| |||
| |||||||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز حسن مه رویان مجلس گرچه دل می برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود "حافظ" "مسابقه زیبایی" یک شرکت موفق محصولات زیبایی,در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که شرح داده بود خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش,خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است: زن زیبایی یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم.او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر این دنیا هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم,او همیشه با صدای بلند می گوید که به وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش را با این مطلب خاتمه می داد:"این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری به این زیبایی داشته باشم." رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود,خواست که عکس این زن را ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش را دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.رئیس شرکت با تبسم گفت:"ما نمی توانیم از این خانم برای تبلیغ استفاده کنیم.او به دنیا نشان می دهد که محصولات ما لزوما ارتباطی با زیبایی ندارد." "کارلا مویر" خدایم خداییست که اگر سرش فریاد بزنم بجای اینکه با مشت به دهانم بزند با انگشتان مهربانش نوازشم می کند و میگوید: می دانم جز من کسی نداری برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز ما از تو جداییم به صورت,نه به معنی چون فاصله ی بیت بود فاصله ی ما "صائب تبریزی" "غریب آشنا" زارعی پیر و بی دندان و زیبا در نپال,شبی مرا در خانه اش جای داد.کلبه ای کاه گلی که افراد خانواده و وسایل کشاورزی و همه حیواناتش را همگی در همان جا مسکن داده بود. گفتگو بدون استفاده از زبان علائم!لبخندی,برخورد نگاهی,یا تماسی میسر نبود.نه تصویری از اینکه آمریکا در کجا واقع است,داشت و نه در عمرش با یک غربی سخن گفته بود.نه سوار ماشین شده بود و نه یک کلمه از تاریخ شنیده بود.پس نمی توانست به سیاست یا چیزی فراسوی زندگی روستایی اش علاقه مند باشد.با این حال غروبی را به گرمی کنار هم گذراندیم و به هنگام وداع,با این احساس که شاید دیگر هیچ گاه یکدیگر را نبینیم,دست در دست هم,تا انتهای دهکده را پیمودیم و گریستیم و گریستیم.اکنون سالها از آن ماجرا می گذرد و من دیگر او را ندیدم,بگذریم که هنوز با یکدیگریم! "لئوبوسکالیا" | ||||||||
| |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند "حافظ" "حکایت معبد دوستی" بر گستره دو مزرعه همجوار,دو کشاورز دوست زندگی می کردند,یکی تنها بود و دیگری همسری داشت و فرزندانی.محصول خود را برداشت کردند.آن مرد که خانواده ای نداشت چشم گشود و انباشته محصول خود را در کنار دید و اندیشه کرد:"خدا چه مهربان است با من,اما دوستم که خانواده ای دارد,نیازمند غله بیشتری است."چنین بود که سهمی از خرمن خود برداشت و به مزرعه دوست برد.وآن دیگر نیز در محصول خود نگریست و اندیشه کرد:"چه فراوان است,آنچه زندگی مرا سرشار می کند و دوست من چه تنهاست و از شادمانی دنیای خویش سهمی نمی برد."پس به زمین دوست خود رفت و قسمتی از غله ی خویش بر خرمن او نهاد و صبح روز بعد چون که باز به درو رفتند هر یکی خرمن خویش را دید که نقصان نیافته است.و این تبادل همچنان تداوم یافت تا آنجا که شبی در مهتاب دوستان فرا روی هم آمدند,هر دو با یک بغل انباشته غله و راهی کشتزار دیگری.آنجا که این دو به هم رسیدند معبدی بنیاد شد. | ||||||||
| |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز دانی که تو را خدا چرا داده دو دست من معتقدم که اندرآن سری هست یک دست به کار خویش پردازی با دست دگر زدیگران گیری دست "داستان دو دریاچه" در فلسطین دو دریاچه هست.یکی از آنها تمیز و تازه است,ماهی ها در آن جست و خیز می کنند,سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است,ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند. رودخانه اُردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون این دریاچه می ریزد.دریا زیر نور آفتاب برق می زند.مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند.پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هاشان را ساخته اند. رود اُردن به دریاچه دیگر هم می ریزد.اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید,نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند,و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید,رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است,رود اُردن,اما دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کتد,قطره ای از خود بیرون می ریزد.اما دریاچه دوم همه ی آب های دریافتی را در خود نگه می دارد.دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه می دارد,راکد و مرده است. "بروس بارتون" | ||||||||
| |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. "امروز چه کار خوبی می توانم بکنم؟" تصمیم بگیر در روز دست کم یک کار خوب انجام بده. گرچه چند بار,یا به تعداد بی شمار نباشد. هر صبح با خداوند حرف بزن و از او بپرس"امروز چه کار خوبی می توانم بکنم؟" او به تو پاسخ می دهد و راهنمایی ات می کند چون او در وجود تو هست و تو با درخواست از او,او را در خودت زنده می کنی. او ممکن نیست بدون اینکه خواسته شود,خود را آشکار سازد.خداوند به وسیله ی روحت که راهنمای واقعی تو در زندگی است با تو حرف خواهد زد.از خدا بخواه,با خدا صحبت کنی,با خدا راز و نیاز کنی و تو منشاء معجزات بسیاری خواهی شد. تا آخرین روز زندگیت,در روز دست کم یک کار خوب انجام بده.اگر تمام شش میلیارد انسان ساکن بر روی زمین یک عمل خوب در روز انجام دهند,چه سیاره ای خواهد شد! "رابرت مولر" | ||||||||
| |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند "صائب تبریزی" "امانت" سادو واسوانی با دست های خود بدن آن مرد را شست و پیراهنش را به او بخشید.مرد گدا به کلاهی که روی سر واسوانی بود اشاره کرد و او بدون کوچکترین درنگ و تردیدی کلاهش را نیز به آن مرد بخشید. "پیراهن,کلاه و هر چه دارم همه به من امانت داده شده است تا آنها را به کسانی بدهم که بیش از من به آنها نیاز دارند".هر چه در تملک ماست:زمان,توانایی ها,تحصیلات,قدرت,ثروت و دارایی ها,سلامت,نیرو و حتی خود زندگی همه امانت هایی هستند که به ما سپرده شده اند تا به کسانی که بیشتر به آنها نیاز دارند بدهیم. "جی.پی واسوانی" | ||||||||
| |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز زافتادگی به مسندِ عزت رسیده است یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟ "صائب تبریزی" "کدام بادکنک بالاتر می رود؟!" در یک پارک شهربازی,پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد,که از قرار معلوم فروشنده ی مهربانی بود.بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود تا این که پس از لحظاتی پرسید: -"آقا!اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟" مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود بُرید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت: "آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود,رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد". | ||||||||
| |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز همه چیز گذرا است,فقط عشق جاودانی است. "جی.پی.واسوانی" "کیف پول" همچنان که در یک روز خیلی سرد به خانه می آمدم به کیف پولی برخوردم که کسی در خیابان گم کرده بود.آنرا برداشتم به محتوای داخلش نگاهی انداختم که مشخصاتی پیدا کنم تا به صاحبش خبر بدهم.کیف حاوی سه دلار و یک نامه مچاله شده بود که به نظر می رسید سالها کسی دست به آن نزده است. پاکت نامه کهنه و تنها چیزی که قابل خواندن بود,نشانی فرستنده اش بود.به امیدی که نشانی را پیدا کنم آن را باز کردم.سپس تاریخ آن را مشاهده کردم:1924. آن نامه تقریبا شصت سال قبل نوشته شده بود.نامه با دستخط زیبای زنانه ای روی یک کاغذ آبی کم رنگ که گُل کوچکی در گوشه چپ داشت نوشته شده بود.نامه به "جان عزیز"که ظاهرا نامش مایکل به نظر می رسید خطاب شده بود و نویسنده گفته بود که مادرش دیدن او را غدغن کرده و دیگر نمی توانست او را ببیند.گرچه در نامه نوشته بود که همیشه او را دوست خواهد داشت. آن نامه با نام "مانا"امضاء شده بود.نامه ی زیبایی بود.برای شناسایی صاحبش فقط نام مایکل در دسترس بود.فکر کردم اگر به مرکز اطلاعات تلفن بزنم,شاید تلفنچی بتواند شماره تلفن صاحب نشانی روی پاکت را پیدا کند.این طور شروع کردم:"خانم تلفنچی,این یک تقاضای غیر معمول است.من سعی دارم صاحب کیف پولی را که گم شده پیدا کنم.آیا امکان دارد شماره تلفن صاحب نشانی روی پاکتی را که در کیف پول است به من بدهید؟"او پیشنهاد کرد تا با سرپرست صحبت کنم.سرپرست او بعد از کمی مکث گفت:که آن نشانی شماره تلفن دارد ولی نمی تواند آن شماره را به من بدهد.خانم سرپرست از روی احترام گفت که او به آن شماره تلفن می کند و ماجرای مرا تعریف می کند و از کسی که تلفن را پاسخ می دهد,خواهد پرسید که آیا می خواهد با من صحبت کند.من چند دقیقه ای منتظر ماندم سپس خانم سرپرست روی خط آمد و گفت:"کسی هست که با شما صحبت خواهد کرد."از خانمی که در آن طرف خط بود پرسیدم آیا شخصی بنام مانا را می شناسد.او اظهار داشت"ما این خانه را از خانواده ای خریدیم که دختری بنام ""مانا"داشت.ولی این مربوط به سی سال پیش است!" آن خانم گفت:"به خاطر دارم که مانا مجبور شد چند سال پیش مادرش را در یک آسایشگاه سالمندان بگذارد.شاید اگر شما با آنها تماس بگیرید آنها بتوانند رد آن دختر را پیدا کنند."او به من نام آسایشگاه را داد و من به آنجا تلفن کردم.خانمی که پشت تلفن بود به من گفت:"چند سال قبل در گذشته است ولی آسایشگاه شماره محلی را که دخترش ممکن است زندگی کند دارد." من از شخصی که در آسایشگاه شماره را به من داد تشکر کردم و به آن شماره تلفن کردم.خانمی که پاسخ را داد گفت,مانا هم اکنون خودش در آسایشگاه زندگی می کند.پیش خودم فکر کردم:همه ی این کارها احمقانه است.چرا من برای پیدا کردن صاحب کیف پولی که فقط سه دلار و یک نامه متعلق به شصت سال قبل در آن است این قدر خودم را به زحمت اندازم؟معهذا به آسایشگاهی که احتمالا مانا در آن زندگی می کرد تلفن زدم و مردی که به تلفن پاسخ داد به من گفت:"بله,مانا پیش ماست."اگرچه ساعت 10 شب بود پرسیدم که آیا می توانم بیایم و او را ببینم. او با تردید گفت:"اگر بخواهید می توانید بیایید.او احتمالا در اتاق اجتماعات سرگرم تماشای تلویزیون است."ما به طبقه سوم آن ساختمان بزرگ رفتیم در اتاق اجتماعات پرستار مرا به مانا معرفی کرد.او زنی سالخورده,شیرین و مو نقره ای بود که تبسمی گرم و شیرین در چشمانش داشت. درباره پیدا کردن کیف پول برایش گفتم و نامه را به او نشان دادم.لحظه ای که او پاکت آبی کم رنگ با گل کوچک سمت چپ آن را دید,نفس عمیقی کشید و گفت:"مرد جوان,این نامه آخرین ارتباطی بود که من با مایکل داشتم ولی در آن موقع من فقط شانزده سال داشتم و مادرم احساس می کرد من خیلی جوان هستم." او ادامه داد:"بله مایکل گلداشتاین شخص جالب توجهی بود.اگر او را پیدا کردید به او بگوئید که من اغلب به او فکر می کنم."سپس لحظه ای مکث کرد.لبش را گاز گرفت و گفت:"به او بگوئید من هنوز هم دوستش دارم."در حالی که تبسمی بر لب داشت و چشم هایش از اشک لبریز شده بود ادامه داد:"من هرگز ازدواج نکردم,فکر می کنم کسی هرگز مثل او نمی شد..." از مانا تشکر و خداحافظی کردم.همچنان که جلو در ایستاده بودم کیف پول چرم قهوه ای ساده با لبه ی قرمز را بیرون آوردم.وقتی نگهبان آن را دید گفت:"یک دقیقه صبر کنید,این کیف پول آقای گلداشتاین است.من آن را از لبه ی قرمزش هر کجا که باشد می شناسم.او همیشه کیف پولش را گم می کند.تا به حال حداقل سه بار آن را در راهرو پیدا کرده ام." در حالی که دستم شروع به لرزیدن کرده بود پرسیدم:"آقای گلداشتاین کیست؟" -"او یکی از قدیمی ها در طبقه هشتم است.این مطمئنا کیف پول مایک گلداشتاین است.او باید آنرا در یکی از قدم زدنهایش گم کرده باشد."از نگهبان تشکر کردم و به سرعت به دفتر پرستاران رفتم.آنچه را که نگهبان گفته بود به پرستار گفتم.به طرف آسانسور رفتم و سوار شدیم.دعا می کردم که آقای گلداشتاین بیدار باشد. در طبقه هشتم پرستار بخش گفت:"فکر می کنم که او هنوز در اتاق اجتماعات باشد او را دوست دارد شبها مطالعه کند.او پیرمرد نازنینی است."ما به تنها اتاقی که چراغش روشن بود رفتیم.در آنجا مردی بود که کتاب می خواند.پرستار نزد او رفت و پرسید آیا کیف پولش را گم کرده است.آقای گلداشتاین با تعجب به بالا نگریست و دستش را در جیب پشتش فرو کرد و گفت:"اوه بله گم شده است!"من کیف را به دست آقای گلداشتاین دادم و لحظه ای که آنرا دید به آرامی تبسمی کرد و گفت:"بله درست است.باید امروز بعدازظهر از جیبم اُفتاده باشد.می خواهم به شما پاداش بدهم."گفتم:"نه,سپاسگزارم ولی باید مطلبی را به شما بگویم.به امید این که بدانم صاحب این کیف پول چه کسی است این نامه را خواندم."ناگهان تبسم صورتش از بین رفت."آیا شما این نامه را خوانده اید؟"."نه تنها نامه را خوانده ام بلکه فکر می کنم می دانم مانا کجاست."ناگهان او رنگش پرید:"مانا,آیا می دانید او کجاست؟حالش چه طور است؟آیا او هنوز همان طور زیباست؟"و با التماس گفت:"خواهش می کنم,خواهش می کنم به من بگویید". من به آرامی گفتم:"او حالش خوب است...درست همان قدر زیباست که شما او را دیده اید".پیرمرد تبسم کرد و با حالت انتظار پرسید:"آیا می توانید بگویید او کجاست؟""می خواهم فردا به او تلفن بزنم." او دست من را گرفت و گفت:"می دانید آقا من به قدری عاشق آن دختر بودم که وقتی آن نامه رسید زندگی من عملا خاتمه یافت.من هرگز ازدواج نکردم.فکر می کنم من همیشه او را دوست داشته ام."گفتم:"مایکل با من بیا".ما با آسانسور به طبقه سوم رفتیم.راهروها تاریک بودند.تنها یک یا دو چراغ راه ما را به اتاق اجتماعات روشن کرده بود,جایی که مانا تنها نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد.پرستار به طرف او رفت.در حالی که مایکل را که در آستانه در با من ایستاده بود نشان می داد به آرامی می گفت:"مانا این مرد را می شناسی؟"او عینکش را جا به جا کرد یک لحظه نگریست ولی چیزی نگفت مایکل به نرمی و تقریبا خیلی آهسته گفت:"مانا من مایکل هستم آیا مرا به خاطر داری؟" در حالیکه دست های همدیگر را گرفته بودند لحظاتی را به چشمان همدیگر خیره شدند.پرستار و من در حالی که اشک بر روی گونه هایمان سرازیر بود اتاق را ترک کردیم.گفتم:"ببین چگونه خدای بزرگ عمل می کند!اگر قرار است کاری بشود حتما می شود."حدود سه هفته بعد ار آسایشگاه سالمندان تلفنی به دفتر من شد:"آیا می توانی روز یکشنبه برای مراسم عروسی حاضر شوید؟مایکل و مانا می خواهند با هم ازدواج کنند!"تمام افراد آسایشگاه برای شرکت در مراسم خود را آراسته بودند.عروسی خوبی بود,مانا لباس بلند قهوه ای روشن مایل به زرد پوشیده بود و خیلی زیبا جلوه می کرد.مایکل نیز لباس آبی تیره پوشیده بود و بلند به نظر می آمد.آنها مرا ساقدوش خود کردند.اگر شما می خواستید یک عروس هفتاد و شش ساله و یک داماد هفتاد و نه ساله را ببینید که مانند دو جوان رفتار کنند,باید به سراغ این زوج می رفتید.سرانجامی کامل و تمام عیار برای رابطه ای عاشقانه که تقریبا شصت سال به طول انجامیده بود. "آرنولد فاین" | ||||||||
| |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز شاه و گدا به دیده ی دریادلان یکی است پوشیده است پَست و بلند زمین در آب "صائب تبریزی" "نگهبان" یک نیروی تازه وارد که برای نگهبانی از درب ورودی یک اردوگاه ارتش گماشته شده بود,دستور داشت تا نگذارد هیچکس با اتومبیل وارد قرارگاه شود,مگر آن کَس که نشان مخصوص را داشته باشد. یک روز او مجبور شد یک اتومبیل حامل یک ژنرال را متوقف سازد,اما ژنرال به راننده اش دستور داد که ایست نگهبانی را نادیده گرفته و به قرارگاه وارد شود.نیروی جدید جلوی اتومبیل رفت و تفنگ خود را بالا آورد و گفت: "مرا ببخشید,آقا!من تازه وارد هستم و نمی دانم به کدام یک از شما باید شلیک کنم,شما یا راننده؟" شما بزرگ خواهید بود,اگر نسبت به مقام و منزلت کسانی که از شما بالاترند بی اعتنا باشید و نیز آنانی را که از شما پائین ترند,وادار نمائید تا نسبت به مقام و رتبه ی شما بی اعتنا باشند.آن زمان,نه به خاطر فروتنی خود مغرور هستید و نه بواسطه ی غرورتان,فروتن. | ||||||||
| |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: خدا جونم!آغوشت را برایم باز کن.من جایی ندارم
نوشته ها: 2,694
(View Stats)
تشکرها: 18,032
تشکر شده 11,609 بار در 2,747 پست
کتاب مورد علاقه : لطفا گوسفند نباشید! حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز بهترین حکومت,سلطنت و فرمانروایی بر قلب هاست. "ناپلئون بناپارت" "ترس یا عشق" وقتی ناپلئون از جزیره آلپ باز می گشت متوجه شد روزنامه های پاریس از روز حرکت تا روز ورودش به پایتخت این طور نوشته اند: روز اول:طبق اخباری که به ما رسیده باز هم این غول بی شاخ و دُم از پناهگاه خود بیرون آمده و قصد آشامیدن خون ملت را دارد. روز دوم:اخبار حاکی از این است که ببر خون آشام در سواحل مملکت از کشتی پیاده شده است. روز سوم:بنا به خبری که داریم قاتل فرانسویان به شهر گرونویل رسیده است. روز چهارم:بر طبق گزارش های رسیده ناپلئون به پاریس نزدیک می شود. روز پنجم:آخرین خبر این است که امپراتور به فونتن رسیده اند. و بالاخره روز آخر:بشارت به فرانسویان عزیز!اعلیحضرت همایونی ناپلئون کبیر امپراطور عظیم الشان به پاریس وارد شدند و در دفتر سلطنتی نزول اجلال فرمودند. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| الهام, بخش, برای, ز, زندگی, شادو, لعلی|تایپ, مثلزندگیداستان, موفق|مسعود, هایی, یک |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| داستان هایی از زندگی حضرت فاطمه (س) | Ati__377 | داستان های کوتاه و حکایات | 2 | ۲۵ تير ۱۳۹۰ ۰۷:۴۸ بعد از ظهر |
| 30 اگر برای یک زندگی موفق ! | novak | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ ۰۳:۵۹ بعد از ظهر |
| داستان کوتاهی از زندگی دوم بری تانر | استفنی مه یر | تایپ | katerina petrova | کتابهای کامل شده خارجی | 28 | ۲۴ فروردين ۱۳۹۰ ۰۷:۴۲ بعد از ظهر |
| برای زندگی | مرجان ترکمن (تایپ) | farnaz58 | کتابهای کامل شده ایرانی | 16 | ۱۵ شهريور ۱۳۸۹ ۰۵:۴۱ قبل از ظهر |
| توصیه هایی برای لذت بردن از زندگی مشترک | حاجی بلا | مشاوره و روانشناسی | 0 | ۲۶ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۰۱ بعد از ظهر |