بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۰۱ بعد از ظهر   #51 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~RoOoya~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

53-56

بچگی فقط لجبازی می کردیم.خاتون حدود دوسال از من کوچکتر بود.موهای طلایی،چشمهای آبی و گونه های برجسته اش زیبایی او را زبانزد تمامی مردم ده کرده بود.خاتون هر روز که بزرگتر می شد زیبا و زیباتر می شد.از همان بچگی دوست نداشتم غیر از من هیچکس با او بازی کند.هیچ وقت نمی گذاشتم برای آب آوردن تنهایی به چشمه برود.
همیشه مراقب رفتارش بودم.و در تمام لحظات او را حمایت می کردم.
حتی پسردائی ام که برادر بزرگ خاتون بود قدرت دستور دادن به خاتون را نداشت.
هرروز که می گذشت علاقه ام به خاتون بیشتر وشدیدتر می شد،شبها با فکر او می خوابیدم و روزها به امید دیدن او از خواب بیدار می شدم.برای اینکه خاتون خسته نشود،غیر از مسئولیت های خودم،سعی می کردم تا انجایی که می توانستم کارهای او را هم انجام بدهم.در خیالات خودم فکر می کردم خاتون را از قصه ها پیدا کرده بودم.حتی یکشب نبود که خواب خاتون را نبینم،شاید در آن روزها خاتون نمی دانست که من تا چه اندازه به او علاقه داشتم.ولی بلاخره روزی این موضوع را فهمید که من هجده سال داشتم و قبل از اینکه به سربازی بروم مادرم را برای خواستگاری به منزل دائی رحمان فرستادم."
در این لحظه مصطفی آه عمیقی کشید و ته ماندهٔ سیگارش را از پنجرهٔ بیرون مینی بوس به بیرون پرت کرد و ادامه داد:
"از آنشب امید زندگی در فکر من قدم گذاشت.یادم نمی رود که آنشب در آن سوز زمستانی چطور پشت در ایستاده بودم.و در حالی که می لرزیدم به حرف های خانواده خاتون و مادرم گوش می دادم."صدای بلند دائی رحمان هنوز هم در گوشم پیچیده:
-"وقتی خاتون بدنیا آمد ناف او را برای مصطفی بریدیم،دختر قابل شما رو نداره و..."
و طبق رسم قدیمی که داشتیم وقتی صدای شکستن قند را شنیدم فهمیدم پدر و مادر خاتون با این ازدواج موافق هستند و تنها شرط آنها این بود که من سربازیم را تمام کنم.
فقط خدا می داند چه شور و شوقی در دلم برپا شده بود.در آن تاریکی شب دستهایم را بطرف آسمان گرفتم و از صمیم قلب خدا را شکر کردم.
مشغول دعا بود که صدای خاتون را شنیدم.خاتون داخل دالان ایستاده بود.چهره اش هنوز جلوی چشمانم است.روسری ریشه دار قرمز رنگش و دامن بلند حریرش.خاتون با صدای جذاب و زیبایش آرام گفت:
-"مصطفی،هوا سرده،سرما می خوری بیا تو."
خدایا لحن مهربانش را هیچوقت نمی توانم فراموش کنم.به طرف خاتون چند قدمی برداشتم که او ادامه داد:
-"مصطفی!همیشه به خاطر من مواظب خودت باش."
اینجا بود که واقعیت را فهمیدم.در تمام این مدت خاتون هم به من علاقه داشته و منتظر بوده که قدم اول را من بردارم.
آنشب تا صبح نخوابیدم.مرتب از پنجرهٔ اطاق به آسمان ابری نگاه می کردم.
در فکر این بودم که چطور می توانم این دو سال دوری او را تحمل کنم.نمی دانم حس عجیبی داشتم،احساس می کردم نباید زیاد از خاتون دور باشم.در واقع قلبم به رفتن گواهی نمی داد.
تصمیم گرفتم قبل از رفتن با او صحبت کنم.صبح روز بعد قبل ازاینکه خورشید کاملاً بالا آمده باشد،به منزل دائی رحمان رفتم.زن داییم مشغول شیر دوشیدن بود و خاتون هم مشغول آماده کردن خمیر برای نان.
نگاه پرمحبت خاتون به من جرئت حرف زدن داد.یکراست به طرف زن دایی ام رفتم و از او اجازه گرفتم تا قبل از رفتن چند کلمه با خاتون تنها صحبت کنم.زن دایی ام که همیشه مرا مثل پسرش دوست داشت سرش را تکان داد و بدون اینکه به من نگاه کند گفت:
-"خاتون!خودم خمیر را درست می کنم.برو ببین مصطفی چی کار داره."
خاتون همانطور که نگاهش به من بود از جایش بلند شد،نگاهی به اطاق کردم و در حالی که به طرف پله ها می رفتم گفتم:
-"خاتون!دست هایت را بشور و بعداً بیا بالا،باید با تو صحبت کنم."
چند لحظه در اتاق منتظر ماندم تا بلاخره خاتون در حالی که دستش را با گوشهٔ دامنش پرچینش خشک می کرد وارد اطاق شد.
بغض گلویم را فشار داد و دلم می خواست قدرت داشتم و فریاد می کشیدم که خاتون ترا دوست دارم و باید منتظر من بمانی.هنوز من حرفی نزده بودم که خاتون با چشمهای آبیش نگاه کوتاهی به من انداخت و پرسید:
-"چی می خوای بگی مصطفی؟"
در ان لحظه خودم هم نمی دانستم چه حرف هایی را باید بزنم و چطور باید راز دلم را به او بگویم.زانوهایم شروع به لرزیدن کرده بودند و صدای تپش قلبم به راحتی شنیده می شد.نفس هایم به تندی و بریده بریده شده بود.تمام حرف دلم را در یک جمله خلاصه کردم وگفتم:
-"خاتون منتظر من می مونی؟"
خاتون که در دو حالت تعجب و خوشحالی قرار گرفته بود.جلوتر آمد و روبروی من نشست.او چند لحظه ای سکوت کرد و در حالی که سرش را انداخته بود و با انگشت هایش بازی می کرد جواب داد:
-"حتماً مصطفی قول میدم."
با شنیدن این جمله یک جا قلبم فرو ریخت.دلم می خواست بیشتر با او صحبت می کردم.ولی ای کاش می توانستم.خورشید کاملاً بالا آمده بود و من بایستی خودم را تا قبل از ظهر به شهر می رساندم.بلند شدم و لحظه ای که خواستم از اطاق بیرون بروم خاتون گفت:
-"مصطفی!مواظب خودت باش."
آنروز با دلی پر از امید و چشمی پر از انتظار به شهر رفتم و خودم را برای خدمت سربازی معرفی کردم.
تقریباً شش ماه بود که از خدمت سربازیم می گذشت.در تمام این مدت مرتب برای خاتون نامه می فرستادم و از حال او با خبر می شدم.
~RoOoya~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر   #52 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

ص64-83
-آیا بخت این است که دخترم را به پول بفروشم؟
هنوز یک قدم از اطاق بیرون نگذاشته بودم که سیاوش خان با شدت عصبانیت گفت:
-شیرینی خاتون و مصطفی را به زهر مار تبدیل می کنم.
در آن لحظه که من هیچ فکری غیر از تو و خاتون در سرم نبود جواب دادم: به جهنم و پله ها را پایین آمدم.
-در راه برگشت به خانه زیر لب به سیاوش خانو اسماعیل فحش و ناسزا می دادم. و خودم را لعنت می کردم که چرا جرات نداشتم جواب دندان شکنی به او بدهم.
با تمام این فکرها وقتی به خانه رسیدم خاتون و بقیه بپه ها خواب بودند مادر خاتون که روی پله حیاط نشسته و منتظر برگشتن من بود وقتی قضیه را فهمید دودستی بر سرخودش کوبید و گریه کنان گفت:
-بیچاره شدیم مرد از این به بعد سیاوش خان روزگارمان را سیاه می کند.
من که از حال خودم خارج شده بودم داد کشیدم:
بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه من دختر نازنینم را بدبخت نمی کنم. در همین لحظه خاتون که با صدای داد زدن از خواب بیدار شده بود به ایوان آمد و با چشم خواب آلود پرسید:
-چی شده بابا ؟کجا رفته بودی ؟ و مادرش تمام جریان را برای خاتون تعریف کرد.
آنشب ساعت از 2 گذشته بود که خاتون و مادرش هنوز داشتند گریه می کردند من که طاقت گریه کردن آنها را نداشتم به حیاط رفتم و شروع به قدم زدن کردم ناگهان صدای فریاد مردم را بیرون از خانه شنیدم که میگفتند کمک کنید آتش آتش...
سراسیمه در حیاط را باز کردم و به کوچه دویدم . بله انبار گندم من آتش گرفته بود و مردم روستا در تلاش بودند که آتش را خاموش کنند. من که به خوبی می دانستم آتش زدن انبار به دستور سیاوش خان بوده فهمیدم که تازه اول بدبختی هایمان شروع شده آنشب هر طوری بود با کمک مردم آتش را خاموش کردیم و شب بعد درست ساعت دو نیمه شب انبا رگندم را آتش زدند و خلاصه سیاوش خان بعد از اینکه دوباره من و پدرت را احضار کرد. با تهدید به ما گفت باید زمینهای کشاورزی را به او پس بدهیم در غیر اینصورت...
و خلاصه بعد از کلی صحبت وقتی من دوباره راضی نشدم که خاتون را به او بدهم سیاوش خان من و کل خانواده ام را تهدید به مرگ کرد و همان شب در راه برگشت به خانه افراد سیاوش خان از هرگوشه به طرف من و پدرت حمله کردند و تا حد مرگ هردونفر مارا کتک زدند و همین جریان باعث شد که صبح روز بعد خواهرم و پدرت به خانه ما آمدند و نامزدی بین تو خاتون را به هم زدند و از من خواستند که با ازدواج خاتون و سیاوش خان خوافقت کنم و بالاخره همان شب سیاوش خان تمام مردم ده را به شام دعوت کرد و بعد از گرفتن جشن مفصلی خاتون را به منزل خودش برد.
درتمام لحظاتی که دایی رحمان تعریف می کرد من در حالی که چهره خاتون را جلوی چشمم می دیدم به شدت گریه می کردم و بعد از این صحبتهای دایی رحمان تمام شد با دل شکسته و چشم ناامید به خانه برگشتم در بین راه فقط به خاتون فکر می کردم . و به این که آیا می توانم از این به بعد جای خالی او و این مصیبت را تحمل کنم یا باید از سیاوش خان و اسماعیل انتقام بگیرم.
وقتی به خانه رسیدم پدرم را دیدم که جلوی در ایستاده بود هنوز اثر زخمهای روی صورتش به جا مانده بود . پدر وقتی قیافه گره خورده مرا دید حدس زد که من موضوع را فهمیدم بغض کرده بودم دلم می خواست مانند دوران کودکی سرم را روی شانه پدرم می گذاشتم و با صدای بلند گریه می کردم. پدرم چند قدمی به طرف من آمد و در حالی که مرا در آغوش می گرفت گفت:
-غصه نخور مصطفی جان این ده می رویم تا هیچ وقت جای خالی خاتون را نبینی.
به این صورت بود که پدرم دار و ندارش را فروخت و تصمیم گرفتیم برای همیشه به تهران بیاییم آنروز پدر و مادرم داشتند با همسایه و فامیل خداحافظی می کردند که من در یک لحظه تصمیم گرفتم برای آخرین بار خاتون را ببینم . به همین دلیل به طرف منزل سیاوش خان راه افتادم در نزدیکی خانه سیاوش خان باغ بزرگی بود که من در میان درختها خودم را پنهان کردم تا شاید بتوانم خاتون را از دور ببینم و سپس یکی دوساعتی را که در باغ پنهان شده بودم ناگهان صدای جیغ و فریاد زنی را شنیدم. خوب که گوش کردم فهمیدم صدای خودش است صدای فریاد کشیدن و کمک خواستن خاتون بود و نعره های سیاوش خان که می گفت:
-آدمت می کنم بالاخره آنقدر به مغزت می کوبم تا وقتی که تمام فکرهای گذشته ات را فراموش کنی شما دهاتیهای پدر سوخته را فقط باید با کتک آدم کرد.
و صدای گریه کردن و جیغ زدن خاتون که التماس می کرد.
-غلط کردم سیاوش خان به خدا از این به بعد هرچی شما ...
و در این لحظه که دیگر طاقت شنیدن گریه کردن و التماسهای خاتون را نداشتم سنگ بزرگی برداشتم و به طرف شیشه اطاق آنها انداختم و قبل از اینکه کسی از ساختمان بیرون بیاید از باغ فرار کردم.
و خلاصه همانروز همراه پدر و مادر و برادرهایم به تهران آمدیم و بعد از تمام شدن خدمت سربازی در یک چاپخانه مشغول به کار شدم.
وقتی صحبتهای مصطفی به این جا رسید با کنجکاوی پرسیدم.
ولی مصطفی تو گفتی که قراره با خاتون یعنی همون دختر دائیت ازدواج کنی ولی این طور که تعریف می کنی خاتون زن قانونی سیاوش خان است .
مصطفی خنده ای از روی رضایت کرد و جواب داد.
از روزی که به تهران آمدیم من مرتب از دایی رحمان حال خاتون را می پرسیدم و درتمام این مدت دایی رحمان جوابش این است خاتون یا دستش شکسته است یا پاهایش در گچ است یا سرو صورتش ...و خلاصه این قضیه ادامه داشت و هیچ کاری از دست کسی ساخته نبود تا اینکه رژیم شاه سرنگون شد و سیاوش خان و نوکرانش هنگامی که مانند بقیه قصد فرار کردن داشتند در نزدیکی تهران با یک ماشین ارتشی تصادف شدید کردند و همه کشته شدند .
سرم را تکان دادم و با خوشحالی پرسیدم:
-خب انشاالله کی شیرینی عروسی خاتون و آقا مصطفی را می خوریم.
-مصطفی یک سیگار دیگر روشن کرد و لبخند زنان جواب داد: هفته دیگه خوبه ؟
-در حالی که سیگار را روی لب مصطفی بر می داشتم خندیدم و گفتم:
خیلی خوبه ولی سیگار به درد داماد نمی خوره آقا مصطفی !
تا لحظه ای که به ده رسیدیم من و مصطفی مرتب از گذشته تعریف می کردیم.
وقتی به ده رسیدیم من و مصطفی یکراست به منزل دایی رحمان رفتیم.
به مصطفی حسودی می کردم در دل آرزو داشتم که ای کاش دست قسمت و تقدیر دوباره من و شراره را به یکدیگر می رساند ولی افسوس که دیگر شراره جز خاطرات چیزی برای من جا نگذاشته بود . خاطراتی که هروز مرا افسرده تر و ناامیدتر می کرد. هرجا که بودم نمی توانستم حتی یک لحظه شراره را فراموش کنم.
همه جای بوی او را می داد و چهره اش را در آسمان و زمین و در ماه و خورشید می دیدم. کمتر شبی بود که خوابش را نبینم. شراره هر وقت به خواب من می آمد گردنبندی را به من نشان می داد. گردن بند را می شناختم یک الله قاب گرفته بود که مادرم سر سفره عقد به گردن شراره انداخت هرچه فکر می کردم نمی فهمیدم شراره با نشان دادن گردن بند چه چیزی را می خواهد به من بفهماند.
آنشب در منزل دایی رحمان دوباره خواب شراره را دیدم و او طبق معمول دوباره گردنبند را به من نشان می داد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم خوابم و جریان گردنبند را برای دایی رحمان که مردی دنیا دیده بود تعریف کردم تا شاید او تعبیری برای خواب من داشته باشد. وقتی به دایی رحمان گفتم که اکثر شبها همین خواب را می بینم او بعد از کمی فکر کردن گفت: وقتی به تهران رسیدی به بیمارستان برو و نشان گردنبند را از رئیس بیمارستان بگیر دایی رحمان معتقد بود که شراره با نشان دادن گردنبند می خواهد موضوع مهمی را به من بفهماند.
جمعه غروب وقتی به تهران رسیدم یکراست به بیمارستان رفتم ولی آنشب متاسفانه وقتی قضیه گردنبند شراره را برای رئیس تعریف کردم او ادعا کرد که بیمار وقتی به اطاق عمل رفته طبق دستورات قانونی هیچ وسیله تزئینی و مصنوعی همراه خود نداشته و اگر هم وسیله خوصوصی داشته باشد پرستار قبل از اینکه بیمار را به اطاق عمل ببرند وسایل را به همراه بیمار می دهند . که در آخر دوباره رئیس بیمارستان یادآوری کرد که آنروز شراره همراه یک مامور که گویا درجه سرهنگی داشت به بیمارستان آمده بود .
با این حرف رئیس ناگهان فکری از مغزم عبور کرد بله من باید به دنبال جناب سرهنگ بودم بامرور کردن پرونده شراره فهمیدم که نام آن سرهنگ جمشیدی بوده است .
در حالی که پرونده را می خواندم سرم را تکان دادم و با تنفر گفتم:
مگه دستم به دستت نرسه جناب سرهنگ جمشید جمشیدی
و حالا که نقطه امیدی برای انتقام گرفتن خون شراره را پیدا کرده بودم با رضایت کامل از بیمارستان بیرون آمدم.
در راه برگشت به منزل مصطفی و مرتضی را دیدم که از شیرینی فروشی محل بیرون آمدند. حدس می زدم که مصطفی به مغزه شیرینی فروشی رفته بود تا برای روز پنج شنبه شیرینی سفارش بدهد.
وقتی لیست مهمانهای دعوتی را در دست مصطفی دیدم. حدسم به یقین تبدیل شد و با خنده خوشحالی تبریک دوباره به او گفتم.
آنروز مصطفی از من خواست تا شب همراه مادرم به منزل آنها بروم و در نوشتن کارت دعوت به او کمک کنم.
وقتی از مصطفی و مرتضی جدا شدم به یاد شب عروسی خودم و شراره افتادم. آن روز نمی دانستم که قرار است به زودی شراره را از دست بدهم. به زودی مرغ خوشبختی ام از قفس آرزوهایم می پرد به زودی تنهای تنها می شوم گلبرگهای گل امیدم پر پر می شود. آینه درون قاب عشقم می شکند گرما و نور خورشید زندگیم یکدفعه سرد تاریک می شود و خانه های جدولم را با موزیک غم رفتناو پر می کنم...
با اینکه بارها این سوال را از خودم کرده بودم که اگر تمام اینها را می دانستم چه کار می کردم. ولی هر دفعه به این نتیجه رسیده بودم که نه من و نه هیچ انسان دیگری قدرت جنگیدن با قسمت و تقدیر را ندارد. بنابراین من چاره دیگر ی غیر از پذیرفتن مرگ شراره نداشتم.
وقتی به خانه رسیدم مادرم که دیگر دین اشک چشم من برایش عادی و تکراری شده بود پرسید:
-فرامرز جان دوباره رفتی تو فکر شراره مادر جان آنقدر خودت را از بین نبر خدا این طور خواسته و تو باید این واقعیت رو بپذیری.
لب حوض نشسته بودم و در حالی که طبق معمول چهره شراره را در آب حوض می دیدم محکم با مشت به لبه حوض کوبیدم و گفتم:
ولی اگر یکروز به عمرم مانده باشه باید حق شراره را از قاتلش بگیرم.
بعد از گفتن این جمله سپس موضوع سرهنگ جمشیدی و گردنبند را برای مادر تعریف کردم وقتی صحبتهای من تمام شد مادرم که عمیق در فکر فرو رفته بود آرام آرام شروع به قدم زدن کرد و زیر لب گفت:
-سرهنگ جمشیدی؟
-چه طور مگه مادر؟ سرهنگ جمشیدی را می شناسی؟
- فکر می کنم وقتی زندان بودم یک بار از من بازجویی کرد حیوان پست در تمام مدت زندگی ام انسان بی رحمی مثل او ندیدم.
در مدتی که من زندان بودم با چشم خودم دیدم که چندین زندانی زیر شکنجه او شهید شدند. همون پست بی شرف باعث شهید شدن پدرت شد .
چهره اش هنوز جلوی چشمم است .گوشه راست بینی اش یک خال سیاه درشت داشت .
در آن لحظه تنها من فقط به چهره سرهنگ جمشیدی این قاتل کثیف فکر می کردم از ته قلبم آرزو داشتم فقط برای یک بار بتوانم او را از نزدیک ببینم آن وقت با همین دستهام گلویش را آنقدر فشار می دهم تا چشمهایش از حدقه بیرون بزند.
چنان گرم صحبت با مادرم شده بودم و ا زخاطرات گذشته تعریف می کردم که کاملا مهمانی رفتن به منزل مصطفی را فراموش کرده بودم.
از لبه حوض بلند شدم و درحالی که وضو می گرفتم به مادرم گفتم: تا من نمازم را می خوانم حاضر باش امشب خانه مصطفی دعوت داریم
وقتی نمازم تمام شد مادر را دیدم که مشغول قفل کردن در ساختمان بود جانمازم را جمع کردم و گوشه ایوان گذاشتم سپس هردو به طرف منزل مادر مصطفی به راه افتادمی فاصله خانه ما تا آنجا فقط چند تا کوچه بود .
وقتی به منزل مصطفی رسیدیم مرتضی را دیدم که جلوی در مشغول صحبت کردن با یکی از دوستانش بود مرتضی تا چشمش به من افتاد جلو آمد و گفت:
-داداش فرامرز چقدر دیر آمدی ؟ مادرم نگران بود چند دقیقه پیش مجتبی را فرستاد در خونه شما .
دستی به سر مرتضی کشیدم و در حالی که وارد حیاط منزل آنها می شدم گفتم:
تو که می دونی من همیشه حواسم پرت می شه امشب هم پاک فراموش کرده بودم که مهمان هستم.
نرگس خانم مادر مصطفی کنار سماور روی ایوان نشسته بود و مشغول پاک کردن سبزی بود . پشت سرمادر به طرف ایوان رفتم بعد از احوال پرسی سراغ مصطفی را گرفتم هنوز نرگس خانم حرفی راجع به مصطفی نزده بود که در حیاط باز شد و مصطفی در حالی که روزنامه می خواند وارد شد .
خنده ای کردم و سپس رو به مصطفی گفتم: چه خبر آقا داماد؟
مصطفی که تمام حواسش در روزنامه بود بعد از اینکه با ما احوال پرسی کرد روزنامه را به طرف من گرفت و گفت:
-خبرهای تازه بگیربخون جنگ بین ایران و عراق شروع شده .
به هر حال آنشب به غیر از انجام دادن کارهای مقدماتی مجلس عروسی مصطفی و خاتون کلی راجع به جنگ و وضعیت پیش آمده صحبت کردیم در بین تمام جمع مجتبی که فقط چند ماهی از خدمت سربازیش می گذشت بیشتر از همه راجع به جبهه و جنگ صحبت می کرد. مجتبی پسر ساکت و فعالی بود او به سفارش یکی از دوستان مصطفی در یکی از پاسگاههای حومه شهر خدمت می کرد و بعد از وقت اداری که باصطلاح وقت آزادش بود را در قسمت نگهبانی یک شرکت کار می کرد و در واقع مجتبی هر 48 ساعت یکبار فقط حدود 6 ساعت می توانست استراحت کند.
آنشب احساس می کردم مجتبی کمی از حالت عادی خارج شده و از صحبتهای او کاملا مشخص بود که نگرانیش بابت دور شدنش از تهران بود .
مصطفی که مانند همه ما متوجه حالت مجتبی شده بود با لحن طنز آمیزی گفت:
-ببین داداش اگه گنجی در تهران پنهان کردی و از این می ترسی که در نبود تو یکی از ما به سراغ گنج می رود من تضمین می کنم که خیالت راحت باشد حالا دیگه می تونی راحت برای جنگیدن به جبهه بری.
همه ما داشتیم با صدای بلند می خندیدیم که یک لحظه مجتبی با حالتی پر از دلخوری از جایش بلند شد و با صدایی لرزان رو به طرف مصطفی گفت:
-یقین دارم که هیچ کدام از شماها به سراغ گنج من نمی روید؟ ولی آقا مصطفی ضمانت می کنی که کسی دیگر هم سراغ گنج من نمی رود؟
نه تنها من بلکه همه متوجه منظور مجتبی شده بودیم بله احتمالا مجتبی زوجی را برای خودش انتخاب کرده بود . در این لحظه مادر مجتبی که بیشتر از همه ما خوضحال به نظر می رسید چادرش را مرتب کرد و پرسید:
-خب بگو ببینم پسر عزیزم این گنج تو کی هست؟ کجاست؟ و ...
خلاصه مجتبی که جو را مناسب دیده بود دوباره نشست و در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:
-البته فعلا هیچ چیز معلوم نیست ولی من بیش از اندازه به مژگان علاقه دارم و فکر می کنم او هم مرا دوست داشته باشد. در ضمن چند روز پیش گفت با پدرش صحبت می کند . دختر خوبی است فقط کمی لجباز و خودرای است . البته با تمام این مسائل من اورا...
که یکدفعه مصطفی حرفش را قطع کرد و پرسید:
کجا با مژگان آشنا شدی ؟ تو که یا در شرکت هستی یا در پاسگاه وقتی برای بیرون رفتن نداری.
خنده کوتاهی کرد و جواب داد:
پدرش مهندس شرکته اکثر اوقات مژگان با ماشین خودش پدرش رو به شرکت میاره.
مصطفی در حالی که به مادرش اشاره می داد تا یک استکان چای برایش بریزند خنده ای از روی تمسخر کرد و بعد از اینکه یکی دوبار سرش را تکان داد گفت:
-دختر مهندس شرکت؟خیلی خوبه.
و این بار بالحنی تند ادامه داد: صدبار گفتم بلند پروازی نکن آقا مجتبی اصلا می دونی چیه؟ تو از همون بچگی بلند پرواز بودی.
و در این لحظه مصطفی رو کرد به مادرش و گفت:
-یادت میاد مامان وقتی مجتبی هنوز یک علف بچه بود گریه می کرد و می گفت خوشم از ده نمیاد و به اون خدابیامرز اجبار می کرد که باید بریم شهر زندگی کنیم؟
مجتبی که معلوم بود کاملا از حرفهای مصطفی هم دلخور شده و هم ناامید بلند شد و از حیاط بیرون رفت بعد از رفتن مجتبی چند دقیقه ای بحث راجع به ازدواج مجتبی و مژگان بود . و من وقتی دیدم تازه سر حرف باز شده بلند شدم و پشت سر مجتبی به کوچه رفتم. در آن تاریکی و سکوت شب مجتبی را دیدم که سرکوچه تنها ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده شاید در ان لحظه من کاملا احساس او را درک می کردم . زیرا من معنی واقعی دوست داشتن را فهمیده بودم.
نگاهی به مجتبی کردم و چند قدمی که به او نزدیکتر شدم برای اینکه سر حرف را باز کنم گفتم:
چیه مجتبی داری ستاره ها را می شماری؟ و قبل از این که مجتبی جوابی بدهد ادامه دادم: البته همه ما وقتی به این نقطه از زندگی می رسیم چاره ای به غیر از شمردن ستاره ها نداریم. من هم شبی که برای اولین بار دوری شراره را تجربه کردم در زیرزمین خانه سرهنگ نشسته بودم و از پنجره زیرزمین به آسمان نگاه می کردم و ستاره ها را می شماردم و سپس آه عمیقی کشیدم و ادامه دادم: ولی ای کاش سرنوشت زندگی هیچ کدام از شماها مانند سرنوشت من نباشد.
مجتبی که در آن تاریکی شب سیاهی چشمش در حلقه اشک مشخص بود .
نگاهی پر از معنا به من کرد و گفت:
-ای کاش قدرت این رو داشتم و می توانستم که مژگان را فراموش کنم.
ای کاش هیچ وقت او را نمی دیدم. ای کاش هیچ وقت به من لبخند محبت نمی زد.
-گفتی لبخند محبت؟
آهی پر از درد و غم و کشید و گفت:
-بله لبخند محبت....تازه دوروز بود که در شرکت مشغول به کار شده بودم.
وظیفه ام را خوب می دانستم و کارم را به خوبی انجام می دادم . تصمیم داشتم چهره فعال و مسئولیت پذیری در مقابل رئیس شرکت از خودم نشان بدهم تا شاید در آینده بتوانم شغل بهتری در شرکت به دست بیاورم.
تا اینکه روز بود که سرپستم ایستاده بودم ناگهان اتومبیلی به سرعت جلوی در شرکت ترمز کرد. من که در دوز گذشته چند بار تاکید معاون شرکت را شنیده بودم که می گفت به هیچ عنوان اجازه ندهم هیچ اتومبیلی جلوی در شرکت توقف کند. با جدیت کامل بلند شدم از اطاقت نگهبانی بیرون رفتم کمی که نزدیک اتومبیل شدم. دیدم دختر جوانی یعنی مژگان از ماشین پیاده شد. بی آنکه توجهی به او داشته باشم گفتم:
خانم اینجا نباید توقف کنید. لطفا یک مقدار ماشین را جلوتر ببرید.
مژگان بدون انکه اهمیتی به حرفهای من بدهد بند کیفش را روی شانه اش انداخت و سپس در ماشین را قفل کرد.
من که تازه در شرکت استخدام شده بودم و نمی دانستم او دختر مهندس شرکت خودمان است دوباره و این بار با جدیت بیشتری گفتم:
خانم با شما بودم ماشین را یا جلوتر یا عقب تر پارک کنید. وگرنه ...
با صدایی ظریف جواب داد :
-وگرنه چی ؟
من که از دست او عصبانی شده بودم و دلم می خواست به نحوی جواب او را بدهم گفتم:
مهم نیست گفتم شاید در پارک کردن اتومبیل وارد نباشید و ...
هنوز جمله ام کامل نشده بود که مژگان با عصبانیت به طرف اتومبیل رفت و در یک چشم به هم زدن ماشین را روشن کرد و با سرعت زیاد و مهارت کامل ماشین را بین همان دو اتومبیل پارک کرد.
من که بازهم نمی خواستم غرورم را در مقابل او خرد کنم منتظر شدم تا او پیاده شد و لحظه ای که از کنار من رد می شد گفتم:
از این به بعد هر زمان در این شرکت کار داشتید لطف کنید ماشین را همان جا پارک کنید.
مژگان با لحنی پر از عصبانیت و لجبازی رو به روی من ایستاد و جواب داد:
-از این به بعد با ماشین وارد محوطه شرکت می شوم! و پس از این که جمله اش تمام شد سریع به طرف شرکت رفت.
روز بعد وقتی از پاسگاه به شرکت آمدم و پستم را تحویل گرفتم متوجه شدم همان ماشین در پارکینگ محوطه شرکت پارک شده است .
من که تمام این قضیه را فقط یک لجبازی می دیدم تصمیم گرفتم که برخورد جدی تری با او داشته باشم.
یک ساعتی در دفتر نگهبانی نشسته بودم که مژگان را دیدم او داشت به طرف اتومبیلش می رفت. من که منتظر چنین لحظه ای بودم بلند شدم و رفتم زنجیردر را انداختم و به دفترم برگشتم. مژگان پس از حرکت وقتی به پشت در رسید یکی دوتا بوق زد و به من که پشت پنجره اطاقک ایستاده بودم نگاه کرد تا در را برایش باز کنم.
من که دلم می خواست لج بازی کردن را به او نشان بدهم نگاهی پر از حس انتقام جویی به او کردم و با صدای بلند گفتم:
با اجازه چه کسی ماشین را وارد محوطه شرکت کردید سرکار خانم؟
و او بدون وقفه جواب داد:
-با اجازه پدرم
من که چیزی از موضوع نمی دانستم فکر کردم مرا مسخره می کند خشم تمام وجودم را گرفته بود . بی آنکه دست خودم باشد جواب دادم :
پدرت هر وقت می خواهد وارد شرکت شود ماشینش را آن طرف خیابان پارک می کند .
خنده کوتاهی کرد و گفت:
-من حوصله بگو مگو کردن با شما را ندارم لطفا در را باز کنید.
یادم نمی آید بعد از ورود شما در را بسته باشم که حالا بخواهم آن را باز کنم.
-باز نمی کنی؟
مطمئن باش به هیچ وجه .
سپس با کمال خونسردی خنده ای کرد و گفت:
-بالاخره مجبور می شی که با دستهای خودت در را باز کنی
من که فکر می کردم او کاری بر خلاف مقررات شرکت انجام داده است و امکان ندارد که رئیس یا معاون شرکت مرا سرزنش کنند با خیال راحت روی صندلی گوشه اطاقک نشستم و مشغول خواندن روزنامه شدم. چند لحظه ای که نشسته بودم صدای خاموش شدن ماشین مژگان را شنیدم طوری که او نتواند مرا ببیند از روی صندلی بلند شدم و از پنجره به مژگان نگاه کردم.
با لجبازی که در آن مدت دو روز از مژگان دیده بودم باور کردن آن صحنه هم چندان مشکل نبود.
مژگان ماشین را خاموش کرده بود با چشمهای بسته سرش را به صندلی ماشین تکیه داده بود.
من که با دیدن صحنه عصبانیتم بیشتر شده بود دوباره روی صندلی نشستم و بعد از این که نگاهی به ساعتم کردم مشغول خواندن مطالب روزنامه شدم.
با اینکه حواسم پیش رفتارهای مژگان بود و از خبرهای روزنامه هیچ چیز نمی فهمیدم ولی حتی یک لحظه هم چشمم از روی صفحه روزنامه بر نداشتم.
چند لحظه به همین ترتیب گذشت متوجه شدم یک نفر به شیشه پنجره می زند.
پیش خودم فکر کردم دخترک پشیمان شده است . من که از این موضوع خوشحال شده بودم باز هم غرورم را حفظ کردم و بی آنکه به پنجره نگاه کنم دستم را به علامت اینکه چه کار داری تکان دادم که ناگهان صدایی خشن از پشت پنجره شنیدم که گفت:
-آقا مجتبی بیا بیرون ببینم چرا این درو باز نمی کنی؟
سرم را که بالا کردم جناب مهندس شاهد را دیدم که در واقع همان معاون شرکت بود .
در آن لحظه فکر می کردم او می خواهد را جع به توقف اتومبیل مژگان سوالهایی از من بپرسد. در حالی که از روی صندلی بلند می شدم خودم را آماده جوابگویی کردم. سپس دستی به لباس فرمی که در تن داشتم کشیدم و از اطاقک بیرون رفتم. با غرور نگاهی به مژگان انداختم و خواستم حرف بزنم که یکدفعه مهندس شاهد صدایی صاف کرد و با عصبانیت گفت:
-آقای ایمانی چرا در را زنجیر کردی؟
هنوز خودم را نباخته بودم چون می دانستم که او موضوع را نمی داند دوباره نگاهی به مژگان کردم و سپس رو به طرف مهندس گفتم:
این خانم بدون اجازه وارد محوطه شرکت شدند و به تاکیدهای من که گفتم شما دستور داده اید ورود افراد متفرقه به محوطه شرکت ممنوع است به هیچ عنوان توجهی نداشتند.
مهندس شاهد با جدیت به طرف در اشاره کرد و گفت:
-آقای ایمانی بروید در را باز کنید من گفتم افراد متفرقه نه دختر خودم
و اینجا بود که از شدت ترس نگرانی تعجب نمی دانم به هر حال زانوهایم شروع کردند به لرزیدن و بی آنکه حرفی بزنم سریع به طرف در رفتم درحالی که زنجیر را باز می کردم شنیدم که مژگان به پدرش می گفت:
ساعت چند بر می گردید پدر؟
و صدای مهندس شاهد که جواب داد:
-امروز کار دارم تا غروب بر نمی گردم.
در را که باز کردم با تمام غروری که داشتم تصمیم گرفتم از دختر مهندس عذرخواهی کنم.
کنار در ایستادم و منتظر شدم تا مژگان حرکت کند.سرم را پایین انداخته بودم و با یک دست در را نگه داشته بودم.
مژگان درست لحظه ای که به من رسید ترمز کرد و به صورت من نگاه کرد.
سرم را بالا کردم تا از او عذرخواهی کنم . برای اولین بار بود که در چشمهای مژگان نگاه می کردم لب باز کردم که حرفی بزنم ناگهان مژگان پیش دستی کرد و این بار بر خلاف دفعه های قبل با صدایی آرام گفت:
-معذرت می خواهم آقای ایمانی من باید قبلا خودم را معرفی می کردم.
فقط خدا می داند که در آن لحظه چه احساسی داشتم یعنی ممکن است در کمترین فاصله حس تنفر تبدیل به احساس مهر و محبت شود ؟
به هر حال با این که قدرت جواب دادن به او را نداشتم ولی نگاهم را به مهندس انداختم و گفتم:
من باید عذرخواهی می کردم که شما را نشناختم.
بعد از رفتن مژگان حتی یک لحظه هم نمی توانستم چهره اش لحن بیانش و حتی لجبازی های بچه گانه اش را فراموش کنم.
برای اولین بار بود که نسبت به دختری احساس دوست داشتن می کردم. در تمام لحظاتی که او رفته بود من مرتب به ساعتم نگاه می کردم و هردقیقه منتظر غروب شدن و برگشتن او بودم.
با صدای ترمز اتومبیلی که جلوی شرکت می ایستاد بی اختیار بلند می شدم و کنار پنجره می رفتم.
در ضمن این را خوب می دانستم که من هیچ وقت جرات حرف زدن با مژگان را به خودم نمی دادم ولی همین که می توانستم او را ببینم برایم کافی بود .
بالاخره هوا تا حدودی تاریک شده بود که مژگان را دیدم او اتومبیلش را در آن دست خیابان پارک کرد و به طرف من آمد با هر قدمی که مژگان به طرف من بر می داشت شماره نفسهای من بیشتر و تندتر شده بود.
مژگان یکی دوقدم که با من فاصله پیدا کرد سرش را پایین انداخت و گفت:
سلام آقای ایمانی ماشین را...
که حرفش را قطع کردم و گفتم:
خانم شاهد به خاطر شما در محوطه را باز کردم چرا با ماشین داخل نرفتید؟
در یک لحظه مژگان نگاهی به من کرد و بدون اینکه جوابی بدهد لبخندی پر از محبت بر لبانش نقش بست و سپس به طرف ساختمان شرکت به راه افتاد.
درست تا لحظه ای که مژگان وارد ساختمان شد با نگاهم او را همراهی می کردم.
احساس قشنگی نسبت به او پیدا کرده بودم . گویا سالها مژگان را می شناختم در هر صورت آنشب سخت ترین شب زندگی من بود از طرفی نمی توانستم حتی یک لحظه او را فراموش کنم و از طرف دیگر اطمینان کامل داشتم که به هیچ وجه او مرا به عنوان همسرش نمی پذیرد.
و بالاخره بعد از کلی فکر کردن توانستم بر احساسم غلبه کنم و




شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۳۳ قبل از ظهر   #53 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ghazale96 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

1_10
فصل اول

در سلول باز شد.وکیل د رحالی که عینکش را روی چشمش جابجا می کرد،نگاهی به سلول انداخت و به طرف من آمد.سلام کردم و جلوی پایش بلند شدم.او در حالی که با دست به صندلی اشاره می کرد با صدایی نسبتا گرفته گفت:
- "بفرمایبد پسرم"
سپس پشت میز کوچکی که از قبل افسر نگهبان به سلول آورده بود نشست و در اولبن لحظه گفت:
- " پرونده ی شما را کاملا مظالعه کردم قبل از هر چیز می خواهم بدانم چرا؟"
رو به روی او نشستم و. گفتم:
- "غیرت"
- "غیرت؟"
-"بله اگر اجازه بدهید توضیح می دهم."...منزل آنها درست رو به روی منزل ما بود.اسمش شراره بود در یک دبیرستان درس می خواندیم.از شاگردهای زرنگ کلاس بود.دختر شیطان و شروری بود.اکثر دبیرها از دست شراره عاصی شده بودند.مادرش سالها قبل از پدرش جدا شده بود و با مرد مورد علاقه اش ازدواج کرده بود.دو خواهر داشت به نامهای شیوا و شیما که از شراره کوچکتر بودند.من و پدر و مادرم در ساختمان قدیمی که پشت منزل جناب سرهنگ بود زندگی می کردیم.پدرم باغبان بود و مادرم در منزل جناب سرهنگ خدمتکار بود.من و شراره در سال آخر دبیرستان درس می خواندیم.انتحان های ثلث دوم را می دادیم که در کلاس پخش شد قرار است شراره ازدواج کند.آنروز وقتی از دبیرستان برگشتم پدرم گوشه ای از باغ نشسته و مشغول کاشتن نهال بود هنوز در را نبسته بودم که مادرم را دیدم با یک سینی چای به طرف پدرم می رفت.به پدر و مادرم که نمونه ی یک زوج مهربان و وفادار و زحمتکش بودند افتخار می کردم.پس از اینکه در باغ را بستم به طرف آنها رفتم.سلام کردم و تکیه ام را به یک درخت تنومند دادم.مادرم که چهره ی خسته ای داشت سینی چای را جلوی من گرفت و گفت:
- "خسته ای پسرم یک چایی بردار."
از آنجایی که دوتا استکان چای در سینی بود می دانستم مادر چای خودش را به من تعارف می کند .برای اینکه مادر دلخور نشود استکان چای را برداشتم و تشکر کردم.سپس مادر سینی چای را جلوی دست پدر گذاشت و گفت:
- "آقا مرتضی پس کی باید بریم خواستگاری دختر سیما خانم؟"
پدر سرش را بلند کرد نگاهی به من انداخت و جواب داد:
-"فرامرز هنوز سربازی نرفته گفتم که وقتی از سربازی برگشت.عجله نکن زن بالاخره فرامرز هم عروسی می کنه."
- "من که نگفتم عروسی کنند.فعلا شیرینی می خوریم وقتی خیالمان از طرف دختر راحت شد صبر می کنیم تا فرامرز سربازیش تمام شود."من که تا حدودی حرف های مادر برایم عادی شده بود استکان خالی را در سینی گذاشتم و گفتم:
"مادر شما دوباره شروع کردید.من که بارها گفتم این با رهم تکرار می کنم.تا زمانی که شغل و خانه و زندگی نداشته باشم با هیچ دختری ازدواج نمی کنم."سپس به طرف ساختمان حرکت کردم.
دوروز بعد وقتی از دبیرستان بر می گشتم متوجه شدم شراره تنها به منزل می رود.تعجب کرده بودم.او همیشه همراه یکی از دوستانش که منزلشان یک کوچه بالا تر از کوچه ی ما بود به خانه برمی گشت.از قدمهای تندی که شراره برمی داشت کانلا مشخص بود که کار واجبی برایش پیش آمده است.چون او همیشه در کوچه و خیابان ارام آرام راه می رفت و مرتب حواسش به اطراف بود.من و شراره هم زمان به منزل رسیدیم.در خانه ی ما نیمه باز بود.بدون اینکه به او توجهی داشته باشم وارد شدم و در را بستم.مادرم هنوز در منزل جناب سرهنگ بود و پدرم مشغول تمیز کردن قفس قناریش...قابلمه ی غذا روی چراغ بود و سماو رد رحال جوشیدن قوری را برداشتم و چای را دم کردم.سپسکاپشنم را به چوب رختی زدم و مشغول خواندن امتحان روز بعد شدم.نیم ساعتی بعد مادر وارد اطاق شد.هوا سرد بود و با باز شدن درسوز سردی وارد اطاق شد.مادر در حالی که دستهایش را روی چراغ گرم می کرد گفت:
- "اقا مرتضی!خبر داری؟قرار شده امروز برای دختر سیما خانم خواستگار بیاد.بالاخره همون شد که من گفتم."آخه مرد چند بار گفتم دست رو دست نگذار.دختر پل کردم رهگذره.دیدی!بالاخره شراره خانم هم شوهر کرد."پدر بلند شد قفس قناری را به میخ دیوار آویزان کرد و در جواب مادر گفت:
- "من چه تقصیری دارم؟باید پسرت قبول می کرد.اون می خواد یک عمر زندگی کنه."تازه علت عجله ی شراره را در راه منزل فهمیده بودم.بلند شدم و کتابم را روی طاقچه ی اطاق گذاشتم و رو به طف مادر گفتم:
"مادر من قصد ازدواج ندارم.نه با شراره نه با هیچ کش دیگر."
پس از این صحبت من هیچ یک از آنها دیگر راجع به ازدواج حرفی نزدند.بعد از ظهر به قصد خرید نان خواستم از خانه خارج شوم که دیدم شراره با چشم گریان از منزل بیرون آمد و بی آنکه متوجه کسی باشد در حیاط را محکم بست و به طرف انتهای کوچه به راه افتاد.من بدون اینکه دلیل کارم را بدانم پشت سراو حرکت کردم تا بفهمم شراره می خواهد کجا برود.وقتی دیدم او به طرف منزل دوستش رفت،راهم را کج کردم و به طرف خیابان رفتم.در بین راه به شراره فکر می کردم.از حالت او و چشم های گریانش حدس زدم مادرش با ازدواج شراراه و پسری که برای خواستگاری رفته بود مخالفت کرده است.
حدس من درست بود زیرا وقتی به منزل برگشتم سیما خانم در خانه ی ما نشسته بود و راجع به خواستگار شراره صحبت می کرد.این طور که از صحبت های سیما خانم فهمیدم خواستگار شراره معتاد بود و در ضمن خانواده ای هم زندگی می کرد که گویا پدر و برادر بزرگترش هم اعتیاد داشتند.
برای اینکه با حضور من سیما خانم معذب نباشد سعی کردم سریع تر نانهارا در سفره بگذارم و از اطاق بیرون بروم.با اینکه هوا سرد بود ولی در حیاط مشغول قدم زدن شدم.طبق معمول صدای مشاجره های سرهنگ و خانمش در حیاط پیچیده بود.دیگر به این سر وصدا ها و فحاشی ها عادت کرده بودم.صدای به هم خوردن میز و صندلی ها،صدای فریاد کشیدن خانم سرهنگ،صدای خرد شدن چینی و ...به نظر می رسید آن روز سرهنگ عصبانی تر از روزهای گذشته بود.او مرتب همسرش را به مرگ تهدید می کرد.تا آنجایی که قبلا من از مادرم شنیده بودم،اکثر مشاجره های سرهنگ و خانمش به دلیل بچه دار نشدن سرهنگ بود.آنها حدود پانزده سال بود که ازدواج کرده بودند.ولی هنوز فرزندی نداشتند.به همین دلیل خانم سرهنگ تصمیم گرفته بود که از شوهرش جدا شود.جناب سرهنگ در تشکیلات دربار خدمت م یکرد و جزء یکی از عالی رتبه ترین درجه دارهای حکومت به شمار میرفت.پدر او تیمسار بازنشسته بود و تا حدودی با درجه دار های دربار رفت و آمد خانوادگی داشتند.من که تا حدودی کنجکاو شده بودم آنها به یکدیگر چه می گویند یا احتیاط به طرف پنجره رفتم چراغهی سالن روشن بود و پرد هها کشیده شده بودند.مطمئن بودم هیچ کدام نمی توانند مرا ببینند.هوا کم کم رو به تاریکی می رفت.صدای سرهنگ را خیلی راحت تر می توانستم بشنوم.
-"چرا متوجه نیستی خانم!شما با این کار به حیثیت من لطمه می زنی."
و خانم سرهنگ فریاد می کشید:
- "سرهنگ خسته شدم از بس این حرفهای تکراری را شنیدم.برای آخرین بار می گم من فرا صیح حرکت می کنم."
- "ساعت چند پرواز داری؟"
- "ساعت هشت."
- "یعنی آخرین تصمیمی است که گرفتی؟"
- "بله،بله من حق دارم مادر باشم.من حق دارم زندگی کنم.گوش کن سرهنگ من تا امروز صبح صبر کردم.ولی خودت بهتر از هرکسی می دونی تمام دکترها از بچه دار شدن تو ناامید هستند.و تو به خاطر ادعای حیثیت حق مادر شدن را از من گرفتی."
- "پس قصد داری از من جدا بشی؟"
- "بله به محض اینکه به آمریکا رسیدم کارهای مربوط به طلاق را انجام می دهم.این طوری در دادگاه های ایران هم لطمه ای به شما وارد نمی شود،جناب سرهنگ!"
در این لحظه با شنیدن صدای سیما خانم که داشت از مادر خداحافظی می کرد دستپاچه شدم و سریع به طرف باغ رفتم و برای این که کسی شک نکند وا نمود کردمکه مشغول دیدن نهالهای تازه کاشته شده هستم.بعد از رفتن سما خانم دوباره به اطاق برگشتم.سپس طبق معمول مادر شروع به تعریف کردن از شراره کرد.
- "شراره زیباست،مهربانه،دلسوزه خانمه و..."
کاملا نقشه ی مادر را می دانستم.او همیشه نگران دوران پیری و از کار افتادگیش بود و این که عروس خوبی داشتته باشد تا از او نگهداری کنند.البته تا حدودی به طرز فکر مادرحق می دادم.زیرا پدر و مادرم غیر از من فرزند دیگری نداشتند.مشغول گفتگو با مادر بودم.پدر در حالی که می لرزید،با چهره ای خسته وارد اطاق شد.رفتار پدر کمی مشکوک به نظر می رسید.او به طرف چوب رختی رفت و در حالی که مرتب به من و مادرم نگاه م یکرد کتش را در آورد و به چوب رختی زد.تعجب کرده بودم هیچ زمان پدر را در این حالت ندیده بودم او ساکت بود و مرتب به یک نقطه از اطاق که چوب لباسی در آنجا بود خیره می شد.به هر حال هر چه بود مربوط به کت می شد.یکی دوبار از پدر پرسیدم اتفاقی افتاده ولی او هر دفعه یه نحوی جواب سر بالاداد.پاسی از شب گذشته بود برقها خاموش و همه جا سکوت بود من به علت فکرو خیال نمی توانستم بخوابم چند لحظه یک بار صدای خرخر کردن مادر سکوت اطاق را می شکست.کم کم چشم هایم برای خواب سنگینی می کرد کهمتوجه شدم پدرم از رختخوابش بلند شد.اول به طرف من آمد.سریع چشم هایم را بستم تا مطمئن شود که من خواب هستم سپس نگاه کوتاهی به مادر انئاخت و پاورچین به طرف چوب لباسی رفت.دستم را روی پیشانی گذاشتم تا راحت تر بتوانم ببینم.پدر مقداری کاغذ لوله شده را از داخل جیب کت درآورد و زیر نور مهتاب که از پنجره به داخل اطاق می تابید شروع به خواندن ورقها کرد.هنوز چند دقیقه ای از این حرکت پدر نگذشته بود که ناگهان صدای فریادی از منزل جناب سرهنگ بلند شد.با شنیدن صدا هم من و هم مادر به سرعت از جا پریدیم.پدر که دستپاچه شده بود به سرعت کاغذهارا درون جیب کت گذاشت و به طرف حیاط دوید.من و مادر که حسابی جا خورده بودیم،پشت سر پدر چراغ هارا روشن کردیم و به طرف صدا رفتیم.صحنه ی وحشتناکی بود.خانم سرهنگ در حالی که از گوشها و سرش خون می ریخت پایین پله ها نقش بر زمین شد هبود.و جناب سرهنگ از آخر باغ فریاد می کشید:
-"کمک کنید!دزد،دزد،نگذارید فرار کنه."
چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که تمام مردم محل جمع شدند و سپس توسط آمبولانس خانم سرهنگ که جانش را از دست داده بود را به بیمارستان بردند.بله آنشب خانم سرهنگ به طرز فجیعی کشته شد و غیر از من هیچکس راز این معما را نفهمید.چند روزی که از این قضیه گذشت بالاخره من متوجه شدم آن ورقه ها اعلامیه های امام بودند که پدر از مسجد گرفته بود تا آنها را پخش کند.کم کم با اصرار های مکرر موفق شدم تا پدرو را را ضی کنم که اجازه بدهد من هم در این زمینه فعالیت داشته باشم.به این ترتیب روزها می گذشت تا اینکه بلاخره سال تحصیلی به تمام شد و من مدرک دیپلم را گرفتم.سپس در اولین فرصت برای سربازی نام نویسی کردم و دوران خدمتم را در ارتش هوانیرو خدمت کردم.تقریبا شش ماه از خدمت سربازیم می گذشتريالیکروز برای مرخصی به خانه آمده بودم.مادرم مشغول پهن کردن لباسهای جناب سرهنگ بود.کنار مادر رفتم و گفتم:
"سلام مادر خسته نباشی؟"
- "علیک سلام فرامرز جان!خوش آمدی مادر.برو تو اطاق لباسهاتو عوض کن که خبرهای خوشی برایت دارم."با بی حوصلگی جواب دادم.
"حتما دوباره از شراره خانم خبری شده؟"
- "ای بی سلیقه همین الان عروس نازنینم اینجا بودواتفاقا چند بار از من پرسید از فرامرز خان چه خبر."
من که دنباله ی حرف های مادر را می دانستم که م یخواهد بگوید:
"شراره گفت فراورز کی میاد>حالش چه طوره و ..."
سریع به طرف اطاق رفتمو با صدای بلندی گفتم"
"ای کاش من یک برادر داشتم تا از شر این شراره راحت می شدم."
که در این لحظه مادر با استادی تمام جواب داد:
- "فایده ای نداشت مادر." . سپس خنده ای کرد و ادامه داد:
- "چون شراره فقط فراورز رو دوست داره."
به طرف مادرم جند قدمی برداشتم و پرسیدم:
"مادر مگه این شراره چند تا دل داره؟"
مادر که چیزی از منظور من نفهمیده بود پرسید:
-"چطور مگه مادر جان"
- "برای اینکه همین چند مدت پیش بود دیدم برای بهم خوردن خواستگاریش گریه می کند."
مادر که گویا حاضر نبود زیر بار برود تکان محکمی به پیراهن سرهنگ داد . گفت:
-"بیچاره شراره،پسر جان اون از خوشحالی گریه می کرده."
وقتی فهمیدم بحث کردن با مادرم بی فایده است.داخل اطاق رفتم و به گفتگو خاتمه دادم.



در دنیا هیچ بن بستی نیست.. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. . . . . .

ویرایش توسط ghazale96 : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۳۵ قبل از ظهر
ghazale96 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۷ قبل از ظهر   #54 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
nazanin54 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

84 تا 88
واقعیت را پذیرفتم. بنابراین سعی کردن از آن لحظه به بعد هیچ فکری راجع به مژگان نکنم.
روز بعد وقتی به شرکت رفتم مهندس شاهد را دیدم که جلوی در شرکت ایستاده و مشغول صحبت با یکی از کارمندان می باشد. مهندس شاهد که مقدار زیادی پرونده و مدارک در دست داشت به محض اینکه چشمش به من افتاد با عجله گفت:
ـــ آقای ایمانی بی زحمت این پرونده ها را بالا ببر و به رئیس بگو شاهد گفت: امروز گرفتارم . فردا صبح اول وقت تمام پرونده ها را بررسی می کنم.»
جلوتر رفتم که پرونده ها را از دست مهندس بگیرم. مهندس شاهد در حالی که با احتیاط پرونده ها را به من می داد رو به طرف همکارش گفت:
ـــ« خوب گفتی کدوم متخصص بهتره؟»
ودر این لحظه همکارش کاغذی از جیب در آورد و شروع به نوشتن کرد.
من که هیچ چیز از موضوع نفهمیده بودم بی اهمیت پرونده ها را گرفتم و به طرف ساختمان شرکت به راه افتادم. وقتی به اتاق رئیس رفتم و پیغام مهندس شاهد را به رئیس شرکت دادم. دیدم آقای توکلی رئیس شرکت از شنیدن حرفهای من به شدت ناراحت شد و در حالی که یک سیگار روشن می کرد نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
ـــ« بیچاره شاهد هنوز دخترش بهبود پیدا نکرده؟»
با این جمله ی آقای توکلی موضوع دکتر و متخصص را فهمیدم. ولی آیا مژگان بیمار بود، برای پی بردن به موضوع می بایست از رئیس سوال می کردم.
ولی چگونه و از چه راهی آقای توکلی واقعیت را به من بگوید؟ در همان لحظه ای که داشتم پرونده ها را روی میز آقای توکلی مرتب می کردم ناگهان فکری به مغزم رسید.
همان طور که مشغول انجام دادن کارم بودم یکدفعه گفتم:« خیلی بد شد» و سپس به آقای توکلی رو کردم و ادامه دادم:
ـــ« شما می دانید الان آقای شاهد ممکن است کجا رفته باشد؟»
« چطور مگه جانم»
ـــ« باید حتما یه خبر مهمی را به ایشان بدهم، در واقع راجع به یک متخصص...»
آقای توکلی با شنیدن صحبتهای من بدون هیچ شکی جواب داد:
« بله، بله فکر می کنم دوباره برای آزمایشهای لازم دخترش را به بیمارستان.... برده باشد.»
وبعد از این صحبتهای رئیس تمام شد. سریع مرخصی گرفتم و خودم را به بیمارستان رساندم. در بین راه به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که آیا مهندس شاهد فقط همان دختر را دارد و ممکن است بیماری که همه از آن صحبت می کنند مژگان باشد و یا نوع بیماری مژگان ممکن است چه باشد که این طور مهندس و اطرافیانش را نگران کرده است.
به هر حال وقتی به بیمارستان رسیدم بعد از کلی پرس و جو و با آسانسور بالا و پایین رفتم موفق شدم مهندس شاهد و مژگان را ببینم.
آنها روی نیمکت در سالن انتظاری که مربوط به بخش سی تی اسکن بود، نشسته بودند.
نشستم و منتظر ماندم.
شاید در آن لحظه خودم هم دلیل کارم را نمی دانستم، ولی نسبت به مژگان حسی داشتم که عجیب مرا کنجکاو و بی قرار کرده بود. شاید اگر موضوع بیماری او را نمی دانستم طبق تصمیمی که شب قبل گرفته بودم می توانستم او را فراموش کنم ولی در آن لحظه به هیچ چیز و هیچ کس غیر از بیماری مژگان فکر نمی کردم.
بالاخره بعد از ساعتی انتظار کشیدن مژگان و پدرش وارد بخش سی تی اسکن شدند و من همانطور منتظر و نگران در راهرو قدم می زدم. فقط خدا می داند در آن لحظات چه فکرهای می کردم و چه بر من می گذشت. هر کاری می کردم تا به خودم مقاومت ایستادن بدهم طاقت نیاوردم و بنابراین با چندین فکر و سوالهایی که در ذهنم جمع شده بود به شرکت برگشتم.
وقتی به شرکت برگشتم احساس کردم از محیط آنجا تنفر پیدا کرده ام و دیگر قدرت کارکردن ندارم. مرتب جلوی در شرکت می ایستادم و به همان یک نقطه ای خیره می شدم که روز اول مژگان را موقع پارک اتومبیل در آنجا دیده بودم.
بعد از این قضیه فقط یکی دو روز به شرکت رفتم آن هم به اجبار دلم تا بفهمم بیماری مژگان چه بوده و قرار است چه بر سر او بیاید. تا این که روز دوم اتفاق تازه ای افتاد.
ظهر بود و تازه پست را تحویل گرفته بودم. جلوی در دفترم مشغول گفتگو با راننده ی شرکت بودم که یکدفعه صدای ایستادن ناگهانی یک اتومبیل نگاه مرا به طرف خیابان جلب کرد. به محض اینکه مژگان را دیدم که با عجله پیاده می شود، در شرکت را باز کردم و با صدای بلند گفتم:
ـــ خواهش می کنم خانم شاهد! با ماشین وارد شوید.»
مژگان همراه با لبخند به علامت تشکر سرش را تکان داد و سپس با اتومبیلش وارد شرکت شد. مژگان درست لحظه ای که می خواست از کنار من رد شود توقف کامل کرد و بدون آنکه به من نگاه کند گفت:
ـــ« خیلی متشکرم آقای ایمانی، ولی باور کنید راضی نیستم شما زحمت بکشید.»
و در آن لحظه من که هیچ جوابی نداشتم سرم را پایین انداختم و قاطع گفتم:
« من فقط وضیفه ام را انجام می دهم.»
بعد از رفتن مژگان در را بستم و به دفترم برگشتم. راننده ی شرکت که از لحن صحبت کردت مژگان متعجب شده بود گفت:
ـــ« بگو ببینم ایمانی! با مهندس شاهد آشنایی قبلی داری؟»
« چه طور مگه؟»
ـــ« همین طوری پرسیدم... راستش این دختر مهندس غیر از رئیس با هیچ کس تو این شرکت صحبت نمیکنه. ولی این طور که پیداست احترام خاصی برای تو قائل میشه.»
به محض اینکه احساس کردم رجب علی راننده ی شرکت ممکن است اطلاعاتی راجع به مژگان داشته باشد پرسیدم:
«رجب علی! تو دختر مهندس شاهد رو تا چه اندازه می شناسی؟»
ـــ خنده ای کرد و جواب داد:« می خوای چی کار؟ نکنه خبری...»
« ای بابا مارو چی به این حرفها، همین طوری پرسیدم راستش چند روز پیش شنیدم مهندس داشت از یکی از کارمندها آدرس دکتر می گرفت ،گفتم شاید...»
ـــ« بله درست شنیدی، بیچاره دختر به این خوبی، هیچ چیز کم نداره ولی گویا...» سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
ـــ« البته من هم از همکارها شنیدم. این طور که تعریف می کنند، دختره مدتی مریضی خطرناکی گرفته.»
« مریضی خطرناک؟ چه مریضی؟»
ـــ« درست نمی دونم هر چی هست مربوط به مغزش می شه، فکر می کنم تومور مغزی داشته باشه.»
همانروز وقتی تنها شدم احساس کردم دلم می خواهد برای مژگان گریه کنم. حالا دیگر حس دلسوزی هم به حس عشق و علاقه ام نسبت به مژگان اضافه شده بود. در حالی که زیرلب نام او را چند بار صدا می کردم، قطره های اشکم پشت سر هم روی زانوهایم می ریخت. دلم می خواست با او کمک می کردم ولی چگونه؟ هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که غیر از دعا کردن هیچ کاری از دست من ساخته نیست.
عمیق در این فکرها فرو رفته بودم. که ناگهان صدای مژگان مرا به حال خودم برگرداند. سرم را که بلند کردم مژگان را درست در بین در اتاقم دیدم.
اول فکر کردم شاید به علت فکر زیاد خیالاتی شده باشم. به سرعت اشکهایم را پاک کردم و با دقت نگاه کردم بله خود مژگان بود که به صورت من نگاه می کرد.
من که حسابس جا خورده بودم با دستپاچگی از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
« همین الان در راباز می کنم خانم شاهد!»
سپس منتظر شدم تا او از جلوی در اتاق کنار برود. ولی مژگان همچنان ایستاده بود و به من نگاه می کرد. سکوت عجیبی در دفتر من برپا شده بود. چند لحظه ی بعد مژگان درهمان حالت سکوت را شکست و گفت:
ـــ« آقای ایمانی! مثل اینکه امروز سرحال نیستند.»
« اتفاقا برعکس، خوشحالم.»
ـــ« پس اس اشک شادی بود که می ریختید؟»
وهنوز من جوابی نداده بودم که مژگان ادامه داد:
ـــ« امشب جشن تولد منه، دلم می خواهد شما هم در این جشن حضور داشته باشید.»
و در حالی که به طرف ماشین می رفت گفت:
«امیدوارم حتما امشب شما را ببینم.»
نه تنها درآن لحظه بلکه تا مدتی بعد از رفتن مژگان هم خودم را نمی شناختم.آیا مرا مسخره کرده بود؟ چه طور می توانم در جشن او شرکت داشته باشم.
وقتی مهندس شاهد در بین مهمانهایش چشمش به من بیافتد چه عکس العملی نشان می دهد؟ حتما در جمع مهمانها با صدای بلند این طور مرا معرفی می کند.
ـــ« خانم ها و آقایان. بچه دهاتی و نگهبان شرکت را معرفی می کنم. و خلاصه صدها فکر دیگر...»
غروب که شد مستاصل بودم و نمی دانستم چه کار کنم. آیا او واقعا امشب منتظر من است؟ شاید اگر نروم ناراحت شوم و اگر بروم چه می شود؟
سخت در فکر بودم که صدای مهندس شاهد را شنیدم.
ـــ«آقای ایمانی مرخصی گرفته اید؟»
من که منظور مهندس شاهد را نفهمیده بودم فوری پرسیدم:
« برای چه کاری قربان؟»
ـــ« که این طور. پس مژگان با شما صحبتی نکرده؟»
چه باید می گفتم و چه کار باید می کردم. نمی دانستم. هول شده بودم تکه تکه جواب دادم:
«بله... صحبت کردند...از من خواستند... که امشب.»
مهندس شاهد خنده ای کرد و گفت:
ـــ«خب... پس منتظر چی هستس پسر جان. برو مرخصی بگیر با هم بریم.»
من که دیگه همه چیز رو باور کرده بودم، نمی دانم از خوشحالی چه طورخودم را به ساختمان شرکت رساندم و از رئیس شرکت تقاضای مرخصی و مساعده کردم.
آنشب با لباسی که دربین راه خریدم، سرو وضع مرتبی برای خودم درست کردم. وحالا دیگر در فکر خریدن کادو بودم. دلم می خواست در بین مهمانها بهترین و گرانترین کادو را به مژگان هدیه می دادم.
و بالاخره با کلی فکر کردن به یک مغازه ی جواهر فروشی رفتم و با مقدار پولی که همراه داشتم یک انگشتری که نگین یاقوت کبود رویش بود را خریدمو در یک سبد گل گذاشتم.



چندین اتومبیل شیک درب منزل مهندس شاهد پارک کرده بودند. مهندس شاهد اتومبیل گران قیمت خودش را که به ندرت از آن استفاده می کرد را داخل حیاط ساختمان برد.
زیبایی و بزرگی حیاط چشمهایم را خیره کرده بود. بی آنکه عکس العمل غیر عادی از خودم نشان بدهم پشت سر مهندس وارد ساختمان شدم.
در بین آن همه مهمانهای آنچنانی کمی خودم را باخته بودم. راستش رو بخواهی درست راه رسم چنین مهمانی های با شکوه را نمی دانستم.
درفکر بودم که اول باید چه کار کنم، ناگهان از میان چند تا دخترکه بسیار شیک پوش بودند چشمم به مژگان افتاد که صدای خنده هایش در میان آنها کاملا مشخص بود. در این لحظه مهندس شاهد که تا حدودی حالت مرا فهمیده بود در حالی که به تک تک مهمانها خوش آمد می گفت:
رو کرد به مژگان و با صدایی که او بتواند بشنود ادامه داد:
ـــ« دخترم مژگان جان! آقای ایمانی تشریف آورده اند.»
که مژگان یک دفعه نگاهی به اطرافش کرد و به محض اینکه چشمش به من افتاد با همان حالت خنده جلو آمد و گفت:
ـــ به به آقای ایمانی!» و یک لحظه در فاصله ی یک قدمی من ایستاد و همان طور که به صورت من خیره شده بود آرام ادامه داد:
ـــ« بی نهایت خوشحالم کردی مجتبی!»
از خوشحالی قلبم یکجا کنده شد. باور کردن این همه محبت برایم مشکل بود. سبد گل را به دست مژگان دادم و تولدش را به او تبریک گفتم.:
سپس مژگان در حالی که از کنار من قدم بر می داشت مرا به یک یک مهمانها این طور معرفی کرد.
ـــ« آقای ایمانی یکی از بهترین دوستان!»
در تمامی لحظات حتی یک ثانیه هم نمی توانستم چشم از چهری زیبای مژگان بردارم. تمام حرکت ها و رفتارهای او برایم جالب بود. هر لحظه که به مژگان می نگریستم به یاد بیماریش می افتادم و اشک در چشمم حلقه می بست و گاهی اوقات با خودم زیر لب زمزمه می کردم.
« خدایا کمکش کن! اون برای مردن خیلی جونه...»
بعد از صرف شام بسیار مفصلی که مهندس شاهد از بهترین رستوران سفارش داده بود، نوبت باز کردن کادوها شد.
من که در ان لحظه پیش خود فکر می کردم گران ترین و زیباترین کادو را خریدم با غرور روی مبل نشسته بودم و منتظر باز شدن کادوهای دیگر بودم.
خانم جوانی که بسیار محبوب هم به نظر می رسید، جلوی میز ایستاد و رو کرد به مهمانها و گفت:
ـــ« از همگی شما واقعا تشکر می کنیم، و از صمیم قلب خوشحالیم که امشب همه ی فامیل و دوستان دور هم جمع هستیم.» ادب و کمال به شخصیت آن خانم برازندگی خاصی داده بود. از کنار دستی ام که پسر جوانی بود آرام سوال کردم:
« این خان چه نسبتی با مژگان دارند؟»
جوان که مشغول خوردن میوه بود سرش رابه گوش من نزدیک کرد و جواب داد:
ـــ« خانم شاهد رو میگی؟ عمه ی مژگانه. از وقتی که با شوهرش اختلاف پیدا کرد و از هم جدا شد، تو خونه ی برادرش زندگی می کنه.»
من که در تمام آن لحظه ها پیش خودم فکر می کردم او مادر مژگان است، دوباره و این بار با کنجگاوی پرسیدم:
« پس خانم مهندس کجا تشریف دارند؟»
پسر جوان که کاملا از سوال من تعجب کرده بود: پرسید؟
ـــ« شما از دوستان آقای مهندس هستید؟»
« بله چطور مگه؟»
ـــ« هیچی ، تعجبم از این بود که چطور خبر ندارید خانم مهندس در ایران نیستند.»
«در ایران زندگی نمی کند؟»
وجوان طوری که هیچ کس متوجه نشود در گوش من گفت:
ـــ« قبل از انقلاب خانم مهندس از آقای مهندس طلاق گرفت و با کل خانواده اش از ایران رفتند.»
« که این طور، پس احتمالا برادر این خانم جوان هم که عمه ی مژگان هست همراه، آنها از کشور خارج شده.»
ـــ« احتمالا...»
بله، فرامرز جان این بود داستان من و مژگان و گرفتاری دل من.
من که حسابس از حرفهای مجتبی جا خورده بودم در آن تاریکی شب روی زمین نشستم و به او گفتم:
ـــ« بالاخره نگفتی تکلیف کادوها چی شده؟!»
مجتبی خنده ای از روی تمسخر کرد و گفت:
ـــ« اولین کادو دسته کلید یک ویلا در شمال بود که از طرف مهندس به مژگان داده شد و در برابر طلاها و جواهرات قیمتی که بقیه مهمانها هدیه آورده بودند انگشتری من بی ارزشترین کادو بود. ولی مژگان وقتی جعبه ی طلا را در میان گلهای سبد باز کرد، با ذوق و شوق انگشتر را در انگشتش کرد. بیشتر از بقیه از من تشکر کرد.»
احساس کردم مجتبی در آن هوای گرم تابستان دارد می لرزد. بلند شدم، زیر بغل مجتبی را گرفتم و در حالی که آرام آرام به طرف خانه قدم بر می داشتیم پرسیدم:
« مجتبی جان حال قصد داری چی کار کنی؟»
ــ« خودم هم نمی دونم. فعلا باید چند روزی صبر کنم، تا مژگان با پدرش صحبت کند.»
وقتی وارد حیاط شدیم، مصطفی نگاهی به چهره ی در هم فرو رفته ی مجتبی انداخت و با لبخند گفت:
ـــ« برادر جان ما غریبه بودیم داستان را بشنویم.»
خنده ای کردم و در حالی که برای رفتن به مادر اشاره می کردم رو به طرف مصطفی گفتم:
ـــ« نه غریبه نیستی آقا مصطفی! ولی باید مثل من تمایل شنیدن را از خود نشان می دادی. در ضمن بعد از جشن عروسی مصطفی همگی آماده باشید برای اینکه قرا است به منزل مهندس شاهد یرویم.»
از آنجایی که هیچ کدام از آنها مهندس شاهد را نمی شناختند، با تعجب و یک صدا پرسیدند:
ـــ« مهندس شاهد؟»
« بله مهندس شاهد یعنی پدر مژگان خانم و اگر تفسیر بهتر می خواهید بشنوید. باید بگویم، جواهر یافته شده ی آقا مجتبی.»
و در حالی که همگی می خندیدیم از یکدیگر خداحافظی کردیم.
آنشب من تا لحظه ای که به خواب رفتم در فکر مجتبی بودم و این که چه طور می خواهد با دختری ازدواج کند که بیماری خطرناکی دارد و دکترها هیچ تضمینی برای زنده ماندن او نداده اند.
ودر تمام مدتی که به حرفهای مجتبی فکر می کردم به یاد خاطرات شراره می افتادم و به هر حال افسوس زندگی از دست رفته ام را می خوردم.
غرق در افکارم بودم که چندین بار از خودم سوال کردم که آیا می توانم او را فراموش کنم؟




روز چهارشنبه همگی سوار مینی بوس شدیم که مصطفی از قبل آن را کرایه کرده بود و برای حضور در جشن عروسی خاتون و مصطفی به طرف ده راه افتادیم.
در بین راه عمیقا به فکر فرو رفته بودم. راستش شنیدن داستان خاتون و مصطفی برایم جالب بود و بیشتر به این نکته فکر می کردم که انسان چه طور و چگونه اسیر دست قسمت می شود. زمانی که مصطفی بدون هیچ امیدی ده را ترک می کرده آیا حتی یک درصد امید وصال خاتون را به خودش داده بود. ةیا می دانست روزگاری همین راه را برای مراسم عقد خاتون طی خواهد کرد.
برگشتم و نگاهی به صورت مصطفی کردم. لبخند بر لبانش نشسته بود و گونه هایش از فرط شادی گل انداخته بود.
مصطفی به محض اینکه متوجه ی نگاه من شد دستی به موهایش کشید و گفت:
ـــ« می دانم به چه فکر می کردی. برای چه به من نگاه می کردی. هر کاری را باید خدا بخواهد تا انجام شود.»
لبخندی زدم و در پاسخش گفتم:
« ما همیشه و در هر لحظه شکر گذار خدای مهربان هستیم. مصطفی جان.»
به محض اینکه مینی بوس وارد ده شد، صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. دایی رحمان که به همراه چند نفر دیگر به استقبال مهمانها آمده بود، گوسفندی را قربانی کرد و سپس با دود کردن اسفند و عود همگی به منزل دایی رحمان رفتیم. از رفتار مردم ده کاملا مشخص بود که آنها تا چه اندازه خوشحال بودند و آرزوی به هم رسیدن این دو جوان را داشتند. از میان جمعیتی که در خانه ی عمو رحمان جمع شده بودند چشمم به خاتون افتاد.
خاتون کف دستش حنا داشت و سرش را از خجالت پایین انداخته بود.
پیراهن صورتی بلند و پرچینی که بر تن داشت، به محبوبیت او افزوده بود.
آنشب و روز بعد عمو رحمان طبق رسمی که داشتند تمام مردم ده را به شام و نهار دعوت کرده بود و روز پنج شنبه بعد از این که خاتون و مصطفی به عقد یکدیگر در آمدند همه ی ما همراه عروس و داماد به تهران برگشتیم. و آن دو را تا خانه ی بخت و آرزوهایشان بدرقه کردیم.
بعد از قضیه ی ازدواج مصطفی من تا حدودی احساس تنهایی می کردم و بیشتر سعی داشتم در محل کارم خودم را مشغول کنم. در این مدت یکی دو بار مادرم از ازدواج مجدد برای من صحبت می کرد و هر دفعه دختری از همسایه های محل یا... پیدا می کرد. ولی از آنجایی که من شدیدا مخالفت می کردم، قضیه ی خواستگاری رفتن به هم می خورد.
اگر چه من تنها بودم واین تنهایی باعث منزوی شدن من شده بود ولی همیشه با خود فکر می کردم که به هیچ عنوان هیچ کس جای شراره را برای من نخواهد گرفت. ایا تنها این شراره بود که مرا درک می کرد؟ و آیا فقط او بود که مرا خوشبخت می کرد؟ نمی دانستم.
nazanin54 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ بعد از ظهر   #55 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
asizebel آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

از اول صفحه 24 تا آخر صفحه 34

در این لحظه صدای آقای عباسی را شنیدم که می گفت : « بفرمایید حاجی آقا ! خوش آمدید . » برای اولین بار چادر شراره را روی سرش انداختم و آن لحظه یکی از بهترین لحظه های زندگی من بود . هر ثانیه که می گذشت احساس می کردم به حدی شراره را دوست دارم که حتی حاضر نمی شدم کسی سایه او را ببیند .
در اطاق باز شد و آقا وارد شد . مادر قرآن را به دست شراره داد و برای هر دو نفرمان آرزوی خوشبختی کرد . سپس آقا شروع به خواندن خطبه عقد کرد لحظات حساسی بود و من دلم می خواست زمان هر چه زود تر می گذشت بالاخره آقا برای بار سوم که از شراره سوال کرد : « خانم شراره آشتیانی آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای فرامرز جاویدیار در بیاورم ؟ » و شراره جواب داد ( بله ) که از آن لحظه دنیای پر امید و آرزوی من شروع شد .
از همان شب شراره به منزل ما آمد و تا نیمه شب هر دو با یکدیگر راجع به وفا و عشق صحبت می کردیم .
و از صبح روز بعد من و شراره با صفا و بی ریا در یکی از اطاقهای مجاور ساختمانی که پدر و مادرم در آن بودند زندگی را شروع کردیم .
من و شراره زندگی ساده ای داشتیم و به هیچ چیز غیر از عشق و آرامش فکر نمی کردیم . به قول مادرم از هر گوشه اطاق ما بوی صفا و صمیمیت بلند می شد ، در واقع زندگی ما زبانزد تمام فامیل شده بود .
همانطور که آرزو داشتم شراره همسری بسیار مهربان و مطیع بود . او واقعا برای حرفها و تصمیمهای من ارزش قایل بود و به من احترام می گذاشت . و در مقابل من هم سعی می کردم با رفتار ها و با مشورت کردن راجع به تصمیم گیریها و مسائل دیگر زندگی او را از خودم راضی نگه ارم .
به این ترتیب هر روز که می گذشت . علاقه من و شراره نسبت به یکدیگر بیشتر و بیشتر می شد .
حدود چند ماه از ازدواج من و شراره می گذشت ، بوی انقلاب در کوچه و شهر پیچیده بود . خبر راهپیمایی شهر ها در روزنامه نوشته می شد . در آن روز ها پدر خیلی کمتر به منزل می آمد و بیشتر در مسجد بود . او شبها از همان مسجد برمی گشت ، کلی مقاله و اعلامیه همراه خود می آورد که با کمک شراره تا دیر وقت به تقسیم بندی اعلامیه ها می پرداختند . از آن جایی که ما در منزل سرهنگ زندگی می کردیم ، من مرتب به پدر و شراره تاکید می کردم تا بیشتر حواسشان را جمع کنند .
تا اینکه یک روز عصر وقتی به خانه آمدم ، دیدم طبق معمول شراره مشغول مرتب کردن اعلامیه ها است . من تا حدودی احساس ترس می کردم . در حقیقت بیشتر نگران شراره بودم . در اطاق را که باز کردم ، شراره سرش را بلند کرد و با خونسردی گفت :
- « سلام فرامرز ! خبر جدید را شنیدی ؟ »
بالای سر شراره ایستادم و گفتم :
« ممکنه از شما یک خواهش کوچک داشته باشم شراره خانم عزیزم ؟ »
شراره بلند شد و در حالی که بسته های اعلامیه را داخل کمد می گذاشت گفت :
- « بفرمایید سرورم . »
شراره جان امید زندگیم ! یک مقدار بیشتر مراقب خودت باش .
اولا که تو به زودی مادر می شوی در ضمن مثلا ما در منزل جناب سرهنگ زندگی می کنیم . »
- «اتفاقا این از خوش شانسی ماست . »
« منظورت چیه ؟ »
خندید و جواب داد :
« منظور خاصی نداشتم . فکر می کنم ما برای فعالیت انقلابی بهترین موقعیت را داریم . چون مامور ها به هیچ عنوان به این خانه شک نمی کنند . »
خوب که فکر کردم دیدم حق با شراره است ، رفتم کنار او ایستادم و دست گرمش را در دستم گرفتم و در حالی که به چشمهایش نگاه می کردم گفتم : ـ« اگر سوالی بپرسم راستش را می گویی ؟ »
هنوز شراره جوابی به من نداده بود که صدای ضربه زدن به شیشه را شنیدم . سرم را که به طرف اطاق برگرداندم ماندانا دختر خاله شراره را پشت در دیدم که داشت از شیشه داخل اطاق را نگاه می کرد . شراره دستش را از میان دستهای من در آورد و در را باز کرد . ماندانا با صدای بلند خنده ای کرد و گفت :
- «شما تنها زوجی هستید که هیچ وقت از دیدن همدیگر خسته نمی شوید . »
راستش من زیاد از ماندانا خوشم نمی آمد و فقط به خاطر شراره او را تحمل می کردم . ماندانا دختری خبر چین و در واقع دو به هم زن بود . البته شراره تا حدودی با رفتار او آشنا شده بود و همیشه سعی می کرد حفظ ظاهر را در برابر او فراموش نکند ، من که خوب می دانستم ماندانا به محض ورود شروع می کند به غیبت کردن از فامیل را شروع می کند ، ترجیح دادم از خانه بیرون بروم . سپس یک لیست خرید از شراره گرفتم و به طرف خیابان حرکت کردم .
وقتی به خیابان رفتم وارد هر مغازه ای که می شدم حرف از راهپیمایی و نوشتن شعار و . . . بود . یک ساعتی در کوچه و خیابان گشتم تا این که غروب شد و تصمیم گرفتم به منزل برگردم .
وقتی به خانه رسیدم ماندانا هنوز در اطاق نشسته بود و سخت گم صحبت بود . کاملا با رفتار او آشنا بودم و خوب می دانستم که شام را در خدمت او بودیم .
آنشب وقتی شراره سفره شام را پهن کرد ، متوجه شدم ماندانا اشتهایی برای شام ندارد و گویا از مساله ای دلخور بود ، چهره اش در هم بود و طبق عادتی که داشت با ناخنهایش بازی می کرد . بشقاب را از جلوی دستش برداشتم و یکی دو کفگیر برنج کشیدم و گفتم :
« سر حال نیستی ماندانا خانم ؟ »
شراره به جای ماندانا جواب داد :
- « از دست نامزدش رنجیده . »
قاشق اول غذا را خوردم و گفتم :
« از وقتی ماندانا و مهدی با هم نامزد کردند حسرت به دل ما بود که یکبار این دو نفر را با هم خوش ببینیم . »
ماندانا دستی به مو های پریشانش کشید و گفت :
- « مدام از من ایراد می گیره ، خسته شدم آنقدر انتقاد شنیدم . »
« خب ماندانا خانم شما همسر آینده مهدی هستید . باید بیشتر به خواسته های او توجه داشته باشید . »
خنده تمسخر آمیزی کرد و جواب داد :
- « آخه از من می خواد روسری بپوشم و خودم را از نا محرم بپوشانم . این شد خواسته ؟ در ضمن مگه مهدی به خواسته من توجهی داره ؟ »
« ممکنه بپرسم خواسته شما چیه ؟ »
- « البته جون مطمئن هستم وضعیت مالی مهدی اقتضاء می کنه ، خواهش کردم برای ماه عسل به یک مسافرت خارج از کشور برویم . »
از صمیم قلب به حال مهدی افسوس می خوردم . حاضر نبودم حتی برای یک لحظه خودم را جای او قرار بدهم . راستش در ذهنم سوالی پیش آمده بود . آیا مهدی و ماندانا با هم خوشبخت می شوند ؟ با شناختی که من از هر دو نفر آنها داشتم بعید می دانستم .
بعد از شام داشتم در جمع کردن ظرفها و سفره به شراره کمک می کردم ، که صدای زنگ در حیاط بلند شد . غیر از خانواده شراره هیچ کس را نداشتیم که در آن وقت شب زنگ را بزند . بلند شدم و رفتم در را باز کردم . چندان تعجبی هم نکردم . باید حدس می زدم . بله مهدی پشت در بود . لحظه اول که مهدی مرا دید ، سلام کرد و پرسید :
- « ماندانا این جا است ؟ »
« سلام مهدی جان بیا تو . خوش آمدی ! مگر ماندانا خانم شما را این جا بکشاند . »
مهدی در حالی که وارد حیاط شد و در را پشت سرش می بست گفت :
- « ماندانا خانم ! » و سپس خنده ای از روی حرص و لج کرد و ادامه داد :
« جانم را به لبم رسانده . »
من که در دلم به او حق می دادم با دست یکی دو بار به پشتش زدم و گفتم :
- « غصه نخور همه چیز درست می شه ، من هم این سختیها را تا حدودی کشیده ام . »
با عجله پرسید : « فرامرز جان ! تو چی کار کردی که شراره آنقدر خانم و متین شد . » نگاهی به هلال ماه کردم و جواب دادم :
« شراره جواهری بود که گم شدن خودش را باور کرده بود . من فقط در پیدا شدنش کمک کردم . »
در این لحظه صدای باز شدن در اطاق و بعد هم صدای شراره را شنیدم که پرسید :
- « کی بود فرامرز ؟ »
« یا الله . مهمان داریم . آقا مهدی اومده . »
شراره داخل اطاق رفت چادرش را به سر کرد و سپس برق جلوی د اطاق را روشن کرد و گفت :
- « بفرمایید آقا مهدی خوش آمدید . »
مهدی نگاهی پر از حسرت به من انداخت و آهی کشید و سپس گفت :
« آرزو دارم یک روز ماندانا هم رفتارش مثل شراره خانم باشد . خوش به حالت فرامرز ، تو خوشبخترین مرد روی زمین هستی . » سپس در حالی که به طرف اطاق می رفت ادامه داد :
- « نمی دانم چه کار کنم ؟ از طرفی به ماندانا علاقه دارم و از طرفی رفتارش برایم غیر قابل تحمل شده . »
ماندانا که پاره ای از صحبتهای مهدی را شنیده بود به محض اینکه ما وارد شدیم با عصبانیت گفت :
« ولی من می دانم باید چی کار کنم . » و سپس حلقه ازدواجش را از دستش در آورد و به طرف مهدی پرت کرد .
من که اصلا از این حرکت ماندانا خوشم نیامده بود حلقه را از روی زمین برداشتم و در حالی که به طرف ماندانا می رفتم گفتم :
« ماندانا ! مهدی واقعا به تو علاقه دارد . سپس با این حرکتهای بچه گانه سعی نکن میزان این علاقه را هر دفعه پایین تر بیاوری . و مطمئن باش این تو هستی که پشیمان می شوی . » سپس حلقه را دوباره به ماندانا دادم و رو به مهدی کردم و در ادامه حرفهایم گفتم :
« و تو هم با دید باز تری باید به زندگی نگاه کنی . از روی منطق تصمیم بگیری نه از روی احساسات . زندگی شوخی بردار نیست . دوره نامزدی یعنی دوره شناخت همسر نه پرورش احساسات . عشق و علاقه بین یک زوج زمانی به دست می آید که تفاهم باشد و در غیر این صورت ظرف مدت کمتر از سه ماه بعد از ازدواج این عشق و علاقه به کلی از بین می رود . مهدی چشمهایت را باز کن . از روی منطق با ماندانا صحبت کن و اگر مطمئن شدی او توجهی به خواسته های تو ندارد بهتر است که . . . »
در این لحظه شراره حرف مرا قطع کرد و رو به طرف ماندانا گفت :
- « سعی نکن شانس زندگی کردن و خوشبخت شدن را از دست بدهی . علت خواسته های مهدی فقط می تواند از روی عشق و علاقه باشد و این خواسته ها را مدال افتخاری برای خود بدان . »
در ادامه صحبتهای شراره مهدی نگاهی پر از محبت به ماندانا کرد و گفت :
- « تو برای من عزیز ترین موجود روی زمین هستی . حاضرم تمام هستی و نیستیم را را به پای تو بریزم ماندانا و فقط یک خواسته از تو دارم که خودت بهتر می دانی . »
ماندانا که تا آن لحظه سکوت کرده بود به گوشه ای از اطاق رفت و همانطور که سرش را پایین انداخته بود گفت :
- « شراره جان ! یک روسری به من بده . »
و از آن شب مهدی و ماندانا که به خوبی فهمیده بودند علت غفلت جوانها برای چیست . در کار پخش اعلامیه و دیگر مسائل به من و شراره کمک می کردند .
از خاطره آنشب دو ماهی می گذشت و من چند پرواز دیگر را با موفقیت انجام داده بودم و در ضمن یک تقدیر نامه هم از ارتش نیرو هوایی گرفته بودم که شراره با سلیقه خودش دور قاب آن را قلاب بافی کرده بود .
به این ترتیب شبها صبح می شد و روز ها شب و هر روز ملت ایران منتظر انفجار نور بودند و بالاخره یکروز که من با خبر های جدیدی به خانه می رفتم ، متوجه شدم در خانه ما باز است و چند نفری از همسایه ها داخل حیاط بودند . با این صحنه که رو به رو شدم فرصت پرسیدن از کسی یا فکر کردن را به خودم ندادم . و با سرعت به طرف اطاق رفتم . در اطاق باز بود و چادر شراره روی زمین افتاده بود . ناگهان فریاد کشیدم : « شراره ! » و به طرف اطاق مادر دویدم . ولی آن جا هم هیچکس نبود . خدای من یعنی چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد . تنها فکری که از سرم می گذشت این بود . که شراره به زودی مادر می شد و شاید حالش بد شده باشد و مادرم او را به بیمارستان برده باشد .
ولی این جمعیت در حیاط منزل ما برای چه جمع شدند . پیشانیم عرق کرده بود و دستهایم می لرزیدند . نگاهی به جمعیت کردم . وقتی سیما خانم یا شیما را در بین آنها ندیدم مطمئن شدم که برای شراره اتفاقی افتاده است .
با دلهره و دلشوره به طرف یکی از همسایه ها رفتم و پرسیدم :
« چه اتفاقی افتاده ؟ همسر من کجا رفته ؟ شما در منزل ما چه می کنید ؟ »
و یکی از زنهای همسایه که گریه می کرد جواب داد :
- « بیچاره خانم جاویدیار چی به سرش می آد ؟ »
من که دیگر طاقت صبر کردن نداشتم فریاد کشیدم :
« چی به سر خانم جاویدیار اومده ؟ »:
در این لحظه دختر بچه هفت هشت ساله ای جلو آمد و گفت :
- « آقای جاویدیار ! مامور ها خانم جاویدیار و مادرتان را همراه خودشون بردند . »
تمام قضیه یک جا برایم روشن شده بود . بلایی که همیشه از آن می ترسیدم به سرم آمده بود . دیگر فکرم کار نمی کرد . خوب می دانستم که شراره و مادر به جایی رفتند که بیرون آمدنشان به این سادگی ها نیست .
« تنها کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که به مسجد بروم و در درجه اول با پدرم صحبت کنم . »
نفهمیدم فاصله خانه تا مسجد را چطور رفتم . فکر های وحشتناک و مختلفی از سرم می گذشت ، وقتی به مسجد رسیدم ، چند جوان را دیدم که جلوی در مسجد ایستاده بودند و حرف از پلیس و مامور و . . . می زدند .
جلو رفتم و به یکی از آنها گفتم :
- « بی زحمت آقا مرتضی را صدا بزن . »
جوان نگاهی به لباس فرم من انداخت و گفت :
« شما پسر آقا مرتضی هستید ؟ : وقتی سرم را به علامت مثبت تکان دادم جوان ادامه داد : « همین چند دقیقه پیش مامور ها داخل مسجد ریختند و آقا مرتضی را با خودشان بردند . »
به راحتی می توانستم عاقبت کار را حدس بزنم . تنها راه چاره کار را در این دیدم که پیش سرهنگ بروم و موضوع را به او اطلاع بدهم .
آنروز تا غروب که سرهنگ به منزل برگشت در خیابانها قدم می زدم و مانند دیوانه ها با خودم صحبت می کردم . حتی برای یک لحظه هم چهره شراره از جلوی چشمم کنار نمی رفت . چهره مظلومش و چشمهای ساکتی که به رنگ تاریکی شب بود . حیای صورتش و چادرش را که روی زمین افتاده بود . همه و همه دست به دست هم داده بودند تا مرا دیوانه کنند .
مرتب به این فکر می کردم که اگر سرهنگ قضیه را بفهمد و ادعا کند کاری از دستش ساخته نیست ، من چه کار می توانم بکنم و در تمام این لحظه ها مانند دیوانه ها با خود حرف می زدم .
بالاخره غروب با هزار فکر و خیال دلم را به دریا زدم و از پله های منزل سرهنگ بالا رفتم . چند ضربه ای که به در کوبیدم ، صدای خشن سرهنگ را شنیدم که گفت :
- « فاطمه تو هستی ؟ بیا تو ! »
« فرامرز هستم جناب سرهنگ اجازه هست ؟ »
- « بیا تو فرامرز بیا تو . »
وقتی وارد شدم جناب سرهنگ را دیدم که پشت میز قمار نشسته و گویا طبق معمول منتظر دوستانش بود . باید هر چه سریعتر و در واقع تا قبل از آمدن مهمانهایش با او صحبت می کردم .
یکی دو قدم به طرف سرهنگ برداشتم که در همین موقع سرهنگ گفت :
- « امروز فاطمه جایی رفته ؟ بالا نیامده . »
« عرض می کنم جناب سرهنگ امروز وقتی از پادگان برگشتم . . . » و تمام ماجرایی را که با چشم خودم دیده بودم و از زبان مردم شنیده بودم را به طور مفصل برای سرهنگ تعریف کردم و در آخر خواهش کردم تا هر کای از دستش ساخته است کوتاهی نکند .
سرهنگ نگاه عمیقی به من کرد و در حالی که در فکر فرو رفته بود گفت :




بازی سرنوشت | محمد امان وارسته | تایپ
عروس فرانسوی | ایولین آنتونی | تایپ
اتوبوس ( دفتر سفید / دفتر سیاه ) | فهیمه رحیمی | تایپ
بازی سرنوشت | نسرین ثامنی | تایپ
عروس سیاهپوش | نسرین ثامنی | تایپ
راز دل وحشی | اعظم غنی زاده | تایپ
خلوت شبهای تنهایی | فهیمه رحیمی | تایپ
به خدا نامه خواهم نوشت | نیلوفر لاری | تایپ

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



ویرایش توسط asizebel : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۳۴ بعد از ظهر
asizebel آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۹ بعد از ظهر   #56 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sahar sss آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

به تو می اندیشم
124-173
«میخواهم بمانم تا عاطفه برگردد. اگر اشتباه نکنم خبرهایی شده!»
دست در جیبم کردم و یک سیگار درآوردم. مهندس که گویا متوجه ی حالت پریشان من شده بود، به طرف من آمد و فندکش را به طرف من گرفت.
سیگار را که روشن کردم صدای زنگ در حیاط بلند شد ناخواسته از جا بلند شدم. مژگان به سرعت به طرف گوشی آیفون رفت و پرسید:
ـ «کیه؟»
و سپس ادامه داد:
ـ «باز شد عاطفه جان؟»
قلبم یک جا فروریخت. صدای نفسهایم به شماره افتاده بودند از زمانی که نامزد کرده بودم، اولین باری که دچار چنین حالتی می شدم.
صدای پای عاطفه را که در راهرو شنیدم به طرف در ورودی قدم برداشتم. از پشت پرده ی توری چشمم به عاطفه افتاد. از رنگ پریده ی عاطفه حدسم به یقین تبدیل شد که حتما اتفاقی افتاده جلو رفتم و سلام کردم.
عاطفه که از دیدن من کمی تعجب کرده بود جواب سلام مرا داد و پرسید:
ـ «کی امدی فرامرز جان؟»
قبل از اینکه جواب او را بدهم با ناراحتی پرسیدم:
ـ «کجا رفته بودی عاطفه؟»
آهی کشید و در حالی که به طرف اطاق خوابش می رفت جوا داد:
ـ «کجا دارم که بروم. معلوم است دیگر منزل زیبا.»
وقتی در اطاقش را باز کرد رو به طرف من و خیره به در چشمهایشم ادامه داد:
ـ «فرامرز جان لطفا یک لحظه به اطاق من بیا باید با تو راجع به موضوع مهمی صحبت کنم.»
نگاهی به مهندس و مژگان انداختم احساس کردم آنها از موضوع قابل بحث اطلاع دارند. رفتم و از روی میز گوشه ی پذیرایی یک جا سیگاری برداشتم و به طرف اتاق عاطفه حرکت کردم.
عاطفه لبه ی تخت نشسته بود و پاهایش را روی فرش اطاق می کشید.
کاملا مشخص بود که عمیقا در فکر فرو رفته. حتی صدای بسته شدن در اطاق هم تکانی به او نداد.
چند قدمی به طرف عاطفه برداشتم و سپس کنار او نشستم. گویا هنوز متوجه ی من نشده بود.
آرام گفتم:
«عاطفه جان اتفاقی افتاده؟»
دفعه اول جواب نداد ولی بار دوم که صدایم را بلندتر کردم آرام سرش را به طرفم گرفت و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
ـ «باید نامزدی را به هم بزنیم فرامرز!»
بی اراده به چشم هایش خیره شده بودم. دروغ می گفت؟ شوخی می کرد؟ سر به سر من می گذاشت؟ خواب می دیدم؟ ناگهان لبم را گاز گرفتم و گفتم:
«چی گفتی؟»
سرش را پایین انداخت و خیلی آرامتر از دفعه ی گذشته و این بار با کمی خجالت تکرار کرد:
ـ «مراسم نامزدی را می گویم، باید به هم بزنیم.»
خاک سیگار را در زیرسیگاری تکاندم و گفتم:
«این حرفها چیه که می زنی؟ چی بر سرت آمده؟ هیچ می دانی چه می گویی؟» بلند شد و به چشم های من خیره شد.
ـ «همین که گفتم.»
«آخر چرا؟ برای چه؟ مگر من خطایی کردم؟ نمی دانم! شاید هم از دست من دلخوری؟ ولی هرچی فکر می کنم نمی دانم من کاری برخلاف میل تو نکردم عاطفه جان!»
گویی که در رودربایستی قرار گرفته باشد گفت:
ـ «تو مقصر نیستی فرامرزجان! موضوع چیزی دیگری است.»
رو به روی من روی زمین نشست و همراه با این که چانه اش از بغض می لرزید گفت:
ـ «شوهر سابقم برگشته. می خواهد دوباره با من زندگی کند.»
در آن لحظه اگر دیگ آب جوش هم بر سر من می ریختند این طور نمی سوختم. چه قدر من بدبخت بودم. خون در مغزم به جوشیدن آمده بود. احساس می کردم چشمهایم نمی توانند جایی را ببیند. بی اراده سیلی محکمی بر صورت عاطفه کشیدم و با خشم گفتم:
«خفه شو!»
خودم هم نمی دانم چرا این حرکت را کردم. فقط این را خوب می دانستم که به هیچ عنوان طاقت شنیدن چنین حرفهایی را نداشتم. عاطفه که دست چپش را به صورتش گرفته بود، اشک حلقه بسته ی چشمش را فرو انداخت و گفت:
ـ «فرامرز امروز من با او صحبت کردم. می خواهد دوباره شروع کنیم. از من خواست نامزدی را به هم بزنم. پشیمان شده و می خواهد گذشته را تلافی کند. اصرار و التماس می کند تا دوباره به زندگیش برگردم.»
حالا دیگر جای زور گفتن نبود. قضیه جدی تر از این حرفها بود. می بایست به خودم مسلط می شدم و منطقی با او صحبت می کردم.
پکی به سیگار زدم و پرسیدم:
«نظر خودت چیه؟ هنوز دوستش داری؟ دلت می خواهد برگردی؟»
جوابی نداد.
به طرف پمجره رفت. اعصابم به هم ریخته بود. بلند شدم و پشت سر او به طرف پنجره رفتم. غروب شده بود. رنگ سرمه ای آسمان چشمانم را خیره کرده بود. آیا این رنگ باعث از هم پاشیدگی افکارم می شد؟ آیا روحم را کدر می کرد؟ آیا حلقه های زنجیر امیدم را از هم جدا می کرد؟
احساس می کردم آتشفشان وجودم منفجر شده. دریای امیدم طوفانی شده و گردبادی در صحرای افکارم پیچیده.
در آن لحظه از خودم پرسیدم: «آیا من دیر به صرافت افتادم؟» در همان حالت دستش راستش را بر جا سیلی گذاشته بود، پرسید:
ـ «چه گفتی فرامرز؟»
اعصابم خرد و متشنج شده بود.
عاطفه در آن لحظه زیباتر و طنازتر از همیشه جلوی چشمم ظاهر شده بود.
عمیق در چشمهایش نگریستم و با مهربانی گفتم:
«مرا دوست نداری عاطفه جان؟»
عاطفه سرش را پایین انداخت و هیچ جوابی نداد.
با انگشت شصت به پایش زدم و پرسیدم: «چه تصوراتی تو را سرگرم کرده؟ آنروز من مقصر بودم. نگذاشتم به اندازه ی کافی راجع به متارکه ات صحبت کنی. شاید اگر آنروز دلیل جداشدن از همسرت را به طور کامل می فهمیدم امروز دلیلی برای سوال کردن نداشتم.»
دانه های باران بهاری به پشت شیشه می پاشید هوا کاملا تاریک شده بود اولین دانه ی اشک از چشمش چکید. صدایش می لرزید چشمهایش حالت محزونی به خودش گرفته بود. همانند محکومی که منتظر کلام آخر قاضی باشذ. سرپا منتظر شنیدن صدای عاطفه بودم.
بعد از چند لحظه بالاخره سکوت را شکست:
ـ «عاشقش بودم. دوستش داشتم. هفده ساله بودم. آن حال و هوا آن میل و آرزو. طلسمش در من کارگر افتاده بود. مست و مخمور شده بودم. عشق بود، راز بقا نبود. غرق در مسرت و سربلندی انتخابش کردم. متشخص و با فضل و کمال بود. از وصلت با او احساس برتری بر دیگر دوستانم می کردم. خوشبختی را فقط در چشمهای پرجذبه ی او می دیدم. بالاخره بدون تامل دل به او دادم. دل به رفتارش. به زیبایی لحن بیانش. به افکار امیدوارکننده اش در دل به او تکیه داده بودم. او را پشتوانه ی زندگیم می دانستم. مهربانتر از پدر. آغوش او را گرم تر از آغوش مادرم می دانستم.
چرا نفهمیدم او با من چه خواهد کرد؟ چرا چنین کرد؟ چه طور توانست؟
او به من قول زندگی داده بود. قول خوشبختی نه قول خیانت نه قول نامردی. خود بود، بد شد. مهربان جلوه می کرد. نامهربان از آب درآمد. مردانه به نظر می رسید. نامرد شد. پست شد. رذل شد. پس چرا می خواهم برگردم؟ آیا او تغییر کرده؟ آیا او عوض شده؟ آیا رفتارش برگشته؟ و آیا این برگشتن فایده دارد؟ آیا او راست می گوید؟ نمی دانم؟ نمی دانم؟ نمی دانم... نمی دانم باید چه کار کنم. خدایا کمکم کن. خدایا به من نیرو بده تا افکارم را جمع کنم. درست تصمیم بگیرم. خدایا این شکست جبر طبیعت است؟ چرا از همه ی عالم و مافیا فارغ شده ام؟ آیا احساس داغ گذشته در من زنده شده؟ روزگاری دلم می خواست شاه رگ بی غیرتی او را پاره کنم. ولی حالا از بازی سرنوشت در حیرتم. یعنی دوباره به او علاقه پیدا کرده ام؟ یعنی دوباره می توانم به پیکر بی غیرتش نگاه کنم؟ درست نمی دانم در عین استقبال ولی درماندگی مانده ام. آیا به دوست داشتنش ریا و تضاهر می کند؟ آیا این بیچارگی گذشته ی خود را دوباره با استقبال پذیرفته ام؟ چرا دوباره می خواهم با روح خسته ام جدال کنم؟!»
عاطفه مات و متحیر به من نگاه می کرد. صحبتهایش در عین پختگی بود! لحن کلامش حضم را خلع سلاح می کرد. تسکین بخش بود. همانند جویباری که در سراشیب می لغزد. شروع به لرزیدن کرد.
ـ «سردم شده فرامرز.»
دستش را گرفتم و او را به سمت تختخوابش هدایت کردم. پتو را تا نزدیک گردنش کشیدم.
بغض گلویش را می فشرد. اشک در چشمهایش حلقه بسته بود. بیشتر از همیشه به او علاقمند بودم. حالا دیگر حس وابستگی به عاطفه پیدا کرده بودم. او را دوست داشتم. به او عشق می ورزیدم. نفسم را با حرارت عشقش می کشیدم. عشق او در اعماق سینه ام لانه کرده بود. لانه ای با روزنه ای از نور امید زندگی. امید زندگی را در آینه ی درخشان چشمان عاطفه می دیدم. چشمان به تاریکی شب او. تاریکی که دیدنش زیباتر از دیدن روشنایی روز بود. امید عشق او به من روح می داد.
کنار تختش نشستم و با صدایی آرام، خیلی آرام گفتم:
«عاطفه جان به من فکر کن. عزیزم به چشمان من نگاه کن به حرفهایم گوش کن.
گوش کن عاطفه جان. تو شوهر سابقت را دوست داری؟ چرا می خواهی دوباره با او زندگی کنی؟ چرا به آینده ات فکر نمی کنی؟ چرا درست تصمیم نمی گیره؟ مگر تو قول ازدواج و خوشبختی به من نداده ای؟ مگر تو به من نگفته ای عزیز زندگی من خواهی شد؟ پس چه شد؟ آن صحبتهای شیرین کجا رفت؟ آن امیدها. تو را به خدا درست فکر کن. به جوانیت رحم کن. من نه به خاطر خودم، بلکه به خوشبختی تو فکر می کنم.
دلم می خواهد واقعیت را بدانم. به خدا قسم اگر بدانم با شوهر سابقت خوشبخت می شوی، با این که تمام وجودم را به خودت می بری، ولی تمام سعی ام را می کنم تا بتوانم پایم را از زندگیت بیرون بکشم و تمام سختیها و عذابهایش را به جان بخرم و تو را فراموش کنم. فقط دلم می خواهد نسنجیده عمل نکنی. از روی احساس تصمیم نگیری. عاطفه جان عزیزم! به افکارت مسلط باش چه چیزی باعث شد تصمیم تو نسبت به ازدواح با من عوض شود؟ آیا به من فکر کرده ای که بعد از تو چه بر سر من خواهد آمد؟ فکر کن که چگونه هم غم و هم عذاب ندیدن تو را باید تحمل کنم و هم درد و عذاب تن خسته ی خود را بر روی کمر خمیده ام بکشانم؟»
ناگهان بغض گلوی عاطفه از هم باز شد و شروع کرد با صدای بلند گریستن از باریکه ی چشمان براقش تیر نگاهی بر حال خسته و درمانده ی من رها کرد. صدای قلبش از دروازه ی کوچک دهلیز به سکوت طاقت فرسای دلم نشست. در دل آرزو می کردم تا کلمه ای امیدوار کننده در پایان گریه هایش به من بگوید. پرنده ی سبک بال خیالم در محوطه ی رویایی تنها به خاطر پرواز بر قصر زیبای خوشبختی با عاطفه بال زدن را آموخته بود. او بود که می توانست نوید پاکی صداقت را به من رهگذر هدیه بدهد و بر شبنمهای صبحگاهی دل من ببارد. این دل که با اسم و یاد عاطفه مکانی مطمئن و آرام را در خود جای داده بود؟
صدای هق هق گریه ی عاطفه همچون تیر ناامیدی بر قلبم فرو نشست. سرم را میان دو دستم گرفته بودم و سعی می کردم او را آرام کنم.
با لحنی آرام گفتم: «عزیزم! عاطفه جان! عاطفه ی من!بس کن دیگر.
هر طوری که احساس خوشبختی می کنی عمل کن. زندگی که اجباری نمی شود اگر واقعا مرا دوست نداری می توانی نامزدی را به هم بزنی.»
دیگر طاقت نشستن و تحمل شنیدن گریه های عاطفه را نداشتم. بلند شدم و در حالی که سعی می کردم خشم دروم را پنهان نگه دارم به طرف در اطاق رفتم هنوز دستگیره ی در را پایین نیاورده بودم که بی آنکه به عاطفه نگاه کنم گفتم:
«وقتی از روزگار رنجیدی به من فکر کن که چگونه از تو و از روزگار رنجیدم. وقتی تن خسته را به واسطه ی غبار دردها خمیده دیدی به کمر خمیده ب من فکر کن.»
بی آنکه جوابی از عاطفه بشنوم در را باز کردم و به سرعت به طرف سالن پذیرایی رفتم. مجتبی و مهندس مشغول صحبت کردن بودند. از حالت پریشان و دگرگون من مجتبی پی به درونم برد. با یک حرکت از جا بلند شد و پس از خداحافظی هر دو از منزل مهندس شاهد خارج شدیم.
در بین راه من مرتب سیگار می کشیدم. نه مجتبی سوال می کرد نه من حرفی می زدم. به سر کوچه رسیدیم. از یکدیگر جدا شدیم. راه منزل را نمی دانم چطور رفتم. در حیاط نیمه باز بود و مادرم مشغول شستن لباسها بود. سلامی آرام کردم و یکراست به طرف اطاقم رفتم. نمی دانم چرا بیشتر از همیشه به قاب عکس شراره که روی طاقچه بود خیره شدم.
گویی برق چشمهایش چیزی را می خواهد به من بگوید. چه چیزی می خواهد بگوید؟ از چه می خواهد بگوید؟ چرا نمی تواند با من حرف بزند؟ چرا سکوت کرده؟ دستی بر روی قاب عکس کشیدم و در حالی که قاب را در سینه ام گرفته بودم و می بوسیدم و می بوئیدم زیر لب گفتم:
«کمکم کن شراره. خیلی تنها هستم. تنهای تنها. ناامیدم. ناامید. ناامید. بی کس و غمبار. عزیزم با من حرف بزن.» و لحظه ای که یک قطره اشک بر روی قاب چکید متوجه شدم که گریه کنان می گویم.
«شراره جان! ای کاش مرا با خود می بردی.»
*******
صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم آفتاب پاییزی بر روی برگهای چنار می تابید. همچون کبوتری پرشکسته مستاصل و درمانده بودم.
غرورم زخم خورده و احساساتم جریحه دار شده بود. سر به آسمان می ساییدم و با نگاهی که استفهام و شگفتی از آن می بارید فریاد کشیدم: «عاطفه! عاطفه جان! با تو بودن را بانوای بلند غریبی و مفلوکی به گوش تار و پود رگهایم زمزمه می کنم.»
چهره ی عاطفه را برای لحظه ای نمی توانستم فراموش کنم. چهره ی معصومش را چهره ی خسته اش. چشمان ناامیدش. صدای لرزانش. رنگ پریده اش. لرزش دستهایش. من عاظق عاطفه شده بودم. سرعت این عشق را از کجا به دست آورده بودم؟ آیا از زمانی که او مرا دوست داشت؟ آیا او به من گفته بود که عاشق من شده است؟
قلبم می تپید. برای او می تپید یا برای شراره؟ هر دوی آنها را دوست داشتم.
شراره ی مهربانم را. آن عشق از دست رفته ام را. و حالا عاطفه نامهربان را. آیا او نامهربان بود؟ او عشق بود؟ عاشق بود؟ معشوق بود. آهی پر از درد و غصه کشیدم و زیر لب گفتم:
«زندگی چیست؟ اندوخته ی بی دوام لحظه ها.»
به یاد می آوردم روزی که خبر شهادت شراره به گوشم رسید. آنرورز بارانی را که چگونه در نافرجامی روزگار چون ابر بهاری می گریستم و بر طبق تنهایی آهنگ بی مهری می نواختم و شبی را که بی شراره سر بر بالین گذاشتم و با صدایی غمناک بر روی فضای غبارآلود اطاقم ناله ی اشک سر داده بودم.
بدون شراره چه طور توانستم به زندگی ادامه بدهم؟ قرار بود بدون او معنای زندگی را نفهمم. بدون او نفس نکشم.
ولی حالا زندگی می کنم. نفس می کشم. آیا او را فراموش کرده ام؟ آیا دوباره عاشق شده لم؟ آیا عشق عاطفه به اندازه ی عشق شراره به من نیروی زندگی می دهد؟ ولی عشق عاطفه تمام شد. عاطفه عشق نبود. او مرا نمی خواست. عاطفه رفت. به کجا؟ برای چه آمد؟ برای چه رفت؟ چر ا مرا عاشق خودش کرد. خدایا دیگر توان شکست دوباره را ندارم. دیگر همانند زندانی هستم که اراده اش به تاراج باغبان محبت و قلبش به تاراج سنگ دلان بی رحم رفته و هیچ برایم نمانده جز همین اشک و آه که من با آنها چه ها که نکردم.
آنقدر گریه کردم که دریای چشمانم مرا به جزیره ی خشکسالی کشانید. دریایی که در آسمان سفید و پاکش تنها خورشید سیاهی می توانست بتابد و جزیره ای که از بی احساسی مردمان به بی فروغی زبانزد شده است. درست نمی دانم شاید چهره ی درهم و خسته ی من باعث شدن تا عاطفه چنین تصمیمی بگیرد. من خسته از روزگار بودم. کمرم خمیده شده بود رنجور بودم و ناتوان. چرا بیش از این به عاطفه محبت نکردم. نمی توانستم زیرا من خود نیازمند محبت او بدوم. من خود احتیاج به امیدهای او داشتم. عاطفه هر زمان آهنگ ناله ی ناامید سر می داد تنها انعکاسی دوبرابر ناله های خود را می شنید حال دیگر همه چیز تمام شد. آیا می توانم از نو شروع کنم؟ باید دوباره با او صحبت کنم. ولی نه. عاطفه تصمیم خود را گرفته بود. او دختر فهمیده ای بود و با آن فهم و شعوری که من از وجود او سراغ داشتم محال بود که بتوانم نظر تصمیمش را راجع به زندگیش عوض کنم. من مجبور بودم نامزدی را بهم بزنم در واقع نمی توانستم با رشوه ی کلمات زیبا و دل نشین قلب او را پارتی اشکوب دلم دعوت کنم. در آن لحظه ها وقتی که صدای ناهنجار گلویم بغض را در قفس حنجره ام حبس می نمود فقط و فقط به عاطفه فکر می کردم. به آمدن او. به رفتن او. کی رفت؟ کجا رفت؟ و برای چه رفت؟
صبح روز بعد تصمیم گرفتم به دیدنش بروم. باید او را می دیدم. باید صحبت می کردم و تیر آخر درد دلم را می انداختم. به چه بهانه ای؟ نمی دانم. شاید بهم زدن نامزدی بهترین بهانه بود. حلقه ام را در جعبه اش گذاشتم و با نامه ای کوتاه به راه افتادم. فکر کردم اگر نتوانستم حرف دلم را بگویم، نامه را می خواند. متن نامه را این طور نوشته بودم:
«فکر کردم دلت شوریده ی عشق من بود. آرزو می کردم شریک زندگیم بودی. ای کاش حلقه های موهایت را شبها بر روی بالش زیر سر من پهن می کردی و فقط به سقف اطاق من می نگریستی. ای کاش در نیمه های شب هنگامی که از رعب و وحشت صدای غرش رعد و برق به دستهای من پناه می آوردی، می توانستم آرام در گوشت نجوا کنم دوستت دارم. عاطفه! ای کاش همزمان با من طلوع آفتاب را از پنجره ی اطاقم می دیدی . هنگام غصه ها با هم به غروب آفتاب می نگریستیم.»
نامه را درون همان پاکتی گذاشتم که قبلا عاطفه توسط همان پاکت برای من نامه ای فرستاده بود. نامه ای پر از کلمات و جملات عاشقانه.
در بین راه دوباره چهره اش را می دیدم. پاهایم حرکت نمی کردند. انگار به آنها سرب بسته بودند. به هر شکلی بود خود را به کوچه ی آنها رساندم. حدودا چندمتری فاصله مانده بود تا به درب منزل مهندس برسم. در این هنگام اتومبیل شیکی از کنارم آرام رد شد و درست جلوی درب منزل توقف نمود.
در مدت زمانی که در خانه ی مهندس رفت و آمد داشتم، این اتومبیل را ندیده بودم. شاید از آشناهای مهندس و یا همکارهایش باشد، شاید هم...
نمی دانم در فکر این که صاحب اتومبیل چه کسی است قدمهای را آهسته کردم.
ناگهان فکری از خاطرم گذشت. بله، درست حدس زده بودم. طرف پیاده شد و زنگ خانه ی مهندس را فشار داد. چند لحظه بعد خود را امیر معرفی کرد. او شوهر سابق عاطفه بود. چه کنم؟ بایستم؟ یا بروم؟ ادامه ی حرفهایش را نفهمیدم. بی آن که دلیل کارم را بدانم از کنارش گدشتم. نگاهی به چهره اش انداختم. موهایش جوگندمی و به طرف بالا و به طرز مرتبی شانه شده شده بود. چشمهای درشت و غضبناک، سبیلهای پرپشت و ابروهای درهم کشیده. در کل جذاب و خوش قیافه بود. صورت سه تیغه اش کراوات و کت و شلوارش نشانه ی مرتب بودنش بود. باورم نمی شد. چه کسی بود؟ رقیبم؟ کسی که قصد داشت عاطفه را از دستهای من بیرون بکشد؟ داشتم از خشم منفجر می شدم. چه باید می کردم؟ اگر داخل بروم با خشم عاطفه رو به رو می شوم.
می خواهم بدانم با عاطفه چه کار دارد؟ خب این را که می دانم. عاطفه هم تصمیم خودش را گرفته. بهتر است خود را پنهان کنم. امیر اصلا توجهی به اطراف نداشت. کمی پایین تر رفتم و پشت اتومبیلی که پارک شده بود خود را پنهان کردم. چه لحظات سنگینی بود. نفسهایم به شماره افتاده بود. داشتم خود را بازی می دادم. چه بازی مسخره ای؟ برای چه خودم را خرد می کردم. دیگر به من علاقه ای نداشت. شاید در این مدت به یک مونس نیاز داشته. عجیب کلافه بودم حالا دلیل این رفتار ناشایست او را می دانستم. دل در سینه ام فروریخت. در باز شده بود ولی امیر داخل نرفت. گویا منتظر بود. منتظر چه کسی؟ خب این که معلوم است دیگر منتظر عاطفه خانم بود.
ایستاده بودم تا آنچه را که نمی خواهم بدانم ببینم. عاطفه بیرون آمد. چه زیبا بود. چه لباسهای شیکی پوشیده بود. مرتب و آرایش کرده بود. کفشهای پاشنه بلندش قد او را بلندتر از همیشه کرده بود. شالی از پوست روباه بر دور گردن آویخته بود. دسته ی کیفش را در دست گرفته بود و همراه با لبخند شروع به احوال پرسی کرد.
لبخندی خنجری شده بود بر قلب من و نگاهش نمک بر روی زخم خنجرش می پاشید. با آن چشمها به او نگاه می کند. ای کاش به من نگاه می کرد و مانند گذشته به من لبخند می زد. توانایی دیدن چنین صحنه ای را نداشتم. خون در مغزم می جوشید. راستش دلم می خواست نعره می کشیدم و به او دری وری می گفتم. شاید هم دوست داشتم با طرز وحشیانه ای او را مورد حمله قرار بدهم. خودم را کنترل کردم. صبر کردم و منتظر شدم تا ادامه ی حرکاتش را ببینم.
امیر در ماشین را برایش باز کرد و با حرکت دست چپ به او تعارف کرد تا سوار شود. عاطفه همراه با خنده ی کوتاهی با او صحبت می کرد. سوار شد. امیر هم نگاهی مغرورانه به او انداخت و سوار شد. اول اتومبیل را روشن و سپس حرکت کرد. هنگامی که اتومبیل از کنار من رد می شد نگاهی زیرکانه داخل اتومبیل اندختم. هیچ یک متوجه ی من نشدند. امیر یک دست عاطفه را در دست گرفته بود. صدای موزیک شادی از داخل ماشین شنیده می شد. آه خدای من احساس لرز کردم. سرم گیج می رفت. خنده های امیر را هنگامی که دست عاطفه را لمس می کرد به یادم می آمد. وقیحانه می خندید. آب دهانم را جمع کردم و محکم بر روی زمین انداختم. و با عصبانیت و خشم درونم به فرودگاه رفتم.
آنروز پرواز آزمایشی داشتم. به اعصابم مسلط نبودم. از خدا آرزوی مرگ می کردم.
از دنیا سرد شده بود ناامید بودم ناامیدتر شدم. لباس فرم پوشیدم. کلاهم را بر سر کردم و با همکارم به طرف هواپیما راه افتادیم.
هنگامی که در کابین نشسته بودم گویی که تا به حال هواپیما ندیده باشم. از پرواز می ترسیدم تسلط نداشتم. اراده ام را از دست داده بودم. همکارم متوجه شده بود که حالم خوش نیست و بر پرواز تسلط کافی ندارم. او خود هواپیما را کنترل کرد و سعی داشت به نحوی بر من مسلط شود. اولین بار بود که چنین حالتی به من دست می داد. دیگر روزنه ی امیدی نداشتم. عاطفه رفته بود. با امیر رفته بود. خوشا به حال امیر. ای کاش از روز اول به خود امید نمی دادم که عاطفه مال من خواهد شد.
احساس خفگی شدید می کردم. پس از اتمام ماموریت با کمک همکارم، خودم را به سالن رساندم. فکرم مشغول بود. نمی توانستم در محل کارم طاقت بیاورم. مرخصی گرفتم و به خانه رفتم. ولی در خانه هم منقلب بودم و به عاطفه فکر می کردم. عصبی بودم. با مشت به در و دیوار می کوبیدم و به خودم ناسزا می گفتم به عاطفه هم می گفتم. او بود که با حیله و ترفند مرا به دام عشقش کشانیده بود. می خواستم نفرینش کنم ولی نمی توانستم. خیلی دوستش داشتم. عاشقش بودم. غرورم اجازه ی گریه نمی داد متشنج بودم و حرص می خوردم.
بعدازظهر شده بود و سوز پاییزی می آمد. مانند دیوانه ها از خانه بیرون زدم. بی اختیار خود را در یک باجه ی تلفن دیدم. سکه ای انداختم و شروع کردم به گرفتن شماره. شماره منزل مهندس را می گرفتم. مژگان گوشی را برداشت.
«سلام مژگان، مهندس منزل است؟»
مژگان خنده ای تلخ یا شاید هم تمسخرآمیز کرد و جواب داد:
ـ «سلام فرامرز چه عجب؟ با پدرم کار داری یا با عاطفه؟»
از شنیدن کلمه ی عاطفه قلبم شکست. آیا این اسم می توانست مربوط به آن چهره باشد یا مربوط به آن قلب بی رحم؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی لرزان گفتم:
ـ «با پدرت کار دارم.»
ـ «پدرم منزل نیست.»
ـ «مگر عاطفه منزل هست؟»
ـ «نه، عاطفه هم رفته بیرون.»
با این که جواب خودم را می دانستم پرسیدم:
ـ «کجا رفته؟»
ـ «راستش نمی دانم...»
حالت صحبت کردن مژگان برایم قابل درک بود. دیگر سوال نکردم خواستم گوشی را قطع کنم که مژگان پرسید:
ـ «امروز مجتبی را ندیدی؟»
خنده ای همراه ازروی حسادت کردم و گفتم:
ـ «خوش به حال مجتبی که همسری مهربان و باوفا همچون تو دارد. نه ندیدم.» آهی کشیدم و ادامه دادم: «نمی دانی عاطفه کی بر می گردد؟»
ـ «درست نه، ولی شاید غروب برگردد.»
گوشی را گذاشتم.
دستهایم را در جیب کرده بودم و در کنار پیاده رو قدم می زدم. فکر می کردم دیگر راهی غیر از تقبل ندارم. باید رهایش کنم ولی مگر دست خودم است؟ قلبم نمی گذارد. ای کاش پشیمان بشود و دوباره به سوی من بیاید. یعنی ممکن است؟ خدایا ممکن است؟ هنوز هم می توانستم خیلی راحت نگاه با نفوذش را به یاد بیاورم. بی اراده قدم می زدم. باران نم نم می بارید. روی یک پل هوایی ایستادم و با غم فراوان سمت پایین را نگاه می کردم. تمام ماشینها را به چشم اتومبیل امیر می دیدم. از ماشین متنفر شده بودم. دیگر هیچ امیدی نداشتم که تسکین بخش روحم باشد. از خودم هم تنفر پیدا کرده بودم اگرچه تجربه ی رنج و شکست را داشتم ولی باز هم نفس می کشیدم و باز هم هوای یاری دگر کرده بودم و باز هم شکستی دیگر را تجربه می کردم.
آفتاب رو به غروب می رفت. دوباره به همان کوچه رفته بودم. در عقب نشینی یک ساختمان پنهان نشستم و منتظر برگشتن عاطفه بودم. ناامیدانه سیگار می کشیدم و به سر خیابان نگاه می کردم.
رنگ اتومبیل امیر سفید بود و هر اتومبیلی که به رنگ سفید در کوچه می پیچید قلب من سیاه می شد. نفسم به شماره می افتاد. نیم ساعت گذشت ولی عاطفه نیامد. خدای من کجا رفته؟ الان چه کار می کند؟ حتما صحبت می کند. گل می گوید و گل می شنود. با لبهای زیبایش برای امیر می خندد. و نگاه شیطنت آمیزش را در چشم امیر می اندازد. حسادت امانم را بریده بود. یک ساعت دیگر گذشت. هوا سرد شده بود و سوز در استخوانم می پیچید. صورتم از سرما حس نداشت. پشت سر هم سیگار می کشیدم. عابرهایی که می گذشتند در دل به من چه می گفتند شاید هم با خود می خندیدند و می گفتند این جوان بیچاره در این هوای سرد چرا اینجا نشسته. راستی چرا نشسته بودم؟ به خود می گفتم: «خب بلند شو برو خانه، او دیگر مال تو نمی شد. پس چرا نرفتم؟ اسیر جسم خود شده بودم. زیر لب می گفتم: «ای عاطفه اکنون که شمع وجودم به تاریکی گراییده و از روشنی فروغ چشمانت جز سیاهی هیچ اثری نیست. به یادت می گریم تا شاید بتوانم از آتش سوزانی که دلم را در خود مهر کرده تا حدودی بکاهم. عاطفه جان! چرا رفتی و تنهایم گذاشتی؟ من که به تو عادت کرده بودم. من که از زیستن، نگین درخشان خوشبختی را به دستهایت هدیه دادم چرا تنها گذاشتی؟ در صورتی که می دانستی من محتاج تو بودم. من که از دیدن تو امید را با تمامی وسعتش حس می کردم. عاطفه جان! چگونه توانستی امید و آرزوهایم را در بستر سرد بیهودگی در زیر خروارها فریاد فراموشی و عبث وارهانی و مدفون سازی، من که آرزو داشتم عمر را در چشمان تو ببینم و زندگی را با دستهای تو لمس کنم و با باور تو همه چیز را باور کنم با دنیای تو دنیا را بشناسم آیا این را می دانی که با نبودنت هم چشمانم هم دستانم و هم دنیای ناباورم را از دست داده ام؟ من نابود شدم. نابودی که مرگ را هنوز نمی شناسد. اما خود نمی داند که این نابودی مرگ است که بر جسم نحیفم پنجه انداخته و مرا با خودش می برد.»
حدود دو ساعت گذشته و هوا کاملا تاریک شده. ستاره ها نیستند. ابرها جلوی درخشش آنها را گرفته اند مانند امیر که بین من و درخشش چشمان عاطفه قرار گرفته. از شدت سرما روی زانوهایم خم شده ام و می لرزم. دستهایم را میان پاهایم گذاشته ام و میان آنها نفس می کشم تا شاید بتوانم برای مدتی دیگر سرما را تحمل کنم. دیگر نفسم هم گرمایی ندارد. دیگر طاقت نشستن نداشتم. پاهایم بخ زده بودند. باران تندتر شده بود و صدای غرش ابرها مرا به حال خود برگرداند. بلند شدم که بروم. نوری در کوچه چرخید. خودش است. با دقت نگاه کردم. بله اتومبیل امیر است. هنگار رد شدن آبهای جمع شده ی گودال کوچکی را که در کوچه بود به لباسهای من پاشید. چندین متر پایین تر ایستاد. منتظر و ناآرام نگاه می کردم. پس چرا پیاده نمی شود؟
حتما دارند صحبت می کنند. راجع به چه می گویند؟ حسودیم شد. امیر اتومبیل را روشن نگه داشته بود. پس قصد ندارد داخل منزل برود. چند لحظه ای طول کشید. هنوز عاطفه در اتومبیل نشسته بود. حتما می خواهند قرار ملاقاتی برای فردا یا وقت دیگری بگذارند. خون خونم را می خورد. بروم و هر دو را تکه تکه کنم. ولی مگر می شود؟ دوست داشتن که اجبار نمی شود. چند بار به خود گفتم او مرا دوست ندارد پس من هم نباید او را دوست داشته باشم ولی دارم آن هم چه قدر بیشتر از اندازه. من عاطفه را دوست دارم. شاید حالا دیگر بیشتر از روزهای گذشته.
در ماشین باز شد. قلبم می زد. عاطفه به سختی پیاده شد. دستهایش گیر است. آنها چیست؟ چند جعبه در دست دارد. کادو است امیر برایش خریده. به سختی در ماشین را بست و خنده کنان از امیر خداحافظی کرده چه قدر صدای خنده هایش وقیح به نظرم می رسد.
یک روز صدای این خنده ها درمان زخمهای دلمه بسته ی دل من بودند. امیر منتظر شد تا عاطفه داخل برود سپس یک بوق برایش زد و از کوچه دور شد.
کاملا خیس شده بودم. کوچه تاریک و ساکت بود. در آن هوای سرد پرنده پر نمی زد. رفتم که زنگ را بزنم. غرورم اجازه نمی داد ولی به غرور اعتنایی نکرد. عشق غرور برنمی دارد. زنگ را فشار دادم.
_ «کیه؟»
«عاطفه! من هستم فرامرز. می خواستم چند لحظه با تو صحبت کنم.»
در را باز کرد و پرسید:
_ «باز شد؟»
«بله، بله.» و وارد شدم و در را بستم. سریع خودم را به ساختمان رساندم.
از فرط ناراحتی و حسد صدایم دورگه شده بود. غصبناک بودم و خسته. عاطفه رو به رویم ظاهر شد. مانند همیشه طناز و زیبا و با آن لبخند متین. دیگری او را عزیزم خطاب نکردم در آن لحظه به نظرم نادان و یا شاد هم رذل می آمد. دیگر نمی خواستم چشمم را بر حقیقت ببندم. از طبع پست و بی همتش حالم به هم می خورد.
شگفت زده به من نگاه می کرد. هنوز هم رفتارش محترمانه بود. آرام از پله ها بالا رفتم. همان طور که سرم را پایین انداخته بودم گفتم:
«خسته نباشی خانم. خوش گذشت.؟»
_ «سلام فرامرز! مژگان همین الان گفت که تلفن زده بودی.»
«بی معرفت کجا رفته بودی؟»
_ «منظورت چیه فرامرز؟ من که قبلا همه چیز را گفتم.»
«بل بله، خاطرم هست. گفته بودید قرار است دوباره با امیرخان ازدواج کنید ولی نگفته بودی که تکلیف من چه می شود.»
_ «وای، بس کن فرامرز! این چه طرز صحبت کردن است؟»
با خودم گفتم:
«شاید اگر از راه عاطفی برخورد کنم بهتر باشد.»
«خوش به حال امیر که می خواهد دوباره صاحب تو شود.»
چرا نگاهش تحقیرآمیز شده؟ شاید دلش برایم می سوزد. شاید هم در دل به من می خندد. یا اینکه می خواهد تصمیمش را عوض کند.
باز لرزشی بی امان تمام وجودم را تسخیر کرد. غرورم بیدار شده و بر احساساتم غلبه می کرد. با اشمئزاز گفتم:
«فکر می کنم قرار بود اول تکلیف مرا روشن کنی. تکلیف مرا که در انتهای جاده ای از امید چشم بر آمدنت دوخته ام. عاطفه جان من منتظرم که راه رفته را بازگردی. اما گویی خیال بازگشت نداری یا شاید هم راه را گم کرده ای؟ اما اگر نمی خوای برگردی بگو تا انتظارم را پایان دهم. دیگر چشمانم را وعده ی دیدار ندهم و قلبم را که به امید تو می تپد را نوید بازگشت ندهم. بگو تا بالاخره سرنوشتم را به نحوی برای خودم تفهیم کنم. عاطفه جان! تو که می دانی من ستاره های بی فروغ را هرگز دوست نداشتم. گلهای خندان و سکوت پرنده در اوج پرواز را، خواندن نوشته هایی از کتاب عشق را، دوست نداشتم.» سکوت کرده بود و سرش را پایین انداخته بود.
«جواب بده عاطفه! خواهش می کنم یک حرفی، چیزی بگو.»
به آرامی سرش را بلند کرد. اشکش برق می زد. در چشمان به آن زیبایی. به نقطه ای در تاریکی شب خیره شد و در آن صدای بارش باران صدایش پیچید.
_ «فراموشم کن فرامرز! فراموشم کن، خواهش می کنم.»
آخ، صدای شکستن قلب خود را شنیدم.
سرش را به طرف درب ورودی ساختمان برگرداند و با صدای بلند مژگان را صدا زد.
_ «مژگان! حلقه ی فرامرز را بیاور.»
نگاهی سریع به انگشتهایش انداختم. بله، حلقه ی من در انگشتش نبود. حلقه ای درشت تر و زیباتر با نگینهای سبز.
با خشم در چشمانش نگاه کردم. دیگر نگاهش سرد شده بود. دیگر نمی شد تشخیص داد که این ها چشم هستند یا دو تکه شیشه؟
آهی کشیدم و صاف ایستادم. «پس همه چیز تمام شد؟» «بله تمام شد.» سرش را پایین انداخت. صورتش سرخ شده بود. از شدت سرما با شرمندگی درست نمی دانم.
آرام گفتم: «ای کاش می مردم ولی با تو آشنا نمی شدم. بهتر که این طور شد. زودتر چهره ات برایم روشن شد. تا حالا هم مرا مسخره ی خودت کرده بودی و شاید هم سرگرمی و مونس روزهای تنهائیت بودم تا بتوانی درد گذشته ات را تا مدتی که امیر یا بهتر بگویم عشقت پیدایش می شود تسکین بدهی.»
می دانست خشم دوباره در وجودم زبانه کشیده است.
سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت. دلم نمی خواست به خانه برگردم. راستش داشتم سعی می کردم به هر شکلی یا به هر زبانی شده تصمیمش را عوض کنم. گاهی آرام می شدم و گاهی خشمگین. از هر راهی با او صحبت می کردم.
جوابی غیر از سکوت نداشت. دیگر ناامید شدم. در آن هوای سرد حتی تعارف نمی کرد که داخل ساختمان بروم. نه، دیگر مرا نمی خواست.
با ناامیدی دست در جیبم کردم و جعبه ی حلقه و نامه را درآوردم و به طرف گرفتم. می خواستم تیر آخر را بیاندازم.
با لحنی بسیار آرام تا شاید در آخرین لحظه ها دلش به رحم بیاید گفتم: «بیا عاطفه جان! این هم مهر و محبتی که نزد من امانت گذاشته بودی. تو خوب می دانستی امانت است. این من بودم که در خیالاتم تا لحظه ی مرگ از خود جدایش نمی کردم.»
هنوز ساکت بود. مژگان در را باز کرد و به طرف ما آمد. با صدایی لرزان با مژگان احوال پرسی کردم.
مژگان نگاه کوتاهی به عاطفه انداخت و سپس رو به طرف من گفت:
_ «وای، خدا مرگم بدهد. آقا فرامرز! پس چرا این جا در این باران؟ کاملا خیس شده اید. بفرمایید داخل.»
دلم می خواست داخل می رفتم ولی دیگر خوب می دانستم که غیر از خرد شدن من هیچ فایده ای ندارد. امیر کاملا قلب و روح او را تسخیر کرده بود.
سیگاری روشن کردم و زیر لب گفتم:
«همین جا خوب است مژگان! خیلی متشکرم.»
عاطفه بی اعتنا به حرفهای من رو به طرف مژگان پرسید:
_ «حلقه را آوردی؟»
سکوت در آن تاریکی بین ما حکمفرما شد. مژگان حلقه را به من داد. هنوز منتظر بودم تا عاطفه چیزی بگوید ولی نگفت. هیچ نگفت. حدس زدم تمام فکر و حواسش پیش امیر است.
*****
تنها در اطاقم نشسته ام و برق را خاموش کردم تا تمرکز بیشتری داشته باشم. چه قدر بدبختم. چه قدر تنهایم. حتی صدای تیک تیک ساعت هم برایم عذاب آور شده. چرا شب تمام نمی شود؟ ولی برای چه روز شود؟ روز من دیگر شب تاریک است. هرچه سعی می کنم نمی توانم به او فکر نکنم. چرا خوابم نمی برد؟ خواب با چشمانم غریبی می کند.
صبح پلکهایم قرمز و متورم شده بود. مادرم سخت در رنج من شریک شده و مرتب سعی داشت مرا دلداری بدهد.
_ «فرامرز جان! امروز به خانه ی مصطفی برو. شاید کاری از دست مصطفی و خاتون بربیاید. شاید بهتر بتوانند با عاطفه صحبت کنند.»
آهی پر از درد روزگار کشید و ادامه داد:
_ «به خدا توکل کن پسرم.»
مادرم چه قدر پیر و ناتوان شده. موهایش سپید و کمرش خمیده. از رنج روزگار، از تاریخ شهادت پدرم و شراره به این طرف هنوز روز خوشی به خود ندیده. مرتب در سوگواری و غم از دست داد آنها می گرید. در تمام این مدت تمام خوشحالی و امیدش را در این می دید که می تواند دوباره عروس جوانی به خانه بیاورد. که آن هم تیر ناامیدی شد و بار دگر بر قلب زخم خورده اش فرونشست.
صبحانه خورده نخورده بلند شدم و به فرودگاه رفتم و پس از انجام ماموریتی که داشتم یکراست به منزل مصطفی رفتم. مادرم آنجا بود. او از قبل خلاصه ای از داستان پشیمانی عاطفه را برای مصطفی و خاتون تعریف کرده بود. خجالت می کشیدم و احساس سرشکستگی و حقارت داشتم. شکست دوم تاثیر سخت تری در روحیه ام گذاشته بود.
خاتون ماه آخر دوبارن بارداریش را می گذراند و چندان حال خوبی نداشت. نمی توانست خم بشود و سینی چای را جلوی من بگیرد. مصطفی سریع بلند شد و در حالی که سینی را از دستش می گرفت گفت:
«برو استراحت کن خودم پذیرایی می کنم.» سپس خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد: «فرامرز که غریبه نیست.»
خاتون به اتاق مجاور رفت. من ماندم و مصطفی. خیلی حرفها برای گفتن داشتم. او که روزگاری خودش این درد را تحمل کرده بود، حالا بهتر حرف مرا می فهمید. دلم می خواست مثل بچه ها گریه می کردم تا شاید کمی سبک شوم. گفتم: «مصطفم! خیلی دلم پر است. پر از غصه، و درد روزگار. نمی دانم چه کار کنم؟ یعنی می توانم فراموش کنم؟» سیگاری روشن کردم و آه کشیدم.
« نه، امکان ندارد بتوانم عاطفه را فراموش کنم. مصطفی جان! خواهشی دارم. با خاتون به منزل مهندس برو با عاطفه صحبت کن. حال مرا برایش بگو/ بگو دارد از غصه دق می کند. بگو بعد از تو می میرد. بگو جانش بستگی به وجود تو دارد. اصلا هرچی می خواهی بگو. فقط نظرش را عوض کن. ببین حرف حسابش چیه؟ چه می خواهد؟ به خدا اگر جانم را بخواهد دریغ نمی کنم. بگو دست از سرش بر نمی دارم. مقصر خودش بود که مرا عاشق و امیدوار کرد. حالا من دست بردار نیستم. به خدا زندگیش را از هم می پاشانم. بگو مطمئن باشد نمی گذارم آسوده زندگی کند.»
عصبانی یا شاید هم دیوانه شده بودم. نمی دانستم چه می گویم؟ در حالتی قرار گرفته بودم که مگر فقط خدا کمکم می کرد تا بتوانم از این بحران نجات پیدا کنم.
عصر، مصطفی و خاتون حاضر شدند که همراه مادرم بروند منزل مهندس. طاقت نداشتم تنها در خانه بمانم. تا نزدیک منزل مهندس همراه آنها رفتم. کوچه ساکت بود. گوشه ای از جدول نشستم و منتظر ماندم. مصطفی دست روی شانه ام گذاشت و گفت: «کم سیگار بکش. به خدا توکل کن. هر چه قسمت باشد همان می شود. صبور باش فرامرز! با غصه خوردن که کار درست نمی شود.»
گفتم: «برو مصطفی! برو، خواهش می کنم تمام سعی ات را بکن. من منتظر هستم. به خدا اگر با خبر خوش برنگردی، دیگر نمی دانم چه کار کنم. اصلا سر به بیابان می گذارم. ای خدا من دیگر طاقت شکست ندارم.» و مصطفی رفت و من همچنان زیر لب با خودم حرف می زدم.
نزدیک دو ساعت می شد که مصطفی رفته بود ولی هنوز خبری نشده بود یعنی تا این موقع چه می گویند، حتما عاطفه راضی نمی شود و مصطفی همچنان اصرار می کند.
اشعه ی نور قرمز غروب خورشید مرا وادار می کرد تا دوباره به غروب غم انگیز زندگیم فکر کنم. غروبی که آیا طلوع امیدی داشت؟ گاهی برای لحظه ای خود را سوار بر اشعه های طلوع امید می دیدم. ولی سرعت و شتاب این اشعه ها افکارم را از هم می گسیخت و دوباره کمک می کرد تا گذشته ام را بپیمایم. جاده ای که هر پیچ و خمش احساس جوانیم را در خود گرفته بود، و هرچه باریکتر می شد تا بالاخره... بالاخره دره ی تاریک شکست. چرا دوباره شکست؟ چرا قدم در جاده ای گذاشتم که انتهایش را نمی دانستم. قدم گذاشتم. با چشم باز در این جاده می رفتم، پس چرا نمی دیدم؟ شاید هم می دیدم، باور نمی کردم. خوب به یاد می آوردم هر قدمی را که جلوتر می گذاشتم، بر می گشتم و جای پایم را نگاه می کردم، جای پایم که در لجن زار به معنای زندگی گود رفته بود، ولی چرا دوباره جلوتر می رفتم، نمی دانم. شاید دوست داشتم برگردم ولی همچنان در مرداب عشق دست و پا می زدم.
با صدای مصطفی به خودم آمدم، سرم را بالا گرفتم. مصطفی و خاتون بالای سرم ایستاده بودند. اشک حلقه بسته در چشمم باعث می شد که تار ببینم. دوست نداشتم کسی اشکم را ببیند. بلند شدم و در حالی که به طرف انتهای کوچه قدم بر می داشتم سریع اشکهایم را پاک کردم و پرسیدم:
«خب مصطفی! عاطفه قبول کرد که با من ازدواج کند؟»
سکوت مصطفی باعث شد تا جواب منفی خود را بگیرم. در آن لحظه شاید اگر خنجر در قلبم فرو می کردند، خون بیرون نمی زد. غرورم خرد شده بود. احساس تنفر از خودم و از روزگار کرده بودم. ای کاش مرده بودم. آخر من به چه دردی می خورم. من که نتوانستم در برابر جواب منفی یک زن خود را کنترل کنم چه طور می توانم با پستی و بلند زندگی دست و پنجه نرم کنم.
باز دوست داشتم تنها باشم، نمی خواستم کسی برایم دل بسوزاند. حتی دیگر نمی خواستم بشنوم که عاطفه چه حرفهایی زده است.
خاتون دست زیر بغل مصطفی گرفته بود و مشغول صحبت بودند. حسودی نمی کردم. ولی احساس خفت وجودم را در بر گرفته بود.
«مصطفی جان! من جایی کار دارم. از این که امروز زحمت کشیدی متشکرم. همین طور از شما خاتون...»
«آقا فرامرز! چه قدر تعارف می کنید. مصطفی مثل برادر شماست. هم مصطفی و هم مجتبی نگران حال شما هستند. امشب شما شام تشریف بیاورید منزل ما. تنها نمانید. این همه تنهایی و فکر کردن فقط باعث می شود که شما منزوی و افسرده شوید.»
شب به خانه ی مصطفی رفتم. مثل کسی شده بودم که از تنهایی وحشت داشت. رفتارم عادی نبود. مادرم می گفت: «این فرامرز دیگر فرامرز سایق نمی شود. افسرده شده. با کسی حرف نمی زند. فقط فکر می کند. می ترسم آخرد یوانه شود.» بعد ناله می کرد: «خدایا من چه گناهی کرده بودم که مستحق این همه بدبختی شدم؟ آن از شوهرم و عروسم، این هم از تنها پسرم. اخر فرامرز جان! چرا غذا نمی خوری؟ چرا با خودت این طوری می کنی؟ مثلا فکر می کنی اگر تو از بین بروی غیر از اینکه خودت جوان مرگ می شوی و مادر بیچاره ی ستم دیده ات را داغدار می کنی کار دیگری انجام داده ای؟ یا فکر می کنی عاطفه می نشیند و تا آخر عمر سیاهت را می پوشد؟ نه، به خدا شوهر می کند و تنها چیزی که به یادش نمی آید تو هستی. به فکر خودت باش، جوانیت را فدای ندانم کاری هایت نکن. مادر اگر به خودت رحم نمی کنی، به من پیرزن رحم کن.»
حدود سه ماه گذشت. به خاطر مادرم خودم را آرام و صبور نشان می دادم. آتش عشق عاطفه نه تنها خاموش نشده بود، بلکه ندیدنش باعث شده بود که سوزنده تر و فروزان تر شود. راه می رفتم به او فکر می کردم. با دیگری حرف می زدم او را می دیدم. غذا می خوردم عاطفه را کنارم حس می کردم که قاشقش را از غذای ظرف من پر می کند و همراه با خنده بر دهان می گذارد. حتی در محیط کارم او را کنار خود احساس می کردم. او نبود ولی رویایش با من راه می رفت. با من حرف می زد و خلع تنهایی مرا پر می کرد. کاملا در ذهنم جا گرفته بود و باعث می شد که در آتمسفری از آسودگی و آرامش فرو بروم. باید می ساختم با درد و رنجی که زمانه در وجود من نهاده بود. چاره ای غیر از تحمل نداشتم. تمام اوقاتم را با کار می گذراندم. پروازهای متعددی داشتم. مادرم هر دفعه دختری را زیر نظر می گرفت و به خواستگاریش می رفت. نمی خواستم دلش را بشکنم. می رفتم و دختر را می دیدم. هر کدام را که می دیدم، صورت و رفتار عاطفه جلوی چشمم مجسم می شد. نمی توانستم هیچ یک را با او مقایسه کنم.
فکر می کردم دیگر در این دنیا یک عاطفه وجود داشته و بس. هیچ کس نمی تواند مثل او حرف بزند و راه برود. مثل او بخندد و شیرین زبانی بکند. ولی هیچ کس مثل او بی معرفت نیست. که حتی این را هم دوست داشتم که حالا فهمیدم دوست داشتن معایب طرف را می پوشاند.
از عاطفه بی خبر نبودم. شش ماه دیگر گذشته بود و من توسط مجتبی از حال او با خبر بودم. مجتبی می گفت دوباره به عقد امیر درآمده و در منزل خودش زندگی می کند. می گفت کلاس موسیقی می رود و تازگی قرار است یک مسافرت سه ماهه به خارج از کشور برود. قرار است با امیر به سوئد برود.
از مجتبی پرسیدم: «برای چه می خواهند بروند؟»
گفت: «برادر امیر در سوئد است، تازگی با یکی از همکارهایش ازدواج کرده، برای امیر و عاطفه هم دعوتنامه فرستاده.»
حسودی می کردم. حرص می خوردم و هیچ کس از درونم آگاه نبود. می دانستم فقط کسی حال مرا درک می کند که خود این درد را داشته باشد. می سوختم و کاری از دستم بر نمی آمد.
4 سال دیگر گذشت. هر چند وقت یک بار می رفتم و از دور عاطفه را می دیدم. می دانستم شوهر دارد به همین دلیل طوری او را می دیدم که هیچ وقت متوجه ی من نشود. زمانی که از کلاس بر می گشت او را می دیدم. با دوستانش مشغول صحبت بود. با صدای بلند می خندید و هیچ توجهی به اطراف نداشت. خوشبه حالش. چه قدر راحت توانست مرا به دست فراموشی بسپارد. شاید حالا دیگر اسم مرا هم فراموش کرده باشد. گاهی با دوستانش به سینما می رفت من هم می رفتم و در آن سالن تاریک به جای این که فیلم را نگاه کنم به عاطفه خیره می شدم که پشتش به من بود و نمی دانست که مرا دیوانه کرده. روزهای تعطیل می رفت اسکی، کلاه می پوشیدم و عینک می زدم و از دور تماشایش می کردم و در تمام این مدت از این تعجب می کردم چون هیچ زمان امیر را کنارش نمی دیدم. و عاطفه همیشه با دوستانش سرگرم بود. این طور که از مجتبی شنیده بود، امیر سخت گرفتار کارهایش بود و عاطفه را به حال خود واگذاشته بود.
بهار گذشت، تابستان آمد. مردادماه بود روز پنج شنبه عروس مجتبی و مژگان در بزرگترین هتل تهران برپا شد. مهندس جشن مفصلی برای آنها ترتیب داد.
پرواز صبح را که به بندرعباس بود انجام دادم و حدود ساعت چهار بعدازظهر در فرودگاه تهران فرود آمدم. اتومبیلم را از پارکینگ بیرون آوردم و یکراست به آرایشگاه رفتم. ساعت هفت خودم را به هتل رساندم، راستش بیشتر از آن که به جشن مژگان و مجتبی فکر کنم، به عاطفه فکر می کردم که بعد از گذشت چند سال دوباره او را از نزدیک می دیدم. اگر مرا ببیند چه عکس العملی نشان می دهد؟
وارد هتل شدم. در سالن مردانه مجتبی در نقطه ی بالای سالن نشسته بود. جلو رفتم وسبد گل را به او دادم و تبریک گفتم. چشم گرداندم تا امیر را ببینم ولی هرچه با چشم جستجو کردم او را ندیدم. مجتبی گفت: «هنوز نیامدند. گویا عاطفه را برده دکتر.»
چرا هول شده ام؟ با عجله پرسیدم: «دکتر؟ دکتر برای چه؟»
خندید و گفت: « من چه می دانم؟»
عرق کرده بودم شاید از خجالت. از سالت خارج شدم. در فضای سبز هتل ایستاده بودم و سیگار می کشیدم. چند دقیقه ای گذشت. هوا بسیار گرم بود. خواستم داخل سالن برگردم که اتومبیل امیر از جلوی چشمم گذشت و به طرف پارکینگ رفت. داخلش را به دقت نگاه کردم. عاطفه نشسته بود. امیر هم رانندگی می کرد. از این که عاطفه را سرحال دیدم خوشحال شدم. داخل سالن برگشتم امیر هم آمد. مخصوصا نخواستم عاطفه را کنار امیر ببینم. طاقت نداشتم.
با دسته گل وارد شد. یکراست به طرف ما آمد. مجتبی بلند شد و با او دست داد. امیر بی آنکه مرا بشناسد خم شد و با من دست. طبق حکم ادب بلند شدم و شروع کردم به احوالپرسی. مجتبی گفت: «خلبان جاویدیار از دوستان نزدیک ما هستند.»
و امیر دوباره سرش را تکان داد و گفت: «از آشنایی با شما بسیار خوشبختم.»
نمی خواستم او را ببینم. حس تنفر غریبی نسبت به امیر داشتم. دلم می خواست با دستهایم آنقدر گلویش را فشار می دادم تا او خفه شود ولی امیر بیچاره چه گناهی کرده؟ او فقط سراغ همسر گذشته اش را گرفته بود، بدون آنکه بداند همسرش خواستگاری دارد.
امیر روی صندلی کناری من نشست. می خواستم بلند شوم و بروم جای دیگر ولی مگر مجتبی با حرف زدن مکرر می گذاشت؟
مجتبی که ساکت شد، امیر شروع کرد. از چه خبر؟ حال شما چطوره صحبت کرد تا از وضع مملکت چه خبر دارید؟ و یا کار جنگ به کجا کشیده می شود؟ و خلاصه پشت سر هم سوالهای متفاتی می پرسید.
بعد از صرف شام همگی سوار بر اتومبیل هایمان شدیم تا عروس و داماد را در راه منزل همراهی کنیم. امیر پشت سر من حرکت می کرد. آن شب امیر به حدی احساس رفاقت با من می کرد که خودم هم باور کرده بودم که انگار سالهاست با امیر رفیق هستم و او را می شناسم. امیر پشت سر هم بوق و چراغ می زد. دستش را از شیشه ی اتومبیل بیرون آورد و تکه پارچه ای را که در دست داشت تکان می داد.
جلوی منزل مهندس ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. مژگان دست در دست مجتبی وارد منزل شد. امیر پشت سر ماشین من اتومبیل را پارک کرد. هنگامی که عاطفه پیاده شد، گویی نفسم بند امده بود. دلم می خواست فریاد می کشیدم و او را صدا می کردم. زیر لب به خودم می گفتم: «خجالت بکش فرامرز، او دیگر شوهر دارد. باید او را فراموش کنی.»
عاطفه بدون آنکه متوجه ی من باشد دست در دست امیر از جلوی من عبور کرد. خدای من! بله! خوب که نگاه کردم، بله کاملا مشخص بود. عاطفه چه قدر تغییر کرده بود، مثل اینکه او حامله است. امیر یک دستش را به کمر او گرفت و سعی می کرد کمکش کند تا بتواند قدم بر آن طرف جوی آب بگذارد.
پشت سر آنها داخل شدم، صدای پایکوبی تمام فضای خانه را پر کرده بود.
در میان جمعیت امیر یکراست سراغ من آمد و در کنارم نشست.
این دیگر چه می خواهد؟ اصلا من چه می دانم که وضع مملکت چه می شود؟ چرا دست از سر من بر نمی دارد؟ ای کاش یقه اش را بگیرم. چه می خواهی از جانم؟ ولی نمی شود. زشت است. خجالت بکش فرامرز. و دوباره تحویلش گرفتم و لبخندی مصنوعی زدم. سخت گرم گفتگو با امیر بودم که عاطفه به طرف ما آمد. تمام اعضای بدنم شروع به لرزیدن کردند. حتی موقع سلام صدایم دورگه شده بود و می لرزید. عاطفه خیلی عادی و طبیعی شوهرش را صدا کرد: «امیرجان! بیا کارت دارم.»
امیر بلند شد و از من عذرخواهی کرد. چنان عصبی شده بود که ادایش را درآوردم: «امیرجان بیا، امیرجان بیا.»
ای وای، خاک بر سرم: «فرامرز! چه میگویی با خودت؟ پس چرا این طور نازک حرف می زنی؟» برگشتم. مادرم بود. خجالت کشیدم و گفتم: «هیچ همینطور مادر.»
«فرامرز جان! آخر شب است دیگر، نمی رویم؟»
«چرا مادر می رویم، هنوز که مهمان ها نشسته اند. برو، خودم خبرت می کنم.»
دوباره امیر برگشت، نشست و گفت: «ببخشید جناب جاویدیار! شما را تنها گذاشتم. خانمها را که می شناسی، وقتی...»
« بله، بله متوجه هستم، خواهش می کنم. مهم نیست.»
«راستی گفتم خانم، یادم افتاد، شما گفتید ازدواج نکردید؟»
«چرا... چرا... ازدواج کردم. قبلا، قبل از انقلاب با همکلاسیم ازدواج کردم...»
هنوز جریان شهادت شراره را تعریف نکرده بودم که عاطفه دوباره امیر را صدا کرد.
و زمانی که امیر برگشت بحث عوض شد و من فراموش کردم راجع به شراره صحبت کنم. این بار امیر پرسید:
«ببخشید جناب جاویدیار، وقت دارید فردا چند دقیقه ای وقت شما را بگیرم؟»
خندیدم: «این حرفها چیه؟ باعث افتخار من است.»
«می خواستم راجع به موضوعی با شما صحبت کنم یا... چه طور بگویم... می خواستم نظرتان را بپرسم.»
«چشم، مسئله ای نیست.»
«پس تشریف بیارید منزل من.»
«منزل شما؟»
«اشکالی دارد؟ فقط یک مجلس دوستانه است. فقط من هستم و شما.»
شک کردم. او با من چه کاری دارد؟ یعنی چه می خواهد بگوید؟ نکند؟... و بی آنکه خودم دلیل جوابم را بدانم گفتم:
«چشم، خدمت می رسم.»
«خدمت از من است. حتما تشریف بیاورید. این هم آدرس منزل.» و کارتی را از جیبش بیرون آورد و آدرس را روی کارت نوشت.
لازم نبود، آدرس را می دانستم. بارها و بارها پشت فرمان اتومبیلم پنهان شده بودم و عاطفه را هنگام خروج از منزل نگاه می کردم.
آخر شب خسته به خانه برگشتم. مادرم چیزی از موضوع نمی دانست. باز هم نمی توانستم بخوابم. دوباره خاطرات گذشته ی شراره و عاطفه روحم را بازی کی داد. دوباره نبردی خصمانه در وجودم برپاشده بود. خدایا چه کار کنم؟ فردا بروم یا نروم؟ اگر بروم به خاطر دیدن عاطفه می روم. پس گناه کرده ام. نه، نباید فکرهای شیطانی مرا از پا در بیاورد. من که تا به امروز تحمل کردم بعد از این هم می توانم صبر کنم. این عشق است که انسان را وادار به هر کاری می کند.
روز بعد مرخصی داشتم. خسته بودم. تا نزدیک ظهر خوابیدم. بعدازظهر مجتبی به منزلمان آمد و گفت: «امیر از صبح منتظرت بوده و پس چرا نرفتی؟» دلیل نرفتنم را به مجتبی گفتم.
مجتبی خندید و گفت: «مرد حسابی تو که نامرد نیستی. امیر خودش از تو دعوت کرده. حتما کار واجب دارد. می خواهد راجع به موضوع مهمی صحبت کند. چرا فکر باطل می کنی؟ تو نیتت را صاف کن و برو. مطمئن باش که گناهکار هم نمی شوی. اصلا تو یکراست به اطاق امیر می روی. مطمئن باش که عاطفه را نمی بینی. مژگان هم آنجاست. هر دو با هم سرگرم هستند.»
حرفهای مجتبی وادارم کرد که بروم. دوش گرفتم و حاضر شدم. مجتبی با اتومبیل مهندس آمده بود. در بین راه یک دسته گل خریدم. نمی دانم برای عاطفه یا امیر؟ ازدرون خودم شک داشتم. دوست داشتن که این چیزها سرش نمی شود.
«عجب ساختمانی؟ اینجا منزل امیر است؟»
کش دار گفت: «بله، رسیدیم.» و ترمز کرد.
وانمود می کردم که تا به حال خانه را ندیده ام. اصلا کوچه را بلد نیستم. مجتبی زنگ را فشار داد. صدای عاطفه بود: «کیه؟»
«عاطفه خانم! من هستم.»
«بفرمایید تو، آقا مجتبی.»
وارد شدیم. در را آرام پشت سرم بستم. داخل حیاط را ندیده بودم. چه قدر بزرگ و زیبا است. انگار در بهشت هستم.
استخر پر از آب، درختهای کاج و بوته های گل. عطر یاس فضای حیاط را پر کرده بود. نگاهم به سگ بزرگی افتاد که گوشه ای زنجیر شده بود و پارس می کرد.
همراه مجتبی رفتم داخل ساختمان، با چشم دنبال عاطفه می گشتم. منتظر بودم جلوی چشمم ظاهر شود و خوش آمد بگوید. ولی به جای عاطفه امیر آمد. با دیدن امیر تازه به یاد آوردم که اصلا با امیر قرار ملاقات گذاشتم. با او دست دادم و با راهنمائیش وارد سالن پذیرایی شدم. چه شکوه و جلالی. عجب ساختمان مجللی. نگاهی متوجه ی تابلوی بزرگ نقاشی از چهره ی عاطفه شد. یک جا قلبم فرو ریخت. حس می کردم سردم شد. گویا دستهایم می لرزید. به خود آمدم و برای اینکه کسی متوجه ی روحیه ام نشود چند سرفه زدم و درخواست یک لیوان آب کردم. امیر خدمتکار خانه را صدا کرد و گفت: «آب خنک بیاور!» و رو به طرف من ادامه داد: «فرامرز خان با شطرنج چطوری؟»
با حواس پرتی جواب دادم: «بازی می کنم.»
میز شطرنج چیده شد. رو به روی حریف نشستم. امیر بازی را شروع کرد. حرکت مهره ی اول باعث شد مهارتش در بازی شطرنج تشخیص دهم. با این که حوصله ی بازی نداشتم و تمام حواسم به اطراف بود ولی بازی را ادامه دادم.
خدمتکار مرتب پذیرایی می کرد. میوه و شیرینی می آورد، شربت آورد و بعد از گذشت یک ساعت سرش را نزدیک گوش امیر برد و آرام چیزی گفت و امیر لبخندی زد و بلند جواب داد:
«مشکلی نیست، فرامرز خان غریبه نیست. برو بساط را آماده کن. نوبت شماست فرامرز خان و کیش.» و خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد:
«محاصره شدی.»
هنوز مهره ای حرکت نداده بودم که عاطفه وارد شد. دوباره قلبم فرو ریخت. نفسهایم به شماره افتاد. سریع از روی مبل بلند شدم و سلام کردم. زیباتر و باوقارتر از همیشه با یک لباس مشکی بلند. جواهرات قیمتی گردنش توجه هرکسی را به خود جلب می کرد: «خوش آمدی فرامرزخان،بفرمایید، راحت باشید.»
صدایم می لرزید: «متشکرم...» و دوباره نشستم. نگاهی به مهره های شطرنج انداختم. چشمهایم تار می دید. نمی توانستم فکر کنم. دستم را دراز کردم و مهره ای را حرکت دادم.
امیر دوباره خندید و همچنان که وزیرش را حرکت داد گفت:
«کیش و مات.» این را گرفت و در حالی که خدمتکارش را صدا می کرد از اتاق خارج شد.
برگشتم و نگاهم را به عاطفه انداختم و آه عمیقی کشیدم و آرام گفتم:
«من سالها پیش، کیش و مات شدم.»
سرش را پایین انداخت و بی آنکه جوابی بدهد از سالن بیرون رفت.
مجتبی یک سیگار روشن کرد و به دستم داد: «تو نباید این طور با عاطفه صحبت می کردی فرارمز! عاطفه شوهر دارد و تو باید بتوانی او را فراموش کنی. می فهمی؟ اگر عاطفه را دوست داری، مانع زندگیش نشو. او به زودی صاحب فرزندی می شود، بچه ی امیر. بچه ای که می خواد عاطفه را مادر و امیر را پدر صدا بزند، متوجه شدی؟»
پک اول را که به سیگار زدم گفتم: «متوجه بودم. من همه ی این حرفها را یا بهتر بگویم واقعیت ها را می فهمم ولی...»
حرفم را قطع کرد و این بار محکم تر گفت: «ولی، ولی ندارد. اگر نمی توانی عاطفه را از مغزت بیرون کنی، بهتر است هرگز پا در منزلش نگذاری. مرد حسابی برای یک لحظه خودت را جای امیر بگذار. او که نمی داند. ولی حتی اگر حدس بزند می دانی چه بلایی سر تو می آورد؟» و با وارد شدن امیر، مجتبی ساکت شد. امیر زد روی شانه ی من و گفت: «فرامرز خان! می رویم اطاق نشیمن.»
بلند شدم و همراه مجتبی به طرف اطاق نشیمن رفتم. امیر در اطاق را باز کرد. وای خدای من! چه قدر زیباست. از دو طرف به جای دیوار شیشه دارد و منظره ی حیاط پشت با آن باغچه های زیبا، یک قدم داخل اطاق گذاشتم. چشمم به سینی منقل و وافور افتاد. امیر بساط تریاک را چیده بود.
راستش نمی دانستم باید چه بگویم. اگر بگویم من تریاک نمی کشم، فکر کند اجتماعی نیستم، در واقع نمی خواستم در برابر امیر خرد بشوم.
به اصطلاح می خواستم شخصیت خودم را حفظ کنم. می خواستم پا به پای او هرکاری که می کند، انجام بدهم. نکند پیش خودش فکر کند من اُمُل یا بی فرهنگ هستم؟ نمی خواهم وقتی رفتم، جلوی عاطفه از من بد تعریف کند. باید خودم را اجتماعی نشان بدهم.
و به این ترتیب برای اولین بار پای بساط تریاک نشستم. شام در منزل امیر ماندم. خیلی خوش گذشت. حسابی با امیر رفیق شده بودم. موقع خداحافظی امیر دوباره از من دعوت کرد تا روز چهارشنبه به شرکت او بروم.
تا روز چهارشنبه سه روز فرصت داشتم. می خواستم با یک دست لباس دیگر به شرکت بروم. نمی خواستم دوباره با همان لباسها مرا ببیند.
یک دست کت و شلوار خریدم. روز چهارشنبه آماده ی رفتن شدم. اولین بار بود که به شرکت امیر می رفتم. اتومبیلم را پارک کردم و وارد شرکت شدم. از نگهبان سوال کردم: «دفتر رئیس شرکت در کدام طبقه است؟»
_ «طبقه ی ششم، سمت چپ.»
وارد آسانسور شدم و دگمه ی طبقه ی ششم را فشار دادم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت یازده تمام. خوشحال بودم. سر ساعت رسیدم.
خانم منشی مشغول صحبت با تلفن بود. سالن شش ضلعی با شیشه های دودی. عجب شرکت زیبایی. دو نفر روی صندلی نشسته اند و مشغول خواندن روزنامه هستند. جلو رفتم و سلام کردم: «فرامرز جاویدیار هستم. قرار ملاقات با جناب آقای راد دارم.»
و همانطور که با تلفن صحبت می کرد از روی صندلی بلند شد و با لبخند اشاره کرد تا منتظر بمانم. روی مبل نشستم و برای گذراندن وقت مجله ای برداشتم. چند لحظه ای که گذشت منشی گوشی را گذاشت و وارد دفتر امیر شدو مجله را روی میز گذاشتم و منتظر برگشتم منشی شدم.
مردی که کنارم نشسته بود از من سوال کرد: «شما هم برای فروش جنس اینجا آمده اید؟»
با تعجب پرسیدم: «جنس؟»
خندید و گفت: «سوءتفاهم نشود. منظورم فروش فرشهای صادراتی است.»
تازه متوجه منظورش شدم. هنوز جوابی نداده بودم که منشی از اطاق امیر بیرون آمد و رو به طرف من گفت:
«بفرمایید آقای جاویدیار، ببخشید منتظر ماندید.»
بلند شدم و بعد از تشکر از منشی وارد اطاق امیر شدم.
امیر چرخی به صندلیش داد و با خنده های کوتاه و پشت سر هم گفت:
«به به، جناب جاویدیار! خوش آمدی.» جلو رفتم. بلند شد. با او دست دادم و صورت همدیگر را بوسیدیم.
کنار پنجره ایستاده بودم و مشغول دیدن منظره ی بیرون بودم. از طبقه ی ششم خیابانها، ماشینها و انسانها خیلی کوچک دیده می شدند.
خدمتکار امیر با زدن چند ضربه به در وارد شد و سینی شیرکاکائو و بیسکوئیت را روی میز گذاشت. از این همه احترامی که امیر به من می گذاشت واقعا تعجب کرده بودم. نشستم و شروع به صحبت کردن کردیم. تقریبا حدود یک ربع ساعت که گذشت امیر از من عذرخواهی کرد و سپس توسط تلفن از منشی خواست که ملاقات کنندگان را یکی یکی داخل بفرستد.
چند لحظه ی بعد همان مردی که راجع به فروش جنس از من سوال کرده بود، وارد شد و با امیر راجع به صادر کردن فرش صحبت کردند و این که چندین تخته فرش صادراتی برای فروش دارد.
در آن یکی دو ساعتی که در دفتر امیر بودم کاملا با شغل امیر آشنا شدم.
امیر فرشهای کهنه را خریداری می کرد و به کشورهای دیگر صادر می کرد و در عوض مواد غذایی به کشور وارد می کرد.
ظهر همراه امیر و به دعوت او به یک رستوران مجلل رفتیم و غذای مفصلی خوردیم. بعدازظهر امیر از من خواست تا همراه او به منزلش بروم.
با این که از ته دل راضی بودم، ولی بهانه آوردم که پرواز دارم و باید بروم به فرودگاه. در واقع نمی خواستم مزاحم زندگی عاطفه شوم و رفت و آمدم باعث شود که فکرهای بیهوده در مغز عاطفه رشد کند ولی امیر همچنان اصرار می کرد که شب حتما باید به منزل آنها بروم و گویا اصرار من هیچ فایده ای نداشت.
شب وقتی به منزل آنها رفتم دیدم امیر چند مهمان خارجی دارد. آنها هنگامی که متوجه شدند من خلبان هستم مرتب راجع به پروازهای خارجی صحبت می کردند و سوالهایی مانند اینکه آیا من می توانم از طریق همکاری همکارانم مقداری جنس قاچاق در هواپیما جاسازی کنم؟
امیر طبق معمول دوباره بساط منقل و قمار و... را آماده کرد و تا نزدیک صبح من در منزل امیر بودم.
به این ترتیب روزها پشت سر هم می گذشت و هر روز وابستگی من و امیر به یکدیگر بیشتر و بیشتر می شد. مجتبی و مصطفی به این روابط شک کرده بودند. آنها فکر می کردند من به خاطر عاطفه رابطه برقرار کرده ام ولی در واقع موضوع دیگر هر روز پای مرا به آن خانه می کشاند. آنها و یا شاید در آن موقع خود من هم نمی دانستم که این اعتیاد به تریاک است که مرا وادار می کند هر شب و در تمام مواقع بیکاری به آن خانه بروم. کم کم امیر از من خواست تا مقداری جنس برای دوستانش ببرم. و من که تا خرخره زیر دین او رفته بودم هرکاری که می گفت انجام می دادم. مسافرت می رفت مرا همراه خودش می برد و از کارت اعتباری من برای عبور از پلیس راهها استفاده می کرد و هرچه زمان می گذشت جرائم من بیشتر می شد و او از این موضوع سوءاستفاده ی بیشتری می کرد.
حدود یک سال گذشت و دختر امیر به دنیا آمد. حالا دیگر من کاملا اعتیاد پیدا کرده بودم و با جرمهای سنگینی از قبیل رد کردن مواد مخدر در شهرهای بزرگ و کوچم جای هیچ فراری از دست این شیران خوش خط و خال نداشتم. حالا می فهمیدم که این همه پول از چه راهی به دست او رسیده بود. حالا می فهمیدم عشق پایم را به کجا کشانیده و دستهایم را به چه کارهایی آلوده کرده. حالا نمی دانستم باید کجا بروم یا به کی پناه ببرم. با کی درد دل کنم و دردم را به کی بگویم. در آن لحظه ها فقط همدم تنهایی و لحظه های بیچارگی من شراره بود. فقط می توانستم با او خلوت کنم و برای او گریه کنم. هر شب به خوابم می آمد و در اکثر مواقع دوباره گردنبندش را نشانم می داد و معمای کهنه را همچنان در دلم تازه نگه داشته بود که خدایا راز این معما را آشکار کن.
شب یلدا بود و در منزل امیر مهمانی باشکوهی تدارک دیده شده بود. اخبار مرتب خبر می داد که یکی از شهرهای بزرگ غرب کشور شدیدا مورد حمله ی کشور عراق قرار گرفته و شهدای بسیاری داده است. در میان مهمانها مژگان همچون گلی که از بی آبی پژمرده شده باشد گوشه ای نشسته بود و به یک نقطه خیره مانده بود گویا عاطفه بیش از همه هوای مژگان را داشت. مرتب دور و برش می رفت و آرام چیزی به او می گفت.
کاملا دلیل نگرانیش را می دانستم. مجتبی در غرب کشور خدمت می کرد و تازه حدود یک ماه بود که به جبهه اعزام شده بود. دختر بیچاره حق داشت که تا این اندازه نگران حال شوهرش باشد. در برابر مجتبی و مصطفی از خودم خجالت می کشیدم. چه بر سرم آمده بود؟ چرا این قدر بی غیرت شده بودم؟ مگر من آن نبودم که شراره ره نصیحت می کردم؟ مگر من آن نبودم که تا آن اندازه فعالیت انقلابی داشتم؟ پس چه شد که به این راحتی توانستم خون شراره و پدرم را پایمال کنم و شکنجه های آنان را فراموش کنم. وای که هیچ راه بازگشتی برای خود نگذاشتم.
حالا دیگر من آن فرامرز نیستم. که من غرق در لجنزار اعتیاد شده ام.
مادرم همه چیز را فهمیده، پیرزن پیر و ناتوان مرتب گریه و التماس می کند که «فرامرز برگرد! راهی را که هنوز فرصت داری. فرامرز این راه تاریک را ادامه نده. فرامرز از دست تو دق مرگ شدم.»
و من گویی تمام رگهای بدنم از خون بی غیرتی پر شده بود، از این گوش می گرفتم و از گوش دیگر پس می فرستادم. حالا دیگر تمام دنیا و زیباییهایش را در آن می دیدم که فقط لحظه ای در خانه ی امیر باشم و به همین دلیل هر چه را که او می گفت با جان و دل قبول می کردم بی آنکه عاقبت کارم را بیاندیشم.
زمستان بود و تمام سطح زمین را برف پوشانده بود. دلم نمی خواست از خواب بیدار شوم. از زندگی کردن خسته شده بودم. غلتی در رختخواب زدم و نگاهی به ساعت انداختم. طبق معمول روزهای گذشته آماده شدم تا به منزل امیر بروم. صدای زنگ در حیاط و بعد صدای ضعیف مادرم را شنیدم: «بفرمایید تو، چه عجب؟ خاتون حالش چطوره؟»
از گوشه ی پرده حیاط را نگاه کردم. مادر مصطفی وارد شد و پشت سر او مادرم در حیاط را بست. غم از چهره ی مادر مصطفی فریاد می کشید. دلم شور افتاد. نکند خدای ناکرده... وای نه. خدا نکند. زبانم لال. به طرف حیاط دویدم. بدون هیچ مقدمه گفتم: «از مجتبی چه خبر؟»
و صدای ناله و فغان پیرزن در حیاط و در آن سوز زمستانی پیچید. حدسم درست بود. حتما اتفاقی برای مجتبی افتاده. جلو رفتم و روی زانو خم شدم. مادرم کمک کرد تا پیرزن را از روی برفها بلند کنیم. همچنان که گریه می کرد و داد می کشید گفت: «مجتبی اسیر شده.» مادرم با تعجب پرسید: «اسیر شده؟ ای داد بی داد. حالا جواب مژگان را چه می دهید؟ کی می خواهد این خبر را به او برساند؟ بیچاره مژگان، حتما از غصه دق می کند.»
دیگر نمی توانستم تحمل کنم. جای درنگ نبود. اورکتم را پوشیدم و با عجله به خانه ی مصطفی رفتم.
این کوچه عجب هوای سنگینی پیدا کرده. همان کوچه ی بن بستی است که باعث نجات جان من شد. همان کوچه ای که لحظه ی اول پیمان دوستی من و مرتضی در آن بسته شد. پس چرا حالا آن هوا را ندارد؟ چرا بوی غم می دهم؟ چرا؟
در خانه ی مصطفی باز بود. صدای پچ پچ زنها به گوش می رسید. در این بین چشمم به خاتون افتاد. دختر کوچکش را بغل گرفته و اشک در چشمم حلقه بسته بود. رنگ پریده اش نشانگر حال پریشانش بود.
پرسیدم: «مصطفی کجا رفته؟»
جلوتر آمد و با بغض جواب داد: «رفته منزل شاهد. رفته است با مژگان صحبت کند.»
«باورم نمی شد مجتبی اسیر شده باشد. پس خبر درست است.»
از خودم شرمنده شده بودم. حالا من آن فرامرز سایق نبودم. استخوانهایم درد می کند. از پوچی و بیهودگی خودم خجالت می کشم. یک انسان باطل و بیهوده به چه دردی می خورد. باز نتوانستم تصمیم درست بگیرم. بی اراده به طرف منزل امیر به راه افتادم.
خبر به گوش امیر و عاطفه هم رسیده بود. عاطفه قصد داشت به منزل مهندس برود. امیر از من خواست تا او را برسانم. گفت: «فشار خونش پایین آمده و نمی تواند رانندگی کند. اتومبیل را روشن کردم و منتظر عاطفه بودم. راضی نبودم با او همکلام شوم. نمی خواستم گناه در وجودم غلبه کند. به رفتار خودم شک داشتم. شاید با او بی منظور صحبت می کردم ولی این بی منظوری را خودم هم باور نداشتم. در واقع قصد داشتم دوست داشتنم را پنهان نگه دارم. هنوز احساس داغ گذشته را فراموش نکرده بود. دوباره به خاطرات گذشته برگشتم. سخت در فکر بودم که عاطفه در را باز کرد و کنارم نشست. بی آنکه حرفی بزنم، حرکت کردم.
یکی دو خیابان را طی کردم. نگاهش نمی کردم ولی تمام حواسم به او بود. عاطفه یک سیگار روشن کرد و به من تعارف کرد. برای یک لحظه چشمم به چشمش افتاد. به سرعت نگاهم را به خیابان برگرداندم و سیگاری را از دستش گرفتم. آهی کشید و با همان صدای جذابش گفت: «مثل اینکه خیلی معذب هستی کنار من نشستی. می بخشید قصد نداشتم مزاحم وقت شما بشوم.»
شاید دلم می خواست سکوت می کردم ولی نتوانستم. پک اول را به سیگار زدم و گفتم: «مراحم هستید عاطفه خانم! شما ببخشید اگر من با حالتی که دارم باعث ناراحتی شما شدم. راستش فکر مجتبی حتی یک لحظه هم امانم نمی دهم.»
داشتم دروغ می گفتم. من فکر مجتبی را نمی کردم فکر... بگذریم، عاطفه سیگار دیگری هم برای خودش روشن کرد و گفت: «شما چه قدر دوست باوفایی هستید که...»
حرفش را قطع کردم: «باوفا بودم.»
«حالا چه طور نیستی؟»
منظورش را فهمیدم. شاید هم منظوری نداشته باشد. همین طور گفته ولی نه، ممکن نیست. شاید می خواهد بداند هنوز هم دوستش دارم؟ نباید جوابش را بدهم. من به اندازه ی کافی در منجلاب گناه غرق شده ام. نباید باعث از هم پاشیدگی زندگیش بشوم. او امیر را دوست دارد. زندگیش را، بچه اش را، همه را دوست دارد.
«وای! فرامرزخان، مراقب باشید.»
دوباره به خودم آمدم. یک اتومبیل در داخل فرعی پیچید. محکم زدم روی ترمز.
«مراقب باش فرامرز، حواست کجاست؟»
دوباره قلبم فروریخت. دوباره زانوهایم لرزیدند. چرا مرا فرامرز صدا کرد؟ چرا بلای جانم شده؟ از جان من چه می خواهد؟ باید حرف دلم را به او بگویم؟
چرا با روح و اعصاب من بازی می کند؟ من که سالها زجر کشیدم تا بتوانم او را فراموش کنم؟ من که به خاطر نرسیدن به او نابود شدم. فنا شدم. باید به او بگویم و گفتم، داد کشیدم: «از جان من چه می خواهی؟ چرا نمی گذاری به درد خودم بمیرم؟ آن زمان باید مرا فرامرز صدا می کردی که شوهر نداشتی. چه قدر آمدم؟ چه قدر به پایت افتادم؟ چه قدر التماست کردم؟ چند بار شیشه ی رحم شدم و تو سنگ بی رحمی؟ این بود قانون دوست داشتنی که همیشه افسانه اش را تعریف می کردی؟ حالا بگو، من فاقد عشق شدم یا تو؟ بله بله تو بودی؟ تو بودی که مهر بی رحمی را در قلب من حک کردی. من بودم که از همه چیز گذشتم و دنیا برایم هیچ شد فقط به خاطر تو. اما تو به این دنیا و به گذشته نیازمند بودی و من نخواستم نیاز را در تو بکشم. من در وجودت به دنبال هیچ چی نبودم. نه عشق، نه محبت، ونه حتی دوست داشتن. بلکه با محبت کردن به تو می گذراندم. ثانیه ها، دقیقه ها، ساعتها و به طور کلی زمان را. آن روزها تمام لحظه ها را برای تو و به خاطر تو و در فکر تو می گذراندم. به خاطر تو به دنبال لحظه ها می دویدم. از ویرانه کاخ و در آن کاخ تو را می دیدم و در کنارت خودم. خوشحال و خندان، آه،آه که افسوس، افسوس که الان مدتهاست زمان را فراموش کرده ام، حالا لحظه ها به دنبال من می دوند. حالا کاخ رویاهایم در سکوت و تنهایی، در ناامیدی فرو رفته، خاموشی همه ی وجودم را فرا گرفته، دیگر تو را نمی بینم. من حتی به در این کاخ نرسیدم. و در راه ماندم، حالا دیگر ویرانه را به آن کاخ دروغین که تو برای ساخته بودی ترجیح می دهم. گوشه ای در این ویرانه پایان رویای تو، همه و همه پایان همه چیز است. تو هم دیگر انتظار نداشته باش برایت بخندم، از خودم و از تو بگویم. انتظار نداشته باش کلمات را مانند گذشته برایت زینت دهم و با آهنگ محبت در گوشت نجوا کنم.من، نه، نه، خود را حتی نمی توانم در کلمات بگنجانم. چه برسد از آنها جمله بسازم و برایت بخوانم تا دوباره بتوانی خاطرات را از سر بگیری. برو خوش باش با امیر، با زندگیشت، برو عاطفه، من نمی توانم زندگی را به تو هدیه بدهم. پس چه طور می توانم از چیزی که متنفر هستم حرف بزنم. من از عشق از دوست داشتن متنفر شدم. چطور می توانم چیزی را که خودم ندارم به تو هدیه بدهم؟ من که زندگی ندارم.»
sahar sss آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۹ بعد از ظهر   #57 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Fahimeh_B آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

174-193
در میان هق هق گریه هایش فریاد زد:
«بس کن فرامرز! بس کن، سوختم. خواهش می کنم نمک روی زخمم نپاش. باید به حرفهای من گوش کنی. تو که از هیچ چیز خبر نداشتی. تو که واقعیت را نمی دانستی. من مجبور بودم تو را ترک کنم. به خدا چون سوخته بودم. و خاکستر به خانه امیر برگشتم، من ذره ذره آب شدنم را در خانه امیر فراموش نکرده بودم. امیر هر روز با طلوع هر سپیده غروبی را در زندگی من تدارک می دید. او هر روز با افراد تازه آشنا می شد. آنقدر غرق شده بود که از سطح هیچ چیز خبر نداشت و من چقدر با او فرق می کردم. امیر غرق بود فرامرز! در صورتی که هیچ نیازی به غریق نداشت. اما من چه منی؟ که حتی در سطح احتیاج به کمک داشتم، یاری می خواستم. شاید باور نکنی فرامرز! من مجبور بودم برگردم، من آنقدر در سطح بودم که از تابش مستقیم غم ها تمام وجودم سوخته و تمام درونم افروخته بود. به که گویم و چه بگویم؟ می دانی؟ امروز زیستن را پیدا کرده بودم، حالا می فهمم که تو درست می گفتی، انسان باید در عمق و انتها زندگی کند یا در اوج، ولی من در سطح بودم. من در بی نهایت بودم. در مرز بودم. در میان غم ها و غصه ها دست و پا می زدم. گاه در میان اشک ها غوطه ور و گاه راکد، چون مرداب، اگر بی حرکت نفس می کشیدم در سطح بودم، اگر حرکت می کردم در عمق، و اگر غرق می شدم در اوج، ولی فرامرز! این را بدان. در مرداب سطح، عمق، و اوج فرقی نمی کند. همه ی آن گنداب است که در اوج بوی تعفن، در سطح حشرات نیشدار، و در عمق گل و لای و لجن.
از ته دل آه عمیقی کشیدم. ته مانده ی سیگارم را بیرون انداختم: « گفتی مرداب؟ عاطفه از دل من حرف زدی، تو نمی دانی که در مرداب زیستن چقدر سخت است. چه برسد که خودتبدیل به مرداب شوی. که من شدم و به خاطر تو شدم. تو که بی مهری را ثابت کردی. ای بی انصاف چطور دلت آمد در میان شادی هایت مرا فراموش کنی؟ چطور خود را به دست دیگری سپردی؟
در صورتی که من را زمانی پاره ای از وجودت می پنداشتی؟ یعنی آنقدر محیط در تو تأثیر کرد؟ که مرا، عشقم و دنیایم را از یاد ببری؟ چطور توانستی خود را جدا از من و زودتر به دریای سرنوشت بسپاری؟ نگفتی که من تنها در این دنیا خواهم مرد؟ نگفتی چگونه می توانم فراموشت کنم؟ نگفتی بی تو برای من همه چیز به پایان خواهد رسید؟ و حالا این طور جوابم را می دهی؟ حالا که نابودم کردی تازه توقع داری که واقعیت را بدانم؟
نه دیگر نمی خواهم بدانم. همان بهتر که ندانم.دیگر دانستنم چه تأثیری دارد. حالا که تو شوهر و بچه داری و من هم نابود شدم. دیگر بدانم یا ندانم چه فرقی می کند؟» به خانه مهندس رسیدیم، ترمز کردم ولی اتومبیل را روشن نگه داشتم. باز نگاهش نکردم. گفتم:« رسیدیم پیاده شو.»
« چرا ماشین را خاموش نمی کنی؟ مگر نمی آیی داخل؟»
« نه، متشکرم، سلام برسان. سالها قبل تصمیم گرفتم که هرگز پا در این ساختمان نگذارم.»
« مگر نمی خواستی مصطفی را ببینی؟ مصطفی اینجاست. بیا پایین فرامرز!»
« نه عاطفه برو بگو مصطفی بیاید بیرون. اینجا با او صحبت می کنم.»
بدنم درد می کرد و دوباره حالت خماری به سراغم آمده بود. حوصله ایستادن نداشتم. عاطفه رفت. چند لحظه بعد مصطفی همراه مژگان بیرون آمدند. مژگان پریشان حال بود و تورم چشم هایش نشان می داد که تا چه حد گریه کرده. از اتومبیل پیاده شدم و به طرف آن ها رفتم. هیچ کدام حرف نزدند. یک سیگار روشن کردم و به دست مصطفی دادم. دستش را روی شانه ام گذاشت و به زمین خیره شده بود. اشک مژگان دوباره سرازیر شد. دلم برایش سوخت، مصطفی آرام گفت:
« بس کن مژگان! به خدا خودت را از بین می بری، حالا که الحمدلله سلامت است.»
از درد داشتم می سوختم. می خواستم به نحوی از آن جو خلاص شوم. می خواستم هرچه سریع تر قضیه فیصله پیدا کند و من هرچه زودتر به خانه امیر برگردم و به درد خودم رسیدگی کنم. خب از یک انسان معتاد بیشتر از این هم نمی توان توقع داشت. احساس می کردم چشم هایم حالت خماری به خود گرفته بودند. گردنم روی بدنم سنگینی می کرد و گویی سرب در سرم گذاشته بودند. مصطفی که متوجه لرزش دستم شده بود گفت:« فرامرز جان اگر برایت زحمتی نیست من را هم تا در خانه برسان.»
هنگامی که از مژگان خداحافظی می کردم، عاطفه بیرون آمد. در حالی که پارچ آب یخ و لیوان را در یک سینی گذاشته بود، به طرف من آمد.
« بفرما آقا فرامرز! این هم آب خنک.»
ولی من آب نخواسته بودم. اصلا تشنه نبودم. فهمیدم آب را بهانه کرده تا بیاید بیرون و مرا ببیند.
مصطفی متعجب سؤال کرد:« آب یخ؟ آن هم در این هوای سرد؟!»
برای این که عاطفه خجالت نکشم گفتم:« تشنه بودم. از عاطفه خانم خواستم زحمت بکشد و یک لیوان آب برایم بیاورد.»
عاطفه با لبخند و با نگاهش از من تشکر کرد. دوباره همان برق از چشم هایش جهید. و دوباره لرزه بر اندامم انداخت. به اجبار یک لیوان آب سرکشیدم و خداحافظی کردم. مصطفی هم سوار شد. در راه برگشت کلی راجع به مجتبی صحبت کرد. از خاطرات گذشته تعریف می کرد و از این که چقدر تلاش کرد تا به مژگان رسید. می خواست اول ازدواج کند و بعد به خدمت سربازی برود.
گفتم:« چاره ای نیست مصطفی جان! مجتبی راهش را انتخاب کرده بود. باید تحمل کنید. تو باید مژگان و مادرت را دلداری بدهی.»
« نصیحت کردن را چه خوب بلدی فرامرز! ای کاش لحظه ای هم به خودت فکر می کردی.»
« دوباره شروع نکن مصطفی! من و تو بارها راجع به این موضوع بحث کردیم و به نتیجه ای نرسیدیم.»
- تو نخواستی که برسیم، نخواستی خودت را اصلاح کنی. نخواستی عوض شوی. همان فرامرزی که همه ما به او افتخار می کردیم. نه این فرامرز...»
« بگو، بگو. خجالت نکش فرامرز لش بی مصرف.
فرامرزی که ترک دانشگاه افسری کرد، از شغلش بیکار شد. خودش با دست خودش... لا اله الا الله، بابا چه از جانم می خواهی؟ من که خودم می دانم بدبخت شدم. آسمان جل شدم. من که نابودی خودم را باور کردم. برو این نصیحت ها را برای کسی بکن که خودش را گم کرده باشد، نمی داند چه بر سرش آمده، برو، برو دست از سر من بردار، هم تو، هم مادرم، هم خودم و هم دیگران، همه می دانند که من از دست عاطفه بدبخت شدم.»
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بودند. مصطفی سیگار دیگری برایم روشن کرد. از دستش گرفتم. عرق پیشانیش را خشک کرد و گفت:« باشد فرامرز داد نکش. من که بد تو را نمی خواهم. پیش خودم فکر کردم شاید با حرف های من دوباره غیرت گذشته را پیدا کنی. و خودت را اصلاح کنی، ولی مثل این که اشتباه کردم. تو که دیگر بچه نیستی. خودت همه چیز را بهتر از من می دانی. و باور کردی و چنان در لجن غرق شدی که نجات روح و جسمت را هرگز باور نمی کنی. نگه دار فرامرز. همین جا نگه دار. پیاده می شوم. من نمی توانم سوختن تو را تحمل کنم. تو که من و مجتبی را نصیحت می کردی. دیگر حاضر نیستم حتی یک لحظه تو را ببینم. برو زیر سایه ی امیرخان زندگی.،.نه، ببخشید مردگی کن. برو همان جا، حداقل می توانی از دور عاطفه را ببینی. به تو هم می شود گفت مرد؟ نگه دار بی غیرت!»
و با فریاد مصطفی به خودم آمدم و محکم زدم روی ترمز. وقتی در ماشین را باز کرد داد کشید:« برو بمیر که تو و امثال تو فقط به درد مردن می خورید. برو خودت را بکش ای انگل اجتماع!» و محکم در را به هم کوبید.
لال شده بودم و خیره به او نگاه می کردم. با عصبانیت به سمت دیگر خیابان رفت.
تف بر من، از خورم بیزار بودم. نفرت داشتم. شاید اگر روزگاری در خواب می دیدم که تا این حد انگل شده ام، ترجیح می دادم هرگز از خواب برنخیزم و حالا همه را در بیداری می دیدم. غیرتی در خود پیدا نکردم تا خودم را نجات بدهم. ای خاک بر سرم که اینقدر راحت سرکوفت و توهین های دیگران را تحمل می کنم و اهمیت نمی دهم. آه که آیا تو همان فرامرزی هستی که تمام وجودت غیرت بود؟تعصب و مردانگی بود؟دیگران را نصیحت می کرد؟ لعنت به تو، تنه لش بی غیرت. و با تمام قدرت بر آیینه ی اتومبیل کوبیدم. ناگهان صدای آژیر قرمز از رادیوی اتومبیلم شنیده شد. دلم شور افتاد. انگار صدای این آژیر با تمام آژیرها فرق می کرد. مردمی که در خیابان بودند به طرف پناهگاه ها می دویدند.
مغازه دارها مغازه ها را ترک می کردند، ماشین ها کناری می ایستادند و به جمعیت در حال فرار می پیوستند. قدرت پیاده شدن نداشتم. حس می کردم زیر پاهایم سرب بستند. نشسته بودم و به اطراف نگاه می کردم. همه جا صدای آژیر قرمز پیچیده بود. چند لحظه بعد صدای شلیک ضد هوایی ها بلند شد و سپس غرش هواپیماهای دشمن. ترسیده بودم. صدای جیغ زن ها و بچه ها در گوشم پیچیده بود. نمی توانستم تحمل کنم. محکم انگشت هایم را در گوشم فرو کردم ولی باز سر و صدای مردم و هواپیما بود. در این میان فقط به فکر مادرم و عاطفه بودم. خواستم حرکت کنم که ناگهان صدای ناهنجار بمب ها در فضا پیچید و همان لحظه آمبولانس ها پشت سر هم و با سرعت حرکت کردند. هنوز چند ثانیه ای از رفتن هواپیما نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم نزدیک محله ی خودمان هستم و صدای انفجار از همان جا بلند شده. یکجا دلم فرو ریخت. خدای من! مادرم، مادرم رفته است خانه ی مصطفی. نفهمیدم چطور اتومبیل را به حرکت در آوردم.
فکرم به هزار راه می رفت. فکر مادرم، خاتون، مرتضی، خدایا نکند که...؟
خیابان ها شلوغ بود و تمام مردم به خیابان ریخته بودند. داخل کوچه پیچیدم. وای خدای من! آتش، خاک، جمعیت و آمبولانس، جیغ زن ها و بچه ها. چه خبر شده، تمام خانه ها خراب شده، تیربرق ها داخل کوچه افتاده بودند، مردم می دویدند و هرکسی چیزی می گفت. سرم گیج می رفت و نمی دانستم چه اتفاقی افتاده یا کجا هستم. از اتومبیل پیاده شدم و به هر نحوی بود از بین جمعیت گذشتم. هیچ چیزی معلوم نبود. خانه ی مصطفی و خانه های اطراف با خاک یکسان شده بودند. باورم نمی شد، فریاد کشیدم:«مادر!» و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم در بیمارستان بودم. دردی احساس نمی کردم ولی هنوز گیج بودم. از رفت و آمدهای مکرر پرستارها همه چیز را به یاد آوردم. بلند شدم و از یک پرستار پرسیدم:« چه اتفاقی افتاده؟ مادرم چه شده؟»
با عجله جواب داد:« اطلاعی ندارم.»
دیگر سوال نکردم. صبر کردم تا پرستار از اطاق خارج شد. بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم و با هزار مصیبت موفق شدم از بیمارستان خارج شوم.
یکراست راه منزل مصطفی را که چه عرض کنم حالا دیگر فقط یک مخروبه بود را در پیش گرفتم، بله بمب درست در منزل مصطفی فرود آمده بود. وقتی رسیدم، هنوز شلوغ بود و مأمورین مشغول بیرون آوردن اجساد از زیر آوار بودند. مصطفی گوشه ای روی یک تکه چوب نشسته بود و دو دستی بر سرش می کوبید. داد می کشید و گریه می کرد، می گفت:« خدایا بدبخت شدم، زنم از دستم رفت، دخترم، مادرم، برادر عزیزم، ای خدا، ای خدا، ای خدا!!!»
ناله می کرد و ضجه می زد. به طرفش دویدم و روی زمین زانو زدم. گریه می کردم. مصطفی چه شده؟ خاتون؟ همه شهید شدند؟ مادرم هم اینجا بود؟ او هم شهید شده؟
دوباره بر سرش کوبید و گفت:« همه شهید شدند. مادرت هم اینجا بود.وقتی رسیدم، اول جنازه ی مادرت را داخل آمبولانس گذاشتند.»
ای خاک بر سرم شد. تنها کسی که در این دنیا برایم مانده بود فقط مادر پیرم بود.حالا دیگر تنهای تنها شدم. بی کس. حالا درد دلهایم را برای که بگویم؟ سرم را روی شانه ی چه کسی بگذارم و درددل کنم؟ دیگر چه کسی تا نیمه ی شب منتظر می نشیند تا برگردم.آه پیرزن بیچاره! هیچ خیری از زندگی ندید. بالاخره آرزوی عروس داشتن را به گور برد.» دستی روی شانه ام احساس کردم. برگشتم و مأموری را دیدم. اشک در چشمش حلقه زده بود. گفت:« خدا اجرتان بدهد به این برادر کمک کنید تا بتواند محل را ترک کند.»
منظورش مصطفی بود. چنان گریه و زاری می کرد که توجه همه را به خودش جلب کرده بود. رفتم و زیر بغل مصطفی را گرفتم. روحیه ی خودم از او بدتر بود. ولی به هر نحوی بود کمک کردیم تا مصطفی را از آن محل دور کردیم.
من و مصطفی در یک خیابان قدم می زدیم و برای یکدیگر درددل می کردیم. حرف های مصطفی دل سنگ را آب می کرد. اشک امانم را بریده بود.نمی دانستم برای بدبختی و بی کسی خودم گریه کنم یا برای از دست رفتن عزیزان مصطفی؟ بیچاره در یک لحظه تمام خانواده اش را یکجا از دست داد. جنازه ی همسرش و دخترش را تکه تکه از زیر آوار بیرون آوردند. جنازه ی مادرش و مرتضی هنوز زیر آوار بود.
* * *
مصطفی با چشمان سرخ به دیوار تکیه داده بود و بی صدا به من خیره شده بود. منزل ما که چندین کوچه با خانه ی مصطفی فاصله داشت صدمه ی کمتری دیده بود. نگاهی به در و دیوار خانه انداختم. سوت و کور بود. همه جا بوی مادرم را می داد و جای خالیش نمک روی زخمم می پاشید. مصطفی تحملش را از دست داده بود. مرتب از خانه بیرون می رفت. شب ها تا دیر وقت در پارک سر خیابان قدم می زد و سیگار می کشید. خودم هم دست کمی از او نداشتم. مرتب به خانه ی امیر می رفتم. در خانه ی عاطفه احساس امنیت می کردم. در واقع به آنجا پناه برده بودم. از صبح تا شب به کارهای امیر رسیدگی می کردم. شب ها وقتی به خانه بر می گشتم، مصطفی را همراه خودم به خانه می بردم. مصطفی زود رنج و عصبی شده بود. مرتب بهانه ی خاتون را می گرفت. می گفت در خانه طاقتم نمی گیرد. وقتی می نشست به گوشه ای خیره می شد و زیر لب می گفت:« خاتون وقتی اینجا می آمد، آن گوشه می نشست. کمک مادرت ظرف ها را می شست. خاتون این طوری می خندید. این طوری راه می رفت. راستی فرامرز یادت هست آن روزی که با او دعوا کردم؟ چرا اذیتش کردم؟ تقصیر من بود. بیخود از او بهانه گرفتم. چرا به حرفش گوش نمی کردم. الهی دستم بشکند. چرا زدم توی صورتش؟ از نجابت سرش را بلند نکرد. فقط گفت آخ مصطفی!»
بس کن مصطفی. چقدر می خواهی این خاطرات را تعریف کنی و گریه کنی. تا کی می خواهی این حرکات را ادامه بدهی. به خدا همه فکر می کنند دیوانه شده ای. خب این بلا که تنها بر سر تو نیامده. مگر نمی دانی شراره هم شهید شد. نمی دانی زندگی من هم از هم پاشید. بچه ی من هم از بین رفت. خب، چند سال زجر کشیدم و عذاب را تحمل کردم ولی آیا فایده داشت؟
« نه فرامرز! تو توانستی تحمل کنی. من نمی توانم. من دارم می سوزم. می خواهم بروم جبهه. فقط در آنجا می توانم روحم را تسکین بدهم. فکر می کنم آنجا بتوانم آرامش را پیدا کنم.»
«جبهه؟»
« بله جبهه. فکرهایم را کردم. من باید زودتر از اینها می رفتم. ماندم چون سرپرست دو خانواده بودم. ولی حالا برای چه بمانم؟ همان بهتر که در جبهه باشم. حداقل به کشورم و وطنم خدمتی کرده باشم. شاید هم سعادت داشتم و رفتم پیش خانواده ام.»
مصطفی تصمیمش را گرفته بود. صبح روز بعد وسایلش را جمع کرد و رفت تا خودش را معرفی کند.
با رفتن مصطفی دیگر در خانه نمی ماندم. بیشتر در خانه ی عاطفه می ماندم. اکثر شب ها برای خواب هم به خانه نمی رفتم.هر روزی که می گذشت در خانه سرعت سقوطم بیشتر می شد و به ابتذال کشیده شدم. میانه ی امیر و عاطفه هم به هم ریخته بود. رفتارشان سرد و بی روح شده و مرتب به یکدیگر پرخاش می کردند. یک روز عاطفه را تنها دیدم و از او پرسیدم:
« برای چه رفتارت با امیر تغییر کرده؟ چرا ناسازگاری می کنی؟ نکند وجود من باعث از هم پاشیدگی زندگیت بشود؟»
گفت:« اصلا اینطور نیست، تو هیچ وقت نخواستی واقعیت را بدانی. نخواستی بفهمی که چرا من دوباره به خانه ی امیر برگشتم.»
چون دانستن این موضوع دیگر برایم اهمیتی نداشت. گفتم که:« همان بهتر که هیچ وقت ندانم.»
« پس در زندگی من هم دخالت نکن. من دیگر خسته شدم. از این دنیا، از این زندگی که حتی نفس کشیدن در آن برایم غیرممکن شده، خانه ای که روح ندارد، زندگی که عشق ندارد، به چه درد می خورد. من که امیر را دوست ندارم، چرا باید به اجبار با او زندگی کنم؟»
- « دوباره شروع نکن عاطفه، نباید شروع می کردی. حالا هم چاره ی دیگری نداری. اگر زندگی نکنی، پس می خواهی چکار کنی؟»
« فقط به جداشدن از امیر فکر می کنم، نه به آینده، برایم مهم نیست که در آینده چه اتفاقی می افتد.»
- « پس تکلیف این طفل معصوم چه می شود؟ او چه گناهی کرده؟ چرا با سرنوشت این بچه بازی می کنی؟ تو که ادعا می کنی امیر را نمی خواستی، پس چرا دوباره شروع کردی و چرا ادامه دادی؟»
و با آمدن امیر دوباره بحث من و عاطفه بی نتیجه ماند. امیر وارد شد در حالی که چند بلیط هواپیما در دست داشت.
جلو رفتم و پرسیدم:« به سلامتی می خواهی بروی مسافرت؟»
خنده ی کوتاهی کرد. سپس پیپش را روشن کرد و گفت:
«همه با هم می رویم.»
- «کجا؟»
«ترکیه»
- «برای تفریح؟»
«تفریح، کار، پول، به حال شما چه فرقی می کند فرامرز خان؟»
- من من کردم و گفتم:« فرقی که نمی کند، ولی می ترسم.»
«می ترسی؟ برای چه؟ مگر بار اول است که قاچاق حمل می کنیم؟»
- «ولی بار اول است که به خارج از کشور حمل می کنیم.»
«نترس پسر جان، با من، تو فقط از دستورات من اطاعت کن.»
عاطفه جلو آمد و با صدای بلند گفت:«من که نمی آیم.»
امیر بلیط ها را روی میز پرت کرد و با تمسخر گفت:«نمی آیی؟ از کی تا به حال شما در کارهای من تصمیم می گیری؟اوهوم... من نمی آیم.»
عاطفه که حالت صورتش تغییر کرده بود و این حالت، نشانگر عصبانیتش بود این بار با صدای بلندتری جواب داد:
«من حق دارم برای خودم تصمیم بگیرم. من نمی آیم. می روم خانه ی برادرم. اصلا می ترسم بیایم.»
امیر از روی صندلی بلند شد و داد کشید:« تو غلط می کنی که نمی آیی، مگر دست خودت است! در این چند سال نترسیدی که هر غلطی دلت خواست کردی. حالا می ترسی؟ می خواستی وقتی پول ها را خرج می کردی بترسی. وقتی با دوستانت قماربازی می کردی نمی ترسیدی؟ ریختش را ببین. از دنیا برگشته، عجب غلطی کردم دوباره تو را برگرداندم. ای کاش همانجا در آمریکا با ماری ازدواج کرده بودم. بیچاره را این همه دست به سر کردم. آخرش هم بدون اینکه خبردار شود برگشتم ایران. حالا خانم برایم ناز می کند. بد کردم سرپوش روی...»
چشمان عاطفه گرد شد. رنگ از رخسارش پرید. میان حرف های امیر داد کشید:«نامرد پست! حیف از من که روز اول در زندگی تو نابود شدم. هر کاری کردم باعثش تو بودی. تو مجبورم کردی. بی غیرت به خاطر تو وادار شدم...»
و امیر به طرفش حمله کرد و کشیده ی اول را توی صورتش خواباند. طاقت تحمل این صحنه را نیاوردم. عاطفه جیغ کشید و من بی اراده به سمت امیر حمله کردم. بازوی راستش را گرفتم و با تمام قدرت او را به طرف دیوار هل دادم. خدمتکار عاطفه که تا آن لحظه فقط بیننده ی ساکتی بود، زیر بغل عاطفه را گرفت و با اصرار او را از اطاق پذیرایی بیرون برد.
حالا من ماندم و امیر. با تعجب به من نگاه می کرد. از چشمانش سؤالش را فهمیدم که چرا از عاطفه دفاع کردم؟ یا قضیه چه ارتباطی به من داشته؟ ساکت، بدون یک کلام حرف یک لیوان آب برای امیر ریختم و به سویش رفتم. وقتی لیوان را گرفت آرام پرسید:«به نظر تو عاطفه کس دیگری را دوست دارد؟»
لال شده بودم. یعنی فهمیده؟ چه بگویم؟ چه جوابی بدهم؟ بهتر است وانمود کنم از هیچ چیز خبر ندارم. گفتم:«این حرف ها چیه؟ عاطفه به خاطر ما هر کاری می کند. جان خویش را بارها و بارها به خطر انداخته. حالا این حرف شما بی انصافی نیست؟»
زهرخندی زد و آب را با حرص نوشید. دوباره لیوان را دست من داد و گفت:«هم خودش و هم من خوب می دانیم که این کارها را به خاطر من نکرده است.»
- «به خاطر تو نکرده؟ فکر می کنی، خودت بهتر می دانی که در خانه ی مهندس زندگی راحتی داشت و حتی بهتر از تو به خواستگاریش می رفتند. ولی عاطفه پا روی همه چیز گذاشت و فقط تو را انتخاب کرد. خب معلوم است که عاشق تو بوده.»
«عاشق من نبود فرامرز! موضوع چیز دیگری است. و بهتر است این راز هیچ زمان فاش نشود وگرنه سر عاطفه به باد می رود.»
صدای زنگ تلفن بلند شد و چند لحظه بعد خدمتکار خطاب به امیر گفت:«دکتر سیمین هستند از ترکیه، با شما کار دارند آقا!»
احساس کردم جرقه ای در مغزم زده شد. منظور امیر را نفهمیدم. چرا عاطفه سرش را به باد می دهد. خب اگر موضوع حمل قاچاق باشد که امیر جرمش از او سنگین تر است. باید با عاطفه صحبت کنم. شاید هم راست بگوید و واقعا به کمک نیاز داشته باشد. ای لعنت به من، چرا هیچ زمان به او فرصت حرف زدن ندادم؟ مقصر خودش بود. کاری کرد که هیچ وقت به حرف هایش، راست یا دروغ اطمینان نکنم.
عاطفه با زندگی و روح خسته ی من بازی خطرناکی کرده بود، چطور می توانستم دوباره به او اطمینان کنم؟
امیر گوشی را گذاشت و با صدای بلند طوری که عاطفه در طبقه ی بالا بشنود گفت:«فوری چمدان هایت را ببند، فردا ساعت هشت صبح پرواز داریم. دکتر سیمین همین الان تماس گرفت.» و رو به من ادامه داد:
«فرامرز!تو هم برو خانه وسایلت را جمع کن. امشب برگرد همین جا. صبح زود می رویم فرودگاه.»
دلم شور می زد. برای عاطفه. اگر بروم عاطفه تنها می ماند. شاید دوباره امیر کتک کاری کند. نکند بلایی سرش بیاورد. به یاد دعوای سرهنگ و خانمش افتادم. مگر به راحتی همسرش را نکشت؟ شاید امیر هم جنون به سرش بزند. از کجا معلوم قاتل عاطفه نشود، آنوقت چه کار کنم؟ نه نمی روم. نباید به حرف امیر گوش بدهم. بهانه ای می آورم. گمراهش می کنم. دستی به موهایم کشیدم و گفتم:«اول دوش می گیرم.» بعد بلندتر گفتم:«من که به آن صورت وسایلی ندارم. یکی دو دست لباس در زیرزمین گذاشتم. همان را می آورم. دیگر بروم خانه چه کار کنم. باید زودتر جنس ها را جاسازی کنیم. می ترسم فرصت کم باشد. بهتر است به جای اینکه وقت را تلف کنیم به زیرزمین برویم و کار جنس ها را تمام کنیم. ها؟ بهتر نیست امیر؟»
لب هایش را جمع کرد. دستی زیر سبیل هایش کشید و بعد از کمی فکر گفت:
«بد هم نمی گویی. برو دوش بگیر، بعد می رویم زیرزمین.»
حتی جرأت حمام رفتن نداشتم. باز نگران عاطفه بودم. پرخاشگری او ممکن است کار دستش بدهد. باید به خدمتکارش بگویم مراقبش باشد. ولی چطور؟ امیر متوجه می شود. حالا همین مانده که امیر هم به من شک کند. به خصوص تازگی ها متوجه ی رفتار من شده. هر طور بود به هوای گرفتن حوله خدمتکار را صدا زدم. آرام از او پرسیدم:«عاطفه خانم بهتر شدند؟ قری به سر و گردنش داد و زیر لب گفت:«خدا شانس بدهد. برای چه حالشان بد باشد؟ الحمدلله این همه طرفدار دارد.» و حوله را دستم داد.
نفهمیدم چطور سر و بدنم را شستم و خشک کردم. وقتی بیرون آمدم، امیر با تعجب پرسید:«دوش گرفتی؟»
- «بله،چطور؟»
«هیچ، تعجب کردم. هیچ وقت به این سرعت حمام نمی گرفتی. همیشه باید ده بار صدایت می زدم. حالا بگذریم. عافیت باشد. خب پسرجان! برویم زیرزمین.» در حالی که پشت گردنم را خشک می کردم گفتم:«برای همین زود آمدم. برویم.» شب از نیمه گذشته بود. ما بیدار بودیم. مواد مخدر را من بسته بندی می کردم و امیر ماهرانه جاسازی می کرد. هر لحظه که می گذشت فشاری بر روحم وارد می شد، سنگین شده بودم. انگار بار اولی بود که خلاف می کردم. گرچه من نمی خواستم خلاف کنم، اسیر جسمم شده بودم. در واقع من مرده ای بیش نبودم. ای کاش می توانستم احساسات مرده ام را بیرون بریزم. ای کاش راهی برای نجات پیدا می کردم. ای کاش می توانستم دردهایی را که در دلم بود و کسی را نداشتم که برایش بازگو کنم را بیرون بریزم. ای کاش شراره اینجا بود. سرم را روی زانویش می گذاشتم و او موهایم را نوازش می کرد دلمه ای را که بر زخم های کهنه ی دل من بسته بود می کند. آه که چقدر نیاز به محبت دارم. که اگر در همان لحظه از دنیا می رفتم دیگر گله ای نداشتم، چرا؟ چون دنیای به این بزرگی و زیبایی را فقط در یک نگاه محبت آمیز یا یک دست پرنوازش گم می کردم.
صبح زود آماده ی رفتن بودیم. راننده ی امیر اتومبیل را روشن کرد و از پارکینگ خارج نمود. از چشم های متورم عاطفه فهمیدم که او هم شب را خوب نخوابیده است.
واقعا دلم برایش می سوخت. او هم از من بدبخت تر است. از این زندگی ننگ بار چه لذتی می برد؟ می دانم که یک زندگی ساده را در کنار مردی که اگر عاشقش بود را ترجیح می داد. من و عاطفه هر دو یک درد داشتیم. می دانم اگر من دلم می خواست هنگامی که با شتاب و ذوق به سوی خانه و سوی زنی که آراسته و مشتاق منتظر نشسته می رفتم، او هم آرزو دارد با التهاب و با اشتیاق در انتظار همسرش ساعت ها را بشمارد. من منتظر دست های نوازشگر و او منتظر چشمان عاشق و لبخندی گرم و آتشین. که این زندگی هیچ نیست جز آرامش و عشق زن و شوهری در زیر یک سقف، که من ها و عاطفه ها در انتظارش فقط و فقط می دویم.
در اتومبیل، من جلو نشستم و امیر و عاطفه عقب. در بین راه دوباره بحث و جدال بین عاطفه و امیر در گرفت. تنفر از لحن بیان عاطفه می ریخت و سردی و توهین از کلام امیر. راننده بی توجه فقط رانندگی می کرد. من گاهی به سمت عقب بر می گشتم و خطاب به امیر می گفتم:«بس کن امیر! چرا عذابش می دهی؟ از گفتن این حرف ها چه چیزی نصیبت می شود؟»
بار دیگر می گفتم:«زشت است. به خدا از شما بعید است.» و امیر با لحنی که نفرت از آن می بارید جواب می داد:«من مطمئن هستم که خانم فکرش جای دیگر است. اصلا عاطفه مدتی است که عوض شده. دیگر ما را تحویل نمی گیرد. ادعا می کند از من متنفر است. نشسته پیش خودش فکرهای باطل کرده. فکر می کند با این رفتار، من دست از سرش برمی دارم. نخیر خانم! من باید روز اول سراغ تو نمی آمدم. حالا که همه ی زندگیم را به پای تو...»
عاطفه عینک را از روی چشمش برداشت و همراه با پوزخند در جوابش گفت:
- «به پای من؟ نه آقا، به پای خوشگذرانی هایت. وقتی تو با خانم سرهنگ فلانی یا خانم دکتر، کوهنوردی و دریا و ...می رفتی، من شب ها در انتظار برگشتت تا صبح قدم می زدم. وقتی تو مست به خانه برمی گشتی، من در فکر بودم که چطور مستی را از سرت بپرانم. یادت هست شب تولد خواهرزاده ات با کدام دختر می رقصیدی و از زجرکشیدن من لذت می بردی، یادت نیست بعد از انقلاب با آن دختر بی سروپا فرار کردی و بی آنکه به من خبر بدهی رفتی آمریکا، یادت رفته به جای جواب نامه های پی در پی من، طلاق نامه فرستادی؟
حقا که ارزش تو برای من از تمام گنج های دنیا بالاتر بود. ولی زمانی که سالم بودی، و من فقط خیال می کردم که تو مرد زندگی هستی و عاشق من. به تو افتخار می کردم در صورتی که بعدها فهمیدم به یک انگل افتخار می کردم.» نزدیک فرودگاه رسیدیم و با کوتاه آمدن امیر، عاطفه هم ساکت شد. حالا دانستم که این زن چقدر سختی بی صدا کشیده و چه چیزهایی را که با چشم خود ندیده و باور نکرده است.»
وقتی از اتومبیل پیاده شدیم، دوباره عاطفه نگاهی عمیق و دردناک به چشمان من انداخت. از داغی نگاهش سوختم و سرم را پایین انداختم. چمدان را دستم گرفتم و جلوتر به راه افتادم. ماه دوم پاییز بود ولی هوا هنوز چندان سرد نشده بود. برگ های چنار که زرد و سرخ بودند، زیر نور آفتاب اول صبح دل را به وجد می آورد. یا شاید دوباره دل من جوان شده بود. آرام شده بود یا امیدوار؟ شاید پیش خود فکر کرده بودم دوباره عاطفه از امیر جدا می شود و به سوی من می آید!»
همانطور که قدم برمی داشتم برگشتم و نگاهی به عاطفه انداختم. با امیر راه نمی آمد. فاصله اش با من کمتر از امیر بود. جلوتر از او راه می رفتم. کاملا در فکر بود. هرچه رفتار آن دو سردتر می شد، من خوشحال تر می شدم. ولی ظاهرم این را نشان نمی داد. در واقع عشق مرا جادو کرده بود. نمی توانستم جلوی احساساتم را بگیرم. هرچه تلاش می کردم مهر عاطفه از دلم خارج بشود، بیشتر در فکرش می رفتم. آرزو می کردم که بتوانم روزی هم خودم و هم او را از این منجلاب نجات بدهم. با خود نقشه ها می کشیدم. ولی هر بار به بن بستی که امیر با دیوارهای بتنی در ذهنم ساخته بود مواجه می شدم. امیر با سیاستی که داشت چنان مرا در کار خلاف غرق کرده بود که من هیچ راهی غیر از اطاعت نداشتم. چطور می توانستم یک قدم برخلاف میل او بگذارم و در درجه ی اول خودم گرفتار دست قانون نشوم؟
روی صندلی های سالن فرودگاه نشسته بودیم. امیر مشغول تحویل دادن بلیط ها و گرفتن کارت پرواز بود. نیم نگاهی به عاطفه انداختم. چشمش از اشک خیس بود. نتوانستم تحمل کنم. آرام پرسیدم:
- «گریه می کنی؟»
لبش را گاز گرفت و به سوی من چرخید و به التماس گفت:«کمکم کن فرامرز! چه گناهی کده ام که مستحق این مجازات شدم؟ نمی خواهم بیشتر از این گناه کنم. فردا جواب خدا را چه بدهم. به خدا هر کاری کردم از ترس این پدرسوخته بوده. خواهش می کنم فرامرز کاری بکن.»
یک لحظه جرقه ای در مغزم جوشید. عجیب تحت تأثیر حرف های عاطفه قرار گرفتم. بروم و همه چیز را به مأمورین بگویم. همه گرفتار



بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای بندگانش، بی جواب گذاشتن برخی از دعاهای آنهاست ...
Fahimeh_B آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۳ بعد از ظهر   #58 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
.rima. آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

21-23

پس بالاخره دختر وسطی رو هم شوهر دادی

سیما خانم یکی دوبار سرش را تکان داد و بعد از اهی که کشید گفت: «فعلا قضییه ی ازدواج شیما بهم خورده، اقای عباسی هم برای همین ناراحت بود اخه داماد باصطلاح پسر برادر اقای عباسی میشه»

چرا بهم خورده؟

چی بگم فاطمه خانم،شیوا راضی نیست.نمیدانم این دختر دیگه چی میخواد.این طور که شب خواستگاری معلوم شد،داماد هم خونه داره و هم شغل مناسب. ولی من و عباسی هرچی با شیوا صحبت میکنیم فایده ای نداره، فقط حرف خودش را می زند

خب شیوا خانم چی میگه چی میخواد؟

شیوا در کنار شراره نشسته بود و با این سوال مادر بالاخره به صدا در آمد و گفت:

من دیگه بزرگ شده ام.خودم باید برای و زندگی و آینده ام تصمیم بگیرم

خلاصه انشب سر صحبت باز شده بود و هرکسی چیزی میگفت

در این میان من و شراره که کمتر به صحبتهای آنان توجه داشتیم و بیشتر سعی میکردیم از آینده و خوشبختی که در انتظارش بودیم صحبت کنیم.

به این ترتیب چند روزی دیگر گذشت و بالاخره با موافقت دو خانواده تاریخ عقد من و شراره مشخص شد

جشن را در منزل سیما خانم گرفتیم روز عقد همه چیز حاضر و مرتب بود نزدیکهای ظهر با ماشین اقای عباسی به ارایشگاه رفتم.در بین راه مرتب به شراره فکر میکردم به چهره ی زیبایش، به متانت و شخصیتش به اینکه از فردا چطور باهم زندگی مشترک را شروع خواهیم کرد

وقتی به ارایشگاه رسیدم،دیدم شراره بین شیوا و دخترخاله اش ماندانا ایستاده و شیما در حال عکس گرفتن از آنها است.دلم میخواست ساعتها همان جا می ایستادم و به شراره که در لباس عروسی همانند فرشته ها شده بود نگاه میکرد.

جشن عقد و من و شراره بسیار ساده برگزار شد و به خواست من و شراره غیر از پدر من و اقای عباسی هیچ مردی در اطاق حجله که عروس در انجا بود وارد نشد.من و شراره کنار هم روی صندلی نشسته بودیم و ارام ارام باهم صحبت میکردیم.

لحظه ی اول از شراره پرسیدم:

«شراره اگر یک سوال بپرسم حقیقت را میگویی؟»
او که با حلقه ی دستش بازی میکرد جواب داد:

-«فرامرز با خود عهد کردم تا زمانی که عمر دارم به تو جز حقیفت هیچ چیز نگویم»
«چرا انروز وقتی مادرت با خواستگاری مخالفت کرد گریه میکردی؟»
شراره خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد:

« هم انروز و هم روزهایی که به تو ابراز علاقه نشان میدادم هیچ چیز از معنای زندگی نمیدانستم.فقط از احساساتم دستور میگرفتم.ولی از روزی که تو باعث شدی خودم را پیدا کنم از روی عقل و منطق تصمیم گرفتم »

-« یعنی انروز تو سیامک را دوست نداشتی؟»

« شاید دوست داشتم ولی معنی دوست داشتن را نمی دانستم»

«منظورت را واضح تر بگو شراره! »
_ « منظورم این است که نمیدانستم چرا او را دوست دارم فقط مد نظذم بود که ازدواج کنم و خودم را در لباس عروسی ببینم و زندگی جدیدی را شروع کنم.حالا با کی و چگونه راستش را برایم مهم نبود شاید در آن موقع به جای سیامک هرکس دیگری هم به خواستگاری من می امد، کاملا رضایت داشتم که ازدواج کنم»

راستش با شنیدن این حرف های شراره کمی احساس ترس و دلهره کردم ناگهان فکری از مغزم گذشت.سرم را پایین انداختم و آرام پرسیدم : «حالا چی؟معنی دوست داشتن و عشق و علاقه را میدانی؟»

احساس کردم به صورت من نگاه میکند.سرم را بلند کردم،با چشمهای زیبایش به چشمهای من خیره شد و جواب داد:

_ دوست داشتن واقعی را در چشمهای تو پیدا کردم فرامرز! وقتی کنار تو نشستم،به هیچ چیز فکر نمیکنم.با یک اشاره ی تو کلا تغییر رفتار دادم و اگر بگویی در یک لحظه باید جانت را از دست بدهی،مطمين هستم که نمیگذارم جمله ات تمام شود و این کار من نشانه ی کوچکی از اثبات دوست داشتن است و یکی از آرزوهای درونی من این است که یکروز تو به هر نحوی خواسته ای از من داشته باشی تا من فرصت ثابت کردن را داشته باشم.فرامرز باید یک چیز را بدانی دوست داشتن را در بیان نمی توان پیدا کرد و فقط در ثابت کردن می توان یافت»




من زنـــم و به همان اندازه از هوا سهــم میبرم که ریــه های تو
دردآور است که من ازاد نباشم تا تو به گنـــاه نیفتی
قوس های بدنم بیشتر از افکــارم به چشمـانت می آیند
تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمــان تو تنظیم کنم
(زنده یاد سیمین دانشور)





.rima. آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۷ بعد از ظهر   #59 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
mahsa.beyaz آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

از صفحه 116 تا صفحه 121


روز دوشنبه بود و مژگان چند روزی بود که در بیمارستان بستری شده بود.

مجتبی از همه ما بیشتر نگران بود،او مرتب در سالن بیمارستان قدم میزد وسیگار می کشید.

او من و عاطفه بودیم که مرتب به مجتبی و مهندس امیدواری و دلگرمی میدادیم،هنوز مژگان را به اتاق عمل نبرده بودند که سر وکلهُ مصطفی و خاتون هم پیدا شد.مجتبی وقتی چشمش به برادرش افتاد،بغض گلویش از هم باز شد و اشک در چشمانش حلقه بست.من هم مانند دیگران طاقت دیدن ان چهره ی مجتبی را نداشتم.صحنهَُ بسیار غم انگیزی بود و همهُ ما بخوبی میتوانستیم حالت مجتبی را درک کنیم.مجتبی با وجود قوی بودنش و غروری که داشتبازهم نمی توانست خودش را کنترل کند و هنگامی که دستش را به گردن مصطفی انداخت، با صدایی لرزیده و پر از غصه گفت:

«مصطفی جان ! برای عزیزم دعا کن! تو بهتر از هرکسی می دانی که من چقدر به مژگان وابسته شدم . ای کاش مرا به جای او به اتاق عمل میبردند. چطور می توانم ببینم کهه عزیزم درد میکشد.نکند خدای نکرده...

مصطفی جان! تو رو خدا به من روحیه بده تا بتوانم این چند ساعت را تحمل کنم. کمکم کن. خواهش می کنم. مصطفی جان من نمی توانم زجر کشیدن مژگان را ببینم»

و سپس مجتبی بی آنکه بتواند خودش را کنترل کند با صدای بلند در سالن بیمارستان گفت:

« خدایا ! به مژگان کمک کن . خواهش میکنم. خواهش می کنم.»

و در حالی که با صدای بلند گریه میکرد از سالن بیمارستان خارج شد...

عاطفه و ختون کنار هم ایستاده بوودند. عاطفه مشغول دعا کردن بود و خاتون نگران به گوشه ای خیره شده بود.
مصطفی که مرتبهوای حال خاتون را اداشت به طرف او رفت و در حالی که زیر بغل خاتون رامی گرفت آرام گفت:
« نباید به خودت فشار بیاوری عزیزم من که گفتم صلاح نیست به بیمارستان بیایی.»

حق با مصطفی بود.خاتون حامله بود وچند ماهی بیشتر به زایمان او نمانده بود.

در این لحظه عاطفه که متوجه حال خاتون شده بود دست دیگر خاتون را گرفت و به کمک مصطفی او را به سمت نیمکت گوشهُ سالن بردند.

در این میان چشمم به چهره ُ پر ازغم مهندس شاهد افتاد که کنار در اطاق مژگان ایستاده بود و به یک نقطه از کف بیمارستان خیره شده بود. قدمهایم را به طرف مهندس برداشتم و سعی کردم به نحوی به او دلداری و امید بدهم.

در اطاق مژگان نیمه باز بود. همانطور که با مهندس صحبت می کردم گاهی نگاهم به تخت مژگان می افتاد.
مژگان با چهرهُ زرد و در لباس بیمارستان لبهُ تخت نشسته بود و هر لحظه انتظار می کشید تا او را به اطاق عمل ببرند.چشمهای مژگان گود رفته بود و لب هایش خشکهر بار که نگاهم به مژگان می افتاد او با اشاره می پرسید مجتبی کجا رفته ؟ و هربار که مژگان می پرسید من سرم یا دستم را تکان می دادم و منظورم را این طور می رساندم که الان میآید.

در هر صورتجو نا مساعدی پیش آمده بود و همهُ ما نگران بودیم و دلهره داشتیم. باا این که مهندس را دلداری می دادم ولی در درونم مرتب از خدم سوال می کردم آیا عمل جراحی مژگان با موفقیت انجام خواهد شد؟
ایا مژگان و مجتبی به ارزویشان خواهند رسید؟ و آیا... ؟

در عمق افکارم غرق بودم که مجتبی از را رسید و یکراست وارد اطاق مژگان شد .آنها حرفهای زیادی داشتند که به یکدیگر بگویند.برای اینکه راحت تر بتوانند صحبت کنند من و مهندس چند قدمی از اطاق مژگان در شدیم و آنها را به حال خود واگذاشتیم.

در حین اینکه مجتبی و مژگان با هم صحبت می کردند،دو پرستار به همراه پزشک متخصص که قرار بود مژگان را عمل کند به طرف اطاق مژگان آمدند.

مهندس نیمهُ باقیماندهُ سیگارش را در درون سطل زباله اندات و در حالی که قدم به طرف دگتر بر می داشت پرسید:

« عذر می خواهم جناب دکتر عمل جراحی دخترم چه قدر طول می کشد؟»

پزشک که متوجه حال پریشان مهندس شده بود دستش را یکی دوبار روی شانهُ مهندس زد و با لبخند گفت:

« جناب مهندس شاهد به هیچ عنوان جای نگرانی نیست ما فقط باید منتظر جواب آزمایشهای مربوطه باشیم شما فقط...»

در این لحظه مهندس شاهد صحبت دکتر را قطع کرد و با همان حالت نگرانی پرسید:

- « ما فقط چی جناب دکتر؟»
- خندهای پر معنای مهر امید کرد و در حالی که در اطاق مژگان را باز می کرد جواب داد.

« شما فقط دعا کنید در ضمن مژگان خانم را هم دلداری بدهید. بهترین دارو برای او فقط امید است.امید جانم امید.»

پس از چند لحظه ای که جناب دکتر پروندهُ مژگان را بررسی کرد از پرستارها خواست تا مزگان را به اطاق عمل ببرند.

تمام مدت زمانی که مژگان در اطاق عمل بود، نگرانی و پریشانی تمام جود ما را گرفته بود. خاتون و عاطفه مرتب دعا می کردند و مهندس پشت سر هم سیگار می کشید. مجتبی که برای یک لحظه نمی توانست آرام بگیرد، دايم از این سر سالن به آن طرف قدم می زد و زیر لب میگفت : « خدایا کمکش کن این دختر امید زندگی من است و ...»

عمل جراحی مژگان چند ساعتی طول کشید لحظه ای که دکتر متخصص در خروجی اطاق عمل را باز کرد مجتبی که کنار مهندس ایستاده بود با نگرانی به چشمهای دکتر نگاهی پر از سؤالهای مختلف انداخت و آرام و با ترس و دلهره پرسید:

« حالش چطور است دکتر؟»

همهُ ما به صورت خستهُ دکتر خیره شده بودیم و منتظر شنیدن صدای دکتر بودیم و دکتر دست راستش را روی شانهُ مهندس گذاشت و با صدایی ناشی از خستگی گفت:

« تا اینجا عمل جراحی با موفقیت انجام شد. از اینجا به بعد باید امید همهُ ما به خدا باشد و منتظر جواب آزمایشها بمانیم.»

در تمام مدت زمانی که مژگان در بیمارستان بستری بود من و عاطفه هر روز همدیگر را در اطاق مژگان ملاقات می کردیم. هر روزی که می گذشت شدت علاقهُ من نسبت به عاطفه بیشتر میشد. هر روز که به دیدنش می رفتم، برایش گل می بردم.گرفتار محبت و برق چشمان سیاهش شده بودم. لحظه ای که چشمم به چشمش می افتاد دل توی دلم نبود. قلبم تند تند می زد. حس گرفتار شدم داشتم. گرفتار چی ؟گرفتار دل، دل او دل مهربان و پر احساس عاطفه. دل شکسته ولی امیدوارش گرمی نگاهش. قدمهای با وقارش لحن مؤدبانه بیانش مرتب مرا وادار می کرد تا همیشه در اولین فرصت یه دیدنش بروم.

آنروز بعد از ظهر وقتی از دانشگاه برمی گشتم یکراست راه منزل مهندس را در پیش گرفتم در بین راه دو شاخه گل میخک برای عاطفه خریدم.
هنوز زنگ در حیاط را فشار نداده بودم که مجتبی را دیدم در حالی که سبد گلی در دست داشت از تاکسی پیاده شد. پس منتظر ماندم تا همراه او داخل بروم. مجتبی چند قدمی که به من نزدیک شد سلام کرد و با لبخند پرسید:« به دیدن نامزدت می روی فرامرز خان؟»

خندهُ کوتاهی کردم و جواب دادم:
«مثل شما.»
«زنگ زده ای؟»
«هنوز نه! منتظر ماندم با هم برویم.»

زنگ را فشردم و چند لحظه بعد که در باز شد داخل رفتیم. برای دیدن عاطفه لحظه شماری می کردم. پله های ساختمان را که بالا رفتیم، درب چوبی باز شد و جناب مهندس در میان چارچوب در نمایان شد. هر دو سلام کردیم. احساس کردم حالت مهندس مانند همیشه نیست، او نگاهی همراه با تعجب به من انداخت و پس از احوالپرسی نه چندان گرم پرسید:
«آقای جاوید یار چرا قبلاََ تماس نگرفتید. عاطفه جان منزل نیست...» و قبل از اینکه من سؤال کنم ادامه داد:

« رفته منزل یکی از دوستانش.»

در حالی که پشت سر مجتبی وارد می شدم گفتم:

«حتماً منزل زیبا. فکر نمی کنم جای دیگری رفته باشد.»

مژگان با لباس بسیار شیک و صورت به نسبتاً مرتب و ارایش کرده به طرف ما آمد و با لبخند ملیحی سبد گل را از دست مجتبی گرفت و تشکر کرد.

یک ساعتی در منزل مهندس نشسته بودیم. مژگان و مجتبی گوشهُ پذیرایی روی مبل نشسته و سخت مشغول صحبت بودند.

چند دقیقه ای از بازی من و مهندس می گذشت با این که سعی...
mahsa.beyaz آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۵۴ بعد از ظهر   #60 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
Wink 11 تا 20

فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا به تو می اندیشم رویا سیناپور
11 تا 20


آن شب وقتی پدر به منزل آمد راجع به انقلاب و پیغامهای امام از پاریس تعریف می کرد . این طور که پدر می گفت همه جا بوی انقلاب پیچیده بود و مردم هر لحظه آمادگی مبارزه داشتند
صبح روز بعد هنگامی که قصد رفتن به پادگان از خانه خارج شدم شراره و خواهرش شیوا را دیدم که گویا منتظر کسی جلوی در منزلشان ایستاده بودند. شراره به محض اینکه چشمش به من افتاد سلام محکمی کرد و گفت :
- و حال شما چه طوره اقا فرامرز ؟
نگاهی به او انداختم و گفتم :
شما که همیشه حال منو از مادرم می پرسید.
شراره خنده ی کوتاهی کرد و گفت : ( اشکالی داره ؟ )
(( بله اشکال داره لطف کنید دیگه نپرسید. ))
برعکس تصورم این رفتار تند من باعث شد که علاقه ی شراره نسبت به من بیشتر شود. او ساعت پادگان رفتن مرا می دانست و سعی می کرد اکثر اوقات خودش را در معرض دید من قرار دهد. بعضی وقتها هنگامی که برای مرخصی به خانه می آمدم ، می دیدم که او کنار مادر نشسته و مشغول تعریف و صحبت کردن با مادر است. البته بعدها نقشه ی او را فهمیدم شراره خیال داشت از طریق مادر در روح من رخنه کند. با رفتاری که شراره داشت نه تنها من به او علاقه ای پیدا نکردم بلکه احساس می کردم او دختر بدحجاب و سبکی است.
یک روز مشغول خواندن کتاب بودم که صدای زنگ در بلند شد چند لحظه بعد از اینکه مادر رفت در را باز کرد و صدای خنده های بی حجب شراره در باغ پیچید. بلند شدم حاضر شوم تا از منزل بیرون بروم که همان لحظه شراره همراه مادر وارد اطاق شد. وقتی دیدم شراره لباس کوتاه پوشیده و آرایش کرده ، احساس کردم از او تنفر دارم
دیگر رنجش مادر هم برایم مهم نبود. رفتم جلوی شراره ایستادم. او که با خود فکر می کرد ممکن است حالا که من او را در این حالت دیدم نظرم عوض شده باشد رو کرد به مادر خندید و گفت :
(( حق با شما بود ، هرچی باشه پسر شماست ، شما بهتر می دونید اخلاق فرامرز خان چه طوره. ))
ابروهایم را در هم کشیدم و به شراره گفتم :
(( اتفاقا برعکس ، هم شما و هم مادر کاملا در اشتباه هستید. من نه تنها از این رفتار و چهره ی شما خوشم نیامد بلکه احساس تنفر هم دارم. ))
- (( فرامرز خان خواهش می کنم مراقب حرف زدنتون باشید. ))
(( من هم خواهش می کنم شما با این وضع به هیچ وجه به منزل ما تشریف نیاورید . خصوصا با این قیافه ای که برای خود درست کردید نه تنها من بلکه هر مردی اگر قصد داشته باشد با شما زندگی کند ، وقتی این وضع را ببیند به هیچ وجه حاضر نیست شما را بپذیرد. ))
شراره که بدطوری از خودش رفته بود نگاهی به لباسش انداخت و در حالی که سرش را از خجالت پایین انداخته بود در را باز کرد که برود.
من که این حالت شراره را دیدم در یک لحظه احساس کردم دلم برایش می سوزد. صدایم را پایین آوردم و گفتم :
شراره خانم من این حرفها را فقط به خاطر خودتون گفتم. امیدوارم از من نرنجیده باشید.
شراره بدون اینکه جوابی به من بدهد در را باز کرد و رفت. بعد از رفتن شراره رو کردم به مادر و گفتم :
(( مادر شما با نصیحتهای نا به جا باعث شدید که این دختر با شخصیت خودش بازی کند تا به نحوی رضایت دل من را برای ازدواج به دست بیاورد. و از طرفی باعث شدید من با حرفهای تندی که زدم دل این دختر بی گناه را بشکنم.))
از آن روز به بعد چند روزی شراره را ندیدم. تا اینکه یک روز به کتاب فروشی محل رفتم تا چند جلد کتاب بخرم. مغازه شلوغ بود و من مشغول نگاه کردن به کتابها بودم. که در یک لحظه متوجه ی صدای شراره شدم. او پشتش به من بود و داشت با صاحب کتابفروشی صحبت می کرد.
رفتم کنار شراره ایستادم تا بتوانم بهتر او را ببینم
بله شراره بود البته با حجاب کامل و چادر مشکی. او زیبا بود ولی در آن پوشش چه قدر متین تر و زیباتر به نظر می رسید. یک لحظه احساس کردم جرقه ای نسبت به او در دلم روشن شد. ولی نه بهتر بگویم حالا زود بود و من باید شراره را بیشتر می شناختم.
آنروز شراره وقتی چشمش به من افتاد سرش را پایین انداخت و آرام گفت :
(( سلام اقا فرامرز ! ))
برای اولین بار بود که شراره را آرام و سنگین می دیدم. حالا که او را در این حالت دیده بودم دلم میخواست با او صحبت می کردم
از کتابفروشی که بیرون آمد متوجه شدم که یک نهج البلاغه دست شراره است. در آن لحظه احساس عجیبی نسبت به شراره پیدا کرده بودم. آیا ممن بود ؟ یعنی او همان دختر سرکش و یاغی بود؟
شراره که از پله ی کتابفروشی پایین آمد به او گفتم :
حال شما چطور است شراره خانم ؟ خواستم بابت رفتار آن روزم از شما عذرخواهی کنم.
شراره در حالی که به نهج البلاغه نگاه می کرد گفت :
- من باید از شما تشکر کنم آقا فرامرز. رفتار ان روز شما تاثیر عجیبی در روحیه من گذاشت. شاید امروز بعد از مدت ها من خودم را پیدا کردم. در واقع به این نتیجه رسیده ام که قرار است از امروز به بعد زندگی کنم. من تا امروز در خواب بی خیالی غوطه ور بودم و مفهوم درست زندگی کردن را نمی دانستم.
به این ترتیب روزها می گذشت و رفتار شراره روز به روز تغییر می کرد او دیگر خیلی کم به منزل ما می آمد و گاهی اوقات که قصد داشت به دیدن مادرم برود زمانی می رفت که من در پادگان بودم . حتی مادرم هم از رفتار شراره تعجب کرده بود و بیشتر از همیشه به او افتخار می کرد.
شش ماه دیگر گذشت و من یکسال بود که خدمت سربازی رفته بودم. حالا دیگر رفتار شراره را زیر نظر داشتم و با خود تصمیم گرفته بودم که بعد از پایان خدمت سربازی مادرم را به خواستگاری او بفرستم. تا این که یک روز اتفاقی افتاد. آن روز مشغول واکس زدن پوتین هایم بودم که سیما خانم به منزل ما آمد. در آن لحظه مادر منزل جناب سرهنگ بود. سیما خانم پایین پله های ساختمان سرهنگ ایستاد و مادر را صدا کرد. چند لحظه ی بعد مادر آمد و سیما خانم گفت :
- فاطمه خانم چند تا پیش دستی می خواستم. به خدا دیگه از دست این خواستگارها جونم به لبم رسیده.
از شنیدن حرفهای سیما خانم قلبم از ریشه کنده شد. لبهایم خشک شده بود و فقط به صورت سیما خانم نگاه می کردم تا ادامه ی حرفهایش را بشنوم. مادر که از من نگران تر بود با عجله و کنجکاوی پرسید :
(( خواستگاری شراره اومدند ؟ ))
سیما خانم که متوجه ی حالت من و مادر شده بود خنده ای کرد و جواب داد :
(( نه خواهر جان ! شراره عروس خودت می شه. اومدن خواستگاری شیوا. ))
مادر نفس عمیقی کشید و سپس نگاهی به من کرد و گفت :
- (( فرامرز جان آنقدر کوتاهی نکن. خدای نکرده پشیمان می شوی مادر ! ))
نگاه پر از مهر و محبت مادر را هیچ وقت فراموش نمی کنم. وقتی سرم را به علامت مثبت تکان دادم. با حرکت من اشک شادی در چشم مادر جمع شد و با عجله به سیما خانم گفت :
(( سیما جان از قول من به عروس نازنینم سلام برسون ، بگو ما این پنج شنبه برای خواستگاری خدمت می رسیم. ))
غوغایی در دلم برپا شده بود. نمی دانستم آیا می توانم شراره را خوشبخت کنم ؟ من او را دوست داشتم و دلم می خواست آن طور که لیاقتش بود برایش زندگی درست می کردم. ))
برای تصمیم نهایی فقط چند روز فرصت داشتم. در آن مدت کم هزاران فکر از مغزم گذشت. من اطمینان کامل را نسبت به شراره پیدا کرده بودم و احساس می کردم بی نهایت او را دوست دارم. به همین دلیل فقط و فقط به خوشبختی شراره فکر می کردم.
با تمام آرزوها عصر پنج شنبه همراه پدر و مادرم به منزل سیما خانم رفتیم. آنروز ناپدری شراره هم در مجلس خواستگاری حضور داشت. این طور که من شنیده بودم آقای عباسی فقط گاهی اوقات به منزل سیما خانم می آمد. آن هم به دلیل این که همسر و دو فرزند داشت
آنروز سیما خانم و شوهرش موافقت خود را راجع به ازدواج من و شراره اعلام کردند. سپس بعد از اینکه مادر گردنبند الله را که از قبل خریده بود به گردن شراره انداخت ، من و شراره با هم نامزد شدیم . و قرار عقد را برای چند ماه دیگر گذاشتیم. تا هم خدمت من تمام شود و هم فرصتی برای شناخت یکدیگر داشته باشیم.
آنروز من و شراره نیم ساعتی با هم صحبت کردیم. هیچ وقت نمی توانم متانت و حیای کلام او را فراموش کنم. وقتی شراره را راجع به اینده پرسیدم و او جواب داد .
- (( با تو بودن برایم خوشبختی است. آینده است. زندگی است. فرامورز تو به من روح دوباره دادی. تو به من درس زندگی آموختی. از زمانی که تغییر رفتار داده ام احساس می کنم چشمهایم روشن شده و می توانم همه جا را ببینم. ))
من در برابر صحبتهای شراره فقط می توانستم یک جمله بگویم :
(( به تو افتخار می کنم شراره ! ))
در مدتی که دوره ی نامزدی را با شراره می گذراندم چندین بار همراه مادر به منزل سیما خانم رفتم و در این مدت توانستم با روحیه و اخلاق شراره آشنا شوم و بهتر او را بشناسم. او دختری بود انعطاف پذیر و منطقی و من به این نتیجه رسیده بودم که رفتار گذشته ی شراره دلیل بر بدآموزی و تربیت اشتباه خانواده اش بوده و البته هر چند عکس العمل های من باعث شده بود که شراره راه درست زندگی کردن را پیدا کند ، ولی متاسفانه در حال حاضر شیوا و شیما دچار این مشکل بودند
مدتی گذشت تا این که بعد از خدمت سربازی در دانشکده ی افسری نیروهوایی قبول شدم و بعد از اینکه با شراره به توافق رسیدم ، تاریخ عقد را به یکسال دیگر موکول کردیم.
پس از گذشت یکسال با تمرین های لازم و درسهای تئوری و عملی موفق شدم برای اولین بار البته با کمک ارشد ، هدایت یک هواپیمایی شکاری را بر عهده بگیرم. من که خوب می دانستم ارتش فقط به خاطر سفارشهای جناب سرهنگ هوای مرا داشت ، وظیفه ی خود دانستم تا حضورا از سرهنگ تشکر کنم.
آن روز وقتی به خانه برگشتم ، یکراست به منطل جناب سرهنگ رفتم از پشت پنجره ی گل خانه که کنار در ورودی بود صدا زدم :
جناب سرهنگ ! فرامرز هستم . اجازه می فرمایید ؟
چند لحظه بعد صدای مادرم را شنیدم که گفت :
(( بیا تو فرامرز جان ! جناب سرهنگ مهمان دارند.
در چوبی را باز کردم و وارد شدم ، از بچگی در آن خانه بزرگ شده بودم و می دانستم که جناب سرهنگ هر زمان مهمان داشت ، در سالن طبقه ی بالا می نشست. به همین دلیل یکراست به آشپزخانه رفتم و منتظر ماندم تا مهمان جناب سرهنگ برود.
چند دقیقه ای بعد با شوق و ذوق بسیاری که داشتم از خلبانی برای مادر تعریف کردم. که متوجه شدم مهمان جناب سرهنگ که گویا ایرانی هم نبود از پله ها پایین آمد و از سرهنگ خداحافظی می کرد.
پس از رفتن مهمان به سالن رفتم و با گرفتن اجازه رو به روی جناب سرهنگ نشستم. در این لحظه مادر که گویا برای تمیز کردن میز ... به طبقه ی بالا می رفت.
پرسید :
(( آقا ! قرصتون رو بیارم ؟ ))
سرهنگ یکی دوبار سرش را به علامت مثبت تکان داد سپس رو به من گفت :
- خب فرامرز تعریف کن ببینم اوضاع چه طوره ؟
- (( برای همین خدمت رسیدم جناب سرهنگ ! لطف شما باعث شد تا امروز من بتوانم به راحتی سیستم را هدایت کنم. ))
سرهنگ در حالی که از روی مبل بلند می شد گفت :
- (( خوشحالم. تو جوان با لیاقتی هستی و امیدوارم به خوبی در کشورت خدمت کنی. ))
بلند شدم و در حالی که برای او احترام میگرفتم گفتم :
(( از لطف شما بسیار متشکرم جناب سرهنگ ! )) و سپس از او خداحافظی کردم و به ساختمان خودمان برگشتم. در آن لحظه از خوشحالی اینکه توانسته بودم هواپیما را کنترل کنم ، مرتب با خودم حرف می زدم و دلم می خواست هر چه سریعتر این خبر را به شراره بدهم
آن شب من و مادر به عنوان شب نشینی به منزل سیما خانم رفتیم. من که برای دیدن شراره لحظه شماری می کردم با عجله زنگ را فشار دادم و هر لحظه منتظر باز شدن در بودم. کیی دو دقیقه که پشت در منتظر ماندیم بالاخره برق حیاط روشن شد و اقای عباسی در را باز کرد . از چهره ی اقای عباسی کاملا مشخص بود که شدیدا عصبانی است. او جواب سلام من و مادر را با اوقات تلخی داد و در حالی که سوئیچ اتوموبیلش را از جیب در می آورد زیر لب با خود حرفهایی مانند : (( دختر سر به هوا...اختیار سر خود و ... )) می زد. من و مادر که تا به حال آقای عباسی را در آن حالت ندیده بودیم ، با تعجب وارد حیاط شدیم و من آرام در را بستم.
چند دقیقه ای در حیاط ایستادیم و مادر یکی دوبار سیما خانم را صدا کرد. تا اینکه بالاخره شراره در ورودی ساختمان را باز کرد . وقتی چهره ی شراره را دیدم و صدایش را شنیدم که می گفت : (( بفرمایید ، احساس می کردم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم.
پشت سر مادر وارد ساختمان شدم و شروع به احوالپرسی با شراره کردم.
سیما خانم که گویا با آقای عباسی حرفش شده بود ، احوال چندان خوبی نداشت و گوشه ی اطاق مشغول دوختن پرده بود. چند لحظه ای که نشستیم ، شراره و شیوا در حالی که ظرف میوه و شیرینی در دست داشتند ، وارد اطاق شدند. حالا دیگر تضاد اخلاقی بین شراره و شیوا از زمین تا آسمان بود طرز لباس پوشیدن و صحبت کردن شراره به کل عوض شده بود. حالا دیگر صاطع و محکم می توانستم به همسر آینده ام افتخار کنم.
وقتی شراره ظرف میوه را جلوی من گرفت لبخندی زدم و گفتم :
(( شراره ! ستاره سهیل شدی . کجاها سیر می کنی ؟ ))
در این لحظه مادر شراره که معلوم بود کمی هم عصبانی است حرف مرا قطع کرد و گفت :
- (( تازگی ها شراره با ما ناسازگاری خونبی پیدا کرده ، بهتره بگویم خانم معلم شده . ))
شیوا که هنوز سینی چایی را در دست داشت در جواب مادرش گفت :
- (( خدا کنه شراره زودتر شوهر کنه اون وقت هم من و هم شیما راحت میشیم. ))
شراره که تا آن لحظه ساکت بود رو به شیوا کرد و گفت :
- (( فعلا که قرار شده جناب عالی زودتر ازدواج کنی . ))
من و مادر هر دو با هم گفتیم مبارک باشه و سپس مادر از سیما خانم پرسید :



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .




~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اندیشم, به, تایپ, تو, رویا, سیناپور, فراخوان, می, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 148 ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عشق همیشه سرخ نیست (رویا مرادی بیرگانی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 208 ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۲:۴۷ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان