تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 54 از 110 نخستنخست ... 429445051525354555657586479104 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 531 تا 540 , از مجموع 1096
  1. Top | #531

    تاریخ عضویت
    1388,09,10
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    3,846
    میانگین پست در روز
    2.26
    محل سکونت
    خوزستان، ماهشهر
    تشکر از کاربر
    22,365
    تشکر شده 460,714 در 4,682 پست
    حالت من
    LEH

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ~sun daughter~ نمایش پست ها
    من همیشه میفهمیدم چی می گفتی... ولی الان نمیفهمم
    اون قسمتی ک پر رنگ کردم یعنی چی؟؟؟
    منظورم رو اینجا و دقیقا و واضح نمیتونم بگم ... بعضی وقتها آدم برای اینکه راحت زندگی کنه ، بهتره که بحث رو عوض کنه ... بهتره که از بحث جدی ای مثل زندگی برانوش و اون خیانتی که بهش روا شده ، با بحث آبکی ای مثل رژیم از این شاخه به اون شاخه بپره ... بعضی وقتها آدم با پریدن به شاخهای آبکی ، اعتراض خودش رو نسبت به شرایط موجود نشون میده و خودش رو به خریت میزنه ... تو توی این کار تبحر خاصی داری خورشید ... و این تمایل تو رو به راحت تر زندگی کردن نشون میده ... لازم نیست آدم خودش رو به آب و آتیش بزنه ، تا بخواد اون حس بدی که داره رو یه جوری خالی کنه ... میتونه خیلی راحت به یه شاخه آبکی بپره و نفسش رو اوووف مانند بده بیرون و راه رو برای نفسهای بهتر باز کنه ... این بهتر از اونه که خر فرض شه ... به قول خورشید : تمارض کنه بر خریت

  2. 5 کاربر از پست miss.no1.2004 تشکر کرده اند .


  3. Top | #532

    تاریخ عضویت
    1390,12,13
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    81
    میانگین پست در روز
    0.09
    محل سکونت
    کره زمین
    تشکر از کاربر
    1,576
    تشکر شده 472 در 79 پست

    پیش فرض

    اول داستان، برانوش محکم، با اعتماد به نفس و حتی کمی از خود متشکر به نظر میومد اما انگار همۀ اون صفات پوششی بودن برای پوشوندن درون درهم ریخته و آشفتۀ برانوش. برانوش الان یه آدم متزلزله که لب یه پرتگاه ایستاده و به نظر میاد که پشت سرس دستای زیادی مشتاقانه کمین کردن تا در فرصت مناسب هلش بدن پایین.

  4. 4 کاربر از پست Water Lily تشکر کرده اند .


  5. Top | #533

    تاریخ عضویت
    1388,11,18
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    24
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    کرمان (دزفول)
    تشکر از کاربر
    21,264
    تشکر شده 97 در 22 پست

    پیش فرض

    شخصیت برانوش کمی گیج کننده س. انگار سر در گمه ،ثبات نداره!
    پایبندی به بچه ش، دوست داشتن زن خیانتکارش ، رابطه ش با دخترای دم دستش و خیابونی.
    بعضی وقتا به نظر میاد خیلی بی خیاله بعضی وقتا غد، گاهی احساسی ،بی منطق یا زیادی منطقی ،مردم آزار ،مهربون......

  6. 4 کاربر از پست amini2004 تشکر کرده اند .


  7. Top | #534

    تاریخ عضویت
    1389,06,23
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    3,160
    میانگین پست در روز
    2.23
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    30,937
    تشکر شده 1,270,148 در 4,603 پست
    حالت من
    Mashghool

    Talking

    نقل قول نوشته اصلی توسط Water Lily نمایش پست ها
    اول داستان، برانوش محکم، با اعتماد به نفس و حتی کمی از خود متشکر به نظر میومد اما انگار همۀ اون صفات پوششی بودن برای پوشوندن درون درهم ریخته و آشفتۀ برانوش. برانوش الان یه آدم متزلزله که لب یه پرتگاه ایستاده و به نظر میاد که پشت سرس دستای زیادی مشتاقانه کمین کردن تا در فرصت مناسب هلش بدن پایین.
    وای چ توصیف قشنگی.... ازش میتونم تو قصه استفاده کنم؟
    شخصیت برانوش کمی گیج کننده س. انگار سر در گمه ،ثبات نداره!
    پایبندی به بچه ش، دوست داشتن زن خیانتکارش ، رابطه ش با دخترای دم دستش و خیابونی.
    بعضی وقتا به نظر میاد خیلی بی خیاله بعضی وقتا غد، گاهی احساسی ،بی منطق یا زیادی منطقی ،مردم آزار ،مهربون......
    توصیف بالا جواب شما هم میتونه ب نوعی باشه ..
    زمانی که ما همواره در پیرامون خود افراد مشخصی را ببینیم احساس می کنیم
    که آنها بخشی از زندگی ما هستند و چون بخشی از زندگی ما می شوند
    سرانجام تصمیم می گیرند که زندگی ما را تغییر دهند
    و اگر آن گونه که آنها آرزو دارند نباشیم از ما ناخشنود می شوند.

    تایپ نوشته : رسوب !|نقد رسوب !
    دل نوشته : O0pS | از من به من رسیدن | لطفا بخندید | عقب کشید | مراقب خودت باش | پیشرفت | یادش به خیر | حک | برای همسرم امیر | قلبم در حوالی تو می تپد | پریا | برای دخترم | سکوت خاکستری | نارنجی | دوره ی ارزانی است | اسمشو بذارید خورشید
    رمان نوشته: همه ی هستی من: pdf . jar . نقد |راننده سرویس:jar. pdf .نقد|نوتریکا1: jar . pdf. نقد|نوتریکا2: jar. pdf .نقد|خط هشتم: pdf. jar. نقد|زندگی غیرمشترک: pdf. jar. نقد|پدرخوب: pdf . jar.نقد|من تواودیگری: pdf . jar. نقد|روزان دیروزم: .pdf . jar.نقد|دردَم: pdf . jar .نقد
    رمان مشترک نوشته: مرد کوچک: pdf . jar. نقد |انتی عشق : pdf . jar . نقد |قایمکی :pdf . jar |حکم دل: تایپ

  8. 8 کاربر از پست SunDaughter☼ تشکر کرده اند .


  9. Top | #535

    تاریخ عضویت
    1388,09,10
    عنوان کاربر
    رمان نویس انجمن
    نوشته ها
    3,846
    میانگین پست در روز
    2.26
    محل سکونت
    خوزستان، ماهشهر
    تشکر از کاربر
    22,365
    تشکر شده 460,714 در 4,682 پست
    حالت من
    LEH

    پیش فرض

    سایه ؟! ... سایه هایی که همه جا هستند ... تو پارک روی یه نیمکت ... تو اتوبوس خط واحد ، سر پا ، دست به میله گرفته ، تو فشار جمعیت ... تو مترو ، روی یه صندلی کنار پنجره ، چشم به فضای خالی زیر ریلهای مترو گرفته ... صندلی جلو یه اتو مرسی ... تو یه بوتیک لباس فروشی آدامس تو دهن و لبخند به لب ... وسط یه پیاده رو مست و ملنگ ... تو حجم شلوغی وسط بازار ، دست تو جیب ... لبخندی اغواگر و چشمکی رو چشم ... تیپی جلف ... اندامی هیکلی روسپیگرانه ... پشت اون سایه ها ، رنجهایی خفته و دستهایی که بجای اینکه حمایت گر باشن ، هول دهنده هستند بطرف مرداب ... بطرف تاریکی و ظلمات ... فقر و فح***شاء همزاد هم ... دنبال هم ... در پی هم ... با هم ... من نسبت به این سایه ها ، حس مشمئز کننده ای ندارم ... چون سایه ها هویت ندارن ، اونی که به این سایه ها جون میده و اونها رو زنده میکنه و بوجود میاره ، اونها مشمئز کننده تر هستند ... کسایی که وجدان ندارن ... حق سایه ها رو میخورن تا خودشون رو بزرگتر و برجسته تر کنن ... نور دروغی به خودشون بدن ... سایه نباشن ، ولی از سایه هم کثیف ترن ... اسم سایه ، شخصیت سایه ... واقعیت اجتماعی که دیدنیه و قابل لمس ... نه تنها خورشید اونها رو توی پارک روی صندلی میبینه که همه ما از صبح تا شب از کنارشون رد میشیم و پشت سرشون رو ، اون همه درد و رنجی که کشیدن و میکشن رو نمیبینیم و فقط رد میشیم ...

  10. 10 کاربر از پست miss.no1.2004 تشکر کرده اند .


  11. Top | #536

    تاریخ عضویت
    1389,11,04
    عنوان کاربر
    همراه نودهشتیا
    نوشته ها
    2,486
    میانگین پست در روز
    1.94
    محل سکونت
    همسایه روشنی و همخونه تاریکی
    تشکر از کاربر
    35,963
    تشکر شده 34,389 در 9,732 پست

    پیش فرض

    خورشید یه چیزی خب روخوب ننویس .....فهمیدی چی گفتم؟
    من کلا توکل پستات یه سره گفتم مرسییییییییییییی آرمیتا هلاکتممممم
    مرصاد لبخندی زد وگفت: من افسانه رو دوست دارم.
    ارمیتا: پنهان شدن پشت یک جمله کافی نیست...
    مرسیییییییییی جمله عااااااااالی

    مرصاد: افسانه خیلی مهربونه ... خیلی ساده است... کسی که اینقدر بی ریا و پاکه... کسی که بخاطر یک سلام از جون مایه میذاره... خوب قابل ستایشه... من تمام توانمو بعهده میگیرم که خوشبختش کنم.
    آخی چه خوب شناختتش این جا به نظرم یه جمله ای آرمیتا توفکرش در این مورد میزد بدنبود نه؟؟؟؟/
    ارمیتا: این یه نوع خواستگاریه؟
    ازاین حرف آرمیتا خوشم نیومد چرا همش دنبال خواستگاری بود مگه خواهرش رودستش مونده بود ( کمم نهخودم جواب خودمو میدم)
    به اندازه ی کافی دغدغه ی پرداخت بدهی همسایه ی رو به رویی را داشت... وای به حال کادو!
    با توجه به اتفاق چند ساعت پیش هم..
    به شدت منتظر اینم که ببینم کادو واسش چی میخره . چه حالی میده یادش بره .......البته از آرمیتا بعیده
    ... بی نگرانی برای همسایه ی رو به روی... ولی کادو چی میخرید
    خدابود این جملههههه ..... دربرابر اون جمله بالا تونقل قول
    پست 11 یه خرده گیجم کرد .....اما با پست 12 حل شددددد
    پستتو ویرایش میکنی یه خبر بده شاید ملت ندونن پست 12 رواولین نفر خوندم ویرایشتو ندیدم هی باخودم فکر میکردم اول پست 13 چرا اینجوری شد ///////
    عادت کرده بود همیشه از کنارخیابان برود ... عادت گندی بود!
    چشمهایش پر وخالی شد... الان داشتن برانوش خیلی دیر بود!
    جمله های شیک خورشیدی عاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااالی (الفشو داشتی؟)
    راستی به شدت فکر میکنم فکرای آرمیتا درمورد بیمارستان و اون جمله یشیک نظر شخصی خودته نه؟؟؟؟؟؟؟ حس کردم قشنگ حرفای خودته
    اینارومیگم
    کاش زاده ی ان روزها بود!!!
    چه ارزوی احمقانه ای... چه طنزی بود ان عکس دعوت به سکوتی که کنار استیشن پرستاری قرار داشت.
    دختر درون عکس چنان محجبه بود که نوک مقنعه اش تا روی انگشت اشاره ای که روی بینی اش بود می امد.
    دستش هم ساق بود.... واقعا به یک عکس هم رحم نمیکنند؟!
    عجبا...
    پایش را روی پایش انداخت یک جوان تصادفی داشت ناله میکرد ... اورژانس چندان شلوغ نبود... هیچ وقت دوست نداشت پرستار یا پزشک شود. حوصله ی تماشای خون دیدن و زخم دیدن نداشت فقط عاشق ابراز تاسف پزشکی بود که گان سبز رنگی به تن کرده است و به خانواده ی منتظر پشت در اتاق عمل میگوید: هرکاری از دستمون برمیومد کردیم... متاسفم!
    این عبارت را درعین سادیسم بازی دوست داشت. خیلی عبارت شیکی بود ... کلا ان صحنه زیادی شیک بود!
    و چه شیک تر وقتی یکی از اعضای خانواده ی متوفی با دکتر دست به یقه شود ... از دعوا خوشش می امد! البته منهای دعوای شرخر ... دوست داشت بیننده ی دعوا باشد...
    ایناروهم خیلی دوست داشتم حرف نداش
    من همینجوریش نقد بلد نیستم وای به حال اینکه خسته هم باشمممم ....... ببخش
    مرسیییییییییی بینظیر به خاطر پستات

    همه به دیدن دریا می روند
    و من
    فکر می کنم
    چقدر دلش می گیرد
    ساحل...

  12. 8 کاربر از پست ✿KhanomGol تشکر کرده اند .


  13. Top | #537

    تاریخ عضویت
    1390,12,21
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    1,007
    میانگین پست در روز
    1.15
    محل سکونت
    نمیدونم!
    تشکر از کاربر
    7,613
    تشکر شده 2,674 در 551 پست
    حالت من
    Ghamgin

    پیش فرض

    چرااینقدرافسانه زودباوروساده است؟بعضی وقتامیخوام سرشوبکوبم دیوار

    زمان آدمها را دگرگون میکند , اما تصویری را که از آنهـا داریم ثابت
    نگه میدارد...

    هیچ چیز دردنـاکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمهـا و ثبات خاطـره

    نیست !

  14. 4 کاربر از پست مهشید7 تشکر کرده اند .


  15. Top | #538

    تاریخ عضویت
    1390,10,26
    عنوان کاربر
    کاربر متوسط
    نوشته ها
    228
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    همین جا ها
    تشکر از کاربر
    139
    تشکر شده 403 در 225 پست
    حالت من
    Mashghool

    پیش فرض

    به نظرم اون قسمت که همسایه داشتن به ارمیتا و خواهرش تهمت میزدن به شخصیت ارمیتا نمی خورد که همونجا بشنوه بعد بره و از خودش و خانوادش دفاع نکنه

  16. 4 کاربر از پست z.s.l تشکر کرده اند .


  17. Top | #539

    تاریخ عضویت
    1389,05,23
    عنوان کاربر
    کاربر عادی
    نوشته ها
    49
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    France
    تشکر از کاربر
    8,604
    تشکر شده 221 در 45 پست

    پیش فرض

    مرسی خورشید چون امروز خیلی زحمت کشیدی و خسته شدی ولی نمی شه امشب کلا صحنه های مهمونی رو تمومش کنی...آخه امتحانات نزدیکه.....موفق باشی

  18. 3 کاربر از پست khakbaz تشکر کرده اند .


  19. Top | #540

    تاریخ عضویت
    1390,10,06
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    نوشته ها
    2,020
    میانگین پست در روز
    2.13
    محل سکونت
    اصفهان نصف جهان
    تشکر از کاربر
    24,769
    تشکر شده 2,109 در 1,097 پست

    پیش فرض

    اول از همه مرسی دختر امروز ترکوندی مارو که خیلی خوشحال کردی خدا خیرت بده.....بنظر منم برانوش قبلا غد ویک دنده بودوغرور خاصی تو رفتارش داشت که خیلی دوست بداری بود اما حالا اون پشت بام وگریه کردنش.....میدونم که شاید خیلی از مردها هم غمی در دل داشته باشن وبتون با اشکهاشون اون زخم وغم رابشورن ولی کمی باشخصیت بانوش نیفته....مرسی عزیزم من عااااااااشقشم مثل همیشه تکی به قول خودت دوز دارمت خیلی زییییییییییییاد
    آری ، آغاز دوست داشتن است
    گرچه پایان راه ناپیداست
    من به پایان دگر نیندیشم
    که همین دوست داشتن زیباست

  20. 2 کاربر از پست nasrin22 تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. روزان ِدیروزم | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SunDaughter☼ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 246
    آخرین نوشته: 1393،02،02, ساعت : 10:53 بعد از ظهر
  2. پدر خوب | sun daughter کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط SunDaughter☼ در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1260
    آخرین نوشته: 1392،05،14, ساعت : 03:42 بعد از ظهر
  3. رمان من...تو...او...دیگری! | sun daughter کاربر انجمن
    توسط SunDaughter☼ در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 370
    آخرین نوشته: 1391،04،21, ساعت : 09:06 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •