| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز با سلام خدمت دوستان گرامی و عزیز سایت نودهشتیا این داستان در حال حاضر در حال نوشته شدن است این استان از بنده نیست و نویسنده داستان خواسته نامش فاش نشود ( نام مستعار او amir.lupin میباشد ) این داستان با موضوع هری پاتر میباشد و کاملا با داستان های هری پاتر مغایرت دارد. --------------------------------------------------------------------------------------------------- فصل اول:آشنایی با جیمز و سیریوس روزگار تلخی برای ریموس 11 ساله بود.پدر،مادر و خواهران و برادرانش با او مانند برده رفتار می کردند.حرف هایی مانند"ریموس برام یه لیوان آب بیار"و حرف هایی از این قبیل برای او کلمات آشنایی بودند. همه ی این سختی ها یک روز با صدای جغدی به پایان رسید.بله!او به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز برای تحصیل دعوت شده بود.بعد از سه روز جنگ و دعوا در خانه،سرانجام پدرش حاضر شد او را به مدرسه بفرستد. ابتدا به پاتیل درزدار در لندن رفت واز آن جا به کوچه ی دیاگون رفت تا لوازم جادوگری را تهیه کند.اول به مغازه ی الیوندر رفت تا چوبدستی بخرد. -سلام آقا یه چوبدستی می خوام که... قبل از این که حرفش را تمام کند پسری را کنار خودش دید که بی نهایت از او خوشش آمد. دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:سلام من ریموس هستم. او هم دستش را به طرف او دراز کرد و با او دست داد و گفت:سلام من هم جیمز هستم.از آشناییت خوشوقتم. سر انجام اولیوندر آمد کار آن ها را راه انداخت. آن ها با هم خریدشان را تمام کردند.جیمز به ریموس گفت:تو تنها اومدی اینجا؟ -آره تو چی؟ -منم تنها اومدم. -چرا؟ -خودم خواستم.تو چی؟ -من با خانواده ام دعوا دارم.اونا با من مثل یه برده رفتار می کنن. -چه بد! آن ها پس از خریدشان به ایستگاه قطار رفتند و در آن جا پسری رو دیدن که غم تو چهره اش موج میزد. جیمز خواست به پیش او برود که ریموس دستش رو گرفت و گفت:شاید کار درستی نباشه. جیمز گفت:بذار برم ببینم چش شده؟ جیمز به سمت او رفت و گفت:هی پسر چت شده؟ ------------------------------------------------------ ادامه همین فصل در پست بعدی کسایی که رمان های فانتزی می خونن حتما داستان زیر را بخونن. ریموس لوپن و دورانی جدید|نوشته amir.lupin ------------------------------------------------ گروه طرفداران هری پاتر --------------------------------------------------- برای طرفداران هری پاتر ------------------------------------------------------- ------------------------------------------------------------- بزودی بازی انلاین هری پاتر تحت وب هم از دوستان من منتشر میشود. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,025
(View Stats)
تشکرها: 108,085
تشکر شده 197,505 بار در 18,598 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون زندگی غم کده ای بیش نبود سهم ما جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز قبل از گذاشتن ادامه این فصل گفتم تا توضیحات را ذکر کنم: نام نویسنده هم فعلا من اجازه به گفتن ان ندارم ولی در اولین فرصت از ایشان اجازه گرفته و نامشان را میگویم. تعداد صفحات کل کتاب معلوم نیست . ولی تعدا صفحات فصل اول:3 صفحه میباشد. در باره کتاب هم: این کتاب یک کتاب با موضوع هری پاتر است که سال های قبل از تولد هری پاتر و دوران مدرسه رفتن پدر هری پاتر و ... را نشان میدهد.که به قول معروف سوپر استار این کتاب ریموس لوپین یکی از قربانیان جنگ خیر و شر (فیلم 8 (جنگ ولدمورت و هری پاتر ))بوده که لازم به ذکر است که ریموس لوپین جزو جاسوسان ارتش خیر در ارتش شر میباشد.(این داستان کودکی این حماسه ساز و جنگجوی بزرگ را نشان میدهد.) تاریخ انتشار: 10 / 8/ 1390 توجه شما را به خواندن ادامه این داستان جلب می کنم. --------------------------------------------------------------------- پسر گفت:فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه! جیمز گفت:اسمت چیه؟ -سیریوس بلک! -اسم جالبیه.اسم منم جیمزه و اون کسی هم که اون جا هست ریموسه.بیا بریم به هم معرفی بشین. سیریوس و جیمز با هم به سمت ریموس رفتند و آن جا به هم معرفی شدند. پس از معارفه از دیوار بین سکوی 9 و سکوی 10 رد شدند و به سکوی 9 و 3 / 4 رفتن و پس از دادن بلیت هایشان داخل قطار شدند.همه ی کوپه ها به جز یک کوپه پر شده بود.به همان کوپه ی خالی رفتن و نشستن. -به نظرتون هاگوارتز چه شکلیه؟ این سئوال رو ریموس پرسید.بقیه سخت فکر کردن تا این که سیریوس گفت:بزرگ! جیمز گفت:عجیب و غریب! ولی ریموس که گذشته ی دردناکی داشت،در کمال سادگی گفت:به نظر من هاگوارتز جاییه که اذیتت نمی کنن.مسخره ات نمی کنن.و کسایی هستن که دوستشون داشته باشی. بقیه با تعجب به او نگاه کردن و به این فکر می کردن که واقعا این حرف های درد ناک از زبون یه بچه ی 11 ساله در اومده باشه؟ با این حال هیچ کس خبر نداشت که چه اتفاق خطرناکی قرار است برای ریموس در هاگوارتز بیفتد.او پس از سال اول تحصیلش در هاگوارتز زندگی جدیدی را شروع کرد. زندگی ای سیاه و رازی وحم آلود او را تا ابد همراهی می کرد... برای این که بدانید چه اتفاقی برای ریموس افتاده،فصل های بعدی را به دقت بخوانید.اگر کسی از بین شما می تواند حدس بزند چه اتفاقی برای ریموس افتاده،لطفا نگوید تا ادامه ی داستان لو نرود.با تشکر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل دوم:ورود به گریفیندور پس از ساعت ها در راه بودن سر انجام به هاگوارتز رسیدند و پس از پوشیدن شنل هایشان از قطار پیاده شدند و با هم رفتند تا سوار قایق ها شوند. ریموس که از درون قایق مشغول دیدن ابهت هاگوارتز بود،گفت:چه قدر قشنگ و بزرگه!جیمز و سیریوس با تکان دادن سرشان موافقتشان را اعلام کردند. پس از بالا رفتن از پله های هاگوارتز به در ورودی سالن اجتماعات رسیدند.پروفسوری به استقبالشان آمد و آن ها را به داخل سالن برد.همه ی بچه های سال اولی از جمله ریموس و جیمز و سیریوس با دیدن سقف هاگوارتز که داشت کهکشان را نشان می داد،تعجب کردند و داشت از سرشان دود در می آمد! آن ها وقتی به کلاه گروه بندی رسیدند،پروفسور ؟ اعلام کرد که برای گروه بندی شدن وقتی اسمتان را خواندم جلو بیایید تا کلاه را روی سرتان بگذارم. ابتدا پروفسور گفت:سوروس اسنیپ! سوروس جلو آمد و پروفسور ؟ کلاه را روی سرش گذاشت. کلاه پس از کمی مکس شروع به حرف زدن کرد: اووووم!می بینم که روح جاه طلبی داری.آهان!فهمیدم!اسلیترین! پروفسور کلاه را برداشت و سوروس به سمت میز اسلیترین رفت تا به هم گروهی هایش بپیوندد. صفحه 1 | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز با سلام خدمت شما دوستان گرامی من بالاخره با اقای امیر . لوپین ارتباط برقرار کردم و ایشون اجازه دادن تا نامشون گفته شود. اقای امیر مسعود شفائی توجه شما را به خواندن ادامه داستان جلب میکنم. --------------------------------------------------------------------------------------- پس از آن یک نام دیگر در سالن گفته شد:جیمز پاتر! جیمز به سمت کلاه رفت و کلاه او را به گریفیندور فرستاد. پس از آن نام سیریوس خوانده شد و به سمت کلاه رفت و سرانجام کلاه او را هم به گریفیندور فرستاد.سیریوس خیلی خوش حال از این انتخاب به سمت میز گریفیندور رفت. حال از بین سه دوست فقط ریموس مانده بود و برای همین استرس شدیدی داشت. ریموس انتظار داشت که پروفسور نام او را بخواند ولی پروفسور گفت:بلاتریکس بلک! بلاتریکس به سمت کلاه رفت و کلاه بدون هیچ حرفی او را به اسلیترین فرستاد. بعد از آن پروفسور ؟ به لیست نگاه کرد و گفت:تام ریدل! تام به سمت کلاه رفت و کلاه او را هم به اسلیترین فرستاد. سپس نام ریموس لوپین بود که در سالن به صدا در آمد. ریموس بدون هیچ حرفی و با استرس زیاد به سمت کلاه رفت.کلاه با اندکی تامل گفت:ذهن باهوش و روح شجاعی داری.مشکل اینجاست تو رو به ریونکلا بفرستم یا گریفیندور؟ ریموس که همه ی دوستانش به گریفیندور رفته بودن،خدا خدا می کرد که در گریفیندور بیفتد.برای همین زیر لب گفت:گریفیندور! صفحه 2 | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز کلاه هم که فهمیده بود او دلش می خواهد در گریفیندور بیفتد و می دانست در آن جا او رشد خواهد کرد،این علاقه ی او را نیز در نظر گرفت و گفت:گریفیندور! ریموس با خوش حالی از جایش پرید و به سمت میز گریفیندور رفت. سر انجام صدای زنگ در سالن به صدا در آمد و پروفسور دامبلدور گفت:خوش آمدید کلاس اولی ها!امیدواریم در مدرسه به شما خوش بگذرد.قوانین مدرسه را هم سرگروه ها به شما خواهند گفت.امسال هم سال تحصیلی را با یک ضیافت بزرگ شروع خواهیم کرد.پس بخورید و بیاشامید از خوراکی های لذیذی که برای شما تهیه کرده ایم. در این موقع ریموس به بشقاب خالی میزش نگاه کرد و با نا امیدی به جیمز و سیریوس نگاه کرد و سرش را تکان داد که یک دفعه همه ی بشقاب ها پر از غذا و نوشیدنی های خوش مزه شدند. سیریوس عین آدم های قحطی زده مشغول خوردن بود که فهمید ریموس و جیمز دارن او را نگاه می کنند. سیریوس گفت:چرا این جوری نگام می کنین؟ جیمز و ریموس به خودشان آمدند و گفتند:هیچی. سپس آن دو نیز مشغول خوردن شدند. بعد از شام،همه ی گروه ها به صف شدند و به دنبال سر گروه هایشان به راه افتادند.سر گروه گریفیندوری ها هم برای سال اولی ها از پله های متحرک هاگوارتز تا تابلو های آن برایشان گفت. سپس پس از رسیدن به به خوابگاه سر گروه رمز عبور را گفت و وارد خوابگاه شدند. صفحه3 | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سر گروه گفت:این جا محل اجتماع گریفیندری هاست.خوابگاه دخترا طبقه ی بالا سمت راست و طبقه ی بالا سمت چپ هم خوابگاه پسراست. ریموس از سرگروه پرسید:توی راه که داشتیم می آمدیم،یه راهرو بود که اگه از اون جا می اومدیم زود تر می رسیدیم چرا از اون جا نیومدیم؟ سر گروه در پاسخ او گفت:دستور مدیر مدرسه پرو فسور دامبلدوره.هیچ کس توی اون راهرو نمیره البته به جز اساتید و مدیر هاگوارتز. ریموس به سمت جیمز و سیریوس که می خواستند بخوابند رفت و ماجرای مرموز آن راهرو را برایشان تعریف کرد و گفت:من که خیلی دلم می خواد بفهمم تو اون راهرو چی می گذره. جیمز گفت:چی تو اون سرت می گذره؟ ریموس با لبخندی مرموز گفت:دلم می خواد فردا شب با هم دیگه بریم اون جا. جیمز خواست حرفی بزند که سیریوس گفت موافقم.بریم! جیمز هم موافقت خودش را اعلام کرد. ریموس گفت:پس قرارمون شد فرداشب ساعت دوازده.دم در خوابگاه هم دیگه رو می بینیم... اگر می خواهید بدانید چه اتفاقی در شب بعد می افتد فصل بعد را از دست ندهید. صفحه 4 | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل سوم:حمله ی گرگینه بچه ها جلوی در خوابگاه با هم مشغول راه رفتن بودن.جیمز گفت: -باید کجا بریم؟ ریموس:همون راهرویی که بهتون گفتم. سیریوس:خیلی هیجان زده شدم! ریموس:خیلی خب بچه ها،شوخی بسه.کسی نباید بفهمه ما امشب از خوابگاه اومدیم بیرون.اگه بفهمن هم تنبیه میشیم،هم از گروهمون یه عالمه امتیاز کم می کنن.حتی ممکنه اخراجمون هم کنن. بچه ها ساکت شدند و به راهشان ادامه دادند. سر انجام به راهروی مرموز رسیدند.سیریوس که انگار سرش برای دردسر درد می کرد،جلو افتاد و به داخل راهرو رفت.ریموس و جیمز هم به دنبال او به داخل راهرو رفتند. جیمز که فانوسی را در دست داشت،متوجه تالار دیگری در دل راهرو شد و این موضوع را با ریموس و سیریوس در میان گذاشت. ریموس گفت:این راهرو که بن بسته.از این تالار میریم شاید به چیزی رسیدیم. پس به داخل تالار رفتند که آن ها را به بیرون از قلعه هدایت کرد.در جا پسر دیگری را دیدند.ریموس و جیمز خشکشان زد ولی سیریوس جلو رفت و گفت:هی پسر تو کی هستی؟ پسر ناشناس گفت:پیتر پتی گرو و شما؟ | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام بر دوستان هری پاتری ببخشید یک مدت نبودم مشغله درسی داشتم. ====================== -من سیریوسم و اون دوستام هم که اون جا هستن،ریموس و جیمز هستن.چرا این جایی؟ -اومدم ببینم راز این جا چیه؟شما چی؟ -ما هم همین طور. سپس سیریوس رو به ریموس و جیمز کرد و گفت:بیاین.طرف از خودمونه. در آن شب ماه کامل بود و بچه ها از آن زیبایی هم خوششان آمده بود و هم می ترسیدند.صدایی وحشتناک به گوش رسید.بچه ها خواستند بر گردند که ریموس که انگار کنترلش دست خودش نبود،گفت:شما می خواین بر گردین ولی من می مونم تا ببینم این صدای چیه؟ جیمز خواست بر گردد که سیریوس دستش را گرفت و گفت:بده اگه دوستمونو ول کنیم.با هم اومدیم و با هم میریم.خیلی خب؟ جیمز با ترس سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و هر دو به ریموس پیوستند ولی پیتر ترکشان کرد و به سمت خوابگاه رفت.ریموس و جیمز و سیریوس هم به راهشان ادامه دادند. پس از چند دقیقه راه رفتن،به جایی رسیدند که چند لباس مردانه بر روی زمین افتاده بود.بچه ها که از ترس انگار خون درون رگ هایشان منجمد شده بود،اهمیتی ندادند و به راهشان ادامه دادند. سپس به جایی رسیدند که موجودی با شکلی عجیب آن جا بود.قیافه ی او چیزی بین گرگ و انسان بود.در آن جا ریموس بزرگ ترین اشتباه زندگی اش را مرتکب شد.او سنگی را برداشت و به سمت آن موجود پرت کرد.جیمز خواست مانع او شود ولی موفق نشد.سنگ به آن موجود خورد و موجود برگشت و ریموس فهمید حدس او درست بوده است.آن موجود گرگینه بود و تنها موجود جادویی بود که از همه چیز او خبر داشت.گرگینه به سمت آن ها حمله ور شد و خواست به آن ها ضربه ای بزند که بچه ها موفق به جا خالی شدند. ریموس و گرگینه مشغول ستیز بودند که جیمز و سیریوس موفق به دوری از محدوده ی خطر شدند.جیمز بلند داد زد:ریموس فرار کن!سیریوس هم گفت:ما میریم کمک بیاریم. سیریوس و جیمز به سمت اتاق مدیر رفتن و در بین راه آن قدر هول بودند که چند بار راه را گم کردند.بالاخره به اتاق دامبلدور رسیدند.بدون اجازه وارد اتاق شدند و بلند گفتند:کمک!ریموس گرفتار یه گرگینه شده! دامبلدور آن ها را آرام کرد و گفت:آرام توضیح بدین که چه اتفاقی افتاده؟ آن ها آرام و در عین حال سریع ما جرا را مو به مو توضیح دادند.دامبلدور که می خواست سریع به ریموس لوپین کمک کند،به آن ها گفت:فعلا میریم آقای لوپین رو نجات میدیم.بعد از اون می دونم با شما چی کار کنم! جیمز و سیریوس او را به سمت همان جایی که گرگینه حمله کرده بود بردند ولی دیگر از گرگینه خبری نبود و همین طور از ریموس.تا این که یک دفعه جیمز بلند فریاد زد:نه! در فصل بعد شاهد ماجرا های جالبی هستیم پس خواهش می کنم ادامهی داستان را از دست ندهید.باز هم منتظر انتقادات و نظرات خوبتان هستم. | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: شیراز
نوشته ها: 135
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر دارن شان اربا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فصل چهارم:راز داران پروفسور دامبلدور در حالی که به سمت جیمز می دوید،گفت:آقای پاتر چی شده؟ جیمز گفت:پ...پروفسور این خونه!حتما یه اتفاقی این جا افتاده و شروع به گریه کردن کرد. پروفسور دامبلدور در حالی که مشغول آرام کردن جیمز بود،گفت:دیگه بسه.شما به خوابگاه بر می گردید و من هم دنبال آقای لوپین میرم. سیریوس که داشت مخالفت خودش را نمایش می داد،گفت:نه پروفسور!ریموس دوست ماست و تا این جا با اون بودیم پس باید تا آخرش هم با هم باشیم.ما هم با شما میاییم. پروفسور دامبلدور گفت:باشه ولی بدونید که این کار خیلی خطرناکه.هنوزم حاضرید بیاید؟ هر دو یک صدا و بلند فریاد زدند:بله! پس با هم به دنبال ریموس رفتند که کم کم داشت صبح میشد.بچه ها از خستگی دیگر نا برای راه رفتن نداشتند که یک دفعه جیمز دوباره رد خون را بر روی زمین مشاهده کرد و به بقیه گفت:فکر کنم راه از این طرفه.چون دوباره رد خون معلوم شد. پس به دنبال رد خون رفتند تا این که... سیریوس فریاد زد:پروفسور،جیمز!ریموس این جاست! پروفسور دامبلدور و جیمز به سمت او رفتند که بدن ریموس را که آغشته به خون بود بر روی زمین پیدا کردند.دامبلدور به سمت او رفت و صورتش را برگرداند و از ترس خشک شد.گفت:مثل این که اتفاقی که نباید می افتاد،افتاد. سیریوس پرسید:مگه چی شده،پروفسور؟ پروفسور دامبلدور که معلوم بود می خواست یک جوری جواب سوال سیریوس را ندهد،گفت:حالا بعدا متوجه میشید.و سپس ریموس را بغل کرد تا او را به سمت قلعه ببرد. در راه پروفسور دامبلدور از سیریوس و جیمز پرسید:تو راه که داشتید میومدید | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| amirlupin, جدید|نوشته, دورانی, ریموس, لوپین, و |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| مو تور های دورانی(وانکل) | grass | تجهیزات و تعمیرات | 0 | ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۵۰ قبل از ظهر |
| دورانی که زمین در یخبندان به سر می برد | Guest3 | نجوم و اختر شناسی | 0 | ۱۱ آذر ۱۳۸۹ ۰۶:۰۰ بعد از ظهر |