بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۴ قبل از ظهر   #31 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
خانم فسقلی آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Talking 336_ 387

پاییز از راه رسید .صنوبر دررشته ی پرستازی و علیرضا در رشته ی مهندسی کامپیوترقبول شد و صنوبر برای تحصیلات دانشگاهی به تهران رفت .پاییز سرد و غمگین توی روستا خیلی قشنگ بود و دوری ازخانواده کمی آزارم میداد.دوست داشتم بیشتر کنارشان باشم اما توی روستا هم بعضی ازوابستگی ها مانع ازاین کار میشد.و بودن علیرضا درکنار عزیز و پدرم باعث می شد خیالم راحت باشد دریکی ازروزها ی پاییزی باران نم نم می بارید دلم خیلی گرفته بود دوست داشتن یک طوری تنهاییم راپرکنم .چندروزی بودکه شیرین راندیده بودم .میخواستم به دیدنش بروم اما شیرین پیش دستی کرد و آمد.رفتم چایی درست کردم ،چقدر خوردن چای توی آن هوا میچسشبید .
-پس مرتضی کجاست؟
-رفته مدرسه
-چه عجب لاومدی اینجا،اون هم بهدازچندروز.
-راستش رو بخوای اومدم باهات مشورت کنم
-چه مشورتی؟
-باید زودترازاین ها بهت میگفتم.راستش رو بخوای بعد شهادت احمدیکی ازهم دانشکده ای های احمدکه اسمش سلمانه،با خواهرش فاطمه که باهاش دوست بودم،به خواستگاری من اومد اما به دلایلی بهش جواب رد دادم. توی ایبم مدت فاطمه گهگداری ظر می زد و ازاحوالبم باخبر میش د. وقتی فهمید میخوام بیام به این روستا خیلی سعی کرد منصرفم کنه اما موفق نشد و من اومدم.دیگه ازشون خبر نداشتم تا این که چهارروز پیش فاطمه و همسرش به دیدنم اومدند.در واقع برای خواستگاری اومده بودند اما من نمیدونم چی جوابشونو بدم.
-پس خواستگارت خودش نیومده بود ؟
-نه،اون ماکوریت داشته نتونسته بیاد.
-توهیچ جوابی بهشون ندادی؟
-ازشون خواستم یه هفته بهم فرصت بدن تافکراموکنم،برای همین هم اومدم تاازت کمک بگیرم .
هم متعجب شده بودم هم خوشحال گفتم:سلمان چطورآدمیه؟
کمی مکث کرد و باخنده گفت:به نظرم آدم خوبی میاد،یه جورالیی خاطره ی احمدو برام زنده می کنه.
-ببینم ،سلمان تاحالا ازدواج نکرده؟
-نمیدونم،اما فکرکنم ازدواج کرده باشه،البته اینو ازحرفهتی خواهرش فهمیدم ،چون میگفت پنج شش ساله داداشم به پات نشسته.
-آدمی که این همه به پای کسی بشینه،مطمئنا خیلی طرفش رو دوست داره و میتونه خوشبخشتش کنه.
شیرین ازجایش بلند شد جلوی پنجره رفت و. گفت:آخه مرتضی رو چیکارکنم؟دوست ندارم ازالآن سایه ی ناپدری بالای سرش باشه.
-مگه سلمان نمیدونه که تو یه پسر داری؟
-چرامیدونه
-خوب حتما فکرهمه جاشو کرده و تصمیم گرفته که خوانواده اش.رو به خواستگاری فرستاده،مگه غیر ازاینه؟
برگشت و گفت:خواهش میکنم کمکم کن یه تصمیم درست بگیرم،نمیخوالم یه عمرنگران این مساله باشم که هرلحظه امکان داره خبرشهادتش رو برام بیارن.
-پس دوسش داری؟
شیرین نگاهی کرد و دوباره به طرف پنجره برگشت.گفتم:این حرفهایی که تومیزنی یعنی نگرانش هستی،کسی هم بی جهت نگران کسی نمیشه.
لحظه ای خنده ی کوتاهی کرد و درهمان حالت گفت:دوست ندارم بهت دروغ بگم،آره دوستش دارم.
رفتم کنارش ایستادم و گفتم:پس دیگه چی میگی؟بله رو بگو!
-من که گفتم،مشکل من مرتضی است.
-مرتضی بچه است و بچه ها هم خیلی زود وابسته میشن.میتونی باهاش صحبت کنی و خودش و ذهنشو برای ورودسلمان آماده کنی.به فکرآینده ی خودت هم باید باشی یانه؟:چند سال دیگه مرتضی بزرگ میشه و میره دنبال زندگی خودش،این وقت این تویی که باید باتنهایی خودت سرکنی.نمیشه تو جوونیت تنهاباشی،وقتی هم که پیرشدی همین وضع روداشته باشی.
اگه هم من جای توباشم بهش جواب مثبت میدم.
برگشت به صورتم نگاهخ کرد و گفت:راست میگی؟
-آره،تاکی میخوای تو این روستا تنها زندگی کنی؟،حالا فکرشو کن یه سال دیگه،دوستال دیگه یاچه میدونم پنج شش سال دیگه هم اینجا زندگی مکردی،آخرش چی ؟
اما اگه الان دوباره ازدواج کنی میتونی بچه داربشی و درکنار سلمان زندگی خوب و شیرینی رو داشته باشی.
- من نمیدونم تو که لالاییبلدی چراخودت خوابت نمیبره.
- آه بلندی ازاعماق وجودم کشیدم و گفتم:شرایط من باتو فرق میکنه تو که مشکل منو میدونی.
- دستش رو روی دستم و گکذاشت و گفت:ببخشید افسانه جان اصلا قصد نداشتم ناراحتت کنم.
- -اصلا ناراحت نشدم فقط خواستم بدونی این مشکلات باعث شده من نتونم باکسی ازدواج مجدد داشته باشم.
- -ازت ممنونم باحرفهایی که زدی کمی آرامش گرفتم ،حالا فکرمیکنم که میتونم تصمیم درستی گبیرم.
- -امیدوارم همین طور باشه
- شیرین موقع رفتن گفت:دوست دارم پنج شنبه ی آیندذه توهم درکنارم باشی.
- -باکمال میل،حتمامیام.
- خیلی زود پنج شنبه ازراه رسید نزدیک ظهربود که به خونه ی شیرین رفتم.مهمانهایش تازه ازراه رسیده بودند.وقتی ازدر وارد شدم شیرین من رابه انها معرفی کرد و بعد ازآشناشدن باآنها کنار شیرین نشستم.سه نفر بودند:یک خانم که مرتضی خاله فاطمه معرفی اش کردو دومرد که یکی ازآنها همسر فاطمه و دیگری هم سلمان بود.سلمان قدی بلند و هیکلی چهارشانه داشت با پوستی سبزه و ریش سبیل مردانه که به چهره اش زیبایی خاصی میبخشید.
- درهمان لحظه ی اول متوجه شدم که سلمان خیلی کم به صورت مخاطبش نگاه میکند وحرف میزند.
- شیرین بلندشد،معذرت خواهی کرد و برای آوردن چای به آشپزخانه رفتا.من هم بلند شدم و گفتم:بااجازه من الآن برمیگردم.
- وقتی توی آشپزخانه رفتم شیرین تنش مثل بید میلرزید.تابه حال اورا اینطور مظطرب ندیده بودم.اشک توی چشمهایش جمع شده بود و میگفت ایکاش پدر و مادرم زنده بودند.
- در ان لحظه چقد دوست داشتم به شیرین کمکی کرده باشم شیرین را درآغوش کشیدم و گفتم :تو مثل خواهرم میمونی تو هم منو مثل خواهرت بدون.
- -ممنونم حضورت باعث آرامش و دلگرمی منه.
- سینی چای رابرداشتم و گفتم:تو یه آبی به صورتت بزن و بیا.
- برخلاف تصور شیرین مرتضی و سلمان حسابی باهم جو.ر شده بودند و مرتضی حاظر نبود لحظه ای ازاو جداشو.د.
- بعدازظهر بود به اصرار فاطمه سلمان و شیرین میخواستند باهم صحبت کنند. به پیشنهاد سلمان بیرون رفتیم تا درهوای آزاد باهم صحبت کنند.شیرین هم ازاین پیشنهاد استقبال کرد و همگی قدم زنان به کنار چشمه رفتیم.مازیر درخت نشسته بودیم و آن دوهم کنار چشمه نشسته بودند.شیرین یک طرف چشمه و سلمان هم طرف دیگر و روبروی هم نشسته بودند.خیلی دوست داشتم به تفاهم برسند چون شیرین را ازته قلبم دوست داشتم.و سعادت و خوشبختی اش برایم خیلی مهم بود.بعد ازیک ساعت نشستم زیر درخت ها سلمان و شیرین هم به جمع ما پیوشتند.فاطمه مقداری نقل ازکیفش درآورد و باخنده گفت:شیرین جون اجازه میدی؟
- -شیرین نگاهش درنگاه سلمان بود و به طرف فاطمه برگشت و لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم اجازره ی ما هم دست شماست.
- فاطمه نقل هارو روی سر سلمان و شیرین میپاشید و کل می زد.
- من هم بلند شدم و شیرین را بوسیدم و به آنها تبریک گفتم.فاطمه چقدر شوخ طبع و سرحال بود،چنان ازته دل می خنهدید که به او حسودی می کردم.بصضی مو.اقع به او خیره میشدم خندیدنش را نگاه میکردم .چقدر دوست داشتم مثل فاطمه باشم انگار هیچ درد درد و غمی نداشته باشد برای همین هم بود که جو.انتر ازهمسرش به نظر می رسید.بعد ازدو ساعتی که نشستم عمسر فاطمه گفت:بلند شید باید بریم تا شب نشده.
- همگی بلند شدیم شیرین گفت:شب بمونید.
- سلمان درحالی که بلند می شد سریع گفت: نه نمی تونیم فردا صبح زود باید سرکارحاظر باشیم.
- فاطمه ازسر شوخی سلمان را بی ج.اب نذاشت و گفت:سلمان جان شیرین خانوم تعارف زدند شما چرا جدی گرفتید؟
- -سلمان خندید و چیزی نگفت و شیرین گفت نه تعارف نزدم اگه دوست داشته باشین خوشحال میشم درخدمت باشم.
- اینبار همسر فاطمه جواب داد:نه شیرین خانوم مادیگه زحمت را کم میکنیم. نمیتونیم بمونیم چون بچ هارو سپردیم دست خالشون و اومدیم.
- شیرین گفت:پس دیگه اصرار نمیکنم هرطور مایلید.
- موقع خداحافظی سلمان روبروی شیرین وایساد و گفت:مواظب خودتون باشید اگرهم مشکلی =یدا کردید سریع بامن تماس بگیر.
- شیرین لبخندی روی لبنشاندو گفت:چشم.
- مهمانان شیرین و رفتند و من هم تصمیم داشتم به خانه برگردم شیرین نگذاشت وگفت:الان میخوای بری خونه تنهخا چیکارکنی؟بیا پیش من لااقل اینطوری تنها نیستیم.
قبول کردم و باشیرین به خانه اش رفتیم به او کمک کردم تاظرفهای ظهررکه هنوزنشسه توی آشپزخانه بودند راشست . مشغول خشک کردن ظرفها شدم ازشیرین پرسیدم:قرار عقد و عروسی رو هم گذاشتید؟
باخنده گفت:همچین میگی عروسی انگارهفده هیجده سالمه.
-خوب باشه مگه فرقی داره که چند سالت باشه؟بعد هم مگه نیمخوای جشن بگیری؟
اینبارشیرین خنده هایش بلند ترازقبل شد گفتم:چرامیخندی؟
-آخه کسی که یه بارازدواج کرده و بچه هم داره جشن عروسی خنده دارنیست؟
تا آن روز به این موضوع اصلا فکر نکرده بودم و و جوابی برای شیرین نداشتم و بنابراین گفتم:نمی دونم.
سرو راپایین انداختم و مشغول خشک کردمن ظرفها و شدم و دیگرچیزی دراین موردازشیرین نپرسیدم.،چون ازکنجکاوی توی زندگی دیگران خوشم نمی آمد. شیرین خودش شروع به صحبت کرد و گفت:سلمان خیلی دوست داشت زود ترعقد کنیم امامن نذاشتم و گفتم:بذار یه سال دیگه تا هم من بتونم برای تدریس از اینجا به یه مدرسه ی شهری برم و هم هم مرتضی رابرای ورود سلمان به زندگیمون آماده کنم
-قبول کرد؟
-آره اون که این همه سال صبرکرده یه سال دیگه هم روش.
-پس خیل دوستت داره که این همه جدایی رو تحمل میکنعهو.
-قرار نیست بره و تایک سال دیگه پیداش نشه.ناه اینده دوباره برای دیدنمون میاد.
مرتضی کنار مامشغول باز یکردن باماشینش بود گفت:ماکمان عموسلمان کی میاد؟
-میاد پسرم خحیلی زود میاد.
-بیا،اون وقت هی بگو مرتضی آمادگی نداره برایی ورود سلمان آماده اش کنم هنوزهیچ چی نشده سراغش رو میگیره.
-راستش اصلاخودم هم فکرش رو نیمکردم اینقدر زود بهش خو بگیره.
به تمام حالات و حرکات شیرین توجه کردم وقتی اسم سلمان رو میشنید چشمهایش برق میزد.و لیخندی روی لب میآورد.مشغول خوردن شام بودیم که شیرین گفت یه پیشنهاد ازطرف مدیر مدرسه برایت دارم.ازبس سرزم شلوغ بود یادم رفت زودتربهت بگم مدیر تصمیم گرفته برای اطلاتع رسانی به دانش اموزان دختر .هفته ای یه بار به مدرسه اطلتاع رسانی کنیم نظرت چی؟
-مثلا درچه مورد بایذد به یچه ها اطلاع رسانی کنیم؟
-بچه های اینجا مثل بچه های شهر امکانات و لوازم کافی برای بهداشت شخصی خودشون ندارند ،توباید درمورد بیماری های واگیردار،بهداشت و سلامتشون صحبت کنی.
-خیلی خوبه چون کارم ازیکنواختی درمیاد.هم فاله هم تماشا،حالا کی باید کارم روشروع کنم؟
-هرموقع که فرصت داشتی و حالش روداشتی یه سری به مدیر مدرسه بزن
-کمی فکرکردم و گفتم:دوشنبه خوبه؟
-عالیه چون من هم دوشنبه کلاس دارم
ازشیرین پرسیدم:حالااین پیشنهادکی بود؟
خنده ای کرد و گفت:من
-فکرت حرفنداره.
-ممنون.
بعد ازشام بود که به خانه ی خودم برگشتم.آنقدرخسته بودم که وقتی پایم راتوی رختخواب گذاشتم خوابم برد.
صبح بود آفتاب ازگوشه ی پنجره وارد اتاق شده بود.و صدای گنجشکها به شدت به گوش میرسید.
بعد ازخوردن صبحانه به ایوان رفتم و نفس عمیقی کشیدم و درهمان حال کمش حیدر ازدرحیاط وارد شد و گفت:خانوم دکتر دردرمونگاه روبازکنم؟
-دستتون دردنکنه الآن میرم.
به درماتنگاه رفتم و مضغول مرتب کردن قفس ی داروها شدم که دوتاخالنوم وارد درمونگاه شدند.یکی ازانها که یک پیرزن بود بدحال بود.همراهش گفت:ختانوم دکترکادرم حالش خیلیبده.
-گفتم چی شده؟
سرش راتکان داد وگفت هیچی خانوم دکتر نصف شب مادرم تشنه اش میشه اونه باید به کمک یکی دیگه راه بره دلش نیومذ یکی ازرماهاروبیدارکنه برای رفعتشنگیش تمام شیشه ی شربت سرماتخوردگیش رو سر میکشه
بافشار دندانهایم روی لبهایم جلوی خنده ام رانگاه داشتم و گفاتم:مادرتون روببرید بخوابونید روی تخت نگران هم نباشید چون حالش خوب میشه اما شما که میبینید مادرتون این وضع روداره شبها شب ها همیشه یه پارچ آب بذارید بالای سرش کهاین مشکل پیشنیاد.
-گفت:چشم خانوم دکتر قول میدم همیشه همین کاررو کنم ولی شما حال مادرم روخوب کنید.
دوشنبه بودو باید به مدرسه می رفتم وقتی به انجا پا گذاشتم تمام خاطرات دوران مدرسه ام برایم زنده شد.کنجکتاوانه به همه جا نگاه میکردم .زن
تفریح بود و ازمن کنکاوتربچه ها بودند.بی شنر ان هامن را دیده بودند و شناخته بودند وبه ان ها کعه ندیده بودند و نشناخته بودند معرفی کردند.وقتی وارد دفتر مدرسه شدم شیرین به استقبالم آمد.به بقیه ی معلم ها معرفی لام کرد و مرابه سمکت یک خانوم چاق و خوش برخورد برد و گفت:افسانه جون ایشون خانوم فاضلی مدیر مدئرسه هستند رو به خانوم فاضلی گفتم:خوشبختم.
خانوم فاضلی گفت:من هم خوشبختم و این باعث افتخارماست شما دراین مدرسه و به دانش اموزان ما دربا ره ی بعضی مسائل اطلاع رسانی کنید و دراین رابطه باماهمکاریکنید.
گفتم:خواهش میکنم.
زنگ تفریح تمام شد و همه ی داشن آموزان به کلاسشان رفتند .پشت سرانها همه ی معلم ها بلند شدند و به کلاسشان رفتند .افسانه جان من هم باید برم چون کلا سدارم و بچه هامنتظر هستند خانوم فاضای شما راراهنمایی میکند.
گفتم:باشه بعدا میبینمت.
بعد ازچند دقیقه کلمدرسه آرام شد و دیگر صدای بچه ها به گوش نمیرسید بعد ازخوردن چای به خانوم فاضلی گفتم :اگه میشه من گارم رو شروع کگنم.
خانوم فاضلیگفت:خواهش میکنم بفرمایید.
باهم به سک کلاس رفتیم که ظاهرا معلم نداشت و حسابی سرو صدامیکردند.ازخانوم فاضلی پرشسیدم من چه روزهاییباید به این مدرسه بیام؟
-درهرهفته یه کلاس یه روز دریک زنگ بیکاریداره که من برنامه یا برای شما تهیه کردم که بعدا خدمتتون تقدیم میکنم.شما براسا این برنامه به مدرسه می آیید.امروز هم تو این ساعت این کلاس بیکاره.شمامیتونتید کارتوتن رواینجلا شرذوعکنید میدونید که باید درباره ی چی صحبت کنید؟
-بله شیرین چون گفتن.
-خیلیخوب شد.
بعد روبه یچه هاکرد وگفت:امیوارم به صحبت های خانوم آذین خوب گوش کنیدو ایشون رواذیت نکنید.
بالبخندی به طرفم برگشت و گفت:حالا اگه اجازه بدیمن من شماروب ابچه ها تنها میذارم چون باید برم و به کارهای دیگرم برسم.
-خواهش میکتپتنم شماو بفرمایید خیالتون راحت باشه.
خانوم فاضلیرفتو من هم پشت سرش دررابستم.همه ی بچه ها ساکتو آرام نشسته بودندو بیت و پنج جفت چشم به من خیره شده بود.باخنده گفتم:چیه قیافه ی من خنده داره یاترسناک؟
همه زندند زیر خنده و بعد ازتمام شدن خنده هایشان گفتم:اول ازهمه دوست دارم به من به عنوان یه دوست نگاه کنید و هرمشکلیکه داشتید ازطریق نامه یا رودررو با من مطرحکنید.من حتما شما رو راهنکاییخواهم کرد.همه ی شما میدونید من چرابه اینجا اومدم.دوست دارم به همه ی حرفهاتییکه میزنم خوب گوش کنید تمامخرفهای من درباره ی نظافت و بهداشت شما دردوران قاعدگیاست ولیاگردوست دارید باشید میتونیم دربارهی بهداشت پوست مو و هرچیزی که شما دوست داشته باشین صحبتکنیم.البته همه ی این ها تو یه جلسه امکان پذیر نیست.اگرهم باشه باید خیلی خلاصه و مختصربگم.
رفتم روی میزنشستم و برای دانش لموزان صحبت کزردم چیزهایی راکه باید میگفتم براشون توضیح دادم این کارتقریبا یک ساعت و اندی طول کشید و دیگر چیزی به خوردن زنگ نمانده بود بلند شدم و قدم زمان توی کلاس راه رفتم و گفتم:حالا اگه سوالی درباره ی صحبتهام پیش اومده بپرسید و من جواب میدم.
یکی ازدانش اموزان دستش رابلا برد وبلند شد و گفت:ببخشید چندسالتونه و چطور یک پزشک شدید؟
-گفتم من بیست و نه سالمه و ازطریق تحصیلات دانشگاهی پزشک شدم.
پش سرش دانش اموزان سوالات متعددی درباره ی خودم شغلم و زندگیام پرسیدند که بعضی هاراپاسخ دادم و بقیه رابدون پاسخ گذاشتم درگیر ازسوالات خصوصی که میکردند کلافه شدم و گفتام:مثل اینکه صحبت مادرباره ی یک چیزدیگه بودها نه زندگی خصوصی من اگه سوالی دربارهی صحبت هایی که دارم بپرسید و گرنه من کارم تموم شده و باید برم.
دیگربچعئها هیچ سوال خصوصی نکردن و بیشتر سوال هاشان به طرف صحبتهایم کشیده شد. درحال پاسخ دادن به سوال یکیازبچه هابوذدم که زنگخورد.همه ی بچه ها اصرار داشتند که بازهم به کلاسشان بروم من هم بهانها قول دادم هروقت بتوانم این کارامیکنم.
وقتی به دفتر مدرسه رفتم خانوم فاضلیگفت:خسته نباشید بچه ها استقبال کردند.
-ممنون.بله بدنبود.
درحال گفت و گوبایکی ازمعلم ها بودم که شیرین ازراه رسیو پرسید:افسانه جان بریم؟
گفتماره بریم.
شیرین داشت چادرش رابه سرش میکرد که حانم فاضلی یک برنامهازروزهایی که باید به مدرسه می رفتم به من داد وگفت:خانوم آذین یادتون منره و حتمتا تشریف بیارید
گفتم:چشم جحتما من هم خوشحال میشم برای ب
خ ها کاری کرده باشم.
ازخانوم فاضلی خداحافظی کردیم و رفتیم تنو راه شیرین پرسید خوب بود یانه؟
-آره خوب بود یه تنوع بود.
-بچه ها که اذیت نکردن؟
-نه فقطخیلی دوست داشتن اززندگی شخصیم بدونن.
شیرین خندید و سرش را تکان داد نک نم باران شروع شد.ازشیرین خداحافظی کردم وقتی زیرباران راه می رفتم احساس میکرئم جسمم و روحم ازهزچیزی پاک میشوند وخودم رامثل یک بچه تصورمیکردم.وقتی به خانه رسیدک چادرم حسابی خیس شده بود تنم سرد حس کردم الان یک چای داغ میچسبد. تو این فکربودم که خانوم جان اومد دنبالم و گفت:خانوم دکتذر بیاکادر من چای درست کردم باهم بخوریم.
-گفتم چشم الآن میام فقط اجازه بدی لباسهام روعوض کنم
پس ازعوض کردم لباسهایم پیش خانوم جام رفتمبوی چای و بوی باران درهم پیچیده بودگفتم:خانوم جان به زحمت افتادین.
-ای مادر چه زحمتی ازصبح تاشب من و مش حیدر تنهاییم این دختر هم ازوقتی رفته تهران اتنگارتصمیم نداره به ماسربزنه؟
-صنوبرکهتازه رفته
-برایمن این چند وقت به اندازه ی چند قرن گذشته می ترسم اتفاقیبراش افتاده باشه.
-اصلا نگران نباشید خانواده ی من اونجان هستند اگرمشکلی داشته باشه میتوننن کمکش کنن.من هم شما ره موبایلم را بهش دادم و گفتم اگه کاری داشت بامکن تماسبگیره.
-دستت درنکنه پیرشی الهی.
خانوم جان بعد ازرفم صنوبر به تهران خیلی دلتنگی میکردم مثل بچه هابود که عروسکشان رامیگرفتند.مش حیدر عهم بیشتر وقتش را بااسب و یک دانه گاوض سرمیکرد.
خیلی زود پاییز کوتاه و پرباران سپری شد و زمستان ازراه رسید.زمستان راخیلی دوست داشتم همیشه ازریختن دانه های برفی که آرام آرام روی شاخه های لخت و عریان درختان میریخت لذت میبردم همه جا سفید و پرازبرف شده بود بهطوریکه مجبوربودم برای بعضیاز بسیکارانم که پیر بومدند و نمیتوانستمد به درمانگاه بیایند به خانه شان میرفنتم . درآن زمستان سرد و پرازبرف تنها دلگرمیم خانه ی شیرین بود .گاهی هم به خانه ی خانم جان و مش حیدر سر میزدم و تنها تنوعم و تحول زندگیم همان رفتن به مدرسه بود که البته ان هم بعضی موقع ها به دلیل بارش برف سنگین تعطیل میشد. بیکاریباعث میشد به گذشته فکرکنم و بیشتر خاطرات تلخ رابه یادئ بیاورم و باعث رنجم شود.اواسط زمستان بود که مش حیدر سخت مریض شد خانوم جان میگفت باید به صنوبر خبر بدمی.اما مش حیدر اجازه نمیداد و میگفت:به نیمخواد بچه رو ازدرسش بلند کنی من که چیزیم نیست فقط یه سرماخوردگیه که زود خوب میشه.تقریبا یک ماه طول کشید تا مش حیدر توانسا ازبستر بیماریبلند شود.
دیگرتقریبا نزدیکی های بهار بود که صنوبر برای تعطیلات نوروزی به روستا برگشت ظاهرا ازهمه چیزراضی بود و میگغت:درسم خوبپیش میره
خانوم جان با آمدن صنوبرجانی تازه گرفغته بود وقتی مهرومحبت خانوم جان رانسبت به صنوبر میدیدم احساس کردم دوست دارم هرچه زود ترعزیز راببینم و اورادر آغوش بکشمبنابراین تصمیم گرفتم
-پس خیل دوستت داره که این همه جدایی رو تحمل میکنعهو.
-قرار نیست بره و تایک سال دیگه پیداش نشه.ناه اینده دوباره برای دیدنمون میاد.
مرتضی کنار مامشغول باز یکردن باماشینش بود گفت:ماکمان عموسلمان کی میاد؟
-میاد پسرم خحیلی زود میاد.
-بیا،اون وقت هی بگو مرتضی آمادگی نداره برایی ورود سلمان آماده اش کنم هنوزهیچ چی نشده سراغش رو میگیره.
-راستش اصلاخودم هم فکرش رو نیمکردم اینقدر زود بهش خو بگیره.
به تمام حالات و حرکات شیرین توجه کردم وقتی اسم سلمان رو میشنید چشمهایش برق میزد.و لیخندی روی لب میآورد.مشغول خوردن شام بودیم که شیرین گفت یه پیشنهاد ازطرف مدیر مدرسه برایت دارم.ازبس سرزم شلوغ بود یادم رفت زودتربهت بگم مدیر تصمیم گرفته برای اطلاتع رسانی به دانش اموزان دختر .هفته ای یه بار به مدرسه اطلتاع رسانی کنیم نظرت چی؟
-مثلا درچه مورد بایذد به یچه ها اطلاع رسانی کنیم؟
-بچه های اینجا مثل بچه های شهر امکانات و لوازم کافی برای بهداشت شخصی خودشون ندارند ،توباید درمورد بیماری های واگیردار،بهداشت و سلامتشون صحبت کنی.
-خیلی خوبه چون کارم ازیکنواختی درمیاد.هم فاله هم تماشا،حالا کی باید کارم روشروع کنم؟
-هرموقع که فرصت داشتی و حالش روداشتی یه سری به مدیر مدرسه بزن
-کمی فکرکردم و گفتم:دوشنبه خوبه؟
-عالیه چون من هم دوشنبه کلاس دارم
ازشیرین پرسیدم:حالااین پیشنهادکی بود؟
خنده ای کرد و گفت:من
-فکرت حرفنداره.
-ممنون.
بعد ازشام بود که به خانه ی خودم برگشتم.آنقدرخسته بودم که وقتی پایم راتوی رختخواب گذاشتم خوابم برد.
صبح بود آفتاب ازگوشه ی پنجره وارد اتاق شده بود.و صدای گنجشکها به شدت به گوش میرسید.
بعد ازخوردن صبحانه به ایوان رفتم و نفس عمیقی کشیدم و درهمان حال کمش حیدر ازدرحیاط وارد شد و گفت:خانوم دکتر دردرمونگاه روبازکنم؟
-دستتون دردنکنه الآن میرم.
به درماتنگاه رفتم و مضغول مرتب کردن قفس ی داروها شدم که دوتاخالنوم وارد درمونگاه شدند.یکی ازانها که یک پیرزن بود بدحال بود.همراهش گفت:ختانوم دکترکادرم حالش خیلیبده.
-گفتم چی شده؟
سرش راتکان داد وگفت هیچی خانوم دکتر نصف شب مادرم تشنه اش میشه اونه باید به کمک یکی دیگه راه بره دلش نیومذ یکی ازرماهاروبیدارکنه برای رفعتشنگیش تمام شیشه ی شربت سرماتخوردگیش رو سر میکشه
بافشار دندانهایم روی لبهایم جلوی خنده ام رانگاه داشتم و گفاتم:مادرتون روببرید بخوابونید روی تخت نگران هم نباشید چون حالش خوب میشه اما شما که میبینید مادرتون این وضع روداره شبها شب ها همیشه یه پارچ آب بذارید بالای سرش کهاین مشکل پیشنیاد.
-گفت:چشم خانوم دکتر قول میدم همیشه همین کاررو کنم ولی شما حال مادرم روخوب کنید.
دوشنبه بودو باید به مدرسه می رفتم وقتی به انجا پا گذاشتم تمام خاطرات دوران مدرسه ام برایم زنده شد.کنجکتاوانه به همه جا نگاه میکردم .زن
تفریح بود و ازمن کنکاوتربچه ها بودند.بی شنر ان هامن را دیده بودند و شناخته بودند وبه ان ها کعه ندیده بودند و نشناخته بودند معرفی کردند.وقتی وارد دفتر مدرسه شدم شیرین به استقبالم آمد.به بقیه ی معلم ها معرفی لام کرد و مرابه سمکت یک خانوم چاق و خوش برخورد برد و گفت:افسانه جون ایشون خانوم فاضلی مدیر مدئرسه هستند رو به خانوم فاضلی گفتم:خوشبختم.
خانوم فاضلی گفت:من هم خوشبختم و این باعث افتخارماست شما دراین مدرسه و به دانش اموزان ما دربا ره ی بعضی مسائل اطلاع رسانی کنید و دراین رابطه باماهمکاریکنید.
گفتم:خواهش میکنم.
زنگ تفریح تمام شد و همه ی داشن آموزان به کلاسشان رفتند .پشت سرانها همه ی معلم ها بلند شدند و به کلاسشان رفتند .افسانه جان من هم باید برم چون کلا سدارم و بچه هامنتظر هستند خانوم فاضای شما راراهنمایی میکند.
گفتم:باشه بعدا میبینمت.
بعد ازچند دقیقه کلمدرسه آرام شد و دیگر صدای بچه ها به گوش نمیرسید بعد ازخوردن چای به خانوم فاضلی گفتم :اگه میشه من گارم رو شروع کگنم.
خانوم فاضلیگفت:خواهش میکنم بفرمایید.
باهم به سک کلاس رفتیم که ظاهرا معلم نداشت و حسابی سرو صدامیکردند.ازخانوم فاضلی پرشسیدم من چه روزهاییباید به این مدرسه بیام؟
-درهرهفته یه کلاس یه روز دریک زنگ بیکاریداره که من برنامه یا برای شما تهیه کردم که بعدا خدمتتون تقدیم میکنم.شما براسا این برنامه به مدرسه می آیید.امروز هم تو این ساعت این کلاس بیکاره.شمامیتونتید کارتوتن رواینجلا شرذوعکنید میدونید که باید درباره ی چی صحبت کنید؟
-بله شیرین چون گفتن.
-خیلیخوب شد.
بعد روبه یچه هاکرد وگفت:امیوارم به صحبت های خانوم آذین خوب گوش کنیدو ایشون رواذیت نکنید.
بالبخندی به طرفم برگشت و گفت:حالا اگه اجازه بدیمن من شماروب ابچه ها تنها میذارم چون باید برم و به کارهای دیگرم برسم.
-خواهش میکتپتنم شماو بفرمایید خیالتون راحت باشه.

خانوم فاضلیرفتو من هم پشت سرش دررابستم.همه ی بچه ها ساکتو آرام نشسته بودندو بیت و پنج جفت چشم به من خیره شده بود.باخنده گفتم:چیه قیافه ی من خنده داره یاترسناک؟
همه زندند زیر خنده و بعد ازتمام شدن خنده هایشان گفتم:اول ازهمه دوست دارم به من به عنوان یه دوست نگاه کنید و هرمشکلیکه داشتید ازطریق نامه یا رودررو با من مطرحکنید.من حتما شما رو راهنکاییخواهم کرد.همه ی شما میدونید من چرابه اینجا اومدم.دوست دارم به همه ی حرفهاتییکه میزنم خوب گوش کنید تمامخرفهای من درباره ی نظافت و بهداشت شما دردوران قاعدگیاست ولیاگردوست دارید باشید میتونیم دربارهی بهداشت پوست مو و هرچیزی که شما دوست داشته باشین صحبتکنیم.البته همه ی این ها تو یه جلسه امکان پذیر نیست.اگرهم باشه باید خیلی خلاصه و مختصربگم.
رفتم روی میزنشستم و برای دانش لموزان صحبت کزردم چیزهایی راکه باید میگفتم براشون توضیح دادم این کارتقریبا یک ساعت و اندی طول کشید و دیگر چیزی به خوردن زنگ نمانده بود بلند شدم و قدم زمان توی کلاس راه رفتم و گفتم:حالا اگه سوالی درباره ی صحبتهام پیش اومده بپرسید و من جواب میدم.
یکی ازدانش اموزان دستش رابلا برد وبلند شد و گفت:ببخشید چندسالتونه و چطور یک پزشک شدید؟
-گفتم من بیست و نه سالمه و ازطریق تحصیلات دانشگاهی پزشک شدم.
پش سرش دانش اموزان سوالات متعددی درباره ی خودم شغلم و زندگیام پرسیدند که بعضی هاراپاسخ دادم و بقیه رابدون پاسخ گذاشتم درگیر ازسوالات خصوصی که میکردند کلافه شدم و گفتام:مثل اینکه صحبت مادرباره ی یک چیزدیگه بودها نه زندگی خصوصی من اگه سوالی دربارهی صحبت هایی که دارم بپرسید و گرنه من کارم تموم شده و باید برم.
دیگربچعئها هیچ سوال خصوصی نکردن و بیشتر سوال هاشان به طرف صحبتهایم کشیده شد. درحال پاسخ دادن به سوال یکیازبچه هابوذدم که زنگخورد.همه ی بچه ها اصرار داشتند که بازهم به کلاسشان بروم من هم بهانها قول دادم هروقت بتوانم این کارامیکنم.
وقتی به دفتر مدرسه رفتم خانوم فاضلیگفت:خسته نباشید بچه ها استقبال کردند.
-ممنون.بله بدنبود.
درحال گفت و گوبایکی ازمعلم ها بودم که شیرین ازراه رسیو پرسید:افسانه جان بریم؟
گفتماره بریم.
شیرین داشت چادرش رابه سرش میکرد که حانم فاضلی یک برنامهازروزهایی که باید به مدرسه می رفتم به من داد وگفت:خانوم آذین یادتون منره و حتمتا تشریف بیارید
گفتم:چشم جحتما من هم خوشحال میشم برای ب
خ ها کاری کرده باشم.
ازخانوم فاضلی خداحافظی کردیم و رفتیم تنو راه شیرین پرسید خوب بود یانه؟
-آره خوب بود یه تنوع بود.
-بچه ها که اذیت نکردن؟
-نه فقطخیلی دوست داشتن اززندگی شخصیم بدونن.
شیرین خندید و سرش را تکان داد نک نم باران شروع شد.ازشیرین خداحافظی کردم وقتی زیرباران راه می رفتم احساس میکرئم جسمم و روحم ازهزچیزی پاک میشوند وخودم رامثل یک بچه تصورمیکردم.وقتی به خانه رسیدک چادرم حسابی خیس شده بود تنم سرد حس کردم الان یک چای داغ میچسبد. تو این فکربودم که خانوم جان اومد دنبالم و گفت:خانوم دکتذر بیاکادر من چای درست کردم باهم بخوریم.
-گفتم چشم الآن میام فقط اجازه بدی لباسهام روعوض کنم
پس ازعوض کردم لباسهایم پیش خانوم جام رفتمبوی چای و بوی باران درهم پیچیده بودگفتم:خانوم جان به زحمت افتادین.
-ای مادر چه زحمتی ازصبح تاشب من و مش حیدر تنهاییم این دختر هم ازوقتی رفته تهران اتنگارتصمیم نداره به ماسربزنه؟
-صنوبرکهتازه رفته
-برایمن این چند وقت به اندازه ی چند قرن گذشته می ترسم اتفاقیبراش افتاده باشه.
-اصلا نگران نباشید خانواده ی من اونجان هستند اگرمشکلی داشته باشه میتوننن کمکش کنن.من هم شما ره موبایلم را بهش دادم و گفتم اگه کاری داشت بامکن تماسبگیره.
-دستت درنکنه پیرشی الهی.
خانوم جان بعد ازرفم صنوبر به تهران خیلی دلتنگی میکردم مثل بچه هابود که عروسکشان رامیگرفتند.مش حیدر عهم بیشتر وقتش را بااسب و یک دانه گاوض سرمیکرد.
خیلی زود پاییز کوتاه و پرباران سپری شد و زمستان ازراه رسید.زمستان راخیلی دوست داشتم همیشه ازریختن دانه های برفی که آرام آرام روی شاخه های لخت و عریان درختان میریخت لذت میبردم همه جا سفید و پرازبرف شده بود بهطوریکه مجبوربودم برای بعضیاز بسیکارانم که پیر بومدند و نمیتوانستمد به درمانگاه بیایند به خانه شان میرفنتم . درآن زمستان سرد و پرازبرف تنها دلگرمیم خانه ی شیرین بود .گاهی هم به خانه ی خانم جان و مش حیدر سر میزدم و تنها تنوعم و تحول زندگیم همان رفتن به مدرسه بود که البته ان هم بعضی موقع ها به دلیل بارش برف سنگین تعطیل میشد. بیکاریباعث میشد به گذشته فکرکنم و بیشتر خاطرات تلخ رابه یادئ بیاورم و باعث رنجم شود.اواسط زمستان بود که مش حیدر سخت مریض شد خانوم جان میگفت باید به صنوبر خبر بدمی.اما مش حیدر اجازه نمیداد و میگفت:به نیمخواد بچه رو ازدرسش بلند کنی من که چیزیم نیست فقط یه سرماخوردگیه که زود خوب میشه.تقریبا یک ماه طول کشید تا مش حیدر توانسا ازبستر بیماریبلند شود.
دیگرتقریبا نزدیکی های بهار بود که صنوبر برای تعطیلات نوروزی به روستا برگشت ظاهرا ازهمه چیزراضی بود و میگغت:درسم خوبپیش میره
خانوم جان با آمدن صنوبرجانی تازه گرفغته بود وقتی مهرومحبت خانوم جان رانسبت به صنوبر میدیدم احساس کردم دوست دارم هرچه زود ترعزیز راببینم و اورادر آغوش بکشمبنابراین تصمیم گرفتم من هم برای دیدن خانواده ام به تهران بروم.درتعطیلات نوروزی نفرات روستا دوبرابرشد و. این کمی باعث نگرانی ام شد چون اگرکسی به م احتیاج پیدا میکرد من انجا نبودم بنابراین ازتصمیم که گرفتم منصرفشدم.یک روز بیشتر به عید نمانده بود پدرم دائم تماس میگرفت و میخواست بداند کی به تهران بروم.
صنوبرپرسید:پس کی میخوای به دیدن خانواده ایت بری؟
وقتی برایشتوضیح دادم کهچرانمیروم گفت:خوبه همه چیزروبه من بسپاری و بری
-نه نمیشه،تو یه سال بیشتزر نیست به دانشگاه پرستاری میری فکرنکنم دانش لازم روحتی برای پرستاری به دست آورده باشی.
-به خدا میتونم.
-بااین کارم جون افراد ر.و به خطر می اندازم.
صنوبرخیلی سماجت کرد و گفت اون روزهایی که من باشما تو درمانگاه کارکردم خیلی چیزها رو یادگرفتم امسال هم ازدانشگاه ااطلاعاتی رابه دست آوردم و میتونم بیتر داروها رو هم میدونم برایچه بیمارهاییبه کارمیبرند.تازه ا
ه هم مشکلی پیش اومد بهتون خبرمیدم.
روی حرفهای صنو.برفکرکردم و دیدم هفت ماهه که خانواده ام راندیدم ،بنابراین قبول کردم و درمانگاه رابه صنوبردادم و گفتم:یادت باشه برای بیمارهایی که نمیدونی چی هستنذد به هیچ وجه عنوان هیچ کاری نیکنی و هیچ ئارویی نمیدی.
صنوبرباخوشحالی گفت:باشهئ
شح بهتون قول میدم میتونید باخیال راحت برید.
سریع وسایلم راجمع کردم و ازخانواده ی مش حیدر و شیرین خداحافظی کردم و. به طرف تهران راه افتادم. جادهها خیلیشلوغ بودند و اکثرماشین ها به طرف شمال ها میرفتند اما من درحال برگشت به تهران بودم.روی تپه ها هنوزبرف دیده میشد وهنوزگردوغباری اززمستان مانده بود درختان تازه جوانه زده بودند وقتی ازجاده ی شمال خارج میشدم و واردجاده ی تهران شدم به وضوح متوجه شدم که وارد هوای آلوده و پرازسم شده ام . ماههادورازتهران بودم ووقتی واردآن شدم احساس کردم نفس کشیدن درآنجا سنگین و سخته اما شوقدیدارپدرم وعزیز باعث میشدهرچیزی راتحمل کنم.
وقتی به جلوب درخانه رسدم دیگرهواتاریک شده بود و صوای اذان ازمسجد شنیده میشد .نفسعمیقی کشیدم وگفتم محله ی دوران کودک بالاخخره اومدم .سریع ازماشین پیاده شدمازخوشحالی داشتم پردرمیاوردم .زنگدررافشاردادم مثل اینکه عزیزمنتظرم بود .سریع دررابازکرد و گفت :افسانه عزیزم اومدی؟
بادیدنش مثل اینکه دوباره متولدشده بودم پدرم درحال خواندن نماز بود رئبرئیشایستادم و مشغول تماشایش بودم تمام ریشها و موهای سرش مثل برف سفیدشده بود و می درخشیدند.صورتشپرازچین و چروک شده بود که هرچین و چروکی حاکی ازهزاران تجربه بود.انقدرمحوتماشای پدربودم که متوجه نشدم کی نمازشتموم شده گفتم:قبول باشه.
با مهربانی گفت: قبول حق، دخترم!
رفتم و صورتش را غرق بوسه کردم. هنوز همان عطر مخصوصی را سر نماز استفاده می کرد، چه بوی خوشی داشت. علیرضا هم از راه رسید، هنوز همان شوخ طبعی ها و بذله گویی ها را داشت. اولین سؤالی که پرسید، گفت: پس چرا تنها اومدی؟
با تعجب پرسیدم: مگه قرار بود با کسی بیام.
گفت: نه، فقط خواستم چیزی گفته باشم.
خواستم کمی اذیتش کرده باشم، گفتم: آهان،اگه منظورت صنوبره بهت سلام رسوند، فعلا هم جای بنده ایستاده تا من برگردم.
علیرضا با کنجکاوی پرسید: یعنی چی جای تو وایساده؟
گفتم: بعنی شده خانم دکتر روستا.
عزیز گفت: علیرضا بسه دیگه، خواهرت خسته ست، با این حرفهات خسته ترش می کنی.
گفتم: نه عزیز عیب نداره خسته نیستم.
علیرضا با شوخ طبعی گفت: بله دیگه، وقتی افسانه خانم هست می شه سوگلی و کی دیگه جرأت می کنه حرف بزنه.
به اتاقم رفتم،تمیز و مرتب بود، حتی ذرهای گرد و غبار روی وسایلم نبود، می دانستم که عزیز تمیزش کرده. همان طور که به همه جا نگاه می کردم، عزیز آمد و گفت: افسانه جان، چیزی نمی خوای؟
_ نه عزیز، دستتون درد نکنه، فقط می ذاشتید خودم می اومدم و اتاقم رو تمیز می کردم.
_ نه عزیزم، تو بعد از چند ماه اومدی چند روز بمونی و بری، نخواستم تو این چند روز دست به چیزی بزنی. بعدش هم دیگه نمی رسیدی برای عید تمیزش کنی، این شد که با کمک علیرضا همه جا رو تمیز و گردگیری کردیم.
_الهی من قربون مادر خوبم برم که اینقدر مهربونه.
از آن طرف علیرضا هم آمد و با لحنی شوخ گفت: آره دیگه، منه بیچاره همه جا رو تمیز کردم، اون وقت قربون صدقه اش باید به یکی دیگه داده بشه.
عزیز گفت: خوبه خوبه، حالا انگار چیکار کردی.
علیرضا گفت: ببین، عوض دستت درد نکنه است دیگه.
با خنده گفتم: حالا من می گم دستت درد نکنه داداش کوچولوی من.
علیرضا باز با همان لحن گفت: افسانه دیگه این حرف رو جلوی کسی نزنی ها، مخصوصا جلوی صنوبر.
پدرم که از دور نظاره گر همه چیز بود، با خوشحالی گفت: خدایا شکرت! آخر عمری شاهد شادی و خنده توی این خونه هستم.
آرام از علیرضا پرسیدم: چیزی شده که پدر اینطور حرف می زنه؟
_نه، چطور مگه؟
_نمی دونم، پدر یه جوری شده، فقط نمی دونم چطوری بگم.
علیرضا می خواست چیزی بگوید که عزیز وسط حرفش پرید و گفت:
_ علیرضا، مگه تو گرسنه ات نبود، بیا بریم تو آشپزخانه غذا رو بکشیم.
آخر شب شد و من با آرامش خاطر خوابیدم و تا صبح بیدار نشدم. وقتی بیدار شدم ساعت یازده ظهر بود. به آشپزخانه رفتم، علیرضا هم آنجا بود. باز هم مثل اینکه تصمیم داشت سر به سرم بگذارد، گفت:
_ خیر سرمون امروز عیده، مردم همه از خروس خون بیدار شدن، اونوقت خونه ما تازه از خوابگاهی دراومده.
حوله به دستم بود، یکی محکم بهش زدم و گفتم: می تونیم می خوابیم، ما که مثل بعضی ها مشغله فکری نداریم.
علیرضا در حالیکه از آشپزخانه بیرون می رفت،با خنده گفت: دست بزن هم که پیدا کردی.
با خنده گفتم: تو رو نزنم کی رو بزنم؟
علیرضا با خنده سرش را تکان داد و از آشپزخانه خارج شد. همه چیز روی میز صبحانه آماده بود، یک چای ریختم، صبحانه خوردم و از آشپزخانه خارج شدم. همه داخل پذیرایی بودند، علیرضا و پدرم مشغول تماشا کردن تلویزیون بودند. عزیز هم داشت سفره هفت سین را پهن می کرد. به کمک عزیز رفتم.
عزیز گفت: خوب خوابیدی؟
قبل از اینکه من جواب دهم، علیرضا گفت: ای بابا، عزیز چه سؤالی می کنیدها، اگه خوب نخوابیده بود که تا لنگ ظهر نمی خوابید.
از حرف های علیرضا بیشتر خنده ام گرفت تا دلگیر شوم، چون می دانستم همه را از شوخی می گوبد.
گفتم: زهره نمیاد؟
عزیز گفت: نه، امشب رو منزل آقا صمد پدر فریدون می مونند، فردا میان.
موقع سال تحویل که شد، همه گرد سفره هفت سین نشستیم. چه لحظه زیبا و دوست داشتنی بود، فقط جای خالی زهره حس می شد. پدرم قرآن را برداشت و مشغول خواندن شد. علیرضا هم مشغول خوردن بود، من هم نشسته بودم و همه را تماشا می کردم. وقتی سال تحویل شد، خودم را در آینه ای که در سفره هفت سین بود دیدم. با خودم گفتم: عجب این قافله عمر می گذرد، یک سال دیگر هم گذشت. توی این فکر بودم که علیرضا گفت: افسانه، چقدر به خودت نگاه می کنی؟ خوشگلی بابا، هیچ پیر نشدی.
خندیدم و چیزی نگفتم. عزیز سال نو را به همه تبریک گفت و من خداوند را به خاطر اینکه سایه پدر و مادرم را روی سرم حفظ کرده بود شکر کردم. عزیز گفت: افسانه، بذار حالا که سال تحویل شده یه خبر خوش بهت بدم.
خوشحال شدم و گفتم: چه خبری؟
به پدرم که نگاه کردم، لبخندی روی لب داشت. عزیز رو به پدرم کرد و گفت: خودت بگو!
پدرم گفت: تو که گفتی، بقیه اش رو هم بگو.
عزیز گفت: باشه خودم می گم، پدرت تابستون می خواد بره مکه.
از خوشحالی جیغی زدم و گفتم: راست می گین؟
پدرم گفت: بالاخره بعد از دو سال اسمم دراومد.
گفتم: بهتون تبریک می گم پدر، خیلی خبر خوبی بود.
فردای آن روز زهره همراه همسرش و پسرش به آنجا آمدند.دومین بچه زهره در راه بود و زهره و فریدون از این بابت خیلی خوشحال بودند. تعطیلات نوروزی خیلی زود سپری می شد و ما هم در تفریح و گردش بودیم. بیشترین جایی که از آن لذا روحی و جسمی بردیم، جمکران بود. به پیشنهاد پدرم بعد از ظهر سه شنبه به طرف جمکران حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، آنقدر شلوغ بود که به سختی جایی برای نشستن پیدا کردیم. این دومین بار بود که به آنجا رفتم. دفعه اول، سال سوم راهنمایی با بچه ها از طرف مدرسه آمده بودم. در آنجا همه بچه ها توی ذهنم بودند. یک حس غریب به من دست داده بود که برایم ناشناخته بود، به آدم های اطرافم نگاه می کردم، بعضی هایشان چنان گریه می کردند که اشک هایشان سیل وار روی گونه هایشان می ریخت. از طرف دیگر گروه های دیگری هم دسته دسته وارد می شدند. بعد از خواندن نماز و دعا احساس کردم سبک شدم اما یک غم تمام وجودم را فراگرفت، غمی که از جدایی ایجاد می شد.
نصفه شب بود که به خانه رسیدیم. همه جا در سکوت و آرامش بود. پنجره اتاقم را باز گذاشتم، نسیمی بهاری صورتم را نوازش می داد و مرا به خوابی کودکانه برد. صبح روز بعد با صدای عزیز بیدار شدم که می گفت:
_ تلفن باهات کار داره.
با کسلی رفتم و گوشی را برداشتم، نسیم پشت خط بود. از موقعی که رفته بود، با من در تماس بود. این بار از من دلخورشده بود، البته حق داشت چون هیچ وقت به خودم زحمت نداده بودم گوشی تلفن را بردارم و با او تماس بگیرم.
در یک چشم به هم زدن تعطیلات به پایان رسید و می بایست به روستا بر می گشتم. روز چهادرهم فروردین بود، دیگر باید کم کم حرکت می کردم. قبل از حرکتم پدرم گفت: می خوام باهات درباره یه موضوعی صحبت کنم، البته اگه وقت داشته باشی.
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم: هنوز وقت دارم، بفرمایید.
پدرم گفت: فکر می کنم دیگه موندن توی اون روستا کافی باشه. الان دو ساله که رفتی اونجا و دور از ما تک و تنها زندگی می کنی.
_ خودم هم درباره اش فکر کرده بودم، فقط برای دل کندن از اونجا احتیاج به کمی زمان دارم.
_ خیلی خوب حالا برو و عجله کن تا به تاریکی نخوردی.
عزیز با یک کاسه آب و قرآن مثل همیشه بدرقه ام کرد،پدرم هم کنارش ایستاده بود. علیرضا خانه نبود و به استقبال صنوبر به ترمینال رفته بود. عزیز گفت: مواظب خودت باش، جاده ها شلوغه.
گفتم: چشم حتما!
بعد هم سوار ماشین شدم و به روستا برگشتم. توی روستا همه جا زیباتر از قبل شده بود، مثل اینکه قطعه ای از بهشت روی زمین جا مانده بود. با خودم گفتم: آخه من چطوری از اینجا دل بکنم؟ به خانه که رسیدم، کم کم ستاره ها توی آسمان ظاهر می شدند و یک روز دیگر در حال به پایان رسیدن بود.
روز بعد باران در حال باریدن بود، داخل حیاط رفتم، کمی زیر باران ایستادم و سری هم به درمانگاه زدم. چند نفری بیشتر داخل درمانگاه نبودند. به هر حال مثل همیشه که می رفتم تهران و برمی گشتم شلوغ نبود. با خودم گفتم: نه بابا، مثل اینکه صنوبر کارش رو خوب انجام داده.
اکثر بیمارانی که در فصل بهار به من مراجعه می کردند خانم ها بودند و معمولا از درد کمر و پا شکایت می کردند، چون بیشتر ساعات روز را داخل شالیزار که پر از آب بود سپری می کردند و پاهایشان دائم در معرض رطوبت قرار داشت.
بعد از ظهر بود و بیکار بودم. بالای روستا به امامزاده رفتم تا زیارت کنم. زیارت کردم و نمازم را خواندم. ماندن توی زیارتگاه به من آرامش می داد، بنابراین تصمیم گرفتم کمی بیشتر بمانم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای دو نفر به گوشم خورد اما فقط یک دختر وارد زیارتگاه شد، بعد از زیارت کردن کنارم نشست و با لهجه شمالی گفت: فکر می کنم شما خانم دکتر باشید، درسته؟
_ بله درسته.
_ اسم من نازگله، توی همین روستا زندگی می کنم و یک از دوستان صنوبرم.
_خوشبختم، من هم افسانه هستم.
_من با نامزدم اومدم اما وقتی فهمیدم یکی تو امامزاده ست گفتم من نمیام.
_من داشتم کم کم می رفتم.
_ خواهش می کنم بنشینید، اون تنها باشه راحت تره.
_ آخه خیلی وقته که اومدم.
از جا بلند شدم، نازگل هم بلند شد و گفت: من می تونم هر وقت خواستم شما را ببینم؟
_البته خوشحال می شم، شما که درمونگاه رو بلدی.
_آره می دونم، مثل اینکه خودم از اهالی روستا هستم ها.
_هر موقع دوست داشتید می تونید بیاید و من رو ببینید.
وقتی از امامزاده خارج شدم، نامزدش را دیدم که در حال کشیدن سیگار بود. تا صدای خداحافظی کردن من با نازگل را شنید، سیگار را روی زمین پرت کرد و پا روی سیگار گذاشت، کمی هم دستپاچه شده بود. وقتی به صورتش دقت کردم، رنگ و روی زردی داشت و استخوانهای گونه اش بیرون زده بود. حس کردم حالت افراد معتاد را دارد اما اطمینان کامل نداشتم.
وقتی به خانه رسیدم، لا به لای کتابهایم را گشتم و یک کتاب درباره اعتیاد پیدا کردم که حالات افراد معتاد، وضعیت جسمی شان و اینکه چطور می شود تشخیص داد فردی اعتیاد دارد را توضیح داده بود. وقتی کتاب را خواندم چیزهایی دست گیرم شد اما باز اطمینان کامل نداشتم. شب وقتی می خواستم بخوابم، چهره نازگل و نامزدش دائم جلوی چشمم ظاهر می شد. هرچه سعی می کردم، نمی توانستم نسبت به این مسأله بی تفاوت باشم، چون زندگی یک دختر بی گناه در خطر بود. به هر نحوی بود بالاخره خوابم برد. طبق قولی که به خانم فاضلی داده بودم باید به مدرسه می رفتم. وقتی به مدرسه رفتم، باز همه حواسم پیش نازگل بود. ساعت آخر وقتی با شیرین برمی گشتم، جریان را برایش تعریف کردم. او هم دوست داشت حتما نازگل و نامزدش را ببیند. همان طور که با شیرین صحبت می کردم و راه می رفتم، یکدفعه چشمم به نامزد نازگل افتاد، سریع گفتم: شیرین نگاه کن، خودشه.
_ چی خودشه؟
_ هیس آرومتر، نامزد نازگل رو می گم، داره از روبرو میاد.
_ همون آقا که داره سیگار می کشه؟
_ آره خودشه.
بعد از اینکه از کنارمان گذشت، گفتم: حالا چی می گی؟
_زیاد که ندیدمش اما قبلا یکی از همکارانم همسرش اعتیاد داشت، چند باری دیده بودمش، اون قیافه اش نسبت به قیافه این آقا خیلی ناجورتر بود.
_ خوب شاید تازه شروع کرده باشه.
_ اصلا ببینم مگه تو دکتر نیستی؟ نمی تونی تشخیص بدی معتاده یا نه؟
_من پزشک افراد معتاد نیستم که با چشم تشخیص بدم کی معتاده و کی معتاد نیست. این کار پزشکای خاص خودش رو داره، من اصلا تجربه ای توی این کار ندارم، فقط با آزمایش می شه فهمید. منم که نمی تونم همین طوری بگم آقا شما بیا و آزمایش اعتیاد بده.
_ حالا چطوری می خوای دختره رو پیدا کنی؟
_ خودش گفته میاد پیشم.
_مثلا کی؟
-نمی دونم، زمان خاصی رو مشخص نکرد.
_ تا مطمئن نشدی که این آقا اعتیاد داره، به نازگل چیزی نگو.
چند روز بعد نازگل به دیدنم آمد، وقتی چهره معصومش را می دیدم دلم می سوخت. نمی دانم چرا سرنوشتش برایم اهمیت پیدا کرده بود. دوست نداشتم در دام اعتیاد نامزدش اسیر شود. دائم دل دل می کردم بهش بگویم اما می ترسیدم حدسم اشتباه باشد. بعد از اولین دیدار با نازگل چندین بار دیگر هم به دیدنم آمد اما چیزی به او نگفتم.

فصل 19


دو ماه از بهار گذشته بود. سلمان همسر آینده شیرین به دیدنش آمد.
شیرین هم با مرتضی و سلمان به دیدن من آمدند. بعدازظهر بود و سلمان قصد داشت برگردد.جلوی در درمانگاه کنار درخت ایستاده بودیم و از او خداحافظی می کردیم که نازگل و نامزدش به دیدنم آمدند. نازگل خیلی خوشحال بود ، وقتی علت خوش اش را پرسیدم ، گفت : اومدم به عروسی دعوتتون کنم.
گفتم : عروسی کی؟
گفت : عروسی خودم.
بعد کارتی در آورد و به دستم داد و گفت : این هم کارت عروسی من .
وقتی به تاریخش نگاه کردم ، متوجه شدم یک هفته بیشتر به عروسی اش باقی نمانده است. نازگل گفت، حتما بیایید. من متظرم. به هر دوی آنها تبریک گفتم و خداحافظی کردند و رفتند.فرصت خیلی خوبی بود چون می دانستم سلمان قطعا در شناخت افراد معتاد شناخت و تجربه دارد.
گفتم : ببخشید آقا سلمان : یه سوال از شما داشتم.
کفت : بفرمایید ، من در خدمتم .
شیرین با چشمانی مرموز به من نگاه کرد و گفت : حتما می خوای اون سوالی رو بپرسی که من میخواستم الان بپرسم؟
گفتم : من میخواستم درباره نامزد نازگل بپرسم.
با خنده گفت : منم همینطور.
سلمان که هاج و واج میان ما گیر کرده بود ، گفت : به ما هم بگویید تا بدونیم موضوع از چه قراره.
گفتم : به نظر شما این آقاهه که همراه این خانم بود اعتیاد داشت ؟
مکثی کرد ، سرش را به نشانه تأسف تکان داد گفت : متأسفانه بله.
شیرین گفت : شما مطمئنید؟
سلمان با قاطعیت گفت : من هر روز با چندین نفر مثل تو و این آقا برخورد می کنم ، شناخت اینجور آدما کار زیاد سختی نیست، حالا این موضوع چه ارتباطی با شما دو نفر داره ؟
گفتم : ما تازه با ایندختر خانم آشنا شدیم و قراره با این آقا که همراهش بود ازدواج کنه . ما تصمیم داشتیم بهش بگیم که نامزدش اعتیاد داره اما مطمئن نبودیم.
سلمان گفت : خوب شاید این خانم خودش خبر داشته باشه، اگه بهش گفتید و بهتون گفت به شما چه ربطی داره چی ؟
شیرین گفت : هیچی ، سرنوشت خودشه ، ما فقط از عذاب وجدان رها میشیم، همین.
سلمان گفت : خیلی خوب. حالا اگه اجازه بدید من دیگه باید برم.
خم شد و مرتضی را بوسید.گفتم : من هم کمی کار دارم، باید برم درمونگاه ، خداحافظ شما !
به درمانگاه رفتم و روی صندلی نشستم ، بعد از ده دقیقه شیرین هم آمد.گفتم : رفت ؟
با صدایی حزین گفت : آره رفت.
- شیرین به نظرت باید چیکار کنم ؟
- منظورت نازگله ؟
- آره
- یه جوری بکشش اینجا ، یه طوری بهش میگیم.
- الان نزدیکی های عروسی شه، فکر نکنم دیگه پیداش بشه.
- چند روزی صبر کن ، اگه نیومد می ریم خونشون.
- آره ، به نظرم بد فکری نیست.
تو هیس و بیس این بودم که چکار کنم که صنوبر از تهران برای دیدن مش حیدر و خانم جان به روستا آمد. دلم برای نازگل می سوخت، مجبور شدم همه چیز را برای صنوبر تعریف کنم و از اون بخواهم برود و نازگل را پیشم بیاورد.
صنوبر دنبال نازگل رفت و او را آورد. هیچ کس داخل درمانگاه نبود، فقط ما سه نفر بودیم.از صنوبر خواستم داخل سالن انتظار برود و منتظر بماند.خواستم بدانم که نازگل از اعتیاد نامزدش مطلع هست یا نه ، گفتم:
نازگ نامزدت چطور آدمیه ؟ چنان با وجد و شور و اشتیاق از او تعریف می کرد که اگر صلاح آینده اش نبود هیچ وقت چیزی درباره اعتیادش به او نمی گفتم از اون پرسیدم نامزدت سیگاریه ؟
گفت : نه خانم دکتر، این چه حرفیه می زنید ؟
چند سوال دیگر از او کردم و متوجه شدم که از همه چیز بی خبر است. گفتم : تحمل شنیدن یه حقیقت تلخ رو داری؟
از جایش بلند شد و پرسید : چه حقیقتی ؟
نازگل خیلی مضطرب بود و دادن این خبر برای من خیلی سخت بود.
نخواستم موقع گفتن این خبر چهره نازگل را ببینم ، رو به پنجره ایستادم.
با عصبانیت گفت : چه حقیقتی ؟
مثل اینکه خودش حدس زده بود میخوام چه بگویم. گفتم : خیلی متأسفم ، اما کسی که میخواد یه عمر با تو زندگی کنه اعتیاد داره.
لحظه ای بعد صدای افتادن نازگل به روی زمین را شنیدم.سریع برگشتم، او را روی تخت خواباندم و سعی کردم به هوشش بیاورم.چند دقیقه بعد نازگل به هوش آمد. صنوبر سعی می کرد دلداری اش بدهد.اما فایده نداشت.
نازگل گفت : شما دروغ میگید ، شما هدفتون اینه که عروسی من رو بهم بزنید.
از روی تخت پایین آمد اما دوباره روی زمین افتاد، او را روی صندلی نشاندم و گفتم : سعی کن احساساتی برخورد نکنی.
دوباره گفت : برید کنار ، شما میخوایید عروسی من بهم بخوره.
گفتم : آره ما میخواییم عروسی تو بهم بخوره، چون به صلاح خودت و آیندته، اما اصلا دروغ نمیگیم.اگه سرنوشتت برام اهمیت نداشت هیچ وقت بهت نمیگفتم.من نه تنها خوشبختی تو ، بلکه همه دخترها رو میخوام. این یه بلای خانمان سوزه ، نذار احساساتت بر عقلت غلبه کنه.
نازگل با گریه گفت : نمیخوام به حرفات گوش بگیرم .بذار برم.
صنوبر او را روی صندلی نگه داشت و گفت : تورو بخدا نازگل، منطقی برخورد کن و به حرفهای افسانه خانم گوش کن، بهش اعتماد کن ، اون که تا به حال تو رو نمیشناخته که بگی از روی نیتی غیر از خیر خواهی داره این حرفها رو میزنه.
نازگل باز هم قانع نشده بود، گفت : شما اصلا از کجا میدونید که کریم اعتیاد داره ، من حتی ندیدم سیگار بکشه.
گفتم : اما من دیدم.
گفت : اما سیگار کشیدن که دلیل اعتیاد نمیشه.
از جا بلند شد و گفت : من دوستش دارم، نمیخوام از دستش بدم، عروسی من باید برگزار بشه.
با عصبانیت گفتم : برو هر کاری که دلت میخواد انجام بده اما طولی نمیکشه که باید یه بچه برگردی خونه پدرت.حالا که میگی دوستش داری، ترکش بده بعد ازدواج کن، اگه این کار رو نکنی اونوقت معلوم میشه که واقعا دوستش داری.
درمانده و مستأصل دوباره روی صندلی نشست، اشک ریخت و گفت : خوب ، شما به من بگید چیکار کنم.
یک لیوان آب به او دادم و گفتم : اول از همه آرامشت رو حفظ کن، تو اگه الان بری و مستقیم بهش بگی تو معتادی ، قبول نداره و میزنه زیرش ، باید یه جوری مچش رو بگیری.
-آخه چه جوری ؟
- مواظبش باش اما نباید بفهمه که زیر نظرش داری، یادت باشه که، چهار روز هم بیشتر فرصت نداری.
-اگه موفق نشدم چی ؟
-اونوقت با پدر و مادرت در میون بذار، مطمئنا ا نها هم دوسن ندارن آینده دخترشون در خطر باشه.
-حالا به فرض من این کار رو کردم و همه چیز رو با چشمای خودم دیدم اا نمیتونم عروسی رو بهم بزنم، آخه همه مهمونامون رو دعوت کردیم و خبر عروسیمون همه جا پخش شده.
اینها اصلا در مقابل آینده تو مهم نیست.
-مهم نیست ؟ پس ح مردم رو چه کنم ؟
با خونسردی گفتم : حرف مردم برات مهمه یا سرنوشتت ؟
مضطرب بود و با چشمانی پر از اشک گفت : سرنوشتم.
- پس اگه واقعا اینطوره ، حرف مردم رو فراموش کن.
نازگل غم زده شد و رفت. امیدوار بودم که کاری را که گفته بودم انجام بده و احساساتش باعث نشود تا چشمانش را روی حقیقت ببندد.
سه روز گذشت و من منتظر خبری از نازگل بودم.بعد از ظهر بود و هوا ابری ، زیر درخت نشسته بودم که نازگل سراسیمه به طرفم آمد.به طرفش رفتم، نفش زنان گفت : دیدمش ، خودم دیدم که مواد استفاده می کرد.
نازگل را آرام کردم و به خانه بردم. کمی آب به او دادم و گفتم : حالا همه چیز رو برام تعریف کن.
- از روزی که از پیش شما رفتم، دائم مراقبش بودم و زیر نظر گرفته بودمش. همه اش سعی میکرد یه جوری از دستم فرار کنه. صبحی رفتم خونشون، بعد از یکی دو ساعتی که موندم بهش گفتم باید برم ، به مادرم قول دادم زیاد نمی مونم، کریم هم گفت : آره بهتره بری، مادرت مگرانت میشه. خداحافظی کردم و رفتم. وسط راه بود که کنجکاو شدم چرا کریم اصرار داشت زودتر به خانه مان برگردم. این شد که دوباره برگشتم اما آرام وارد شدم تا کسی مرا نبیند اما مادرش مرا دید و گفت : مگه نرفتی ؟
دستپاچه شدم گفتم : اما یه کاری با کریم داشتم که باید ببینمش، حالا کجاست ؟ مادرش گفت : رفته اتاق بالایی میخوای صداش کنم ؟ گفتم : نه .
خودم میرم پیش کریم.خیلی آروم قدم بر میداشتم تا صدای پام رو نشنوه.بی صدا در رو باز کردم اما صحنه ای رو دیدم که هیچوقت انتظار دیدنش رو نداشتم. نمیدونی چه حالی داشتمريال دنیا روی سرم خراب بود. پاهام نا نداشت ، روی زمین افتادم. تازه اون موقع کریم به خودش اومد و متوجه حضور من شد.مثل اینکه برق گرفته بودش اما با این حال اومد بالای سرم. تحمل دیدن اون صحنه و کریم رو نداشتم. با هزار زحمت بلند شدم. میخواست یه طوری کارش رو بپوشونه اما به حرفاش کوش نکردم و از اونجا خارج شدم.مادرش که دید خیلی عصبانی و ناراحتم و حاضر نیستم به حرفای کریم که دنبالم اومده بود گوش کنم گفت : صبر کن ببینم چی شده ؟ ایستادم و با عصبانیت گفتم :
بهتره عروسی رو بهم بزنید چون دیگه حاضر نیستم زن اون پسر معتاد شما بشم. مادر بیچاره اش از همه جا بی خبر هاج و اج پرسید :مگه اتفاقی افتاده ؟ گفتم : اگه خیلی دوست دارید بدونید جی شده ، برید و یه نگاهی به اتاق بالا بندازید.وقتی به خونه رسیدم همه چیز رو برای پدر و مادرم توضیح دادم اونها بیشتر از من شوکه شده بودند. پدرم به خونواده کریم پیغام داد که عروسی بهم میخوره.من هم در اولین فرصتی که تونستم خودم رو به اینجا رسوندم.
نازگل پریشان بود، نگران وضعیت روحی اش بودم. بیشتر از همه نازگل نگران ای بود که عقد شده کریم بود،می گفت : با حرفهای مردم چیکار کنم.
خیلی سعی کردم دلداری اش بدهم اما فایده نداشت و غمزده و ناراحت از پیشم رفت.روز بعد شیرین به دیدنم آمد و گفت : همه جا حرف نازگل و نامزدشه، همه حرفها بیشتر متوجه نازگل بیچارست.کاشکی میشد یه طوری بهش کمک کرد.
گفت : ما کمک خودمون رو کردیم، این بهترین کاری بود که میتونستیم براش انجام بدیم.
روز بعد باران شدیدی می بارید که نازگل را به درمانگاه آوردند.حسابی تب کرده بود و می سوخت و دائم از عروسی ای که انجام نشده بود حرف میزد. مادرش گریه می کرد و می گفت : چرا این اتفاق باید برای دختر من بیفته ؟ خاک بر سر من که حواسم رو جمع نکردم تا بفهمم دخترم رو به کی میدم.
گفتم : نازگل از کی اینطوری شده ؟
- از دیروز صبح
- از دیروز صبح اینطور شده ، حالا آوردیش ؟
- ما چه میدونستیم به این وضع میفته ، فکر میکردیم حالش بهتر میشه.
یکی دو ساعتی نگذشته بود که کریم به درمانگاه آمد. مادر نازگل به کریم گفت : ببین چه بلایی سر دخترم آوردی ، همین رو میخواستی دیگه آره.
کریم حسابی خیس شده بود و بغضی هم توی صدایش بود، گفت : به خدا من نازگل رو دوست دارم و حاضرم خار به چشمای خودم بره اما به پای نازگل نره، اون خودش همه چیز رو بهم زد.
گفتم : شما باید واقعیت رو قبل از عقد به نازگل میگفتید.
چشم به چشمم دوخت و گفت : شما معنی دوست داشتن رو می دونید ؟
نگاهم را از چشمانش برداشتم، بدون اینکه جوابش را بدهم ، به کنار نازگل رفتم، چون من هم معنای دوست داشتن را درک می کردم اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم کسی به خاطر دوست داشتن من زندگی اش نابود شود.
تب نازگل پایین آمده بود دستش را به دستم گرفتم و گفتم : میدونی کی اومده ؟
به نقطه ای خیره شده بود و فقط سرش را تکان داد. گفتم : کسی که به خاطرش به این روز در اومدی حالا اومده به دیدنت.
اشکهایش سرازیر شد و گفت : یهش بگیذ بره، اصلا دلم نمیخواد ببینمش.
گفتم حق داری اما اون هم یه انسانه و هر انسانی مرتکب خطا و اشتباه میشه. خدا با اون بزرگی و جلالش هر انسان خطا کاری رو که طلب بخشش کنه میبخشه، تو هم ببخش و بهش یه فرصت بده تا ترک کنه.
مضطرب پرسید : اگه ترک نکرد چی ؟
به چشمان پریشان و نگرانش نگاه کردم و گفتم : برای همین عروسی رو بهم زدی که اگه نتونست ترک کنه ازش طلاق بگیری.
نازگل وقتی کلمه طلاق را می شنید وحشت به وضوح تو چهره اش نمایان میشد.
در اتاق به صدا در آمد، سرم را که برگرداندم کریم را دیدم. گقت : اجازه هست ؟
گفتم : بفرمایید!
کریم وارد اتاق شد اما نازگل صورتش را برگرداند. اشک های حسابی صورتش را خیس کرده بودند، با صدای مهربان گفت : حالت چطوره ؟
نازگل جوابی نداد.کریم با همان لحن گفت : ببین چیکار کردی ، بیخودی و بی جهت عروسی رو بهم زدی.
نازگل سریع سرش را به طرف کریم برگرداند و نگاه تند و تیزی به او کرد و گفت : بیخود و بی جهت ؟
کریم گفت : خیلی خوب باشه، اصلا مقصر من اما بهت قول میدم این لعنتی رو بذارم کنار و جبران کنم.
نازگل به هق هق گریه می کرد. گفت : آخه چطوری ؟ میگن هر کی بره طرف این کار ، دیگه راه برگشتی نداره.
کریم گفت : خانم دکتر ، شما یه چیزی بگید، بگید که این کار شدنیه و فقط به اراده آدم بستگی داره.
گفتم : آره نازگل ، آقا کریم راست میگه : مراکزی هستند که این کار رو انجام می دهند و باعث جلوگیری از پاشیدن خیلی خانواده ها میشن.
کریم رفت کنار پنجره ایستاد.به نازگل گفتم : فقط الانه که این آقا به حمایت و پشتیبانی تو نیاز داره و در بدترین مرحله زندگیش قرار داره، اگه رهاش کنی و کمکش نکنی معلوم نیست آینده اش چی میشه.
از جا بلند شدم و رو به کریم گفتم : اگه خواستید من میتوم آدرس این مراکز رو به شما بدم.
کریم گفت : خیلی ممنون، بعدا ازتون میگیرم.
از اتاق خارج شدم.و نازگل و کریم را تنها گذاشتم.

فصل بیست

تابستان بود و شالیزار ها هم سرسبز و زیبا. عطر برنج همه جا را پر کرده بود. همان طور که توی شالیزارها راه می رفتم و آرام روی خوشه های برنج دست می کشیدم، عزیز تماس گرفت : و گفت پدرم در حال رفتن به مکه است.خواستم برای بدرقه اش به تهران بروم اما عزیز گفت : نه پدرت گفته احتیاج نیست. چون تابستان بود و شیرین هم بیکار بود، بنابراین بیشتر اوقات را با هم بودیم. چقدر دوست داشتم که زمان همان جا متوقف میشد، گذشته را به فراموشی می سپردم و هیچ وقت آینده ای در پیش رویم قرار نداشت.
مدتی از تابستان نگذشته بود که شیرین و سلمان عقد کردند و شیرین گفت تصمیم دارد برای همیشه از روستا برود. اصلا باور نمیکردم روزی برسد که از هم جدا شویم ، حسابی بهم عادت کرد بودیم. شیرین گفت :
با سلمان قرار گذاشتیم در تهران زندگی کنیم.
یک هفته بعد از عقدشان بود که شیرین با سلمان میخواست برای همیشه برود. روزی اسباب و اثاثیه هایش را جمع می کرد، کناری ایستاده بودم . بغض گلویم را فضار می داد اما دیگر به من نمیخورد که مثل بچه ها زار زار
گریه کنم. موقع رفتنشان حالم خیلی بد بود اما شیرین از من بدتر شده بود. یاد روزی افتادم که نیسم میخواسن برود.بیشتر شاگردهای شیرین برای خداحافظی به آنجا آمده بودند.بعضی هایشان آنقدر گریه می کردند که انگار یکی از عزیزانشان داشت می رفت، همه شان دور شیرین حلقه زده بودند و اصلا دوست نداشتند از او جدا شوند. شیرین پیشانی شاگردانش را بوسید و آنها خداحافظی کرد.او به طرفم آمد و مرا در آغوش کشید. دیگر نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم، شیرین گریه کرد و من هم گریه کردم. همیشه از جدایی بدم می آید. یا خودم گقتم : ای کاش هیچوقت باهات آشنا می شدم.
شیرین گفت : اومدی تهران حتما بهمون سر بزن، خوشحال میشیم.
با بغض گفتم : باشه حتما.
سلمان گفت : افسانه خانم ناراحت نباشید، شیرین به دیدنتون میاد چه اینجا چه تهران.
شیرین گفت : چند وقت دیگه که پدرت از مکه برگشت اومدی تهران حتما به دیدنم بیا.
شیرین سوار ماشین شد و رفت. من آنقدر ایستادم و به آنها نگاه کردم که دیگر هیچ چیزی پیدا نبود. قدم زنان به خانه برگشتم اما احساس می کردم بین در و دیوار گیر افتادم و هر لحظه فشار بیشتری به من وارد میشود.
لحظه ها کند سپری میشد. اصلا دوست نداشتم یک جا بشینم. یاد تنها جایی افتادم که مرا سرشار از آرامش میکرد؛بلند شدم و به امام زاده رفتم که همیشه برایم مثل آرام بخش بود. قبل از رفتن به مش حیدر سپردم اگر بیماری آمد بگوید فردا بیاید. او هم گفت : چشم دخترم، رو خیالت راحت باشه.
بعد از زیارت چند تا خانم به امامزاده آمدند ، بعضی هایشان قبلا به درمانگاه آمده بودند و آنها را می شناختم ولی بعضی ها را ندیده بودم.
همراهشان یک کتری و یک سینی پر از استکان بود.با گرمی و مهربانی با من برخورد کردند، طوری که اصلا بینشان احساس غریبی نمی کردم.
یکی از آنها استکان را پر از شیر کرد و به من تعارف زد.
گفتم : نه ممنونم ، میل ندارم.
با لهجه شیرین و قشنگ شمالی گفت : بگیر تعارف نکن، مال ما نیست، نذریه بخور تا حالت به جا بیاد، معلومه خیلی بی حوصله ای.
استکان شیر را گرفتم و خوردم. تا به حال چنین شیری نخورده بودم، با همه شیرهایی که خورده بودم فرق داشت؛ خوش طعم و خوش عطر بود.نمیدانم از کجا فهمید که از شیر خوشم آمده یک اشتکان دیگر هم برایم ریخت.
اولش گفتم : نه خیلی ممنون، همون یک استکان کافی بود.
گفت : ای بابا ، شما شهری ها چقدر تعارفی هستید، بگیر دیگه.
استکان شیر را گرفتم و خوردم. گفت : معلومه از رفتن خانم معلم خیلی ناراحتی.
با لبحند گفتم : شما از کجا می دونید ؟
گفت : درسته اینجا مکان بزرگیه اما یه روستاست و خبرا زود به همه میرسه، غیر از شهره. بعدش همه میدونن که شما دو نفر چقدر با هم دوست بودید.
گفتم : بله درسته.
بعد از یک ساعت که کنارشان نشستم ، از جا بلند شدم و گفتم : من دیگه باید برم، اگه اجازه بدید مرخص میشم.همه از جا بلند شدند و با گرمی خاصی جواب خداحافظی ام را دادند.
به جلوی در خانه که رسیدم ، صدای صنوبر را شنیدم که گفت : سلام ، برگشتی ؟
به این طرف و آن طرف نگاه کردم ، صدایش را می شنیدم اما خودش را نمیدیدم.
گفتم : کجایی صنوبر ؟
- خودت باید پیدام کنی/
- حال و حوصله این کارا رو ندارم ، اگه خودت رو نشون ندی می رم.
خندید و گفت : بالای درخت رو نگاه کن.
سرم را بلند کردم و به بالای درخت نگاه کردم ، صنوبر بالای درخت رفته بود.گفتم : تو چطوری رفتی اونجا ؟ خطرناکه ، بیا پایین !
- چیزی نیست ، نترسید نمی افتم. شما هم بیاید، اینجا خیلی خوبه.
- من نمیتونم، خیلی وقته این کار رو نکردم.
- نترس، بیا بالا یاد میگیری.
- نه نمیام، تو اون بالا چیکار میکنی ؟
یک توت بزرگ جلوی پایم انداخت و گفت : دارم از اینا میخورم.
حالا نمیشه از همین پایین با چوبی یا چیزی توتها رو بکنی و بخوری ؟
در حالیکه توت میخورد، گفت : به به آخه نمیدونی کندن توت از بالای درخت و خوردنش همین جا چقدر کیف داره، چقدر خوشمزه است، اگه بخوای لذتش رو حس کنی باید از درخت بیای بالا .
آنقدر گفت و گفت تا بالاخره متقاعدم کرد که از درخت بالا بروم.
چادرم را در آوردم و گوشه ای گذاشتم و نزدیک درخت رفتم.


- حالا چیکار کنم ؟
- با کمک شاخه ها خودت رو بکش بالا .
- چند بار امتحان کردم اما موفق نشدم تا بالاخره دفعه چهارم صنوبر کمی پایین آمد و پاهایم را روی شاخه ها می گذاشت و بالا میرفتم. از آن بالا همه جا مشخص بود، همه جا سرسبز و پر از درخت. تا به حال هیچ منظره ای به این زیبایی را از بالای درخت ندیده بودم، حتی امامزاده را هم میشد از آن بالا دید. همانطور که به دور دست ها نگاه میکردم ، صنوبر گفت : اومدی توت بخوری یا به روستا نگاه کنی ؟
با خنده گفتم : هر دوش.
صنوبر خیلی راحت همه جای درخت میرفت اما من محکم به یک شاخه بزرگ چسبیده بودم و تکان نمی خوردم. این برای اولین بار بود که در عمرم غروب خورشید نگاه کردم تا که بالاخره خورشید پشت کوه ها ناپدید شد. صدای مش حیدر را شنیدم که صنوبر را صدا می زد.
صنوبر گفت : چیکارم داری ؟
هیچی ، فقط میخواستم بدونم کجایی ، راستی ، افسانه خان هنوز از امامزاده برگشته ؟ هوا داره تاریک میشه.
صنوبر با صدای بلند می خنددید و من هم دائم می گفتم : هیس ! نگو من اینجام .
- صنوبر، اصلا معلوم هست تو کجایی ؟
- من اینجام بالای درختم.
مش حیدر نگاهی به درخت کرد و گفت : آهان دیدمت ، اما اون کیه همراهت ؟
دیگه نمیشد کاری کرد ، آرام گفتم : منم مش حیدر.
با خنده گفت : شما هم که رفتید بالای درخت .
- بله دیگه، از کارای صنوبر خانمه، نمیشه کاریش کرد.
- بیایید پایین دیگه، هوا داره تاریک میشه.
- چشم مش حیدر ، شما هم برید ما هم الان میایم.
- خیلی خوب ، باشه.
بعد هم به خانه رفت. صنوبر زودتر از من پایین رفت، منتظرم ایستادو از پایین راهنمایی ام کرد که چطور پایین بروم. موقع پریدن از تنه درخت شاخه توی دستم شکست و من روی زمین پر تاب شدم.
صنوبر سریع کمکم کرد و از روی زمین بلند شدم . کف دستم خراش برداشته بود و آرنجم دستم هم خراش شدیدی برداشت که پانسمان کردنش خیلی زود خوب میشد.
اواخر تابستان بود که پردم میخواست از مکه برگردد. برای استقبالش به تهران رفتم در این سفر خانواده مش حیدر هم همراهم بودند و اصلا متوجه نشدم کی به مقصد رسیدیم.جلوی در خانه پاپلاکاردهایی بود که از طرف دوستان و اقوام بسته شده بود. همه برای رفتن به فرودگاه حاضر شده بودند و حیاط پر از لامپ های رنگی بود.در حال احوالپرسی با خانواده ام بودم که یکدفعه نگاهم به عمم افتاد، با دیدنش به یاد گذشته افتادم. به صورتم خیره شده بود. چقدر پیرتر از سن و سالش شده بود. عصایی هم که دستش گرفته بود ، نشان پادردی بود که داشت، چون آن زمان خیلی از درد پا شکایت می کرد. به نظرم ریسد که میخواهد چیزی بگوید اما مثل یک غریبه از کنارش رد شدم.
عزیز به طرف آمد.گفتم : این رو کی دعوت کرده ؟
عزیز با ملایمت گفت : پدرت خواسته که دعوتش کنیم.
- پدرم گفته ، شما برای چپی دعوتش کردید ؟
- اون وقت جواب پدرت رو چی می دادم ؟
- می گفتید فراموش کردید.
- نکنه میخوای حرف رو حرف پدرت بزنی ؟
- دیگه حرفم بزنم که فایده ای نداره، شما که دعوتش کردید نمیتونم دیگه بیرونش کنم.
عزیز با مهربانی گفت : الهی قربونت برم، بخاطر پدرت تحمل کن.
فقط دو روزه سعی کن احترامش رو نگه داری ، حالا بریم فرودگاه.
به همراه عزیز ، علیرضا، زهره، صنوبر و خانواده اش به فرودگاه رفتیم. وسط راه ایستادم و دسته گلی زیبا خریدم.
عزیز گفت : ما که گرفته بودیم ، تو دیگه چرا گرفتی ؟
- یه دست گل که سهله ، اگه می تونستم تمام گل های دنیا رو برای پدرم می خریدم.
- فدات بشم که تو اینقدر خوبی.
به فرودگاه که رسیدیم یک ربع بیشتر تا رسیدن پدرم نمانده بود. ظاهرا ما تنها نبودیم به که استقبال زائرمان رفته بودیم. خیلی های دیگر هم برای دیدن و استقبال کردن از زائرشان به فرودگاه آمده بودند، انجا ه مملو از جمعیت بود و همگی با دستانی پر از گل به انتظار ایستاده بودند.
وقی اعلام کردند که هواپیما به زمین نشست، همگی بی صبرانه منتظر دیدن پدرم بودیم.با چشمانی منتظر به همه جا نگاه میکردم. اولین کسی که پدرم را دید علیرضا بود که با دست به طرف پدرم اشاره می کرد و با خوشحالی می گفت : اوناهاش ، اون پدره. اما من عقب ایستاده بودم و از دور نگاه می کردم. عزیز یک دسته گل به پدرم داد و گفت : خوش آمدی حاج حسن ! زیارت قبول !
اولین بارکه به کلمه حاجی فکر کردم ، گفتم : چقدر جالب ! حالا پدرم حاجی شده، چقدر بهش میاد حاج حسن .
حالا نوبت من بود که به پدرم بگویم زیارت قبول. جلو رفتم. با دیدنش دسته گل از دستم افتاد و سریا خودم را در آغوشش انداختم . نمیدانم چرا اشکهایم سرازیر شد ، خیلی سعی کردم جلوی آن را بگیرم اما نشد. بی اراده اشکهایم روی گونه هام می ریخت و در خودم قدرت کنترلشان را نمیدیدم. سرم را روی شانه پدرم گذاشتم و مثل بچه ها یی شده بودم که وقتی پدرشان از سفر برمیگشت، خودشان را ساعتها از آغوش گرم اون بیرون نمی کشیدند. پدرم دست روی سرم می کشید و با هر نوازش از طرف او اشکهایم بیشتر میشد. نمیدانم چقدر سرم را روی شانه پدرم گذاشته بودم ، چون با اعتراض علیرضا و عزیز روبرو شدم. عزیز گفت : افسانه چرا گریه میکنی؟ پدرت خسته شد. پدرم گفت : عیبی نداره ، بذار گریه کنه.
علیرضا گفت : بسه دیگه افسانه، همه دارن نگاهت میکنن.
وقتی سرم را از روی شانه پدرم برداشتم ، روش شانه اش حسابی با اشکهایم خیس شده بود.به چشمهای پدرم نگاه کردم. انگار برای اولین بار بود که آن چشم های مهربان را می دیدم. بوی تن پدرم خوش بود، با رفتن به مکه خوشتر هم شده بود. دسته گلی را که از دستم افتاده بود، پسر زهره برداشت و گفت : این هم از طرف خاله افسانه ست.
پدرم دسته گل را از او گرفت و صورتش را بوسید و همگی راهی خانه شدیم.به جلوی در خانه که رسیدیم ، همه همسایه ها منتظر پدرم بودند و قصاب محله هم گوسفند را جلوی پایش سر برید. همه جا پر از بوی اسپند و نوای خوش صلوات شده بود.لحظه ای از پدرم چشم بر نمیداشتمو وقتی پدرم وارد حیاط شد ، عمه هم اونجا بود، آرام آرام جلو آمد و پدرم هم به طرفش رفت. عمه طوری رفتار می کرد که انگار از روی پدرم خجالت می کشد. پدرم با روی باز با عمه برخورد کرد.
عمه گفت : به خدا داداش ، از روت خجالت میکشم.
پدرم با مهربانی گفت : نه خواهر عیب نداره ريال گذشته ها هر چی بوده گذشته ، دیگه بهش فکر نکن.
در نبود ما همسر عمه هم به آنجا آمده بود. برعکس عمه هیچ تغییری نکرده بود هنوز هم مثل گذشته ها با من برخوردی صمیمانه و نگاهی مهربان داشت، من هم با احترام برخورد کردم. تمام آن روز ، خانه شلوغ و پر از مهمانی بود که به دیدن پدرم می آمدند، فقط آخر شب بود که سر پدرم خلوت شد و سوغاتی هایی را که از مکه آورده بود بین همه تقسیم کرد. برای من یک سجاده ی سبز رنگ با مهری که روی آن نام مبارک پنج تن حک شده بود و تسبیح شیشه ای سبز رنگ با یک قرآن با جلد سبز آورده بود. ته ساک سوغاتی ها یک بسته بود که پدرم به دست عزیز سپرد و گفت : خوش ازش مراقیت کن. عزیز به بسته نگاهی کرد و چشمانش پر از اشک شد. کنجکاو شدم که بدانم توی آن بسته چیست که اینطور عزیز را مشوش کرد، اما با خودم گفتم : شاید پدرم دوست نداشته باشه توی جمع ازش سوال کنم ، بناراین گذاشتم سر به فرصت مناسب.
آخر شب بود. مش حیدر توی اتاق علیرضا خوابیده بود و زهره و خانم جان هم توی اتاق سابق زهره خواببده بودند. پدرم و عزیز توی آشپزخانه مشغول حرف زدن بودند و من این اجازه را به خودم دادم که توی خلوتشان وارد شوم .کمی نشستم و با خنده گفتم : عزیز ، اوم بسته چی بود که پدرم بهت داد ؟
- چیز مهمی نبود.
- اگه چیزی مهمی نبود پس چرا پدرم گفت خوب ازش مراقبت کن ؟
- معلوم بود حال و حوصله بحث ندارئ ، گفت : خیلی دوست داری بدونی چی بود ؟
- آره
عزیز شروع به گریه کرد. از گریه های عزیز هاج و واج مانده بودم که پدرم به جای عزیز گفت : کفن بود.
بدنم لرزید ، مضطرب شدم و گفتم : کفن برای کی ؟
- نگران نباش ، برای کسی نیست، دیدم اونجا همه می خرند من هم یخ دونه خریدم.
- پس جرا عزیز اینطور گریه میکنه ؟
- ناراحته ، میگه چرا این کار رو کردم.
- حق داره پدر ، نباید این کار رو می کردید.
- دخترم، این شتریه که در خونه هر کسی میخوابه. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. برو بخواب که فردا خیلی کار داریم. همه کارها افتاده روی دوش تو و علیرضا ، زهره هم که بچه شیرخوار داره و نمیتونه کمک کنه.
- صبر کنید عزیز رو آروم کنم بعد می رم.
- نه دخترم، تو برو خودم آرومش میکنم.
- باشه ، شب بخیر.
- شب بخیر دخترم.

فردای آن شب را جشن گرفتیم و همه دوستان و آشنایان را دعوت کردیم. عمه و همسرش هم جزء این مهمانان بودند، هر لحظه سعی می کردم از زیر نگاهای عمه فرار کنم . شیرین و سلمان را هم رسما خودم دعوت کرده بودم. ظاهرا شیرین از سلمان و زندگی اش خیلی راضی بود و در عین حال از اوضاع روستا هم از من سوال می کرد. یکی ساعتی بعد از شام بود که شیرین و سلمان قصد رفتن داشتند.
سلمان گقت : مرتضی داره خوابش میبره ، دیگه دیر وقته باید بریم.
گفتم : این طور که نشد ، دیر اومدید زود هم می خواید برید.
سلمان گفت : ناراحت نباشید باز هم می آییم.
گفتم : اگه این کار رو کنید خوش حال میشم.
جلوی در حیاط که رفتیم، شیرین گفت : بی خبر نری ، حتما به ما یه سری بزن.
گفتم : چشم ، اگه وقت شد حتما میام خونتون.
هنوز از در حیاط بیرون نرفته بودیم که یکدفعه چشمم به نیما افتاد.
اصلا نفهمیدم سلمان و شیرین چطور رفتند و چطوری جواب خداحافظی شان را دادم. فقط سعی می کردم نیما من را نبیند. بعد از رفتن شیرین و سلمان سریع از جلوی در به داخل حیاط برگشتم اما از پشت در لحظه ای سرم را بیرون بردم و دوباره به نیما نگاه کردم. یک دختر تقریبا سه چهار ساله همراهش بود که معلوم بود دختر خودش است، چون تمام حواسش به آن دختر بود و اصلا متوجه حضور من نشد. نیما هیچ تغییری نکرده بود ،اگر هم کرده بود من متوجه نشدم، چون هم فاصله زیادی داشتیم و هم اینکه شب بود. از پشت در به وسط حیاط رفتم، بعد از چند دقیقه عمه و همسرش هم به حیاط آمدند، عزیز هم با آنها آمد.
رفتم کنار حوض ایستادم، صدای عزیز را شنیدم که گفت : چرا اینقدر عجله دارید ؟ حالا که همه نشستند.
شوهر عمه گفت : انشاالله یه وقت دیگه ، الان شما خسته اید ، از طرفی هم قرار بود نیما بیاد دنبالمون ، الان فکر میکنم جلوی در باشه.
عمه به همسرش گفت : تو رو من الان میام.
عزیز همراه شوهر عمه جلوی در حیاط رفت. عمه کنارم آمد ، میخواستم بروم که عمه گفت : افسانه ، صبر کن میخوام چند کلمه باهات حرف بزنم.
ایستادم . و گفتم : مگه حرفی هم برای گفتن باقی مونده ؟
همین موقع بود که شوهر عمه صدایش زد و گفت : بیا بریم.
عمه گفت : چند لحظه صبر کن ، جلوی در بمون بیام.
بعد رو به من کرد و گفت : می دونم زیاد دوست نداری باهام صحبت کنی اما دلم میخواد بهم یه فرصت بدی حرفم رو بزنم. تو آنقدر سریع از نیما جدا شدی که من نتونستم هیچ کاری کنم.با لحنی سرد گفتم : مثلا چه کاری ؟
گفت : باید کاری می کردم تا برگردی سر خونه و زندگیت .
خیلی خشک با عمه صحبت می کردم، گفتم : اما شما خودتون زندگی من رو از هم پاشیدید، مگر شما بار ها و بارها از من نخواسته بودید که یا با زن گرفتن نیما موافقت کنم یا با طلاق ؟ خوب من با هر دوش موافقت کردم.
گفت : درسته ، من این حرفها رو زدم اما خدا شاهده اصلا راضی به از هم پاشیدن زندگی تو نبودم. هنوز هم هر وقت از تو توی خونه صحبت میشه نیما میریزه به هم . شبها خواب راحت ندارم، دچار عذاب وجدانم شدم.
با تمسخر گفتم : به بچه نیما نگاه کنید ، دیگه عذاب وجدان ندارید و خیلی هم راحت خوابتون میبره.
نگاهی مظلوم و با خواهش به صورتم کرد و گفت : نخواستم باهات صحبت کنم که مسخره کنی ، خواستم ازت حلالیت بطلبم.
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.پرسید : می بخشی ؟
سرم را بلند کردم ، به چشمانش نگاه کردم که پر از اشک بود. با خودم گفتم : چه اتفاقی افتاده که اینطور باعث متحول شدن عمه شده. حتی دیگر آن خشکی و جدیت توی صورتش نبود.
گفت : جوابم رو ندادی.
دوباره سرم را پایین انداختم ، به آب حوض نگاه کردم و گفتم : خدا ببخشه ، من چیکاره ام و کی هستم که بخوام نبخشم، بعد هم من هیچ کینه ای از شما به دل ندشتم و ندارم.
عمه صورتم را بوسید . گفت : کی دونستم بزرگواری و دلت مثل دریا میمونه.
بعد آرام آرام و عصازنان از حیاط خارج شد. رفتم روی تخت نشستم، خیلی احساس خستگی می کردم، از صبح تا الان سر پا بودم، همه اش از دنبال خرید کردن و بردن و آوردن. خوشبختانه آخر شب شد و تمام مهمانان رفتند. همه خانواده ام داخل پذیرایی جمع شده بودند و جلسه گذاشته بودند تا درباره عقد علیرضا و صنوبر صحبت کنند.وقتی وارد پذیرایی شدم پدرم گفت : اگه مش حیدر رضایت بده مراسم عقد رو در تهران همین جا برگزار کنیم.
عزیز گفت : چی میگید مش حیدر ؟
مش حیدر دستی به ریش هاش کشید و گفت : تا بوده عقد رو تو خونه دختر برگزار می کردند، نه خونه پسر.
عزی باخنده گفت: ای بابا مش حیدر ، رسم رو ولش کنید ، حالا چه فرقی میکنه مراسم عقد اینجا باشه یا روستا ؟
مش حیدر کمی فکر کرد و گفت : من حرفی ندارم اما صنوبر هم باید راضی باشه.
علیرضا پرید وسط و گفت : اون با من.
همه با حرف علیرضا که توی دلش قند آب می کردند زدند زیر خنده.
صنوبر سرش را پایین انداخته بود و گاهی زیر چشمی به اطرافش نگاه می کرد. علیرضا با خنده بقیه مثل اینکه خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. اینجا بود که حس کردم دلش میخواهد یکی کمکش کند.
نشستم و گفتم : صنوبر چی میگی ؟ برات فرقی میکنه که عقدت اینجا باشه یا روستا ؟
صنوبر آروم گفت : هر چی پدرو بگه همونه ، من رو حرفش حرف نمی زنم.
با حرفی که زد، تحسین عزیز و پدرم از صنوبر شروع شد و علیرضا هم نگاهی تشمر آمیز به من کرد و لبخندی روی لب آورد.
صبح روز بعد همگی برای خرید عقد بیرون رفتند اما من حوصله بیرون رفتن را نداشتم و توی خانه ماندم.تقریبا دو روز تمام برای خرید عقد وقت صرف کردند،حتی برای خوردن ناهار هم به خانه نمی آمدند.
صبح زود می رفتند و غروب که دیگر کم کم هوا تاریک میشد بر میگشتند. چند روز بعد از مراسم عقد برگزار شد، حیاط پر از میز و صندلی شده بود و یا همان لامپ های رنگارنگ. زهره آرایشگاه رفته بود و آرایشی غلیظ کرده بود. با خنده گفتم : زهره چرا اینطوری کردی ؟ قیافه خودت که خیلی خوشکلتره .


گفت : دوست ندارم فردا برن پشت سرمون حرف بزنند ، نا سلامتی ما خواهرای داماد هستیم، تو هم بهتره بری اون لباس ساده رو از تنت بیرون بیاری و یه چیز شیک تر بپوشی.
گفتم : نه من اینطوری راحت ترم، حالا بیا بریم از مهمانان پذیرایی کنیم.
زهره باز مشغول رسیدن به سر و وضع خودش بود، گفت : باشه تو برو ، من هم الان میام.
بعد از اینکه همه مهمانا ن آمدند، علیرضا رفت و صنوبر را از آرایشگاه آورد. همه به استقبال صنوبر و علیرضا به داخل حیاط آمدند، منم یکی از آنها بودم. همان جا متوجه نگاهای مرد جوانی شدم که در میان مهمانان بود. فکر کردم نگاهی ناخواسته اما هر بار که نگاه می کردم به من چشم دوخته بود. به ناچار زودتر از بقیه به داخل خانه رفتم.صنوبر به اتاق سفره عقد آمد.بیشتر از آن چیزی که فکرش را می کردم زیبا شده بود.
علیرضا سر سفره عقد بود و با ورود عاقد تازه یادش افتاد که شناسنامه اش توی ماشین پدرش جا مانده است. از من خواست که بروم و شناسنامه را برایش بیاورم.چادرم را سر کردم و رفتم ، باز هم با نگاهای آن مر جوان برخورد کردم که این بار با لبخندی هم همراه بود سرم را پایین انداختم و خیلی متین از کنارش عبور کردم و دوباره به اتاق عقد برگشتم. توی اتاق عقد هم یک خانم بود که دائم مراقب رفتار ها و حرکاتم بود. به جلوی آینه رفتم و آن آرایش ملایمی را هم که کرده بودم با یک دستمال پاک کردم و به اتاق عقد برگشتم. آن خانم جلو امد و گفت :
- ببخشید شما دخترآقای آذین هستید؟
- بله ، شما ؟
- من دختر یکی از دوستان پدرتون هستم که تعریفتون رو شنیدم، مایل بودم باهاتون آشنا بشم.
- خوشبختم !
- اسم من پریساست.
- من هم افسانه هستم.
بعد از عقد بود و اکثر مهمانان رفته بودند. خیلی خسته بودم.، به اتاقم رفتم و دراز کشیدم. آنقدر بدنم کوفته شده بود که خیلی زود خوبم برد.بعد از یکی دو ساعت عزیز آمد ، بیدارم کرد و گفت : بلند شو بیاد پذیرایی ، چندتا از مهمونها هنوز نرفتند.
بی حوصله گفتم : حالا نمیشه من نباشم ؟
- نه عزیزم مهمونی که بدون تو صفا نداره.
- بلند شدم، لباس هایم را عوض کردم و دنبال عزیز به اتاق پذیرایی رفتم.
وقتی بلند شدم کمی جا خوردم ، چون همان مرد جوان و پریسا آنجا بودند ، البته یک پیرمرد هم همراهشون بود که میشد فهمید پدر آنهاست.بعد از خوش آمدگویی رفتم و کنار عزیز نشستم.مش حیدر و خانم جان هم بودند ، زهره و فریده هم هنوز نرفته بودند. از زهره پرسیدم : پس صنوبر و علیرضا کجا هستند ؟
زهره گفت : هنوز کنار سفره عقدند.
چشمم به آن مرد جوان افتاد، لبخندی روی لب داشت که معلوم بود به خاطر سوال من از زهره این لبخند را روی لب آورده بود.دوست پدرم گفت : حاج حسن، نمیخوای ما رو به دختر خانومتون معرفی کنی ؟
با خودم گفتم : آخه به من چه که شما کی هستید .
پدرم گفت : البته ، ببخشید فراموش کرده بودم.
بعد با دست به طرف آن پیرمرد اشاره کرد و گفت : ایشون آقای فتاحی هستند، یکی از دوستان بسیار خوب من و دخترشون پریسا خانم و پسرشون اقا رامین .
یک لحظه قلبم به طپش در آمد و نگاهم به نگاه رامین خورد.رامین به من خیره شده بود، گفت : خوشبختم !
احساس کردم زبانم بند آمده ، مجبور شدم با سر جوابش را بدهم.یاد گذشته افتاده بودم، آقاس رامین فتاحی جای پسر دایی ام نشسته بود. به خودم لعنت فرستادم که چرا با شنیدن اسم رامین این حالت به من دست داد.او زن داشت. شاید الان بچه هم داشت ، احساس کردم دیگر تحمل نشستن ندارم، بلند شدم...
پریسا گفت : افسانه خانم کجا ؟ چرا رنگتون پریده ؟
گفتم : چیزی نیست، ببخشید الان برمی گردم. به آشپزخانه رفتم ، با پارچ آب یخی که رو میز بود صورتم را شستم و کمی رو روی صندلی نشستم. وقتی کمی حالم بهتر شد دوباره به اتاق پذیرایی برگشتم. مثل اینکه رامین منتظر برگشتن من بود، چون وقتی در ورودی پذیرایی رسیدم، با چشمانی منتظر به در خیره شده بود، رفتم سر جای قبلی ام نشستم. بین همه گفتگوهای عادی رد و بدل میشد. با خودم می گفتم : مثل اینکه تصمیم ندارن برن.
چند دقیقه ای دیگرهم گذشت تا اینکه آقای فتاحی گفت : ببخشید ، نمیخواید موضوع رو به افسانه خانم بگید ؟
متعجب پرسیدم : چه موضوعی ؟؟
عزیز گفت: افسانه جان ، آقای فتاحی شما رو برای آقای رامین خواستگاری کردند.
گیج شده بودم و پرسان به همه نگاه می کردم، گفتم : آخه چطوری ؟ ما برای اولین باره که همدیگر رو میبینیم در ثانی...
می خواستم بگویم قصد ازدواج ندارم که پریسا وسط حرفم پرید و گفت : برای اولین بار نیست افسانه خانم ، دومین باره.
به پریسا نگاه کردم و گفتم : ولی من اولین باره که ایشون رو میبینم .
پریسا گفت : ما شاالله ببین چقدر سر به زیر بوده که رامین را ندیده. چند شب پیش که مهمونی گرفته بودید . پدرتون از مک برگشته بود رامین شما رو دیده.
گفتم : راستش رو بخواید من اونقدر سرم شلوغ بود که اصلا متوجه نشدم.
من بعد از جدا شدن از نیما اصلا به ازدواج مجدد به طور جدی فکر نکرده بودم و به رامین هم مقل بقیه نگاه می کردم.به نظرم می آمد تا به حال ازدواج نکرده ، در عین حال هم خوش تیپ و خوش هیکل بود. شاید نمی دانست چه مشکلی دارم والا هیچوقت این پیشنهاد را نمی داد.
نمیدانم این دیگر چه خواتسگاری ای بود که این قدر بی مقدمه و بدون اطلاع قبلی آمدند. مطمئن بودم بدون در نظر گرفتن از من اقدام به کاری نمی کرد.
آقای فتاحی از پدرم پرسید : نظر شما چیه ؟
پدرم با خنده گفت : والله نظر من مهم نیست، باید ببینم نظر دخترم چیه ، رضایت افسانه رضایت منه.
پریسا تو حرف زدن خیلی زرنگ بود تا به خودم آمدم گفت : تا رامین و افسانه خانم با هم صحبت نکنند که ما نمیدونیم نظرش چیه .
تو مخمصه گیر کرده بودم ، نه میتوانستم بگویم بله و نه میتوانستم کلمه ای را بر زبان بیاورم. به عزیز نگاه می کردم که کمکم کند. اما اصلا نگاهم نمیکرد. وقتی سرم را چرخاندم متوجه شدم پریسا رامین را بلند کرده تا برویم صحبت کنیم.

پریسا گفت : افسانه جان چرا بلند نمیشوی ؟
نگاهی به پدرم کردم تا از نگاهش متوجه شدم که چه می گوید . پدرم با سر اشاره کرد که رو. از جا بلند شدم، من جلو می رفتم و رامین به دنبالم.وقتی از پذیرایی خارج شدیم ، با خودم فکر کردم شاید بد باشه که او را به حیاط ببرم، برگشتم و گفتم : اگه دوست دارید می تونیم بریم تو اتاق صحبت کنیم. هر چند فقط تعارف زدم و خداخدا می کردم قبول نکند، چون اتاقم حسابی بهم ریخت و پاش بود. خوشبختانه همان چیزی را که دوست داشتم شد و گفت : نه توی حیاط بهتره.
هنوز میز و صندلی ها داخل حیاط بودند و حیاط با لامپ ها روشن روشن شده بود. رامین یکی از صندلی ها را عقب کشید و گفت : بفرمایید بشینید !
نشستم ، خودش هم روبرویم نشست ، دستانش را به هم قفل کرده بود و روی میز گذاشته بوذ ، گفت : من حاضرم بشنوم.
- چی رو حاضر هسنید بشنوید ؟
- شرط و شروطتون رو.
- نه ، من همیشه ترجیح میدم گوش بدم، اول شما بفرمایید !
- باشه قبول !
صدایش را صاف کرد و گفت : دوست ندارم چیزی رو ازتون پنهان کنم ، من یه بار ازدواج کرردم و همسرم رو طلاق دادم.
- برای چی طلاقش دادی ؟
- از زمانی که مادرم از دنیا رفت ، علاقه خاصی به پدرم پیدا کردم. به طوری که همیشه با هم بودیم. بعد از ازدواجم هم پدرم با ما تو یه ساختمون رندگی میکرد اما همسر سابقم دو پاش را کرده بود تو یه کفش و می گقت باید پدرت را جدا کنی و بریم اصفهان پیش خانواده ام زندگی کنیم. اما من قبول نکردم و مدتی محبور شدیم از هم جدا شیم.
- چون درخواست همسرتون رو قبول نکردید ؟
- به خاطر اینکه خانواده ام ، شغلم ، زندگی ام و همه چیزم اینجا بود، نمیتونستم همه اینها رو رها کنم و برم.
- کدومتون درخواست طلاق دادید ؟
- اون .
- به چشمانش نگاه کردم و گفتم : دوستش داشتید ؟
- از سوالم تعجب کرد و گفت : باید به این سوال جواب بدم ؟
- با بی تفاوتی گفتم : نه ، اگه مایل نیستید میتونید جواب ندید اما به این سوالم باید جواب بدید ، شما از اون خانم بچه هم دارید ؟
- بله. اما با خودش بردش.
- چرا خودتون عهده دار بزرگ کردن بچتون نشدید ؟
- اون موقع تازه به دنیا اومده بود و بیشتر از پدر به مادر احتیاج داشت، در حالی که پاهایش را روی هم می انداخت گفت : حالا شما یه جیزی درباره خودتون بگید تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
از جا بلند شدم و کمی راه رفتم.صورتم را از رامین برگرداندم و گفتم :
شما می دونید برای چی طلاق گرفتم ؟
- بله ، اما برام مهم نیست و اصلا دوست ندارم درباره ش با شما صحبت کنم.
برگشتم و گفتم : پس اگه میدونید ، چرا اومدید خواستگاریم ؟
با نیشخندی طرفم امد و روبروم ایستاد و گفت : هیچ چیز رو بیشتر از علاقه برای من مهم نیست، من به شما علاقه پیدا کردم.
- آخه کی رو دیدی که با دو بار دیدن به کسی علاقه مند بشه ؟
- مگه باید برای دوست داشتن کسی سالهای زیادی رو پشت سر گذاشت ؟
- با لبخند گفتم : نه ، اما آدم عاقل دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه.
- منظورتون چیه ؟
- شما بچه دارید پس نمیتوانید با من ازدواج کنید، دقیقا به خاطر همین موضوع من از همسر سابقم جدا شدم.
- اگه فقط به خاطر بچه است من هنوزم می تونم بچه رو پس بگیرم.
- من اصلا راضی نیستم شما به خاطر من یه بچه رو از مادرش جدا کنید. حالا اگه من به شما جواب رد بدم شما ناراحت میشید ؟
- من به نظر شما هرچی که باشه احترام میزارم و برای شما ارزش زیادی قائل هستم.
امیدوارم از دستم ناراحت نشید اما باید بهتون بگم که قصد ازدواج ندارم.
پوز خندی زد و گفت: برام خیلی جالبه ، شما که مس خواستید این جواب رو به من بدید پس چرا اومدید باهم صحبت کنیم.
- دوست نداشتم مثل دخترای شونزده هفده ساله بلند شم و بگم نه من ازدواج نمیکنم، بعدشم نخواستم با این کارم باعث شرمندگی پدرم از پدرتون بشم. یه دلیل دیگه هم بعد از صحبت کردن شما با من برام بوجود آمد.
- پرسان نگاهم کرد و گفت : سراپا گوشم تا بدونم ، خودتون می دونید.
- نه نمی دونم اما خیلی دوست دارم بدونم .
- باشه بهتون میگم، شما هنوز نتونستید همسر سابقتون رو فراموش کنید.
- شما روی چه احساسی این حرف رو می زنید؟
- شما وقتی از ارزش صحبت می کردید راحت می شد از چشماتون پی برد که فراموش نکردید ، علاقه ای هم که گفتید نسبت به من پیدا کردید سطحی و زودگذر می دونم. بهتون پیشنهاد میکنم برید دنبال همسرتون و فرزندتون ، سعی کنید برشون گردونید و مطمئن باشید الان همسرتون سرش به سنگ خورده.
با این حرف رامین به فکر فرو رفت و من هم به پذیرایی برگشتم.

چند روز بعد به روستا برگشتیم. مش حیدر و خانم جان برگشتند اما صنوبر پیش علیرضا ماند.
طبق معمول که چند روزی توی روستا نبودم، حسابی سرم شلوغ بود.وقتی سرم خلوت شد و تنها شدم ، حس کردم چقدر دوری از روستا و مردمانش من را دچار دلتنگی می کند.
ده روز بعد در حال مداوای یک پسر ده ساله بودم که دچار حساسیت شده بود. نازگل به دیدنم آمد ، خیلی خوش حال بود، اصلا از شادی آرام و قرار نداشت.
گفتم چیه ؟ چه خبر شده ؟
به طرفم آمد، گونه ام را بوسید و گفت : همه به لطف شما درست شد.
- چی میگی ؟ من که سر در نمیارم.
- بالاخره کریم اعتیادش رو کنار گذاشت.
من هم مثل نازگل از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و گفتم :
جدی میگی ؟
- آره ، مدتی تو یه مرکز ترک اعتیاد که شما معرفی کرده بودید بستری شد، بعدش هم تحت مراقبت های پزشکی بود و دارو استفاده می کرد.
- حالا مطمئنی که ترک کرده.
- مطمئن نیستم.
- یه برگه دستش بود ، به طرفم دراز کرد و گفت : اینم سند اطمینانم.
برگه را گرفتم و گفتم این چیه ؟
- برگه آزمایشی که نشون میده کریم از مواد مخدر پاک شده.
وقتی برگه آزمایش را نگاه کردم دیدم نازگل راست می گوید.
گفتم : نازگل جان بهت تبریک میگم.
با صدای بلند گفت : خدایای شکرت ! بعد رو به من گفت : ازت ممنونم، اگه تشخیص به موقع شما نبود چی به سرم می اومد.
- من باید از تو تشکر کنم که حرفم رو گوش دادی ، من مطمئنم که خودت در این راه زحمت زیادی کشیدی.
نازگل با حالتی خسته گفت : کاشکی فقط زحمتش بود، چه رنجهایی که من نکشیدم ، و چه حرفهای سوزاننده و تلخی مردم و اطرافیانم به خاطر بهم زدن عروسی تحمل کردم. چند ماه تمام یه خواب راحت نداشتم.
- در عوض ارزشش رو داشت اما یادت نره از این به بعد باید زحمت بیشتری بکشی ، باید زندگی ای را که به این سختی بدست آوردی به آسونی از دست ندی و مراقب باش که این لعنتی دوباره به جون زندگیت نیفته، بالاخره هر انسانی فریب شیطان رو می خوره.
- از این جهت خیالتون راحت باشه.
- امیدوارم !
کارت عروسی اش را در آورد و گفت : دیروز این کارت ها رو تهیه کردم، خواستم اولین کسی رو که به عروسیم دعوت می کنم شما باشید.
کارت را گرفتم و گفتم : بهت تبریک میگم ، امیدوارم که خوشبخت باشی.
چند روز بعد به عروسی نازگل رفتم . جذاب ترین و با صفاترین عروسی بود که تا به حال دیده بودم. بیشتر مردم روستا در آن شرکت داشتند و یک شب قبل از عروسی دوستان عروس وسایل شخصی او را که داماد تهیه کرده بود با تپق هایی زیبا به منزلش برده بودند. به نظرم جالبترین برنامه ای که انجام شد یک رسم سنتی و قدیمی بود که جوانان روستا با اسب مسابقه می دادند و کسی که برنده میشد میتوانست هر کدام از دوستان عروس را به عنوان همسر انتخاب کند. البته این طور که شنیدم هیچ اجباری در این کار نبود ، یعنی اگر دختر یا پسر همدیگر را نمی پسندیدند مشکلی پیش نمی آمد و می بایست هر دو به این ازدواج مایل باشند.
خواستگار ی کرده اما هر دو طرف خانوادهاشون مخالف بودند اما مسابقه عروسی بهشون کمک کرد تا به هم برسن.
توی حیاط چند تا اجاق بود که روی هر کدامشا دیگ های بزرگی از غذا بود. همه شاد و خوشحال بودند و به نوعی سعی می کردند جشن عروسی درست برگزار شود. این عروسی خیلی ساده و بی آلایش بود. وقتی مهمانان آنها را می دیدم، به زندگی علاقه پیدا می کردم. با خود فر می کردم ای کاش همه مردم دنیا ، در این روستا طعم شیرین زندگی را حس و تجربه می کردند. هیچ تجملی از تجملات شهر در آن نبود ، فقط چند ما شین آخرین مدل از اقوام عروس با داماد که از شهر آمده بودند، به چشم می خورد. سر و وضع صاحب آن ماشین ها با بقیه مردم روستا فرق می کرد. تا به آنجا که میشد سعی کردم مثل خودمردم روستا باشم اما مثل اینکه زیاد موفق نشده بودم،چون یک روز بعد عروسی نزدیک ظهر بد که یک آقای جوان که شاید پنج سالی از خودم بزرگتر بود به درمانگاه آمد. اول فکر کردم شاید بیمار باشد اما وقتی سوال کردم چه مشکلی دارید گفت: برای مداوا به اینجا نیومدم.
- پس برای چی اومدید.
- من شما رو تو عروسی دیدم و بعد از اینکه بهمیدم شما ازدواج نکردید تصمیم گرفتم بیام و از شما درخواست ازدواج کنم.
وقتی این موضوع را گفت : انگار به من شوک وارد کرده کردند، لحظه ای خشکم زد و نگاهم در چهره اش خشک شد. انتظار هر چیزی را داشتم الا در خواست ازدواج. بعد از چند دقیقه به خودم آمدم و گفتم شما همیشه اینقدر رک و پوست کنده حرفتون رو می زنید و تصمیم می گیرید .
لبخندی رو لب نشاند و کفت : همیشه که نه ، اما وقتی شما رو تو اون عروسی دیدم مثل نگینی رو انگشتر می درخشیدید. همونجا بود که فهمیدم شما مال این روستا نیستید. و مثل خودمون از شهر اومدید.
دربارتون که سوال کردم گفتن که پزشک هستید و از شهر اومدید.
خیلی متین و خونسرد گفتم : اما من تا اونجایی که تونستم سعی کردم نگین درخشان نباشم و ندرخشم.
- بله میدونم، از رفتار وظاهرتون مشخص بود ، اما به چشم من چیز دیگری اومدید و همیشه یادتون باشه آدمی که از شهر میاد همه چیزش فرق میکنه.
- اما به نظر من خلاف عقیده شماست، آدمای شهر هیچ فرقی با مردم روستا ندارند، جز اینکه اخلاق مردم شهر خیلی بده و خودشون رو برتر و بالاتر از بقیه می دونند.
- فهمید که منظورم نسبت به خودش است و اصلا انتظار شنیدن این حرف رو نداشت. نگاه سردی به من کرد و گفت : من برای شنیدن دفاع شما از مردم روستا اینجا نیومدم، من اومدم از شما خواستگاری کنم و فقط یه جواب از شما میخوام ، البته الان نه ، می تونید روش فکر کنید.پشت ان ظاهر شیک و مؤدب چهره دیگری به نظرم آمد که به این راحتی آن را تشخیص داد و بهمید چه جور شخصیتی دارد. گفتم : به نظر میا شما زیاد از روستا خوشتون نمیاد ، پس چطور به این عروسی اومدید ؟
- - به اصرار مادرم بود که به اینجا آمدم تازه از خارج برگشتم البته یه سفر کاری بود و چون خسته بودم به اینجا اومدم، هر جند زیاد تمایل نداشتم بیام.
- بعد شروع کرد به تعریف کردن از مال و امولش که فلان خانه را فلان جا دارم و فلان زمین را کجا دارم.دیگر داشت حوصله ام سر میرفت، برای اینکه او را از بحث دارایی بیرون بکشم گفتم : ببخشید ، میشه بگید شما من رو کجا دیدید ؟
- اگه یادتون باشه من تازه داشتم از ماشین پیاده میشدم که شما یه لحظه به من نگاه کردید، از همون موقع من از شما خوشم اومد.
- من که چیزی یادم نمیاد.
- موقع مسابقه ابس سواری بود ، عجب مسابقه مسخره ای !
- آهان. بله درسته، تازه یادم اومد، تازه مسابقه شروع شده بود که شما اومدید اما من ناخواسته چشمم به شما افتاد و هیچ قصد و غرضی نداشتم
با همان لبخندی مسخره گفت : بله میدونم و دقیقا به این خاطر من از شما این درخواست رو میکنم.
نگاهی به ساعتش کرد ، بلند شد گفت : ببخشید ، من باید برم اما فردا برای گفتن جواب دوباره میام.
میخواست از در خارج شود اما برگشت و گفت : اوه...ببخشید ، من هنوز خودم رو معرفی نکردم، من اقشین پناهی هستم.
- بله خوشبختم!
- میخواست برود که گفتم: اما آقای پناهی ، احتیاجی نیست به خودتون زحمت بدید و برای جواب تشریف بیارید.
- برای چی ؟
- از جا بلند شدم و گفتم : من قصد ازدواج ندارم.
- اوه خدای من ، حتما دارید شوخی میکنید. شما دارید زود تصمیم می گیرید، بهتره کمی فکر کنید بعدا جواب بدید، من اصلا عجله ای ندارم.
- اماآقای...
اصلا نگذاشت حرف را بزنم ، سریع خداحافظی کرد و رفت.



ویرایش توسط خانم فسقلی : ۵ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
خانم فسقلی آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۰ قبل از ظهر   #32 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink

نقل قول:
نوشته اصلی توسط madnes نمایش پست ها
سلام
خانومی 50 صفحه به من بده لطفا
سلام
124 تا 173

http://s1.picofile.com/file/7262507311/124_135.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262513117/136_147.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262519244/148_159.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262524301/160_171.rar.html
http://s2.picofile.com/file/7262528274/172_183.rar.html

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Sokout_shab نمایش پست ها
سلام 6 ص به من بدین. مرسی.

174 تا 179

http://s2.picofile.com/file/7262528274/172_183.rar.html

نقل قول:
نوشته اصلی توسط خانم فسقلی نمایش پست ها
عسل 50 تا بده همه شو توی یک پست بذارم؟ همینو ویرایش می کنم


آره عزیزم مرسی

180 تا 231

http://s2.picofile.com/file/7262528274/172_183.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262530428/184_195.rar.html
http://s2.picofile.com/file/7262532682/196_207.rar.html
http://s2.picofile.com/file/7262535478/208_219.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262538923/220_231.rar.html



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر   #33 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
nazanin54 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام عسل جون .لطفا 10 تا هم به من بده مرسی از تو.
nazanin54 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر   #34 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
believe me آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام ...4 صفحه دید لطفا



خدایم خداییست
که اگر سرش فریاد بزنم
بجای اینکه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم می کند و میگوید:
می دانم جز من کسی نداری

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

believe me آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر   #35 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط nazanin54 نمایش پست ها
سلام عسل جون .لطفا 10 تا هم به من بده مرسی از تو.
181 تا 190
http://s2.picofile.com/file/7262528274/172_183.rar.html
http://s1.picofile.com/file/7262530428/184_195.rar.html

نقل قول:
نوشته اصلی توسط believe me نمایش پست ها
سلام ...4 صفحه دید لطفا
191 تا 195

http://s1.picofile.com/file/7262530428/184_195.rar.html



زندگی غم کده ای بیش نبود
سهم ما جز غم وتشویش نبود
به کدام خاطره اش خوش باشیم
که کدام خاطره اش نیش نبود


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر   #36 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
*mahsa* آواتار ها
 
*mahsa* به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام خسته نباشید لطفا دو صفحه دیگه به من بدید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




درخواست آهنگ !
*mahsa* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر   #37 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط *mahsa* نمایش پست ها
سلام خسته نباشید لطفا دو صفحه دیگه به من بدید
سلام عزیزم
196 و 197

http://s2.picofile.com/file/7262532682/196_207.rar.html
farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر   #38 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
asizebel آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام گلم خسته نباشی اگه هنوز مونده به من هم 10 صفحه لطف کن مرسی



بازی سرنوشت | محمد امان وارسته | تایپ
عروس فرانسوی | ایولین آنتونی | تایپ
اتوبوس ( دفتر سفید / دفتر سیاه ) | فهیمه رحیمی | تایپ
بازی سرنوشت | نسرین ثامنی | تایپ
عروس سیاهپوش | نسرین ثامنی | تایپ
راز دل وحشی | اعظم غنی زاده | تایپ
خلوت شبهای تنهایی | فهیمه رحیمی | تایپ
به خدا نامه خواهم نوشت | نیلوفر لاری | تایپ

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


asizebel آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر   #39 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
*mahsa* آواتار ها
 
*mahsa* به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

196 ,197

نیما گفت: نگران نباش، الان اصلا معلوم نیست پدر و مادر این بچه کجا هستند.
خانم قدیری گفت: بله درسته،زمانی که این دختر را به اینجا آوردند، شش ماهه بود، الان یک سال و چهار ماه دارد، یعنی ده ماهه که پدر و مادرش این بچه را رها کردند و رفتند، اگر می خواستنش تا حالا می اومدند دنبالش.
نیما به خانم قدیری گفت: می خوایم صدف را به فرزندی قبول کنیم.
خانم قدیری گفت: ببخشید، فضولیه اما مجبورم بپرسم که شما برای چی می خواید یه بچه از پرورشگاه به فرزندی قبول کنید؟
نیما نگاهی به من کرد و چیزی نگفت، بنابراین خودم به ناچار گفتم: متاسفانه من نمی تونم بچه دار بشم.
خانم قدیری گفت: حدس می زدم، آخه بیشتر کسانی که به اینجا مراجعه می کنند مشکل شما رو دارند و با بردن یکی از همین بچه ها به زندگیشون در کنار هم ادامه می دن.
گفتم: شما که می دونید، چرا پرسیدید؟
خانم قدیری گفت: چون بعضی از خانواده ها هم هستند که برای رضای خدا و به خاطر آخرتشون دوست دارند یه بچه ی یتیم رو بزرگ کنند، با خودم گفتم شاید شما از دسته ی دوم باشید.
گفتم: برای بردن اون باید چیکار کنیم؟
خانم قدیری مو به مو مراحل قانونی اش را توضیح داد. از او تشکر و خداحافظی کردیم. صدف را بوسیدم و به یکی از کارکنان پرورشگاه دادم به خانه برگشتیم. یکی دو ساعت بیشتر با صدف نبودم اما اصلا نمی توانستم از فکرش بیرون بیایم، تمام وجودم را مجذوب خودش کرده بود. هر دو خیلی خوشحال بودیم.
به نیما گفتم: اگر صدف وارد زندگی مون بشه چی می شه، اون وقت من دیگه هیچ غمی ندارم.
_ یه مشکلی برای آوردن صدف داریم.
نگران پرسیدم: چه مشکلی؟
_ نمی شه بدون اطلاع یه دفعه صدف را برداریم و بیاریم، باید به پدر و مادرم خبر بدم.
_ یعنی فکر می کنی مخالفت کنن؟
_ پدرم که نه اما امکان داره مادرم مخالفت کنه.
_ این رو بدون که این من نیستم که باید به پدر و مادرت بگم، خودت باید راضیشون کنی.
_ خیلی خوب نگو، خودم می گم.
دو روز بعد نیما گفت: من می خوام برم پایین درباره ی آوردن صدف با پدر و مادرم صحبت کنم، تو هم میای؟
خیلی نگران بودم، گفتم: نه نمیام، تنهایی بری بهتره.
نیما گفت: باشه من رفتم.
تا نیم ساعت هیچ خبری نبود. روی پله ها نشسته بودم که یکدفعه صدای عمه بلند شد، با صدای بلند گفت: حق نداری این کار رو کنی، اگه این کار رو کنی شیرم را حلالت نمی کنم.
صدای نیما را می شنیدم که ملتمسانه گفت: شما رو به خدا رضایت بدید، زندگی من به اون بچه وابسته ست.
عمه دوباره عصبانی تر از قبل گفت: نه، همونی که گفتم!
حسین آقا گفت: آخه زن این کارا چیه می کنی؟ از خدا بترس، باعث نشو زندگی این دو نفر از هم بپاشه.
عمه گفت: من کی گفتم زندگی شون از هم بپاشه، من فقط گفتم نیما
*mahsa* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۳ بعد از ظهر   #40 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط asizebel نمایش پست ها
سلام گلم خسته نباشی اگه هنوز مونده به من هم 10 صفحه لطف کن مرسی
سلام عزیزم
198 تا 207

http://s2.picofile.com/file/7262532682/196_207.rar.html
farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آغازی, الهام, تایپ, دوباره, عندلیبی, فراخوان, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
آغازی دوباره | الهام عندلیبی | اسکن ~pArnYa~ کتابهای کامل شده ایرانی 58 ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۰۰ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 83 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | پوران دخت | الهام ستوده | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 48 ۲ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۰۳ قبل از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان