| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,732
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز سلام در ادامه ی سری مسابقات قبلی که در مورد بهترین پست هایی که در انجمن خوندیم بود ( که سه مرحله شو برگزار کردیم و همچنان ادامه داره) این سری فراخوان جدید رو برای بهترین ارسالهای وبلاگ داریم . روال کار مثل قبله
http://www.forum.98ia.com/blogs/all/ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, #SamaneH#, * Star, +Lily, -MARYAM-, -نازلی-, .rima., Aji_TanNaZ, alonegirl, alonesachlie, any body, bahar1313, behiii319, brain storm, Elnaz, elnazpar, galapagOos, Lair_Nilo, lucy, mahdieh67, mehrsa_m, metropolis, Mina, Mino Bookworm, mohssen aabiete, NAVA22, NILOUFAR, novin, redroom, sabooha, SaRa, shahrzad1369, smart girl, Star-crossed, s_donia323, yasam, حاجی بلا, خانم فسقلی, رابين هود, روانراد, زهرا.الف, سمن ناز, فرودو, م.ن, مینا, ویولت بودلر |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش نرم افزار ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 1,875
(View Stats)
تشکرها: 12,681
تشکر شده 16,406 بار در 2,552 پست
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب-هری پاتر حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فراخوان شروع شد. ![]() یک کلمه م از مدیر ارشد انجمن. ![]() یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن… هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم.. وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره… همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون… اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن/اینایی که همیشه میخندن اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن/همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین … تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن … | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش مسابقات ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: RASHT*¤.¸¸.
نوشته ها: 4,068
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : رمان،روانشناسي،تخيلي حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام منم پست وبلاگم رو مي فرستم ..... بعد آدرسش رو ميام همين جا مي گذارم
| ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,413
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر | پست بسیار مفید : +10 امتیاز می گن روزِ پدره...اما نمی دونم چرا..برای من مثل دیروزه...مثل همه ی روزای قبل...برای من همه روز ، روز پدره... روز مادره...با کودکانه ترین و بی واسطه ترین کلمات ممکن می نویسم بابا...اصلا وقتی پای دوست داشتنِ تو و مامان می یاد وسط من از هر بچه ای بچه تر می شم...الان من همون دختر کوچولوی کودکستانی ای هستم که داره از بزرگترین گنج زندگیش ، عروسکش صحبت میکنه... می دونم بابا..می دونم خیلی میونه ای با این دوستت دارم های زبونی و مکرر نداری..همیشه با نگاهت حرف زدی...من خوندن زبون نگاهها رو از چشمهای همیشه پر از حرف تو شروع کردم..هر چند...هنوزکلاس اولیَم... من خیلی آدم احساساتی ای نیستم بابا...خودت می دونی..حساب تمام دوستت دارمهای انگشت شماری که تو این بیست و چهار سال زندگی به زبون اوردم رو دارم... همیشه نوشتن برام راحت تر بوده...حساب دوستت دارمهایی که نوشتم اما، بدجور از دستم در رفته... بعضی وقتها احساس میکنم نمی تونم..کم می یارم در برابر این حجم وسیعِ دوست داشتن، عشق، وابستگی...نمی دونم..اسمشو هر چی میخوای بذار...بعضی وقتها دلم می خواد فرار کنم...فرار کنم و شونه هامو بکشم عقب..از زیر بار سنگین مسئولیتها و ترسهایی که نتیجه ی همون احساس مبهمه...دوست داشتن خیلی درد داره بابا...ترس داره... من از جاهای خالی می ترسم...همیشه می ترسیدم..بابا.. هیچ وقت یادم نمی ره...پنجم ابتدایی بودم...مریم یادته بابا؟...خیلی باهاش صمیمی نبودم...اما وقتی باباش رفت تا یه هفته همش تو تنهاییِ اتاقم گریه می کردم...تو همون عالم بچگی دلم می خواست زودتر برم تا نبینم رفتنتو...چقد می ترسیدم...همش شبا که خواب بودی می اومدم یواشکی تو اتاق نفس کشیدناتو چک میکردم! تا مطمئن شم هنوز هستی...هیچ وقت نفهمیدی ...اونم از خودخواهیم بود...نگران جاهای خالیِ زندگی خودم بودم...من هنوز همون دختر بچه ی خودخواه و ترسوهستم بابا... بابا دلم می خواد برگردم عقب...خیلی عقب...اخرین املای شبی که بهم گفتی خیلی خوب یادمه... چقد چونه زدم سرِ املای "خواهر"...یادته ؟! نمی فهمیدم ...تو کَتَم نمی رفت وقتی می شد با "الف" تنها منظور رو رسوند پس دیگه چراحرف اضافه خرجش میکنیم! یادته ؟! هر چی گفتی قانع نشدم..اخرش کتابو انداختی بغلم گفتی " همینی که هست! تو چرا اسمت بهنوشه ؟! به همون دلیل! برو بده مامانت بهت دیکته بگه!" همون آخریش بود...بیا برگردیم عقب بابا...دیگه هیچی نمی گم...دیگه می دونم بعضی کلمه ها شایستگی به دوش کشیدن بعضی مفاهیم رو ندارن...با وصله زدن حرفهای اضافه به گوشه کنارشون سعی داریم این نقص رو جبران کنیم...اما این دو بخشیِ ساده و سبک عجیب می شینه رو داستانِ بودنت...تو همیشه "با" بودی ...همراه بودی....."با"ی دومم "با"ی تاکیده بابا! من عاشق اون بحث کردنها و دعواهامونم! می میرم برای اینکه دوباره هشت سالم بشه...با همون دوستای قدیمی بریم مسافرت ..با بچه هاشون دعوا بیفتم ... تو هم هی طرف اونا رو بگیری.. همش فکر کنی همه ی آتیشا از گور من بلند می شه! قربون اون دل بزرگ و کوچیکت برم.. هیچ وقت نفهمیدم که آخرش بزرگه یا کوچیک! بعضی وقتا که می بینم چقد حساسی و زود ناراحت می شی می گم" چه دلِ کوچیک و نازنازی ای!" اما وقتی می بینی و دم نمی زنی...می خوری وساکت می شی...وقتی می بینم که دلت برای همه ی دنیا می سوزه اون موقعه که می مونم..می مونم تو بزرگی دلت...که چطور این همه رو توش جا می دی... الان که دارم اینا رو می نویسم نمی دونم چرا گریم گرفته... تو و مامان هر دو، همیشه بزرگترین نقطه ی ضعف و قوت زندگی من بودین! چه تقابل بی رحمانه ای... تو هواپیما دم پنجره نشستم...تو و مامان پشتمین...اَه! گریه های لعنتی...صندلی ِ E ردیف ششم و خانومِ چاقِ بغل دستیم شاهد! احتمالا فکر کرده دارم وصیت نامه می نویسم! بابا من هنوز می ترسم ! بیشتر از همیشه... می ترسم از روزی که فرار کنم از این خاطره ها...از روزی که طعم بهشتی و ملس شربت آبلیموهای سر خیابونِ این روزا رو نفهمم... من هنوز همون دختر کوچولوی خودخواهم که به خاطر تو حاضره با مرگ ، حتی معامله کنه... زادرودِ هفت سالگیهای من اينجا نيست، دورم کرده اند بابا ... ساعت '25 : 7 غروب چهارشنبه 25 خرداد...هر روزت مبارک بابا... پ. ن . حوصله کن دختر کوچک اين همه شبيهِ من! بعدا که باز باد آمد و بوی خاک مرا بالای گريه پراکند، تو هم فرق ميان من و سکوت و دوری از بوی خوش بابا را خواهی فهميد... و اگر کسی باشد که خود را به اندازۀ کافی دیوانه بداند و بخواهد نویسنده شود، باید به او بگویم بجنب، تف به چشم خورشید بینداز، شصتی ها را فشار بده، بهترین شکل جنون همین است. قرن ها به کمک نیاز دارند، نوع بشر در پی نور و بازی و خنده، زار می زند. به آن ها ببخش. برای همۀ ما کلمات به اندازۀ کافی وجود دارند! ویرایش توسط +Lily : ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,413
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر | پست بسیار مفید : +6 امتیاز وبلاگ « همه چیز راز است » از NILOUFAR دخترم ، پسر م ؛ نمیدونم شاید فکر کنید که مامانتون دیونه شده که از الان داره براتون نامه مینویسه یا شاید اصلا اون موقع نتونین این نامه رو بخونین و نوشتن دیگه رسم شماها نباشه . گاهی برای گفتن یه حرفهایی زوده و گاهی دیر ولی ... سلام اول از همه ممنونم که به من افتخار میدین تا مامانتون بشم میدونم مادر شدن آسون نیست . میدونم باید درس پس داد باید سختی کشید و باید عاشق بود . الان که من دارم این نامه رو مینویسم سال 1390 هست و اگه دقیقتر بگم اذر ماه سال نود هست . امسال و تو این دهه حرف زدن و نوشتن اسونه برای همین تصمیم گرفتم براتون بنویسم خب فکر میکنم شاید بعد از اومدنتون هیچوقت جرئت نکنم این حرفها رو بهتون بزنم . راستش من یه کم دلواپسم . بد برداشت نکنید از بودنتون خیلی خوشحالم ولی از اومدنتون نگرانم . اخه این روزها زندگی اطرافم اونقدر قشنگ نیست که بخوام به اینجا دعوتتون کنم . گاهی فکر میکنم شما ها رو چطوری به مدرسه بفرستم بدون ترسیدن از همه چیزهایی که امکان داره براتون رخ بده شما رو چه جوری به پارک ببرم و چه کارتون یا فیلمی رو براتون بذارم . من حتی به این غذاهایی که هر روزه خودم میخورم مشکوکم من یه مادر وسواسی شدم که دلم میخواد شما رو داشته باشم ولی نه تو این دنیایی که یهش اعتمادی نیست چند روز پیش از خانم بارداری که کنارم توی ماشین نشسته بود پرسیدم مادر بودن چه حسی داره . اونم گفت : یه حس خیلی بد !!چون شبا نمیتونم راحت بخوابم ، اکثر اوقات نمیتونم راحت نفس بکشم و دستها و پاهام ورم داره . بهش گفتم وقتی که کوچولوتون به دنیا میاد راحت میشین. ولی اون با خستگی گفت : نه اونموقع تازه بدبختی ها و شب بیدار ی هام شروع میشه ... خب اینجوری من از خودم هم ترسیدم .عزیزم تو سال 90 حتی مادر بودن هم حس قشنگی نیست . و فکر کنم همین باعث نفرین دنیای ما شده . اشتباه نکن دنیا همیشه این شکلی نبوده مثلا مادربزرگت خصوصیات عجیب یه مادر ایرانی رو داره . اون به ندرت مریض میشه و تا حالا نشده که یه روز کامل به خاطر مریضی تو تختخواب بمونه . همیشه آخر همه غذا میکشه و همیشه غذاهای مورد علاقه ما رو درست میکنه . مامان هر روز که بیدار میشه مرتبا از ما میپرسه که چی درست کنم و اکثرا کسی جوابش رو نمیده و ما بچه ها ظهر که از بیرون میایم اصولا از غذا شکایت میکنیم . روزهایی که دلش گرفته و میخواد بره یه فضای ساکت و آروم به خاطر ما مجبور میشه به شهربازی یا مهمونی بیاد . پدربزرگ هم خصوصیات عجیبی داره اون حتی روزهایی که تعطیله خودش رو مجبور میکنه که بیدار بشه و ما رو به دانشگاه برسونه یا ساعت 3 نصفه شب بدون هیچ گله و غرغری ما رو به درمانگاه ببره . گاهی وقتا که خیلی خسته اشت مجبوره به خاطر قولی که داده بیدار بمونه احتمالا تا وقتی که تو بیایی مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیر شدن و دیگه از اون صبر و ارامش الانشون خبری نیست . اونا هم از بی مهری های اطرافشون خسته شدن و دیگه حوصله ای ندارن تا برای شما لالایی بخونن . متاسفانه در مورد بابا ها هم مطمئن نیستم اخه اونا الان شرایط خوبی ندارن و من تو پیدا کردن یکی از اونا واقعا درمونده شدم میگن همسر خوب اونی که بتونه بابای خوبی برای بچه هاتون باشه ولی ... نمیدونم نظرتون در مورد مامانی که 12 ساعت پشت کامپیوتر میشنه و حتی نهار و شامش رو اونجا میخوره چیه ؟ دوستهای اون مجازی هستن شادی ها و خنده هاش هم مجازی ان . گاهی حتی شخصیت اون هم مجازیه و در اصل هیچ شخصیتی نداره . همیشه میگن بچه های خوب اونایی هستن که به مامان باباهاشون کمک میکنن . میشه لطفا یه لیست از شرایط مادر خوب بودن رو برام بفرستین ؟؟؟ من حدس میزنم برای بهترین بودن باید سالها تلاش کرد ولی هنوز نمیدونم باید از کجا شروع کنم . یعنی در اصل این شخصیت عجیب و غریب من به عنوان یه دختر اونقدر پیچیده و سردرگم شده که نمیدونم چه جور میشه درستش کرد میدونم که شما بالاخره میاین ولی قبلش بهتره دنیا رو درست کرده باشم و ادمها شو شاید هم احیانا خودم رو ... ترسهام رو از بین برده باشم و شجاعت زندگی کردن با شماها رو داشته باشم این دید من به دنیا و این ترس من شاید به دلیل وجود متزلزل خودم باشه من اگه بتونم قوی باشم دنیا رو هم قشنگتر میبینم آرزو دارم روزی بیاین که از اینکه من مادرتونم شرمنده نباشین و از اینکه مامان دوستون نداره و منتظرتون نیست غصه نخورین . یه روزی که مادر بودنم هم مجازی نباشه !!! یه روزی که به خاطر دردهای کوچیک جسمی ام از شما دلخور نباشم به خاطر شب بیداری هام غر غر نکنم یه روزی که به خاطر شما زندگی کنم . و به همه دنیا لبخند بزنم . روزی که بتونم دنیای شما رو اونقدر امن کنم که با خیال راحت سرسری بازی کنین و از گلی شدن لباسهاتون نترسین. و به خاطر شکسته شدن لوازم لوکس بوفه ام سرتون داد نکشم . این دنیای نفرین شده یه مادر خوب و چند تا بچه کوچولو کم داره .با دو تا مامان بزرگ و بابا بزرگ مهربون که دلشون نمیاد برای نوه هاشون شال نبافن و قصه نگن . لطفا کمی از خنده هاتون رو هم برای اینجا نگه دارید انگار این دنیا فقط خنده های شما رو کم داره . از طرف مامان که خیلی خیلی دوستون داره . . + ناپلئون بناپارت : تربیت کودک را 20 سال قبل از تولدش باید شروع کرد . + دو سه سال پیش همون زمانی که انجی یه بچه دیگه از ویتنام رو به فرزند خوندگی قبول کرد همه روزنامه ها ی اونموقع تیتر جالبی داشتن . گفته بودن که براد پیت و انجیلنا طی یه مصاحبه ای گفتن که از این به بعد تلاش میکنن فیلم های مستهجن بازی نکنن چون دوست ندارن بچه هاشون بعدا از رفتار پدر مادرشون شرمنده باشن . نمیدونم این در حد یه حرفل باقی موند یا نه ولی حداقل عنوان کردنش هم قشنگ بود | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: my dreams
نوشته ها: 1,379
(View Stats)
تشکرها: 21,121
تشکر شده 6,745 بار در 1,408 پست
کتاب مورد علاقه : Phantom of the Opera in Paris | پست مفید : +4 امتیاز یک پایِ این ترحیم می لنگد مُردنش هم بعید نیست! علی الحساب ، فاتحه فراموش نشود... چهارم خرداد سال نود خورشیدی گند زدم! خاطره ی امروزم رو اینجا می نویسم....انفرادی از سَرِشم زیاده! دیشب با مامان حرفم شده بود..صبح که رفتم دانشگاه همه جا حرف از روز مادر بود..همه ذوق داشتن..دیروز بهش تبریک گفته بودم، اما جر وبحث دیشبمون همه چیو خراب کرد. خوشحالی دور وبریا به منم سرایت کرد- باورتون نمی شه من چه بدن حاضر به یراقی برای پذیرش بعضی از ویروسا دارم!- رفتم گلفروشی چند تا شاخه مریم گرفتم ، سرِ راه به یخچال سوپری سرخیابونمون هم شبیهخون زدم... گفتم بشینیم با هم بستنی بخوریم بلکه تلخی دیشب از دهنش بیرون بیاد. خواستم غافلگیرش کنم ... اصلا میخواستم اونم ویروسی کنم! درو با کلید وا کردم ، آروم رفتم تو . از همون پشت دیوارصدامو گذاشتم رو سرم پریدم تو هال ! " مامانِ قَهر قهرو! روزِت مُبا..." تبریکم بیرون نیومده مُرد! تسلیت شد ... صدام قطع شد، وقتی چشام به چشمای قرمز دختر همسایمون افتاد. حدسش خیلی سخت نبود...دخترهیجده ساله ای که یه ماه هم از مُردن مادرش نمی گذره....چشمهای خیس..بینی قرمز! روز مادر! هه! اومده بود پیش مامانم تا دلش وا شه...قصدم بزرگ جلوه دادن یه سکانس 5 ثانیه ای نیست...باورکنید این فیلم خیلی طولانی تر از این حرفاست..دارم یه عکس سوخته نشونتون می دم..من عکاس خوبی نیستم... سخته..خیلی سخته ...وقتی برای داشتن چیزی اشک شوق می ریزی، یکی دیگه روبروت کِز کنه و از نداشتن همون چیز زار بزنه...اون موقعه که از داشتنت خجالت می کشی! اما بدتر دوست داری داراییتو بذاری تو جیبتو فرار کنی... اصلا درد داره...درد داره وقتی مست مزه ی بیسکوئیت مادر پشتِ دندوناتی، یکی جلوت وایسته و از طعم خرما و حلوا توی دهنش همینجورعُق بزنه! هه! این یکی دیگه فلجت میکنه! وقتی با بوی تهوع آورشربت مولتی ویتامینِ نوه کوچولوی خالَت ، تو خاطرات بچگیت غرق می شی، یکی دیگه روبروت با شنیدن بوی کافور فرار میکنه...از همون خاطراتی که تو دو دستی چسبیدی بهشون! فکر میکنین دارم قصه می گم؟! به خدا طعم دهنم انقدر تلخه...از ظهر تا الان چهار تا بستنی خوردم! همینجور تلخ تر می شه... سارا...من...من هیچی...تو بهتری؟! همه ی سارا های سایت...خوبین بچه ها؟! پ ن . کی می یاد توچالو فتح کنیم؟! من باید داد بزنم!.یه لیوان چایی سر ایستگاه هفتم ، مهمون من.... حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,413
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتر | پست بسیار مفید : +5 امتیاز وبلاگ « همه چیز راز است » نویسنده : نیلوفر ![]() نمیدونم چه جوری پیش میاد ... ولی امکان داره یه روزی تو زندگی به جایی برسی که فکر کنی مرگت نزدیکه حالا دلیلش هر چی باشه مهم نیست .مهم اینه که میدونی اوضاع عادی نیست . حالا از ناراحتی و غم و دلتنگی این فکرا که بگذری یادت میاد باید یه کارهایی بکنی میری میگردی دنبال یه کاغذ که روش وصیت بنویسی و از اونجایی که فکر میکنی احتمالا قراره خیلی چیزا بنویسی یه کاغذ بزرگ پیدا میکنی . خیلی حرفها هست که باید بگی ولی مشکل اینجاست که چیزی برای نوشتن نیست ... وصیت ؟!!! بخشیدن دارایی هامون نیست ؟؟؟ دارایی های تو هم جز چند تیکه لباس و چند تیکه طلا و کلی کتاب و سی دی بیشتر نیست ... دردش اینه از مادیات که بگذری و همون چند تیکه خرت و پرت ، میفهمی هیچی نداری . 22 سال گذشته و هیچی نداری.هیچی جا نمیذاری ؛ میری انگار از اولم نبودی . از خیر وصیت که میگذری به فکر حلالیت میفتی . بازم میری سراغ کاغذت و شروع میکنی به لیست کردن همه کسایی که اطرافتن ... حواست نیست ولی خیلی گذشته و لیست تو تموم نمیشه ..بعد یادت میفته که ای وای مگه چقدر وقت داری؟ ماشین حساب رو میاری و تعداد افراد رو تقسیم بر روزهای باقیمونده میکنی .... عجیب بدهکاری.... نه وقتی هست نه فرصتی . شروع میکنی به دست و پا زدن .از اول لیستت شروع میکنی ...ولی آسون نیست خیلیا مردن ، خیلیا رفتن ، خیلیا دورن...... و خیلیا نمیگذرن ... وقتت داره تموم میشه و تو وسط کلی بدهی نشستی ... بعد یاد چیزای دیگه میفتی .یاد رفتنت ، چطوری رفتنت ؛ میگی من که نباشم چی میشه ؟ کیا برای مراسم ختمم میرسن؟ توی این فصل شلوغ که مدرسه ها هم باز شدن آدمهای زیادی نمیان ..انگار کمی غریبانه میشه مراسمت ... تو اون اوضاع هم کسی به فکر کلاس گذاشتن نمیفته و یادشون میره برای سر قبرت از اون حلوا خوشمزه ها بخرن از اون شمع خوشگلا بگیرن .... سنگ قبرت ؟ سنگ قبرت رو سیاه میزنن یا سفید ؟ روش چی مینویسن؟؟ خاک که بریزن رو ت احساسش میکنی؟ ؟ مگه چقدر اونا اونجا میشینن میرن و تو تنها میمیونی.... شب بشه چیکار میکنی ؟یعنی مثل الان از تاریکی میترسی؟ بقیه چیکار میکنن ؟؟ میرن خونه و از خستگی میخوابن و بعد فردا و روزهای بعد از دلتنگی هاشون از اشکهاشون از آه هاشون کم میشه ؛ یه ماه که بگذره هیچی عادی تر از نبود تو نیست . وسایل و لباسهات رو برمیدارن که یادت نیفتن که غصه نخورن که عذاب نکشن ... هی آدمهای مختلف میان سعی میکنن جای تو رو پر کنن و موفق میشن ... به فکر میفتی چرا این چند روز باقیمانده رو صرف کارهایی که دوست داشتی و نکردی نمیکنی؟ آرزوهایی که داشتی جاهایی که دوست داشتی بری و حرفهایی که دوست داشتی بزنی... از خیر آرزوها باید بگذری وقتت کمتر از این حرفهاست هنوزم نمیشه لباس عروس بپوشی با یه دسته گل بزرگ پر از رزهای سفید و یه تور بلند که به بلندی بختته ...هنوزم نمیتونی بچه ات رو بغل کنی و از شعر خوندن پر از غلطش کیف کنی ...هنوزم نمیتونی کتابت رو بنویسی .... و اون مکان ها .... زیر بارو ن رفتن تو این هوا !! آدم برفی ساختن تو این گرما ..زمان عجب معضلی شده برای تو میمونی با حرفهایی که ته دلته .... اون دوستت دارم ها ، گلایه ها ، درد دل ها ... که نه وقتی داری برای گفتنشون و نه گوشی برای شنیدنشون ... یه روزی میرسه که کاری نمیتونی بکنی .که دلت از همه چی خالی میشه که ترست ، خشمت ، حسرتت ، عشقت ، هیچکدومشون رو نداری بعد همه اون شجاعتت برای رفتن رو کنار میذاری و همه کاغذهات رو پاره میکنی.. میفتی رو به قبله و کی مونده ؟ تو موندی و خدا... خالی از همه چیزایی که فکر میکردی داشتی ف خالی از چیزایی که فکر میکردی بودی ... به دنیا که پشت میکنی تازه میبینی یکی هست که همه چیزه ... میفهمی یکی هست که مثل نزدیکات نیست که اگه ندیدت تو رو یادش بره ، یکی هست که جای تو رو به هیچکس نمیده ، یکی هست که وقتی به پاش میفتی تو رو میبخشه ، یکی هست که دور نمیشه که گم نمیشه که همیشه میشنوه حرفهات رو .خسته نمیشه از گریه کردنت ، از زار زدنت ، از هوار زدنت ، از ناله کردنت ... میفهمی 22 سال دویدی که همه اون ادمها رو داشتی باشی همه اون چیزا رو داشته باشی الان هیچی نداری هیچکدومشون رو نداری ... یه دقیقه دنبالش گشتی شد همه چیزت همه کست ... دلت که اروم میشه پا میشی ، کی میدونی کی میمیره ؟ کی بهتر از خدای من ؟ ماشین حساب رو که کنار بذاری میدونی کلی وقت هست برای خوبی کردن ، برای خندیدن ، برای بخشیدن... با خدا ؛ کلی وقت هست برای زندگی کردن ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,732
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز ما هم كسي بوديم واسه خودمون يه زمونيfarshid23 وبلاگ فرفره ی بی باد سكانس اول لوكيشن اول اتوبوس ساعت 10.30 شب خسته و در به در شهر غمم شبم از هر چی شبه سياهتره زندگی زندون سرد کينه هاست رو دلم زخم هزارتا خنجره چی ميشد اون دستای کوچيک و گرم رو سرم دست نوازش ميکشيد بستر تنهايی و سرد منو بوسه گرمی به آتش ميکشيد آقايون خانما برادرا خواهرا خدا ايشالله هر چي از خدا مي خواهين بهتون بده دست علي به همراهتون باشه انشالله حضرت ابولفضل همه جا ياريتون كنه يه كمكي هم به ما كنيد صدا تو گوشم پيچيد :مرد تيكه مفنگي يه دايره تنبكم گرفته دستش گدايي مي كنه ببره خرج عملش كنه . برگشتم سمت صدا نگاش كردم تازه از حس آهنگ و اون پنجه هاي قشنگي كه اون ضربو به قشنگي مي نواختن بيرون اومدم و با ديدن يه مرد 30 ساله سر جام خشك شدم يه مرد 30 ساله كه دستشو ميگرفت سمت هركي تا بهش پول بدن و از ريخت و قيافش مشخص بود كه معتاده بد جوريم معتاد بود . از اين تعجب كردم كه چقدر قشنگ ضرب مي زد و چقدر خوب مي خوند معلوم بود كه الكي ساز نمي زد و يه جايي آموزش ديده بود يا حالا هر چي خلاصه خيلي استادانه ميزد اصلا . تو همين فكرا بودم كه اومد سمتم دست كردم تو جيبم يه پولي دادم بهش رفت اونورو و دوباره شروع كرد به زدن و خوندن عجيبه همشم از داريوش ميخوند . درشبي غمگين تر از من غصه ي رفتن سرودي تا كه چشمم را گشودم از كنارم رفته بودي تا كه چشمم را گشودم از كنارم رفته بودي همين جوري مي خوند و ضرب ميزد و نت به نت اجرا مي كرد عين استادا مي نواخت .همه نگاهش مي كردن خيلي ها هم خودشونو مي كشيدن عقب كه يه وقت لباسشون به لباس كثيف مرده نخوره . مرده زد و خوند زد و خوند پول جمع كرد اونم چي صد تومني دويست تومني هاي و نهايتا پونصد تومني هايي كه از جيب ها در ميومد . رسيديم ميدون ازادي داشت پياده مي شد منم پياده شدم سكانس دوم لوكيشن ميدان آزادي ساعت 11 شب سرشو انداخته بود پايين و با زانو هاي خم مي رفت .سريع رفتم طرفش بابا ايول داري به خدا خيلي خوب مي زديو مي خوندي مطمئنم خيلي وقته ضرب مي زني يا حداقل جايي تعليم ديدي استادانه مي نوازي اصلا. داداش حاجيتو اينجوري نبين بابا به مولا ما هم واسه خودمون كسي بوديما . نمي ترسي بگيرنت از اين اتوبوس به اون اتوبوس اي بابا بالاتر از سياهي كه رنگي نيست شبا كاري ندارن مامور بازيم نيست ميريم از اين اتوبوس به اون اتوبوس .روزام واسه يكي كار ميكنيم . چه كاري ميكني بابا دادش ولمون كن برو تو رو خدا برو همه عالم از ما بدشون مياد تو اومدي داري با ما صحبت مي كني (اينو گفت رفتم تو فكر ديدم اره خودمم از اين جور ادماي معتاد بدم مياد شايد صداي خوندنش و پنجه هايي كه ساز ميزد منو كشوند طرفش) آقايي كه شما باشي روزا يه بابايي هست دي وي دي فيلم سي دي ميدي مي زنه منم ازش مي گيرم مي برم مي فروشم . روزا كارمون اينه اره داداش بايد خرجه در بياد ديگه مي بيني كه همين كگوفتي كه مصرف ميكنم كلي خرج داره . چي شد معتاد شدي من اصلا موقعي كه داشتي ميزدي مي خوندي تا موقعي كه نديدمت تو اتوبوس شلوغ بود فكر ميكردم يه ادم سرو سالم باشي انقدر خوب ساز مي زدي. داداشم ميگم مام واسه خودمون كسي بوديم تو دانشگاه رشتمون موسيقي بود منتها بدبختي بيچارگي واسه سير كردن شيكممون افتاديم تو خلاف خودمونم معتاد شديم به اين كوفتي .دست كرد تو جيبش يه برگه در اورد كه گفته هاشو تصديق ميكرد . انگار اين كاغذه تنها سرمايه زندگيش بود همين كاغذه كه تو دستش بود هميشه انگار اينو ميذاشت تو جيبش كه به هر كي رسيد بگه مام كسي بوديم اينجوري نبوديم كه.واسه خودمون آدم بوديم . كاغذو دادم بهش تا كرد سريع گذاشت تو جيبش اين تنها سرمايه زندگيشو نمي دونستم چي بگم اصلا چي مي تونستم بگم . يه نگاه بهم كرد و خدا حافظي كرد و سريع دور شد و رفت تو كم كم گم شد تو شب . بدجوري مغزم درد ميكرد يه تاكسي اومد جلوم: صداش زدم اقا فلكه صادقيه ميري ؟ بيا بالا بدجوري مغزم رو فرا گرفته بود فكر اين بابا يه بچه دانشگاه هنر بايد اين شكلي بشه چرا به خاطر مشكلات فقر بدبختي نداري و مشكلات اجتماعي ديگه . يه هروييني كه نمي تونه حتي راه بره . نمي توني از شيريني هاي زندگي لذت ببره يا خمار يا نئشه يا فقط به فكر گذروندن روزاي تكراري .اجتماعم كه پرت كردتش يه گوشه و ازش فاصله گرفته جا اينكه كمك كنتش البته اگر خودش بخواد كه بهش كمكي شه .يكيش خود من از كنارشون رد ميشم يه متر فاصله ميگيرم. .درسته كه هركس آينده خودشو خودش مي سازه فكر داره انديشه داره كه راه بد و خوب و از هم تشخيص بده ولي اونچيزي كه اين وسطه اون چيزي كه تو كف خيابون چيز ديگست اين شايد يكيش بود مطمئنا كمم نيستن .ببين يه نفر كه مي تونه با هنرش به اين مملكت خدمت كنه رسيده به نا كجا ابادي كه تو روياهاشم شايد فكرشو نمي كرد فكر اينكه يه روز به اين فلاكت بيفته شايد تو بچگي هاش تو روياهاش يه زندگي خوب و شيرين واسه خودش ساخته بوده .كاش تو دنيا اين بدي ها هيچ وقت وجود نداشت .چيز ديگه نمي تونم بگم . اميدوارم نوشتم به هج وجه شعاري نشده باشه كه از شعار دادن بيزارم.اين نوشترم بر حسب چيزي كه واسم اتفاق افتاد نوشتم . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 3,362
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : Let it go! Cant pick one حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز فقط منتظر این تاپیک بودم تا این پست نیلوفر رو بذارم ![]() از هزاریهای کهنه...تا شعری برای یلدا - وبلاگ " همه چیز رازست " نقل قول:
Perfection is reached, not when there is no longer anything to add, but when there is no longer anything to take away. "Antoine de Saint-Exupery " ******* My weblog : I've got pain in my tongue | |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹ محل سکونت: اینجا ایران
نوشته ها: 356
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : کتب دکتر شریعتی | پست معمولی : +2 امتیاز وبلاگ لعل مذاب. { } رفع ابهامات راجع به نام کاربری نقل قول:
| |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ام, انجمن, بهترین, خوانده, در, فراخوان, وبلاگی, پست, که |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| نظرسنجی بهترین پستهایی که در انجمن خوانده ام | دور سوم | شبنم | مسابقات سایت | 51 | ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۳۰ قبل از ظهر |
| نظرسنجی بهترین پستهایی که در انجمن خوانده ام | دور دوم | شبنم | مسابقات سایت | 82 | ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۱۱:۴۱ قبل از ظهر |
| نظرسنجی بهترین پستهایی که در انجمن خوانده ام | دور اول( خاطره نویسی) | شبنم | مسابقات سایت | 119 | ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ۰۳:۱۸ بعد از ظهر |
| بهترین پستهایی که در انجمن خوانده ام | فراخوان | شبنم | مسابقات سایت | 174 | ۱ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۰۶ قبل از ظهر |
| بهترین کتابی که هوشنگ مرادی کرمانی به تازگی خوانده است | Elysium | اخبار کتاب | 0 | ۱۲ مهر ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |