
من که فقط مسافرم
غریبه ای سفر کرده
از شهر جادویی
چشم های سیاه رویاهای کودکی ام
من که تاریکی اتاق و کودکی ام
ترس را
به خاطرم می اورد
ستاره های طلایی ذهن غمزده ام
مظلومانه
سوسو می زنند
و نمی خواهند بمیرند
من در تکاپوی بازگشتم
وسوسه تنهایی قلبی نرم
و مهری سرخ
می روم ولی باز می گردم
انتهایی برایم نیست
آشنایی نیست
دست مغرورم را
پس داده ام
آشنا به سردی اشک چشمان توام
خسته که می شوم
راهی هست
مهر گرم دستانی داغ و نوازش چشمانی پر مهر
راه بی پایانی بین مرگ و زندگی
راهی طولانیست زندگی
ولی مرگ دور نیست
مرگ سخت هم نیست
مرگ آرزوی من است
حرف های زیاد دیگه ای هم داشتم که با اومدنش و نگاهی که بهم نینداخت ترسیدم و نخوندمشون. اگه تو چشم هاش هیچی برام نبود چی؟ اگه سرش رو بلند کرد و من تو صورتش نفرت رو می دیدم چی؟ پس دیگه چیزی نخوندم. وقتی از روی سن پایین اومدم تا سر جام بشینم صندلی خالی اونو دیدم که درست روبرویم ته سالن خالی و سرد بهم دهن کجی می کرد. آرش درست مثل یک شمیم خوش بهاری با شتاب اومده بود و به سرعت هم رفته بود و فقط یک بوی خوش روی صندلی خالیش به جا گذاشته بود. وقتی بی اراده تا انتهای سالن رفتم و روی صندلی خالیش نشستم تا گرمای وجودش سرد نشه ، تا بوی عطر تنش تموم نشه زهرا و منصور برگشتند و با تعجب نگاهم کردند ولی من فقط با نفس های عمیق و بلندم بوی خوش تنش را می بلعیدم. که تا مدت ها توی ریه ها ذخیره کرده باشم و گرمای باقی مانده وجودش را که روی صندلی خالی جا گذاشته بود تو استخونهام تو گوشت و پوستم میون رگ و پی قلبم حفظ کردم. تا سرمای بیرون بی اثر بشه. از در که اومدیم بیرون زهرا گفت:
- آرش دیگه نمیاد؟
و منصور با سکوتش جوابش رو داد. هیچ کدوم نفهمیدن که آرش اومده بود و خیلی زود رفته بود و اینگونه اومدنش از نیومدن هم بدتر بود. چون معانی زیادی برای قلب بیچاره آشنا با هر حرکت او داشت. انگار با تمام وجودم حسش می کردم. تا اعماق وجودش رو می خوندم و منظورش برام روشن بود. بعد از آن نه جا خالی می کرد تا فکر کنم دیگه براش اهمیتی ندارم نه مثل گذشته کنارمون بود تا فکر کنم حرف هام و جوابم براش بی اهمیت بوده .

قسمت دوم. فصل پنجم تا ص 2.2
جمعه قرار کوه پیمایی همچنان بر قرار بود. منصور و زهرا از اتفاقات بین ما خبر داشتند مختصر و مفید: قرار نبود هیچ وقت شریک زندگی هم بشیم. همین . ولی هیچ کدوم حرفی نمی زندند. آرش حضور داشت همه جا بود با این تفاوت که دیگه مثل گذشته نمی خندید . زیاد حرف نمی زد . به استقبال سکوت رفته بود با خنده هم قهر کرده بود . شاید درست مثل من . با این تفاوت که سکوت من متفاوت بود حرفی برای گفتن نداشتم. قلبم پر حرفی می کرد . ولی زبونم خالی بود و می دونستم که آرش کلی حرف داره کلی گله و شکایت داره. تا موقع برگشتن خودمو نگه اشتم ولی موقع برگشتن یک هو حالم بد شد . قلبم دیگه گنجایش نداشت سرم از درد گیج م یرفت و حالم بهم می خورد. خسته بودم خیلی خسته . دلم یم خواست تا آخر دنیا باهاش سفر کنم ولی نه . بیشتر خسته می شدم.
موقع برگشتن دیگه سر درد برام غیر قابل تحمل شده بود کیفم رو تو ماشین جا گذاشته بودم. باشد یک قرص پیدا می کردم. می دونستم آرش همه چی همراهشه ولی نم یخواستم بفهمه سرم درد یم کنه . به زهرا گفتم:
- من زودتر می رم تو ماشین.
زهرا نپرسید برای چی؟ حالم رو می فهمید. آرش سوئیچ رو به طرفم گرفت و آروم گفت:
- تو صندوق عقب یه ظرف آب خنک هست.
منصور گفت:
- می خوای همراهت بیام؟
گفتم:
- نه تنها راحت ترم.
با عجله سوئیچ رو گرفتم و بدون حرف ازشون جدا شدم. کمی که اومدم به ایستگاه رسیدم سوار تله شدم و برگشتم پایین. هوای کوه هم وقتی کسی که دوسش داری تمام مدت با سکوتش متهم کنه یه هوای کثیف و آلوده به نظر میادو به ماشین که رسدم حس کردم یه جای امن پیدا کردم. سوار شدم. قرص رو از تو کیفم در اوردم یاد حرفش افتادم. چطور فهمیده بود می خوام قرص بخورم؟ ظرف آب را برداشتم و لاجرعه سر کشیدم. بقیه اشو رو سر و صورتم خالی کردم تا شاید کمی خنک بشم. خنکایی که روی صورتم حس کردم کمی از گرمای وجودم رو گرفت و نفس از سینه ام بیرون اومد . از تب نمی تونستم نفس بکشم.
برگشتم تو ماشین و جای او نشستم سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم. م یخواستم و جودش فقط مال خودم باشه. بوی عطرش هنوز توی ماشین پیچیده بود. نفس که کشیدم ریه هام پر شد از بوی خوش زندگی. سکوت ماشین درست شبیه سکوت آرش حرف های زیادی داشت. انگار با هم تبانی کرده بودند . نمی خواستم صداشو بشنوم. دستم رفت طرف ضبط و روشنش کردم. یادم اومد موقع اومدن تموم طول راه سکوت بود. ضبط رو روشن نکرده بود. یک نوار تو ضبط بود. وقتی روشنش کردم شروع به خوندن کرد. تموم صورتم گر گرفته بود. قلبم تیر می کشید چشمام خیس اشک می سوخت. آهنگ که تموم شد خواستم بزنم عقب ولی دوباره شروع به خوندن کرد. دوباره و دوباره. تمام نوار با این اهنگ سوزناک پر شده بود . تمام نیم ساعت بعدی رو بارها و بارها به این اهنگ گوش کردم و تا می تونستم گریستم و عقده های دلم را خالی کردم. بالاخره نفهمیدم کی همانجا روی صندلی کنار صندلی آرش خوابم برد ( وا! این که رو صندلی آرش بود !!) خواب بدی می دیدم: از سرما می لرزیدم تنها تو تاریکی گم شده بودم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. داشتم یخ می زدم. می مردم. بعد گرمم شد . تمام وجودم را یک گرمای مطبوع پر کرد و آروم شدم. از حرکت ماشین چشمهامو باز کردم. آرش کنارم نشسته بود. کاپشنش رویم بود. دستپاچه شدم. زهرا و منصور عقب نشسته بودند زهرا پرسید:
- چرا بیدار شدی؟بخواب.
منصور گفت:
- جای گرم و نرم پیدا کردی و کم خوابیتو جبران کردی تنبل خانوم؟ عجب کوه نوردی هستی !
گفتم:
- تو چرا عقب نشستی؟
- اینطوری راحت ترم. تو خواب بودی و آرش نگذاشت صدایت کنم.
برگشتم. می خواستم نگاهش کنم ولی بی تفاوت به روبرو خیره شده بود . به منصور گفتم:
- بیا بشین جلو.
- نه . حالا که راه افتادیم چه فرقی م یکنه ؟ اینطوری مجبور نیستم قیافه خوشگل آرشو تحمل کنم.
زهرا چشم غره ای رفت و گفت:
- منصور چی می گی؟
منصور گفت:
- راست می گم دیگه .
برای اینکه ادامه نده گفتم :
- باشه و ولی ببخشید من جلو نشستم.
بعد که کاملاً برگشتم و رو به جلو نشستم متوجه کاپشن آرش که هنوز رویم بود شدم. فوری برش داشتم. آرش بدون اینکه نگاه کنه فقط گفت :
- باشه روت سردت میشه.
کاپشن تو دستم بود و نمی دونستم باهاش چی کار کنم . راه دیگه ای نداشتم. می خواستم بدم دست زهرا ولی تو اون گرمای ماشین یکهو سردم شد و دوباره کاپشن رو دور خودم پیچیدم. زهرا از سکوت خسته شده بود. حق داشت. سکوت خیلی سنگینی بود. گفت:
- یک نوار بگذار آرش حوصلمون سر رفت.
آرش ضبط رو که روشن کرد همون نوار داخلش بود. فوری درش اورد و یک نوار دیگه گذاشت ولی انگار تمام نوار های تو ماشین غمگین بود. زهرا گفت:
- این دیگه چیه ؟ بیشتر حالمون گرفته شد. خواستیم حوصلمون سر نره دلمون هم گرفت تو هم با این نوارهات. یک نوار بهتر نداری؟
آرش یکی از کاست های کلایدرمن رو تو ضبط گذاشت. زهرا گفت :
- صد رحمت به کلایدرمن حداقل به آدم آرامش می ده. نه ارامش رو از آدم بگیره و با نگرانی و تیر کشیدن قلب و اشک تو چشم همراهت کنه. با شنیدن این حرف آرش نیم نگاهی بهم انداخت. حس کردم سرخی چشمهامو دید . زهرا حق داشت. احساس آرامش کردم. اینطور بهم آرامش داده بود یا صدای نوازش مانند پیانو. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم یعنی نوعی عادت بود برای رهایی از حرفهای توی مغزم . یک کاغذ در اوردم و احساسمو نوشتم. می ترسیدم به زبونم بیاد. زهرا متوجه شد و پرسید:
- چی می نویسی شیدا؟ برامون بخون.
گفتم:
- هیچی حرفهای دل دیوونه اس.
منصور گفت:
- خوب بخون شاید ما دیوونه ها عاقل بشیم.
آرش از خونسردیم عصبانی شده بود. دستشو رو فرمون مشت کرده بود ولی می دونستم کنجکاوه. چند بار زیر چشمی به کاغذ توی دستم خیره شد و من تا موقع رسیدن سکوت کردم. زهرا حرف زد. منصور هم. ولی من و آرش به استقبال سکوت رفته بودیم. وقتی رسیدیم قبل از پیاده شدن منصور گفت:
- بالاخره نگفتی چی نوشتی؟
بدون اینکه به کسی نگاه کنم به ته کوچه خیره شدم و گفتم :
لبم
ترک خورد از
صدای پر حرف سکوت
ولی در قلبم
عشق
سخنی جاودانه است
حف دل ارشو با زبون خودم گفته بودم. بدون یک کلمه دیگه پیاده شدم و ومیون سکوت اونا فقط گفتم:
- خداحافظ
منصور و زهرا نگاهم کردن. از اینهمه جرئت لذت بردم. دویدم و پله ها رفتم بالا . یواشکی از پنجره اتاقم بیرونو نگاه کردم. از ماشین پیاده شد و منصور جایش نشست و حرکت کردند. قلبم یک دفعه تیر کشید. حتماً نمی تونست رانندگی کنه. چرا اینکارو کردم؟ حتماً غصه خورده بود. چرا همه چی اینطوری پیش می رفت. چطور می تونستم؟ دیگه نمی خواستم بیشتر از این زجرش بدم.

قسمت دوم. فصل پنجم تا ص 208
دوشنبه زودتر از مدرسه بیرون اومدم. دیگه نباید می دیدمش.نمی خواستم همینطور غصه بخوره. از کوچه که سرازیر شدم از خلوتی و سکوت کوچه استفاده کردم و رفتم تو فکر. وسط ها کوچه صدای یک ماشین از پشت سر منو از عالم خیال بیرون اورد. خودمو کشیدم کنار. ماشین با سرعت گذشت ولی کمی جلوتر ایستاد. دنده عقب زد و برگشت. من بی توجه به راهم ادامه دادم. آن وقت ظهر کوچه خلوت بود. مدرسه هنوز تعطیل نشده بود و پرنده هم پر نمی زد. از جلوش رد شدم. یک پسر جوان پشت فرمان نشسته بود و صدای ضیطش رو زیاد کرده بود. بدون اینکه برگردم به راهم ادامه دادم . شیشه را کشید پایین و گفت :
- خانم خوشگله تنهایی ؟ کجا می ری ؟ بیا برسونمت.
بدون حرف به راهم ادامه دادم ولی اون دست بردار نبود. کمی جلوتر دوباره جلوی پام ترمز کرد و گفت:
- آخه حیفه تنهایی بری بیا چاکرت می رسونتت.
از طرز حرف زدنش چندشم می شد. یعنی آدم با این ماشین مدل بالای گرون قیمت هم می تونست اینطوری حرف بزنه ؟ چه فرقی می کرد ؟ هر کسی تو هر شرایطی می تونه اینجوری باشه. انگار از سکوتم بیشتر خوشش اومده بود چون دست بردار نبود. کوچه هم که خلوت بود. ایستاد. می خواست پیاده بشه. دیدم اگه هیمنطور ساکت بمونم کار خرابتر می شه. شرایط طوری بود که باید چیزی می گفتم. ایستادم نگاهش کردم و گفتم:
- آقا بفرمایید.
از مودبانه صحبت کردنم پشیمون شدم وقتی گفت:
- به به چه مودب . صدات هم مثل صورتت با نمک و خوشگله .
می خواستم فریاد بزنم:
- من از زشت زشت ترم حالا دست از سرم بر می داری؟
ولی انگار حالیش نبود. اگه یک میمون هم جای من بود باز به نظرش زیبا می اومد. با مودبانه صحبت کردن کاری از پیش نمی رفت گفتم:
- می ری پی کارت یا داد بزنم ؟
- تو رو خدا داد نزنی می ترسم ! از صدای فریادت در جا سکته می کنم شاید هم غش کنم اونوقت خونم میوفته گردنت.
فکر کردم از تهدیدم ترسیدم گفتم :
- می ری یا فریاد بزنم؟
- قربون فریادت.
از لحن صداش حالم بهم خورد. داد زدم :
- برو حوصلتو ندارم. می ری گم شی یا نه ؟
- حوصله پیدا می کنی.
دیگه اشکم داشت در میومد. سرعت قدم هامو زیاد تر کردم ولی اون با ماشین کنار پام حرکت می کرد. می خواستم برم تو کوچه دیگه ولی اونطوری بدتر بود چون اونجا خلوت تر بود و صدای فریادمو هیچ کس نمی شنید. فکر کردم خدایا ! با این مرتیکه سمج چی کار کنم ؟ اگه پیاده شه اگه بلایی سرم بیاره هیچ کس صدای فریادمو نمی شنوه. اگه جلوی دهنمو بگیره و سوار ماشینم کنه چی ؟ با اینهمه بازم خودمو نباختم . اگه می ترسیدم کار تموم بود. نباید می فهمید ترسیدم. به خاطر شجاعتم بود که تا حالا پیاده نشده بود. اون باید ازم می ترسید نه من. یک فکری به سرم زد. بهش بلوف زدم. یک تلفن همگانی چند قدم جلوتر بود . گفتم :
- الان زنگ می زنم پلیس بیاد حسابتو برسه.
دویدم طرف کیوسک تلفن. تهدیدم کارساز بود . پاشو گذاشت رو گاز و رفت. نفس راحتی کشیدم ولی می لرزیدم و اشک توی چشمام جمع شده بود. منو با کی عوضی گرفته بود ؟ چرا همه باید تو یک آتیش بسوزن ؟ نه رفتارم بد بود نه راه رفتنم. قیافه و لباس پوشیدنم هم که معمولی بود. چند قدم جلوتر رفتم انگار اون خیابون تمومی نداشت کمی مونده به سر کوچه دوباره صدای یک ماشین رو پشت سرم شنیدم. قلبم ریخت. دوباره برگشته بود. از ترس برنگشتم نگاهش کنم. حتماً فهمیده بود دروغ می گم می خواستم همونجا روی زمین بشینم و زار زار گریه کنم. ولی نباد خودمو مو باختمو به سرعت قدم هایم اضافه کردم. کنارم ایستاد و حتی برنگشتم نگاهش کنمو فریاد زدم:
- چرا دست از سرم بر نمی داری؟
صدایی آشنا گفت:
- شیدا
برگشتم. آرش بود. انگار دنیا رو بهم داده بودند. از خوشحالی میخواستم پرواز کنم. تعجب چشمهامو که دید فهمید اشتباهی شده گفتم:
- تویی آرش ؟
گفت:
- آره سوار شو.
با عجله سوار شدم. هنوز دستهام سرد بود و بدنم می لرزید. اشک تو چشم هام جمع شده بود. منتظر یک کلمه حرف بودم تا بریزمش بیرون. پرسید :
- چی شده ؟ حالت خوب نیست ؟
با اینکه دلم نمی خواست خودمو ببازم ولی هر چی شجاعت بود گذاشته بودم تو رفتارم با اون پسره و دیگه چیزی برام نمونده بود. اشک از چشمام سرازیر شد. اشکم که به هق هق تبدیل شد دیگه نتونست ساکت بمونه . پرسید:
- چی شده ؟ کسی بهت چیزی گفته ؟ تو مدرسه چیزی شده ؟ چرا زودتر بیرون اومدی ؟ از دست من ناراحتی ؟
میون گریه گفتم:
- نه نه
- پس چی شده شیدا ؟ تو که منو کشتی !
برشگتم و نگاهش کردم. پس هنوز هم براش مهم بود. وسط های یادآوری حرف های اون پسره این فکر یک نور و روشنی تو تاریکی شب شد. نمی دونم گریه هام چقدر وحشتناک بود که آرش اینطور ترسیده بود. اگه راستشو نمی گفتم فکر م یکرد به خاطر اون اینطور گریه می کنم. گفتم:
- چیزی نیست . هیچی
- پس چرا لحظه اول بهم گفتی برم و دست از سرت بردارم.
- منظورم تو نبودی. باور کن حواسم نبود.
با گفتن این حرف همه چی رو فهمید و گفت :
- کسی مزاحمت شده بود؟
وقتی گریه ام بلند تر شد گفت:
- آره یکی مزاحمت شده بود با یک ماشین آره ؟ تو فکر کردی اونه که دنبالت اومده؟ لعنتی از کدوم طرف رفت ؟ هان ؟ بهم بگو! می کشمش.
ماشینشو رو راه انداخت. با دیدن حالت صورتش گریه ام قطع شد. تمام صورتش از عصبانیت سرخ شده بود. از این فکر که مبادا اونو پیدا کنه و دعواشون بشه و برای آرش اتفاقی بیفته تموم بدنم لرزید. از دعوا متنفر بودم. می ترسیدم. از همون بچگی از دعوا و داد و فریاد وحشت داشتم. پدر و مادرم هیچ وقت با هم دعوا نمی کردند. مادرم هیچ وقت نمی گذاشت تو کوچه و خیابون دعوا و کتک کاری کسی رو ببینیم. جلوی چشممو می گرفت و منو تو چادرش قایم می کرد تا چنین صحنه هایی رو نبینم. همسایه هایمان تقریباً آدم های آرومی بودند اگر هم سر و صدایی می شد مامان نمی ذاشت ما از خونه بیرون بیایم یا چیزی رو ببینیم. انگار خودش هم خاطره خوبی از کتک کاری نداشت. از همون بچگی ما رو دور از این چیزا بزرگ کرده بود. حالا اگه آرش با کسی دعواش می شد چی کار می کرد؟ از این فکر بدنم یخ کرد. اگر اینقدر نگرانم بود پس هر چی می گفتم گوش می کرد. ک
گفتم :
- منو ببر. از این کوچه ببر.
- تا پیداش نکنم هیچ جا نمی رم.
- حالم خوب نیست آرش.
یکهو حالت تهوع بهم دست داد. از زندگی حالم بهم می خورد و دل و روده ام بهم می پیچید. گفتم:
- داره حالم بهم می خوره آرش.
گفت:
- چت شده ؟
به زحمت خودمو کنترل کردم تا جلوی اون ضعف نشون ندم. دوست نداشتم حالتمو ببینه. فقط عق زدم مثل اینکه از تصمیمش منصرف شده بود چون گفت :
- می ریم دکتر
چیزی نگفتم خوشحال از اینکه فراموش کرده چه تصمیمی گرفته حالم کمی بهتر شد. تا رسیدن به یک درمانگاه هر دو ساکت بودیم من چشم هامو بسته بودم وقتی ایستاد چشم هامو باز کردم و گفتم :
- حالم بهتره احتیاجی به دکتر نیست.
گفت:
- ولی بهتره ...
نگذاشتم ادامه بده:
- گفتم که خوبم.
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه حرکت کرد. نمی دونم کجا می رفتیم فقط یادمه تو یک اتوبان که انتهاش معلوم نبود حرکت می کرد. سکوت تکرار می شد با اینکه بهترین حالت تو اون لحظات سکوت بود و اینجوری منو از حرف زدن نجات یم داد ولی سکوتش خیلی حرف ها داشت. چشم هامو بستم تا گوش هام چیزی نشنوه. اینطوری بدتر بود. همه فکرم پر از آرش بود. لحظاتی که از اون هول و ترس نجاتم داده بود حرف هاش و نگرانی اش فراموشم نمی شد. چشم هامو باز کردم. حالم بهتر شده بود. سکوت طولانی و آزار دهنده شده بود. می خواستم بپرسم کجا میریم ولی نپرسیدم. دوست نداشتم جایی برم. دوست داشتم کنار او بی مقصد تا آخر دنیا برم. هر جا که او می رفت منم می رفتم. منو با خودش می برد. دستم به طرف ضبط رفت و روشنش کردم. حتی از او اجزه هم نگرفتم. همون نوار بود. یک لحظه حرکت دستش که از روی فرمون برداشت و روی دنده گذاشت منو ترسوند هول شدم. فکر کردم می خواد دستمو بگسسره و نذاره ضبطو روشن کنم ولی مانعم نشد. خواننده همون اهنگو می خوند. می دونستم وقتی تموم شه دوباره تکرار می شه قلبم از حرکت ایستاده بود و بغض به گلوم فشار می اورد. صدای نوازش مانندش تمام فضای ماشین رو پر کرده بود. انگار آرش بود که م یخوند . سکوت که ادامه پیدا کرد می خواستم بگم منو کجا می بری؟ کجا می ری؟ دیگه نیا دنبالم ولی نتونستم. بهش احتیاج داشتم. اگه نمی دیدمش چی؟ نمی تونستم. چند بار سعی کردم بگم ولی هر بار نتونستم. به خصوص میون سکوت گفتن چنین حرفی خیلی سخت بود. کاش چیزی می گفت. خیلی حرف داشتیم که بهم بزنیم ولی با سکوت حرف هامون رو تو سینه خفه کرده بودیم. من راهی رو انتخاب کرده بودم که ناچار بودم ولی او با سکوتش یک جور اعتصاب کرده بود. با بی توجهی اش که محبت فراوانی میونش خوابیده بود چی می خواست بهم بگه ؟ شاید م یخواست بفهمونه که اشتباه می کنم. خودمم که اینو می دونستم ولی راه دیگه ای نداشتم. نه ازم دست بر می داشت و می رفت نه مثل گذشته یک دوست باقی می موند. فقط دلش می خواست با همون شکلی که خودش دوست داشت بمونه. منم اونو یم خواستم یک مرد که به زندگیم پیوند بخوره و پناهم بده. فقط اونو می خواستم. ولی ای کاش اینقدر ازم فاصله نداشت. ای کاش پیوند ما با رضایت بود.
