| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 6,570
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریخی،عاشقانه،جنایی حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز به نام خدا یک داستان موزیکال سلام بچه ها جونی ![]() امیدوارم که همیشه سلامت باشید. به دلیل اصرار بعضی از گُل دخترا و دوستان، این تاپیک و می زنم. اما خواهش می کنم قوانین و رعایت کنید. ![]() یعنی پست های کوتاه و اینکه خوب بود، بد نبود، کی ادامه ش و می ذاری، کجا هستی و ... ندید. یا بحثای سیاسی و مذهبی خفن نکنید که هم بینتون کدروتی پیش نیاد، هم اینکه بحثش و شما نکنید و کتکش و ما از مدیرا بخوریم. ![]() سوتی، غلط تایپی، غلط املایی، مشکلی دیدید بگید رفع کنیم. بگید کجای داستان و دوست دارید؟ از کجاش بدتون میاد؟ چی کم داره؟ جان من به این قضیه هم گیر ندید که چقدر دیر می ذارین، باور کنید می تونیم 20 خط، 20 خط پست بدیم، اما خب خواستیم یه نظمی داشته باشه و هر فصل توی یه پست باشه. ![]() مشخصات داستان نام رمان: با من حرف بزن نویسندگان: نادیا ، هیوا.ب راوی: دانای کل طراحی عکس: هیوا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی، کمی تخیلی، روانشناسی... شخصیت های اصلی: فاطمه محمدی، کوروش کامران، رکسانا پشتکار، مازیار زمانی، مبینا زمانی، احمد محمدی، دریا محمدی، آذر کامران، همایون کامران، مینا زمانی، سهیلا زمانی، آرش زمانی، ندا صفوی، کامبیز پشتکار، بهرام شکوهی و... خلاصه داستان: داستان از رویای عجیب دختری به اسم (فاطمه) شروع می شه، که زندگی ساده ای داره. فاطمه به همراه دو دوست دیگرش (رکسانا و مبینا) برای فردی مزاحمت تلفنی ایجاد می کنن. این مزاحمت باعث میشه فاطمه حرف های ناخوشایندی بشنوه، تماس و قطع می کنه اما شماره ی طرف و سیو می کنه، چون تصمیم داره هم معذرت خواهی کنه و هم اونو از مطلب اشتباهی که متوجه شده در بیاره، غافل از اینکه ناخواسته وارد ماجراهای عجیبی می شه... قسمتی از داستان: فاطمه: تو از تاریکی می ترسی؟ کوروش: نه، من از تاریکی نمی ترسم، از چیزی که درونِ تاریکیه می ترسم. ![]() بروبچ شرمنده کامپیم قاط زده، معلوم نیست کی درست شه لپ تاپمم که سرعت یوخ! با من حرف بزن | نادیا.م و هیوا.ب اریکا | نادیا و هیوا.ب چهل و هفت کروموزومی | هیوا.ب نباید ها | هیوا.ب برای او | سوزان مالری به زیر افتاده | دانیل یانگ برایت میمیرم | لیندا هووارد فرشته نگهبان | پاتریشیا ویلسون هستی من | کریستین هیگینز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, *Scarlett*, baran_1990, D0nya, degeer, Eyes Wide Shut, kimia, leila.kh, lilil, mahsan, mahsany, nafas_me, nigar_403, niloofarane, nooshnaz, REAL LOVE, saddaf_d, shadow_das, shaghhayeghh, shahtut, Silber, silver moon, talayeh, Tikooli, yasamin juju, yase sefid, ziiiziii13, آسا..., ایتیشا, دخترک کولی, ستاره یخی, مونا**, ياابالفضل |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بحث و گفتگو تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: بهشت دنیا
نوشته ها: 1,077
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : برباد رفته حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز آقا من همش میام ![]() ![]() من این رمانو خیــــــلی دوست دارم خیلی خوبه که رمان های تو و نادیا انقدر متنوع ست و همیشه تو یه سبک نیست ! بعد اینکه هر آهنگ و می نویسید خیلی ایده ی خوبیه ! آهنگاشو می شه بیشتر کنید فقط ؟ من هی می خوام کوروش در حین خوندن تجسم کنم ![]() بعد می شه آهنگاش از شادمهرم باشه آخه خیلی کوروش جذاب می شه من دوست دارم ![]() یعدم اینکه خیلی خوشم میاد تو هر پست در مورد یه قضیه که تو جامعه ست یه حرفایی در قالب بحث بین کاراکترا پیش میاد ! این کار خیلی عالیه. واسه همینم می گم داستان حرفای زیادی داره. مثلا تو قسمت قبل در مورد حجاب کلی حرف زده شد. طوری هم تو داستان این حرفا زده شد که در قابلب بحث بود و آخرشم کسی به نتیجه ای نرسید و همینش قشنگ بود. اینکه نظر خیلیا رو بدونیم. مطمئنا اون نظرا ، نظر خیلی از ماها بود ! یا تو این قسمت در مورد اتفاقایی که تو خیلی مدارس میفته و چقدر وحشتناکن حرفایی زده شد. خیلی سخته این حرفا رو وارد رمان کرد ولی این که تو و نادیا تونستین خودش یه هنر خیلی بزرگ بود ! از این کارتون خیلی خوشم اومد ![]() شخصیتا رو دوست دارم ! همشونو می شناسم و منو یاد یکی می ندازن. فقط گاهی اوقات کوروش زیادی بدجنس می شه ها ! البته می تونم اون هیجان و بدجنسیشم حس و درک کنم ... اما برعکس فاطمه هم زیادی مودبه ! گاهی اوقات بدنیست تو خلوت خودش صمیمی تر حرف بزنه ، یا با دوستاش بیشتر شوخی کنه تا اینکه فقط به حرفاشون بخنده. یعنی گاهی اوقات خودشم تو شوخیا باشه. دیگه فعلا همینا به ذهنم رسید . واقعا نقدی نمی تونم پیدا کنم. راستی عاشق مکالمات تلفنی این دوتام... خیلی هیجان زده می شم ![]() دیگه همینا. خسته نباشید شما دو تا | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 6,570
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : تاریخی،عاشقانه،جنایی حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نقل قول:
مرسی از نظراتت یاسی ![]() چشم، تاکید به جایی بودید حتما رعایت می کنیم. ![]() ممنون از اینکه همیشه روحیه میدی. ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: paytakht
نوشته ها: 295
(View Stats)
تشکرها: 2,157
تشکر شده 66,491 بار در 464 پست
کتاب مورد علاقه : Ehtemalan Gom shodeam.. حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز سلااااااااااااااااام!! ![]() اول اینکه یه دونه ای!!! چون یه پست زیاد می ذاری و آدم راحت می خوندش! دوم اینکه فاطمه رو خیلی دوست دارم.... من دوستای مذهبی زیاد دارم و خوب می تونم لمسش کنم. کوروشم که.... وقتی گفت: فقط با من حرف بزن...، با سر می خواستم برم تو مانیتور!!!!یه اشکال املایی: احدالناس نه احد و ناس در انتظار لبخند یک گنجشک روز را به شب باید رساند هنوز بر این باورم که معجزه٬ چیزی بیشتر از عاشق شدن یک کرگدن نیست! ![]() دل نوشته و داستان کوتاه یادداشتی بر داستان ها معرفی کتاب | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 360
(View Stats)
تشکرها: 2,145
تشکر شده 726 بار در 326 پست
کتاب مورد علاقه : اتوسا دختر کورش بررگ حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز عالیه عزیزم ،سبک نگارشت متفاوته ، شخصیتات متفاوت با رومانای دیگس آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند همدیگر را می کشند ، ... لذت می برند ، دود می کنند ، تمام می کنندو بعد از اندک زمانی ، سیگاری دیگرروشن مي كنند داستانی جنایی ،،سرشار از هیجان، با موضوعی جدیدو غیز یکنواخت از نویسنده ی با استعداد سایتanital رومانی ،زیبا ،عاشقانه،پلیسی .سر شار از هیجان ...و از همه مهمتر غیر قابل پیش بینی رمان مثلث زندگی من نفوذ به اعماق ذهن دیگران پیچیده در عشقی سه گانه http://www.forum.98ia.com/t299123.html | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: پیشه خدا
نوشته ها: 777
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : اریکا حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز نقل قول:
![]() حتما هیوا اومد ویرایش می کنه. ![]() ممنونیم از تعریفت اریکا:nadia & hiva http://www.forum.98ia.com/t265579.html بامن حرف بزن:nadia & hiva http://www.forum.98ia.com/t179858-2.html نباید ها :hiva aji jonam http://www.forum.98ia.com/t398179-2.html نگران اشکهایم نباش !|از لبخندم بترس|که معنایش اشکهای فردای توست…………! | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 3,916
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : جهان در پوست گردو حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز وااااااااای بابا یه ذره کم کم بذارین ادم کمر و گردن درد میگیره هر چی میخونم تموم نمیشه ![]() عالی بود ![]() این نکات مرموزی که تو شخصیت کوروشه که البته کم کم داره فاش(!) میشه رو دوس دارم کلا قشنگ مینویسین ادمو جذب میکنه فقط خواهشا کمکم بذارین ولی اینقد طولش ندین همین دیگه کارتون عالیه ادامه بدین برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید من اگر پيامبر بودم، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان... نه از جهنمى مى ترساندم و نه به بهشتى وعده ميدادم...تنهامى آموختم انديشيدن را و "انسان" بودن را... (چارلي چاپلين) | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر فعال بحث و گفتگو تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: بهشت دنیا
نوشته ها: 1,077
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : برباد رفته حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز نقل قول:
![]() اگرچه یه کم دیر می شه اما در عوض طولانی و آدم راحت می خونه و هی برای بیست خط منتظر فردا نمی شه ! حداقل دلش خوشه که واسه 100 صفحه انتظار می کشه ![]() ![]() ![]() عاشق این قسمتش بودم : - سلام. احساس کرد لحن امروز این دختر، با دفعات گذشته فرق می کند. انگار که کمی آرام تر شده و دیگر آن ترس و وحشتِ عجیب در صدایش موج نمی زند. بدون اینکه جواب سلامش را بدهد پرسید: - کجایی؟ فاطمه نیز بدون اینکه توجهی به سوال او کند گفت: - چرا زنگ می زنید؟ لبخند محوی روی لبان ِ کوروش نشست: - چرا زنگ نزنم؟ سعی کرد همانطور که به آرامی قدم می زند پاسخ دهد: - من راحت نیستم! من...، نمی تونم... - اما من راحتم، من می تونم. حرصش گرفت: - من... نمی خوام! - تو قول دادی. - قول ندادم! فقط... فقط گفتم... گفتم... - قبول کردی! تو قبول کردی. درست نمی گم؟! اینبار نمی توانست دروغ بگوید، خیلی آرام تایید کرد: - بله... کوروش آهِ عمیقی کشید و بیشتر به صندلی تکیه داد: - خیلی خب، بگو این چند روز کجا بودی و چی کار می کردی؟ - قرار بود من فقط گوش کنم و شما حرف بزنید! با تعجب ابروهایش را بالا انداخت. به نظر می رسید دیگر خبری از آن دختر ِ خجالتی نیست. برای لحظه ای با خود فکر کرد: «نکنه فیلم بازی می کرده!» به سرعت افکارش را پس زد: - نگو «شما»! بگو «تو»... با وجود سوز و سرمای زیادی که در هوا موج می زد، احساس کرد گونه هایش از زورِ خجالت در حالِ آتش گرفتن است، با صدای پایینی زمزمه کرد: - من اینجوری راحت ترم. - اما من ناراحتم! - آخه... چرا... اینجوری... - چرا چی؟ اذیتت می کنم؟ دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت و حقیقت را بگوید: - اگه من همون چیزی باشم که بدتون میاد چی؟ یکی مثل همونی که... کوروش به سرعت مداخله کرد و به میان حرفِ او پرید، درست مثل اینکه از ادامه ی آن جمله می ترسید: - تو اینطوری نیستی... تو... یه جورِ خوبی... - شما که منو نمی بینید! شما که منو ندیدید! - ندیدم ولی حست می کنم. حست می کنم! انگار که میشناسمت! هر چند که هیچ وقت نمی بینمت. از پنجره ی سمت راننده به بیرون خیره شد، برف ریزی می بارید: - تو چی؟ منو چطوری حس می کنی؟ + این جاشم دیگه فوق العاده بود این دیالوگتون محشر بود... خیلی خوب و به جا بود.... من که اینو خوندم یه احساس قشنگی تو تنم وول زد پیشنهاد می کنم همه یه بار دیگه اینو بخونن :شما فقط یه صدایید! با شنیدن این جواب لبخند کجی روی لبان کوروش نقش بست: - نه! صداها... باز هم آه کشید و کمی هیجان به لحن خشک و بی احساس خود اضافه کرد: - صداها فرق می کنن. فقط یه صدا نیستن. هیچ می دونستی که صداها برای همیشه می مونن؟ توی کهکشونا چرخ می خورن و ادامه دارن... تمام صداها و تمام کلمات و جمله هایی که به زبانای مختلف گفته شده... برای همیشه می مونن! فاطمه که مطالب جدیدی می شنید، بی توجه به حرف های خجالت آور قبلی با ناباوری زمزمه کرد: - نمی دونستم! - پس بدون! نه من، نه تو، ما فقط یه صدا نیستیم. من روح ِ صدای ِ تورو حس می کنم. تو خوبی، این خوبی و حس می کنم. - من خوب نیستم! - چرا؟ چون با من حرف می زنی؟ اگه بهت بگم دیگه باهام حرف نزن خوشحال می شی؟ خوب میشی؟ - این... این یه جورایی... - مسخره س نه؟! چون این منم که همیشه تکرار می کنم، با من حرف بزن! پس حرف بزن... مرسی بچه ها ![]() ![]() ![]() | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۹۰
نوشته ها: 86
(View Stats)
تشکرها: 1,146
تشکر شده 1,527 بار در 85 پست
کتاب مورد علاقه : خیلیا حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز کتاب قشنگیه قلمتم خوبه عزیزم ! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: آلمان
نوشته ها: 301
(View Stats)
تشکرها: 7,238
تشکر شده 978 بار در 319 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام هیوای عزیز من که واقعا دلم برات تنگ می شه ولی خوب چی کار کنم دیگه دارم عادت می کنم که یک پست طولانی خیلی بهتر از هر روز یک پست کوتاهه مثل همیشه رمان هات عالیه من لذت می برم یکی از دوستان گفته بود که کوروش کمی بدجنسه ولی من خیلی دوستش دارم فکر می کنم کوروش از این تیپ آدمهایی که همیشه فکر می کنند ریشه مشکلاتشون توی آدمهای دیگه است مثلا فاطمه و یا خیلی های دیگه ولی رکسانا یک کم خشکه و زیادی رو اعصاب مبینا می ره کمی غیر قابل انعطافه و انکار همش با مبینای بدبخت دعوا داره دوست دارم عزیزم بازم مرسی برای همه چیز گاندی : درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| با, بزن, حرف, معرفی, من, نادیا, نقد, هیوا, هیواب, و, کتاب |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اریکا | نادیا و هیوا.ب کاربران سایت 98ia | معرفی و نقد کتاب | lilil | نوشته کاربران سایت | 117 | ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۱:۰۸ قبل از ظهر |
| با من حرف بزن | نادیا.م و هیوا.ب کاربران انجمن نودهشتیا | lilil | تایپ کتاب | 14 | ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۲۹ بعد از ظهر |
| اریکا | هیوا.ب و نادیا کاربران انجمن | دانلود | ستاره یخی | نوشته کاربران سایت | 4 | ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۰:۰۹ قبل از ظهر |
| اریکا | هیوا.ب و نادیا کاربران انجمن | موبایل | ستاره یخی | رمان نوشته کاربران سایت | 1 | ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۹:۵۳ بعد از ظهر |
| اریکا | نادیا و هیوا.ب کاربران انجمن نودهشتیا | lilil | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 63 | ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ قبل از ظهر |