| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: کدام شخصیت؟ | |||
| بنفشه کیانی | | 59 | 21.30% |
| پرنیا مهرآیین | | 64 | 23.10% |
| هومن نقش | | 62 | 22.38% |
| آذین نقش | | 26 | 9.39% |
| شایان کیانی | | 22 | 7.94% |
| علی گلکار | | 50 | 18.05% |
| آریا راد | | 41 | 14.80% |
| صنم حاتمی | | 26 | 9.39% |
| سایمون نقش (!!!) | | 96 | 34.66% |
| نظرسنجی با انتخاب چندگانه رأی دهندگان: 277. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +113 امتیاز سلام بر شما دوستان عزیز... !!! اوایل همه ی داستان ها ممکنه خسته کننده باشه به همین خاطر در دو پست کل مقدمه چینی شروع داستان رو پیش می برم... !!! شروع می کنم : یا حق به حقانیتت قسمت می دهم دستم را بگیر که جز حق سخنی را حق نخوانم و حقانیتت را به نا حق پایمال نکنم...!!! __________________________________________________ ________________________________ تقدیم به زندگانی که خیلی وقت است با غروب عشق قلبشان را کشته اند... هوس بازان و تقدیم به دوست عزیزم ... مهربان... خیلی وقت است که مرا در سکوت افکارت سهیم کرده ای... به دنیای پست و خاک خورده ای احساسم قسم که در زیر سایه ی شوم تنهاییم با تجسم نگاه پر امیدت... سوختن را فراموش کرده ام... مقدمه: هم چنان به نام خودم آغاز می کنم... دلیل بر خودخواهیم نگذار که من جلوه ای از وجود توام... در این زندگی سرد و یخ زده ای که در آن میوه های بخشندگیت فشار بر گردنم می آورند و از من چیزی نمی خواهند جز التماس تا خواهش من حقیر آن ها را به عرش برساند ... هدفی نمی بینم ... جز اینکه جلوه گاه عظمت تو باشم... !!! کاش می فهمیدی که گاه تردید می کنم در نزدیکی تو به حضورم... در عجبم که چطور می توانی زجه های هر شبم را از این فاصله ی نزدیک ببینی و دم نزنی... به نام من و به نام تو... که هر دو در میان هوس خاکیان گم گشته ایم... و چه جبران تو را فهمید وقتی گفت :"ای خداوند ارواح سرگردان...ای خدای دیوانگان از طلوع خورشید خرسند...و ای خدای ستیزنده ی ابر های کینه...مرا از جهانی اوردی که در ان نه رنگی بود... که در آن نه رنگی بود که بدان جامه ای از جلای دنیوی داده شود...نه طمعی که برای آن جان های دلباختگان بر آن هلاک شود..." حال مرا بنگر...ای خدای ارواح سرگردان...دست مرا بگیر که در این هوس هر دو غریبیم... آه... چه فراموش کارم... من هوس باز تر از همه... هوس فریاد و رهایی دارم...!!! فصل اول: گردهمایی دیوانگان تازه وارد از ماشینش پیاده شد... مانتوی مشکی شیکی پوشیده بود ... مقنعه اش به صورت غیر عادی شلخته وار روی سرش را پوشانده بود ولی از عهده ی موهایش به درستی برنیامده بود... مزدا 6 جدید و سفارشی قرمز رنگش را قفل کرد و به سمت نا معلوم راه افتاد... کیفش را به دنبالش می کشید و سعی داشت موهایش را مرتب کند... آخرین چیزی که در آن مهارت داشت سر کردن مقنعه بود... با کلافگی شانه هایش را بالا انداخت و به راهش ادامه داد... دانشگاه...!!! ذوق زیادی برای رسیدن به آنجا نداشت ... به زور کلاس و جایزه درس خوانده بود ... حتی نمی دانست رشته اش چه کاربردی دارد... گوشی بلک بری جدیدش را در آورد و شروع به گشتن در میان مخاطب هایش شد... از آذین و بیتا گذشت و به نام پرنیا رسید... دستش را روی تماس لغزاند و پس از تنظیم حالت گوشی روی اسپیکر گوشی را درون جیبش گذاشت...!!! صدایی با بی قیدی جواب داد : بله؟؟؟ -کجا بیام؟؟؟ -کجایی؟؟؟ -دانشگاه... زیر درختی ایستاد و به آسمان خیره شد و به آرامی گفت : این دانشگاه نقشه نداره؟؟؟ پرنیا لحظه ای سکوت کرد و گفت : آدرس دانشکده فنی مهندسی رو بپرس و بدوووو ... کلاس شماره 12...ماشین آوردی؟؟؟ -آره ... واسه چی؟؟؟ کیفش را روی زمین می کشید... بار دیگر صدای پرنیا آمد: منم آوردم... میریم دور دور بازی...!!! تماس قطع شد... !!! به اطراف نگاه کرد... ساعت از 8 گذشته بود... پسری در حالی که در جهت مخالف او می دوید توجهش را جلب کرد : هی ؟؟؟ به طرفش دوید: یه لحظه؟!؟ پسر ایستاد ... درحالیکه نفس نفس می زد ... تازه وارد گفت : دانشکده فنی مهندسی رو می خوام... کجا باید برم؟؟؟ پسر در حالیکه محجوبانه سر به زیر انداخته بود و او را نگاه نمی کرد به ساختمانی اشاره کرد که از میان درخت های محوطه ی چمن به سختی قابل رویت بود...!!! بدون تشکر به راه افتاد و به آن سمت دوید...!!! مقنعه ی گشادش از سرش افتاده بود و نفس نفس میزد... به سختی آدرسی را که در ذهنش مانده بود مرور کرد و به کلاس مورد نظر رسید... همه در راهرو با تعجب نگاهش میکردند... مقنعه اش را روی سرش مرتب کرد و در زد.. منتظر نماند کسی پاسخ دهد و در را باز کرد...!!! - می تونم داخل شم؟؟؟ با لبخند کشنده ای به استاد نگریست که مرد خپلی با موهای جوگندمی بود...!!! استاد به آرامی گفت : بفرمایید...!!! لبخند دیگری زد و داخل رفت... نگاهی در کلاس انداخت و پرنیا را در گوشه ی کلاس پیدا کرد در حالیکه سر دختری که تازه وارد او را آذین می شناخت روی شانه اش بود... به سمتشان رفت و کنار پرنیا نشست...!!! جلسه ی معارفه در حالی گذشت که پرنیا و تازه وارد سرهایشان را به هم نزدیک کرده بودند و درباره ی زندگی جدید بعد از دوران سخت دبیرستان با هم صحبت می کردند... پرنیا مغرور ترین انسانی بود که به عمرش دیده بود... انسانی غیر قابل دسترس که از لحاظ موقعیت اجتماعی از خانواده ی او پایین تر بودند ولی از بقیه ی لحاظ به او غبطه می خورد... از سال اول دبیرستان با تدریس پیانو توانسته بود برای خودش موقعیتی شبیه به موقعیت خود او ایجاد کند...!!! و از همه مهم تر نقاب مغرور همیشگی اش... که باعث میشد همیشه به خاطر غرورش بجنگد... و بهترین باشد... رفتار بی نقصش باعث میشد مورد تقلید قرار بگیرد...!!! کلاس پایان یافت... پرنیا دست در کیفش کرد و برنامه اش را بیرون آورد...!!! تازه وارد پرسید : کلاس بعدی چیه؟؟؟ پرنیا با بی حوصلگی گفت : استاتیک ... نیم ساعت تا شروعش وقت هست...!!! آذین عملا خواب بود... پرنیا با بازویش به پهلوی او زد و گفت : پاشید بریم بیرون...!!! در حالیکه در محوطه قدم می زدند پرنیا ایستاد و به تازه وارد گفت : این چه ریختیه؟؟؟ تازه وارد شانه هایش را بالا انداخت و گفت : تو که می دونی مشکل دارم با مقنعه...؟!؟ ساکت ترین گروه بودند... شاید حرفی برای گفتن نداشتند و شاید ارامش سکوت را فهمیده بودند... روی نیمکتی نشستند و به رو به رویشان خیره شدند...!!! آذین سکوت را شکست : بنفشه شایان بهتره؟؟؟ بنفشه که هنوز با مقنعه اش درگیر بود لحظه ای به یاد برادرش افتاد و گفت : بهتره ... البته به لطف بابام... بهش قول داده بی ام و ای رو که داغون کرده رو دوباره واسش بخره... 200 میلیون به ماشین ضرر زده 5 میلیون به خودش...!!! به قصد منحرف کردن بحث از مسیر خانواده اش گفت : پانی کجا میریم دور دور؟؟؟ گواهینامه ی من هنوز نیومده ها...!!! پرنیا لبخندی زد و با شیطنت گفت : گواهینامه نداری ولی پول که داری... یه رژ لب قرمز هم دنبالت داشته باشی عالی میشه...!!! بنفشه خندید و در حالیکه مقنعه ی مرتب شده اش را رها می کرد به ارامی گفت : آذین توهم میای؟؟؟ آذین لبخند کجی زد و پیش خود فکر کرد: با رنو ی فکسنی با چه رویی می خوای دنبال دو تا مزدا بری مسابقه ی سرعت...: نه... باید برم خونه... !!! بنفشه با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت...!!! خانواده ِ آذین نقش ... خانواده ی ورشکست شده ای بودند که طی 1ماه از زندگی تجملی و بالاشهریشان فاصله گرفته بودند... پدرش از غم این ورشکستگی فوق کرده بود و مادر و برادرش اوضاع خوبی نداشتند... !!! نیم ساعت به سرعت گذشت و آن ها به سمت کلاسشان به راه افتادند... پرنیا خوشحال بود که هیچ کس حرفی برای گفتن ندارد...در جمع سه نفره ی آن ها هر سه نفر برای هم غریبه بودند...!!! داخل کلاس رفتند و نشستند... *** وارد کلاس شد... سال دوم تدریسش را خوب آغاز نکرده بود... کتاب استاتیک را در دستش فشرد و آرام سلام کرد...!!! کلاس استاتیک جالب بود... تقریبا 40 پسر و 10 دختر... نگاهی به دختر آشنایی کرد که صبح با او برخورد داشت... سریع نگاهش را گرفت... در مرام او دید زدن یک دختر جایی نداشت...!!! لیست را روی میز گذاشت و به آرامی گفت : این درس در ترم های بعدی پیش نیاز خیلی درس هاست و سخته... 2 دقیقه زودتر کلاس رو تعطیل می کنم و آقای رستمی میان و حضور و غیاب می کنن... علی گلکار هستم و استاد این درس و شاید یه درس دیگه ... جزوه بر می دارید و با این حال از حرفهام به صورت کلی به همتون جزوه داده میشه... استرسش او را وادار به فرو کردن ناخن هایش در ریشه ی انگشت شستش کرده بود... ادامه داد : واسه ی اینکه تا پایان ترم سوالی پیش نیاد میگم... نمره ای که در برگه ی امتحانی میگیرید با نمره ای که در کارنامه میبینید از زمین تاآسمون فرق می کنه...پس بهتره کلاس رو جدی بگیرید... پس از معرفی کتاب و نام مولف به تدریس پرداخت... پس از هر 15 دقیقه می پرسید : سوالی نیست؟!؟ جو پر هیجان روز اول دانشگاه خود را به یاد آورد و به دانشجویانش خیره شد... تقریبا همه ی پسر ها متمرکز بودند و جزوه برداری می کردند و در بین دختر ها دو دختر تقریبا خواب بودند ... !!! وقتی کلاس تمام شد دست هایش را به هم زد و گفت: تا صفحه ی 25 کتاب رو درس دادم... امروز کند پیش رفتم ولی از دفعه ی بعدی سریعتر جلو میریم... سوالی نیست؟!؟ سرش را در کلاس چرخاند... کسی پاسخ نداد... دخترها با کنجکاوی به او خیره شده بودند ... هنوز به نگاه هایشان عادت نکرده بود...!!! در حالیکه از کلاس بیرون می رفت گفت : تا سه شنبه ی هفته ی آینده...!!! بنفشه با ذوق با آرنجش به پهلوی پرنیا زد و گفت : دیدیییش؟؟؟ پرنیا خنده ی آرامی کرد و گفت : آره... تیکه بود...!!! آذین تایید کرد : بدجور هم تیکه بود... حیف که سنش بالاست...!!! بنفشه لبخند مرموزانه ای روی لبهایش کشید به آرامی در گوش پرنیا زمزمه کرد: ازش خوشم اومد...!!! پرنیا تک خنده ای کرد و درحالیکه وسایلش را جمع می کرد گفت : بس کن... !!! بنفشه خندید... اینبار در دلش تکرار کرد : ازش خوشم اومده...!!! به قصد غذا خوردن به سمت سلف رفتند ... پرنیا با نگاهی به غذا ها زیر لب گفت : بکشنم هم از این غذا ها نمی خورم...!!! بنفشه فقط لبخندی زد و گفت : می تو...!!! روی نیمکت نشستند بنفشه دوباره با مقنعه اش مشغول شده بود... آذین به آرامی گفت : به نظرتون باید جزوه برداریم وقتی از حرفاش جزوه می ده...!؟! بنفشه مثل همیشه رک گفت : من که ترجیح می دم نگاش کنم به جای اینکه جزوه بردارم... !!! با نگاهی به ابروهای بالا رفته ی پرنیا ادامه داد : پانی هم که جزوه نوشتن تخصصشه به مشکل بر خوردیم ازش میگیریم...!!! آذین فقط سری تکان داد...!!! بنفشه به فکر فرو رفته بود... فکر پسر سفید پوشی که در مقام استاد به آن ها درس میداد... پیش خودش اعتراف کرد: از همه پسرهایی که دیدم جذاب تر بود...!!! مسلم بود... چهره ی پخته و بی آلایشی که داشت در حد اعلا مردانه بود... شاید سی ساله... !!! وقتی سومین کلاس که از نظر بنفشه 4 ساعت الافی...از نظر پرنیا 4 ساعت فرصت برای موفقیت و در نگاه آذین 240 دقیقه استرس بود تمام شد با هم به سمت پارکینگ رفتند... اذین عقب ایستاد و به بهانه ی برگشت به امور مالی ان ها را ترک کرد... در میان ماشین ها 2 مزدا 6 به چشم می خورد... بنفشه با فشردن کلید دزدگیر به سمت ماشین قرمز رنگش دویدو پرنیا به ارامی تا نسخه ی سیاه ماشین بنفشه قدم زد...!!! - میریم پایین شهر؟!؟ پرنیا در پاسخ فریاد بنفشه گفت : نمی دونم میزنیم میریم تا به یه جایی برسیم...!!! هر دو سوار شدند و ماشین هایشان را به حرکت در آوردند... بنفشه در داشبورد را باز کرد و پس از دیدن رژ لب سرخ لبخندی زد و گفت : بهتره بهمون گیر ندی آقا پلیسه... !!! لبخندی پر از شیطنت زد و به راه افتاد...!!! از دانشگاه بیرون رفتند ... کنار هم حرکت میکردند ... پرنیا پیامی با مضمون : آروم بریم تا ترمینال بعد از اونجا میزنیم توی اتوبان...جای دوربین ها رو که حفظی؟!؟ ... برای بنفشه فرستاد...!!! پس از چند ثانیه با دیدن پاسخ : عالیه از طرف بنفشه لبخندی زد... عینک آفتابی اش را از داشبورد در آورد و به چشمانش زد و زیر لب زمزمه کرد : کسی میتونه زندگی رو ساده تر از ما بگیره؟!؟ سرحوشانه خنده ای کرد...!!! لبخندش تا رسیدن به اتوبان روی لبهایش ماند دوباره با بنفشه کنار هم قرار گرفتند و با فشار های پرنیا روی پدال گاز از بنفشه جلو افتاد...دیوانه وار ویراژ می دادند...بدون توجه به اینکه چه خطری می توانست داشته باشد... لبخند روی لبهای پرنیا جایش را دندان هایی داده بودند که سرسختانه لبها را فشار می دادند... !!! افراد داخل اتوبان نارضایتی خود را با بوق های ممتد نشان می دادند... هر چند لحظه یک بار ترمزشان نشان از وجود دوربین های کنترل سرعت بود ... آرامشی که پس از آن طوفان با قدرتی مضاعف هنرپیشگی می کرد...!!! پرنیا هم چنان دندان هایش را روی لب هایش فشار می داد...گویی با آن فشار تمام درد ها از زندگی اش پاک می شوند... گویی با آن فشار مرگ آرمان عزیز ترین دوستش و دیوانه بازی های اسکیزوفرنیایی پوپک خواهرش را می توانست فراموش کند... چنان به نظر می رسید که آن فشار او را در برابر خانواده ی نامتعادلش به اندازه ی کافی قوی می کند...!!! لحظه چهره ی پوپک جلوی چشمانش ظاهر شد حس درد غم و شاید حسادت وجودش را پر کرد... ناخود آگاه پایش را روی ترمز فشار داد و ماشین با فریاد کشنده ای به سمت چپ متمایل شد...بنفشه با بوق ممتدی جلو زد و کنار اتوبان در پارکینگ اضطراری توقف کرد... پرنیا سریعا به خود آمد و قبل از انکه ماشین عزیزش نابود شود به راه افتاد و پشت سر بنفشه ایستاد... بنفشه به سرعت پیاده شد و در حالیکه در کنار پرنیا را باز می کرد زیر لب گفت : چی شده ؟؟؟ چرا اینقدر عرق کردی؟؟؟ پرنیا عینک را از چشمانش برداشت ...بنفشه آرام گفت : لبت...داره خون میاد...!!! پرنیا خنده ای سر داد و متظاهرانه گفت : بااااحااال بود نه؟؟؟ بنفشه خنده ای عصبی کرد و گفت : آره خیلی... نزدیک بود دوتایی لوله بشیم... !!! هر دو برای چند دقیقه خندیدند...!!! و هر دو ساکت شدند... انگار نه انگار که آن خنده های آن ها بود... بنفشه سکوت را شکست و گفت : برگردیم...کلاس داری؟!؟ پرنیا با سر تایید کرد و گفت : آره... تا شب دستم بنده...!!! -پس بریم...!!! بار دیگر به راه افتادند...اینبار درست رانندگی می کردند... !!! *** داخل رنوی سال 75 نشسته بود ... درحالیکه عینک آفتابی اش را روی موهایش گذاشته بود با یک دست رانندگی می کرد و با دست دیگر لیست بلند مادرش را نگاه می کرد...!!! کنار یک سوپر مارکت توقف کرد و پیاده شد در رنو را قفل کرد و داخل شد... هیچ کس حتی در تصورش هم نمی گنجید که این دختر با این چهره ی غمگین و این لباس های ارزان قیمت آذین نقش ... دختر پرویز نقش سرمایه دار معروف باشد... حتی خودش هم باورش نمی شد او که زمانی توسط پدرش پرنسس خوانده می شد به این زندگی دچار شود...!!! لیست را برای صاحب مغازه خواند و با شرم گفت : میشه یه برآورد قیمت بکنید؟!؟ -حدود 30 تومن میشه دخترم...!!! آذین سرش را خواراند و به آرامی گفت ک نیم کیلو هم مغز گردو و نیم کیلو پسته بذارید روش...!!! مادرش خوشحال میشد... هنوز زیر دین طلبکاران پدرش بودند... طلبکارانی که زمانی دور... خودشان را دوستان وفادار پدرش می دانستند و حالا آن هارا برای پولی که هیچ نیازی به آن نداشتند تحت فشار قرار داده بودند... عمده ترین طلبکار هنوز شرایطش را برای راحت گذاشتن خانواده ی آن ها مطرح نکرده بود...!!! به یاد برادرش افتاد که حتی روحش هم از این ماجرا ها خبر ندارد... می دانست اگر می فهمید پدر عزیزشان فوت کرده درسش را در آمریکا رها می کرد و در حمل این زندگی فقیرانه به آن ها ملحق میشد... مادرش راضی نبود او چیزی بفهمد... فقط به او گفته بودند که مخارجش به عهده ی خودش است... !!! -دخترم؟!؟ فریاد صاحب مغازه او را به خود آورد ...با گیجی گفت : بله؟!؟ صاحب مغازه خنده ای کرد و گفت : حواست کجاست؟!؟ کلی صدات زدم... !!! آذین بدون اینکه پاسخ لبخندش را بدهد به آرامی گفت : چقدر میشه؟!؟ -45 تومن...!!! دستی روی کیف پول چرم طبیعی اش کشید... هنوز چیز هاییداشت که با لمسشان به خاطرات شیرین روزهای اوجش برگردد...!!! پول را روی میز گذاشت ، تشکری کرد و خرید هایش را از روی زمین برداشت...!!! سنگین بود... !!! نه سنگین تر از باری که روی قلبش قرار داشت...!!! دوباره به راه افتاده بود...درحالیکه کیف پولش را با دستش می فشرد...!!! با فشردن زنگ خانه بدون منتظر بودن برای جوابی از طرف مادرش گفت : منم...!!! می دانست که برای طلبکار ها در این خانه باز نمی شود... خرید ها را داخل آشپزخانه گذاشت ...!!! خانه ای بود با حداقل 40 سال ساخت... بافت کاهگلی داشت با حوض کوچکی وسط حیاط نسبتا بزرگش... آن خانه ارٍثی بود که به مادرش رسیده بود... به سمت اتاقش حرکت کرد...!!! آنیتا روی زمین نشسته بود و در حالیکه زانوهایش را بغل گرفته بود درس می خواند : سلام عزیز دلم...!!! آذین جلو رفت و دستی به موهای آنیتا کشید ...انیتا لبخندی زد و گفت :سلام... دیر کردی... مامان نگران شد...!!! با هیجان جلوی آذین زانو زد و گفت : روز اول دانشگاه چطور بود؟!؟ آذین خنده ی تلخی کرد و گفت : بنفشه یه ماشین عین مال پرنیا خریده... اینقدر خوشرنگه...قرمز قرمز... می خواستن با پرنیا برن دور دور آنی... تازه نمیی دونی آنی... یکی از استادامون اینقدر خوشکله... در کل خیلی خوب بود !!! آنیتا با ناز گفت : منم یه خبر خوب دارم...!!! آذین با کنجکاوی و کمی عصبی گفت : چه خبری؟!؟ آنیتا با هیجان ایستاد و درحالیکه دستانش را تکان میداد گفت : هومن زنگ زد... اینقدر باهم حرف زدیم... گفت درساش خوب پیش میره و تقریبا تمومه... داره بر میگرده...باورت میشه؟!؟ آذین با جیغ آرامی بالا پرید و گفت : رااااست میگی؟؟؟ اینکه خیلی معرکست...!!! -آره اما مامان هی بهش می گفت چرا می خوای بیای و اینا...!!! آذین بی توجه به حرف های خواهرش گفت : فرض کن هومن برگرده... وااای فرض کن...!!! در باز شد و مادرش داخل شد... موهای سفیدش از ریشه بیرون زده بودند و چین های صورتش از همیشه بیش تر بودند...!!! سرزنش وار پرسید : چه خبره خونه رو گذاشتین رو سرتون...!!! آذین بی قید خندید... خنده اش عصبی نبود... تظاهر نبود... مادرش لبخندی به لب آورد و گفت: ممنون بابت خرید ها...تو زحمت افتادی...!!! آذین در جواب فقط لبخند زد...پس از چند ثانیه گفت : مامان... هومن میاد؟!؟ مادرش شانه هایش را بلا انداخت و گفت : گفته میاد... کاش نیاد...!!! نمی توانست با مادرش موافق باشد ولی حرفی نزد ... مادرش سکوت را شکست : خونواده ی آقا صالح می خوان بیان اینجا با هم کنار بیایم... گفتن می خوان شرطو شروط بذارن... حداقل از این خوشحالم که هومن نیست... امروز سراغ بابای مرحومتو می گرفت...!!! آذین به سختی لبخندی زد و گفت : میوه داریم؟ یا برم بخرم؟!؟ مادرش با کینه گفت : من ازشون پذیرایی نمی کنم...!!! آذین زیر لب گفت : آقا صالح... !!! به یاد می آورد... زمانی که آقا صالح به اندازه ی پدرش به او نزدیک بود... زمانیکه وقتی پدرش برای مسافرت به خارج از کشور می رفت آقا صالح برایش پدری می کرد... او را به خانه می برد... و با اسباب بازی ها سرش را گرم می کرد...!!! -امشب برو خونه پرنیا اینا... !!! -نمی رم... می خوام باشم اینجا... !!! به دیوار روبه رویش خیره شد و گفت : آنی رو بفرستید... اینبار میمونم...!!! *** بنفشه به داخل خانه دوید... حیاط را گذراند و در ورودی را باز کرد... فریاد زد : گلنار خانم؟!؟ به سمت آشپزخانه دوید... گلنار خانم درحالیکه آشپزخانه را مرتب می کرد گفت : آشپزخونم بنفشه جان...!!! بنفشه کیفش را وسط خانه رها کرد و به سمت آشپزخانه رفت... روی اپن نشست و گفت : وااای دارم میمیرم از گشنگ...غذا مذا هست؟!؟ گلنار خانم خندید و گفت : آره برو بشین سر میز... برات میارم...!!! به سمت سالن رفت که صدایی شنید : -دیر کردی...!!! به مادرش نگاه کرد... شانه ای بالا انداخت و گفت : با پرنیا بودم...!!! مادرش آماده ی رفتن به جایی بود... در حال سرکردن شالش بود که بنفشه پرسید : جایی میری مرجان جون؟!؟ درحالی که موهایش را در قدی مرتب می کرد گفت : میرم بیمارستان پیش شایان... یه کم واسش غذا ببرم... !!! بنفشه مثل همیشه رک گفت : این پفیوز خیلی لوس شده ها... هر چی بهش رو میدین پرو تر می شه...!!! مادرش لبخند ملیحی زد و گفت : بنفشه؟!؟ برادرته ...!!! بنفشه سر میز نشست... و بی مقدمه گفت : مرجان جون... یکی از استادامون رو خیلی دوست دارم...!!! مادرش درحالیکه به سمت در می رفت تک خنده ای کرد و گفت : زود میام خونه... جایی نری...!!! بنفشه با لبخند به روبه رویش خیره شده بود و برای استاد درس استاتیک نقشه می کشید... یک بار دیگر پوست سفید و موهای مشکی اش را به خاطر اورد و ظاهر ساده اش را... لبخندی زد... و فریاد زد : گلنار خانم؟!؟ گلنار خانم با سینی وارد سالن شد و آن را روی میز گذاشت و گفت : چی شده عزیزم؟!؟ چیزی می خوای؟!؟ بنفشه با شیطنت گفت : می خوام با یه نفر دوست بشم...!!! - الهی شکر... خیلیم خوب... دوستاتون خیلی کمن... فقط پرنیا خانم و دختر خونواده ی نقش...اسمش آذین بود؟!؟ بنفشه در حالیکه رویاگونه دستانش را زیرچانه اش گذاشته بود و لبخند میزد گفت : نه... با یه پسر... دلم می خواد باهاش دوست بشم... !!! قبل از آنکه گلنار خانم اظهار نظر غلط دیگری بکند گفت : دلم می خواد دوست دخترش بشم...!!! گلنار خانم لبش را گاز گرفت...بنفشه با خنده ادامه داد: خیلی ازش خوشم اومده...!!! گلنار خانم عصبی گفت : بهتون شماره داد خانم جون؟!؟ بنفشه زیر لب گفت : نهه... بیچاره اصلا به زور نگاهمون می کرد ... اما من باهاش دوست میشم...!!! او هر چیزی که می خواست داشت... هرچیزی را با روش خودش به دست می آورد... روش او... روش هر کسی نبود...!!! از بچگی زندگی برایش بهشت بود... هیچ کس به او نه نمی گفت ... گلنار خانم پیش خود فکر می کرد : بیچاره مرجان خانم جون...با این دوتا بچه چه جوری کنار میاد بیچاره...!!! بنفشه به غذا حمله ور شد... با برادرش کنار نمی آمد... از او متنفر بود (!!!) ترجیح می داد او در بیمارستان باشد تا روی اعصاب او... دائم الخمر بود و با اینحال مورد احترام و افتخار خانواده...!!! با بی خیالی سعی کرد به غذا خوردن ادامه دهد... !!! *** با کلیدش در خانه را باز کرد و داخل رفت... با دیدن فضای تاریک خانه تعجب نکرد...!!! در را به هم زد... هم زمان با به هم خوردن در صدای فریادی را از بالا شنید... از پله ها بالا رفت پوپک معمولا داد و فریاد راه می انداخت...صدای بلند پوپک با تلق و تولوق مخلوط شد... خدا را شکر می کرد که چیزی در اتاق او برای شکستن وجود ندارد... کیفش را به درون اتاقش پرتاب کرد و دوباره پایین رفت... پشت گرند پیانوی مشکی رنگش نشست.. هدیه ای بود از طرف عمویش دستی روی کلید هایش کشید و به آرامی زمزمه کرد :پوپک باز ترسیده... !!! فریاد پوپک به زجه تبدیل شده بود...!!! بوسه ای روی دو ماژور سیاه رنگ زد و نواخت...!!! آهنگ مورد علاقه ی خودش بود... صدای فریاد پوپک رفته رفته به خاموشی گرایید... آهنگ دستاورد گروه دو نفره ی سایمون و گارفانکل بود و مربوط به دهه ی شصت بود... صدای خودش نیز با ناله های پیانو هم آواز شد... When youre Weary ... Feeling Small ... When Tears Are In Your Eyes ...I'll Dry Them All...I'm On Your Side When Times Get Rough... And Friends Just Can't Be Found... Like A Bridge Over troubled Water ...I Will Lay Me Down...Like A Bridge Over Troubled Water... I Will Lay Me Down When Your Down & Out ... When Youre On the Street... When Evevning Falls So Hard ...I Will Comfort You... I'll Take Your Part ...Oh... When Darkness Comes... And Pain Is All Around... Like A Bridge Over Troubled Water ...I Will Lay Me Down.. Like A Bridge Over Troubled Water... I will Lay me Down... صدایش در میان هق هقش گم می شد... دیگر صدایی از بالا نمی آمد... فقط صدای هق هق او بود که سکوت آن خانه را می شکست... چراغ ها خاموش بود و نور ماه شکسته به داخل می تابید... به گوشه ای خزید و اشک هایش را تا قطره ی آخر نثار تنهایی اش کرد...!!! صلیب دور گردنش را در مشت فشرد و از جا برخاست و از پله ها بالا رفت...!!! جلوی در اتاق پوپک منتظر ماند... صدایی نمی آمد... کلید را چرخاند و در را باز کرد...مدتها بود وقتی کسی درخانه نبود او زندانی میشد...!!! داخل رفت... اتاق سفید و یک دست پوپک درست مثل اتاق ارواح بود... فقط یک تخت و یک صندلی در اتاق قرار داشت... صندلی گوشه ای افتاده بود و پوپک با لباس زیر روی تخت دراز کشیده بود... با ورود پرنیا واکنشی نشان نداد...!!! لباس های پاره شده اش را از روی زمین جمع کرد و گفت : خوبی پوپک؟!؟چرا اینطوری خوابیدی؟!؟ پاشو سرما می خوری...!!! به خواهر دو قلویش نگریست... هیچ چیز در آن دو باعث نمی شد که کسی بگوید آن ها خواهر هستند ... چه برسد به دو قلو ...!!! لباس ها را روی تخت انداخت و خودش نیز کنار پوپک نشست...!!! موهای کوتاه و بور پوپک و پوست به رنگ برفش تضاد عمده ی او با پرنیا بود... پوست گندمی پرنیا ، موهای بلند و مشکی ، چشمان تیره ی پرمژه و جثه ی ظریف و ضعیفش باعث می شد همه در خواهر بودن آن دو شک کنند... به پوپک خیره شد و گفت : باهام حرف نمی زنی؟!؟ پوپک به حرف آمد : امروز آرمان اومده بود اینجا... از دستش عصبانیم...!!! پرنیا پوزخند آرامی زد و گفت : دیگه؟!؟ -برام پیانو زد... ولی منو نبرد بیرون... دلم می خواست بریم بیرون...بهش بگو بیاد !!! پرنیا سرش را کمی کج کرد و به آرامی گفت : الان نمیشه که...!!! پوپک از روی تخت بلند شد و فریاد زد: بگو بیااد...!!! پرنیا سریع بلند شد و گفت : بااشه... باشه... بشین...من بهش می گم ... بخواب...!!! -بهش زنگ بزن...!!! -زنگ می زنم... -قول بده...!!! با چشمان قهوه ای رنگش به چشمان پرنیا خیره شد... پرنیا زمزمه کرد ...: قول میدم...!!! به یکدیگر خیره شدند... با گذر هر ثانیه چشمان پوپک بیش تر سرخی غم و درخشش اشک را جذب می کرد... خودش را روی تخت انداخت و هق هق کنان گفت : نمیاد... میدونم نمیاد... !!! پرنیا کلافه از در خارج شد و به آرامی در را قفل کرد...پایین رفت ...چراغ ها روشن شده بودند... مادرش را می دید که روی صندلی نشسته است و چشمانش را بسته ... زیر لب گفت : حالش خوب نیست...!!! مادرش با سر تایید کرد ...سیگاری روشن کرد و روی لبش گذاشت و گفت : نمی دونم بابات کجاست...!!! پرنیا کنار مادرش نشست دستش را روی شانه اش گذاشت و به آرامی سیگار را از دستان لرزان مادرش کشید... و در زیر سیگاری خاموشش کردم... زمزمه کرد : کجا اشتباه کردم؟!؟ اشک در چشمانش می درخشید... ادامه داد : من...من تمام زندگیمو سر این مرد شرط بستم... کی باختم؟!؟ در سکوت سنگین ان خانه... این پرنیا بود که با ظاهر سنگی اش... سنگ صبور دیگران شده بود... افسوس که کسی نمی دید... او در جوار گدازه های این غم ... در حال ذوب شدن است...!!! *** دستش را درون موهایش می برد... می کشید و می خندید... هومن کلافه بود و سایمون او را کلافه تر می کرد... با دست های کوچک و تپلش با شدت موهایش را کشید... هومن نالید : آآآخ... چی کار می کنی پسر...!!! سایمون در حالیکه می خندید دستی که پر از موهای کنده شده ی پدرش بود را تکان داد...!!! هومن بوسه ای به گونه اش زد و در حالی که چمدان هایش را تحویل می داد به سالن انتظار فرودگاه رفت...!!! صدایی در کل فرودگاه اعلام می کرد : مسافرین محترم پرواز شماره ... به مقصد دبی با عرض معذرت پرواز 1 ساعت تاخیر خواهد داشت...!!! سایمون را روی زمین گذاشت دستش را گرفت و درحالیکه کیف لپ تاپش را روی دوشش جابه جا می کرد به سمت رستوران رفت... ساعت 4 بعد از ظهر به وقت نیویورک بود ...!!! هنوز نهار نخورده بودند... سایمون را روی صندلی نشاند و خودش رو به رویش نشست و گفت : خب پسرم چی می خوره؟!؟ سایمون زیر لب غرغری کرد به آرامی گفت : استیک پلیز...!!! هومن خنده ای کرد... هر چند به خاطر سایمون به طور وحشتناکی دردسر کشیده بود ولی او را می پرستید... دو استیک سفارش داد و برای نوشیدنی برای خودش شامپاین و برای سایمون آب معدنی ...!!! زنگ تلفنش او را از جا پراند...!!! از ایران بود !!! -الو؟!؟ -چطوری هومی؟!؟ چند لحظه سکوت کرد و سپس با تردید پرسید : آریا؟!؟ -زدی به هدف مر تیکه... کی هیکل نحست رو آفتابی می کنی؟!! -تو روحت عوضی...!!! با این حرف سایمون سریعا دستانش را جلوی دهنش گرفت و گفت : اوپس...!!! هومن عذرخواهانه لبخندی زد و به آرامی معذرت خواهی کرد...!!! -با کی حرف می زنی...!!! - با هیچ کس!!! - کی میای؟!؟ -هواپیما 1 ساعت تاخیر داره... اونجا ساعت چنده؟!؟ -اینجا ساعت 12 شبه... !!! - با این حساب تا 7 به وقت شما دبی ام و بعدش 2 ساعت تا ایران... اگه بی تاخیر باشه... چه خبر؟!؟ تکه ای استیک درون دهانش گذاشت و پشت سرش شامپاینش را نوشید...!!! _خبر که هیچی... هومن ضایع نکنی من از این جا بهت خبر می دادما... مادرت منو می کشه... !!! -خیالت راحت باشه... میدونم چی کار کنم... ببین آریا... من دارم پسرمو با خودم میارم... می دونم دیره واسه این حرف ولی یه خونه واسم جور کن... اگه من برش دارم ببرمش جلو مامانم بگم بچه ی منه می کشتم... می خوام فعلا صداش در نیاد... یه پرستار هم جور کن...!!! - آخه خره... ساعت 12ست اینجا... از سر قبرم واست خونه بیارم؟!؟ هومن از سرجایش بلند شد و در حالی که از سایمون دور می شد تا صدایش را نشنود گفت : د خره میگی چی کار کنم؟!؟ به زور گرفتمش از مامانش... کلی کتک خوردم... از اونطرف وضع خونوادم... فوت بابا... الطاف بابای پفیوزت در حق خونوادم... حالا هم اگه این بچه رو بذارم تو دامنشون واویلا میشه... منم می فرستن پیش بابام...!!! -به خدا شرمندم واسه کارای بابام... دیشب قرار بود بریم خونتون که موکول شد به امشب... !!! -اذین چطوره؟!؟ آنیتا؟؟؟ -همه خوبن...آذین اینطور که پرنیا می گفت روحیش خرابه...!!! -پرنیا کیه؟!؟ -پرنیااا...دوست آذین...!!! -دوست آذین؟!؟ این دیگه کدوم خریه... مگه اسم دوستش شقایق نبود...!!!؟؟؟ -بنفشه رو میگی؟!؟ نه این اون یکی دوستشه... ارمنیه... دختر خونواده مهرآیین..!!! جرقه ای در ذهن هومن زده شد و خاطرات دوره ی جاهلیتش : اوووووه اووه... بهتره این یکی منو نبینه که سایمو با تیر می زنه...!!! -چراا؟!؟ خیلی اذیتش کردم این یکیو... کلا...!!! -چیزی بینتون بوده؟!؟بلایی سرش اوردی؟!؟ -ای ...!!! خندید...!!! -ای و کوفت احمق عوضی... بیچاره...!!! -حالا چرا جوش میاری؟!؟ - رسیدی دبی زنگ بزن بیام فرودگاه دنبالت... خونه رو هم قول نمی دم... فعلا...!!! گوشی را قطع کرد... هومن زیر لب در حالیکه چشمانش از تعجب گشاد شده بود گفت : این موووجیه...!!! 8 ساعت بعد در فرودگاه دبی پیاده شدند...خداراشکر می کرد که پروازش را کنسل کرده بود و به جای پرواز ساعت 7 و نیم... پرواز 9 و نیم او را به خانه می رساند... سایمون در آغوشش خوابیده بود... بوسه ای روی موهای طلایی اش زد و به ساعتش نگریست...ساعتش 11 و نیم را نشان می داد... !!! وقتی سوار هواپیما شدند سایمون هنوز خواب بود...!!! هومن او را به آرامی روی صندلی نشاند و کمربندش را بست و درحالیکه موهایش را می بوسید گفت: سایمون؟؟؟ قهرمان؟؟؟ بیدار شو که باز نترسی...!!! سایمون اخم هایش را در هم کشید و سرش را به دسته ی صندلی تکیه داد و دوباره خوابید...!!! هومن محو تماشای آن موجود سه ساله ای بود که با ناز کنارش خوابیده بود... دستش را در دست گرفت و بوسید...!!! با پرواز هواپیما سایمون آرام چشمانش را باز کرد و صاف نشست... !!! غر غر کرد : کی می لشیم؟!؟ هومن خندید و به ارامی گفت : خیلی زود می رسیم... صاف بشین تا با هم حرف بزنیم مرد کوچولو...!!! سایمون صاف نشست و به هومن خیره شد... هومن نفس عمیقی کشید و گفت : خیلی خب...من کیم؟!؟ -هومن...!!! هومن اندکی ارام گرفت و ادامه داد : چه نسبتی باهات دارم؟!؟ وقتی گیجی سایمون را دید سوالش را تغییر داد و گفت : من کیه توام عزیزم؟!؟ - آهان... تو دوشت منی...!!! -مادرت کجاست؟!؟ -نیویورک...!!! -باز که یادت رفت...مادرت پیش خداست و پدرت؟!؟ - نمیدونم...!!! با اینکه قصد نداشت او را به کسی معرفی کند ولی باز می ترسید ضربه ای به خاواده اش بزند... مدام خود را سرزنش می کرد که چرا سه سال پیش به پدر و مادرش نگفته بود...دستی روی سر سایمون کشید و گفت : بابا فدای پسر باهوشش بشه...!!! سایمون خندید...!!! __________________________________________________ _________________________________ لوگو... ممنون میشم راجبش نظر بدید...!!! ![]() The wall on which the prophets wrote...Is cracking... at the seams. Upon the instruments of death...The sunlight brightly gleams. When every man is torn apart...With nightmares and with dreams, Will no one lay the laurel wreath...When silence drowns the screams. Confusion will be my epitaph. As I crawl a cracked and broken path...If we make it we can all sit back and laugh. But I fear tomorrow I'll be crying,...Yes I fear tomorrow I'll be crying.... King Crimson-Epitaph و چه زیبا...زندگی آن ها را در اعماق تاریک حقایق غرق می کند... و آنها... چه ساده به روحشان خط گناه می کشند... هوس بازان ویرایش توسط PaniSpy : ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,078
تشکر شده 197,485 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +35 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +98 امتیاز آریا در فرودگاه می چرخید منتظر نشانی از به زمین نشستن پرواز دبی بود... هنوز خبری نبود...!!! پنجشنبه بود...سعی می کرد عذاب وجدان سر نزدن به برادرش را نادیده بگیرد... زیر لب گفت : آرمان بزرگی... ببخش...!!! با صدای زنگ گوشی اش از افکار مربوط به مرگ برادرش فاصله گرفت : الو؟!؟ -اقای راد؟؟؟ -بله خودم هستم!!! -از مشاور املاک صنم زنگ می زنم ... مثل اینکه با اقای نجفی واسه اجاره ی یه آپارتمان صحبت کرده بودید...!!! -بله بله..!!! -برای کی می خواید؟؟؟ - همین امروز...!! -یه اپارتمان داریم که قیمت اجارش بالاست ...بالا شهره... 120 متر دو خوابست ...!!! -عالیه... فکر نکنم قیمت مهم باشه...!!! -خیلی خب پس آدرس رو یادداشت کنید... سپردم به نگهبان که برای دیدن برید و اگه با شرایط موافق بودید امروز کار های قانونیشو انجام بدیم...!!! پس از نوشتن آدرس خداحافظی کرد و در حالی که تلفن را در جیبش می گذاشت صداهای ریتمیک بی معنا برای خودش تولید می کرد... پس از چند دقیقه فرود هواپیما اعلام شد و او از جایش برخاست... بیش از اینکه برای هومن هیجان داشته باشد برای دیدن پسرش هیجان داشت...!!! پس از حدود 10 دقیقه کارتی را از کیفش بیرون آورد و با ماژیک روی آن نوشت : هومن نقش...!!! با بیرون آمدن مسافران آریا جلو رفت... به سادگی مرد قد بلندی و خوش قیافه ای که چهره ی جدی و عبوسش راز جاذبه ی اعجاب بر انگیزش بود را شناخت... پسر بچه ی بلوندی را در آغوش داشت و با یک دست دو چمدان و کیف لپ تاپش را به نیش می کشید... کارت را درون سطل آشغال انداخت و جلو رفت به آرامی گفت : مرد شدی هومن...!!! هومن خندید و گفت : هی پسر... چمدان هایش را رها کرد و با دستش را روی شانه ی اریا قرار داد... زیر لب گفت : ... دلم واستون تنگ شده بود... !!! اریا گفت: آخه عوضی نمی گی یه زنگی چیزی به این رفقا بزنیم بد نیست مرتیکه؟!؟ پسر بچه که تا آن موقع سرش روی شانه ی هومن بود سریع سر بلند کرد و به آرامی گفت : اوپس...!!! هومن چشم غره ای به آریا رفت و گفت : تو که چیزی نشنیدی قهرمان؟!؟ سایمون سرش را به چپ و راست تکان داد... موهایش روی صورتش ریخت...!!! هومن درحالیکه گونه ی سایمون را می بوسید گفت : اینم شاهزاده ی من ،سایمون... ایشون دوست من هستن... آریا...!!! آریا محو تماشای چشمان سایمون شده بود... حالت صورت...ابروانش...بینی اش ، چانه و گونه هایش...همه کپی هومن بودند ولی موهای طلایی رنگ و چشمان خاکستری تیره اش نفس گیر زیبا بودند...!!! اریا دستشرا به قصد دست دادن با سایمون جلو برد و گفت : از اشنایی با شما خوشبختم سایمون...!!! دنی به آرامی دستش را فشر و زیر لب گفت : منم همینطول آقای آلیا...!!! آریا تک خنده ای کرد و سایمون رو به پدرش در حالیکه چشمانش را می مالید گفت : من خستم هومن...!!! سه نفر بیرون رفتند... آریا در جابه جایی چمدان ها کمک کرد ... : پوپکو می شناسی؟!؟ هومن هوم آرامی کرد و گفت : دوقلوی مهرآیین؟؟! -آره همون... اسکیزوفرنی گرفت... !!! هومن خنده ی تلخی کرد و زیر لب گفت : چه قدر خوب که نبودم... !!! آریا زیر لب گفت : کاش منم نبودم...!!! به سمت مرسدس بنز مشکی رنگ رفتند... هومن سرجایش ایستاد و با تعجب پرسید : ماشین توئه؟!؟ آریا با صدای بلند خندید و گفت : عمرا... ماشین بابامه... !!! پس از گذاشتن چمدان ها در صندوق عقب... هومن سایمون را روی صندلی عقب نشاند و کمربندش را بست و سپس خودش کنار راننده نشست...!!! آریا نیز سوار شد... با چشم اشاره ای به سایمون کرد و گفت : عجب مامانی داشته...!!! هومن خندید و گفت : آره... مادرش مدله...!!! -چرا باهاش ازدواج نکردی؟!؟ هومن لبهایش را تر کرد و با لحنی جدی گفت : می بینی که بدون ازدواج هم میشه خانواده داشت...!!! آریا دوباره نگاهی به سایمون انداخت و گفت : دلت میاد قایمش کنی؟!؟ هومن دستی روی صورتش کشید و در حالی که لبخند کوچکی بر لب داشت گفت : چی کار کنم؟؟؟ سر سال پدرم سایمون رو ببرم جلوشون بگم... مامان به نوه ی سه سالتون خوش آمد بگید... از اونجایی که بچم خلاف شرع به دنیا اومده مامان نداره؟!؟ با صدای خش داری ادامه داد : بابات می خواد چی کار کنه؟!؟ آریا چشم هایش را گرداند و زمزمه کرد : نمیدونم... !!! چند لحظه سکوت حاکم شد... آریا زیر لب گفت : می خوایم بریم آپارتمان ببینیم... پول داری؟!؟ هومن تایید کرد : دارم... محیطش درست حسابی باشه ها... نمی خوام چپ به پسرم نگاه کنن...!!! آریا با تعجب نگاهش کرد و گفت : نه...مثل اینکه واقعا بابا شدیا... !!! به سمت آپارتمان پیشنهادی مشاور املاک رفتند.. آریا این بار به سمت صندلی عقب رفت و سایمون را در آغوش گرفت و گقت: چطوری عمو؟!؟ سایمون که خواب آلود بود به آرامی گفت : خوبم شما چطولین؟!؟ ناتوانی سایمون در ادای حروف س و ر آریا را به خنده انداخت...!!! آریا گونه اش را بوسید و همانطور که به سمت ورودی آپارتمان می رفتند گفت : این بلا فارسی چطوری بلده؟!؟ هومن دستانش را درون جیبش فرو برد و گفت : چون از مامانش قایمش کرده بودم و زیاد بیرون نمیبردمش ... معمولا هم خونه یکی از دوستای ایرونیم بود که یه خونواده ی ایرونی داشت... !!! بعد از صحبت با نگهبان ساختمان با آسانسور به طبقه ی ششم رفتند... اگر چه آن ساختمان آسمان خراش نبود ولی در طبقه ی هفتم یک پنت هاوس متعلق به صاحب ساختمان وجود داشت... در کل 13 واحد بود... هومن توجهی به بازی جالب اعداد نداشت ولی آریا به وضوح تعجبش را نشان می داد... آپارتمان بزرگی بود... 2 اتاق خواب داشت قفسه های خالی از کتاب یک گوشه سالن را پر کرده بود... آشپزخانه مدرنش بدون اپن بود... به سبک اروپایی ... طوریکه هومن نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد...!!! رو به سایمون که هنوز در آغوش اریا بود کرد و گفت : می پسندی قهرمان؟؟؟ دنی در حالیکه اخم رده بود گفت : نه... وشیله نداله...خونمون اونجا بهتل بود...!!! آریا خنده ای کرد و پرسید : حالا چطوره؟؟؟ می پسندیش هومن؟؟؟! -آره عالیه... فقط باید یکم چیز میز بخرم... زحمت یه پرستار مطمئن که خوشکل نباشه رو هم واسم بکش...!!! آریا قه قهه ای زد که سایمون گوش هایش را گرفت ... گفت : چرا خوشکل نباشه؟؟؟ به نفعته که...!!! هومن درحالی که به سمت پنجره می رفت گفت : همین یه بچه بسمه...!!! پنجره را باز کرد... هوای کثیف را به ریه هایش کشید و گفت : شوخی نگیریا... حتی 1 درصد هم نمی خوام خوشکل باشه...!!! -باشه... اونم به روی چشم... نمی خوای به خونوادت بگی اومدی؟!؟ هومن درحالی که دستانش را از دو طرف باز کرده بود ریه هایش را از هوای گرفته ی شهر پر کرد و گفت : الان نه... شاید فردا...!!! چشمانش را بست : شایدم یه هفته ی دیگه... می ترسید... زیر لب طوری که فقط خودش بشنود گفت : شایدم هیچ وقت...!!! *** آذین جواب سلام آقا صالح را نداد... مادرش موهایش را زیر روسری درست کرد و گفت : بفرمایید داخل...!!! پس از صالح راد... همسرش-مینا و پسرش - آریا وارد شدند... مینا خانم جلو امد و به آذین لبخندی زد... تنها چیزی که در جواب دریافت کرد پوزخندی عصبی و تحقیر کننده از جانب پرنیا بود...!!! مهمانان روی مبل های کهنه نشستند ... آریا به محض نشستن با گوشی اش مشغول شد... !!! هیچ کس حرفی نمی زد... سکوت با تنش همراه بود... گویی سکوت نیز از بودن در آن جمع معذب بود...!!! - به امید خدا زن داداش اومدیم اینجا تا بعضی مسائل رو حل کنیم...!!! آقا صالح سکوت را شکست... آذین اخمی کرد و به تندی گفت : زن داداش مال 2 سال پیش بود جناب... !!! مادرش به او چشم غره ای رفت و لبش را گزید...!!! آقا صالح خنده ای عصبی کرد و گفت : ما خودمون هم این دوران رو دیدیم آذین جان... اگه تو پدرت رو از دست دادی منم جگر گوشمو از دست دادم... اگه تو یه روزه از دستش دادی... من از 5 سال قبل می دونستم واسم نمی مونه... در هر صورت ما اومدیم اینجا تا سوء تفاهم ها رو حل کنیم...طوریکه نه شما ضرر ببینین نه ما... هومن و آنیتا و آذین مثل بچه های خودم میمونن...راضی نیستم که... -شما لازم نکرده واسه ما پدری کنی ...!!! آریا پوزخندی زد ... و آذین با خشم به چشمانش نگاه کرد.... آریا بار دیگر با گوشی اش مشغول شد...!!! آقا صالح بدون توجه به حرف آذین ادامه داد : من 2 میلیارد سرمایه گذاری کرده بودم حتی خونمم گرو بود... 2 میلیارد کم چیزی نیست... آذین پوفی کرد...طوری که بقیه بشنوند... از آن حرف های تکراری خسته شده بود... !!! آقا صالح منظورش را فهمید و به آرامی گفت : درکم کن دخترم...!!! اذین سریع از جایش بلند شد و گفت : من دختر شما نیستم آقای راد... می گید شما هم این دورانو چشیدید؟؟؟ اره... اصلا حقتون بوده... سه تا بچرو بی پدر کردید... خدا هم عادله پسرتونو گرفت...!!! آریا نیز از جایش برخاست وعصبی گفت : حرف دهنتو بفهم آذین... اگه خواستی توهین کنی توهین میشنوی...!!! - نه خیلی کم گفتین تا الان...!!! آریا می خواست جلو برود که پدرش دستش را گرفت و او را سرجایش نشاند...!!! آذین نگاهی به مادرش کرد که اشک هایش آرام روی گونه هایش جاری می شدند... برخلاف میلش او نیز نشست...!!! آقا صالح اینبار برای اینکه حرفش قطع نشود به سرعت گفت : اومدم اینجا بگم بدهیمون هنوز صاف نشده تا خرخره تو قرضم... باید شرکتو نجات بدم ...هر چی باشه شما هم سهم دارید... این خونه بزرگه و کم نمی ارزه... من خودم کم بدهی ندارم از اون موقع تا الان... هر چی آپارتمان نیمه ساز داشتم فروختم مجبوریم اینجا رو بفروشیم... انگشتش را بالا اورد و آذین را که می خواست حرف بزند به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : ولی یه خونه براتون دست و پا می کنم که ان شا الله وقتی هومن برگشت شرکت رو باز دست بگیره !!! آذین گفت : خوبه والا...!!! مادرش سقلمه ای به پهلوی او زد و گفت : آقا صالح... ما چیزی نداریم جز این خونه... اینو نگیرید ازمون...!!! آقا صالح سرش را پایین انداخت و گفت : به خدا زن داداش...گیرم... ویلای شمالمون رو فروختم... بدهی هام زیادن... اگه فقط 3 4 سال اینطوری زندگی کنید...در میارم دوباره واستون اینجا رو می خرم... اجارشو هم میدم خودم... فقط ... درک کنید منو... آریا هم شاهده که چقدر... آریا با اخم حرف پدرش را برید : منم شاهد نگیرید...من شاهد هیچی نیستم... نمی دونم چرا پاشدم اومدم اینجا که لجن مال شدن اسم برادرمو توسط یه عده مثلا با شخصیت ببینم...!!! به سرعت برخاست و از در بیرون رفت...!!! آذین ناراحت نبود...عصبانی بود... از این خانواده متنفر بود... پدرش توسط فشار های همین مرد جا زده بود... !!! مادرش گفت : من فقط آرامش می خوام... ارامش ما رو تضمین کنید... دیگه چیزی ازتون نمی خوام...!!! آقا صالح من من کنان گفت : به روی چشم زن داداش... فقط خونه هه...چطور بگم...میاید خونه ی ما... منظورم اینه که... آرمان سوییتش خالیه... و شما... آذین غرید: خواب دیدی خیره... کارتون خوابی خیلی بهتره...!!! -دست شما درد نکنه آقا صالح... اگه ما رو تامین می کنید ما هم حرفی نداریم...!!! مادر با سیاستش حرفش را با شکه کننده ترین حرف ها برید...!!! مادرش ادامه داد : نمی دونم چطور اینطور شد... بی تقصیریم...چیزیه که پیش اومده...مثل همیشه دستمونو گرفتین...!!! آذین برخاست و گفت : مامن چی میگین... این مسخره بازیا چیه؟؟؟ من زیر کامیون هم برم زیر دین این مرد نمی رم مامان... فکر کردی داری بهمون لطف می کنی؟!؟ اگه مروت حالیت بود قبول می کردی به اندازه ی بابام مقصری... کاش تو به جاش می مردی...!!! از اتاق بیرون رفت... درحالیکه اشک هایش بی اختیار جاری شده بودند داخل حوض خالی رفت و در گوشه ی آن نشست و گریست ... می دانست کسی او را نمی بیند...!!! صدایی شنید...!!! -... نمی دونی چه حالیم... میام واست تعریف می کنم... بار دیگر صدا گفت : نه... واست میگم همه چیز رو... به این دوست احمقت ادب یاد ندادن... به خدا دلم می خواست یه جوری بزنم تو دهنش که خون بزنه بیرون... خودش را در حوض بیش تر مچاله کرد... آریا در حال حرف زدن با یکی از دوستان او بود... ولی کدام دوستش؟؟؟ او دوستان آذین را از کجا می شناخت؟؟؟ این ها سوال هایی بودند که به دیواره ی مغز آذین فشار می آوردند...!!! -ساعت 12 بیا روی پشت بوم... می دونی بابام می خواد چی کار کنه؟؟؟ می خواد سوئیت آرمان رو بده به این دختره ای که هر چی از دهنش در اومد گفت... هیچ وقت با این برنامه موافق نبودم اما خیلی بد دهنه...حیف من که دلم واسشون می سوخت... -... فکر کنم حرفاشون تموم شده... دیگه صدای این دوست سلیتت بلند نیست... !!! -... شاید بیام اونورا... اگه اومدم بت تک میزنم بیای روی پشت بوم...فعلا...!!! آذین عصبانی بود...دلش می خواست تک تک موهای آن مرد احمق از دیدخودش را بکند... می توانست حدس بزند با کدام یک از دوستان او در حال صحبت است... به خودش تلنگر زد : اون مردک برادر آرمانه...!!! باید سر فرصت با پرنیا صحبت می کرد... از او دلخور بود... خیلی وقت بود که از او و بنفشه دلخور بود... دلش می خواست با آن ها دعوا کند و به آن ها بگوید چقد دلش می خواست به جای آن ها باشد... سرش را روی زانوهایش گذاشت و زانوهایش را در آغوش گرفت... شریط سختی داشت... شرایطی که تشریفات در آن جایی نداشت... دلش برای هومن تنگ شده بود... و برای پدرش... !!! زیر لب گفت : هومن... کجایی؟؟؟ پایان فصل اول...!!! ویرایش توسط PaniSpy : ۲۷ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +101 امتیاز فصل دوم :دروغ ها و حقیقت هایی که هیچ کس باور نمی کند...!!! "گاهی از زندگی عجیبشان میترسیدم... ادعای زیبای دوستی روی سکه ی شخصیتشان قرار داشت و در پشت سکه چیزی ترسناک تر از قلب سیاه شب ، دورویی بود" بنفشه در حالی که مانتوی خاکستری اش را که یک پاپیون بزرگ پشت کمرش داشت را می پوشید از پله ها پایین دوید ... فریاد زد : باباااا؟؟؟ پدرش درحالی که روز نامه می خواند نگاهی به او کرد و گفت : چقدر امروز خوشکل شدی!!! بنفشه رو به روی اینه ایستاد و به بررسی خودش پرداخت... غر غر کنان گفت : بابا کارت بانکم تقریبا خالیه...!!! -کارت شایان رو بردار از اتاقش... یه مدت شایان کاری باهاش نداره... بنفشه لبخند شیطت آمیزی زد به پدرش نگفت که کارت شایان را قبل از اینکه او پیشنهادش را بدهد تصاحب کردخ بود، خرامان به سمت میز صبحانه رفت... گونه ی پدرش را بوسید و کنار او روی صندلی نشست ... هیجان زده بود... امیدوار بود که بتواند بار دیگر استاد محبوبش را ببیند...پدرش با تعجب گفت : ساعتو دیدی؟؟؟ نمی خوای بری؟؟؟!!! با نگاهی به ساعت ازجا پرید...تستی که دست پدرش بود را گرفت و در دهانش فشرد و در حالی که به سرعت از در خارج میشد خداحافظی بلندی کرد...!!! به جهان لبخند می زد...همه چیز رنگی تر از همیشه به نظر می رسید...از داشبورد یک سی دی بیرون آورد و داخل دستگاه گذاشت و آن را روشن کرد... دیوانگی جاری در ترانه های نیروانا لبخند روی لبش را افزایش داد... !!! ترافیک سنگینی بود... ممکن بود دیر برسد... ولی از نظر او هیچ چیز اهمیت نداشت جز هدف بچه گانه ی جدیدش... تلفن همراهش در حال زنگ زدن بود... اهمیتی به نقش بستن نام "شایان " روی اسکرین نداد و به خوشی صبحگاهیش ادامه داد... ماشینش را در پارکینگ پارک کرد و سرخوشانه به سمت دانشکده ی فنی مهندسی رفت... تا پایان اولین کلاس خوشحالیش را حفظ کرد...!!! آذین و پرنیا اشکارا اخم کرده بودند... آذین سعی می کرد گاهی لبخند بزند ولی پرنیا ابروانش را به طور ترسناکی در هم کشیده بود...!!! تا شروع کلاس بعدی نیم ساعت وقت داشتند... داخل سالن به راه افتادند ... پس از مدتی پرنیا و آذین متوجه عدم همراهی بنفشه شدند با بی حوصلگی به پشت سرشان نگاه کردند... با دیدن بنفشه در حالی که دستانش را در هم گره کرده بود و لوی صورتش نگاه داشته بود و همزمان به علی گلکار خیره شده بود که در حال پاسخ دادن به سوالات دانشجویان بود غم را فراموش کردند... لحظه ای با تلاقی نگاهشان به خنده افتادند...!!! آن ها می دانستند که این چه معنایی می تواند داشته باشد... پرنیا نمی توانست از گفتن : پسر بیچاره... نمی دونه چی در انتظارشه ... خودداری کند...!!! بنفشه هم چنان به مقصودش خیره بود... هر چه می گذشت در نظرش خوش تیپ تر از قبل می شد... آهی کشید...!!! علی متوجه نگاه خیره ی او شده بود... !!! مدام در دلش می گفت : علی نگاش نکن... علی چشماتو در میارم اگه نگاش کردی... !!! نگاه های خیره ی آن دختر او را کلافه کرده بود... به قدری "تابلو" به او خیره شده بود که او نیز به خودش شک کرد و سعی کرد دور از چشم دانشجویان نگاهی به ظاهرش بیندازد مبادا ایرادی داشته باشد... !!! به سمتش قدم برداشت... بار اولی بود که دختری اینگونه بی مهابا به او خیره می شد... !!! -سلام استاد...!!! به پسری که یک مسئله در دستش بود گفت : بده به من اینو...واست حل می کنم بیا بگیر... !!! -دفتر دارید استاد؟؟؟ -من و استاد آزادی دفترمون مشترکه...!!! -خیلی خب استاد...ممنون...!!! سرش را بالا آورد...لبخند آن دختر غافلگیرش کرد... با تردید پرسید : می تونم کمکتون کنم؟؟؟ لبخند روی لب بنفشه وسیع تر شد و گفت : یه زحمتی داشتم واستون استاد... من نتونستم کتابی که گفتید رو پیدا کنم...!!! علی با حوصله در حالی که سعی می کرد نگاهش با نگاه خیره ی آن دختر تلاقی نکند گفت : خب؟؟؟ -می خواستم اگه ممکنه در تهیش کمکم کنید...!!! پرنیا و آذین از شدت خنده اشک هایشان جاری شده بود... بنفشه ادامه داد : ممکنه کمکم کنید؟؟؟ دهانش را باز کرد و آماده ی حرف زدن شد... لحظه ای به چشمانش نگاه کرد ... سریع نگاهش را دزدید و کلمات گیر کرده در گلویش را بیرون داد : فکر نکنم تهیش خیلی سخت باشه... می تونید از دوستاتون بخواید که کمکتون کنند خانوم...!!! بنفشه لبخند معروفش را به لب آورد و گفت : دلم می خواد از شما کمک بگیرم...!!! دلش می خواست به صورتش نگاه کند ولی از طرف دیگر صدای وجدان ومقاومت همیشگی اش ...دلش می خواست او را از خود دور کند... اغواگرانه لبخند می زد و نگاه خیره اش...: خیلی خب... من واستون تهیه می کنم...الانم کار دارم..معذرت می خوام...!!! با دور شدن او لبخند روی لب بنفشه کاملا محو شد و اخمی کرد و به سمت پرنیا و آذین رفت که هم چنان می خندیدند...!!! -چیش اینقدر خنده داره؟؟؟ آذین اشک هایش را پاک کرد و گفت : پرنیا اون... اون و تو اصلا از یه تیپ نیستید...بی خیال...!!! بنفشه کلافه از ان ها دور شد و گفت : ببر صداتو...!!! *** پرستاری که رو به رویش نشسته بود به طرز عجیبی بی نمک بود... نه جذاب بود... نه گیرا ...هیچ خصوصیتی که در چشم بزند نداشت... هومن او را به ست مبل راحتی قرمز رنگی که همان روز صبح خریده بود هدایت کرد و گفت : گفتید چند سالتونه؟؟؟ -20 سال...!!! صدای بدی هم داشت... هومن فوق العاده خرسند بود... ان دختر تمام فاکتور های مورد نیاز او را داشت...!!! به سمت اتاق سایمون رفت ...و در را باز کرد... سایمون به سرعت عقب دوید...!!! -گوش وایستاده بودی پسر؟؟؟ -سایمون سرش را به چپ و راست تکان داد...موهایش روی صورتش ریختند... !!! اساسیه های ابتدایی لازم برای یک زندگی آرام را خریده بودند... و هومن خدارا شکر می کرد که با کمبود پول مواجه نشده بود...!!! دست سایمون را گرفت و او را به سمت دختری که جثه ی ظریفش در پوشش چادر از نظر هومن شبیه یک تپه خاکستر بود هدایت کرد و گفت : این قهرمان پسرمه... سایمون؟؟؟ این پرستار شماست...!!! دختر به سایمون لبخند زد ...!!! سایمون به آرامی گفت : این چیه پیچیده دولش؟؟؟ هومن خنده ی آرامی کرد و گفت : ببخشید خانوم... پسرم بار اولیه که میاد ایران...ممکنه یه چیزایی واسش غریب باشه...!!! دختر فقط محجوبانه لبخند زد...و به سایمون خیره شد و به آرامی گفت : پسرتون خیلی خوشکله...!!! هومن به ارامی گفت : میدونم... گفتید چه نسبتی با آقای راد دارید؟؟؟ روی راحتی نشست و سایمون را روی پاهایش نشاند...!!! -من خواهر زندایی ایشون هستم... رشته ی کودک یاری خوندم...!!! هومن لبخندی زد و گفت : خب سایمون ؟؟؟ تو نمی خوای حرف بزنی؟؟؟ سایمون هیجانزده گفت : اشمت چیه هانی؟؟؟ هومن خندید... همه ی دوستانش در آمریکا می گفتند که پسرش درست مثل او...در لاس زدن نظیر ندارد...!!! دختر نیز در کمال وقار و متانت خندید و گفت : اسمم صنمه... !!! سایمون لبخندی از روی رضایت زد و گفت: خوبه... اشمت خوشکله...!!! هومن خداراشکر می کرد که سایمون درباره ی چهره اش نظر نداد : ماهیانه 150 تا 250...بستگی داره چه قدر توی اون ماه سرم شلوغ باشه... بیرون بردنش لزومی نداره... فقط گاهی وقتی خودم باشم... ممکنه ازتون بخوام چند بار ببریدش خونتون... صبر کرد تا صنم نظرش را اعلام کند : من مشکلی ندارم...!!! هومن در حالی که از جا بلند می شد سایمون را روی مبل سر داد و گفت : نمی خوام کسی بفهمه پسر منه... پس لطفا در خانوادتون مطرحش نکنید...!!! صنم جا خورد... نتیجه گیری های ذهنش را دوست نداشت ولی شیفته ی آن فرشته ی کوچک شده بود ... : من مشکلی ندارم...!!! -خوبه...!!! *** ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +100 امتیاز -خوبه...!!! *** "نقاب بی نقص روی صورتشان مرا می ترساند... جذاب ترین نقاب خوشبختی روی زندگی دردناکشان مهر خورده بود...و هنوز هم همان لبخند تحقیر کننده ی همیشگی را به چهره داشتند" پرنیا با نقش بستن تصویر آریا روی اف ام سریع در را باز کرد ... سپس به سمت در ورودی رفت و با لبخند در را باز کرد... آریا بدون حرف وارد شد و پس از چند لحظه گفت : سلام... !!! پرنیا به لبخندی زد و گفت : خوش اومدی...!!! -مامان و بابات نیستن؟؟؟ پرنیا پوزخندی زد و گفت : نه...برو بالا پیش پوپک... چیزی می خوری؟؟؟ -نه ول کن...بیا با هم بریم...!!! پرنیا جلو تر از او از پله ها بالا رفت ... چند ضربه ی آرام به در اتاق پوپک زد و قفل در را باز کرد : عزیزم ...ببین کی اومده؟؟؟ پوپک روی صندلی نشسته بود...با صدای پرنیا نگاهی به آریا انداخت و با خوشحالی از جایش بلند شد...به سمت آریا دوید و در آغوش او جای گرفت...!!! آریا بوسه ای به صورتش زد و گفت : چطوری خانومی؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود!!! پوپک خوشحال بود...در آن لحظه برای پرنیا این تنها چیزی بود که اهمیت داشت...!!! -چطوری دختر؟؟؟ -خوبم آریا... وای چقدر دلم واست تنگ شده بود...آرمان خیلی سراغت رو میگیره!!! آریا او را روی تخت نشاند و خودش کنار تخت زانو زد و گفت :می دونی حسودیم میشه وقتی با آرمان حرف می زنی؟؟؟ پرنیا مطمئن بود که او می دانست باید چه کند... می دانست می تواند کاری کند که خواهرش آرمان را فراموش کند... حتی اگر شده برای چند دقیقه...!!! - تو که نمیای...وقتی تنهام آرمان میاد پیشم... وقتی تو نیستی اون هست... از تنهایی می ترسم... بهش میگم بیاد...!!! آریا کنار پوپک نشست...پوپک با خوشحالی دراز کشید و سرش را روی پاهای آریا گذاشت و چشمانش را بست...!!! آریا با موهایش بازی میکرد...!!! -دیشب چی شده بود؟؟؟چرا نیومدی؟؟؟ آریا پوزخندی زد و گفت : رفتم سر خاک... بعدش هم رفتم دنبال یه کاری...نشد بیام...!!! به چشمان پرنیا خیره شد و گفت : یکی از دوستام از امریکا اومده... می خوام واسش مهمونی بگیرم... منو همراهی می کنی؟؟؟ پرنیا لبخندی زد و گفت : حوصلشو ندارم...!!! آریا دوباره به پوپک نگاه کرد و گفت: خوش میگذره...!!! پرنیا نگاهی به پوپک انداخت و با خنده گفت : نگاش کن عین بچه ها ولو شده...!!! پوپک چشمانش را باز کرد و گفت : هی...حالتو میگیرما...!!! در آن لحظه به نظر نمی امد دختری که موهایش روی پاهای آریا پخش شده و بی دغدغه لبخند می زند یک بیمار روانی باشد...!!! آریا رو به پرنیا گفت : باید زود برم...!!! پرنیا اخم هایش را در هم کشید...: 5 دقیقه موندی که می خوای بری؟؟؟ آریا بوسه ای روی پیشانی پوپک زد و گفت : قول میدم زود بیام... امروز اسباب کشی خونواده ی عمو پرویز به خونه ی ماست... شب هم که مهمونی گرفتم... حتما بیا... به بنفشه هم بگو بیاد...!!! -راستش خیلی باحاله اینطوری... تو و آذین توی 1 ساختمون...!!! خندید...آریا با کینه نگاهش کرد...!!! *** آذین پشت در خانه ی راد ها نشسته بود.... قصد نداشت داخل شود... امکان نداشت تسلیم شود...!!! عذاب وجدان عجیبی داشت...حاضر نبود جایی زندگی کند که قبلا آرمان انجا بوده... از حرف هایی که به آریا زده بود پشیمان بود... !!! آرمان از نظر او یک فرشته بود... گاهی برای او مهربان تر از هومن می شد... به پوپک حق می داد که پس از مرگ آرمان اسکیزوفرنی بگیرد... همه عاشقش بودند... !!! آرمان 24 ساله بود که مرد... در خاطرش بود که همیشه به زنده ماندنش امید داشت...حتی وقتی همه تشخیص دادند که او زنده نمی ماند هم امید وار بود...!!! پرنیا پیانو را از او آموخته بود افسوس می خورد که چرا هیچ وقت مثل پرنیا در کنارش ننشسته بود و از او نخواسته بود انگشتانش را روی کلید های درست قرار دهد...!!! آریا با موتور مشهور سفید رنگش جلوی خانه ترمز کرد... در خانه باز بود...موتور را داخل خانه گذاشت ... بیرون آمد و رو به آذین گفت : پاشو بیا تو ... از فردا سوژه میشی...!!! اذین با اخم به او نگاه کرد... به نظر خسته می آمد... آریا در پاسخ اخم های تلخ او پوزخندی زد و به داخل خانه برگشت... لحظه ای مکث کردو دوباره به سمت آذین رفت !!! آذین دوباره اخمی نثارشش کرد... : امشب یه سورپرایز دارم برات...اگه عین آدم پاشی بیای تو خونه و بری یکم به سر و وضع شلختت برسی می تونی مطمئن باشی که فردا مثل امروز سگ اخلاق نیستی... و امشب از خوشحالی خوابت نمی بره... پس تا تورو از مهمونی امشب محروم نکردم پامیشی میای تو...!!! آذین لحظه ای تردید کرد و گفت : من از طرف تو هیچ سورپرایزی رو قبول نمی کنم...!!! -محض اطلاعت پرنیا و بنفشه هم میان... میدونی؟!؟ اگه نیای ضرر می کنی...!!! آذین گفت : موضوع چیه...؟؟؟ آریا فهمید که او در حال تسلیم شدن است ... درحالیکه داخل می رفت گفت : پاشو بیا تو...!!! قبل از آنکه داخل خانه برود به از پله ها بالا رفت ... به سوئیت سابق آرمان قدم گذاشت...!!! با دیدن مادر آذین لبخند عذرخواهانه ای زد و گفت : یا الله...!!! زهره خانم از جا پرید و گفت : وای آریا... !!! به دخل اتاق دوید... آریا لبخندی زد و به اطراف نگاه کرد... از صبح اسباب کشی شروع شده بود...به ساعتش نگاه کرد... ساعت 4 بعد از ظهر بود... از گرسنگی در حال مردن بود...!!! زهره خانو از اتاق بیرون آمد ... آریا تعظیم کوتاهی کرد و گفت : خوبی زن عمو؟؟؟ زهره خانم گله مند لبخندی زد و گفت : تو حکمت خدا موندم... اما خوبم... گله کردن کار من نیست...!!! آریا جلو رفت از روی روسری سر زهره خانم را بوسید و گفت : تورو خدا زن عمو...هر کس رو تنبیه می کنید بی خیال من بشید... من تو دامن شما بزرگ شدم... !!! زهره خانم لبش را گاز گرفت و گفت : این چه حرفیه مادر... تو مثل هومنی برام...!!! -خوشحالم که اینجایید...!!! خنده ی تلخی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت : کاری از دستم برمیاد؟؟؟ زهره خانم دستی به موهای آریا کشید و گفت : نه پسرم... از صبح همه رو توی زحمت انداختیم اینقدر معذبم که... صدای آذین حرف مادرش را قطع کرد : مامان امشب می خوام برم بیرون...!!! نگاه کوتاهی به آریا انداخت و ادامه داد : با پرنیا و بنفشه ام...!!! مادرش اخم کرد و گفت : نه... شب کجا می خواید برید سه تا دختر تنها؟!؟ نمی شه...!!! آذین اعتراض کرد : مامان...!!! نگاه طلبکارانه ای به آریا انداخت...گویی او مقصر مخالفت مادرش بود...!!! -زن عمومن میشم ضامنش... بذارید بره... جوونن...امروز رفته بودم به پوپک سر بزنم... پرنیا هم روحیش خیلی داغونه...!!! زهره خانم با اخم نگاهی به آذین انداخت و گفت : زود برگردیا... !!! اذین دستانش را به هم زد و گفت : چشم...!!! زهره خانم لبخندی زد و گفت : بی بلا... پسرم میای کمکم کنی این یخچالو جابه جا کنم؟؟؟ آریا به دنبال زهره خانم به راه افتاد ... وقتی از کنار آذین رد می شد زیر گوشش گفت : لباس مهمونی بپوش...!!! *** سایمون را همراه صنم فرستاده بود... خانه مرتب بود و همه چیز آماده بود برای یک دیدار دوبراه با کسانی که خیلی وقت بود ندیده بودشان... !!! ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۵ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +91 امتیاز سایمون را همراه صنم فرستاده بود... خانه مرتب بود و همه چیز آماده بود برای یک دیدار دوبراه با کسانی که خیلی وقت بود ندیده بودشان... !!! کلافه بود... دلش برای سایمون تنگ شده بود... !!! به سمت تلفن رفت... شماره ی آریا را گرفت !!! -الو؟؟؟ -سلام آریا...!!! -سلام... چیزی شده ؟؟؟ - نه ... شماره ی آزانس رو می خواستم و... آدرس دقیق جایی که بابام خاک شده...!!! -عمو رو کنار مادر بزرگ و پدر بزرگت خاک کردن... یادته؟؟؟ صدایش گرفته بود... : آره..!!! -شماره ی آزانسو بنویس...!!! پس از یادداشت کردن شماره تماس را قطع کرد... پس از تماس با آژانس از پله های آپارتمان پایین رفت... !!! پس از چند دقیقه سمند زرد رنگی جلوی پایش استاد... شیشه را پایین داد و گفت : نقش؟؟؟ هومن با سر تایید کرد و داخل شد...!!! ماشین به راه افتاد و او در تماشای کوچه غرق شد...!!! باد به شدت می وزید و برگ های سرگردان پاییزی را روی زمین به رقص وا می داشت... باد سنگدل... بی توجه به رنگ زرد و مریض برگهای خسته از وجود... آن ها را به ساز خود می رقصاند!!! -کجا میرید آقا؟؟؟ لحظه ای با گیجی نگاهش کرد و به سرعت آدرس را داد...!!! برادیو در حال اعلام شرایط جوی در هفته ای بود که پیش رو داشت... هومن بی توجه به گوینده ی بد صدای رادیو نگاه غمگینش را به بیرون دوخته بود ... خاطرات از دنیایی دیگر به ذهنش هجوم می اوردند...از دنیایی که ارزان آن را فروخته بود...!!! . . . -نرو هومن... ارشد رو همین جا بخون...واسه دکترا خودم می فرستمت...!!! چهره ی غمگین پدرش هنوز جلوی چشمانش بود...!!! - واسه چی بمونم؟؟؟ حالا که یه بهونه پیدا کردم که از شر اینجا خلاص بشم می گی نرو؟؟؟ -هومن...!!! -هومن مرد... چرا بیش از این همو تحمل کنیم وقتی حتی چشم دیدن همو نداریم؟؟؟ صدای فریادش هنوز در گوشش می پیچید : بس کن نمک نشناس... نمی بینی حال مادرتو؟؟؟ نمی خواد بری... به خاطر اونم که شده نمی ذارم بری...فکر کردی خوشحالم می کنی همش جلو چشمم باشی بی آبرو!!! و صدای خودش... فریادی که هنوز کابوس آنرا می دید : دست از سرم بردار... تحملتو ندارم...لعنتی... ازت متنفرم... فقط سعی کن جلومو بگیری... فقط سعی کن تا بهت گریه های مادرمو سر قبرم نشون بدم... سعی کن...!!! . رسیدیم اقا...!!! هومن عذر خواهانه لبخندی زد و گفت : همین جا بمونید...کارم زیاد طول نمی کشه...!!! از ماشین پیاده شد... ردیف های موازی سنگ قبرها او را به پوزخند واداشت...!!! جلو رفت... بی اراده بین قبرها قدم بر میداشت... و بی اراده ایستاد... نگاهش بر روی سنگ مرمرینی که رویش :انا لله و انا الیه راجعون حک شده بود خیره ماند... حکاک نام پرویز نقش را هنرمندانه در دل سنگ مهر زده بود... !!! پوزخندی زد و گفت : سلام پرویز خان...!!! به سنگ خیره شد... بینی اش را بالا کشید و گفت : من خوبم... شما خوبید؟؟؟ اوضاع احوال خوبه؟؟؟ جهنم خوش می گذره بهتون؟؟؟ - منم اوضام رو به راهه...ببخش دست خالی اومدم!!! چند دقیقه در سکوت به قبر های اطراف خیره شد... وقتی دوباره نگاهش به قبر پدرش افتاد گفت : خوشحالم مرگتو ندیدم پرویز خان... !!! بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد : نگهبانای جهنم بت نگفتن یه نوه ی سه ساله داری نه؟؟؟ اگه میموندی ممکن بود بت بگه پدربزرگ...!!! چشمانش به سوزش افتادند... زیر لب زمزمه کرد : من الان یه پدرم لعنتی... !!! سنگی از روی زمین برداشت و محکم روی سنگ قبر کوبید... در سکوت نمناک قبرستان نعره کشید : منم یه پدرم... دیوونه... نمی تونم اشکشو ببینم... نمی تونم حتی اخمشو ببینم... تو چطور دلت اومد این همه سال زجرم بدی...؟؟؟ با کشیدن دستش روی صورتش اشک هایش را انکار کرد و گفت : تو چطور تونستی اینقدر اذیتم کنی؟؟؟ ... حتی وقتی به من نگاه نمی کنه هم نمی تونم بهش لبخند نزنم...!!! نعره کشید : تو چطور 22 سال لبخندتو ازم قایم کردی...؟؟؟ -اینقدر شیرینه... می فهمی لعنتی؟؟؟ اینقدر حساسه... حتی وقتی نوازشش می کنم می ترسم آسیب ببینه... توچطور روم دست بلند می کردی؟؟؟ خنده ی تلخی کرد و گفت: خوب خوش بگذرون... دیگه منو نمی بینی... فقط اینجا این منم... این من احمق دیوونم که نمی دونم چرا اینجا اومدم...!!! اشک هایش را زدود : خیالت راحت باشه... راحت بسوز... راحت شدی نه؟؟؟ حتی حالا که نیستی هم از تصور آرامشت حالم بهم می خوره...ازت متنفرم...!!! انعکاس صدایش را می شنید... طنین می انداخت : ازت متنفرم...ازت متنفرم...!!! گویی پدرش بود که این بار نیز بی محابا بی عاطفه بودنش را به رخ می کشید...!!! نگاهی به برگ های زرد زیر پایش انداخت و اندیشید که چقدر احساسش به احساس آن ها نزدیک است...!!! *** " شاهد بودم که چگونه از تکه های قلب شکسته شان خنجر تیز می کردند... پس از اینکه خنجر به اندازه ی کافی تیز می شد آن را درون قلبشان فرو می کردند... قلب هایی که صدای شکستنشان هنوز در هیاهوی مغزم طنین انداز است ... برا دیگر تکه های قلبشان را برمی داشتند و دوباره... خنجر تیز می کردند..." با صدای به سمت مادرش دوید و گفت : مامان اومدن دنبالم... خونه نمون ... حالا که پوپک خوابه زنگ بزن به دوستات و برو پیششون... !!! مادرش لبخندی زد و گفت : نگران من نباش پانی... امشب خیلی خوشکل شدی...!!! پرنیا لبخندی زد و در حالی که به سمت در می دوید گفت : خونه نمون...!!! به کوچه دوید... صدای کفش های پاشنه بلنش را می شنید... در پرشیا ی سفید رنگ آریا را باز کرد و بالا پرید و گفت : سلااااام... چطوری؟؟؟ آریا لبخندی زد و گفت : کبکت خروش می خونه عروسک... خوبی؟؟؟ پرنیا شانه هایش را بالا انداخت و متظاهرانه گفت :خوووب... بزن بریم ببینم این مهمونی واسه کیه ... از فضولی مردم...!!! آریا خندید و به راه افتاد !!! وقتی به اپارتمان هفت طبقه ی هومن رسیدند آریا زنگ را فشار داد... کسی جواب نداد... !!! کلیدی از جیبش بیرون آورد و داخل در چرخاند ، سوییچ را به سمت پرنیا گرفت و در حالی که لنگه ی دیگر در را باز می کرد گفت : ماشین رو بیار تو... !!! پرنیا ابروهایش را بالا انداخت و گفت : آریا خونه خودته؟؟؟ آریا خندید و گفت : اگه خونه خودم بود که بابام دیگه نمی گذاشت توی این دنیا نفس بکشم که... زود باش بیارش تو... الان مهمونا می رسن...بیا طبقه ی 6 ام!!! پرنیا ماشین را داخل پارکینگ آپارتمان پارک کرد و به سمت آسانسور دوید... آسانسور در حال بالا رفتن موزیک مولا علی را زمزمه می کرد...!!! تقه ای به در زد و وارد شد... آریا در حالیکه چراغ ها را روشن می کرد گفت : صابخونه نیست... بیا تو الان می رسن بقیه...!!! پرنیا داخل رفت... هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که بنفشه و آذین رسیدند... !!! ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +98 امتیاز از همه کسانی که همراهیم می کنند ممنون...اگه اشتباه تایپی وجود داشت منو به بزرگی خودتون عفو کنید... ابهام های موجود در داستان رو با پیش رفتن داستان حل می کنم...!!! __________________________________________________ ______________________________ پرنیا داخل رفت... هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که بنفشه و آذین رسیدند... !!!آذین و بنفشه وارد خانه شدند... بدون توجه به آریا به سمت پرنیا رفتند ... آذین گفت : سلام پرنیا اینجا چه خبره؟؟؟ پرنیا شانه هایش را بالا انداخت و به بنفشه نگاه کرد که دلخور به نظر می رسید... بنفشه بی حوصله در پاسخ نگاه پرنیا شانه هایش را بالا انداخت و مانتویش را در آورد و به آریا گفت : بیا اینو آویزون کن...!!! آریا بااخم گفت : علیک سلام... !!! آذین نیز سریع مانتویش را در آورد و به دست آریا داد و گفت : زود گم و گور شو می خوام شلورامو در بیارم...!!! آریا اخم کرد و از ان ها دور شد...به سمت اتاقی رفت و در را محکم به هم کوبید... بنفشه و پرنیا لحظه ای به هم نگاه کردند و سپس به آذین خیره شدند... هر دو خندیدند... !!! آذین چند لحظه مقاومت کرد و سپس در حالی کهخودش را برای مهمانی آماده می کرد با خنده گفت : چیه؟؟؟ پرنیا گفت : هیچی ... و او نیز مشغول شد...!!! بنفشه مثل همیشه دکلته ی ساتن بنفش بلندی پوشیده بود و موهای بلند قهوه ای رنگش را اتو کشیده روی شانه هایش ریخته بود...!!! پس از مدتی افراد زیادی به آن جمع 4 نفره اضافه شدند... از دوستان آریا گرفته تا جوانان فامیل... برای آذین عجیب بود که بسیاری از آن ها را میشناسد... ولی این را به رابطه ی خانوادگی نزدیک خود با خانواده ی راد ها ربط می داد... آریا به تنهایی سعی داشت آن جمعیت را اداره کند ..پیش خدمتی آنجا نبود و پذیرایی روی دوش آریا افتاده بود ... پرنیا به سمت آشپزخانه رفت و رو به آریا گفت : کمک می خوای؟؟؟ آریا به او نگاه کرد... عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و گفت : نه دیگه کاری نمونده... !!! نگاهی به سر تاپای پرنیا انداخت... لباسی که تا روی زانو هایش را می پوشاند... قسمت یقه اش را خزی پوشانده بود... روی کمر لباس با تزیینات طلایی رنگ زینت داده شده بود... موهایش نصف صورتش را پوشانده بودند و بلندی موهایش را پشتش آویزان کرده بود...!!! دستی روی گونه ی پرنیا کشید و گفت : خوشکل شدی!!! پرنیا خندید... و در حالی که از آشپزخانه بیرون رفت گفت : بت نمیاد این حرفا آریا... بیا بیرون... این همه آدم مهمونای توان...!!! زنگ به صورت ریتمیک به صدا در آمد ... آریا به سمت در دوید و در را باز کرد... با دیدن هومن لبخندی به اندازه ی عرض صورتش زد و گفت : خب... خانم ها و آقایون...اینم دلیل مهمونی امشب...!!! هومن لبخندی زد و داخل آمد : هی مرد... چی کار کردی...!!! دختری به سمتش دوید... قبل از آنکه بتواند تشخیص بدهد او کیست خودش را در آغوشش انداخته بود...سرش را به سینه اش چسبانده بود... !!! *** زنگ به صدا در آمد... بنفشه بی صدا به دیوار تکیه کرده بود ولی آذین به در نگاه می کرد... ضربان قلبش در حال بالا رفتن بود با دندان هایش شروع به آزار لبش کرد... آریا به سمت در رفت و آن را باز کرد... آذین چشمانش را بست... حس عجیبی داشت... حسی بهتر از خوب ونگران کننده تر از ترس... صدای آریا که در حال معرفی دلیل مهمانی ان شب بود در گوشش پیچید... چشمانش را باز کرد...!!! برادرش... نفهمید چگونه جلو رفت ولی احساس خوشبختی می کرد... حس می کرد تمام درد های زندگی اش با حضور هومن از بین خواهد رفت... خودش را در آغوش او انداخت و با دست به شانه هایش چنگ زد...!!! در میان گریه و خنده گفت : هومن داداشی نامرد... چرا نگفتی داری میای؟؟؟ خودش را از او جدا کرد در چشمان آذین اشک موج می زد... هومن لبهایش را به پیشانی خواهرش چسباند و گفت : خوبی خانوم؟؟؟ آذین خنده ای کرد و در حین تایید کردن با سر اشک هایش را پاک کرد... !!! هم چنان به هم خیره بودند که صدای اعتراض حضار بالا رفت ... هومن خندید... دستش را دور کمر خواهرش انداخت و او را به خود چسباند... 4 سال دوری آن ها را تبدیل به دو آن ربا با قطب های مخالف کرده بود...!!! هومن در سالن می چرخید و با همه سلام و احوالپرسی می کرد... دوستان دوره ی دانشگاهش... هم کلاسی ها... جوان های فامیل... به دوستان آذین رسید... بنفشه جلو آمد و با هومن دست داد و سلام کرد... !!! هومن نیز با خوش رویی پاسخش را داد... آریا پا به پای آن ها جلو می آمد و به حافظه ی هومن کمک می کرد...!!! آریا متوجه غیبت پرنیا شد... نگاهش را در سالن چرخاند و او را در حالیکه خود را درگوشه ای پنهان کرده بود پیدا کرد و گفت : پرنیا چرا اونجا وایسادی...بیا...!!! پرنیا لبخندی عصبی زد... لیوان آبی که دستش بود را روی میز گذاشت و به در حالیکه جلو می رفت به آن ها نگاه کرد... به اذین در آغوش هومن... به خنده ی آریا... به لبخند بنفشه... در دلش قلبش را مخاطب قرار داد و گفت : خوبی؟؟؟ نگران نباش... آریا اینجاس... نگران نباش...!!! پوست لبش را بی جوید... نگاه هومن نیز تغییر کرده بود... هومن به این فکر می کرد که چقدر بزرگ تر و پخته تر شده است... پس از سه سال غیبت... پرنیا از یک دختر بچه به یک خانم فوق العاده زیبا تبدیل شده بود...با جدیت به پرنیا نگاه می کرد... نگاه هراسان پرنیا را نیز درک می کرد...!!! پرنیا به قهرمان دوران کودکی اش خیره شده بود... قهرمانی که تمام تصورات زیبایی که از او در قلب و ذهن پرنیا وجود داشت را با سعی در تجاوز به او در هم شکسته بود... قهرمانی که همیشه راجبش خیال پردازی می کرد... اکنون فریبنده تر از همیشه در حالی که جدیت نگاهش سعی در گسستن بند بند ذرات وجود او را داشت به چشمانش خیره شده بود...!!! پرنیا لبخند متظاهرانه ای زد و دستش را جلو برد و با صدایی لرزان گفت : از دیدن دوبارتون خیلی خوشحالم آقای نقش...!!! هومن نیز لبخندی زد... خیالش راحت شده بود... او بیش از آن ظاهر بین بود که بتواند معنای نگاه و لبخند پرنیا را بفهمد... گفت : ممنون... منم خوشحالم...!!! دست پرنیا را فشرد... با تماس دستش تمام تن پرنیا مور مور شد...تمام آن خاطرات به ذهنش هجوم آورد...ضعف تنش را در بر گرفت... دستش را به تندی از دست او بیرون کشید و لبخندی به آریا زد...!!! هومن این بار فهمید که خاطرات گذشته با وضوحی بیش از 100 درصد در خاطرات پرنیا وجود دارد... در دل به خود امیدواری داد : اون موقع خیلی بی تجربه بودم... الان بزرگ شدم..!!! حلقه ی دستش را دور کمر آذین تنگ تر کرد و رو به آریا گفت : خوب مهمونی رو شروع نمی کنیم؟؟؟ آریا که از دیدن حالت پرنیا نگران شده بود گفت : موزیک چی بگذارم؟؟؟ هومن گونه ی خواهرش را بوسید... آذین خودش را بیش تر در آغوش برادرش فرو برد... پاسخ داد : کلاسیک بزار... از شوبرت یا موتزارت... می خوام با خواهرم تانگو برقصم...!!! پرنیا به سمت آریا دوید و بازویش را گرفت... حاضر نبود امشب از او جدا شود...!!! آریا در حالیکه با دستگاه مشغول بود گفت : خوبی؟؟؟ پرنیا پاسخ داد : آره آره... خوبم...!!! - به نظر خوب نمیای...!!! هم زمان با این حرف موزیک کلاسیک در خانه پیچید... پرنیا لبخندی به اریا زد و با صدای بلندی گفت : ممنون... خوبم...!!! آریا دستی به گونه اش کشید و گفت : وقتی هنرنماییشون تموم شد ما میریم وسط... اوکی؟؟؟ پرنیا فقط خندید و به خواهر و برادری که با لبخند به هم خیره شده بودند نگاه کرد...!!! رقص آن ها... شاید اگر 3 یا 4 سال پیش بود به آذین غبطه می خورد ولی آن لحظه... حتی حاضر نبود به بودن در آغوش آن مرد رزل -از نظر خودش- فکر کند... !!! هومن و آذین بی نقص می رقصیدند... به دور هم می پیچیدند... خم می شدند... در زیر نور کم چراغ ها آن ها هنر را در حرکاتی نشان می دادند که تقلیدی از عشقبازی باد در میان برگ ها... شادی و فوران آب... چرخش و لغزش نور های سکر آور در قطب( نور های شگفت انگیز اورورا ) ... تقلیدی از هنر طبیعت بود... و ان ها با طبیعت یکی شده بودند ... جلوه هایی از وجودشان را در لبخند ناب و چرخش میخکوب کنندشان نشان می دادند که کسی تا آن روز آن را ندیده بود...!!! " و من به آن ها غبطه می خورم... هم چنان در حالی که لبخندی تصنعی به به چهره نزده ام... به آن ها غبطه می خوردم که می توانستند لذت شادی را احساس کنند... به قدری غمگین بودند که شادی شان عرفانانه زیبا به نظر می رسید... حتی در چشم های پر از نفرت پرنیا... و حتی در نگاه قاضی و ناظر من..." پس از پایان رقص به کناری رفتند... همه برایشان دست زدند.... اریا دست پرنیا را کشید و گفت : خب جوونا بریزید وسط... به افتخار این مغز فراری برگشته به وطن و خواهر بدعنقش... هر کسی امشب نرقصه واسش شام سفارش نمی دیم... این بار نیز زوج ها دست در دست هم به رقص والس مشغول شدند... بار دیگر هومن و آذین به آن ها پیوستند... پرنیا به دکمه ی پیراهن آریا خیره شده بود...!!! -چرا اینقدر توی خودتی؟؟؟ پرنیا از جا پرید و گفت : من؟؟؟ نیستم... فقط یکمی خستم... نگران مامانم...!!! -مطمئنی به هومن ربطی نداره...!!! پرنیا قاطعانه گفت : به اون ربطی نداره...!!! آریا پافشاری کرد : می گفت یه چیزایی بینتون بوده...!!! با بدخلقی پرنیا رو به رو شد : میگم به اون ربطی نداره...!!! سرش را به شانه ی اریا تکیه داد و آرام گفت : فردا باهام میای کلیسا؟؟؟ -میام...!!! نفس عمیق پرنیا در گوشش پیچید : خوبه...!!! نگاه پرنیا با نگاه هومن که آذین را در آغوش داشت و رو به او می رقصید تلاقی کرد....!!! شجاعت بی سابقه ای را در وجودش حس کرد ... اخمی کرد و به چشمانی که نگاهشان بیش از همیشه وسوسه کننده و هیجان انگیز بود خیره شد...!!! هومن نیز به او خیره شده بود... پرنیا خودش را بیش تر در بازوان آریا فرو برد و شجاعانه تر چشمان آن مرد را هدف قرار داد... !!! نگاه هومن متعجب نبود... هنوز جبهه ی متهاجمش را در برابر پرنیا حفظ کرده بود و " تهدید گرایانه " به او خیره بود...!!! پرنیا قبل از آنکه به نفس نفس بیفتد نگاهش را دزدید...!!! نگاهی که می دانست... خیلی دیر دزدیده شده بود... لحظه ای به این احتمال فکر کرد که اگر سال ها پیش این نگاه را دریغ کرده بود به این سیاهی بی پایان رو نمی اورد... بار دیگر نفس عمیقی کشید...!!! آریا وقتی صدای نفسش را شنید لبخند آرامی زد و شچمانش را بست...!!! ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +93 امتیاز ریا وقتی صدای نفسش را شنید لبخند آرامی زد و چشمانش را بست...!!! *** شایان روی تخت دراز کشیده بود...سرش گیج می رفت هوس بطری های ودکا که زیر تختش پنهان شده بودند او را کلافه کرده بود... پای چپش در گچ قرار داشت... سرش با باند بسته شده بود... از ان وضعیت متنفر بود ... تلفن همراهش را از زیر تشکش بیرون آورد چند لحظه به اسکرین آن نگاه کرد... آخرین دوست دخترش به او لبخند می زد...!!! به سرعت عکس روی اسکرین را به بک گراند قرمز یک دست تغییر داد و و نگاهی به ساعت انداخت ... 10 صبح بود... !!! پیامی برای مادرش فرستاد : مامان به خدا اگه تا 1 ساعت دیگه منو از این خراب شده نبرین بیرون خودمو اینجارو به اتیش می کشم...!!! گوشی را به زیر تشک بازگرداند و فریاد زد : پرستار ؟؟؟پرستااااار؟؟؟ کسی به سرعت داخل دوید و گفت : چه خبرته بیمارستان رو گذاشتی رو سرت؟؟؟ شایان با اخم و تخم پرسید :اینجا چیزی پیدا میشه کوفت کنیم؟؟؟ پرستار با اخم گفت : الان صبحونه میارم...!!! پرستار از اتاق بیرون رفت... شایان سعی کرد از روی تخت بلند شود... تازه متوجه مردی شد که روی تخت دیگری که در اتاق بود- و تا دیروز خالی بود- شد ... مرد زیر لب گفت : بدجور شاکی هستیا؟؟؟ شایان پاسخش را نداد... خودش را والامقام تر از ان میدانست که به آن مرد عادی از نظر خودش پاسخ دهد...!!! مرد پرسید : اینجا چی کار می کنی؟؟؟ شایان غرید : دارم عزامو می گیرم... نمی بینی دست و پامو؟؟؟ مرد خنده ای کرد و گفت : تو حالت از منم بهتره...!!! شایان نگاهی به صورت مرد انداخت... یک طرف صورتش کاملا باند پیچی شده بود... به سرعت نگاهش را گرفت و بر خلاف رای عقلی اش پاسخ داد : زیاد هم مطمئن نباش...!!! مرد خندید... صدای خنده اش گاه با ناله همراه می شد... شایان با اخم به در خیره شده بود... پس از مدتی پرستار با ظرف صبحانه امد... شایان نگاهی به سینی صبحانه کرد و گفت ک اینو جلو گدا هم بذاری نمی خوره...!!! پرستار کلافه گفت : چی کار کنم؟؟؟ همینه که هست!!! اگه ناراضی ای زنگ بزن مامانجونت بیاد واست غذا بیاره...!!! در حالی که به سمت در میرفت گفت : عجب گیری کردما... !!! شایان زیر لب فحشی داد که دوباره مرد را به خنده انداخت...!!! در دوباره باز شد و مادر نگرانش داخل شد : شایان جان عزیزم... چی شده؟؟؟ جلو آمد و بوسه ای روی سرش زد... شایان غرید : مامان!!! -جان مامان؟؟؟برگه ی ترخیصتو امضا کردم... پاشو... وایسا واست ویلچر بیارم...!!! -مگه چلاغم؟؟؟ مادرش خندید... مرد زیر لب گفت : فعلا که هستی...!!! شایان اخم هایش را در هم کشید و گفت : از پرستاره یه عصای چیزی بگیر...بهش هم حتما گوشزد کن که اخلاقش غیر قابل تحمله...!!! مادرش لبخند دلسوزانه ای زد و گفت : اینجا بیمارستان خصوصی نیست عزیزم... الان میام...!!! مرد که صورتش از شدت خنده قرمز شده بود گفت : بیچاره خونوادت...!!! شایان از شدت عصبانیت در حال منفجر شدن بود...سریع گوشی اش را از زیر تشک بیرون آورد و در جیبش قرار داد!!! با آمدن مادرش عصا را از او گرفت و بلند شد...نیازی به عوض کردن لباسهایش نداشت... از اول هم حاضر نشده بود لباس های مسخره ی بیمارستان را بپوشد...!!! به سختی راه می رفت... احساس می کرد پای سنگینش در حال کنده شدن است... !!! بدون کوچکترین نگاهی به مرد از اتاق خارج شد...!!! دستان زخمی اش درد داشتند... بالاخره از آن زندان آزاد شده بود... : شایان عزیز دلم ... نمی خواستی یه دور دیگه آزمایش بدی؟؟؟ شایان پاسخی نداد...!!! باد می وزید... موهای آشفته اش را به هم می ریخت و نفس کشیدن را برایش سخت می کرد... و حرکت را...سخت تر...!!! شایان به آسمان نگاه کرد... رنگ عجیبی داشت... یا شاید او آن رنگ ابی کثیف پر دود و پر از گرد و خاک را عجیب می دید... تا جایی که به خاطر می آورد...رنگ اسمان باید ابی آرامش بخشی می بود...آهی کشید... او مدتها بود که به آسمان خیره نشده بود...!!! "بر سر بازی شطرنج زندگیشان نشسته بودند و مشت های پر از گله... پر از درد و پر از کینه شان را بر روی مهره های سفید می کوبیدند... در حالی که نقاب زیبای رفاه ، آسایش و خوشی را بر چهره حفظ کرده بودند... آن ها نمی دانستند که آن مهره های روشن تک تک احساسات سرکشی بودند که رویای پیش روی درسرزمین تاریکی و شکست موانع رادر سر داشتند.... آن ها هیچ وقت نفهمیدند که خودشان مشت بر دلهایشان می زنند... در نگاه قاضی و ناظر من... حتر سرنوشت و تقدیر نیز کنار نشسته بودند و نظاره گر جنگ آنها با خودشان بودند!!!" *** -بابا گفتی اون دوستت توی دانشگاهی که من می رم جزو هیئت علمیه؟؟؟ پدرش در حالیکه انبوه روزنامه ها را زیر و رو می کرد گفت : آره ...!!! فکری به سر بنفشه زد و به سرعت گفت :بابا... شمارشو به من میدی؟؟؟ پدرش با تردید چند لحظه نگاهش کرد و گفت : شماره ی اون یارو رو می خوای چی کار؟؟؟ بنفشه شانه هایش را بالا انداخت... به سختی توانست لبخندش را پنهان کند : چند تا سوال ازش داشتم...!!! -تو گوشیم ذخیرش کردم... برو ببین...!!! بنفشه در حالی که به سمت تلفن همراه پدرش که روی میز نهار خوری بود پرواز می کرد گفت : اسم دوستت چیه؟؟؟ -رسول رستمی... !!! ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +91 امتیاز هوس بازان | PaniSpy کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب در میون داستان قسمت هایی هستند که با " .." مشخص شدند... این ها قضاوت ها و گاهی احساسات درونی دانای کل هستند... این قسمت ها فقط برای قضاوت روشن یک ناظر بر زندگی کرکترها اورد شدند و گاهی هم جبهه ی عرفانی می گیرند...!!! -رسول رستمی... !!! بنفشه در میان شماره ها گشت... شماره را حفظ کرد و در حالی که مدام زیر لب آن را تکرار می کرد از پله ها بالا رفت و به سمت اتاقش دوید... گوشی اش را برداشت و سریع شماره گیری کرد...!!! صدای خمار مردی در گوشش پیچید : بله؟؟؟ لحظه ای تردید کرد... سپس با تحکم گفت : آقای رستمی؟؟؟ کیانی هستم... !!! مرد نفس عمیقی کشید..: کیانی؟!؟ کیانی...!!! بله بله...خوب هستید خانم؟؟؟ شما مرجان خانم هستید؟؟؟ -نه من دخترشون هستم ...یه سوال داشتم قربان...!!! -بفرمایید...!!! بنفشه حس می کرد گر گرفته است... لبخندی روی لبهایش بود... اغواگرانه گفت : شماره تلفن یکی از استادا رو می خواستم...!!! مرد لحظه ای سکوت کرد... سرفه ی آرامی کرد و گفت : کدوم استاد؟؟؟ بنفشه با خوشحالی گفت : علی گلکار...!!! -یادداشت کن دخترم...!!! پیروزمندانه لبخند می زد ... او می دانست چگونه بازی کند تا بازنده نشود... "گاهی امیدوار بودم می دانست چگونه بازی کند تا دیگران نسوزند..." *** علی در حال مطالعه بود... هر از چند گاهی سرش را از روی کتاب بلند می کرد و به مرغ عشق های پر سر و صدایی که پشت پنجره در زندان آهنی اواز می خواندند نگاه می کرد... !!! گاهی روی برگه های کاهی کنار دستش چیزی می نوشت... و گاهی کلافه ...نفس عمیقی می کشید...!!! مادرش در حال شستن حیاط بود... بوی کاه گل مشامش را پر کرده بود...!!! سعی کرد روی پروژه متمرکز شود...چشمش به کتاب استاتیکی که یکی از دانشجویانش با پررویی سفارش داده بود افتاد!!! -علی ؟؟؟ علییی؟؟؟ فطمه صدایش کرد... با اکراه از سر جایش بلند شد و از در بیرون رفت... صدای زنگ تلفنش را می شنید...!!! فاطمه جلو دوید و گفت : علی داشتم بازی می کردم دیدم داره زنگ می خوره...!!! سریعا دکمه ی سبز رنگ را فشار داد : الو؟؟؟ پاسخی نمی شنید... در حالیکه با بی حوصلگی به سمت اتاقش می رفت گفت : بفرمایید؟؟؟ صدای دخترانه ای در گوشش پیچید: آقای گلکار؟؟؟ شکه شده بود ولی سعی می کرد از تک و تا نیفتد ... صدایش را با سرفه ای صاف کرد و گفت : بفرمایید؟؟؟ بفشه نگران بود که علی صدایش قلبش را از پشت تلفن بشنود... : کیانی هستم...!!! علی داخل اتاقش رفت و در را بست... : کیانی؟؟؟ نمی شناسم...!!! -بهم قول داده بودید واسم کتاب بخرید...!!! علی احساس می کرد صدایش گرفت... پیش خود اعتراف کرد که به عمرش حلال زاده تر این ورژن ندیده بوده است... : آهان...بله بله...!!! از او نپرسید که شماره اش دست او چه می کند فقط گفت : کی با شما کلاس دارم؟؟؟ بنفشه لبخندی زد و گفت : سه شنبه... ولی ولی...!!! علی کلافه شده بود... آن دختر یا صدایش ناز بود یا فوق العاده با ناز صحبت می کرد... هر دو مورد برایش دردسر ساز بود... :ولی چی؟؟؟ -فردا دانشگاه هستید؟؟؟ -بله... -میام ازتون میگیرم...!!! علی بیش از ان نمی توانست ادعا کند که از مصاحبت با آن دختر راضیست : خیلی خب... پس تا فردا...خداحافظ...!!! سریعا تماس را قطع کرد... با دلخوری نگاهی به گوشی اش کرد... تا به حال یک دختر غریبه به گوشی اش تلفن نکرده بود... سعی می کرد به عواقب این طلسم شکسته شده فکر نکند... نمی دانست این که فکر کند : صدای آن دختر زیباست گناه محسوب می شود یا نه...پشت میز مطالعه اش نشست... سعی می کرد وسواس عصبانی اش را روی مسائل اعتقادی کمی آرام کند... احساس بدی داشت...!!! قران را از گوشه ی میزش برداشت ، صفحه ای را باز کرد و مشغول خواندن شد... هنوز بوی کاه گل در مشامش می پیچید...!!! *** " در باورم نمی گنجید ... در باورم نمی گنجید که تو در پس قلب های خسته و درد هایشان حضور نداشته باشی... در باورم نمی گنجید فراموشت کرده باشند.." بوسه ای به گونه اش زد... دور دهانش کثیف شده بود... دستمالی برداشت و با دقت تمیزش کرد ... سایمون اخم کرده بود... هومن با لحن بچه گانه ای گفت : چرا با من قهری؟؟؟ سایمون رویش را از او گرداند...!!! آریا در آشپزخانه می چرخید و به خرید های جدید هومن نگاه می کرد : این همه پول از کجا آوردی؟؟؟ هومن با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : توی یه موسسه ی خصوصی شنا تدریس می کردم ... توی شرکت دوستم کار می کردم... از طرف دانشگاه واسه ی یه پروژه یه سیتروئن بهم دادن و... پول هایی که مادرم واسم می فرستاد...!!! آریا کنار آن ها روی مبل نشست و در حالی که سایمون را روی پاهایش می نشاند گفت : یه سوال بپرسم؟؟؟ هومن می توانست سوال او را حدس بزند... و نمی خواست رابطه ی دوستی که از بچگی بینشان بوده خراب کند... محتاطانه گفت : بپرس...!!! آریا من من کنان گفت : پرنیا دیشب خیلی ناراحت بود...!!! هومن صادقانه پاسخ داد : بهت گفته بودم سایمو با تیر می زنه... نگفته بودم؟؟؟ آریا اخم هایش را در هم کشید ... هومن ظرف های غذا را در سینی چید و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت پرسید : حالا من می خوام یه چیزی بپرسم!!! پس از قرار دادن سینی در آشپزخانه دست هایش را شست و به جمع بازگشت : تو دوسش داری نه؟؟؟ آریا جا خورد و گفت : من؟؟؟ عمرا!!! هومن به چشمانش خیره شد و گفت : من بهت صادقانه جواب دادم... اگه دوسش داشته باشی و الان نگی در آینده ممکنه دردسر پیش بیاد...!!! آریا با تردید نگاهش می کرد... هومن زیر لب گفت : جایی می خواستی بری؟؟؟ آریا سریعا از جا برخاست و گفت : آره... دارم با... با یکی از دوستام میرم بیرون... رستوران رزرو می کنم...شب دسته جمعی بریم بیرون...!!! سایمون دوباره اخم کرد... او می فهمید وقتی صحبت جمع می آید او در آنجا جایی ندارد...!!! هومن گفت : ببینم چی میشه...!!! آریا فعلا ی گفت و از آپارتمان خارج شد...!!! هومن به فکر فرو رفت...بدش نمی آمد بار دیگر آذین را ببیند... هنوز آمادگی روبه رو شدن با مادرش را نداشت... سایمون را در آغوش گرفت و کنار گوشش زمزمه کرد : من بابای بدیم؟؟؟ سایمون نفس عمیقی کشید و گفت : تو بهترین بابای دنیایی...!!! سایمون نمی فهمید... نمی دانست... که وجودش برای هومن چه معنایی دارد... او نمی فهمید وقتی او را بهترین پدر دنیا معرفی می کند ... چگونه او را سرمست می کند... !!! هومن به سمت تلفن رفت ... باید سر فرصت یک سیم کارت می خرید... به شماره ی صنم که روی دیوار یادداشتش کرده بود زنگ زد...!!! آهی کشید و به فرشته ی کوچکی که مغموم روی مبل نشسته بود نگاه کرد... به اجباری که برای ترک گاه و بی گاه او وجود داشت فکر کرد... صدایی در گوشی پیچید : بله؟؟؟ *** -بله؟؟؟ آریا به آرامی گفت : پرنیا بدو بیا بیرون ... !!! تماس قطع شد... پس از چند لحظه پرنیا به سرعت از در بیرون دوید و سوار ماشین شد.. لبخندی نثار آریا کرد و گفت : سلااام..!!! آریا آرام سلام کرد... از نظر او هومن سوال جالبی پرسیده بود... آیا به آن دختر علاقه داشت؟؟؟ عقلش با طمانینه پاسخ داد..:.برادرانه...!!! -پوپک خوبه؟؟؟ -ای آره... امروز قرص هاش رو نمی خورد... با کلی دردسر بهش قرص دادم... اجازه نداد ناخن هاشو کوتاه کنم...!!! اگر در احساسش به پرنیا شک داشت در احساس مسئولیت و علاقه ی شدیدی که به پوپک داشت مطمئن بود...!!! دیگر حرفی زده نشد... حرفی برای گفتن نداشتند.. ."در نگاه ناظر و قاضی من... آن ها از بروز احساسات ، عواطف ، ضعف ها و ترس هایشان واهمه داشتند... به بیانی بهتر... آن ها به هم...اعتماد نداشتند " رو به روی کلیسا در کوچه ی سنگ فرشی پارک کرد!!! پرنیا پایین پرید و به خوشحالی به سمت در کلیسا رفت... آریا نیز پس از پارک کردن به او ملحق شد...با هم در کلیسا قدم گذاشتند.. خلوت تر از همیشه بود... در آن روز خاص ...کسی برای عبادت نرفته بود... در آن روز خاص...خدا فراموش شده بود...!!! -اینجا وایسا... می خوام خودم برم داخل..!!! آریا فقط سری تکان داد و منتظر شد...پرنیا وارد شد... هیچ کس آنجا نبود... سعی می کرد با خیالات یک کلیسای پر از نقاشی و ادم و نیمکت مبارزه کند... !!! کنار محراب رفت و زانو زد... زیر لب گفت : اخرین باری که اومدم اینجا رو یادم نمیاد...!!! به عیسای به صلیب کشیده شده نگاه کرد... نمی دانست چرا دوباره به یاد ان مکان افتاده است... او مدتها بود که ایمانش را از دست داده بود... آنرنج هایش را روی حصار های چوبی که دور محراب کشیده شده بود گذاشت و انگشتانش را در هم گره کرد...!!! قدرت در چشمانش پادشاهی می کرد... در آن لحظه ی به خصوص هیچ احساس خاصی نداشت ... از تظاهر دست برداشت... لبخند موزیانه ی حقیقی اش را بر چهره زد و از جایش برخاست... از روی حصار چوبی به طرف دیگر پرید... عذاب وجدانی نسبت به بی احترامی به آن مکان نداشت... با صدای بلندی گفت : من و تو چه فرقی با هم داشتیم؟؟؟تو خدای عادل و حکیم شدی و من بنده ی خاکی و پست...!!! خندید... در خنده اش سرکشی بود... نه غم...!!! - منو تو همو فراموش کردیم... راستش نمی دونم چرا به آریا پیش نهاد دادم بیایم اینجا...!!! با انزجار به در و دیوار کلیسا نگاه کرد و گفت : از اینجا متنفرم...!!! روی نرده های چوبی نشست... به مسیح مصلوب نگاه کرد و گفت : دیدی؟؟؟ این شد پاداش اطاعتت... !!! " در نگاه ناظر و قاضی من... او ترسناک شده بود... ترسناک تر از گناه ... سرکش تر از قلب و بی احساس تر از سرنوشت... " بیش تر با خودش حرف می زد... از نظر او کسی انجا نبود که به حضورش توجه کند... : یه زمانی اینجا می خوندم... ساز می زدم... یه زمانی دوستت داشتم...!!! خنده ای عصبی کرد : یه زمانی هومن رو هم دوست داشتم... بیش تر از اون... پوپک رو دوست داشتم... من عاشق پدرم بودم...!!! -هومن خوردم کرد... پوپک زندگی منو به خاطر خودخواهی تو... داغون کرد... اره... تو ارمان رو بردی...!!! از حصار به طرف دیگر رفت... نقاب هایش را برداشت... اخم کرد... دندان هایش را از شدت عصبانیت روی هم می کشید...ناخن هایش را کف دستش فرو می کرد...!!! -دیگه جلوت زانو نمی زنم... می دونی چند بار اینجا واسه پوپک زانو زدم؟؟؟ فریاد زد : اصلا هستی؟؟؟ واقعا شک دارم باشی... معلومه که نیستی... امکان نداره این همه بدی وجود داشته باشه...!!! در حالی که به سمت در می رفت گفت : امکان نداره از من پست تر وجود داشته باشه...!!! " او رفت و هق هق مرا ندید... هق هقی که از اعماق قلبم به سکوت کلیسا هدیه می دادم... خدا لبخند آرامی زد... دستی روی کمرم کشید و گفت : اون بر میگرده...!!! در میان هق هق گفتم : جز تو کسی رو نداره... داره؟؟؟ خدا مرا بوسید... و با لحن ارامش بخشش گفت : اون جز من هیچ کسو نداره " *** ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: Strawberry Fields Forever
نوشته ها: 142
(View Stats)
تشکرها: 1,385
تشکر شده 18,084 بار در 145 پست
کتاب مورد علاقه : من دیوانه نیستم حالت من : | پست بسیار مفید : +90 امتیاز فصل سوم : پشت پرده ی تظاهر با اصرار های فراوان آریا... پرنیا قبول کرد که با او به رستوران برود...!!! آخرین چیزی که ممکن بود آریا در این اصرار ها به آن فکر کرده باشد درست نبودن تنها گذاشتن او در آن موقعیت بود... پرنیا عصبانی و کلافه بود و تنها چیزی که آریا به دنبالش بود رو به رو کردن دوباره ی هومن و پرنیا و تماشای واکنش ان دو بود...!!! تا رسیدن به رستوران هیچ کدام حرفی نزدند... برای هر دویشان بهتر بود... پرنیا از یک مجادله ی دیگر پرهیز می کرد و آریا مشغول طرح نقشه بود...!!! از ماشین پیاده شدند و به داخل رستوران رفتند... آریا به سمت تاریک ترین گوشه ی رستوران رفت و یک صندلی برای پرنیا عقب کشید... خودش رو به رویش نشست... قصد داشت کاملا روی او مسلط باشد... از یاد برده بود که متظاهرترین فردی که به عمرش می شناخت دختر بر افروخته و عصبانی ای بود که رو به رویش نشسته بود...!!! -سفارش میدید؟؟؟ گارسون در حالیکه لبخند پهنی بر صورت داشت این را گفت ...حرفش هر دو را از افکارشان منحرف کرد... آریا پاسخ داد : فعلا نه...منتظر چند نفریم...!!! هومن و آذین رسیدند... آریا ایستاد و برایشان دست تکان داد... آن ها به سمتشان آمدند ... هومن از دیدن پرنیا جا خورده بود... درحالی که روی صندلی کنار آریا می نشست گفت : نمی دونستم مهمون داریم؟!؟ آریا پوزخندی به آذین زد و گفت : منم همینطور!!! آذین در حالی که هیچ چیز نمی توانست خوشی اش را زایل کند کنار پرنیا نشست و مشغول حرف زدن شد... !!! -آریا ...باید ماشینت رو بهم قرض بدی...!!! آریا یک ابرویش را بالا برد و گفت : واسه ی چی می خوای؟؟؟ هومن درحالی که دستش روی میز بود و انگشت اشاره اش را دایره وار روی میز حرکت می داد گفت : یکم کار دارم.. ظهر میام بهت میدمش... البته فکر کنم قبلش باید برم سراغ مامان... دیگه نمی تونم در برم...!!! آذین که تا آن لحظه مشغول صحبت با پرنیا بود و وانمود می کرد چیزی از حرف های آن ها نمی شنود با خوشحالی گفت : آره... بیا آنیتا هم دلش خیلی واست تنگ شده...شب رو هم بمون...!!! هومن عذر خواهانه لبخندی زد و گفت : شب رو نمیتونم بمونم...!!! آذین با صدای بلند گفت : راستی پرنیا... خوب با آریا جفت و جور شدیا... من تا چند روز پیش حتی نمی دونستم همو می شناسید...!!! آریا و پرنیا هر دو سرشان را بالا آوردند و به آذین نگاه کردند...!!! پرنیا به آرامی لبخندی زد و گفت : آذین یادت رفته که پوپک و آرمان... منظورم اینه که اون برادرشه... !!! آذین دلخور به نظر می رسید و آریا عصبانی... آریا زیر لب غرید : فقط برادر آرمانه..؟؟؟ دست شما درد نکنه پرنیا خانوم...!!! هومن خندید و گفت : پس حدسی که میزدم درست بود...!!! دستانش را روی سینه اش گره کرد و حق به جانب به آریا نگاه کرد...!!! آریا پوزخندی زد و گفت : کدوم حدس؟؟؟ دیدی که جوابشو...!!! پرنیا عصبانیتش را زیر غباری از بی تفاوتی به خوبی پوشانده بود... : من منظوری نداشتم آریا... لحن آذین عجیب بود منم...!!! آذین حرفش را برید : من قصدی نداشتم...!!! با آمدن گارسون حرفشان برای چند لحظه قطع شد... هومن زیر لب پرنیا را خطاب کرد : خب خانوم بی اعصاب چی می خورید شما؟؟؟ آریا گفت: منو آذین رو هم که فاکتور گرفتی...!!! هومن زیرکانه گفت : مهمونا مقدمن...!!! پرنیا سعی کرد خودش را بی تفاوت نشان بدهد...: هر چی همه بخورن منم می خورم...!!! -آذین تو چی؟؟؟ - هر چی تو بخوری داداش...!!! هومن لبخندی رو به آریا زد ... آریا از اینکه پرنیا به سلیقه ی هومن قرار است غذا بخورد عصبانی بود...!!! پس از اینکه برای همه فیشن چیپس سفارش داده شد آریا درصدد انتقام گیری برآمد : پرنیا؟؟؟ پرنیا نگاهش را از دیوار های رستوران گرفت و گفت : بله؟؟؟ آریا به چشمانش خیره شد تا هیچ عکس العملی را از دست ندهد : چرا به نظر میاد حالت از هومن به هم می خوره؟؟؟ تغییر رنگ سریع پرنیا را تشخیص داد و پیروزمندانه لبخندی بر لب نشاند...هومن با آرنج سقلمه ای به دست آریا زد که او را بیش تر تحریک کرد : جواب نمیدی؟؟؟ پرنیا شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه ناخن هایش را در ریشه ی انگشت شستش فرو می کرد گفت : بعضی ها گاهی ارزششونو به آدم نشون میدن آریا... این آقا هم به من نشون داده چه قدر ارزش احترام داره ..همین...!!! آذین با دلخوری گفت : پرنیا این چه حرفیه...!!! هومن مستقیم به چشمان پرنیا خیره شده بود ... نگاهش غیر قابل خواندن بود... لحظه ای با تلاقی نگاهش با نگاه پرنیا پوزخندی زد و گفت : نگران نباش آذین...معیار های آدما با هم متفاوته... لابد ایشون هم دلیلی برای نفرت از من دارن... مگه نه؟؟؟ لبخندی روی صورتش نقش بست که ضربان قلب پرنیا را به طور وحشتناکی بالا برد... ترکیبی از شیطنت و سلطه معنای لبخندش را تشکیل می داد...!!! آذین گفت : چه دلیلی می تونه داشته باشه؟؟؟ پرنیا لبش را تر کرد و گفت : نظرت چیه اگه بگم ... چون برادر عزیزت یه عوضیه؟؟؟ آریا در کل این بحث در حال لذت بردن بود...لبخندی روی لبش را پوشانده بود که نشان از رسیدن او به هدفش میداد... هومن به آرامی و با تهدید گفت : جمع کن این بحثو تا همینجا خونتو نریختم...!!! آریا به دست مشت شده ی هومن که به سفیدی می گرایید نگاه کرد و گفت : خیلی خب... من غلط کردم... ببخشید اصلا... چرا جدی می گیرید حالا؟؟؟ آذین از دست پرنیا ناراحت بود.. از طرفی دیگر خوشحال نیز بود... قبل ها از توجه زیاد پرنیا به هومن عصبی می شد...!!! پس از اورده شدن غذا ها همه مشغول شدند... همه ی عصبانیت آن ها سر تکه های ماهی بیچاره خالی میشد... !!! پس از اینکه غذا تمام شد پرنیا لبخندی به اریا زد و گفت : ممنون آریا...خیلی خوش مزه بود...!!! آریا فقط لبخندی زد... عذاب وجدان به سراغش آمده بود... به خودش دلداری میداد : اون موقع اصلا فکر نمی کردی که داری چی کار می کنی... !!! هومن و آذین نیز غذا هایشان را تمام کردند...هومن مدام به ساعتش نگاه می کرد... بحث چند دقیقه پیش را فراموش کرده بود و به سایمون فکر می کرد... آریا متوجه او شده بود...!!! اذین نیز بحث را فراموش کرده بود و نگران واکنش مادرش راجع به تادیر وقت بیرون ماندن بود...!!! در آن میان... چرنیا سعی می کرد به گفتگوی دوستانه ی شان فکر نکند و به خودش تلنگر می زد : بی تفاوت باش...!!! بالاخره تصمیم به رفتن گرفتند...!!! -هومن تو با چی اومدی؟؟؟ هومن شانه هایش را بالا انداخت و گفت : آذین اژانس گرفت... اومد دنبالم و بعدش با هم اومدیم...!!! آریا دستانش را در جیب هایش قرار داد و گفت : پس همه با ماشین من میریم... خونه ی ما به اینجا نزدیکه چون فردا ماشین رو می خوای باید منو اذین رو برسونی و بعد بری پرنیا رو برسونی..!!! پرنیا با وحشت به اریا نگاه کرد... آریا در حالی که به سمت صندوق می رفت لبخند عذر خواهانه ای به پرنیا زد...!!! پرنیا به آذین نگاه کرد... آذین به نرمی لبخندی زد و گفت : معذرت می خوام...!!! پرنیا خندید و گفت : تو چرا؟؟؟ من باید معذرت خواهی کنم...!!! هومن کلافه بود و مدام به ساعتش نگاه می کرد...!!! در ابتدای راه آریا و پرنیا جلو نشستند و هومن و آذین به قصد گفتگوی خانوادگی عقب نشست...!!! وقتی به خانه ی راد ها رسیدند آریا و آذین پیاده شدند و خداحافظی مختصری کردند... قبل از آنکه پرنیا تصمیم به عقب نشستن بگیرد هومن ماشین را به راه انداخته بود...!!! بی اراده خود را تا می توانست از او دور کرد... هومن به آرامی گفت : آدرس؟؟؟ پرنیا با بدخلقی آدرس را داد و به بیرون خیره شد... پس از چند دقیقه سکوت ... تلفن همراه هومن به صدا در آمد...!!! به شماره نگاه کرد و با نگرانی گفت : الو؟؟؟ چیزی شده؟؟؟ پرنیا حتی در تاریکی شب می توانست تشخیص بدهد که رنگش پرید و دستش شروع به لرزیدن کرد ...!!! -کدوم پله ها؟؟؟ چرا حواستون نبود؟؟؟ با صدای بلندی که تن پرنیا را به رعشه انداخت فریاد زد : پس شما واسه چی پول می گیرید خانوم؟؟؟ کلافه دست به موهایش کشید و گفت : حالش خوبه؟؟؟ در تقاطع دور زد و گفت : من.. من الان خودمو می رسونم... لطف کنید بیاریدش پایین... مرسی... ببخشید فریاد زدم... خیلی خب... فعلا...!!! پرنیا با تعجب به چهره ی کلافه و عرق کرده ی هومن نگاه کرد... هومن سریع گفت : ببخشید... واقعا ببخشید... قول میدم زیاد طول نکشه...!!! در کوچه های نا آشنا با سرعت برق ویراژ میداد... پرنیا به وضوح ترسیده بود...بدتر از همه... به مردی که نگران کنارش نشسته بود اعتماد نداشت...!!! بالاخره جلوی آپارتمانی ایستاد... سریع از ماشین پیاده شد...همزمان در ورودی آپارتمان باز شد و دختر با چادر در حالی که پسر بچه ای را در آغوش داشت بیرون آمد... چشمان دختر به وضوح قرمز شده بود... هومن بچه را از آغوشش گرفت و او را به سینه اش چسباند... دختر هم چنان ایستاده بود...!!! هومن وارد ماشین شد... در حالی که پسر بچه را محکم در آغوش داشت چشمانش را بست و لبهایش را به پیشانی کبود او چسباند...!!! پرنیا درحالی که از شدت شوک قادر به پلک زدن هم نبود او را نگاه می کرد...!!! پس از چند ثانیه پسر بچه به حرف آمد : باهات قهرم...!!! هومن در حالیکه او را در آغوش داشت گفت : منم همینطور!!! کی بهت اجازه داده بود این موقع شب از خونه بزنی بیرون؟؟؟مگه بت نگفتم میام دنبالت؟؟؟ هوس بازان | PaniSpy کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط PaniSpy : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| panispy, انجمن, بازان, هوس, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| خواهش دل | Az@de کاربر انجمن | Az@de | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 65 | ۴ بهمن ۱۳۹۰ ۱۰:۱۷ بعد از ظهر |
| قلب من مال تو | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 49 | ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۰۹ قبل از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 50 | ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر |
| مرگ قو | کاربر انجمن عشق سرا (تایپ) | havva7 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 26 | ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ قبل از ظهر |