باید فکری می کردم. فکری که همه چیزو تموم کنه . حالا که خودشو کنار نیم کشید من باید می رفتم. این بهترین راه بود. باید با درد بی درمونم می ساختم. میون فکرهای درهم و برهم من آهی کشید. صدای آهش توی مغزم سوت می کشید . تحملم تموم شد. گفتم:
- چرا تمومش نمی کنی؟ دیگه بسه . دیگه نمی تونم. چرا با سکوتت منو آزار می دی؟ چرا با مهربونیت منو داغون می کنی؟ خسته شدم. چرا نمی ذاری بری؟ چرا تنهام نمی ذاری ؟ چرا مثل یک مجسمه همه جا جلوم سبز می شی؟ چرا راحتم نمی ذاری؟ می خوای منو دیوونه کنی ؟ آره ؟ ولی من خیلی پوست کلفتم. اونقدر که ذره ذره آب می شم ولی نه میمیرم و نه دیوونه می شم. چرا تنهام نمی ذاری تا راحت بشم؟
آروم گفت:
- راحت می شی؟
داد زدم :
- آره راحت یم شم. تو هم راحت می شی . تو ...
- نگران من نباش.
تو دلم گفتم:
- هستم. هستم
نمی دونم چرا یاد فروغ فرخزاد افتادم:
- در دامن سکوت غم افزایش اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گم شده می رقصد در پرده مبهم پندارم.
وقتی رسیدیم حتی با هم خداحافظی هم نکردیم. فقط پیاده شدم و دیگه هیچی. تموم شد.
باران 69 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ شهريور ۱۳۸۹, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دوم. فصل پنجم. تا ص 214
روز بعد و روزهای بعد از آن رفتم سر کارم. سر کلاس. فکر می کردم دیگه نمی بینمش. بچه ها تو مدرسه متوجه تغییرم شده بودند ولی هیچ کدوم چیزی نمی پرسیدند. تو دانشگاه هم زهرا زیاد حرف نیم زد . نه چیزی می پرسید نه دخالت می کرد. شاید چیزی نداشت که بگه از کارهام تعجب می کرد. شاید هم نیم تونست نظری بده. با خبالاتم کلاس رو تموم کردم. حتی یک کلمه از حرف های استاد رو نفهمیدم. وقتی زهرا و سعید رو دیدم که با هم صحبت می کنند غمم فراموشم شد و لبخند روی لبم نشست. یعنی خوشحالی دو نفر می تونست اینقدر روم اثر بگذاره؟ وقتی برگشتم تو راه پله سعید همراهم اومد . زهرا کمی عقب تر بود گفت :
- شیدا خانوم می خواستم ازتون تشکر کنم
- من که کاری نکردم اگه دو نفر همدگیرو دوست داشته باشن بالاخره این حس مشترکشون رو با هم تقسیم می کنن . مگه نه ؟
- شما مطمئنید؟
خندیدم و گفتم :
- بله صد در صد. باور کنید
- از قوت قلبتون ممنونم.
درست حرفی رو می زد که خودم بهش گفته بودم. بعد گفتم:
- من تو را در تو جستجو کردم
نه در ان خواب های رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم ز زیبایی ...
سعید ادامه داد:
- پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید...
زهرا پشت سرمون صدای ما رو شنید و گفت:
- حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم تو را هدر کردم
هر سه خندیدیم. زهرا گفت :
- قربونت فروغ چه شعر با معنی گفتی.
سعید گفت:
- ممنون.
گفتم:
- از فروغ تشکر می کنی یا من یا زهرا؟
لبخند زد و گفت:
- هر سه
زهرا گفت:
- البته فراموش کرد بگه بیشتر از همه از من.
وقتی سر کوچه با زهرا خداحافظی کردم دلم نمی خواست به خونه برگردم دلم می خواست قدم بزنم برم جایی که هیچ کس نباشه. راحت فکر کنم . راحت چشم های خسته مو ببندم. نزدیکیهای کوچمون غرق در افکار تلخ و شیرینم بودم که حس کردم یه سایه تعقیبم می کنه و فکر کردم حتماً خطای دیده. کمی جلوتر باز اینو حس کردم. اینبار سایه تبدیل به هیلکل یه ادم شد. ترس برم داشت. تو تاریک روشن غروب نتونستم خوب تشخیص بدم. به سرعت قدم هام اضافه کردم. درست سر کوچه که رسیدم یکهو یکی پرید جلوم. یک قدم به عقب برداشتم. صداشو که شنیدم ترس برم داشت . خودش بود. شهرام ، نامزد سابق محبوبه که به خاطر اعتیاد و اخلاق بدش نامزدیشون بهم خورده بودم. اونم از طرف محبوبه و با درگیری های زیاد. یک سالی بود که ازش خبر نداشتیم. اوایل خیلی اذیتمون می کرد تا اینکه محبوبه به خوابگاه نقل مکان کرد و شهرام دیگه پیداش نشد. چند ماهی بود که محبوبه با خیال راحت به خونه میومد و کمتر شب تو خوابگاه می موند. از دست شهرام راحت شده بودیم و مدتی بود محبوبه بیچاره خواب راحت داشت. کم کم داشت موضوع را فراموش می کرد. نمی دونم چرا دوباره سر و کله اش پیدا شده بود. گفت :
- به به شیدا خانم سلام
گفتم:
- تویی شهرام ؟!
- چه خوب منو شناختی. آبجی جونتون خونه نیستن ؟
- نه چیکارش داری؟ برای چی اومدی اینجا؟
با همون صدای وحشتناکش گفت:
- تازه از زندون آزاد شدم. اومدم یک دیداری تازه کنم. نا سلامتی ما آشناهای قدیمی هستیم.
- اگه دنبال محبوبه می گردی خیالتو راحت کنم. اون دیگه خونه نمی یاد.
- ا پس کجا می ره ؟ خوب خالی بندی شدی.
- اگه باورت نمی شه از در و همسایه بپرس اصلاً اینقدر اینجا وایسا تا علف زیر پات سبز بشه.
بعد از این حرف اومدم تو کوچه . اونم دنبالم. جلوی در خونه که رسیدم برگشتم دیدم پشت سرمه. گفتم:
- ببین بهت گفتم خونه نیست و شب هم نمیاد اگر هم بود دیگه باهات کاری نداره چرا دست از سرش برنمیداری؟ یک ساله از دستت راحت بودیم حالا اومدی که چی؟
- اومدم ببینمش اینقدر اینجا پشت در کشیک می کشم تا بیاد.
- اگه زیادی اینجا وایسی زنگ می زنم پلیس بیاد.
با عصبانیت گفت :
- تهدیدم می کنی؟ تو دختره از خود راضی منو تهدید می کنی؟
دیگه منتظر بقیه حرف هاش نشدم. پریدم تو خونه و درو پشت سرم بستم. اصلاً حوصلشو نداشتم. همونجا پشت در ایستادم تا نفس تازه کنم. قلبم از ترس و هیجان محکم می کوبید و من برای اینکه مامان متوجه نشه سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. کمی ایستادم و بعد ظاهراً خونسرد وارد سرسرا شدم. خوشبختانه اون شب مامان متوجه چیزی نشدو وقتی به اتاقم رفتم و از گنجره بیرون رو نگاه کردم و اون رو دیدم که همونجا ایستاده فهمیدم حرفش جدیه و تا محبوبه رو نبینه دست بر نمی داره. ولی نباید محبوبه رو میدید. محبوبه همه چی رو فراموش کرده بود و دوباره خاطرات بد براش زنده می شد. نمی خواستم غصه بخوره.
اون شب گذشت و صبح دیگه شهرام رو ندیدم. فکر کردم حتماً پشیمون شده و رفته سر کارش. به مادر و محبوبه چیزی نگفتم. نمیخواستم دوباره ترس و نگرانی گذشته به سراغ محبوبه بیاد . تازه از گرفتاری در اومده بود. مامان حالش خوب نبود و من صداشو در نیاوردم. شهرام بر خلاف تصورم دست بردار نبود. اینبار تلفن کرد. صداشو نشناختم. گرفته و خشن و کمی هم جاهلی صحبت یم کرد. تو زندان اینوطری شده بود . با جوابهای سر بالا دست به سرش کردم. ولی به هیچ وجه راضی نشد. شبهای بعد هم جلوی در منتظر محبوبه می ایستاد. نمی خواستم کسی چیزی بفهمه. حتی به زهرا و منصور هم چیزی نگفتم. غم خودمو از یاد برده بودم. از اون شب از آرش خبری نداشتم. تا اینکه چند روز بعد تو دانشگاه زهرا بی مقدمه ازم پرسید:
- این پسره کیه که هر شب جلوی در خونه تون منتظرته؟
با نرگانی پرسیدم :
- کی ؟
- خودتو به اون راه نزن . نکنه از ما بهترونه ؟ یعنی از آرش کسی بهتر رو پیدا کردی و محل به آرش نمی ذاری؟
از این حرفش خیلی رنجیدم و فکر کردم اون دیگه چرا این حرفو می زنه ؟ شهرام پسر خوش قیافه ای بود. تا قبل از اعتیادش مثل خیلی از جوونهای دیگه درست صحبت می کرد و به ظاهرش می رسید. حالا که از زندان آزاد شده بود ظاهراً ترک کرده بود و به خاطر همین هر کسی اونو می دید دچار اشتباه می شد. گفتم:
- از تو توقع نداشتم. تو که از همه چی خبر داری
- پس اون کیه که هر شب جلوی در خونه تون باهات حرف می زنه ؟
- کی بهت گفته ؟
- خوب معلومه دیگه. آقای کلانتر محل یا یساول شب کوچه تون.
- جدی پرسیدم.
- منم جدی گفتم. کی می تونه باشه غیر از آرش که شب تا صبح نگهبانی شما رو می ده مبادا کسی مزاحمتون بشه ؟
با تعجب پرسیدم :
- آرش کشیک منو می کشه ؟
- اشکالی داره ؟ باید خوشحالم باشی نمی دونم چرا چشمش ترسیده. می ترسه شازده خانومو یکی بدزده و برداره ببره. تازه مگه اشکالی داره مواظبت باشه؟
- من اگه نخوام کسی مواظبم باشه باید به کی بگم ؟ آرش بهت این چیزا رو گفته ؟
- کدوم چیزارو؟ اینکه مواظبته مبادا آفتاب رنگتو ببنه یا مهتاب روی صورتت رنگ غم بندازه یا ک وقت باد موهای سیاهتو ببره و شب تو اتاقت چادر بزنه ؟ یا اینکه مبادا آقا پسری هر شب زیر پنجره اتاقتون گیتار بزنه ؟ یعنی دروغ گفته ؟
- نه ولی اصلاً چه ارتباطی به اون داره .
- پس حقیقت داره؟
- چی می گی زهرا ؟
- پس پای یه نفر دیگه در میونه.
- بس کن زهرا اصلاً حوصله شو ندارم. همیشه فکر می کردم هر کس منو درک نکنه تو یکی دیگه منو می فهمی ولی حالا می فهمم که تو هم مثل بقیه فقط لاف می زدی که مثل خواهرمی که بهترین دوستمی.
بعد زا گفتن این حرفها از پله ها سرازیر شدم و دویدم پایین. دنبالم دوید و گفت :
- شیدا چت شده ؟ صبر کن . شوخی سرت نمی شه ؟ تو خیلی عوض شدی دختر !
- هیچ کس حال منو نمی فهمه نمی دونی تو دلم چی می گذره .
- چرا می دونم خوبم می دونم. چی کار باید بکنم وقتی خودت نمی خوای کمکت کنم ؟ وقتی نمی خوای باهات باشم ؟
بالاخره آروم شدم و ایستادم . پرسید :
- نگفتی اون پسره کیه ؟
- شهرامه .
- چی ؟! درست شنیدم ؟
- آره شهرام نامزد سابق محبوبه است .
- اون اینجا چی کار می کنه ؟
- تازه از زندون ازاد شده اومده دنبال محبوبه می گرده. هر شب میاد جلوی در خونه مون کشیک می ده تا محبوبه بیاد و اونو ببینه.
- چرا زودتر نگفتی. محبوبه و مادرت خبر دارن ؟
- نه دوست ندارم کسی بفهمه اگه به گوش اونا برسه از غصه دیوونه میشن.
- و تو تنهایی غصه می خوری . اونم تو این وضعیت . قهرت با آرش بس نیست ؟ پس من چی کاره ام ؟ چرا به من نگفتی ؟ اصلاً چرا پلیسو خبر نکردی ؟
- از آبرو ریزیش می ترسم. نمی خوام کسی بفهمه . دلم براش می سوزه
- خوب تا کی ؟
- خودش خسته می شه می ره پی کارش.
- دیوونه ای که من می شناسم عمراً دست بردار نیست به منصور می گم همین امشب حسابشو برسه.
دستشو گرفتم و گفتم :
- تو رو خدا به هیچ کس چیزی نگو. از دعوا متنفرم.
- دوونه شدی ؟ بذار یه فکری بکنیم . یه کاری ...
- نمی خوام. از هیچ کس کمک نمی خوام
- ولی جواب آرشو چی بدم.
- بهتره تو همون فکرای مسخره اش بمونه.
- آخه طفلکی گناه داره خیلی غصه می خوره.
- کسی که اینطوری فکر می کنه همون بهتر که غصه بخوره . مطمئن باش اصلاً ناراحت نیست فقط می ترسه از قافله عقب بمونه.
- این حرفو نزن شیدا. تو که از حال اون خبر نداری.
به راهم ادامه دادم و گفتم :
- آره اصلاً هم دوست ندارم از حالش با خبر بشم.
ولی دروغ می گفتم. تو دلم غوغایی بود. از زهرا قول گرفتم به کسی چیزی نگه ولی خبر نداشتم زیر قولش زده و به ارش همه چیز رو گفته.

قسمت دوم. فصل پنجم تا ص 219
شب بعد خبری از شهرام نشد و من خیالم راحت شد و فکر کردم دیگه بر نمی گرده. محبوبه تلفن کرد. می خواست بیاد خونه. گفتم حال مادر خوبه و بهتره نیاد. از اصرارم تعجب کرد ولی قبول کرد که پنج شنبه و جمعه را هم توی خوابگاه بمونه.
هیجان شب شعر باعث شد موقتاً همه چیز رو فراموش کنم. ولی از آرش دلخور بودم و یم خواستم بهش ثابت کنم بی وفا نیستم. جواب منفی هم به خواستگاری اش نه دلیل بی وفایی نه دروغ نه وجود یک رقیب بود. دلیلش همون بود که بهش گفته بودم. تمام حرف های دلمو که اون روز تو حیاط خونمون بعد از رفتنش نوشته بودم رو روی سن ایستاده روبرویش خوندم:
تو که کنارم ایستادی
و با من از عشق
خوشبختی
و آینده گفتی
واقعیت دب اکبر شد
نورش چشمانم را زد
تو که رفتی
عشق و خوشبختی
و همه دنیا رفت
زندگی از وجودم پر زد
یخ زد
خون در رگها خشکید
نبض از حرکت ایستاد
مرگ با من
آشتی کرد
سایه بر پیکرم انداخت
بدون تو
مرگ ادامه پیدا کرد
ولی صدایی از دنیای زنده ها
از مهر و عشق خالص خداوندی
مرا دور کرد از تاریکی ابدی
دور از تو
نزدیک به مرگ
آخرین راه چاره نبود
این راهمو که صدایم کرد
مادرم
به من گفت
و چشمانم باز شد
و اندوهم
روی کاغذ سفید ریخت
حالا تنهام
با کلمات نیمه اهنگین ساده ام
همه چیز را به تو می گویم
تنها عشق است که می ماند
این را مادرم گفت
و من
از بر شدم
این را تو می دانی می دانم
حالا دیگر من نیز
می دانم
از روی سن که پایین اومدم. دیگه برنگشتم سر جام. مستقیماً از در سالن اومدم بیرون. هوای سالن چقدر خفه بود. بیرون هوای شب و سکوت ستاره ها کمی آرومم کرد. صبر نکردم تا بقیه بیان. راه افتادم طرف خونه . دیگه دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم. اصلاً رویم نمی شد بایستم و آرش رو ببینم. نوعی اعتراف بود و این اعتراف ها و کنار گذاشتن غرورم مانعم می شد تا باهاش روبرو بشم.
اونقدر سریع از در سالن خارج شدم که کسی فرصت نکرد بهم برسه. سر خیابون سوار تاکسی شدم و با عجله برگشتم. تصمیم عجیبی بود. طاقت دیدنشو نداشتم. اگه با دیدنم غصه می خورد همون بهتر که منو نمی دید. تا رسیدن به بن بست خونمون غرق نا امیدی سعی کردم گریه نکنم. آخه چقدر ضعف چقدر ترس ؟ باید تمومش می کردم . سر کوچه که پیاده شدم فکر هامو کرده بودم باید می رفتم حتی اگع زندیگم زیر و رو می شد مهم نبود. باید برای همیشه می رفتم. کجا ؟ نیم دونستم فقط این فکر بود که بهم قدرت یم داد راجع به بقیه سوالاتم فکر کنم. چند قدم تو تاریکی برداشتم . همون موقع یکی جلوم ظاهر شد. فراموشش کرده بودم. شهرام بود. دوباره پیداش شده بود. تا منو دید خنده زشتی کرد و گفت :
- خانم خانوما پیدات شد. خوب خواهرتو فراری دادی. ولی کور خوندی. من دست بردار نیستم. اینبار دیگه خل نمی شم واستم تا زیر پام علف سبز شه. خوب گیرت اوردم. فکر کردی خیلی زرنگی آره ؟ ولی من از تو زرنگ ترم.
می خواستم از جلوش رد بشم و پا به فرار بذارم. ولی پرید جلوم و راهمو بست. قیافه اش وحشتناک شده بود . تو تاریکی خشم و عصبانیتش رو حس کردم. گفت :
- چه خوش خیال . فکر کردی می ذارم فرار کنی و به ریشم بخندی . بعد تو و اون آبجی خوشگلت منو مسخری کنین و از اینکه تا صبح جلوی در خونه تون پام چوب می شه بهم بخندین و قند تو دلتون آب بشه و کیف کنین. کور خوندی اینبار دیگه می دونم چی کار کنم.
طاقتم طاق شد. عصبانی شدم و فریاد زدم :
- مثلاً می خوای چی کار کنی؟
- چی کار کنم؟ خیلی کارا اونقدر تو رو اینجا نگه می دارم تا ابجیت پیداش بشه. داغتو به دل مامان و آبجی جون می ذارم. این اولیش خیلی کارای دیگه هم بلدم. خیلی کارا تو زندون یاد گرفتم خانوم کوچولو. کشتنت هم مثل اب خوردن می مونه . اون وقت خانوم دکترتون می شه نوکرم به دست و پام میوفته و دیگه برام قیافه نیم گیره.
- تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی
- اه راستی ؟ حالا نشونت می دم. دیگه از هیچی نمی ترسم. پی همه چیو به تنم مالیدم. حالا که محبوبه رو ازم گرفتی دیگه زندون و طناب دار و مشابهاتش برام مسخره اس.
اینو گفت و یک چاقو از تو جیبش در آورد. چاقو که نبود. بیشتر شبیه قمه بود. از وحشت یک قدم عقب پریدم. گفت:
- خوب پس می دونی این چیه اونقدر هام ناشی نیستی . ولی خوب ترسیدی ها حالا بیشتر هم می ترسی و می گی آبجی جونت کجاست.
خواستم فرار کنم که خودشو رسوند به من و هلم داد ته بن بست و گفت :
- صدات دراد چاقو خوشگله فرو می ره تو شکمت. نه بهتره اول صورتتو صاف و صوف کنم تا اینطوری محبوبه جونت مجبور بشه با بخیه هاش همه رو روبه راه کنه ولی حیف که دیگه نمی شه.
- بس کن شهرام. کاراتو از این بیشتر خراب نکن.
- کار من دیگه خراب تر از این نمی شه.
گفتم:
- ببین تو تازه از زندان آزاد شدی. برو پی زندگیت .
می خواستم با حرف زدن سرشو گرم کنم و یه جوری از دستش فرار کنم. ولی اون زرنگ تر از این حرف ها بود چاقو رو آورد جلو گفت :
- فکر کردی خیلی زرنگی؟ یک جوری بی ریختت می کنم که دیگه هیشکی نگاهت نکنه.
چاقو رو گرفت جلوی صورتم. از وحشت نزدیک بود سکته کنم. تمام بدنم می لرزید و دندونام از وحشت بهم می خورد. می خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام ولی اگه فریاد می زدم چاقوشو فرو می کرد تو شکمم . می دونستم که اینکارو می کنه دیوونه شده بود اینو از چشم هاش که رنگ خون شده بود از صداش که از ته گلو در میومد از بوی گند الکل دهنش از حرکت عصبی دست هاش که بالا و پایین می اورد و دندونهاشو که بهم می سایید فهمیدم. گفت :
- اکه دوست نداری بی ریخت بشی بگو محبوبه کجاست.
گفتم :
- نمی دونم. باور کن. اصلاً شوهر کرده. محبوبه شوهر کرده فهمیدی؟
این حرفو که گفتم یکهو دیوونه شد. فریاد زد :
- دروغ میگی پدر سوخته. مثل سگ دروغ میگی.
گفتم:
- نمی بینی دیگه اینجا نمی یاد ؟
اومد جلو دستمو گرفت و محکم فشار داد. درد تو تموم وجودم پیچید. گفتم :
- دستمو ول کن.
- ولت نمی کنم. اگه این حرف ها که گفتی راست باشه می دونی چه بلایی سر تو آبجیت میارم؟ اول از همه داغتو به دل مامان جونت می ذارم نه اصلاً کاری می کنم که دیگه نتونی شوور کنی.
با زور سعی کردم مچ دستمو از دستش در بیارم. ولی اون محکم دستمو گرفته بود اگه بلایی سرم می آورد هیچ کس نمی فهمید. گفت :
- آهان فکر خوبیه مگه نه ؟ کاری می کنم که دیگه تا اخر عمرت نتونی شوهر کنی. یعنی هیشکی تورو نگیره.
گفتم :
- تو رو خدا ولم کن.
گفت :
- اگه به دست و پام بیفتی بازم ولت نمی کنم.
هنوز حرفش تمام نشده بود که یه صدای مردونه از پشت سرش تو تاریکی فریاد زد :
- تو غلط می کنی.


خب این مال این دفعه تون
دیدین رو قولم موندم خیلی گذاشتم براتون
دوباره که بیام بیشتر می ذارم
شاید تا دو سه روز دیگه
باران 69 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ مهر ۱۳۸۹, ۰۶:۳۲ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

صدا تو اون تاریکی مثل یک روشنی آرامش رو تو دلم انداخت. و ترس از وجودم پرید. تا شهرام حواسش رفت به صدا دستم رو از دستش در اوردم و رفتم عقب ولی هنوز راه فرار نداشتم. چشم هامو تنگ کردم و از تو تاریکی هیکل آرش رو دیدم که اومد جلو و روبروی شهرام ایستاد. نا خوداگاه اسمشو صدا کردم. شهرام گفت:
- تو دیگه از کجا پیدات شد ؟
بعد رو به من کرد و گفت :
- اینو می شناسی ؟
آرش گفت :
- ولش کن بذار بره و الا پدرتو در میارم.
شهرام گفت :
- مثلاً میخوای چی کار کنی ؟ اصلاً تو چی کارشی ؟
- من همه کارشم
از این حرفش به هیجان اومدم. شهرام گفت :
- نکنه شوهر محبوبه تویی؟
آرش گفت :
- نه نامزد شیدام.
شهرام گفت :
- اه چه نامزد با غیرتیکه اجازه می دی اینوقت شب تنهایی بیاد تو کوچه و خیابون
آرش گفت :
- بهتره دهن گندتو ببندی و بری گم شی.
- خبر نداشتم عاشق سینه چاکی مثل تو داره . اسکیوزمی پس هر دو تا خواهر تو این زمینه شانس آوردن. اگه خیلی دوسش داری بیا جلو . با اینکه با آبجی بزرگش کار دارم ولی بد نیست دو تا باجناق یکمی جناق بشکنیم و دست و پنجه نرم کنیم.
فریاد زدم :
- آرش نیا جلو چاقو داره.
شهرام خنده وحشتناکی سر داد و گفت :
- به به چه از خود گذشته.
گفتم :
- آرش نیا جلو . برو زنگ بزن پلیس بیاد.
شهرام که اسم پلیسو شنید چاقو گرفت جلوی صورتم و گفت :
- خفه شو سلیته.
من ساکت شدم. آرش گفت :
- چاقو رو بنداز. اگه یک تار از موهاش کم شه تیکه تیکه ات می کنم.
شهرام گفت :
- آهان پس که اینطور . معلومه خیلی خاطرشو می خوای. پس اگه یک ذره از اون صورت خوشگلش هم خط برداره و صورتش خط خطی شه ازش فرار نمی کنی. چه صحنه جالبی درست مثل فیلم های هندی شده. چی فکر می کردیم چی شد . حالا تو چی می گی خانوم خانوما اگه یک چاقو بره تو شیکم این عاشق سینه چاکت...
نگذاشتم حرفش تموم بشه گفتم :
- خفه شو کثافت.
- چه غیرتی شد . ای کاش محبوبه هم کمی غیرت تو رو داشت.
بعد از این حرف یک قدم برداشت طرف آرش ولی آرش عوض اینکه فرار کنه دوید طرف من و خودشو انداخت وسط ما دو نفر و درست مثل یک سپر ایستاد جلوم. شهرام که غافلگیر شده بود خواست چاقو رو بزنه تو صورتم ولی آرش خودشو آورد جلوم. سمو پشت شونه هاش قایم کرده بودم. یک بار جا خالی داد ولی بار دوم چشم های من که تیز شده بود برق چاقو را دید . دستامو آوردم جلو تا چاقو به بدن آرش نخوره. ولی آرش ندید و چاقو فرو رفت تو تنش. اینو از آخ بلندی که شنیدم و فوران خون تو صورتم فهمیدم. نمی دیدم خون از کجا بیرون یم زنه از وحشت زبونم بند اومده بود گرمی خونو حتی سرخیشو تو تاریکی حس کردم. فکرم از کار افتاده بود . نمی فهمیدم چی شده. فقط وقتی گوش هام شنید که صدای جیغم همه کوچه رو گرفته بود. زبونم باز شده بود و جیغ می زدم :
- خون خون
شهرام از ترس چاقوشو انداخت و فرار کرد. صدای جیغ من با صدای ناله آرش قاطی شده بود. ناله اش اونقدر بلند بود که حس کردم پرده گوشم نازک شده و یک ناله دیگه اش اونو پاره یم کنه قلبم تیر می کشید و پاهم از درد قلبم خم شده بود. درست همزمان با من پاهای آرش هم خم شد و دو زانو روی زمین نشست. من از درد قلبم و اون از درد زخم چاقو. زانو زدیم روی زمین روبروی هم صداش کردم ولی اون بی صدا لبخند می زد. اونقدر جیغ زدم که صدام گرفت و همسایه ها ریختند بیرون. فریاد می زدم :
- آرش ... آرش من چت شده ؟ یک وقت نکنه چشم هاتو ببندی. الهی فدات بشم آرش حرف بزن یک چیزی بگو.
ولی آرش هیچی نمی گفت. سکوتش منو بیشتر ترسوند. می دویدم اینطرف و آنطرف. همان موقع مامانو دیدم که از در اومد بیرون. اون صحنه رو که دید افتاد روی دست یکی از همسایه ها . مامان اصلاً آرشو ندیده بود. فقطط صورت خونی منو دیده بود. یکی از همسایه ها گفت :
- زنگ زدیم آمبولانس بیاد.
دوباره دویدم طرف آرش تو تاریکی کوچه لبخندشو می دیدم. نفس بند اومده بود از بس دویده بودم گفت :
- شیدا اینقدر جیغ نزن من حالم خوبه.
گفتم :
- الهی بمیرم برات.
- خدا نکنه. همین جا باش تنهام نذار
تازه زخمشو دیدم. نگاه وحشتزده ام رو که دید گفت :
- باور کن هیچیم نیست. خوبم. کمک کن بلند شم.
خواستم دستشو بگیرم . آهش بلند شد و گفت:
- اینطوری نمی شه برو ماشینو بیار. سر کوچه اس سوئیچ تو جیبمه درش بیار.
گفتم :
- ولی من که رانندگی بلد نیستم.
- سوئیچو در بیار خودم می رونم کمکم کن.
مامان که تازه آرشو دیده بود حالش بد شد و نفسش گرفت. با همون نفس نفس زدنش تکرار می کرد:
- چی شده ؟
گفتم :
- هیچی مامان جون نگران نباش
آرش گفت :
- هیچی نیست شما برین تو خونه
یکی از همسایه ها گفت:
- من شما رو می رسونم اگه برای آمبولانس صبر کنین اونقدر خون ازش می ره که بیهوش می شه.
سوئیچو دادم دستش . مادرو سپردم دست یکی از همسایه و سوار ماشین شدم. آرشو به زحمت روی صندلی عقب نشوندیم. نمی تونست دراز بکشه من کنارش نشستم ماشین که راه افتاد چشمهای آرش بسته شد. از راننده خواستم سریع تر حرکت کنه و اون بیچاره هم پاشو گذاشت رو گاز و پرسید:
- چی شده ؟
تند تند و مقطع براش توضیح دادم. هر چند دقیقه هم آرشو صدا می کردم تا مطمئن بشم بهوشه و اون با صدایی که از ته چاه در میومد جوابمو می داد. یک بار سرش افتاد روی شونه ام . با وحشت صداش کردم جواب نداد گفتم:
- آرش آرش جان
آروم گفت :
- جانم
گفتم :
- چت شده ؟
گفت :
- ببخشید نمی تونم سرمو نگه دارم.
نزدیک بیمارستان یک بار چشم هاشو باز کرد و گفت :
- شیدا اینجایی ؟
گفتم :
- آره عزیزم اینجام.
گفت :
- خیالم راحت شد.
و چشمهاشو دوباره بست. هر چی صداش کردم. جوابمو نداد. جیغ زدم :
- آرش.

قسمت دوم. فصل پنجم تا ص 225
همسایه بیچارمون برای دلداریم گفت :
- نترس حتماً از فرط درد بیهوش شده.
ماشین که جلوی در بیمارستان توقف کرد انگار به در بهشت رسیده بودم. ماشین هنوز کاملاً نایستاده بود که پریدم بیرون و تو اورژآنس پرستارها رو صدا کردم. چند ساعت بعد وقتی زهرا و منصور اومدن من پشت در اتاق عمل نشسته بودم و با خودم حرف می زدم اول متوجه اونا نشدم ولی وقتی زهرا کنارم نشست و دستمو گرفت بغضم ترکید و تو بغلش گریه رو سر دادم. هنوز شوکه بودم تکرار می کردم :
- یعنی زنده می مونه...
زهرا برای دلداری ام گفت :
- البته چیزی نشده خیالت راحت باشه
همه چیزو می دونستن نمی دونم از کجا فهمیده بودن
پرسیدم :
- مامانم خوبه ؟
زهرا سرشو پایین اورد . منصور روبررویم ایستاد و سرشو تکیه داد به دیوار بالاخره نتونست طاقت بیاره و پرسید:
- چرا زودتر نگفتی شهرام برگشته ؟ چرا به پلیس چیزی نگفتی ؟ اگه آرش طوریش بشه...
زهرا نگذاشت حرفش تمام بشه و گفت :
- چی می گی منصور ؟ شیدا حال خودشو نمی فهمه.
من گیج و مات منصورو نگاه می کردم. منصور ساکت شد و به نظرم ساعت ها و روزها گذشتند و آنقدر طولانی و دیر که حس کردم موهام یکهو سفید شد. نمی دونم شاید هم فقط چند تار موی سفید بود ولی به نظرم اونقدر سریع رشد کردند و تو سرم پخش شدند که تمام وجودم رو پیری گرفت و من قلبمو از دست دادم و همه چیزمو باختم. همراه قلبم دستم می سوخت و کف دستمو محکم فشار می دادم.
دکتر از اتاق عمل که بیرون اومد من نا نداشتم بلند شم ببینم چی شده . زهرا و منصور رفتن جلو و من با زحمت خودمو از نیمکت جدا کردم و رفتم جلو. دکتر نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت :
- دخترم حال شما هم که خوب نیست دستتون چی شده ؟
- هیچی
- ولی این خون ...
- چیزی نیست دکتر.
منصصور پرسید :
- اقای دکتر حالش چطوره ؟ عملش چطور بود ؟
- زخمش عمیق بود ولی خوشبختانه با قلبش فاصله زیادی داشت بازو و شانه اش را بریده.
منصور پرسید:
- استخونش هم آسیب دیده ؟ عصب چی؟
- نه ولی زخم عمیقی بود از داخا کلی بخیه خورد فقط دعا کنین آسیبی به عصب نزده باشه
زهرا پرسید :
- الان حالش چطوره ؟
- هنوز بیهوشه ولی تا یک ساعت دیگه بهوش می یاد. بعد پرسید :
- پلیسو در جریان قرار دادین ؟
منصور گفت :
- بله دنبالشن .
قبل از رفتن دکتر گفت :
- دستتون زخمی شده بهتره پانسمان بشه
حق داشت دستم خیلی می سوخت انگار تازه فهمیده بودم. گفت :
- شاید احتیاج به بخیه داشته باشه .
با اصرار زهرا رفتیم تو اتاق پانسمان. پرستار خون دستمو که شست جای بریدگی معلوم شد. زیاد عمیق نبود ولی سرتاسر کف دست چپم پاره شده بود. پرستار گفت :
- باید بخیه بخوره تحملش رو داری بدون بی حسی بخیه اشش کنم ؟
زهرا گفت :
- نه خانم
- پس چطوری تا حالا تحمل کردی؟
گفتم :
- نمی دونم
یک آمپول بی حسی کف دستم فرو کرد و بعد چند تا بخیه و پانسمان و تموم شد. داشتم از حال می رفتم و به زحمت خودمو روی پا نگه یم داشتم . پرستار یک قرص مسکن بهم داد و دکتر برام کپسول نوشت . زهرا منو برد تو دستشویی و صورتمو شست. خون لخته شده رگهای آرش رو می دیدم که از رو صورتم سر می خوره و می ریزه تو دستشویی . وقتی دوباره برگشتم آرشو از اتاق عمل برده بودن به یکی از اتاق های بخش . آرش بهوش اومده بود و تا منو دید بین هوش و بیهوشی بهم لبخند زد. نمی دونم چرا یکهو قلبم هری ریخت پایین. انگار اولین بار بود این لبخندشو می دیدم یک جور خاص بود. لحظه ای یاد پدرم افتادم. بچه که بودم هیچی از مرگ پدرم یادم نمونده بود غیر از همون روز که اونو از حجره اش آوردن خونه. مامان گریه می کرد و نگران دور و برش می گشت ولی پدرم فقط بهش لبخند می زد. لبخندی که برای همیشه تو ذهنم مونده بود. حالا لبخند آرش درست شبیه لبخند پدرم بود.

قمست دوم. فصل پنج تا ص 230
تا ساعت ها کنارش نشستم و به لبخندش تو خواب نگاه کردم. همونطور خوابیده بود با همون لبخند. و من با ترس تو دلم محو تماشایش بودم. دردمو از یاد برده بودم. انگار زخمشو که تمام شونه اش رو گرفته بود از زیر پانسمان و باند سفید دستش می دیدم . با اینکه درد داشت ولی لبخند رو لبش بود و بالاخره وقتی خیالم راحت شد که حالش خوبه و آروم خوابیده کنار تختش رو صندلی خوابم برد. فکر کنم اثر قرص مسکن بود. زهرا و منصور کنارمون بودند و خیالم راحت بود . منصور با مرجان تماس گرفته و بهش گفته بود چه اتفاقی افتاده و قول گرفته بود به مادرش چیزی نگه. وقتی مرجان اومد بیمارستان که تقریباً صبح شده بود. آرش رو که تو اون حال دید گریه اش گرفت. من از اتاق اومدم بیرون. همون موقع بود که فهمیدم چقدر آرش رو دوست داره اینو از لحظه دیوارشون حس کردم.
بیرون اتاق منصور بهم گفت بهتره برم خونه استراحت کنم ولی قبول نکردم. صبح محبوبه هم اومد. همه چی رو فهمیده بود. رنگش مثل پر و وزنش سبک شده بود . می دونستم چه غمی رو تحمل می کنه . همدگیرو بغل کردیم. گفت :
- چرا چیزی نگفتی خواهر خوبم چرا به ما چیزی نگفتی ؟ چطور تحمل کردی ؟ منو ببخش همه رو به دردسر انداختم. اگه آرش طوریش می شد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم .
گفتم :
- گریه نکن قلبم می گیره. تو هیچ تقصیری نداری .
صورتمو بوسید و آروم شد. آرشو که دید و حالشو از دکتر و پرستارها پرسید خیالش راحت شد. بعد هم همراه منصور رفتن اداره اگاهی تا برای پیدا کردن شهرام به مامورها کمک کنند. مرجان هنوز تو اتاق بود. وقتی آرش بیدار شد شنیدم که می گفت :
- قول بده به مادر چیزی نگی. بهش بگو چند روزی رفتم ویلای شمال. منم تلفنی باهاش صحبت می کنم تا خیالش راحت شه.
مرجان قول داد و خداحفظی کرد و اومد بیرون تا منو پشت در اتاق دید گفت :
- برات از مدرسه مرخصی می گیرم. هرچقدر دوست داری کنار بمون .
- ولی من نمی تونم.
- به نظر من تو از خیلی وقت پیش زن داداشمی.
سرمو پایین انداختم. گفت :
- برو کنارش.
وقتی خداحافظی کرد و رفت از دور راه رفتنش رو نگاه کردم. درست مثل مادرش بلند قد و با ابهت بود و محکم قدم بر یم داشت ولی می دونستم که بر عکس مادرش یک قلب مهربون تو سینه اش می تپه. قلبی که ارثیه پدرش بود . زهرا کنارم ایستاد و گفت :
- زن یخیل خوبیه درست مثل برادرش می مونه دوست داشتنیه مگه نه ؟
گفتم :
- آره ولی مثل برادر بزرگش.
- ای بی معرفت. مثل اینکه همین چند ساعت قبل بود که آرش داشت فدای تو می شد آن وقت اینه جواب خوبی و لطف و عشق و هر چی که تو اسمشو می ذاری ؟
لبخند زدم و گفتم :
- ولی تو نفهمیدی منظورم چیه
- آهان دوزاریم یکمی کجه. می خواستی بگی آرش صد درجه مهربون تر و بهتره. یه جورایی عاشق تره مگه نه ؟
رفتم تو اتاق. دلم می خواست باهاش حرف می زدم. بالای سرش ایستادم . چشم هاشو بسته بود. فکر کردم حتماً خوابیده آروم رو صندلی کنار تختش نشستم. گفت :
- شیدا ...
نگاهش کردم. نخوابیده بود. ولی چشم هاشو باز نکرد. کنارش ایستادم ولی چیزی نگفت . فکر کردم گوشم صداشو اشتباه شنید. آروم گفتم :
- آرش !
- شیدا اینجایی ؟
- اینجام در کنارت.
چشمهاشو که باز کرد نگاهش پریده و محو بود. دلم گرفت بغض گلومو پر کرده بود. گفتم :
- درد داری ؟
- نه حالا دیگه نه
- چرا اینکارو کردی؟ هیچ وقت خودمو نمی بخشم. چت شده بود ؟
- برای تو این کمترین کار بود . می خواستی تنهات بذارم ؟ یا وایسم و ببینم چه حرفایی بهت می زنه و چاقو رو بالا سرت گرفته .
- همه اش تهدید الکی بود. ولی تو که اون حرفو زدی دیوونه اش کردی.
- گفتم یک مو از سرت کم شه تیکه تیکه اش می کنم ؟
- آره تو که واقعیتو نمی گفتی ؟
- چرا راستشو گفتم فقط حیف که هیچکی نیست باور کنه.
دلم براش سوخت. گفتم :
- چرا یکی هست. یکی که اون لحظه از ذوق حرف تو فراموش کرد تیغ تیز یک چاقو جلو صورتشه .
صورتش از درد جمع شد و گفت :
- آخ
رنگم پرید دستپاچه شدم و گفتم :
- درد داری؟ چت شده آرش ؟ حالت خوب نیست ؟
- نه قلبم از این حرفت تیر کشید.
دستمو بالا آوردم. می خواستم صورتشو نوازش کنم. موهاشو کنار بزنم ولی ترسیدم. دو دل بودم. ولی اون دستمو گرفت . از خجالت سرخ شدم و پریدگی رنگ جبران شد. گفت :
- ولی عجب شب پر حادثه ای بود دیشب !
گفتم :
- امیدوارم همچین شبی دیگه هیچ وقت تکرار نشه.
- یادته تو اون حال و روز چی بهم می گفتی ؟
- حرف بدی بهت زدم؟
- نه برعکس حرفایی که تو عمرم نشنیده بودم الهی بمیرم برات !
- خنده ام گرفت و گفتم :
- حواسم نبود.
- یعنی اگه حواست بود دیگه این حرفارو نمی گفتی ؟
چشماشو بست و گفت :
- عجب اعتراف دلچسبی !
با دیدن حالت صورتش که مظلوم و مهربون بود دلم براش پر کشید . دستمو اوردم بالا تا موهاشو نوازش کنم. دست راستم تو دستش بود. فراموش کردم دست چپم باند پیچی شده اصلاً درد دستم رو فراموش کرده بودم. دست چپم رو بالا آوردم. رو پیشونیش که رسید یکهو چشمش رو باز کرد. دستپاچه شدم می خواستم دستمو عقب بکشم ولی اون دستمو دید . دست راستمو ول کرد و دست چپمو رو هوا گرفت و گفت :
- ببینم دستت چی شده ؟
- هیچی نیست چیزی نشده.
دستمو بالا آورد و جلوی صورتش نگه داشت:
- به این میگی چیزی نیست ؟ چی شده ؟ پس چرا من چیزی نفهمیدم ؟
- باور کن چیزی نیست. فقط یه زخم کوچیکه وقتی می خواستم جلوی چاقو رو بگیرم تا به تو نخوره دستمو برید. خودم نفهمیدم خون تو با خون خودم قاطی شده بود و زخم معلوم نبود.
- یعنی دستت نمی سوخت؟
- چرا ولی حالیم نمی شد. بیشتر قلبم یم سوخت بعد که دکتر منو دید و فهمید تازه دردشو متوجه شدم اونوقت خیالم راحت شده بود.
- برای چی ؟
- که تو حالت خوبه .
- بعد چی شد ؟
- هیچی پرستار بخیه زد و پانسمانش کرد.
- پس بخیه هم خورد ؟
خنده ام گرفته بود. از سادگی ام سو استفاده کرده و متوجه همه چیز شده بود و من خودمو لو داده بودم. گفتم :
- ای بدجنس تو که همه چیز رو فهمیدی.
خندید و گفت :
- عجب زن ساده ای دارم من !
هر دو خندیدیم . صدای خنده مون با هم قاطی شده بود. هماهنگ با هم انگار یک نفر بود که می خندید . وقتی خنده قطع شد متوجه منظورش شدم. من که زنش نبودم ! حتی نامزدش هم نبودم. تا چند ساعت قبل حتی قرار بود دیگه نبینمش . به خواستگاریش جواب رد داده بودم. دوباره گفت :
- آخ
- چی شده ؟ شونه ات درد می کنه ؟
- اره یکمی مهم نیست.
- یکهو تیر می کشه تا پشتت و همه وجودت درد می گیره مگه نه ؟
- آره تو از کجا می دونی ؟
- اینو حس می کنم چون قلب خودم هم تیر می کشه . همینطوری همون موقع.
این حرفو گفتم و از اتاق بیرون اومدم و رفتم سراغ سر پرستار و گفتم:
- آرش درد داره
اونم گفت یه مسکن تو سرمش می زنه. وقتی برگشتم تو اتاق آرش پرسید :
- چی شد ؟ کجا رفته بودی ؟
- هیچی .
چند دقیقه بعد پرستار به اتاق اومد و تو سرم آرش یه مسکن زد. قبل از اینکه بره بیرون گفت :
- آقای حکمت مثل اینکه زیاد برای خانومتون ناز می کنین هنوز چند ساعت بیشتر از مسکن قبلی نگذشته دردتون شروع شده.
رو به من کرد و گفت :
- خانم شما چرا حرف این مردا رو قبول می کنین ؟
آرش لبخند به لب گفت :
- چی کار کنم ؟ خانمم زیادی هوامو داره.
پرستار که رفت خجالت می کشیدم به صورت آرش نگاه کنم. ولی اون لبخند به لب زیر چشمی نگاهم می کرد. نمی دانستم چی کار کنم. بیرونو نگاه کنم سقفو یا صورت مشتاقشو ؟ سکوت که طولانی شد وسط سکوت با صدای قشنگش گفت :
- لبم ترک خورد از صدای پر حرف سکوت ولی در قلبم عشق سخن جاودانه است.
رفتم کنار پنجره بیرونو نگاه کنم تا هیجانمو پنهان کنم. صدام کرد. از کنار پنجره برگشتم کنارش و بهش خیره شدم. گفت :
- یک شعر برام می خونی ؟
- چیزی یادم نمی یاد .
- بگو یک چیزی بخون
- باور کن نمی تونم.
می خواست یک جوری سکوتو بشکنه. فکرمو می خوند از سکوتم می ترسید و می خواست مانعم بشه. درست مثل اون روز تو حیاط خونمون از حرفهام فرار می کرد منم نمی خواستم تو اون وضعیت اذیتش کنم. به ناچار پرسیدم :
- تو چطور یهو اونجا پیدات شد ؟
باران 69 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۳ مهر ۱۳۸۹, ۱۱:۲۸ قبل از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

wirless خوابگاهمون خراب شده دوباره به نت دسترسی ندارم
براتون کلی تایپیدم تا درست شد زود می ذارمش
غصه نخورینااااااااااا
باران 69 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ مهر ۱۳۸۹, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
باران 69 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

قسمت دوم- فصل پنج تا ص 235
- دنبالت اومدم . وقتی با عجله سالن رو ترک کردی و گذاشتی رفتی ترسیدم بلایی سر خودت بیاری . با او شعری که خوندی باید هم می ترسیدم . زهرا همه چیو راجع به شهرام بهم گفته بود و چه خوب شد که دنبالت اومدم
- اگه نیامده بودی الان این بلا سرت نیومده بود. همه اش تقصیر منه.
- دوست نداشتی اونجا باشم ؟
- نه و آره. نه چون این اتفاق برات نمی افتاد. آره چون در اون لحظات تو دلم فقط اسم تو رو صدا می کردم.
برگشتم تا از اتاق برم بیرون. صدام کرد . بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم همونجا جلوی در ایستادم. گفت :
- داری می ری ؟
- خداحافظ آرش .
- کجا می ری ؟
- نمی دونم حالا که خیالم راحت شد که خوبی باید برم.
- می خوای تنهام بگذاری ؟ کی برمی گردی ؟
نمی دونستم چی بگم ؟ چطور بهش می گفتم چه تصمیمی گرفتم ؟ دوباره پرسید :
- کجا می ری شیدا ؟
نمی تونستم دروغ بگم گفتم :
- نمی دونم باور کن. نمی تونم زیاد پیشت بمونم. من که نسبتی باهات ندارم.
- زود برمی گردی ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :
- نه دیگه هیچ وقت.
خم شد تا از تخت بیاد پایین. اینو از صدای قرچ قروچ فنر تخت فهمیدم. می خواستم از اتاق برم بیرون که صدای ناله اش رو شنیدم. برگشتم. خم شده بود تا از تخت بیاد پایین برای اینکه بتونه بلند بشه رو دست چپش فشار اورده بود. رفتم طرف تخت و برگردوندمش سر جاش. گفتم :
- چی کار می کنی ؟ برای چی از جات بلند شدی ؟
ولی اون بی توجه به حرفم گفت :
- می خوای بری ؟ تنهام می گذاری ؟ همون دیشب اینو حس کرده بودم. وقتی انطوری از سالن فرار کردی همه چی رو فهمیدم . می خوای فرار کنی ؟ از چی ؟ از خودت ؟ از من ؟ از عشقمون ؟
- بسه بهتره زیاد صحبت نکنی. برات خوب نیست. نگاه کن رنگت پریده .
نیش خندی زد و گفت :
- اِه پس نگرانم هستی ؟ ببین اصلاً نمی خوام برام دل بسوزونی. تحمل ترحم رو ندارم. شنیدی ؟
- باور کن نمی تونم اینجا بمونم. باید برم.
با خشم گفت :
- پس برای چی تا حالا موندی ؟ برو از ادمای ترسو بدم میاد. همین الان برو دیگه نیم خوام ببینمت.
روشو برگردوند طرف دیوار. برگشتم طرف در. قلبم تیر کشید. اشک تو چشمام جمع شده بود. گلوم از بغض می سوخت. طاقت شنیدن حرفاشو نداشتم. نمی تونستم همین طوری ازش جدا شم و برای همیشه نبینمش. هنوز روش طرف دیوار بود. گفتم :
- آرش
جوابمو نداد . گفتم :
- ببین اینطوری برای هر دوی ما بهتره می فهمی ؟ برام خیلی سخته آرش ... سخته. تو فقط دوسم داری زود می تونی فراموشم کنی. به خاطر تو همه اش به خاطر خودته باور کن. اینطوری برات بهتره تو حتی اگه فراموشم نکنی چیز زیادی از دست نمی دی. برات یه خاطره می شم . یه دوست که شاید هم خیلی خوب نبوده.
برگشت و نگاهم کرد. سیاهی درشت چشم هاش از اشک می لرزید. لبش می لرزید . پرسید:
- تو چی؟
گفتم :
- چه اهمیتی داره ؟
- برای تو شاید ولی برای من خیلی مهمه. حالا که می خوای بری بهم بگو. واقعیتو بهم بگو.
راست می گفت. آخرین باری بود که می دیدمش. پس چه فرقی می کرد ؟ اشکم سرازیر شد وقتی گفتم :
- برام خیلی سخته آرش. خیلی سخت. چون خیلی بیشتر از همیشه دوستت دارم. شاید نتونم شاید هم بتونم فراموشت کنم. نمی دونم. شاید دیوونه شدم. شاید هم خودمو...
سرمو تکون دادم . اشک بی صدا روی گونه ام می ریختو روی لبم متوقف می شد و دوباره روی چونه ام می چکید. روی یقه لباسم. انگار با خودم حرف می زدم :
- همیشه فکر می کردم عشق معنی قشنگی داره . پیوند ، وصل ، امید ، زندگی. از این به بعد برام فقط یه معنی داره ، مرگ. می دونی چرا ؟ چون بدجوری عاشقتم.
دستم رفت رو دستگیره در. گفت :
- نرو تنهام نگذار.
هیچی نگفتم دوباره گفت:
- بدون تو میمیرم شیدا.
سرمو بلند کردم. می خواستم آخرین نگاهشو برای همیشه تو نگاه خیسم حفظ کنم. صورت خیس اشکمو که دید دستشو به طرفم دراز کرد. صورت خیس اشکشو که دیدم طاقتم تموم شد . با بغض گفت :
- دوستت دارم شیدا. دوستت دارم.
پاهام سست شد . گفت :
- عاشقتم دیوونه . می فهمی ؟ عاشقتم. اگه بری و تنهام بگذاری نابود می شم.
دست خالیشو نگاه کردم. تمام بدنم یکهو به طرفش کشیده شد . درست مثل یک آهن ربا شده بود. انگار نیرویی ماورای زمینی از قلبش بیرون می زد و قلبمو به سمت خودش می کشید. خیلی مقاومت کردم. عقلم نا فرمانی می کرد. میگفت برو عجله کن. ولی قلبم اطاعت نمی کرد. چند ثانیه چند دقیقه چند ساعت ، نمی دونم چقدر طول کشید. زمانو گم کرده بودم. دستشو همینطور به طرفم گرفته بود. چشم هام خیلی خوب می دید. رو باند سفید بازویش قفل شده بود. بی حرکت رو بازوش خشک شده بود. شاید چون نگاه تو چشم هاش میون بارون سیاه نگاهش از تحملم خارج بود. میون سفیدی باند یک آن سرخی خون تعادلم رو بهم زد. لکه های سرخ تمام باند رو پر کرده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و داشت همه باند رو پر می کرد. درست مثل قلبم شده بود. دستش هنوز طرفم دراز بود. صدای آهش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. سرم تیر می کشید. وقتی دستشو انداخت صداش تو قلبم پیچید و وسط قلبم فرو رفت. جذبه اش از بین رفت. نگاهم را از باند دستش به چشم هاش دوختم. انگار نا امیدی رو قطرات اشکش بزرگ شده بود. و من همه رو دیدم. رنگ سرخ خون دستش پرید رو صورتم و داغ شدم. زندگی دوید تو رگ هام . ناله کرد و چشم هاش بسته شد. دویدم جلو. رفتن فراموش شد. بودن فراموش شد. از ان دیگری شدن تو هوا بین ما پر شد. تو بازی اشعه خورشید لا به لای پرده آبی تو شکل بیضی یک قطره اشک چشم هاش رو سرخی خون رگ هاش با او بودن خلاصه شد. گفتم :
- آرش چت شده ؟ حالت خوبه ؟ با خودت چی کار کردی ؟ باند دستت خون خالی شد.
با صدایی که از ته چاه در میومد گفت :
- برو
گفتم :
- نمی رم دیگه نمی رم. نمی تونم که برم. دیگه تحملش رو ندارم. هر چی که تو بگی هر چی که تو بخوای.
گفت :
- برو
- نمی رم هیچ وقت قلبم دیگه مال خودم نیست . آخ دارم می سوزم.
چشم هاشو باز کرد و نگاهمون در هم گره خورد. ثانیه های زندگیم تو اون لحظه ثابت موند. زیر لب گفت :
- عشق من
دوباره چشم هاشو بست هر چی صداش کردم چشم هاشو باز نکرد و من تکرار می کردم:
- دیگه نمی رم آرش پیشت می مونم هر چی تو بگی.
عقلم اومد سر جاش دویدم تو راهرو و پرستار رو صدا کردم. همراهم اومد. باند خونیشو که دید فریاد زد :
- با خودش چی کار کرده ؟ دستشو حرکت داده ؟ مگه دکتر نگفت تکون نخوره ؟ پس شما اینجا چه کاره اید ؟ چطور مراقبی هستید ؟
و من گریه کردم. دلش سوخت و گفت :
- خودتو کنترل کن چیزی نیست پانسمانش رو عوض می کنم. گفتم :
- پس چرا جوابمو نمی ده و چشمهاشو بسته ؟
- نگران نباش آمپول اثر کرده و خوابش برده.
- نه از درد ناله کرد و بعد چشم هاشو بست .
- چیزی نیست بیدار می شه. مراقب باش دستشو حرکت نده.
فشارشو گرفت و گفت :
- فشارش کمی پایینه ضعف کرده.
قبل از رفتن به دستم نگاه کرد. گفت :
- دست تو هم که خونریزی کرده .
به پانسمان دستم نگاه کردم خون بیرون زده بود. گفتم :
- مهم نیست.
- بیا تو اتاق پرستاری پانسمانش رو عوض کنم.
- مهم نیست.
- همین که گفتم، نگران نباش فعلاً خوابیده.

فصل دوم- قسمت پنجم تا ص 240
پرستار پانسمان دستمو که عوض کرد برگشتم تو اتاق کنار آرش نشستم. پانسمان دستش تمیز بود. سفید سفید و من همونجا خوابم برد. خواب سفیدی می دیدم. از صدای بارون چشم هامو باز کردم. هوا گرفته و تاریک شده بود. فکر کردم هنوز خواب می بینم. رفتم کنار پنجره. بارون می یومد. به آرش نگاه کردم. چشم هاشو بسته بود ولی لبخند رو لبش بود. آروم مثل یک بچه خوابیده بود. همه چی واقعیت داشت. همه حرف هامون . واقعیت یک حلقه ساده و قشنگ بود که تو دست چپم خودنمایی می کرد. واقعیت تو دست آرش بود. حلقه قدیمی و باارزش پدرم که مادرم بهش هدیه کرده بود. وقتی حلقه رو تو دست آرش دیدم مطمئن شدم که برای مامان خیلی عزیزه. آنقدر که تنها یادگار پدرم تو دستش برق بزنه. چقدر هم به دستش اندازه بود. انگار از اول هم برای او ساخته بودند. حاج آقایی که صیغه محرمیت رو برامون خوند اصرار داشت عقد کنیم همین طور آرش. ولی وقتی گفتم دوست دارم با رضایت مادرش سر سفره عقد بشینم و اونم حضور داشته باشه دیگه چیزی نگفت. یه جشن کوچیک تو خونه مون بر پا کردیم. همه بودند. یعنی همه کسایی که داشتیم . حاج اقا قبل از خواندن صیغه از آرش پرسید:
- مدت صیغه چند ماهه باشه ؟
منصور به شوخی گفت :
- تا آخر عمر باشه حاج آقا.
شوخی اون جدی شد. بعد من و آرش شدیم نامزد همدیگه . به جز اسمش که قشنگ بود این واقعیت که مال همدیگه بودیم از همه قشنگ تر بود. شب تو سیاهی اتاقم شعر برگشت تو دلم. تکرارش می کردم که فراموشم نشه. باید شعرهامو رو کاغذ می نوشتم مبادا فراموشم بشه. صدای زنگ تلفن منو بین میز و تخت میخکوب کرد . راهمو کج کردم و گوشی رو برداشتم . یک صدای مهربون از اون طرف سیم بهم سلام کرد . جواب سلامشو که دادم هنوز شعر تو ذهنم ورجه ورجه می کرد. و با سلول های خاکستری مغزم قایم موشک بازی می کرد. گفت :
- شیدا !
از حالت صدا کردنش که «ی» شیدا رو می کشید اونو شناختم. گفتم :
- آرش
دوبتره گفت :
- شیدا
خنده ام گرفت. گفتم :
- آرش
- اون هم خندید و گفت :
- شناختی !
- مگه میشه نشناخت ؟ آن وقت انگار هیچ وقت خودمو نشناختم. یک شعر مدام تو مغزم تکرار می شد همین الان می خواستم اونو روی کاغذ یادداشت کنم.
- برای من بخونش.
- بگذار اول روی کاغذ یادداشت کنم.
آرش ساکت بود. یکهو از کارم خنده ام گرفت. تو تاریکی اتاق شعر می نوشتم. بعد می خواستم از رو نوشته ام که اصلاً نمی دیدم برای آرش بخونم. حس کردم آرش هم لبخند می زنه گفتم :
- تعجب نکن دارم به مرض دیوونگی می خندم.
- به دیوونگی من ؟
- نه به دیوونگی خودم. تو این تاریکی شعر می نوسم و می خوام برات بخونم.
اونم خندید و گفت :
- چه بهتر . تو تاریکی از بر خوندن اونم برای من.
- تو هم دیوونه خوبی می شی ها .
- حق با توئه . دو دیوونه یا در اصل تو عاشق. حالا برام بخونش.
فکر کنم این چیزا رو نوشتم:
- مانده بودم
تنهای تنها
تنها تر از ماه
تنها تر از آه
تنها
چون نفسی گرم
سرخ ، رنگ لبخند
از قلبم بیرون پرید
در شبی تاریک
چون شید
نایاب پیدایش شد
من ماهی تنها
او تک ستاره شبها
کنارم نشست
سر بر قوس سفید شانه ام نهاد
من نور از او گرفتم، او آه ز من
- خانم ماه می شه بپرسم آقا شیده کی بود ؟
- این دیگه پرسیدن داره ؟ تو هم شوخیت گرفته.
- نه فقط از زبون تو شنیدنش بهتره . حالا خانوم ماه میشه یک شعر دیگه هم برای آقا خورشیده بخونی ؟
- نه دیگه همون یکی بس بود تازه تو که اصلاً خوشت نیومد مثل شعر های قبلی ام.
- به خاطر همینه که هیچ کدومو حفظ نیستم. حالا که تو نمی خونی خودم می خونم.
و شروع کرد از حفظ شعرهام رو خوندن . از شنیدن او شنیدن شعرهای خودم چه لذتی داشت. اون همه احساس توی شعرهای من بود یا مال صدای اون بود؟ شعرهام تو آهنگ گیرای صداش برام غریبه شدن. آخرین شعرمو که چند لحظه قبل براش خونده بودم تکرار کرد. پرسیدم :
- تو ضبط صوت همراهت داری ؟ چطور همه رو یادته؟
- حالا فهمیدی که چقدر دیوونه شعرهاتم.
-این طور که تو از اونا تعریف می کنی بهشون حسودیم می شه آدم مگه یم تونه دیوونه شعر باشه ؟
- فقط زمانی می تونه که دیوونه شاعرش باشه .
قند تو دلم آب شد . گفت :
- هنوز هم به شعرهات حسودی می کنی ؟
- نه فقط خیلی خوشحالم.
- چون دیوونه تو و شعرهاتم
- آره و خیلی چیزای دیگه.
پرسیدم :
- با مادرت صحبت کردی ؟
- نه هیچ وقت هم صحبت نمی کنم.
- یعنی ما هیچ وقت با هم عروسی نمی کنیم ؟
- چرا خیلی زود
- ولی تو که راجع به نامزدیمون به مادرت چیزی نگفتی . خودت می دونی که بدون
اجازه اش ...
- ببین فعلاً حرفشم نزنیم.
کمی مکث کرد و گفت :
- فردا میام دانشگاه دنبالت .
دیگه منتظر جوابم نشد و خداحافظی کرد. فکر کردم حتماً از اینکه راجع به مادرش پرسیدم و زیاد اصرار کردم ناراحت شده.
تو دانشگاه با سوال های زهرا و شوخی هایش ناراحتیمو فراموش کردم. ولی وقتی زنگ بعد استاد نیومد و کلاس تشکیل نشد و زهرا خوشحال از نیومدن استاد خداحافظی کرد و رفت من تک و تنها به انتظار اومدن آرش همه حرفامون رو به یاد آوردم. باید منتظرش می موندم. دلم می خواست می تونستم و می رفتم. ولی قدرت این کار رو نداشتم. یاد خداحافظی شب قبل افتادم و تمام غصه های دنیا ریخت رو دلم و اشکم سرازیر شد. میون اشک و گریه اشعار نا امیدی به سراغم اومد ولی هیچ کدوم رو رو کاغذ ننوشتم. از شدت نا امیدی نوشتن رو فراموش کرده بودم. دوست داشتم ادامه امیدم فقط از اون نوشتن باشه.
نا امیدی و انتظار آنقدر بهم فشار اورد که تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم و بگم منتظرش نمی مونم. فقط نیم ساعت گذشته بود . یک ساعت دیگه باید منتظر می موندم. جلوی در دانشگاه یک تلفن همگانی پیدا کردم. دنبال سکه تو کیفم می گشتم . سرم پایین بود که یک نفر کنارم ایستاد و گفت :
- سلام
سرمو بلند کردم. آرش کنارم ایستاده بود و بهم لبخند می زد. با لکنت گفتم :
- سلام چقدر زود اومدی ؟
پرسید :
- کلاست چقدر زود تموم شد ؟
- سمینار بود استاد نیومد. راستشو بگو کسی به تو گفت ؟ حتماً زهرا بهت تلفن کرد. آره ؟
- نه من خودم زودتر اومدم دوست داشتم اینجا منتظرت بمونم از انتظار کشیدن برای اومدنت لذت می بردم.
- ولی من از انتظار متنفرم
- حتی اگه منتظر کسی که دوسش داری باشی ؟
- به خصوص این انتظارو . خدا رو شکر که زود اومدی . می خواستم برم.
همونطور که به سمت ماشین می رفت گفت :
- ای بی معرفت.
تو ماشین غم سکوتم رو شنید و پرسید :
- از چیزی ناراحتی شیدا ؟ آره ناراحتی. بغض هم کردی. الانه که اشکت از چشمت سرازیر بشه.
- اگه بگم نه دروغ گفتم. ناراحتم. راستش قبل زا اومدنت هم کلی غم و غصه ریخت تو دلم و اشعار نا امیدی سرودم.
- میشه اونا رو برام بخونی؟
- نه چون ننوشتم. فقط توی ذهنم مدام تکرار می شد و قلبمو می لرزوند.
- آخه برای چی ؟
- یعنی تو نمی دونی ؟ منو ببخش. شاید من زیادی حساسم. تو تقصیر نداری. با بد کسی طرف شدی. من زیادی زودرنجم. تو نباید هم درک کنی.
- اتفاقاً خیلی هم خوب درک می کنم. چون خودم هم دست کمی از تو ندارم.
- چه زجر آوره مگه نه ؟
- اتفقاً خیلی هم شیرینه . از کسی که دوست داری برنجی.
- تو دیوونه ای ! این چه لذتی داره ؟ تو حاضری هر ضربه ای از عشقت بخوری بعد هم آخرش مدام لذت ببری.
- حاضرم به خاطر عشقم هر چیزی رو تحمل کنم. راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست - آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست .
با شنیدن این حرفش ساکت شدم. گفت :
- منو ببخش خداحافظی دیشبم تو رو رنجوند. عجله ام برای این بود که می ترسیدم با پیشنهادم برای امروز مخالفت کنی. باور کن نمی خواستم برنجونمت.
تا زمانی که جلوی یک رستوران نگه داشت هر دو سکوت کردیم. من به صبر و شکیبایی و شناخت بیشتر آرش فکر می کردم و مطمئنم که اون هم یک دریا فکر تو سرش بود.
باران 69 آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آخر, افسانه, با, تایپ, تو, تپم, رمان, عشـــــــــقولانه, عشقولانه, قلب, مي, نادریان, نیمه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
باران عشق | افسانه نادریان | دانلود باقری ایرانی 7 ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۸ قبل از ظهر
باران عشق | افسانه نادریان | موبایل abdolghani رمان ایرانی 3 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
آرام عشق | افسانه نادریان (تایپ) Mina کتابهای کامل شده ایرانی 44 ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ۰۵:۱۲ قبل از ظهر
آرام عشق | افسانه نادریان (اسکن) behiii319 کتابهای کامل شده ایرانی 18 ۲۷ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۴۳ بعد از ظهر
باران عشق | افسانه نادریان (تایپ) farahi کتابهای کامل شده ایرانی 60 ۲۱ فروردين ۱۳۸۹ ۰۸:۱۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان