| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز من می خوام جند تا داستان کوتاه از صادق هدایت بزارم....کتاب خاصی نداره که بخوام سال انتشارو ایناشو بزارم.....از جاهای مختلفی جمع آوری شده.... نمی دونم چند تا میزارم ولی امیدوارم هر چند تایی که هست خوشتون بیاد و ازش استقبال کنید.... زندگی واژه ی غریبیه...از بچگی به من یا دادن به غریبه ها اعتماد نکنم. خب اینم داستان خودم می باشد...... ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز اودت مثل گلهاي اول بهار تر و تازه بود ، با يك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهاي بوري كه هميشه يكدسته از آن روي گونه اش آويزان بود . ساعتهاي دراز با نيم رخ ظريف رنگ پريده جلو پنجرة اطاقش مي نشست . پاروي پايش مي انداخت، رمان ميخواند جورابش را وصله ميزد و يا خامه دوزي ميكرد ، مخصوصا " وقتيكه والس گريزري را در ويلن ميزد، قلب من از جا كنده ميشد. پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود ، چقدر دقيقه ها، ساعتها و شايد روزهاي يكشنبه را من از پشت شيشة پنجرة اطاقم به او نگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتيكه جورابهايش را در ميآورد و در رختخوابش ميرفت ! باين ترتيب رابطه مرموزي ميان من و او توليد شد . اگر يكروز او را نميديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده باشم . گاهي روزها از بسكه به او نگاه ميكردم، بلند ميشد و لنگه در پنجره اش را ميبست . دو هفته بود كه هر روز همديگر را ميديديم ، ولي نگاه اودت سرد و بي اعتنا بود ، بدون اينكه لبخند بزند و يا حركتي از او ناشي بشود كه تمايلش را نسبت به من آشكار بكند . اصلا صورت او جدي و تودار بود . اول باري كه با او روبرو شدم ، يكروز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانة سر كوچه مان صبحانه بخورم. از آنجا كه بيرون آمدم، اودت را ديدم ، كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كردم ، او لبخند زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت "مرسي"، از همين يك كلمه آشنائي ما شروع شد. از آنروز ببعد پنجرة اطاقمان را كه باز ميكرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف ميزديم . ولي هميشه منجر ميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش بمسافرت رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود. او خيلي كم حرف بود . ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهي مرا از جا در ميكرد . دو ماه بود كه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعه بازار "نوي يي". در اين شب اودت لباس آبي نوش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه بنظر ميآمد . از رستوران كه در آمديم، تمام راه را در مترو برايم از زندگي خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم. گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضيها معركه گرفته بودند، تيراندازي، بخت آزمائي، شيريني فروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه با قوة برق بدور يك محور ميگرديدند، بالن هائي كه دور خود ميچرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صداي جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور و موزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود. ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه بدور خودش ميگشت و درموقع گردش يك روپوش از پارچه روي آنرا مي گرفت و بشكل كرم سبزي در ميآمد . وقتيكه خواستيم سوار بشويم ، اودت دست كش ها و كيفش را بمن داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم نشستيم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد. روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهاي ما بهم چسبيده بود من اودت را ميبوسيدم و او هم دفاعي نميكرد بعد پياده شديم و در راه برايم نقل ميكرد كه اين دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار ميآيد . چون مادرش او را قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر بتماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از اين جا دل نمي كند ، پاي هر معركه اي ميايستاد و من ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را بزور كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من راه ميافتاد تا ا ينكه پاي معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت، نطق ميكرد و خوبي آنرا عملا نشان ميداد ومردم را دعوت به خريدن ميكرد . ايندفعه از جا در رفتم ، بازوي او را سخت كشيدم و گفتم : " اينكه ديگر مربوط به زنها نيست." ولي او بازويش را كشيد و گفت : " خودم ميدانم . ميخواهم تماشا بكنم ." من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . بخانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نميآمد مدتي كتاب خواندم . يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . ديدم اودت آمده پائين پنجرة اطاقش پهلوي چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغير بستم . همينكه آمدم لباسم را در بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجق دوزي و دستكشهاي اودت در جيبم است و ميدانستم كه پول و كليد در خانه اش در كيفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائين انداختم. سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من با بي اعتنا ئي ميكردم، پنجرة اطاق او كه باز ميشد من پنجرة اطاقم را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر پيچ كوچه به اودت بر خوردم كه كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو پيش ميرفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باو گفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت به او عذر خواهي كردم . اودت با خونسردي كيف منجق دوزي خود را باز كرد آينه كوچكي كه از ميان شكسته بود بدستم داد و گفت : " آنشب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اينطور شد . ميداني اين بدبختي ميآورد ." من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و به او وعده دادم كه پيش از حركت دوباره او را ببينم، ولي بدبختانه موفق نشدم. تقريبا" يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد : "پاريس 21 ستامبر 1930 " جمشيد جانم " نميداني چقدر تنها هستم ، اين تنهایي مرا اذيت مي كند، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون وقتي كه بتو كاغذ مي نويسم ، مثل اينست كه با تو حرف ميزنم . اگر در اين كاغذ "تو" مي نويسم مرا ببخش . اگر ميدانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است ! " روزها چقدر دراز است عقربه ساعت آنقدر آهسته و كند حركت ميكند كه نميدانم چه بكنم . آيا زمان بنظر تو هم اين قدر طولاني است ؟ شايد در آنجا با دختري آشنائي پيدا كرده باشي ، اگر چه من مطمئنم كه هميشه سرت توي كتاب است ، همانطوريكه در پاريس بودي ، در آن اطاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است . حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده، ولي من پشت شيشه هايم را پارچة كلفت كشيده ام تا بيرون را نبينم، چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوريكه بر گردان تصنيف ميگويد : " پرنده اي كه به ديار ديگر رفت برنميگردد ." " ديروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم ميزديم ، نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم يا د آن روز افتادم كه روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت ميكردي، و آن همه وعده ميدادي و من هم آن وعده ها را باور كردم و امروز اسبا ب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه بياد تو والس " گريز ري " را ميزنم، عكسي كه در بيشة ونسن برداشتيم روي ميزم است، وقتي عكست را نگاه ميكنم، همان بمن دلگرمي ميدهد : با خود ميگويم " نه، اين عكس مرا گول نميزند !" ولي افسوس ! نميدانم تو هم معتقدي يا نه . اما از آن شبي كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت بمن داده بودي، قلبم گواهي پيش آمد ناگواري را ميداد . روز آخري كه يكديگر را ديديم و گفتي كه به انگليس ميروي، قلبم بمن گفت كه تو خيلي دور ميروي و هرگز يكديگر رانخواهيم ديد و از آنچه كه ميترسيدم بسرم آمد . مادام بورل بمن گفت : چرا آنقدر غمناكي؟ و ميخواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون ميدانستم كه بيشتر كسل خواهم شد. " باري بگذريم گذشته ها ، گذشته . اگر بتو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگي بوده . مرا ببخش و اگر اسباب زحمت ترا فراهم آوردم، اميداورم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچين نيست ، ژيمي ؟ " اگر ميدانستي درين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است ، از همه چيز بيزار شده ام ، از كار روزانه خودم سر خورده ام ، در صورتيكه پيش ازين اينطور نبود . ميداني من ديگر نمي توانم بيش ازين بي تكليف باشم ، اگر چه اسباب نگرا ني خيليها مي شود . اما غصه همه آنها بپاي مال من نميرسد همان طوريكه تصميم گرفته ام روز يكشنبه از پاريس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را ميگيرم و به كاله ميروم، آخرين شهري كه تو از آنجا گذشتي، آنوقت آب آبي رنگ دريا را مي بينم ، اين آب همه بدبختي ها را مي شويد . و هر لحظه رنگش عوض مي شود، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني ميخورد، كف ميكند ، آن كفها را شنها مزمزه ميكنند و فرو ميدهند، و بعد همين موجهاي دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد برد . چون بكسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند ا و را بسوي خودش مي كشاند . لابد ميگوئي كه او چنين كاري را نميكند ولي خواهي ديد كه من دروغ نميگويم. بوسه هاي مرا از دور بپذير اودت لاسور." دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه رويش مهر زده بودند " برگشت بفرستنده . " سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك ر فتم ، همانجا كه منزل قديميم بود . از اطاق من يك محصل چيني والس گريزري را سوت ميزد . ولي پنجره اطاق اودت بسته بود و به در خانه اش ورقه اي آويزان كرده بودند كه روي آن نوشته بود ، " خانه اجاره اي "__ | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,025
(View Stats)
تشکرها: 108,085
تشکر شده 197,505 بار در 18,598 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز تو تاپیک تایپ نباید پست بدین با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون زندگی غم کده ای بیش نبود سهم ما جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز قسمت اول: شريف با چشمهاي متعجب، دندانهاي سفيد و محكم و پيشاني كوتاه كه موي انبوه سياهي دورش را گرفته بود، بيست و دوسال از عمرش را در مسافرت به سر برده و با چشمهاي متعجب تر ، دندان هاي عاريه و پيشاني بلند چين خورده كه از طاسي سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و كورتر به شهر مولد خود عودت كرده بود . او در سن چهل و سه سالگي پس از طي مراحل ضباطي ، دفتر داري ، كمك محاسب و غيره به رياست ماليه آباده انتخاب شده بود . شهري كه در آنجا به دنيا آمده و ايام طفوليت خود را در آنجا گذرانيده بود . زيرا همينكه شريف به سن دوازده رسيد، پدرش به اسم تحصيل او را به تهران فرستاد . پس از چندي وارد ماليه شد و تا كنون زندگي خانه به دوشي و سرگرداني دور ولايت را بسر ميبرد . حالا بواسطه اتفاق و يا تمايل شخصي به آباده مراجعت كرده بود و بدون ذوق و شوق در خانه موروثي و يا در اداره مشغول كشتن وقت بود. صبح خيلي دير بيدار ميشد ، نه از راه تن پروري و راحت طلبي ، بلكه فقط منظورش گذرانيدن وقت بود . گاهي ويرش مي گرفت اصلا سر كار نميرفت ، چون او نسبت به همه چيز بي اعتنا و لاابالي شده بود و بهمين جهت از ساير رفقاي همكارش كه پررو و زرنگ و دزد بودند عقب افتاده بود ، چيزي كه در زندگي باعث عقب افتادن او شده بود عرق و ترياك نبود بلكه خوش طينتي و دل رحمي او بود . اگرچه شريف براي امرار معاش احتياجي به پول دولت نداشت و پدرش به قدر بخور و نمیر براي او گذاشته بود كه به اصطلاح تا آخر عمرش آب باريكي داشته باشد، و شايد اگر گشادبازي نميكرد و پيروي هوا و هوس را نكرده بود ، بيشتر از احتياج خودش را هم داشت ، ولي از آنجا ئي كه او تفريح و سرگرمي شخصي نميتوانست براي خودش اختيار بكند و ا ز طرف ديگر نشستن پشت ميز اداره براي او عادت ثانوي و يك نوع وسواس شده بود، ازين رو مايل نبود كه ميز اداره را از دست بدهد. پس از مراجعت همه چيز بنظر شريف تنگ ، محدود، سطحي و كوچك جلوه ميكرد . بنظرش همه اشخاص سائيده شده و كهنه مي آمدند و رنگ و روغن خود را از دست داده بودند . اما چنگال خود را بيشتر در شكم زندگي فرو برده بودند . به ترسها، وسواسها و خرافات و خود خواهي آنها افزوده شده بود . بعضي از آنها كم و بيش به آرزوهاي محدود خودشان رسيده بودند . شكمشان جلوآمده بود ، يا شهوت آنها از پائين تنه بآرواره شان سرايت كرده بود و يا در ميان گير و دار زندگي ، حواس آنها متوجه كلاه برداري ، چاپيدن رعاياي خود، محصول پنبه و ترياك و گندم و يا قنداق بچه و نقرس كهنه خودشان شده بود . خود او آيا پير و ناتوان نشده بود و با منقل وافور و بطري عرق به اميد استراحت به شهر مولد خود برنگشته بود ؟ خواهر كوچكش كه در موقع آخرين ملاقات با او آنقدر تر و تازه و جوان سرزنده بنظر ميآمد حالا شوهر كرده بود ، چند شكم زائيده بود، چين و چروك خورده بود . شيارهائي مثل جاي پنجه كلاغ گوشه چشمش ديده ميشد كه با سكوت بليغي بمنزله آينه پيري خود شريف به شمار ميرفت . حتي شهر سرخ گلي و خرابه اي كه گويا به طعنه آباده ميناميدند براي او يك حالت تهديد كننده داشت. شايد دنيا تغيير نكرده و فقط در اثر پيري و نااميدي همه چيز بنظر او گيرندگي و خوشروئي جادوئي ايام جواني را از دست داده بود . فقط او دست خالي مانده بود و هر سال مقدار ي از قواي او از يك منفذ نامرئي بيرون رفته بود بي آنكه ملتفت شده باشد . بجز چند يادبود ناكام و يكي دو رسوائي و كوششهاي بيهوده ، چيز ديگري برايش نمانده بود . او فقط لاشه خود را از اين سوراخ به آن سوراخ كشانيده بود و حالا انتظار روزهاي بهتري را نداشت . در اد اره تمام وقت شريف پشت ميز قهوه اي رنگ پريده ، در اطاق بالا خانه اداره ماليه ميگذشت . خميازه ميكشيد، لغت لاروس را ورق ميزد و عكسهاي آنرا تماشا ميكرد، سيگار ميكشيد يا سركي به كاغذهاي اداره رسيدگي ميكرد و يك امضاي گل و گشادي زيرش ميانداخت ، ولي در خارج از ا داره بر خلاف رؤساي ادارات كه شبها دور هم جمع ميشدند و بساط قمار دائر ميكردند، او با همكاران و رؤساي ساير ادارات مراوده و جوششي نشان نميداد . كناره گيري و گوشه نشيني را اختيار كرده بود . در منزل وقت خود را به باغباني و سبزيكاري ميگذرانيد . بيشتر وقت او صرف بساط فور و تشريفات آن ميشد . بعد از آن كه غلامرضا منقل برنجي را آتش ميكرد و زير درخت بيد كنار استخر روي سفره چرمي ميگذاشت، شريف جعبه هزار پيشه خود را كه محتوي آلات وافور بود ب ه دقت باز ميكرد و اسباب فور و بطري كوچك عرق را مرتب دور خودش ميچيد و با تفنن مشغول ميشد . گاهي غلامرضا مطيع و ساكت و سر بزير ميآمد و باو ترياك ميداد ، مثل اينكه مشغول انجام مراسم مذهبي ميباشد. غلامرضا پير مرد لهيده اي بود كه جزو اثاثيه خانه بشمار ميرفت و مثل يك سگ به صاحبش وفادار مانده بود . از آن آدم هاي قديمي خوشرو و بي آزار بود كه براي هر گونه فداكاري در راه اربابش مضايقه نداشت . فقط او بود كه به وسواسهاي شريف آشنا بود و ميتوانست مطابق ميلش رفتار بكند . چون شريف وسواس شديدي به تميزي داشت ، دايم دست و صورتش را ميشست و به همه چيز ايراد ميگرفت . علامرضا توجه مخصوصي در شستن گيلاس آب ، حوله ، ملافه و جارو زدن اطاقها مبذول ميداشت تا مطابق ميل اربابش رفتار كرده باشد. شريف پس از پايان تشريفات و مراسم وافور و حقه چيني ، چوب كهور و حتي تخته نرد سفري را كه هر دفعه بي جهت بيرون مي آورد ، بدقت پاك ميكرد و با سليقه مخصوصي در خانه بندي هاي جعبه س فري ميگذاشت . بعد آلبوم عكس را كه مثل چيز مقدسي جلد تافته گرفته بود با احتياط در مي آورد ، ورق ميزد مثل اينكه تماشاي آلبوم متمم و مكمل نش ئه ترياك بود . اين آلبوم سينماي زندگي ، تمام گذشته او بود . همه رفقا و اشخاصي كه در طي مسافرت هايش با آنها آشنا شده بود ، عكس آنها در اين آلبوم وجود داشت و يادبودهاي دور و تأثير انگيزي در او توليد ميكرد. تفريح دماغي شريف ديوان حافظ، كليات سعدي بود كه سر حد دانش مردم متوسط بشمار ميرود . اما در طي تجربيات تلخ زندگي يكنوع زدگي و تنفر نسبت به مردم حس ميكرد و در معامله با آنها قي افه خونسردي را وسيله دفاع خود قرار داده بود . علاوه بر اين يك كبك دست آموز داشت كه به پايش زنگوله بسته بود . براي اينكه گم نشود يك سگ لاغر هم براي پاسباني كبك نگه داشته بود كه در مواقع بيكاري همدم او بودند . | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز قسمت دوم: مثل اينكه از دنياي پر تزوير آدمها به دنياي بي تكلف ، لاابالي و بچگانه حيوانات پناه برده بود و در انس و علاقه آنها سادگي احساسات و مهرباني كه در زندگي از آن محروم مانده بود جستجو ميكرد. يكروز طرف عصر كه شريف پشت ميز اداره مشغول رسيدگي به دوسيه قطوري بود، در باز شد وجواني وارد اطاق گرديد كه از تهران به عنوان عضو ماليه آباده مأموريت داشت و كاغذ سفارش نامه خود را به دست شريف داد. شريف همينكه سر خود را از روي دوسيه بلند كرد و او را ديد يكه خورد . بطوري حالش منقلب شد كه بزحمت ميتوانست از تغيير حالت خود جلوگيري بكند مثل اينكه يك رشته نامرئي كه ب ه قلب او آويخته بو د دوباره كشيده شد ، و زخمي كه سالها التيام پذيرفته بود از سر نو مجروح گرديد . دنيا به نظرش تيره و تار شد، يك پرده كدر و مه آلود جلو چشمش پائين آمد و منظره محو و دردناكي روي آن پرده نقش بست . آيا چنين چيزي ممكن بود؟ شريف اين جوان را در يك خواب عميق ، در خواب دوره جوانيش ديده بود و بهترين دوره زندگيش را با او گذرانيده بود . بيست و يكسال قبل اين پيش آمد رخ داد و بعد او مانند يك چيز ظريف شكننده كه مربوط به اين دنيا نبود از جلو چشمش ناپديد شد. شريف نميتوانست باور بكند در صورتيكه خودش پير و شكسته شده و در انتظار مرگ بود ، چطور اين جوان از دنياي مجهولي كه در آن رفته بود جوان تر و شاداب تر جلو او سبز شده بود . احساس مبهمي كه مربوط به يادبود دردناك رفيقش ميشد قلب او را فشرد. به زحمت آب دهن خود را فرو داد، خرخره برجسته او حركت كرد و دوباره سر جاي اولش قرار گرفت. شريف اين جوان را خوب ميشناخت، با او در يك مدرسه بود وقتيكه سن حالاي او را داشت . نه تنها شباهت جسماني و ظاهري او با محسن رفيق و همشاگردي او كامل بود بلكه صدا ، حركات بي اراده ، نگاه گيج و طرز سينه صاف كردن او همه شبيه رفيق ناكامش بود . اما درقيافه اش آثار تزلزل و نگراني ديده ميشد . بنظر ميآمد كه روح او از قيد قوانين زندگي مردمان معمولي رسته بود. بهمين جهت يك حالت بچگانه و دمدمي داشت . شريف كاغذ سفارش نامه را جلو چشمش گرفت ولي نميتوانست آنرا بخواند . خطها جلو او ميرقصيدند . فقط اسم اورا كه مجيد بود خواند . با خودش زير لب تكرار ميكرد :( بايد اين اتفاق بيفتد !) از آنجائيكه هميشه در كارهاي شريف گراته ميافتاد و مثل اين بود كه قوه شومي پيوسته او را دنبال مي كند .در موقع تعجب اين جمله جبري را با خودش تكرار ميكرد . در زندگي يكنواخت او و روزهائيكه ميدانست مانند كليشه قبلا تهيه شده و با نظم عقربك ساعت به حركت افتاده بود، اين پيش آمد خيلي غريب بنظر ميآمد . بالاخره پس از اندكي ترديد با لحن خير خواهانه اي كه از شدت اضطراب ميلرزيد ، از مجيد اسم پدرش را پرسيد . بعد از آنكه مطمئن شد كه مجيد پسر محسن است ، باو گفت كه با پدرش ا ز برادر صميمي تر بوده و در يك مدرسه تحصيل مي كرده اند و در اداره همكار بوده اند . سپس افزود :( مرحوم ابوي شما حق برادري به گردن من دارد . شما بجاي پسر من هستيد وظيفه من است كه شما را به منزل خودم دعوت بكنم .) بالاخره تصميم گرفت كه قبل از پايان وقت اداري مجيد را ب ه منزل خود راهنمائي بكند . اثاثيه و تخت سفري او را پيشخدمت اداره برداشت و به طرف منزل شريف رهسپار شدند . از ميان ديوارهاي گلي سرخ و چند خرابه كه دورش چينه كشيده شده بود رد شدند . در طي راه شريف از مراتب دوستي و يگانگي خودش با پدر او صحبت ميكرد ، تا اينكه وارد خانه بزرگ آبرومندي شدند كه جوي آب و دار و درخت داشت ، و يك استخر بزرگ بي - تناسب بيشتر فضاي باغ را اشغال كرده بود . اين باغچه در مقابل منظره خشك و بي روح شهر بمنزله واحه در ميان صحرا بشمار ميآمد. شريف با قدمهاي مطمئن تر و حالت سرشارتر از معمول ر اه ميرفت . زيرا براي او اين سرپرستي ناگهاني نه تنها يك نوع انجام وظيفه نسبت به دوست مرده اش بود، بلكه از آن يك جور لذت مخصوصي ميبرد . يك نوع احساس تشكر و قدرداني از رفيق مرده اش در او پيدا شده بود كه پس از مرگش ، بعد از سالها دوباره تغيير گوارائي در زندگي يكنواخت او داده بود براي اولين بار از سرنوشت خودش راضي بود. همينكه وارد شدند . شريف به غلامرضا دستور داد كه تختخواب مجيد را در اطاق پذيرائي بزند . سالون او عبارت از اطاق دنگالي بود كه از قالي مفروش شده بود و يك رج درگاه به درازي آن ديده ميشد و قرينه درگاه ها ، طرف مقابل پنج در رو به ايوان داشت . ميز بزرگي وسط اطاق گذاشته بودند كه از قالي پوشيده شده بود . يك جعبه قلمزده شش ترك كار آباده روي ميز و چند صندلي دور آن بود. شريف ب ه عادت معمول لباسش را در آورد . با پيراهن و زير شلواري باطاق شخصي خودش رفت . پيش از اينكه جلو بساط وافور بنشيند جلو آينه رفت اين آينه كه هر روز بر سبيل عادت جلو آن موهاي تنك سر خود را شانه ميزد و نگاه سرسركي بخود ميانداخت ، ايندفعه بيش از معمول بصورت خود دقيق شد دندانهاي طلائي ، پاي چشم چين خورده ، پوست سوخته و شانه هاي تو رفته خود را از روي نا اميدي بر انداز كرد . نفسش پس رفت ، بنظرش آمد كه هميشه آنقدر كريه بوده . يك جور نفرين يك جور بغض گنگ نسبت به بيدادي دنيا و همه مردمان حس كرد . يك نوع كينه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس كرد كه او را باين ريخت و هيكل پس انداخته بودند ! اگر هرگز بدنيا نيام ده بود بكجا بر ميخورد . اگر پررو و خوش مشرب و سرزبان دار و بي حيا مثل ديگران بود حالا يادبودهاي گواراتري براي روز پيري اش اندوخته بود . آب دهنش را فرو داد ، خرخره او حركت كرد و دوباره سر جاي اولش ايستاد . در همين وقت مجيد وارد شد، هر دو سر بساط نشستند . شريف مشغول كشيدن وافور شد و در ضمن صحبت وعده و وعيد به مجيد ميداد كه ورود او را به مركز اطلاع خواهد داد و يكي دو ماه ديگر برايش تقاضاي اضافه حقوق خواهد كرد. شام را زودتر خوردند و قبل از اينكه مجيد برود ، شريف پيشاني او را بوسيد . مجيد اين حركت را بدون اكراه بطور خيلي طبيعي تلقي كرد . شريف با خودش تكرار كرد :( چه غريب است ! بايستي اين اتفاق بيفتد، بايستي !..). ویرایش توسط غریبه... : ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز قسمت سوم... با دست لرزان آلبوم عكس را كه يگانه نماينده تحولات مرتب و مطمئن قيافه او بود برداشت . با دستمال رويش را پاك كرد ، جلو چراغ ورق ميزد . در عكس بچگيش كه پهلوي خواهرش ايستاده بود، لباس چروك خورده ، نگاه متعجب داشت و لبخند زوركي زده بود . مثل اينكه ميخواست خبر ناگواري را پنهان بكند. عكسي كه با شاگردان مدرسه برداشته بود ، همين چشمهاي متعجب را داشت ، به اضافه يك جور دلهره و هيجان در قيافه اش د يده ميشد كه سعي كرده بود لاپوشاني بكند . عكس فوري كه در گاردن پارتي با محسن پدر مجيد انداخته بود ، چشمهاي متعجب داشت . ولي اين تعجب عميق تر شده بود ، مثل اينكه در خودش فرو رفته بود . رنگ عكس پريده بود . نگاهش دور و نااميد بنظرش جلوه كرد و دستش را روي شانه محسن گذاشته بود . در آنوقت چهارده پانزده سال بيشتر نداشت . قيافه محسن محو و لغزنده بنظرش آمد ، مثل چيز دمدمي و موقت كه محكوم به نااميد شدن است .اين عكس را پسنديده كه موهاي مرتب روي سرش بود و ر ويه هم رفته وضع آبرومند تري از عكسهاي ديگر داشت . بدقت آنرا از توي آلبوم در آورد . عكس آخري كه د ر مازندران با محسن برداشته بود . محسن كاملا شبيه مجيد بود اما خود شريف با ريشي كه چند روز نتراشيده بود و نگاه متعجبش مثل اين بود كه انتظار انهدام نسل بشر را ميكشد ، حالت سخت و زننده اي داشت كه نپسنديد . بعد به عكسهائي كه در ولايات مختلف با اعضاي ادارات و يا اشخاص ديگر بر داشته بود دقت كرد . نه تنها اين اشخاص مطابق ياد بودي كه در او گذاشته بودند در مقابلش مجسم ميشدند . بلكه همه آنها را ميديد و صدايشان را مي شنيد و نمي توانست آن قسمت از گذشته را دور بيندازد ، فراموش بكند ، چون اين ياد بودها جزو زندگي او شده بود. تماشاي اين عكسها امشب تاثير غريبي در او گذاشت . احساس درد ناك و خشني بود ، بطوريكه نفسش پس رفت، يك رشته عدم موفقيت ، دوند گيهاي بيهوده و عشقهاي ناكام جلو او مجسم شد . شريف لبهايش ميلرزيد ، نگاهش خيره بود . در رختخواب كه دراز كشيد و پلكهايش را به هم فشرد ، يك صف از رفقايش جلو او رديف ايستاده بودند كه آخرش محو ميشد . همه اين صورتها از پشت ابر و دود موج ميزدند ، در ميان دود مي لغزيدند و يك زندگي جادوئي به خود گرفته بودند ، در آن ميان محسن رفيق هم مدرسه اش از همه دقيق تر و ز نده تر بود . فقط او بود كه تأثير فراموش نشدني در شريف گذاشته بود ، و ورود ناگهاني مجيد و شباهت عجيب او با پدرش اين تأثير را شديد تر كرده بود . آيا مرگ ناگهاني محسن كه جلو چشمش ورپريده زندگي او را زهر آلود نكرده بود ؟ و از اين به بعد در آخر هر مجلس كيفي ته مزه خاكستر در دهنش مي ماند و احساس خستگي و زدگي ميكرد. چيزي كه د ر زندگي باعث ترس شريف شده بود ، قيافه زشتش بود . از اين رو نسبت به خودش يك نو ع احساس مبهم پستي مي كرد و مي ترسيد به كسي اظهار علاقه بكند و مسخره بشود. گويا فقط محسن بود كه بنظر ميآمد با صميميت و يگانگي مخصوص به او اظهار دوستي مينمود، مثل اينكه ملتفت زشتي ظاهري او نبود ، يا بروي خودش نميآورد و يا اصلا شيفته صفات اخلاقي و نكات روحي او شده بود . يكجور عشق و ارادت برادرانه ، يكنوع گذشت در مقابل او ابراز ميداشت و گاهي كه نسبت بديگران همين صميميت را نشان مي داد ، باعث حسادت شريف ميشد . حضور محسن يكنوع حس پرستش زيبائي در او توليد مي كرد صورتش ، نگاهش ، حركات بي تكلفش ، حتي عادتي كه داشت هميشه مداد كپي را زبان بزند و گوشه لبش جوهري بود و حتي قهرها يي كه سر چيزهاي پوچ از هم كرده بودند، برايش همه اينها پر از لطف و كشش شاعرانه بود . آنوقت هردو آنها شانزده سال داشتند ، يادش افتاد يكروز عصر ، موقع امتحان آخر سال بود . بعد از مذاكره ، خسته و كسل هر دو بقصد گردش تا بهجت آباد رفتند . هوا گرم بود ، محسن كه علاقه مخصوصي بشنا داشت ، دم استخر بهجت آباد لخت شد تا آب تني بكند . آب استخر سرد بود ، بعد هم چند رهگذر سر رسيدند محسن از شنا صرف نظر كرد ، برگشت خنديد و نگاه گيج شرمنده خود را بصورت شريف دوخت . بعد دستپاچه رختهايش را پوشيد . آمد كنار جوي پهلوي شريف نشست و دستش را روي شانه او گذاشت اين حركت خودماني و طبيعي براي شريف حكم يك نوع كيف عميق و گوارائي را داشت و حس كرد كه جريان برق و حرارت ملايمي بين آنها رد و بدل ميشد . شريف آرزو مي كرد كه تا مدت طويلي بهمين حال بمانند . اما محسن سر خود را نزديك او برد بطوريكه شريف نفسش را روي صورت او حس كرد و گفت : ((من كار دارم زود بر مي گردم .)) شريف گرچه سعي كرد كه حركت طبيعي بكند ، ولي با ترس و اضطراب روي پيشاني محسن را بوسيد . همانجوريكه وقتي بچه بود ، روز عيد نوروز پدر بزرگش او را ميبوسيد - يعني لبهاي خود را به پيشاني او ميماليد و بر مي داشت . پيشاني محسن سرد بود . بعد بلند شدند ، محسن اين حركت بي تناسب و اظهار علاقه او را بدون تعجب تلقي كرد مثل اينكه بايد اين طور اتفاق بيفتد! هنگام مراجعت ، شريف براي اينكه دل محسن را به دست آورده باشد ، ساعت ((مكب )) طلائي كه پدرش باو داده بود و چندين بار محسن با اشتياق و كنجكاوي بچه گانه اي آنرا برانداز كرده بود ، در آورد به محسن بخشيد . محسن بي آنكه از او توضيحي بخواهد و يا تشكر بكند ، ساعت را گرفت ، نگاه گيجي بآ ن انداخت . شادي ساده و بچگانه اي در صورتش درخشيد و بعد آنرا در جيبش گذاشت . همان روز در بين راه محسن از روي بي ميلي براي شريف گفت كه پدرش خيال دارد باو زن بدهد . اين خبر تأثير سختي در شريف كرد زيرا قلبش گواهي داد كه از يكديگر جد ا خواهند شد . شريف كينه و حسادت شديدي نسبت به زن نديده و نشناخته محسن حس كرد . اگر چه چند بار ديگر هم محسن با شريف به استخر بهجت آباد آمد و شنا كرد ، اما مانعي در دوستي آنها توليد گرديده بود ، فاصله اي بين آنها پيدا شده بود. بعد از امتحانات محسن عروسي كرد . ازين سرونه به بعد ميان دو رفيق جدائي افتاد و به ندرت يكديگر را مي ديدند ... ابتدا شريف از محسن متنفر شد ، ولي از آنچه رفيقش را سرزنش مي كرد به سر خودش آمد . چون در همين اوان مسافرتي به عنوان ديدار خويشانش به آباده كرد . در آنجا اقوامش دور او را گرفتند و وادار شد دختر خاله اش را بگيرد . يعني با در نظر گرفتن الحاق املاك شريف باملاك عفت كه از پدرش به ارث برده بود، و از اينقرار املاك پدرش كه در سورمك نزديك گنبد بهرام واقع شده بود به املا ك زنش متصل ميشد . اما شريف بهيچوجه كله محاسبه و بر آوردهاي اقتصادي را نداشت . بالاخره مراسم عقد با سرعت مخصوصي انجام گرفت . همينكه شريف را با عروس دست بدست دادند و در اطاق تنها ماندند، عفت شروع بخنده كرد، يكجور خنده تمام نشدني و مسخره آميز بود كه تمام رگهاي شريف را خرد كرد. شريف ساكت كنار اطاق نشسته بود و جزئيات صورت زنش را با صورت مادر زنش مقايسه ميكرد، چون دختر و مادر شباهت تمامي با يكديگر داشتند و حس ميكرد همينكه زنش پا بسن ميگذاشت ، بهيچ وسيله اي جلو زشتي او را نميتوانست بگيرد تا موقعيكه نسخه دوم مادرش ميشد . بعد هم دعواهاي خانوادگي ، مشاجره هاي تمام نشدني سر موضوعهاي پوچ ، همه پيش چشمش مجسم گرديد . خنده عفت مزيد بر علت شده بود ، نه تنها باو ثابت شد ، بلكه حس كرد كه اين زن يك جور جانور غريب پستاندار بود كه براي سرگرداني او خلق شده بود . خودش را به ناخوشي زد ، شب را زير شمدي كه بوي صابون آشتياني ميداد خوابهاي آشفته ديد و فردا صبح بدون خدانگهداري عازم تهران شد . بعد دخترخاله اش رسوائي بالا آورد و پدرش جريمه اين همه ناپرهيزي را خيلي گران پرداخت . در غيبت شريف ، محسن توسط يكي از اقوام با نفوذ خود وارد اداره امور ماليه شده بود ، براي اينكه هر چه زودتر داخل در زندگي اجتماعي بشود و سر انجام بگيرد . به اصرار محسن ، شريف هم به توسط اقوام او معرفي و وارد ماليه شد و هر دو مامور ماليه مازندران شدند | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,025
(View Stats)
تشکرها: 108,085
تشکر شده 197,505 بار در 18,598 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز قسمت آخر... می دونم خیلی مشکل ویرایشی داره ...امشب فقط فرصت تایپ کردنشو داشتم ایشالله فردا ویرایشش میکنم.. .در مازندران يكجا منزل گرفته و يگانه تفريح آنها بازي تخته نرد بود و روزهاي تعطيل را به شهسوار ميرفتند، محسن كه علاقه و شوق بسيار به شنا داشت كنار دريا محل دنجي را براي شنا و آب تني انتخاب كرده بود شريف هنوز خوب به خاطر داشت : يكروز كه هوا گرفته و خفه و دريا منقلب بود ، محسن ب ه عادت معمول لخت شد و در آب رفت . اگر چه شريف جد اً با اينكار مخالفت كرد ، زيرا آب دريا بطور غير عادي در كش و قوس بود ! ولي محسن به حرف او گوش نداد ،-محسن به خودش مغرور بود با وجود ترس و دلهره اي كه در قيافه اش ديده ميشد ، سماجت ورزيد و شريف را مسخره كرد كه از آب مي ترسد و بعد با حركت بي اعتنا و مرددي داخل آب شد . با بازوي لاغر وسفيدش كه رگهاي آبي داشت ، امواج را ميشكافت و از ساحل دور ميشد آب كم كم بالا ميآمد . شريف همينطور كه به اين منظره خيره شده بود ناگهان ملتفت شد ديد محسن دستش را بطرف او تكان داد و گفت :((بيا . . )) مثل صدائي كه در خواب ميشنوند . اما او كاري از دستش برنميآمد هرگز شنا بلد نبود . بعلاوه كسي هم در نزديكي ديده نميشد كه بتواند باو كمك بكند . اول گمان كرد كه شوخي است . با دهن باز و مردد بمحسن نگاه ميكرد . محسن حركت ديگري از روي نا اميدي كرد ، مثل اينكه از او كمك ميخواست . با كوشش فوق العاده دستش را بلند كرد و با صداي خراشيده اي گفت : ((بي . . يا ! )) و غرق شد – آب او را غلتانيد ، موجها روي هم مي لغزيدند… شريف مات و متحير ، سر جاي خودش خشكش زده بود . فقط موجهاي سبز رنگ را ميديد كه رويهم ميلغزيدند و دور ميشدند . بقدري متوحش شد كه جرًات حركت يا فكر از او رفته بود و همينطور خيره بدريا نگاه ميكرد امواج به پيچ و تاب خود ميافزودند و آب تا زير پاي او روي ماسه بالا آمده بود . موجهاي پر جوش و خروش كه روي سرشان تاجي از كف سفيد ديده ميشد ، ميآمدند و زير پاي او روي شنها خرد ميشدند . شريف بي اراده برگشت و با گامهاي سنگين زير باران بطرف جنگل رفت و با احساس مخصوصي كه بنظرش ميآمد از دنيا و م وجوداتش بي اندازه دور شده ، همه چيز را ا ز پرده كدري ميديد و صداي خفه اي بغل گوشش تكرار ميكرد : ((تو پست هستي ، تو آدمكشي ! . . . )) در اين موقع مرگ بنظر او بي اندازه آسان و طبيعي ميآمد ، زندگي ب ه نظرش فريب مسخره آلودي بيش نبود . آيا چهار پنج ساعت پيش با محسن روي چ من ناهار نخورده بود . محسن كه آنقدر سر دماغ ، چالاك و دلربا بود ته ديگ را با چه لذت و اشتهائي كروچ كروچ ميجويد ! بعد همينطور كه روي سبزه دراز كشيده بود ، براي او جسته گريخته درد دل ميكرد كه زنش آبستن است و مدتي است كه از او كاغذي نرسيده ولي از ترس مالاريا و تكان راه او را در تهران گذاشته بود ، از نقشه آينده خودش ، از تفريحات صحبت ميكرد . اولين بار بود كه او صحبت جدي با شريف ميكرد . حالا مثل شمعي كه فوت بكنند مرد و خاموش شد ! آيا همه اينها حقيقت داشت ؟ آيا خواب نديده بود ؟ او مرده بود مثل اينكه تا اين لحظه ب ه معني مردن دقيق نشده بود . و تن او بدون دفاع مانند گوش ماهيهاي مرده و خرده ريزهاي ديگر زير امواج دريا كه زمزمه ميكردند ، بي تكليف بدست هوا و هوس موجها سپرده شده بود ،ميلغزيدند و دور ميشدند؛ فقط يكدسته كلاغ سياه كنار دريا ، زير باران در سكوت پاسباني ميكردند ! شريف براي اولين بار با خودش گفت : ((بايد اين اتفاق بيفتد ! . . اما چرا . . . چرا بايد ؟ . . )) تا دو روز دنياي ظاهري بي رنگ و محو بنظر شر يف جلوه ميكرد مثل اين بود كه همه چيز را از پشت پرده كدر دود ميبيند . سرش گيج ميرفت ، اشتها نداشت و بهيچ وسيله اي نمي توانست به خودش دلداري بدهد . در صورتيكه به اين آساني ميشد مرد ! او ميخواست كه بميرد و بعد ا ز چند ساعت ، آب دريا بد ن او را مانند چيز بي مصرف كنار ساحل بيندازد و دو باره زمزمه افسونگر و غمناك خود را شروع بكند ، قوه مرموزي او را بسوي اين امواج كه همه بدبختي ها را ميشست و آرزوي موهوم زندگي را با خودش ميبرد ميكشاند . صداي موجها بيخ گوشش زمزمه ميك رد : (( بيا . . . بيا . . . )) آب تيره دريا او را بسوي خودش ميخواند . اما صداي ديگري باو ميگفت : ((تو پست هستي . . . تو جاني هستي . چرا براي نجات دوستت اقدامي نكردي ؟ )) اين پيش آمد ب ه قدري در خاطر شريف زنده بود كه نه تنها جزئيات آن را هنوز بياد ميآورد ، بلكه در گيرودار آن شركت داشت . هر دفعه به ساعت مكب محسن نگاه ميكرد وقايع گذشته جلوش نقش مي بست . چون دو روز قبل از اين پيش آمد، محسن ساعت مكب را باو داده بود كه براي مرمت به ساعت ساز بدهد . اتفاقًا ساعت در جيب او مانده بود و هنوز هم آنرا مانند چيز مقدسي با خودش داشت . شريف بالاخره از مأموريت استعفا داد و به تهران برگشت . چندين بار جوياي زن و بچه محسن شد ، ولي اثري از آنها بدست نياورده و ب ه مرور ايام اين خاطرات از نظرش محو شده بود . ام ا ورود ناگهاني مجيد تأثير غريبي در او كرد و زندگي قوي تر و درد ناك تري به اين ياد بودها بخشيد . حالا همزاد زنده رفيقش از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود ! كي ميدانست ، شايد خود او بود . چون پيري او را كه نديده بوده. در همين سن و با هم ين قيافه و اندام رفيقش ناگهان از نظر او ناپديد شد . شريف پي برد كه محسن نمرده بود ، بلكه روح او در جسم اين جوان حلول كرده بود ، شايد اين دليل و برگه زندگي جاودان بود، شايد همان چيزي را كه زندگي جاوداني ميگفتند مبداء خود را از همين توليد مثل گرفته بود . پس از اين قرار محسن نمرده بود ، در صورتيكه او تا ابد ميمرد ، چون از خودش بچه نگذاشته بود ! در عين حال شادي عميقي باو دست داد كه بكلي نيست و نابود خواهد شد . عقربك ساعت مكب دقايق او را كه بسوي نيستي ميرفت ميشمرد . شريف در رختخواب غلت ميزد ، با فكر محسن بخواب رفت و هنوز تاريك و روشن بود كه با فكر مجيد از خواب پريد . خميازه كشيد ، حس كرد كه خسته و كوفته است . دهنش بد مزه بود . بلند شد جلوي آئينه نگاهي بصورت خود انداخت . پاي چ شمهايش خيز داشت ، چين هاي صورتش عميق تر شده بود ، موهايش ژوليده بود و يك رگ از كشاله ران تا پشت كمرش تير ميكشيد ، بعد رفت با احتياط از لاي درز در اطاق مهمانخانه به تخت مجيد نگاه كرد . يك تكه از روشنائي پنجره روي صورت او افتاده بود . صورتش حالت بچه گانه داشت و لپهايش گل انداخته بود و دانه هاي عرق روي پيشاني او ميدرخشيد . دستش را با مشت گره كرده از زير شمد بيرون آورده بود . بنظرش مجيد يك وجود روحاني و قابل ستايش جلوه كرد . به عادت هر روز ، شريف زير درخت بيد كنار استخر ، پهلوي بساط ناشتائي نشسته بود و سيگار ميكشيد ، كه مجيد آمد پاي چاشت نشست . بعد از سلام و تعارف ، شريف براي اينكه موضوع صحبتي پيدا بكند ، از او پرسيد كه ساعت دارد يا نه . پس از جواب منفي مجيد ، شريف دست اين امانتي است كه از پدرتان »: كرد ساعت مكب ي كه يك بار به پدرش بخشيده بود ، در آورد و گفت «. پيش من مانده بود مجيد ساعت را گرفت . نگاه سر سركي بآن انداخت . مثل اينكه جانور عجيبي را ديده باشد ، خوشحالي بچه گانه اما گذرنده ي در چشمهايش درخشي د. بعد ساعت را در جيبش گذاشت بي آنكه اظهار تشكر بكند . شريف زير چشمي او را ميپائيد . در اين لحظه او با ياد بودهاي ايام جوانيش زندگي ميكرد . و جزئيات ياد بودهاي دنياي گمشده اي كه مانند خواب با پدر مجيد گذرانيده بود جلو چشمش مجسم شده بود . از تمام حركات مجيد حتي نان خوردن او انعكاسي از پدرش جستجو ميكرد . و مجيد كه نسخه ثاني پدرش بود كاملا آرزوي شريف را بر مي آورد . بعد دست كرد با احتياط عكسي را از بغلش در آورد بدست مجيد داد و گفت : (( اين عكس فوري را با مرحوم پدر تان در گاردان پارتي بر داشتم . آنوقت من هنوز حصبه نگرفته بودم كه موهاي سرم بريزد !)) مجيد نگاهي از روي بي ميلي ب ه عكس انداخت ، گوئي عكس بيگانه اي را ديده است وبزمين گذاشت . بعد نگاه گيجي بصورت شريف كرد ، انگاري تا اين موقع ملتفت طاسي سر شريف نشده بود شريف عكس را برداشت و بلند شد وبا مجيد به اداره رفتند . دو هفته زندگي افسون آميز شريف بطول انجاميد و او با پشتكار خستگي ناپذير مجيد را به ريزه كاريهاي اداره و رموز محاسبات آشنا كرد . بهمين علت مجيد طرف توجه ساير اعضاي اداره شد . در زندگي اداري و داخلي شريف نيز تغييرات كلي حاصل شده بود . پشت ميز اداره به كارها بيشتر رسيدگي و دقت ميكرد . هر هفته كه به سركشي دهات اطراف آباده ميرفت مجيد را بعنوان منشي مخصوص همراه خودش ميبرد . در خ انه از غلامرضا ايرادهاي بني اسرائيلي نميگرفت . وسواس تميزي از سرش افتاده بود ودر هر گيلاسي آب ميخورد . بنظر ميآمد كه شريف با زندگي آشتي كرده . غذا را با اشتها ميخورد ، چشمهايش برق افتاده بود . زيرا زندگي گمشده خود را از نو بدست آورد ه بود ، آنهم در موقعيكه زندگي او را محكوم كرده بود ! شبها مجيد لااباليانه و بي تكليف ميآمد دم بساط فور مي نشست ، با شريف تخته نرد ميزد يا صحبتهاي دري وري ميكرد ، و هميشه پيش از اينكه برود بخوابد شريف پيشاني ا و را پدرانه ميبوسيد . يك نوع حالت پر كيف ، يك جور عشق عميق و مجهول در زندگي يك نواخت ، ساكت ، تنها و سرد شريف پيدا شده بود كه ظا هرًا هيچ ربطي با عوالم شهوا ني نداشت ، يك جور اطمينان ، بيطرفي ، سيري و استغناي طبع در خودش حس ميكرد و در عين حال احساس پرستش مبهم و فداكاري پدرانه اي نسبت به مجيد آشكار مينمود . او وظيفه خودش ميدانست كه از مجيد سرپرستي بكند ، مواظب اخلاق و رفتارش باشد . آيا مجيد جاي بچه خود او نبود ! آيا ممكن بود كه شريف بچه خودش را تا اين اندازه دوست داشته باشد ؟ يكروز گرم تابستاني كه آسمان از ابرهاي تيره پوشيده شده بود ، در اداره ماليه كار فوق العاده اي پيش آمد كرد . از يك طرف مفتش تحديد ترياك از مركز رسيده بود و از طرف ديگر كميسيونهاي اداري مانع شد كه شريف ظهر بخانه برود . ناهار را در اداره خورد و غلامرضا با تر دستي مخصوص در اطاق آبدار خانه اداره بساط فور را بر پا كرد . شريف بعجله مشغول رسيدگي كارهاي اداري شد و يكي دو بار مجيد را احضار كرد ولي مجيد باداره نيامده بود . هوا گرگ و ميش بود كه غلامرضا هر اسان به اداره آمد و بزور وارد اطاق كميسيون شد . قيافه او به اندازه اي گرفته بود كه شريف يكه خورد ، از پشت ميز بلند شد و بعجله پرسيد : (( مگر چي شده ؟ )) (( آقا . . . آقاي مجيد خان تو استخر خفه شده . . . من وقتي كه ظهر بخانه برگ شتم ديدم در از پشت بسته . . . چند ساعت انتظار كشيدم ، بعد از خانه همسايه وارد شدم ، ديدم نعش آقاي مجيد روي آب آمده . . . شريف آب دهانش را فرو داد . خرخره اش حركت كرد ودوباره سر جاي اولش قرار گرفت . بعد با صداي خفه اي گفت : (( پس . . . دكتر را خبر نكردي؟. )) (( آقا ، كار از كار گذشته ، نعش سرد شده . روي آب آمده بود ، نعش را بردم در ايوان گذاشتم ! . . )) طعم تلخ مزه اي در دهن شريف پيچيده ، با گامهاي سنگين از اطاق كميسيون بيرون رفت . هوا خفه و تاريك بود ، باران ريزي ميباريد . عطر مست كننده زمين و بوي برگهاي شسته در اين اول شب تابستاني در هوا پراكنده شده بود . شريف از چند كوچه گذشت . غلامرضا ساكت مثل سايه دنبال او ميرفت . در خانه اش چهار طاق باز بود ، چراغ توري در ايوان ميسوخت . نعش مجيد را در ايوان گذاشته بودند ، رويش يك شمد سفيد كشيده بود. زلفهاي خيس او از زير آن پيدا بود و بنظر ميآمد كه قد كشيده است . شريف پاي ايوان زير باران ايستاد ، ناگهان نگاهش به استخر افتاد كه رويش قطره هاي باران جلوي روشنائي چراغ چشمك ميزدند . نگاه او وحشت زده و تهي بود ، اين استخر كه آنقدر دقايق آرامش و كيف خود را در كنارش گذرانيده بود ! يكمرتبه سر تا سر زندگيش در اين شهر، ميز اداره ، بساط فور ، درخت بيد ، كبك دست آموز و تفريحاتش همه محدود و پست و مسخره آميز جلوه كرد . حس كرد كه بعد از اين زندگي در اين خانه برايش تحمل ناپذير است ، به آب سياه وعميق استخر كه مثل آب دريا بود خيره شد . بنظرش آب استخر يك گوي بلورين آمد اما اين هيكل انساني كه در اين گوي دست و پا ميزد كه بود ؟ درين گوي او مجيد را ميديد كه بازوهاي لاغر سفيد خود را كه رگهاي آبي داشت در آن تكان ميداد وبا و ميگفت : (( بيا . . . بيا ! . . )) چه جانگداز بود ! پرده تاريكي جلو چشم شريف پائين آمده بود . به قدمهاي گشاد و بي اعتنا بر گشت . دستها را به پشت زد، زير باران از در خانه بيرون رفت همان حالتي كه در موقع مرگ محسن حس كرده بود ، دوباره در او پيدا شد . با خودش تكرار ميكرد : ((بايد اين اتفاق افتاده باشد ! )) جلو چشمش سياهي ميرفت ، باران تند تر شده بود ، اما او ملتفت نبود . منظره ها ي دور دست مازندران محو و پاك شده مثل اينكه ا ز پشت پرده كدر همه چيز را مي بيند ، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائي پشت گوشش زمزمه ميكرد : (( تو رذل هستي . . . تو جاني هستي ! . . )) اين جمله را سابق بر اين در خواب عميقي شنيده بود . او با تصميم گنگي از منزل خارج شده بود كه ديگر به آنجا بر نگردد . حس ميكرد در دنياي موهومي زندگي ميكند و كمترين ارتباطي با قضاياي گذشته و كنوني ندارد . از همه اين پيش آمدها دور و بر كنار بود ! باران دور او تار تنيده بود ، او ميان اين تارهاي نازك شده خيس بود و دانه هاي باران مثل جانورهاي لزجي بود كه اين تارها را ميگرفتند و پا ئين ميآمدند . شريف مانند يك سايه سرگردان در كوچه هاي خلوت ونمناك زير باران ميگذشت و دور ميشد . . . پايان__ ویرایش توسط غریبه... : ۳ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۹۰ محل سکونت: خیلی دور خیلی نزدیک
نوشته ها: 178
(View Stats)
تشکرها: 3,004
تشکر شده 11,084 بار در 197 پست
کتاب مورد علاقه : بسیااااااااااااااااا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز قسمت اول... این داستان اشاره به زمان طاغوت در ایران داره... يكي بود يكي نبود غير از خدا هيشكي نبود . يك پينه دوزي بود سه تا پسر داشت : حسني قوزي و حسيني كچل و احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دومي حسيني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آب حوض مي كشيد يا برف پارو ميكرد و اغلب ول ميگشت . احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود و عزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سر ماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد . پسر بزرگها كه كار پا بجائي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بينند. ميدونين » : دست بر قضا زد و توي شهرشان قحطي افتاد . يك روز پينه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفت چيه، راس پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگرده، تو شهر هم گروني افتاده، شماهام ديگه از آب و گل در اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين و هر كدوم يه كار و كاسبیم ياد بگيرين . من اين گوشه واسه خودم يه كرو كري ميكنم . اگه روز و روزگاري كاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، به منم خبر بدين و گرنه بر گردين پيش خودم يه لقمه نون داريم با هم ميخوريم. بچه ها گفتند:چشم باباجون... پينه دوز هم به هر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد. سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتند تا اينكه خسته و مانده سر يك چهار راه رسيدند . رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابش برد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد . برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند، ترسيدند كه چون از آنها با كفايت تر بود سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد . با خودشان گفتند : چطوره كه شر اينو از سر خودمان وا كنيم ؟ كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند. احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب. ٭٭٭ از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است . به پيرزني كه آنجا نشسته بود سلام کردو گفت: ننه جون! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييام كيه كه به یه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه یه كاري بهت ميگم برام بكني تورو نگه ميدارم حسنکی هول گفت:بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم از ته چاه خشكي كه پشت خونمه يه شمع اون تو افتاده بيرون بيار، اين شمع شعله آبي داره و خاموش نمیشه. پيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و تو چاه كرد. حسني شمع را برداشت و به پيرزن اشاره كرد كه بالا بكشد . پيرزن ريسمان را كشید همينكه دم چاه رسيد دستش را دراز كرد كه شمع را بگيرد. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت: نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم .. پير زنيكه اوقاتش تلخ شد، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين . اما صدمه اي نديد و شمع ميسوخت ولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد . تو فكر فرو رفت و بعد از جيبش يك چپق دراورد و گفت آخرین چیزیه که واسم مونده. چپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد توي چاه پر از دود شده بود... يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت: چه فرمايشيه؟ حسنی جواب داد:تو كي هستي؟ جني، پري هستي يا آدميزاد؟ . من كوچيك و غلام شما هستم. . اول كمك كن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام.. ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت: اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه و با دستش به سمتی اشاره کرد، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره اما تا ميتوني از آب زندگی پرهیز کن. . حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد توي چاه. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت. حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت . كله سحر رسيد بيك شهري كه كنار رودخانه بود . ديد همه مردم آنجا كورند . پاي رودخانه گرفت نشست، يك مشت آب بصورتش زد و يك مشت آب هم خورد. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد: عمو جان! اينجا كجاست؟ _مگه نميدوني اينجا كشور زرافشونه. -محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مي يام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده آنمرد جواب داد اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم . حسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست . ذوق كرد، يك مشت به آن مرد داد و نان گرفت و خورد و توي جيبهايش را هم پر از خاك طلا كرد و راهش را كشيدو رفت طرف شهر . همينكه رسيد، ديد شهر بزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد روي هم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند يا در شكاف غارها و يا زير اين گنبدها زندگي ميكردند و شب و روز برايشان يكسان بود و حتي يك دانه چراغ در تمام شهر روشن نميشد . اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافه هاي اخم آلود گرفته و لباسها ي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند . از يكنفر پرسيد : عمو جان! چرا مردم اينجا كورن؟ آن مرد جواب داد: اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه . ما چشم براه پيغمبري هستيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده . اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم . اما چون چش نداريم آرزو ميكنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم . به اين جهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده ايم ...حسنی را میگویی چشده خور شد و با خودش گفت:اينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره که من پیغمبرشون بشم...؟ رفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد: آهاي مردمون ! بدونين كه من همون پيغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم . چون خدا خواسته كه شما رو به محلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر جستجوي حقایقو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه . چون خود شناسي خدا شناسيس . دنيا سر تا سر پر از وسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور كه گفتن : ديدن چشم و خواستن دل . پس شما كه نمي بينين از وسوسه شيطوني فارغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين . پس بردبار باشين و شكر خدا را بجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده ! چون اين دنيا موقتي و گذرندس . اما اون دنيا هميشگي و ابديس ومن براي راهنمائيه شماها اومدم مردم دسته دسته به او گرويدند و سر سپردند و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان ميكرد و نطقهاي او را با حروف برجسته روي كاغذ مقوائي ميانداختند و بين مردم منتشر ميكردند . ديري نكشيد كه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند و چون سابقا اهالي چندين بار شورش كرده بودند و تن بطلا شوئي نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها رابدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع هنكفتي عايد پولدارها و گردن كلفتهاي آنجا شد . كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد و بزودي يكي از مقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد. در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از درخانه تا كنار رودخانه زنجيري بكمرش بسته بود . صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروب آفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كورمال كورمال سر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند . تنها تفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند . از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت و ناخوشي از سر مردم بالا ميرفت. گرچه در اثر خاك طلا چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نابينا شد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته نمي شد . روز بروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زيادتر ميشد و در همه خانه ها عكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بود ند. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعي بسيار قشنگ بچشمش بزند ! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفته بودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيد و با لوله هنگ طلا هم طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش رسيده است. پدر و برادرها و زندگي سابق خودش و حتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود همه بكلي از يادش رفت و مشغول عيش و عشرت و خودنمائي شد. | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, داستان, صادق, هایی, هدایت, کوتاه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| صادق هدایت | nastiya | نویسندگان و شعرای ایرانی | 5 | ۴ اسفند ۱۳۹۰ ۰۵:۳۹ بعد از ظهر |
| داستان کوتاه محلل | صادق هدایت | دانلود | soroush611 | داستان کوتاه و مجموعه داستان | 0 | ۳۰ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۵۴ بعد از ظهر |
| یادداشتی درباره صادق هدایت و داستان علمی-تخیلی | Elysium | اخبار کتاب | 0 | ۱۴ تير ۱۳۹۰ ۱۲:۱۲ بعد از ظهر |
| صادق هدایت و مرگ نویسنده | Elysium | اخبار کتاب | 0 | ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ ۰۸:۴۹ بعد از ظهر |