| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 9- یوسف اسباط یوسف اسباط از متقدمان است. از ایمۀ شرع است، و سید در زهد و ورع. و خوف و فزع بر وی غلبه کرد، علم بر وی در شورید. مات سنة ست و تسعین و مائة. شیخ الاسلام گفت که او گفته که: «دوستان او را سه چیز بدادهاند: حلاوت و مهابت و محبّت.» 10- معروف کرخی، قدس اللّه تعالی سره از طبقۀ اولی است و از قدمای مشایخ. استاد سریّ سقطی و غیر او، و کنیت وی ابومحفوظ است. نام پدر وی فیروز و بعضی گفتهاند فیروزان، و بعضی گفتهاند معروف ابن علی الکرخی. پدر وی مولی بوده، دربان امام علی بن موسی الرّضا رضی اللّه تعالی عنهما و گویند که بر دست وی مسلمان شده بود. روزی بار داده بود، ازدحام کردند، درپای آمد و در آن هلاک گشت. و معروف با داود طایی قدس اللّه روحه صحبت داشته و مات داود الطائیّ سنة خمس و ستین و مائة، و معروف در سنۀ مأتین از دنیا رفته. و وی گفته است که: «صوفی اینجا مهمان است. تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان که بادب بود منتظر بود نه متقاضی.» شخصی معروف را گفت: «مرا وصیّتی کن!» گفت:«إحذر ان لا یراک اللّه الّا فی زيّ مسکین.» شیخ الاسلام گفت که معروف کرخی روزی فرا خواهرزاده خود گفت «چون ترا به او حاجت بود، به من سوگند بر او ده!» و مصطفی صلی اللّه علیه و سلّم در دعا میگفت: «اللّهم انّی اسئلک بحقّ السّائلین عَلیک، و بحقِّ الراغبینَ إلیک، و بحقّ ممشایَ الیک به حق این گامهای من بر تو.» و سُئل معروف عن المحبة، فقال: «المحبّةُ لیستْ من تعلیمِ الخَلْقِ، انّما هی من مَواهبِ الحقّ و فَضلِه.» و قبر وی در بغداد است. به دعا کردن و زیارت و تبرّک به آنجا روند، و مجرب است که هرکه دعا کند مستجاب گردد. 11- ابوسلیمان دارانی، قدّس اللّه روحه از طبقۀ اولی است. نام وی عبدالرحمان بن احمد بن عطیّة العَنْسی است. و بعضی گفتهاند عبدالرحمان بن عطیّة. از قدمای مشایخ بوده، از دارا که دهی است از دههای دمشق، و قبر وی در همان ده است. و وی استاد احمدبن ابی الحواری است، ریحانة الشام، و در سنۀ خمس عشرة و مأتین برفته از دنیا. ابوسلیمان را پرسیدند که: «حقیقت معرفت چیست؟» گفت: «آن است که مراد جز یکی نبود در دوجهان.» و هم وی گفته که: «در کتابی خواندهام که حق سبحانه و تعالی گفته است که: کذب من ادّعی محبّتی اذا جَنَّه اللّیلُ نامَ عنّی.» و هم وی گفته که: «وقتی که به عراق بودم عابد بودم، و به شام عارفم.» بعضی از این طایفه گفتهاند که: «به شام از آن عارف بود که به عراق عابد بود. اگر آنجا عابدتر بودی اینجا عارفتر بودی.» و هم ابوسلیمان گفته: «ربّما ینکتُ الحقیقةُ فی قلبی اربعین یوماً، فلا آذنها ان تدخل قلبی الا بشاهدین: الکتاب و السُّنّة.» و هم وی گفته که: «هرچیزی که ترا از حق سبحانه مشغول کند بر تو شوم است و هر چیزی که خوی تو از حق باز کند و خوی تو با اسباب کند، ترا دشمن است. و هر نفسی که از تو برآید در غفلت نه در یاد حق سبحانه بر تو داغ است.» و هم وی گفته: «اذا بَکَی القَلْبُ مِنَ الْفَقْدِ ضَحِکَ الرّوحُ مِنَ الوَجْدِ.» احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان را گفتم که: «در خلوت نماز گزاردم، از آن لذّت یافتم.» پرسید که: «سبب لذت تو چه بود؟» گفتم: «آن که مرا هیچ کس ندید.» گفت: «انک لضعیف حیثُ خَطَرَ بَقلْبِکَ ذِکْرُ الْخَلقِ.» وهم وی گفته: «لِکُلِّ شَیْءٍ صَدأُ وَصَدَأٌ نورِالقلْبِ الشِّبَعُ.» وهم وی گفته: «مَنْ أَظْهَرَ الأنْقِطاعَ اِلَی اللّه فَقَدْ وَجَبَ عَلَیْهِ خَلْعُ مَادُونِهِ مِنْ رقبته.» وهم وی گفته: «أبْلَغُ الأشیاءِ فیما بَیْنَ اللّهِ وَبَیْنَ الْعَبْدِ المُحاسَبَةُ.» 12- داود بن احمد دارانی، رحمه اللّه تعالی وی برادر ابوسلیمان دارانی است، و صاحب ریاضت عظیم بود و با ابوسلیمان صحبت داشته بود و سخنان وی در معاملت مثل سخنان برادر وی بود. احمدبن ابی الحواری گوید: «از داود پرسیدم که: چه گویی در دلی که آواز خوش در وی اثر میکند؟ گفت: آن دل ضعیف و بیمار بود، او را معالجه باید کردن». 13- ابوسلیمان داود بن نصر! الطّائیّ، قدس الله تعالی سره از کبرای مشایخ و سادات اهل تصوف بودو در زمانۀ خود بینظیر. شاگرد ابوحنیفه رضی اللّه عنه بود، و از اقران فضیل و ابراهیم ادهم و غیر ایشان بود. از طبقۀ اولی است، و در طریقت مرید حبیب راعی بود. و در جملۀ علوم حظّی وافر داشت و به درجۀ اعلی بود و در فقه فقیه الفقها بود. عزلت اختیار کرد و از ریاست اعراض کرد و طریق زهد و ورع و تقوی بر دست گرفت. وی را فضایل بسیار است و مناقب مذکور. وی گفته مریدی را که: «ان أرَدْتَ السَّلامَةَ سَلَّمْ عَلَی الدُّنْیا، وَانْ أردْتَ الْکَرامَةَ کَبِّرْ عَلَی الاخِرَةِ. ای پسر! اگر سلامت خواهی دنیا را وداع کن! و اگر کرامت خواهی بر آخرت تکبیر گوی!» و از معروف کرخی قُدِّسَ سرُّه روایت کنند که گفت: «هیچ کس را ندیدم که دنیا را در چشم وی قدر و خطر کمتر بود از داود طایی، که همۀ دنیا را و اهل آن را به نزدیک وی هیچ مقدار نبود و در فقرا به چشم کمال نگریستی، اگر چه پر آفت بودندی.» 14- ابراهیم بن ادهم، قدس الله تعالی روحه از طبقۀ اولی است. کنیت او ابواسحاق است، و نسبت او ابراهیم بن ادهم بن سلیمان ابن منصور البلخی. از ابنای ملوک است. در جوانی توبه کرد. وقتی به صید بیرون رفته بود، هاتفی آواز داد که: «ابراهیم! نه برای این کار آفریدهاند ترا.» وی را آگاهی پدید آمد. دست در طریقت نیکو زد. به مکه رفت و آنجا با سفیان ثوری و فضیل عیاض و ابویوسف غَسولی صحبت داشت. و به شام رفت آنجا کسب میکرد در طلب حلال، ناظوربانی میکرد. و وی را حدیث است و از اهل کرامات و ولایت است. و به شام از دنیا رفته، در سنۀ احدی اواثنتین و ستین و مائه، و یقال فی سنة ست و ستین و هذا اکثر. شخصی با ابراهیم ادهم همراه شد و همراهی وی دیر کشید. چون میخواست که جدا شود، گفت: «شاید که در این صحبت از من رنجه شده باشی، که بی حرمتی فراوان کردم.» ابراهیم گفت: «من ترا دوست بودم. دوستی، عیب تو بر من بپوشید. من از دوستی تو خود ندیدم که نیک میکنی یا بد.» ویَقْبُحُ مِن سِواک الفعلُ عندی و تفعلُهُ فیَحْسُنُ منکَ ذاکا عثمان عماره گفت که: «به زمین حجر بودم با ابراهیم بن ادهم و محمد بن ثوبان و عَبّاد مُنقّری، سخن میگفتیم. جوانی دورتر نشسته بود. باارادت و نیاز تمام گفت: ای جوانمردان! من مردیام، گرد این کار میگردم. به شب نخسبم و به روز هیچ نخورم، و عمر خویش را بخش کردهام: یک سال حج کنم و یک سال غزا. چون است که مرا بویی نمیرسد و در دل خود هیچ چیز نمییابم، و نمیدانم که شما چه میگویید؟» گفت: «هیچ کس از ما جواب وی باز نداد و در سخن خویش برفتند. آخر یکی از یاران گفت که: مرا دل بر نیاز وی بسوخت. گفت: ای جوانمرد! اینان که گرد این کار میگردند و آن را خواهان و طالباند، نه در فراوانی طاعت و خدمت میکوشند، در نگریستن و تیزبینی میکوشند.» شیخ الاسلام گفت: «این نه آن است که خدمت و طاعت نباید کرد، یعنی با آن چیز دیگر میباید. صوفی بیخدمت نبود، اما تصوف نه خدمت است. صوفیان خدمت بنگذارند، بلکه از همۀ خلق زیادت آرند، اما آنچه کنند بر او نشمارند، یعنی عوض و مزد و مکافات به آن طلب نکنند و مایۀ ایشان چیز دیگر است در باطن نه در ظاهر. ظاهر به تلبیس گذرانند، و به باطن در جهان دیگر زیند.» ابوالقاسم نصر آبادی گفته: «جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الحَقِّ تُرْبی عَلی عَمَلِ الثّقَلَیْنِ. یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا به از کردار آدمی و پری.» ابراهیم ادهم و علی بکار و حُذیفۀ مرعشی و سِلم خواص یاران یکدیگر بودند. با یکدیگر بیعت کردند که هیچ چیز نخوریم، مگر که دانیم که از حلال است. چون درماندند از یافتن حلال بیشبهه، با اندک خوردن آمدند، گفتند: «چندان خوریم که از آن چاره نبود، باری شبهه اندکتر بود.» آیا می دانستید افرادی که بنظر خیلی قوی می رسند، معمولاً خیلی حساس هستند و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند، بیشترین صدمه را دیده اند؟ آیا می دانستید آنهایی که تظاهر می کنند نیازی به عشق ندارند، بیشتر از همه به آن محتاجند؟ اشخاصی که از همه نگهداری می کنند خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند و کسانی که زیاد لبخند می زنند ممکن است در زمان تنهایی بیشترین گریه را بکنند. | ||||||||
| |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 15- ابراهیم بن سعد العلوی الحسنی، قدس الله سره کنیت او ابواسحاق است. شریف است حسنی. از قدیمان مشایخ است از اهل بغداد، از آنجا به شام رفت و آنجا متوطّن شد. صاحب کرامات ظاهر بود، نظیر ابراهیم ادهم. شیخ الاسلام گفت که: «هزار و دویست و اند شیخ شناسم از این طایفه، دو علوی بودهاند: یکی ابراهیم بن سعد، دیگر حمزۀ علوی صاحب کرامات.» ابراهیم سعد استاد ابوالحارث اولاسی است. ابوالحارث اولاسی در ابتدای ارادت به خانۀ خود خایگینه خورده بود، بی یاران. پیش ابراهیم سعد رفت، و وی در راه بود، پای بر آب نهاد و ابوالحارث را گفت: «دست بیار!» دست به وی داد، پای وی در آب فرو شد. ابراهیم گفت: «پای تو در خایگینه آویخته است!» به این سخن وی را مطالبه و عتاب کرد بر آن کار. پس گفت: «تو نه جویندۀ این کاری، برو و از خلق عزلت گیر و فراغت دل جوی و گرد کردار گرد!» 16- ابوالحارث الأولاسی، رحمه الله تعالی نام وی فیض بن الخضر است. شاگرد ابراهیم سعد علوی است. وی گفته که: «ابتدای دیدن من ابراهیم سعد را آن بود که در غیر ایام موسم از اولاس به عزیمت مکه بیرون آمدم، در راه به سه تن بازخوردم. گفتم که: منهم با شما همراهم. دو تن از ایشان جدا شدند، من ماندم و یک تن، و آن ابراهیم سعد علوی بود. شریف بود حسنی. گفت: کجا میروی؟ گفتم: به شام. گفت: من به کوه لکام میروم، بعد از آن جدا شدیم، اما همیشه کتابت وی به من میآمد.» و هم وی گفته که: «روزی با ابراهیم علوی از کوه لکام میآمدم، لشکریی درازگوش زنی را گرفته بود، آن زن به ما استغاثه کرد. ابراهیم با آن لشکری سخن گفت، قبول نکرد. دعا کرد، آن لشکری و زن هر دو بیفتادند. بعد از آن زن برخاست، و لشکری بمرد. من گفتم: دیگر با تو مصاحبت نمیکنم، که تو مستجاب الدعوهای، میترسم که از من بیادبیی ظاهر شود و بر من دعا کنی. گفت: ایمن نیستی؟ گفتم: نی. پس وصیت کرد و گفت: تا بتوانی به کمتر چیزی از دنیا قناعت کن!» و هم وی گفته که: «روزی در اولاس نشسته بودم، دل من به جهت بیرون رفتن در حرکت آمد. بیرون آمدم دیدم که شخصی در میان درختان نماز میگزارد. مرا هیبت او فرو گرفت. چون نیک نظر کردم، ابراهیم سعد بود. نماز را کوتاه کرد و سلام داد و به کنار بحر آمد و لب بجنبانید. ماهیان بسیار صف کشیده روی به وی نهادند. به خاطر من گذشت که صیادان کجااند. همه متفرّق شدند. پس گفت: ای ابوالحارث! تو مرد این کار نهای. بر تو باد که در این ریگها از خلق پنهان باشی، وبه قلیلی از دنیا بسازی تا اجل تو برسد. و غایب شد، و دیگر ندیدم او را.» وهم ابوالحارث گفته که: «آوازۀ ذوالنون شنیدم. به جهت مسألهای چند عزیمت زیارت وی کردم. چون به مصر رسیدم، گفتند: وی دیروز از دنیا برفت. به سر قبر وی رفتم و بر وی نماز گزاردم و بنشستم. مرا خواب در ربود، وی را به خواب دیدم. آنچه مشکل داشتم از وی سئوال کردم، همه را جواب گفت.» 17- ابراهیم سِتَنبۀ هروی، قدس اللّه روحه کنیت وی ابواسحاق است. صحب ابراهیم ادهم و کان من اقران ابی یزید. وی در اصل از کرمان بوده و در هرات اقامت کرده بوده، از آن وی را هروی گویند و قبر وی در قزوین است. یُزار و یُتبرّک به. وی گفته که: «به صحبت ابراهیم ادهم رسیدم. اول مرا دلالت به تجرید کرد از دنیا، بعد از آن مرا دلالت به کسب کرد. کسب میکردم و بر فقرا انفقه میکردم. کسب را بگذار و توکل خود را بر خدای درست کن تا ترا صدق و یقین حاصل آید! آنچه گفت فرمان بردم. بعد از آن فرمود که: به بادیه درآی بر قدم تجرید! به بادیه درآمدم، مرا صدق توکل و اعتماد بر خدای تعالی میسّر شد.» گویند که: «وی را جاهی عظیم بود در هرات. چند حج بکرد بر توکل، و در همه دعا میکرد و میگفت: أللّهم اقطعْ رِزْقی عَنْ أمْوالِ اَهْلِ هِراةَ، وَزِهِّدْهُمْ فيَّ!» وی گفته: «بعد از آن، روزها گرسنه میماندم و چون به بازار میگذشتم، مردم با هم میگفتند: این کسی است که هر شب چندین و چندین درم نفقه میکند.» وقتی به حج رفت بر قدم تجرید و چند روز در بادیه هیچ نخورد و هیچ نیاشامید، گفت: «نفس من با من حدیث کرد که: ترا نزدیک خدای تعالی قدری و منزلتی هست، ناگاه شخصی از جانب دست راست با من در سخن آمد و گفت: یا ابراهیم! تُرائی اللّهَ في سِرِّک؟ به وی نگریستم و گفتم: قد کان ذلک بود آنچه میگویی. پس گفت: میدانی که چندگاه است که من اینجایم هیچ نخورده و هیچ نخواسته، باآن که بر جای مانده و بر زمین افتادهام؟ گفتم: خدای تعالی داناتر است. گفت: هشتاد روز است، و من شرم میدارم از خدای تعالی که خاطری که ترا واقع شده است مرا واقع شود، و اگر بر خدای تعالی سوگند دهم که این درخت را زر گرداند. هر آینه زر گرداند، و به برکت دیدار وی مرا آگاهی حاصل شد.» روزی بایزید با اصحاب خود نشسته بود، گفت: «برخیزید که به استقبال دوستی از دوستان خدای تعالی میرویم!» چون به دروازه رسیدند، ابراهیم ستنبه را دیدند که میآمد. بایزید او را گفت: «در خاطر من آمد که به استقبال تو آیم و ترا شفیع گردانم به خدای تعالی در حق خویش.» ابراهیم گفت: «اگر در همه خلق مرا شفاعت دهد، پارهای گل بخشیده باشد.» شیخ در جواب او متحیر شد، که سخت زیبا گفت. وی گفته که: «روزی به مجلس بایزید حاضر گشتم. مردمان میگفتند: فلان کس علم از فلان گرفته است. بایزید گفت: مسکینان علم خود از مردگان گرفتند و ما علم از زندهای گرفتیم که هرگز نمیرد.» و هم وی گفته: «مَنْ أرادَأنْ یبلغَ الشّرفَ کلَّ الشرفِ، فَلْیَخَتَرْ سبعاً عَلی سبعٍ: الفقرَ علی الغِنی، و الجوعَ علی الشبع، و الدّونَ علی المرتفعِ، و الذّلَّ علی العِّز، و التواضعَ علی الکبرِ، و الحزن علی الفرحِ، و الموتَ علی الحیوةِ.» 18- ابراهیم رباطی، رحمه اللّه تعالی وی مرید ابراهیم ستنبه است و طریق توکل از وی گرفته است، و قبر وی بر در رباط زنگی زاده است در هرات. وقتی با ابراهیم ستنبه در سفر بود. چون در راه میرفتند، ابراهیم ستنبه با رباطی گفت که: «با تو هیچ معلومی هست، و با خود هیچ زادی برگرفتهای؟» رباطی گفت: «نه.» پارهای دیگر برفت، باز گفت: «رباطی! با تو هیچ معلومی هست؟» گفت: «نه.» پارهای دیگر برفت، پس بنشست، گفت: «راست بگوی! که پای من گران شد، نمیتوانم رفت.» رباطی گفت: «با من چند شراک نعلین است که چون بگسلد در آن کشم.» گفت: «اکنون بگسسته است؟» گفتم: «نه.» گفت: «پس بینداز که معلوم است. از آن نمیتوانم رفت.» رباطی آن را بینداخت در خشم، و میخواست که زودتر دوال بگسلد تا وی را سرزنش کند. قضا را یکی بگسست. دست فرا کرد که بیرون کشد دیگری دید افتاده، همه راه همچنین بود. آخر وی را گفت: «کذا مَنْ عاملَ اللّه علی الصِّدقِ.» 19- ابراهیم اُطْروش، رحمه اللّه سبحانه شیخ الاسلام گفت که: «وی از متأخّران است.» و وی گفته که: «رِکوۀ صوفی کف اوست، و بالش او دست اوست، و خزینۀ او اوست، یعنی حق، سبحانه و تعالی». شیخ الاسلام گفت: «هرکه بر این بیفزاید، کاری فرا دست خود دهد که به آن درماند.» و گفت: «صوفیی با دنیا افتاد. گفتند: سبب چه بود؟ گفت: سبب سوزنی. به سفر میرفتم، گفتم: سوزنی باید. چون فرا دست آمد، گفتم: چیزی باید که در آنجا نهم. کِنْفی به دست آوردم. گفتم: کنف در دست نتوان گرفت. رکوهای به دست آوردم. گفتم: حمالی نتوانم کرد. رفیقی به دست آوردم. اسباب فراهم پیوست تا به اینجا رسید. آن همه از آن سوزن شد.» لابراهیم الخوّاص: لَقَد وضَحَ الطّریقُ إلیکَ حقاً فَأِنْ وَرَدَ الشّتاءُ، فَأنتَ کهفٌ فما احدٌ بَغَیْرِکَ یَسْتَدِلُّ وَاِنْ وَرَدَ الْمَصیفُ، فأنتَ ظلُّ 20- ابراهیم الصیّاد البغدادی، رحمه اللّه تعالی کنیت وی ابواسحاق است. با معروف کرخی صحبت داشته بود. معروف وی را گفته بود که: «لازم گیر فقر را و مترس از آن!» مذهب وی تجرید و انقطاع بود. جنید گوید که: «روزی پیش سریّ سَقَطی آمد، پارهای حصیر ازار خود ساخته. چون سریّ آن را دید، یکی از اصحاب را فرمود تا برای وی جبهای از بازار بخرید. گفت: ای ابواسحاق! این را بپوش که با من ده درم بود به آن برای تو این جبه را خریدهام. ابراهیم گفت: با فقرا مینشینی و ده درم ذخیره میکنی! و آن را نپوشید.» 21- ابراهیم آجُری صغیر، رحمه اللّه تعالی کنیت او نیز ابواسحاق است. ابومحمد جریری و ابواحمد مغازلی گویند که: «یهودیی پیش ابراهیم آجری آمد به تقاضای چیزی که پیش وی داشت. بعد از آن که با هم سخن گفتند، یهودی گفت: مرا چیزی بنمای که به آن شرف اسلام و فضل آن را بر دین خود بدانم، تا ایمان آرم. گفت: راست میگویی؟ گفت: آری. ابراهیم گفت: ردای خود را به من ده! ردای وی را بستد و در میان ردای خود پیچید، و در آتش داشْخانه انداخت و در عقب آن درآمد و آن را برگرفت، وردای خود را از آن بگشاد. ردای یهودی در آن میان سوخته، وردای وی بر بیرون سلامت. یهودی ایمان آورد.» 22- ابراهیم آجُری کبیر، رحمه اللّه تعالی جنید گوید که از عَبدون زَجّاج شنیدم که ابراهیم آجری مرا گفت: «لإنْ تَرَّد اِلی اللّه عزَّو جلَّ همَّکَ ساعةً خیرٌ لَکَ مِمّا طَلَعتْ عَلَیه الشَّمْسُ.» 23- محمدبن خالد الآجری، رحمه اللّه تعالی از مشایخ بزرگ است، جعفر خُلدی از وی بسیار حکایت میکند. از وی آورند که گفته است: «وقتی که به عمل آجر مشغول بودم، در میان خشتهایی که زده بودند میرفتم. ناگاه شنیدم که خشتی مرخشت دیگر را گفت: سلام بر تو باد که امشب به آتش درمیآیم! مزدوران را منع کردم از آن که خشتها را به آتش درآرند، و همه را به آن حال بگذاشتم، و بعد از آن دیگر خشت نپختم.» 24- ابراهیم بن شَمّاس السّمرقندی، قدس سرّه مدّتها به بغداد مقام داشت، و به سمرقند باز آمد. وقتی لشکری از کفار به در سمرقند آمد شبی برخاست و بیرون رفت، و بانگی بر آن لشکر زد. جمله درهم افتادند و یکدیگر را بسیار بکشتند، و بامداد هزیمت کردند. وی گفته است: «هرکس میگوید که ادب چیست، من میگویم: ادب آن است که خود را بشناسی.» و وفات او به سمرقند بود. 25- فتح بن علی الموصلی، قدس اللّه تعالی روحه از بزرگان و متقدمان مشایخ موصل است. بشر حافی از نظیران اوست. در سنۀ عشرین و مأتین برفته از دنیا، پیش از بشر حافی به هفت سال. روز عید اضحی در کویها میگذشت، آن قربانها دید که میکردند. گفت: «الهی! دانی که چیزی ندارم که برای تو قربان کنم. من این دارم.» و پس انگشت بر گلو نهاد و بیفتاد. بنگریستند برفته بود، و خطی سبز بر گلوی وی. روزی به خانۀ بشر حافی آمد، گفت: «اگر چیزی خوردنی داری بیار!» طعام آوردند. لختی بخورد و باقی در گلیم نهاد و ببرد. دخترکی آن را بدید گفت: «میگویند که فتح امام متوکّلان است. آنک طعام برداشت و ببرد!» بشر گفت: «او شما را میآزمود، که چون توکل درست شود هیچ زیان ندارد.» شیخ الاسلام گفت که: «چون تجرید درست شود، ملک سلیمان معلوم نبود. و چون تجرید درست نشده باشد، آستین افزونی از سر دست معلوم بود.» 26- فتح بن شَخْرَف المروزی، قدس اللّه تعالی روحه کنیت او ابونصر است. از قدمای مشایخ خراسان است. با قبا رفتی بر رسم لشکریان. عبداللّه بن احمد حنبل گوید که: «از خاک خراسان چون فتح نیامد.» سیزده سال در بغداد بود. از بغداد قوت نخورد. از انطاکّیه وی را سویق میآوردند و میخورد. در حالت نزع با خود چیزی میگفت. گوش با او داشتند میگفت: «إلهی! إشتدَّ شَوْقی إلَیک، فَعَجِّلْ قُدُومی عَلیک!» چون وی را میشستند، بر ساق وی دیدند نبشته به رگ سبز برخاسته از پوست که: «أَلْفَتحُ لِلّهِ.» شیخ الاسلام گفت که ابراهیم حربی گفت که: «من حاضر بودم، دیدم آن نبشته را.» گویند که: «سی و سه بار بر وی نماز کردند قریب سی هزار مردم.» مات للنّصف من شعبان ثلاث و سبعین و مأتین. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 27- بشر بن الحارث بن عبدالرّحمان الحافی، قُدسِّ سرُّه از طبقۀ اولی است. کنیت او ابونصر است. و گویند اصل وی از بعض دههای مرو است. مقیم بغداد گشته و آنجا برفته از دنیا، روز چهارشنبه، ده روز از محرم گذشته، سنۀ سبع و عشرین و مأتین، پیش از احمد حنبل به سالها. و وی را بزرگ میداشتند از احمد حنبل، تا آنگاه که فتنۀ مخلوق گفتن قرآن افتاد، وی در خانه بنشست، و احمد پای پیش نهاد وی را گفتند: «یا بانصر! چرا بیرون نیایی و سخن نگویی نصرت دین را و تقویت اهل سنت را؟» گفت: «هیهات! احمد حنبل در مقام پیغمبران ایستاده است، که چون وی تواند کرد؟ مرا طاقت آن نیست.» و وی گفته است: «ما أَعْظَمَ مُصیبَةَ مَنْ فاتَهُ اللّهُ، عَزَّوَجَلَّ.» 28- بشر طبرانی، قُدّس سرّه از متقدمان مشایخ طبریّه بود، و سخت بزرگ بود، و صاحب کرامت بود. وی را خبر آوردند که مشایخ گفتهاند که: «تا بشر در طبریّه بود ما را از روم ایمنی است.» چون این سخن بشنید. غلامان داشت که قیمت هر یک هزار دینار بود، همه را آزاد کرد. پسرش گفت: «ما را درویش کردی!» گفت: «ای پسر! شکر آن را کردم که حق تعالی از من چنین چیزی در دل دوستان خود افکند.» 29- قاسم حَرْبی، رحمه اللّه تعالی کان فی حاله مسدداً، و من اسباب الدّنیا مجرداً. بشر حافی به زیارت وی میرفت، روزی بیمار شد. بشر حافی به عیادت وی آمد، دید که خشتی زیر سر نهاده و یک پاره بوریای کهنه در زیر پهلو انداخته. چون بیرون آمد، همسایگان وی گفتند: «سی سال است که همسایۀ ماست، هرگز از ما حاجتی نخواست.» 30- شقیق بن ابراهیم البلخی، قدس الله تعالی سره از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوعلی است. و وی در اول صاحب رای بود، صاحب حدیث گشت و سنی پاکیزه. شاگرد زُفَر است. ازقدمای مشایخ بلخ است، استاد حاتم اصمّ. و با ابراهیم ادهم صحبت داشته و از نظیران وی است، و بر وی زیادت کرده در زهد و فتوّت. بر طریق توکل رفتی. وقتی با ابراهیم ادهم گفت که: «شما در معاش چگونه میکنید؟» گفت: «ما چون مییابیم شکر میکنیم، و چون نمییابیم صبر میکنیم.» شقیق گفت: «سگان خراسان همچنین میکنند.» ابراهیم گفت: «پس شما چون میکنید؟» گفت: «ما چون یابیم ایثار کنیم، و چون نیابیم شکر کنیم.» ابراهیم ادهم بوسه بر سر وی داد و گفت: «استاد تویی.» و در کتاب سیر السّلف این حکایت را به عکس این آورده. آنچه اینجا نسبت به ابراهیم ادهم کرده، آنجا نسبت به شقیق کرده و آنچه اینجا نسبت به شقیق کرده، آنجا نسبت به ابراهیم ادهم، و الله تعالی اعلم. شقیق گفته که: «با ابویوسف قاضی در مجلس ابوحنیفه رضی اللّه عنهم حاضر میشدم. مدتی میان ما مفارقت افتاد. چون به بغداد درآمدم، ابویوسف را دیدم در مجلس قضا، مردمان گرد بر گرد وی جمع گشته. به من نگاه کرد، گفت: ایّها الشّیخ! چه بوده است که تغییر لباس کردهای؟ گفتم: آنچه تو طلب کردی یافتی و آنچه من طلب کردم نیافتم. لاجرم ماتمزده و سوگوار و کبود پوش گشتهام. ابویوسف گریان شد.» و وی گفته که: «من از گناه ناکرده بیش از آن میترسم که ازگناه کرده، یعنی دانم که چه کردهام، اما ندانم که چه خواهم کرد.» و وی گفته که: «توکل آن است که دل تو آرام گیرد به آنچه خدای تعالی وعده فرموده است.» و هم وی گفته: «إِصحبِ النّاسَ کَما تَصحبُ النّارَ، خُذْ مَنْفَعَتها، وَأَحْذَر ان تحرقکَ!» و در بعض تواریخ بلخ مذکور است که شقیق را در سنۀ اربع و سبعین و مائة، در ولایت ختلان شهید کردند، و قبر وی آنجاست. ویرایش توسط احمد بهزادی : ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 31- داود البلخی، قدّس اللّه تعالی روحه از قدمای مشایخ خراسان است. ابراهیم ادهم گوید که: «در میان کوفه و مکّه با مردی مصاحب شدم، چون فریضۀ نماز شام گزارد، بعد از آن دو رکعت سبک گزارد و در زیر لب سخنی گفت. از جانب دست راست وی کاسهای ثرید و کوزۀ آبی پیدا آمد. خود بخورد و مرا نیز داد. این قصّه را با یکی از مشایخ که صاحب آیات و کرامات بود، بگفتم. گفت: ای فرزند! وی برادر من داود است و وصف حال وی چندان بگفت که هر که در آن مجلس بود بگریست. پس گفت: وی از دیهی از دیههای بلخ است که آن دیه بر سایر بقاع افتخار دارد، که داود از وی است. پس آن شیخ از من پرسید که: ترا چه آموخت؟ گفتم: اسم اعظم. گفت: کدام است؟ گفتم: آن در دل من از آن بزرگتر است که بر زبان بگذرانم.» 32- حارث بن الاسد المُحاسبی، قدّس اللّه روحه از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوعبداللّه است. از علمای مشایخ است و قدمای ایشان. جامع علوم ظاهر و علوم اصول و معاملات و اشارات. و وی را تصانیف بوده. استاد بغدادیان است. به اصل از بصره است، اما در بغداد برفته از دنیا، در سنۀ ثلاث و اربعین و مأتین، پس از احمد حنبل به دو سال. حارث گفته: «مَنْ صَحَّحَ باطنَهُ بِالمُراقَبَةِ وَالْاخلاصِ، زیّنَ اللّهُ ظاهِرَه بِالمجاهَدَة وَاتِّباعِ السُّنَّةِ.» و هم وی گفته: «مَنْ لَمْ یُهذِّبْ نَفْسَهُ بالرّیاضاتِ، لایُفتَحُ لَهُ السَّبیلُ إلی سنَنِ المَقامات.» ابوعبداللّه خفیف گوید: «إقْتَدُوا بخمسةٍ مِنْ شُیُوخِنا، وَالباقُونَ سلموا أَحوالهم: حارث المحاسبی، و الجنید، و رویم، و ابن العطا، و عمربن عثمان المکّی قدّس اللّه تعالی اسرارهم لانّهم جمُعوا بینَ العِلْمِ و الحَقایقِ.» و هم حارث محاسبی گفته: «صِفَةُ العُبودیِّةِ ان لاتَری لِنَفْسِکَ ملکاً، و تعلم انک لاتَمْلِکُ لِنَفْسِکَ ضَرّاً وَلانَفْعاً.» گویند حارث محاسبی رحمه الله چهل سال به روز و به شب پشت به دیوار باز ننهاد و جز به دو زانو ننشست، از او پرسیدند که: «چرا خود را به تعب میداری؟» گفت: «شرم دارم که در حضرت مشاهده بندهوار ننشینم» 33- ابوتراب نخشبی، قدس الله تعالی سرّه از طبقۀ اولی است. نام وی عسکر بن الحصین است. و گفتهاند که عسکربن محمد بن الحصین. از اجلّۀ مشایخ خراسان است به علم و فتوت و زهد و توکل و با ابوحاتم عطّار بصری و حاتم اصم بلخی صحبت داشته. استاد ابوعبداللّه جلّاء و ابوعبید بسری است. ابوتراب با سیصد رکوهدار در بادیه شد، دو تن با وی بماندند: ابوعبداللّه جلاء و ابوعبید بسری،و دیگر همه بازگشتند. و وی گفته که: «عارف آن است که هیچ چیز او را تیره نکند، و همه چیز به او روشن شود.» وهم وی گفته که: «نیست از عبادات چیزی با منفعتتر از اصلاح خواطر دلها.» وهم وی گفته: «من شَغَلَ مشغولاً باللّه عَنِ اللّهِ اَدْرَکَهُ المقتُ في الوَقْتِ.» و هم وی گفته:«إذا تواترتْ عَلی أحدِکُمُ النِّعَمُ فْلیَبْکِ عَلی نَفْسِه فَقَد سَلَکَ غَیْرَ طَریقُ الصالحینَ.» وَکان هُوَ ایضاً یقول: «بَیْنی وَبَیْنَ اللّهِ عَهْدٌ ان لاأمدّ یَدَیَّ إلی حَرامٍ إلّا قصرتْ یدیَّ عَنْهُ.» و هم وی گفته که: «چون اعراض حق سبحانه بندهای را همراه شود، زبان او در اولیای حق به طعن و رد و انکار دراز شود.» و ابوتراب در بادیه در نماز بود، باد سَموم وی را بسوخت، یک سال بر پای بماند. در سنۀ خمس و اربعین و مأتین، در آن سال که ذوالنّون برفت ازدنیا. 34- ابوتراب الرملی، رحمه اللّه تعالی وی بود که با اصحاب خود از مکه بیرون رفت، ایشان را گفت: «شما بر راه جاده بروید که من بر راه تبوک میروم.» گفتند: «گرمای سخت است.» گفت: «چاره نیست، لیکن چون به رمله درآیید، در خانۀ فلان دوست ما فرود آیید!» چون به رمله رسیدند، در خانۀ وی فرود آمدند. برای ایشان چهار قطعه گوشت بریان کرده آورد. ناگاه موشگیری از هوا فرود آمد، و یک قطعه را بربود. ایشان گفتند: «آن روزی ما نبود.» و باقی را بخوردند. چون بعد از دو روز ابوتراب آمد. از وی پرسیدند که: «در راه هیچ چیزی یافتی؟» گفت: «نی، مگر فلان روز که موشگیری یک پاره بریان گرم به من انداخت.» گفتند: «پس ما با هم طعام خوردهایم، که آن را از پیش ما ربوده بود.» ابوتراب گفت: «صدق چنین باشد.» 35- ابوحاتم عطّار، قدس اللّه تعالی روحه از اقران ابوتراب بوده، و استاد ابوسعید خراز و جنید. گفتهاند: «کان ابوحاتم العطّار ظاهره ظاهر التّجّار و باطنه باطن الأبرار.» و گفتهاند: «اول کسی که از علوم اشارات سخن گفت، وی بود.» چون صوفیی دیدی با مرقع و فوطه، گفتی: «یا ساداتی! قد نَشرْتُم اعلامَکم و ضربتم طبولَکم، فیالیتَ شِعْری فی اللّقاءِ ایُّ رجالٍ تَکُونُونَ!» شخصی به در سرای ابوحاتم عطار شد. در بزد. گفت: «کیست؟» گفت: «درویشی است که میگوید: اللّه.» ابوحاتم در باز کرد و بیرون افتاد و روی بر خاک نهاد و بوسه بر پای وی داد و گفت: «کسی مانده که میگوید: اللّه؟» وقتی بغداد را آراسته بودند و فسق بسیار میرفت. شبلی را به خواب گفتند: «اگر نه آن بودی که تو میگویی: اللّه، ما همه بغداد بسوختی.» شبلی آن را باز گفت. گفتند: «ما نیز میگوئیم که اللّه.» گفت: «شما میگویید: اللّه نفساً بنفسٍ، و من میگویم: اللّه حقاً بحقّ.» قُلِ اللّه، ثم ذَرْهُم(91/انعام) حَقیقَةُ الْحَقِّ شَیْءٌ لَیْسَ یَعْرِفُهِ إلّا المجرّدُ فیه حقَّ تجرید شیخ الاسلام گفت که: «همۀ خلق میگویند: یکی، و از هزار درمیآویزند، و این قوم میگویند: یکی، و از نشان خود میگریزند.» إلا کُلُّ شَیْءٍ ما خَلا اللّه باطلٌ وَکُلُّ نعیمٍ لامَحالَة زائلُ و ابوحاتم گفته: «السّیاحَةُ بالقُلُوبِ.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 36- سَرّی بن المُغلَس السَّقَطیّ، قدس اللّه تعالی سرّه از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوالحسین است. استاد جنید و سایر بغدادیان است. از اقران حارث محاسبی و بشر حافی است، و شاگرد معروف کرخی و آنان که از طبقۀ ثانیهاند اکثر نسبت به وی درست کنند. بامداد سه شنبه، سیم رمضان، سنۀ ثلاث و خمسین و مأتین برفته از دنیا. جنید گفته: «ما رَأَیتُ أعْبدَ مِنَ السّريِّ، أتَتْ علیه سَبعُون سنة مارای مضطجعاً الّا فی عِلَّةِ الموت.» و هم جنید گفته که: «روزی به خانۀ سری درآمدم. خانۀ خود را میرُفت نشسته و این بیت میخواند و میگریست: لا فیِ النّهارِ وَلا فی اللّیلِ لی فرجٌ فَلا أبالی أطالَ اللَّیْلُ أمْ قَصِرا سری در وقتی که محتضر بود جنید را گفت: «ایّاکَ وَصُحْبَةَ الأَشْرارِ، وَلا تقطعْ عنِ اللّهِ بصحبةِ الأخیار!» شیخ الاسلام گفت که جنید گفته که: «وقتی پیش سری سقطی بودم نشسته، قومی بر در سرای وی بودند نشسته. سری مرا گفت: کیست بر در، هیچ بیگانه نیست؟ گفتم: نه درویشی است، همین کار میجوید. گفت: وی را بخوان! خواندم. سری با وی در سخن آمد. دیر بماند، و سخن چنان باریک شد که من هیچ در نیافتم. تنگدل گشتم. آخر سری گفت: شاگردی که کردهای؟ گفت: به هرات مرا استادی است که فرایض نماز مرا به وی میباید آموخت، اما علم توحید او مرا تلقین میکند. سری گفت: تا این علم در خراسان بجای بُوَد، همه جای بُوَد. چون آنجا برسد، هیچ جا نیابی.» سری گفته که: «معرفت از بالا فرود آید چون مرغ پروازکنان، تا دلی بیند که در او شرم بود و حیا آنجا فرود آید.» و هم وی گفته:«بدایةُ المعرفةِ تَجْرِیدُ النَّفْسِ لِلتّفْریدِ لِلْحَقِّ.» وهم وی گفته: «مَنْ تزیّنَ لِلنّاس بما لیس فیه، سَقَطَ مِنْ عَیْنِ اللّهِ، عزّوجلّ.» و هم وی گفته که: «در طرسوس بیمار شدم. جمعی از گرانجانان قُرّایان به عیادت من آمدند و چندان بنشستند که من آزار یافتم و ملول شدم. بعد از آن از من استدعای دعا کردند. دست برداشتم و گفتم: أَللّهُمَّ علِّمنا کَیْفَ نَعُودُ المَرْضی.» جنید گفته که: «روزی بر سریّ سقطی درآمدم. مرا کاری فرمود. زود آن را بساختم و پیش وی رفتم. کاغذ پارهای به من داد، در وی نوشته که: سَمِعْتُ حادیاً یَحْدوُ فی البَادیةِ و یقول: أبکی وَما یُدْریکَ ما یُبْکینی أبْکی حِذارَ أنْ تُفارقیني وَتَقْطَعی حَبْلي وَتَهجُریني» 37- علی بن الحمید الغضائری، رحمه الله تعالی از متقدمان مشایخ است. له الاحوالُ البدیعةِ و الأعمالُ الرّفیعةِ، و کانَ یُعَدُّ من الأبدالِ. وی گوید که: «در خانۀ سری بکوفتم. شنیدم که میگفت: اللّهمَّ من شغَلني عنک، فَاشْغَلْهُ بکَ عنّی! از برکت دعای وی حق سبحانه و تعالی مرا چهل حج پیاده از حلب روزی کرد.» 38-ابوجعفر السّماک، رحمه الله تعالی وی بغدادی است، از مشایخ سری سقطی. منزوی و منقطع و متعبد بوده است. جنید گوید که از سری شنیدم که گفت: «روزی ابوجعفر سماک بر من درآمد، دید که نزدیک من جمعی نشستهاند. بیستاد و ننشست. پس به من نگریست و گفت: یا سریّ! صِرتَ مُناخَ البَطّالینَ! و بازگشت و اجتماع آن جماعت را گرد من نپسندید.» 39- احمدبن خضرویة البلخی، قدس اللّه تعالی سره از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوحامد است. از بزرگان مشایخ خراسان است. از بلع بود. با ابوتراب نخشبی و حاتم اصم صحبت داشته بود و ابراهیم ادهم را دیده بود. وی گوید که ابراهیم ادهم گفت: «التَّوْبَةُ هِیَ الرُّجُوعُ إلَی اللّه بصَفاءِ السِّرِّ.» از نظیران بایزید و ابوحفص حداد است. در سفر حج ابوحفص را زیارت کرد در نیسابور، و بایزید را در بسطام. ابوحفص را گفتند که: «از این طایفه که را بزرگتر دیدی؟» گفت: «از احمد خضرویه بزرگتر ندیدم به همت و صدق احوال.» شخصی از احمد طلب وصیّت کرد. گفت: «أَمِتْ نفسَک حتی تحییها.» و هم وی گفته: «الطّریقُ واضحٌ، و الحقُ لائحٌ، و الداعِی قد أسَمَعَ، فما التّحیّرُ بعدَ هذا إلّا مِنَ العَمی.» تُوُفّی رحمه اللّه فی سنة اربعینَ و مأتین، و قبره ببلخ یُزار و یُتّبرک به. 40- یحیی بن مُعاذ الرازی، روّح اللّه تعالی روحه از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوزکریاست، و لقب او واعظ. یوسف بن الحسین الرازی گفت: «به صد و بیست شهر رسیدهام به دیدار علما و حکما و مشایخ، هیچ کس ندیدم قادرتر بر سخن از یحیی معاذ رازی.» و وی گفته: «إنکِسارُ العاصینَ أحبُّ الیّ مِنْ صَوْلَةِ المُطیعینَ.» شیخ الاسلام گفت: «وقت بود که مرد را در طاعت افکند و از آنجا بد بیرون آرد، یعنی در غرور افکند و معجب شود به خود. و وقت بود که در شغلی افکند یا در معصیتی، و وی را از آن نیکو بیرون آرد. در آن غفلت وی را به خود مشغول کند و نظارۀ خود به وی ارزانی دارد. خداوند است، هر چه کند و خواهد تواند، و وی را رسد. و ایمن بودن بر هر دو غرور و مکر است، که حکم او در آن ندانی و عاقبت خود در آن نشناسی. باید که دلیر نباشی، که اللّه تعالی گله میکند از قومی که دلیروار در معصیت وی میروند و میگویند: سَیَغْفِرُلَنا! این خود ما را بیامرزند. هیچ چیز در گناه بتر از حقیر داشتن آن نیست. در حقارت آن منگر، در آن نگر که با که میرود!» یحیی معاذ را گفتند قومیاند که میگویند: «ما به جایی رسیدهایم که ما را نماز نباید کرد!» گفت: «بگو: رسیدهاید، اما به دوزخ رسیدهاید.» و وی گفته: «صِدْقُ الْمَحبَّةِ الْعَمَلُ بِطاعَةِ الْمَحبُوبِ.» و هم وی گفته که: «زاهدان غربای دنیااند و عارفان غربای آخرت.» و هم وی گفته که: «حق سبحانه و تعالی قومی را دوست داشت، دل ایشان در خود بست. کسی که کسی را دوست دارد، دل او را در خود بسته دوستر دارد.» و هم وی گوید: «هر که از دوست جز دوست دید، وی دوست ندید.» و هم وی گفته که: «اهل معرفت وحش اللّهاند در زمین، با انس مؤانست نکنند.» و هم وی گفته که: «حقیقت محبت آن است که به برّ نیفزاید و به جفا نکاهد.» قال اهل التّاریخ: «خرج یحیی بن معاذ الی بلخ و اقام بها مُدّةً، ثمّ رجع الی نیسابور، و مات بها سنة ثمان و خمسین و مأتین.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 41- خَلَف بن علی، رحمه اللّه تعالی وی از بصره بود و با یحیی معاذ صحبت داشته بود. وی گفته که: «وقتی در مجلس یحیی بودم. یکی را وجدی پدید آمد. دیگری از شیخ پرسید که: وی را چه بوده است؟ گفت: سخن خدای شنید، سرّوحدانیّت بر دلش کشف شد، صفت انسانّیت محو شد.» 42- بایزید بسطامی، قدس اللّه تعالی سرّه از طبقۀ اولی است. نام وی طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان است. جدّ او گبری بوده، مسلمان شده. از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است، و شقیق بلخی را دیده بود. وفات او در سنۀ احدی و ستین و مأتین بوده، و در سنۀ اربع و ثلاثین نیز گفتهاند و اول درستتر است. و استاد وی کُردی بوده، وصیت کرده که: «قبر من فروتر از استاد من نهید، حرمت استاد را.» و وی از اصحاب رأی بوده، لکن وی را ولایتی گشاد که مذهب در آن پدید نیامد. شیخ الاسلام گفت که: «بر بایزید فراوان دروغها بستهاند. یکی آن است که وی گفته: شدم خیمه زدم برابر عرش!» شیخ الاسلام گفت: «این سخن در شریعت کفر است و در حقیقت بُعد. حقیقت درست میکنی به فرادید آوردن خویش؟ حقیقت چیست؟ برستن از خویش. حقیقت به نابود خود درست کن! برابر گفتن خود کفر است. توحید به دوگانگی درست میکنی؟ وابرسیدن میباید نه فرا رسیدن.» حُصری گفت: «اگر عرش بینم کافر باشم.» جنید متمکن بوده. او را بوح نبوده. امر و نهی را بزرگ داشته و کار از اصل گرفته، لاجرم همۀ فرقهها وی را پذیرفتهاند. او را گفتند: «وطن تو کجاست؟» گفت: «زیر عرش. یعنی غایت همت من، و منتهای نظر من، و آرام جان من،و سرانجام کار من آن است، که اللّه تعالی گفت موسی را که: تو غریبی و من وطن تو.» میگویند که چون بایزید نماز میکردی، قَعْقَعَه از استخوان سینۀ وی بیرون میآمدی، و میشنیدندی، از هیبت حق و تعظیم شریعت. بایزید به در مرگ گفت: «إلهي! ماذَکَرْتُکَ إلّا عَنْ غَفْلَةٍ، وَما خَدَمْتُ إلا عَنْ فَتْرَةٍ. هرگز یاد نکردم ترا مگر از سر غفلت، و هرگز ترا نپرستیدم مگر از سرفترت.» این بگفت و برفت. ابوموسی گوید شاگرد وی که بایزید گفت: «اللّه تعالی را به خواب دیدم. گفتم: راه به تو چون است؟ گفت: از خود گذشتی رسیدی.» شیخ الاسلام گفت: «راه به شناخت اللّه تعالی آسان است، راه به یافت او عزیز است.» بایزید را قدس اللّه سرَّه پس از مرگ به خواب دیدند، گفتند: «حال تو؟» گفت: «مرا گفتند: ای پیر! چه آوردی؟ گفتم: درویشی به درگاه ملک شود وی را نگویند چه آوردی، گویند چه خواهی.» و گویند در نیسابور عجوزهای بود عراقیّه نام، از درها سؤال کردی. از دنیا برفت. به خوابش دیدند، گفتند: «حال تو؟» گفت:«گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر مرا به این در حوالت میکردند که: خدای دهاد! و اکنون میگویند چه آوردی! گفت: راست میگوید. از او باز شوید!» 43- ابوعلی سِنْدی، قدّس اللّه تعالی روحه در شرح شطحیّات شیخ روزبهان بَقْلی آورده است که وی از استادان بایزید است. بایزید گوید که: «من از ابوعلی علم فنا در توحید میآموختم، و ابوعلی از من الحمد و قل هو اللّه.» 44- ابوحفص حدّاد- قدّس اللّه تعالی سرّه از طبقۀ اولی است. نام وی عمروبن سلمه است. از دههای نیسابور است. یگانۀ جهان بود و شیخ ملامت. وپیر بوعثمان حیری است و شاه شجاع کرمانی به وی نسبت درست کند. شیخ الاسلام گفت که: «وی نمودۀ جهان بود در وقت خود. حق تعالی او را فرا نمود که مرا چنین باید بود.» قال المؤمل الجصّاص الشیرازی رحمه اللّه «أُعطیِ الجنیدُ الحِکْمَةَ، وَاُعْطِی شاهُ الکرمانيُّ الوُجودَ، وَأُعْطِی ابوحفص الأخلاقَ، وَاُعْطِیَ ابویزید البسطامی الهیمانَ.» و ابوحفص رفیق احمد خضرویه و بایزید است. شاگرد عبدالله مهدی باوردی است. با وی صحبت داشته. مات ابوحفص فی سنة اربع و ستین و مأتین، و قیل فی سنة سبع و ستین، و الاول اکثر، و في تاریخ الأمام عبدالله الیافعی انه مات سنة خمس و ستین و مأتین. و وی گفته که: «حسن ادب ظاهر عنوان حسن ادب باطن است.» مصطفی گوید صلی اللّه و علیه و سلّم «لَو خشع قلبه لخشع جوارحه.» وقتی به حج میرفت، به بغداد رسید. جنید استقبال کرد. ابوحفص پیر بود، مریدان بر سر وی به پای ایستاده بودند و آداب نیکو میورزیدند. جنید گفت: «اصحاب خود را آداب ملوک آموختهای!» گفت: «نگاهداشتن ادب ظاهر دوستان حق را، عنوان ادب باطن است حق را.» وانشد شیخ الاسلام لغیره: وقَلَّ مَنْ ضَمِنَتْ شیئاً طویّتهُ الّا وفی وَجْهِهِ مِنْ ذاک عُنوانُ و هم وی گفته: «هر که در هر وقتی افعال و اقوال و احوال خود را به میزان کتاب و سنت نسنجد، و خواطر خود را متهم ندارد وی را از جملۀ مردان نمیشمریم.» و هم وی گفته: «الفُتوّةُ أداءُ الأنْصافِ وترکُ مُطالَبَةِ الانتصاف.» 45- ابومحمد حداد، رحمه اللّه یکی از مریدان ابوحفص بود. از گویان نشابور پیش ابوحفص آمد. وی را گفت که: «آهنگری میکن و به درویشان میده و از آن مخور، و برای خود سؤال میکن و میخور!» یک چند چنان میکرد. مردم زبان به وی دراز کردند که: «حرص نگرید که کار میکند و سؤال هم میکند!» چون آخر به جای آوردند که حال وی چون است، وی را قبولی پدید آمد. دست احسان بر وی بگشادند. ابوحفص گفت: «چون حال ترا به جای آوردند، دیگر سؤال مکن که سؤال بر تو حرام شد. از آن کاری که میکنی میخور و میده!» و گفتهاند که وقتی مریدی به وی آمد، وی را گفت: «اگر قصد این طریق داری، اول برو حجّامی بیاموز تا نام حجّامی بر تو نهند، نه از ابتدا ترا عارف خوانند. آنگاه اگر خواهی بکن، و اگر خواهی مکن.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 46- ظالم بن محمد، رحمه اللّه تعالی از بزرگان مشایخ بود. نام او عبداللّه بود، لیکن خود را ظالم نام کرده بود. گفتی: «هرگز از من بندگی نیامد، پس من ظالم باشم.» و وی از اصحاب ابوجعفر حداد بود. وی گفته: «هرکه خواهد که راه بر وی گشاده شود، این سه کار را ملازمت باید کرد: آرام گرفتن با ذکر حق، و از خلق گریختن، و کم خوردن.» 47- ابومُزاحم شیرازی، رحمه الله تعالی وی بزرگی بوده از مشایخ فارس، با جنید و شبلی مناقره کرده بود. چون سخن گفتی در معرفت، مشایخ از او بترسیدندی. صاحب حدیثی سخت بزرگوار بود. شیخ ابوعبدالله خفیف وی را در کتاب اسامی مشایخ فارس ذکر کرده. در سنۀ خمس و اربعین و ثلثمائه ازدنیا برفته. وی به زیارت ابوحفص میآمد. ابوحفص و اصحاب وی را چند درم فتوح رسیده بود. گفتند: «به این خلاها پاک کنیم.» ابوحفص گفت: «این ما کردهایم، هم ما را پاک باید کرد و آنچه فتوح است درویشان را به کار باید برد.» به آن مشغول بودند که شخصی در رسید و ابوحفص را گفت که: «خود را بشوی و جامه درپوش که شیخ ابومزاحم از فارس دررسید!» گفت: «اگر این آن بومزاحم است که من میشناسم، میشاید که مرا چنین ببیند.» فی الحال ابومزاحم در رسید. چون آن حال بدید، سلام کرد و جامه به سر بیرون افکند و در کار ایستاد. ابوالحسن فوشنجی صوفی گوید رحمه اللّه تعالی: «مَنْ ذَلَّ في نَفْسِه رَفَعَ اللّهُ قَدْرَهُ، وَمَنْ عَزَّ في نَفْسِه أَذَلَّهُ اللّهُ في اَعْیُنِ عِبادِه.» ابوبکر ورّاق گوید که: «این، کار کسی است که برای خدای تعالی مزبلهها را به جان رُفته است.» 48- عبداللّه مهدی باوَردی، رحمه اللّه تعالی وی یکی از بزرگان این طایفه است. استاد ابوحفص حدّاد است. ابوحفص به باورد نزدیک وی شد، و وی را شاگردی میکرد. و این عبداللّه در ابتدا آهنگر بود، و سبب دست از کار بازداشتن وی آن بود که روزی آهنگری میکرد، آهن در آتش نهاده بود. نابینایی بر در دکان او بگذشت و این آیت میخواند که: «المُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحقُّ لِلرَّحْمنِ.»(26/ فرقان) عبداللّه آن بشنید. آن آهن که در دست داشت از دست وی بیفتاد، بیخود دست به آهن تافته برد و برداشت. شاگرد او آن بدید بیفتاد و بیهوش گشت. شاگرد را گفت: «چه شدی؟» بنگریست، آهن در دست خود دید. گفت: «چون سرّ من فاش شد برستم.» برخاست و برفت و دکان را بگذاشت. 49- حَمْدون قَصّار، قدس اللّه تعالی سره از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوصالح است. شیخ و امام اهل ملامت بود و در نیسابور طریق ملامت را وی نشر کرد. اول مسأله که از وی و اصحاب وی به عراق بردند و احوال ایشان بگفتند، سهل تُستَری و جنید گفتند: «اگر روا بودی که پس از احمد مرسل صلّی اللّه علیه و سلّم پیغمبری بودی، از ایشان بودی.» حمدون قصّار عالم بود و فقیه. مذهب ثَوْری داشت و طریقت او. استاد عبداللّه مَنازل است و هیچ کس از شاگردان وی طریقت وی نگرفت چون ابن منازل. و صحبت داشته بود با سلم بن الحسن الباروسی و ابوتراب النخشبی و علی نصرآبادی. رفیق ابوحفص بود در سنۀ احدی و سبعین و مأتین برفته از دنیا در نیشابور و قبر وی در حیره است. و وی گفته که: «نفس خویش را بر نفس فرعون فضل ننهم، اما دل خویش را بر دل فرعون فضل نهم.» و هم وی گفته: «مَنْ نَظَرَ في سِیَرِ السَّلَفِ عَرَفَ تَقْصیرَهُ وَتَخَلُّفَهُ عَنْ دَرَجاتِ الرّجالِ.» و هم وی گفته: «مَنْ رَأَیْتَ فیهِ خِصْلَةً مِنَ الخَیْرِ فَلا تُفارِقْهُ، فَأنّه یُصیبُک مِنْ برکاتِهِ.» وقتی حمدون جایی مهمان بود. میزبان بیرون رفته بود. وی را پارهای کاغذ دربایست شد. اهل بیت میزبان پارهای کاغذ بیرون انداختند. حمدون آن را رد کرد و گفت: «روا نبود این را بکار بردن، که وی غایب است، و من ندانم که وی زنده هست یا نی.» شیخ الاسلام گفت که: «همه سیرت و کار ایشان بر این قیاس بود. اکنون جماعتی اباحت و تهاون شرع، و زندقه و بی ادبی و بی حرمتی پیش گرفتهاند که ملامت است. ملامت نه آن بود که کسی به بی حرمتی شریعت کاری کند تا او را ملامت کنند. ملامت آن بود که در کار حق سبحانه و تعالی از خلق باک ندارد.» 50- ابوالحسن الباروسی، قدس اللّه تعالی روحه نام او سلم بن الحسن الباروسی است، و کنیت او ابوعمران. شیخ ابوعبدالرحمان سُلَمی وی را درتاریخ صوفیه ذکر کرده است و گفته که: «وی از قدمای مشایخ نشابور است.» از استادان حمدون قصّار و مستجاب الدعوه بود. وی گفته که: «لایَظْهَرُ علی أَحَدٍ شیءٌ مِنْ نُورِ الأیمانِ إلّا باتّباع السُّنَةِ وَمُجانَبَةِ البِدْعَةِ، وَکُلُّ مَوْضِعٍ تَری فیهِ اجْتِهاداً ظاهراً بِلا نُورٍ فَاعْلَمْ ان ثَمَّةَ بِدْعَةَ خفیّة.» ابوعبداللّه کرّام وی را گفت: «چه گویی در اصحاب من؟» گفت: «اگر رغبتی که در باطن ایشان است بر ظاهر ایشان بودی و زهدی که بر ظاهر ایشان است در باطن ایشان بودی، مردان بودندی. نماز بسیار میبینم و روزۀ فراوان، اما از نور ایمان هیچ چیز نیست بر ایشان.» و گفت که: «از تاریکی باطن است تاریکی ظاهر.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 51- منصور عَمّار، قدس اللّه تعالی سره از طبقۀ اولی است. کنیت وی ابوالسّری است. از اهل مرو بوده و گفتهاند از اهل باورد، و گفتهاند از اهل پوشنگ، و به بصره بوده و وی از حکمای مشایخ است و سخنان نیکو دارد در معاملات. پس از مرگ وی را به خواب دیدند گفتند: «حال تو چیست؟» گفت: «مرا بنواختند و در آسمان هفتم منبر نهادند، و مرا گفت: بر رو! آنجا از من میگفتی، اینجا با من میگوی و با دوستان و فرشتگان من میگوی!» وقتی برنایی بر دست وی توبه کرده بود و توبه شکسته و از راه برگشته، گفت: «هیچ سبب ندانم جز آن که همراهان اندک دیدی، ملول شدی و وحشت یافتی و برگشتی.» 52- احمدبن عاصم الأنطاکی، رحمه اللّه تعالی از طبقۀ اولی است. کنیت او ابوعلی است، و گفتهاند ابوعبداللّه و این درستر است. از اقران بشر حافی و سریّ سقطی و حارث محاسبی است. و گفتهاند که فضیل عیاض را دیده بود از استادان احمد ابی الحواری است. وی گفته: «امام هر عمل علم است، و امام هر علم عنایت.» و هم وی گفته که: «اللّه تعالی میگوید: إنَمّا أَمْوالُکُمْ وَاَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ(28/انفال و 15/تغابن). وَنَحْنُ نَسْتَزیدُ مِنَ الْفِتْنَةِ، ما آن فتنه زیادت میخواهیم.» و هم وی گفته: «وافَقْنَا الصّالحینَ في أَعمالِ الجَوارحِ، و خالَفْناهُم في الْهِمَمِ.» و هم وی گفته: «الصّبرُ مِنْ اوّلِ الرّضا.» وی را از اخلاص پرسیدند، گفت: «وقتی که عمل صالح بکنی، و نخواهی که ترا به آن یاد کنند و از برای آن ترا بزرگ دارند و ثواب آن را از غیر حق سبحانه نطلبی آن اخلاص است.» و هم وی گفته: «إعْمَلْ عَلی ان لَیْسَ في الأرضِ أحَدٌ غیرکَ ولا في السَّماءِ أحدٌ غیرهُ.» 53- محمد بن منصور الطّوسی، قدس اللّه سرّه وی به بغداد بوده، صوفی است و محدّث. استاد عثمان بن سعید الدّارمی است و استاد ابوالعباس مسروق و ابوجعفر حداد مهین و ابوسعید خراز و جنید است. ابوعسید خراز گفته که: «در ابتدای ارادت به سیاحت شعف تمام داشتم. روزی محمدبن منصور گفت: ای فرزند! مقام ارادت خود را لازم گیر تا بر تو در آنجا درِ هر خیر و برکت گشاده گردد.» و هم وی گفته که محمدبن منصور الطوسی گفت که: «در طواف بودم. شخصی طواف میکرد و میزارید و میگفت: خداوندا! آن گمشدۀ من به من باز ده! گفتم: آن گمشدۀ تو چیست؟ گفت: زندگانی داشتم با او بس خوش. وقتی در بادیه تشنه مانده بودم، بیگانگانه گفتم: تابستان است و بادیه اکنون آب از کجا آرم؟ هلاک شوم. در ساعت میغ بر آمد و بارانی عظیم درایستاد، چنانکه گفتم هم اکنون غرقه گردم و هلاک شوم. چون با خود آمدم، آن نیکویی زندگانی منغّص شده بود.» شیخ الاسلام گفت که: «او را عقوبت کرد که مرا چرا نشناختی، که در قدرت من تابستان و زمستان یکی بود.» و هم ابوسعید خراز گفته که از محمد منصور پرسیدند از حقیقت فقر، گفت: «السّکونُ عندَ کلِّ عَدَمٍ، و البذل عندَ کلِّ وجودٍ.» و هم وی گفته: «یَحْتاجُ المُسافرُ في سَفَرِهِ اِلی أربعةِ اشیاء: علم یسوسه، و ذکر یونِسُه، وَ وَرَع یحجزهُ، و یقین یَحْمِلُه.» شیخ الاسلام گفت: «همه عمر از این چهارچیز به سر نشود، که تو همیشه در سفری و روی فرا منزل داری. هر که از این چهارچیز خالی است ضایع است: علمی که رایض وی بود که وی را راست و نرم کند، و ذکری که مونس وی بود تا در تنهایی وحشت نگیرد و ورعی که بازدارندۀ وی بود تا به هر ناشایست ننگرد ویقینی که مرکب وی بود تا بازپس نماند و در هرچه باشد در زندگانی باشد بی کراهیت.» و هم این محمد منصور وقتی سخن میگفت با جمع و همانا که سخن به ذکر ملامت و ملامتی انجامیده بود یکی گفت: «سخن ملامتی نه سخن ماست. ماکۀ اینیم؟» وی جواب داد که: «عِنْدَ ذِکْرِ الصّالِحینَ تنزل الرّحمة.» در ساعت باران دراستاد بی هیچ میغ. 54- علی عکّیّ، رحمه اللّه تعالی وی هم از این طایفه بوده است، در مکه مجاور. وی گفته: «مَنْ رَضی مِنَ الدّنیا بالدّنیا، فهو ملعون. و من رضی من العلم بالعلم، فهو مفتون. و من رضی من الزّهد بالثناء فهو محجوب، و من رضی من الحق بشیءٍ مادون الحق کائناً ما کان فهو طاغٍ.» شیخ الاسلام گفت: «تو دانی که دنیا کدام است؟ مادَنا من قَلبِکَ فألهاکَ. هرچه به دل تو رسد که دل ترا از او باز پوشد دنیای تست، و هر چیز که ترا از او مشغول کند فتنۀ تست و آن که از علم به علم راضی است مفتون است. علم سیرت راست و آگاه کارکرد را. علم که ترا سیرت ندهد و آگاهی که با آن کارکرد نبود، فتنۀ تست.» و في مناجاته: «الهی! ما را بر آگاهی فرومگذار که آگاهی همه شغل است. و در دانش مبند که دانش همه درد است و تابنده با خود است، جوب خشک و آهن سرد است و هر که از زهد به ثنا و نیکنامی راضی است محجوب است و نیم درم در کِنْف صوفی کَنْز است.» 55- حاتم بن عنوان الأصمّ، قدّس اللّه تعالی روحه از طبقۀ اولی است، کنیت وی ابوعبدالرحمان. از قدمای مشایخ خراسان است، از اهل بلخ. با شقیق صحبت داشته است، و استاد احمد خضرویه است. ماتَ بواشجرد من نواحی بلخ، سنة سبع و ثلاثین و مأتین. و گفتهاند که وی اصمّ نبود. ضعیفهای با وی سخن میگفت، در اثنای سخن بادی از وی جدا شد. دفع خجالت وی را گفت: «آواز بلندتر کن!» با وی چنان فرا نمود که گوش وی کر است و آن را نشنید. آن ضعیفه شادمان شد، و آن لقب بر وی بماند. وی گفته است: «هر که در این طریق درمیآید، میباید که چهارموت را بر خود گیرد: موت ابیض و آن گرسنگی است، و موت اسود و آن صبر کردن است بر اذای مردم، و موت احمر و آن مخالفت نفس است، و موت اخضر و آن پارهها بر هم دوختن است پوشش را.» و هم وی گفته: «هر بامداد شیطان میگوید: چه خواهی خورد؟ میگویم: مرگ. و میگوید: چه خواهی پوشید؟ میگویم: کفن. و میگوید که: کجا خواهی بود؟ میگویم: درگور.» شخصی از وی پرسید که: «چه آرزو داری؟» گفت: «عافیت روزی تا شب.» آن شخص گفت: «این عافیت نیست که در همۀ روزها داری؟» گفت: «عافیت روز من آن است که در وی عاصی نشوم خدای را، سبحانه.» شخصی از وی طلب موعظت کرد. گفت: «اذا أَرَدْتَ ان تعصیَ مولاک، فأعْصه في مَوْضِعٍ لایَراکَ.» بزرگی به وی چیزی فرستاد، قبول کرد. گفتند: «چرا قبول کردی؟» گفت: «در گرفتن آن ذُلّ خود دیدم و عزّ وی، و در ناگرفتن آن عزّ خود دیدم و ذُلّ وی. عزّوی را بر عزّ خود اختیار کردم و ذلّ خود را بر ذلّ وی.». از وی پرسیدند که: «از کجا میخوری؟» گفت: «وللّهِ خَزائنُ السَّمواتِ و الأرْضِ ولکنَّ المُنافقینَ لایَفْقَهُونَ.» (7/منافقون) | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #19 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 56- احمدبن ابی الحواری، قدّس سرّه از طبقۀ اولی است، کنیت وی ابوالحسن. از اهل دمشق است. صحبت داشته با ابوسلیمان دارانی و ابوعبداللّه نباجی و غیر ایشان از مشایخ. و وی را برادری بود محمدبن ابی الحواری که در زهد و ورع با وی برابری میکرد و پسر وی عبداللّه بن احمدبن ابی الحواری از زهاد بود، و پدر وی ابوالحواری که نام وی میمون بود از متورعان و عارفان بود. خاندان ایشان خاندان زهد و ورع بود. مات رحمه الله سنة ثلاثین و مأتین، وَکانَ الجنیدَ یقولُ: «احمدبن ابی الحواری ریحانة الشّام.» وی گفته که: «دنیا مزبله و مجمع سگان است، و کمتر از سگ آن کس است که از وی دور نمیشود، زیرا که سگ حاجت خود از آن میگیرد و میرود و دوستدار وی ازوی به هیچ حالی جدا نمیشود.» گویند که وی را با ابوسلیمان دارانی عهدی بود که هرگز مخالفت فرمان او نکند. روزی ابوسلیمان در مجلس سخن میگفت، احمد آمد و گفت: «تنور تافته شد، چه میفرمایی؟» ابوسلیمان جواب نداد. دو سه بار مکرر کرد، ابوسلیمان را دل به تنگ آمد، گفت: «برو در آنجا نشین!» ابوسلیمان ساعتی مشغول شد، بعد از آن یاد او آمد که احمد را چه گفت. گفت: «احمد را بجویید که در تنور خواهد بود!» چون باز جستند، وی را در تنور یافتند یک موی از وی ناسوخته. و هم وی گفته که: «محمدبن السماک بیمار بود. قارورۀ وی را گرفتیم که به طبیبی بریم نصرانی. در راه مردی خوبروی خوشبوی پاکیزه جامه پیش آمد، گفت: کجا میروید؟ گفتیم: به فلان طبیب تا قارورۀ ابن سماک به وی بنماییم. گفت: سبحان اللّه! در معالجۀ دوست خدا به دشمن خدا استعانت میجویید؟ این قاروره را بر زمین زنید و ابن سماک را بگویید که دست خود را بر موضع وَجَع نهد و بگوید: بالحق انزلناه و بالحق نزل (105/اسراء). پس غایب شد، چنانکه وی را ندیدیم. پس به سوی ابن سماک بازگشتیم و قصه با وی بگفتیم. دست خود بر موضع وَجَع نهاد و آنچه آن مرد گفته بود بگفت. در حال نیک شد و گفت: آن مرد خضر بود، علیه السلام.» 57- عبدالله بن خُبَیق بن سابق الأنطاکی، رحمه الله تعالی از طبقۀ اولی است. کنیت وی ابومحمد. وَهَو منْ زُهّاد الصّوفیّه، و الاکِلیَنَ من الحلال، وَ الوَرِعینَ في جمعِ الاحوال. اصل وی از کوفه بود، اما مقیم انطاکیه شده بود و طریقت وی در تصوف طریقت سفیان ثَوْری بود، زیرا که با اصحاب سفیان صحبت داشته بود. فتح بن شَخْرَف گوید که: «اول بار که عبداللّه بن خبیق را دیدم، گفت: ای خراسانی! چهار چیز است که غیر از آن نیست: چشم و زبان و دل و هوا. چشم خود را نگاهدار که به آنچه خدای تعالی نپسندد ننگرد. و زبان خود را نگاهدار که چیزی نگوید که خدای تعالی از دل تو خلاف آن داند و دل خود را نگاهدار که در وی غل و حقد هیچ مسلمانی نباشد و هوای خود را نگاهدار که به هیچ ناشایستی مایل نشود. وقتی که این خصلتها در تو نباشد، خاکستر بر سر خود کن که بدبخت شدی.» وی گفته که چنین به ما رسیده است که: «حبری از احبار بنی اسراییل میگفت: یا رَبِّ کَمْ أعصیکَ وَلا تُعاقِبْني! فَأوحی اللّهُ اِلیَ نَبِیٍّ مِنْ انبیاءِ بنی اسرائیل: قُلْ لَهُ: کَمْ أعاقبک وَأنتَ لا تَدْري، أَلم اسلبکَ حلاوةَ مُناجاتي؟» 58- سَهل بن عبداللّه التُستَری، قدس الله تعالی سره از طبقۀ ثانیه است. کنیت او ابومحمد است. از کبرای این قوم و علمای این طایفه است، امام ربانی که اقتدا را شاید. در احوال قوی بوده، اما در سخن ضعیف است. شاگرد ذوالنّون مصری است و صحبت داشته با خال خود محمدبن سوّار. از اقران جنید است و پیش از جنید برفته، در محرم سنة ثلاث و ثمانین و مأتین و کان عمره ثمانین سنة. سهل گوید: «سه ساله بودم که شب زنده میداشتم و در نماز کردن خال خود، محمدبن سوّار، مینگریستم. مرا میگفت: ای سهل! برو و خواب کن که دل مرا مشغول میداری. و روزی مرا گفت: هیچ یاد نمیکنی آفریدگار خود را؟ گفتم: چگونه یاد کنم؟ گفت: هر شب در جامۀ خواب خود سه بار بگوی در دل خود بی آن که زبان تو بجنبد که: اللّهُ معی، اللّهُ ناظری، اللّهُ شاهِدي. چند شب آن را گفتم، و وی را آگاه کردم از آن. گفت: هر شب هفت بار بگوی! چند شب آن را گفتم و وی را آگاه گردانیم از آن. گفت: هر شب یازده بار بگوی! چند گاه آن را گفتم و در دل خود از آن حلاوتی یافتم. چون سالی بر آن بگذشت، گفت: یاددار آنچه ترا آموختم و بر آن مداومت نمای تا به قبر درآیی، که آن ترا سود خواهد داشت در دنیا و آخرت. بعد از چندگاه دیگر مرا گفت: مَنْ کانَ اللّهُ مَعَهُ، وَهُوَ ناظِرهُ وَ شاهِدُه یعصیه؟ ایّاک وَالمعصیةَ.» از سهل پرسیدند که: «نشان بدبختی چیست؟» گفت: «آن است که ترا علم دهد و توفیق عمل ندهد و عمل دهد و اخلاص ندهد که عمل کنی بیکار کنی و دیدار و صحبت دهد با نیکان و ترا قبول ندهد.» از عتبۀ غسّال پرسیدند که: «نشان نیکبختی و نشان بدبختی چیست؟» گفت: «نشان نیکبختی آن است که ترا فرا خدمت کند و ترا حاضر کند ونشان بدبختی آن است که فرا خدمت کند و حاضر نکند.» و هم عتبۀ غسال گفته که: «بدبختی به دوست نرسیدن است به شناخت، نه به دوزخ رسیدن. و نیکبختی به دوست پیوستن به شناخت، نه به بهشت رسیدن.» شیخ الاسلام گفت: «هیچ نشان نیست بدبختی را روشنتر از روز بتری. هر که نه در زیادتی است در نقصان است.» سهل گفته است: «اوّلُ هذا الأمرِ عِلمٌ لایُدرَکُ، و آخِرُهُ عِلمٌ لایُنفَدُ.» و هم وی گفته: «ما دُمتَ تَخافُ الفَقْرَ، فأنتَ مُنافِقٌ.» و هم وی گفته: «درویشی که از دل وی شیرینی چیزی از دست مردمان فراستدن نیفتد، از وی هرگز فلاح نیاید.» و هم وی گفته فی تفسیر قوله تعالی: وَاجْعَلْ لي مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصیراً(80 اسراء) «یعنی: لساناً ینطِقُ عنکَ لاینطِقُ عَنْ غیرِک.» و هم وی گفته در تفسیر این آیت که: إنَّ اللّهَ یامُرَ بالعدلِ وَالأحسانِ(90/نحل): «عدل آن بود که انصاف رفیق اندر لقمه بدهی و احسان آن که او را به لقمه از خود اولیتر دانی.» و هم وی گفته: «هرکه بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد، دست از وی بشوی!» و هم وی گفته که: «شیطان از خفتۀ گرسنه بگریزد.» و هم وی گفته: «طوبی کسی را که دوستان وی را میجوید! اگر دوستان وی را یافت، نور یافت و اگر در طلب مُرد شفیع یافت.» از وی پرسیدند که: «از مسلمانان که به کافری نزدیکتر؟» گفت: «ممتحن بی صبر.» وی سالها بواسیر داشت، و بیماران به دعای وی نیک میشدند. شیخ الاسلام گفت: «دانی چرا چنین بود؟ زیرا که او خلق را شفیع بود، و از برای خود با خصومت نبود. ابونصر ترشیزی مرا گفت که: آن بواسیر سهل از چه بود که وی را چندان ولایت بود؟ من گفتم که: سهل ولایت از آن علت یافته بود، از آن دعا نکرد تا از وی بشود» گویند که در میان مریدان وی جوانی بود أمرد، از شیخ سهل درخواست محاسن کرد. گفت: «دست فروگیر تا چند میخواهی!» جوان دست فروگرفت، محاسنی نیکو به دستش درآمد. 59- عبّاس بن حمزة النّیسابوری، قدس اللّه روحه کنیت او ابوالفضل است. مردی بزرگ است، از متقدمان. با ذوالنون و بایزید و غیرهما صحبت داشته. در ماه ربیع الاول سنۀ ثمان و ثمانین و مأتین برفته از دنیا، پیش از جنید. جدّ ابوبکر حفید است. ابوبکر حفید گوید که وی گفته که ذوالنون گفته: «لَوْ عَلِمُوا ما طَلَبُوا هانَ علیهم ما بَذَلُوا.» و هم وی گفته که ذوالنون گفت: «کیف لا أبتهِجُ بِکَ سُرُوراً، و قد کُنتُ أخطرُ بِبالِکَ حینَ رَزَقْتَنی الأسلامَ؟» و در روایت دیگر: «حین جعلتَني مِنَ أهلِ التّوحیدِ. من چون شاد نباشم به تو که بر علم تو میگذشتم آن وقت که مرا از اهل توحید کردی؟» 60- عباس بن یوسف الشَکْلی، رحمه الله تعالی کنیت او نیز ابوالفضل است. از مشایخ قدیم بغداد است. وی گفته: «هرکه به حضرت حق سبحانه و تعالی مشغول است، از ایمان وی نباید پرسید.» شیخ الاسلام گفت: «هرکه امروز از او مشغول است یعنی به خود و خلق. فردا از او مشغول باشد، یعنی محجوب باشد از دولت مشاهدۀ او. قومیاند که مشغولاند به او و در او از همۀ خلق، و قومیاند که مشغولاند از او به غیر او.» أشغلتُ قلبي عَنِ الدّنیا وَلذّتِها وَما تَتابَعَتِ الْأَجفانُ عَنْ سِنَةٍ فأنتَ و القلبُ شیءٌ غیرُ مفترقِ إلّاوَجدْتُکَ بَیْنَ الجَفْنِ و الحَدَقِ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #20 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 322
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سفر روح و سرنوشت روح | حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 61- عباس بن احمد الشاعر الَأزْدی، رحمه اللّه تعالی کنیت او نیز ابوالفضل است. یگانۀ مشایخ شام بود در وقت خود. زبان نیکو داشت و فتوت ظاهر. شاگرد ابوالمظفر کرمانشاهی است. شیخ الاسلام گفت که: «من یک تن دیدهام که وی را دیده، شیخ ابوالقاسم بوسلمۀ باوردی.» و خانۀ عباس به رملۀ شام بوده. شیخ ابوسعید حافظ مالینی گوید که: «بر بالین شیخ عباس بودم، و او محتضر بود. گفتم: چونی و حال تو چون است؟ گفت: مترددم ندانم که چون کنم، اگر اختیار کنم که بروم، ترسم که دلیری باشد و گستاخی و دعوی داری و اگر اینجا بودن اختیار کنم، ترسم که در آرزو مقصر باشم و کراهیت دیدار بود. منتظرم تا خود چه گوید و چه کند.» شیخ ابوسعید گوید که: «بیرون آمدم، وی در وقت برفت.» وَلَوْ قُلْتَ لي مَتٌّ سَمْعاً وَطاعَةً و قلتُ لِداعیِ الموتِ اهلاً و مرحبا شیخ الاسلام گفت: «مالک دینار محتضر بود. گفت: الهی! دانی که زندگانی نه برای جوی کندن میخواهم و آن، آن وقت بود که در بصره جویها میکندند پس گفت: اگر بگذاری برای تو زیم، و اگر ببری به توآیم. و در وقت برفت. إنَّ صَلوتی ونُسُکی و مَحْیایَ و مَماتي لِـلّـهِ ربِّ الْعالَمینَ.»(162/انعام). شیخ الاسلام گفت: «این قوم یعنی دوستان وی برای او زیند و با او زیند و برای او میرند و با او خیزند. همۀ خلق برای آن زیند تا خورند و برای خود زیند. و دوستان وی برای آن خورند تا زیند، و برای او زیند و به او زیند.» 62- ابوحمزۀ خراسانی، قدس الله تعالی روحه از طبقۀ ثالثه است. گفتهاند اصل وی از نشابور بوده، با مشایخ عراق صحبت داشته و از اقران جنید بوده و با ابوتراب نخشبی صحبت داشته و سفر کرده، و با ابوسعید خرّاز رفیق بوده و وی از جوانمردان مشایخ است. در سنۀ تسعین و مأتین برفته ازدنیا، پیش از جنید ونوری و پس از خرّاز و ابوحمزۀ بغدادی. وقتی در مسجد ری پایتابه خواست. کسی دبیقی به وی انداخت به قیمت فراوان. آن را فرو درید و بر پای پیچید. وی را گفتند: «این چه بود که کردی؟ به این چندین پایتابه توانستی خرید.» جواب داد که: «لا أخُون المذهَبَ.» گفت: «من در مذهب خیانت نکنم.» و صاحب کشف المحجوب گفته که: «من دیدم درویشی را از متأخران که سلطان وی را سیصد مثقال زر فرستاد که: این به گرمابه صرف کن! وی به گرمابه شد و آن جمله به گرمابه بان داد و برفت.» شیخ الاسلام گفت: «التصوّفُ و التصرفُ لایکون، تصوّف و تصرّف به هم نبود. دنیا دریغ داشتن و آن را قیمت نهادن مرد را از تصوف بیرون برد، چون موی از خمیر. صوفیان دنیا را قیمت ننهند و اندوه بر آن نخورند. اگر همۀ دنیا لقمهای سازی و در دهان درویشی نهی، اسراف نباشد. اسراف آن باشد که نه به رضای حق سبحانه صرف کنی. حق تعالی از دست تو چندان ترک دنیا نخواهد که از دل تو ترک دوستی دنیا خواست. الدُّنیا مَدَرَةٌ لک منها غَبَرَةٌ، دنیا همه کلوخی است و نصیب تو از آن کلوخْ گردی.» شبلی میگوید: «کسی که در دنیا زاهد شد باز نمود حضرت حق را که آن به من قیمت داشت. اگر دنیا را پیش حضرت حق هیچ قیمت بودی، به دشمنان خود ندادی.» ابوحمزه در وجد و صحت حال مثل نداشت. گویند که چون آواز باد بشنیدی، وجدش رسیدی. وقتی در خانۀ حارث محاسبی آواز گوسپندی شنید و وجدش رسید، گفت: «عزّ الله، جلّ جلاله.» حارث گفت: «این چه حال است؟ اگر بیان کنی فَبِها وَنِعْمَتْ، و اگر نه ترا بکشم.» گفت: «ای بیچاره! برو و خاکستر و نخاله با هم بیامیز و میخور چندین سال تا ترا این مسأله روشن شود.» 63- ابوحمزۀ بغدادی، قدس اللّه تعالی روحه از طبقۀ ثالثه است. نام وی محمدبن ابراهیم است و گویند از فرزندان عیسی بن ابان بوده. از اقران سریّ ِسقطی است و با وی و با بشر حافی صحبت داشته، و در سفر رفیق ابوتراب نخشبی بوده. ابوبکر کتّانی و خیر نسّاج و غیرهما از وی حدیث روایت کنند. در سنۀ تسع و ثمانین و مأتین برفته از دنیا، پیش از جنید و ابوحمزۀ خراسانی، و پس از ابوسعید خرّاز. وی گفته: «لَوْلَا الغَفْلَةُ لَـماتَ الصِّدِّیقونَ مِنْ رَوْحِ ذِکْرِ اللّهِ.» شیخ الاسلام گفت که: «از یاد تو براندیشم، از علم خود بگریزم، بر زَهرۀ خود بترسم در غفلت آویزم.» و گفت: «وقت بود که کسی مرا در هزل و غفلت یک ساعت مشغول دارد از باری که بر من بود تا اندکی برآسایم، طمع دارم که از همه جرمها آزادی یابد.» شیخ ابوعبدالله خفیف را گفتند: «چرا عبدالرحیم اصطخری با سگبانان به دشت میرود؟» گفت: «تا از آن بار وجود که بر اوست دم زند.» شیخ الاسلام گفت: «لذت و خوشی در طلب است. در یافت خوشی نیست. دریافت صدمت است که ترا فرو میشکند.» لشیخ الاسلام: وِجدانُکم فوقَ السرورِ وَفَقْدکُم فوقَ الحزنِ ابوحمزه گوید که: «اللّه تعالی میگوید که: وَاعْرِضْ عنِ الْجاهِلینَ (199/اعراف). و نفس جاهلتر جاهلان است، سزاوارتر است به آن که از وی اعراض کنی.» وقتی ابوحمزه در بغداد از قرب اللّه تعالی چیزی میاندیشید. از خود غایب گشت، همچنان در رفتن ایستاد. چون با خویشتن آمد، خود را در میان بادیه دید در زیر میلی. شیخ الاسلام گفت که: «این زیادت است از آن که شیخ علی سقّا در بادیه از قرب اللّه تعالی چیزی میاندیشید از خود غایب گشت. چون با خود آمد، سیزده روز گذشته بود. وی را گفتند: از چه بجای آوردی که چندین روز بگذشت، که کسی نبود که ترا بگوید؟ گفت: پیش از آن که غایب گشتم از ماه سیزده روز مانده بود. چون با خویش آمدم، ماه نو دیدم دانستم که چندان گذشته است.» و ابوحمزه گفته است: «حُبُّ الْفُقَراءِ شدیدٌ ولایَصْبِرُ عَلَیْهِ إلّا صّدیق.» وقتی به طرسوس رفت. وی را آنجا قبولی عظیم پیدا شد، و مردمان روی به وی آوردند. ناگاه ازوی در حال سُکر سخنی صادر شد که مردم فهم آن نکردند. بر وی به حلول و زندقه گواهی دادند و از طرسوس بیرون کردند و چهار پایان وی را غارت کردند و فریاد میکردند که: «این چهارپایان زندیق است.» چون از طرسوس بیرون رفت، این بیت را بخواند: لَک في قَلْبي المَکانُ المَصُونُ کُلُّ عَتْبٍ عَلیَّ فیک یَهُونُ 64- حمزة بن عبداللّه العلوی الحسینی، قدس سرّه کنیت او ابوالقاسم است. سافَرَ في البادیةِ عَلَی التَّوَکُّلِ سِنینَ، یُقالُ: لَمْ یَضَعْ جنبه عَلَی الأرضِ سنین في الحضرِ، وَکانَ لایَحْمِلُ مَعَه في أسْفارهِ رکوةً ولایَفْتِرُ في الذّکر. حمزۀ علوی شاگرد ابوالخیر تَیْناتی است. وی شکم گرسنه در بادیه بردی، گفتی: «شکم سیر از معلوم است.» وی گفته که: «صوفی را در بادیه آن نگاه باید داشت که در حضر، که صوفی در سفر در حضر است.» یکی از علویان فرا شیخ الاسلام گفت که: «پدر من مرا مدت پنج سال هر روز پیش ابوزید که پیری بود از صوفیان مرو میفرستاد، از وی یک فایده دارم که روزی گفت: تا از این علوی گری خویش یعنی از تجبّر و ترفّع نسب بکل بیرون نیایی، از این کار یعنی تصوّف بویی نیابی.» شیخ الاسلام گفت: «چنان است که او گفت. آن که به او گوید و به او بنازد صوفی او است. و اگرنه ازنسبت چیزی نیاید.» پس گفت که: «هزار و دویست امام شناسم از این طایفه، یکی و نیم علوی شناسم. یکی ابراهیم سعد علوی صاحب کرامات و دیگر حمزۀ علوی.» 65- ابوسعید خرّاز، قدس الله تعالی سرّه از طبقۀ ثانیه است. نام وی احمدبن عیسی است، و لقب وی خرّاز. و گفتهاند که وی روزی خَرْز موزه میکرد و باز میگشاد. گفتند: «این چیست؟» گفت: «نفس خود را مشغول میکنم، پیش از آن که مرا مشغول کند.» وی بغدادی الاصل است، و در محنت صوفیان به مصر شده و در مکه مجاور بوده از ایمۀ قوم و اجلۀ مشایخ است، یگانه و بی نظیر. شاگرد محمدبن منصور طوسی است، و با ذوالنون مصری و ابوعبید بُسری و سری سقطی و بشر حافی و غیر ایشان صحبت داشته. گفتهاند وی پیشین کسی است که در علم فنا و بقا سخن گفت. شیخ الاسلام گفت که: «وی خویشتن را به شاگردی جنید فرا مینمود، اما بار خدای جنید بود.» از یاران و اقران وی است، لیکن مه از وی است. پیش از وی برفته، در سنۀ ست و ثمانین و مأتین، و قیل فی الّتی قبلها، و قیل في الّتی بعدها. کذا في تاریخ الأمام عبداللّه الیافعی، رحمه اللّه تعالی. جنید گفته: «لَوْطالَبَنَا اللّهُ تعالی بِحَقیقَةِ ماعَلَیهِ اَبُوسَعیدِ الخَرّاز، لَهَلَکْنا.» وَسُئلَ عَنْ راوِی هذِهِ الحکایة عن الجنید: «ایش کانَ حاله؟» قال: «أَقامَ کذا و کذا سنة یخرز ما فاته الحق بَیْنَ الخرْزَتَینِ.» خراز گوید که: «در اوایل حال ارادت محافظت سرّ و وقت خود میکردم روزی به بیابانی درآمدم و میرفتم. از قفای من آواز چیزی برآمد. دل خود را از التفات به آن، و چشم خود را ازنظر به آن نگاه داشتم. به سوی من میآمد تا به من نزدیک شد. دیدم که دو سَبُع عظیم به دوشهای من بالا آمدند. من به ایشان نظر نکردم نه در وقت برآمدن و نه در وقت فرو آمدن.» شیخ الاسلام گفته که: «آن که میگویند که بایزید سید العارفین است، سید عارفین حق است، سبحانه و اگر از آدمیان میگویی احمد عربی صلی اللّه علیه و سلّم و اگر از این طایفه ابوسعید خرّاز.» مرتعش گوید: «همه خلق وبالاند بر خرّاز چون در چیزی از حقایق سخن گوید.» شیخ الاسلام گفته که: «از مشایخ هیچ کس مه از وی نشناسم در علم توحید. همه بر وی وبالاند. هم واسطی، و هم فارس عیسی بغدادی و غیر ایشان.» و هم وی گفته که: «دنیا از خرّاز پر بود و نیز به سر میآمد.» و هم وی گفته که: «نزدیک است که خرّاز پیغمبر بودی از بزرگی خویش، امام این کار او است.» و هم وی گفته که: «در بوسعید خراز ریزگکی لنگی درمیبایست، که کسی با او نمیتواند رفت و در واسطی ریزگکی رحمت درمیبایست. و در جنید ریزگکی تیزی درمیبایست که وی علمی بود.» و هم وی گفته که: «خراز غایتی است که فوق او کسی نیست.» و هم وی گفته که خراز گوید: «اول این کار قبول است که روی فرا مرد کند، و آخر یافت.» و هم شیخ الأسلام گفته: «توحید و یافت آن است که او جای بگیرد و دیگران را گسیل کند. کسی گفت که: اهل غیب با من گفتند که: شناخت و یافت نه آموختنی است ونه نوشتنی.» و هم وی گفته: «روزگاری او را میجستم خود را مییافتم، اکنون خود را میجویم او را مییابم. چون بیابی برهی، چون برهی بیابی. کدام بیش بود؟ او داند. چون او پیدا شود تو نباشی، چون تو نباشی او پیدا شود. کدام بیش بود؟ او داند.» بایزید گوید: «به او نپیوستم تا از خود نگسستم، و از خود نگسستم تا به او نپیوستم، کدام بیش بود؟ او داند.» شیخ ابوعلی سیاه گوید که: «ماوراء النّهریان میگویند: تا نرهی نیابی. و عراقیان میگویند: تا نیابی نرهی. هر دو یکی است، خواه سبوی بر سنگ و خواه سنگ بر سبوی، لیکن من با عراقیانم که سَبْق از او نیکوتر است.» ابوسعید خراز گوید: «مَنْ ظَنَّ انَّهُ بِبَذْلِ الْمَجْهُودِ یَصِلْ، فَمُتَعِنٍّ، وَمَنْ ظَنَّ اَنَّهُ بِغَیْرِ بذْلِ المجهُودِ یَصِلْ، فَمُتَعَنٍّ.» شیخ الاسلام گفت که: «وی را به طلب نیابند، اما طالب یابد و تا نیابدش طلب نکند.» و هم خراز گوید: «ریاءُ العارفینَ خیرٌ مِنْ إخلاصِ المُریدینَ.» و هم وی گوید: «تدارک کردن وقت ماضی ضایع کردن وقت باقی است.» و هم وی گوید: «هرگز به هیچ نعمت ازوی شاد نبودهام.» و هم وی گوید: «روزی در مسجد حرام نشسته بودم. شخصی از آسمان فرود آمد، پرسید که: صدق و علامت دوستی چیست؟ گفتم: وفاداری. گفت: صَدَقْتَ، و رفت بر آسمان.» وقتی خراز در عرفات بود. حاجیان دعا میکردند و میزاریدند. گفت: «مرا آرزو آمد که من هم دعایی کنم. باز گفتم: چه دعا کنم؟ یعنی هیچ چیز نمانده که با من نکرده، باز قصد کردم که دعا کنم.هاتفی آواز داد که: پس از وجود حق دعا میکنی، یعنی پس از یافت ما از ما چیزی خواهی؟» ابوبکر کتانی به ابوسعید خراز نامهای نوشت که: «تا تو از اینجا برفتی، در میان صوفیان عداوت و نِقارپدید آمد و الفت برخاست.» وی جواب نوشت که: «از رشک حق است بر ایشان تا با یکدیگر مؤانست نگیرند.» ابوالحسن مُزِّین گوید که: «روزی که در میان صوفیان نقار نبود، آن روز را به خیر ندارند.» شیخ الاسلام گفت: «نقار نه جنگ گری را گویند. نقار آن است که با یکدیگر گویند که: کن و مکن! یعنی به آنچه موافق طریقت ایشان باشد امر کنند و از هر چه موافق آن نباشد نهی کنند تا از عهدۀ حق صحبت بیرون آمده باشند.» وَمِنَ الأشّعارِ الْمَنسوُبَةِ إلی الخّراز قدّس اللّه تعالی سرّه: الوَجْدُ یُطْرِبُ مَنْ في الوَجْد راحَتُه قد کان یُطْرِبُنی وَجْدي فَأَذْهَلَنی والوجدُ عندَ وُجُودِ الْحَقِّ مفقودُ عَنْ رُؤیةِ الوجدِ مَنْ بِالوجدِ مَقصودٌ شیخ ابوعبدالرّحمان سُلَمی رحمه اللّه تعالی در کتابی که در بیان مبادی ارادت مشایخ و اوایل احوال ایشان جمع کرده است، میگوید که ابوعبداللّه جلّا گفته است که ابوسعید خراز گفت که: «مرا درحداثت سن جمالی صوری بود. شخصی دعوی محبت من میکرد و ابرام مینمود، و من از وی میگریختم. روزی دلتنگ شدم به بادیه درآمدم. چون مقداری برفتم، بازنگریستم دیدم که آن شخص از عقب من میآید. چون به من نزدیک شد، گفت: گمان بردی که به این از من برستی؟ با خود گفتم: أَللّهُم اکْفني شَرَّهُ! و نزدیک به من چاهی بود. خود را در آن چاه افکندم. خدای تعالی مرا در میانۀ چاه نگاه داشت. آن شخص برکنارۀ چاه بنشست و میگریست. گفتم: خداوندا! قادری بر آن که مرا از این چاه بیرون آری و از شر آن شخص نگاه داری. دیدم که بادی در من پیچید و از چاه بالا انداخت. آن شخص پیش من آمد و دست و پای مرا ببوسید، و عذرخواهی کرد و گفت: مرا قبول کن که در خدمت تو باشم! و در ارادت خود چنان شد که مرا بر وی حسد میآمد از بس صدق و اخلاص که ازوی میدیدم، و همیشه مصاحب من میبود تا از دنیا برفت.» | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, جامی, حضرت, لانس, مولانا, نفحات |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| گزارش تصویری / مراسم سالروز جشن ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) در متروی تهران | مینا | عکسهای روز و گزارش خبری از مراسمها | 2 | ۷ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۱۲ بعد از ظهر |
| افتتاح رواق حضرت فاطمه زهرا (س) با زيربناي 1200 متر مربع در حرم حضرت علي (ع)در نجف اشرف | مینا | عکسهای روز و گزارش خبری از مراسمها | 1 | ۲۷ خرداد ۱۳۹۰ ۱۰:۲۴ قبل از ظهر |
| هفتاد استغفار حضرت امير عليه السلام | تایپ | farhad_0 | کتابهای کامل شده | 39 | ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۲:۴۰ قبل از ظهر |
| درسهایی از ازدواج حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) برای خانواده | دختر جنگل | مطالب جالب و خواندنی | 1 | ۱۸ آبان ۱۳۸۹ ۰۱:۳۸ بعد از ظهر |
| تقویم اسلامی نفحات ویژه سال 89 | babeliran | جاوا | 0 | ۱۴ فروردين ۱۳۸۹ ۱۰:۱۱ قبل از ظهر |