بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر   #61 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
samid آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام انیتا جونم
من عاشق کاراتم انقدرک همه جا ازپارلا حرفیدم وتعریفشوکردم همروکنجکاو کردم بخوننش
هنوز اینو نخوندم ازاینکه پلیسیه خیلی خوشحال شدم........میرم بخونم میام نقد....فعلا بای
موفق باشی عزیزم



(مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بیقرارت باشن)
samid هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر   #62 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
*shakiba* آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلااااااااااااام.تا الان داشتم میخوندم.من اولین باره که یه رمانو تو کامپیوتر میخونم اصلا حوصلم نمیگیره.ولی خب رمان تورو نمیشه نخوند
تا اینجاش که خیلی خوب بود.میگم این شخصیت اولا چقدر علاقه ی زیادی به چشم غره رفتن دارن.اون از پارلا اینم از ترلان



بوی شوم امتحان آید همی, یار صفر مهربان آید همی,
ما ز تعلیم وتعلم خسته ایم،دل به امید تقلب بسته ایم،

مابرای کسب مدرک آمدیم،نی برای درک مطلب آمدیم



*shakiba* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۴۳ قبل از ظهر   #63 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Y@Li-Jj آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

اول مرسی که زیاد زیاد میذاری
قیافه سایه رو خیلی خوب توصیف کردی
و اینم بگم که ماجرای رضا و رادمان داره مثل خوره وجودمو میخوره !




کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت !

~~ In Another Life ~~
I Would Be Your Girl
We Keep All Our Promises
Be Us Against The World

~~ In Another Life ~~

I Would Make You Stay
So I Don't Have To Say
You Were The One That Got Away




Y@Li-Jj آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر   #64 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
anital آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط saaad نمایش پست ها
سلام انیتا جون خوبی عزیزم؟
اول از همه باید بگم رمان پارلا واقعا قشنگ بود من شخصا خیلی رمانتو دوست داشتم شخصیتا خیلی قشنگ به تصویر کشیده شده بود و داستانشم متفاوت بود
این رمانت هم تا اینجاش خوب بوده شخصیته ترلان هم جالبه
امیدوارم تا اخرش همینطور خوب پیش بری
سلاممممم
مرسی عزیزم از وقتی که می ذاری

نقل قول:
من می ترسم یعنی این دوتا با هم چه گندی زدن قبلاً؟؟!!!
یه کم باید بصبرید

نقل قول:
خیلی خوب با داستان ارتباط برقرار میشه .احتمالا توی اون کیف به جای شکلات مواد نبود ؟ همینطوری حدس میزنم .؟ خسته نباشی. مرسی .

مرسی که سر می زنی ململی... ایشالا همه چی مشخص می شه


نقل قول:
همه چی خیلی خوبه،
من که خیلی دوسش دارم.
گیراییش فوق العادست.
نمی تونم تا پست بعدی صبر کنم.
قلبم تالاپ تولوپ می کنه.
خیلی هیجان انگیزه.
مرسی. مرسی. مرسی
مرسی از همراهی همیشگیت

نقل قول:
انی این قسمت خیلی قشنگ بود خیلی خوب حس اون خونه و تاریکی و بهم ریختگی و بی روح بودن خونه رو منتقل کردی

. اونجایی که برخوردای رادمان و مامانش بود گریم گرفت خیلی قشنگ بود بابا مگه این بشر چی کار کرده اخه.فکر کنم این ارمان و بارمان دوقلو بودن نه؟؟؟؟؟؟؟؟به خاطر اشتباه رادمان مردن نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟

ولی جدا این قسمت خیلی ناراحت کننده بود البته خیلی هم قشنگ حیلی روم تاثیر گذاشت.اخهههههههههییییییییییی چه غمی داره دله رادمان واقعا حسش کردم. مرسی انی مرسیییییییییی
الی جونممم
مرسی برای همراهی همیشگیت... بارمان و آرمان و رادمان ( چه اعصاب خورد کنه ) مشخص می شه چطوریان... یه نمه باید صبر کنید
شکلک ها چه باحال بودن ====> عاشقش شدم

نقل قول:
سلام روز بخیر،مرسی ازپست امروز،سبک جدید نوشتنتون رو دوست دارم، به نظرم این مدلی نوشتن باعث میشه خیلی ازمسائل که موازی باهم اتفاق میوفتن رو، بتونیم به طور همزمان متوجه بشیم ونه اینکه آخر داستان با یه توضیح وجمع بندی سروبته قضیه به هم بیاد،باخوندن این پست که اززبان رادمان نوشته شده بود یه خورده خیالم راحت شد که باپیش رفتن داستان به طور کامل میتونم درجیان اتفاقات قرار بگیرم وگیج شدنی درکار نیست واین خیلی خوبه...مرسی از سبک جدیدت وخسته نباشید.
سلام دوست خوبمممم
سعی می کنم گیج شدن و اینا نباشه... داستانش با دو شخص کامل تر می شه... مرسی که همیشه برای نقد می یای سولماز هر وقت اسمت و می بینم کلی ذوق می کنم


نقل قول:
سلام به نظر میرسه رمان موضوع قشنگی داشته باشه با اینکه هنوز اول راهه...شخصیت رادمان فعلا برام مبهمه و نمیتونم درموردش نظری بدم همینطور کنجکاو شدم بدونم که تو گذشته چه دسته گلی به اب داده که مامانرو روانی کرده....پس توانتظارنذارمون ممنووووووووووووووون
سلامممم
ممنون گلممممم
رادمان یه مقدار زمان می خواد که واضح شه


نقل قول:
وای عالی بود.....خیلی خوشم اومد که از زبون رادمانم مینویسی اینجوری دیگه واسه احساسات رادمان مشکلی نداریم...
یادته که سر پارلا همش میومدیم میگفتیم شخصیت سیاوش ابهام داره....انگار خوب نشناخته بودیمش....ولی الان دیگه با رادمان مشکلی نداریم!!!!
توی این 2 پست اخر انقدر پیش بینی کردم که قضیه چی میتونه باشه که از مخم دود بلند شد!!!!!
رادمان هدف چیه؟؟؟!!!!زودتر بگو تامن نابود نشدم!!!!خیلی فسفر سوزوندم!!تو پست 6 یعنی یکی مونده به اخر فکر کردم رضا و رادمان دوستشونو از دست دادن....ولی اشتباه کردم!!!یعنی رادمان باعث مرگشون شده؟؟!
ترلانم که عالیه!!!حرف نداره!!!
خلاصه خیلی خوشم اومد!!!!کلی ذهنمو درگیر کردی!افرین!!!
ایشالا که مشکلات این جوری نداشته باشیم
نمی گممممم بذار یه مقدار خبیث باشم... خباثت لذت داره... بعدا روشن می شه...
مرسی که سر زدی آرزو جونممممممم







آن نیمه دیگر... | anital | نقد و معرفی کتاب
تابستان سال 91

حُکم ِ دل| sun daughter+ anital

دوران جوونی:
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید






anital آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۳۰ قبل از ظهر   #65 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
lili 20 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

رمانت خیلی جالب انیتا جونم هر حدسی که می زنم با هر پست حدسام عوض میشه فقط تورو خدا اخرش بد تموم نشه اصولا رمانی که بد تموم شه رو نمی خونم چون تا یه هفته افسردگی میگیرم
lili 20 هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۵:۳۷ قبل از ظهر   #66 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
ململ خانم آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلامی دوباره. اگه داستان از زبون یه نفر گفته بشه بهتر نیست ؟ابهامات هم بیشتر میشه . این طوری ادم فکر میکنه داره دفترخاطرات مشترک بین د و نفرو می خونه البته این نظر شخصی منه . جوری شخصیتای خاکستری رو در میاری که حس ترس از طرف و همینطور دلسوزی و دوست داشتن ادم نسبت بهش برانگیخته میشه . مثل علیرضا تو پارلا که به نظرم کاملا سیاه بود ولی ازش نفرت نداشتم دلمم براش سوخت. این توانایی شماست . مرسی.



من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی ابی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم

ان نیمه دیگر

http://www.forum.98ia.com/t421288.html

پرتو

http://www.forum.98ia.com/t412755.html

رییس کیه؟
http://www.forum.98ia.com/t392367.html

فرشته من
http://www.forum.98ia.com/t454695.html#post4450699
























ململ خانم آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۰۵ بعد از ظهر   #67 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
HESAM H-A آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض نقدی چند بر نوشته ای عالی ولی کم فروغ

سلام خدمت تمامی نود و هشتیای گل و آنیتا خانم نویسنده ی خوب انجمن

خوب باید بگم که داستان تازه شروع شده و نمیشه نقد پر و پیمونی کرد و اگه هم کوتاه باشه زیادی حال نمی ده ولی چه میشه کرد بذار شروع کنیم
با اجازه از آنیتا خانو امید وارم که نقد این دوست حقیر رو پذیرا باشند

در مورد روند داستان باید بگم که داره عالی پیش می ره و روند رو به رشدی رو نسبت به نقاب عاشق و پارلا رو شاهد هستیم و این باعث می شه که خواننده مشتاق بشه و به وجد بیاد
غالب داستان هم عالی هست اینکه به صورت اول شخص هست و به زبان دوشخصیت اصلی داستان باعث می شه که تمامی واقعات داستان رو بشه تشریح کرد این سبک نگارش یکی از عالی ترین سبک ها هست که توی همین سای توسط بعضی از دوستان نویسنده به کار گرفته شده یا کاملا به شبیه سبک شما مثل آنتی عشق خورشید خانم و شهریور و یا با کمی تغییر مثل خانم مدیر عامل توسط feedback
در مورد حوادثی که تا حالا رخ داده باید بگم که اول داستان با هیجان و تعقیب و گریز شروع میشه که معلوم می کنه که خیلی هیجان در پیش داریم و حوادث خاصی که روند حال داستان رو تغییر بده رو شاهد نیستیم هر چند هر چه که داریم جلو می ریم حقایق دارن غاش می شن
اینکه دو شخصیت اصلی داستان خیلی سریع با هم آشنا شدن میشه گفت هم خوبه و هم بد این یه سلیقه ی شخصی هست ولی خوب هست البته از نظر من چون مقدمه طولانی و کسل کننده نمی شه
اما در مورد محیطی که داستان در اون اتفاق می فته باید بگم که توصیف شما عالی و بدون نقص هست و به نظرم توی این قسمت شمکا گوی سبقت رو از سایر دوستان به راحتی گرفتید
توصیف ها زنده و قابل لمس هستن به طوری که وقتی من توسیف خونه ی ترلان و می خوندم کاملا جلوی چشمام می تونستم تصورش کنم یا نمای بیرونه خونه ی راد هم کاملا حرفه ای بود یا وضع شلخته ی داخل خونه
بگذیم از این قسمت ولی یه چیزی که اذیتم می کنه اینه که توی توصیف اشخاص یه مشکل هست البته واسه من اونم اینه که شما ابتدا یه توضیح کامل در مورد اونها میدید و احتمالا تا اخر داستان ما فقط اونها رو با اسم میشناسیم ولی توصیفشون کامل هست یعنی من الان یه تصور ذهنی عالی در مورد ترلان و راد دارم ولی با گذر زمان ممکنه مخاطب اون ها رو از یاد ببره به خصوصو در اوسط داستان که اتفاقات به اوج میرسه و باعث می شه مه مخاطب قیافه و خصوصیات اشخاص رو از یاد ببره
به نظر من اگه به مرور زمان به توصیف اشخاص بپردازید باعث میشه که مشخصات اون ها توی ذهم مخاطب تثبیت بشه
و حالا در مورد شخصیت های داستان باید بگم که شخسیت پردازی خوبی داره اول از ترلان شروع کنم که میشه گفت که یه دختر پر شور هست که پتانسیل زیادی واسه جذاب شدن داره ولی خودش نمی خواد و اینکه عاشق سرعت هست چیزیه که باعث می شه از سایر دختران ممتاز باشه هر چی هست اون شخصیت اصلی هست باید یک سری برتری هایی رو نسبت به سایرین داشته باشه در مورد اون نیمه ی دیگش باید بگم چیزی معلوم نیست و همش به خلاقیت ذهن با انسجام شما بر میگرده
میتونه اون نیمه ی دیگرش یه دختر محکم و یه راننده ی حرفه ای باشه و یا جذاب شه و.....
در مورد راد هم باید بگم شخصیتش برای من جالب تر از ترلان هست بخصوص به خاطر گذسته اش که اگه در حین داستان فاش بشه جذابیت زیادی رو به دنبال داره اینکه چه چیزی بر اون گذشته یه سوال بزرگه بخصوص در مورد اینکه چه اتفاقی برای برادرش افتاده و وضع بد مادرش
شاد قبلا هم خلاف کار بوده باشه یا فقط همون پارتی هایی باشه که با رضا می رفته بهر حال احتمال دوم بیشتره چون سایه اون رو برای فریب دادن دخترا می خواد حالا برای چی بعدا معلوم میشه!!
در مورد سایر شخصیت ها باید بگم که احتمالا یکی از افراد منفی داستان هست و حلقا ی گم شده بین رابطه ی آینده ی ترلان و راد هستش
و اینکه چه طور سرنوشت ترلان با راد با هم یکی میشه باید بخش هیجان انگیز و احساسی داستان دونست
در مورد رضا و اوا هم باید بگم که معلوم نیست که در آینده نقش مهمی رو در داستان ایفا می کنند با نه واقعا پیش بینی سخته و همش بر می گرده به خلاقیت ذهن با انسجام شما
از این بگریم و بریم سراغ قسمت پایانی نقد
اول باید بگم که رمان پتانسیلاین رو داره که به یکی از برترین های سایت و انجمن تبدیل بشه مثل پارلا هر چند نقاب عاشق هم ای پتانسیل رو داشت و.لی باید کمی بیشتر مورد توجه قرار می گرفت از این بگذریم و بریم سراغ یک نکته ی بسیار آزار دهنده برای من اونم اینه که وقتی میام توی سایت و امتیاز پست ها رو می بینم دلم میخواد سرم رو بزنم ما دیوار داستان به این عالی ای امتیاز بسیار کمی داره
چیز بسیار بد تر اینه که من توی لیست تشکر ها اسم بسیاری از کاربرای نام آشنا ی سایت و نویسندگان محترم رو نمیبینم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟
شاید به خاطر وفقه ی طولانی بین پایان پارلا و شروع این رمان باشه
ولی بازم نباید این طوری باشه به نظرم دوستان کمی که نه خیلی کم لطفی می کنن
شاید بشه این موضوع رو با کارایی مثل تبلیغ رمان یا تبادل نظر با سایر نویسندگان و ... حل بشه
امید وارم
و در آخر عذر می خوام به خاطر نقد خود خواهانم و جمله ی معروف زود زود بذارید
در ضمن منتظر حکم دل هم هستین چون به نظرم می تونه واقعا عالی به چون با همکاری خورشید خانوم که هست و هر دوی شما عضو نویسندگان موفق و عال سایت هستید
با ارزوی سلامتی و موفقیت



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

HESAM H-A آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۰۶ بعد از ظهر   #68 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
anital آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط yalda.angel نمایش پست ها
مثل بقیه کتابات خوبه
ممنون یلدا جونم

نقل قول:
سلام آنیتا جونم خوبی ؟! اینم اولین نقدم واسه این کتابت
اون تیکه ای که ترلان نمیدونست کجا بشینه عالــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــی بود ! خیلی حال کردم باهاش ! چون خودمم همیشه این مشکلو دارم
خانواده رادمانو خیلی خوب توصیف کردی ... گرچه من یکم قاطی کردم اعضای خانوادشونو ولی در کل خیلی خوب بود
این اسم راد یه جوری نیست ؟! شبیه فامیلی میمونه ! خدا رو شکر که دوس نداره بهش بگن راد همون رادمان خیلی بهتره
خیلی کنجکاوم که ببینم گذشته رادمان و رضا چی بوده ؟! کی معلوم میشه ؟! نکنه یه وقت .....
سلام دوست جونم
والا من خودمم این مشکل و گاهی پیدا می کنم...
ایشالا خانواده همجا می افتن به مرور زمان
من خودمم از راد بدم می یاد...
یه وقت؟؟؟!!! حالا حالا می خوام اذیتتون کنم تا به اونجا برسم


نقل قول:
سلام
تیکه یخچال ساید بای سایدش خیلی خالزنکی بود! به نظرم ضرورت نداشت مدل بخچال گفته بشه. قاعدتا وقتی خونه دوبلکس دارند خواننده خودش حدس می زنه.

خط اول هم یک "از" اضافه داره:
Quote:
نمای سفید خونه از به خاطر هوای کثیف شهر کم کم خاکستری شده بود.

روند داستان خوبه. خوب هنوز اولشه و خیلی نمی شه چیزی گفتو تناسب بین دیالوگ ها و توصیفات خوبه.... یکیشون زیاد نیست یکشون کم.... اندازه ان....

اسم ها خیلی دیگه ..... انگاری تازه همشونو از توی پلاستیک در آورده باشن.... رادمان، برمان و آرمان و سامان!!!!
اسم ها ناملموسن یکم.... البته کم کم بهشون عادت می کنیم... خیلی نگران نباش.... دیگه از ونداد که گوشتی تر نیست نتونیم بجوئیمش!
سلام
ویرایش شد... یخچال و تازه کامل تر توصیف کرده بودم چون مامان رادمان کلی با اون یخچال برنامه داشت ولی بعد گفتم شلوغش نکنم و حذفش کردم... بعد یادم رفت توصیف آشپزخونه رو تغییر بدم.
ویرایش شد... مرسی از این دقت
منظور از اسم ها رو متوجه نشدم... هر چند می دونم رادمان و بارمان یه کم ناملموس اند ولی خودم دوستشون دارم برای همین گذاشتم قضیه ی ونداد نمی دونم چیه؟!
مرسی بلوط جونم برای همراهی همیشگی

نقل قول:
سلام
خسته نباشي...
داستان جذابي بود ... لذت بردم فقط اسم ها زيادي شبيه به هم بودن رادمان و بارمان و ارمان من يه جورايي يكم قاتي كردم
يه در خواست هم داشتم كه اگر ميشه معني اين اسم ها رو هم بزاري چون من تا حالا نشنيدم...
واسه نظر بيشتر كمي زوده
پس منتظر ادامه ميمونم
سلام دوستم
مرسی عزیزم

رادمان به معنی رادمنش، کریم و سخاومت منده
اسم سرداری در زمان ساسانی ها بوده

بارمان به معنی دارای روح بزرگ و شخص محترمه
توی شاهنامه سردار تورانی بوده که با هدیه های مختلف از طرف افراسیاب می یاد پیش سهراب تا نذاره سهراب و رستم همدیگه رو بشناسن... تا آخرم کنار سهراب می مونه

آرمان و سامان هم که اسم معمولین
مرسی دوست جونم

نقل قول:
سلام
صفحه ی 6 نقده و من تازه اومدم اینجا ... خودم خجالت کشیدم
کتاب جدیدت هم پست به پست دنبال می کنم ! موضوع جدیده ، شخصیت ها هم خیلی عالین ، فضاسازی هم که فوق العاده ست ! تا اینجا مثل همیشه خوب بوده !
روند داستانت و اینکه از زبون دو شخصه هم جالبه ...
فقط چون یه مقدار شخصیت هایی که وارد شده زیاد بودن و این اتفاق تو مدت زمان کمی بوده یه کم عادت کردن سخته ...
نوع نوشتنت هم که اینجا خودمونی تر شده ... دلیل خاصی داره ؟ برای اینکه راحت تر با شخصیت ها ارتباط برقرار کنیم؟

این پست جدید واقعاً به نظرم جالب بود . می دونی خیلی آدم رو کنجکاو می کرد ...
هزار ماشالله این مامانه چند تا پسر داره ؟ بارمان ، رادمان ، آرمان ، سامان ... همشون پسراشن ؟ انگار به " ان " کلاً علاقه داشته
توصیف خونه ی رادمان اینا هم به نظرم خیلی خوب بود مثل همیشه. رفتارهای مامان رادمان هم به نظرم خیلی تأثیرگذار بود. حرفاش هم که هرکدوم هزار تا چیز رو روشن می کرد ...
اینکه رادمان چی کار کرده که زندگی همه به هم ریخته واقعاً آدم رو کنجکاو می کنه ! انگار داره خطری هم تهدیدش می کنه !! چی شده ؟ البته خلاصه اش تا حدودی کمک می کنه ...
این هیجان انگیز بودن رمان هم که عالیه !!!
مرسی !!!
فوق العاده منتظر ادامه اش هستم !!
سلاممم
فریماه جونم تو هر وقت بیای من کلی ذوق می کنم و خوشحال می شم
خوشحالم که همراهی می کنی
دلیلش اینه که من یه کم توی سبک محاوره نویسی ضعیفم گفتم بنویسم که قوی تر شم مگه نه سبک پارلا رو قوی تر می دونم خصوصا توی کار اکشن اون جوری بهتر در می یاد
مامانشون به پسوند (( مان )) علاقه ی خاصی داشته
ممنون گلمممم


نقل قول:
الهی بمیرم..... خیلی بده آدم توی همچین دردسرهایی بیفته.... خیلی خوب حسشو منتقل کردی .... کاملا همدردی کردم....
مرسی بلوط جونم... موافقم

نقل قول:
خیلی چسبید. مرسی
خواهش می کنم

نقل قول:
خیلی با نقدت حال کردم. منم موافقم. تیکه وندادش فوق العاده بود. مرسی. از انیتا عزیزم هم تشکر. تا اینجا که خوبه فقط یکم پیچیدست
من هنوز متوجه ونداد نشدم
هر چه قدر جلوتر بریم مسائل حل می شه
مرسی عزیزم


نقل قول:
با خوندن داستانت يه جور ترس ناخوداگاه مياد تو دلم...
همش نگرانم يه اتفاق بدي بيفته...
رادمان شخصيتش به نظر من در حال حاضر ترحم برانگيزه...
در گذشته اشتباهي داشته و داره در زمان حال تاوانشو پس ميده اما با توجه به خلاصه اي كه از داستان گذشته اي حس مي كنم به سايه كه تو كار يه چيزي تو مايه هاي اغفال دختراست كمك مي كنه و طعمش هم ترلان ميشه...
حالا بايد ديد...
منتظرم
مرسی از این که سر می زنی دوست خوبممممم
ببینیم چی می شه


نقل قول:
بنظرم قلمت خیلی از پارلا بهتر شده یه جور جا افتادگیه شیرینی داره
پارلا عالی بو حالا ببین میگم از پارلا بهتر یعنی چقدر
حس ها قشنگ منتقل میشه ... من حس بدی به رادمان دارم .. یه حس توام با ترس ...
کلا خوشم میاد از این رمانا که نمیدونی قراره چی بشه و کی خوبه و کی بد ...
جمله بندی و توصیفام خیلی خوبه بخصوص ورودش به خونه و اون غبار و سردی فضا ... فوق العاده بود ...
به به شایسته جون خودم
شاگردتیم استاد...
لطف داری کلی بهم


نقل قول:
سلام انیتا جونم
من عاشق کاراتم انقدرک همه جا ازپارلا حرفیدم وتعریفشوکردم همروکنجکاو کردم بخوننش
هنوز اینو نخوندم ازاینکه پلیسیه خیلی خوشحال شدم........میرم بخونم میام نقد....فعلا بای
موفق باشی عزیزم
سلام
مرسی
منتظرتم
مرسی گلم

نقل قول:
سلااااااااااااام.تا الان داشتم میخوندم.من اولین باره که یه رمانو تو کامپیوتر میخونم اصلا حوصلم نمیگیره.ولی خب رمان تورو نمیشه نخوند
تا اینجاش که خیلی خوب بود.میگم این شخصیت اولا چقدر علاقه ی زیادی به چشم غره رفتن دارن.اون از پارلا اینم از ترلان
سلاممم
مرسی که همراهی می کنی
آخه نویسنده خودش هم ارادت خاصی به این حرکت داره

نقل قول:
اول مرسی که زیاد زیاد میذاری
قیافه سایه رو خیلی خوب توصیف کردی
و اینم بگم که ماجرای رضا و رادمان داره مثل خوره وجودمو میخوره !
بازم یلدا جون خودم
سند رادمان و زدم به اسمت
می رسیم بهش

نقل قول:
رمانت خیلی جالب انیتا جونم هر حدسی که می زنم با هر پست حدسام عوض میشه فقط تورو خدا اخرش بد تموم نشه اصولا رمانی که بد تموم شه رو نمی خونم چون تا یه هفته افسردگی میگیرم
مرسی عزیزم
نه خوب تموم می شه

نقل قول:
سلامی دوباره. اگه داستان از زبون یه نفر گفته بشه بهتر نیست ؟ابهامات هم بیشتر میشه . این طوری ادم فکر میکنه داره دفترخاطرات مشترک بین د و نفرو می خونه البته این نظر شخصی منه . جوری شخصیتای خاکستری رو در میاری که حس ترس از طرف و همینطور دلسوزی و دوست داشتن ادم نسبت بهش برانگیخته میشه . مثل علیرضا تو پارلا که به نظرم کاملا سیاه بود ولی ازش نفرت نداشتم دلمم براش سوخت. این توانایی شماست . مرسی.
سلامم
این ابهامات که به وجود اوردم به اصل داستان خیلی مربوطه اگه از زبون یه شخص بنویسم حل شدنش نزدیک 200 صفحه بیشتر کار می بره.
مرسی دوست جونم


نقل قول:
سلام خدمت تمامی نود و هشتیای گل و آنیتا خانم نویسنده ی خوب انجمن

سلام دوست خوبم

خوب باید بگم که داستان تازه شروع شده و نمیشه نقد پر و پیمونی کرد و اگه هم کوتاه باشه زیادی حال نمی ده ولی چه میشه کرد بذار شروع کنیم
با اجازه از آنیتا خانو امید وارم که نقد این دوست حقیر رو پذیرا باشند

نقد طولان کلی به نویسنده کیف می ده چشمم به پستت خورد نخونده کلی شارژ شدم


در مورد روند داستان باید بگم که داره عالی پیش می ره و روند رو به رشدی رو نسبت به نقاب عاشق و پارلا رو شاهد هستیم و این باعث می شه که خواننده مشتاق بشه و به وجد بیاد
غالب داستان هم عالی هست اینکه به صورت اول شخص هست و به زبان دوشخصیت اصلی داستان باعث می شه که تمامی واقعات داستان رو بشه تشریح کرد این سبک نگارش یکی از عالی ترین سبک ها هست که توی همین سای توسط بعضی از دوستان نویسنده به کار گرفته شده یا کاملا به شبیه سبک شما مثل آنتی عشق خورشید خانم و شهریور و یا با کمی تغییر مثل خانم مدیر عامل توسط feedback

دیدم این طوری هیجانش بیشتر می شه و داستان بهتر پیش می ره

در مورد حوادثی که تا حالا رخ داده باید بگم که اول داستان با هیجان و تعقیب و گریز شروع میشه که معلوم می کنه که خیلی هیجان در پیش داریم و حوادث خاصی که روند حال داستان رو تغییر بده رو شاهد نیستیم هر چند هر چه که داریم جلو می ریم حقایق دارن غاش می شن

دقیقا

اینکه دو شخصیت اصلی داستان خیلی سریع با هم آشنا شدن میشه گفت هم خوبه و هم بد این یه سلیقه ی شخصی هست ولی خوب هست البته از نظر من چون مقدمه طولانی و کسل کننده نمی شه

منم هدفم این بود که مقدمه ش طولانی نشه... بعضی ها می گفتن مال پارلا طولانی بود. گفتم دوباره یه اشتباه و نکنم

اما در مورد محیطی که داستان در اون اتفاق می فته باید بگم که توصیف شما عالی و بدون نقص هست و به نظرم توی این قسمت شمکا گوی سبقت رو از سایر دوستان به راحتی گرفتید

لطف داری

توصیف ها زنده و قابل لمس هستن به طوری که وقتی من توسیف خونه ی ترلان و می خوندم کاملا جلوی چشمام می تونستم تصورش کنم یا نمای بیرونه خونه ی راد هم کاملا حرفه ای بود یا وضع شلخته ی داخل خونه
بگذیم از این قسمت ولی یه چیزی که اذیتم می کنه اینه که توی توصیف اشخاص یه مشکل هست البته واسه من اونم اینه که شما ابتدا یه توضیح کامل در مورد اونها میدید و احتمالا تا اخر داستان ما فقط اونها رو با اسم میشناسیم ولی توصیفشون کامل هست یعنی من الان یه تصور ذهنی عالی در مورد ترلان و راد دارم ولی با گذر زمان ممکنه مخاطب اون ها رو از یاد ببره به خصوصو در اوسط داستان که اتفاقات به اوج میرسه و باعث می شه مه مخاطب قیافه و خصوصیات اشخاص رو از یاد ببره

هومم.. نکته ی خوبی بود. سعی می کنم توی طول داستان هم یه یاداوری روی توصیفات شخصیتی و ظاهری داشته باشم


به نظر من اگه به مرور زمان به توصیف اشخاص بپردازید باعث میشه که مشخصات اون ها توی ذهم مخاطب تثبیت بشه
و حالا در مورد شخصیت های داستان باید بگم که شخسیت پردازی خوبی داره اول از ترلان شروع کنم که میشه گفت که یه دختر پر شور هست که پتانسیل زیادی واسه جذاب شدن داره ولی خودش نمی خواد و اینکه عاشق سرعت هست چیزیه که باعث می شه از سایر دختران ممتاز باشه هر چی هست اون شخصیت اصلی هست باید یک سری برتری هایی رو نسبت به سایرین داشته باشه در مورد اون نیمه ی دیگش باید بگم چیزی معلوم نیست و همش به خلاقیت ذهن با انسجام شما بر میگرده
میتونه اون نیمه ی دیگرش یه دختر محکم و یه راننده ی حرفه ای باشه و یا جذاب شه و.....
در مورد راد هم باید بگم شخصیتش برای من جالب تر از ترلان هست بخصوص به خاطر گذسته اش که اگه در حین داستان فاش بشه جذابیت زیادی رو به دنبال داره اینکه چه چیزی بر اون گذشته یه سوال بزرگه بخصوص در مورد اینکه چه اتفاقی برای برادرش افتاده و وضع بد مادرش
شاد قبلا هم خلاف کار بوده باشه یا فقط همون پارتی هایی باشه که با رضا می رفته بهر حال احتمال دوم بیشتره چون سایه اون رو برای فریب دادن دخترا می خواد حالا برای چی بعدا معلوم میشه!!

مرسی بابت تحلیل شخصیت ها دوستش داشتم

در مورد سایر شخصیت ها باید بگم که احتمالا یکی از افراد منفی داستان هست و حلقا ی گم شده بین رابطه ی آینده ی ترلان و راد هستش

اینم به زودی بهش می پردازم

و اینکه چه طور سرنوشت ترلان با راد با هم یکی میشه باید بخش هیجان انگیز و احساسی داستان دونست
در مورد رضا و اوا هم باید بگم که معلوم نیست که در آینده نقش مهمی رو در داستان ایفا می کنند با نه واقعا پیش بینی سخته و همش بر می گرده به خلاقیت ذهن با انسجام شما
از این بگریم و بریم سراغ قسمت پایانی نقد
اول باید بگم که رمان پتانسیلاین رو داره که به یکی از برترین های سایت و انجمن تبدیل بشه مثل پارلا هر چند نقاب عاشق هم ای پتانسیل رو داشت و.لی باید کمی بیشتر مورد توجه قرار می گرفت از این بگذریم و بریم سراغ یک نکته ی بسیار آزار دهنده برای من اونم اینه که وقتی میام توی سایت و امتیاز پست ها رو می بینم دلم میخواد سرم رو بزنم ما دیوار داستان به این عالی ای امتیاز بسیار کمی داره
چیز بسیار بد تر اینه که من توی لیست تشکر ها اسم بسیاری از کاربرای نام آشنا ی سایت و نویسندگان محترم رو نمیبینم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟
شاید به خاطر وفقه ی طولانی بین پایان پارلا و شروع این رمان باشه
ولی بازم نباید این طوری باشه به نظرم دوستان کمی که نه خیلی کم لطفی می کنن
شاید بشه این موضوع رو با کارایی مثل تبلیغ رمان یا تبادل نظر با سایر نویسندگان و ... حل بشه
امید وارم

والا من خودمم سعی می کنم خیلی به تشکرها و امتیازها نگاه نکنم... این مشکل و توی پارلا هم داشتم الانم دارم... یه بار هم حین تایپ از بچه ها پرسیدم که مشکل از کجاست... هنوزم خیلی بهش فکر می کنم... خوشحال می شم کسی فهمید چرا؟! دلیلش و به منم بگه چون برام اوج سرخوردگیه

و در آخر عذر می خوام به خاطر نقد خود خواهانم و جمله ی معروف زود زود بذارید

خیلی هم خوب بود... من کلی دوستش داشتم تند تند هم می ذارم

در ضمن منتظر حکم دل هم هستین چون به نظرم می تونه واقعا عالی به چون با همکاری خورشید خانوم که هست و هر دوی شما عضو نویسندگان موفق و عال سایت هستید

ایشالا اونم به زودی

با ارزوی سلامتی و موفقیت
مرسییییییییییییییی
کلی این نقد و که خوندم انرژی گرفتم... مرسی بابت همراهیت و وقتی که برای نوشتن نقد خوب و کامل و جامعت گذاشتی

anital آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۲۴ قبل از ظهر   #69 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
h_a_1234 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خيلي خيلي خوب بود اين قسمت...
دلم واسه رادمان سوخت خيلي :(
خيلي خوب با نوشتنت تحت تاثير داستان قرار گرفتم...
تو عالي مينويسي



پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...
آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند
غم، صدایت نکند
ظلمت شام، سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند...
h_a_1234 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۵ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر   #70 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
پروکسیما آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی انیتا جونم
داستانت فوق العاده است مثل بقیه کارات اصلا غصه نخور خودم هر تایپیکتو 100 بار میخونم تا یه تنه جبران کمبود محبت دوستان رو کرده باشم فقط حیف که نمیتونم بیشتر از ی بار بهت مثبت بدم.هر کس داستانت رو نخونه نصف عمرش بر فناست
یعنی این پسر خوشمله اسمش چی بود؟رادمان؟یا بارمان؟حالا هر چی تو کار اغفال دختراست؟(بلا به دور)
یعنی تو کار مواد هم هست؟فکرمان را بد جوری دارد قلقلک میدهد!!!!!!!!!!!!!!!!
امامیدونی چیه؟به نظرم این کارت خیلی کاملتر از پارلاست برای اینکه داستان پارلا با اینکه پلیسی بود اما خیلی رو بود و نقطه ی ابهامی تقریبا میشه گفت نداشت اما این داستانت واقعا فکر ادم رو درگیر میکنه من که خیلی دوسش دارم و دوست دارم خیلی منطقی و درست ماجرا پیش بره نه اینکه خیلی زود یا توی یه قسمت همه ی ابهامات برطرف بشه دوست دارم اونقدر تو شک و دودلی پیش بری تا با رو شدن فقط ی قسمت از حقیقت برق از سرمون بپره و همه اینجوری بشیم
منتظرادامه داستان زیبات هستم بازم ممنون



این روزها دلم فقط امن یجیب میخواند نه برای اجابت! برای بودنت!!!
*******************
دیدگانت را نبند...نگاهت را ندزد....تو که می دانی آیه آیه زندگیم

از گوشه چشمان تو تلاوت می شود!!!
پروکسیما هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
anital, آن, انجمن, دیگر, معرفی, نقد, نیمه, و, کاربر, کتاب

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آن نیمه دیگر... | anital کاربر انجمن anital تایپ کتاب 62 ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۲۸ بعد از ظهر
آن روی دیگر عشق | SaMirA.Ha کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب SaMirA.Ha نوشته کاربران سایت 3 ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۳:۱۱ بعد از ظهر
یک بار دیگر تولد | سیاوش 68 کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب سیاوش 68 نوشته کاربران سایت 107 ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ۰۳:۴۰ بعد از ظهر
سرزمینی دیگر | آرشام کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب فرودو نوشته کاربران سایت 57 ۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۰۹ بعد از ظهر
نیمه ی گمشده | sokout _shab کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب Sokout_shab نوشته کاربران سایت 0 ۹ بهمن ۱۳۸۹ ۱۰:۱۷ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان