| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +43 امتیاز سلام دوستان...وقت بخیر من قبلا یک رمان توی نودوهشتیا گذاشتم به اسم "پارادوکس عشق" خدارو شکر استقبال خوبی شد اینبار هم یک نیم رمان دارم براتون...امیدوارم جذاب باشه و قابل خوندن بهم دلگرمی بدید برای ادامه تا...به دنیا رمان که انگیزه میخوام برای گذاشتنشون ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() به نام او صیاد آهو - روتو بکن اوطرف! - براچی؟ - روتو بکن اونطرف!چشماتم ببند.دوتا دستاتم بگیر جلوت! عسل دست هایش را رو به پشت گرفت جلویش. - مگه میخوام ناخوناتو ببینم تلخون!کف دستتو! خون به صورت عسل دوید : وای برهان برام هدیه گرفتی؟ - مگه مغز خر...آی چشمات باز شدااا... عسل چشماشو بست. برهان دو زانوروی زمین نشست.ژست خاصی به صورتش گرفته بود - ببین خدا جون...اینه...همون که میگفتم بهت.یادته؟ببین چه مظلومه! خودشم دستاشو گرفته بالا برای شفاش.دلت براش نمیسوزه؟ببین چقدر بیچارست...بدبخته... و روشو برگردوند به سمت عسل: آخی دل آدم کباب میشه ...آخی ... این همه چیز بهش ندادی ... ظرافت .. زیبایی ..زنیت .. حجب.. حیا.. شعور.. فهم. .. لااقل برای اثبات خداییت در ازای همه ی اینا منو بهش بده.میدونم زیادشه ولی شما هم کریمی ... منم حاضرم فدا بشم اما این فلک زده... عسل با خشم برگشت به سمت برهان : چی میگی تو؟بی احساس فکر کردم میخوای بهم هدیه بدی!آخه تو نامزدی؟؟؟منو بگو به خاطر کی این همه توروی مامان بابام ایستادم !خاک بر سر من! و زد توی سرش! - نزن تورو خدا! همینطوریشم 2میزنی!!! - گمشو نمیخوام ریختتو ببینم! همه توی کافی شاپ به برهان وعسل میخندیدند! عسل با عصبانیت گفت : مثلا امروز روز نامزدیه؟؟؟ تو چرا آدم بشو نیستی؟ آخه آدم حسابی روزی که میخواد به دختر مورد علاقش ابراز احساسات کنه و پیشنهاد ازدواج بده این چرت وپرت هارو میگه؟ و با لگد از زیر میز به ساق پای برهان کوبید. - آخ..آخ..خدا خیرت نده دختر...سیاتو به تن کنم...ایشالا دونه دونه موهات بریزه کچل بشی...آی...آی... و دست کشید به پایش: خیر از جوونیت نبینی...اصلا حلقمو پس بده وحشی! آخ...آی... رنگ عسل پرید :خوب حالا!چت شد مگه؟شوخی کردم!دیوونه! - دختره وحشی اگه حلقمو پس ندی دونه دونه انگشتات رو با همین دندونام میجوم درش میارم...یالا... عسل آب میوه خودش رو به سمت برهان گرفت : بیا..بیا عزیزم یه کم بخور حالت جا بیاد...شوخی بود دیگه! برهان برای عسل پشت چشمی نازک کرد و بدون خجالت بلند بلند حرف میزد : باشه !قبول !ولی پس فردا نگی بدنش سیاه و کبود بودا!مامانم منو مثل قرص ماه تحویل تو داده.خودت دست روم بلند کردی!نمیدونستم دست بزن داری!وحشی!!! عسل: ا...بی تربیت!حالا من هیچی نمیگم تو هم وحشی وحشی راه انداختی! - اصلا حلقمو پس بده نمیخوام باهات ازدواج کنم! - باشه باشه بیا بریم عزیزم...بسه بیا... برهان لنگان لنگان راه میرفت و حالت رقص به خود گرفته بود! خیلی از اعضای کافی شاپ از خنده دلهای خود را گرفته بودند و روی زمین نشسته بودند و مسیر حرکت برهان را تعقیب میکردند عسل: آفرین...مواظب باش...و دستش را به بازوی برهان گرفت. یکدفعه برهان تکانی خورد و بازویش را از دست عسل بیرون کشید. - زنیکه بی شعور!دست به من نزن!ما محرم نیستیم.میخوای به داداشام بگم دمار از روزگارت در بیارن؟؟؟گفته باشم!تا روز عقد نمیذارو از زیر چادر گوشه ابرومو ببینی!بیخود نقشه نکش.... طاقت عسل تمام شد و با فریادی ساختگی گفت : ا ...تو هم برو بیرون دیگه ! با این هیکلش خجالتم نمیکشه!!! برو دیگه....و دستش را به سمت کفشش برد - باشه باشه دیوونه رفتم....نزنیا....و به سمت در دوید...و لنگه کفش به در اصابت کرد! **** صدای آهنگ ملایمی فضای ماشین را پر کرده بود... آرامشی بعید در ماشین پیچیده بود.عسل نگاهی به برهان کرد...چشمان درشت و نافذش به خیابان زل زده بود و عمیقا در فکر بود. عسل به حرف آمد :وا...عجیبه به خدا...واقعا خودتی برهان؟چرا حرف نمیزنی ساکتی؟ برهان خود را بی اعتنا نشان داد. - چته؟ هنوز پات درد میکنه؟من طی این دو سال تورو انقدر ساکت ندیده بودم...میترسم به خدا...چته؟!!! - موهاتو بکن تو تا باهات حرف بزنم! - آهان پس بگوووو! و دست برد و موهایش را در زیر روسری برد و صورتش را به سمت برهان چرخاند. - خوبه؟ حالا حرف میزنی؟برهاااان دوستم داری؟ - آره آره خیلی گشنمه! عسل جا خورد :آدم بشو نیستی.جلوتر یه رستورانه!اونجا نگه دار... کمی جلوتر برهان توقف کرد... رو به عسل کرد :پیاده شو خانومم! عسل ذوق کرد : وااای برهان تو با من بودی؟ - نه ببخشید از دهنم پرید!دیگه تکرار نمیشه! عسل حرصش گرفته بود و دست گذاشت روی کلمه ای که برهان رویش حساس بود - خرمالو! قیافه ی برهان در هم رفت : درد! - خرمااالو! - بسه دیگه عسل!برو تو رستوران! - خرمالو... خرمالو ... خرمالو ..... خرمالووو .... و همینطور این کلمه را تکرار میکرد از جلوی برهان رد شد که برهان پایش را جلوی پای عسل گرفت... طی چند ثانیه عسل نقش زمین شد. برهان قیافه ی خنده داری به خود گرفت : إ إ إ تلخون چت شد؟ - آی آی برهان نمیدونم چی شد فکر کنم خدا ادبم کرد ببخشید که اذیتت کردم برهان قرمز شده بود :نه عزیزم حرفشم نزن اشکالی نداره! - منو بخشیدی برهان جان؟ - بله عزیزم...تو خانووم منی...اتفاق بود خودتو ناراحت نکن...حالا چیزیت که نشد؟ - نه نشد عسل قیافه ی شرمنده ای به خود گرفت و وارد رستوران شد.میزی وسط را انتخاب کردند - برهان جان بذار برات صندلی رو عقب بکشم - نه برو من خودم میشینم - نه نه من به خاطر کارام شرمنده ام و صندلی را عقب کشید :بشین عزیزم! - نمیخواد انقدر خودتو ناراحت کنی من که بخشیدمت عسل لبخندی زد و برهان عزم نشستن کرد که عسل صندلی راعقب کشید و برهان نقش زمین شد. صدای خنده ی تمام اعضای رستوران بلند شد.عسل در بین خنده هایش جدی شد :فکر کردی نفهمیدم برام پا گرفتی؟؟؟این به اون در...حالا مثل بچه آدم بیا بشین غذامونو بخوریم. برهان از روی زمین بلند شد : آی...آی...چقدر کینه ایی تو دختر...حیف که.... - حیف که چی؟ - هیچی. و روی صندلی نشست و زیر لب گفت :حیف که خیلی دوستت دارم. و بلند گفت :حیف که زودتر نفهمیدم وگرنه امروز به جای اینکه حلقه دستت کنم میشستم به گور آقاجونم هر هر میخندیدم. - خیلی بی ادبی برهان تو واقعا... با آمدن گارسون عسل حرفش را قطع کرد.برهان نگاهی به منو کرد. - تو چی میخوری عزیزم؟ عسل عصبی کفت :کوفت. برهان هم سریع گفت :نوش جونت فدات شم.آقا منم پپرونی میخورم تند باشه. ونگاهی به عسل کرد و در دل برای او غش وضعف میرفت.برای دو چشم قهوه ایش...گ.نه های برآمده اش که هنگام عصبانیت به شدت قرمز میشد...او را تا سرحد مرگ دوست داشت.یک نگاه عسل را به عالمی نمیفروخت...با نگاه به صورت عسل از خود بی خود شد و زیر لب گفت :قربون اون چشمات... عسل غرید : چشمام چی؟چی داری میگی بلند بگو ؟هان؟ - میگم اون چشمات دراد چرا اینطوری نگام میکنی؟خودت کوفت سفارش دادی پس بشین بخور انقدر هم به دهن من نگاه نکن.ندید بدید. اینبار اشک در چشمان عسل جمع شد :برهان خیلی بی احساسی! قلب برهان از تپش ایستاد...اگر او بی احساس بود چرا همیشه در برابر اخم عسل هم میباخت و تسلیم میشد؟...چرا نفسهایش تنگ میشد و قلبش فشرده؟...عسل جان او بود و این را نمیدانست...با دیدن اشک عسل از خوردن باز ایستاد...اگر عسل کمی توجه میکرد حلقه اشک جمع شده در چشمان برهان را میدید... به زحمت حرف زد: من از دخترایی که تند تند گریه میکنند بدم میادا!!!من دلم از سنگه...گریه به کارت نمیاد...طلاقت میدما تلخون...گریه نکن!!! و به زحمت بغضشو قورت داد... روز به روز عسل برایش عزیزتر میشد...تمام هستی اش را در مقابل این دختر میداد...در مقابل خوشبختی اش... - باشه بابا غلط کردم....عسل....بیا...... تکیه ای از پیتزا را در دست گرفت و به سمت دهان عسل برد.... - نمیخوام - إ لوس نکن خودتو...بخور دیگه... - گفتم نمیخوام و سرش را به شدت به عقب برد و روسری اش تا نیمه افتاد. خون به چهره برهان دوید : نخور...روسریتو درست کن..موهات اومده بیرون...و نگاهی به اطراف کرد...پسری عسل را زیر نظر داشت...چشم غره ای به عسل رفت : موهاتو بکن تو! - دوست ندارم اصلا به تو چه؟ میخوام همینطوری باشه. - برهان نفس های عصبی میکشید برگشت به پسر نگاه کرد پسر در حال خنده بود . نگاه هوس بارش را به چهره عسل دوخته بود. صدایش را کنترل کرد : عسل خانوم خواهش میکنم موهاتو بکن تو. دارن نگاهت میکنن. - بذار نگاه کنن از تو که احساسی نمیبینم بذار حداقل... - تحمل شنیدن حرف های عسل را نداشت با دست محکم به روی میز زد :نذار اون روی...عسل آدم باش. همه به آن ها نگاه میکردند. عسل آرام شد : باشه ...چشم...موهامو میکنم تو اما دیگه با تو اینجا نمیمونم.دیدار به قیامت آقا برهان دیگه شوخی هات از حد گذرونده... - چرت وپرت نگو بشین سر جات - قلب برهان از حرفای عسل ایستاد... عسل عصبی گفت : چرت وپرت؟؟؟ ه ه ه... و کیفش را برداشت و به سمت درب رفت. برهان تمام پول های جیبش را روی میز خالی کرد و به سمت عسل دوید عسل به سرعت میدوید تا دست برهان به او نرسد برهان اما داد میزد : عسل....عسل....بچه نشو...دیوونه مواظب باش خیابونه.... ماشینی با سرعت به سمت او می آمد...زبان برهان قفل شده بود....عسل متوجه ماشین نبود...برهان به سمت عسل دوید و او را به کناری هل داد ولی خودش هدف ماشین شد... برهان به هوا برخاست و به شدت به زمین خورد...صدای جیغ عسل خیابان را پر کرده بود...برهان درد میکشید.قدرت تکان خوردن نداشت ولی نگران گریه های عسل بود...نمیتوانست عسل را بی طاقت ببیند عسل بالای سرش رسید : برهان...برهان...چت شد؟ خدا منو بکشه...برهان غلط کردم ای خداااا و به صورتش میکوبید... درد تمام بدن برهان را گرفته بود ولی با این حال دستان عسل را گرفته بود تا از ضربه زدن به صورتش جلوگیری کند صدای بریده بریده برهان می آمد :نه....نه....چیزیم نیست....گریه نکن...عسلم گریه نکن... از دهان برهان خون میریخت و پایش شکسته بود...ولی صدای ناله اش حاکی از دردی دیگر بود...نگران گریه های عسل بود و بی طاقتتر میشد در بیمارستان دکتر برای امتحان بدن او جای جای بدنش را دست میگذاشت تا متوجه شکستگی ها شود... نعره برهان در بیمارستان پیچید ....هنگامی که دست دکتر به زیر شکم برهان رفت...... **** اگه دیدم ازش استقبال میشه به سرعت پست بعدی رو میذارم عزیزان....منتظرتونم ![]() ردپایم را از بی کران نگاهت پاک کندر خاطره ها ماندن روح میخواهد... "طعم نگاهت" "آسمانی ها" "گل من" "صیاد آهو" "پارادوکس عشق" ویرایش توسط فریادسکوت : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۷ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,198 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *ARAM*, aahh, Amir86, asal-661, ashoka, azda, cole, edmond dantes, f1363, fariba48, farnaz58, gole mikhak, hany111, harimeshgh, honey_x, hyunah, leila.kh, linda2011, maria341, minoo_kl, mona-95, nazila94, nlp16001, pardisa 1, parisa mah, reza9000, roshan*, sahar_love, samirarahimi88, setayesh_p995, soooorati, sعسلs, Yasnaaaa, Z.BITA, zahra_jk, Zahra_niki, ~2ne2~, ~pArnYa~, ×sepidar×, آسا..., الهه باران, برادپیت, بهارجون, خاله سوسکه, دلداده, رز صورتی ..., ساراگل, سوال, م.م.ر, مهرورز, مهسان9093, نسيا, نيلا..., پونام, کلمه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +45 امتیاز سلام...با اینکه اصلا استقبالی نشد و حالم گرفته شد ولی گفتم از این ستون به اون ستون فرجه!!! اینم پست بعدی: بیش از 2 هفته میگذشت و برهان هنوز در بیمارستان بستری بود.شهرام دوستس در اتاق بود صدای قهقهه شان در سالن پیچیده بود...عسل در پشت در ایستاده بود.در زدوصدای خنده قطع شد.در را باز کرد و داخل شد.تا چشم برهان به عسل افتاد :آی...آی...خدایا مردم...این دیگه چه مصیبتی بود؟شهرام جون مگه نگفتم کاغذ قلم بیار میخوام وصییت کنم؟...احساس میکنم حالا هم که دارم نفس میکشم هم زوریه وبه سمت عسل برگشت : إ...تو اومدی؟ندیدمت!چه خوب شد اومدی.احساس میکنم قفسه سینه ام تنگ شده...دستام جون نداره...سخت نفس میکشم...چشمام نمیبینه....این نفسای آخرمه... عسل :إ...چه خوش موقع رسیدم قدمم خوب بوده.پس من میشینم اینجا ببینم کی جون میدی! ودر صندلی کنار تخت نشست و دستش را زیر چانه اش گذاشت! برهان یک ربعی آه و ناله کرد اما خسته شد... - دختر پررو اصلا آبمیوه و کمپوتت کو؟میبینی شهرام؟انگار نه انگار من به خاطر این خیره سر رفتم لا ماشین. شهرام خنده ای کرد و سرش را زیر انداخت : والا چی بگم؟ - هیچی نگو داداش...باز به تو...بعضی ها که نه تنها شرمنده نیستند زبونشون هم دو متر اضافه شده... شهرام نگاهی به ساعتش انداخت: من دیگه باید برم دیرم شده.و سرش را کنار گوش برهان برد :آره مارمولک مراعتتو کردم من که میدونم تو دردیت نیست...پاشو...پاشو ننه من غریبم بازی در نیار.مرتیکه گنده خجالت بکش واسه این دختر ناز میکنی. برهان بلند گفت: نه عزیزم....کاری نیست تو برو زحمتت نمیدم.نمیخواد دلت برای من بسوزه.خوب میشم.ناراحتم نباش. شهرام زیر لب گفت: آره ارواح شکمت...هفت خط... - عزیزم گفتم که نگرام من نباش.برو...برو دیرت شد...برو و قدر سلامتیت رو بدون منو ببین و خدات رو شکر کن... شهرام رفت...و عسل به صورت برهان خیره شد.برهان هرلحظه بی تاب تر میشد.در نگاهش چه داشت که خواب را از او گرفته بود؟ قطعا اگر عسل میدانست با یک نگاهش چه غوغایی در دل برهان به راه می اندازد او را بی حس نمیخواند... برهان خنده ایی شیطانی کرد:نه! فایده نداره! باید عقدت کنم!!! و زیر لب گفت :وگرنه به فساد کشیده میشم. بلند شد و روی تخت نشست نیاز سرتاسر اتاق را پر کرده بود..نفسهای برهان عمیق و تند بود و قلبش به سینه اش میکوبید...تقصیره او نبود...نگاه های خیره عسل مقصر بود...خواهان عسل بود...به سختی از تخت پایین آمد و همینطور به سمت عسل میرفت با زیرکی حرف میزد : میگم چه خوب شد اتاق خصوصی گرفتیم نه؟ عسل زیر نگاه مشتاق برهان آب میشد...با سر حرف برهان را تأیید کرد.برهان در کنار عسل نشست. فاصله صورت برهان تا عسل به اندازه یک قلب بود...قلبی کوچک... خون بر گونه های عسل نشسته بود...خواست حرفی بزند تا به این بهانه فاصله اش را تا برهان زیادتر کند.نگاهش در نگاه برهان قفل شده بود....: د...دکترا...گ....گفتن ....مرخصی...وخواست کمی دور شودکه برهان دو بازوی او را در دست گرفت. قلب عسل مانند گنجشکی میزد توان نداشت:برهان میشه دستام رو ول کنی و یه کم ...یه کم بری عقب تر؟...من....من حس خوبی ندارم... نگاه شیطنت بار و همرا با نیاز برهان در چشمان عسل بود : نمیشه ...چون میخوام بهت ثابت کنم احساس یعنی چی!من بی احساسم آره؟ نقطه سر خط نجواهای عاشقانه برهان به گوش میرسید...پیاله ی نیاز برهان کمکم پر میگشت ... و لبان عسل از حرف خالی....صدای عسل بریده بریده به گوش میرسید....صدا قطع میشد... | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +48 امتیاز سلام....اینم پست جدید...امیدوارم مفید باشه براتون: نقطه سر خط نجواهای عاشقانه برهان به گوش میرسید...پیاله ی نیاز برهان کمکم پر میگشت ... و لبان عسل از حرف خالی....صدای عسل بریده بریده به گوش میرسید....صدا قطع میشد... چند دقیقه بعد... برهان بر تخت بیمارستان دراز کشیده بود و آرام نفس میکشید...در اتاق باز شد و عسل دست بر لب گذاشته از در خارج شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت...آبی به دست و صورتش زد...لبهایش ملتهب و قرمز شده بود ...در آینه نگاهی به خود انداخت خنده ای از ته دل کرد: دیوونه...مثلا مریضه!!! گونه هایش از شرم قرمز بود...برای چند دقیقه ای او از آن برهان بود...و فهمید که برهان سرتا پا احساس است...احساسی ناب.... با شرم به اتاق برگشت...پدر ومادر برهان در اتاق بودند...بعد از سلام و احوال پرسی کنار تخت برهان ایستاد. مادر برهان به سمت یخچال رفت: پسرم برات کمپوت بیارم؟ برهان نگاهی شیطنت بار به عسل انداخت و گفت : وای...نه...نه...همین دو دقیقه پیش یه چیز خیلی شیرین خوردم دیگه دلم میزنه...بذار واسه بعد... مادر برهان کمپوت را داخل یخچال گذاشت : باشه پسرم و به سمت عسل برگشت : وا...مادر تو چرا انقدرقرمز شدی؟ و برهان از خنده منفجر شد و بین خنده هایش بریده بریده گفت :هیچی مامان شیرینی دل این رو هم زده!!! عسل چشم غره ای به برهان رفت :نه مامان گرممه! صدای قهقهه برهان به هوا برخاست که یکدفعه درد عظیمی در زیر شکمش پیچید و رنگش سیاه شد...: آخ....آخ...مامان دکتر... دکتر که آمد همه را بیرون کرد 5 دقیقه بهد آمد و به سمت آزمایشگاه رفت و قبل رفتنش گفت :داخل نرید...لباس تنش نیست...میرم جواب آزمایش هاشو بیارم. چند دقیقه بعد دکتر با جواب آزمایش داخل اتاق شد بعد از نیم ساعت با چهره ای درهم بیرون آمد و در جواب سوالات همه تنها یک جمله گفت :برید از خودش بپرسید. همه داخل شدند...چهره برهان خیس از اشک بود تا چشمش به آنها افتاد سریع اشکهایش را پاک کرد . دکمه ی پیراهن و شلوارش را بست و صاف نشست مادرش با نگرانی پرسید :چیشد مادر؟دکتر چی گفت ؟چرا گریه کردی؟ برهان خندید :گریه؟نه بابا از بس خندیدم اشکم دیگه این آخری ها در اومد...چیزی نیست گفت خوب میشه...شماها برید عسل جلو آمد :ما بریم؟یعنی چی؟دکتر گفته بود امروز مرخص میشی! برهان سعی در حفظ کردن ظاهرش داشت.قرار شد یک روز دیگه بمونم. - آخه واسه چی؟ - چون دکتره ازم خوشش اومده! بعد از کلی اصرا پدر ومادر.برهان آنها را راهیه خانه کرد.ولی عسل نمیرفت. - عسل گوشیمو بده. - چرا؟ - میخوام زنگ بزنم تاکسی بیاد دنبالت.شب شده.تاریکه! - من قرار نیست جایی برم و نمیرم. - إ؟توی این دو هفته که از خدات بود اینجا بمونم.حالا نمیخوای؟ - عسل خواهش میکنم برو. - نمیرم. - عسل تورو به مرگ من برو. عسل میدانست اتفاقی افتاده ولی برهان به او نمیگوید :برهان چیشده ؟من حرف بدی زدم؟کار بدی کردم؟تورو خدا بگو - نخیر اتفاقی نیوفتاده...دیگه هم نپرس و به زور عسل را راهیه خانه کرد تا عسل رفت در هم شکست....صدای گریه اش سرتاسر اتاق را گرفته بود...تا صبح بیدار ماند و فکر کرد...به خودش ...به عسل...به اصرارهایشان در برابر مخالفت های پدر ومادر عسل...به اینکه بعد از مدت ها آن ها را راضی کرده بودند...به اینکه دو هفته پیش حلقه بر دست عسل نشانده بود...به عشقش...به لجبازی های زیبای عسل...به چشمان خمار او...به زندگی که بعد از مدت ها روی خوش به آن ها نشان داده بود... و حال...به زندگی سیاهش...به این امتحان الهی...به غرور شکسته شده اش...به آن تصادف شوم...به خوشبختی عسل...خوشبختی عسلش... **** اگه براتون پست مفیدی بوده لطف کنید و دکمه پست مفید رو بزنید...اگه هم نبوده سعی میکنم بهتر بشه... ویرایش توسط فریادسکوت : ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۱ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +44 امتیاز سلام...ببخشید تاخیر داشتم رفتن پدربزرگم رو به سوگ نشسته بودم...قلبم خسته تر از همیشه شده... جای نگاهش توی سیاهی چشمام خالی مونده...و دستام...خالی شدن از دستای گرم و لرزانش... بفرمایید دوستان این پست بعد: تا عسل رفت در هم شکست....صدای گریه اش سرتاسر اتاق را گرفته بود...تا صبح بیدار ماند و فکر کرد...به خودش ...به عسل...به اصرارهایشان در برابر مخالفت های پدر ومادر عسل...به اینکه بعد از مدت ها آن ها را راضی کرده بودند...به اینکه دو هفته پیش حلقه بر دست عسل نشانده بود...به عشقش...به لجبازی های زیبای عسل...به چشمان خمار او...به زندگی که بعد از مدت ها روی خوش به آن ها نشان داده بود... و حال...به زندگی سیاهش...به این امتحان الهی...به غرور شکسته شده اش...به آن تصادف شوم...به خوشبختی عسل...خوشبختی عسلش... **** صبح با تماس دستی از خواب برخاست...عسل نشسته بود و گیسوان برهان را نوازش میکرد - چه عجب آقا؟ از خواب ناز بلند شدید!!! برهان سرش را عقب کشید : از کی اینجایی؟ - 2 ساعتی میشه. - چیکار میکردی 2 ساعت اینجا؟ عشق در چشمان عسل میجوشید : نگات میکردم...و لبخندی زیبا زد... حلقه ی اشک در چشمان برهان جمع شد : کی به تو گفته بود بیای اینجا؟؟؟مثل دیشب میرفتی توی اتاقت با آرامش خوابتو میرفتی! چیشد به فکر من افتادی؟ عسل جا خورد :وا...برهان من که دیشب خیلی اصرار کردم که بمونم خودت نذاشتی! برهان برای رهایی به هر سویی چنگ میزد : اصلا اون هیچ...دیروز عصر رو یادته؟میبینی ؟ تو منو نمیخوای! - چرا بهانه میگیری؟ و سرش را زیر انداخت و قرمز شد : آخه برهان ما که هنوز به هم محرم نیستیم! - - تو اگه یه ذره واسه من ارزش قائل بودی پای محرمیت نا محرمی رو وسط نمیکشیدی و دیروز انقدر راحت دست رد به سینه من نمیزدی!اصلا برو بیرون نمیخوام ببینمت! رنگ عسل پریده بود: برها تورو خدا دارم سکته میکنم.اگه شوخیه تمومش کن. باشه؟ بغض به وضوح در صدای برهان پیچیده بود و به زحمت جلوی ریزش اشکهایش را میگرفت : این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.با کار دیروزت همه چیز بهم ثابت شد نمیری خودم میرما!!! عسل اما از هر طریقی میخواست محبوب خود را نگاه دارد ...صدایش رو به خاموشی میرفت : باشه قبول میکنم...فقط بریم تو خونه...اینجا نه! قطره اشک از چشمان برهان سرازیر شد...پشتش را به عسل کرد....عسلش برای نگاه داشتن او حاضر بود خود را هم بفروشد...چه پرتمنا برای ماندن او تسلیم خواسته اش میشد... اشکهایش را پاک کرد : لازم به لطف شما نیست...دیگه واسم مردی عسل...برو بیرون...و پشت به عسل روی تخت نشست. صدای هق هق گریه عسل قلبش را میفشرد :بیا هرچی تو بگی...و رو سری عسل در کنار دستش روی تخت پرتاب شد... عسل برای نگاه داشتن او حاضر بود تا کجا پیش رود؟!!! به سمت عسل برگشت...صورت عسلش از اشک خیس بود...عسل دست برد و یقه لباسش را درید...مانتویش به زمین افتاد...برهان چشمهایش را به زمین دوخت : دیوونه...داری چیکار میکنی؟همین الان لباستو بپوش سریع!!! و به سمت در رفت و آن را قفل کرد تا کسی داخل نشود...عسل گریه میکرد آن هم به شدت :خو...خودت گفتی! بیا من آماده ام...بیا دیگه! - عسل دوباره دارم بهت میگم لباستو بپوش! و روی زمین دولا شد و مانتوی عسل را مقابلش گرفت!در تمام این مدت نگاه برهان به بدن عسل نیوفتاده بود عسل مانتو را کنار زد و با هر قدم به برهان نزدیکتر میشد : من دیگه مال تو هستم برهان.فقط نرو....تنهام نذار...بدون تو میمیرم...حاضرم بدتر از این کارهارو هم بکنم...فقط راحت منو کنار نذار... نگاه برهان در نگاه عسل قفل شد...سست شد...باخت...عسل دستان برهان را کنترل میکرد وبرهان همانند مسخ شدگان بود...عسل صورتش را به صورت برهان نزدیک کرد و...برهان لحظه ای به خودآمد...خوشبختی عسل.....خوشبختی عسل............ دستانش را پس کشید...صورتش را از صورت عسل جدا کرد..همانطور که بلند گریه میکرد گفت : مگه نمیگم لباستو بپوش؟ و نگاهش بر اندام عسل افتاد............قلبش به شدت میتپید...بدنش کرخت شده بود...به سمت در دوید و بیرون رفت و در را از پشت گرفت که کسی داخل نشود...و همانندکسانی که عزیز از دست داده اند می گریست...درد داشت و ایستادن سخت بود...تمام صورتش از اشک خیس بود..آری او کسی ب.د که حتی یک لحظه هم خنده از لبش جدا نمیشد و حال فوران اشک ها..... 5 دقیقه بعد اشکهایش را پاک کرد و تقه ای به در زد و وارد شد. عسل لباسهایش را پوشیده بود اما روی زمین و گوشه دیوار نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود وبلند بلند میگریست...برها داخل شود و در را بست. - پاشو بریم صدای گرفته عسل به سختی شنیده میشد : کجا؟ - پاشو میبرمت خونتون! عسل دوباره با صدای بلند گریست : نمیرم خونمون!من هر جا بری باهات میام قلب برهان میتپید : تو بیجا میکنی...من هیچ گوری نمیرم..تو هم میری خونتون...فهمیدی؟ - نه نمیفهمم...نمیرم...نمیرم میخوام ببینم چیکار میتونی بکنی؟!!!میزنی منو؟میکشیم ؟اصلا امروز چت بود؟تو که دیشب چیزیت نبود!با من خوب بودی!اگه هم به خاطر دیروز عصره من که معذرت خواستم الانم هرجا که تو بگی میام من تسلیم تو هستم دیگه هم آبروم واسم مهم نیست... برهان به سمت عسل خیزبرداشت و دستش را برای زدن سیلی به هوا بلند کرد اما نزد :تو غلط میکنی که آبروت واست مهم نیست...مگه کشکه؟...پاشو بهت گفتم...پاشو.... طنین فریاد برهان در اتاق پیچید..عسل ایستاد...برها نگاهی به سرتا پای عسل انداختو دستش را جلو برد و چند دکمه جلوی مانتوی عسل را بست...عسل خود را در آغوش برهان انداخت : برهان....برهان...التماستو میکنم...منو رها نکن....برهان بد ونه تو بدبخت میشم ....میمیرم....! عسل سخت به آغوش برهان چسبیده بود که برهان نمیتوانست او را از خود دور کند : عسل تمومش کن...خجالت بکش....با تو هستم....دستتو باز کن... بغض گلوی برهان را گرفته بود برای آخرین بار عطر بدن عسل را با قدرت هرچه تمام تر به سینه کشید :عسل....عسل دلمو زدی....دیگه نمیخوامت. و چشمانش را بست قطرات اشک بر گونه اش جاری شد...دستان عسل شل شد از او جدا شد و در چشمهای برها زل زد...برهان سرش را زیر انداخت ...نباید ساکت میماند وگرنه میفهمید که او هم از جدایی زجر میکشد : نمیخوامت عسل...نمیخوامت...برو...اصلا...ا صلا عاشق شدم...یه دختر دیگه رو میخوام...تورو خدا برو...فقط برو.... - من بدونه تو نمیتونم - اتفاقا با من نمیتونی! - من فقط تورو میخوام - کم کم منو یادت میره - دیگه ازدواج نمیکنم - میکنی....باید ازدواج کنی - از خونه فرار میکنم - تو غلط میکنی حرف مفت نزنا ! - خودمو میکشم... و اینبار جواب برهان سیلی محکمی بود به صورت عسل...عسل به گوشه ای پرت شد و خون از دماغش جاری شد صدای برهان به داد بلند شد و با گریه گفت :تو غلط میکنی که خودتو میکشی احمق...انگار الکیه ...نفهم...دیگه این حرفو نمیزنی... دقیقه ای بعد هر دو در ماشین نشسته بودند...ماشین پارک بود...صدای آرام ومحزون عسل سکوت را شکافت : دیگه دوستم نداری؟ صدای برهان خیلی آرام تر از عسل بود :نه. - نه چی؟ - دو...دوستت...ندارم - جون منو قسم بخور - به جان خودم دیگه نمیخوامت - جون منو قسم بخور نه خودتو برهان سریع ماشین را روشن کرد و پدال گاز را تا آخر فشار داد...چند دقیقه بعد جلوی درب خانه عسل ایستاد. عسل به برهان نگاه کرد : به بابا و مامانم چی بگم؟ - بگو منو نخواستی! - شب و روز واست گریه کردم...جلوشون ایستادم...حالا بگم نمیخوامت؟ باور نمیکنند - هر غلطی میخوای بکنی بکن فقط از جلوی چشمام گمشو! عسل آرام میگریست: بگو همش دروغه...بیا باز هم با هم شوخی کنیم و بخندیم...بازم دوستم داشته باش... - عسل اگه نری میزنم تو صورتت...گمشو دیگه! - دوستت دارم! و به طرف برهان جلو رفت و لبانش را به گونه ی برهان نزدیک کرد...برهان خود را عقب کشید :نه...برو عسل...تورو قرآن برو دیگه نمیتونم عسل عقب آمد :باشه... و از در ماشین پیاده شد در چند ثانیه ماشین برهان از کوچه خارج شد. خیابان بعد...مردی در ماشین نشسته بود و بلند بلند میگریست صدای فریادش توجه همه را به خود جلب کرده بود...مردی که میگریست و با بغض داد میزد : دوستتت دارم.... | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +43 امتیاز سلام...اینم پست جدید...تشکر و نظر یادتون نره...منم خدایی دارما...بفرمایید: خیابان بعد...مردی در ماشین نشسته بود و بلند بلند میگریست صدای فریادش توجه همه را به خود جلب کرده بود...مردی که میگریست و با بغض داد میزد : دوستتت دارم.... **** 2 ماه گذشت از آخرین دیدار دیگر برهان را ندیده بود.دلیل بی وفایی برهان را نمیدانست صدای شادی در اتاق پیچید : عسل کجایی؟ - اینجام شادی جون...توی اتاقم...چه عجب از این طرفا؟ خوش گذشت؟ - آره ممنون - شهرام چیزی نگفت؟ازش پرسیدی؟تونستی بالاخره زیر زبونشو بکشی؟ - آره بعد از 2 ساعت التماس .گفت میگه اما باید با خودت حرف بزنه! عسل از روی تخت برخاست : إ ؟ خب زود زنگ بزن بگو بیاد اینجا! - لازم نیست...چون اینجاست عسل لباسهایش را پوشید و به سمت شهرام رفت شهرام را دوست میداشت چون دوست برهان بود - سلام آقا شهرام خوب هستید؟خوش اومدید - سلام ممنون....در خدمتم - حاشیه نمیرم آقا شهرام....و سرش را زیر انداخت ...چه خبر....از...از....برهان؟ چهره ی شهرام در هم رفت : چی بگم؟خوبه...یعنی نفس میکشه هنوز! - هم....همسرشون خوبن؟ - چی؟همسرش؟ کی گفته؟ برهان که ازدواج نکرده! - ولی گفت عاشق یه دختر شده... - ساده اید عسل خانووم...برهان به جز شما به هیچ کس فکر نمیکنه! - هنوز؟ - آره ...باید اون دروغا رو میگفته تا از زندگیتون بتونه بره بیرون! - نمیفهمم...آخه چرا؟مگه من چیکار کردم؟ - من...من میترسم ماجرا رو به شما بگم و شما تحمل... - من تحملشو دارم تورو خدا بگید چه اتفاقی افتاد که برهان منو بعد از 2 سال انفدر راحت کنار گذاشت؟چرا بی وفایی کرد؟چرا نامردی کرد آخه؟ - نگید عسل خانوم...برهان خیلی مرد بود که از زندگیه شما رفت بیرون حال عسل بد شد و مدام اشک میریخت: مرد؟مرو بود؟مرد بود که منو ول کرد رفت؟که خوردم کرد؟بدبختم کرد؟چی میگید شما؟از اون و نامردیش دفاع میکنید؟ شهرام چاره ای نداشت مگر گفتن حقیقت!!! ببینید عسل خانوم برهان هنوز شمارو دوست داره! عسل خروشید : اگه منو دو... - داره..داره...به خدا داره و داشت که رفت...برهان بعد از اون تصادف...یعنی....چی بگم آخه...اون ضربه...اون ضربه باعث شد که...برهان....برهان...ع...عقیم بشه......برهان دوستتون داشتو به خاطر خوشبختیه شما از زندگیتون رفت بیرون...عسل خانوم به خدا.... حال عسل بد شد...و بیهوش شد... عسل اما...هنگامی که به هوش آمد تصمیم گرفت برای به دست آوردن برهان به هر دری بزند...برهانی که به خاطر نجات او.... تصورش هم سخت و دور از باور بود... **** گوش اش زنگ میخورد...نگاه کرد شهرام بود - بله؟ - سلام برهان کجایی؟ - علیک سلام طبق معمول خونه ام کاری پیش اومده؟ - آره کار واجب باهات دارم درو باز کن تا 3 دقیقه دیگه اونجاام. شهرام آمد و با پریشانی روی مبل نشست....نگاهی به برهان کرد...چه جوری آخه بهش این خبرو بدم...موهای صورت برهان درآمده بود...2 ماهی بود دیگر لب به خنده باز نکرده بود....برها آبمیوه را جلوی شهرام گذاشت : چرا انقدر مضطربی؟بگو خب چی شده؟مامان بابات خوبن؟ - آره بابا... - نامزدت شادی خوبه؟ - آره - خب بگو چته پسر؟ - عسل... رنگ برهان به وضوح پرید :عسل؟ عسل چی؟خوبه؟نکنه ازدواج کرده؟آره؟ آره شهرام؟ازدواج کرد؟؟؟ - نه ازدواج نکرده - پس چی؟خوبه حالش؟ - خوب که....چی بگم آخه...الان دیگه خوب شده! - دیوونم کردی شهرام مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی؟ - راستش...راستش هفته پیش من مجبور شدم ماجرا رو به عسل بگم! - چی؟ تو غلط کردی!احمق چرا زندگیشو خراب کردی؟ - کدوم زندگی بابا...حالش از تو هم بدتر بود - خب؟بعدش؟ - بعدش....حال عسل بد شد...انگار...انگار بی هوا میره تو خیابونو.... دهان برهان خشک شده بود:بگو شهرام...لامذهب بگو مردم... - از....از دو پا فلج شد...تصادف بدی بود...همین که زنده موند خیلی بود...الان از هر وقت دیگه بیشتر بهت نیاز داره...کله شقی رو بذار کنار اون هنوز تو رو....برهان؟...برهان؟ چت شد؟....چشماتو باز کن برهــــــــــــــان!!! **** برها روبه روی عسل نشسته بود...طاقت دیدن عسلش را روی ویلچر نداشت...عسلی که به دنبالش می دوید....شیطنت میکرد....برایش پا میگرفت... عسل آرام می گریست : دیر اومدی برهان !دیکه الان اگه بری حتی نمیتونم دنبالت بیام و جلوتو بگیرم!اینقدر عشق من سطحی بود؟ که حاضر شدی به خاطر یه مسئله پیش پا افتاده منو کنار بذاری؟انقدر آدم نبودم که ماجرا رو به خودم نگفتی تا خودم تصمیم بگیرم؟مگه غیر از اینه که تو اونروز به خاطر نجات جون من این بلا سرت اومد؟....مگه این زندگی من نبود نامرد؟ چرا سرخود تصمیم گرفتی؟....خیلی خودخواهی برهان ...نکنه فکر کردی مورد ترحم قرار میگیری؟؟؟ نه آقا....حالا این منم که باید مورد ترحم قرار بگیرم...تو بدون بچه هم میتونی ازدواج کنی و خوشبخت بشی؟چیزیت نیست! خیلی ها برات آماده اند! اونی که الان قابل ترحمه منم و این دو پای فلجم...ولی برهان.... برهان سرش را بالا آورد و اشک هایش را پاک کرد : جان؟ عسل دیگر با هق هق حرف میزد...: ولی برهان من....من حتی ترحم تورو هم قبول دارم...بهم ترحم کن...برام دل بسوزون...حتی...حتی حاضرم یک زن سالم هم بگیری...من زن دومت بشم...خدمت کارت میشم...کنیزیتو میکنم ...فقط حالا که وامدی دیگه تنهام نذار...نرو... برهان برخاست وجلوی ویلچر عسل زانو زد...با اشک سر عسل را در آغوش گرفت :این حرفا چیه؟تو خانوم منی! تاج سر منی! بشین وبرام سروری کن ...برام خانوومی کن! ساده نبود از توئه عسل گذشتن و به تلخی رو آوردن...من فقط میخواستم خوشبخت بشی...یه شوهر سالم داشته باشی با کلی بچه های قد و نیم قد.... ولی حالا که خودت میخوای سرورم میشی...خانومه خونم میشی...بهانه یزندگیم میشی...هم بچم میشی هم زنم...به خدا الان از قبل هم برام عزیزتری!فدای دوتا چشم قشنگت بشم...اشک نریز... عسل سرش را از آغوش برهان بیرون آورد نگاهش شیطان بود مثل آن اوایل : برهان خودتی؟باورم نمیشه انقدر با احساس باشی!!! شیطنت دوباره روح آن دو را تسخیر کرد...مثل دمیدن در مجسمه هایی که دو ماه ساکن بودند...بهانه دادن برای زندگی... - إ ؟؟؟که فکرشو نمیکردی هان؟ادب نشدی از دفعه قبل؟میخوای دوباره نشونت بدم که احساس یعنی چی؟اصلا خوب شد!کجا میتونی بری؟از این به بعد تو چنگمی!بیا اینجا ببینم... نظر...تشکر....لفطا | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز سلام دوستای عزیزم...از ابراز محبت های فراوانتون ممنون...این پست تقدیم به شما: شیطنت دوباره روح آن دو را تسخیر کرد...مثل دمیدن در مجسمه هایی که دو ماه ساکن بودند...بهانه دادن برای زندگی... - إ ؟؟؟که فکرشو نمیکردی هان؟ادب نشدی از دفعه قبل؟میخوای دوباره نشونت بدم که احساس یعنی چی؟اصلا خوب شد!کجا میتونی بری؟از این به بعد تو چنگمی!بیا اینجا ببینم... **** 2 سال از خوشبختی عسل و برهان میگذشت...عسل برهان را به اندازه جانش میخواست و برهان عسل را بر روی چشمش میگذاشت...هر شب صدای قهقهه های مستانه برهان به گوش میرسید . صدای حرص خوردن های عسل زمینه اش بود... زندگی به کام بود...به کام عسلی که هر شب به چنگ صیادش اسیر میشد...مثل آهویی در دام صیاد...به کام صیادی که عاشق صیدش بود....عاشق آهویی که در کمال زیبایی توان دویدن نداشت.... **** - دیگه دارم میرم تلخون از بیرون چیزی نمیخوای؟ - نه...کی برمیگردی؟ - شب دیگه! - إ؟واقعا؟ وای وای چرا الان بر نمیگردی؟ بی مزه دارم میپرسم ساعت چند؟ - خودتو مسخره کن.تلخون میام به حسابت میرسما!!! عسل چشمهایش را با شیطنت ریز کرد و گفت: مثلا میخوای چیکار کنی؟ - عسل میاما! - واه واه واه!بچه میترسونی؟ برهان کفشهایش را در آورد و داخل شد و همزمان حرف میزد: که میخوای لج منو در بیاری هان؟ کیفش را روی زمین گذاشت و ادامه داد: باشه خودت خواستی....امروز اداره بی اداره می مونم حال شما رو اساسی بیارم سر جاش تا دیگه بلبل زبونی نکنی! عسل با خنده ویلچرش را عقب میداد: میخوای چیکار کنی برهان؟ دارم کم کم میترسما! برهان با خنده جلو آمد...صورتش از هیجان قرمز شده بود: که میخوام چیکار کنم هان؟؟؟ الان خودت میفهمی...و دست برد و کرواتش را شل کرد و دکمه اول پیراهنش را باز کرد. عسل با قهقه گفت: وای...غلط کردم...اصلا هرچی شما بگی...ببخشید برهان جلوتر امد: نخیر غذر خواهی فایده نداره باید ادب بشی. عسل با خنده سریع ویلچر را به سمت اتاق برد: ببخشی ببخشید و داخل اتاق شد و در را قفل کرد. برهان پشت در آمد: باز کن تلخون... صدای خنده عسل می آمد: نع نع...نمیخوام برهان تقه ای به در زد: ای دختره ی چشم سفید...من که دوباره میام تو این خونه....شب به حسابتون میرسم تلخون خانوم...حالا دیگه بیا بیرون کاری باهات ندارم - برهن خداوکیلی بیام کاری نداری؟ - بیا کاری ندارم جون برهان - باشه عسل آرام درب اتاق را باز کرد که یکدفعه صورت برهان جلو امد و لبانش را بوسید عسل جیغ ظزیفی زد: خیلی بدجنسی برهان...و نگاهی به برهان کرد...مرتب بود...دکمه پیراهنش بسته بود و کرواتش را سفت کرده بود.: خیلی کلکی برهان فقط میخواستی منو بترسونی؟ برهان با اخم مهربانی کنار ویلچر عسل نشست: نه خانوم گلم....شما عزیز منی...اگه بخوای من حرفی ندارم...آماده ام..زنگ میزنم شرکت میگم امروز نمیام...بزنم؟ عسل سرخ شد و با ناز گفت: برهاااااااااااان...نخیر لازم به لطف شما نیست...برو دیرت شد. برهان با خنده گفت: مطمئنی؟ عسل ویلچر را حرکت داد: بله آقای من...برو سر کارت! برهان برخاست و کیفش را برداشت: چشم بانو...میرم...فقط - فقط چی؟ - فقط تهدیدم در مورد شب جدی بودا! گفته باشم - برهاااااان - جان؟ - هیچی....شب ساعت چند میای؟ - اگه شما بخوای زود زود میام - برهااااااان - جانم خانومه گلم؟ ساعت 10 چطور؟ - میخوام بگم شادی بیاد. - باشه خانومم خوش بگذره چیزی میخواستی زنگ بزن بهم - چشم...به سلامت! از پنجره شاهد ناپدید شدن ماشین برهان شد...از روی ویلچر برخاست و به امور خانه رسید... شادی آمد... - سلااااام به عسل خودم!هاااای از روی این ویلچر بلند شدی!خسته نشدی 2 سال رود این صندلی نشستی دختر؟ عسل باز بغض کرد:حاضرم تا آخر عمرم روی این صندلی بشینم اما برهان رو داشته باشم! - باشه گلم باز گریه نکنیا....به خدا کی فکرشو میکرد شما دوتا تا این حد عاشق هم باشین؟گاهی از اینکه برها این همه تورو دوست داره حسودیم میشه و دونه دونه موهای شهرامو میکنم از حسودی!بیچاره هروقت قیافم تو همه میدونه که باز اومدم پیش... یکدفعه درب منزل باز شدبراهان داخل شد : تلخون این مدارک شرکت که دیشب گذاشتم روی...خشکش زد! عسل روی دو پا ایستاده بود!آهویش راه میرفت و از او پنهان کرده بود!!!هیچ نمیگفت...تنها به عسل نگاه میکرد... بغض عسل ترکید : آره.........آره نگام کن...2 ساله دارم برات نقش بازی میکنمتا منو به زور ترحم هم که شده پیش خودت نگه داری...خواستم مدیونم باشی تا نگهم داری...باید حتما ناقص میشدم تا طرفم میومدی؟؟؟نگام کن برهان...نگام کن...من به خاطر تو 2 سال روی این ویلچر لعنتی نشستم...تو میفهمی اصلا؟؟؟ برهان روی مبل رها شد...بعد از 5 دقیقه سریع کیفش را برداشت تا از خانه خارج شود...عسل به سمت پنجره دوید : برهان به خدا قسم اگه بری خودمو پرت میکنم پایین! - بسه دیگه نقش بازی نکن...بسمه....میرم...میرم اگه هم بمیری بر نمیگردم چون میدونم دروغه...من دوستت داشتم احمق...2 سال به من دروغ گفتی؟ بسمه عسل ....بسه...میفهمی؟ و پشتش را به عسل کرد و به سمت در رفت! صدای جیغی در خانه پیچید! برها به سمت عقب برگشت...عسل نبود...شادی به شدت جیغ میزد و یکدفعه غش کرد....برهان قدرت هیچ حرکتی نداشت... یک ربع بعد...جسم خونین عسل در پشت ماشین بودو برهان با گریه رانندگی میکرد از شدت سرعت انگار ماشین در هوا حرکت میکرد....یک آن کنترل ماشین از دست برهان خارج شد و... ماشین در وسط جاده غلت میخورد...برهان به بریون پرتاب شد...و ماشین بعد از چند غلت ایستاد....صدای فریاد برها سکوت نحس را میشکست.........عــــــــســــ ــــــــل!!! **** نظر و تشکر یادتون نره لطفا....در پناه حق | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: کنج هیاهو
نوشته ها: 356
(View Stats)
تشکرها: 169
تشکر شده 8,955 بار در 297 پست
کتاب مورد علاقه : آرام_دالان بهشت_غرور ع حالت من : | پست بسیار مفید : +30 امتیاز سلام...سلام به تموم دوستای گلم...این پست اخر این داستانه....این داستان هم با ادم هاش دارن ختم میشن...امیدوارم دوستش داشته باشید و به خاطر کوتاه بودنش دعوام نکنید...تاپیک نقد هم داره...لطفا اونجا نقد کنید..اگه هم دوست داشتید دکمه تشکر رو بزنید....تقدیم به تموم اونایی این داستان رو دنبال کردن... ماشین در وسط جاده غلت میخورد...برهان به بریون پرتاب شد...و ماشین بعد از چند غلت ایستاد....صدای فریاد برها سکوت نحس را میشکست.........عسل!!! **** - سلا آقا برهان بهتری؟ - ممنونم دکتر چه خبر؟بازم نمیذارید زنمو ببینم؟ - میبینی چقدر عجولی....یاعجولی یا عاشق...کدوم؟ - دکتر دارم از دلشوره میمیرم...توروخدا بگید چه خبره؟ دکتر نفس بلندی کشید و روز صندلی کنار برهان نشست!: ببین برهان جان...زندگی کردن ملزوم سلامتی نیست...خیلی آدم ها بودن که.... - دکتر....احتیاج به مقدمه چینی نیست...اصل مطلب رو بگید...من آماده شنیدنش هستم.... - باشه!!میخوام باهات رک باشم برهان! - بگید گوش میکنم! - دوتا خبر دارم یکی خوب یکی بد!!!اویلش اینکه !یعنی...این تصادف باعث شد تو دوباره شانس پدر شدن رو به دست بیاری؟ صورت برهان غرق در شادی شد!پس میتوانست با عسلش صاحب فرزند شود!!!فرزندی سالم از پدر و مادری سالم! - خوب؟ - و خبر بد اینکه....اینکه....عسل....متاسفا نه قطع نخاع شده...از دو پافلج شده!...متاسفم... چهره برهان اما..... روزگاربازی داشت ...امتحان عشاق بود...2 سال عسل برای او نقس بازی کرد حال باید برهان... عسل برایش نقش بازی کرد و زندگی کرد حال باید برها نقش بازی میکرد و زندگیش را نگاه میداشت... با نگاهی مغموم به سمت دکتر برگشت: دکتر نمیخوام کسی بفهمه من بچه دار میشم....لطفا به کسی نگید... **** برهان به عسل نشان داد که سرتا پا احساس است و بس... و حاصل این احساس... این بار حقیقت که فاش شد کسی اعتراضی نکرد...عسل برای شکم جلو آمده اش از کسی توضیحی نخواست... برهان قدم به قدم به عسل نزدیکتر میشد...و شیطنت تمام وجودش را گرفته بود... صورتش را به صورت عسل نزدیک کرد: ببینم تلخون...این شکمت چرا اومده بالا؟ هندونه قورت دادی نکنه؟ عسل لبخندی زد و سرش را زیر انداخت.و با ویلچر به سمتی دیگر رفت .برهان دسته ویلچر را گرفت و عسل را به جای اولش برگرداند. - میخندی؟؟؟بچه کیه این؟من که تا یاد دارم دکتر بهم گفت دیگه بچه دار نمیشم!! عسل قهقهه میزد : برو بابا دیوونه... - من دیوونم؟؟؟دستت درد نکنه! و سرش را از او برگرداند.... عسل با ویلچر حرکت کرد و به جلوی او رسید و سرش را روبه روی سر برهان نگاه داشت: آقای من......آقای من قهر کرده؟؟؟ برها اخم مهربانی کرد : بله...قهر کرده چون خانومش به اندازه کافی دوستش نداره... عسل دستش را روی گونه برهان گذاشت : میکشمش...نگران نباش...غلط کرده آقایی به این مهربونی رو نخواد...خودم میکشمش! برها اخم هایش را باز کردو با خنده انگشت تهدید به سمت عسل گرفت..: آهاااای...گفته باشم نوک انگشتت به خانومه من خورد با من طرفیا...خانومه من زندگیه منه...حاضر نیستم خار به پاش بره....فهمیدی؟ اشک در چشمان عسل جمع شده بود...چقدر این مرد روبه رو را دوست داشت...تمام زندگیش در لبخند این مرد خلاصه میشد.... برهان باز به حرف در امد: قربون اون چشمای قشنگت بشم تاج سرم...به خدا تا آخر دنیا باهاتم... برهان سر عسل را در بغل گرفته بود...چه شیرین بود زندگی با او...با عسل... او نتوانست مثل عسل نقش بازی کند اما خدا را شکر میکرد که عسل همیشه با او بود...کسی که برهان مدام برای به دست آوردنش طعمه میگذاشت...برای صیدش.... آری... آهوان همیشه در دام صیادانند چه تیزپا چه ناتوان.....اسیر دام عشق پـــــــایــــــــان فرزانه... | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 88
(View Stats)
تشکرها: 3,042
تشکر شده 553 بار در 101 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز مرسی ![]() خسته نباشین! جسمی شکسته و... روحی پر از خراش عاشق نمیشوم، دلواپسم نباش دستانی از تهی، پاهایی از ورم فکر مرا نکن، امروز بهترم... ***** حال مرا مپرس، چیزی مهم که نیست... این دلشکستگی، اقرار بیکسیست درگیر من مشو، همدم نمیشوم حوا مرا ببخش... آدم نمیشوم... ***** تقصیر تو نبود، نه من نه بخت خود تو عشق خط زدی، من خواستم نشد درگیر عادتم، سرگرم خود شدم در مرز یک سقوط، دیگر نه تو نه من... ***** از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش امروز بهترم... حوا بیا ببین دلتنگ من مباش، من مردهام... همین! ***** شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره در انتهای خویش، حال مرا بفهم شکلی شبیه خود، با چشم گریهسوز باور نمیکنم، آئینه را هنوز... ***** از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش امروز بهترم، حوا بیا ببین دلتنگ من مباش، من مردهام... همین! ***** جسمی شکسته و... روحی پر از خراش عاشق نمیشوم، دلواپسم نباش دستانی از تهی، پاهایی از ورم فکر مرا نکن، امروز بهترم... ***** حال مرا مپرس، چیزی مهم که نیست... این دلشکستگی، اقرار بیکسیست درگیر من مشو، همدم نمیشوم حوا مرا ببخش... آدمنمیشوم... اثزی دیگر از نگارنده ی درگیر من مشو .......... دنیا خانومی......! ![]() (با لحن زی زی گولو لفطا...!) | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,085
تشکر شده 197,501 بار در 18,597 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز داستان کوتاه نباید بزارید این بخش قفل زندگی غم کده ای بیش نبود سهم ما جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشیم که کدام خاطره اش نیش نبود | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آهو, صیاد |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عشق و رقص | جیگول کاربر انجمن | جیگول | تایپ کتاب | 27 | ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۴:۵۲ بعد از ظهر |
| بعد از آن روز | فاطیما_ کاربر انجمن | فاطیما_ | تایپ کتاب | 43 | ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ۰۱:۰۹ بعد از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| دشت عاشق | م.ن کاربر انجمن | م.ن | جزیره متروکه کتاب | 7 | ۱۲ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر |
| مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا (تایپ) | havva7 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 26 | ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |