ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان یادداشت های یک دختر اشتباهی
bamilo

asiatech



نودهشتیا
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,913 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان یادداشت های یک دختر اشتباهی

    نام داستان: یادداشتهای یک دختر اشتباهی
    برگرفته از وبلاگ: dokhtareshtebahi.blogfa.com


    دختری در آستانه ی 28 سالگی هستم...اولین بار نیست که وبلاگ می نویسم...اما این بار فرق می کند...می خواهم گمنام و بدون سانسور بنویسم...از اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شده ام...می نویسم که فراموش کنم...که دیگران بخوانند و درس بگیرند واشتباهات مرا تکرار نکنند...

    قسمت 1

    نمی دونم از کجا شروع کنم...اما شاید بهتر باشه اول از بیست سالگیم که نقطه عطف زندگیم بوده،بنویسم...هرجا هم که لازم شد فلش بکی به عقب می زنم...
    حالا چرا بیست سالگی؟چون بیست ساله بودم که وارد دانشگاه شدم...تا قبل از اون،یه دختر مغرور بودم که به هیچ سیگنالی از طرف جنس مخالف جواب نمی دادم!اما قرار گرفتن در محیط دانشگاه، موضع منو تا حدودی عوض کرد...البته هیچ وقت در دوران دانشجویی با هیچ پسری از هم کلاسی هام سلام و علیک نداشتم!جز یه پسری که اونم دوسال ازمن کوچیکتر بود و خودش سلام می کرد به همه...منم مجبور بودم که جوابشو بدم!حتی قیافه ی بعضی هاشون اصلا یادم نمی یاد!چون من به شدت از ارتباط چشمی با افراد فراری بودم و هستم...حتی با هم جنس خودم...که صد البته این یکی از اشتباهات من تا امروز بوده و هست!
    از بچه گی دلم می خواست دکتر داروساز بشم...اما سال دوم دبیرستان به اصرار مامانم رفتم رشته ریاضی...اولش برای اینکه راضیم کنه بهم گفت حالا امسال رو ریاضی بخون اگه دوست نداشتی سال بعد تغییر رشته می دی...دلیلشم این بود که من ریاضیاتم خیلی قوی بود و مامان فک می کرد من توی این رشته موفق ترم...اما پس من چی؟(متاسفانه تنها چیزی که هیچ وقت برای مامانم مهم نبوده ونیست،من وعلایقم وآرزوهام بوده!)
    خلاصه که سال بعدشم همون ریاضی رو خوندم ولی همش خودمو دلداری می دادم که حداقل از رشته ریاضی می تونم به مهندسی شیمی و نصفی از آرزوهام برسم...سال اول که کنکورقبول نشدم،عین خیالمم نبود ...با اینکه خیلی زحمت کشیده بودم اما یه قطره اشکم نریختم...چون من کلن آدم راحتی هستم...یعنی خیلی راحت با مشکلات و شکست هام روبرو می شم...(البته به غیر از نوع عاطفی ) سال دوم کاردانی کامپیوتر یکی از شهرای اطراف تهران قبول شدم و بازم به اصرار مامانم رفتم وثبت نام کردم...که ای کاش نرفته بودم!
    دو ترم اول رو هفته ای 3 یا 4 روز با سرویس دانشگاه می رفتم و برمی گشتم...توی اون مدت فقط یه دوست صمیمی پیدا کرده بودم که البته هنوزم باهم درتماس هستیم...(چون اینجا قراره زیاد از این دوستم بنویسم،از این به بعد اسمشو می زارم مریم...) مریم مثل خودم دخترمغروری بود اما مثل من سر به زیر نبود وهمیشه حواسش به همه چیز وهمه کس بود!مثلا حتی می دونست اون پسره که ترم اول،ریاضی عمومی با ما همکلاس بود ولی رشته اش صنایع بود، این ترم چه روزایی کلاس داره!!! من نمی دونم وقتی نمی خواست ارتباطی با طرف داشته باشه،چرا به همچین چیزایی اهمیت می داد!؟شایدم می خواست ... به هر حال من که سر از کاراش درنمی آوردم!
    یه خاله دارم که سه سال از من بزرگتره...ترم سوم بودم که اونم توی همون شهر ادبیات قبول شد...با قبولی خاله کوچیکه ،بالاخره مامان خانم راضی شد که یه خونه اونجا بگیریم... تازه اونم نه هر خونه ای...خونه ی یکی از فامیلای دورمون که هیچ امکاناتی نداشت...یه اتاق بود کنار حیاط، که نه آشپزخونه داشت نه دستشویی...البته یه دستشویی توی حیاط بود!اما خوب چون آشنا بودن،ما مجبور بودیم بریم همونجا!!!دوهفته ی اول من 5 کیلو وزن کم کردم که خوشبختانه دیگه هیچ وقت برنگشت سرجاش!علتشم غذاهای بدمزه ای بود که خانم صاحبخونه به زور می ریخت توی حلقمون وبا اینکارش مثلن می خواست به ما محبت کنه!!!یعنی من هر بار که از غذاهاش می خوردم تا سه روز مثل زنای حامله، بوی غذا که بهم می خورد عُق می زدم!از هفته ی سوم مامانم چند نوع غذا درست می کرد وما با خودمون می بردیم...هر وقتم که خانم صاحبخونه ابراز محبت می کرد،غذاهاشو می ریختیم توی جلد پفک و چیپس وشیر پاکتی و می ریختیم دور!برای اینکه یه وقت توی آشغالامون سرک نکشه وناراحت نشه طفلکی! فقط گاهی که هوس غذای خاصی رو می کردیم خودمون آشپزی می کردیم...خدا قبول کنه یه یخچال و یه گاز کوچولو با خودمون برده بودیم...تلویزیون؟مامان خانم اجازشو صادر نکرده بودن!چون ما سه روز بیشتر اونجا نمی موندیم و نظر ایشون این بود که سه روزم که می رید اونجا می خواهید بشینید پای تی وی؟لازم نکرده!همون درستونو بخونین...زندگی با امکانات اولیه شنیدین،حکایت اون روزای منه!
    تابستون سال 81،قبل از شروع ترم سوم بود که برای اولین بار با این دنیای مجازی آشنا شدم...یادمه اواخر مهرماه همون سال،استاد درس نرم افزار عملی، تحقیقی راجع به موتورهای جستجو ازمون خواسته بود...هرچی توی نت می گشتم چیز به درد بخوری پیدا نمی کردم...تا اینکه یه روز سر از سایت سنجش درآوردم...اون موقع ها این سایت یه تالار گفتگو داشت...که بیشتر دانشجوها ازش استفاده می کردن...فک کردم برم اونجا، شاید کسی باشه که بتونه حداقل یه راهنمایی بهم بکنه!
    وارد اتاق گفتگو که شدم یه سؤال کلی در زمینه موتورهای جستجو کردم ومنتظر شدم ببینم کسی جواب می ده یا نه؟یکی دو دقیقه که گذشت پسری به اسم رضا برام پیغام خصوصی فرستاد که من جواب سوالتو می دونم ومی تونم کمکت کنم...آدرس ایمیلتو بده تا جوابتو بدم...بعدش یه کمی با هم حرف زدیم و اون از خودش گفت ...25 ساله و دانشجوی دکترای فلسفه بود...قرار شد تا شب برام ایمیل بزنه...آخرشب با ناامیدی رفتم سراغ این باکسم و دیدم که انگار بیچاره راست می گفته...جواب سوالمو کامل داده بود و چند تا منبع هم معرفی کرده بود...منم جواب ایمیلشو دادم وازش تشکر کردم...
    اما این تازه آغاز ماجرای من و رضا بود...
    فرداش دیدم که بازم ایمیل زده و این بار خودشو استاد دانشگاه معرفی کرده و ازمنم خواسته که اگه مایل هستم، بیشتر باهم آشنا بشیم...راستش برای من که همیشه از ارتباط رو در رو با جنس مخالف فراری بودم،این نوع ارتباط یه جذابیت خاصی داشت...خلاصه تا سه روز این ایمیل بازی ادامه داشت...تا اینکه توی آخرین ایمیل بهش گفتم که من از فردا تا سه روز خونه نیستم و باید برم دانشگاه و دسترسی به نت ندارم...
    اون ترم من چهارشنبه تا جمعه کلاس داشتم اما خالم یه روز زودتر از من کلاس داشت...یعنی سه شنبه تا پنج شنبه...هر هفته سه شنبه می رفتیم و جمعه برمی گشتیم...اما اون هفته، چهار شنبه اش نیمه ی شعبان بود و دوتایی با خالم نقشه کشیدیم که به جای سه شنبه،پنج شنبه بریم و یه شب بیشتر نمونیم...
    با این حال به رضا نگفتم که برنامه ام عوض شده...فرداش وقتی ایمیلمو چک کردم دیدم که این باکسمو پر کرده از نامه های فدایت شوم... وکلی خودزنی کرده در نبود من...براش نوشتم که فعلن خونه هستم...و دوباره ایمیل بازی شروع شد...هر نیم ساعت یکی اون می فرستاد یکی من...تا اینکه توی یکی از ایمیل ها ازم شماره تلفن خواست...هرچی خواستم بپیچونمش،نشد...گفتم خودت شماره بده، من تماس بگیرم...گفت نه من تلفنم با همکارم مشترکه و نمی شه و ازاین جور بهانه های الکی...از طرفی خودمم خیلی کنجکاو شده بودم...دلم می خواست بیشتر ازش بدونم ...
    خلاصه که شماره ی همراهمو بهش دادم اما ازش خواستم که فردا صبحش زنگ بزنه...البته به حرفم گوش نداد و نیم ساعت بعدش به گوشیم زنگ زد ولی بدون اینکه حرفی بزنه قطع کرد...اون موقع هنوز شماره ها نمی افتاد...(آخه تکنولوژی هنوز اینقدرررررر پیشرفت نکرده بود! )ولی بعدن خودش اعتراف کرد وگفت می خواستم مطمئن بشم که شماره رو اشتباه ندادی!
    فردا صبحش ساعت 9 گوشیم زنگ خورد...من هنوز خواب بودم و اصلن حواسم نبود که قرار زنگ بزنه و همونجوری خواب آلود ریجکت کردم...نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت...این دفعه مثل برق گرفته ها بلند شدم نشستم و تازه یادم اومد که رضا قرار تماس بگیره...
    با صدای گرفته گفتم : بله؟
    بدون اینکه سلام کنه گفت : چقدر می خوابی؟
    اولین مکالمه ی ما فقط به احوالپرسی و تعارف گذشت...تنها چیزی که توی اون 5-6 دقیقه دستگیرم شد،این بود که صدای رضا،صدای یه پسر 25 ساله نبود...خیلی جا افتاده تر بود.
    فردا بعدازظهرش با خالم توی خونه ی دانشجوییمون دراز کشیده بودیم و حرف می زدیم که صدای گوشیم دراومد...گوشی رو برداشتم و رفتم توی حیاط...یادمه یه نردبون گوشه ی حیاط بود و من روی دومین پله اش نشسته بودم...این بار صمیمی تر از دفعه ی قبل باهم حرف زدیم...تا اون روز اسم واقعیه همو نمی دونستیم...و خیلی چیزای دیگه که آدم تا با طرفش صمیمی نشه،دونستنش براش اهمیتی نداره!
    جمعه عصر که برگشتم تهران،تا شب باهم تلفنی حرف زدیم...اون روز بالاخره طاقت نیاوردم وبهش گفتم که به سنّش مشکوکم!!...گفت خُب تو فک کن دوسالی بیشتره....یه کمی در موردش بحث کردیم و منو قانع کرد که توی چت معمولن کسی اطلاعات درستی از خودش نمی ده و ازاین جور بهانه ها... و بهم اطمینان داد که این بار راستشو گفته...
    اما من بازم حرفاشو باور نکردم!ارتباط ایمیلی و تلفنی ما ادامه داشت... هر شب تا نزدیکای صبح چت می کردیم...اما با این حال من هنوز چیز زیادی ازش نمی دونستم!
    چیز دیگه ای که برام عجیب بود طرز حرف زدنش بود...مثل روحانی ها...زیادی حزب اللهی حرف می زد!!!واین مساله خیلی ذهن منوبه خودش مشغول کرده بود...هربار که دراین مورد ازش سوال می کردم،از جواب دادن طفره می رفت...یه روز خیلی جدی باهاش حرف زدم...بهش گفتم من هیچی از تو نمی دونم...اگه بازم بخوای سوالامو بی جواب بزاری،من دیگه نیستم...تا اینکه بالاخره اعتراف کرد و حرفایی رو زد که برام قابل هضم نبود... حدسم درست بود...اون یه روحانی بود که توی یکی از شهرای جنوبی کشور زندگی می کرد...
    نمی خوام با مطالبی که اینجا می نویسم ذهنیت کسی رو در مورد روحانیا خراب کنم...اینکه رضا یه روحانی بود واز اول با دروغ و کلک خودشو به من نزدیک کرد دلیل نمی شه همه ی اونا رو متهم کنیم...گرچه به شخصه دیدگاه خودم نسبت به این قشر خاص خیلی عوض شده...اما همه ی اونچه اینجا می خونید واقعن اتفاق افتاده و من ناخواسته وارد بازی خطرناکی شده بودم که خودم ازش بی خبر بودم.
    یه روز عکس خودشو برام فرستاد...با اونچه در تصورم بود زمین تا آسمون فرق می کرد... تنها چیزی که برام مهم بود بدونم،این بود که رضا لباس شخصیه یا...؟؟؟هر چی ازش می پرسیدم می گفت تو مطمئن باش منو جز با کت وشلوار، با لباس دیگه ایی نمی بینی...هر چی بهانه می آوردم از دستش خلاص بشم فایده نداشت...بهش می گفتم من دلم نمی خواد با یه روحانی ارتباط داشته باشم که لااقل بهش بربخوره وبره پی کارش، اما فایده نداشت...می گفتم من مثل تو معتقد نیستم...حجاب درست وحسابی ندارم...اصلن ما از یک جنس نیستیم! اما اون زیر بار نمی رفت و می گفت : من تو رو هر طوری که باشی قبول دارم!
    چیز دیگه ایی که خیلی برام عجیب بود مجرد موندن یه آ خ و ن د تا سن 27 سالگی بود... اما من مطمئن بودم که تنها زندگی می کنه...چون همیشه در دسترس بود...گاهی توی چت حرفای 18+ می زد که همیشه هم به ناراحتی وقهر من ختم می شد...خُب من تا قبل از ارتباطم با اون دختر پاستوریزه ای بودم!
    یک ماه از اولین تماس تلفنی مون گذشته بود و من هر روز با خودم و رضا کلنجار می رفتم و به دنبال راهی برای قطع رابطه مون بودم...تا اینکه یه روز بهش گفتم درسته که من دختر معتقدی نیستم اما از اینکه هر روز با یه نامحرم تلفنی حرف می زنم احساس خوبی ندارم...واقعن هم همین طور بود...چند روز سر این حرف من بحث کردیم و آخرش اتفاقی که نباید بیفته افتاد...منی که تا سن 21 سالگی به هیچ پسری رو نداده بودم،حالا تهدید می شدم که اگه بخوام ارتباطمو قطع کنم،به خونمون زنگ می زنه و ..........!
    خدایا!من که شماره ی خونمون رو بهش نداده بودم؟؟؟ ولی اون شماره رو داشت!و خیلی چیزای دیگه رو هم در مورد من می دونست...تازه اون موقع بود که فهمیدم، طرف از اونی که به من گفته خیلی گنده تره!!! تصمیم گرفتم یه مدت باهاش مدارا کنم...یه وقت به خودم اومدم، دیدم داره زمزمه ی صیغه ی محرمیت بین منو خودش رو تو گوشم می خونه...
    درسته که من خودم مقصر اصلی این داستان بودم اما همش به خاطر سخت گیری های خانوادم،مخصوصن مامانم بود...اون موقع که تهدیدم می کرد،اگه از عکس العملشون نمی ترسیدم اون جرات نمی کرد هر کاری دلش می خواد با من بکنه!البته به مامان گفته بودم که توی نت با یه استاد دانشگاه آشنا شدم اما از ارتباط تلفنی مون چیزی نمی دونست...و اگه یه روزی می فهمید......!!!


    ادامه دارد...


  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,913 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 2

    من خانواده ی مذهبی ایی دارم...البته نه از نوع خشک ومتعصبش...همین قدر بدونید که مادرم درس طلبگی خونده وعقاید خودش رو داره...با اینکه مامان سخت گیری بوده وهست ولی همیشه در این یه مورد منو آزاد گذاشته...منطقشم اینه که دین وایمون زورکی، بدرد نمی خوره!آدم باید خودش راهشو پیدا کنه...اینکه به رضا می گفتم ما از یک جنس نیستیم دلیلش همین بود...اون می گفت که منو هرجوری باشم قبول داره ولی من مطمئن بودم که اگه همدیگرو ببینیم و یا ارتباط بیشتری باهم داشته باشیم،حتمن می خواد منو به اون شکلی که خودش می پسنده،دربیاره!
    اون روز که بهش گفتم از ارتباط تلفنی مون ناراحتم، فک نمی کردم همچین پیشنهادی بهم بده...چون می دونستم که حتی برای صیغه محرمیت هم اجازه ی پدر لازمه...اما رضا به قول معروف این کاره بود! وتا می خواستم دراین مورد حرفی بزنم،هزار تا دلیل و برهان و فتوای جدید تحویلم می داد...ته حرفشم این بود که صیغه رو فقط برای مشروع شدن رابطه مون در حد همون ارتباط تلفنی می خونیم!!!تا من دیگه بهانه ای برای کات کردن رابطه مون نداشته باشم و یه فرصتی باشه تا بیشتر بتونیم باهم آشنا بشیم... ته دلم اصلن راضی نبودم...من می خواستم از دستش فرار کنم اما اون هر لحظه بیشتر به من نزدیک می شد!
    یادم نیست دقیقن چند روز سر این موضوع باهم بحث کردیم ولی خوب یادمه که یه روز(9 آذر 81) ساعت 11 صبح به گوشیم زنگ زد و گفت که با وکالت از طرف من صیغه رو خونده!نمی تونم بگم اون لحظه چه احساسی داشتم؟فقط چند دقیقه سکوت کردم و بعد بدون اینکه حرفی بزنم،تلفنو قطع کردم! یک ساعت بعدش دوباره تماس گرفت...جواب دادم ولی فقط اون بود که حرف می زد...اینقدر حرف زد تا بالاخره اخمهای من باز شد و......
    از اون روز به بعد انگار بیشتر به من اطمینان داشت و کم کم چیزای بیشتری از خودش می گفت...تا اینکه یه روز گفت یه عکس جدید از خودم برات ایمیل زدم...برو ببینش...(اینو یادم رفت بگم که اون فقط عکسای بچه گی منو دیده بود وهر چی اصرار می کرد که یه عکس از خودم بهش نشون بدم، من زیر بار نمی رفتم!)
    اولش فک کردم عکس خودشو برام فرستاده تا منم مجبور بشم عکس جدید براش بفرستم...اما کاش فقط همین بود...قبل ازاینکه ایمیلمو باز کنم دوباره تماس گرفت و گفت می خوام وقتی منو می بینی باهات حرف بزنم! با این کارش ،تا عکس باز بشه ده بار مُردم و زنده شدم!!!
    عکسش از بالا یواش یواش باز می شد و من درشت درشت اشک می ریختم...موهای جو گندمی...چین و چروکهای نامحسوس روی پیشونی...ریش های نیمه سفید...خدای من...صدای گریه ام بلند شد...اون حرف می زد ولی من اصلن دیگه نمی شنیدم چی می گه؟!
    حدسم در مورد سنّش درست بود...اون بازم به من دروغ گفته بود...عکسی که برام فرستاده بود،چهره ی یه مرد 40 ساله رو نشون می داد...هرچند خودش می گفت که34 سالشه...دیگه برام مهم نبود راست می گه یا دروغ؟ تصمیم خودمو گرفته بودم...نمی خواستم بیشتر از اون ادامه بدم...حالا دیگه مطمئن بودم که حقایق دیگه ای هم هست که من ازش بی خبرم!
    با این حال تا اون روز فکر نمی کردم که قطع ارتباط با رضا اونقدر برام سخت باشه...نمی دونم اسمشو چی بذارم؟فقط می تونم بگم که بدجوری بهش عادت کرده بودم...نزدیک دو ماه، شب و روز با هم بودیم...اصلن باورم نمی شد...با گریه های من، اونم گریه می کرد...می گفت اگه از اول بهت گفته بودم چند سالمه هیچ وقت با من نمی موندی...نمی دونم اون موقع چه فکری می کردم یا چه احساسی داشتم؟هرچی بود که نتوستم ازش دل بکنم...
    کم کم فهمیدم که رضا راننده ی شخصی و یه محافظ داره...اما هنوز نفهمیده بودم دقیقن چی کاره اس؟!دلم می خواست تا آخرش برم...اما اون خیلی زرنگ تر از من بود!
    باید می دیدمش...وقتی بهش گفتم می خوام ببینمت خیلی خوشحال شد...قرار شد روز تولدم بیاد همون شهری که دانشگاه می رفتم...اما چون فصل امتحانا بود،نتونست بیاد...به جاش به آدرس دانشگاه برام کادو فرستاد...روز تولدم اتفاقن دانشگاه بودم...مریم همون دوستم که قبلن ازش نوشته بودم،کم وبیش در جریان ارتباط ما بود...تا منو دید گفت اسمتو روی بُرد زدن...فک کنم بسته ی سفارشی داری!رفتم دبیرخونه و کلی سوال پیچم کردن و بسته رو بهم دادن...یه عطر با یه قرآن برام فرستاده بود...که هیچ وقت ازشون استفاده نکردم!
    وقتی برگشتم تهران، کادوشو به مامان نشون دادم...برخلاف تصورم هیچی نگفت...فقط گفت:چه معنی داره یه استاد برای دانشجویی که ندیده و نمی شناستش کادوی تولد بفرسته؟؟؟زیاد بهش رو نده!یه وقت توی دانشگاه برات مشکل ساز می شه ها!!!
    ترم بهار که شروع شد،روز کلاسهای من و خالم با هم یکی نبود...دیگه نمی تونستیم باهم بریم و بیاییم...هیچ کدومم بدون هم نمی تونستیم اونجا بمونیم...گاهی هرکدوم یه شب درهفته رو می موندیم...(این مطلب رو داشته باشین تا به وقتش ازش استفاده کنم)
    اوایل اسفند ماه بود که یه شب رضا بهم گفت فردا می خوام بیام ببینمت...اصلن باورم نمی شد!!! بین ما تقریبن 1000 کیلومتر فاصله بود...فرداش من از صبح دانشگاه بودم...به هرشهری که می رسید تماس می گرفت...تا بالاخره ساعت 4 بعدازظهر بعد از هشت ساعت رانندگی بی وقفه رسید جلوی در دانشگاه...وقتی بهم گفت: من رسیدم بیا بیرون! یک ساعت طول کشید تا خودمو راضی کنم برای رفتن...تردید داشتم...می ترسیدم...اصلن نمی تونم بگم چه احساسی داشتم اون لحظه؟آخرشم کلی تلفنی حرف زدیم تا راضی شدم برم بیرون...مشخصات ماشینش رو که داد از پشت میله های دانشگاه پیداش کردم...اون سمت خیابون زیر پل هوایی، یکم دورتر از در اصلی دانشگاه پارک کرده بود...یه سمند مشکی با پرده های سیاه و یه آنتن بی سیم روی سقفش...(حتم دارم نمی تونید تصور کنید هیبت ماشینش چقدر منو ترسونده بود؟)
    دلم نمی خواست تا به ماشین نرسیدم،منو ببینه...برای همین از در که اومدم بیرون، سرمو انداختم پایین و از همون سمت به طرفش حرکت کردم تا ازش رد شدم...بعد از خیابون رد شدم و از پشت رفتم سمت ماشینش...مطمئن بودم که همه ی حواسش به جلوشه وفکرشم نمی کنه که من بخوام دور خودم بچرخم توی اون موقعیت...وقتی رسیدم بهش،در جلو رو باز کردم و گفتم اجازه هست؟ دولا شد پرده رو کنار زد وگفت بله بفرمایید خانم!
    وقتی سوار شدم قلبم داشت از دهنم می زد بیرون...حتی توان نگاه کردن توی صورتش رو نداشتم...تنها چیزی که اون لحظه بهش گفتم این بود: لطفا سریع حرکت کن! می خواستم زودتر از جلوی دانشگاه دور بشیم...چند دقیقه ای رو توی سکوت رانندگی کرد، اما قبل از اینکه به خروجی شهر برسیم یه گوشه ای نگه داشت...کمربندشو باز کرد و چرخید طرف من و گفت دیدی ترس نداشت خانم خانما؟ من که تا اون موقع فقط زیر زیرکی نگاهش کرده بودم ،بالاخره سرمو بلند کردم...هیکل درشتش با کت وشلوار نوک مدادی ای که پوشیده بود و موهای جوگندمی اش مردی رو نشونم می داد که از بابای خودمم پیرتر به نظر می یومد! به نظرم فهمیده بود که از دیدنش شوکه شدم...بدون اینکه من حرفی بزنم دوباره راه افتاد...پرسیدم کجا می ری؟داریم از شهر خارج می شیم...گفت نترس چند کیلومتری می ریم وبرمی گردیم،اینجا که نمی تونیم وایستیم!
    به دستای درشتش که روی دنده گذاشته بود، خیره شده بودم که یه دفعه دستشو از روی دنده برداشت و گفت نمی خوای حداقل با من دست بدی؟حرف که نمی زنی!به صورتش نگاه کردم...دیگه ازش نمی ترسیدم...آرامشی توی صورتش بود که به منم آرامش می داد...گفت مگه ما بهم محرم نیستیم؟نگران چی هستی؟هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمی کنم...لحظه ای که برای اولین بار گرمای دست یه مرد رو احساس کردم...
    اون روز دو سه ساعتی رو باهم بودیم و تا لحظه ی آخری که منو سرکوچه خونه ی دانشجوییمون پیاده کرد دستام توی دستاش بود...اون رفت هتل و منم رفتم خونه...قرار بود فرداش بازم همدیگرو ببینیم...اون شب،شب عجیبی برام بود...تا صبح چند بار تلفنی حرف زدیم...همه ی اون دروغهایی که بهم گفته بود با دیدنش از یادم رفته بود...خیلی بیشتر ازقبل دوسش داشتم...فقط یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده بود...اینکه چرا مردی با شرایط رضا تا حالا ازدواج نکرده ؟؟؟درضمن توی اون دو سه ساعت تازه فهمیده بودم رضا کیه و چی کاره اس؟البته این دفعه با مدرک و از روی کارت شناساییش...
    فرداش ساعت 11 صبح توی خیابون باهم قرار داشتیم...این بار وقتی جلوی پام ترمز کرد وسوار شدم، دیگه از استرس های روز قبل خبری نبود! یه چرخی توی شهر زدیم و بعدشم ناهار خوردیم...بعد ازناهار،منو تا تهران رسوند و خودشم برگشت شهرشون...اون روز برای اولین بار پیشونی منو بوسید...به هیچ کس نگفتم که دیدمش...حتی خالم و دوستم مریم...نمی خواستم در موردش به کسی توضیح بدم!
    سه هفته بعد از اولین ملاقاتمون،بازم همدیگه رو دیدیم...سه،چهار روز به آخرای سال 81 مونده بود...8 صبح اومد جلوی دانشگاه دنبالم و باهم رفتیم قم...چند تا کار داشت که باید انجام می داد...بعدش ناهار خریدیم و رفتیم خونه ی یکی از دوستاش که برای یک ماه رفته بود مسافرت وکلید خونشو داده بود به رضا...خودمم نمی دونم چرا اونقدر بهش اعتماد کرده بودم؟الان که بهش فکر می کنم موهای تنم ازترس سیخ می شه!!!
    بعدازظهرش منو برگردوند دانشگاه ...بعد از کلاسم،بازم چند کیلومتری از شهر بیرون رفتیم وبرگشتیم...توی اون فاصله حرفای جدیدی بهم زد که باورش برام خیلی سخت بود...می گفت امروز هرجا باهم رفتیم همه یه جوری بهمون نگاه می کردن!درسته که من 13 سال از تو بزرگترم ولی درظاهر خیلی بیشتر ازاین نشون می ده!من اشتباه کردم ...تو حق داشتی...ارتباط ما از اولم اشتباه بود... نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم؟ ولی به شدت از حرفاش عصبانی شده بودم...دلم می خواست بهش بگم چرا اون موقع که من فریاد می زدم نمی خوام باهات ارتباطی داشته باشم، با تهدید منو وادار به موندن کردی وحالا...حالا که دلبسته ات شدم می گی حق با من بوده؟؟؟اما بغض کرده بودم و هیچی نمی تونستم بگم...بدون اینکه حرفی بزنم از ماشینش پیاده شدم...
    حوصله ی خونه رفتن نداشتم...توی پارک کنار خیابون دانشگاه نشسته بودم که یه دفعه یادم افتاد نصفی از وسایلمو توی ماشینش جا گذاشتم...بهش زنگ زدم و گفتم اگه مجبور نبودم بهت زنگ نمی زدم!لطفا وسایل منو برگردون(البته توی دلم خیلی از این بابت خوشحال بودما! )...وقتی اومد دیدم انگار گریه کرده اما به روش نیاوردم...به جای برداشتن وسایلم،رفتم توی ماشین نشستم...نیم ساعت گذشت...هوا داشت تاریک می شد که رضا بهم گفت : نمی خوای بری خونه؟اگه دیر بری صاحب خونه تون نگران می شه ها! منم گفتم نه نمی خوام برم...هرجا تو بری منم می یام!(یادتونه گفتم گاهی یه شب درهفته می موندیم؟یا اصلا نمی موندیم؟همین باعث شده بود که دیگه صاحب خونه آمار ما رو نداشته باشه! به همین دلیلم خیالم ازش راحت بود!)
    اولش فکر کرد شوخی می کنم...وقتی حرکت کرد،انتظار داشت که من پشیمون بشم از حرفم...اما من زده بودم به سیم آخرررررر ...هر چی نصیحتم کرد، فایده نداشت....من فقط می خواستم با تصمیم اون مخالفت کنم، حالا به هر قیمتی که شده بود!اون رانندگی می کرد ومن خودمو به خواب زده بودم!البته می دونست که خواب نیستم و باهام حرف می زد... می گفت به عواقب تصمیمی که گرفتی فکر کردی؟اگه خانوادت بفهمن شب بیرون از خونه موندی،می دونی چی می شه؟اصلا تا حالا شب بیرون از خونه بودی؟؟؟
    به هر حال من اونشب با رضا برگشتم قم...رفتیم خونه ی دوستش...اون شب برای اولین بار سرمو روی سینه اش گذاشتم...برای اولین بار آغوش یه مرد رو تجربه کردم...اما تا صبح نخوابیدم...رضا خوابید ولی من تا صبح از ترس خوابم نبرد...همیشه به اون شب که فکر می کنم می فهمم خدا چقدر دوسم داشته... واینکه چرا رضا با همه ی بدی هایی که درحقم کرده بود،اما اون شب از اعتماد من به نسبت به خودش سوءاستفاده نکرد!؟
    فردا صبحش منو رسوند تهران و خودشم برگشت شهرشون...ولی دیگه نه اون روز ونه هیچ وقت دیگه، حرفی از رفتن و خدافظی نزد...سال 82 که تحویل شد،اولین نفری بود که بهم تبریک گفت...(همیشه هم تا روز آخری که باهم بودیم از اون لحظه ی تحویل سال 82 و اینکه چه احساسی داشته حرف می زد!)
    آخرای فروردین ماه، بازم همدیگه رو دیدیم...اما این بار پنج روز موند...توی اون پنج روز،یکی درمیون می رفتم سر کلاس های دانشگاه و بقیه اش هم به گشت وگذار می گذشت...شب که می شد منو می رسوند تهران و خودشم می رفت قم...یکی از این روزا بود که سر از جاده ی چالوس درآوردیم...تا نوشهر رفتیم و برگشتیم...همش نیم ساعت کنار دریا بودیم! اما بدترین خاطره ای که از چالوس دارم مال همون روزه...
    ساعت 4 بعدازظهر بود...داشتیم برمی گشتیم تهران که رضا گفت یه جا وایستیم ناهار بخوریم...من استرس داشتم که زودتر برسیم تهران و به ترافیک جاده نخوریم...اما اون با خیال راحت رفت و ماهی کبابی سفارش داد...حتمن می دونید که حداقل یک ساعت طول می کشه تا ماهی زنده رو کباب شده تحویلت بدن! توی اون فاصله از هر دری سخنی به میان آمد و نهایتا رسید به یکی از دوستای من که قبلا با رضا در موردش حرف زده بودم...


    ادامه دارد...


  3. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,913 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 3

    یه مدتی بود من با یه پسری(تو سایت روزی.کام) آشنا شده بودم به اسم نیما...این آقای نیما دانشجوی پزشکی بود در کانادا ومن به خاطر بیماری که داشتم والبته هنوزم دارم ( نگران نباشید قرار نیست به این زودیا بمیرم! ) باهاش مرتبط شده بودم و پرونده ی پزشکیم رو براش فرستاده بودم تا اگه راهکارتازه ای بود خبرم کنه!
    خلاصه که اون روز رضا گیر داد به من که آی دی نیما رو بده می خوام باهاش صحبت کنم ومطمئن بشم که ارتباط شما درهمین حدی هست که گفتی...منم عصبانی شدم و جر و بحثمون بالا گرفت...اما هنوز نمی دونستم که از اون روز به بعد قراره تمام ارتباطات و رفت وآمدهای من کنترل از راه دور بشه!!!
    ناهاری رو که یک ساعت معطلش شده بودیم نفهمیدیم چه جوری خوردیم! بقیه ی راه رو هم مثل دیوونه ها رانندگی می کرد و هر چی بهش اعتراض می کردم،می گفت تو آی دی رو بده تا منم مثل آدم رانندگی کنم!هر لحظه فکر می کردم الانه که یه تصادف شدید بکنیم ولی به هیچ قیمتی حاضر نبودم آی دی رو بهش بدم!آخرشم تسلیم نشدم...
    اون شب برای اولین بار،ساعت 10 شب رسیدم خونه...همه نگرانم شده بودن(آخه اون روز گوشیمو جا گذاشته بودم!)...بخصوص بابا...حتی با پلیس راه هم تماس گرفته بود تا آمار تصادفات رو بگیره...(البته من اون روز تا 7 شب کلاس داشتم ولی نهایتا تا 9 باید می رسیدم تهران و همون یه ساعت تاخیر هم برای نگران شدن کافی بود) تنها بهانه ای که تونستم بیارم این بود که از اون طرف دیر حرکت کردم...بابای بیچاره هم فقط گفت خوب امشب رو می موندی و فردا می یومدی...توی دلم اما پر از نفرت و کینه بود از رضا...هم به خاطر رفتارش هم به خاطر نگران کردن خانوادم...
    چند روزی رو با هم قهر بودیم...نه اون کوتاه می یومد نه من...هفته ی بعدش دوباره سر و کله اش پیدا شد...باورم نمی شد اون همه راه رو دوباره اومده باشه!این بار دیگه به آی دی نیما راضی نبود!!!پسورد آی دی خودمو می خواست!می خواست با آی دی خودم باهاش حرف بزنه...منم بالاخره کوتاه اومدم و پسوردو بهش دادم...
    روز اولی که باهم بیرون رفتیم...نزدیکای غروب توی ماشین نشسته بودیم و حرف می زدیم که موبایلش زنگ خورد...اون طرف خط صدای یه بچه می اومد... ولی واضح نمی شنیدم چی به رضا می گه؟ یه کمی باهاش حرف زد وبعدشم خدافظی کرد...تا اومدم ازش بپرسم کی بود؟دوباره صدای گوشیش دراومد!این بارم همون صدای بچه گونه...ولی این بار شنیدم چی گفت...گفت: بابا!!!مامان کارت داره!
    خشکم زده بود...نفسم بالا نمی یومد!ولی رضا خیلی خونسرد گفت: باشه گوشی رو بده بهش ببینم چی کار داره؟( وای الان که یاد اون لحظه افتادم قلبم داره از جاش کنده می شه ) به اندازه ی یه دقیقه حرف زدن و بعدشم قطع کرد...فکر نمی کرد من چیزی شنیده باشم...وقتی ازش پرسیدم کی بود؟گفت خواهر زاده ام بود!گفتم پس اون خانمه کی بود؟ گفت خواهرم بود!
    شروع کرد به حرف زدن که حواس منو پرت کنه، ولی من فقط نگاش می کردم...چند دقیقه که گذشت،بهش گفتم ولی من شنیدم که اون بچه بهت گفت بابا!!!فکر نمی کردم زیر بار بره...دلم می خواست اشتباه شنیده باشم... ولی در کمال ناباوری من، گفت حالا که خودت فهمیدی دیگه نمی تونم ازت مخفی کنم...آره تو درست شنیدی، من بچه دارم!!!
    همیشه می دونستم یه جای کار لنگ می زنه...یه مرد 34 ساله با اون موقعیت چطور می تونه مجرد مونده باشه؟ولی از طرفی هم مطمئن بودم که تنها زندگی می کنه!!!پس زن و بچه اش کجا بودن اون همه وقت؟؟؟
    دلم می خواست به حال خودم زار بزنم ولی حتی توان این کارم نداشتم...پرسیدم چند سالشه؟گفت 12 سالشه!!!پرسیدم پسره یا دختر؟گفت اسمش جواده...پرسیدم همین یکیه؟گفت نه! یه دختر یه سال ونیمه هم دارم...پرسیدم مادرشون؟گفت دخترعممه...دوسال از خودم بزرگتره...
    سیل اشکام راه افتاده بود...گفت نمی دونی چقدر دلم می خواست یه روز خودم همه ی حقیقت رو بهت بگم...نمی دونی چقدر دلم می خواست باهات درد و دل کنم...خواهش می کنم بذار باهات حرف بزنم...اون روز که به اشتباهم اقرار کردم و تو نذاشتی برم از امروز می ترسیدم...همه ی ترسم از روزی بود که تو بفهمی بازم بهت دروغ گفتم!
    هوا تاریک شده بود...نمی ذاشت از ماشین پیاده بشم...گفت با این حالت نمی ذارم بری...بهش گفتم پس منو برسون خونمون ...بعدشم دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت... اما به حرفم گوش نداد و اینقدر طولش داد تا برای خونه رفتن دیر شد! ترجیح می دادم مامان و بابام فکر کنن نیومدم تهران و شب موندم، تا یه بار دیگه دیر برسم خونه!
    اون شب توی ماشین موندیم...تا صبح حرف زد و حرف زد و حرف زد...
    گفت که زنش رو دوست نداشته وبه خاطراختلافی که بین قوم وقبیله شون بوده، مجبور شده بگیرتش...گفت که نه ماه از سال رو قهرن و اون می ره خونه ی باباش و بعد از به دنیا اومدن بچه دومشون تقریبن جدا از هم زندگی می کنن...گفت و گفت و گفت...گفت که عاشقم شده...گفت که می خواد با من ازدواج کنه...گفت که طلاقش می ده...من اما هنوز در بهت وحیرت بودم...اصلن معنی حرفاشو نمی فهمیدم!!!من...دختر21 ساله ای بودم که تا قبل از دانشگاه،هیچ وقت تنهایی جایی نرفته بودم...هیچ وقت دوست پسر نداشتم...حتی با پسرای فامیلمون جز سلام و خدافظی ارتباط دیگه ای نداشتم...هیچ وقت دوست صمیمی ای نداشتم...حتی مامانم نمی ذاشت جشن تولد دوستای همکلاسیم برم...همیشه می گفت جامعه خرابه!!!تو هنوز بچه ای!!!واین حرفا رو در حالی می زد که خودش، در سن 17 سالگی ازدواج کرده بود...همه ی اینا، از من یه دختر خجالتی و دور از اجتماع ساخته بود...همه ی اینا باعث شد به اولین مردی که بهم ابراز علاقه کرد،اعتماد کنم...با اینکه همیشه مامانم بهم گفته بود اگه روزی کسی بهت ابرازعلاقه کرد و گفت که دوست داره تو باور نکن!!!با اینکه همیشه بهم اخطار داده بود که جامعه پراز گرگه!اما نمی دونست راهی رو که بهم نشون داده،بالاخره یه روزی منو به بیراهه می کشونه!
    نمی خوام اشتباه خودمو توجیه کنم...فقط می خوام بدونید من چه جور دختری بودم!با همه ی محدودیتهایی که داشتم،ولی همیشه دلم می خواست خودم همه چیزو تجربه کنم...
    فردای اون شب،صبح زود منو نزدیک خونه مون پیاده کرد...ولی من که اون موقع صبح ،نمی تونستم برم خونه!!! رفتم پارک نزدیک خونه مون و دو ساعتی رو اونجا موندم...بعدش با حال خراب رفتم خونه و تا شب خوابیدم...دلم نمی خواست بیدار بشم و همه ی اون چیزایی رو که شب قبلش از رضا شنیده بودم،به یاد بیارم...وقتی بیدار شدم،60-70 تا میس کال ازش داشتم!
    فرداش رفتم دانشگاه و درکمال تعجب دیدم که جلوی در دانشگاه توی ماشینش نشسته!!!با هزار بدبختی بدون اینکه منو ببینه،رفتم سرکلاس ولی همه ی حواسم به بیرون بود، که نکنه توی دانشگاه برام دردسر درست کنه!؟نکنه بازم بخواد منو تهدید کنه؟ اون روز تا آخر کلاس،مدام تماس می گرفت...
    بالاخره تصمیم گرفتم برم بیرون ببینمش...بازم حرفای اون شبش رو تکرار کرد...می گفت گناهه من چیه که تو رو 13 سال دیر پیدا کردم؟می گفت که دست از سرت برنمی دارم ...می خواست به خونمون زنگ بزنه و با مامانم صحبت کنه!ولی ازنظر من همه چیز تموم شده بود...نمی خواستم حالا که همه چیز تموم شده خانوادم وارد ماجرا بشن!چون می دونستم که اولین عکس العمل مامانم محدود کردن دوباره ی منه!
    این بارم مثل دفعه ی قبل که تهدیدم کرده بود،تصمیم گرفتم باهاش مدارا کنم تا به مرور زمان بتونم یه راهی پیدا کنم...با خودم فکر می کردم شاید بتونم کاری کنم که برگرده سمت زن و بچه اش...ولی چه خیالات باطلی داشتم!!! از طرفی خودمم خیلی بهش وابسته بودم...نمی تونستم یه روزه ازش جدا بشم...شاید از نظر خیلی هاتون ادامه ی رابطه با مردی که متاهله چندش آور باشه ولی من اون موقع همچین احساسی نداشتم...
    از وقتی فهمیده بودم زن داره،یه احساس دیگه ای بهش داشتم...دلم براش می سوخت...حالا دیگه راحت برام درد ودل می کرد...ارتباطمون یه شکل دیگه ای به خودش گرفته بود...منم یه جورایی درگیر مشکلات رضا شده بودم...اما با همه ی اینا می دونستم که آینده ی مشترکی باهم نداریم...ولی اون همچنان امیدوار بود...تقریبا هر ماه به دیدنم می یومد...هر بار باهم بیرون می رفتیم،مجبورش می کردم برای بچه هاش خرید کنه...می گفت چون تو اصرار می کنی اینکارو می کنم...دوست دارم لباسی رو که تو پسندیدی توی تنشون ببینم!
    دو سه ماهی به همین منوال گذشت...تابستون شده بود و دانشگاه تعطیل...همه چی خوب بود تا اینکه قبض موبایل من بعد از 6 ماه اومد...(نمی دونم توی اون 6 ماه کجا مونده بود البته؟!) حدود 200 هزار تومن بود...خوب از نظر بقیه، این مبلغ برای من که همیشه قبضم زیر 10 هزار تومن می یومد خیلی عجیب و بودار بود!!! فقط خاله خانم می دونست جریان از چه قراره ولی اونم خیلی دهنش چفت وبست داشت...تا اینکه مامان تنبیهم کرد و گفت بذار قطع بشه...کسی که نمی دونه چطور باید از امکاناتش استفاده کنه،بهتره امکاناتی در اختیارش نباشه!(من از وقتی رفتم دانشگاه- یعنی سال 80- موبایل داشتم...حتمن می دونین که اون موقع مثل الان نبود که دست هر بچه ی دوساله ای یه گوشی باشه وکمتر دانشجویی موبایل داشت...)
    بالاخره خطم قطع شد...اون روز هرچی رضا به گوشیم زنگ زده بود نتونسته بود پیدام کنه...برای همینم به خودش اجازه داده بود با شماره ی خونمون تماس بگیره...قبل از اینکه بنویسم چه اتفاقی افتاد بهتره اول یه پرانتز باز کنم بعد ادامه بدم...
    (مادربزرگ و همون خاله ای که با هم همخونه بودیم،بعد از فوت پدربزرگم خونه ی خودشون رو که یه باغ 4 هزار متری بود، اجاره داده بودن ویه سالی می شد که اومده بودن طبقه ی پائین خونه ی مارو اجاره کرده بودن...اما هنوز تلفن ثابت نداشتن و از خط تلفن ما استفاده می کردن...یعنی یه گوشی هم اونا توی خونشون داشتن...ولی هیچ وقت مستقیم جواب نمی دادن و هر وقت کسی کارشون داشت ما از بالا وصل می کردیم...)
    وقتی رضا زنگ زد و من از بالا جواب دادم، مامانمم از پائین گوشی رو برداشته بوده!!! البته من نمی دونستم که مامان خانم پائین تشریف دارن!فکر می کردم بیرونن وگرنه گوشی رو برنمی داشتم!چشمتون روز بد نبینه !!!هنوز سلام ما به احوالپرسی نرسیده بود که مامان خانم مثل فشنگ خودشو رسوند بالا...منم با عجله گوشی رو قطع کردم...ولی اونقدر عصبانی بود که جرات نمی کردم نگاش کنم...اون روز و اون لحظه چی به من گذشت فقط خدا می دونه...شما هم همین قدر بدونید که من کل ماجرا رو برای مامانم تعریف کردم منهای اون دوشبی رو که با رضا گذرونده بودم وقضیه ی محرم بودنمون رو(حتمن الان می گید پس چی رو گفتی دیگه؟؟؟)...اما تنها نگرانی و ناراحتی مامانم از اون ارتباط قضیه محرم و نامحرم بود...هیچ وقت احساس منو...شکستن منو...درک نکرد...دلم می خواست اون روز منو دلداری بده...کمکم کنه تا از اون چاهی که توش افتاده بودم،در بیام...ولی اینقدر محرم و نامحرم کرد و گناهمو بزرگ کرد که منم قضیه ی صیغه رو بهش گفتم...گفتم اگه مشکل شما فقط اینه،نگران نباش من مشکلی نداشتم... اما همین یه جمله وضع رو بدتر کرد...نتیجه اشم شد تحریم من از همه چی...تلفن...اینترنت...حتی گفت که برای ترم جدیدم حق ثبت نام نداری!
    دو سه روز بعدش،رضا زنگ زد خونمون که با مامانم صحبت کنه...اصلن انگار منتظر این اتفاق بود...ولی مامان اجازه نداده بود حرف بزنه و تا خودشو معرفی کرده بود،حالشو جا آورده بود!
    ترم پائیز که شروع شد،مامانم یه کم آرومتر شده بود و با کلی شرط و شروط اجازه داد برم دانشگاه...توی اون مدتی که تحریمم کرده بود،خیلی کم با رضا تماس داشتم...شاید هفته ای یه بار تلفنی حرف می زدیم و گاهی هم می رفتم اینترنت...اما اولین هفته ای که رفتم دانشگاه، رضا هم اومد...برام یه خط با گوشی آورده بود...هر کاری کردم که قبول نکنم،حریفش نشدم!لحظه ی آخر گوشی رو گذاشته بود توی کیفم...از اون روز به بعد،آب خوردنمم کنترل می کرد..
    از وقتی گوشی رو بهم داده بود احساس بردگی و خفگی می کردم...لحظه به لحظه از راه دور کنترلم می کرد...کجا می رم...با کی می رم...چی می خورم...چی می پوشم...و.....اگرم جوابشو نمی دادم فورا شماره ی خونه رو می گرفت!
    تا اینکه یه روز، وقتی رضا خونه نبود،زنش می یاد خونه...نمی دونم چی می شه که کامپیوتر رو روشن می کنه و چشمش به جمال عکس من روی صفحه ی اصلی کامپیوتر روشن می شه!!! فک کنم تازه اون موقع می فهمه که چه اشتباهی کرده بوده شوهرشو به امون خدا ول کرده بوده؟؟!!!چون از اون روز دعواهای زن و شوهریشون به خانواده هاشونم کشیده شد...و آخرشم به ظاهر، رضا از خر شیطون پیاده شده بود و آشتی کرده بودن...وقتی اینارو برام تعریف می کرد،ته دلم اینقدر خوشحال بودم که نگووووووووو...فکر می کردم با برگشتن زنش دیگه کمتر سراغ منو می گیره و همه چیزو فراموش می کنه...
    اما اینطوری نشد...زنش همش قرصای خواب آور می خورد ودائم خواب بود...حتی آشپزی هم نمی کرد!!!مرتب از بیرون برای خودش و بچه ها غذا می گرفت...رضا هم یا بیرون غذا می خورد یا خودش آشپزی می کرد...من نمی دونم دیگه آشتی کردنشون چی بود؟؟؟


    ادامه دارد...


  4. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,913 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت 4

    راستش اون موقع خیلی عذاب وجدان داشتم...فک می کردم همه ی اینا به خاطر وجود منه...ولی هرچی می گفتم رضا قبول نمی کرد و می گفت ما مشکلمون چیزه دیگه ایه!!!...و برای اینکه من حرفاشو باور کنم بیشتر اوقات شماره ی منو می گرفت و گوشی رو میذاشت توی جیبش...همیشه بهم می گفت با رفتنت فقط من تنهاتر می شم...یه جورایی قبول کرده بود که از فکر ازدواج بیاد بیرون...یه روزم بهم گفت قول بده تا وقتی ازدواج نکردی منو ترک نکنی!حالا دیگه هر دومون می دونستیم بالاخره یه روزی باید از هم جدا بشیم...ولی از اون روز به بعد من هر روز بیشتر از قبل عاشقش می شدم...اونم بدتر ازمن...هر بار که که به دیدنم می یومد،موقع خدافظی محال بود که اشکمون درنیاد!
    از وقتی زنش ماجرا رو فهمیده بود تنهایی به دیدنم نمی یومد...یا راننده شو با خودش می آورد یا داداششو...داداشش تا حدودی در جریان ارتباط ما بود...ولی راننده اش نه...وقتایی که با راننده اش می یومد اونو می فرستاد هتل و تنهایی می یومد پیش من...
    یه بار که اومده بود،بهم گفت یه خونه توی قم اجاره کرده که وقتی می یاد پیش من شبا بره اونجا بمونه...یه خونه ی دو طبقه که دو طبقه اشم خالی بود و فقط طبقه ی اولش موکت شده بود...اولین باری که منو برد اونجا،ماه رمضون بود...یه کمی خوراکی خریدیم و رفتیم اونجا ناهار خوردیم...داداششم بود...اما غروب که شد،داداشش ماشین و برداشت و رفت...من موندم و رضا و یه خونه ی دوطبقه ی خالی...(اینو یادم رفت بگم که اون ترم خونه ی دانشجوییمون رو تحویل داده بودیم ومن گاهی از خوابگاه دانشگاه استفاده می کردم...البته از خوابگاه موقت...رضا هم اینو می دونست...بهم گفت زنگ بزن به مامانت بگو امشب می مونی...هر چی بهش التماس کردم که بذاره برم،گوش نداد...)
    می دونم که خیلی هاتون باور نمی کنید ولی اونشب بهم گفت نترس! اونقدر دوست دارم که اگه بخوامم نمی تونم اذیتت کنم...فقط می خوام یه شب دیگه رو تا صبح کنارم باشی!بعدشم اونقدر تو بغل هم گریه کردیم که خوابمون برد
    اما اون شب آخرین شبی نبود که ما با هم صبح کردیم... تا اینکه گوشی موبایلی که رضا بهم داده بود لو رفت و مامانم دوباره فهمید که ما با هم ارتباط داریم و گوشی رو ازم گرفت...اما این بار دیگه منو مقصر اصلی می دونست...می گفت دفعه ی قبل گفتی گول خوردم و منم قبول کردم!اما حالا که می دونی طرف چی کاره اس و زن و بچه هم داره، چرا هنوز باهاش ارتباط داری؟؟؟ حرفهایی بهم زد که هیچ وقت یادم نمی ره( منو با یه زن ... یکی می دونست...تازه این در حالی بود که فکر می کرد ما فقط ارتباط تلفنی با هم داریم!!!)
    یادم نمی یاد دقیقا چه مدت از هم بی خبر بودیم ولی روزای سختی بود...توی خونه زندانی شده بودم ...کار شب و روزم شده بود گریه و گریه و گریه...الان اینقدر افسوس اون روزامو می خورم که فقط خدا می دونه!آخه چرا باید بهترین روزای زندگیم اونجوری خراب می شد؟
    بعد از چند روز رفتم دانشگاه و از مخابرات روبروی دانشگاه به رضا زنگ زدم...وقتی فهمید مامان اجازه داده از خونه بیام بیرون،گفت که در اولین فرصت می یاد به دیدنم...اما من خیلی می ترسیدم...آخه مامان با هزار شرط و شروط گذاشته بود برم دانشگاه...همش فک می کردم یکی داره تعقیبم می کنه!
    رضا که اومد با هم رفتیم قم...توی راه کلی سرش داد وفریاد کردم...دلم می خواست بدونه به خاطرش چه حرفهایی شنیدم...اما چه فایده؟با این کار که اعتبار از دست رفتم برنمی گشت... توی اون چند ساعتی که با هم بودیم متوجه شدم یکی مرتب به گوشیش زنگ می زنه و اونم یا رد می کنه یا جواب نمی ده...فک کردم لابد زنشه ولی خودش گفت یکی از دوستاشه که تهران زندگی می کنه و می خواد ببینتش...
    نمی دونم چرا حرفاشو باور می کردم؟
    رضا بازم اصرار داشت یه گوشی و خط دیگه بهم بده ولی من قبول نکردم...ارتباطمون تقریبن محدود شده بود...فقط روزایی که دانشگاه می رفتم بهش زنگ می زدم و گاهی هم ایمیل ... اون روزا اتفاقات تازه و نا خوشایندی داشت می افتاد که من ازشون بی خبر بودم...
    دکتر نیما رو که یادتونه؟ یکیش این بود که رضا توی اون مدتی که من سراغ مسنجرم نمی رفتم با آی دی من با نیما چت کرده بود...نمی دونم در مورد چی باهاش حرف زده بود ولی خودشو همسر من معرفی کرده بود و بعدشم حرفایی از زیر زبون نیما بیرون کشیده بود که به وقتش برای اون بیچاره گرون تموم شد! البته من اینو بعدها فهمیدم...( به وقتش برای شما هم تعریف می کنم )
    دومیش مربوط می شد به اون تلفنای مشکوک...یه روز از سر کنجکاوی مسنجر رضا رو باز کردم و در کمال تعجب دیدم که یکی با همون اسمی که اون روز به گوشی رضا زنگ می زد، براش آفلاین گذاشته...از آفلاین ها چیزی سر در نیاوردم ... فقط در حد کجایی و ازت بی خبرم و ... بود. توی ایمیلهاشم خبری نبود...وقتی هم ازش توضیح می خواستم، همون جوابای قبلی رو بهم می داد! از روی آی دی هم نمی شد به جنسیت طرف پی برد!
    اما حقیقت چیز دیگه ای بود....یه روز یادم اومد که اون روزای اول آشناییمون ، رضا یه ایمیل توی هات میل داشت و با اون برام میل می زد...از اونجایی که همه ی پسوردهاشم یکی بود خیلی راحت تونستم اینباکسشو زیر و رو کنم ...باور کردنش برام خیلی سخت بود...همون راهی رو که با من رفته بود با یه دختر دیگه شروع کرده بود! منتها وقتی دوباره تونسته بود با من ارتباط برقرار کنه اونو ول کرده بود!!!یعنی حتی چند هفته هم نتونسته بود نبودن منو تحمل کنه!فورا یکی دیگه رو جایگزین کرده بود...تا اون روز هیچ وقت به علاقه ا ش نسبت به خودم شک نکرده بودم...ولی اون روز فهمیدم رضا یه روی دیگه هم داره!!!
    اولین کاری که کردم ارتباط برقرار کردن با اون دختر بود...حقیقت ماجرا رو بهش گفتم ولی اون باور نمی کرد!!! شاید اگه یکی اون روزای اوّل پیدا می شد و اون حرفا رو در مورد رضا به من می زد، منم باور نمی کردم...
    بعد زنگ زدم به رضا و هرچی دلم خواست بهش گفتم ( یک ماه بعد از اینکه مامان گوشی رو ازم گرفت، رضا یه گوشی دیگه به آدرس دانشگاه برام پست کرده بود که من مجبور بشم برم بگیرم!)...منتها اون کارشو خوب بلد بود...بازم تهدیداش شروع شد...البته این بار با مدرک...کلی عکس از من توی گوشیش داشت...عکسایی که توی گشت و گذارامون ازم گرفته بود...عکسایی که توی خونه ی قم ازم گرفته بود... با اینکه عکسهای مورد داری نبودن، اما همونا هم برای شهید شدن من بدست مامان کافی بودن!
    توضیح : دکتر نیما هنوزم از دوستای خوب منه و الانم برگشته ایران ولی من تا آخر عمرم شرمنده اش هستم...خیلی دلم می خواد یه روز ببینمش و ازش به خاطر همه ی رنجهایی که به خاطر دوستیش با من کشید معذرت خواهی کنم! ولی متاسفانه تهران زندگی نمی کنه...گاهی وقتها آدم یه کارایی می کنه که عواقب اون کارا به جز خودش برای دیگران هم گرون تموم می شه!
    توی همون دوران کشمکش با رضا گوشی دومم لو رفت... اما این بار،حال مامانم خیلی بد شد...همینجوری که وایستاده بود و منو نگاه می کرد بیهوش شد و افتاد روی زمین...کسی خونمون نبود...زنگ زدم به اورژانش...تا اونا بیآن بابا هم اومد...گفتن شوکه شده...بهش آرامبخش زدن و رفتن... از اون روز تا یک ماه بعدش مامانم با من حرف نزد...گوشی رو هم ازم نگرفت...البته تا منو تنها گیر می آورد، یا می دید شبها تا دیر وقت بیدارم، می یومد با حرفاش منو می چزوند و می رفت! می گفت از رضا شکایت کردم و اونم گفته دختر این خانم زندگی منو بهم ریخته!!!از رضا که می پرسیدم،می گفت من همچین حرفی نزدم فقط گفتم ارتباط ما در حد استاد و دانشجو بوده!واقعن نمی دونستم کدومشون راست می گن...چون می دونستم مامان از ترس آبروی خودشم که شده محاله شکایت بکنه...ولی از طرفی هم می دونستم که یکی رفته سراغ رضا و سین جینش کرده...
    تا اینکه یه روز یکی از دوستای مامانم (که یه پیر زن سیّدی هم هست) اومد خونمون...نمی دونم چطوری فهمیده بود من و مامانم با هم مشکل داریم ولی اومده بود که مثلن ما رو آشتی بده...جالبه که خاله و مادربزرگمم می دونستن ما با هم مشکل داریم ولی هیچ کدومشون از ترس مامانم جرأت نمی کردن دخالت کنن!
    اون روز من طبقه ی بالا بودم که خالم اومد و گفت بیا پایین حاج خانم اومده کارت داره...حاج خانم منو نصیحت می کرد و مامانم اشک می ریخت...البته اون خانم نمی دونست ما چه مشکلی با هم داریم...آخرشم گفت پاشو مامانتو ببوس و تمومش کن...من می دونم توی این یک ماه مامانت یه زجری کشیده...هر وقت دیدمش غصه دار تو بوده...
    طفلکی مامانم...ای کاش اینقدر به خودش و من سخت نمی گرفت اون روزا رو...
    حاج خانم رفت و مامانم اولین حرفی که به من زد این بود که برو گوشی رو بیار بده به من...اما رفتارش بهتر که نشد هیچ ....از قبلم بدتر شد...دیگه بهم اعتماد نداشت...بعد از اون جریان ارتباط من و رضا کم تر و کم تر شد...اما هنوز تهدیداش پابرجا بود...شماره دوستم مریمو داشت و از طریق اون به من پیغام می داد که عکساتو همین روزا پست می کنم در خونتون...یعنی اون یه ذره آبرویی که پیش دوستم داشتم رو هم از بین برد...اما دیگه برام مهم نبود...ته دلمم یه جورایی مطمئن بودم که هیچ وقت این کارو نمی کنه...اما تا یک سال هر شب کابوسشو می دیدم...هر شب توی خواب از دست یه مرد فرار می کردم...
    تا مدتها برام آفلاین می ذاشت و ایمیل می زد... منم یا جواب نمی دادم یا بدترین جوابها رو بهش می دادم...سر جریان اون دختره حسابی از دستش ناراحت و عصبانی بودم...یه روز برام آفلاین گذاشته بود که مادرت بالاخره کاره خودشو کرد...هم تورو ازم گرفت هم شغلمو...ظاهرن از مقام ومنصبی که داشت عزلش کرده بودن...البته کار مامان من نبود ولی انگار یه جورایی بی ربط به ارتباطش با منم نبود... مریم که همه چیزو نمی دونست...نمی دونست من با رضا به کجاها رسیدم...فکر می کرد من مقصر بهم خوردن ارتباطمون هستم...چند بار هم گفت رضا به من پیشنهاد دوستی داده و من به خاطر تو قبول نکردم!!!ولی رضا توی آفلاین هاش می گفت دروغ گفته من فقط حال تو رو ازش می پرسم...آخرشم هیچ وقت نفهمیدم کدومشون راست می گن!؟
    تا اینکه یه روز به مریم گفته بود ازدواج کرده و رفته یه شهر دیگه استاد دانشگاه شده( مریم نمی دونست اون زن و بچه داره! یعنی من بهش نگفته بودم) وقتی این خبرو شنیدم فهمیدم که دوباره با زنش آشتی کرده ...
    به همین سادگی که نوشتم ارتباط ما قطع شد...البته در عمل به این سادگی ها هم نبود...تا مدتها منگ بودم...نمی فهمیدم یا شایدم نمی خواستم بفمم چه بلایی سرم اومده...اولین عشقم...تلخ ترین تجربه شده بود برام... ازش فقط آه و افسوس و حسرت روزای رفته بر دلم مونده بود...اون روزا که همزمان با تموم شدن درسم توی مقطع کاردانی بود ساعتها توی اتاقم می موندم و اشک می ریختم...شده بودم یه دختر منزوی و افسرده...
    همون روزا که برای اولین بار ارتباطم با رضا قطع شده بود...از دکتر نیما هم خبری نبود...تا چند ماه بعدش...تقریبن زمانی بود که داشتم از رضا جدا می شدم...یادمه روز تولد حضرت علی(ع) بود، همین که آنلاین شدم یکی سلام کرد...نیما بود...ازش ناراحت بودم که بی خبر رفته...خودمو زدم به اون راه و پرسیدم شما؟جواب داد همونی که هر وقت خواست به تو نزدیک بشه یه خمپاره اومد خورد جلوی پاش...
    دو ساعت با هم چت کردیم...حال پدر و مادرش رو که پرسیدم با تعجب پرسید : مگه تو خبر نداری ؟
    گفتم چی رو؟؟؟
    گفت پدرم نزدیکه یکساله که فوت کرده...
    گفتم من از کجا باید بدونم؟؟؟تو که هیچ خبری ازت نیست!!!
    گفت از اونجا که وقتی برای مراسمش اومدم تهران توی فرودگاه دستگیر شدم و چهار ماه هم زندانی بودم!!!
    گفتم این چه ربطی به من داره؟
    گفت ربطش اینه که متن تمام چت هایی که باهم کرده بودیم دستشون بود ... البته تا مدتها نمی دونستم برای چی منو گرفتن؟ حتی نمی دونستم کجا هستم؟؟؟فقط ازم می پرسیدن شراره کیه؟
    گفتم خب مگه ما چی بهم می گفتیم ؟؟؟
    گفت اسم تو شراره است؟ تو اسمتو به من دروغ گفتی؟؟؟ اونا منو متهم به ارتباط با خانمی به اسم شراره کردن و اینکه ما با هم حرفهای سی یا سی می زدیم توی چت! و تمام مشخصات تو رو می دادن و متن صحبت هایی که من توی چت با شوهرت کردم رو به تو نسبت می دادن!!!و درضمن می گفتن که شوهرت هم شاکیه که چرا من با زنش ارتباط داشتم!؟ولی آخرشم نتونستن متهمم کنن!انگار فقط قصد آزار و اذیت داشتن...بعدشم تهدیدم کردن که اگه شکایت کنم نمی ذارن برگردم و....
    گفتم کدوم شوهررررررر؟من کی ازدواج کردم که خودم خبر ندارم؟؟؟
    بالاخره به این نتیجه رسیدیم که رضا با آی دی من باهاش چت کرده و خودشو شوهر من معرفی کرده و بعدشم بحث رو کشونده به سمت وسویی که خودش می خواسته و .........
    گفتم پس چرا دوباره با من ارتباط برقرار کردی؟
    گفت چون هنوز برای خودمم سواله که واقعا تو کی هستی؟اونا کی بودن؟چرا این کارو با من کردی؟
    چی می تونستم بهش بگم؟اگه می گفتم من خودمم بازیچه بودم حق داشت که باور نکنه...دلم می خواست سالها پیش مرده بودم تا هرگز با رضا آشنا نمی شدم...آخه یه آدم چقدر می تونه پست باشه؟؟؟گناه نیما چی بود جزء کمک به من؟
    ازش خواستم وقتی می یاد ایران ببینمش تا بهش ثابت کنم که من دروغ نگفتم... ولی قبول نکرد... گفت یه زمانی خیلی دلم می خواست بیام ایران ببینمت که یکی اومد و خودشو شوهر تو معرفی کرد...اون اولین خمپاره بود...وقتی هم اومدم ایران، اون بلا سرم اومد و شد دومین خمپاره...بهم حق بده که از خمپاره ی سوم بترسم!
    الان دو ساله برگشته ایران ولی توی این دو سال، هیچ وقت نخواسته که منو ببینه...اما همیشه برام آفلاین می ذاره ...


    ادامه دارد...


  5. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    فروردین 1388
    نوشته ها
    1,886
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    13,824
    تشکر شده 59,913 در 2,656 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    قسمت آخر

    وقتی علت غیب شدن نیما رو فهمیدم، زنگ زدم به رضا...بهش گفتم تو به چه حقی اون بلا رو سر نیما آوردی؟؟؟ خیلی وقیحانه جواب داد: حقش بود! می خواست مواظب حرف زدنش باشه...اون خودش مشکل داشت و ربطی هم به ارتباطش با تو نداشت!!!یادتونه نوشتم برای گرفتن آی دی نیما چه بلایی سرم آورد؟داشت از حسادت می مرد! انگار منو خریده بود واسه خودش و هیچ کس هم حق نداشت با من تماسی داشته باشه!حالا اینکه چطور من از دستش جون سالم بدر بردم برای خودمم معماست...نمی دونم از موقعیت خودش می ترسید یا دلش به حال من سوخته بود؟خودش که همیشه می گفت چون دوسم داره نمی خواد اذیتم کنه ولی پس چرا بازم رفته بود سراغ یکی دیگه؟
    آخرین باری که رضا رو دیدم تابستون 83 بود...بعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدمش...تا یک سال بعدشم هر چند وقت یه بار به خونمون زنگ می زد و اگه من گوشی رو برمی داشتم هربار این جمله رو تکرار می کرد : منزل آقای سعدی؟ منم می گفتم اشتباه گرفتین و قطع می کردم...یه روز آدرس یه وبلاگ رو برام آفلاین گذاشته بود که توش شعرای خودشو نوشته بود...جالبه که طبع شعر خوبی هم داشت! توی یکی از شعراش راجع به جواب من به تلفن هاشم نوشته بود...
    من دلم می خواست رضا همون جوری که برای من نقش بازی می کرد، می بود...بدون دروغا و کلک هاش...بدون هرز پریدناش...اما واقعیت چیز دیگه ای بود... یه دفتر خاطرات مشترک داشتیم که هربار دست یکی از ما بود...هنوزم دارمش...دلم می خواد تا آخر عمرمم نگهش دارم...عشق نابی که توی نوشته های اون دفترهست تا امروزهیچ وقت برای من تکرار نشده...حالا مهم نیست که طرف لایقش بوده یا نه...مهم اون احساسیه که من برای اولین بار تجربه کردم...حیف که الان در دسترسم نیست...
    از رضا یادگاری زیاد دارم...هر بار که به دیدنم می یومد برام هدیه می آورد...هرچند از هیچ کدومشون استفاده نکردم ولی همچنان نگهشون داشتم...شاید یه روز همشونو بخشیدم...
    از نکات جالب توجه توی زندگی رضا این بود که به شدت ماشین باز بود...هر چند ماه یه بار ماشینشو عوض می کرد!گوشی موبایلشم همیشه آخرین ورژن بود!!! عطرهای گرون قیمت و معروف استفاده می کرد...همیشه مارک دار واتوکشیده بود!ولی حیف که آدم نبود...خیلی دلم می خواد بدونم الان چی کاره اس؟ هنوزم حوصله ی این جور کارا رو داره یا نه؟
    بعد از گرفتن مدرک کاردانی، یه سال پشت کنکور کارشناسی ناپیوسته موندم... توی اون مدت تقریبا خونه نشین شده بودم...ارتباطم با همه ی دوستام قطع شده بود...فقط دو ماه مونده به کنکور، یه دوره کلاسهای فشرده رفتم ...
    کمتر از یه ماه به کنکور مونده بود که یه روز توی نت با پسری به اسم محمد آشنا شدم...اون روز حوصله ام سر رفته بود و برای وقت گذرونی رفته بودم یه دوری توی نت بزنم...وارد هر رومی که می شدم یه عالمه پی ام برام می فرستادن که اهل س ک س چت هستی یا نه؟؟؟
    تنها کسی که بهم سلام کرد همین محمد بود...منم یه آیکون عصبانی براش فرستادم( )...دلیل عصبانیتمو که پرسید، تا یه ساعت و نیم بعدش، با هم حرف زدیم!
    از اون روز یعنی 17 آبان 84 ، تا چند روز قبل از اومدن جواب کنکور، ارتباطمون محدود به همون چت و ایمیل بود...
    محمد 4سال از من بزرگتر بود و اهل اصفهان...اما چند سالی بود که با برادرش توی تهران زندگی می کرد...رابطه ی ما باهم مثل دوتا دوست واقعی بود... بدون هیچ حرف یا احساس عاشقانه ای...از ارتباطم با رضا براش گفته بودم و اون همه ی سعیش رو می کرد تا منو از اون حال و هوای افسردگی دربیاره!
    چند روز قبل از اومدن جواب کنکور، شماره ی موبایلشو بهم داد ... اما اینقدر توی ارتباطم با رضا ، ضربه خورده بودم که دیگه جرأت تلفن کردن به محمد رو نداشتم...بالاخره یه روز با یکی ازاین کارتهای تلفنی که شماره رو نمیندازه، از خونه بهش زنگ زدم...یادمه ده دقیقه بیشتر باهم حرف نزدیم...تا روزی که جواب کنکور اومد و من دوباره بهش زنگ زدم...دلم می خواست اولین نفری باشه که خبر قبولیمو بهش می دم...چون تنها کسی بود که از حال و روزم باخبر بود...یه جورایی تنها دوستی بود که داشتم.
    این بار دیگه دانشگاهم تهران بود و خدا رو شکر مجبور نبودم آواره ی جاده ها باشم!تازه دوران خونه نشینی و تحریم هم تموم می شد...اما از اونجایی که زندگی دختر اشتباهی پر از اشتباه و غلط های تکراریه، همون روز اولی که پاش به دانشگاه باز شد، به دیدار دوست اینترنتی اش شتافت!
    البته این دیدار همچین یهویی هم نبود ...صد البته که از قبل برنامه ریزی شده بود ... قرار بود باهم به همایشی بریم که محمد بلیطش رو از قبل رزرو کرده بود!
    4 اسفند - همون روزِهمایش- برای اولین بار ساعت 12 ظهر توی پارک لاله دیدمش...هنوز اون لحظه ی اولی که از دور به سمت من می یومد،یادمه...دقیقن 360 درجه با اون چیزی که تصور می کردم، تفاوت داشت! یه پسر کت و شلواری که نصف موهای سرش ریخته...با یه بارونی سیاه و یه کیف سامسونت...با فاصله ی شونصد متر ازهم روی یکی از صندلیها نشستیم...
    اولین حرفی که بعد از سلام و احوالپرسی بهش زدم این بود : محمّد رنگ چشمات!!!؟گفت می دونم...دقیقن رنگ چشمای خودته! چشماش شبیه چشمای من و البته یه ذره درشت تر بود...یکمی باهم حرف زدیم و بعد از نیم ساعت از پارک اومدیم بیرون... از وسط بلوار تا میدون رو پیاده رفتیم...اون مدتی که داشتیم پیاده می رفتیم، ظاهرن هر دومون سکوت کرده بودیم ولی من داشتم توی دلم شیطنت می کردم و قدمهامو با قدمهای اون برمی داشتم که یه دفعه محمد گفت : به نظرت تا کجا می تونی با من قدمهاتو یکی برداری؟ نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم...آخه تا اون موقع، این مدلی حرف نزده بود...گفتم نمی دونم؟ اونم دیگه چیزی نگفت...
    به میدون که رسیدیم، هنوز تا ساعت شروع همایش 3 ساعت مونده بود...تصمیم گرفتیم بریم ناهار بخوریم تا یه کمی از وقتمون بگذره! من که هیچی از گلوم پائین نمی رفت...اما اون غذاشو کامل خورد و بعدشم نشست به تماشای من!نمی تونستم سنگینی نگاهشو تحمل کنم،ساندویچمو برداشتم و زدیم بیرون!
    هنوز کلی وقت داشتیم...پیاده تا پارک دانشجو رفتیم و یه ساعتی رو هم اونجا نشستیم! ( البته این دفعه یه کمی نزدیکتر از شونصدمتر ) اونقدر سرگرم حرف زدن شدیم که یه دفعه محمد گفت وای نیم ساعت بیشتر نمونده، حالا چی کار کنیم؟؟؟ باید تا دانشگاه شریف می رفتیم...با سرعت باد خودمونو رسوندیم...
    تمام مدتی که روی صندلیهای سالن همایش نشسته بودیم، حواسمون به همه چیز بود جز موضوع اصلی...اصلا انگار اون همایش فقط یه بهانه بود برای اونچه در آینده انتظار ما رو می کشید...
    از سالن همایش که اومدیم بیرون، هوا تاریک شده بود...هرچی به محمّد اصرار کردم که همونجا از هم خدافظی کنیم، قبول نکرد....گفت نه شب شده، من نمی ذارم تنها بری و باید تا نزدیکای خونه برسونمت...
    یه چیزی رو توی پست قبلی سانسور کردم ولی انگار باید بگم تا همه چیز همون طور که پیش رفته،گفته بشه...اون موقع که توی پارک دانشجو نشسته بودیم، به شدت سردم شده بود... منم وقتی سردم میشه، رنگ ناخونای دستم بنفش میشه!!!محمّدم انگار از رنگ ناخونای من متوجه شده بود که سردمه...چون یه دفعه به خودم اومدم دیدم دستای منو توی دستاش گرفته و داره به خودش فحش می ده!!! گفتم چته؟ چرا اینجوری می کنی؟؟؟ گفت من کنارت باشم و دستای تو اینجوری یخ کرده باشه؟؟؟آخه این انصافه؟ منو می گی؟؟؟همین جوری هاج و واج نگاش می کردم...چون اصلا تا اون روز از اینجور حرفا بین ما ردّ وبدل نشده بود!!!تازه از قبل هم براش خط و نشون کشیده بودم که اگه یه روزی همو دیدیم، حق نداری دست منو بگیریا!!! اما نمی دونم چرا اون لحظه کم آوردم و در مقابل دستای گرم و مهربونش تسلیم شدم...توی همایشم که گفتم حواسمون پرت بود، به خاطر همین بود که اوشون دستای منو یه لحظه هم ول نمی کرد!
    ازدانشگاه شریف تا میدون آزادی رو پیاده اومدیم...البته این بار تقریبا شونه به شونه ی هم...توی مسیر، من داشتم بقیّه ی ساندویچمو می خوردم که یه دفعه محمّد پرسید : نگفتی نظرت در مورد من چیه؟ به شوخی گفتم : مگه قراربود نظری هم داشته باشم؟؟؟ گفت پس اجازه بده بازم همدیگه رو ببینیم...راستش اون لحظه یه احساسِ بدی داشتم...دلم می خواست دیگه هیچ وقت نبینمش...یاد ارتباطم با رضا و مصیبت هاش افتاده بودم...اگه مامانم می فهمید، پوستمو می کَند!
    اون شب جوابشو ندادم و بهش گفتم بعدا در موردش حرف می زنیم...به آزادی که رسیدیم، بابا بهم زنگ زد و پرسید کجایی؟ بیام دنبالت؟ صبحش به مامان گفته بودم می خوام برم همایش...قرار شد تا نزدیکای خونه برم بعد بابا بیاد دنبالم...به هر بدبختی بود محمّد راضی شد همون آزادی از هم خدافظی کنیم...
    از فردای اون روز ، محمّد دیگه اون محمّد قبلی نبود...انگار یه فیلترشکن روش نصب شده بود...چون هر روز مرزهای بیشتری رو میشکوند و ارتباط ما به سرعت داشت شکل عوض می کرد...اما من به هیچ وجه دلم نمی خواست با پسری که همه ی گذشتمو می دونه، ارتباط عاطفی داشته باشم...برای همینم هر روز یه بهانه برای کات کردن ارتباطمون می آوردم ولی هرچی من می گفتم اون قبول می کرد!
    بالاخره قرار شد یه باره دیگه همو ببینیم تا باهم حرفای آخرو بزنیم... یا باید اون منو راضی به موندن می کرد یا من اونو راضی به رفتن.
    دو سه روز به آخر اسفند مونده بود...خیابونا خیلی شلوغ بود...یادم نیست کجا قرار داشتیم ولی یادمه وقتی شروع کردیم به حرف زدن رو چمنای وسط بلوار کشاورز نشسته بودیم...
    محمد فکر می کرد من از ظاهرش خوشم نیومده ...البته پیش خودمون بمونه طفلک همچین اشتباهم فکر نکرده بود ...تصور اینکه مامانم با دیدن اون چه عکس العملی نشون می ده واقعا عذابم می داد...چون بارها دیده بودم که از ظاهر خواستگارایی که به خونمون می یومدن چه ایرادایی می گرفت...مثلا یه بار یه پسری اومده بود خواستگاری...طفلک موهای لخت و بی حالتی داشت، مامان درجا گفت این که مثل شینوسکه می مونه!!!منم به خاطر همین یه کلمه حرفش، اصلا حاضر نشدم با طرف هم کلام بشم چه برسه به اینکه بخوام بهش فکر کنم! حالا اگه یه روزی محمد رو می دید، خدا می دونه چه حرفایی می خواست بزنه!؟
    اما من دلایل دیگه ای هم داشتم... مهمترینش این بود که محمد دانشگاه نرفته بود...دیپلم الکترونیک داشت و کارشم مربوط به سیستمهای حفاظتی می شد...خوب این موضوع برای من که داشتم خانم مهندس می شدم یه کم غیرقابل هضم بود...گرچه آدم باسوادی بود و من خیلی قبولش داشتم ولی بازم نمی تونستم این تفاوت رو بپذیرم...
    دلیل بعدیم این بود که محمد از نظر مالی با خانواده ی ما هم سطح نبود...ساده تر بگم... با اینکه چند سال بود کار می کرد ولی هیچی از خودش نداشت...آس و پاس بود...خودش بود و خودش...
    دلیل بعدیم این بود که خانواده ی شلوغی داشت و این برای من که توی خانواده و فامیل کوچیکی بزرگ شده بودم غیرقابل تحمل بود...و کلی چیزای ریزه دیگه...هرچی فکر می کردم می دیدم محمد با هیچ کدوم ازمعیارای من همخونی نداره...
    اما اون برای هر کدوم از اینا یه جوابی می داد...می گفت قول می دم برم دانشگاه...قول می دم هرچی تو بخوای برات فراهم کنم...خانوادمم که تهران نیستن...تو نگرانه چی هستی؟؟؟ وقتی دیدم نمی تونم قانعش کنم گفتم می دونی چیه؟اصلا چون تو از گذشته ی من و ارتباطم با رضا باخبری من نمی تونم باهات بمونم...فکر می کنین چه جوابی بهم داد؟؟؟گفت اتفاقا من فقط به خاطر اینکه همه چیزو بهم گفتی و دختر صادقی هستی دوست دارم...حتی اگه ...حتی اگه دختر نباشی...
    اینو که گفت با عصبانیّت از جام بلند شدم که برم... دستمامو گرفت و گفت به خدا نمی ذارم با این حال بری...گفتم هیچ وقت فکر نمی کردم ارتباطمون به اینجاها کشیده بشه وگرنه هرگزاز گذشتم باهات حرف نمی زدم که حالا امروز این حرفو بهم بزنی...هرچی سعی می کرد بهم بفهمونه که اون حرفو برای نشون دادن میزان علاقه اش به من زده، من حاضر نبودم بپذیرم و مثل ابر بهار اشک می ریختم...بالاخره بعد از کلی التماس و پس گرفتن حرفش تونست آرومم کنه...
    موقع خدافظی قرار شد هر دو بهم یه فرصتی بدیم تا هم اون به قولهاش عمل کنه هم من بیشتر فکر کنم





    پایان


  6. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    دی 1388
    نوشته ها
    1,640
    میانگین پست در روز
    0.93
    محل سکونت
    تو زمین خدا
    تشکر از کاربر
    116,273
    تشکر شده 8,218 در 1,768 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون.خسته نباشی.
    چه خوش خیال است
    فاصله را می گویم
    به خیالش مرا از تو جدا کرده
    نمی داند جای تو امن است
    اینجا در میان دل من.....

  7. 8 کاربر از پست harimeshgh تشکر کرده اند .


  8. Top | #7

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    719
    میانگین پست در روز
    0.37
    تشکر از کاربر
    81
    تشکر شده 7,938 در 806 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ممنون

  9. 10 کاربر از پست mtbhrsh تشکر کرده اند .


  10. Top | #8

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    2
    میانگین پست در روز
    0.00
    محل سکونت
    ایران
    تشکر از کاربر
    25
    تشکر شده 10 در 4 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام....ولی نیمه موند داستان؟بقیه اش هم بنویسید لطفا....بعدش چی شد؟
    در دلم دردهایم بی خبر از یکدیگر
    چونان شمع هایی سکوت را می گریند
    زمان خیالم را به دار می آویزد
    اشک ها قطره قطره ازچشمانم می چکند
    تا آرزوها می ایند،خودرا به سکوت میسپارم
    همچون قویی تنها روی آب مانده ام
    اندیشه هایم در زمین نمی گنجد
    وقتی که می خواهم از غمها بگریزم
    فکرها پایم را می گیرند
    می خواهم از دردها بگریزم
    ولی دردم بی من تنها می ماند
    واین خود دردیست دیگر!!!

  11. 7 کاربر از پست yakgiz_tabrizi تشکر کرده اند .


  12. Top | #9

    مدیر ارشد


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    14,276
    میانگین پست در روز
    7.50
    محل سکونت
    Tehran - Iran
    تشکر از کاربر
    123,485
    تشکر شده 293,955 در 40,915 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    این داستان تموم شده عزیزم

    با تشکر از باقری عزیز

    قفل //

  13. 11 کاربر از پست شبنم تشکر کرده اند .


موضوعات مشابه

  1. رمان اشتباهی محض | Zhupiter کاربر انجمن
    توسط Zhupiter در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 127
    آخرین نوشته: 1393,04,26, ساعت : 17:54
  2. مرگ اشتباهی دختر دو ماهه توسط پدرش
    توسط Pariya در انجمن حوادث خارجی
    پاسخ ها: 7
    آخرین نوشته: 1392,10,08, ساعت : 15:36
  3. 4 اشتباهی كه دختر خانم های مجرد انجام می دهند
    توسط آنیتا در انجمن مطالب جالب و خواندنی
    پاسخ ها: 4
    آخرین نوشته: 1392,04,25, ساعت : 07:30
  4. با دختر اشتباهی گرفته
    توسط یهدا در انجمن جالب و خنده دار
    پاسخ ها: 13
    آخرین نوشته: 1388,11,20, ساعت : 08:58

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •