بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آیا با شخصیت اصلی داستان ارتباط پیدا کردید ؟
بله کاملا 3 50.00%
بله تا حدودی 2 33.33%
خیلی کم 1 16.67%
اصلا 0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه رأی دهندگان: 6. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۶ قبل از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

داستان دهم

زباله ها

جوانان امروز شماره 2088-23 شهریور 88


زباله ها
اصغر سرش را بلند کرد و به اطراف خود نگریست . دورتادورش را کومه ها و تپه های بد بو و تهوع انگیز زباله های جورواجور فرا گرفته بود . سعی کرد بر اعصاب خود مسلط شود . زیر لبی گفت :
-نه . نباید خشم و خروش بر من غلبه کند . باید آرام آرام و با فکر عمل کنم . زورش از من بیشتر است و هیکلش دوبرابر من .
در حالی که دستانش می لرزید و از شدت خشم سیاه و کبود گشته بود ، به چند صدمتر دورتر از خود نگاه کرد . نه اشتباه نکرده بود ، خودش بود. قاسم ، قاسم نامرد و دزد ! رفیق نامردی که تازه با او آشنا شده و درد دل کرده بود ، راز و رمز کارش را دوستی دوستی و با چرب زبانی از او بیرون کشیده و حالا با کمال پررویی و بی شرمی تند تند قوطی های پلاستیکی و زباله های به درد خور را در گوشه ای جمع می کرد تا مانند او بفروشد و پول دار شود ! دوباره غر غر کرد :
-جوانک بد پک و پوز . کاش پایم شکسته بود و به آپاراتی اوسای تو نمی آمدم تا آن لاستیک های اتومبیل را بفروشم . کاش اصلا آن لاستیک ها را پیدا نکرده بودم ، همانجا با من آشنا شدی و خودت را در دلم جا کردی و من تمام راز و رمز زندگی و کارم را بهت گفتم . کثافت ، حتما فهمیده ای در آمد زباله فروشی از مزد شاگردی آپاراتی بیشتره ، اومدی و در محوطه و میدان کاری من زباله جمع می کنی . نگاش کن ناکس رو ، چه فرز و چابک قوطی های پلاستیکی را جدا می کند و روی هم می ریزد . ای بی وجدان . خدایا ، چرا ؟ چرا بندگان تو این همه نامردند ؟ من که به او گفتم پدرم را در ده سالگی از دست داده ام . هنگامی که ساختمان کلنگی ای را خراب می کرد تا به جای آن برجی ده طبقه ساخته شود ، با چند نفر دیگر در زیر آوار ماندند و مردند . من که تمام دردها و غصه هایم را برایش گفتم . از زندگی مان در حلبی آباد ، زیر سقف نایلن های کدر و داخل محوطه ای که با روی هم نهادن قوطی های حلبی روغن درست کرده بودیم ؛ از بدبختی چهار خواهر و برادرم که زیر دست ناپدری بی وجدان و دل سنگ بودند ، از کتک زدن های او و شوهر دادن خواهر دوازده ساله ام به پیرمردی پنجاه ساله ، مگه نگفتم ؟ بهش گفتم از اون موقع تا حالا که شونزده سال دارم ، کارم زباله فروشی است ، نامرد چقدر هم دل سوزاند ، چقدر هم دردی کرد ، نگو می خواسته چم و خم کارم را یاد بگیره و با من رقابت کنه .
احساس سگی زخمی و درمانده را داشت که در حصاری تنگ و تاریک گرفتار گشته و سگ های قوی تر با دهان های باز و دندان های تیز او را محاصره کرده وآماده بلعیدن و خوردن او هستند . احساس یاس ، نامرادی و گول خوردن . به او رودست زده بودند ، حقش و سهم اش را از زندگی غارت نموده و خامش کرده بودند . این احساسی بود که سال ها همانند همزادش با او در آمیخته و چون بختکی سنگین بر روی روحش سنگینی می کرد ؛ حالا که قاسم را می دید ، چون دملی چرکین سرباز کرده و تمام خشم خود را بر روی وجود او می ریخت.
صدایی او را به خود آورد . موشی گنده و زرد رنگ از زیر پایش رد شد و گریخت . بار دیگر در آن دشت مملو از زباله ،اطرافش را نگریست . هیچکس در آنجا نبود . حتی قاسم هم متوجه حضور او در پشت تپه بزرگی از زباله نگشته بود . موهایش را چنگ زد و غرید :
- نمی ذارم این قوطی ها و زباله ها را از اینجا ببری ، کور خوانده ای ! اینا حق منه . خرج مادر ، چهار خواهر و برادرم را با پول فروش اینا میدم . سنگی بزرگ را در کنار خود دید . خم شد و آن را برداشت . عقربی سیاه و بد قیافه که زیر سنگ لمیده بود ، با سرعت گریخت و لابلای دیگر زباله ها پنهان گشت. فکر کرد :
-از پشت تپه جلو می روم و با سنگ بر فرقش می کوبم . داغونش می کنم . نامرد زباله دزد و بی وجدان را .
از همان پشت تپه آرام و بی صدا حرکت کرد تا حق قاسم را کف دستش بگذارد . گند زباله ها در بینی اش می پیچید و شیرابه های لزج و چسبان آنها کف پایش را آلوده تر می کرد . تمام حواسش به قاسم بود تا متوجه حضور او نشود . باید طوری حرکت می می کرد تا از پشت سر او را غافلگیر کند . ناگهان صدای «بغ» کبوتری را شنید . از ترس به عقب جهید . پایش را بر روی جسد کفتری سفید و مرده نهاده بود و بر اثر فشار ، صدای بغ از گلوی کفتر مرده بیرون زده بود . با انزجار جسد کبوتر را از جلو پایش کنار زد و به حرکت خود ادامه داد :
-از پشت سرش یکهو جلو می پرم و با تمام زور بازویم ، سنگ را بر فرقش می کوبم . وقتی بی حس شد ، دست و پایش را می بندم و توی چشمان او نگاه می کنم . به او حالی می کنم که چقدر نامرده و نباید در محوطه کاری من زباله جمع کنه . می ترسانمش تا دمش را روی کولش بگذارد و برود ..
اکنون با قاسم ده بیست متری بیشتر فاصله نداشت .او پشت کومه ای مملو از زباله پنهان شد و حرکات قاسم را زیر نظر گرفت . در دل گفت :
-ناکس چه خوش اشتها هم هست . اومده کنار بهترین قسمت زباله ها .ببین چقدر قوطی پلاستیکی جمع کرده .
ناگهان قاسم فریادی کشید و قوطی ای را از روی زمین برداشت :
-وای خدا ، پیداش کرد...
اما ضربه سهمگین و دردناک سنگی که بر سرش زد ، او را از پا در آورد و روی زمین غلتاندش .
وقتی قاسم افتاد ،بدون توجه به خون زیادی که از سرش می ریخت ، دست و پایش را بست و تکانش داد تا به هوش بیاید . سرانجام قاسم با زحمت و رنج چشمان بی حال خود را گشود . او کنارش نشست و با لبخند فاتحانه ای گفت :
-نارفیق حقه باز . با من دوست شدی تا سراز کارم در بیاوری و این یه لقمه نون را هم از دهان من و چند بچه یتیم ببری؛ ها . اما به من میگن اصغر بی کله ! روزگارت رو سیاه می کنم .
قاسم ناباورانه او را نگاه کرد و با زحمت گفت :
-اصغر ، باورم نمیشه ؛ تو ، تو مرا زدی ؟
-آره ، من زدم . تو زباله هایی را که حق من بود ، می دزدیدی!
-اشتباه فکر کردی رفیق . خطا کردی . این قوطی را که روی آن با ماژیک قرمز خط کشیده ام بردار . زود باش ، برش دار دیگه .
اصغر قوطی روغن اتومبیلی را که علامت زده شده بود ، برداشت .
-درش را باز کن
داخل قوطی یک حلقه طلایی بود . قاسم بریده بریده و با زحمت گفت :
-دیروز مادر بیمارم این حلقه را به من داده بود تا با فروش آن داروی گران قیمتی را که برای قلبش می خورد ، تهیه کنم . برای اینکه حلقه کوچک گم نشود ، آن را درون یک قوطی خالی روغن اتومبیل گذاشتم و با ماژیک علامت زدم تا عصر بفروشم ، اما یادم رفت و اوسا طبق معمول قوطی های خالی را داخل سطل زباله ریخت . با هزار زحمت و پرس و جو از رفتگر محله و راننده کامیون زباله بر ، اینجا را پیدا کردم . با خود گفتم حالا که دنبال قوطی نشان دار خودم می گردم ، بهتر است بقیه قوطی ها را جدا کرده و برای تو کنار بگذارم ولی ...چرا ؟ چرا اصغر .....
خونی که از حلقش بیرون زد ، ادامه حرف زدن را مشکل کرد . اصغر خشک و بی روح چون مجسمه ای ساکت بر روی نقطه ای خیره شده بود: یک موش صحرایی زرد و کثیف، در چمبره ماری کلفت و بزرگ گرفتار گشته و حیران و ترسان ، آخرین لحظات حیات خود را نظاره می کرد .

پایان

hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ قبل از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

داستان یازدهم

قالی شویان کنار چشمه

جوانان امروز شماره 2050 -13 ابان 1387

مروارید از ساختمان دانشکده خارج شد . دومین جمعه مهر ماه بود. در این سه ساله که به این دانشگاه آمده بود ،همیشه در این موقع سال ، جاده غلغله بود. جاده روبروی دانشگاه به مشهد اردهال ختم می شد و هفته دوم مهر هر سال ،جاده مخصوص مشهد و مشهدی ها بود . گویی اتوبوس ، اتومبیل سواری و موتورسیکلت، از زمین می جوشید .
جاده در زیر چرخ انبوه وسایل نقلیه له می شد و بر خود می پیچید . در این جمعه هر کس با هر وسیله ای که داشت ؛رو به سوی مشهد می کرد .همه جا حرف از قالی شویان مشهد بود . مروارید در حالی که بند کیف خود را با دو دست گرفته و انتهای کیفش بر زمین ساییده می شد ،کنار جاده ایستاد و به حرکت و رژه رفتن اتومبیل های انبوه جلوش نگاه کرد . آن گاه امتداد مژه های بلندش، از جاده به سمت کوه های خاکی رنگ روبرویش رفت . کوه هایی که دور تا دور او و جاده بودند . بلند ودل گیر.نگاهش بر روی آنها ماسید . غم سنگینی وجودش را چنگ زد .احساس خفه گی کرد .بی پولی و فقر شکنجه ای بود که درون او را می آزرد و پوک می ساخت . با خود اندیشید : «سه سال تمام ،با همه سختی ها و بدبختی ها ساختم . پدر و مادرم را عذاب دادم و جان به لب کردم تا به اینجا رسیدم . در اوج جوانی ؛موهای سرم سفید شدند .اما اکنون که دو ترم دیگر به پایان کار مانده ،از همه جا رانده و درمانده شده ام . موقع حرکت به سوی دانشگاه ،پدرش گفته بود که دیگر آه در بساط ندارد و هرچه داشته،حتی ازدهان مادر و دو خواهر کوچکترش بریده و خرج او کرده است .»
کیفش را بر کف زمین مالید و زیر لب گفت :
-خدایا نه .مگر من چه می خواهم ؟ فقط این آخر کار ، لیسانس لعنتی ام رو بگیرم و ..
صدای شاد و دخترانه ای او را از افکارش بیرون کشید :
-چی شده این قدر رفتی تو فکر ؟ ببین چه شاعرانه به کوه ها نگاه می کند ؟ پیاده شو با هم بریم !
-تویی مژگان ؟ داشتم به بدبختی هام فکر می کردم .
-بسه دیگه . چقدر به غصه هات فکر می کنی ؟ امروز روز قالی شویانه .بیا بریم مشهد،دلت وا میشه . به قول سهراب خودمون :«چشمها را باید شست . طور دیگر باید دید . »
-باز حس شاعریت گل کرد ؟ بایدم گل کنه . صبح تا شب کتاب شعر و شاعری می خونی !
-آی گفتی .آخرش هم یه شعر برای تو می گم .حالا عجله کن . بریم که دیر شده .
مشهد ،لبریز از آدم بود .حتی جای سوزن انداختن هم نبود . با این حال باز هم آغوش گشوده، همچنان زائران خود را در بر می کشید . بلندگوها که صدای حزین مداحی را پخش می کردند ،همه جا رنگ عزا و ماتم زده بودند .مروارید در میان انبوه جمعیت راه می رفت . با دیدن جمعیت سیاه پوش و چوب به دست ،یک شور و حال حماسی درونش بیدار گشته بود . میل به مبارزه . جنگ بر علیه زشتی ها و پلیدی ها . جنب و جوش شش هزار سیاه پوش خشمگین و چوب های بلند و سفید که بر هم می کوفتند ،دلش را می لرزاند . حالش دگرگون شد . مردان به سمت مرقد پاک سلطان علی حرکت کردند . هاله ای غریب بر این چوب به دستان عصیان زده و خشمگین سایه افکنده بود . گویی عزیز ترین کس آنها را کشته بودند و حالا برای تشییع جنازه او می رفتند . در حالی که آنها قالی را از حرم سلطان علی تحویل می گرفتند تا کنار چشمه شاهزاده حسین ببرند ، جمعیت پیچ و تاب خورد و برهم غلتید . همه پا به فرار گذاشتند . فینی ها نمی گذاشتند کسی به جز خودشان دست به قالی بزند و اگر کسی چنین قصدی داشت ، چوب می خورد . مروارید در هیاهو و فرار مردم خیلی ترسید . خواست بر گردد،اما وجود مژگان و جذبه عشقی که با دیدن قالی، بر روی دستان عزاداران، او را در بر گرفته بود مانع شد . بی اختیار به دنبال آنها به سمت چشمه روانه گشت . تا چشمه هفتصد هشتصد متر بیشتر نبود اما مگر به این راحتی و سرعت، قالی به آن جا می رسید . قالی بالای دست های فینی ها پیچ و تاب می خورد ،اما دل پیر و جوان بر تارو پود آن تنیده گشته بود . اشک ها و ناله ها به آسمان می رفت و فریاد یا حسین همه جا را می لرزاند. مروارید گریست و در حالی که دانه های اشک بر گونه هایش سرازیر می شد ،گفت: «چه شکوهی . چه عظمتی . قلب آدم رو می لرزونه .»
مروارید نزدیک تر رفت تا مراسم شستن قالی را ببیند .اما ازدحام جمعیت بیش از حد تصور او بود . با هر سختی بود خود را بالا کشاند و از راه دور دید که چگونه قالی شویان، در کنار چشمه ،چوب های خود را به آب زده و بر قالی می پاشند . صدای بر خورد چوب ها بر آب پاک و زلال و پشنگه های شفاف آن بر گل های سرخ و رنگین قالی با فریاد های یا حسین و یا مظلوم جوانان در هم آمیخته بود . چند لحظه ای بود که بر اثر امواج شدید جمعیت ،مژگان را گم کرده بود . هرچه او را صدا کرد و چشم گرداند ،خبری نبود .اکنون ، مروارید که در میان خلسه و شور قالی شویی کنار چشمه، گم شده بود ، با شنیدن صدای زمزمه زنی میانسال به خود آمد . زن کنار او ایستاده و در حالی که به سمت قالی اشاره می کرد با آن حرف می زد :
-ای آقا من بچه ام را از تو می خوام . فقط تو می تونی اونو شفا بدی . بچه ام الان تو بیمارستان قلبه . تو تهرون . اما دلش پیش شماست .پول عمل اونو آورده ام تا دور قالیچه ات طواف بدم ،متبرک بشه بعد ببرم تحویل بیمارستان بدم . می دونم اگه نظر شما باشه حتما خوب می شه . ای آقای مظلوم کمکم کن .به خدا پولم حلاله . پول سالها قالی بافی و خون دل خوردنه . یا سلطان علی به دادم برس .
نگاه او به بسته ای در دست زن افتاد .پول. حتما از پنج میلیون هم بیشتره .نه .شایدم ده میلیون . عمل قلب خیلی پول می خواهد . وای .با این پول ....ناگاه جمعیت به هم ریخت . مردم به سمت عقب هجوم می آوردند و عده ای زیر دست و پا می ماندند . گویی قالی را از کنار چشمه بلند می کردند تا دوباره به صحن سلطان علی برده و تحویل دهند تا سال دیگر که این مراسم دوباره برگزار شود . صدای ناله و لعن و نفرین بر قاتلین آقا بلند شده بود . بر اثر این اوضاع به هم ریخته ، زن میانسال بر زمین افتاد وبسته پول درست جلو پای مروارید قرار گرفت . مروارید خم شد و پول را برداشت .با سرعت درون کیف خود انداخت و در میان ازدحام جمعیت و فریادهای مردم، که بر اثر فشار و درد دست و پا می نالیدند؛ گم شد .
دختر دانشجو ،هیجان زده و معذب بود . جمعیت از همه طرف به او فشرده می شد . زنهای نازک بدن و خسته شیون می کردند و او از میان آنها راهی می جست تا خود را از این ورطه هولناک و برزخ درد آلود نجات دهد . سرانجام از میان جمع بیرون آمد و کنار خیابانی وسیع ایستاد . اکنون نمی دانست از چه راهی باید برود تا به دانشگاه برسد . با خود گفت :
-کاش مژگان را بیابم اگر پیدا نشود در این جمع عظیم و آشفته چگونه راه برگشت را پیدا کنم ؟
مروارید، اما شادی ناخواسته ای را در قلبش حس می کرد . پول . اکنون میلیون ها تومان پول در کیف او بود . با این پول لیسانس خود را می گیرد .دانشگاه را تمام می کند . به گردش و مسافرت می رود و....به دور دست نگاه کرد . او خیلی از جمعیت قالی شویان دور شده بود . ازدورآنهارا می دید که قالی شسته را سر دست بلند کرده و به مرقد سلطان علی بر می گردانند . سعی کرد در جهت مخالف آنان حرکت کند اما هرچه جلوتر میرفت به کویر و شن نزدیکتر می شد .شن های زیر پایش داغ بود و لحظه به لحظه داغ تر می شد . کف پاهایش می سوخت . تنها بود .تنهاو سرگردان . همچنان که می دوید و فرار می کرد به ناگاه درون گودالی پر از شن های نرم و روان افتاد .دست و پا زد و تلاش کرد تا از آنجا بیرون بیاید اما هرچه بیشتر دست و پا می زد ،بیشتر فرو می رفت . اکنون تا بالای قوزک پایش درون شن های نرم و داغ فرو رفته بود . گویی زمین با تمام قدرت دو پای او را چسبیده و درون خود می کشید . او با دو دست هوا را می شکافت و فریادهای هولناک می زد: «کمک ،کمک » چشم گرداند تا بلکه کسی را بیابد ،به دادش برسد ؛ با کمال دهشت ،موجودی سیاه و مخوف را دید که با دو پای بلند ، بدنی سیاه و پشم آلود به سوی او می آید . دهان سیاه و گشادش را باز کرده و شراره های آتش از آن بیرون می جهید . یک عقرب بزرگ بود . خیلی بزرگ . در تمام عمرش چنین موجود کریهی را ندیده بود . به اندازه یک فیل بود . نیش بزرگ و بند بندش از پشت سر بالا آمده و بر فراز سر هولناکش تکان تکان می خورد .مروارید از شدت ترس ، پیچ و تاب خورد و شیون زد . عقرب ،نیش عظیم خود را دور سر چرخاند و بر کمر نازک او فرود آورد . نیش عقرب با سوزشی دهشتناک و درد آلود ،کمرش را شکافت و از شکمش بیرون آمد . خون و چرک از شکمش بیرون جهید . آنگاه عقرب ،نیش خود را بالا برد و بدن او را که به نیش، سیخ شده بود ،در هوا چرخاند .فریادی جگر خراش از عمق وجودش بیرون آمد و دشت را لرزاند ..... از صدای فریاد خودش ،به هوش آمد . خود را زیر درخت اناری خشکیده و دور از مردم یافت . عرق کرده بود و نفس نفس می زد . با دست پیشانی خیس خود را پاک نمود . هنوز می لرزید . یادش آمد که هنگام دور شدن از جمعیت و مراسم قالی شویان ،بر اثر شدت هیجان و فشار ترس ؛زیر این درخت افتاده و بیهوش شده بود . به سختی از جا بلند شد . نهری کوچک و کم آب زیر درخت جاری بود . کمی آب به صورتش زد . حالش بهتر شد . بریده بریده و زیر لب گفت :
-مژگان که این طرف ها نمی آید .بهتر است به طرف حرم و مراسم قالی شویی برگردم .حتما مژگان آنجاست . او خیلی مراسم قالی شویی را دوست دارد و هرساله برای شرکت در آن سرو دست می شکند . تازه کسی که ندیده من پول را برداشته ام .بی خود می ترسم .
راه رفته را برگشت.اکنون بار دیگر ، به چوب دستان سیاه پوش نزدیک شده بود . قالی بر روی دست ها برده می شد اما راه بسته بود . اتومبیل ها و عابران در وسط خیابانی که قالی شویان از وسط آن عبور می کردند منتظر بودند تا سیل جمعیت برود و آنها به حرکت خود ادامه دهند . دختر دانشجو مردد و عصبی وسط خیابان ایستاده ، وچشمانش داخل جمعیت را جست و جو می کرد؛ بلکه دوستش را بیابد . ناگهان صدای غرغر مردی توجه او را جلب کرد :
-بر شیطون لعنت .مگه جمعیت تموم میشه ؟ . اگه این زن داخل آمبولانس بزاد من چه خاکی به سر کنم ؟
به سمت راست خود نگریست .کنار او آمبولانسی ایستاده،و راننده آن بلند بلند با خود ش حرف می زد . دختردانشجو با بی قراری گفت:
- این مژگان کدوم گوریه ؟ منو آورده مشهد ولم کرده رفته ! پس چرا نمیاد ؟
ناگهان صدای آژیر اتومبیلی به گوشش رسید و یک نعش کش مشکی سمت چپ او که خالی بود، ایستاد . راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت :
-آبجی! آخر این جمعیت تا کجاست ؟ آخه ممکنه مرده ام بو بگیره !
-من ؟ من نمی دونم . خودم هم گم شده ام !
یک لحظه به اطراف خود نگریست و دوباره وحشت کرد . خود را در خیابانی وسیع، تنهای تنها یافت . در سمت راستش، نوزادی در حال تولد بود و سمت چپش مرده ای در انتظار گور . پشت سرش کابوسی مبهم و دردآلود .اما ، جلو او جمعیتی سیاه پوش و عزادار که همچون سیلی خروشان می غرید و جلو می رفت . قلبش گر گرفت و ضربان آن شدیدتر شد . به خود گفت :
-خدایا من اینجا چه می کنم ؟ این چه کاریه که می کنم ؟
به گنبد زرین آقا نگاه کرد و نالید :
-یا سلطان علی کمک کن . فقط تو میتونی نجاتم بدی .
مردی از داخل جمعیت، بر روی عزاداران گلاب می پاشید . مروارید جلوتر رفت و احساس کرد پشنگه های گلاب ؛ سرو روی او را نیز شستشو می دهند . با نوک انگشتان خود قطرات گلاب را از روی مژگان بلندش لمس نمود . لبخندی زد و قاطی زنهای انتهای جمعیت شد . می خواست هر چه زودتر ، به محل اطلاعات صحن برسد و پیدا شدن پول را خبر دهد .
پایان

دوستان از بس تشکر کردید و در نظر سنجی بالا شرکت کردید واقعا ذوق زده ام کردید .دستت همه تون درد نکنه !!!از خوشحالی به رقص آمده ام !!

hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۲ بعد از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

داستان دوازدهم

جنایت و مجازات

اطلاعات هفتگی -شماره 3391 -8 مهر 1388





در آن صحراي خلوت و دور افتاده كه بالاي كوهپايه اي سر سبز بود ، هيچ فرياد رسي نبود . گويي همه به خواب مرگ رفته بودند .

زير درخت انجيري كهن سال ، تنومند اما خشكيده و كنار بوته هاي سبزي كه برگ هاي گود و قاشق مانند داشتند ، تعداد زيادي مار زنگي هولناك و سياه رنگ بر روي بدن هاي نرمشان لوله شده و نداي مرگ سر داده بودند . اندكي دور تر از ما ر ها ، دختركي نوجوان درون اتومبيلي در حال التماس و زاري بود:

- رحم كن . التماست مي كنم . اين كار را نكن .

مرد با صورتي سياه و خشم آلود فرياد زد :

-ساكت شو و اين قدر داد و بيداد نكن ، وگرنه خفه ات مي كنم و جسدت را در چاه مي اندازم ، بر روي جسدهاي آن سه دختري كه از روستاهاي ديگر آورده و كشته ام . از همه تان متنفرم . از همه زن ها و دخترها ، فهميدي ؟

دستان قوي او بي رحمانه گلوي نازك دختر را مي فشرد .در آخرين لحظات عمر دخترك ، سگي قهوه اي و قوي هيكل به سمت اتومبيل دويد . زبانش بيرون آمده و نفس نفس مي زد . مرد با ديدن سگ، درهاي اتومبيل را بست و شيشه ها را بالا كشيد . جسد دخترك را كف اتاقك اتومبيل افكند و با سرعت دور شد . سگ اما ، همچنان له له زنان و با سرعت اتومبيل او را تعقيب مي كرد .

*

زن با پاهاي خسته و ناتوان ،راه طولاني دهكده تا زمين شويش را مي پيمود . جاده كوهستاني بود . يك سربالايي پر از سنگ و خار هاي بيرحم. پاهايش زخم و خونين مي گشت . بر پشت او نوزادي شش هفت ماهه بسته شده بود . هر چند گاهي مي ايستاد ، نفس تازه مي كرد و دوباره به راه سخت و مشقت بار خود ادامه مي دادو زير لب غرغر مي كرد :

« مرديكه بي همه چيز ، آخرش كارت را كردي و رفتي گم و گور شدي ؟ اگر مرا نمي خواستي ،چرا بچه پس انداختي ؟ گفته بودي كه خواهي رفت ،اما باورم نمي شد . از اول هم سرو گوشت مي جنبيد و دلت پيش ديگري بود . با اكراه مرا گرفتي . اكنون مجبور م تا براي گذران زندگي ام اين همه سختي را تحمل كنم و بر روي زمين دور افتاده ات كار كنم . خدا تو را لعنت كند ؛ جا قحطي بود كه اينجا را محل كشت و كارت قرار دادي ؟ الهي كه هيچ گاه روز خوش نبيني و آب خوش از گلويت پايين نرود . »

كنار زمين شوي خود ايستاد. زير درخت انجير خشكيده و كهنسالي ،كودكش را بر روي زمين خواباند و سراسر صحرا را نگريست . تنهايي بود و برهوت . جنبنده اي در آن اطراف ديده نمي شد . نگاهش به برگ هاي سبز و جذاب بوته هايي كه چند متر دور تر از درخت انجير روييده بودند،افتاد . برگ هاي آنان حالت خاصي داشتند . مانند قاشق گود بودند . ناگهان پروانه اي زيبا و رنگارنگ بر روي يكي از برگ ها نشست و با خيالي آسوده بال هاي خود را بر هم زد تا اندكي بياسايد . در يك چشم به هم زدن ، برگ قاشق مانند ،دور تن و بدن لطيف و زيباي او جمع شد و پروانه را به كام خود كشيد . زير لب گفت :

-پناه بر خدا . آدم چه چيزهايي را كه نمي بيند !

بيلش را برداشت و مشغول كار شد . نيم ساعتي نگذشته بود كه صداي وحشتناك و مرگباري به گوشش خورد . بي اختيار به سمت نوزاد هفت ماهه خود دويد . در نيم متري او ماري سياه و بد هيبت ، دور خود لوله شده و آواز مرگ و نيستي ،سرداده بود . زن از ترس بر جا خشك شد . و با فرياد گفت:

-خدايا ! نه . مار، مار زنگي !

مي دانست كه زهر اين مار چقدر بيرحمانه و در دم مي كشد . سرانجام تصميم خود را گرفت . مار به كودك نزديك و نزديك تر مي شد . مي ترسيد بيل را حواله تن او كند ،به بدن نوزادش بخورد . مستاصل و درمانده ، هوش و حواس خود را از دست داده بود . با عجله به سمت كودكش دويد و خود را بر روي تن نازك و نحيف او افكند و با مشت سر مار را نشانه رفت ؛ اما مار جاخالي داد و دست او را گاز گرفت . رعشه اي شديد زن را لرزاند و چند لحظه بعد كنار نوزاد خود جان داد . مار گريخته بود .

در دشتي دور دست و پرت ، زير درخت انجيري خشكيده و بوته هايي سرسبز ،با برگ هايي قاشق مانند و خوش منظره ، نوزادي هفت ماهه ،كنار جسد مادرش زار مي زد و مي گريست . ناگهان از دل صحرا سگي قهوه اي و قوي هيكل به نوزاد نزديك شد . نوزاد كه گرماي تن موجود زنده اي را نزديك خود حس كرده بود ، ساكت گشت . سگ او را بو كشيد و صورتش را ليسيد . آنگاه قنداقه نوزاد را به نيش كشيد و او را به سمت لانه خود برد .

دو سال بعد ،چوپاني از روستايي ديگر كه گوسفندهاي خود را به صحرايي دور افتاده و بالاي كوه برده بود ،كودك دوسال و نيمه اي را ديد كه چهار دست و پا در ميان دشت حركت مي كند و زوزه مي كشد . كمي دورتر از او سگي قوي هيكل و قهوه اي رنگ ايستاده و مراقب اوست . با كمك سگ گله ، سگ وحشي را تاراند و كودك را گرفت . دختر بود . برهنه ،با ناخن هاي بلند و موهايي كه سرتاسر بدنش را پوشانده بود . كثيف و وحشي . دخترك كه به شدت ترسيده ، زوزه هاي جگر سوز و غم انگيز سر داده و نگاهش به سگ قهوه اي بود . گويي از او كمك مي طلبيد تا از دست چوپان نجاتش دهد . رحمان ، همان چوپاني كه دخترك را يافته ، او را به خانه اش برد و نرگس همسرش گفت :

-بايد بگرديم و پدر و مادرش را پيدا كنيم . فكر كنم همان سگ وحشي و درنده او را از روستايي ربوده است!

-گمان نكنم كه به تازگي اين كار را كرده باشد . نگاه كن . به موهاي بلند ،ناخن هاي دراز ، پوست كثيف و زمخت او نگاه كن . فكر مي كنم او خيلي وقته كه نزد سگ ها زندگي مي كند!

با اين حال پرس و جويي نموده و چون كودك صاحبي نداشت ، او را به فرزندي قبول كردند . آنها سال ها بود كه بچه دار نشده بودند . نرگس گفت :

-او هديه اي از جانب خدا به ماست . نامش را عطيه مي گذاريم .

از آن زمان به بعد سرو كله سگ قهوه اي هم در روستا پيدا شد . بيشتر دور و بر خانه نرگس و عطيه مي پلكيد و از دور مراقب آنها بود .اكنون كه عطيه سيزده ساله شده و به مدرسه راهنمايي مي رفت ، دوستانش به شوخي و خنده كنان مي گفتند :

-سال هاست كه اين سگ قهوه اي دور و بر تو مي چرخد . فكر كنيم كه عاشقت شده است . مواظب باش كه دست از پا خطا نكني . بايد خيلي مواظب خود باشي . مگر نمي داني ، سگ ها معشوقه هاي خود را مي خورند !

عطيه سرش را پايين مي انداخت و خجالت مي كشيد . نه تنها دوستانش بلكه همه اهالي روستا مي دانستند كه سگي از راه دور ، او را زير نظر دارد و به او هشدار مي دادند كه مراقب خود باشد: « از اين سگ حذر كن . سگ هاي صحرا درنده و وحشي اند . آخرش بلايي بر سرت مي آورد . » عطيه اما ، در ضمير ناخود آگاه و دور ذهنش محبتي ديرينه را نسبت به اين سگ حس مي كرد و چيزهايي از زندگي در ميان سگ ها و توله ها به ياد مي آورد . سگي كه به او شير مي داد و تن و بدنش را مي ليسيد ؛ اما خجالت مي كشيد به ديگران بگويد او را خل و چل بدانند .اين بود كه گاه گاهي دور از چشم مردم آبادي تكه ناني به سگ مي داد و دستي به سر و گوشش مي كشيد . سگ با خوشحالي دور او مي گشت و دمش را تكان مي داد .

آن روز در ميان جاده خلوت و تنها ، عطيه با نگراني پا به پا مي شد . سگ قهوه اي چند متر دور تر از او ايستاده و نگاهش مي كرد . دخترك به خود مي پيچيد ،نگران و عصباني بود . امروز دير از خواب بلند شده و ميني بوس دهكده رفته بود . روستاي آنان مدرسه راهنمايي نداشت و هفت هشت دانش آموز روستا با ميني بوس دهكده به شهر مي رفتند و عصر بر مي گشتند . دخترك ناليد :

«خدايا كمكم كن . امروز امتحان داريم . اگر به مدرسه نرسم ، زحمت يك سالم هدر مي رود . تجديد مي شوم، آبرويم مي رود .»

او همچنان اميدوار بود تا اتومبيلي عبوري پيدا شود و او را به شهر برساند . روستاي آنان كنار يك جاده اصلي بود كه به چند شهر وصل مي شد و گاه گاهي كاميوني يا اتوبوسي از آنجا عبور مي كرد . اما مشكل دختر جوان اين بود كه صبح به اين زودي محال بود وسيله اي پيدا شود .

وقتي دانش آموزان از شهر برگشتند ، عطيه در ميانشان نبود . نرگس با ناباوري از زبان آنها شنيد :

-عطيه با ما نيامده است . دم صبحي دير كرده بود ، فكر كرديم مريض شده و ميني بوس حركت كرد .

جست و جو آغاز شد . همه جا را گشتند . خانه اقوام و دوستان ، كلانتري ها ، بيمارستان ها ، پزشكي قانوني و. .. اما دخترك آب شده و به زمين رفته بود . چند روز بعد كه سليم با وانت خود براي فروش جنس هايش به روستا آمد ، با شنيدن خبر گم شدن عطيه بسيار ناراحت شد . با خشم و عصبانيت به رحمان گفت :

-كار كار سگه است . چقدر به اين دختر گفتيم كه از اين سگ وحشي دوري كند . حتما تنها گيرش آورده و به او حمله كرده است !

سليم از اقوام دور رحمان بود . جواني بيست و سه ساله و فروشنده سيار آبادي . چايي ، قند و خرده ريزه هاي ضروري مردم را به دهكده مي آورد و مي فروخت . زماني كه ده ساله بود ، مادر زيبا و جوانش كه با زور و فشار اقوام خود به عقد پدر در آمده و به شدت از او متنفر بود ، با جنگ و دعوا طلاق گرفته و از دهكده گريخته بود . تنها چوپاني سحر خيز او را ديده ، با مردي از روستايي ديگر كه رويش را پوشانده ، سوار ميني بوس شده و رفته اند . براي هميشه . زن از تنها فرزندش گذشته و پدر هم از غصه رفتن مادر ،دق كرده و مرده بود . سليم ،در ميان طعنه ها و پچ پچ هاي مردم روستا و نزد عمويش به كار بنايي و كارگري مشغول گشته ، پول هايش را پس انداز نموده و اين وانت را خريده بود . به همه روستاهاي اطراف مي رفت و اجناس خود را مي فروخت . جواني خجالتي و كم رو بود و به كساني كه ندار و فقير بودند ، كمك مي كرد و از دادن نسيه هم ابايي نداشت . پسركي دوست داشتني و دم بخت . همه تعجب مي كردند كه چرا اين همه صبر كرده و زن نگرفته است ! اين بود كه بيشتر خانواده هايي كه دختر دار بودند ، سعي مي كردند توجه او را به خود جلب كنند و بيشتر مشتريان او همين دختران دم بخت و زنان خانه دار بودند . رحمان ،اين اواخر محبتي را ميان او و عطيه حس نموده و نقشه هايي براي ازدواج آن دو داشت . با شنيدن حرف هاي سليم ،

فكري كرد و به گروهباني كه به خاطر تحقيقات و علت گم شدن دخترك به روستا آمده بود ، گفت :

- راست ميگه! كار خودشه ! كار همون سگه است . نگاهش كنيد . لاكردار بي حيا ، هنوز از بالاي كوه ما را نگاه مي كند . چقدر به اين دخترك گفتم از اين سگ دوري كن . سگ صحرا هار و درنده است . ميشه با اون اسلحه تان ،اين سگ لعنتي و قاتل را نشانه بگيريد و خلاصش كنيد ؟

گروهبان جواب داد :

-اگر اين سگ به دختر شما حمله كرده يا توجهي به او داشته ، تنها سرنخ ما براي كشف حقيقت است . بهتر است تا او را تعقيب كنيم . شايد ما را به سمت عطيه يا بقاياي جسد او ببرد . مي دانيد كه در طول اين پنج شش ماه ، عطيه چهارمين دختر در ميان روستاهاي اين منطقه است كه به طور ناگهاني غيبشان زده و هيچ اثري از آنها به دست نيامده است . بايد دنبالش برويم ، به هر حال از هيچي بهتر است !

سليم ، بي اختيار گفت :

-وانت من در خدمت شماست . دنبالش برويم. بايد هرچه زودتر كلكش را بكنيم .شايد به كسان ديگري هم حمله كند . حتما هار شده است !

رحمان و گروهبان سوار وانت سليم شدند و در ميان صحرا سگ را كه مي گريخت، تعقيب كردند .سگ هر چند گاهي سرش را به عقب بر مي گرداند و چون از وجود تعقيب كنندگان خود مطمئن مي شد ، به راه خود ادامه مي داد . گروهبان گفت :

-سليم آقا ردش را گم نكني ها . حتما ما را به سمت عطيه مي برد ،چون سرش را به عقب بر مي گرداند و مي خواهد چيزي را حالي ما كند .من سگ ها و رفتارهاي آنان را خوب مي شناسم .

با شنيدن اين حرف ،رنگ سليم پريد و سعي كرد تا لرزش دست و پايش را مخفي كند . به سختي آب دهانش را قورت داد و گفت :

-فكر نكنم به سوي او برود ! حس كرده ما ردش را گرفته ايم ،از شدت ترس و وحشت ديوانه شده و به صحرا زده است !

-نه . تو گمش نكني . تنها اميد ما همين سگ است .

سليم به فكر رفت :

«بد مصب پدر سگ ! درست به سمت چاه مي رود . اگر جسد عطيه و بقيه جسدها را را پيدا كنند، اينجا پر از پليس خواهد شد ، اثر انگشت من روي گردن آن ها است . موهاي سرم را كه از شدت ترس و وحشت چنگ زده اند در دستان آنها خواهند يافت . تمام آثار جرم و مدارك بر عليه من و در آن چاه است . اين چاه ،چاه نابودي و مرگ من است . بايد بايستم . نبايد جلوتر بروم . كاش آن روز عطيه را كنار جاده خلوت نديده و به هواي رساندن او به مدرسه ، زير درخت انجير خشكيده نبرده بودم . نمي دانستم اين سگ بي همه چيز اين قدر سمج است ! »

ناگهان وانت ايستاد . گروهبان با تعجب، گفت :

-چرا ايستادي ؟

-ديگر نمي تو انم جلوتر بروم . اينجا پر از سنگ و شن است . چرخ هاي ماشينم پنچر مي شوند !

-مرد حسابي راه كه باز است و تازه از اول جاده تا اينجا همينجوري بوده . چرا بهانه مي آوري ؟ زود باش حركت كن .

سليم پياده شد . گروهبان و رحمان هم از وانت پايين آمدند .

پسر جوان آشفته و وحشت زده فرياد زد:

-كجا برم ؟ سگه غيبش زده ! دست از سرم بر دارين!

رحمان با خشم غريد :

-اگر نمي ايستادي او همچنان جلو ما بود . تقصير تو شد .

ناگهان از پشت تخته سنگي بلند ،سگ قهوه اي پديدار گشت . همچون باد مي دويد و به سوي آنها مي آمد . گويي در هوا پرواز مي كرد . با سرعت خود را به سليم رساند و بر گردن او پريد . فرياد درد آلود جوان بلند گشت:

-كشت . مرا كشت . كمك كنيد !

گروهبان اسلحه اش را از غلاف بيرون كشيد و سعي كرد در يك فرصت مناسب شليك كند كه گلوله به سليم نخورد . سرانجام ، زماني كه سگ كمي از جوان فاصله گرفت تا گلوي او را بجود ، شليك كرد . سگ زوزه اي كشيد و كنار بدن زخمي و نيمه جان حريف بر زمين غلتيد . جوان ناليد :

-مرا به بيمارستان ببريد . دارم مي ميرم .

رحمان و گروهبان با كمك هم ، تن زخمي سليم را بلند كرده و در وانت نهادند . در اين فاصله ، سگ تمام نيرو و توانش را جمع كرده و از جا بلند شده بود . گلوله پهلويش را دريده و از آن خون مي چكيد . لنگ لنگان و به سختي به سوي جلو حركت مي كرد . ناگهان سليم فرياد زد :

- او را بزن . دوباره بلند شده !

گروهبان با خون سردي گفت :

-از دست او كاري ساخته نيست . ديگر رمقي برايش نمانده . خودش مي افتد و مي ميرد .

سگ اما ، تمام توش و توان خود را به كار گرفته ، افتان و خيزان جلو مي رفت . ناگهان كنار دهانه چاهي بر زمين غلتيد . رحمان و گروهبان به طرف او حركت كردند . از داخل چاه بوي مشمئز كننده جسد مي آمد . سليم با چشمان از حدقه بيرون زده ، آن دو را كه داخل چاه خم شده و بيني هايشان را گرفته بودند ،نگاه مي كرد .

پایان

وبلاگ نویسنده داستان ها -محمدرضا عباس زاده -کاشان


همه چیز در باره قصه و داستان

آموزش و نقد -داستان نویسی -رمان

حالا اون دکمه تشکر رو هم فشار بدین چقدر خوب میشه ها !!!!


hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۰۵ بعد از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

داستان سیزدهم

دختری روی دیوار

اطلاعات هفتگی شماره 3276 -12 اردیبهشت 1386

حالا من هی تند تند می گذارم شما هم تشکر نکنین . تایپ هفتاد داستان که شوخی بردار نیست .یه کم انرژی بدین . ایوووووووووول !!!!!




عکس تزیینی است و ربطی به داستان ندارد !!!

دختری روی دیوار

مرد ميانسال گفت :

-ببرمت كلانتري ؟

دختر جوان با هيجان و عصبانيت پاسخ داد :

-نه نه ! اگر به كلانتري برويم دوباره فرار مي كنم . ديگر هرگز به آن خانه جهنمي و نزد زن با با ي غرغرو و فضولم ! بر نمي گردم .

مرد فكري كرد .دستي ميان موهاي خاكستري و ژوليده اش برد و با صدايي لرزان گفت :

-ببرمت خانه خودم ؟!

بقیه در ادامه مطلب

و چون دختر چيزي نگفت ، حركت كرد . درون اتومبيل بر خلاف سرماي شديد بيرون ،گرم و لذتبخش بود . دختر در صندلي عقب جابجا شد و به فكر رفت: «ديروز صبح از خانه فرار كرده بود . شب را در ميان مزاحمت ها و اذيت هاي جوانان معتاد و شرور، در پاركي گذرانده و به سختي جان سالم بدر برده بود . امروز عصر ،در خياباني خلوت، سه جوان ،مزاحم او شده و دنبالش كرده بودند.مي خواستند او را به زور سوار اتومبيل خود كنند. او از ترس و نا اميدي به اتومبيل اين آقاي ميانسال پناه آورد ، و جوانها كه هوا را پس ديده ، گريخته بودند . » چند لحظه بعد كه از هيجان و التهاب اوليه بيرون آمد ،متوجه شد اتومبيل از شهر خارج شده و در بزرگ راهي خلوت ، با سرعت زياد ،حركت مي كند. بي اختيار .ترس و وحشت ،بر وجودش چنگ انداخت: «منو كجا ميبره ؟ واي خدا جون ! منو به بيابان هاي خلوت ميبرد كه .....بكشد ! »

-نگهدار .ميخوام پياده بشم .

اما ،مرد خونسرد و بي اعتنا همچنان بر سرعت اتومبيل خود اضافه مي كرد . ناگهان وارد يك جاده فرعي شد . جاده اي خاكي و پر دست انداز .دخترك با ترس دستگيره در را گرفت و سعي كرد آن را باز كند ولي با كمال وحشت متوجه شد ،درهاي اتومبيل قفل است . شروع به جيغ زدن نمود :

-كمك .. كمك ! به دادم برسيد !!

ناگهان ، بر خلاف انتظار ش، سرعت اتومبيل كم شد و راننده ترمز كرد :

-بفرماييد برويد .

دختر جوان با سرعت در را باز كرد و از اتومبيل خارج شد . بي هدف در آن بيابان سرد و خلوت، شروع به دويدن كرد . مقداري كه دويد و از اتومبيل فاصله گرفت ،بر اثر سرما و كولاك شديد برف ايستاد . نفس زنان به اطراف خود چشم دوخت . خود را در جاده اي كاملا خلوت ،زير بارش شديد برف يافت. هوا رو به تاريكي مي رفت ، و او تنهاي تنها بر روي برف، كه مانند كفني سفيد، همه جا را پوشانده، ايستاده بود. سرما تا عمق استخوانهايش نفوذ مي كرد و صداي زوزه گرگ ها از فضاي اطرافش مي آمد ، .بي اراده به محل توقف اتومبيل نگاه كرد . مرد هنوز حركت نكرده بود . با سرعت و از شدت ترس و وحشت ،راه آمده را بازگشت و به اتومبيل رسيد . در را باز كرد و خود را در اتومبيل پرتاب نمود :

-مرا به شهر برگردان .اگر اينجا رهايم كني تلف ميشوم .

مرد خونسرد و آرام گفت :

«تا خانه من راهي نمانده است» وبه باغي اشاره كرد كه در فاصله پانصد متري آنها بود .

دختر سكوت كرد .اما رنگش پريده و چشمانش از حدقه بيرون زده بودند.

اتومبيل وارد باغ شد و كنار ساختماني ايستاد .در حالي كه تمام وجود او مي لرزيد ،وارد ساختمان گرم و مرتبي شد . مرد گفت :

-غذا در يخچال است و ميتواني امشب را در اتاق روبرويت صبح كني .در اتاق هم از داخل قفل مي شود .

فردا صبح ،دختر جوان در را باز كرد و از اتاق خارج شد . مرد ،روي يك صندلي چوبي ،روبروي عكس دختري هفده هجده ساله ، نشسته و به عكس خيره شده بود . دخترك آب دهانش را قورت داد و گفت :

-آقا منو ببخشيد ! اول فكر كردم شما مرد بدي هستيد اما .....

ناگهان ،بغض فروخفته مرد سرباز كرد و در حالي كه به عكس روي ديوار اشاره مي كرد گفت :

-اين عكس تنها دخترم است . تنها مونس و همدمي كه در دنيا داشتم . او گول ظاهر فريبنده جواني را خورد و سال قبل، از خانه فرار كرد . چند ماه بعد از فرارش ،جسد نيم سوخته او را در همين باغ پيدا كرديم . به ياد او ،اين باغ را خريدم و ساختماني در آن ساختم تا براي هميشه در كنار روح دخترم زندگي كنم . ميدانم روح او در اينجاست و ما را مي بيند . اما ... تو را بايد به خانه ات برگردانم .

عصر همان روز ،او در خانه خودشان، و كنار زن بابايش بود ؛در حالي كه به عكس دختري هم سن و سال خودش فكر مي كرد . .دختري كه بر روي ديوار قاب گشته بود .


پایان


hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۳ بعد از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

داستان چهاردهم

دخترک دست فروش

مجله جوانان امروز شماره ۲۰۹۶ در تاریخ هجدهم ابان 1388





مرد سبيلو و ميان سال بود .بلند قامت ، با هيكلي درشت و ورزيده ،كه ماسك ضد آلودگي هوا نيمي از صورت پهن و بيني اش را پوشانده بود .ذرات سياه گرد و غبار و دود بر روي ماسك او ، جلو بيني و دهانش ديده مي شد .خوش پوش و شيك بود . در قسمت انتهاي واگن مردها و چسبيده به واگن خانم ها ايستاده و مرتب از زير چشم، دختري را كه وسط واگن راه مي رفت ،نگاه مي كرد .
دخترك بيست و چند ساله مي نمود و سرو وضعش مرتب و شسته رفته بود .مانتو و كفش مد روز و روسري ابريشمي او كه با دقت و وسواس زيادي با هم« ست» شده ،وي را خانمي متشخص و سطح بالا نشان مي داد . صورت خود را با دقت و سليقه آرایش نموده و زيبايي خاصي داشت كه توي چشم مي زد و بوي تند عطر خارجی اش ،تمام واگن را پر كرده بود . با آن قامت بلند و مانكني خود ساك نسبتا گنده اي را بر روي شانه هاي لاغرش حمل مي كرد .ناگهان به طرف صندلي اي رفت كه چند دختر و زن تنگ هم چپيده بودند . نگاه مليحي به آنها انداخت و بند ساكش را از روي شانه اش برداشت؛زیپش راگشود و جلوی شان گرفت ، با صدايي نازك و شمرده شمرده گفت :

-ببينيد ! سرويس طلاي هندي . از اون درجه يك هاشه .دو سال هم استفاده كنين سياه نمي شه .عين طلاي واقعي مي مونه . اين دستبند و انگشتر منو مي بينين از همين جنسه . يه ساله استفاده مي كنم، هيچكس نمي فهمه كه قلابيه . نگا چه نگين هاي درخشاني داره . با الماس واقعي مو نمي زنه .

زن چاقي كه چادر مشكي بر سر داشت بسته اي از داخل کیف بيرون آورد و با دقت نگاه كرد .رو به دختر جوانش كه او هم چادري و كنارش نشسته، نمود و گفت :

-به حق چيزهاي نديده . راس ميگه ها، عين طلاي واقعيه.

نگاهي به سراپاي دختر فروشنده كرد و با خنده گفت :

-اصلا به قيافه شما نمياد كه دستفروشي كنين .

دخترك آهی كشيد :

-چيكار كنم خانوم جون . شهريه هاي دانشگاه خيلي گرونه .ترم به ترم هم گرون تر ميشه .

دختر جوان و چادري كه تقريبا هم سن دخترك فروشنده بود با قيافه اي بهت زده و ناباورانه گفت :

-يعني شما دانشجو هستين ؟ اونم با اين سرو وضع ؟

-آره .اما سرو وضعم كه در دانشگاه اين جوري نيس .

-از لهجه تون هم پيداس كه شهرستوني هستين.

-درسته .اهل یکی از روستاهای شیرازم .اومدم اينجا كه درس بخونم . پدرم وضع مالي خوبي نداره و چهار پنج سر عائله را نون ميده . يا بايد قيد درس و دانشکده رو مي زدم و بر مي گشتم شهرمون با پسر عموي کشاورزم ازدواج مي كردم، يا يه جوري خرج و مخارج دانشگاهم رو در مي آوردم . تورو خدا از اين سرويس ها بخرين . هم جنس شون عاليه هم يه كمكي به من مي كنين . جاي دوري نمي ره . اگه پول ثبت نام اين ترم و جور نكنم مثه ترم قبل نمي ذارن امتحان بدم . اون ترم به هر دري زدم پول كافي گيرم نيومد . تورو خدا به مادرت بگو یکی از اینا برات بخره .

مرد سبيلو و قد بلند در حالي كه وانمود مي كرد كف واگن را نگاه مي كند گوش هايش را تيز كرده و با دقت به حرف هایشان گوش مي داد .

زن چاق و ميانه سال گفت :

-حالا قيمتش چنده ؟

-بيست تومن

-اوه چه خبره بيست هزار تومن برا يه سرويس قلابي ؟!

-به خدا جنسش خیلی عاليه . خودم هفده تومن خريده ام. برا خودم سه تومن سود، بیشتر نداره .

زن جعبه سرويس را كه برداشته بود، دوباره داخل ساك گذاشت :

-نمي خوام .خودم اصل شو دارم .

دخترش با دل سوزي به او گفت :

-مامان حالا يه سرويس ازش بخر . گناه داره .اين همه پيش ما رو انداخته و درد دل كرده .

مادرش با اخم و تخم جواب داد :

-ولم كن مريم جون . مگه پولامو از سر راه آورده ام كه از اين آت و اشغال ها بخرم ؟ اگه بخوايم هرچي كه مي بينيم بخريم ، خودمون هم تو خرجي روزانه كم مياريم .

چشمان دخترك فروشنده نمناك شد . از روي نوميدي و استيصال نگاهي به زن هاي ديگر كه با خيالي راحت و بی اعتنا به او ، روي صندلي ها ي قطار لميده بودند، افکند و چون كسي را مشتاق خريد نديد، به سمت انتهاي واگن رفت و دستگيره بالاي سرش را گرفت . اكنون او رو به روي مرد سبيلو و قد بلند ايستاده بود . نگاهي به دستگيره انداخت . يك قوطي آب ميوه خارجي را درون غلاف شفاف و براق پلاستيكي نهاده و بالای دستگيره نصب كرده بودند . گرسنه و خسته بود . وای خدا . چقدر دلش مي خواست اين قوطي آب ميوه را از غلافش بيرون بياورد و بنوشد اما نگاهش به نوشته روي آن افتاد :«اين قوطي خالي است و براي تبليغ كالا استفاده مي شود . »

ناگهان صداي موقر و مودب مرد او را از افکارش بيرون آورد :

- ببخشید ،میشه سرويس هاي شمارو ببينم ؟

دخترك نگاهي به سرو وضع مرتب و كت و شلوار گران قيمت مرد افكند . قیافه اش نشان مي داد كه از آن خرپول هاي بالای شهر است .

ساكش را جلو او گرفت و گفت :

-بفرماييد، ببينيد.

مرد دست در ساك او نمود ، چهار بسته سرویس طلا بيرون کشید و لبخند زد :

-به به . عين اصله . اينارو براي منشي هايم مي خرم . چهارتا منشي دارم كه به عنوان پاداش آخر ماه بهشون ميدم.

دستش را درون جيب بغلي كت اش برد و يك بسته چك پول صد تومني بيرون كشيد . يكي از آنها را به دخترك داد . نگاه دختر به بسته چك پول ها خيره شد . آب دهانش را قورت داد :

-ولي من پول خرد ندارم تا بيست تومن بقيه شو بهتون بدم .

-اشكالي نداره . يكي ديگه هم بر مي دارم .

-خيلي ممنون آقا ايشااله خيرشو ببينين.

مرد مكثي كرد و گفت :

-از اول كه شمارو ديدم يهو يادم افتاد كه چقدر خوب ميشه شما هم كارمند شركت ما بشين . خيلي عالي براي جنس هاتون تبليغ مي كردين آخه من يه شركت بزرگ واردات كالا از چين و تركيه دارم . روسري و پارچه ابريشمي وارد مي كنيم . به يه تبلیغ کننده زرنگ و خوش زبون مثه شما نياز داريم .

دخترك سرخ شد و سرش را پايين افكند . از اين كه زن هاي درون واگن هم به حرف هاي آن دو گوش مي دادند . احساس خوبي نداشت .با اين حال جواب داد :

-بايد ببينم ساعت كاري شما با برنامه دانشگاهم جور ميشه ؟ تازه، حقوقش چقدره ؟

مرد طلاهاي هندي را در دستش جابه جا كرد :

-حقوقش ماهي هفتصد هزار تومنه . ساعت كار ما هم از چهار بعد از ظهر تا ده شبه . ببين مي توني بياي ؟ دختر مكثي كرد :

-آره با برنامه دانشگاهم جور ميشه . كلاس هاي ما طرفاي صبحه .

چشمان مرد خوش پوش و ماسک زده ،از خوشحالی برق زد:

-«پرشياي» من توي يه تعميرگاهه؛ چند صد متر بالاتر از ايستگاه بعدي . مي رم كه اونو تحويل بگيرم، بعدش برم شركت . مي توني با من بيايي و قرارداد كارت رو تنظيم كنيم؟

دخترك سرش را پايين انداخت و با زيپ ساكش ور رفت . خودش را به بي خيالي زد تا از شر نگاه هاي كنجكاو و زهر آلود زن هاي دور و برش در امان باشد . موقعي كه قطار زير زميني ايستاد و دختر دست فروش دنبال مرد قد بلند و ماسك زده حركت كرد، مريم دستش را به سمت او دراز نمود و خواست چيزي بگويد؛مادرش دست او را گرفت و تنگ گوشش پچ پچ كرد :

-چه كارش داري مادر ؟ بذار بره . مگه يكي دوتا هستن . نگاه كن، ده بيست تا از همين دخترها با ساك هاي اجناس شون كنار درهاي قطار ايستاده اند و منتظرن تا بیان بالا. بي خيال شو .

دخترك چادري دستش را پايين آورد، لب هايش را ورچيد و بغض كرد . قطار به راه افتاد. اكنون فقط، بوي تند عطر دخترك دست فروش در واگن مانده بود كه تا چند لحظه ديگرآن هم تمام مي شد .

پایان

hosin هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۲۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۴ بعد از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

داستان پانزدهم

پیرمرد و دخترها

اطلاعات هفتگی شماره 3403-9 دی ماه 1388

با تشکر از فرناز خانم عزیز و سایر دوستان که با تشکرهاشون انرژی مثبت دادند .



پیرمرد و دخترها

-آقا نگهدار . دربست

تاکسی ام را کنار او نگه داشتم و مسیرش را پرسیدم . پیرمردی قد بلند و سرزنده بود . شصت و دو سه سالی داشت .گفتم :

-مسیرت به راه ما می خوره . وسط راه این سه خانم را پیاده می کنم و می برمت

-ای قربون دستت .

پیرمرد صندلی جلو نشست . از اینه جلو سه دختر جوانی را که با آرایش غلیظ و مانتوهای تنگ کنار هم نشسته بودند نگاه کردم . بی خیال نشسته و در فکر بودند . کمی که گذشت پیرمرد با دیدن چند جوان بیکار که در ایستگاه اتوبوسی ایستاده و سیگار می کشیدند ، گفت :

-نگاه شون کنید . همه بیکار و بیعار . ایستاده اند ،سیگار می کشند و هوا را آلوده می کنند . معلوم نیست چه زهرماری دیگه هم قاطیشه . برین کار کنید . زن بگیرید . تا کی علافی ؟

یکی از دخترها گفت :

-شما مگه علم غیب دارین ؟ از کجا معلوم بیکارن ؟

-از دک و پوز و لباس هایشان . از این موهای فش کرده شان . آدم اهل کار که این جوری لباس نمی پوشه و ول نمی گرده .

صدایی دیگر از پشت سر بلند شد :

-آقا کو کار ؟ ما هر سه تا فوق دیپلم و لیسانس داریم . دو ساله دنبال کار می گردیم . این موسسه ، اون شرکت . اما کار نیست .

پیرمرد برگشت . نگاهی به عقب کرد و دوباره سرش را به سمت جلو آورد :

-آبجی کار هست ، کار کنش نیست . همه تون می خواهین پشت میز بنشینید وبا لباس های اتو کرده ، ادکلن زده وشیک پشت میز بنشینید و دستور بدین . معلومه که این جوری کار پیدا نمی کنید ! من پیرمرد رو می بینید؟ شصت وشش سالمه . از یه روستای دور بلند میشم . صبح زود میرم تو ساختمان ها چاه می کنم . کلی هم در آمد دارم . امروز هم سی هزار تومن مزد چاه کنی مو گرفته ام و صد و پنجاه هزار تومن هم مزد نعش کشی !

یکی از دخترها با تعجب گفت :

-مزد نعش کشی ؟

-آره . یه جوون دور از جون شماها که نمی خواسته دنبال یه کار درست و حسابی بره با یه پراید به صورت غیر مجاز مسافر کشی می کرده . داشته یه مرد بیچاره ای رو به مقصدش می رسونده . تو کمر بندی کنار ساختمونی که من کار می کنم ، با یه کامیون تصادف کرده بود . نمی دونید چه طوری بدن هردوتاشون زیر کامیون له شده بود . هیچ کس حاضر نمی شد جسد هاشونو از زیر کامیون بیرون بیاره . دل شو نداشتند . راننده کامیون که فکر می کرد اونا زنده هستند التماس می کرد یکی اونارو بیرون بکشه تا اومدن اورژانس و پلیس ها تلف نشن . من رفتم و جسد هاشونو بیرون کشیدم . راننده کامیون هم سه تا چک پول پنجاه هزار تومنی بهم داد . اما هر دوتاشون تموم کرده بودند . بعد که پدرش سر صحنه آمد ،معلوم شد جوونه اصلا گواهینامه نداشته و با اتومبیل پدرش قاچاقی مسافر کشی می کرده .

صدایی زیر و دخترانه گفت :

-از کجا فهمیدی مسافر کشی می کرده ، شاید دوستش بوده .

-وقتی اقوام مسافره برای پرس و جو آمدند ، فهمیدم که اون بیچاره برای دیدن همسر بیمارش به بیمارستان می رفته و هیچ نسبتی با راننده نداشته . اگه این جوون کارگری یا کشاورزی می کرد ، این جوری خودش و مردم رو به کشتن نمی داد . همه دنبال یه کار راحت هستند .

یکی از دخترها با صدایی بلند گفت :

-مثلا ما سه تا دختر جوونیم .میگی چه کار کنیم ها ؟ خودت بگو ؟

-حالا شد . مثل دختر خودم یه دار قالی بزنید ، توی خونه بنشینید و قالی ببافید . هم درآمدش خوبه ، هم این قدر تو خیابونا علاف نمی چرخین .

صدای هم زمان هر سه دختر بلند شد :

-اووف . قالی بافی ؟

بعد یکی از دخترها خودش را جلو کشید . طوری که دهانش تقریبا نزدیک گوش پیرمرد بود و با صدایی مسخره آمیز گفت :

-دلت میاد من مثه پیر زن ها قوز کنم و پشت دار قالی بشینم ؟ بیچاره دخترتون .چی میکشه !

پیرمرد که از نزدیک شدن سر دختر به گوشش ، ناراحت شده بود ، خودش را به سمت جلو پرتاب کرد و گفت :

-دختر من خیلی هم راحته . بیچاره شماها .

یکی از دختر ها با صدایی بلند گفت :

-آقای راننده نگه دار . ما همین جا پیاده می شویم .

وقتی دخترها پیاده شدند و تاکسی حرکت کرد پیرمرد گفت :

-دوره آخر زمونه . چه دخترهای پر رو و پر مدعایی . زمان ما کجا و حالا کجا ؟

وقتی به روستای مقصد او رسیدیم ، دست در جیب پیراهنش نمود تا کرایه مرا بدهد . ناگهان رنگش پرید . تند تند جیب های شلوارش را هم گشت و با صدایی خش دار و غمگین گفت :

-سه تا چک پول و سی هزار تومن پولم رو زدند . توی جیب پیراهنم بود . موقع سوار شدن هم چند مرتبه آنها وارسی کرده و مطمئنم که همانجا بودند . فکر کنم اون دختره که به طرف جلو خم شد ، این کارو کرد . خدا لعنتشان کنه . گفتم کار کنید نه این کار رو.

بیچاره پیرمرد با دست خالی و بدون پول به طرف خانه اش به راه افتاد .

پایان


hosin هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۴۴ بعد از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

داستان شانزدهم

نماز عصر


وارد زيارتگاه شد . عجب فضا و محيط با شكوهي بود . تمام سقف، آينه كاري گشته و ديوارهاي مرمرين و براق آن چشم را نوازش مي داد . لوسترهاي بزرگ نور ملایم و روشني را همه جا پخش مي كردكه در آينه ها منعكس مي شد . درون آینه ای نگريست و خود را ديد چهره اش عجب نوراني شده بود . صورت چاق و گرد ، غبغب با ابهت زير چانه ، ،موهاي پر پشت بالا زده و جذاب ، پيشاني بلند ش كه از آن نور مي تراويد . شادي وصف ناپذيري در وجودش دويد . با خود گفت :
-آه خدايا ! چه روحانيت و صفاي قلبي پيدا كرده ام . كاش زنم هم دنبالم بود و اين نور عشق و ايمان را در چهره ام مي ديد !
زيارتنامه اش را خواند و سپس به سوي ضريح آمد . دهها بار بر آن بوسه زد.
داخل ضريح را نگاه كرد .پراز اسكناس هاي درشت و چك پول هايي بود كه عاشقان آقا به وسيله آن عشق و ارادت خود را نشان مي دادند . او هم دوتا چك پول درشت در ضريح انداخت و گفت :
-قربونت برم آقا . براي سلامتي خودم ، زن و بچه ام و رونق بيشتر كسب و كارم دعا كن . از بزرگي و آقايي ات كه كم نميشه !
.سپس به سوي صف نماز جماعت رفت .موقع نماز ظهر بود . با خود گفت :
-خدايا چه جمعيت با شكوهي !همه تلاش مي كنند تا در اين صفوف طولاني جايي پيدا كنند .ولي من براي ثواب بيشتر بايد برم صف اول .
با آن هيكل چاق و سنگينش نا خواسته پا روي مهرها و زيارتنامه هاي جلو نمازگزاران كه نشسته بودند ، مي گذاشت و جلو مي رفت تا خود را به صف اول برساند بلاخره با لگد كردن پا و تنه زدن به چندين نفر در صف اول جاي گرفت و خوشحال شد كه فضيلت و ثوابش در نماز جماعت زياد شده است .به پشت سرش نگريست و جمعيت انبوهي را ديد شادمانه گفت:
-واي خدايا چقدر نماز خوان ها زياد شده اند . چه جمعيت انبوهي . بودن در اين نماز با شكوه و در اين مكان مقدس ، خيلي لياقت مي خواهد . ديگه مطمئن شدم كه همه گناهانم پاك شده ! سبك شده ام !
نماز شروع شد . در حالي كه همه جا سكوت بود و آقا حمد مي خواند ناگهان از پنجره جلوش نگاهي به بيرون انداخت . آسمان ابري بود و ابرهاي سياه و باران زا تمام پهنه آن را در بر گرفته بود . در دل گفت :
-واي خدايا نكنه بارون بگيره و اتومبيل گران قيمتم كثيف و گل آلود بشه ! تازه از «كارواش» آوردمش . واي خدا .
بغل دستي اش آرام به پهلوي او كوبيد .از فكر بيرون آمد . همه در ركوع بودند و او همچنان ايستاده بود . فوري خم شد و ذكر ركوع را سريع گفت . در ركعت دوم كه آقا دوباره حمد را شروع كرد ،دلشوره او بيشتر شد . حالا باران گرفته و به صورت رگبار مي باريد . او دوباره در فكر رفت :
-خدا جون ممكنه اين بارون تبديل به سيلاب بشه و آب اتومبيلم را با خود ببرد . آن را وسط يك سراشيبي تند پارك كرده ام . خدا جون خودت كمكم كن .واي كه اين آقا هم چقدر نماز را طول ميده .
وقتي نماز ظهر تمام شد ، ديگر منتظر نماز عصر نشد و با عجله و له كردن دوباره پا و بدن نماز گزاران ، خود را به بيرون زيارتگاه رساند و براي گرفتن كفش هاي خود جلو باجه كفشداري ايستاد . در يك متري او دو زن با هم نجوا مي كردند . يكي از آنها كه چادر سياه و مندرسي داشت ،به ديگري مي گفت :
-به خدا من و سه بچه يتيمم ، بيشتر شب ها گرسنه مي خوابيم . اما رومون نمي شه به كسي بگيم ،يا درخواست كمكي بكنيم . ميدوني كه ما زمان مرحوم شوهرم آبرو و عزتي داشتيم . نمي خواهم دست گدايي به طرف كسي دراز كنم . اومدم از خود آقا كمك بطلبم .
-بفرماييد كفش هاتون .
كفش ها را گرفت .نگاهش به گنبد طلاي آقا افتاد و صداي زن در گوشش پيچيد . يك لحظه ايستاد و به گنبد نگريست و بعد اشك هايش، آرام آرام بر روي گونه اش غلتيد . زير لب گفت :
-آقا .قربونت برم هركي يه ذره به تو ارادت نشون ميده ، به هر وسيله اي كه شده مي خواهي اونو نجات بدي و دستش را بگيري .آقا جان ازت ممنونم كه مرا به خود آوردي .
ديگر به فكر ماشين گرانقيمت خود نبود . بی صدا و آرام برای شناسایی محل زندگی زن و هماهنگی با شورای محله آنها ، جهت کمک و دادن یک مقرری ماهانه به او ، راه افتاد .

پایان


از همین نویسنده :

یک داستان طنز عشقولانه صد درصد متفاوت


عشق با طعم البالو




hosin هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۱۱ بعد از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

با سلام . دوستان ضمن تشکر از + ها و تشکر هاتون ، فعلا لینک نقد و نظر نداریم . اگر نظری در باره داستان ها داشتین به صفحه اصلی من hosin مراجعه و نظرات خود را بنویسید و پاسخ را هم در همانجا ببینید . این دو تا دکمه + و تشکر یادتون نرود .مرسی

داستان هفدهم

روی پل

اطلاعات هفتگی
پیرمرد بر روی پل ایستاده بود ،خسته و سرگردان . چشمانش را همانند نوزادی که تازه به دنیا آمده باشد ،به هر سو می چرخاند و با کنجکاوی به اطراف خود نگاه می کرد . آدم های روی پل برایش تاز گی داشتند .همه ناشناس و غریبه بودند. زیر لب نالید :
-خدایا اینجا کجاست ؟ من در این جای بلند و باریک چه کار می کنم ؟
باز هم آن فراموشی آشنا ، به سراغش آمده بود . این بیماریی بود که همیشه همراه خود داشت و هر گاه شوکی عصبی بر او وارد می گشت ، چند ساعتی را در عالم فراموشی و بی خبری می گذراند ،طوری که اسمش را هم از یاد می برد ،اما دوباره به حال اول بر می گشت .
کنار او بر روی پل بزرگ فلزی ،جوان دست فروشی نشسته و چیزهایی عجیب و غریب می فروخت . رو به جوان کرد و از او پرسید :
-اینا چیه ، تو می فروشی ؟
جوان نگاه عجیبی به او کرد و گفت :
-مگه تا حالا« سی دی» و فیلم ندیده ای ؟
-نمی دونم ،چیزی یادم نمیاد !
-اینا فیلمه . قصه زندگی آدم ها بر روی آن ضبط می شود و بقیه می بینند .
-بعد چی میشه ؟
-بعدش، از قهرمانان خوب فیلم تعریف می کنند و دوست شون دارن و به آدم های بد فیلم فحش می دهند و لعنت می فرستند !
پیرمرد سرش را تکان داد و حیران و متعجب به آدم های روی پل نگاه کرد :
همه تند تند از روی پل رد می شدند .زن، مرد، پیر و جوان . عده ای پایین می رفتند و گروهی بالا می آمدند .آن گاه کنار لبه فلزی پل آمد و پایین را نگریست . زیر لب گفت :
-وای خدا . چقدر بلنده . مردم در آن پایین چه کوچک و حقیر به نظر می رسند .
همه تند تند از پیاده رو کنار پل عبور می کردند . عجله داشتند و حتی نیم نگاهی هم به یکدیگر نمی افکندند . قیافه های اخم آلود و عبوس شان را که می دیدی ،فکر می کردی با هم دعوا دارند . روبروی پیاده رو، خیابان بزرگ و پهنی بود که داخل آن صدها اتومبیل رنگارنگ و براق ، با سرعت در حال حرکت بودند . گویی دنبال هم کرده و یا از همدیگر فرار می کردند . او با خود گفت :
-با این سرعت سرسام آور و جنون آمیز کجا می روند ؟
ناگهان در آن سوی خیابان چهره ای آشنا دید . ضربه ای به ذهنش خورد و همه چیز یادش آمد . فریاد زد :
-محمد، محمد پسرم . من اینجام ، منو تنها نذار . به دادم برس .
اما فریادش در میان همهمه آدم ها گم شد . جوانی که فکر می کرد پسرش است ،داخل مغازه ای شد و غیبش زد . نالید :
-نرو . محمد نرو . منو تنها نذار .در این شهر غریب ، بی کس و یاور چه کنم ؟
به لبه فلزی پل، نزدیک جوان دست فروش تکیه داد . از داخل جیب کت اش بسته ای سیگار بیرون آورد . یکی از آنها را بر لب نهاد و روشن کرد . به حلقه های دود غلیظی که در هوای غبار آلود اطرافش ٰرقیق و بی رنگ می شد، نگاه کرد وکم کم همه چیز یادش می آمد :
پدرش را در کودکی از دست داده و با هزار بدبختی و گرسنگی خوردن ،خود را به سن نوجوانی رسانده بود . با دست فروشی کنار خیابان و بازار پولی به دست آورده و مغازه ای خریده بود . سپس عقده فقر و نداری، وادارش کرده تا حرص زدن و پول درآوردن تمام زندگی اش را پر کند . دست به هر کاری می زد ، تا پول بیشتری در بیاورد و ذخیره نماید . نزول می داد . بساز و بفروشی می کرد . جنس می خرید و روی هم می انباشت تا گران تر شود و بیشتر در بیاورد . چه خانواده هایی را به روز سیاه نشانده بود و خانه و دارو ندارشان را به خاطر نزول پول از چنگ شان بیرون آورده و چه خانه های سست و تو خالی ای ساخته و به خلق خدا فروخته بود .چند نفر به خاطر این خانه ها به بیچارگی و ویرانی افتاده بودند، خدا می دانست .
سیگارش تمام شد . سرفه اش گرفت . آب و خلط سینه اش بالا آمد و در دهانش جمع شد . کنار لبه فلزی پل آمد و آب دهانش را پایین افکند . از دیدن ارتفاع زیاد پل سرش گیج رفت .با خود فکر کرد :
-اگر یکی از این بالا بیفته پایین ،روی این آسفالت سفت و سخت ،چی ازش می مونه ؟
سرش را برگرداند و دومرتبه به جای اولش بر گشت . با خشم گفت :
-محمد کجایی ؟ حالا که خرت از پل گذشت، منو در این شهر بزرگ رها کردی و رفتی ؟ مگر من با تو چه کرده بودم ؟ بی همه چیز گربه صفت ،کدام اولادی با پدرش چنین کاری می کند ؟ دارو ندارم را گرفتی و رفتی ؟
خسته بود .هفتاد و خرده ای سن داشت . زانوانش طاقت نداشتند . دوباره بر روی زمین نشست؛ سرش را با دو دست گرفت و موهایش را چنگ زد . بار دیگر در افکار خود غرق شد :
تا چشم باز کرد ،دید هفتاد سالشه و همه اش دنبال پول دویده است . پول پول . هی روی هم گذاشت و خرج نکرد . زن بیچاره اش به خاطر خسیسی و بی توجهی اش دق کرد و مرد . دو تا دخترش را با چه بدبختی و آبرو ریزی شوهر داد و تنها پسرش که کمی بال و پر گرفت و جوانی بیست و سه ساله شد ،بر سرش زور گشت . آن قدر گفت و داد و فریاد کرد که او را به این شهر غریب و پر جمعیت کشاند . با زور گویی و حقه بازی مجبورش کرد، همه زمین ها ، خانه هاو دارو ندارش را در محضری در این شهر به نام او کند . به او گفته بود:
-دو تا داماد گردن کلفت داری ،پاتم لب گوره . فردا مدعی می شوند و دارو ندارت رو بالا می کشند . باید همه چیز را به نام من کنی . من که پسرت هستم و نسل تو را حفظ می کنم . منم که ثمره و میوه یک عمر زندگی توام ، نه اون دامادهای مفت خور و گردن کلفت ات ! تو هم دیگه عمر خودت را کرده ای . این همه مال و منال را می خواهی چه کنی ؟ توی قبرت که نمی بری ؟ هان .می تونی ببری ؟
پیرمرد با نومیدی و یاس، سرش را به طرف آسمان گرفت و بلند بلند گفت :
-ای خدا ، خودت شاهدی که این پسره بی دین و لا مذهب ، جلو چشم من ،در حالی که هنوز زنده ام، ارث و میراث می خواست . یه ذره غیرت و جوانمردی توی وجود این بچه ها نیست. منو مجبور کرد تا با همه سند های خونه ، مغازه هام و مدارک دیگه ام به این شهر دور افتاده و شلوغ بیام ،تمام دار و ندارم رو ، دور از چشم داماد ها و دختر هایم به نام خود کرد . منو ترسوند . تهدیدم کرد . توی اون حالت فراموشی و بی خبری ، ازمن امضا گرفت . توی محضر چقدر امضا کردم و انگشت زدم .پسره ی ! بی حیا ، بی حرمت !! آخرشم منو ول کرد و رفت . ای خدا خودت به سزای عمل اش برسون ! الهی که خیر نبینی بچه ! بذار پام به شهر خودمون برسه ، می روم کلانتری . ازت شکایت می کنم . اموالم رو پس می گیرم . آره . پس می گیرم .
با خشم دندان قروچه ای کرد و چیزهای دیگری هم، یادش آمد :
از محضر که بیرون آمدند ،برایش نوشابه ای خریده و گفته بود :
-یه دقه اینجا وایسا تا من بروم و مسافر خانه ای چیزی پیدا کنم ،برگردم ، تورا هم با خودم بیرم . برای پیدا کردن مسافرخونه باید کلی راه برم و بدو بدو کنم ، تو هم که با این پای دردناکت نمی تونی درست و حسابی راه بروی . جایی نرو تا من بیام .
چند ساعتی گذشت و خبری از او نشد . تنهای تنها در شهری که صدها کیلومتر با زادگاهش فاصله داشت ،بی پول و بی کس . وحشت کرد . مثل آدم های برق گرفته ، شروع به راه رفتن ، تقلا و کوشش نمود.فریاد های او سرها را به سمت اش می چرخاند :
-محمد .. محمد .کجایی؟
وارد یک پیاده رو شد . سیل جمعیت در آن روان بود . در حالی که چشم هایش را به هر سو می افکند ، تا پسرش را پیدا کند ،ناگهان خود را کنار این پل فلزی بلندو باشکوه دید . پلی عظیم که همچون غولی قوی هیکل و گنده ،بالای سرش لمیده بود . مردی چاق و شکم گنده ،که با عجله و شتاب حرکت می کرد ، به او تنه زد . با هیکل نحیف خود روی پله های برقی پل پرت شد . پله های برقی او را به سمت بالا می بردند . فریاد زد :
--نه نه . من نمی خوام برم بالا . خدایا یکی بیاد و از حرکت این پله ها جلوگیری کنه .
مردی میان سال که روبرویش بود و از پله هایی برقی، که با فاصله کمی ، کنار همین پله هانصب شده بود ند ، پایین می آمد خندید و گفت :
-وحشت نکن پیرمرد . بالا که رسیدی دومرتبه از کنار همین پله ها میایی پایین . مگه دست ماست که پله ها رو نگه داریم ؟
بالا که رسید ، دید که حرف مرد درست است . کنار همین پله های بالا برنده ،پله هایی درست کرده اند ، که پایین می روند . جلو پله ها ایستاد و خواست پایین برود، ناگهان وحشتی عجیب سراغش آمد . به شدت ترسید . با خود فکر کرد :
-نه،نه . من چه می دونم آخر این پله ها چه خبره ؟ شاید مردک دروغ گفته و این پله ها آدم رو می بره قعر یه چاه ! یه چاه تاریک ، یه جای دور و ترسناک!
بر اثر وحشت پایین رفتن ، شوک عصبی شدیدی بر او وارد آمده و چند لحظه ای او را مات و منگ نموده بود . حالا ،سرگردان و بی هدف بر روی پل نشسته و نمی دانست چه کند .
از جا بلند شد تا سیگاری دیگر روشن کند ،ناگهان همهمه و فریادهایی را ازآن سوی پل شنید . چند دست فروش را دید که به سمت پله های پایین رونده پل می دوند . جوان « سی دی» فروش گفت :
-چی شده ؟
یکی از دست فروش ها در حال فرار فریاد زد :
-مامورها ،مامورهای شهرداری آمده اند و تند تند بساط دست فروش ها را می گیرند . بدو که اوضاع خیطه .
پیرمرد ایستاده بود و جوانک دست فروش را می دید که بسته های رنگارنگ« سی دی» ها را با عجله درون ساک مشکی رنگ خود می ریزد . زمانی که جوان با سرعت بلند شد تا بگریزد، ندانسته و ناخواسته ، به او تنه زد . پیرمرد دور خود چرخید ، پیلی پیلی خورد و بر روی پله های پایین رونده افتاد . دستش را به لبه پله ها گرفت و فریاد زد :
-نه نه . من نمی خوام برم پایین . کومکم کنید . مردم کمک کنید . محمد ، محمد .پسره خیره سر، کجایی تو ؟
اما پله ها ، او را به سوی پایین می بر دند . از شدت ترس و وحشت ، باز دچار جنون و فراموشی شد . وقتی پایین پل رسید، مانند آدم های برزخی، بی هدف و بی اختیار ، با پاهای استخوانی و بی گوشتش ، می دوید و پسرش را صدا می کرد . ناگهان حس کرد محمد را در پیاده رو آن سوی اتوبان می بیند که در در حال اشاره کردن به اوست . دستانش را به سمت پیاده رو دراز کرد، بی مهابا وسط اتوبان شلوغ پرید و نعره زد :
-محمد . محمد . پسره بی چشم و رو، پسره بی حیا. وایسا . وایسا منم بیام .
*
نیم ساعت بعد، جسد آش و لاش پیرمرد را که چندین اتومبیل از رویش رد شده بودند ،از وسط اتوبان جمع کرده و درون نعش کشی نهادند . جوانکی بیست و چند ساله و خوش پوش ،با کیف سامسونت چرمی و گران قیمتش ، داخل نعش کش نشسته و مرتب بر سر و روی خود می کوفت و فریاد می کشید :
« ای وای خدا ، پدرم را کشتند . بی پدر شدم . یتیم و در به در شدم ! »

پایان

hosin هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۵۴ قبل از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

داستان هجدهم

دخترک چشم آبی

ماهنامه جوانان امروز

دخترک چشم آبی
او با سرعت می راند . گویی اتومبیل زوار دررفته اش ، به جای رفتن روی چهار چرخ ، بر روی چهار فنر می جهید .تمام استخوان هایش به لرزه و صدا در آمده و دورتادورش، به جز سنگ و کلوخ و صخره های نوک تیز ، چیز دیگری دیده نمی شد . در خلوت خود ،و در آن اتومبیل قدیمی ،همچنان که پایش را بر روی پدال گاز می فشرد ، به یاد ماجراهای گذشته اش افتاد . نمی دانست چرا ؟ اما یک نام زندگی اش را زیر و رو کرده و این گونه در تب و تاب فرو برده بود :
« ریحانه !»
دردی آشنا در سینه اش دوید . با مشت وسط رل کوفت :
«مصب تو شکر. آخه چرا ؟ حالا که یه تیکه مایه دار به تور انداختیم ؟ حالا که داشت وضع مون خوب می شد ؟ اگه اون نامردا قصد اذیت دختره رو نداشتن، این ماجرا پیش نمی اومد»
به دستان خود نگاه کرد . هنوز خون خشکیده دو دوستش ، بر روی ناخن ها و مچ ها یش دیده می شد:
«حالا کجا برم ؟ همه می دونن که من ، فرزاد و ناصر با هم دوست بودیم و با هم کار می کردیم . اگه جنازه ها را پیدا کنن ،اگه اون چاقوی لعنتی رو که از شدت ترس در جوب آب انداختم بیابند ....»
حتی فکر کردن به سرنوشت شومی که در انتظارش بود ،تکانش می داد و خونش را به جوش می آورد .
از همان بچگی ، طعم بدبختی و بیچارگی را چشید .پدر و مادرش مدام با هم دعوا داشتند . در میان نفرت و داد و فریاد بزرگ شد . در نه سالگی ، مادرش از دنیا رفت . پدر زن تازه گرفت و زن بابای نامهربانش آن قدر او را اذیت کرد و کتک زد تا در ده سالگی از خانه پدری و شهرشان گریخت و به شهری بزرگ تر آمد . شب ها کنار خیابان می خوابید و روزها گدایی می کرد تا با دوستان جدیدی آشنا شد و به راه خلاف افتاد .
سیگاری گیراند و به حلقه های دود خاکستری رنگش که در کوران شدید داخل ماشین گم می شد نگاه کرد .
تنها یک نقطه روشن ، او را به ادامه زندگی اش امیدوار می کرد : «ریحانه »
دخترک چشم آبی همسایه شان که او را دیوانه کرده بود . در چشم های او زلال آب را دیده و نجابت را، در شرم و حیایی می یافت که از وجودش می تراوید، هر وقت به او نگاه می کرد ، تندی سرش را پایین می انداخت و با سرعت دور می شد . به خواستگاری اش رفت . تک و تنها :
« من پرس و جو کرده ام . تو سابقه داری . دخترم رو به آدم خلافکار نمی دم . مگه از سر راه پیداش کردم . »
آه جان سوز دختر ، نشان می داد که عشق او یک طرفه نیست .
زمانی که ریحانه و خانواده اش، شبانه از محله آنها کوچ کردند و برای همیشه گم و گور شدند ، او از زندگی و این دنیا دل شست ، اما آتش این عشق همچنان او را می سوزاند .
تا به خود آمد ، دیدکه از بیست و هفت سال عمرش ، هفت سال را در زندان ها گذرانده و دارد با ناصر و فرزاد ، دوستانی که در زندان یافته ، دست به آدم ربایی و دزدیدن بچه « مایه دارها» و آدم های پولدار می زند . آنها را به جاهای خلوت و متروکه، در حومه شهر می بردند . به پدر ها شان خبر می دادند و با گرفتن پول ، گروگان های خود را رها می کردند . پول هایی که به دست می آوردند ، مثل باد تمام می شد . خرج عیاشی های شبانه و قمار و گردش . اما در تمام این مدت ، هم چنان یک نام در قلبش حک شده و در انتهای ذهن تاریک و پر دغدغه اش ، می درخشید :
« ریحانه »
«یارو دختر یه کارخونه داره معروفه . پدرش تنها همین یه دختررو داره . عصرها که دبیرستانشان تعطیل میشه ، قدم زنان از خیابونی فرعی و خلوت عبور می کنه تا یه کم گردش و خرید کنه . بعد از کمی چرخیدن در شهر با تلفن همراهش زنگ می زنه ، راننده شان میاد و اونو به خونه می بره . یه هفته است که تو نخ اش هستم و یه نقشه درست و حسابی طرح کرده ام . توی همون خیابون خلوت با پارچه مواد بیهوش کننده جلو دهانش رو می گیریم و می اندازیمش توی ماشین . راحت و بی درد سر . کمتر از بیست میلیون هم نمی گیریم . بعدش هم استراحت میدم و یه مدتی با پول ها خوش می گذرونیم ؛ موافقین ؟
«آره ؛ به شرطی که کارها طبق نقشه تو و به همین راحتی جلو بره»
«خاطر جم باشین . ناصر پرفسور ، بی گدار به آب نمی زنه . فکر همه جاشو کردم . مو لادرزش نمیره ! »
چند روز بعد دختر نوجوان دست و پا بسته در گوشه مرغداری متروکه التماس می کرد .ناصر ، فرزاد و او در حال طرح و برنامه اخاذی و گرفتن پول از پدر دخترک بودند . دختر بی صدا اشک می ریخت . وقتی قرار و مدارها با پدر گروگان بسته شد ، چشمان ناپاک فرزاد به چهره زیبا و معصوم دخترک افتاد و قصد آزار و اذیت او را کرد . کمی بعد زیبایی دختر ، ناصر را هم وسوسه کرد . دخترک به شدت می گریست و زجه می زد . هر سه، نقاب بر چهره داشتند تا گروگان شان آنها را نشناسد و اگر رهایش کردند ، لو نروند . ناگهان، ناصر خندید :
-چه گردن بند قشنگی ؛ حتما خیلی قیمتیه ؟
گردن بند دختر را کند . روی آن دو کلمه حک شده بود : « سعید و ریحانه »
«به به سعید و ریحانه ! ؛ سعید خان خر کیه ؟ »
«توروخدا دست از سرم بردارین . سعید نامزدمه . اگه بفهمه منو اینجا آوردین ، ولم می کنه . زندگی منو داغون نکنین . شما پول می خواین ، بابام بهتون میده .»
با شنیدن نام ریحانه ، مستی از سرش پرید . بار دیگر آتش عشقی آشنا زبانه کشید . گویی ، این ریحانه، همان دخترک چشم آبی و سر به زیری بود که در چنگال نامردها اسیر شده و التماس می کرد :
«دست به این دختر نزنین . ولش کنین »
ناصر ، که گند دهانش حال او را برهم می زد ، با چشمان دریده اش ، نزدیک ترآمد :
«یعنی اگه دست بزنیم ،چی می شه ؟ »
«با من طرفین »
چشمان فرزاد هم گشاد شدند :
«چی شد ؟ یهو غیرتی شدی ؟ اگه یه جو مردی و مردونگی داشتی که تو این خط نمی اومدی ؟ »
«تا حالا گروگان دختر نداشتیم . قرار آزار و اذیت هم نداشتیم . پول مون رو می گیریم و گروگان رو آزاد می کنیم ، اما این کارو، نه . من نمیذارم »
«تو خر کی باشی ؟»
«حالا بهت می گم . »
چاقویش را بیرون آورد و از ضامن خارج کرد . حمله اش برق آسا و ناگهانی بود و دو مرد مست، غافلگیر شدند . دخترک با دهانی باز و چشمانی بیرون زده ، آنها را نگاه می کرد .کمی بعد ، نعش های خون آلود دو رفیق اش کف اتاقک افتادند . در بگیر و بزن دعوا ، نقابش کنار رفت و گروگان ، چهره او را دید :
« ببین آبجی ، امشب ، اولین باره که دیدمت . اما به خاطر یه نام پاک ، دستم به خون رفیق هام آلوده شد . به اسم ریحانه قسم می خورم که هرگز از این ماجرا حرفی نزنم . برو و راحت با نامزدت عروسی کن . خدا نگهدار »
فرار فایده ای نداشت ، حتی اگر جاده روبه رویش بی انتها می نمود و سر از آن سوی دنیا در می آورد . چوپانی با شنیدن بوی اجساد تجزیه شده دو مقتول ، پلیس را خبر کرد و او لو رفت . سال های زیادی را در زندان گذراند و محاکمه های بسیاری را پشت سر نهاد . از مرگ به شدت می ترسید و مرتب حرف های ضد و نقیض می زد و بازجوهایش را به شک می انداخت . می خواست تا زمان رسیدگی پرونده اش طولانی شود و مرگش را عقب تر بیندازد . اما سرانجام ، وقتش رسید . او را به انفرادی بردند .
می دانست که فردا صبح زود، او را در میدان اصلی شهر به دار خواهند آویخت. سابقه بد او و قتل دو نفر ، قاضی پرونده را واداشته ، تا اجرای حکمش را در ملا عام بنویسد . زمانی که او را زیر جرثقیل اعدام بردند ، پاهایش می لرزیدند: «مرگ... . اعدام.... . قبر... و خاکهایی که بر رویش خواهند ریخت .» جمعیت در اطراف او و جرثقیل موج می زد . گویی همه شهر آمده بودند . پیر و جوان ، کودک و نوجوان ، همهمه می کردند ، همدیگر را هل می دادند تا دار زدنش را بهترببینند . بر نوک اهرم بالا رونده جرثقیل، طنابی ضخیم و حلقه زده خودنمایی می کرد . ستوانی او را از اتومبیل مخصوص حمل زندانیان خارج نمود و به طرف آن ماشین مرگ حرکت داد . قدم هایش یاری نمی کردند . شل شد و به زانو در آمد .دو گروهبان زیر بغل هایش را گرفتند و در حالی که پاهایش لخت و سست بر زمین کشیده می شد ، او را زیر حلقه طناب بردند ، نگاهش را به سمت آسمان ، بالا برد :
«خدا جون روزی به حرمت یه عشق پاک ، دختری رو از بی آبرویی و ننگ نجات دادم ، به خاطر حفظ آبروش ، اسمی ازش نبردم و علت کشتن آن دو نامرد رو نگفتم ؛ با آن که می دونسم با گفتن ماجرای اون دختر و شهادتش در دادگاه ، زیر چوبه دار نخواهم رفت، خدایا ، از همه ناپاکی ها توبه کردم . خودت منو ببخش .
سربازی جلو آمد . و پارچه ای سیاه بر چشمانش کشید . حلقه طناب را دور گردنش انداختند . صدای همهمه و قیل و قال جمعیت بلند تر گشت . اشهدش را خواند :
«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله »
در حالی که کارش را تمام شده می دانست ، اهرم جرثقیل، که اندکی بالا رفته و نیم متری از زمین بلندش کرده ، پایین آمد . بار دیگر هردو پایش به زمین رسیدند .صدای صلوات مردم را شنید . پارچه سیاه را از روی چشمانش برداشتند . دخترکی بلند بالا و چادری ، با دادستان صحبت می کرد ، خوب که نگاهش کرد او را شناخت . ریحانه بود ؛ گروگانی که، زمانی نجاتش داده بود .
پایان

تشکر و مثبت یادتون نره .....

hosin هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳ اسفند ۱۳۹۰, ۰۸:۱۴ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hosin آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


داستان نوزدهم

دوربین های لعنتی

اطلاعات هفتگی شماره 3474-22 تیر 1390


فرخنده جلوی آینه بزرگ میز توالت خود نشسته بود و موهای بلند و فردارش را شانه می کرد . گذر بی امان زمان ، حتی به موهای خرمایی رنگ و براق او هم رحم نکرده و از کناره های شقیقه هایش رگه های سفید موها خودنمایی می کرد . به چشمان عسلی و درشتش نگریست که مرطوب شده بودند و اطراف آنها چین هایی دیده می شد . صدای آه جانسوزش را در آن اتاق نسبتا وسیع و لوکس، فقط خودش شنید .
کلیک !
-به به چه عکس هایی خواهد شد ! چقدر تو زیبایی ! حیف این همه قشنگی که موندگار نشه .
این صدای دایی فرهادش بود که مرتب از او عکس می گرفت . همه از زیبایی خیره کننده او حرف می زدند و مادرش به او عروسک بی همتا می گفت و آلبومی با جلد چرمی خریده بود تا عکس های فرخنده را در آن نگهداری کند . از همان ده یازده سالگی عکس گرفتن ها و تعریف ها شروع شده و فرخنده احساس رضایت و شادمانی زیادی داشت ، از این که همه جا حرف از او و زیبایی خیره کننده اش بود .
کلیک !
شب عروسی اش بود . داماد جوان با کت و شلواری طوسی و عروس که با آرایشی غلیظ و لباس هایی نه چندان پوشیده کنار هم ایستاده بودند ، زیر نور فلاش های دایی فرهاد چشمان خود را می مالیدند و تا دوباره به خود می آمدند عکس بعدی . آن قدر دایی فرهاد از او عکس گرفت که صدای عکاسی که داماد برای این مراسم آورده بود در آمد :
-من عکاس این عروسی ام یا دایی عروس ؟ اصلا چرا منو خبر کردید ! عکاس که داشتین .
کلیک !
شوهرش با عصبانیت دوربین عکاسی را از دست باجناق خود گرفت و فیلم ها را از داخل آن بیرون کشید . باجناقش با فریاد و خشم گفت :
-چرا این کار را کردی ؟ تمام عکس هایی که گرفته بودم نور دید و خراب شد !
فرزاد ،شوهرش با غیظ و نفرتی عجیب ،همچون آتشفشانی که تازه سرباز کرده ،منفجر شد :
-تا کی تحمل کنم ؟ چقدر توی خودم بسوزم و دم نزنم ؟ از وقتی که با فرخنده سر سفره عقد نشسته ام ، مرتب از او عکس می گیرید . اون از دایی اش که هیچ شرم و حیایی ندارد که این زن مردم است و کلکسیون عکس درست کرده ،اینم از جنابعالی که هرجا می رویم یه دوربین دستته . نه شرمی دارین ،نه حیایی . آخه محرم و نامحرمی گفته اند . تو ، تو دیگه چرا این قدر عکس می گیری، ها ؟
فرخنده با خشم به شوهرش پرید و جانب شوهر خواهرش را گرفت :
-خب بگیره . مانتو و روسری پوشیده ام . شوهر خواهرمه . دوس داره عکس و خاطرات این گردش ها رو داشته باشه.
-دایی ات چی ؟ آن همه عکس با اون وضعیت ناجور ازت گرفته ؟ اصلا چرا این قدر از تو عکس می گیرن ؟ من نمی فهمم ؟
-اولا دایی ام محرم منه . دوما منو خیلی خیلی دوست داره و دلش می خواد عکس بگیره . تو جای دیگه ات می سوزه ! نمی تونی زیبایی و قشنگی منو ببینی ! حسودی ! نه که من از تو سر ترم ناراحتی و مرتب بهانه می گیری !! من از مردای بهانه گیر و بدبین بدم میاد . همه اش غر می زنی که چرا این همه مهمونی میری ؟ چرا لباس درست و حسابی نمی پوشی ؟ حالم از این زندگی بهم خورد ! مرد هم این قدر حسود و غرغرو ؟ حیف من که همه از زیبایی ام تعریف می کنند و مثل یه عروسکم و اسیر تو شده ام . به خدا حروم شدم . تو قدر منو نمی دونی ! ای خدا ؛ این همه خواستگار پولدار و خوش اخلاق داشتم ،چرا اسیر این مرد بد اخلاق شدم ؟
زیییینگ ! زیییینگ !
صدای زنگی که محضر دار میان سال دکمه آن را فشرده بود بلند شد و دنبال آن منشی محضر دار با صدای تودماغی و زیرش گفت :
-نوبت بعدی
فرزاد و فرخنده و چند همراه از هردو فامیل وارد اتاق شدند . آنها مدتی قبل دادگاه داشتند و سرانجام در آخرین جلسه دادگاه قبول کرده بودند تا به صورت توافقی از هم جدا شوند . محضر دار آخرین هشدارها را داد و نصیحت های همیشگی اش را بیان کرد و بعد که حریف آنها نشد صیغه طلاق را در میان هق هق گریه های فرخنده جاری کرد . فرخنده نمی دانست چرا در آن لحظه گریه می کرد ؛ فرزاد اما ، با قیافه ای غمگین با دو دست سرش را گرفته و به گل های بسیار زیبا ،اما رنگ و رورفته قالی کف اتاق خیره شده بود؛ گل هایی که به خاطر گردو خاک کفش ها خاک آلود و کثیف می نمودند .
کلیک !
دایی فرهاد ،چند عکس از فرخنده و شوهر جدیدش گرفت . فرخنده اما ، این دفعه لباس هایی پوشیده تر و سرو وضعی مرتب تر داشت . بعد از جدایی از فرزاد ، او که فکر می کرد همه کشته و مرده زیبایی خیره کننده اش هستند ، و خواستگارهای زیادی پاشنه در را از جا در خواهند آورد ،با واقعیت تلخی روبه رو شده بود . مردان زن مرده ، مردانی که زنانشان را طلاق داده بودند و حتی چند بچه هم داشتند ،مردهایی با سن و سال بالا ،از خواستگارهای او بودند .
-چرا ؟ من که این همه زیبا هستم ؟ پس این همه تعریف از زیبایی من به چه دردی می خورد؟
بعد از هفت سال خانه نشینی ، مجبور شد تا دوباره ازدواج کند . در این هفت سال زجر ها ، نیش و کنایه ها و زخم زبان های زیادی را از اقوام و همسایه ها شنیده بود . سرانجام با مردی زن مرده که بیست و چند سالی از خودش بزرگ تر بود ازدواج کرد . خسته شده بود . خسته و درمانده و گاه گاهی که به فرزاد فکر می کرد ، اندوهی جانکاه سینه اش را می فشرد . فرزادی که با زنی دیگر ازدواج کرده و حالا دو فرزند هم داشت .
ناگهان صدای هق هق گریه خود را شنید . شانه هایش می لرزیدند . از جلو آینه و میز توالت بلند شد و به طرف میز گوشه اتاق رفت . با سرعت چند دستمال از جعبه نقره ای رنگ بیرون کشید و اشک هایش را پاک کرد . احساس سرما می کرد . اتاق به این بزرگی و پرزرق و برقی برایش حکم یک زندان تاریک را داشت . به ساعت دیواری اتاق نگاه کرد . زیر لب گفت :
-ملوسک دیر نکرده ؟
از اتاق بیرون آمد. ملوسک، زیبایی خیره کننده او را به ارث برده بود . از شوهر دومش همین یک دختر را داشت . تمام عشق و امیدش او بود . به سمت در خانه حرکت کرد . از خانه بیرون آمد و به مسیر آمدن ملوسک نگاه کرد تا او را ببیند . دخترش از انتهای کوچه می آمد . چشمان عسلی او برقی از شادی زدند و ناگهان صدای آشنایی شنید :
-کلیک !!
در دستان کشیده و زیبای دخترش دوربین عکاسی ای دیده می شد . ملوسک با شادی گفت :
-یه عکس خوشگل از اون چشمان درشتت گرفتم !
دست دخترش را گرفت و هردو وارد خانه شدند . فرخنده گفت :
-این دوربین عکاسی رو از کجا آورده ای ؟
-توی مدرسه جایزه گرفتم . به خاطر اون پیراهنی که با کمک مامان خوشگلم دوخته بودم از معلم حرفه و فن جایزه گرفتم . در مراسم صبحگاه و جلو همه بچه ها بهم دادند و برایم کف زدند ! حالا اخم هاتو باز کن چند تا عکس ازت بگیرم . بعدش هم باید تو از من عکس بگیری . می خوام یه آلبوم عکس مثل خودت درست کنم . از دایی مجید هم کمک می گیرم .
سرش گیج رفت . حالتی از نفرت و خشم در وجودش دوید .کلمات ملوسک همانند تیزی چاقو بر قلبش می نشستند . عکس ،دوربین ،دایی و آلبوم .. آلبوم !!
صدای فریاد او، دخترک را ترساند :
-نه .. نه
دوربین را از دست ملوسک گرفت و با نفرتی عجیب و محکم بر کف موزائیکی حیاط کوفت . دوربین چند تکه شد و صدای جیغ و فریاد ملوسک حیاط را پر کرد :
-چرا ؟ چرا دوربینم رو شکستی ؟ تو مامان بدی هستی !
جلوی پای دخترش زانو زد . دست های دخترش را گرفت و سعی کرد او را آرام کند . دخترک خودش را در آغوش او رها کرد و با گریه گفت :
-چرا این کارو کردی ؟ مگه از دوربین بدت میاد ؟
-نه دخترم . اما برای سن و سال تو زوده . عوض این دوربین که شکستم ، عصر می برمت بازار و یه چرخ خیاطی خوشگل برات می خرم . چرخ خیاطی که از دوربین بهتره ؟
وقتی دخترش خندید ، صدای خنده های فرخنده نیز حیاط خانه را پر کرد .
پایان





عشق با طعم آلبالو

یک رمان طنز عشقولانه کاملا متفاوت



hosin هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اجتماعی, داستان, داستان های کوتاه اجتماعی ، داستان کوتاه ،داستان طنز, های, کوتاه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
داستان کوتاه چیست | اصول و قواعد داستان کوتاه نویسی zb7373 داستان های کوتاه و حکایات 17 ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۲۷ بعد از ظهر
لیست داستان کوتاه و مجموعه داستان | دانلود honey_x داستان کوتاه و مجموعه داستان 9 ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۶:۱۵ بعد از ظهر
داستان نویسان از همایش داستان کوتاه میگویند Star-crossed اخبار کتاب 0 ۹ بهمن ۱۳۹۰ ۰۶:۲۳ بعد از ظهر
داستان کوتاه در انزوا/ به دنبال جایگاه ایران در خلق داستان کوتاه Star-crossed اخبار کتاب 0 ۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۱۸ بعد از ظهر
تقدیر از 15 داستان نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری Star-crossed اخبار کتاب 0 ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۱۲ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان