بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر   #521 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
شایسته بانو آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Post

نقل قول:
نوشته اصلی توسط eti98 نمایش پست ها
سلام
مرسی شایسته جون
اون تیکه که گفت کلاسو بیخیال عالیی بوود
اونجا هم که زیر گوشش حرف شد قشنگ بووود
کلا رفتم به دورانی که جمع بودییم
عالی

ممنونم از لطفت ...


نقل قول:
نوشته اصلی توسط mina1366120 نمایش پست ها
سلام مرسی که گذاشتی هر چند با تاخیر
از قضا این خاطراتت مثل خاطراته منه البته 4 سال پیش با یکی از همکلاسی هام البته ما چون هلاک گرما بودیم یه بستنی به سه برابر قیمت خریدیم و جا نبود بشینیم نشستیم رو چمن ها. ولی بر عکس تو اونیکه میگفت ول کن بابا بیخیال راحت باش من بود نه اون آقا و کسی که کتاب میخواست بازم من بودم نه اون.
البته بگم هیچ رابطه عاطفیه وجود نداشت اتفاقی اون ترم همه درسامون مثل هم بود و ماهم فاصله بین دو کلاس رو رفتیم نمایشگاه اول قرار بود 5 نفری بریم که دو نفر جیم شدن یه نفرم ناز کرد موندیم منو اون اقا
خلاصه مارو یاد خاطرات انداختی دمت گرم

مال خودمم برعکس ود من کتاب میخواستم .. گفتم که یکم تغییر دادم


نقل قول:
نوشته اصلی توسط MARYAMGOL نمایش پست ها
امروز داشتم همسایه ی من رو میخوندم متوجه شدم که کل پست های صفحه ۴یعنی اون قسمت های مهمونی شروین و قبلش تو نسخه کتابچه و پرنیان تایپ نشده.میدونستی؟ببخشیدا گفتم این جا بنویسم ببینی.خیلی حیفه اون پست ها خیلی قشنگن!‏
حتما میگم به مسئولش مرسی گفتی

نقل قول:
نوشته اصلی توسط monita نمایش پست ها
مرسی شایسته جان رمان هات عالی هستند مخصوصا همسایه من احساسات بین کیانا و شروین زا خیلی قشنگ بیان کردی صحنه هاشم به قول بعضیها داستان را خیلی جالب کرده همین رویه نوشتن عالی است خرابش نکن لطفا

ممنونم از محبتت .. چشم


نقل قول:
نوشته اصلی توسط motlagh نمایش پست ها
. سر راه از تنها شیرینی فروشی ای که اون وقت صبح باز بود یه جعبه ی بزرگ شرینی خرید.
آفرین به این نکته سنجی شما
نقل قول:
نوشته اصلی توسط رز صورتی ... نمایش پست ها
سلام سلام سلام
حالا نوبت گل گلاب پروانه خانوم خانوم خانوماست
جونم براتون بگه
آقا جون چشم آقامون دور ما عاشق این عماد خان شدیم چیکار کنیم دیگه دله
این پرتو خانوم هم که بدجور داره به دیوار غیرت این عماد خان پنجول میکشه ؛ اون موقع که اون لبخند ژکوند رو تحویل احمد داد می تونستم راحت گره ی بین ابروهایه عماد رو تجسم کنم ، حتی انقباضات فکش رو به وضوح می دیدم ، خیلی خوشمان آمد لطفا اینگونه صحنه هایه متعصبانه را زیاد بفرمایید تا ما هم اینجا همچین چیز کیف بشیم و از خوشی مور مورمان بشود ( شرمنده زدم جاده خاکی)

وای اونجا که عماد بهش گفت می خوای بری دنبال احمد می تونستم تجسم کنم که داره از حسادت می ترکه ، جالبه بعد از این همه سال هنوز یه حس مالکیت بهش داره و خوشش نمی یاد کسی حتی بهش نگاه کنه چه برسه به اینکه بخواد پرتو چشم تو چشمش بهش لبخند بزنه
ای جان می دونم تا چهارشنبه از خماری می میرم به خدا
بابا شایسته جون بیا ما رو بشاژ دیگه قربونت برم خراب خرابممممممممم

ایشاا.. از شارژ امشب راضی باشی آبجی
و خوشحالم که خوب تونستم حس هارو منتقل کنم


نقل قول:
نوشته اصلی توسط سودی جون نمایش پست ها
بازم سلام...
دوس جون خسته نباشی...
ممنون ممنون ممنون از این همه تصویر سازی زیبات ............
قبلا م بهت گفته ام من خودم رو تو صحنه صحنه های برخورد عماد و پرتو احساس می کنم .........
اینقدر زیبا و واقعی به تصویر می کشی که جای هیچ حرفی باقی نمی مونه.....
اما میترسم ! از چی ؟ از تلافی عماد............
انگار داره شروع می شه........
هیچ حس خوبی نسبت به این قرارداد ندارم.........
وای از موقعی که بخوان حال همدیگه رو بگیرن............
بازم ممنون ولی تو رو خدا ما رو دریاب..........
تا بعد............................................ .................................................. ................

دقیقا از اینجا به بعد شروع داستان حال و اوج گیری
گذشته است


نقل قول:
نوشته اصلی توسط motlagh نمایش پست ها
عماد که اط چشماش آتیش میبارید

شایسته جون این "از" را لطفا" درستش کن.

کارت عالیه و من از همه خطوطش لذت میبرم.

ممنونم از راهنماییت حتما


نقل قول:
نوشته اصلی توسط farzaneh_gig نمایش پست ها
سلام خانومی خوبی انگشتات درد نکنه بابت تایپ رمان همسایه من آخرش عالی تموم شد امیدوارم اینم خوب تموم شه شخصیت پرتو خوب و دوست داشتنی هست اگه میشه یکم شیطون ترش کن مثل کیانا مرسییییییییییییییییییییی
سعی میکنم پرتوی 18 سالرو شیطون کنم چون یکم به پرتوی 30 ساله نمیاد شیطنت البت اونم یه شمه هایی داره

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Delaramad نمایش پست ها
اول از همه اینکه شایسته جان من یه آدم کتاب خونم...شاید رمان تو تنها رمانی بود که بعد از مدت ها خوندم ...منظورم از بعد از مدت ها یعنی برگشت از کتاب های نویسنده های سنگینه
اما به جد باید بگم روونی قلمت واقعا عالیه...تو خیلی روون مینویسی جوری که هدف رمان که سرگرمیه در درجه اول رو خیلی عالی رعایت میکنی
من هنوز این رمان رو نخوندم و ترجیح میدم که تا اتمامش هم دست نگه دارم

منتها چند تا نکته بگم:یکی اینکه دیدگاهت رو نسبت به دیدگاه زنان از دست نده...نتیجه گیری خودت رو مثل رمان اولت از احساس زن ها توی بعضی از برخوردهایی که ایجاد میشه به زبون بیار...یه جورایی فالاچی وار برخورد کن و این خیلی خوبه
نکته دوم اینکه من مخالف بحث مطرح نکردن روابط عاشقانه هستم...خیلی از آدم هایی که این رمان ها رو میخونن بعدها وارد یه زندگی میشن که این مسائل در الویت اول توی خیلی از زندگی ها و هست و چه قدر آمار طلاق برای این مورد توی کشور ما زیاده پس خیلی عالیه که بهش اتفاقا پرداخته بشه و فکر میکنم گروه سنی که رمان میخونن گروهی هستش که پذیرش مسائل و روابط زناشوئی رو داشته باهش و چه بسا یاد بگیره,چیزی که تو زمان اول خیلی خوب بهش پرداخته شد و اتفاقا چه قدر عالی بود که نشون داد اولین رابطه شروین و کیمیا چه قدر توی زندگیشون تاثیر گذاشته...به هر حال فکر میکنم نباید از زیر این مسائل در رفت به خصوص اگر هدف رمان چیزی برای یادگیری باشه
مورد سوم اینکه نکته ای که وجود داره شخصیت های خاکستری رمانتن که همه پر از اشکال های ری زو درشتن و این عالیه...البته پتانسیل یه رمان جذاب داشتن یه شخصیت برتر هست که پولدار باشه ,خوشگل باشه و از همین مساله ضربه بپذیره و اینو نمیشه کتمان کرد که مخاطب عامی که درصد زیادی هم هستن دنیال این مسائلن و تو هم برای عام مینویسی پس پتانسیل های رمانت رو از دست نده...یکی مثل شخصیت شروین مجد که وزنه کتاب اولت محسوب میشد و امیدوارم در مورد عماد هم این مساله صادق باشه
مورد بعدی هم علاقه زیادی دارم که توی جزئیات مطرح میکنی البته اینقدر این کار رو عالی کردی که حتی کشش رمان رو از دست نمیده هیچی به کشش هم اضافه میکنه و چه بسا همخونه میتونست یه رمان 700-800 صفحه ای بشه ...تاکید میکنم که دوست دارم به عنوان مخاطب ریز بینیت رو

ممنونم از اینکه زحمت کشیدید به اینجا سر زدید و وقت گذاشتید ... نمیدونم چجوری تشکر کنم .. رو چشمم سعی میکنم تک تکه نکاتی رو که عرض کردید رو در رمان جدید ینییز بگنجونم .. مرسی که بهم روحیه دادید


نقل قول:
نوشته اصلی توسط farzaneh_gig نمایش پست ها
هنوز نفهمیدم اشتباه پرتو چی بوده اوایل فک میکردم با عماد ازدواج کرده که به خاطره اشتباهاتش طلاق گرفتن ولی انگار اشتباهش و احساس پشیمونیش به خاطره ازدواجه غلط با یکی غیر از عماده دکتر البرز ولی این که عمادو دوس داشته پس چراااااااااااااااااا؟
به اونجام میرسیم و.. شایدم حق رو به پرتو بدید ... نمیدونم ولی از دید من حق تا حدود 60 درصد با عماده !

نقل قول:
نوشته اصلی توسط زلال نمایش پست ها
سلام خانومي
بايد بگم از نظر من رمانت فوق العاده اس
بيشتر از اين خوشم اومد كه فضاي كلي داستانت مشخصه و قرار نيست
اخر سر متوجه رابطه عماد و پرتو بشيم
اما يه نكته اي كه به نظرم اومد بگم در مورد فلش بك به گذشته اس
راستش زياد ( به نظر من ) جالب نيست كه يه پست در ميون بري گذشته
مخصوصا اينكه رمان روزانه اپ مي شه و ما فضا رو فراموش مي كنيم
من كه خودم معمولا ميرم دو پست قبلو يه نگاه مي ندازم تا يادم بياد كه داستان كجا تموم شده بود
بيشتر هم در مورد زمان حال اين اتفاق مي افته
اخر سرم بگم كه من از اين رمان خيلي بيشتر هم سايه من خوشم اومد
موفق باشي گلي
خوشحالم از اینکه این رو از قبلی بیشتر دوست داری ... این نشون میده به لطف نقدای خوبتون تونستم تاحدودی زیادی پیشرفت کنم ...در مورد فلاش بک راستش نمیدونم چی کار کنم ولی یهو هم بخوام کل گذشترو بگم اون حی قیاس از بین میره ... سعی میکنم تند تر بذارم اگه بشه بخصوص که ایام تعطیلی هم نزدیکه یک دنیا ممنونم به اینجا سرزدی

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ang.heav2012 نمایش پست ها
شایسته جون خسته نباشی فقط تو رو خدا همینطور روابط این دو تا شاخه نبات را ادامه بده یهویی یکیشونو نفله نکنی ها ما جونا قلب درست حسابی نداریم

نه بابا ... حالا مونده .. روابط پر از سراشیبی و سر بالاییه


نقل قول:
نوشته اصلی توسط همیسا نمایش پست ها
سلام به شایسته بانوی عزیز ممنون برای کارهای زیبای شما.خورشید عزیز تو صفحه نقد رمانشون موفقیت شما رو تبریک گفته بودن وبه ما هم گفتند که بگیم پس میگیم.تبریک برای موفقیتتون حالا هر چی که هست پیروزو سر بلند باشید در پناه حق

ممنونم از محبت خورشید عزیز و لطفشون و مرسی از شما که من رو از یاد نبردید
نقل قول:
نوشته اصلی توسط hasti_azadi نمایش پست ها
سلام شایسته جووونی

خسته نباشی خانومی...راستش من 2 هفته ای نبودم ...امشب اومدم همه پستای نخونده رو

یکجا خوندم.....مث همیشه عالی بود

توصیف صحنه ها ...چهره ها...شخصیت ها و خلاصه همه چیزا عالیه...فقط من یه کم راجع به فلاش بک ها مشکل

دارم راستش وقتی به زمان حال بر میگرده باید برم چند تا پست قبلشو بخونم تا یادم بیاد..نمیدونم شاید من اینطوریم

یعنی اینا نشونه های آلزایمره

میگم این عمادم با این که از شخصیتش خوشم میاد ولی چرا انقد خود درگیری داره... هی پرتو رو

اذیت میکنه ...یهو میزنه تو برجک خانوم مهندس....هی با دست پس ميزنه، با پا پيش ميکشه

بیچاره پرتو

ممنون خانومی ...دستت طلا.......

قربونت برم همراه همیشه .. خوشحالم دوباره برگشتی و میتونم از نقدای خوبت استفاده کنم .. امیدورام با پیش روی داستان جواب شوال هارو بگیری ... و دیگه اینکه سعی میکنم زود بذارم به خاطر فلش بک ها !


نقل قول:
نوشته اصلی توسط Nargis-narcisse نمایش پست ها
سلام
در کل ا ر این تیپ رمان ها که شخصیت اصلی زن و یا دختر روی پا خود ایستاد باشد
اینم بگم اعماد به نظرم عروسی نکرده و فقط برای حرص دادن پرتو میگه عروسی کرده

خوشحالم خوشتون اومد.. عمادم نمیتونم بگم که



نقل قول:
نوشته اصلی توسط ململ خانم نمایش پست ها
درود بر شایسته عزیز. من یه کم خبیثم خوشم میاد عماد اعصاب پرتو رو قلقلک میده چون بنظرم پرتو هم قبلا کم اذیتش نکرده براش لازمه. ممنون و خسته نباشی................
بله .. .. ممنونم ازتو خانوم

نقل قول:
نوشته اصلی توسط رز صورتی ... نمایش پست ها
ببخش من جوابت رو می دم این نظر شخصیه منه که شایسته جون می خواد اینجوری برسونه که عماد از اون تیپ مردهایه که لباسهایه سنگین و در خور مرد بودن می پوشه نه از این لباسایه گل مگلی با یقه هایه خرگوشی و اندامی
می خواد نشون بده عماد یک مرده که در عین خوشتیپ بودن سنگین و موقر هم هست
گفتم این نظر شخصیه من چون با خوندنش این حس به من منتقل شد و تونستم عماد رو متفاوت ببینم و تویه دسته ی مردهایی گذاشتش که تیپ مردونه داشتن خیلی براشون مهمه مشخصه با اینکه جونه ولی به وجهه ی اجتماعی و شخصیتیه خودش احترام می ذاره
ممنونم ازت کاملا صحیحه

نقل قول:
نوشته اصلی توسط motlagh نمایش پست ها
شایسته جون در پست شماره 28: اشتباه تایپی هست
این وسط طالبی لبش رو گاز زفت

والا اتاق بازرگانی هیچ مشکلی با این مدیران زن نداره
لطفا به این سایت برو.http://www.tccim.ir/BW/targets.aspx
به نظرم یه دلیل دیگه بزار برای شکست کاری پرتو. حیف رمان خوبته . همین مسائل کوچولو کوچولو رمان را میسازه

اول مرسی بابت لینک خیلی خوب بود .. ولی در تئوری بله اتاق بازرگان خیلی خوبه ولی عملا خیلی اذیت میکنه البته زن و مرد نداره ولی خوب حق زن ها بیشتر پایما میشه


نقل قول:
نوشته اصلی توسط motlagh نمایش پست ها
شایسته جون. توی نقد ها میخونم بعضی ها با فلش بک ها مشکل دارند. شاید به خاطر خوندن روز به روزه/ و مجبورند برند پست های قبل.
ولی باید نگاه کلی به داستان داشت.
به نظرم همین فلش بک ها داستان شما را یونیک میکنه. یهو روند داستان را عوض نکنی ها.
نویسنده که نباید لقمه را درسته بزار توی دهن خواننده

ممنونم از لطفت و همراهیت ... واقعا حضورت خیلی کمک میکنه بهم



از شنبه 9 فروردین 93
شایسته بانو آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ قبل از ظهر   #522 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
samid آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

بابا ایول شایسته جون عالی بود یعنی دقیق حس کردم اونجام
عجب خاطره باحالی داری کلک...خیلی لحظه های باحالی بودازاونا ک من دوست دارم
ازرفتارای عمادخیلی خوشم میاد خیلی بچه باحالیه
صداقت پرتوام خیلی بدلم نشست...راستی اسمش خیلی خوشگله..دم شما گرم



باد با چراغ خاموش کاری ندارد
اگر در سختی هستی بدان ک روشنی..
samid آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۱۵ قبل از ظهر   #523 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
fArzane.Far آواتار ها
 
fArzane.Far به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مرسی شایسته جون واقعا قشنگ بود و چون از دل بیرون اومده بود به دل مینشست خاطرات ادم چیزای با ارزشی هسن ممنون که قابل دونسین و از خاطرات خودتون برامون گفتین مثل یک درد و دل دوستانه
fArzane.Far آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ قبل از ظهر   #524 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
honey_x آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط redrose_love68 نمایش پست ها
اخه این انصافه....د بگو دیگه این حق منه....چرا ساکتی؟؟؟....بگو این حق منه بعد از یه روز خونه تکونی بدبخت زا شام املت بخورم!!!!!! بعد بیام ببینم شایسته جونم با چه حس و حالی ساندویچ کالباس رو توصیف کرده....اخه این عادلانه است؟؟؟؟؟بگو من الان ساعت 2 نصف شب از کجا کالباس بیارم؟!؟!؟!هاااااان؟؟؟؟ هایدا شعبه شبانه روزی نداره؟؟؟؟؟....من گشنمه خووووووووووووب....چرا تو این حالت من (گشنه) نداره؟؟؟؟
شایسته جون بوی کالباس که سهله من عطر و طراوت چمن هم حس کردم....یکی بیاد دست منم بگیره از رو چمن بلندم کنه به خدا کمر نمونده امروز برام
خسته نباشییییییییییی گلم
نقل قول:
نوشته اصلی توسط zizi26 نمایش پست ها
عاااااااااااااالی بود.... ماجرای جالبی داشتی شایسته جون... منم با نیلوفرانه موافقم... این پست بوی کالباس میداد
نقل قول:
مرسی خوب بود
نقل قول:
شایسته جونم پست امشب فوق العاده بود.خیلی دوستش داشتم.
نقل قول:
نمایشگاه کناب در چمران. آفرین به نکته بینی خویت

ساندوبج خوردنش هم خیلی قشنگ بود
نقل قول:
نوشته اصلی توسط کویین نمایش پست ها
سلام شایسته جون رمان همسایه من را خیلی قشنگ نوشتی . با توجه به نظر بچه ها که میگن در کتاب هم سایه من قسمت اول یعنی قبل ازدواجشون قشنگتر بود ولی من از قسمت دوم کتاب یعنی بعد ازدواج بیشتر خوشم اومده بود چون مشکلاتی که برای خیلی از زوج های جوون ممکنه پیش بیاد رو خیلی قشنگ بیان کردی.مثلا بعضی از جاها که هر دوتاشون شدیدا به هم نیاز داشتن ولی به خاطر غرور و لجبازیشون به هم توجه نمی کردند.
این رمان هم تا اینجا قشنگه ولی چرا دروغ بگم به اندازه همسایه من منو جذب نکرد ولی امیدوارم بهتر از اون رمانت بشه
ببخشید سرتو درد آوردم ولی خیلی دوست داشتم که بدونی
اینجا تاپیک نقد رمان پرتو!! برای نقد همسایه ی من به تاپیک خودش مراجعه کنید!
دوستان پست بی ربط ندید و داستانهای زندگیتونم اینجا نزارید لطفا!!
honey_x آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ قبل از ظهر   #525 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
Banner آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام ستایش جون خوبی؟
داستان از این نظر اینکه مال بچههای ورودی ۷۸ عه برام خیلی خوشاینده، اون موقعها جوّ دانشگاهها خیلی فرق میکرد، شاید اونها که کم سنّ تر هستن این چیزا رو ندونن ولی اون موقع واقعا جوّ و حال و هوا یه جور دیگهای بود ، واقعا وقتی دختر پسری میخواستن باهم حرف بزنن هزار تا رنگ عوض میکردن، یادش بخیر دورانی بود ها... واقعا نمایشگاه کتاب رفتنها همین طوری بود، یه سال منتظر این واقعه بودیم تا بشه با بچه ها دست جمعی بریم بیرون بلکه اونی که ازش خوشمون میاد هم بیاد،ای روز گار.. وقتی میومد زندگی چقدر جالب میشد، اگر هم نمیومد، میگفتیم که واقعا چه فکری کردیم بلند شدیم رفتیم؟!!!
اینا رو گفتم که بدونی، این بخش از خاطراتت چه قدر واقعی و ملموس بود.. مرسییییییی



خالکوبی | shadow_das کاربر انجمن

عصیان | Banner کاربر انجمن


عصیان | Banner کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب


از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود ..


ویرایش توسط Banner : ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۴۴ قبل از ظهر
Banner آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۰۱ بعد از ظهر   #526 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mis@gh آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

آقا ما مشعوف شدیم "پیرهن" رو دیدیم قربونت این "مردانه" رو هم حذف کنی دیگه ما می ریم پی کارمون!!!
وقتی می گی پیرهن عماد "مردانه" رو تو خودش مستتر داره... من ضمانت می کنم کسی فکر نکنه پیرهنه دکلته ی زیر زانو ِ زت زیاد...



هیج می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
- زانکه براین پرده ی تاریک...
این خاموشی نزدیک...
آنچه می خواهم ،نمی بینم
وآنچه می بینم ،نمی خواهم
Mis@gh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱۱:۲۸ بعد از ظهر   #527 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
کویین آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

قابل توجه میثاق
منظور شایسته جون همین پیراهن هایی که آقایون وقتی تیپ رسمی می زنند می پوشند
و از اونجایی که ما شنیدیم بهش میگن پیراهن مردونه




درخت هم که باشی
من دارکوبی میشوم ...
که هفتاد و سه بار در دقیقه
تو را میبوسد............
کویین آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۲۷ قبل از ظهر   #528 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
shadow_das آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

عماد این پستو...، از همه ی پستا بیشتر دوست داشتم.....!
و اون ترس توام با میلو....
و پس نزنو....
ویادآوری دالان بهشت..............





سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل .. بیرون نمیتوان کرد، الا به روزگاران..


shadow_das آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۳۷ قبل از ظهر   #529 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
Mis@gh آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Talking

نقل قول:
نوشته اصلی توسط کویین نمایش پست ها
قابل توجه میثاق
منظور شایسته جون همین پیراهن هایی که آقایون وقتی تیپ رسمی می زنند می پوشند
و از اونجایی که ما شنیدیم بهش میگن پیراهن مردونه

آقا ما یه مثال می زنیم شاید که منظور ما افتاد...

پدر شایسته بانو به شایسته بانو: "شایسته بانو بابا، لطفا این پیرهن مردونه ی منو اتو کن."
پدر شایسته بانو به شایسته بانو:" شایسته بانو بابا، لطفا این پیرهن منو اتو کن."

لطفا یکی به من بگه" گیره 3پیج دادیا...!!!"

زت زیاد
Mis@gh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۴۱ قبل از ظهر   #530 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
Pinkvadie آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

اخيييييي!!!اين پرتو چي ميكشه الان؟!!!
چقدر قشنگ بود كه پا ندادن پرتو واسه عماد شيرين بود! من كه خيلي حال كردم!
كم پيش مياد پسرا تو رمانا از اينكه يه دختر بره عقب بشينه و... خوشش بياد!اما اين عكس العمل عماد در مقابل جديت پرتو، به نظر من از هوشش بود!
خيلي ممنون از سنجيدگي و ظرافت نوشتنت
Pinkvadie آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
انجمن, بانو, شایسته, معرفی, نقد, و, پرتو, کاربر, کتاب

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
رمان پرتو | شایسته بانو کاربر انجمن شایسته بانو تایپ رمان 150 ۲۸ فروردين ۱۳۹۳ ۰۲:۱۴ بعد از ظهر
معرفی و نقد رمان به خودت باختمت | شایسته بانو کاربر انجمن شایسته بانو نوشته کاربران سایت 756 ۱۲ آذر ۱۳۹۲ ۱۱:۱۹ قبل از ظهر
هم سایه ی من | شایسته بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب شایسته بانو نوشته کاربران سایت 2069 ۷ اسفند ۱۳۹۰ ۰۲:۵۳ بعد از ظهر
دانلود رمان هم سایه ی من | شایسته بانو کاربر انجمن honey_x رمان نوشته کاربران سایت 0 ۱۸ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۲۲ بعد از ظهر
رمان هم سایه ی من | شایسته بانو کاربر انجمن شایسته بانو رمان های کامل شده نوشته کاربران 160 ۱۷ دي ۱۳۹۰ ۱۱:۵۱ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۳۸ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا