بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آیا با شخصیت اصلی داستان ارتباط پیدا کردید ؟
بله کاملا 3 50.00%
بله تا حدودی 2 33.33%
خیلی کم 1 16.67%
اصلا 0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه رأی دهندگان: 6. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
Post داستان های کوتاه اجتماعی | محمدرضا عباس زاده | تایپ

دوستان تصمیم گرفتم مجموعه داستان های کوتاه اجتماعی خودم را که در مجلات اطلاعات هفتگی و جوانان امروز و چند مجله و روزنامه دیگر چاپ شده و حدود چهل داستان می باشد ،برایتان تایپ کنم . ده دوازده داستان طنز و دفاع مقدس هم دارم که بعد از پایان این داستان ها به صورت جداگانه خواهم آورد . مجموع همه داستان ها حدود هشتاد داستان است .

داستان های کوتاه اجتماعی
نوشته : محمدرضا عباس زاده




با تشکر از شیرین .م برای طراحی این روی جلد زیبا

داستان اول :

آخر خط !


دو طرف آنها ، درختان بید و چنار قد کشیده بودند ؛ رفیقش، حسن تپل ، در حال رانندگی بود . یکهو فریاد زد :

-ایست ! ایست !

حسن، ترمز گرفت :

-قییییژ.....

با عصبانیت به سمت او رفت و فریاد زد :

-چرا کمر بندت را نبسته ای ؟ مگر نمی دانی جریمه می شوی ؟

-جناب سروان ! به خدا نفهمیدم . این دفعه رو رحم کنید ، به خاطر زن و بچه ام .

-نمی شه . قانون ، قانونه . برای حفظ جون خودت هم که شده ، مجبوریم اعمال قانون کنیم .

ناگهان فریاد پرستار بخش بلند شد :

-حسن تپل ، زود بیا که دکتر کارت داره .

زیر لب گفت :

-اووه . اینجا هم دست از سرما بر نمی دارن . به حسن گفت :

-حالا برو . بقیه شو بعد.

رفیق اش با نگاهی خیره و گول ، به او گفت :

-چیکارم دارن ؟

-حتما می خوان « معاینه فنی» ات کنن، ببینن عیب و عیوب ات برطرف شده ، یا نه ؟

*****

چهار میلیون اسکناس زبان بسته را به او دادند و بعد از پانزده سال کارگری و تلاش ، فرمودند :

-برو شکر خدا را بکن که یه ته مانده ای در حساب کارخانه بود ، وگرنه دست خیلی ها به اینم بند نشده !

هاج و واج به چک پول ها خیره شد و گفت :

یعنی بعد از این همه سال زحمت و بدبختی ، اخراج ؟

-اخراج چیه جانم ! باز خرید شده ای . کارخانه ورشکست شده ، مجبوریم این کارو بکنیم . خودت بگو چه کار کنیم ، وقتی همه تولیدات ما روی دستمون باد کرده و خریداری ندارد ؟ مگه نمی دونی ، این روزها حتی سنگ قبر و پارچه کفن را هم از چین وارد می کنن! برو و با این پول یه شغل دیگه ای برای خودت دست و پا کن .

عیالش گفت :

-نا امید نشو . با این پول خیلی کارها می توانی بکنی . شکر خدا که بچه نداریم . دو نفریم . یه کم قناعت می کنیم ، اموراتمون می گذره !

-یعنی چه شغلی ؟

-مسافر کشی . میگن نون و آب داره ! یه اتومبیل بخر و بیفت توی خیابون ها .

اتومبیل پیکان مدل متوسطی خرید و مشغول کار جدید شد . این قدر ها هم که می گفتند بدک نبود . اما هنوز سه روزی از شغل جدیدش نگذشته بود ، که طرح تعویض پلاک آغاز شد . در دل گفت :

-به به ! اتومبیل منم صاحب این پلاک های دراز و جدید میشه . از همین ها که روی اتومبیل های مدل بالا نصبه . چه کیفی میده . کلی پرستیژ کارم بالا میره !

اما هنگام اجرای این کار ، دود از کله اش بلند شد . دویست هزار تومن برای بیمه ، چهارصد هزار تومان برای جرایم گذشته که صاحب قبلی اتومبیل آن ها را نپرداخته و به گردن او انداخته بود و کلی مخارج برو و بیا و دنگ و فنگ های دیگر ، مجبورش کرد تا فرش زیر پایش را هم بفروشد و سرانجام پلاک اش را عوض کند .

چند هفته ای از این طرح جگر سوز ! نگذشته بود که همه جا صحبت از کارت سوخت و بنزین و این حرف ها پیش آمد . هول و ترسی عجیب بر دل ها افتاد که بدون کارت سوخت از بنزین خبری نیست و اتومبیل بدون بنزین چون یابوی مومیایی شده ، به درد دکور و قشنگی می خورد ! با فروش تلویزیون و دیگر اثاث منزل و ایستادن در صف های طویل و روزها بیکاری و معطلی ، مدارک مربوطه را تحویل داد و منتظر آمدن کارت سوخت توسط اداره پست ، آن هم درب منزل بود . نشست و نشست اما خبری از یار ! نشد . بعد از کلی پرس و جو فرمودند که: « کارت سوخت شما صادر شده ، اما راهش کج گشته ! و اکنون کارت سوخت شما در شهر زابل است ؛ به آنجا بروید و کارت خود را تحویل بگیرید !» دو بامبی بر سرش کوفت که:« ای داد و بیداد ، من کجا و زابل کجا ؟» مجبور شد تا با فروش یخچال و چند تکه طلای عیال ، مخارج سفر به زابل و چند روز بیکاری اش را فراهم آورده و به آنجا برود . بعد از چند روز ول گشتن و ایستادن در صفوف به هم فشرده کارت سوخت ! نوبت به او رسید ، اما مسئول مربوطه با شنیدن ماجرای او نیشش را تا بناگوش باز نموده و فرمودند :

- ما متوجه اشتباه مان شدیم و کارت سوخت را به شهر خودتان فرستادیم . بروید و راحت و آسوده، دم در خانه تان ، بگیرید . می بینید چقدر به فکر شما هستیم ، اما یک ذره قدر شناسی کو؟

با یال و کوپالی فرو افتاده و دماغی سوخته ، به شهر خود بازگشت و سرانجام بعد از ماه ها رنج و تعب ، کارت سوخت را زیارت نمود. اما غرغرهای خطرناک عیال شروع شده و زنگ خطر را برای او به صدا در آورده بود .عیال هر روز غر می زد که :

-این مسافر کشی تو هم داستانی دارد ها ؟ عوض اینکه نان و آبی به ما برساند ، دارو ندارمان را هم غارت کرده است ! حالا چه خاکی به سر کنیم ؟

-صبر کن عزیزم . این اول کار بود . اول هر کاری هم مشکلاتی دارد . شکر خدا که از حالا به بعد نوبت برداشت است . پولی از این مسافر کشی گیر بیاورم که سه ماه دیگر خانه ای در شمال شهر بخریم . صبر کن !!

با پیکان سفید یخچالی اش که حالا مجهز به پلاک جدید و کارت سوخت معتبر شده بود ، در حال مسافر کشی و کسب و کار حلال بود که ماموری جلوش را گرفت و در چشم بر هم زدنی، پک و پوزه مبارک پیکان به بند جرثقیل گرفتار گشته و راهی پارکینگ شد ! علت را سوال کرد پاسخ دادند :

-مگر نمی دانی ، از ساعت 24 دیشب ، مسافرکشی توسط اتومبیل های شخصی ممنوع شده است ؟ باید گیوه ها را ور کشیده و دنبال تهیه مدارک و پرداخت وجوهی ناقابل ! برای کسب مجوز مسافر کشی شوید و اتومبیل سفید شما هم خال مخالی و کمی خط خطی شود !

چنان بر فرق سرش کوفت که شش دانه مویی هم که بر آن بود ، ریخت و از بیخ کچل گشت ؛ اما نا امید نشد و رفت دنبال تهیه مدارک ،برای گرفتن مجوز مسافر کشی . مقداری از این و آن قرض گرفت و بعد از چند ماه معطلی و در به دری ، سرانجام مجوز مربوطه را گرفت . عیال که دید روز به روز وضع او بدتر می شود و عنقریب است که از شدت گرسنگی ریق رحمت را سر بکشد ، قهر نمود و به خانه پدر رفت ؛ او ماند و تنهایی ، پیکان و خیابان . نشست و حساب کرد ، پیکانی را که با چهار میلیون خریده بود ، فقط برای همین طرح های جذاب و مفرح ! یک میلیون خرج برداشته است ، حالا خرج تعمیر و لاستیک و کوفت و زهر مارش بماند ! اما از رو نرفت و به کار خود ادامه داد .

آن روز در خیابانی شلوغ با ترافیک در هم فشرده و اعصاب خرد کن ، در حال حرکت بود ،که ناگهان مشاهده کرد همه اتومبیل ها از جلو او می آیند و فقط اتومبیل اوست که بر خلاف مسیر این دریای خروشان ! حرکت می کند . بعد از یک قبض جریمه آب دار و شنیدن کلی متلک و داد و فریاد ،فهمید که از دیشب به بعد ، از وسط همین خیابان ، مسیر حرکت یک طرفه شده و ایشان باید از همان وسط خیابان داخل کوچه ای فرعی می پیچیده تا به این تضاد عجیب برخورد نکند ! دوباره بر فرق سرش کوفت که :

-پسر تو چقدر خنگی ؟ کوچه فرعی به این گنده گی ! را در میان انبوه اتومبیل ها نمی بینی و بر خلاف جریان شنا می کنی ؟ جانت بالا بیاید ، این جریمه ها حقته ! الحق که «آی کی یو » تو پایین است و زود زود متوجه تغییرات سریع نمی گردی .

اما تا رفت خود را «آپ تو دی » کند ، متوجه گشت که از نظر پیش گویی و پیش بینی قوانین تازه هم کلی از قافله دنیا عقب است :

آن روز کلی دنبال محل پارک گشت تا لحظه ای در این وانفسای سرسام آور بیاساید و نوشابه ای بنوشد . سرانجام در خیابانی فرعی ، جای پارکی یافت . با دقت اطراف محل مورد نظر را تا سی چهل متر نگاه کرد و تابلو توقف ممنوعی را ندید . آه رضایت مندانه ای کشید و اتومبیل خود را پارک نمود . وقتی برگشت ، با کمال تعجب دید که درست جلو اتومبیل ایشان چند کارگر مشغول نصب تابلوی «حمل با جرثقیل » هستند . با عجله خود را درون اتومبیل پرتاب کرد تا از مهلکه بگریزد ، اما تا به خود آمد مشاهده کرد اتومبیل صاحب مرده را با خودش ،توسط جرثقیلی «خرکش ! »کرده و به سوی پارکینگ می برند . هرچه فریاد زد : « بابا این تابلو را همین الان نصب کرده اید و هنوز گچ پایه اش خشک نشده» ، به گوش کسی نمی رفت . کم کم اعصابش داغان می شد . دستانش به لرزش و تنش به رعشه افتاده بودند . سرفه های وحشتناک تا صبح توش و توانش را بریده بود و خلط سیاه رنگی مانند قیر از حنجره اش بیرون می آمد . تنهایی و بی کسی ، گرسنگی خوردن های زندگی مجردی جانش را به لب رساند و یاد طرح زوج و فرد افتاد :

-آه کجایید ،روزهای خوش همسر داری . روزهای زوج بودن .

اما این طرح زوج و فرد دمار از روزگارش در آورده بود ، یک روز سازمان «ش» جلوش را می گرفت و برچسب اداره« ر» را قبول نداشت و بر عکس . هردفعه هم کلی جریمه می شد . با همه این اوضاع و احوال،

در کمال تعجب می دید ، با توجه به این که روز به روز میدان های شهر آب می شوند و میدانی به قطر بیست سی متر ، تبدیل به لوله ای ! بیست سانتی می گردد و انبوه اتومبیل های جورواجور همچون پروانه ای گرد آن می چرخند و فرت فرت دود اگزوز بیرون می دهند ، اما بیلبوردها و تابلوهای رنگارنگ تبلیغاتی ساعت به ساعت انواع و اقسام اتومبیل های جدید را معرفی می کنند و دهان او را آب می اندازند. گویا تازگی ها دچار کمبود تولید اتومبیل شده بودند که انواع خارجی اش را هم تبلیغ و وارد می کردند ! مردم هم با لب و لوچه ای آب افتاده تند تند اتومبیل می خریدند . اما او دیگر طاقت نداشت . بیماری ، سردرد و اعصاب درب و داغانش، حسابی زندگی اش را قفل کرده بود ؛ آن هم از همان قفل های زرد رنگی که هر چند روز یک بار به چرخ های اتومبیلش متصل می گشت ! ناچار نزد دکتری مشهور رفت . جناب دکتر با شنیدن شرح حال او فرمودند :

-عزیز دلم . شما حسابی آب و روغن قاطی کرده اید ! باید به یک جای خوش آب و هوا بروید ، باغی با درختانی سرسبز و چشمه ای زلال ، هرروز چند لیوان آب میوه ، شیر ، گوشت کباب شده و جوجه میل فرمایید ،تا حالتان جا بیاید وگرنه ..

در حالی که پول یک ساندویچ فلافل را هم به زور در می آورد ، از طبابت دکتر خنده اش گرفت. اما هشدارهای طبیب باعث شد به فکر فروش اتومبیل خود بیفتد :

-دندون کرم خورده را می کنم و می اندازم دور و ؛ خلاص .

برای فروش اتومبیل ، بعد از پرداخت عوارض ، جهت گرفتن برگ عدم خلافی اقدام کرد . ناگهان مشاهده نمود که چاپگر خلافی های او ، همین طور فرت فرت ، طومار خلافی بیرون می دهد . با سرعت خود را به چاپگر رساند و دو دستی جلو خروجی آن را گرفت و نالید که :

-با با بسه دیگه . به خدا طاقت ندارم !

اما لاکردار زبان آدمیزاد که سرش نمی شد ، همین طور خلافی بود که بیرون می داد . در بین خلافی های او چند جریمه در شهرهای ایلام ، آبادان ، زاهدان و .. پیدا می شد که در تمام عمرش حتی در فیلم ها هم آنها را ندیده بود ، چه برسد به رفتن به آنجا ، آن هم با این پیکان قراضه ! چند مرتبه هم به خاطر بر سر نداشتن کلاه ایمنی داخل خودرو ! ، جریمه شده بود . حتما مدتی بوده که گذاشتن کلاه ایمنی درون اتومبیل قانونی شده و او بی اطلاع بوده است . اما مشکلی که او را از خود بیخود نمود ، جریمه ای بود که برای حمل الاغ با پیکان سواری برایش نوشته بودند . هرچه بر کله پوک خود فشار آورد که چطوری یک الاغ را در پیکان جا داده و آن را حمل کرده است ، عقلش به جایی قد نداد . گاهی فکر می کرد حتما الاغ در صندلی جلو و با زور خود را داخل اتومبیل چپانده است . آنگاه این فکر برایش پیش می آمد که آیا کمربند ایمنی را بسته و کلاه اش را بر سر نهاده یا نه ؟ کمربند به آن کوتاهی چطوری از روی شکم گنده الاغه رد شده و یا الاغ بیچاره چگونه گوش های دراز خود را درون کلاه برده و ...

از شدت تعجب و افکار درهم و بر هم بیهوش شد و وقتی به هوش آمد ، خود را در باغی بزرگ با درختانی بلند و سرسبز یافت که آدم های شاد و شنگولی در اطرافش قدم می زدند ، حرکات ریتمیک ! انجام می دادند، آزادانه آواز می خواندند و سر خوش بودند . فقط پیراهن بعضی ها را بر عکس پوشانده بودند . تازه صبح به صبح یک لیوان شیر تازه و آب میوه ، ظهر ها چلو کباب و مرغ و شام هم چه شامی! می دادند . بهشت بود!

*****

حسن تپل با نیش باز، تا بناگوش برگشت و با خوشحالی گفت :

-توی« معاینه فنی» رد شدم . باز هم اینجام .

او ، در دل خندید . با خود گفت :

-منم اینجام . بهتر از این میشه ؟ هتله . هتل پنج ستاره ! نه غم کرایه خانه داری ، نه غم نان ، نه غم زن و بچه ، نه ترافیک .

حسن تپل فریاد زد :

- جناب سروان ! برم توی خیابان ؟ داشتی جریمه ام می کردی !

با لبخند مخصوصی پاسخ داد :

- بزن بریم !
پایان



ویرایش توسط hosin : ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۵۳ بعد از ظهر
hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



زندگی غم کده ای بیش نبود
سهم ما جز غم وتشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشیم
که کدام خاطره اش نیش نبود


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۱ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

داستان دوم

من و فرشته ها

چاپ شده در
شماره ۳۴۳۸ در تاریخ ۷ مهر ۱۳۸۹ در مجله اطلاعات هفتگی

زن عصبانی و ناراحتم ، در میان ظرف ها و کاسه های چینی که شکسته و خرد شده بود ،نشسته و با صدای دو هزار دسی بلی!! و جیغ مانندش فریاد می زد :

-نه نمیخوام ! این زندگی رو نمی خوام ! همه با من بد هستن . همه یه جوری نیگام می کنن ، انگاری جن دیده اند ! اینم از تو ، هی به من میگی دیوونه . روانی !

و بعد هم یک تنگ عتیقه و ناصر الدین شاهی خوشگل را که مامانم برایم هدیه آورده بود ، از داخل بوفه کنار دستش بیرون آورد و به طرف من پرت کرد . در حالی که از شدت خشم و عصبانیت به پته پته افتاده بودم و می گفتم : نه .. جون مادرت نه . این تنگ یادگار ...
اما تنگ پرتاب شده بود و اگر خودم را کنار نمی کشیدم، ملاج کوچک و کم حجمم را خرد و خاکشیر می کرد ، این بود که با سرعت جاخالی دادم .تنگ نازنینم بر لبه تیز مبل خورد و با صدای وحشتناکی خرد شد .

می دانستم که از شدت خشم دیوانه شده ام و از درون آینه روبرویم ، صورت سیاه و چشمان بیرون زده ام را هم می دیدم . به طرف زنم یورش بردم . او با ترس دستانش را روی سرش گرفت تا از خود مرافبت کند . بالای اندام مچاله شده او ، ایستادم و با تمام قوا فریاد زدم :

-زنیکه ی مزخرف ! چرا از همون اول نگفتی بیماری روانی داری ؟ چرا نگفتی روزی هفت هشت تا قرص اعصاب کوفت می کنی و تازه هنوز هم خوب نشده ای ؟ تو و اون پدر پدر سوخته ات گولم زدین ! منو اغفال کردین . من بدبخت ساده دل و کف کرده از عشق ! نه تحقیق کردم ، نه پرس و جویی . عاشق اون چهره زیبا و معصوم ات شدم . سه ساله ، یعنی از وقتی با تو ازدواج کرده ام ، یک چکه آب خوش از گلویم پایین نرفته. همه اش دعوا ، جیغ ، داد و فریاد ، نفرت و بدبینی . به خدا خسته شده ام ! ای خدا ، کاش چهره آدم ها را هم مثل قلب و درونشان می آفریدی . هرکی این زن رو نگاه می کنه ، فکر می کنه که اون یه فرشته است ، یه فرشته پاک و بی گناه ، ولی نمی دونه که ...

زنم دستانش را از روی صورت برداشت . یک دفعه گل از گلش شکفت . چشمانش برقی زد و با خنده ای مرموز و صدایی خفه و دوست داشتنی گفت :

-یعنی ... تو هم فهمیدی ؟ آخرش فهمیدی ؟ ای پدر سوخته موذی !! پس چرا ، رو نمی کردی ؟

من باور نمی کردم این زن که اکنون با نجوایی لطیف و عاشقانه! با من حرف می زند ، همان زن عربده کش و جیغ جیغوی چند دقیقه قبل باشد .چقدر دوست داشتنی و با محبت نگاهم می کرد . با حیرت پرسیدم :

-چی رو فهمیدم ؟

همسرم صدایش را نازک تر کرد و با پچ پچ گفت :

-این که من فرشته ام ! این که من با بقیه آدمهای زمینی فرق دارم ؟ اینو دیگه .

راستش برای این که خانم همچنان آرام باشد و شدت جنگ و دعوا از بین برود و فضا ملایم تر شود ، با غیظ و کمی هم ریشخند ، گفتم :

-آره . می دونستم که تو یک فرشته ای . تو با بقیه زن ها فرق داری . همون موقع که با خشم بالای سرت اومدم و قصد داشتم مخ ات را بترکونم !! زنی فرشته مانند را جلو خود دیدم که با غضب مرا نگاه می کند و می گوید :

-دست به مریم بزنی مثل چوب خشک خواهی شد . مریم فرشته ای از جنس ماست که چند روزی بیشتر مهمان شما نخواهد بود . قدر مریم را بدون .

غمی مبهم بر چهره همسرم نشست . گویی حرف های مرا جدی و نه متلک دانسته بود . لب هایش را ورچید و با حالتی بغض آلود نالید :

-من از اصل و نسبی دیگرم ! زمینی نیستم . صبح ها هم نوعان خودم را در گوشه های اتاق یا بالای کابینت آشپزخانه می بینم . اونا هر روز به من سر می زنن . می خواهند مرا با خود به آسمون ها ببرند ، اما یک بالم .. یک بالم شکسته . باید خوب شود تا بتوانم پرواز کنم !! هروقت پروبالم قوت گرفت ، می روم . از این آدم ها ، از این دنیای پر رنگ و ریا خسته شده ام .

من که دو سه سالی می شد مریم را نزد دکتر روانشناس می بردم و از حالات این نوع بیماران آگاه بودم ، فکری شیطانی بر وجودم غلبه کرد . اسم« پرواز» را که شنیدم ، حالی به حالی شدم . چکار کنم دیگر . آدمیزاد است و شیر خام خورده . کنار مریم نشستم . اشک هایش را پاک نمودم و با مهربانی گفتم :

-تو ، پاک ترین فرشته آسمونی هستی . جای تو اینجا نیست که . جای تو در آسمون هاست !!

زنم نگاهی به من انداخت و با صدایی حق به جانب و محکم گفت :

-دیدی ؟ حالا دیدی که من مریض و روانی نیستم ؟ چقدر به همه گفتم ، اما هیچ کس حرف منو باور نمی کرد . حالا که همه چیز رو فهمیدی ، هی نگو قرص هاتو بخور . من دیگه این قرص های مزخرف رو نمی خورم . من بیمار نیستم . فقط یه فرشته ام . حالا به حرفام رسیدی که ! چقدر تو الاغی !! این همه گفتم باور نمی کردی . حتما باید خودشون می آمدند و حالی ات می کردند ؟

با شور و شادی گفتم :

-منو ببخش عزیزم . منو ببخش .دیگه هم قرص هاتو بهت نمی دهم . تو از من هم سالم تری !

و در حالی که در درون خود بشکن می زدم و می گفتم اگر مریم قرص هایش را نخورد و بخواهد پرواز کند ، چه شود ؛ دستهایم را به سوی آسمان بالا بردم و با حالت روحا نی و التماس گونه ای نالیدم :

-ای خدای بزرگ ، ای فرشته ها ، مرا عفو کنید . من نادان رو . من گنهکار رو ...

مریم با علاقه ای عجیب مرا نگریست و با شوقی کودکانه گفت :

-یه رازی رو بهت میگم ، بین خودمون بمونه . قول میدی ؟

-آره عزیزم . قول میدم .

-این فرشته ها نمی دونن که چند ماهه بال هایم خوب شده و من آماده پروازم، ولی به خاطر تو روی زمین مونده ام . فقط به خاطر عشق شدیدم به تو . اونا نمی دونن که من عاشق تو شده ام . میترسم پرواز کنم و از کنارت بروم، توی بدجنس و چشم چرون ، گول یکی از این زن های ماتیک مالیده زمینی رو بخوری و باهاش عروسی کنی ! مخصوصا اون «فرشته» خانوم ورپریده ، دختر خاله زبر و زرنگت ، نشسته تا چشم منو دور ببینه و فوری زنت بشه .

-عزیزم مطمئن باش تا عمر دارم به هیچ زنی جز تو فکر نخواهم کرد !

همسرم قهقهه زد . با تمام وجودش و به طرز وحشیانه ای می خندید . اما یکهو و به طور ناگهانی خنده اش قطع شد و با پچ پچ گفت :

-ولی یه مژده بهت میدم . از اونا خواهش کرده ام اجازه بدن تورا هم با خودم ببرم .قراره« فرشته بزرگ» به ملاقاتم بیاد و یه راهی پیدا کنه تا با هم برویم . خوشحال شدی ، نه ؟

در دلم گفتم :« به گور هفت جد و آبادت می خندی که منم با خود ببری» ، اما ظاهر خودم را حفظ کردم و با صدایی مهربان پاسخ دادم :

-خیلی خوشحال شدم . هروقت خواستی بروی ، منو با خودت ببر ، آخه، بی تو می میرم!!

زنم با خوشحالی، آهی از روی رضایت کشید . همانجا میان خرده شیشه ها و وسایل شکسته خوابش برد .

****

یک ماه بعد از این دعوا و حرف های عجیب مریم ، در صبحی شاعرانه و زیبا کنار پنجره آپارتمان شش طبقه ای که ما در طبقه ششم آن بودیم ، آمدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم . اوووه چه ارتفاعی . سرم گیج رفت . مریم که این روزها بسیار آرام و مهربان شده ، میز صبحانه را چیده بود . به محض آن که فنجان قهوه تلخ ام را نوش جان کردم ، حالت سرگیجه و خواب شدیدی به من دست داد . به طرف تخت خوابم رفتم و دوباره دراز به دراز ، بر روی آن ولو شدم . نمی دانم چقدر گذشته بود . یک مرتبه مرد چاق همسایه را با پارچ آبی بالای سرم دیدم که تمام آن را بر روی سر و صورتم خالی کرده بود . با حالت سست و بی حالی گفتم :

-چی شده آقا سعید . چرا نمی گذاری بخوابم ؟

-آقا بدو . بدو که اوضاع خیلی خرابه

-چی شده ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

-زنت .. زنت رفته بالای بام آپارتمان و می خواهد خود را از اون بالا پرت کند ، اون وقت تو راحت خوابیده ای ؟

با همان حالت سست و خواب آلوده ام، همراه او به حیاط رفتم . همه همسایه ها در حیاط جمع شده بودند و مریم در طبقه ششم ، بر روی لبه بام ایستاده و دو دستش را به حالت پرواز از هم گشوده بود .

فریاد زدم :

-مریم جان ، فرشته دلبند من ! این کارو نکن ، همونجا وایسا تا بیام بگیرمت !!

مریم با همان ژست و حالت ،فریاد زد :

-شما نمی فهمین . همه تون کور شده اید ، از بس حسودین ! مگر اون همه فرشته ها را بالای سر خود را نمی بینید ؟ همه بالبال زنان ،در حال پرواز هستند . منم می روم . خدا حافظ ... خدا حافظ..

سپس با دو دستش بال بال زد و به حالت پرواز خود را پرتاب کرد .

همسایه ها با داد و فریاد به سمت بدن له شده او هجوم بردند . زن ها جیغ می زدند و لپ های خود را می کندند . من با حالتی غمگین و خیلی خیلی ناراحت ! به سوی بدن له شده او رفتم .مریم با صورت بر روی سنگ فرش سفت و زمخت کف حیاط افتاده و تمام لباس هایش خونین شده بود ؛ اما هنوز لب هایش می جنبید . گویی هنوز قطره جانی در بدن داشت ! می خواست چیزی را به من بگوید . سرم را نزدیک لب های خونین او بردم و او با زحمت و بریده بریده گفت :

-عزیز دلم ... برای من غصه نخور .. .تو هم همراه من میایی . فرشته بزرگ یادم داد . به من گفت که بیست عدد از اون قرص های اعصابم رو که خیلی خطرناکه و علامت اسکلت بر روی قوطی شان است در قهوه تو بریزم . امروز صبح ، همین کار را کرده ام و ....

به جان شما دیگر هیچ چیز نفهمیدم و کنار جسد او افتادم تا حالا که چشمان خود را باز کرده ، می بینم به جای ازدواج با «فرشته» ورپریده ، دختر خاله عزیزم ، و گردش و تفریح و ماه عسل در سواحل زیبا و دلنشین مدیترانه ، سقط شده ام و داخل این قبر تیره و تاریک با شما« فرشته» خوب خداوند مصاحبه می کنم و حساب و کتاب اعمالم را پس می دهم . همه جریان را هم راست گفته ام . یعنی می خواستم بعضی جاهاشو به نفع خودم دروغ بگم ، زبانم نمی چرخید !

«فرشته » مرگ خندید و گفت :

-این دنیا با اون جا که بودی خیلی فرق دارد . اکنون تو در عالم برزخ هستی . مقرر شده است از همان آخرین دعوایی که با همسرت داشتی تا جریان خودکشی و پرتاب شدنش جلو چشمانت ، هر روز و مرتب تکرار شود تا روز قیامت برسد و به حساب و کتاب اصلی ات رسیدگی شود .

ناگهان خود را جلو مریم و در همان اتاق خانه خودمان می بینم . مریم مرتب تنگ سنگین و بلورین ناصرالدین شاهی را به سمت ملاج کوچک و ترد من پرتاب می کند و من جا خالی می دهم ، اما فرق عالم برزخ با دنیای فانی در این است که هنگام پرتاب تنگ بلورین ، هر چه هم جا خالی بدهید تنگ به طور هوشمند و اتوماتیک بر فرق سرتان خورده و خرد و خاکشیر می شود و دوباره به حالت اول بر می گردد و باز روز از نو، روزی از نو.....

ناگهان دو نفر به من نزدیک می شوند . یکی از آنها دستانم را می گیرد و دیگری به زور قرص تلخی را در دهانم فرو می کند و می گوید :

-آی قربون پسر . قرص تو بخور . می بخشی که یادم رفت سر موقع اونو بهت بدم . حالا دهانت رو باز کن تا من ببینم قرصه رفته پایین یا بازم زیر زبونت قایم کرده ای ؟

طیق عادت همیشگی دهانم را باز کرده و ها می کنم .

مردی که دستانم را گرفته به همکارش می گوید :

-باید بیشتر حواسمان را جمع کنیم ،این قرص هایی که زن مرحومش قبل از خودکشی به این بدبخت خورانده ، رس سلول های مغزش رو کشیده . یه بار کار دستمون می ده ها ! گفته باشم .

وقتی آن دو نفر می روند ، سعی می کنم مثل همیشه ، از اول ماجرا ی خودم و مریم را بگویم و به « فرشته مرگ » حالی کنم که مریم هم مقصر بوده تا همه گناه ها به گردن من نیفتد، بلکه هم تخفیفی در مجازات و عذاب الیم من داده شود .

پایان


hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۷ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

داستان سوم

افطاری

چاپ شده در شماره ۳۳۸۸ مجله اطلاعات هفتگي

غروب رمضان بود و جنب و جوشی زیاد در بین آشپزها ، گارسن ها و خدمتکاران رستوران بزرگ شهر مرزی و کوچک در گرفته بود . اکنون نوبت افطاری دادن تاجر بزرگ شهر، حاج صولت بود . بوی غذا تا چند ده متری رستوران این شهر کوچک می رفت . صاحب رستوران همیشه گله داشت که در جای بدی سکنی گزیده و رستوران ساخته است . درست در کنار کافه او محله ای با کوچه های خاکی و آدم هایی با لباس های مندس و همیشه گرسنه وجود داشت . بچه ها ،معتادها و ولگردهای اطراف تا می فهمیدند در این رستوران خبر مهمی است دور آن جمع می شدند . احمد خان صاحب رستوران به کارگرانش سفارش کرده و گفته بود که :

-هیچ وقت یک لقمه غذای مجاني به کسی ندهید . عادت می کنند و همیشه منتظر غذاي مفت هستند . توقع شان بالا می رود .آن وقت این منم که بدبخت و ورشکسته می شوم .

یادش آمد که سال گذشته همین بچه ها ی گرسنه و ولگرد چه افتضاحی بر پا کرده بودند:« حاج صولت که از آن طرف آب کالا می آورد و می فروخت، وضع مالی خوبی داشت . هرسال در ماه مبارک رمضان افطاری می داد . اقوام درجه یک و پولدار خود را دعوت می کرد .از لباس های شیک و اتو کرده و شکم های گنده مهمان ها می شد فهمید که همه وضع مالی خوبی دارند .آدم های شکم گنده دور میز بزرگ و غذاهای رنگارنگ، مرغ های سرخ کرده و ماهی های كباب شده می نشستند و تا جا داشت می خوردند . آروغ می زدند و به ضرب نوشابه غذا ها را مي بلعيدند . آنها حتی نگاهی هم به در بزرگ و شیشه ای روبرویشان نمی کردند . عده زیادی از کودکان و حتی جوانان گرسنه و ژولیده تماشا مي كردند و آب دهانشان را قورت می دادند . احمد خان می دانست که در این شهر مرزی کارو کاسبی نیست و بیشتر مردم بیکار و دست تنگ هستند . شاید در هفته یکبار هم غذای گرم نمی خوردند و با نان و کشک و سبزی شکم خود را سیر می نمودند . در میان چشمان حریص و گرسنه بچه ها و پيرمردها ، ظرف های غذا ، نیم خورده رها می شد و غذای جدیدی تناول می گشت . پسر بزرگ «حاج صولت »به پدرش گفت :

-این همه غذای نیم خورده و حتی دست نخورده در اینجا هست ؛ میگم ببریم و به بیرونی ها بدهیم بخورند .حیفه حروم بشه .

یکی از اقوام نزدیک حاجی جواب داد:

-ای بابا غذای نیم خورده و دستمالی شده کثیف و غیر بهداشتیه!! همان بهتر که در سطل بریزیم .فردا یکی شان مریض می شود هزار تا مدعی پیدا می کند . حالا بیا و جواب اداره بهداشت و نظمیه را بده! از قديم گفته اند : سري را كه درد نمي كنه دستمال نبند ، ولشان كنيد ،مي روند پي كارشان .

احمد خان از این جواب کیف کرده بود . اگر غذاها را بین آنها تقسیم می کرد دیگر حریفشان نمی شد. آن وقت همیشه توقع داشتند تا غذاهای اضافی و مانده را بهشان بدهد و مزاحمش مي شدند .وقتی همه دست از خوردن کشیدند . خدمت كارها مشغول جمع کردن ته مانده غذا ها از روی میز شدند . مرغ و ماهی نیم خورده و حتی سالم ، برنج و مقدارزیادی خورش را با تکه ای اسفنج درون سطل های بزرگ خالی کردند و کنار در آشپز خانه رستوران گذاشتند . مهمان های حاجی آنقدر غذا خورده که به زحمت چشمانشان را باز نگه داشته بودند . همه چرت می زدند و دهن دره می کردند . عده ای هم مشغول گپ و گفتگو در باره ماه رمضان، روزه و ثواب زیاد افطاری دادن بودند .حاج صولت به شوخي گفت :

-افطاری دادن در ماه رمضان از سنت های بزرگ دینی است .چه خوب است شما هم یاد بگیرید . به جای خوردن يك مرتبه هم افطاری بدهید.

همه از این نکته سنجی حاجی خندیدند و احسنت و مرحبا گفتند.

یکی از مهمان ها جواب داد :

-ما همیشه سر سفره حاج صولت هستیم . عوضش ثواب روزه ما به او هم می رسه !

در این بین که همه سرگرم گفتگو و چرت بعد از افطار بودند ، پسرکی ده يازده ساله ، لاغر و کوتاه از زیر دست و پای دو جوان قلدر و مامور ی که جلو در رستوران گذاشته بودند عبور کرد و با سرعت خود را به یکی از سطل های غذای نیم خورده رساند و سرش را درون سطل برد . با حرص و ولع شروع به خوردن ته مانده ها کرد . یکی از گارسن های قلچماق و قد بلند به طرف او هجوم برد . یقه او را گرفت و از زمین بلندش کرد . پسرک در میان هوا و زمین همانطور آویزان در حال خوردن بود . دهانش پر از برنج و گوشت و لپ هايش بر آمده بودند . حاجی از جا بلند شد و به سمت او رفت . با دیدن حاجی صولت چاق و شکم گنده با آن سبیل های كلفت و آویخته و چشمان بیرون زده ، رنگ از صورت استخوانی و سیاه پسرک پرید و آشكارا دست و پای آويزانش شروع به لرزیدن کرد . گویی از ترس زبانش بند آمده بود . نگاه حاجی به چشمان مرطوب و سیاه پسر بچه گره خورد و سرو صدای مهمان ها را شنید:

-حاجی بزن تو سرش . مهمونی مارو به هم زده .

-حاجی تحویل پلیس اش بده . حتما یکی کوکش کرده تا افطاری شما را خراب کنه !

-حاجی .. حاجی ..

حاجی نگاهی به کودک گرسنه و مهمان های چاق و شکم گنده خود کرد و برقی در چشمانش جهید . به مرد گردن کلفت گفت :

-بچه را بذار پایین

مرد کودک را زمین گذاشت . بچه بیچاره با سرعت از در شیشه ای رستوران خارج شد و گریخت .

در حالی که حاج صولت با تسبیح خود بازی می کرد سر میز و قاطی مهمان ها شد . اما همه یک نوع سردی و حتی احساس تنفر را در وجود او حس کردند . »

اکنون و با گذشت يك سال از آن حادثه ، بار دیگر و به سنت هر ساله نوبت افطاری دادن حاج صولت بود . دسته دسته آدم های مهم ، چاق و شکم گنده آمدند و پشت میزهای شیک و لوکس رستوران نشستند . وقتی حاج صولت وارد رستوران شد، همه برای سلامتی او صلوات ختم کردند , و به به و چه چه آغاز گشت . حاجی نگاهی به کودکان و گرسنه گان بیرون رستوران که پشت در شیشه ای جمع شده بودند ،انداخت و گفت :

«سال قبل کودکی در میان هوا و زمین از شدت ترس و گرسنگی می لرزید و همه با شکم های فربه و سیر فرمان به اذیت کردن و تحویل به زندان دادن او می کردید . اما هیچ کدام از ما فکر نکردیم گناه او چه بود ؟ وقتی به چشمان مرطوب و ترس آلود او نگاه کردم ، خدا ، رمضان و روزه را در آن ها دیدم . امسال ما نزد خدا می رویم و توبه می کنیم.» در حالی که اشک از چشمان حاج صولت فرو می ریخت به خدمتکاران و گارسن های رستوران فرمان داد تا سفره افطاری را بیرون رستوران و در میان کودکان و فقرا پهن کنند . آنگاه خود با آسودگی و خیالی راحت در ميان شان نشست و روزه خود را گشود .

پایان




hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۱ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

داستان چهارم

افسانه پرنده چهارپا !

چاپ شده در : مجله جوانان امروز شماره ۲۰۷۸- ۸ تیر ماه هشتاد و هشت


بع ،بع ب.........ع !!!


پدر از داخل حیاط فریاد زد :


-اوهوی سرو قلی ! پاشو دیگه ، مگه صدای دادو بیداد گوسفندها و بزغاله ها را از داخل حیاط نمی شنوی ؟ پاشو اونارو ببر به صحرا .


سرو قلی در حالی که در بستر کاهی خود غلت می زد، با فریاد گفت :


-امروز من گوسفندهارو به صحرا نمی برم . بگو جبار قلی ببره .


پدر با خشم نعره کشید


-ای تنبل بی عرضه، پسره مفت خور ! آخه چرا ؟


-نمی خوام ببرم دیگه ، دوست دارم تا تکرار افسانه جومونگ را هم ببینم !


-ای به گور پدر این جومونگ و افسانه اش که همه مارو در به در کرده ! از وقتی که تلویزیون توی این روستای پای کوه اومد ، همه مارو بیچاره کرده ! ای خدا ، آخه کم به خاطر این جومونگ بدبختی کشیدیم ؟ از وقتی این سریال پخش میشه ، همه مردم روستا می روند در خانه هایشان و تمام چش و چارشون به صفحه تلویزیونه ، اگه بمب اتمی هم در کنارشان منفجر کنند ، تکون نمی خورن . دزدا هم از این فرصت استفاده می کنند ، حتی گرگ ها هم زمان پخش افسانه جومونگ را فهمیده اند و همانند« تاجر پوسان »زمان پخش سریال را محاسبه کرده و بعد از دریدن و خوردن گوسفندهای بیچاره رو به سوی کشور کره می نمایند و با زبان بی زبانی می گویند: «متشکرم» ، «متشکرم» !!


صدای خسته و بی رمق سرو قلی از داخل طویله خرها بلند شد :


-تو یه پدر بی احساسی ! همه پدرها برای بچه هایشان« پلی استیشن» سه خریده اند تا با بازی های افسانه جومونگ حال کنن ، تی شرت و پیراهن و تابلو جومونگ خریده اند تا عقده« خود جومونگ کم بینی» پیدا نکنند ،اون وقت تو نمی گذاری من تکرار این سریال را هم ببینم . پسر مشتی غضنفر رفته و« دی وی دی» جومونگ را گیر آورده صبح تا شب اونو می بینه ! تو همه اش به فکر پول و گوسفندهای خودتی . من از اینجا می رم تا مزه «سال های دور از خانه» را بچشم . من دیگه نمی مونم ، خسته شده ام. حتی از «اوشین» هم بدبخت ترم !!


پدر از شدت خشم سیاه گشت و غرش کنان گفت :


-پسره چشم سیاه پر رو ! حالا میام و حالی ات می کنم . فکر می کنی نمی دونم تو فقط به خاطر این بانو سوسانو سریال جومونگ را می بینی ؟ .حداقل از شاهزاده جومونگ حیا و ادب را یاد بگیر ! وقتی بانو سوسانو در برابرش می ایسته با چه حیا و خجالتی سرش را پایین می اندازه و زمین رو نگاه می کنه . اینارو یاد بگیر نه اونارو !!


صدای گرفته و نا امید سرو قلی از داخل طویله خرها بلند شد و پاسخ داد :


-آره . من عاشق سوسانو هستم . همه دنیا یه طرف سوسانو یه طرف . حتی از گاو پیشونی سفیدم هم بیشتر دوست اش دارم . عشق که گناه نیست ، هست ؟


پدر نعره زنان و با خشم ، در حالی که ترکه ای از چوب انار در دست داشت وارد طویله شد و ناگهان وا رفت ! چون سرو قلی بدون هیچ ترس و واهمه ای همچنان روی کاه ها خوابیده و سقف طویله را می نگریست . او فکر می کرد تا با ترکه وارد شود ، پسر جوان پا به فرار خواهد گذاشت ، اما حالا می دید که عین خیالش هم نیست !


پیرمرد بر روی زانوانش خم شد و به یاد گذشته ها که با نعره ای ، پسرانش را چندین کیلومتر از خانه فراری می داد و آنان مانند درخت بید از دیدن هیکل و هیبت اش می لرزیدند ، رو به درگاه آسمان نالید که :


-ای خدا ، ای خدای بزرگ ، کاش در این زمان هم یک« یوزارسیفی» می آوردی تا بار دیگر قدرت و نیروی جوانی ام را به من باز می گرداند و من اینگونه سنگ روی یخ ! نمی شدم . جوانی ، کجایی که یادت به خیر !


آنگاه سعی کرد بر خود مسلط گردد و با صدایی خشن گفت :


-ای بر پدر این سوسانو لعنت ! پاشو پسرم . پاشو و شیطون رو لعنت کن . برو و بزچرانی ات را بکن . تو را چه به بانو سوسانو ؟


-نمی تونم پدر ، نمی تونم . این عشق در تمام رگ و پی وجودم ریشه کرده و حتی در رگ هایم به جای خون ، سوسانو جریان داره ؛ تازگی ها احساس می کنم که سوسانوی خونم به شدت پایین اومده و در حال مرگم . باید به کره بروم و با او ازدواج کنم . تنها راه ادامه حیات من همینه !!


-چی ؟ ازدواج اونم با بانو سوسانو ؟ پسره شیرین عقل ! مگه نمی دونی که اون شوهر داره ، و تازه دلش پیش جومونگ است . مگر« دی وی دی» پسر مشتی غضنفر را ندیدی که وقتی شوهر اولش کشته بشه ، زن دوم جومونگ میشه ؟ والاه خیلی خیلی عقلت پاره سنگ بر می داره وگرنه این فکرها را نمی کردی !!


جوان بیچاره و عاشق با شنیدن حرف های پدر شروع به گریستن کرد . دل پدر کباب شد ،از بس او سوزناک و جگر سوز، زوزه می کشید !


پدر از جا بلند شد ، با احتیاط نگاهی به اطراف طویله افکند و در آن را بست . آنگاه کنار پسرک نشست و با صدای خفه ای گفت :


-گریه نکن پسرم . من درد تو را می فهمم . یه رازی رو بهت میگم بین خودمون بمونه . خود من هم ، مدت هاست که آتش عشق یانگوم را در سینه دارم و با آن مبارزه می کنم . او به جای آنکه« جواهری در قصر» باشه ، «جواهری در قلب » من است . نمی دانی چقدر با خودم مبارزه کرده ام تا راز این عشق برملا نشه . اما یک روز در حال تماشای سریال یانگوم از خود بیخود شدم و در حال قربان صدقه او بودم که چندین ضربه خاک انداز فلزی مادرت مرا به خود آورد و فکر کردم که اگر همچنان به این عشق درونی ام پروبال بدهم ، دودمانم بر باد می رود . عشق تو هم آخر و عاقبتی نداره . بیا و دست از این خر بازی ! بردار . از درون بسوز ،اما بروز نده . درست مثل من .« آه ای یانگوم ، یانگوم ، بانوی آشپزخونه و دوا خونه من !! » آنگاه یک کیسه پلاستیکی را که به گردن خود آویخته بود ، از زیر پیراهنش بیرون آورد و با دقت عکس رنگ و رو رفته و عرق کرده ! یانگوم را بیرون کشید و به آن خیره گشت . در این لحظه او هم شروع به گریستن کرد . پدر و پسر در حالت هپروتی عشق و عاشقی بودند که صدای جیغ بنفش ! بانو سروناز مادر سرو قلی آن ها را به خود آورد :


-آهای رحمان قلی ورپریده ، توی طویله خرها چه غلطی می کنی ؟


پاشو بیا که گاومون زاییده ! بیا کمک کن گوساله اش را ترو خشک کنیم .


رحمان قلی با سرعت اشک هایش را پاک کرد و از در طویله بیرون رفت :


-بع بع بع ب................ع


صدای گوسفندها و بزغاله ها همچنان و بی وقفه ، از داخل حیاط می آمد . سرو قلی اما ، با چشمان اشک بار به پشت خوابیده وهم زمان با یاد سوسانو و عشق آتشین او ، دو کره الاغ گوشه طویله را می نگریست که بی خیال مشغول جویدن یونجه های ترو تازه بودند . زیر لب گفت :


-خوش به حال شما . دنیارو آب ببره شمارو خواب می بره .


اکنون نظر او نسبت به پدر عوض شده بود . پدر او یک قهرمان بود . قهرمان واقعی که با غلبه بر عشقی آتشین ، می سوخت و می ساخت . اعتراف پدر چیزهای زیادی به او یاد داده بود . افکار فراوانی در میان عطر دل انگیز یونجه ها ی سبز و آبداری که زیر دندان های آن دو الاغ له و لورده می گشت ، بر سرش هجوم آورد . به یاد عکس رنگ و رو رفته و تا شده یانگوم افتاد که مدت ها بر گردن پدر آویزان بوده است . عکس کیفیت اصلی خود را از دست داده بود ، به همین علت آتش عشق پدر هم کم رنگ گشته و زیاد پاپی عشق خود نگشته بود . باید به شهر می رفت و« دی وی دی» یانگوم را گیر می آورد ،تا پدر یانگوم را با کیفیت بالا و رنگ و لعابی اورژینال ! ببیند و عشق گذشته اش پر رنگ تر گردد.راه رسیدن او به سوسانو از طریق یانگوم و عشق پدر به او بود ! سرانجام بعد از مدت های زیاد فکر و اندیشیدن ، لبخند زیبایی کنج لب های کلفتش جا خوش کرد و چشمان گردش با حالتی مرموز تنگ و خمار گشت !


*****


چند ماه بعد ، سرو قلی به همراه پدر ، گالش های خود را ورکشیدند و با پول هایی که از فروش مخفیانه خانه ، زمین ، گوسفندها و دارو ندارشان به دست آورده بودند ، در نیمه شبی بسیار خنک و عشقولانه ، به طرف پایتخت حرکت کردند تا از آنجا سوار هواپیما شده و به کشور کره بروند، آنان از شنا کردن در قلمرو«امپراتور دریاها» خسته شده و می خواستند تا در سرزمین « امپراتور بادها» پرواز کنند . با کمال خوشحالی احساس می کردند ، دوران « افسانه پرنده سه پا » را پشت سر نهاده و وارد مرحله «افسانه پرنده چهار پا ! » گشته اند:


-دینگ .. دینگ . مسافران محترم پرواز تهران –سئول ، به همه شما خوش آمد می گوییم . لطفا کمر بندهای خود را خیلی خیلی محکم و سفت ببندید . هواپیما آماده پرواز است .


دینگ .. دینگ ..


پایان





hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

داستان پنجم

پدر مهربان


اطلاعات هفتگی شماره ۳۳۷۸ - مورخه ۱۰ تیر ماه هشتاد وهشت

تقدیم به همه پدران خوب دنیا

سه ساله بود كه شاهد دست و پا زدن و تلاش هاي بيهوده مادر در ميان آبهاي خروشان دريا بود و بعد از آن ،هيچوقت چهره مادرش را نديد. فقط تصوير مبهمي از آخرين لحظات عمر او در ذهنش مانده ،و نامي از مادر را كه سحر بود، از زبان پدر شنيده بود . پدر تا ده سالگي او صبر كرد و بعد زن گرفت . اما او كه بي قرار و پريشان شده بود به عمه اش گفت :

-پدرم مرا دوست ندارد . اگر دوستم داشت زن نمي گرفت .

-اشتباه فكر مي كني عزيزم . اگر تو را دوست نداشت كه هفت سال صبر نمي كرد تا بزرگ شوي . ميداني يك سال بعد از مرگ مادرت چقدر به او اصرار كرديم ازدواج كند اما گفت: « تا هرمز پرو بالي نگيرد و بزرگ نشود هرگز ازدواج نمي كنم .» ميدوني بزرگ كردن يه بچه سه ساله براي يه مرد تنها چقدر سخته ؟

مينا ، زن بابايش ، سعي مي كرد به او محبت كند ولي او عكس زيباي مادرش را در آغوش مي گرفت، تنها در اتاقش به فكر فرو مي رفت و به سقف خيره مي شد . پدر به مينا دلداري مي داد :

-خودت را ناراحت نكن . چند ماه كه بگذره عادت مي كنه !

كم كم رودر روي مينا هم مي ايستاد و با او بگو مگو مي كرد . طوري كه سرانجام پدرش ناراحت شد و سيلي محكمي بر گونه او نواخت:

-مينا مثه مادرت مي مونه ! چرا تو رويش مي ايستي و بدو بيراه مي گويي ؟

-تو ديگه منو دوست نداري پدر ! خودم خوب مي دونم .تمام عشق و علاقه ات به ميناست . من تو اين خونه زيادي ام .

پدر رويش را از او برگرداند و با عجله كنار حوض وسط حياط رفت . از دور شانه هاي پدر را مي ديد كه مي لرزيد....

اكنون پدر و مينا پشت ميزي دايره اي و زيبا روبه روي هم نشسته بودند . او از آنها فاصله گرفته بود . اما از چند متري هردو را زير نظر داشت . روي ميز همراه خوردني هاي زياد ،دو شمع بزرگ نيز، نهاده بودند . يكي جلو مينا بود و ديگري جلو پدر . با دقت شمع ها را نگاه كرد . فقط شمع جلو پدر روشن بود . او كنار استخر عميق و بزرگي ، در باغ پدر مينا ،ايستاده بود . استخر بسيار وسيع بود و ده دوازده متر عمق داشت . تمام ديواره هاي دروني استخر را قير گوني و عايق نموده بودند . لايه بيروني عايق از جنس آلومينيوم و براق بود . آب چاه با تلمبه درون اين استخر عميق مي ريخت و زمين هاي اطراف را آبياري مي كرد . استخر را تازه آب گیری کرده بودند و ديواره هاي عایق و لیز آن كه تا سطح آب دو سه متر فاصله داشت، نور خورشيد را در چشمان مرطوب پسرك منعكس مي كرد .پسرک ،بی اختیار جذب آب و وسعت استخر شد و جلوتر رفت . بعد از سه سالگي و غرق شدن مادر، تا كنون اين همه آب را يكجا نديده بود . محيط وسيع استخر و آب هاي زياد درون آن ،دريا را به يادش آورد و موهاي پريشان و ولو گشته مادرش را كه روي امواج سهمگين پيچ و تاب مي خورد. روي استخر خم شد تا درون آن را بهتر ببيند .ناگهان پايش بر روي لبه ليز استخر سر خورد و درون آب افتاد .تا چشم كار مي كرد آب بود كه او را به كام خود مي كشيد . لبه استخر بسیار با او فاصله داشت . بي اختيار فرياد زد :

-پدرجون ..پدر ..

ناگهان پدر و مينا را بالاي استخر ديد . پدر سراسيمه كت خود را مي كند و مينا فرياد مي زد :

-درون آب نپري ! رفتنت در اين چاله پر آب خودكشي است. تا حالا چند نفر در اين استخر لعنتي كشته شده اند . مگر نمي بيني سطح آب تا لبه استخر دو سه متر فاصله دارد . به فرض كه او را گرفتي بعد چطوري از اين ديواره هاي ليز و لغزنده بالا مي آييد . صبر كن بروم كمك بياورم . تورو خدا صبر كن.مینا دست پدر را كه مانند مرغ سركنده بي قرار بود گرفت . پدر دستش را رها كرد و نعره كشيد :

-ولم كن زن ! پاره تنم، يادگار سحرم، داره غرق مي شه ولم كن .

و بعد بي مهابا درون آب پريد . با هر سختي كه بود خود را به پسرش رساند . او را محكم در آغوش گرفت . نفس زنان وبريده بريده گفت :

-نترس پسرم .نترس خودم نجاتت مي دهم .

هرمز بر گردن پدر كه با زحمت زيادي سعي مي كرد خود را روي آب نگه دارد آويخت و از شدت ترس و وحشت نعره می کشید . در این لحظه مینا با چادر و چند تکه از لباس های خود که سر هم گره زده بود طنابی درست کرد و درون استخر فرستاد . پدردر حالی که سنگینی پسر را بر گردن و بدن حمل می کرد ، با آخرین توش و توان خود را به لبه استخر کشاند و چادر را گرفت . مینا سعی می کرد تا لبه چادر را رها نکند و آن قدر فریاد کشید تا باغبان و بقیه اهالی آنجا به کمک شان آمدند . پدر و پسر را نجات دادند؛ ولی مینا بر اثر فشار های روحی و روانی زیادی که تحمل کرده بود، دچار شوک شدیدی گشت و در بیمارستان بستری شد .

*

هنگامی که هرمز و پدر برای ملاقات مینا به بیمارستان رفتند ، با دیدن جسم بیمار و چهره رنگ پریده زن ، هرمز شاخه گلی را که آورده بودتا به مینا بدهد، رها کرد ؛ بی اختیار خود را روی بدن او افکند و در میان هق هق شدید گریه اش گفت :

-مادر .. مادر، من را ببخش..

دستان مینا دور گردن پسرک حلقه گشت و نگاه پدر با نگاه پرمهر پسرش در هم آمیخت .

پایان


آموزش و نقد -داستان نویسی و رمان در وبلاگ

همه چیز در باره قصه و داستان



hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

داستان ششم


اولین نوروز با تلویزیون

جوانان امروز -شماره 2067 -فروردین 88


عید آن سال با عیدهای دیگر خیلی فرق داشت . اولین عید بعد از پیروزی انقلاب بود . همه مردم شاد و سر حال بودند ، چون کاری کرده بودند کارستان و به دفتر عمر دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی و استبداد و خفقان مهر « باطل شد» زده بودند . اکثر مردم اکنون به فکر خرید تلویزیون افتاده بودند ، آن موقع من پانزده ساله بودم . رفته بودیم خانه عمویم . تلویزیون نو خریده بودند . دیدم راست راستی چه چیز خوبیه . چه سرودهای با حال و زیبایی را پخش می کنند . تازه کارتون و فیلم سینمایی هم نمایش می دهند . من قبلا هم خانه دایی جانم ، و قبل از پیروزی انقلاب ،تلویزیون دیده بودم .اما برنامه های این یکی با آن برنامه ها از زمین تا آسمان فرق داشت اکنون در این زمان پدر و مادرم برای نخریدنش هیچ بهانه ای نداشتند . آنها ، قبل از پیروزی انقلاب با داشتن تلویزیون و حتی رادیو مخالف بودند . و حالا جو داشتن این جعبه جادویی بد جوری مرا گرفته بود و ول هم نمی کرد . پس شروع به نق زدن و بهانه گرفتن کردم :

-مام تلویزیون می خواهیم .

مادرم گفت :

-بابات که پول خرجی روزانه مارا هم نداره ، از کجا بیاره دستگاه به اون گرونی رو بخره .

پدرم کارگر ساختمانی بود و هر وقت وارد خانه می شد ، مادرم که در وسواس و نظافت خیلی سخت گیر بود و حتی وضو گرفتنش را هم نیم ساعتی طول می داد ، مجبورش می کرد خوب دست و پا و سروصورتش را بشوید و بعد وارد اتاق شود . پدرم ، واقعا هم پول خرید تلوزیون را نداشت. عیالوار بود و چهار بچه قد و نیم قد داشت که من بزرگ ترین آنها بودم . از وقتی اصرار من و نک و ناله هایم را شنید گفت :

- با خودم بیا سر کار . عصر که مدرسه ات تعطیل میشه ، بیا آجرها و مصالح ساختمانی را ببر توی ساختمان ، یه نصف مزدی بهت می دهند . تابستان را هم که کار کنی ، آخرای تابستان به آرزویت رسیده ای !

مادرم زد به لپش:

-وا خدا مرگم بده ! بچه ام از صبح تا غروب میره مدرسه ، خسته و کوفته بیاد آجر ببره . خدا به دور . حرفش را هم نزن .

-پس بهش بگو این قدر رو مخ من راه نره ! دم عیدی خلق مارو تنگ نکنید .

-حالا نمیشه یه جایی قرض کنی یا مزدتو جلوتر بگیری، یا نمی دونم قسطی بخری؟ آخه این روزا همه تند تند برای خونه هاشون می خرن . برو پشت بوم همسایه هارو ببین ،چقدر آنتن کاشته اند !! بچه ام تقصیری نداره دلش میخاد . نداری سرش نمیشه .

پدرم گفت :

-اگه می داشتم که حتما می خریدم . خودم هم ا خیلی دوست دارم . عاشقشم !

مادرم با تندی و عصبانیت گفت :

-یادت باشه برنامه های این یکی با اونهایی که خونه داداشم دیدی خیلی فرق داره !

اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود . آن قدر گفتم و نق زدم که به گوش دایی ام هم رسید . وضع مالی دایی ام خوب بود و از همان قبل از انقلاب تلویزیون داشتند . گاهی هم ما دزدکی به خانه اش که چند کوچه پایین تر از خانه ما بود ، می رفتیم و تماشا می کردیم . اما از ترس فهمیدن مادر ، هول هولکی و با ترس و لرز برنامه ای را نیمه کاره می دیدیم و زود در می رفتیم ! چون مادرم در این گونه امور خیلی سخت گیر بود . حالا که بهانه برنامه های بد و ناجور تمام شده و حتی عموی مذهبی و انقلابی من هم آن را خریده بود ، مادرو پدرم هیچ بهانه ای نداشتند ، به جز بی پولی . سرانجام وقتی ماجرای بهانه گیری و نق نق من به گوش دایی رسیده و مادرم نزد او درد دل کرده بود ، دایی جان به تلویزیون گنده و بزرگ 24 اینچ لامپی کنار اتاقشان اشاره کرده و گفته بود :

-این یکی برای ما قدیمی شده . می خوام یه نو و جمع و جورترش را بخرم . هروقت خواستین بیایید ببرید . پول شو هم کم کم بدین . هروقت داشتین .

وقتی مادرم خبر خرید تلویزیون دایی را داد ، از خوشحالی بال در آوردم . همان لحظه گفتم :

-باید بیاریمش . همین حالا .

همان روز یک گاری چهارچرخه گرفتیم . تلویزیون نبود که ، لاکردار هلی کوپتر کبری بود . از آن مبلی های گنده ،که دوتا در هم داشت و روی صفحه شیشه ای آن باز و بسته می شد . چهار تا پایه سنگین چوبی و تراش خورده هم زیر شکم عظیم آن چسبیده بود که ابهت خاصی بهش می داد . من و سه تا از خواهر و برادر ها ، دایی ، زن دایی و مادرم هفت هشت تایی بهش چسبیدیم و عرق ریختیم و زور زدیم تا روی گاری گذاشتیم . بعد هم با هزار زحمت و تحمل سنگینی ، آن را داخل حیاط خانه خودمان آوردیم . اما بر اثر بردار و بگذار و فشار آوردن به آن هلی کوپتر سنگین ! در فیبری پشت آن افتاد و داخل کمد ، همراه محتویات و دل و روده اش پیدا شد . با دیدن محتویات داخلی دستگاه که پر از گرد و خاک و پرز بود ، مادرم زد تو سرش که :

-وای چقدر این تو کثیفه ! چه لجنی سرتاسر اونو رو گرفته ! از بس قیلم های آشغالی و زشت نشون می دادن ، خاک اکبیر و گناهش ته کمد و روی دل و روده اش مونده . کار خدا رو می بینی . می خواست نشونم بده که این همه کثیفی و نحسی رو شب عیدی توی اتاق و زندگی ام نبرم .

و بعد روی ایوان داخل حیاط نشست و شروع کرد به درد دل با زن همسایه مان که برای کمک به ما آمده بود :

همه اش توی این جعبه گناه ، قر می ریختند و اطوار می آمدند . اونم چه زن هایی . همه جهنمی . همه کافر بی دین ! هیچ وقت یادم نمی ره . اون روز که با آقامون رفته بودیم مهمونی خونه داداشم . یه زن ورپریده و خیر ندیده ای توی این جعبه بود که با کلی آرایش خودش را نشون همه می داد . وای که چقدر پر رو بود و چه لباس هایی داشت . اگه اونا رو هم نمی پوشید خیلی سنگین تر بود ! اونو که دیدم ، تمام اسخونای بدنم لرزید . زنکه بی حیا مرتب خودشو تکان می داد و می رقصید . بعد هم به آقامون اشاره می کرد ، قر می داد و می گفت : « من آمده ام وای وای . من آمده ام ! » .توی دلم گفتم اگه راس میگی بیا بیرون تا یه اومدنی نشونت بدم که هف جد و آبادت به رقص در بیان ! بعد خودم با این جفت چشام دیدم که به آقامون چشمک زد . دم دستم یه پشه کش پلاستیکی بود ، برداشتم و محکم زدم تو مخ حضرت آقا که تمام چش و چارش به اون خانومه دوخته شده و آب از لب و لوچه اش سرازیر گشته بود . سرش داد کشیدم :

-مردیکه ! خجالت بکش . چشاتو بنداز پایین .

آقا مون یهو به خود اومد و در حالی که جای ضربه پشه کش را می مالید گفت :

-زن ! تو هنوز منو نشناخته ای ؟ من اصلا اونو نگاه نمی کنم که . کی من اهل این گناه و معصیتا بودم تا حالا دفعه دومم باشه ؟ دارم به این گلدون بالای تلویزیون نگاه می کنم . ببین چه رنگ آبی روشنی داره ؟

گفتم :

-ارواح بابات ! تو گفتی منم باور کردم . زود چشاتو درویش کن وگرنه همون گلدون آبی روشن ، می خوره تو مخت تا خوب رنگ و لعابش رو حس کنی !

آقا که هوا را پس دید فوری بلند شد و از اتاق بیرون رفت . دیگه هم نذاشتم پاشو خونه داداشم بذاره . خواهر نجاست این قر و فرهاست که به صورت لجن و خاک ته این تابوت چوبی !! را گرفته .

در این لحظه ، پدرم که از سر کار برگشته بود ، با دیدن تلویزیون کلی ذوق کرد ، اما با شنیدن جریان خاک و خل داخل آن گفت :

-این که غصه نداره . اول با آب و جارو تطهیرش می کنیم ، بعد می بریم توی اتاق . خدا اگه درد و داده ، درمونشو هم داده . بچه ها بجنبید !

مادرم جارو و خاک انداز را برداشت و با کمک ما افتاد به جان دستگاه و محتویات آن ! همانند یک مرده شور حرفه ای و ماهر مشغول شستن آن جنازه بی دست و پا و بی دفاع گشت . تمام قسمت های بیرونی و درونی اش را تمیز کرد . اما گرد و غبار توی کمد هنوز نرفته بود . گویی با سریش ته آن چسبیده بود . پدرم نگاهی پیروزمندانه به مادر کرد و به من گفت :

-فرهاد شلنگ آب رو وصل کن و بیارش اینجا !

پدرم با شلنگ ، آب را با فشار داخل دستگاه می پاشید . من روی دل و روده جنازه تاید می ریختم و مادرم با فشار و غیظ ، جارو را روی آت آشغال ها می کشید . بعد از نیم ساعت شستشو ، تمام قسمت های بیرونی و درونی اش از تمیزی برق می زد . همه ما از ذوق و شوق به وجد آمده بودیم و هر چه زودتر می خواستیم روشنش کرده و تصاویر آن را ببینیم . این بود که با سرعت در فیبری پشتی را جا انداختیم و در حالی که از سراسر آن آب می چکید ، همه با شوق و ذوق به آن چسبیدیم و بردیمش داخل اتاق ، آن بالا بالا ها جایش دادیم . با کمک زن دایی آنتن گنده و درازش را پشت بام نصب و سیم آنتن را هم وصل کردیم . آه که چه ذوقی داشتیم . همه چهار زانو جلو تلوزیون عظیم الجثه نشسته بودیم و منتظر روشن شدن آن بودیم . مادرم یک سینی بزرگ مسی آورد و زیر شکم آن اسب تروا ! گذاشت تا آب هایی که از داخل آن می چکید روی فرش نریزد . زن دایی هم ، فاتحانه دو شاخه را به پریز برق وصل کرد و کلید « روشن کردن » را زد .

اولش هیچ اتفاقی نیفتاد . اما کم کم صدای ترق و تورق هایی از داخل دستگاه بلند شد . مثل صدای شلیک مسلسل کماندو های شاه و بعد ترق و تورق ها به گامب گامب تبدیل گشت و یکهو صدای انفجار و دودی سفید رنگ تمام اتاق را پر کرد . همه جیغ زنان و با وحشت از جا بلند شده و فرار کردیم .

**********


چند روز بعد بقایای تلویزیون ما گوشه حیاط خانه جا خوش کرده بود . اکنون من و خواهر و برادر هایم وارد کمد آن می شدیم و از داخل کمد ، برای مهمان های عید و اقواممان ، فیلم بازی می کردیم . اخبار می گفتیم و سرود می خواندیم . عجب کیفی می داد . به خصوص وقتی از روش شستن و تطهیر کردن آن تابوت چوبی ! با جارو و شلنگ آب می گفتیم ، صدای قهقهه و خنده مهمان های نوروزی به هوا می رفت .

پایان


hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

داستان هفتم

چوب فلک

چاپ شده در ماهنامه جوانان امروز بهمن 1390





وعده ما راهپیمایی 22 بهمن تجدید میثاق با شهیدان و رهبری -یادتون نرود


تقدیم به همه شهیدان انقلاب اسلامی ایران


معلم دینی ما بود . قیافه اش معمولی بود اما وقتی حرف می زد ، به آدم آرامش می داد . چند جلسه ای بود که قصه موسی و فرعون را با آب و تاب تعریف می کرد .وقتی حرف می زد ، همه سراپا گوش می شدیم و با لذت به حرف های او گوش می دادیم . نمی دانم چرا هروقت از غرور و تکبر فرعون می گفت ، قیافه معلم علوم ، پیش چشم ما مجسم می شد . معلم علوم ما خیلی طرفدار شا ه بود . خانمش هم بی حجاب بود . چند باری که خانمش را با اتومبیل مدل بالاو خارجی خودآورده بود کنار مدرسه ، یواشکی او را نگاه کرده و یاد حرف آقای انصاری افتاده بودیم . یزدلی دوستم ، که به خاطر قیافه قناس و لباس های وصله دارش ، لقب دلقک ! را از فندقی هدیه گرفته بود ، گفت :


-ناکس به جای درس دادن ، مرتب از شاه و خدمتش به این مردم میگه.
-آره میگه ملت نمی فهمن و قدر این شاهو نمی دونن . شاه مارو به دروازه تمدن بزرگ رسونده و چند سال دیگه وارد این دروازه می شیم .از یه مشت بی سواد و پاپتی آدم درست کرده . دانشگاه ساخته .صنعت رو روبراه کرده . حیف این شاه که بر این ملت ، پادشاهی می کنه . حیف !
- همیشه خدا مزخرف میگه . تازه گفته که امروز هم امتحان می گیره. از سه بخش .من که نفهمیدم چطور درس داده . تو فهمیدی ؟
-نه به خدا . منم نفهمیدم .به جای درس دادن اسم رو بچه ها میذاره یا پز ماشین و پست و مقام زن شو می ده .
-باید یه کاری بکنیم .
-به بچه ها میگیم که سر جلسه امتحان نروند .
-یعنی اون کاری که آقای انصاری می گفت ؟ درسته ؟ آقای انصاری می گفت اع .. اع ....
-اعتصاب .
-آره اعتصاب کنیم .
-ولی اخراجمون می کنن .
-نه نترس . عرضه شو ندارن . همه دانش آموزان یه کلاس رو که اخراج نمی کنن .
اقای فندقی معلم علوم ما با قیافه درهم و صدایی عصبانی گفت :
-میگم بیایید بیرون . مثه بچه آدم امتحان بدین .
قربانی که همیشه به من پول می داد تا زنگ های هنر برایش خط بنویسم و نقاشی بکشم ،گفت :
-آقا ما هیچ چیزی از علوم نفهمیده ایم !
-به درک که نفهمیده اید .اگه نیایید به همه صفر می دهم . بی شعورها . گدا گشنه ها ! نمی توانید درست و حسابی دماغ تونو بگیرید ، برا من اعتصاب می کنید ؟
هیچ کس سر جلسه نرفت . حتی احمدی که خیلی لاغر بود و به شدت از فندقی می ترسید، تکان نخورد . او موقع فروش باقلا هایم در کنار خیابان به من کمک می کرد . آن روز با دیدن قیافه افروخته و رگ های گردن معلم علوم که بیرون زده بود ، کلی کیف کردیم .
فردا صبح انگار که بچه ها قدرت دیگه ای پیدا کرده بودند . حتی طرز نگاه آنها هم فرق کرده بود .
آقای انصاری مرا که دید با احترام دست داد و گفت :
-احسن . گل کاشتی !
-دیروز و میگین ؟
-آره .واقعا گل کاشتین .
قیافه آقای انصاری خیلی خندان و مهربان بود . با این حال احترامی که از من می گرفت ، برای من خیلی مهم بود . حس می کردم آدم بزرگی شده ام . کنار او که بودم یک حس عجیبی به من دست می داد .حسی که گفتنی نیست . آقای انصاری گفت :
-ببین فرهادی ، من تو را مسوول کتابخونه می گذارم . اما یه سری کتاب های عاشقانه و ناجور توی کتابخونه است ، یواشکی اونارو بردار و بسوزان . من جای اونا کتاب های مذهبی می گذارم . فهمیدی ؟
-آره
ده بیست تا کتاب ناجور کتابخانه را معرفی کرد . من هم آنها را در کیفم می گذاشتم و یکی یکی به خانه می بردم . صدای آقای انصاری توی گوشم می پیچید :
-اونارو بسوزون .
تو ی دلم گفتم :
-نه حیفه . اونارو می خونم ببینم چی نوشته که این قدر ناجورن !
و شروع به خواندن آنها کردم . عجب کیفی داشت . پدرم گفت :
-این همه کتاب نخون . اینا که برا تو نون و آب نمی شه . اصلا درس رو ول کن . با خودم بیا بنایی . به اوسام میگم کار یادت بده . سر دو سال ؛ خودت اوسایی . از باقلا فروشی کتار خیابان هم بهتره .
صدای مادرم از روی تخته قالی بافی در آمد :
-ولش کن بچه مو .چکارش داری ؟ مگه من میذارم بی سواد بار بیاد . برو شکر خدارو بکن بچه به این با استعدادی داری . کنار خیابون تو سرما و گرما دست فروشی می کنه ، خرج تحصیل شو در میاره . بچه ام امسال سیکل شو می گیره .
روزی که آقای انصاری را گرفتند هرگز از یادم نمی رود . توی دفتر مدرسه گیرش انداخته بودند . سرو صورتش خونین بود و به دست هایش دستبند زده بودند . جلو چشم همه ما او را به طرف اتومبیل پلیس می کشاندند . سرش را بالا گرفته بود. اما نمی دانست که چقدر توی دل ما جا دارد . تمام آن شب را نخوابیدم . همه اش فکر می کردم که چرا آدم به این خوبی را گرفته اند و لی عقلم قد نمی داد . فقط می دانستم به شاه ربط دارد . چون او همیشه از شاه بدش می آمد . فردا صبح معلم ورزش ما گفت :
-امروز می رویم ورزشگاه ؛ برای چهارم آبان تمرین کنیم .
دلم هوری تو ریخت . سال قبل ، از اینکه ما را برای جشن تولد شاه در روز چهارم آبان می بردند ،کلی قیافه می گرفتیم . در ورزشگاه بزرگ شهر به هر کدام از ما لباس ورزشی یک شکل می دادند و بعد حرکات رقص مانندی را همراه موزیک زنده که نوازنده هایش کنار ما بودند ، انجام می دادیم . عجب کیفی داشت . صدای طبل ، شیپور و آهنگ خوشی که نواخته می شد . اما حالا که آقای انصاری را برده بودند ، از معلم ورزش ، شاه و تعظیم جلو مهمانان جایگاه بدم می آمد . به معلم ورزش گفتم :
-آقا ما نمی آییم ورزشگاه .
-چرا ؟
-دوست نداریم .
-ببین فرهادی منکه معلم دینی ات نیستم ، نازتو بکشم . درس خونی باش . یکی یک دونه ای باش .این کار دیگه شوخی بردار نیس . یا میایی یا فلک می شی .
-آخه چرا ؟
-چرا نداره . چیزی که مربوط به شاهه شوخی بردار نیست . گفته باشم .
-نه . من نمیام .
سوزش گونه ام و دست بزرگ معلم ورزش را بر روی آن حس کردم و بعد باران مشت و لگد و توسری . مرا کشان کشان به طرف دفتر برد . حالا که آقای انصاری را گرفته بودند ،کسی نبود تا از من دفاع کند . مدیر مدرسه گوشم را پیچاند و گفت :
-بگو که اون کتاب های کتابخانه را کجا بردی هان ؟
-من ؟ من از اونا خبر ندارم !
-احمق . فکر کردی نمی دیدم اونارو می اندازی تو کیفت و می بری ؟ به خاطر این مرتیکه انصاری چیزی نمی گفتم . همه رو میاری و میذاری سر جاش .
-چ.. چشم .. میارم
معلم علوم زد تو سرم :
-خاک بر سر گوساله! اعتصاب راه می اندازی؟حالا پسر رحمان عمله هم برا من آدم شده !
فلک را آوردند . از چوب فلک خیلی کم استفاده می کردند و بیشتر اوقات شلاق را کف دست آدم می زدند . فلک مال دانش آموزان خیلی خیلی تنبل و بد بود . تازه بیشتر اوقات هم برای ترساندن بچه ها استفاده می کردند و فقط آن را نشان می دادند و واقعا کسی را فلک نمی کردند . ولی آن روز ، واقعا مرا فلک کردند . دو پایم را با هم درون تسمه لاستیکی نهاده و تاباندند . جفت پاهایم و چوب فلک بر هم دوخته شدند . معلم علوم کف پایش را با آن کفش نوک تیز و زمختش؛ تخت سینه من نهاد و سرم را بر زمین چسباند . یک سر چوب فلک را معلم علوم و سر دیگرش را معلم ورزش گرفته بودند و شلاقش را هم مدیر مدرسه می زد؛ با غیظ و نفرت :
-باید آدم بشی . فهمیدی ؟ حالا کتاب می دزدی ؟ حتما می فروشی کمک خرج بابای گدا گشنه و عمله ات کنی ؟
در حالی که از شدت درد به خود می پیچیدم ،توی دلم گفتم :
-حالا می فهمم که چرا آقای انصاری را گرفتند . بردند تا فلک اش کنند !
خیلی دلم می خواست تا از ته دل برای بی کسی و تنهایی خودم و آقای انصاری گریه کنم ، اما یاد حرف های او افتادم و گریه ام را نگه داشتم. همان جا از خودم دلگیر شدم. چون به حرف آقای انصاری گوش نکرده و کتاب ها را نسوزانده بودم . تصمیم گرفتم همه آنها را یکجا بسوزانم تا داغ شان ، بر دل مدیر مدرسه بماند .


پایان


ویرایش توسط hosin : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۸ بعد از ظهر دلیل: یک کلمه اضافی
hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

داستان هشتم

چشمانم کجاست ؟

اطلاعات هفتگی -شماره 3291-31 مرداد 1386





چقدر به پدرت گفتم: « اين همه پول تو جيبي به اين بچه نده! به قد و بالايش نگاه نكن . فكرش هنوز كوچك است . تجربه ندارد ، خام است .اما او كه سرش جاهايي ديگر گرم بود و مي خواست تو را هم يك طوري مشغول كند، تا راحت تر به دوستان و سرگرمي هايش برسد ، مي گفت :«اون ديگه سال سوم دبيرستانه .جوونه ، غرور داره . بايد جلو بقيه رفقاش كم نياره و دستش تو جيب خودش بره . تازه ،ما همين يه دونه پسر را داريم .بذار خوش باشه !! »آه مادرقلبم آتش گرفته! چقدر از دست با بات حرص خوردم . و بعد، كم كم تو شب ها دير به خانه مي آمدي .بعضي شب ها هم كه اصلا نمي آمدي ! اون دفعه كه نيمه شب ، به خانه برگشتي ،پدر بر سرت فرياد كشيد و دعوايت كرد .

نه اينكه چرا دير آمده بودي ! نه ! عصباني بود، چرا خواب نازش را بر هم زده اي . چشمانت عين دو كاسه خون بود .تلو تلو مي خوردي و يك حالت عجيبي داشتي ! پدر سيلي محكمي به گونه ات زد ، به او حمله كردي و فرياد زدي : « تو يه گرگي ! گرگ درنده !! خيلي دوست داري منو تكه تكه كني . نابودم كني . فكر مي كني خرم و نمي فهمم ! الان قلبت را بيرون مي كشم . حتما قلب بد شكلي هم داري ! اين قلب بي قواره را مي خواهي چكار ؟مثل ديوانه ها ،كارد آشپزخانه را برداشتي و به طرف پدرت حمله كردي . پدر، كه به شدت ترسيده بود، مانند آدم هاي جن زده با وحشت از خانه گريخت و فرياد زد : «كمكم كنيد ! به دادم برسيد ! » اما تو همچنان دنبالش مي دويدي . و فرياد مي زدي : « وايسا . كاري باهات ندارم . فقط مي خواهم از دست اين قلب بد شكل راحتت كنم ! چرا فرار مي كني ؟ » بعد همسايه ها بيرون ريختند و تو را گرفتند !صبح تو را به بيمارستان برديم . حالت خيلي بد بود و هذيان مي گفتي . دكتر بستري ات كرد . چند آزمايش خون گرفت و به ما گفت :« متاسفانه پسرشما معتاد شده و از اين قرص هاي كراك و روانگردان مصرف مي كند . بايد او را به مركز ترك اعتياد ببريد .» اما ،پدرت كه به شدت ترسيده بود ، به جاي رسيدگي به تو، ما را رها كرد و به يكي ديگر از آپارتمان هايش رفت .بهانه آورد كه: « من از اين پسره خل و چل مي ترسم . كم مانده بود مرا بكشد ! تازگي ها عجب زوري پيدا كرده ! يه قدرت عجيبي دارد كه خيلي وحشتناكه » . رفت تا راحت به دوست ها و عيش و نوشش برسد . من ماندم و تو . خيلي نگرانت بودم و همه اش غصه مي خوردم . دوباره به همان مهماني ها و پارتي ها مي رفتي و نيمه شب بر مي گشتي . چقدر دلواپست بودم . نصف موهايم به خاطركارهاي تو سفيد شد . تا آن شب، كه هيچ وقت از يادم نخواهد رفت . نمي دانم چه كوفت و زهر ماري خورده بودي كه بدون توجه به من، فوري به اتاقت رفتي . از پنجره اتاق نگاهت مي كردم . يك شور و بي قراري عجيبي پيدا كرده بودي . واكمن كوچكت را به كمر بسته ، و دو تا گوشي اش در گوشهايت بود . سپس يك ورجه ورجه و رقص عجيب و غريبي را شروع كردي . طوري مي رقصيدي كه موهاي آدم به تنش سيخ مي شد . چقدر رقصيدي ! .واي خدا، عجب جون و حالي داشتي . من كه دو ساعتي مي شد، خيره خيره نگاهت مي كردم، خسته شدم .ولي تو، انگار نه انگار كه اين همه وقت خودت را تكان تكان داده اي ، همين طور، عرق مي ريختي و تند تند مي رقصيدي .اشك هايم را پاك كردم و به خود گفتم : « كم كم خسته مي شود و مي خوابد .» رفتم تو اتاقم . از ترس در را هم قفل كردم . خروس خوان صبح بود كه صداي فرياد و نعره ات بلند شد . با عجله خودم را به اتاقت رساندم . نه!! خداي من ! چه مي ديدم . با قاشق غذا خوري دو تا چشمانت را در آورده ، و روي تختت انداخته بودي . مرتب فرياد مي زدي « چشام كجان ؟. چشام مي خاريدند . اونارو خاروندم ولي حالا نيستند . مادر، چشام كجاست ؟يك دفعه غيبشان زده!

با ترس و دلهره از خانه بيرون دويدم و همسايه ها را خبر كردم . بعد هم به اينجا آوردمت . آخ پسركم ! ببين خودت را به چه روزي انداخته اي ؟ آخرش كور شدي . اگر به حرفهايم گوش مي دادي و درست را مي خواندي، حالا در دانشگاه بودي .

جوانك لاغر با آن عينك دودي و سياهش ، كه كنار مادر نشسته بود، خنديد . خنده اي بلند . سپس گفت : « مادر، چقدر خوب حرف مي زني . حتما قلب تو خيلي قشنگ است! جلوتر بيا تا قلبت را بيرون بياورم ، ببينم چه شكليه ؟!! هنوز يك قلب قشنگ نديده ام ! » مادر به تلخي گريست . از كنار پسر بلند شد و ناليد : « مي خواهي ببيني چه شكليه ؟ شكل يك لخته خون بزرگه كه جاي دو پاي آشنا ، بر روي آن حك شده است . » آنگاه با دلسوزي و رقت ،موهاي بلند پسرش را بوسيد، اشك هايش را پاك كرد و با قامتي خميده ، از« تيمارستان» خارج شد.

پایان

hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

داستان نهم

هوم بابایی در شب نیمه

اطلاعات هفتگی شماره 3344-ده مهر 1387

«تقدیم به پدرم حاج جواد،که عاشق دعای سحر بود. »


غروب ماه رمضان هوا گرفته و غبار آلود بود . غمی مبهم بر دل پیر مرد سنگینی می کرد . غم تنهایی .بی کسی .یادش آمد که زمانی زن و فرزند داشت .برو بیایی داشت و همه دورش بودند . اما اکنون تک و تنها در اتاقی زندگی می کرد و با حقوق اندک بازنشستگی دخل و خرجش را جور می نمود . به آسمان نگریست و با خود گفت : «آخ که اگر آن تصادف شوم رخ نمی داد و همسر و دو فرزندم زنده بودند حالا چند تا نوه داشتم که از سرو کولم بالا می رفتند .روزگار ای روزگار ... . » از اتاق بیرون آمد . ماه را نگاه کرد.ماه کامل در آسمان جلوه می فروخت . گویی امشب به زمین نزدیک تر شده بود . دست هایش را بلند کرد.تا آن را لمس کند .اما ماه دور شد .خیلی دور . بی اختیار یاد دوران کودکی اش افتاد . چقدر در آن دوران راحت بود . کنار پدر و مادر . خانواده . ناگهان صدای عباس پسر بچه یتیم ده دوازده ساله ، که در اتاق روبرویی با مادر و تنها خواهرش زندگی می کرد و همسایه او بودند ، او را از افکارش جدا کرد :
-چیه عمو رحمت؟ به آسمون نگاه می کنی و آه می کشی ؟
-اوه تویی پسرم ؟ .نمی دونم چرا یهو یاد قدیما افتادم .یاد بچگی هام .آخه امشب ، شب نیمه ماه مبارکه و ما در این شب با دوستها و هم محله ای هامون می رفتیم » هوم بابایی« . آن موقع .شب نیمه اینقدر سوت و کور نبود .در کوچه پس کوچه های شهرشور و نوایی بود . صدای بچه ها که دسته دسته و گروه گروه در خونه ها رو می زدند و شعر های ماه رمضان را می خواندند ، در محله مون می پیچید .
-هوم بابایی ؟ هوم بابایی چیه عمو ؟
-ما با چند تا از دوستامون دور هم جمع می شدیم و زنگ خانه ها را می زدیم . یکی از بچه ها که صدای رسایی داشت شعر مخصوصی را می خواند و بقیه هم او را همراهی می کردند و با او دم می گرفتند . شعرش این بود . هنوز یادم نرفته :
حاجی آقای نمازی ، هوم با با هوم با با
از این پولای کاغذی ، هوم با با هوم بابا
یکی شو در آر و خرده کن ، هوم با با هوم با با
تقسیم بچه های در خونه کن ، هوم با با هوم با با
تا بچه ها راضی شوند . ...از در خونه ات راهی شوند و ....
بعد صبر می کردیم و صاحب خونه می آمد . مقداری پول خرد به بچه ها می داد . خدایا چه ذوقی می کردیم . هفت هشت خانه می رفتیم و بعد پول ها را بین خودمون تقسیم می کردیم . آن موقع همه این مراسم را دوست داشتند و عقیده داشتند که وجود بچه ها و دعای آنها در ماه مبارک باعث خیر و برکت است و اگر تا شب نیمه، برای هوم بابایی در خانه ای را نمی زدند ، صاحب خانه خیلی ناراحت و غصه دار می شد .
عباس ذوق زده گفت :
-چه خوب بوده !
-آره . این یه رسم قدیمیه . اما نه خیلی قدیمی . سالهاست که بچه ها این کار را می کرده اند .
-حالا ، کسی هوم بابایی می کنه ؟
-نمی دونم . شاید در جایی عده ای در حال هوم بابایی باشند . اما در اطراف ما دیگه هوم بابایی نمی کنند .
-آخه چرا ؟
-نمی دونم . همه مشغولند . مشغول کار .
عباس فکری کرد و چشمان سیاهش برق زدند :
-ولی من .. . امشب هوم بابایی می کنم .
-راست می گی ؟ با کی ؟
-دوسه تا از دوستامو خبر می کنم و با هم می رویم .
-عالیه . منم از دور مراقب شما هستم .
نیم ساعت بعد ،عباس و دو تا از دوستانش به طرف خیابان بزرگ شهر که در یک کیلومتری آنجا بود ، حرکت کردند . بچه ها خجالت می کشیدند در محله خودشان هوم بابایی کنند و می خواستند جایی بروند که غریبه باشند . به زودی آنها در کوچه های بزرگ و آسفالت شهر قدم می زدند . درهای خانه ها بزرگ و زمخت بود و با دیدن دزدگیرهای نوک تیز آهنی ، با سیم خاردارهای تیز و برنده ،که دور تا دور دیوارهای بلند خانه ها بود ، احساس می کردند می خواهند در زندانی را بکوبند . بچه ها نمی دانستند زنگ کدام خانه را بزنند . شرم و خجالت و ترسی مبهم در وجودشان لانه کرده بود . پیر مرد از دور، آنها را می پایید..سرانجام با ایما و اشاره ، آنان را از تردید بیرون آورد و زنگ اولین خانه را زدند . صدایی خشک و عصبانی از پشت آیفون تصویری بلند شد :
-کیه ؟ این وقت شب ؟
عمو رحمت از دور اشاره کرد که بخوانند . عباس خواند :
-حاجی آقای نمازی . و بچه ها دم گرفتند : هوم با با هوم با با .
صدای پشت آیفون گفت :
-بچه ها سرو صدا نکنید . زود از اینجا برین . ول کنید دیگه !
بچه ها بدون توجه به کارشان ادامه می دادند . آیفون گفت :
-ها .. این یه نوع جدید سرقته . دارین حواس منو از خونه و زندگی ام پرت می کنید تا رفقا تون که این دور و برا پنهان شده اند ، وارد خونه ام بشن و ..
وقتی شعر بچه ها تمام شد ، دوباره زنگ خانه را زدند:
-یه ثوابی یه جوابی .
آیفون گفت :
-صبر کنید .حالا میام .
آنها یک ربع پشت در خانه منتظر ماندند و پا به پا شدند . در آخرین لحظه که از صاحب خانه نا امید شده و می خواستند بروند ، دو موتور سوار به آنها نزدیک شدند . پلیس بود . صاحب خانه پلیس صد و ده را خبر کرده بود . موتورها جلو پای آنها ایستادند . یکی از مامورها از آن پیاده شد و گفت:
-شما ساعت ده شب اینجا چه می کنید ؟ صاحب این خونه از شما شکایت کرده .
»آیفون« گفت :
-جناب سروان .نصف شبی منو از خواب بیدار کرده اند ! پشت در خونه ام داد و بیداد راه انداخته اند .از دست همه شون شاکی ام . شاید هم سارق باشند و این یه ترفند جدیده برای سرقت . حتما بقیه شون این دور و برا مخفی شده اند و بچه ها را جلو انداخته اند .
مامور گفت :
-ولی آقا ، اینا که سه تا پسر بچه اند .شما گفتی عده ای لات و اوباش ریخته اند پشت در منزلتون !
-من حدس زدم .آخه این سه تا مثل کنه پشت در چسبیده اند و هرچی میگم برین، گوش نمی کنن !
عمو رحمت از پشت تیر چراغ برق بیرون آمد و جریان هوم بابایی را به مامور گفت . مامور خندید :
-هوم بابایی ! اونم در این کوچه و خیابون ؟ فکر نکنم ،آدم های اینجا ، چیزی از هوم بابایی بدونن . با این حال بهتره شما به خونه هاتون برگردین ؛چون اگه یه بار دیگه از شما شکایت بشه ،همه تونو جلب می کنم .
وقتی مامورها رفتند ،عباس و دوستانش که خیلی ترسیده بودند ، می خواستند برگردند . مرد گفت :
-با یه مرتبه شکست که از میدان به در نمی روند . بریم چند کوچه پایین تر بلکه این مرتبه به تور یه آدم با حال خوردیم . من میدونم که برکت هوم بابایی شامل حال ما هم میشه . باید حوصله داشته باشید .
با هر زبانی بود آنها را راضی کرد که یک مرتبه دیگر ،شانس خود را آزمایش کنند . چهار پنج کوچه پایین تر ،با ترس و لرز زنگ خانه ای را به صدا در آوردند . اما صدایی نیامد . عمو رحمت اشاره کرد که شعر را بخوانند.آنها خواندند :
این خونه که حوض آبه ،هوم با با . هوم بابا
صاحب خونه اش تو خوابه ، هوم بابا .هوم بابا
حق عمرش بده .آمین
برکتش بده . آمین .......
وقتی شعر دسته جمعی آنها تمام شد ،سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفت . بچه ها گوش خود را به در چسباندند . صدای ناله و فغانی از پشت در می آمد . کسی شیون می کرد . از شدت ترس پا به فرار گذاشتند. همه به سمت محل ایستادن عمو رحمت هجوم بردند . عباس بریده بریده گفت :
-یه نفر پشت در ناله می کرد ! شیون می زد . صدای یه .مرد بود ولی....
-بریم ببینیم چی شده ؟
-نه تورو خدا برگردیم . ما می ترسیم !
-حالا بیایید . غول که پشت در نیست ! حتما آدمه دیگه .
با احتیاط و دلهره به خانه نزدیک شدند . پشت در ایستادند . به راستی صدای زجه های دردناک کسی از پشت در می آمد . عمو رحمت در را فشار داد .باز بود . چند متر دور تر از در خانه پیرمردی شصت و چند ساله ؛با موهای سفید به پهلو افتاده بود. با دیدن آنها التماس کنان گفت :
-تورو خدا منو ببرین تو خونه ،رو تخت خوابم بذارین .دارم می میرم . جون هر کی دوس دارین ، منو ببرین .آخه یه مسلمون تو این شهر نیست ؟ دو ساعته به هر کی التماس می کنم ،محلم نمی ذاره . مثه اینکه جن دیده باشن ؛ قدمهاشونو تند می کنند و می گریزند . اولش که کنار در افتادم ،در باز بود . از کمک مردم که نا امید شدم کشان کشان خودم را تا اینجا رسوندم اما دیگه بریدم . تورو خدا کمکم کنید . تنهام نذارین !
عمو رحمت یا الله گویان درون خانه رفت و وقتی مطمئن شد کسی در خانه نیست ، اورژانس را با خبر کرد .
فردا غروب ، بعد از افطار، که عمو رحمت و سه پسر بچه برای دیدن پیرمرد بیمار به بیمارستان رفتند ،حال عمومی او خوب شده بود . پیرمرد سرزنده ای بود . هم سن عمو رحمت . او با شوق و ذوق به عمو رحمت و بچه ها که دور تختش حلقه زده بودند گفت :
-فکر نکنین من کس و کاری ندارم . نه ! من دو دختر و یه پسر دارم که هر سه سرو سامون گرفته اند . وضع شون هم شکر خدا خوبه .فقط من مزاحم اونا بودم . اونا هم نه می خواستند منو تو خونه سالمندان بگذارند ، نه رویشان می شد به من بگویند که زن و بچه مون دوست ندارند با یه پیرمرد زندگی کنند . آره دیگه . این بود که برای من این خونه را گرفتند . صبح ها یه پیرزن خدمتکار میاد و کارهای خانه راانجام می دهد .
-چی شد که پشت در افتاده بودی ؟
-راستش ، امشب دلم گرفته بود .خیلی . از تنهایی و سکوت داخل خانه وحشت کردم . اومدم در خونه را باز کنم دلم وا بشه ، دیدم تا چشم کار می کنه ، خونه هایی با نمای سنگی و چند طبقه می بینم .آسفالت زمخت ، دیوارهای بلند . نه درختی بود ،نه سبزه ای . نه گلی .وای . احساس کردم توی یه زندانم .ناگهان حالم بد شد و کنار در خونه افتادم . خدایی بود شما برای هوم بابایی اومدید .دکترم گفته سکته مغزی کرده ام .ده دقیقه دیرتر اومده بودید ، حالا تو قبر بودم .
مرد شیک پوش و ادکلن زده ای ،به آنها نزدیک شد . با دیدن او ،پیرمرد لبخندی زد و گفت :
-اینم ایرج پسرم . چهار پنج کوچه بالاتر از خونه من زندگی می کنه ، اما ماه به ماه به پدرش سر نمی زنه !
با دیدن پسرها ، حال ایرج دگرگون شد . ماتش برد و رنگ صورتش سرخ گشت .ناگهان کنار بچه ها زانو زد و شروع به بوسیدن دستان آنها کرد . آنگاه با شرم و خجالت گفت :
-بچه ها منو ببخشین .شما جون پدرم رو نجات دادین اما من ؟ من چه کار کردم ؟ نه خدایا .باور نمی کنم . من براتون صد و ده خبر کردم . تهمت زدم . بد و بیراه گفتم . من صاحب همون خونه ای هستم که برای هوم بابایی اومدین . تورو خدا منو ببخشید ! فردا دوباره بیایید برای هوم بابایی . اصلن هر شب بیایید .
همه با بهت و حیرت به ایرج می نگریستند . در این بین ، عمو رحمت ، رو به سوی عباس کرد و لبخند معنی داری زد .
پایان



ویرایش توسط hosin : ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۹ قبل از ظهر دلیل: تغییر فونت
hosin هم اکنون آنلاین است.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اجتماعی, داستان, داستان های کوتاه اجتماعی ، داستان کوتاه ،داستان طنز, های, کوتاه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
داستان کوتاه چیست | اصول و قواعد داستان کوتاه نویسی zb7373 داستان های کوتاه و حکایات 17 ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
لیست داستان کوتاه و مجموعه داستان | دانلود honey_x داستان کوتاه و مجموعه داستان 9 ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
داستان نویسان از همایش داستان کوتاه میگویند Star-crossed اخبار کتاب 0 ۹ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۲۳ بعد از ظهر
داستان کوتاه در انزوا/ به دنبال جایگاه ایران در خلق داستان کوتاه Star-crossed اخبار کتاب 0 ۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
تقدیر از 15 داستان نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری Star-crossed اخبار کتاب 0 ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۱۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان