بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۲۹ بعد از ظهر   #531 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~sun daughter~ نمایش پست ها
من همیشه میفهمیدم چی می گفتی... ولی الان نمیفهمم
اون قسمتی ک پر رنگ کردم یعنی چی؟؟؟
منظورم رو اینجا و دقیقا و واضح نمیتونم بگم ... بعضی وقتها آدم برای اینکه راحت زندگی کنه ، بهتره که بحث رو عوض کنه ... بهتره که از بحث جدی ای مثل زندگی برانوش و اون خیانتی که بهش روا شده ، با بحث آبکی ای مثل رژیم از این شاخه به اون شاخه بپره ... بعضی وقتها آدم با پریدن به شاخهای آبکی ، اعتراض خودش رو نسبت به شرایط موجود نشون میده و خودش رو به خریت میزنه ... تو توی این کار تبحر خاصی داری خورشید ... و این تمایل تو رو به راحت تر زندگی کردن نشون میده ... لازم نیست آدم خودش رو به آب و آتیش بزنه ، تا بخواد اون حس بدی که داره رو یه جوری خالی کنه ... میتونه خیلی راحت به یه شاخه آبکی بپره و نفسش رو اوووف مانند بده بیرون و راه رو برای نفسهای بهتر باز کنه ... این بهتر از اونه که خر فرض شه ... به قول خورشید : تمارض کنه بر خریت
miss.no1.2004 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر   #532 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
Water Lily آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

اول داستان، برانوش محکم، با اعتماد به نفس و حتی کمی از خود متشکر به نظر میومد اما انگار همۀ اون صفات پوششی بودن برای پوشوندن درون درهم ریخته و آشفتۀ برانوش. برانوش الان یه آدم متزلزله که لب یه پرتگاه ایستاده و به نظر میاد که پشت سرس دستای زیادی مشتاقانه کمین کردن تا در فرصت مناسب هلش بدن پایین.
Water Lily آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر   #533 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
amini2004 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

شخصیت برانوش کمی گیج کننده س. انگار سر در گمه ،ثبات نداره!
پایبندی به بچه ش، دوست داشتن زن خیانتکارش ، رابطه ش با دخترای دم دستش و خیابونی.
بعضی وقتا به نظر میاد خیلی بی خیاله بعضی وقتا غد، گاهی احساسی ،بی منطق یا زیادی منطقی ،مردم آزار ،مهربون......
amini2004 هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر   #534 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
SunDaughter☼ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Talking

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Water Lily نمایش پست ها
اول داستان، برانوش محکم، با اعتماد به نفس و حتی کمی از خود متشکر به نظر میومد اما انگار همۀ اون صفات پوششی بودن برای پوشوندن درون درهم ریخته و آشفتۀ برانوش. برانوش الان یه آدم متزلزله که لب یه پرتگاه ایستاده و به نظر میاد که پشت سرس دستای زیادی مشتاقانه کمین کردن تا در فرصت مناسب هلش بدن پایین.
وای چ توصیف قشنگی.... ازش میتونم تو قصه استفاده کنم؟
شخصیت برانوش کمی گیج کننده س. انگار سر در گمه ،ثبات نداره!
پایبندی به بچه ش، دوست داشتن زن خیانتکارش ، رابطه ش با دخترای دم دستش و خیابونی.
بعضی وقتا به نظر میاد خیلی بی خیاله بعضی وقتا غد، گاهی احساسی ،بی منطق یا زیادی منطقی ،مردم آزار ،مهربون......
توصیف بالا جواب شما هم میتونه ب نوعی باشه ..
SunDaughter☼ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر   #535 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
miss.no1.2004 آواتار ها
 
miss.no1.2004 به AIM ارسال پیام miss.no1.2004 به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سایه ؟! ... سایه هایی که همه جا هستند ... تو پارک روی یه نیمکت ... تو اتوبوس خط واحد ، سر پا ، دست به میله گرفته ، تو فشار جمعیت ... تو مترو ، روی یه صندلی کنار پنجره ، چشم به فضای خالی زیر ریلهای مترو گرفته ... صندلی جلو یه اتو مرسی ... تو یه بوتیک لباس فروشی آدامس تو دهن و لبخند به لب ... وسط یه پیاده رو مست و ملنگ ... تو حجم شلوغی وسط بازار ، دست تو جیب ... لبخندی اغواگر و چشمکی رو چشم ... تیپی جلف ... اندامی هیکلی روسپیگرانه ... پشت اون سایه ها ، رنجهایی خفته و دستهایی که بجای اینکه حمایت گر باشن ، هول دهنده هستند بطرف مرداب ... بطرف تاریکی و ظلمات ... فقر و فح***شاء همزاد هم ... دنبال هم ... در پی هم ... با هم ... من نسبت به این سایه ها ، حس مشمئز کننده ای ندارم ... چون سایه ها هویت ندارن ، اونی که به این سایه ها جون میده و اونها رو زنده میکنه و بوجود میاره ، اونها مشمئز کننده تر هستند ... کسایی که وجدان ندارن ... حق سایه ها رو میخورن تا خودشون رو بزرگتر و برجسته تر کنن ... نور دروغی به خودشون بدن ... سایه نباشن ، ولی از سایه هم کثیف ترن ... اسم سایه ، شخصیت سایه ... واقعیت اجتماعی که دیدنیه و قابل لمس ... نه تنها خورشید اونها رو توی پارک روی صندلی میبینه که همه ما از صبح تا شب از کنارشون رد میشیم و پشت سرشون رو ، اون همه درد و رنجی که کشیدن و میکشن رو نمیبینیم و فقط رد میشیم ...
miss.no1.2004 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۵:۵۵ بعد از ظهر   #536 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
✿KhanomGol آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خورشید یه چیزی خب روخوب ننویس .....فهمیدی چی گفتم؟
من کلا توکل پستات یه سره گفتم مرسییییییییییییی آرمیتا هلاکتممممم
نقل قول:
مرصاد لبخندی زد وگفت: من افسانه رو دوست دارم.
ارمیتا: پنهان شدن پشت یک جمله کافی نیست...
مرسیییییییییی جمله عااااااااالی

نقل قول:
مرصاد: افسانه خیلی مهربونه ... خیلی ساده است... کسی که اینقدر بی ریا و پاکه... کسی که بخاطر یک سلام از جون مایه میذاره... خوب قابل ستایشه... من تمام توانمو بعهده میگیرم که خوشبختش کنم.
آخی چه خوب شناختتش این جا به نظرم یه جمله ای آرمیتا توفکرش در این مورد میزد بدنبود نه؟؟؟؟/
نقل قول:
ارمیتا: این یه نوع خواستگاریه؟
ازاین حرف آرمیتا خوشم نیومد چرا همش دنبال خواستگاری بود مگه خواهرش رودستش مونده بود ( کمم نهخودم جواب خودمو میدم)
نقل قول:
به اندازه ی کافی دغدغه ی پرداخت بدهی همسایه ی رو به رویی را داشت... وای به حال کادو!
با توجه به اتفاق چند ساعت پیش هم..
به شدت منتظر اینم که ببینم کادو واسش چی میخره . چه حالی میده یادش بره .......البته از آرمیتا بعیده
نقل قول:
... بی نگرانی برای همسایه ی رو به روی... ولی کادو چی میخرید
خدابود این جملههههه ..... دربرابر اون جمله بالا تونقل قول
پست 11 یه خرده گیجم کرد .....اما با پست 12 حل شددددد
پستتو ویرایش میکنی یه خبر بده شاید ملت ندونن پست 12 رواولین نفر خوندم ویرایشتو ندیدم هی باخودم فکر میکردم اول پست 13 چرا اینجوری شد ///////
نقل قول:
عادت کرده بود همیشه از کنارخیابان برود ... عادت گندی بود!
نقل قول:
چشمهایش پر وخالی شد... الان داشتن برانوش خیلی دیر بود!
جمله های شیک خورشیدی عاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااالی (الفشو داشتی؟)
راستی به شدت فکر میکنم فکرای آرمیتا درمورد بیمارستان و اون جمله یشیک نظر شخصی خودته نه؟؟؟؟؟؟؟ حس کردم قشنگ حرفای خودته
اینارومیگم
نقل قول:
کاش زاده ی ان روزها بود!!!
چه ارزوی احمقانه ای... چه طنزی بود ان عکس دعوت به سکوتی که کنار استیشن پرستاری قرار داشت.
دختر درون عکس چنان محجبه بود که نوک مقنعه اش تا روی انگشت اشاره ای که روی بینی اش بود می امد.
دستش هم ساق بود.... واقعا به یک عکس هم رحم نمیکنند؟!
عجبا...
پایش را روی پایش انداخت یک جوان تصادفی داشت ناله میکرد ... اورژانس چندان شلوغ نبود... هیچ وقت دوست نداشت پرستار یا پزشک شود. حوصله ی تماشای خون دیدن و زخم دیدن نداشت فقط عاشق ابراز تاسف پزشکی بود که گان سبز رنگی به تن کرده است و به خانواده ی منتظر پشت در اتاق عمل میگوید: هرکاری از دستمون برمیومد کردیم... متاسفم!
این عبارت را درعین سادیسم بازی دوست داشت. خیلی عبارت شیکی بود ... کلا ان صحنه زیادی شیک بود!
و چه شیک تر وقتی یکی از اعضای خانواده ی متوفی با دکتر دست به یقه شود ... از دعوا خوشش می امد! البته منهای دعوای شرخر ... دوست داشت بیننده ی دعوا باشد...
ایناروهم خیلی دوست داشتم حرف نداش
من همینجوریش نقد بلد نیستم وای به حال اینکه خسته هم باشمممم ....... ببخش
مرسیییییییییی بینظیر به خاطر پستات



روزای خوبی توراهه ...پراز آرامشه امسال :)

✿KhanomGol آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۰۰ بعد از ظهر   #537 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
مهشید7 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

چرااینقدرافسانه زودباوروساده است؟بعضی وقتامیخوام سرشوبکوبم دیوار



به یک “هستم
به یک “نترس
به یک “نوازش
به یک “آغوش
به یک “دوستت دارم
خلاصه بگویم به “تو
نیازمندم !
مهشید7 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۷:۵۴ بعد از ظهر   #538 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
z.s.l آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

به نظرم اون قسمت که همسایه داشتن به ارمیتا و خواهرش تهمت میزدن به شخصیت ارمیتا نمی خورد که همونجا بشنوه بعد بره و از خودش و خانوادش دفاع نکنه
z.s.l آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۰۹:۵۰ بعد از ظهر   #539 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
khakbaz آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرسی خورشید چون امروز خیلی زحمت کشیدی و خسته شدی ولی نمی شه امشب کلا صحنه های مهمونی رو تمومش کنی...آخه امتحانات نزدیکه.....موفق باشی
khakbaz آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ خرداد ۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ بعد از ظهر   #540 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
nasrin22 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

اول از همه مرسی دختر امروز ترکوندی مارو که خیلی خوشحال کردی خدا خیرت بده.....بنظر منم برانوش قبلا غد ویک دنده بودوغرور خاصی تو رفتارش داشت که خیلی دوست بداری بود اما حالا اون پشت بام وگریه کردنش.....میدونم که شاید خیلی از مردها هم غمی در دل داشته باشن وبتون با اشکهاشون اون زخم وغم رابشورن ولی کمی باشخصیت بانوش نیفته....مرسی عزیزم من عااااااااشقشم مثل همیشه تکی به قول خودت دوز دارمت خیلی زییییییییییییاد



آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
nasrin22 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
daughter, sun, بررسی, معرفی, منتواودیگری, نقد, و, کتاب

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پدر خوب | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب SunDaughter☼ نوشته کاربران سایت 1260 ۱۴ مرداد ۱۳۹۲ ۰۳:۴۲ بعد از ظهر
روزان ِدیروزم | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب SunDaughter☼ نوشته کاربران سایت 245 ۲ مرداد ۱۳۹۲ ۱۰:۴۵ قبل از ظهر
رمان من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن SunDaughter☼ رمان های کامل شده نوشته کاربران 370 ۲۱ تير ۱۳۹۱ ۰۹:۰۶ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۳:۱۸ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا