| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: رنج سنی شما خواننده ی عزیر رمان پرتو چیست ؟ | |||
| زیر 15 سال | | 145 | 3.91% |
| 16- 20 سال | | 1,410 | 38.01% |
| 21- 25 سال | | 1,229 | 33.13% |
| 26-30 سال | | 551 | 14.85% |
| بالای 30 سال | | 375 | 10.11% |
| رأی دهندگان: 3710. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +1,042 امتیاز << به نام او >> زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم سلام به همه ی دوستای گل نود و هشتی که توی این یک ماه دلم براشون یه ذره شده ... نمیدونم این سایت چه حکمتی داره و چی باعث میشه بهش وابسته بشی ... نمیدونم .. ولی با اینکه نمیخواستم حالا حالا ها چیزی بنویسم ولی دلم نیومد از شما دور باشم و با یه داستان جدید برگشتم . جا داره قبل از همه چی اول از همه تولد حضرت محمد (ص) رو به همتون تبریک بگم و خیلی خوشحالم که این کتاب رو همزمان با مناسبتی به این بزرگی شروع میکنم اما در باره ی داستان : خلاصه : فرصتی دوباره برای جبران انتخابی اشتباه شخصیت پرتو کامیاب رو دستخوش تغییراتی میکنه .. تغییراتی که در نهایت منجر به وجود آمدن یک زن کامل و شکل گیری احساسات جدیدی در وجودش میشه .... روند نوشته شدن داستان شبیه رمان قبلیمه یعنی اول شخص ... اما بر خلاف داستان قبلی توی این داستان فضا جابحا میشه و ما FlashBack ( بازگشت به گذشته ) رو شاهد هستیم ولی خوب تا اونجایی که ممکنه سعی میکنم باعث سر در گمی نشم و واضح بنویسم .... موضوع داستان رو نمیتونم تضمین کنم که تکراری نیست ... شاید بنظرتون تکراری باشه شایدم نه ... نمیدونم .... ولی خوب سعی کردم با دید متفاوتی بهش نگاه کنم ... امیدوارم خوشتون بیاد و لایق وجود پر مهرتون باشه ... دوستتون دارم و بیش از پیش منتظر نقدای سازندتون هستم ... از طرفیم امیدوارم رضایتتون رو از رمان با زدن دکمه ی و نشون بدید .... تا برای باقی رمان با روحیه ی بیش از پیش جلو برم ....ایام همیشه به کامتون باشه ... ویرایش توسط شایسته بانو : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,992
تشکرها: 157,933
تشکر شده 362,965 بار در 30,818 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +402 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +919 امتیاز 1. سرم داشت می ترکید و چشمام به شدت می سوخت؛ به پشتی صندلی میز کارم تکیه داده بودم، داشتم به بدبختی ای که این چند وقت گریبان گیر خودم و شرکت شده بود فکر میکردم ... دو ماهی می شد که حسابا هماهنگی نداشت و با اینکه می دونستم ایراد از خودمه، ولی تا اون موقع سه تا حسابدار عوض کرده بودم و متاسفانه این کار نه تنها کمکی نکرده بود، بلکه باعث بدتر شدن وضعیتم شده و اونقدر اوضاع را بحرانی کرده بود که مجبور شدم واسه ی اینکه کارا نخوابه دست به دامن شرکت های همکار بشم و به نوعی رضایتشون برای بستن یکی دو تا قرارداد و پیشنهاد شراکت های پرسود برای اونا و صد البته کم سود برای ما جلب کنم ...ولی متاسفانه وضعیت اقتصادی بدجور بود و کمتر شرکتی حاضر می شد این ریسک رو بکنه تا اینکه تقریبا هفته ی پیش یکی از کارمندا که به نیابت خودم، نماینده ی شرکت کرده بودم و برای پیشنهادامون می فرستادمش به این در و اون در بزنه، بهم گفت که فقط یه شرکت که از قضا جزو شرکت های خوب و پرسود یک سال اخیرم بوده، حاضر شده تحت شرایطی باهامون قرارداد ببنده.. بعد از این خبر تمام فکر و ذکرم شده بود قرارداد و مفادی که می خواست توسط اونا بهش اضافه شه و استرس های اون یه هفته باعث حالِ خراب و سردرد کشندم شده بود .. اونروزم روز موعود بود قرار بود مدیر عامل شرکت مذکور راس ساعت 4 بعد از ظهر یعنی تقریبا بعد از وقت اداری واسه ی بستن قرارداد تشریف فرما بشه تا اونروز فقط تلفنی با منشیش صحبت کرده بودم و بقول معروف قرار مدارامون رو گذاشته بودیم و به شخصه جز یه اسم بنام مهندس صفایی چیز دیگه از رئیسش نمی دونستم. همینطور که داشتم شقیقه م رو می مالیدم نگاهی به ساعت کردم، یه ربعی به چهار مونده بود، واسه ی همین سرمو گذاشتم رو میز و چشمام رو بستم. اما بسته شدن چشم همانا و هجوم هزار و یکی فکر و خیال موذی و درگیر شدن باهاشون در اون حد که متوجه ی گذر زمان نشی همانا... داشتم با افکارم سر و کله می زدم که صدای زنگ تلفن شش متر از جا پروندم.. گوشی رو در حالی که چشمام رو از نوری که توشون می خورد ریز کرده بودم برداشتم و با گفتن بله ی خسته ای صدای منشیم خانوم وزیری تو گوشم پیچید: - خانوم کامیاب، آقای صفایی تشریف آوردن! نفسم رو از زور استرس با شدت دادم بیرون و با گفتن: - راهنماییشون کن داخل! از جام پاشدم و دستی به مقنعه و مانتوم کشیدم و به محض اینکه خواستم برم سمتِ در مراتب استقبال رو به جا بیارم در باز شد.... با دیدن مردی که جلو روم وایساده بود برای یه لحظه تمامی حواس پنجگانم از کار افتادن و فقط هی چشمام رو باز بسته می کردم .. _______________________________ پرتو | شایسته بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +867 امتیاز 2. بعد از تقریبا 10-15 ثانیه با اخمی که از بدو ورود به صورتش بود تک سرفه ای کرد و من یکی یکی لامپام روشن شد و به خودم اومدم بعد از نزدیک به 30 سال زندگی اونقدر تجربه داشتم که بتونم به تمامی احساسات متضادی که توی کمتر از 1 ثانیه به مغزم خطور کرده بودن غلبه کنم ولی خوب مدام این جمله تو ذهنم وول می خورد که " این اینجا چیکار میکنه؟؟!" خیلی راحت انگار که فکرم رو خونده باشه رو کرد بهم و با صدایی بم و خش دارش گفت: - چیه؟ انتظار نداشتی منو اینجا ببینی؟!! به تبعیت از اون برای اینکه کم نیارم اخمی کردم و همین جور که با دست اشاره می کردم بشینه، پشت میز کارم برگشتم و بدون اینکه نگاش کنم، گفتم: - خیلی وقته هیچی غافلگیرم نمی کنه. نمی دونم چرا ولی بد جور قلبم تند می زد. واسه ی همین سرم رو انداختم پایین و شروع کردم با خودکار توی دستم بازی کردن. بعد از چند ثانیه دوباره صداشو شنیدم: - امیدوارم یادت باشه که من بدم میاد یکی تو چشمام نگاه نکنه و حرف بزنه! سرم رو بالا آوردم و دستم و بردم به شقیقم و فشارش دادم و بدون توجه به جمله ی قبلیش با لحن بی حالی گفتم: - می دونستی قرارِ منو ببینی آره؟! پوزخندی زد و در حالی که بینیش رو چین انداخته بود و این کارش هیچ حسی جز تنفر رو بهم القا نمی کرد گفت: - واقعا فکر می کنی حاضرم با یه شرکتی که ندیده و نشناخته ست قرار داد ببندم؟! بعدم یه ابروش رو داد بالا و گفت: - ولی بعید بدونم تو می دونستی قراره منو ببینی ... شایدم .. فیلم بازی کردی .. نه؟؟!! چون بالاخره یه صفایی نامی شنیدی بودی!! اخمی کردم و گفتم: - آخه نیست که فامیلت خیلی یونیکه(خاص) ؟؟!! از کجا باید حدس می زدم تو باشی..؟؟ با چشماش عین یه گرگ بهم خیره شد و با لحنی که توش تمسخر و حرص موج میزد گفت: - آخه همه که فامیلیشون البرز نیست ؟؟! همه نواده ی چی چی السلطنه نیستن که؟؟! از اینکه بعد از این همه سال اینجوری داشت حرص می خورد، ناخودآگاه یه خنده ی محوی رو لبم نشست و با لحنِ صلح طلبانه ای گفتم: - اصلا عوض نشدی!! خیلی عادی در حالی که از نگاه عصبی چند ثانیه پیشش خبری نبود زل زد توی چشمام و گفت: - ولی تو خیلی شکسته شدی!! برای چند ثانیه نفسم تو سینه م حبس شد و خیره نگاش کردم ... نامرد بدترین حرفی رو که میشد به یه خانوم زد رو، بهم گفته بود و این نشون می داد از صلح خبری نیست. راستش خیلی حوصله شو نداشتم می دونستم اونقدر دلش ازم پُره که می تونه با جمله هاش تیربارونم کنه واسه ی همین سریع بحث رو سوق دادم سمت کار و با نهایت جدیت گفتم: - بهتره بحث های شخصیمون رو بذاریم برای یه وقتِ دیگه راستش .. برای من این قرارداد خیلی مهمه. اینطور که معلومه از وضع شرکت خبر داری ؟! راستش من اینجارو با هزار زحمت راه انداختم. خودت می دونی از ثبت شرکت ها گرفته تا اتاق بازرگانی، چقدر به زن گیر میدن! حتی من واسه ی اینکه بازرگانِ معّرف نخوان ازم، فوق لیسانسم رو تغییر رشته دادم و مدیریت بازرگانی خوندم (برای دریافت کارت بازرگانی نیاز به معرفی شدن از سمت دو بازرگان و یا داشتن تحصیلات مرتبط مثل مدیریت بازگانی و .. است.) تا اینکه بالاخره پارسال شرکت راه اندازی شد و حالام دوست ندارم... وسط حرفم دستش و بالا آورد و جوری که انگار کلافه ست از این همه جمله ای که من پشت سر هم دارم می گم، نگام کرد و گفت: - 25% سهام ... متوجه منظورش نشدم واسه ی همین اخمی کردم و گفتم: - 25 % سهامِ چی؟! ابروهاش رو داد بالا و گفت: - خوب 25 درصد سهام اینجارو می خوام، به علاوه ی 70 درصد سود قرارداد ها ... تو مخیلمم نمی گنجید شرطش این باشه. واسه ی همین با لحنی که ریشه های عصبانیت و بُهت به وضوح توش مشخص بود رو کردم بهش و گفتم: - شوخی می کنی دیگه؟! خیلی جدی دکمه ی کتش رو باز کرد و در حالی که یه پاش رو مینداخت روی اون یکی پاش بدون اینکه نگام کنه گفت: - واقعا فکر می کنی باهات شوخی دارم؟؟ و یه برگه رو آورد بالا گرفت سمتم و خیلی سرد و خشن گفت: - این همه شرایطی که قبولش از طرف شما برای بسته شدن قرارداد فی مابین ضروریه. لطفا قبل از امضاء کردن همه رو کامل بخون، اگه صحبتی هم بود گوش می کنم. بی حرف برگه هارو گرفتم و شروع کردم به خوندن. داشتم شاخ در می آوردم! این با خودش چی فکر کرده بود! رسما قرارداد ترکمانچای بود! همه شرایط به نفع اونا بود و منو شرکتم رسما می شدیم مستعمره ی آقا!!! ولی خوب چاره ای نداشتم. وضع شرکت اونقدر بد بود که نمی تونستم کار دیگه ای انجام بدم. حداقل اینجوری یکم می تونستم خودمو جمع و جور کنم و بعد دوباره مستقل شم. تو همین فکرا بودم که با صداش به خودم اومدم: - چی شد؟ خیلی تعجب کردین؟ فکر نمی کنم تو این وضع بازار و اوضاع کساد هیچ شرکت دیگه ای پیشنهاد بهتری از این به شما بده یا اصلا حاضر به بستن قرارداد بشه، اگر هم قبول نمی کنید مشکلی نیست شما مختارید! *** توی این مدت یعنی از همون اولین روزی که می خواستم شرکت رو راه اندازی کنم به خاطر زن بودنم خیلی حرفای نامربوط شنیده بودم و خیلی سنگ ها جلوی پام انداخته شده بود ولی خوب حداقلش می شد با این دید نگاه کرد که صفایی به خودم و جنسیتم توهین نکرده، برای همین با وجود تمام عصبانیتی که از شرایطش داشتم با اعتماد به نفس و با امید به آینده برگه رو امضا کردم و دادم بهش. موقعی که داشت برگه هارو از دستم می گرفت، احساس کردم لبخند گذرایی روی لبش نشست انگار از این که بعد از سالها تونسته بود بهم غلبه کنه بدجوری ته دلش قند آب می کردن ...ولی خوب منم بیدی نبودم که با این بادا بلرزم و روحیه جنگجویی داشتم. بعد از گرفتن برگه ها مرتبشون کرد و بلافاصله از جاش بلند شد، نگاهی به ساعتش انداخت و با لحن رئیس مآبانه ای گفت: - خوب دیگه، من باید برم ،کلی کار دارم که باید انجام بدم. راجع به همکاری خودمونم منشی ام تو جریان کارا قرارتون میده. امیدوارم این بارم از اینکه روت حساب می کنم پشیمون نشم! بدون اینکه منتظر جوابم باشه زیر لب یه خدانگهدار گفت و درست موقعی که داشت از در می رفت بیرون برای چند ثانیه نگام به دست چپش که روی دستگیره ی در بود افتاد و درخشش حلقه ی توی انگشتش... __________________________________________ اول اینکه ممنونم به خاطر تمام محبتایی که از دیشب تا حالا بهم داشتین .. و اگه خدا بخواد سعی میکنم تا شب یه پست دیگم براتون بذارم ![]() پرتو | شایسته بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +778 امتیاز 1. سردرد داشت دیوونم میکرد واسه ی همین از خیر رانندگی گذشتم و رو به وزیری گفتم : - زنگ بزن آژانس یه ماشین بفرسته .. - خوب من میرسونمتون .. ازونجایی که به کارمند علی الخصوص از جنس مونثش زیاد رو نمیدادم چون از فردا باید میشستم پای تک تکه درد دلاشون با لحن جدی که جای هیچ بحثی رو نذاره گفتم : - نه خانوم وزیری ... لطفا تماس بگیرید ... باشه ی زیر لبی گفت و بلافاصله زنگ زد به آژانس .. تقریبا یه ربع بعد سوار ماشین شدم و بعد از دادن آدرس سرم رو به شیشه چسبوندم و چشمام رو گذاشتم رو هم ... ناخودآگاه ذهنم پر کشید به خیلی سال پیش ... خیلی سال پیشی که هنوزم به وضوح یادم بود ... روز به روز و جز به جزئشو .... جلوی سردر دانشگاه …. وایساده بودم و خیره داشتم نگاش میکردم .. از همون بچگی فهمیده بودم که روز اول مدرسه ماهایی که بلند میشدیم و شغل های پدرمون رو با عنوان آبدارچی و کارگر و تراشکار و کفاش و.. میگفتیم حسرت کیف و جامدادی و دفترای اونایی رو میخوردیم که با سری افراشته میگفتن بابا ی ما دکتر و مهندس و یا وکیله... واسه ی همین با همون عقل کوچیکم تصمیم گرفتم درس بخونم و واسه ی خودم کسی بشم ... __________________________________________________ ___همینم شد و اولین نفری بودم تو کل فامیل , میرفت دانشگاه سراسری تهران اونم رشته ی مهندسی برق ... خانواده ی سطح پایینی بودیم چه از لحاظ فرهنگی و چه از لحاظ مالی خونمون نزدیکای سه راه جمهوری بود و پدرم کارمند دون پایه ی یکی از اداره های دولتی و شغلش جابجایی نامه ها توی طبقات بود و مادرمم هم بزرگترین دغدغه ی زندگیش این بود که خونش از خونه ی صغری خانوم تمیز تر و دست پختش از مال اقدس خانوم بهتر باشه .... بگذریم موقعی که مامان به خاطرم سور داد میتونستم حسرت رو توی چشم دخترا و پسرای فامیل ببینم ... و ولی خوب برام اونا مهم نبود فکرای بزرگتری تو سرم بود ... فکرایی که نمیدونستم اونقدر بلند پروازانست که مسیر زندگیم رو به کلی عوض میکنه … نگاهی به تیپ سراپا سرمه ایم انداختم و بعد از صاف کردن مقنعه ام عرق کف دستم رو پاک کردم و با یه بسم ا... زیر لب وارد دانشگاه شدم ... برای چند ثانیه از شلوغی اونجا بهت زده فقط نگام رو از یه زاویه به زاویه ی دیگه میچرخوندم ولی بالاخره با تنه ای که یه پسر جوون بهم زد به خودم اومدم و با حرکاتی که به وضوح توش استرس موج میزد برگه ی انتخاب واحدم رو در آوردم و رفتم سمت تابلوی اعلانات و دنبال کلاس کد 20 1 ریاضی 1 گشتم .... با ورودم به کلاس یه مشت چشم کنجکاو به سمت من برگشت البته این فقط شامل من نمیشد برای هرکسی این اتفاق میفتاد همه حتی من دوست داشتیم بدونیم هم کلاسی بعدی ای که ازین در وارد میشه کیه .. رتبه اش چند بوده و یا بچه ی کجاست ... بگذریم بعد از چند ثانیه رد و بدل شدن نگاه های کنجکاو یکی از دخترای کلاس که چهره ی بانمکیم داشت و جز معدود کسایی بود که ابروهاش رو برداشته بود اومد سمتم و گفت : - میبینی ؟؟ عینه یار کشیه فعلا پسرا 16 به 12 جلوان و با تو میشیم 16 13 بعدم رو به پسرا چشم غره ای اومد و من رو به طرف جمع دخترا برد ... از بین اون همه دختر که بهشون سلام میکردم و خودشون رو معرفی نگام فقط تو نگاه یکی ثابت موند و دستش رو از ته دل فشردم . ... - مریم هستم ... عضدی ... سری تکون دادم و گفتم : - پرتو ... کامیاب ... - دوستیم ؟؟!!! لبخندی زدم ... - دوست ! سلام دوستان خوبم ... راستش برخی از عزیزان گفته بودن مثل رمان قبلی زمان حدودی پست بعد رو بگو ... ![]() فعلا وعده ی ما ساعت 10 هر شب باشه و در صورتی که کاری برام پیش اومد و نتونستم شب قبل حتما بهتون زمان جایگزین رو اعلام میکنم ...ممنون که همراهمید .... ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +756 امتیاز 2. تقریبا دو ماهی از شروع ترم میگذشت و کم و بیش همه ی دخترارو میشناختم و با همشون سلام علیک کرده بودم ولی خوب مریم چیز دیگه ای بود یه دختره سفید با مو های روشن و قد کوتاه , ته لهجه ی با مزه ی آذری و نگاه مهربون سبز و فوق العاده خوش خنده و با نمک... دوستش داشتم ... و از همون روز اول دانشگاه مهرشو عجیب به دل گرفتم و میتونستم حس کنم کاملا دو طرفست ... همه جا با هم بودیم ولی ازونجایی که اون خوابگاهی بود هرروز با خبرای دست اول از بچه ها میومد .. ولی من برام فقط یه چیز مهم بود .. اونم اینکه تو ی75 نفر ورودی سال 78 کی میتونه رقیب درسیم باشه ... میدونستم مریم نیست ... لااقل توی این چند وقت خوب فهمیده بودم از طرفیم میدونستم بهترین رتبه ی بچه ها مال پسری به اسم صفاییه ... ولی خوب اسم کوچیکش رو نمیدونستم و چون سر کلاسام معمولا دخترا ردیف جلو میشستن و پسرا عقب سر حضور غیاب هام نشده بود برگردم عقب و با دیدنش حس کنجکاویم رو ارضا کنم غرورم اجازه نمیداد از کسی بپرسم تا این پسرک رو بهم نشون بده واسه ی همین بد جور تو خماری مونده بودم تا اینکه هفته های آخر آبان شد و یکی یکی استادا تاریخ امتحانات میان ترم رو اعلام کردن و من بر خلاف سایرین که غرق شادی شدم و به مدت یه هفته همه چی حتی بیرون رفتانای گه گاهم رو با مریم کنسل کردم و نشستم پای درس و از دید خودم یکی از یکی امتحانام رو بهتر دادم .... با تموم شدن امتحانا بچه های شهرستانی از آخرین فرصت بدست اومده استفاده کردن و برای دیدار آخر تا پایان امتحانای اصلی برگشتن شهرستانشون مریم جز همون دسته بود و هر چقدر بهش اصرار کردم نره از درس عقب میفته قبول نکرده بود و میگفت اگه الان نرم دیگه نمیتونم تا بعد از امتحانای ترم اول برم .. تا حدودی سعی کردم درکش کنم ولی بازم ته دلم درس رو به همه چی ارجح میدونستم .... با رفتن مریم ناخودآگاه احساس تنهایی میکردم ... و با بچه های دیگم خیلی جور نمیشدم ... اونام به کارم کاری نداشتن تا اینکه دوروز بعد از رفتن مریم قبل یکی از کلاس ها مانا که هم اتاقی مریم بود و از معدود کسایی بود که بر نگشته بود شهرشون و گاها تو جمع های ما هم حضور داشت بدو بدو اومد تو کلاس و گفت : - بچه ها استاد ناصحی ( استاد ریاضی 1) داشت میرفت نمره ها رو بزنه به بورد .. با این حرفش همهمه ای تو کلاس بلند شد و خیلی ها برای دیدن نمرشون تا دم درم رفتن ولی خوب با ورود استاد مجبور به عقب گرد شدن و سر جاهاشون نشستن ... بر خلاف ظاهر آرومم از درون پر از استرس شدم.... برام اولین نمره ی دوره ی لیسانسم خیلی مهم بود واسه ی همین بر خلاف همیشه که سر کلاس حرف رو از دهن استاد میقاپیدم اینبار هیچی از درس نفهمیدم و تمام فکر و ذکرم برگه ای بود که الان روی بورد چشمک میزنه .. با تموم شدن کلاس همه ی بچه ها از پسرا گرفته تا دخترا حمله کردن سمت در ... خوب ترم اول بودیم مسلما بیشترمون خیلی از اخلاقای دوره ی دبیرستانمون رو هنوز حفظ کرده بودیم ... ولی با تمام اینا ترجیح دادم توی آرامش نمرمو ببینم واسه ی همین اگرچه دوست داشتم کل راه رو برای دیدن نمرم میدوییدم و همه رو با آرنج کنار میزدم ... یک ربعی همون جا سر کلاس نشستم و سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم .. درست بعد از یک ربع کیفم رو انداختم رو دوشم و از پله ها رفتم پایین ... خدارو شکر نزدیک بورد یه نفرم نبود ... نفس عمیقی کشیدم و با قدم های محکم رفتم سمت لیست و با انگشتم دنبال اسمم گشتم .... - کامیاب / پرتو .................................................. ............................. 19 با اینکه نمرم بد نشده بود ولی ناخودآگاه اخمام رفت تو هم و از قسمت نمره ها شروع کردم به گشتن نمره ی بالاتر از خودم ... کل لیست رو زیر و رو کردم تا اینکه چشمم خورد به ... - 20 .................................................. ................................. صفایی/عماد دستم رو مشت کردم و شروع کردم زیر لب غریدن ... - صفایـــــــــــــــــــی پس اسمش عماده ... دارم واست آقا عماد .... همینجور که داشتم یه روند خط و نشون میکشیدم سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم ... و سرم رو که چرخوندم دیدم به فاصله ی دو سه قدمی کنار بورد یه پسر که قیافش آشنا میومد و حدس میزدم از بچه های هم ورودیه خودمونه نیم تنش رو تکیه داده به دیوار و با یه لبخند مسخره ای داره من رو نگاه میکنه ... چشم غره ای رفتم بلافاصله با اخمی که رو پیشونیم نشست اومدم برم که گفت : - تا اونجا که میدونم این منم که باید به شما اخم کنم نه شما به من ... اول به دور و برم نگاهی کردم و وقتی دیدم کسی نیست رو بهش گفتم : ___________________________________- الان با من بودید ؟؟!! خنده ای کرد که دندونای سفید و یک دستش رو به نمایش گذاشت وبعدم با چشمای مشکی رنگش زل زد بهم و گفت : - نه وا.. آبجی ... من ؟! با شما ؟! استغفرا... و بعدم لب پایینش رو گاز گرفت ... زیر لب " مسخره " ای گفتم و اومدم برم باز که گفت : - در هر صورت ... صفایی هستم خانوم کامیاب .. گفتم خودم رو معرفی کنم تا خط و نشوناتون رو هم از حالت تئوری در بیارین ... از حس عصبانیت و خجالت لپام گر گرفته ... برگشتم تا حرفی بزنم که یهو از اون ور کریدور یکی از بچه ها گفت : - عماد؟؟!! کجا موندی بیا دیگه ؟! با گفتن اومدم بابا به پسره دو تا انگشتش رو برد گوشه سرش و با یه روز خوش دویید و رفت سمت دوستش ... دستم رو گذاشتم رو لپم .. داشت میسوخت .. سریع رفتم سمت دستشویی و کیفم رو کناری گذاشتم و در حالیکه مدام باخودم لغت لعنتی رو تکرار میکردم ... یه مشت آب خنک پاشیدم به صورتم توی آینه زل زدم به خودم ... هنوز لپام گلی بود !!! نگاهم آتیشی بود .. داشتم براش پسره ی الدنگ رو .. با این جمله تصویرش به وضوح اومد جلوی صورتم .. قدش نسبتا از من که صدو شصت و چهار پنج بودم ده دوازده سانتی بلند بود و نسبت به پسر بودنش قد متوسطی داشت و موها و ابروهای قهوه ای روشن ولی چشمش ازون مشکی تیله ای ها بود که با پوست سبزش هماهنگی جالبی داشت .. باقی اجزای صورتش رو جز خندش و دندونای سفیدش به وضوح یادم نمیومد ... نمیدونم چرا بعد از بررسی صورت اون یکم به سمت جلو خم شدم توی آینه و به خودم زل زدم ... پوست گندمی ... چشم عسلی ... ابرو های پر دست نخورده ی مشکی .. بقول مریم پاچه ی بزی .. وای نمره ی مریم رو یادم رفته بود واسه ی همین با عجله شیر آب رو بستم و بعد از خشک کردن صورتم کیفم رو برداشتم از در دستشویی زدم بیرون به دوباره رفتم سمت بورد ... داشتم دنبال نمره ی مریم میگشتم که از گوشه ی چشم دوباره صفایی رو دیدم که با دوستاش داشتن میرفتن سمت راه پله ها .. واسه ی اینکه من رو دوباره کنار لیست نمره ها نبینه سریع راهمو کج کردم و رفتم سمت در که گویا دیر شده بود .. چون جوری که دوستاش متوجه نشن ازشون یکم عقب افتاد و رو کرد سمت من و گفت : - صبح تا شبم بست بشینی پای بورد بهش زل بزنی عوض نمیشه .. بعدم خنده ی آرومی ولی بد جنسی کرد و گفت : - حقیقت تلخه ... دلم میخواست زیپ دهنم رو بکشم .... اه .... تف به ذاتت ... بدون اینکه جواب بدم سرم رو انداختم پایین و به ظاهر بی توجه به حرفش رفتم سمت در ولی خوب کم مونده بود دندونام که داشتم رو هم فشارشون میدادم متلاشی شن .... سلام دوست جونا ![]() بازم یه عالمه عیدتون مبارک و امیدوارم توی این روز عزیز به همه ی خواسته های خوب قلبیتون برسید ... ![]() راستش چون شب قراره برم جایی و ممکن بود تا 10 نرسم پست بذارم .. واسه ی همین زودتر گذاشتم تا بد قول نباشم .. ![]() در ضمن خوشحال میشم توی صفحه ی نقد هم نظراتتون رو بگین و بهم کمک کنید ... ![]() پرتو | شایسته بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران دوست داشتنی
نوشته ها: 2,490
تشکرها: 18,956
تشکر شده 361,462 بار در 2,699 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +742 امتیاز 1. با صدای راننده به خودم اومدم .. __________________________________________________ _- اینجا میدون .... از کدوم سمت برم خانوم ؟! دستی به چشمم کشیدم و صاف سر جام نشستم و آدرس رو دادم .. کمتر از پنج دقیقه بعد رسیدم دم در آپارتمانم و کلید انداختم ... برای چند لحظه گیج و گنگ توی تاریکی وایسادم و بعد چراغارو روشن کردم .. نور تا حدودی چشمامو زد ! از تنهایی بدم میومد ...سه سالی میشد که تنها زندگی میکردم .... البته اگه میخواستم با خودم رک باشم ... خیلی وقت بود که تنها بودم ..... از اینکه هر شب میومدم توی این خونه ی سوت و کور ... خونه که نه.. بقول مریم قصر یخی .... متنفر بودم !! البته بیراهم نمیگفت یه خونه ی سیصد متری با دیزاین ایده گرفته از قرون وسطی و تقریبا همه چی سفید ! ... ..با یاد آوری حرفای مریم زهر خندی زدم و پالتو و کیف و کلیدام رو پرت کردم رو مبل وسط هال و رفتم سمت اتاق خوابم ... بعد از شستن دست و صورت و تعویض لباس .. برای خودم از غذای دیشب در حدی که معدم رو پر بکنه و اون درد لعنتیش نیاد سراغم گرم کردم و به بی اشتها ترین شکل ممکن خوردم و بلافاصله یه قرص خواب پشتش انداختم بالا و بعد از مسواک زدن رفتم تو ی تخت ... هنوز سرم به بالشت نرسیده بود که صدای زنگ خفیف گوشیم رو از توی کیفم توی هال شنیدم .. اول میخواستم بی خیال بشم ولی بعد به خیال اینکه ممکنه از بچه های شرکت و شایدم طلبکارا باشن با رخوت از جام پاشدم ... تقربا زنگ های آخر بود که دکمه ی اتصال رو زدم ... - بله ؟! - به مهندس کامیاب .... کثافت ! صدیقی بود ... یکی از طلبکارا و یه کله گنده ی گمرک .. حدود 35 – 36 سالش بود و ازون نون به نرخ روز خورا که به غیر از زن و بچه های بیچاره اش هر جا میره یه صیغه ای و چند تا در راه خدام واسه ی خودش جور میکنه که یه وقت بهش بد نگذره ! آدم لجنی بود هم خودش هم افکارش و توی این مدت همه جوره سعی کرده بود به من که یه زنم نزدیک بشه ... با صدای که عصبانیت به وضوح توش موج میزد گفتم : - امرتون ؟!! - مهندس ... با ما به از این باش که با خلق جهانی .. دندون قروچه ای کردم و در حالیکه سعی میکردم چند تا فحش آبدار بارش نکنم گفتم : - جناب صدیقی من بهتون عرض کردم هفته ی دیگه پولتون آمادست .... خنده ی کریهی کرد و گفت : - اون پول فدای یه تار موت .... تو فقط یه چراغ سبز نشون بده ... چند برابر اون پول رو به پات میریزم ... از عصبانیت پره های بینیم میلرزید ... برای لحظه ای سکوت کردم... که صدای نحسش دوباره اومد : - چیه ؟!..... سکوت یعنی رضا ؟؟؟ با اینکه مطمئن بودم صفایی تا هفته ی دیگه مبلغی رو که میبایست به عنوان پیش پرداخت بدرو به حساب شرکت نمیریزه ولی دلم رو به در یازدم و با نفرت گفتم : - ببین جناب صدیقی ...من جنازمم نمیذارم رو دوش آدمای مثل تو باشه چه برسه به خودم ... پس برو تورتو یه جا دیگه پهن کن و با یه آشغالی مثل خودت بگرد ... این فکرم که تا یه زن محتاج میشه تن به هر کاری میده ازون مغز پوکت بکن بیرون !!! با این حرفام بلافاصله صدای عربده هاش توی گوشم پیچید و بعد از بار کردن چهار تا لیچار که لایق خودشو دوست دخترای رنگ و وارنگش بود گفت اگه تا فردا پول تو حسابش نباشه پس فردا چک رو میذاره اجرا ..... گوشی تو دست نشستم رو مبل ... وای چشمام از درد داشت میزد بیرون .. ولی دلم خنک شده بود ... از بس این چند وقت با این مرتیکه کج دار و مریز رفتار کرده بودم خسته شده بودم ...نمیدونم چه صیغه بود که تا میفهمیدن یه زن مطلقست بیشتر به پر و پاش میپیچیدن ... نفس عمیقی کشیدم و سلانه سلانه دوباره رفتم سمت اتاقم ... و دراز کشیدم رو تخت ... انگار با زنگ صدیقی اثر قرص خواب هم از بین رفته بود ... طاقباز به سقف خیره شدم و دوباره رفتم به وقت هایی که بجز سیاه و سفید و خاکستری ... رنگ های دیگه ای هم بود .... بارون اومد و گل شد ... رفتن من مشکل شد !!! ![]() من جایی نرفتم .... نشستم رمان نوشتم !!!! ![]() حالا که من یه پست دیگه گذاشتم ..نقد و تشکر و امتیاز یادتون نره که روحیه بگیرم ![]() پرتو | شایسته بانو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط شایسته بانو : ۱۱ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |