| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +19 امتیاز سلام دوستان اینم قسمت اول مجموعه ماجراهای من (2) دوستان خواهشا اینجا نظر ندن حرفی نظری چیزی درمورد داستان دارن اینجا نظر بدن: داستان ماجراهای من به پایان رسید!بیاین مجموعه دومش دسته جمعیه ماجراهای من(2) (خواستگاران) و نیز سرفصلی جدید زندگی من آغاز شد! مادر عزیز لیست بلند بالایی از دختران دم بخت تهیه کرده و همراه خواهر عزیز در حال یافتن گزینه ی مورد نظر بودن البته لازم به ذکر است به دلیل مهم بودن قضیه خواستگاری بنده خواهر عزیز و شوهر گرامی ایشون همراه آن فرزند دو پایی خود(که به سان یک موجود فضایی بود)به منزل ما تشریف فرما شدن. البته این نشون دهنده حس مسئولیت پذیری و اهمیت و جایگاه بنده در خانواده را نشان می دهد. (لازم به ذکر است که قیضه خواستگاری برای من فضای غیبت و بحث و گفت وگو دربارهی افراد فامیل و آشناها رو برای خواهر و مادر گرامی بنده فراهم کرده بود) صاحبخونه هستن)هستن و نگهداری از ائن بچه ی آرام(به سان بلا)بر عهده ی من خوشبخت (بیچاره)بود.و در صورت هرگونه اعتراض و شکایت متذکر می شدن که: -در آیینده قرار پدر بشی!لازم یاد بگیری! (دلم می خواست بگم شوهر گرامی شما هم خواهر جان دوره ی بچه داری گذرونده که اینقدر خوب اشک بچه رو در میاره؟؟) -حالا کووووووووو تا بچه داری؟بذار زن بگیریم! مامان-فردا پس فردا قرار زن بگیری -آخه مادر من!کی زنشو میده به من؟ و واکنش مادر عزیز به این حرف من صفتی زیبا و قابل ارزش بود.بالاخره بعد ساعت ها سرچ(اصلاح میشود جستجو)دختر مورد نظر رو پیدا کردن. پریا،دختر عمه ی خاله ی مادر بزرگ دختر عموی مادرم! همکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید اینم چرت های خودم: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید من یه مدت دارم میرم برای امتحانا نمیام،خداحافظ نودوهشتیا ![]() ![]() من 15 خرداد تولدمه یادتون نره برام تایپیک بزنیناااااااا!!!! ![]() به نوشته مخفی توجه فرمایین: برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط matin-tanha : ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۲۱ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *گیتی*, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, BAHANEYE MAN, chimeh, cole, dokhibabash, dokhtare babash, farnaz21, farnaz58, Hodaa37, mahtab888871, malihe ranjbar, MANA.SH, matin bala, mokmor, nanazkhanoom, negin 20, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, sahrox7, samid, sara.6887, shiva-71, Tik Tak, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~kurda smalt~, آلیسیا, اسپازيا, امتیس, ذره بین, ستاره بارون, سمن ناز, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,026
(View Stats)
تشکرها: 108,088
تشکر شده 197,509 بار در 18,599 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +7 امتیاز زندگی غم کده ای بیش نبود سهم ما جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,026
(View Stats)
تشکرها: 108,088
تشکر شده 197,509 بار در 18,599 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +6 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +19 امتیاز قسمت دوم روز خواستگاری فرا رسید و هرکس ابراز وجود می کرد و یک راهنمایی می کرد و از تجربیات گران بهای خود برای راهنمایی این بنده حقیر ارائه می کردن (مخصوصا داماد خانواده جناب پویا خان) و نتیجه این همه رهنمود و راهنمایی این بود که: بنده چیزی میل نفرمایم بهتر است،باعث نفخ می شود(چون غذای اون روز حاوی نخود و لوبیا بود که شما می دونید که این دو برای خودشون توی معده چه غوغایی بپا می کنند) و هر کس غذایی برای معده بیچاره بنده پیشنهاد می کردند و بنده در تصمیمی بزرگ که تصمیم کبری انگشت کوچیکه تصمیم من هم نمی شد اعلام کردم: -آقا من اصلا غذا نمی خورم خلاص!!!!! و همهمه و سرو صدا خوابید(اون پدرام جوجه هم برای من ابراز وجود می کرد و نظر می داد،آخه یکی بگه بچه،اردک جان تو چند بار رفتی خواستگاری که نظر میدی؟؟) و بنده محا جلسه(که همون آشپز خونه بود)را ترک کردم و به سوی خرابه خود(که همون اتاقم بود که به دلیل حضور چند روزه اون پدرام خون آشام و بعد از اتفاق اون شب و کتک کاری ما که در مجموعه اول و فصل بی خیالی زندگی من بیان شده،به خرابه ای ویران شده تبدیل شده است) رفتم. در حال افزایش اطلاعات خود بودم(اطلاعات احساسی چون کتاب مورد مطالعه یک رمان عشقولانه بود که شخصیت های اصلی داستان بدجوری شیفته ی یکدیگر بودن،درسته که بنده اصلا به کتابهای عشقولانه علاقه ندارم ولی خب برای تجربه نیاز بود)که مادر گرامی همچون نسیمی به سمت بنده اومدن و گفتن: -نشستی داری کتاب می خونی؟؟ بنده هم با بی خیالی تمام گفتم: -خب چیکار کنم؟؟ و این حرف بنده باعث شاکی شدن مادر عزیز شد -آخه من از دست تو چیکار کنم؟؟آبروی منو می خوای ببری؟؟بلند شو،بلند شووووو! و بنده از کسب اطلاعات بیشتر بازماندم و به سمت حمام هدایت شدم. خلاصه بنده آراسته و وارسته،آماده شده،کت و شلوار پوشیده،سر خود را با آب تر کرده و به سمتی هدایت کرده و فرقی چپ باز کرده بودم. (البته بنده به این تابلویی و چراغ راهنمایی نبودم برای مزاح گفتم) و آقا خلاصه شیرینی و گل بدست پیش به سوی سرنوشت..... خدایا خودمو به خودت می سپارمممممممممم........... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, cole, farnaz21, farnaz58, hamideh, jigar jon, lili 20, mahtab888871, MANA.SH, marjansh, matin bala, matinmiw, mirage, mokmor, nanazkhanoom, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, saeedeh_n, sara.6887, shakiba_2510, shiva-71, Tik Tak, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~anahita~, ~kurda smalt~, آلیسیا, از چی بگم؟, اسپازيا, امتیس, ذره بین, ستاره بارون, سمن ناز, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز آقا نخواستیم بنویسید حداقل بیاین نقد کنین یا موضوع پیشنهاد بدین قسمت سوم وقتی به منزل عروس خانم گرامی رسیدیم. پدرام بعد از دیدن خونه یه سوت بلند زد و گفت: -اوووووووف...........عجب خونه ای دارن(آخه یکی بگه این ندید بدید رو چرا با خودمون اوردیم) با دست آزادم سرش رو نوازش کردم . گفتم: -خفه شو ندید بدید! و پدر گرامی با گفتن: -ساکت بشین! ما دوتا (یعنی من داماد و اون احمق وحشی ) رو به آرامش دعوت کردن! (مجلس خواستگاری شبیه مهد کودک شده بود،آخه من نمیدونم خواهر گرامی اون موجود دوپا رو چرا با خودش اورده بود!شوهر بی نمکش برای گند زدن به یه مجلس عروسی کافی بود حالا واویلا اینجا مجلس خواستگاری بود) مادر عروس خانم (یعنی همون مادر زن آینده بنده) اعلام کردن: -پریا!دخترم چایی بیار و به دلیل هم اسم بودن خواهر کوچک بنده با عروس خانوم عزیز،فکر کردن (البته به مخش خیلی فشار اورده بود فکر کنم)که با ایشون هستن (منظورم عاقله فاضله خواهرم پریا ست) و بیان کردن: -با من بودین؟؟ و مادر زن عزیزم فرموندن: -نه عزیزم با تو نبودم و بعد از چند دقیقه عروس خانم وارد شدن ویرایش توسط matin-tanha : ۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۱۵ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, cole, farnaz21, farnaz58, hamideh, jigar jon, lili 20, magenta, mahtab888871, MANA.SH, marjansh, matin bala, matinmiw, mokmor, nanazkhanoom, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, saeedeh_n, sara.6887, shiva-71, Tik Tak, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~kurda smalt~, آلیسیا, اسپازيا, امتیس, ذره بین, ستاره بارون, سمن ناز, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +24 امتیاز قسمت چهارم عروس خانم با سینی چایی وارد شدن. چون بنده کلا انسان سر به زیری هستم(آره جون عمه ام) اصلا به چهره عروس خانم نگاه نکردم (تعداد روزنه های پوستش رو هم شمردم) و عروس خانم شروع به تعارف چایی ها کردن (من نمی دونم کی گفته بود این پدرام احمق بشینه کنار من!) بعد از تعارف کردن به بقیه(البته از شانس من چندتا چایی توی سینی مونده بود)به سمت این بنده حقیر اومدن که به دلیل احساس راحتی زیاد این ندید بدید(پدرام)پاش به پایه پدرام گیر کرد و سینی چایی داغ روی من بدبخت خالی شد. (اون دفعه روی سرم ریخت ولی حالا...................) و خودشون هم با سر داشتن میومدن توی بغل من که با گرفتن دستشون به دسته ی مبل این امر اتفاق نیفتاد و من بیچاره فریادم را در گلو خفه کردم. و واکنش مادر عزیزم به این واقعه شوم این بود: -آخ بمیرم برای بچه ام!سوخت! و واکنش مادر زن(که حالا دیگه محال بود با این اتفاق بشه مادر زن آینده بنده)عزیز هم این بود: -خاک بر سرم!!!!! عروس خانم بیچاره از خجالت سرخ شده بود و سریع محل جرم رو ترک کرد و پدرام(احمق) هنوز مشغول میل کردن میوه اش بود(کفت بخوری نخورده) و اصلا به روی مبارکش هم نیورد که چه بلایی سر من اورده. و این شد که مجلس خواستگاری بهم خورد و اولین نفر هم پرررررر! در راه منزل بنده کنار پنجره نشسته بودم و شلوارم رو هی از پام دور می کردم!!! از این خواستگاری نتیجه گرفتیم: اول که این پدرام احمق رو با خودمون نبریم! دوم پریا هم با این احمق نیاد که تا مثل امشب دوباره سوتی نده و نتیجه ی نهایی این بود که بنده یک کت و شلوار اضافی با خودم ببرم که در صورت اتفاقات احتمالی لباس اضافی همراهم باشه. و دوباره جلسه مشاوره برگزار شد و نفر بعدی: مهسا،دختر خاله ی همسایه ی خواهر شوهر دختر خالم(نسبت رو حال کن) خب نفر بعدی که داستان رو مینویسه ریحانه جووووووووونمه! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *گیتی*, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, cole, farnaz21, hamideh, lili 20, magenta, mahtab888871, MANA.SH, matin bala, mirage, mokmor, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, saeedeh_n, sara.6887, shakiba_2510, shiva-71, Tik Tak, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~kurda smalt~, آلیسیا, اسپازيا, امتیس, ذره بین, ستاره بارون, سمن ناز, سپیدوسیاه, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز قسمت پنجم بالاخره بعد از دو هفته قبول کردم که نمیتونم جلوی مامان و بابا رو بگیرم.اونا تصمیم خودشون رو گرفته بودند و به حرف هیچ خری از جمله من گوش نمیدادن و همچنین دو تایی سوار خر شیطون شده بودند و پایین نمیومدند به فکر من نبودن حداقل به خر بد بخت فکر میکردن.آخه اون چه گناهی داشت؟؟ قرار بود چهارشنبه شب بریم خواستگاری مهسا... من مونده بودم حالا میخوان برای من زن بگیرن نمیتونستن اول لیست یه چند تا آشنا بندازن؟؟ آخه من حتی نمیدونستم مهسا با من چه نسبتی داره .ولی مامی جون توجهی نداشت و چون هر طور بود قصد آزار منو داشتن به مدت یک روز کارشون این بود که نسبت ها رو حفظ کنم.نمیفهمیدم به چه درد میخوره؟؟ مثلا روز خواستگاری وقتی مهسا چایی میاورد اگه روی من نمیریخت میگفتم:راضی به زحمت نبودیم دختر خاله ی همسایه ی خواهر شوور دختر خاله ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب من اینو میگفتم که دختر بیچاره هنگ(همون قاطی خودمون)میکرد. سه شنبه شب جلسه ای برای تعیین وظایف تشکیل شد بنابراین برای دومین بار در هفته مفتخر شدم خواهر گرمی وشوهر عزیزشان به همراه اون جونور که قدم روی کله کچل من میذاشتن(مو داشتم ها از بس ایینا روش راه رفته بودن ریخته بود)رو زیارت کنم. با صدای خوردن چکش روی میز آشپز خونه که در دستان پر مهر مامی جای گرفته بود جلسه ای که بیشتر به دادگاه محاکمه و شکنجه من شبیه بود شروع شد... اول پدر گرامی شروع کردند: -خانوم معامله ی فردا رو جوش بده دیگه حوصله ام داره سر میره مگه آدم چند بار میره خواستگاری؟باز اگه برای خودم زن میگرفتید یه چیزی... این پسره ی بیشعور که چیزی حالیش نیست با چلمن بازیه دفعه پیشش که چایی ریخت روش آبرو ما رو برد... و این وسط هیچ کس نبود که بگه:دختره دست و پا چلفتی بود به من چه؟؟ بگذریم .بعد از اینکه چشم غره مامان تموم شد پدرام شروع کرد چرت و پرت گفتن و اون جونور هم هی عرعر میکرد. مامان به پدرام میگفت دهنشو ببنده و پریا هم با صدای بلند سعی میکرد عزیز دردونه اش رو آروم کنه که بابا با زدن گوش کوب روی سر من به جای میزهمه رو به سکوت وادار کرد حتی اون جوجه رو... خلاصه جلسه تموم شد و باز هم هیچکس برای حرف من سبزی خرد نکرد. فردا صبح با صدای دلنواز جیغ های بنفش مادر کابوس رفتن به خواستگاری رو فراموش کردم و بیدار شدم که ای کاش خواب به خواب رفته بودم. پس از زهر مار کردن صبحونه لیست کار های روز به من ابلاغ شد.اول حموم.بعد از اینککه یک ساعت زیر آب خیس خوردم مامان به یقین رسید که خوب خودم رو شستم و یه پسر تر و تمیز و تپل و مپل شدم. تا عصر لباس مورد نظر رو انتخاب کردند و بعد از یک ساعت ونیم گشتن برای یافتن یک جفت جوراب و آخر هم یک جوراب سورراخ رو پسن کردن من مثل پسر های خوب رفتم لباس بپوشم کهاین خبر خوش به من رسید که پریا اینا نمیان و پدرام هم مثلا درس داره(عمرا مامان و بابا رو گوش دراز کرده تا وقتی ما رفتیم بره پای کامپیوتر)و نمیتونه ما رو همراهی کنه(چه بهتر اگر بدونید چقدر خوشحال شدم البته از طرفی هم ناراحت این دفعه کی باید منو از شر این دختره نجات میداد؟باز پدرام بود می انداختم گردن اون.حالا چی؟) بعد از مرتب کردن موهام به صورت تف شونه آماده رفتن شدیم و شبی دیگر از شب های شکنجه ی من آغاز شد. 45 دقیقه از ورود ما به خانهی دختر خاله ی.............. ولش کن خونه ی همون دختره که ما رفته بودیم خواستگاری میگذشت و عروس خانوم هنوز افتخار زیارت نمیدادن.حتی یه چایی هم نیاورد آخرش مامان مهسا دید خیلی آبرو ریزیه رفت و یه سینی پر از لیوان های شربت آورد. جاتون خالی نباشه مزه آب میداد.اون شب هر جوری بود ما رو دست به سر کردن و مهسا نیومد. فردا صبح از طریق شبکه خبری همسایه خبر رسید که مهسا بعد از اینکه ریخت و قیافه منو دیده به مامانش گفته خوشش نیومده و... خدا رو شکر این دفعه مامانی تا اینو شنید جوش آورد و برای اولین بار در طول قرن از پسرش که من باشه تعریف کرد و گفت: -مگه پسر من چشه؟؟لیاقت نداشتن.دختره ی ایکبیری بهتر از پسر من گیرش نمیاد. و من شاد و خوشحال به شکرانه ی این رحمت از سوی خدا چند روز با پدرام خوش رفتاری کردم و بیشتر خوشحال بودم چون راه حل رو پیدا کردم. اگه بخواهم همین جوری مامان اینا رو بپیچونم باید هر چی میتونم ژولیده تر و ذاغارت تر جلوه کنم reyhaneh.s این قسمت رو ریحانه عزیزم لطف کرد نوشت فقط میتونم بگممممممم فوق العاده بود عزیزم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *گیتی*, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, cole, fafa77, hamideh, lili 20, magenta, mahtab888871, MANA.SH, matin bala, mokmor, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, sara.6887, shakiba_2510, shiva-71, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~kurda smalt~, آلیسیا, اسپازيا, امتیس, ذره بین, ستاره بارون, سمن ناز, سپیدوسیاه, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز از اونجایی که مامان هنوز سر موضوع مهسا عصبانی بود خواستگاری بعدی رو به تعویق انداخت......... منم که اصلا اعتراضی نداشتمم.داشتم کم کم به زندگی عادی ام برمیگشتم که یکی یه طناب انداخت دور گردنم و منو برگردوند به همون وضع نکبتی که هر روز یه مهمونیه خواستگاری بود و خودم رو مثل عمله ها درست میکردم بلکه دخترا با دیدن من حالت تهوع بگیرن و بیخیال من بشن..... باورتون میشه؟؟؟؟خودم نمیتونستم به خودم تو آینه نگاه کنم از بس که چندش و ضایع شده بودم. ای خدا به کدومه بنده هات این قدر بدی کرده بودم که الان ذره ذره جمع شده و درون سرنوشتم قلنبه شده بود تا آزارم بده؟ من به جز یه سری کرم ریختن های خاص مثلا 150 تا میس کال شرمنده تک زدن به بعضی از دوستان که برگزیده بودن.... دعوت دوستان به هر گونه میهمانی از قبیل تولد عمه م عروسیه بابام پاتختی و حنا بندون مادرم و ........... که اصلا وجود خارجی نداشتن......... و شستن میوه با آفتابه و خشک نمودن میوه ها به صورت کاملا بهداشتی با جوراب چندین بار مصرف شده و تحمل بوی گند میوه ها تا آمدن و خوردن میوه ها توسط دوستان... کار دیگه ای نکردمم. ؛آخه حق من اینه؟؟؟ تو همین فکر ها بودم که فوضول باشی خونه با در زدن و وارد اتاق شدن(بابا ایول از پدرام بعیده از این شعور ها به خرج بده...)خبر مسرت بخش شکنجه بعدی رو به من ابلاغ نمود... دوشنبه شب خونه ثریا خانوم که اینجور که پدرام میگه میشه دختر دایی فریبا خانوم که میشه زن عموی منه ننه مرده.............. حالا ثریا خانوم دوتا دختر داره که یکی 35 سالشه اسمش نداست (خودمونیم ها ترشیده س)و اون یکی آوا که 17 سالشه. حالا من نمیدونم غرض از رفتن به خواستگاری برای نداست که چند سال از خدا کوچیک تره یا آوا که هنوز خاله بازی میکنه... توجه:این خبر ها هیچ گونه منبع موثقی ندارد.......... reyhane.s این قسمت رو هم ریحانه عزیزم نوشته قسمت بعد رو هم اون زحمتشو می کشه عالی بود عزیزدلممممممم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز هنوز اخبار پدرام تموم نشده بود که دیدم دیگه حرف نمیزنه سرم رو اوردم بالا و دیدم زل زده به موبایل همون گوشی همراه من.گفتم:چیه فوضول؟چی میخوای پیدا کنی از تو اون بیصاب؟)مخفف بی صاحب برای پاستوریزه هاش ترجمه میکنم) -اولا که صاحبش مثل برج میلاد زهر مار اینجا نشسته.دوما اینقدر به فکر نوایی که نمیفهمی همون بی صاحاب داره خودشو میکشه؟؟؟؟؟ با تعجب پرسیدم:نوا کیه؟؟به خدا دیگه نوا نداشتیممم -خاک تو سرت نوا مخلوط ندا و آوا ست گفتم:چه ننر و با خودم گفتم خوبه که فقط خودم نیستم که بین ندا و آوا شک دارم.و رفتم که موبایلمو بردارم.اسم میثم رو خوندم و دکمه سبز رو فشار دادم(نکته انحرافی:من موبایل لمسی ندارم) میثم-سلام آقا محسن سراغی از ما نمیگیری کلک سرت با کی گرمه؟ من با خودم فکر میکردم که دوباره چه دسته گلی به آب داده که من باید لاپوشونی کنم. من-دوباره چه گندی زدی که با من پسر خاله شدی؟خوشحال بودم که دبیرستانم تموم شده دیگه صداتو نمیشنوم. میثم-وآااا این چه حرفیه؟؟؟؟ما همیشه یاد دوستان خوبمون هستیم. من-برو عوضی .من که میدونم دوباره یه غلطی کردی من باید درستش کنم.زود بنال حوصله ندارمم. میثم-باشه.آفرین پسر خوب .از همینت خوشم میاد.خب میرم سر اصل مطلب reyhane.s این قسمت رو هم ریحانه عزیزم نوشته منتظر ادامه اش هستیم ریحون جوووون | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *گیتی*, .*~only~*., alice cullen, apakish, Az@de, cole, fafa77, hamideh, honorable me, lili 20, mahtab888871, matin bala, mokmor, PAEEZ70, ParParShode, reyhane.s, roya1365, shakiba_2510, shiva-71, VAMPIRE : ), viciOus bOy, ~kurda smalt~, آلیسیا, امتیس, سمن ناز, شلمان68, مادام بی موسیو, مهستی, نگاه روشن |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه پدری
نوشته ها: 871
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بابالنگ دراز،جام جهان حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز میثم-همون طور که میدونی مامان بابا ها لنگه همن.همشون توی این سن و سال که ما میخوایم عشق و حال و صفا کنیم میخوان ما رو غل و زنجیر کنن و باز همون طور که میدونی......... -زرتو بزن دیگه.تو یه جمله تمومش کن. میثم-باشه.مادر گرامی یه چسب چوب با مارک خارجی که خوب بچسبه به اسم آزاده پیدا کردن که بچسبونن به من.منم تا اسم چسب اومد یاد تو افتادم که یه ضد چسب قوی تو وجودت داری.... دستم به پاچه شلوارت از اون استعداد خارق العاده ت استفاده کن و این دختره رو بفرست پی زندگیش... وای خدای من.....محسن چقدر گاگولی چرا به فر خودت نرسیده بود؟؟؟؟؟این جمله ای بود که به خودم گفتم آره استعدادم.ابزار فوق العاده ذاتی ام برای پرپر کردن احساس چسب ها.صدای زنونه ام که از عشوه های پریا هم بهتر در میومد..... انگار که چلچراغی درون ذهنم روشن میشد.یه فکر شیطانی به ذهنم رسید که خودم خلاص میشدم البته فقط برای یه مدت کوتاه...... من-باشه میثم .فقط میدونی که مفتی استعدادم رو حروم نمیکنم میثم-البته.حق الزحمت شما محفوظه.تو فقط اینو بپرون.نوکرتم من. غلامتم...... من-نوکر نمیخوام.پاشو بیا در خونه ما تا بهت بگم چی میخوام. وقتی اومد بهش حالی کردم که روزی که ما میخوایم بریم خواستگاری اون باید با یه دسته گل خوشگل و یه جعبه شیرینی خامه ای با در دست داشتن یک پدر و مادر قلابی میاد خونه ما به بهانه ی خواستگاری...همه فکر میکنن تو واسه خواستگاریه خواهر کوچیکم اومدی و میگن که هنوز بچه س ولی تو با اعتماد به نفس کامل میگی که واسه خواهر بزرگم اومدی(که شوور و بچه داره)بنابراین به لطف میثم جنگ جهانی ای به پا میشه خاطر اینکه تابلو نقاشی نشه من یه مشت جانانه میزنم پای چشمش....... وقتی مخالفت کرد اونو به یاد چسب چوبش انداختم پس مجبور شد قبول کنه... reyhane.s | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انجمن, خواستگاران|matintanhaکاربر, ماجراهای, من2یا, نودوهشتیا |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| ماجراهای من | matin-tanha کاربر انجمن نودهشتیا | matin-tanha | داستان های کوتاه و حکایات | 43 | ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۹:۲۸ بعد از ظهر |
| تنهایی... | matin-tanha کاربر انجمن | matin-tanha | تایپ کتاب | 19 | ۲ فروردين ۱۳۹۱ ۰۱:۴۷ قبل از ظهر |
| پشت کنکوری ها | matin-tanha کاربر انجمن | matin-tanha | تایپ کتاب | 41 | ۱ فروردين ۱۳۹۱ ۰۱:۱۱ قبل از ظهر |
| درگیری خواستگاران خونین شد | sarvenaz_67 | داخلی | 0 | ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ۱۲:۲۳ قبل از ظهر |
| خواستگاران شما نباید زمینی باشند ! | sama33 | اجتماعی | 0 | ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۲:۲۲ بعد از ظهر |