بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۰۵ قبل از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +57 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام. دوست های گلم عیدتون مبارک.
انشالله که همه تون سالی پر از موفقیت و خوشی داشته باشید.
این چند روز هم من وقت نکردم پست بذارم.
فکر هم نمی کنم کسی وقت کرده باشه چیزی بخونه.
فردا هم دارم میرم سفر.
اینه که اینترنت فرت.
حالا یک پست اشانتیونی میذارم براتون.
از الان بگم که غلط املایی داره.
غلط نگاریشی هم داره تا دلتون بخواد.
ولی این ها رو میذارم به عهده ی محدثه جون. دوست مهندس با وفایم تا وقتی رمان به امید خدا تموم شد تشریف بیاره یک ویرایش نهایی به عمل بیاره.
عیدتون بازم مبارک.
منتظر باشید از سفر که اومدم یک پست گریه دار تپل دارم براتون.
دوستتون دارم. عیدی من فراموش نشه( تشکر و امتیاز می خوام فقط به خدا) پست بالا همش 4 امتیاز داره ها...
این هم اولین پست 91...
بزن به افتخارش....
.................................................. .................................................. .
همون طور ایستاده بودم دیدم آژانس از کوچه خارج شد. ای خدا شکرت من رو ندید. ولی من دیدمش با یک من عسل هم نمی شد خوردش. کتکه رو خورده بودم.همون طور که از تو آیینه به پژو آردی که مانی نشسته بود داخلش نگاه می کردم یک فکری به ذهنم رسید. لبخند شیطانت باری زدم و سوییچ رو چرخوندم. ماشین یهو پرید. یکی با دست زدم تو پیشونیم. باز یادم رفت این دنده رو خلاص کنم. دنده رو خلاص کردم و راه افتادم. حالا که قراره کتک بخورم بذار حداقل قبلش یکم تفریح کنم ببینم این آقا مانی برای کی اینقدر تیپ زده. کوچه رو دور زدم و افتادم دنبال پژو آردی. چشمم خورد به عینک آفتابی مانی که روی صندلی بغلیم افتاده بود. برش داشتم و نگاهی بهش انداختم. مردونه بود ولی خب کاچی به از هیچی. عینک رو به چشمم زدم و شالم رو جلو کشیدم. فقط خدا کنه پلاک رو نبینه. ای خدا ماشین خودش رو برداشته بودم داشتم تعقیبش می کردم. مطمئن بودم اون شب مانی نمیذاره من سرم راحت به بالش برسه. بعد از رد کردن دو سه تا چهارراه و چراغ قرمز های استرس زا برای من بالاخره ماشین نگه داشت. من هم چند متر عقب تر ایستادم و نگاه کردم. مانی پیاده شد و ماشین رفت. یکم بیشتر تو صندلیم فرو رفتم تا یک وقت نبینتم. داشت این ور اون ور رو نگاه می کرد. وای اگه پلاک رو میدید...داشتم خدا خدا می کردم که همون موقع یک ماشین شاسی بلند اومد جلوم ایستاد. حالا خر بیار و باقالی بار کن. عمرا دیگه می تونستم مانی رو ببینم. ماشین خوب استتار شده بود ولی خودم هم متاسفانه تو ماشین بودم. خودم رو سپردم دست خدا و سوییچ رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دزدگیر رو زدم. ماشین با صدا قفل شد. مثل بچه ها خندیم. چه کیفی می داد. مانی رو دیدم که رفت اون سمت خیابون و وارد یک کافی شاپ شد. من هم دنبالش. سرم رو انداخته بودم پایین تا اگر دیدم نشناستم. کل صورتم زیر عینک آفتابی بزرگ مانی و شالم که کشیده بودمش جلو پنهان شده بود. به زور جلوم رو میدیدم. وارد که شدم از بخت بدم کافی شاپ زیاد شلوغ نبود. مانی به سمت یک میز شلوغ رفت. میزی که چهار تا دختر و سه تا پسر دورش نشسته بودند. با دیدن مانی با سر و صدا سلام کردم. مانی بین یک پسر و دختر نشست. من هم رفتم در دور ترین نقطه ای که به اون ها دید داشت ایستادم. می تونستم صورت مانی رو ببینم.خب پس با دوست هاش قرار داشته. بی معرفت یک تعارف هم به من نزد. دیگه حس کنجکاویم ارضا شده بود. دیگه بهانه ای برای اونجا موندن نداشتم. شاید بهتر بود می رفتم خونه ولی قبلش باید یک بهانه ای برای بردن ماشین مانی جور می کردم. خاله نباید می فهمید از رو لجبازی این کار رو کردم. ترجیح دادم بشینم تو کافی شاپ و راجع بهش فکر کنم. همون جایی که ایستاده بودم یک میز دو نفره ی خالی بود. نشستم و شروع کردم نقشه ریزی. انواع راه ها اومد تو ذهنم ولی همه شون یک جایی با شکست مواجه میشدن. در حال دو دو تا چهار تا بودم که یک صدایی کل افکارم رو متلاشی کرد.
- ببخشید خانم می تونم اینجا بشینم.
سرم رو اوردم بالا. یک پسر هم سن و سال خودم بود. شلوار جین آبی پوشیده بود با تی شرت سفید و یک کت سرمه ای هم روش. صداش رو مثل این دوبلر ها یکم بم کرده بود. از همون حالت هایی که شیرین همیشه مسخره شون می کرد. یک بار که با پدارم بحثش بود پدارم لو داده بود که این نوع حرف زدن از نظر خود پسر ها بسی دختر کشه. یاد قیافه ی پدرام وقتی که این حرف از دهنش پرید بیرون افتادم و خنده ام گرفت. این یارو هم به خودش گرفت. داشت صندلی مقابلم رو می کشید بیرون که بشینه که اخم هام رو در هم کشیدم و گفتم:
- من به شما اجازه دادم بشینید؟
با همون لحن ادامه داد:
- ولی نگفتید نشین.
- خب حالا میگم. نشین.
- میشه بپرسم چرا؟
ای خدا هیچ کس رو گرفتار آدم سیریش نکن. شونه بالا انداختم و از جام بلند شدم. کیفم رو برداشتم و همون طور که از میز فاصله می گرفتم گفتم:
- خب بشین به من چه؟
دنبالم اومد و گفت:
- تنهایید؟
می خواستم برگردم یکی بزنم تو دهنش ها. آره تنهام. همیشه تنها بودم. تنها بودن جرمه؟ یاد اون روز هایی افتادم که تا می رفتم برای مصاحبه می گفتم تنهام یک جور دیگه نگاهم می کردند. یاد رها که از وقتی فهمیدند دختر تنهاست تو اون شرکت هزار جور پیشنهاد بهش شد. بغض کرده بودم. من تنهام. چرا بقیه به خودشون اجازه میدن مزاحم یک آدم تنها بشن؟ قدم هام رو محکم تر و بلند تر برداشتم که بازوم رو گرفت و خواست نگهم داره که برگشتم و یکی خوابوندم تو گوشش. شوکه فقط نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه قرمز شد. رگ های گردنش رو به وضوح میدیدم. دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه که صدای مانی رو از پشت سرش شنیدم.
- رکسانا؟
برگشتم نگاهی کردم. وااای. ماشین کم بود این هم اضافه شد. مانی با عصبانیت اومد جلو و گفت:
- چی شده؟
زبونم بند اومده بود. نمی دونم چرا یک لحظه تمام عذاب هایی که کشیده بودم اومد جلو چشمم یک لحظه فکر کردم تا آخر عمرم باید به عنوان یک دختر تنها این چیز ها رو تحمل کنم و جوش آوردم. اون به خودش اجازه داد بازوم رو بگیره چون تنها بودم. چرا این طوری بود؟ تنها چیزی که اون لحظه می خواستم یک گوشه ی دنج و خالی برای گریه کردن بود. مانی دوباره سوالش رو تکرار کرد که اون پسر مزاحم شروع کرد حرف زدن. اون لحظات فقط می خواستم دهنش رو گل بگیرم.
- من و دوست دخترم یک مشکل جزئی داریم فکر نمی کنم به شما مربوط باشه.
مانی با چشم های گرد شده برگشت سمت من.
- این چی میگه.
اون یارو هم با پررویی برگشت سمت من و گفت:
- اِ؟ شما همدیگه رو میشناسید؟
مانی با بهت نگاهم می کرد بالاخره زبونم باز شد.
- مانی این چرت و پرت میگه این مزاحم منه.
پسره پوزخندی زد و گفت:
- حالا شدم مزاحم دیگه؟
نزدیک بود گریه ام بگیر.
- چرا چرت و پرت میگی یارو من دو روز نیست اومدم بابلسر اونوقت چه جوری دوست دختر تو ام؟
برگشت با پررویی گفت:
- مگه همین دو ساعت پیش قبول نکردی.
فقط با التماس مانی رو نگاه کردم که مانی هم برگشت با عصبانیت بهش گفت:
- این خانم یک ساعت پیش تو خونه من بودند. کمتر دروغ بگو دماغت دراز مشه. یک لطف دیگه هم بکن.همین الان گورت رو از انیجا گم کن و دیگه تو کافی شاپ من پیدات نشه وگرنه می دونم چی کارت کنم.
و دست من رو گرفت و کشید سمت دوست هاش که همه داشتند به ما نگاه می کردند. خب کتک های اون شبم چند برابر شده بود این رو میشد از رو چهره ی سرخ مانی فهمید. مانی یک لحظه از دوست هاش معذرت خواست و من رو دنبال خودش کشید تو محوطه پشت کافی شاپ که فضای باز بود. من رو نشوند روی یک از تخت ها و خودش جلو پام زانو زد و با خشم بهم خیره شد.
- خب...توضیح بده.
سرم رو انداختم پایین و همون طور که با بند کیفم بازی می کردم گفتم:
- چی رو؟ به خدا مزاحم بود.
- اون رو خودم فهمیدم. من که تو رو میشناسم.
- آره جون خودت حرفش رو باور کرده بودی اولش.
- یک لحظه آره. ولی بعدش...
حرف شرو نیمه تموم گذاشت. بلند شد و کنارم نشست.
- وقتی یکهو غیبت می زنه بعد تو کافی شاپ با یک پسر ظاهر میشی چه انتظاری از آدم داری؟ واسه چی ماشینم رو برداشتی؟
با صداقت گفتم:
- لج و لج بازی.
- دلت خنک شد؟
- آره.
- حالا میشه سوییچش رو بدی؟
دست بردم داخل کیفم و سوییچش رو با بی میلی گذاشتم کف دستش. بعد هم بغضم شکست. کاش از خونه نمی اومدم بیرون. مانی همون طور که سوییچ رو تو دست هاش می چرخوند گفت:
- چرا پا شدی بی خبر از خونه اومدی بیرون؟ نگفتی گم میشی؟
- خاله و رها می دونستند.
- اون ها فکر می کردند پیاده میری تا پارک سر کوچه و برمیگردی.
با هق هق گفتم:
- تقصیر توست.
با خنده پرسید:
- من؟
- آره دیگه اگه ماشینت رو میدادی به من هم لج نمی کردم قایمکی برش دارم. تازه اگر بادکنک رو نمی تکوندی اصلا اتفاقی نمی افتاد که من بخوام از خونه بیام بیرون.
- خب حالا برا چی تعقیبم کردی؟
- خب جایی رو بلد نبودم. بیکار بودم.
خندید و گفت:
- دوست هام رو دیدی؟
- نه بابا وقت نکردم همه رو دید بزنم. داشتم فکر می کردم چه جوری برم خونه که کتکتم نزنی که اون یارو نمی دونم از کجا پیداش شد.
گریه ام هر لحظه بیشتر میشد.صورتم رو با دست هام پشوندم و آرنج هام رو گذاشتم رو زانو هام و ستونشون کردم. حس کردم مانی بهم نزدیک شد. دستش رو انداخت دور شونه هام.
- خب حالا گریه ات برای چیه؟
سرم رو آوردم بالا و به مانی نگاه کردم.
- مانی؟
- جانم؟
- تو...اگر یک دختر تنهایی رو ببینی، مزاحمش میشی؟
یکم مکث کرد و گفت:
- من نه. ولی خیلی ها میشن. براشون تنها و غیر تنها هم فرق نمی کنه ولی خب مزاحم یک آدم تنها شدن راحت تره.
- تو چرا مزاحم نمیشی؟
- چون تربیت و شخصیتم با اون ها فرق می کنه. همه که مثل هم بزرگ نمیشن. همه باور هاشون مثل هم نیست.
- من دلم نمی خواد تنها باشم.
- نیستی. رها رو داری...فرهاد رو داری... منو داری... مامانم رو داری...
با کنجکاوی نگاهش کردم.
- تو فرهاد رو از کجا میشناسي؟
خندید و گفت:
- رازه.
- مانی تو رو خدا.
- شب بهت میگم.
- مانی...
- راه نداره.
با حرص نفسم رو دادم بیرون دستش رو از رو شونه هام برداشتم. خندید و گفت:
- تو جز قهر کردن کار دیگه هم بلدی.
- نوچ.
بلند تر خندید.
- راستی این کافی شاپ جدی مال خودته؟
- یک هشتمش.
- چی؟
- با اون هفت نفری که اون بیرون دیدی دو سال پیش پول گذاشتیم و این جا رو زدیم. هم کلاسی هام اند. از سال اول باهاشون بودم. می خوای باهاشون آشنا بشی؟
سرم رو تکون دادم.
- پس پاشو.
بلند شدم و همراه مانی به سالن رفتیم. همزمان با ورودمون هفت جفت چشم کنجکاو به سمتمون برگشتند. مانی دستم رو گرفت و به میز نزدیک کرد.
- خب رکسان بیا با بچه ها آشنا شو.
و شروع کرد یکی یکی معرفی کردن. لاله و سپیده و سارا و مریم دختر های گروهشون بودند. مریم شبیه خانم دکتر ها بود واقعا. نمی دونم چرا ولی از قیافه اش معلوم بود پزشکه!. سارا هم یک دختر چشم سبز و به نظرم آروم بود. ولی سپیده و لاله جفتشون از اون شلوغ های پر حرف و با نمک بودند. مثل شیرین. بعد هم اشکان و ماهان و سینا رو بهم معرفی کرد. اشکان نامزد مریم بود. ماهان هم طبق گفته ی بقیه یک سال از همه کوچکتر بود. یک سال رو جهش زده بود. سینا هم مثل مانی یکی از دلقک های جمع بود. کلا از جمعشون خوشم اومد. محیط دوستانه و گرمی داشتند. با همشون دست دادم. به مانی حسودیم میشد که چنین دوست هایی داره. بعد از جریان رها من هم کمتر وقت کرده بودم با دوست هام وقت بگذرونم ولی یک روزی عضو چنین گروهی بودم. در آخر مانی رو به همه من رو معرفی کرد.
- بچه ها رکسانا دختر یکی از دوست های قدیمی مامان منه. یک جورایی خواهر رها.
لاله با ذوق گفت:
- خواهر رها شمایی پس؟
با کنجکاوی مانی رو نگاه کردم که گفت:
- رها براشون یک چیز هایی تعریف کرده.
لاله از جاش بلند شد و رفت از اون سمت یک صندلی آورد و بین خودش و سپیده گذاشت.
- بیا عزیزم. بیا بشین غریبی هم نکن رها گفته مثل خودم و سپیده زلزله ای.
خندیدم و کنارشون نشستم.
- اون طور که رها گفته نه ولی خب یکم.
مانی هم بین سارا و سینا نشست و شروع کردند به بحث ها مختلف. لاله که من رو ول نمی کرد یک ریز باهام حرف میزد . البته از این بابت ممنونش بودم باعث میشد حس غریبی نکنم. آخه از همه کوچکتر بودم. هی لاله حرف میزد و من ساکت بودم که آخرش گفت:
- اینقدر ساکت نباش آخر به کوچکترین بودت تو جمع عادت میکنی مثل ماهان.
صدای ماهان بلند شد.
- بزرگی به سال نیست به اینجاست.
و با انگشت ضربه ای به پیشانی اش زد. لاله خندید و گفت:
- خب در این صورت هر طوری بخوایم حساب کنیم تو باز کوچکترینی.
خندیدم و گفتم:
- شما ها همتون پزشکی می خونید؟
سپیده- آره. تو چی می خونی راستی؟
- معماری.
سپیده تریبا رو میز ولو شد.
- خوش به حالت. من عاشق معماری ام. اینقدر این مامانم دم گوشم خوند که دیپلم ریاضی رو ول کردم اومدم چسبیدم به خون و رگ و معده و روده و مثانه و...
صدای مانی در اومد.
- سپی....جان مادرت داریم قهوه می خوریم ها.
لاله یکهو داد زد.
- وااای دیدی چی شد یادم رفت برای رکسان قهوه بیارم.
و از جاش بلند شد. خواستم بگم زحمت نکشید که ماهان گفت:
- زحمت نکش رکسان جان این یک کاری بخواد بکنه خدا بیاد پایین نمیشه جلوش رو گرفت.
صدای غر غر های نا مفهوم لاله از دور اومد و جمع از خنده روده بر شد.
دو ساعت بعد همراه مانی از بچه ها خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. لاله و سپیده هم شماره هاشون رو بهم دادند و شماره ام رو گرفتند تا تو این مدتی که بابلسرم باهاشون در ارتباط باشم. تو ماشین که نشستیم فکر کردم اگه اون یارو مزاحمم نشده بود الان باید خودم رو برای کتک جانانه آماده می کردم از این فکر خنده ام گرفت. مانی پرسید:
- چیه؟ چرا می خندی؟
- هیچی. مانی؟
- بله؟
- خیلی خوش حالم که تو پیش رهایی.
بخندی زد و دنده رو عوض کرد.
- من هم خوش حالم که رها پیشمه.
چشم هام رو ریز کردم و به خطوط در هم رفته ی چهره اش نگاه کردم
.- مانی؟
- بله؟
- نکنه...
خندید و گفت:
- چیه؟ به من تریپ مجنونیت نیمده؟
- دیوونه.
- ما رو چه به عشق و عاشقی خواهر من.
- آخه حرفت دو پهلو بود ها.
- خداییش من رها رو دوست دارم رکسان ولی فکر کردن به رها...یک جورایی خیانت به جفتمونه.
- منظورت خودت و رهاست؟
- آره...مامانم عاشق رهاست ولی می دونم هیچ وقت به عنوان عروس قبولش نمیکنه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- هیچ کس رها رو قبول نمی کنه.
- چرا. این طوری نیست که هیچکس قبولش نکنه ولی خب خیلی ها با شرایطش کنار نمیان.
آهی کشیدم و گفتم:
- کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند. اگه میشد...هیچ وقت نمیذاشتم خشایار همین طوری رها رو ول کنه و بره.
- چرا نمیگی جلوی رها رو می گرفتم؟
- چون یکسری چیز ها دست من نیست. من اصلا نفهمیدم درد اون چیه. ولی...خشایار حقش نبود. باید میایستاد و تاوان تک تک کاراش رو می داد. اون اصلا...آب شده رفته زیر زمین. اگر می تونستم برگردم عقب...هیچ وقت نمی ذاشتم از زبون لال شده ام بپره بریم پیش مانی...
بغض کردم. مانی با تعجب برگشت و نگاهم کرد. با همون بغض ادامه دادم:
- همیشه خودم رو مقصر می دونم. ما هیچ وقت عید مسافرت نمی رفتیم. نمی دونم چه مرگم شد اون سال پیله کردم بیایم پیش شما. آخه بچه هم سن و سالم فقط رها بود. فامیلی نداشتیم.می خواستم بیام پیش شما با تو بازی کنم. میشه گفت تنها کس و کارمون شما بودید. هرچی گفتم بابام گفت نه. من هم رفتم رها رو شیر کردم. بهش گفتم بریم پیش مانی خوش میگذره اون هم رفت مخ مامان باباش رو زد. باباش هم به بابای من پیشنهاد داد که بریم...
بغضم شکست. با صدای بلند زدم زیر گریه. هیچ وقت نه به روی خودم آورده بودم که اصرار من بوده و نه به روی رها. چون می خواستم فراموش بشه . می خواستم خودم رو تبرئه کنم. با هق هق ادامه دادم:
- هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. همش تقصیر من بود.
با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا هق هقم یکم بند بیاد. اشک کرد هام رو پاک کردم ولی سریع جاشون پر شد. مانی هم با تعجب فقط دیوونه بازی من رو نگاه می کرد. بعد از چند دقیقه هم ماشین رو پارک گوشه و برگشت من رو نگاه کرد. دستش رو گذاشت رو شونه ام و همون طور که نگاه تاسف بارش روم ثابت بود یک برگ دستمال کاغذی برداشت و اشک هام رو پاک کرد.
- بسه رکسان انقدر امروز گریه کردی چشم هات باد کرده.
هق هقم کمتر شده بود ولی هنوز اشکم می اومد. مانی هم چیزی نگفت گذاشت تو حال خودم باشم. به یک تخلیه ی درست حسابی نیاز داشتم. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. یکم که آروم شدم گفت:
- خب...اخر سالی یک دل تکونی کردی نه؟
بین گریه خندیدم. یک دستمال کاغذی از رو داشبور برداشتم که مانی گفت:
- راستی قرار بود یک چیزی رو شب بهت بگم.
با کنجکاوی برگشتم سمتش.یک نفس عمیق کشید و گفت:
- نه ولش کن الان نمی گم.
- وای مانی جان من....
-نچ.
- مانی...
- زبون به دهن بگیر دختر الان می برمت یک جای خوب قشنگ برات تعریف می کنم.
با کلافگی پوفی کشیدم و تو صندلی فرو رفتم. می دونستم تا نخواد من خودم رو هم بکشم حرفی نمی زند. زل زدم به چراغ های خیابون که یکی یکی عقب می رفتند. متوجه نشدم دراه کجا میره. به خودم که اومدم دیدم تو ساحلیم. ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شو. کمربندم رو باز کردم که گوشیم زنگ خورد.
- بله؟
- الو رسکانا؟ کجایی؟
- رسکانا عمته.
- خیلی خب بد اخلاق کجایی؟ یکهویی قهر کردی رفتی. الان بچه ام میگه چه خاله ی لوسی دارم من. وای.
نفس عمیقی کشیدم که تبدیل به آه شد. حالم گرفته بود اصولا. روز خوبی نبود.
- با مانی ام.
- راستی ماشینش رو کجا برداشتی بردی؟
ای نامرد پس لو داده بود.
- برای خودش توضیح دادم. کار ضروری پیش اومد.
- خیلی خب حالا ما شدیم غریبه؟
از ماشین پیاده شدم و همون طور که به طرف آب می رفتم گفتم:
- حالا اومدم برات توضیح میدم.
- باشه. زنگ زدم فقط ببینم کجایی. نگران شدم. حدس می زدم با مانی باشی.
- نگران نباش. یکی دو ساعت دیگه میایم.
- باشه خوش بگذره. خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم. داشتم می رفتم سمت مانی که یک نفر از پشت دستاش رو دورم حلقه کرد و جلوم رو گرفت. خواستم جیغ بزنم که با دست جلوی دهنم رو گرفت. هیچ کس تو ساحل نبود جز من و مانی و اون یک نفر که هنوز موفق نشده بودم ببینم کیه. تو بغلش داشتم دست و پا می زدم و از طرفی هم منتظر بودم مانی بیاد کمکم که با شنیدن صدای خنده های آشناش دست از تقلا برداشتم. دستش از رو دهنم برداشته شد و روی چشم هام قرار گرفت. نمی تونستم اون چیزی که تو ذهنم بود رو باور کنم. حلقه ی دست هاش دورم تنگ تر شد. بوی ادکلن همیشگیش به مشامم خورد. خندیدم و دستم رو گذاشتم رو دستش که روی چشمام بود.
- این چه وضع اعلام حضور کردنه؟ زهره ترکم کردی.
خندید و زیر گوشم رو بوسید. نا خودآگار خودم رو جمع کردم. رو این تیکه حساس بودم. انگشت کسی بهش می خورد نیم متر می پریدم هوا. دستاش هنوز رو چشم هام بود.
- نمی خوای دستت رو برداری؟
باز خندید و آروم دم گوشم گفت:
- نه.
من هم خندیدم.
- دیوونه ای چون.
- مگه شک داشتی؟
شروع کردم دست و پا زدن.
- آره. ولی الان مطمئن شدم. ولم کن دیوونه ببینمت.
- نمیشه.
- چرا خب؟
- نبینیم بهتره.
- برای چی؟ ولم کن.
- اخه داشتم میومدم مهرنوش بوسم کرد فکر کنم جای رژش مونده باشه رو لپم.
به رگ غیرتم بدجور برخورد. با یک حرکت خودم رو از چنگش بیرون آوردم و برگشتم زل زدم به صورتش. تغریبا جیغ زدم.
- فرهااااد...
خندید و گفت:
- گفتم که نبینی بهتره.
- چرا این شکلی شدی دیوونه؟
- همین چهار ساعت پیش از کیش پریدم.آفتاب اون جا هم که خودت میدونی چیه.
- نه. نمی دونم تا حالا نرفتم. کیش چی کار داشتی؟
- مسافرت دیگه.
- با کی؟
- خانواده ی محترم. به زور برداشتند من رو با خودشون بردند.
- خانواده یعنی بابات و عمه ات و مهرنوش دیگه.
- پژمان هم خودش رو آویزون ما کرد.
خندیدم و تازه یادم اومد که مانی هم اونجا ایستاده بود برگشتم سمتی که ایستاده بود رو نگاه کردم که دیدم نیست. فرهاد خندید و در حالی که دستم رو می کشید گفت:
- بیا اون ماموریتش رو انجام داد رفت دنبال کار و بار خودش.
با چشم های گرد شده دنبالش راه افتادم.
- شما همدیگه رو از کجا میشناسید دیگه؟
- نمیشناختیم. شیرین گفت اون می تونه کمک کنه من یک جوری ببینمت. گفتم شاید دوست نداشته باشی خاله ات بدونه.
- پس کار شیرینه. اون شماره مانی رو از کجا آورد.
- رها.
- چشمم روشن پس فقط خاله نمی دونه.
- آره دیگه.
رو شن ها نشست و من رو هم کنار خودش نشوند و تکیه ام رو داد به خودش.دستم رو گرفت و همون طور که با انگشت هام بازی می کرد گفت:
- بابا تو این مدت از هیچ کاری برای این که من رو یک جوری بشونه کنار مهرنوش دریغ نکرد. مهرنوش هم بدتر از اون. تا جایی که تونستم در رفتم. این دو روز آخر هم که تو نبودی من بیشتر خونه بودم و اوضاع بدتر بود. بابا دیشب بی مقدمه گفت چمدونت رو ببند داریم میریم کیش. لج کردم گفتم نمیام بابام هم داشت بدتر لج می کرد که پژمان سپر بلای من شد. گفت بیا برو من هوات رو دارم اینقدر هم با بابات بحث نکن بهش نیاز داری. به محض رسیدنم دور از چشم بابا رفتم یک بلیط گرفتم. امروز ظهر هم بدون وسیله و چیزی شناسنامه و بلیطم رو برداشتم با کوله ام اومدم اینجا. صبحم که زنگ زدم کیش بودم.اگه شیرین نبود نمی تونستم پیدات کنم.
سرم رو از رو شونه اش برداشتم و گذاشتم رو سینه اش.امن ترین جایی که سراغ داشتم. آروم گفتم:
- از این جور سورپرایز ها خوشم میاد.
خندید و شالم رو از رو موهام برداشت و انداخت دور گردنم. موهام رو باز کرد. باد زد هر شاخه اش رو یک طرف برد. شروع کرد بازی با موهام. یک جورایی وقتی این کار ها رو می کرد خجالت می کشیدم. برای این که حواس خودم و اون رو پرت کنم گفتم:
- تو این یک روز که کیش بودی این طوری سوختی؟
- صبح پژمان زد به سرش به زور بردم شنا.
خندیدم که سرش رو خم کرد آروم دم گوشم گفت:
- خوش تیپ تر شدم؟
با بدجنسی گفتم:
- ای آره...تازه میشه یکم نگات کرد.
آروم مو هام رو کشید و گفت:
- می دونستی خیلی ضد حالی؟
خندیدم.
- اشکال نداره. تو دروغ بگو. من که می دونم همون روز که جلو دانشگاه نزدیک بود زیر بگیرم جلو ماشین خشکت زده بود تو کف قیافه ی من بودی.
دهنم باز شد که اعتراض کنم که لباش رو گذاشت رو لبام و اجازه ی این کار رو بهم نداد.دلم می خواست همون موقع ازش جدا شم و خفه اش کنم. قلبم محکم می زد. ولی اون موقع هیچ اراده ای از خودم نداشتم. نمی دونم چقدر گذشت که ازش جدا شدم. با سگرمه های درهم نگاهش کردم که گفت:
- باز چیه؟
- گفته بودم از سورپرایز خوشم نمیاد.نه؟
با خنده رو شن ها دراز کشید و من رو هم کنار خودش خوابوند.
- کیفش به سورپرایزشه.
با قهر روم رو برگردوندم و به پهلو دراز کشیدم. روم به دریا بود. از پشت دست هاش رو انداخت دورم. محو تماشای منظره رو رو به روم بودم. آسمون صاف صاف بود و نور ماه روی دریا افتاده بود. دریا هم آروم بود.
- دریا خیلی قشنگه.
- آره.
- دفعه ی اولمه دریای آروم رو میبینم.
- جدی؟
- آره. فقط یک بار اومدم شمال که اونم زمستون بود. دریا طوفانی بود. تازه می فهمم چقدر قشنگه.
- آره قشنگه.
- فرهاد؟
- جانم؟
- فکر کن چه حالی میده یک روز از خواب بلند شی ببینی تو یک قایق سفیدی وسط دریا.
خندید و مسخره ام کرد:
- آره. خیلی حال میده. مخصوصا اگر بعدش بفهمی توسط قاچاقچی ها دزدیده شدی.
- اه تو ام. فقط بلده رویا های کودکانه ی من رو تخریب کنه.
خندید و گفت: این کودک درونت و رویا هاش تو حلقم.
با تعجب ابرو هام رو انداختم بالا و گفتم:
- با کی گشتی این دو روز.ها؟
همون طور که می خندید صورتش رو تو موهام پنهان کرد و گفت:
- آخه آرزوهات خیلی دور و درازه1 خب این همه قایق یکیش رو میگیریم میریم تو آب شب تا صبح می مونیم. این که نشد رویای کودکانه.
- چشه مگه؟
- خیلی ساده است. رویا وقتی کودکانه است که دست نیافتنی باشه.
یکمی فکر کردم و گفتم:
- رویای کودکانه ی تو چیه؟
- من...دلم می خواد مامانم رو دوباره ببینم. فقط یک بار دیگه صداش رو بشنوم. فقط یک بار دیگه. تو هم که لابد قایق سفید وسط آب نه؟
خندیدم و گفتم: ما فقیر بیچاره ها قایق وسط آب هم برامون دست نیافتنیه.
خندید. من هم خندیدم. ولی با حسرت. ما حتی آرزو هامون هم طبقه بندی شده بود!
- تا کی هستی؟
- فردا میرم. دلم می خواست تا سال تحویل بمونم ولی بابا فهمید اومدم جوشی شد شرط کرد فردا تهران باشم. لابد کلی هم باید جواب پس بدم.
- خب چرا کاری می کنی که مجبور بشی جواب پس بدی؟
- به خاطر عشقم.
سرم رو با خجالت پایین انداختم و هون طور که با گوشه شالم بازی می کردم صدام رو مثل خاله سوسکه زیر کردم و گفتم:
- کدوم عشق؟
- همون که خیلی زبونش درازه.
- لال بشی ایشالله.
- تو مال من میشی؟
- استغفرالله.
خندید و گفت:
- خاله سوسکه رو خیلی دوست داری؟
- آره. همیشه با رها گوش می کردیم نوار هاش رو.
- خودت هم عین خاله سوسکه ای.
- پس تو هم اقا موشه ای.
- خب همون موش نشده بودیم آخر عمری که اون هم شدیم.
خندیدم. گاهی واقعا بچه می شدم.
- خیلی دلم می خواست سال تحویل پیشت باشم ولی خب نشد. باید یکم با بابا راه بیام. یک چیز هایی می خوام که رضایت اون براش شرطه.
بعد از چند لحظه سکوت آروم گفت:
-عیدت مبارک.
من هم به آرومی خودش جواب دادم:
- عید تو هم مبارک...
هنوز جمله ام تموم نشده بود که حس کردم گردنم خنک شد. به گردنم نگاه کردم که یک پلاک طلا سفید روش می درخشید.
- سرت رو بلند کن این رو رد کنم.
مثل مسخ شده ها سرم رو یکم بلند کردم تا زنجیر رو ببنده. کارش که تموم شد. طاق باز خوابیدم و به پلاک نگاه کردم. دو تا قلب بودند که نصفشون روی هم منطبق شده بود و روش به انگلیسی نوشته بود«برای همیشه با هم»
- پشتش رو نگاه کن.
پلاک رو برگردوندم و در کمال نا باوری اسم خودمون رو دیدم که پشتش با حروف لاتین با خط قشنگی حک شده بود.
- فرهاد..
- جونم؟
- خیلی خوش گله .
- قابل تو رو نداره.
سپاس گزار نگاهش کردم و گفتم:
- قول میدی؟
- که چی؟
- برای همیشه با هم؟
- آره. قول مردونه.
و انگشت کوچکش رو جلو آورد. یاد بچگی هام افتادم. یک همچین قولی هم به رها داده بودم. به هم قول داده بودیم تا آخر عمرمون دوست های وفادار بمونیم. انگشتم رو دور انگشتش قلاب کردم و اون قول داد. کاش من هم می تونستم قول بدم که ترکش نمی کنم. حلقه ی انگشتم رو باز کردم و گفتم:
- دوستت دارم فرهاد.
لبخندی زد و پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیم و این بار من بودم که غافلگیرش می کردم



به دادم برس عمق این نیمه شب بعد اتفاق تو کوتاه نیست
به دادم برس از جنون تا زمین دو تا پنجره بیشتر راه نیست!
آتش پرست:

مثل شش های این سیگار پر از هندسه دودم...
یک روزی که نفهمیدی....یک روزی عاشقت بودم.
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست...
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # NEGAR #, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, amisha, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, atashgah62, aygeen, behnazhmz, bikari, cole, diaar, dokhibabash, duste man, elloy, face of moon, fadai, faezeh88, Fafa Oi, fakhteh 13, farah2, farisa, footy, gandomsa, gk13541351, golgoli jaan, hana_m, Haniday, helik, hoda.4470, htamspam, hyunah, leilyk, mahdieh67, mahia_jojo, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mahtab26, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nasrin22, nika21, nikaan, nini84, nino_tamar, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, rashno, Rasuliiiiii, roya1365, s.sh, sada, Sahar.M, sanamjooje, sanaz_, sazin513, setayesh_p995, sh_karan, sladans, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~*MONA*~, ~Magic Life~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, حنیفا58, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, وارش67, پونام

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۷ فروردين ۱۳۹۱, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض


×××
رها لیوان چای رو جلوم گذاشت و گفت:
- اینقدر فکر نکن یا خودش میاد یا نامه اش.
خندیدم و لیوان رو به لب هام نزدیک کردم. خیلی داغ بود. پشیمون گشته و برش گردوندم سر جاش.
- رها؟
- بله؟
- هنوز یک سوالی تو ذهن من داره چرخ می خوره.
- چی؟
- چرا این کار رو کردی.
- چی کار؟
- خشایار رو می گم.
دستش که رفته بود تا شکلات برداره برگشت سر جاش رو دامنش. چایش رو تلخ خورد. دو تا فحش آبدار خودم رو مهمون کردم. خب می ذاشتی بچه چایش رو بخوره به تو چه که چرا.
- راستش...اول نمی خواستم. بعد دیدم یک جورایی بهترین راهه برای من. رکسان وقتی یادم میاد چقدر احمق و خیال باف بودم دلم می خواد بمیرم. فکر می کردم خشایار ولم نمی کنه. فکر کردم بهم وابسطه میشه. احمق بودم. فقط من وابسطه شدم اون راحت رفت.
چشم هام گرد شد.
- وابسطه شدی یعنی چی؟
- من دوستش داشتم رکسان. اگر نداشتم هیچ وقت صیغه اش نمی شدم.
- یعنی چی؟
- نذاشتم تو بفهمی. نذاشتم هیچ کس بفهمه. چون می دونستم یک خیال خام مسخره است. دوستش داشتم ولی می دونستم اون هیچ وقت نگاه یک دختر بی کس و کار یتیمی مثل من نمی ندازه. خانواده اش اجازه نمی دن از طبقه ی ما دختر بگیره. وقتی ساره پیشنهادش رو گفت سریع رد کردم. ولی وقتی گفت خشایار، سست شدم.شروع کردم پیش خودم فکر های الکی کردن که اون من رو دوست داره و چون خانواده اش اجازه نمی دن می خواد اول از این در وارد بشه بعد از یک مدت هم یک برنامه ای میریزه که عقد دائم بشیم. خیلی احمق بودم رکسان. خیلی. ما دختر ها هر چی می کشیم از این خیال های الکی بافتنمون می کشیم.
با چشم های ماتم زده زل زده بودم به رها که با حسرت و حرص اون کلمه ها رو ادا می کرد. حرفش که تموم شد بلند شد و با کلافگی اتاق رو ترک کرد. نگاه ماتم زده ام از در کنده شد و دوخته شد به چمدون جلوی روم.مردد به چمدون نگاه می کردم و پیش خودم فکر می کردم می تونم یکم دیگه هم پیشش بمونم ولی دانشگاه....فرهاد....خدا می دونست چقدر دلم براش تنگ شده بود. از شبی که کنار دریا باهام خداحافظی کرد و فرداش رفت تهران دو هفته می گذشت. اون روز سیزدهم بود. تا همون روزش هم به زور مونده بودم. رها مدام اصرار داشت زودتر برم. فرهاد هم که یک بار پشت تلفن باهام دعواش شد اینقدر که اصرا کرد برم و من گفتم سیزدهم زودتر نمیام.
سیزدهم هم رسیده بود و من هنوز در برگشت مردد بودم. نمی دونستم می خوام بمونم چی کار کنم ولی حس می کردم رها با حضور من حالش بهتره یعنی مانی این طوری گفته بود.اونقدر محو چمدون بودم که متوجه نشدم مانی کی وارد اتاق شد. فقط یکهو با صداش از جا پریدم. برگشتم سمتش و همون طور که دستم رو قلبم بود گفتم:
- مرض. چرا مثل جن ظاهر میشی؟
- دو بار در زدم سه بار هم صدات کردم دفعه چهارم شنیدی. کجایی تو چند روزه اصلا تو هپروت سیر می کنی.
زانو هام رو بغل کردم و همون طور که زیر چشمی به چمدونم نگاه می کردم گفتم:
- می ترسم برم بلایی سر رها بیاد.
کنارم نشست و گفت:
- دست شما درد نکنه ما بوقیم دیگه؟
- نه. ولی خودم هم بهش عادت کرده بودم. رها خیلی زودرنج شده اصلا اون رهایی که من می شناختم نیست. از طرفی نگرانم نتونم برای زایمانش خودم رو برسونم.
- چرا؟
- گفته میفته تیر. من امتحان دارم.
- حالا یک کاریش می کنیم. اصلا شاید رها رو برای زایمان بیاریم تهران. همون جا هم عملش کنیم.راستی تکلیف کارت چی میشه؟ رها می گفت می خوای پول قرض بگیری.
- آره...کارش رو فقط گرفتم که بدونند منبع درآمد دارم و بهم پول قرض بدن.
- آخه مبلغ کمی نیست. تو تا کی می خوای کار کنی.
- حساب کردم اگر این دو سالی که مونده تا لیساسنم رو کار کنم و همه ی حقوقم رو بدم حدود یک سومش رو پرداخت کردم. مدرکم رو هم بگیرم در آمدم میره بالا بالاخره بهشون میدم. اون ها اون پول رو نمی خوان. یعنی نیازی بهش ندارند. اگر پس میدم به خاطر اینه که نمی خوام زیر دین باشم.
- میتونی کارت رو بیاری اینجا؟
- خب اگر بیام این جا شماها هستید می تونم شاگرد خصوصی بگیرم. تهران تنهام جرئت نمی کنم.
- کی میای اینجا؟
- امتحان های دانشگاهم که تموم بشه میرم دنبال انتقالی. از کارم هم استفاء می دم. رها رو که عمل کردیم و یکم حالش خوب شد اسباب کشی می کنم. احتمالا میشه شهریور.
مانی سری تکون داد و با اشاره ای به چمدون گفت:
- خیالت از بابت رها راحت باشه. هنوز سر قولم هستم.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون.
لبخند تلخی زد و از جاش بلند شد اتاق رو ترک کرد.دوباره به چمدونم نگاه کردم. دستم رو بردم جلو و درش رو بستم. نمی تونستم تا آخر عمرم اونجا لنگر بندازم...
×××××××××××××

ویرایش توسط Frost : ۷ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۴۷ بعد از ظهر
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, *RaheleH, .Mania., 677389, amir6248, amisha, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, aygeen, behnazhmz, bikari, cole, dokhibabash, face of moon, faezeh88, Fafa Oi, fakhteh 13, fariba48, farisa, ffpress, footy, gandomsa, gk13541351, golgoli jaan, hana_m, Haniday, helik, hoda.4470, htamspam, hyunah, leilyk, mahdieh67, mahia_jojo, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mahtab26, mansoure, marmara25, maryam56, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nasrin22, nfm85, nika21, nikaan, nini84, nino_tamar, niyayeeeeeesh, pa.j, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, rezno, roya1365, s.sh, sada, sanamjooje, sanaz_, saratab, sazin513, sedo, setare.jaberi, setayesh_p995, sim sin, some one, somy_kh, sssaaa, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, حنیفا58, روژان, سرتق, شرقي, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, وارش67, پونام
قدیمی ۸ فروردين ۱۳۹۱, ۰۲:۵۹ بعد از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +63 امتیاز     
پیش فرض

این منم:
پی بردید چقدر عصبانی ام؟ از دیشب چک کردم بیشتر از صد تا بازدید داشته پست بالا و همش سه تا امتیاز و 10 تا تشکر!!!!!!!!!! قبلیش هم همش 7 تا.
چرا آخه؟؟؟ من این همه زحمت می کشم. با هزار امید آرزو و شب بیداری و از کار و درس و زندگی زدن میام پست میذارم اون وقت این طوری؟؟؟ خیلی سخته فشار دادن دو تا دکمه؟ چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟
حالا من هم یک پست گریه دار می ذارم. رعایت عیدتون رو هم نمی کنم.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
با توقف پر سر و صدای اوتوبوس چشم هام رو باز کردم. اونقدر تو راه گریه کرده بودم که همه چپ چپ نگاهم می کردند. انگار عزیزم رو از دست داده بودم. این دو هفته بدجور به همه شون عادت کرده بودم. دلم فقط برای رها تنگ نشده بود. دلم برای مانی هم تنگ شده بود. برای دلقک بازی هاش که همیشه تو بدترین شرایط می خندوندم. برای مهربونی های خاله رعنا و غذا های گرمش که فکر نکنم دیگه تا موقعی که ببینمش نصیبم بشه. برای رها که دیگه گفتن نداره چقدر دلم تنگ شده بود. حتی با همه ی اون غرغر هاش و حساسیت های بی موردش. برای جوجه ی تنبلش که تازه شروع کرده بود ول خوردن. بغض کردم. دوباره داشت گریه ام می گرفت. بسم بود دیگه نمی خواستم اشک بریزم اونقدر گریه کرده بودم که سر درد گرفته بودم. از جام بلند شدم و ساک دستیم رو برداشتم. یادم افتاد که موقع پیاده شدن از اوتوبوس تهران بابلسر چقدر ذوق داشتم و حالا از بابلسر به تهران... حتی دلم نمی خواست از جام بلند شم چه برسه به پیاده شدن. دلم می خواست با همون اوتوبوس برگردم. افکار به قول رها دپرسونه ام رو ریختم دور و از رو پله ی اوتوبوس پایین پریدم. چمدونم رو گرفتم و رفتم تو سالن ترمینال. باید با یک تاکسی خودم رو می رسوندم خونه و می افتادم رو تخت و تا فردا شب می خوابیدم تا سرم خوب بشه ولی حیف که فردا دانشگاه داشتم. چقدر فرهاد اصرار کرده بود زودتر برگردم یکم استراحت کنم ولی من می خواستم سیزده به در پیش رها باشم. تقصیر خودمه باید حرفش رو گوش می کردم. خدایی هرچی سرم میاد تقصیر خودمه. چقدر از خودم و عقل ناقصم تو اون لحظات بدم میومد.اه کاش حداقل از فرهاد می خواستم بیاد دنبالم. بهش گفته بودم میام. خواسته بود نزدیک که شدم بهش زنگ بزنم ولی من خوابم برد. حوصله هم نداشتم بمونم تا برسه. با تنی خسته داشتم چمدونم رو دنبال خودم می کشوندم که صدای همیشه شاد شیرین رو شنیدم. انگار دنیا رو بهم داده بودن. با ذوق برگشتم طرفش.
- وااای شیرین تو اینجا چی کار می کنی؟
با خنده بغلم کرد و گفت:
- علیک سلام. تو مطمئنی رفتی بابلسر؟ آخرین باری که رفتم اونجا مردم اونجا هم بهم سلام می کردن. تو هم که قبل از رفتنت سلام می کردی. چی شده؟
ازش جدا شدم و گفتم:
- سلام خاله سوسکه. از کجا فهمیدی من میام؟
- کلاغه بهم گفت.
- کلاغه کیه؟
صدای پدرام از پشت سر شیرین اومد:
- دوست پسر محترمت رو میگه.عذر خواهی کرد گفت کار براش پیش اومده.
به چهره ی خسته ی پدارم نگاه انداختم. آخی معلومه شیرین به زور برش داشته آوردتش. حق هم داره دوازده شب به زور بیاد دنبال دوست نامزدش. دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم:
- علیک سلام آقا پدارم. سال نو مبارک.
- سلام. مرسی. سال نو تو هم مبارک.
- شیرین بمیره برات به زور آوردتت نه؟
خندید و گفت:
- به زور نیاوردم. به زور از خواب بیدارم کرد.
- مگه مرغی به این زودی می خوابی؟
شیرین- دست رو دلم نذار خواهر. از ساعت هفت شب خمیازه هاش شروع میشه.
خم شدم و آروم دم گوش شیرین گفتم:
- تو هم خودت رو کم کم عادت بده زود بخوابی پس فردا اذیت نشی.
چنان ضربه ای با بازوش به پهلوم زد که صدای آخم به گوش اقدس خانم هم رسید! پدرام هم دید ما یک دقیقه دیگه بیاستیم اونجا کمیته میاد جمعمون می کنه سریع راهنماییمون کرد سمت ماشین. تو ماشین فک شیرین یکریز جنبید. و من برعکس پدارم که با عشق حرکات بچگونه ی شیرین رو نگاه می کرد تمام آرزوم این بود که شیرین یک ثانیه به اون فکش استراحت بده.
- فرهاد اینقدر حالش گرفته بود که نگو. من که هرچی پرسیدم نگفت چی شده ولی گفت ازت یک عدر خواهی ویژه بکنم از طرف اون. گفت فردا شخصا برای دست بوسی خدمت میرسه. کلی هم سفارش کرد که حتما به موقع برسیم که تو یک وقت نری. بیچاره می خواست بی خبر بیاد خوش حالت کنه. نمی دونم کی زده کاسه کوزه اش رو بهم ریخته...
داشتم می مردم از سردرد. دلم می خواست بزنم زیر گریه و این خواسته وقتی تشدید یافت که شیرین در کمال از خودگذشتگی بهم گفت امشب پیشم میمونه تا تنها نباشم. دیگه دلم می خواست همون موقع خودم رو از ماشین بندازم پایین. ولی با این خواسته مبارزه کردم و پلک هام رو بستم تا شاید شیرین یک لحظه پیش خودش فکر کنه که خسته ام و نباید اینقدر حرف بزنه اما دریغ!
پدارم من و شیرین رو تا دم در خونه رسوند و رفت. شیرین یکم با مصرفی به خرج داد و کمکم کرد چمدون رو ببرم بالا. ساعت نزدیک به دو بود و فکر کنم صد بار تو این دو سه دقیقه ای که از راهرو عبور می کردیم از شیرین خواستم آروم باشه. به خونه که رسیدم چمدون رو به دیوار تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.شیرین هنوز داشت از فرهاد می گفت ولی من داشتم گوشه گوشه ی خونه رو نگاه می کردم و برای بار هزارم فکر می کردم چقدر جای رها خالیه. دلم برای خونه ام هم تنگ شده بود. شیرین به اتاق سابق رها که حالا به خودش اختصاصش داده بود رفت تا لباس هاش رو عوض کنه. من هم به اتاق خودم رفتم. برای لحظاتی روی تختم دراز کشیدم. آخیش... مردم بس رو زمین خوابیدم. رها تو اون مدت نامردی نکرده بود و هرشب پیشم خوابیده بود و من هم چون باید رعایت حالش رو می کردم رو زمین می خوابیدم. از جام بلند شدم تا لباس هام رو عوض کنم که صدای زنگ در اومد. به ساعت نگاه کردم. یک و چهل و پنج دقیقه. کی بود این موقع؟ رفتم در رو باز کردم که با چهره ی عبوس اقدس خانم مواجه شدم.
- اِ؟ سلام اقدس خانم. شمایید؟ طوری شده؟
با لحن خشکی گفت:
- نه. طوری نشده. چطور؟
- آخه...این موقع شب...
- آها...برا اون میگی؟چه کنم مادر؟ مردم که خواب برا آدم نمیذارن. اون از پیک که ساعت ده اومد یک بار بیدارم کرد یک بار هم جنابعالی که الان دخول فرمودید.
و با لحن کنایه آمیزی افزود:
- سفر بی خطر. خوش گذشت؟
لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:
- جای شما خالی.
فکر کنم در تمام عمرم چنین دروغ شاخداری نگفته بودم.
- راستی خبری از رها نیست. اصلا کجا بود این مدت. تا اون جایی که من خبر دارم شما دو تا کسی رو ندارید.
نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم رو کنترل کنم. آخه به تو چه زنیکه فضول؟
- راستش عموی رها بعد از بیست سال از خارج اومده و خب رها رفته پیش اون یک مدت زندگی کنه. چون جز رها کس دیگه ای رو نداره. من هم قراره کار هام رو درست کنم و برم پیششون. این دو هفته هم اونجا بودم.
اقدس خانم سری تکان داد و چادر گل منگلی اش رو روی سرش جا به جا کرد.سرم رو کج کردم و گفتم.
- نمی فرمایید تو؟
- نه دیگه اومدم فقط این امانتی رو بدم و برم.
و پاکت کوچکی رو به سمتم گرفت.
- امشب پیک آوردش. من رو هم از خواب بیدار کرد. حالا تا صبح خوابم نمیبره. اصلا مادر خواب شب آدم که بهم بریزه دیگه درست نمیشه.نمی دونم کی بود اینقدر عجله داشت. ساعت ده شب پیک فرستادنت جی بود؟ مگه روز رو ازت گرفتن آخه.
پاکت رو از دستش گرفتم و همون طور که زیر و روش رو نگاه می کردم گفتم:
- بله. متوجهم.میگم...اقدس خانم. کی آورده این رو؟
- من چه میدونم. کدوم از خدا بی خبری پیک فرستاده این جا ساعت ده شب؟
- خب آخه نگفت از طرف کیه؟
- چرا... گفت پروژه های دانشگاست از طرف کی گفت؟ آها. گفت اقای کیانی.
یخ کردم. پاکت از دستم افتاد.
- وا چی شد مادر؟
همون طور که خم میشدم تا پاکت رو بردارم گفتم:
- هیچی. من..باید برم اقدس خانم می بخشید برای فردا کلی پروژه باید کامل کنم یادم نبود. با اجازه.
و با گیجی بدون این که برام مهم باشه یک پیرزن غرغرو ی فضول پشت در خشکش زده در رو بستم و زل زدم به پاکت کوچیک داخل دستم. درش رو باز کردم. یک فلش مموری توش بود. همون موقع شیرین از اتاق بیرون اومد.بر خلاف من که هنوز شالم رو سرم بود اون لباس راحتی پوشیده بود.
- کی بود دو ساعت دم در؟
با گیجی گفتم:
- اقدس.
- اقدس کیه؟
- زن پدر بزرگ من.
- کی؟
- ای بابا همسایه پایینیم دیگه.
- آها همون که خیلی گیره. همش مادر مادر میکنه.
- آره همون.
- خب این چیه دستت؟
در حالی که به سمت اتاق می رفتم گفتم:
- این رو داد گفت پیک آورده.
- از طرف کی؟
- ظاهرا سهراب.
شیرین جیغی کشید و گفت:
- وای چی توشه؟
- نمی دونم.
- آخ خدا بازش کن دارم میمیرم از فضولی.
فلش رو به لژ تاژم وصل کردم و فایل رو باز کردم. هنوز وقت نکرده بودم مانتوم رو در بیارم. گرمم بود. ولی اونقدر فکرم مشغول محتویات اون فلش بود که انگار قوه ی حساییم خاموش شده بود. یک فایل ویدئو توش بود. بازش کردم. اولش یک فیلم از سهراب بود. نشسته بود جلو دوربین و داشت با من حرف میزد.
- سلام رکسانا. امیدوارم هر جا هستی الان حالت خوب باشه...من...فکر کردم که خب... خب امشب دوازدهم فروردینه و من نزدیک یک ماهه که نامزد کردم. امروز فردا هم عروسیمونه. دختر خوبیه. انتخاب مامانه ولی خوبه. دوستش دارم. ولی خودم هم میدونم این حسی که دارم. حسی نیست که یک روزی نسبت به تو داشتم. اصلا قابل مقایسه نیست. ولی خب...به قول خودت هر عشقی به فرجام نمی رسه. شاید قشنگیش هم به همینه. خب...من عشق تو نبودم. این رو از همون اول می دونستم. ولی برام مهم نبود. تا این که تو نتونستی تحمل کنی...خب. اصلا نمی دونم چرا دارم این ها رو میگم شاید چون باید فراموشت کنم. چون. نباید وقتی کنار همسرمم به تو فکر کنم و نمی خوام همه ی عمرم این حرف ها رو تو دلم نگه دارم می خوام با همه ی خاطراتی که باهات داشتم خداحافظی کنم. دیگه بهت فکر نمی کنم. می دونم که تو خیلی وقته که بهم فکر نمی کنی ولی هر اتفاقی بیفته من عاشقتم. این حس رو فقط فراموش می کنم. از بین نمی برمش. چون نمی تونم. این فایل رو برات فرستادم شاید چون دلم می خواست یکم سبک بشم. و ادامه ی این فیلمی که داری میبینی یک کلیپه از همه ی عکس هایی که با هم داشتیم. هر چی بود پاک کردم اون هایی رو هم که ظاهر کرده بودم رو هم سوزوندم. فکر کردم شاید بخوایشون. شاید هم احمقانه فکر کردم ولی خب گفتم من که نمی تونم نگهشون دارم شاید تو بتونی از تنها یادگاری هایی که از دوران با هم بودنمون مونده مراقبت کنی. اگه نخواستی هم مجبور نیستی. می تونی بریزیشون دور یا مثل من آتیششون بزنی. در آخر هم این که...با این که ضربه ی سختی بهم زدی ولی من می بخشمت. می دونم که برای کارت دلیل داشتی. حتی برای دروغ گفتنت دلیل داشتی. من باید از تو معذرت بخوام که گذاشتم به اینجا بکشه باید ازت می پرسیدم. و باور کن هر وقت که تو بخوای حاضرم مثل برادرت کمکت کنم و پشتت باشم. می خوام که برای همیشه به عنوان یک دوست قدیمی و بیشتر یک برادر روم حساب کنی. برات بهترین آرزو ها رو دارم. امیدوارم عشقت رو پیدا کنی و باهاش خوش بخت بشی. تو هم دعا کن بتونم فرزانه رو خوش بخت کنم. خداحافظ.
همزمان با قطع شدن فیلم اشک های من هم شروع کردن به ریختن و از پشت پرده ی اشک عکس های تدوین شده ی خودم و سهراب رو دیدم که همراه با آهنگ روی صفحه ظاهر می شدند.اولین عکس از من و سهراب رو همون نیمکتی بود که من عاشقش بودم و همیشه می نشستم روش. همون جایی که برای اولین بار دیدمش و عکس ها ادامه داشت تا آخرین روزی که من و اون و دوربین کنار هم بودیم!
نیمکت کنار فواره ی نور
یه بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره
مرگ لحظه های شیرین منه
یادته به روی اون نیمکت نور
از تو واژه ها غمو خط میزدیم
دست من به دور گردن تو بود
وقتی که تکیه به نیمکت می زدیم
دورمون پرنده ها بودند و عشق،
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
دورمون پرنده ها بودند و عشق،
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد.
یه سبد خاطره داره یاد تو
وقتی که تنها رو نیمکت میشینم
شکر رویا که هنوز هم میتونم
توی رویا روی ماهتو ببینم
از خدا می خوام که عطر دلخوشی
هرجا باشی به مشامت برسه
ممنونم از شب رویا که بازم
وقت دلتنگی به دادم میرسه
نیمکت کنار فواره ی نور
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره
مرگ لحظه های شیرین منه
ویدئو که تموم شد یک خداحافظ بزرگ رو صفحه ظاهر شد و بعد سیاهی مطلق. با صدای بلند زدم زیر گریه. در واقع داشتم زجه میزدم.طوری که صدام داشت گوش خودم رو هم کرد می کرد. کم مونده بود سرم رو بکوبونم به دیوار. خدایا با من چی کار کردی؟ چی رو از من گرفتی؟ من عشق نمی خوام. سهراب رو می خوام. کی گفته عشق بهتر از دوست داشتنه؟ من عشق رو نمی خوام. این حس جنون وار رو نمی خوام. سهراب رو می خوام و دوست داشتن ساده ی خودم رو. وقتی مطمئن بودم هیچ کس به اندازه ی اون درکم نمی کنه و حالا می فهمم که درست فکر می کردم. اون که عاشق من بود چه اهمیتی داره من چه حسی داشتم؟ شیرین بغلم کرد. سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گریه کردم. شونه های اون هم می لرزید.تو دلم گفتم: خدایا چرا من؟ چرا من؟ چرا من؟ من الان نباید اینجا باشم. باید توی خونمون می بودم. و یواشکی با سهراب رجع به آیندمون حرف می زدم و مدام مضطرب بودم که نکنه بابام سر برسه و بگه دختر تو نصف شبی هم دست از سر کچل این نامزدت برنمیداری. نه این طوری اینجا تو بغل شیرین به حال سهراب از دست رفته ام زجه بزنم. خوش به حال فرزانه. اصلا نفهمیدم کیه. فرزانه. چند تا فرزانه می شناختم. کدوم فرزانه؟ وای خدایا همه از قضیه ی ما خبر داشتند. تو دانشگاه مشهور بودیم. حالا چی میگن وقتی کارت عروسیش رو ببین وقتی که توش نوشته فرزانه و سهراب.
شیرین همون طور که مو هام رو ناز می کرد گفت:
- رکسان آروم تو رو خدا داری خودت رو می کشی.
ولی من همچنان با صدای بلند گریه می کردم. ازش جدا شدم. دست هاش رو گرفتم و تو چشم هاش نگاه کردم بریده بریده گفتم:
- شیرین...شیرین تو... بگو من چی کار کردم؟ چی کار... کردم که تو ده سالگی خدا خانواده ام رو ازم... گرفت؟ چی کار کردم که عمو رفت؟ چی کار کردم که تنها... کسم... مریضه؟ چی کار... کردم که باید سهراب... رو از دست می دادم. امید هام رو از دست دادم... همه چیزم رو... از دست دادم. بخدا.... به خدا دیونه شدم بس فکر کردم. دیگه...نمی تونم. طاقت... ندارم. خسته شدم بس... هر روز از ...خدا پرسیدم خدایا گناه... من چی بود که.... اینقدر عذابم میدی خب بکش راحتم کن. کاش... حداقل جرئت خودکشی... داشتم. ولی باز میگم... به خاطر رها... باید زنده بمونم. ولی میبینم... دارم... به خاطر رها همه چیزم رو... میبازم. همه رو باختم...تموم شد... سهراب که.... داره عروسی میکنه. من هم که تنها شدم. از اون ...ور کسی که بهش... وابسته شدم...و ... فکر می کنم عاشقشم... رو قراره چند وقت.... بعد ول کنم برم باباش نمیذاره بیاد دنبالم. من میدونم... تازه نصفش مونده. حالا حالا ها باید بکشم. تو به من بگو چی کار کردم.... شیرین تو رو خدا بگو... چی کار کردم؟ دارم دیونه میشم... شیرین...اصلا خدا من رو میبینه؟...اصلا خدا...وجود داره؟...شیرین.
نمی دونم چقدر حرف زدم و ازش سوال پرسیدم. در تمام مدت حرف زدنم با نگرانی ازم می خواست آروم باشم. آخرش هم مجبور شد برای این که به خودم بیام یکی بخوابونه دم گوشم. تازه فهمیدم نیم ساعته دارم حرف میزنم و ساکت شدم. سرم رو گذاشتم رو پای شیرین و اونقدر زار زدم تا خوابم برد.
×××
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, amisha, armita1819, asal naz, asma-m, asma66, assertive, atashgah62, aygeen, behnazhmz, bikari, cole, diaar, dokhibabash, face of moon, faezeh88, Fafa Oi, fakhteh 13, fariba48, farisa, footy, gandomsa, gk13541351, golgoli jaan, hana_m, Haniday, helik, hoda.4470, htamspam, hyunah, khademre, mahdieh67, mahia_jojo, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mahtab26, mansoure, marmara25, maryam56, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, nino_tamar, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, sada, sanamjooje, sanaz_, saratab, sazin513, setare.jaberi, setayesh_p995, sh_karan, sim sin, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, yasesefid, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, ملیساا, نامی, نرگس.ر, نسترن123, نسيا, وارش67, پونام, ♥ fardin ♥
قدیمی ۹ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۳۴ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +58 امتیاز     
پیش فرض


__________________________________________________ __________________________________
به قرص گرد و سفید بین انگشت هام نگاهی انداختم و بعد از لحظه ای گذاشتمش تو دهنم و با یک لیوان آب قورتش دادم صدای فریاد شیرین از جلو در شنیده شد.
- رکسان بدو دیگه دیرمون شد.
کلیدم رو از رو اوپن قاپیدم و رفتم سمت در. کفش هام رو پوشیدم و خارج شدم. در رو بستم و همون طور که قفلش می کردم فکر کردم چقدر سرم درد می کنه. سنگینی نگاه شیرین رو روی خودم حس می کردم. همون طور که با قفل در ور می رفتم گفتم:
- چیه؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- کی می خوای درستش کنی.
- من چیزی رو خراب نکردم.
- خب من خراب کردم.
با عصبانیت برگشتم سمتش.
- شیرین حوصله نصیحت ندارم خب؟
شانه بالا انداخت و گفت:
- وا به من چه. تا آخر عمرت با در کشتی بگیر و منتظر بشین که هرکی خرابش کرده بیاد درستش کنه. دیوونه.
و از پله ها پایین رفت. آخ. از دیشب همش فکرم دور و بر سهراب می چرخید هر چیزی رو به اون ربط می دادم. کلافه از پله ها پایین رفتم. از شب قبل یکسره رو نرو شیرین بودم. بدجور از دستم شکار بود. صبح به زور یک لقمه صبحونه خورده بودم تا بتونم مسکن بخورم. دیشب هم تا ساعت چهار صبح بیدار بودم و گریه می کردم. طفلکی شیرین ساعت نزدیک به سه بود که بیهوش شد. هرچی بهش گفتم برو تو اتاق بخواب من خوابم نمی بره گوش نکرد. باید از دلش در می آوردم. در پارکینگ باز بود. رفتم بیرون و در رو بستم. چشمم به ماشین پدرام افتاد. شیرین با اخم تو ماشین نشسته بود و با پدرام حرف می زد. اون هم سرش رو تکیه داده بود به پشتی صندلیش و چشم هاش رو بسته بود و گوش می کرد. لابد قضیه ی دیشب رو داشته تعریف می کرده. چشم هام رو برای لحظه ای بستم تا به اعصابم مسلط باشم. بعد هم با قدم های بلند خودم رو به ماشین رسوندم. در رو باز کردم و نشستم.
- سلام.
شیرین ساکت شد و پدارم چشم هاش رو باز کرد.
- سلام رکسان چه طوری؟
- بد نیستم.
دروغ بزرگی بود از بد هم اونور تر بودم. کسی دیگه حرفی نزد. پدرام هم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد سمت دانشگاه. دلم گرفته بود. هنوز می خواستم گریه کنم. دیشب سه ساعت تمام گریه کرده بودم.بعد از دیدن اون فیلم خوابم برده بود. ولی یک ربع بیست دقیقه بعدش بر اثر کابوس بیدار شده بودم. شیرین خواب بود من هم لپ تاپ رو برداشتم رفتم بیرون و دو باره و سه باره اون فیلم رو دیدم و گریه کردم. شیرین بیچاره هم از سر و صدای من بیدار شد و دیگه تا ساعت سه خوابش نبرد ولی من تا نزدیک های چهار،پنج بیدار بودم. اون لحظه هم داشتم می مردم از خواب.مدام مقاومت می کردم که خوابم نبره. آخر هاش دیگه پلک هام داشت رو هم می افتاد که رسیدیم دانشگاه. پیاده شدم. از پدرام تشکر کردم و همراه شیرین رفتیم سمت دانشکده ی خودمون. تو حیاط بازوی شیرین رو گرفتم و وایسوندمش.
- شیرینی؟
- چی میگی قند؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- ببخشید دیشب خیلی اذیتت کردم.
به شوخی یکی زد پس سرم و گفت:
- دفعه آخرت باشه اینقدر من رو بیدار نگه میداری ها. حالا امروز باید مدام سر کلاس ها چرت بزنیم دو تایی.
خندیدم که گفت:
- یک چیزی رو میدونی رکسان؟
با کنجکاوی نگاهش کردم گه گفت:
- حس می کنم داری شبیه به رها میشی.
باز با خنده شونه بالا انداختم. راست می گفت. مثل رها به همه چیز فقط می خندیدم. شاید چون رها هم اون موقع ها یک حالی مثل الان من داشت.با یک درون پر از درد که نمی خواست درد هاش باعث ناراحتی دیگران بشن.
همراه شیرین وارد کلاس شدیم. همه وسط کلاس حلقه زده بودند. فکر کردم شاید بعد از عید همدیگه رو دیدند دارند سلام و احوال پرسی می کنند. با شیرین به سمتشون رفتیم که حلقه شون باز شد و همه به من خیره شدند. در مرکز جمع چشمم به دختر بور با موهای فندقی افتاد که چشم های قهوه ای و درشتش روی من متمرکز شده بود. حس می کردم دارم زیر سنگینی نگاه بیست جفت چشم خرد میشم. به بازوی شیرین چنگ انداختم. حس خوبی نداشتم.چرا اینطوری نگاهم می کنند. سعی کرد به یاد بیارم این دختر کیه. اسمش چی بود خدایا فرناز؟ فرحناز؟ فروزان؟ چرا یادم نمی اومد.چهار ترم همکلاسیم بود چرا اسمش رو نمی دونستم؟ به حواس پرت خودم لعنت فرستادم. نگاهم سر خورد روی دست هاش که چند تا پاکت سفید با حاشیه های فیروزه ای رو نگه داشته بودند و همزمان اسمش تو ذهنم اکو پیدا کرد«فرازنه فیروزآذر» دختری که همیشه با تندی باهام برخورد می کرد و من هیچ وقت نمی فهمیدم چرا. نگاهم هنوز روی پاکت های توی دستش ثابت بود که صدای آشنایی رو از پشت سرم شنیدم.
- ببخشید اجازه میدید؟
برگشتم و چشم تو چشم سهراب شدم. خشک شده بودم نمی دوسنتم چی کار کنم. برخلاف من اون خیلی ریلکس منتظر بود تا راه رو براش باز کنم. از خودم اراده ای نداشتم. توسط شیرین عقب کشیده شدم و سهراب تونست رد بشه. جو بدی بود همه به من نگاه می کردند. سهراب به سمت فرزانه رفت.
- کارت ها رو اگه تموم شدند بقیه اش رو بده لطفا بدم به همکلاسی هام.
فرزانه لبخندی زد و کارت ها رو به سمت سهراب گرفت.
- آره عزیزم بیا.
فقط خودم می دونم و خدا که چه حرصی خوردم وقتی بهش گفت عزیزم. به رعشه افتاده بودم. دلم می خواست از اون کلاس فرار کنم. سهراب نگاهی به کارت ها کرد و کارت رویی رو برداشت و به سمت من اومد. کارت رو به سمتم گرفت.
- خوش حال میشیم تشریف بیارید خانم مسیحا.
صدای پچ پچ یک سری از میان جمع بلند شد. با دست های لرزان پاکت رو ازش گرفتم. هیچی نداشتم بگم. سهراب یک کارت دیگه به سمت شیرین گرفت.
- کارت شما و پدرام رو با هم نوشتم.
شیرین لبخندی زد و کارت رو گرفت و تبریک گفت. ولی زبون من به هیچی نمی چرخید. سهراب بعد از لحظه ای از کلاس بیرون رفت. حتی نگاهی هم به من ننداخت. سرم رو به سمت بچه ها چرخوندم. همه بدون استثنا زل زده بودند به من. نگاه دختر ها تحقیر آمیز و نگاه پسر ها دلسوزانه بود. یکسریشون هم به چشم یک آشغال نگاهم می کردند. خیلی هاشون می دونستند بعد از سهراب با فرهاد دوست شدم. کسی نمی دونست فرهاد کیه فقط همه می گفتند آره رکسانا سهراب رو ول کرد رفت با یک بچه خرپول میگن پسره چند سال پیش از همین دانشگاه اخراج شده. نگاهم افتاد به فرزانه از همه بیشتر تحقیر رو میشد تو چشم های اون خوند. پس چشمش سهراب رو گرفته بود که از همون اول با من بد بود. دیگه نمی تونستم اونجا بیاستم. نفس کم آورده بودم. سریع رو پاشنه پا چرخیدم و از کلاس خارج شدم. صدای فریاد شیرین که اسمم رو صدا می زد و صدای ماهان یکی از پسر های کلاس رو که می گفت بذار یکم تنها باشه رو شنیدم و سرعتم رو بیشتر کردم. همه نگاهم می کردند. در حالی که سعی در حفظ بغضم داشتم دویدم تو حیاط. سمت همون نیمکت همیشگی که همه ی روز های زمستون خیس بود ونمی تونستم روش بشینم. شاید هم چون سهراب نبود سراغش نمی رفتم. شاید هم چون رها نبود که بخواد بره کتابخونه و من بیکار باشم. به نیمکت رسیدم بغضم شکست. رفتم و آروم روش نشستم. سرم رو بلند کردم. درخت کنار نیمکت جوونه زده بود. بهار پارسال اومد تو ذهنم....
- سهراب این جوونه ها رو نگاه کن چه فینگیلی اند.
خندید و گفت:- فینگیلی چیه دیگه؟
- فینگیلی یعنی...فسقلی کوچولوی با نمک...اصلا من نباید به تو بگم فینگیلی چیه که. تو باید خودت بفهمی.
- شرمنده. من فرهنگ لغات رو هم حفظ کنم باز فکر نکنم این واژه هایی که تو استفاده می کنی رو بفهمم.
- بله. واژه هایی که من استفاده می کنم تو فرهنگ لغات نیست ولی تو باید بفهمیشون.
- چه طوری ببخشید؟
- مگه نمیگی عاشقی؟ آدم عاشق احتیاج به فرهنگ لغت نداره برای درک عشقش.
- تو که میگفتی به عشق اعتقاد نداری.
- من ندارم تو که ادعا می کنی داری چی؟
- قبول. ولی تو که به عشق اعتقاد نداری چه جوری میدونی آدم عاشق چه جوریه؟
- تو کتاب ها خوندم.
و زدم زیر خنده...
اون موقع ها چه بی خود و بی جهت می خندیدم. راحت. بی دقدقه. بلند بلند می خندیدم و نمی ترسیدم که غم صدای خنده ام رو بشنوه و بیاد خوشی هام رو ازم بگیره. کاش یکم آروم تر می خندیدم. دوباره برگشتم به اون روز...
- سهراب؟
- جونم؟
- اگه بهت بگن چه چیزی رو بیشتر دوست داری چی میگی؟
- میگم رکسانا.
- اون رو خودم می دونم. منظورم شخصیت نبود گفتم چه چیزی رو.
لپم رو کشید و گفت:
- بچه پر رو.
- حالا جواب بده.
- خب...این نیمکت رو.
- چیز دیگه نبود تو دنیا تو دل بستی به نیمکت دانشگاه؟
- این باز برمیگرده به عشق و عاشقی که جنابعالی چیزی ازش نمی دونی.
من شروع کردم غر غر کردن و سهراب زد زیر خنده...
نگاهی به جای خالی سهراب کنارم انداختم. دستم رو روی بدنه ی فلزی و سرد نیمکت کشیدم و زمزمه کردم.
نیمکت کنار فواره ی نور ،
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره.
مرگ لحظه های شیرین منه
یادته به روی اون نیمکت نور
از تو واژه ها غمو خط می زدیم
دست من به دور گردن تو بود
وقتی که تکیه به نیمکت می زدیم
دورمون پرنده ها بودن و
عشق، با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
دورمون پرنده ها بودن و عشق
با نگاه من و تو یکی میشد
من می خواستم با تو پرواز کنم و
برسم به عاشقی اما نشد
یه سبد خاطره داره یاد تو
وقتی که تنها رو نیمکت میشینم
شکر رویا که هنوزم میتونم
توی رویا روی ماهتو ببینم
از خدا می خوام که عطر دلخوشی
هرجا باشی به مشامت برسه
ممنونم از شب رویا که بازم
وقت دلتنگی به دادم میرسه
نیمکت کنار فواره ی نور
یک بهانه واسه از تو گفتنه
جای خالی تو گریه آوره.
مرگ لحظه های شیرین منه.
دستم رو روی گونه هام کشیدم. خیس شده بودند. از جام بلند شدم باید می رفتم سر کلاس. خودم خواستم. خودم این کار رو با زندگیم کردم. ولی نه...این کار رو خودم کردم ولی خودم نخواستم. کاش شیرین یکم زودتر اون کار رو برام پیدا می کرد. کاش اصلا قبل از این که این کار رو بکنم و با سهراب بهم بزنم و پیشنهاد فارس منش رو قبول کنم با شیرین مشورت می کردم. اونقدر کاش کاش کردم تا رسیدم به در کلاس. در بسته بود. وای نه. حوصله جواب پس دادن به استاد رو نداشتم. پشت در کلاس رو زمین نشستم و تکیه ام رو دادم به دیوار به انتهای راهروی دراز و خالی و ساکت دانشگاه نگاه کردم. اونقدر به آخرش خیره شدم تا شروع کرد به چرخیدن و دیگه هیچی نفهمیدم.
×××
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # NEGAR #, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, amisha, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, atashgah62, aygeen, behnazhmz, bikari, cole, diaar, dokhibabash, face of moon, fadai, faezeh88, Fafa Oi, fakhteh 13, fariba48, farisa, footy, gandomsa, gk13541351, golgoli jaan, hana_m, Haniday, helik, hoda.4470, htamspam, hyunah, libra272, mahdieh67, mahia_jojo, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mahtab26, mansoure, marmara25, maryam56, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, nino_tamar, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, sanamjooje, sanaz_, saratab, sazin513, setare.jaberi, setayesh_p995, shalizar2, sh_karan, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, tenten, to'ranj, usui, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, حنیفا58, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, وارش67, پونام, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۱۲ فروردين ۱۳۹۱, ۰۱:۲۴ قبل از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +57 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها چه طورید؟ خوبید؟ خوشید؟ خوش میگذره؟

راستش اومدم بگم که داستان به یک حدی رسیده و وقتشه یک تغیری تو روندش ایجاد کنم. برای همین هم یک وقت ازتون می خوام. نمی دونم چقدر شاید یک هفته شاید هم خیلی بیشتر. جون اگر بخوام خرد خرد بذام ممکنه چیزی هایی رو بگم که نباید بگم. بعد مجبور میشم ویرایشش کنم. بعد شما گیج میشید چون آخر قصه یکم پیچیده است. این پست باشه اینجا به عنوان آخرین پست تا ببینم چی میشه.
ضمنا خیلی دوست دارم نظرتون رو راجع به پایان داستان بدوم. امیدوارم با نقد های سازندتون من رو یاری کنید.فکر کنم دیگه به حدی رسیده که بشه نقدش کرد. پست نمی ذارم ولی سر می زنم.
از مهتاب عزیزم هم خیلی متشکرم. نکات خوبی گفت که مطمئنم می تونم بهتر بنویسم.
برای امتیاز اصراری نمی کنم چون اگر حقم بود می گرفتم.
این پست آخرم ببخشید کوتاهه. می دونم. این اواخر خلاقیتم فروکش کرده!
دوستتون دارم. خداحافظ تا پست بعد...
_________________________________________________
چشم که باز کردم چشمم به ساعت آشنای رو به روی تختم افتاد. تو اتاق خودم بودم. تمام بدنم یخ کرده بود به جز دست چپم. سرم رو به زور برگردوندم و فرهاد رو کنارم دیدم که دستم رو گرفته و سرش رو گذاشته روش و خوابیده. دستم رو از دستش بیرون کشیدم تا موهاش رو ناز کنم که بیدار شد. با دیدنم از روی زمین بلند شدم و لبه ی تخت نشست.
- بیدار شدی؟
گلوم خشک شده بود و صدام در نمی اومد به زور و با صدایی خش دار گفتم:
- چی شده؟
- شیرین میگفت تو دانشگاه از حال رفتی.
- آب...
از جاش بلند شد و از روی پا تختی یک لیوان و پارچ برداشت و لیوان رو پر آب کرد و داد دستم. کمکم کرد نشستم و آب رو خوردم. گلوم یکم نرم تر شد. تازه یادم اومد چی شده. آخ. چه آبرور ریزی ای شده بود تو دانشگاه. به فرهاد نگاه کردم که به ملحفه زل زده بود و نگاهم نمی کرد.
- فرهاد؟
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.نگاهش با همیشه فرق می کرد. فهمیده بود. همین یکی رو کم داشتم. با سستی به پشت تختم تکیه دادم. اون هم صاف تر نشست و گفت:
- چرا بهم نگفتی؟
- چی رو باید می گفتم؟
- رکسان من احمق نیستم.
- فکر نکردم احمقی.
- پس چرا نگفتی که دوست پسر نداشتی؟
- من گفتم؟
- نه...ولی نگفتی که داشتی.
- مگه تو پرسیدی؟
با صدایی که سر در کنترلش داشت گفت:
- تو هم نپرسیدی ولی من همه چیز رو بهت گفتم. من فکر می کردم ...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه.
- فکر کردی چی؟ من چیم؟ ما فقط دوست بودیم. یک دوستی سالم. حتی بهم درخواست ازدواج داد ولی من دیدم نمی تونم. چون اونقدر که باید دوستش نداشتم برای همین جدا شدیم.
حالم از خودم و دروغ هایی که بهش می گفتم بهم می خورد. گاهی وقتی به خودم فکر می کردم و میدیدم که چقدر پستم میل به خودکشی رو در تک تک سلول های بدنم حس می کردم.اگر به خاطر رها نبود خیلی وقت پیش خودم رو خلاص کرده بودم. تمام بدنم داشت می لرزید. متوجه حالم شد. نگاهش نرم تر شد. نزدیک تر اومد من هم از خدا خواسته آغوشش فرو رفتم. سرم رو گذاشتم رو سینه اش و چشم هام رو بستم. تازه یادم اومد دو هفته است ندیدمش و چقدر دلم براش تنگ شده بود.با بغض گفتم:
- به خدا من نمی خواستم چیزی رو ازت مخفی کنم.
موهام رو بوسید و گفت:
- می دونم عزیزم. می دونم.
- فرهاد؟
- جانم.
- تو مثل سهراب نباش.حتی اگر یک روز گفتم نمی خوامت قبول نکن. مطمئنم از ته دلم نیست.
خندید و به شوخی گفت:
- یعنی از ته دلت با سهراب بهم نزدی؟
با وحشت سرم رو بلند کردم و گفتم:
- به خدا منظورم اون نبود. تو با سهراب فرق داری من از اولم رابطه ام با سهراب خیلی جدی نبود. این اواخر فقط اون بحث ازدواج رو پیش کشید ولی تو فرق داری می دونم اگر یک روز ازت جدا بشم فرداش مردم.
با خنده سرم رو روی شونه هاش گذاشت و گفت:
- قسم نخور دیونه شوخی کردم.
نفس راحتی کشیدم. و با بغض گفتم:
- به نظرت الان من رو مد شوخی ام؟
- ببخشید.
یکمی ازش فصله گرفتم تا بتونم صورتش رو ببینم.
- من رو بردید بیمارستان؟
- نه. شیرین زنگ زد به من. نذاشت ببرنت بیمارستان.
- چرا؟
- می گفت چیزی نیست. آوردمت اینجا برات دکتر آوردم خونه. چیزی هم نبود. فشارت افتاده بود. ضعیف شده بودی.
- آره خب از وقتی سوار اوتوبوس شدم چیز درست حسابی نخوردم.
ابرو در هم کشید و گفت:
- تو آخر خودت رو می کشی با این غذا خوردنت.
و از جاش بلند شد.
- کجا؟
- برم یک چیزی بیارم بخوری.
- هیچی ندارم تو خونه.
با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
- می خواستم امروز بعد از دانشگاه بخرم خب.
آهی کشید و گفت:
- میرم یک چیزی بخرم میام.
پتو رو از روم کنار زدم و رو تخت نشتم.
- منم میام.
- بی خود.
با لجاجت از جام بلند شدم که سرم گیج رفت اگه فرهاد نگرفته بودم مرگم حتمی بود! با اولین قدم افتادم تو بغلش. خنده ام گرفت. با عصبانیت به چهره ی خندونم نگاه کرد و گفت:
- نگاش کن. جون نداره سر جاش بیاسته اونوقت می خواد بیاد بیرون.
مثل بچه ها از گردنش آویزون شدم و گفتم:
- حوصله ام سر میره خب. بعد هم تو بری بیرون من رو که میشناسی یک جا نمی مونم بلند میشم راه میفتم بعد می خورم زمین ضربه مغزی میشم اونوقت تو بی رکسانا میشی بعد به خودت میگی کاش...
لبام رو با خنده بوسید و حرفم رو قطع کرد.
- بپوش بیا زودتر. اینقدر حرف نزن این یک ذره انرژی ای که برات مونده هم صرف میشه.
و از اتاق بیرون رفت. با خنده و کمال احتیاط به سمت کمدم رفتم و لباسم رو عوض کردم. دو برابر حد معمول طول کشید. خیلی ضعیف شده بودم. اونقدر گرسنه ام بود که فکر می کردم می تونم یک دیگ بزرگ رو نیم ساعته خالی کنم. لباس هام رو که عوض کردم گوشیم رو برداشتم و گذاشتم داخل جیبم. حال و حوصله کیف دنبال خود راه انداختن نداشتم.
همراه فرهاد از خونه خارج شدیم. دم در هرچی چشم چرخوندم ماشینش رو ندیدم. با کنجکاوی برگشتم و نگاهش کردم که دکمه ی ریموت رو فشار داد و دو متر پایین تر یک لکسوز سفید صدا داد و چراغ زد...

ویرایش توسط Frost : ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۳:۲۸ بعد از ظهر
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, amisha, armita1819, asemanii, asma-m, asma66, assertive, atashgah62, aygeen, azad_awesome, behnazhmz, bikari, cole, dokhibabash, elloy, face of moon, fadai, faezeh88, Fafa Oi, fakhteh 13, farah2, fariba48, farisa, footy, gandomsa, gk13541351, golgoli jaan, hana_m, Haniday, helik, htamspam, hyunah, khademre, latifa, libra272, mahdieh67, mahia_jojo, mahsaok, mahshid_3d, mahtab10, mahtab26, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, nafas_sheytoon, nenoy, nika21, nini84, nino_tamar, pa.j, parisa mah, petrisiama, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, sahar03, sanamjooje, sanaz_, saratab, sazin513, setare.jaberi, setayesh_p995, sh_karan, sladans, some one, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, tenten, to'ranj, usui, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, تهمتن, توهم سبز**, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نرگس.ر, نسترن123, نسيا, پونام
قدیمی ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۵۷ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

سلااااااااااااااااااااااا ام
من برگشتم.............
آخییییش. به این استراحته نیاز داشتم ها...
خب دیگه حالا که برگشتم پر حرفی نمی کنم زودتر بریم سر داستان ولی از این به بعد پست هام کوتاه کوتاه اند چون هنوز یک قسمت مونده. به خودم گفته بودم تا تمومش نکردم پست نمی ذارم ولی برای این که نره تو بخش جزیره متروکه مجبورم بذارم از طرفی هم خوب نیست خواننده هام رو که زحمت می کشند وقت میذارند برای این مثلا رمان من در انتظار بذارم.
امیدوارم بتونم راضی نگهتون دارم....
این هم ادامه ی به خاطر رها:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـ
همراه فرهاد از خونه خارج شدیم. دم در هرچی چشم چرخوندم ماشینش رو ندیدم. با کنجکاوی برگشتم و نگاهش کردم که دکمه ی ریموت رو فشار داد و دو متر پایین تر یک لکسوز سفید صدا زد و چراغ زد.
- اِ؟ مبارکه.چه بی خبر؟
دستم رو گرفت و همون طور که به سمت ماشین می رفتیم گفت:
- یکی از هدایای بابا برای خر کردن منه!
خندیدم. دوباره سرم گیج رفت. فرهاد سریع نگهم داشت و با عصبانیت نگاهم کرد.
- برو خونه زنگ میزنم شیرین بیاد پیشت.
- وای نه تو رو خدا این شیرین بیاد من بیشتر حالم بد میشه. میشینم تو ماشین دیگه اذیت نکن.
کلافه سری تکون داد و در جلو رو برام باز کرد. به قول کارن خدا بیامرز هیچیم به آدم نرفته. یک ساعت نبود به هوش اومده بودم و با فرهاد اومده بودم بیرون! تو راه دیگه جدا حس می کردم دارم از حال میرم. فرهاد هم انقدر عصبی بود از کارم که کارد میزدی خونش در نمی اومد. به زور چشم هام رو باز نگه داشته بودم که فکر نکنه مردم! با نهایت سرعت روند تا هرچی سریع تر به یک سوپر مارکت رسیدیم.از ماشین پیاده شد و دوید رفت داخل مغازه. از شدت ضعف رو به موت بودم. حالت تهوع هم بهش اضافه شده بود. آخ خدا کاش می موندم خونه. اه. شروع کردم فحش دادن به خودم که فرهاد از مغازه بیرون اومد و نشست کنار من. در حالی که آبمیوه ای رو از پاکت در می آورد و نیش رو می ذاشت داخلش سرم غر می زد:
- آخه من چی بگم به تو دختر؟ کی نیم ساعت بعد از این که از زیر سرم در اومد میاد بیرون؟ دق میدی من رو تو آخر.
با ضعف خندیدم. نگاهش خشمگینی بهم انداخت و گفت:
- کوفت. به چی می خندی؟
- به قیافه تو.
با عصبانیت آبمیوه رو داد دستم و بهم چشم غره رفت. با همون صدای ضعیفم گفتم:
- عصبانی میشی خیلی باحال میشی.
با چشم به آبمیوه ام اشاره کرد و گفت:
- بخورش الان باز غش میکنی.
شروع کردم به خوردن آبمیوه ام. شیرین بود. یکم حالم بهتر شد. فرهاد هم که خیالش راحت شد که دیگه از حال نمیرم یک پاکت پر آبمیوه و شکلات گذاشت جلوم و خواست تا حالم بد شد بخورمشون و بهش زنگ بزنم.خودش هم رفت تا مایحتاج زندگی من رو بخره. من هم تو این مدت مثل جنازه افتاده بودم رو صندلی. به دو دقیقه نکشیده حوصله ام سر رفت. به سوییچ نگاه کردم که رو ماشین بود. یاد ماشین دزدی بابلسرم افتادم. چه حالی داد! ولی تو اون شرایط جون سر به سر فرهاد گذاشتن رو نداشتم. دستم رو جلو بردم و ضبط رو روشن کردم. تا موقع اومدنش آهنگ گوش کردم.یک آهنگ انگلیسی بود تا اون روز نشنیده بودمش.صداش رو بلند تر کردم تا بفهمم چی میگه.
I’m not a perfect person
من انسان کاملی نیستم
There's many things I wish I didn't do
خیلی کارها رو انجام دادم که ای کاش انجام نمیدادم
But I continue learning
ولی باز سعی می کنم که یاد بگیرم
I never meant to do those things to you
هیچ وقت نمیخواستم اون کارها رو با تو انجام بدم
And so I have to say before I go
و خیلی چیز ها دارم که باید قبل از رفتنم بهت بگم
That I just want you to know
که میخوام فقط بدونی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I'm sorry that I hurt you
ببخشید که آزارت دادم
It's something I must live with everyday
و این اون عذابی هست که باید هر روز باهاش زندگی کنم
And all the pain I put you through
و تمام دردهایی که باعث شدم دچارشون بشی
I wish that I could take it all away
ای کاش میشد همشون رو از تو دور کنم
And be the one who catches all your tears
و کسی باشم که تمام اشکهات رو پاک می کنه
That’s why I need you to hear
به همین خاطر هست که میخوام بشنوی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I'm not a perfect person
من انسان کاملی نیستم
I never meant to do those things to you
هیچ وقت نمیخواستم اون کارها رو با تو انجام بدم
And so I have to say before I go
وخیلی چیز ها دارم که باید قبل از رفتنم بهت بگم
That I just want you to know
که میخوام فقط بدونی
I've found a reason for me
دلیلی برای خودم پیدا کردم
To change who I used to be
که کسی رو که بودم رو تغییر بدم
A reason to start over new
تا از نو شروع کنم
and the reason is you
و اون دلیل تو هستی
I've found a reason to show
دلیلی پدا کردم تا بهت نشون بدم
A side of me you didn't know
اون نیمه ای از خودمو که تو نمیشناختی
A reason for all that I do
دلیلی برای تمام کارهایی که کردم
And the reason is you
و اون دلیل تو هستی
نا خودآگاه بعد از تموم شدن آهنگ لبخند زدم. ضبط رو خاموش کردم تا با شروع یک آهنگ دیگه اون آهنگ از ذهنم نپره. تو کف معنی آهنگ بودم که فرهاد برگشت.
خرید ها رو تو صندوق گذاشت اومد کنارم رو صندلی راننده نشست و با نگرانی نگاهم کرد و حالم رو پرسید. فقط با لبخند نگاهش می کردم. چشم هاش رو تنگ کرد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد.
- خوبی؟
همون طور با لبخند سرم رو تکون دادم و صاف نشستم.
- آره ولی گشنمه.
ماشین رو روشن کرد و گفت:
- الان میریم خونه یک چیز خوش مزه میدم بهت بخوری شکل میت شدی.
مشتی به بازوش زدن که بیشتر دست خودم درد گرفت. آخم رفت هوا. فرهاد هم زد زیر خنده.
- کوفت.
- خب راست میگم دیگه زورت از میت هم کمتره.
- میت دختر عمه اته.
- بر منکرش لعنت.
خندیدم و به صندلیم تکیه دادم.
- فرهاد؟
- جان؟
- مهرنوش چه شکلیه؟
- تو خوش گل تری.
- مسخره. اون رو که خودم می دونم.
- اعتماد به نفست تو حلقم.
خندیدم و گفتم:
- نه خدایی چه شکلیه؟
- عکسش رو صفحه دسکتاپم هست. لپ تاپم هم صندوق عقبه رسیدیم برش دار ببین.
این بار جعبه عینکش رو از جلو داشبورد برداشتم و محکم زدم به بازوش که صدای آخش نزدیک بود گوشم رو کر کند.
- نمیشه یک کلمه با تو جدی حرف زد.
- جدی گفتم جون مهرنوش.
- آره جدی گفته باشی که باید خودت رو برای ملاقات با حضرت عزرائیل آماده کنی.
- اون که همین الان کنارم نشسته.
بدون این که خودم بخوام همه ی اون حس خوب یکهو نابود شد به طرز احمقانه ای شوخیش رو جدی گرفتم. این هم از عواقب حس انگار ناژذیر حسادت. اسم مهرنوش می اومد هنگ می کردم.
- ها ها ها. چشم نخوری تو. این دو هفته ی عید رو تو آب نمک نخوابیدی یک وقت؟
- نمی دونم. به نظرت اتاق مهرنوش تو ظرف آب نمکِ؟
این بار جدی عصبانی شدم. تغریبا داد زدم:
- فرهاد نگه دار.
در حالی که می خندید گفت:
- از وقتی به هوش اومدی بی جنبه شدی.
- شوخی ندارم باهات میگم نگه دار.
- آخه من می دونم دیگه از ماشین پیاده شی میفتی تو جوب دوباره باید دور بزنم بریم بیمارستان.
- فرهاد نگه دار میگم.
- کاش بهت آبمیوه نمی دادم اخلاقت موقع بی حالیت بهتر بود.
فشار خونم بدجور رفته بود بالا. می تونستم قرمز شدن صورتم رو حس کنم. اصلا شوخی هاش به نظرم خنده دار نمی اومد هیچ خیلی هم بی مزه بود.
- فرهاد نگه دار وگرنه در رو باز می کنم میپرم پایین ها.
این بار اون هم عصبی شد. و سرم داد زد.
- چرا دیوونه میشی تو یکهو.
- نگه دار.
- نمی خوام. راننده منم هر وقت خواستم نگه میدارم.
- پس من هم در حال حرکت پیاده میشم.
- جهنم. شعورت رو میرسونی.
- واقعا که.
- آخه چرا این طوری می کنی.
- تو چرا فکر می کنی این شوخی هات خیلی با مزه اند.
- این ها فقط شوخی اند.
- ولی من از شوخی راجع به این مباحث بدم میاد.
- نه خیر شما رو مهرنوش حساسید.
خوبه می دونست این قدر هم جلو من مهرنوش مهرنوش می کرد. عصبی شدم. جدا مایل نبودم دیگه رو اون صندلی بشینم در رو باز کردم بلکه بترسه و ماشین رو بزنه کنار ولی همین که در دستگیره رو کشیدم در تا آخر باز شد...

تشکر و + هم فراموش نشه لطفانیو

راستی یادم رفت از مهشاد جونم تشکر کنم. (md.ki)
سپاس سپاس مهشادی بابت آهنگ که کمکم کردی تو ترجمه.
اسم خواننده اش هم نمی دونم اگر کسی می دونه بهم بگه لطفا...

ویرایش توسط Frost : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۳۷ بعد از ظهر دلیل: نوشتن آهنگ.
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # NEGAR #, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, aygeen, behnazhmz, bikari, diaar, face of moon, faezeh88, fakhteh 13, farah2, fariba48, farisa, footy, gk13541351, golgoli jaan, Hananesh, hana_m, Haniday, hany111, htamspam, hyunah, khademre, libra272, mahdieh67, mahia_jojo, mahsa///, mahsan70, mahshid_3d, mahtab10, makki, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, moonmoon1, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, nafas_sheytoon, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, samim, sanamjooje, sanaz_, saratab, sarsara, sazin513, setayesh_p995, sh_karan, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, yasesefid, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, مدار2, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, هادیانا, پیازچه
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۷:۱۶ بعد از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +43 امتیاز     
پیش فرض

درود. درود. درود. من بی گناهم به خدا قرار بود روزی یک یا دو تا پست رو بذارم. ولی این لپ تاپ وقت نشناس من سوخت دو سه روزی خوابید تعمیرگاه دیگه ببخشید.
تازه شانس آوردم اطلاعاتم نپرید وگرنه مجبور می شدم همه اش رو از اول بنویسم! ووییی. فکرش هم ستون فقراتم رو میلرزونه!
قول میدم از این به بعد روزی حداقل یک پست رو بذارم شما هم اگه همراهیم کنید و با امتیاز ها و تشکر های خوشگلتون ساپورتم کنید این به امید خدا تا آخر هفته تمومه
نه نه نه غلو کردم تا آخر هفته نه ولی انشالله تا دو هفته دیگه! خدا رو چه دیدید شاید هم یک هفته ی دیگه بسته به امتیاز ها داره دیگه.و این که این لپ تاپ من باز هم هوس میکنه بره مریض خونه یا نه.
نقد پقد و نظر و عقیده و پیشنهاد هم دارید بدید زودتر نذارید یک موقع که من دیگه نتونم چیزی رو عوض کنم. مدیونه اون کسی که وقتی رمان تموم شد بگه این کار رو می کردی بهتر بود اون کار رو می کردی بدتر بودها...نظرهاتون رو قبل از تموم شدندش بگید.
تعداد پست ها در هر روز باز هم میگم به تشکر ها و امتیاز ها بسته است. این مدت که نبودم پست های قبلی که خوب پیشرفتی داشتند نذارید جدید ها عقب بمونند.
پست قبل رو هم ویرایش کردم یک آهنگ گذاشتم روش برید بخونید.
دیگه عرضی نیست. وراجی هام تموم شد برید حالش رو ببرید.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــ
در رو باز کردم بلکه بترسه و ماشین رو بزنه کنار ولی همین که در دستگیره رو کشیدم در تا آخر باز شد... فرهاد هم خم شد تا از افتادن من جلوگیری کنه که فرمون از دستش در رفت و محکم خوردیم به گوشه جدول.برا یک لحظه هیچی نفهمیدم جز این که در بسته شد و ماشین با صدای وحشتناکی به چیزی برخورد کرد و بعد درد شدید تو همه ی بدنم. ترسیده بودم. نفهمیدم چه طوری این دیونه بازی رو انجام دادم. فقط با وحشت زل زده بودم به کاپوت که ازش دود بلند می شد. طولی نکشید که جمعیت دورمون رو گرفتند. فرهاد چشم غره ای بهم رفت و پیاده شد.خدا رو شکر جفتمون سالم بودیم. صدای مردی رو شنیدم که با فرهاد حرف می زد.
- چی شده آقا؟
- هیچی اقا در سمت خانمم خوب بسته نشده بود. وسط راه باز شد. من هم فرمون از دستم در رفت.
- خوبید الان؟
- بله. مشکلی نست. ممنون.
سرم بر اثر برخورد محکم به جلوداشبورد درد گرفته بود. حال پیاده شدن نداشتم. فشارم از ترس افتاده بود. همه بدنم یخ کرده بود. تو صندلیم فرو رفته بودم و به چشم های متعجب زن هایی که از بیرون ماشین بهم زل زده بودند نگاه می کردم. حالم از چند دقیقه پیش هم بدتر بود دیگه صدای فرهاد و بقیه رو نمی شنیدم. دوباره داشتم غش می کردم. یک نفر در سمت من رو باز کرد. به زور چشم هام باز بود می تونستم تشخیص بدم یک زن نسبتا مسنه چهره اش رو تار میدیدم...
- دخترم؟ حالت خوبه؟
نتونستم جواب بدم. اون هم بلند شد و فرهاد رو صدا کرد.
- آقا...حال خانمتون خوب نیست.
فرهاد سریع اومد طرف من. خم شد و دستم رو گرفت.
- فشارش باز افتاده چیزی نیست
و از داشبور یک آبمیوه بیرون اورد و بازش کرد و داد دستم. به زور یک قلپ خوردم.
- بازم بخور.
یکمی دیگه خوردم. چند لحظه بعد دیدم درست شد و یکم بهتر شدم. چرخ جلوی ماشین افتاده بود تو جوب. به کمک یک خانم پیاده شدم. چند نفر کمک کردند و ماشین رو در آوردند.فرهاد ازشون تشکر کرد و مردم هم به تدریج پراکنده شدند.در ماشین رو باز کردم و با بیحالی رو صندلی ولو شدم. فرهاد هم رفت سمت راننده سر جاش نشست. جرئت نداشتم حرف بزنم. اون هم حرفی نزد. استارت زد و راه افتاد. جلوبندی ماشین تازه اش رو رسما داغون کرده بودم. احساس می کردم ازش می ترسم. از کسی که چند دقیقه ژیش حس می کردم بی نهایت دوستش دارم. تو صندلیم ساکت فرور فته بودم و به خیابون نگاه می کردم. متوجه شدم نمیره سمت خونه.
- کجا میری؟
- ساکت باش رکسان عصبی ام.
لازم نبود بگه خودم از حرکاتش می فهمیدم چقدر کلافه است. آخ اصلا یادم نبود تو ترکه. باز شروع کردم لعنت کردن خودم. آخه دختر مگه مرض داشتی اون دیوونه بازی رو در آوردی؟ مثل سگ از کرده خودم پشیمون بودم که پیچید تو یک کوچه و جلوی یک خونه نگه داشت. یکم که دقت کردم فهمیدم همون خونه ایه که یک روز نشونم داد گفت خودش خریده.
- برای چی اومدی اینجا؟
- پیاده شو.
با ترس گفتم:
- فرهاد بریم خونه تو رو خدا.
- رکسان پیاده شو اینقدر رو نرو من پیاده روی نکن.
- من نمیام بالا.
عصبی شد سرم داد دز:- آخه تو که به من اعتماد نداری برای چی پا میشی با من میای بیرون؟ چرا راهم میدی تو خونه ات؟
- بحث اعتماد نیست من نمی تونم از جام بلند شم من رو برسون خونه.
- این جا هم خونه است. چه فرقی داره.
- فرهاد..
- مرض. پیاده شو.
و خودش هم پیاده شد و در رو بست.
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, armita1819, asma-m, asma66, assertive, aygeen, azad_awesome, behnazhmz, bikari, D0nya, duste man, elloy, face of moon, faezeh88, fakhteh 13, farah2, farisa, footy, gk13541351, golgoli jaan, Hananesh, hana_m, Haniday, hany111, htamspam, hyunah, khademre, mahdieh67, mahia_jojo, mahsa///, mahsan70, mahshid_3d, mahtab10, makki, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, nafas_sheytoon, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, samim, Samira_Sabbaghi, sanamjooje, sanaz_, saratab, sarsara, sazin513, setayesh_p995, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, پیازچه
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۹:۰۴ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +50 امتیاز     
پیش فرض

آفرین آفرین تا آخرش همین طوری باشید!
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
و خودش هم پیاده شد و در رو بست. تا اون موقع اینقدر عصبی ندیده بودمش. ترسیدم برم بالا بکشتم. با تردید در رو باز کردم و پیاده شدم. تمام سعیم رو کردم که غش نکنم. دنبال فرهاد راه افتادم. در خونه رو باز کرد. برخلاف همیشه که تعارف می کرد خودش رفت داخل و بدون این که برگرده ببینه دبنالش میام به راهش ادامه داد. حرصم گرفت. خواستم از همون راه پیاده برگردم که یادم اومد جون دویدن ندارم. دنبالش راه افتادم. با آسانسور رفتیم بالا. طبقه چهارم بود. پیاده که شدم متوجه شدم ساختمون چهار تا تک واحدیه. در رو باز کرد. این بار منتظر موند برم داخل بعد خودش اومد. به اطرافم نگاه کردم. خونه مبله بود!
- کی این جا رو وسیله چیدی؟
خندید و همون طور که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:
- یک سالی میشه.
با وحشت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- تو گفتی ...
خندید و گفت:
- دروغ گفتم.
با وحشت نگاهش کردم که خندید و اومد جلو. خنده هاش مثل همیشه نبود. می ترسوندم. با هر قدمی که اون می اومد جلو من می رفتم عقب.
- چیه؟ از چی می ترسی؟ مگه تو سهراب رو از من پنهون نکردی؟ من هم یک چیز هایی رو از تو پنهون کردم.
هنوز با وحشت بهش نگاه می کردم. حس می کردم دمای بدنم داره لحظه به لحظه میاد پایین تر.
- فرهاد...
- چیه؟ می دونی این جا کجاست؟ جایی که خیلی ها مثل پرستو و هانی شب رو توش صبح کردند. البته من هم کنارشون بودم.
دلم می خواست گوش هام رو می گرفتم و دیگه نمی شنیدم. تمام صحنه هایی که از دانشگاه تا خونه تعقیبم می کرد اومد جلو چشمم. اون شبی که جلوی چشم های خودم سیم کارت و جعبه سیگارش رو انداخت تو جوب. چشمم دور خونه چرخید و روی بوفه ی پر مشروبش ثابت موند. بغضم گرفت. باور نمی کردم. داشت سر به سرم می ذاشت. مطمئن بودم هر لحظه میزنه زیر خنده و میگه شوخی کردم. از همون خنده های همیشگیش که عاشقشون بودم ولی اون لحظه...حس می کردم این کسی که جلوم ایستاده رو نمی شناسم.
- فرهاد خواهش می کنم.
- خواهش می کنی چی؟ تو خودت اسم مهرنوش میاد کهیر میزنی. قاطی می کن اونوقت از من انتظار داری راحت از کنار این قضیه بگذرم؟
گریه ام گرفته بود.
- تو هیچ وقت نخواستی بدونی. هیچ وقت نپرسیدی. من...من هیچ ترسی نداشتم که بهت بگم ولی تو نخواستی بدونی. هیچ وقت از گذشته ام نپرسیدی فکر هم نمی کردم برات مهم باشه.خودت اون شب گفتی بیا از گذشته حرف نزنیم سادت رفته؟ همه چیز بین من و سهراب تموم شده ولی تو و مهرنوش...
داد زد: بین من و مهرنوش هیچ وقت چیزی نبوده که بخواد تموم بشه.
- چرا بوده. بابات اون رو عروس خودش می دونه.
- تو از کجا می دونی.
- خودت گفتی.
- من گفتم بابام می خواد ما ازدواج کنیم نه من.
- ولی تو کل دو هفته ی عید رو پیش اون بودی.
- تو هم کل دو هفته ی عید رو دویست سیصد کیلومتر ازم دور بودی. راستی چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم. اونجا چی کار می کردی؟
تغریبا جیغ زدم: فرهاد بس کن
- چی رو بس کنم. می دونی چیه؟ تو هم مثل همه ی دختر هایی هستی که تو عمرم دیدم. مثل همه ی اون ها. اشتباه کردم که فکر می کردم فرق داری.
اختیار اشک هام رو نداشتم. تصویر فرهاد تار شده بود.
- برای این حرف ها آوردیم اینجا؟
- نه. آوردم نشونت بدم چقدر پستی. نزدیک میز رفت و دستش رو روی سطح میز کشید و گرفت جلوم.
- نگاه کن. خاک رو میبینی؟ نزدیک به چهار ماهه پام رو تو این خونه نذاشتم. از همون شبی که سیم کارتم رو انداختم تو جوب. سیگار رو ترک کردم. به خاطر تو. الکل رو ترک کردم. به خاطر تو. دوست دخترهام رو گذاشتم کنار تا بتونم فقط به تو فکر کنم و بهت خیانت نکرده باشم. همه چیزم بهت گفتم. جز این خونه ولی تو می دونستی که باهاشون رابطه داشتم. اون وقت یک روز شیرین باید زنگ بزنه به من برم دانشگاه بفهمم دوست پسر قبلیت ازدواج کرده و تو غش کردی؟ آره؟
سرم داشت گیج می رفت. خیلی هنر کرده بودم سر پا ایستاده بودم. انقدر تو این یک ساعت فشارم پایین بالا رفت سیستم بدنم بهم ریخته بود. تار میدیدم. نفسم به زور بالا می اومد. اون هیچی نمی دونست. نمی دونست چقدر دوستش دارم. نمی دونست چرا صبح از حال رفتم. نمی دونست سهراب تنها چیزی نیست که از دستش دادم. من شانس یک زندگی بی دققه رو از دست دادم اگر هم تصمیم می گرفتم که با فرهاد بمونم باید خیلی چیز ها رو تحمل می کردم. پدرش هیچ وقت اجازه نمی داد آب خوش از گلوم پایین بره. دیگه طاقت اونجا ایستادن رو نداشتم. برگشتم و رفتم سمت در ولی نرسیده به در مجبور شدم بیاستم. سرم گیج می رفت. دیدم تقریا از بین رفته بود. حس می کردم سرم الان می ترکه. سردم بود. می لرزیدم. با زانو افتادم رو زمین صدای نگران فرهاد رو شنیدم. فکر کردم چقدر صداش وقتی نگران میشه دوست داشتنیه. کاش همیشه نگران باشه. کاش...دیگه فرصت نکردم فکر کنم کاش چی؟
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # NEGAR #, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, aygeen, Azadeh_m, azad_awesome, behnazhmz, bikari, D0nya, diaar, dorsa_68, duste man, elloy, face of moon, faezeh88, fakhteh 13, farah2, farisa, footy, gk13541351, golgoli jaan, Hananesh, hana_m, Haniday, hany111, htamspam, hyunah, khademre, latifa, mahdieh67, mahia_jojo, mahsan70, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, mojgan am, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, samim, sanamjooje, sanaz_, saratab, sarsara, sazin513, setayesh_p995, sh_karan, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, ×زهرا×, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, دختر استقلالی*, روژان, سرتق, طلوع عشق, لمیس20, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, کاساندا
قدیمی ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۴:۵۳ بعد از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

دروووووووووووود. امروز هزار کار دارم وووووووویییییی.
ولی چه کنم خاطرتون عزیزه پست رو میذارم شب طرف های ساعت ده برمی گردم( بلکه هم 9:30) خودتون باید فهمیده باشید خوش قول نیستم. اگر امتیاز این پست بالایی به 15 و این پست جدید به 10 (حداقل) رسیده باشه یک پست دیگه هم مهمون من!
__________________________________________________
چشم هام رو که باز کردم تو یک محیط غریبه بودم. روی یک تخت دو نفره وسط یک اتاق آبی رنگ. یک میز آرایش و کمد هم تو اتاق بود. تمام بدنم درد می کرد خصوصا سرم. به زرو بلند شدم و تو جام نشستم. صبح شده بود. وای اون روز دانشگاه داشتم. چی شده بود؟ کجا بودم؟ کلی فکر کردم تا یادم اومد دیشب چی شده بود. به در و دیوار اتاق نگاه کردم. نه ساعتی بهش بود و نه قاب عکسی. به سمت دیگه ی تخت نگاه کردم که بهم ریخته بود. نگاهم رفت پایین تر و روی ملحفه چشمم به قطره های خون افتاد. یک لحظه یک فکری از سرم گذشت و وحشت کردم. به لباس هام نگاه کردم. نه. لباس های خودم نبود. با وحشت جیغ کشیدم. در باز شد و یک دختر جوون اومد داخل.همون طور که چشمش به من بود داد زد:
- لیلا. بیا به هوش اومد.
لحظاتی بعد یک دختر دیگه با موهای بور و چشم های سبز در آستانه ی در ظاهر شد.وحشت زده با چشم های خیس نگاهشون می کردم. دختری که ظاهرا اسمش لیلا بود جلو اومد و کنارم رو تخت نشست. با لبخند دلگرم کننده ای نگاهم کرد و گفت:
- خوبی؟
صدام در نمی اومد. تو شوک بودم. یعنی ممکن بود؟ تمام بدنم می لرزید. چی کار کردی فرهاد؟
- سرت داره خون میاد باز.
دستی به سرم کشیدم. دستم خونی شد. سرم کی خون اومد؟ میگم چقدر درد می کرد. لیلا کمی جلو اومد ولی من رفتم عقب.
- باید سرت رو ببینم.
- من کجام؟
دختر دیگه ی که هنوز اسمش رو نمی دونستم و جلوی در ایستاده بود خندید و نزدیک تخت اومد و اون سمتش نشست.
- بیچاره حق داره خب این طوری وحشت کنه لیلا خودت از خواب بلند شی خودت رو تو محیط غریبه ببینی چی کار می کنی؟
و بعد از خنده ی کوتاهی ادامه داد:
- من پونه ام. دختر دایی فرهاد. این هم دوستم. خانم دکتر لیلا افشار. دیشب فرهاد زنگ زد گفت بیایم پیشش.
هنوز با گنگی نگاهش می کردم که لیلا نزدیک تر اومد و گفت:
- اول بذار پانسمان سرت رو عوض کنم بعد بیشتر برات توضیح میدیم.
چیزی نگفتم. لیلا هم به پونه اشاره ای کرد و پونه رفت بیرون و با جعبه ی پانسمان برگشت. هنوز تو شک بودم. با تردید زبون باز کردم و پرسیدم:
- اون خون چیه؟
لیلا مسیر نگاهم رو دنبال کرد و شونه بالا انداخت:
- لابد خون سرته.
پونه هم برای تکمیل اطلاعاتم افزود:
- فرهاد دیشب باهام تماس گرفت گفت مجروح داره. آخه من پرستارم.زنگ زد گفت با لباس و جعبه پانسان پاشم بیام از شانسش دیشب لیلا خونه امون بود. به مامان گفتم باید بریم بیمارستان و اومدیم اینجا. لباس هات خونی شده بود. مجبور شدم عوضشون کنم.
یک نفس راحت کشیدم. یک صدایی بهم گفت خاک بر سر منحرف بی اعتمادت کنند. لیلا داشت به کمک پونه پانسمانم رو عوض می کرد. سرم می سوخت.
- شکسته؟
- نه چیزی نیست. پیشونیت خورده به گوشه مبل فقط خونریزی داره.
با صدای آرومی پرسیدم:
- فرهاد کجاست؟
- صبح یکی به گوشیت زنگ زد. فرهاد جواب داد. بعد هم رفت. نفهمیدیم کجا. به ما که چیزی نگفت. از دانشگاه امروزش هم موند.
حرصم گرفت. به چه حقی گوشیم رو جواب داده بود. خیلی از دستش عصبی بودم.فقط اگر حالم خوب میشد دیگه پشت گوشش رو میدید من رو هم میدید. من که فعلا به اون پول احتیاج ندارم. میرم پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. همین فردا میرم دنبال انتقالی شده وسط ترم انتقالی میگیرم. دیروز چه طوری تونست او کار ها رو بکنه اون که از حالم خبر داشت. تو همین افکار بودم که زنگ خونه رو زدند. پونه رفت در رو باز کرد. لیلا هم که کارش تموم شده بود رفت تا دست هاش رو بشوره. از روی تخت پایین اومدم و رفتم جلوی آینه. چشم هام پف کرده بود. موهام هم رفته بود تو هم. دستی به موها کشیدم و دادمشون پشت گوشم. روی باند پیشونیم دست کشیدم. دردم گرفت. دستم رو سریع کشیدم عقب. متوجه شدم یکی اومد تو اتاق. برگشتم و فرهاد رو تو بلوز و شلوار مشکی دیدم
...
________________________________
تشکر و + فراموش نشودی.......
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, aygeen, Azadeh_m, behnazhmz, bikari, D0nya, diaar, face of moon, faezeh88, fakhteh 13, farah2, farisa, gk13541351, Hananesh, hana_m, Haniday, hany111, hed2010, htamspam, hyunah, khademre, latifa, mahdieh67, mahia_jojo, mahsa///, mahsan70, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, marmara25, maryam56, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, nadia_gh74, nadjafi, nafas44, nenoy, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, pa.j, parisa mah, Qeen, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rezno, roya1365, s.sh, Sahar.M, Samira_Sabbaghi, sanamjooje, sanaz_, saratab, sarsara, sazin513, serentipiti, setayesh_p995, sh_karan, some one, somy_kh, Soogool, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, vampire123, ziglernata, ~*MONA*~, ~pArnYa~, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, توهم سبز**, حنیفا58, روژان, سرتق, طلوع عشق, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا
قدیمی ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۲۲ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +49 امتیاز     
پیش فرض

هی....... خوبه باز همش دو تا کم داشت. پست بالایی هم که تکون نخورده قربونش برم. اشکال نداره این بار رو میذارم تو خماری نمونید ولی از فردا حکومت نظامی! بیام ببینم یکدونه امتیاز کمه رفته ام تا کی برگردم.
حالا هی بگید شبنم بده.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــ
برگشتم و فرهاد رو تو بلوز و شلوار مشکی دیدم. یک لحظه تمام نفرتم یادم رفت. تا اون روز ندیده بودم سر تا پا مشکی بپوشه. چشم هاش به نظرم مشکی تر می رسید. لب هم داشت به یک لبخند باز می شد ولی با یادآوری داد هایی که سرم زد، همه ی نفرتم رو ریختم تو چشم هام و نگاهش کردم. در رو بست و به سمتم اومد. نزدیکم که شد رفتم عقب.با هر قدمی که جلو می اومد من می رفتم عقب. تا با یک قدم بلند بهم نزدیم شد بازوم رو گرفت و من رو کشید سمت خودش. محکم بغلم کرد و لبام رو بوسید. مدام منتظر بودم ولم کنه ولی مثل این که خیال این کار رو نداشت. حالم داشت بهم می خورد هیچ وقت تو زندگیم اینقدر از کسی بدم نیمده بود. البته بعد از خشایار.باور نمی کردم داشتم فرهاد رو با خشایار مقایسه می کردم. واقعا فرقش چی بود؟ چند تا دختر مثل رها رو بدبخت کرده بود؟ سعی کردم ازش دور بشم ولی هرچی بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق می شدم. نمی دونم چقدر گذشت که دست از بوسیدنم برداشت و آروم گفت:
- معذرت می خوام.
برام مهم نبود فقط تونستم بگم:
- می خوام برم خونه.
- بهتره همین جا باشی.
- نمی خوام.
- خیلی ضعیف شدی رکسان. خواستم ببرمت بیمارستان ترسیدم بهمون گیر بدن آخه نسبتی باهات ندارم.
- چه جالب این رو می دونستی و دیشب اینقدر سرم داد زدی؟
- دیشب خیلی حالم بد بود. از وقتی قضیه سهراب رو فهمیدم حالم بد بود. خیلی سعی می کردم خودم رو کنترل کنم ولی وقتی دیدم بحث مهرنوش شد و تو اینقدر عصبی شدی...کنترلم رو از دست دادم.
- توضیحت تموم شد؟ ولم کن.
توجهی به حرفم نکرد. دستش رو انداخت زیر پام و بلندم کرد و گذاشتم رو تخت. سر باندپیچی شده ام رو بوسید و گفت:
- لجبازی نکن اینقدر.
کنارم نشست و همون طور که به دیوار رو به رو خیره بود گفت:
- صبح از طرف موسسه به گوشیت زنگ زدند.
- موسسه چیه؟
- همون جایی که استخدام شده بودی.
- خب؟
- گفتند فعلا تعطیل شده.
دنیا رو سرم اوار شد. با ناباوری نگاهش کردم. در حالی که سعی می کردم بغضم نشکنه گفتم:
- دروغ میگی.
سرش رو با ناراحتی تکون داد و گفت:
- مدیرش فوت شده. همین الان هم دارم از مراسم سومش میام. زنگ زده بودند بگن فردا نری سر کار. فعلا تعطیله.
- تا کی؟
- معلوم نیست. تا وقتی که مدیر جدید پیدا بشه
بغضم باز شکست. با بیچارگی سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم.باز هم بلا تکلیفی. خدایا یعنی میشه همین هفته یکی پیدا بشه؟ اشک از بین پلک های بستم ریخت رو گونه هام. فرهاد اشک هام رو با بوسه پاک کرد. چیزی نگفتم.انرژی دعوا با فرهاد رو نداشتم. تو اون لحظه تنها آرزوم این بود که از اون در بره بیرون. از دیشب حس بدی بهش داشتم.از همون وقتی که گفت مثل بقیه ی دختر هام.ولی خبر مرگ مدیر موسسه اونقدر شوکه ام کرده بود که حوصله ی جنگ و دعوا برام نمونده بوداگر کارم درست نمی شد یعنی باید حالا حالا ها فرهاد رو تحمل می کردم. سرم رو گذاشت رو شونه اش و گفت:
- پول رو برای رها می خواستی؟
یک نفس عمیق کشیدم تا هق هقم بند بیاد.
- از کجا فهمیدی؟
- من که پیشی خودم رو میشناسم می دونم نمیذاره کسی کمکش کنه.
- ولی ظاهرا باید بشینم مردن رها رو تماشا کنم.
- مگه من مردم؟
- پس منو نمیشناسی.
بیشتر در آغوشم کشید و گفت:
- فکر کنم من با هر کسی فرق دارم.
بوی سیگار زد تو بینیم...
Frost آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, # NEGAR #, # بلوط #, .Mania., 677389, amir6248, armita1819, asal naz, asemanii, asma-m, asma66, assertive, aygeen, behnazhmz, bikari, D0nya, duste man, face of moon, faezeh88, fakhteh 13, farah2, farisa, golgoli jaan, Hananesh, hana_m, Haniday, htamspam, hyunah, khademre, lalehjoon, latifa, mahdieh67, mahia_jojo, mahshid_3d, mahtab10, mansoure, marmara25, md.ki, mellina2000, mfr60, mina68, nadjafi, nafas44, Nana_m0rena2006, nenoy, nika21, nini84, niyayeeeeeesh, pa.j, pardisa 1, parisa mah, ramanava, Rasuliiiiii, ratanaz, rery, rezno, roya1365, s.sh, sada, Sahar.M, sama_t, samim, sanamjooje, sanaz_, saratab, sarsara, sazin513, sedo, serentipiti, setayesh_p995, some one, somy_kh, szszsz, sαвα, T T--THR, tandis2, usui, vampire123, ziglernata, zoooom, ~*MONA*~, آرشیدان, آسوده, باران شکوفه, حنیفا58, روژان, سرتق, طلوع عشق, لیلاحمیده, م.نوری, مادرم, ملیساا, نامی, نسترن123, نسيا, وارش67, پهره, کاساندا
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
به, خاطر, رها

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
دانلود رمان موبایل به خاطر رها | Frost کاربر انجمن | پرنیان . کتابچه . اندروید pegah.a رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۱۸ دي ۱۳۹۲ ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
دانلود رمان به خاطر رها | Frost کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 0 ۲۷ شهريور ۱۳۹۱ ۱۰:۲۴ قبل از ظهر
به خاطر رها | Frost کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب Frost نوشته کاربران سایت 44 ۲۱ شهريور ۱۳۹۱ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۲:۴۹ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا