| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ![]() ![]() ![]() ناظممون اومد سرکلا وقتی بچه ها رو دید که دارن از نیکتاشون بیرون میان تا شیشه خرده ها رخمیشون نکنه فهمید که شیشه شکسته گفت کی شیشرو شکسته ؟ بچه ها همه ساکت بودن و یک جورایی میخواستن اشاره کنن که من بودم ول یخجالت میکشیدن مونده بودم چه جواب به ناظممون بودم داشتم فکر میکردم که چی سرهم کنم بهش بگم که نازی بلند شد و گفت : -خانم من شکستم ولی عمدی نبوده جاخوردم اصلا فکرشو نمیکردم اینو بگه دیدم این طوری خیلی زشته و هم جلوی نازی و هم جلوی بقیه ی بچه ها ضایع میشم منم گفتم : -نه خانم تقصیر من بود من شکستم. خلاصه هرکدوممنون جرف خودمون می زدیم بالاخره ناظممون جریان و از بقیه بچه ها پرسید و پول شیشه رو نصف نصف ازمون گرفت دیگه از اون روز برعکس شد مدام دنبال فرصت بودم که از خجالت نازی دربیام نازی هم که انگار بعد از دو هفته تازه منو دیده بود و هوامو خیلی داشت خلاصه دیگه ما از همون موقع رفیق شدیم الان پنج شش ساله با هم دوستیم واقعا خیلی همدیگرو دوست داریم نازی هم مثل خودت خیلی خوش برخورده واقعا مثل خواهره توی اون دو سال که مامانم اینا میگفتن باید برم آلمان فقط اون دلداریم می داد ... وای سارا دهنم کف کرد یک لیوان آب بده . لیوان آب و بهم داد و گفت : -خانم بهرامی چی شد ؟ هیچی خانم بهرامی هم بعد از دوماه از این رو به اون رو شد و اصلا شد فرشته یعنی یک چیزی میگم یک چیزی می شنوی ها کلاس ریاضی شده بود زنگ تفریح یعنی این روشش بود اولش خیلی سخت میگرفت بچه ها برای نمره هم که شده بود خوب درس می خوندن بعد از چند هفته امتحان و درس پرسیدن و درس خوندن شده بود برنامه مون دیگه برامون سخت نبود به قول معروف افتاده بودیم روی غلطک و زنگهای ریاضی هر وقت فرصت پیدا میکردیم خانم برامون حرف میزد و خلاصه میگفتیم و می خندیدیم وسطهای سال خانم اعتراف کرد که مخصوصا من و نازی رو توی یک گروه انداخته بود که به خاطر رو کم کنی هم که شده بود درس بخونیم میگفت فکرشم نمیکرده که ما انقدر صمیمی بشیم وای چقدر توی مدرسه معروف شده بودیم برای دهه فجر نمایش و سرود داشتیم که بچه ها خیلی خوششون اومده بود مخصوصا از تئاترمون چقدر ذق میکردیم که تئاترمون توی منطقه اول شده از اون بچه شرهای مدرسه بودیم ولی هیچ وقت ناظم و مدیرمون نفهمیدن و همیشه مارو جزو الگوهای مدرسه معرفی میکردن وال خدا چقدر بهشون می خندیدیم چه کارا که نکردیم خلاصه از اون سال به بعد رابطمون با خانم بهرامی حفظ شد و هنوز هم با هم ارتبطا داریم چند وقت یک بار بچه ها رو دعوت میکنه خونشون همدیگه رو ببینیم الان هفت هقت نفریم که با هم هنوز ارتبطا داریم ولی من دو سه ساله یعنی از بعد دیپلم ندیدمشون یعنی نشده برم خونه خانم بهرامی ولی بعضی موقها خودشو می بینم. برای چند دقیقه برگشتم به گذشته گذشته ی شیرینی که به همراه خانوادم و نازی و خانم بهرامی و تمام اونهایی که روزی در زندگیم بودن رقم خورده بود به دوران شیرین نوجوانی و لحظات پر شور مدرسه لحظاتی که دیگه تکراری براشون نبود و انسانهایی که شاید دیگه نمی دیدمشون اصلا فراموشم شده بود که چند روزیه سرمساله ی خولستگاری پسر خانم از نازی فکرمون مشغوله شاید داشتیم کاملا از دوران شیرین نوجوونی و مدرسه فاصله میگرفتیم لحظاتی که با جمع شدن خونه خانم و همصحبتی با اون دوستهای قدیمی دوباره زنده می شدن و مارو از گذر زمان بی وقفه با خود به گذشته ی شیرین می بردن. باتکونهای سارا به خودم امدم سارا – مثل اینکه واقعا دلت برای مدرسه و دوستات تنگ شده -اون که آره ولی موضوع چیز دیگه ایه. سارا – چیه ؟ -راستش هنوز مخم خودم هم قبولش نکرده یعنی یک جورایی هم از بدشانسی ماست هم از اینکه روزگار خیلی عجیبه و هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست هیچ چیزش سارا – مگه چی شده ؟ -بگم خندت میگیره سارا – چیه؟ -بابا داستان از اونجایی شروع شد که من علیرضا رو به جای دوستش اشتباها خواستگاره نازی گرفتم یعنی فکر کردم علیرضا خواستگاره نازیه. سارا – علیرضا کیه ؟ -پسرداییم همون که جریان کنکور رو می دونست ... همون که گفتم یک سرلجبازی مامانم اینا بود. سارا – آهان همون که من اون روز باهاش صحبت کردم. -آره همون . سارا – علیرضا حالا چه ربطی به نازی داره -بابا تو خیلی پرتی بهت میگم این قصه سردراز داره میگی عیب نداره بگو. سارا – خوب بگو دیگه گیجم کردی . مجبور شدم تمام جرانی رو که منو نازی فهمیدیم فامیلم هستیم براش توضیح بدم و تازه فهمید که علیرضا پسرخاله نازیه . سارا – خیلی جالبه چقدر حال کردین نه ؟ -واقعا خیلی خوشحال شدیم هرچقدر هم که آدما به هم نزدیک باشن بالاخره یک نسبت فامیلی کوچیک هم نزدیکترشون میکنه از قبلش خانوده هامون با هم دوست شده بودن ولی دیگه نه تا این حد ... حالا اینارو ول کن اصلا مطلب مونده. سارا – دیگه چیه ؟ چی بوده که از این مهم تره ؟ ... راستی جریان خواستگاری چی بود ؟ -همین دیگه ... اصلا این بار که رفتم اوضاع خیلی قاطی بود ... صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پایی وسط حرفهای مامانم و زن داییم رسیدم دیدم زن داییم داره میگه علیرضا چند وقته نازی رو میخواد خلاصه ما هم همینو گرفتیم ودیگه ول نکردیم راستش اولش یک کم جا خوردم ولی ذوقم کردم که قراره برای نازی خواستگار بیاد زن داییم بد برداشت کرد می دونی که ... سارا – خب .. آره -هیچی دیگه تا پنج شنبه اش که خواستگاری بود دیگه از مامانم راجع به خواستگاری نپرسیدم که فکر کنن بی جنبم ! از یک طرف از اینکه شاید نازی ازدواج کنه می ترسیدم از یک طرفم از اینکه علیرضا داماد بود خندم میگرفت . سارا – چرا ؟ مگه به هم نمی خوردن ؟ -نه زیاد علیرضا خیلی شره اصلا بهش نمیاد ازدواج کنه عروسی اون تماشاییه بیشتر بهش میخوره هم بازی بچه ها باشه تا مرد خونه . تا اخر صفحه ی 87 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ![]() ![]() سارا – مطمئنی همونی که من باهاش صحبت کردم ؟ -آره دیگه سارا – بهش نمیخورد این جوری باشه خیلی باکلاس بود . -نه بابا کافیه یک بار ببینیش خودت می فهمی حالا پشت تلفن کلاس گذاشته. سارا – محصله ؟ از نازی کوچیکتره ؟ -نه .... میگم همون دکتر قلبه هفت هشت سالم از نازی بزگتره. سارا – آهان ... گفتم اون جوری نیست که تو میگی -چرا همون جوریه بعد از اینکه دیدیش هم نظرتو راجع بهش میپرسم با همه شوخی میکنه یعنی با نقطه ضعفشون سر به سرشون میگذاره خداییش اذیت میکنه ولی از دل آدم هم در میاره چه می دونم به قول تو یک جوری با کلاس شوخی میکنه آدم نمی تونه بهش حرفی بزنه حرفهاش درسته ولی به طعنه و شوخی میگه حالا اونو ول کن حواسمو پرت کردی اصلشو نگفتم . سارا – مگه اصل مطلب این نبود که خواستگارو اشتباه گرفتی ؟ -به قول نازی کاشکی همین بود وگرنه الان داشتیم با خیال راحت راجع به داماد حرف میزدیم . سارا – اه مای گاد ... توی این چند روز چی شده بوده ! بگو جالب شد داماد هم مثل پسر داییته ؟ -نه ! اون واقعا دکتره یعنی برعکس علیرضا به دکتری هم میخوره ولی اصلا اون الان مهم نیست . سارا – وای پس چی ؟ چی شده ؟ -هیچی بابا خواستگار پسر خانم بهرامی ! سارا - ... نه ! یعنی پسر همون معلم ریاضیتون ؟ -آره دیگه فکرشو بکن نازی که اصلا خبر نداشته دکتر کتیرایی که دوست علیرضاست پسر خانم بهرامی پسره چند وقته که نازی رو دیده و خلاصه به علیرضا گفته که با نازی اینا درمیون بگذاره اونها هم چون دکتر کتیرایی دوست علیرضا بود و چندبار دیده بودنش دیگه دقیق نشدن که بابا و مامانش کیا هستن خلاصه نازی همون روز خواستگاری میفهمه که خواستگار خانم بهرامیه سارا – بهم زد ؟ -نه کار از حرفها گذشته بود نازی رفته چایی ببره فهمیده اونا کی هستن . سارا – وای ... بیچاره چیکار کرده ؟ -هیچی دیگه مخش قفل کرده میگفت مدام خانم نعریفشو میکرده و قربون صدقش می رفته نازی هم که دیگه داشته می مرده اصلا روش نمیشه دوباره خانم و ببینه فکرشو بکن پنج – شش سال معلم و شاگردی با هم رفتار کنی حالا یکدفعه معلم بشه خواستگار ! من که اگه اونجا بودم غش میکردم ... نازی چی کشیده حالا خلاصه گیر کرده دیگه پسر خودش خوبه میدونم نازی هم ازش بدش نمیاد فقط مشکل مامانشه دیگه. سارا – فقط همین آره ؟ -آره دیگه اونم که اصلا مهم نیستن مخصوصا برای نازی و من ! سارا – تو چرا خودتو قاطی میکنی به شما چه ارتباطی داره ؟ -جدا از آقای داماد همه چیز به منم مربوطه منو نازی نداریم فکرشو بکن بیچاره می شیم ! سارا – نه اتفاقا زیاد هم بد نیست اولش سخته بعد یک مدت عادت میکنن. -خب آره ولی تا عادت کنی سخته دیگه مخصوصا یکی مثل نازی آخه من و اون خیلی با خانم جور بودیم ... وای یکبار که رفتیم خونشون منو و نازی و یکی دیگه از بچه ها موندیم مثلا کمکش کنیم مثل آدمهای دست و پا چلفتی فقط خرابکاری کردیم خانم هم گفت اگه شوهراتون سر دو روز برتون نگردوندن تنگ دل مامان و باباتون اون روز چقدر ما سر به سر هم گذاشتیم اگه خبر داشتیم که شاید یک روز خانم بشه مادر شوهر نازی یا اگه خود خانم هم این فکر به ذهنش می رسید هممون سکوت میکردیم تا بلبل زبونی . اون شب اونقدر برای سارا حرف زدم که آخر شب همونجا روی مبل خوابم برد دیگه واقعا فکم درد گرفته بود حتی قدرت نداشتم به سارا شب بخیر بگم فردا صبحش هم که با داد و هوارهای سارا بلند شدم رفتیم دانشگاه بعد از ظهر زنگ زدم به نازی هنوز بوق نزده گوشی رو برداشت ! -سلام خوبی ؟ نازی ح سلام مرسی تو چه طوری ؟ چند روزه زنگ نزدی -آره خیلی سرم شلوغ بود نمایشگاه تازه دیروز تموم شده سه روزه صبح تا ظهر یکسره رو پاییم. نازی – خب چه طور بود استادا چی میگفتن ؟ -بگو ببینم چی شده ؟ زود باش نازی – هیچی فقط این دفعه پسر داییت واقعا سبب خیر شده -علیرضا چی کار کرده ؟ بازم خواستگار پیدا کرده ؟ نازی – نه بابا بعد زد زیر خنده. -نازی خفه شی چی شده یک بار نمیتونی مثل آدم حرف بزنی ؟ بگو دیگه ... وای که چقدر دوست داشتم الان تهران بودم تا حالتو حسابی میگرفتم نیشتو ببند بگو چی شده علیرضا باز چی کار کرده بگو دیگه ؟ -نازی خب ... خب راستش خجالت میکشم -گم شو ... دوباره اومدن خونتون ؟ نازی – آره حتما اگر اومده بودن که من الان بیمارستان بستری بودم . -خب حالا ول کن بگو چی شده راستی دیشب چرا انقدر تلفتون اشغال بود ؟ نازی – دیشب ؟ ... تورو میگرفتم خونه نبودی ؟ -ا چه عجب شما هم یک بار به ما زنگ زدین ! نازی – کجا بودی ؟ -خونه سارا برای اولین بار شب اونجا موندم به قول تو مخشو تیلید کردم. نازی – آخی بمیرم برای سارا تا صبح حرفهای تورو گوش داده ! -نخیر این بار باید بمیری برای من انقدر حرف زدم صبح فکم کار نمیکرد به استاد سلام کنم ! نازی – به به باید به سارا مدال داد که تورو از حرف زدن خسته کرده. -نازی جون لطفا برو سر اصلا مطلب کشتی منو تا آخر صفحه ی 91 ادامه دارد .... | ||||||||
| | |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ![]() ![]() نازی – آخه چی بگم یک خمیازه بلند کشید و ساکت شد -تو چرا خمیازه میکشی ؟ من تا یک شب بیدار بودم تو خوابت میاد ؟ نازی – باز خوبه تو تا یک بیدار بودی من که تا صبح چشم روی هم نذاشتم. -نازی میکشم خودموها بگو چی شده ؟ نازی – دیشب ذوق داشتم بهتون بگم که خونه تشریف نداشتین ! -خدایا ما یک بار یک غلی کردیم رفتیم بیورن ها نازی – الان اومدی؟ -آره چطور مگه ؟ نازی – پیغاماتو گوش ندادی ؟ -نه اصلا پیغامگیر پاک شده بود دیشب برقها رفته بوده. نازی – چه خوب فکر کنم فقط بیست بار من پیام گذاشتم . -نازی بگو چی شده که بیست بار زنگ زدی اینجا ! نازی – زیاد مهم نیست. -معلومه میگی یا نه ؟ نازی – هیچی دیروز مامانم رفت خونه خاله پریم ماشین دست من بود منم خواستم بعد دانشگاه برم اونجا زنگ زدم مامانم که نره خونه که امر فرموند سر راه برو دنبال علی آقا . -علیرضا ؟ نازی – آره دیگه گوش کن مامانم هیچ موقع از این فرمایشها نمیکرد بهش میگم مامان از کی تا حالا من شدم تاکسی سرویس مردم که علیرضا دومیش باشه ؟ میگه خالت گفته نتونستم بگم نه علیرضا امروز ماشین نداره ماشینش تعمیرگاست تو برو دنبالش گفتم خوب نمی تونه یک روز خودش تشریفشو بیاره ؟ انگارخالم داشت یک چیزهایی میگفت بعد مامانم گفت وسیلش زیاده برو دیگه خلاصه توی رودربایستی قبول کردیم میگم دیگه امری ندارید ؟ میگه نازی سرو وضعت خوبه چی تنته ؟ اگر لباست خوب نیست برو خونه عوض کن بعد برو گفتم مامان حالت خوبه ؟ من برم خونه لباسامو عوض کنم بعد برم دنبال علیرضا ؟ میگه خوب مادر جلو همکاراش بده گفتم نخیر لباسم خوبه لازم نیست شما غصه ی آبروی مردمو بخورین. زدم زیر خنده و گفتم : -بی عقل همکار منظور آقا داماد بودن. نازی – همون ! فهمیدم نخواستم به روی خودم بیارم مامانم هنوز هیچی نشده جوش لباسامو می زد خلاصه رفتم بیمارستان و علیرضا انگار منتظرم بود جلوی اطلاعات دست به سینه نشسته بود و خلاصه خیلی تحویلم گرفت انقدر خدا خدا کردم که دکتر کتیرایی نباشه که نگو این کارمندای بیمارستانم که ماشاالله انقدر فضولن هشت چشمی داشتن مارو نگاه میکردن انقدر از دست مامانم حرصم گرفت آخه من و چه به اینکه بیام دنبال علیرضا انگار علیرضا هم فهمید بدنگاه میکنن به همه معرفیم کرد نازی دختر خالم از حرف زدنش خندم گرفته بود حالا معرفی رو ول کن بیا بریم مگه میشه بهش بگم خلاصه با ایما و اشاره بهش فهموندم نگه نازی حالا این جوری میگفت خانم کیانی دختر خالم هستن خلاصه کشت منو مثل آدمایی که دارن یک کاری رو مخفی میکنن دست پاچه شده بود نمی فهمید چی میگه به زور یک لبخند ژکوند روی لبم بهش میگم خوب من توی ماشین منتظرتم بیا نه بیا بالا یک چایی شیرینی یک چیزی بخور بعد می ریم دیر نمیشه که گفتم علیرضا مگه این جا خونست میگی بیا بالا یک چیزی بخور ... هرچی گفتم بیا بریم مامان اینا منتظرن انگار نه انگار اطلاعتیا که مرده بودن از خنده نمی شد اونجا چیزی هم بهش گفت توی بیمارستان منو به چایی دعوت میکنه ! گفت نازی من الان کار دارم تو چند دقیقه صبر کن کارام تموم بشه خیلی باحال شده بود فقط باید بهش میخندیدی گفتم خب پس من توی ماشینم حالا مگه میذاره برم گفت نه بابا بیا بریم بالا این جوری بده خشک و خالی دیگه دیدم خیلی ضایع ست هی داره اصرار میکنه رفتم بالا نشسته پشت میزش میگه خوب چطوری ؟ چه خبرا ؟ گفتم آخه الان وقت این حرفهاست ؟ تو مگه کار نداشتی ؟ پس چرا نشستی ؟ واقعا انگار گیج بود گفت هان ؟ چرا راستی یادم رفت بذار بگم یک چیزی بیارن بخوری گفتم نه مرسی نمیخواد زحمت بکشی فقط زودتر کارهاتو بکن میگه ای بابا بعد عمری اومدی اینا دهن خشک بری زشته اصلا خودت که می دونی نمیشه حریفش شد خلاصه تلفن و برداشته میگه حسن آقا سه تا جایی بعد یک نگاه به من کرد و گفت نه نه دوتا کافیه گفتم چرا سه تا خودشو زد به نشنیدن و درو باز کرد و گفت تو همین جا باش من الان کارم تموم میشه ببخشیدا ولی واجب بود پرسیدم چی ؟ محل نداد و گفت پس فعلا خلاصه نمیدونم آبدارچیه کیه دوتا چایی آورد با دوتا قاچ کیک خامه ای هرتیکش اندازه سه نفر بود آخه توی بیمارستان کیک کجا بود ؟ اونم این طوری ؟ آقاهه پرسید شما مریضشونید ؟ گفتم نخیر دختر خالشون هستم گفت خانم نسبتتونو که نپرسیدم خواستم بدونم اینجا چی کار دارید انقدر خودمو کنترل کردم که نخندم یارو کم داشت گفتم وسیله ای پیش ایشون داشتم اومدم بگیرم خلاصه رفت بیرون مرده بودم از خنده معلوم نبود اونجا چه خبره ... اتاق جدیده ی علیرضا رو که دیدی ؟ -آره ... چطور ؟ نازی – هیچی رفتم تو دستشوییش دستامو شستم داشتم شیر آب رو می بستم که یکدفعه یک آقاییث اومد توی اتاق و گفت علیرضا چیه صد دفعه پیغام گذاشتی بیام اینجا بابا مریض داشتم هرکی رو دیدم میگه دکتر شریف گفتن برین پیششون کجایی حالا بیا بیرونببینم بعد چند ضربه زد به در گفتش آقا رو چه به خودش میرسه من موندم تو چرا انقدر میخوری چاق نمیشی ؟ فهمدم دکترکتیراییه . شیوا مردم قلبم توی دهنم بود فشارم افتاده بود روی صفر هیچی رو نمی دیدم که واقعا به زور روی پاهام ایستاده بودم اگر دو دقیقه دیگه مونده بودم توی دستشویی همونجا می افتادم یکی دو دقیقه موندم دیدم نخیر نمیره شیر آب و بستم و با مکافات و سرو وضع رنگ پریدمو درست کردم و با دست و پای لرزون رفتم بیرون جای علیرضا نشسته بود بیچاره وقتی منو دیدی انگار برق سه فاز گرفته باشتش چنان از روی صندلی بلند شد که صندلی محکم رفت عقب و خورد به دیوار دیگه فکرشو بکن من چی کشیدم خودمو کشتم تا یک سلام بش کردم زبونش به تته پته افتاده بود گفت سـَ سـَ سلام علیکم حال شما ببخشید متوجه نشدم شما اینجایید گفتم خواهش میکنم سرمو انداختم پایین تا قیافه ی ضایع ام رو نبینه گفت چرا وایسادین بفرمایید بشینید خلاصه نشستم و اونم بعد من نشست فکر کنم دو سه دقیقه ای هیچ کدوم حرف نزدیم ولی من آروم تر شده بودم بالاخره آقا سکوت و شکستن و گفتم بفرمایید چایی تون سرد شد الان میگم عوضش کنن گفتم نه خیلی ممنون من سرد می خوردم خلاصه تو رودربایستی هردومون چایی رو سردخوردیم گفتش نمیدونید علیرضا کجاست ؟ گفتم نه یعنی گفت کار داره زود میاد که انگار موهاشو تا اخر صفحه ی 95 ادامه دارد .... | ||||||||
| | |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() ![]() آتیش زدن در رو باز کرد همچین نگاهش کردم که زود روشو به طرف دکتر کتیرایی کرد و دید اونم بدنگاهش میکنه یک لبخند اطمینان بخش زد و درو بست معلوم شد همش نقشه بوده انقدر از دست همشون حرصم گرفته بود که احساس کردم از حرص قرمز شدم ولی انگار دکتر کتیرایی هم خیلی از دست علیرضا عصبانی بود قاب عکسشو برداشته بود و با حرص نگاه میکرد خلاصه انقدر سکوت بینمون بود که نمی دونم زبونم چه جوری شروع کرد به زر زر کردن گفتم بابات اون شب متاسفم تازه فهمیدم چی گفتم اصلا برای چی اون حرفو زدم نمی دونم فقط میدونم که یک چیزی گفتم آقای کتیرایی هم گفت اختیار دارید کوتاهی از من بوده موجب ناراحتی شما هم شدم راستش اصلا به فکرم نرسیده بود که شاید مامانم معلم شما باشه وگرنه حتما از قبل مشورتی با شما میکردم گفتم لطفا دیگه راجع به اون موضوع صحبت نکنید راستش منو مادرتون چند ساله که رابطمون از یک شاگرد و معلم نزدیکتر شده و خانم بهرامی همیشه جز معلمها و دوستای محبوب من بوده وقتی اون شب متوجه شدم یعنی چه جوری بگم ... اون شب که دیدمشون شوکه شدم گفت بله متوجه شدم فکر کنم اگر من جای شما بودم وضعم بدتر بود راستش من از این می ترسیدم که شاید خجالت شما از مامان باعث بشه که دیگه نتونم شمارو ببینم و باهاتون صحبت کنم گفتم آقای کتیرایی خواهش میکنم در یک موقعیت بهتر این موضوع رو مطرح کنید گفت به نظرتون شما حاضر میشید من همراه پدر و مادرم دوباره برای خواستگاری بیام خدمتتون ؟ راست میگفت من واقعا از خانم خجالت میکشم ... خیلی راحت حرف میزد و همین باعث شده بود زبون منم باز بشه بعد خودش ادامه داد و گفت مطمئنا جوابتون منفیه یعنی حق هم با شماست پس بهتره همین جا با هم صحبت کنیم گفتم دکتر کتیرایی من الان غافل گیر شدم یعنی کارهای علیرضا غافلگیرم کرده اونم گفت بله من هم غافلگیر شدم راستش با دیدن شما این جا جاخوردم اصلا انتظار دیدن شمارو نداشتم ولی فکر کنم علیرضا کارو برای ما آسونتر کرد اون خیلی خوب متوجه شد که اگه ما بیایم خونه تون معذبترین شیوا لحن صحبتش یک جوره خاصی بود خیلی صمیمی و صادق و در عین حال خیلی مودب بود نمی دونم چه جوری ولی شیوا همه ی حرفامو بهش زدم بدون اینکه خجالت بکشم یا چرت و پرت بگم نمیدونم چه جوری ولی شد ... شیوا تموم شد بدون اینکه اذیت بشم . از خنده اشک از چشمام می اومد داشتم صورتمو پاک میکردم که انگار تازه فهمیدم نازی چی گفته جیغ زدم و گفتم : -قبول کردی ؟؟؟تموم شد ؟؟؟ نازی – تموم تموم که نه نصفه . -مبارکه عروس خانم پس بگو چرا بیست تا پیغام گذاشتی من که بودم به صد تا هم می رسید حالا چی بهش گفتی ؟همون جا که هول نشدی بله رو بگی ؟ نازی – نه دیگه به اون حد نرسید ! گفتم دکتر کتیرایی با خانواده تشریف بیارید دوباره یک چیزی همین طوری پروندم بعد چند لحظه تازه فهمیدم چی گفتم کی میتونه با خانم رو به رو بشه ؟ داشتم به حرفم فکر میکردم که گفت نازی خانم خواهش میکنم منو محمد صدا کنید ! مونده بودم چی کار کنم روم نمیشد که نمی دونم خواستم چی بگم که دوباره نگاهم افتاد به چشماش هول شدم و گفتم آقای ... گفت محمد به زور گفتم بله آقا محمد . -پس بگو تموم شده دیگه ... بادا بادا مبارک بادا ... نازی – اذیت نکن شیوا -اذیت چیه حالا خودشو برام لوس می کنه . نازی – تقصیر منه که اینارو به توی بی جنبه میگم . -این جمله رو قبلا هم شنیدم ! نازی – بله دیگه بی جنبه ای . -حالا شما زیاد نطق نکن بگو بعدش چی شد مامانت اینا چی گفتن ؟ ... دختر تو چقدر ماستی . نازی – هیچی دیگه آقا منو تا دم در بیمارستان همراهی کردن و بعد سروکله آقا علیرضا پیدا شد لبش تا بناگوش باز بود این بشر فکر آدمو میخونه یکباره میگه مبارکه ان شاالله بالاخره ما بعد عمری یک عروسی افتادیم مردم از خجالت نفهمیدم چه جوری از آقای کتیرایی خداحافظی کردم فقط یادمه گفتم به خانم بهرامی سلام برسونید بعدش هم علیرضا زیرزیرکی یک چیزایی بهش گفت و بیچاره سرخ و سفید شد و زود خداحافظی کرد و رفت ساعت هفت و نیم بود دو ساعت بود که من مثلا رفته بودم دنبال علیرضا آقا برای اینکه بگه ماجرا اتفاقی پیش اومده با من برگشت هنوز شوکه بودم فکر نمیکردم که خوئم باشم جلسه ی کوتاه و مفید راستش هنوز باورم نمیشه ... خلاصه علیرضا گفت میخوای من رانندگی کنم منم از خداخواسته گفتم آره حالا تصادق هم میکردیم دیگه واویلا حالا از شانس بد آقا نگهبانه بدوبدو آمده دم ماشین میگه ببخشید دکتر ماشینتون امشب اینجا می مونه حالا علیرضا هم میخواد شایع نشه هر چی اشاره میکنه نگهبانه نمیگرفت میگفت بله چی ؟ دیگه علی حرصش گرفت گفت بله اگر زحمتی نباشه بهش گفتم ماشینتون تعمیرگاهه دیگه یک لبخند زد و پاشو گذاشت روی گاز من ضایع که هیچ وقت توی ماشین نمی خوابم خوابم برد رسیدیم خونمون که علیرضا گفت عروس خانم خوابالو پاشو رسیدیم تو چرا برعکسی ؟ به جای اینکه از ذوق چشات باز بشه میخوابی ؟ بلند شو میگم از خجالت خودمو زدم به خواب که مثلا حرفاشو نشنیدم بعد که از ماشین پیاده شد مثلا بیدار شدم آقا یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بزرگ گرفته و سرشو انداخته پایین داره میره گفتم علیرضا تروخدا این کارا چیه میکنی ؟ بیا اینارو بذار توی ماشین بده گفت بد چیه عروسیه دیگه گفتم خواهش میکنم اینارو نبر گفت اصلا به شما چه ربطی داره عروسی دوستمه بعدش دوباره اومد طرف ماشین فکر کردم دلش برام سوخته و میخواد اونارو بذاره توی ماشین که فقط درها رو قفل کرد تازه گفت نگاش کن آخه الانم موقع خوابه قیافتو درست کن الان فکر میکنن محمد عوض حرف زدن تورو کتک زده خلاصه که منو کشت آبرو برام نذاشت بدجنسها همشون اومده بودن خونه یما اصلا خونه ی خاله پری تعطیل شد !!! -خدایا منم که سر به زنگها نیستم ... نازی الان نمی دونم باید چی کار کنم خیلی خوشحالن میخوام جیغ بزنم. نازی – شماها چقدر هولید قراره تازه بیان خونمون حرف بزنن. -گم شو خر خودتی تازه قراره حرف بزنن بگو وقت عروسی رو بذارن حالا مامانت اینا چی گفتن ؟ نازی – هیچی ذوق کردن ... بابام بعد از عمری ابراز لطف فرمودن میگن خوبه علیرضا به دادت رسید وگرنه حالا حالاها رو دستمون میموندی مامانم که منو نشونده هی میده به خوردم داییتم تا آخر صفحه ی 99 ادامه دارد .... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() ![]() که همدست پسرش دیشب برای من برنامه ها داشتم نیمارو هم که دیگه ولش کن فقط اون وسط خاله پریم حرصم نمی داد . -وای نازی واقعا میخوام جیغ بزنم فکرشم نمیکردم همچین روزی برسه من اگر شده یک ساعتم بیام تهران هفته دیگه اون جام راستی کی قرار شد بیان ؟ نازی – نمی دونم ولی فکر میکنم پنج شنبه هفته دیگه شیوا راستی علیرضا قراره سه شنبه چهارشنبه بیاد شیراز کنفرانس دارن تو هم می تونی با اون برگردی. -مگه از جونم سیر شدم تا برسم تهران منو باید ببرید تیمارستان نازی با خنده گفت : -ای بابا مگه بیچاره چیکار کرده ؟ -تو یکی ساکت حالا برای من طرفدار شده حالا علیرضا یک کار درست و حسابی توی عمرش کرد اونم بدون برای نجات خودش از دست دکتر کتیرایی بوده . نازی – نه جدا ببین اگر میتونی باهاش هماهنگ کن که با هم برگردین . -باشه اگر بتونم نازی دعا کن امتحان پنج شنبه مون لغو بشه . نازی – باشه خانم خرخون من که اصلا چند روز نمی دونم چه جوری میرم دانشگاه اصلا این چند وقت از حرفهای استادا سر در نمیارم . -بله منم بودم وضعم همین بود ! نازی – شیوا مامانم الان مشکتم یک ساعته داره میگه قطع کن خوبه گفتم منتظر تلفنم ! این بار دیگه رکورد شکوندیم ! -میبخشید مگه قراره شما چند دفعه ازدواج کنید اونم این جوری به حالت فرار از مادروشهر ! نازی – وای شیوا به خدا اصلا یادم رفته بود چرا گفتی ؟ -به به می بینم که بالاخره یک آقایی تونست هوش از سر نازی خانم ببره حالا از مادرشوهرتون خبر ندارید ؟ نازی – نخیر شیوا تو هم با این حرفهات بابا دو روز راحت بودم ها -چرا خودتو اذیت میکنی ؟ اصل آقا بود که پسندیده شد بقیشو بی خیال . نازی – چی چی رو بیخیال مادرشوهرم خانم بهرامی ها . -اااااااا لو دادی خانم لو دادی .... نازی – دیووونه -اصلا مگه بده خیلی هم خوب شد عوضش عروس و مادر شوهر کاملا از افکار و درون هم مطلعند چه تفاهمی به به هیچ وقت دعواتون نمیشه تو که بردی دیگه بهش فکر نمن الان من باید فکر کنم که از این به بعد با خانم چیکار کنم ... چه شود نازی جون فقط تو عروسیت آمبولانس آماده باشه که من طاقت ندارم ! نازی – بسه تو هم ولت کنم تا شب واسه خودت می بری و می دوزی . -نازی خداییش تلفنه دیگه باتری نداره سوخت الان قطع میشه .. تازه من الان باید زنگ بزنم مامانم جونم اطلاع رسانی . نازی – خیالت راحت فقط تو بی خبر بودی مامان همه طرفه اسکورت میشه مامانم نشد خاله پری -خب پس بهتر ... حالا خداحافظ عروس خانم دلم برات یکذره شده . نازی – به خدا منم همین طورم از دیشب تا حالا حرفهام توی دلم مونده بود خوب شد زنگ زدی ... پس فعلا خداحافظ -خداحافظ رفتم توی یک عالم دیگه خدایا یعنی به همین سادگی زندگی ها رقم می خوره ؟ شنیدن خبر ازدواج دوستی که با تمام وجود دوستش داشتم خیلی شیرین بود باورم نمیشد که از اولین سال آشنایی من و نازی شش سال گذشته و دیگه از دوران بچگی و خاطره های اون موقع به این زودی دور شده باشیم هر وقت کنار نازی بودم فکر نمیکردم که ما پنج شش سال بزرگتر شدیم و باز هم احساس میکردم همون دتا دختر بازی گوش اون موقعیم زمان انقدر سریع جلور فته بود که به ما فرصت تطبیق نداده بود یا شاید ما فکر میکردیم توی گذشته موندیم و با زمان جلو نرفتیم اما واقعا این طور نبود زمان مارو هم خواسته یا ناخواسته به جلو برده بود و ما هم پنج شش سال پخته تر شده بودیم بدون اینکه این موضوع رو کاملا لمش کنیم اون شب واقعا فهمیدم که لااقل نازی دیگه یک دختر خام و کم سن و سال نیست و تونسته برای رقم زدن زندگیش تلاش کنه اگه این اتفاق حتی دو سه سال قبل می افتاد جنبه ی هیچ کدوممون اون قدر نبود و مطمئنا نازی خامی میکرد و به زندگی شیرینی که می تونست داشته باشه پشت پا میزد توی این فکر ها غرق بودم که صدای تلفن من از گذشته به حال آورد سارا بود مثل گیج و منگ ها باهاش صحبت میکردم بیچاره یک ساعت بیشتر بوده که داشته منو میگرفته دست و پا شکسته جریان نازی رو براش تعریف کردم خیلی خوشحال شد برام خیلی جالب بود بدون اینکه حتی یکبار نازی رو دیده باشه و همکلامش شده باشه دوسش داشت و از غم و شادی هاش ناراحت و خوشحال شد برای خیلی جالب بود بدون اینکه حتی یکبار نازی رو دیده باشه و همکلامش شده باشه دوسش داشتو از غم و شادی هاش ناراحت و خوشحال میشد نازی هم همین طور بود و توی خیلی مواقع طرفداری سارا رو میکرد و برای زندگی ای که بهش گذشته بود تاسف میخورد نمی دونم چه جوری اون شب رو به صبح رسوندم ولی صبحش هم مثل گیجها توی خونه می چرخیدم توی دانشگاه هم حواسم درست سرجاش نبود و ناخودآگاه به یاد نازی و دورانی که با هم گذرونده بودیم و از شیرین ترین دوران زندگی هردومون بود می افتادم سارا انقدر بچه ها رو به خاطر من تحریک کرد که همه تقاضا کردن امتجان پنج شنبه لغو بشه و بالاخره عقب افتاد سارا بیشتر از من خوشحال بود و دوست داشت من زودتر برم تهرام شب زنگ زدم به مامانم شیما گوشی رو برداشت خونمون خیلی شلوغ بود خلاصه گوشی رو داد به مامانم سلام و احوالپرسی کردم و گفتم مهمون دارید ؟ مامان – فعلا که خبرا پیش دوستتونه ما که دیگه خبری نداریم ... شیوا تو نمی تونی بیای تهران. -خیلی دوست دار اگر تونستم پنج شنبه بعد از ظهر میام. مامان – خوب کاری میکنی همه سراغ تورو میگیرن -برای چی ؟ مامان – همین جوری دلشون برات تنگ شده . -ولی مامان پنج شنبه عصری جای خالی ندارن چی کار کنم با اتوبوس بیام نیام سنگین ترم مامان – شیوا علیرضا سه شنبه میاد شیراز فکر کنم پنج شنبه برمیگرده میخوای با اون برگردی؟ -نمی دونم اصلا شاید نتونه پنج شنبه برگرده ... با ماشین خودش میاد ؟ تا آخر صفحه ی 103 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ![]() ![]() مامان – فکر کنم حالا من دقیق نمی دونم فردا ازش می پرسم بهت میگم . -نیومده ؟ مامان – چرا دو ساعت نشست رفت گفت جایی کار داره حالش خوب نبود انگار از دست کورش و کیارش پسر خاله هات ناراحته اونا که اومدن با هم سرسنگین بودن یک ساعت نشست و رفت . -مگه چی شده ؟ مامان – نمی دونم درست نفهمیدم ولی از همون جمعه شب که خونه ی دایی امیرت بودیم بچه ها همه بالا بودن یکدفعه داد علیرضا درآمد دیگه آخر شب بود همه داشتن میرفتن کورش و کیارش و حسین هم آمدن پایین و تا امدیم بفهمیم چی شده خداحافظی کردیم ولی شایان میگفت سربه سر علیرضا گذاشتن نمی دونم میخواستن کمدشو به زور باز کنن یک همچین چیزی اونم دادش در اومده ... دیگه از اون شب سربه سر کسی نمیذاره . -به به پس باید به کورش اینا مدال داد تونستن علیرضا رو مهار کنن الحمدالله اونم از شلوغی افتاد . مامان – ا شیوا چی میگی بچه رو چند روزه دمه اصلا این جوری نمک نداره . -مامان این علیرضا به شما چی داده انقدر طرفدارشید ؟ بابا خودشم که نسیت هزار نفر وکیل وصی داره مامان راستی شله زردتون و کی می پزید ؟ مامان – همین چهارشنبه . -برای منم بزارید ها . مامان – چشم خانم ... شیوا حالا فعلا از من خداحافظ بیا با خاله حرف بزن غذام ته گرفت . فرداش با سارا می خواستیم بریم باغ ارم مثل بچه مهدکودکی ها دوتا کیف پرخوراکی بردیم چقدر خوش گذشت از وقتی راه افتادیم تا موقعی که برگشتیم خونه دهنمون می جنبید نه من درس شهر و بلد بودم نه اون سه ساعت دنبال باغ گشتیم و آخرم معلوم شد که اصلا باغ اون ور شهره ! انقدر راه رفته بودیم که پاهام ورم کرده بود موقع برگشتن به اصرار سارا دوباره رفتیم آزانس هواپیمایی انقدر نذر و نیاز کردیم تا بالاخره گفتم شانس شما چهار نفر بلیطشون رو کنسل کردن میتونیم شمارو جا بدیم انقدر خوشحال شدم که گرفتم سارا رو بوسیدم مسئول بیچاره فکر کرد چی شده که من انقدر ذوق کردم خلاصه بلیط و گرفتیم و برگشتیم . مامانم پیغام گذاشته بود که علیرضا چهارشنبه عصر برمیگرده گفته اگر میخوای میتونه صبر کنه که تو هم باهاش برگردی . منم زود زنگ زدم به مامانم گفتم که بلیط گرفتم . پنج شنبه اصلا نفهمیدم استادا چی میگفتن فقط منتظر بودم اونچند ساعتم تموم بشه و من زودتر برم تهران ساعت چهار و نیم بعد ازظهر بود که رسیدم خونه شیما و شایان دویدن توی حیاط و خلاصه بعد از اینکه کلی بوسیدمشون رفتیم توی خونه همشون لباس پوشیده و آماده بودن مامانم گفت آقای کمالی دوست بابام از مکه اومده و امشب ولیمه داده دارن میرن اونجا گفت اگه خسته نیستم باهاشون برم اما منم همون خستگی رو بهانه کردم و گفتم میخوام استراحت کنم مامانم گفت کیارش یا کورش میان شله زردشونو ببرن . دیروز خاله ات نتونست بیاد اینجا دایی امیرت هم آخر شب میاد شله زردشونو ببره چقدر خوشحال شدم وقتی مامان گفت دایی هم میخواد بیاد خونمون من که روم نمی شد بپرسم خونه ی نازی اینا چه خبره ولی خود دایی نپرسیده همه چیزو میگفت خلاصه اونا رفتن و من موندم با یک دل پر از هیجان و شادی اصلا اون روز قلبم برای خودم نبود خدا می دونه که چقدر هیجان زده بودم خودمو با آلوم هام سرگرم کردم واقعا مثل چشم برهم زدنی بود شش سال کمتر از شش ثانیه گذشته بود هیچ کس هم نمیتونست جلوی پیشرفتشو بگیره به عکسهام که نگاه میکردم نصفشون با نازی بود چقدر قیافش معصوم بود ولی شری از چشماش می بارید خاطرات شیرین و لحاتی که برای همیشه توی دفتر خاطرات قلبم حک شده بود به خودم اومدم هوا تاریک شده بودو ساعت نزدیکهای هفت بود رفتم پایین واز سر بیکاری قهوه درست کردم تازه جوش آمده بود که زنگ زدن فکر کردم کیارش یا کوروش درو باز کردم علیرضا بود مثل آدمهای از جنگ برگشته دم در ایستاده بود و تکیه شو به چهارچوب داده بود -سلام خوبی کی رسیدی ؟ علیرضا – همین الان مامانم گفت سر راه شله زردمونم بگیرم . -بیا تو دیگه چرا وایسادی علیرضا – نه مرسی خسبس خستم از صبح توی راهم . -خب بیا تو یک چیزی بخور بعد میری حالا که دیر نمیشه علیرضا – نه سخته کفشامو در بیارم . -علیرضا لوس نشو ... تازه الان قهوه درست کردم. علیرضا – قهوه ؟ -آره حالا بیا تو ... از شیراز یکسره اومدی ؟ همون طور که داشت بندکفشاشو باز میکرد گفت : -نه دیشب اصفهان بودم خوب شد تو بلیط گیرت اومد. -حالا کنفرانستون چی شد ؟ خوب بود ؟ علیرضا – آره چه کنفرانسی اصلا پام به شیراز نرسید چه برسه به کنفرانس . -چرا مگه چی شده ؟ علیرضا – هیچی بابا توی راه یک خانم حالش بد شد مجبور شدم برگردم اصفهان اونجا گیر کردم . -چه طور ؟ برای چی ؟ علیرضا – حالا قصه اش درازه فعلا یک آبی بده بخورم که مردم از تشنگی . رفتم براش آب آوردم واقعا خیلی خسته بود نا نداشت لیوانو بگیره -چی کار کردی با خودت مگه مجبور بودی ؟ علیرضا – ماشینه اذیت کرد توی جاده موندم کلی به خاطر اون معطل شدم خیر سرم پنج صبح راه افتادم. -از چشمات معلومه داره میره . علیرضا – راستی مامانت اینها کجان ؟ -یکی از دوستهای بابام از مکه اومده رفتن اونجا . علیرضا – تو کی اومدی ؟ -سه چهار ساعتی میشه تا اومدم اونا رفتن . علیرضا –از بله برون چه خبر ؟ بالاخره عروس خانم بله رو دادن ؟ -نگو که دیگه کلافه شدم من این همه را کوبیدم اومدم تهران ببینم چه خبره الحمدالله هیچ کسی نیست به ما یگه چی به چیه تو که باید بیشتر خبر داشته باشی . تا آخر صفحه ی 107 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() ![]() علیرضا – من بیچاره که دو روزه شب و روزم یکی شده نمی دونم الان کجام ؟ شیوا تو چقدر کندی ! خوبه این همه ادعای دوستیتون می شه بابا یعنی خبر نداری چی شده ؟ چی کارا کردن ؟ -نه مثلا قرار بود بابات بیاد من از اون اطلاعات کسب کنم که شما جاش اومدین . علیرضا – با نازی صحبت نکردی ؟ -نه بیچاره هر وقت صدای منو می شنوه داغ دلش تازه میشه یاد مادرشوهرش میفته . علیرضا – آهان بله ! -خداییش خیلی خنده داره ... حالا شما باید حتما دوستت آشنا در می اومد ؟ علیرضا – عجب گیری کردیما یک آقای دیگه داره کیفشو میبره یک خانم دیگه داره ذوقشو میکنه ما باید حرفهاشو بشنویم من بیچاره نه ته پیازم و نه سر پیازم . -آره می دونم شما وسطشی علیرضا – خانم شما سرت کلاه رفته و بنده وگرنه نه نازی خانم این وسط ضرر کرد نه مامان محمد خودشم که دیگه الان داره با دمش گردو میشکنه شما موندید و من من می دونم دیگه حالا هر وقت تقی به توقی بخوره جفتشون میان یقه ی منو می چسبن شما هم که طبق گفته های خانم کتیرایی خجالتی تر از نازی ! من در عجبم شما دوتا خجالتی هستین اون وقت شلوغا کیان ؟ هی میخوام بگم خانم کتیرایی کلاه سرتون رفته غالبتون کردن نمیشه که الحمدالله اونم بدتر از شما دوتا هیجانیه بیچاره محمد چی میکشه با این مامان شرش رفتم خونه شون بعد نیم ساعت انگار تازه فهمیده من کی ام تازه ذوق کرده که تو و نازی فامیل هستید کلی نشسته برای من تعریف کرده خودش میگه یه بار زدن شیشه ی مدرسه رو شکستن بعد میگه خیلی خجالتین مخصوصا شیوا شایدم برای رد گم کنی بود ! داشت تعریف میکرد محمد بفهمه داره میفته توی چه تله ای اونم اصلا انگار نه انگار ... خانم کتایی هلند بود رفته بود پیش مادرش . -آره ماهم باهاش خداحافظی کردیم . علیرضا – نیومده محمد کارهاشو کرد دیگه تا اومد محمد مهلت نداد و روز قرار خواستگاری رو گذاشتن اصلا مامانش نازی رو ندید که شوخی شوخی اومد خواستگاری جدی شد . -این عروسی شاهکاره! علیرضا – واقعا ... سرم داره میترکه . -قرص میخوای ؟ علیرضا – نه خوردم . ظرفهای شله زرد را روی میز دید و گفت : -دوتاش برای ماست ؟ -نه یکیش برای خاله نداست قراره کورش یا کیارش بیان ببرن . علیرضا – به به آقایون فضول ! -چی شده با هم حرفتون شده ؟ علیرضا – نه بابا بچه اند دیگه کارشون همینه ! رفتم برای قهوه بیارم برگشتم همون جوری نشسته خوابش برده بود خواستم برم از بالا پتو بیارم که کیارش زنگ زد و برگشتم درو باز کردم -سلام خوبی کیارش – مرسی کی اومدی ؟ -عصری بیا تو . کیارش – نه مرسی باید برم . -حالا یک دقیقه بیا بشین کیارش – نه باید برم شنبه امتحان عربی دارم هیچی هم بارم نیست . -حالا یک دقیقه فیلسوف نمیشی که کیارش – نه نمی تونم دیر شده . کوچه رو نگاه کرد و به ماشین علیرضا اشاره کرد و گفت : -علیرضا اینجاست ؟ -آره تازه از شیراز رسیده خوابش برد کیارش – چه عجب ! این آقا هم انرژیشون تموم شد ؟ -کیارش چی شده حرفتون شده ؟ کیارش – نه .. اصلا معلوم نبود اون شب یکهو چش شد البته تقصیر حسین پسر دایی امید و کوروش بود خیلی سربه سرش گذاشتن اونم از کوره در رفت . -سرچی ؟ کیارش – هیچی بابا می خواستیم ببینیم تو کمدش چی گذاشته که نگذاشت . -وای شما بازم به اون کشوها گیر دادین ؟ خوب نمی خواد ما ببینمی توش چیه چرا الکی اذیتش میکنید ؟ کیارش – نمی دونمدیگه حوصلمن سر رفت به اون گیر دادین . -خوبه خودتونم اعتراف میکنید بابا زشته ده یازده سال ازتون بزرگتره باز کوروش یک چیزی تو و حسین دیگه چرا سر به سرش میذارید هی اون هیچی نمیگه شماها هم سو استفاده میکنید . کیارش – الان چیزی نگفت ؟ -نه تو که می دونی اهل این جورحرفها نیست ولی فکر کنم ازتون دلگیره . کیارش – می دونم تقصیر ما بود حالا فردا شب از دلش در میاریم . -چه طور ؟ کیارش – خونه دایی امیریم دیگه . -فردا شب ؟ برای چی ؟ کیارش – نمی دونم انگار بعد از ظهر مولودیه شبم مردها میان . شله زردشونو آوردم و گفتم : -کیارش میومدی تو دیگه این جوری بد شد . کیارش – نه مرسی الان دوستم میاد دنبالم رفت همین جاها الان پیداش میشه . -با موتورین ؟ کیارش – آره -نریزه ؟ کیارش – نه مواظبم خب فعلا کاری نداری ؟ -نه به خاله سلام برسون کیارش – باشه پس تا فردا . درو بستم و رفتم بالا برای علیرضا پتو آوردم از حرفهایی که به کیارش زدم خندم گرفته بود خودم جزو مصرترین کسانی بودم که دوست داشتم بفهمم توی اون سه تا کشو چیه حالا برای کیارش دم از احترام سن و سال می زدم ! علیرضا خواب خواب بود دو سه بار هم موبایلش زنگ زد ولی بیدار نشد دیگه واقعا کلافه شده بودم نمی تونستم هیچ کاری کنم حرصمو سر تلویزیون خال یکردم و صد بار کانالاشو عوض کردم بالاخره مامانم اینا اومدن شام خورده بودن منم اصلا گرسنه نبودم هرچی هم علیرضا رو صدا کردیم که شام بخوره بیدار نشد خیلی خسته تا آخر صفحه ی 111 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ![]() ![]() بود . بابام زنگ زد به دایی امیر و گفت : -علیرضا خسته بوده خوابیده امشب همینجا می مونه . خیلی خنده دار بود مثل بچه های کوچک بهانه میگرفت و بیدار نمیشه یک جورایی روی مبل مچاله شده بود بالاخره مامان بیدارش کرد هیچی حالیش نبود مامانم بازوشو گرفته بود تا بتونه راه بره بردش توی اتاق کار بابام . مامامن – فردا خونه ی علی اینا مولودیه بیچاره پری این دو روزه ای پا افتاد دیروزم میخواست بیاد این جا کمک گفتم همین مونده تو با این همه کار بیای اینجا امروزم که از صبح خونه نازی اینا بوده شیوا صبح زود بیدار شو بریم کمکش. -مامان از نازی خبر نداری ؟ مامان – مگه علیرضا بهت نگفت ؟ -نه ! چی رو ؟ اون خودش بی خبر تر از همه بود . مامان – فکر کردم بهت گفت هیچی دیگه تموم شد نامزدیشونم افتاد بهمن هفته ی دیگه هم میرن محضر عقد میکنن ... گفتم پکری خوشحال نیستی نگو خبر نداشتی . -راست میگی ؟ یعنی تموم تموم شد ؟ مامان – آره دیگه داشتیم می اومدیم خونه با پری صحبت کردم میگفت خانم بهرامی چقدر گفته جای شیوا خالیه بیچاره پروین خانم هم خیلی اصرار کرد که ما هم بریم ولی دیگه نمی شد . -مامان باورم نمیشه چقدر شما اذیت میکنید من این همه راه اومدم این جا مثلا زودتر ازبقیه بفهمم چی میشه اون وقت شماها به من آخرین نفر میگید ؟ مامان- الهی بمیرم این یکی رو راست گفتی ! حالا عوضش فردا از صبح نازی رو می بینی . -مامان الان داره قلبم یک طور دیگه میزنه . مامان – خوبه عروسی نازیه ! -مامان تروخدا اذیت نکن . مامان – خب پس برو زود بخواب فردا باید زود بلند شی . بابام که تازه از شر شیما و شایان خلاص شده بود وارد بحث ما شد بابا – شیوا با نازی همسنینی ها نکنه رو دستمون بمونی ؟ مامان – خب حالا شمام ... به موقعش . بابا – شوخی کردم همین یک دختر و که بیشتر نداریم بیادم نمی دمش . شیما – پس من چی بابا ؟ مگه من دخترتون نیستم ؟ بابا – منظورم دختر بزرگ بود کو تا نوبت تو برسه ... هما یه فکری کردم یک آپارتمان چهار طبقه بگیریم هممون پیش هم باشیم همین جوری هم ما شیوا خنمو سال تا سال نمی بینیم چه برسه به بعدش . مامان – آره خیلی خوبه !! سعید بزار آخره عمری از دست اینا راحت بشیم اینارو هم میخوای بیاری تنگ دل خودت ؟ از اینجور حرف زدنشون هم خندم می گرفت و هم خجالت میکشیدم ! اصلا معلوم نبود اون شب چشون شده سرمو انداخته بودم پایین و با ناخنهام ور می رفتم بالاخره شب بخیر گفتم و رفتم بالا با این که فکر میکردم اون شب دیر میخوابم اما خیلی زود خوابم برد ! صبح ساعت یک ربع به هشت بود بیدار شدم سرو صورتمو شستم و رفتم پایین . -مامان چرا برای نماز بیدارم نکردی ؟ مامان – اصلا یادم رفته بود تو هم هستی . -به به چقدر جالب که دیگه یادتون میره منم هستم ؟! -مامان – تقصیر خودته دیگه دیر به دیر میای . -مامان من دو هفته پیش اینجا بودم بچه های ما سال به سالم نمی رن خانوادشون رو ببینن . مامان – بچه هاش شما هم انقدر نازنازین ؟ -مامان ناز نازی ندیدی وگرنه من الان نماد خودکفایی بودم ! صبحانم رو خوردم و رفتم بالا حاضر شدم دنبال اتو میگشتم سرجاش نبود اتاق مامانم اینا رو گشتم نبود اتاق شیما و شایان هم نبود کلافه رفتم پایین و به مامانم گفتم : -اتو سرجاش نیست کجاست ؟ مامان – نمی دونم شاید تو اتاق بابات باشه . تا دستگیره درو کشیدم علیرضا روبروم ظاهر شد اصلا یادم رفته بود که اونم خونمونه تا دیدمش درو محکم بستم و دویدم طرف جالباسی یک چیزی سرم کردم علیرضا هم نفهمیده بود چی شده زود درو باز کرد و گفت : -چی شده ؟ تند تند دکمه های مانتومو بستم و گفتم : -هیچی چرا ترسیدی ؟ علیرضا – پس چرا اون جوری کردی ؟ خندم گرفته بود خودمو زدم به اون راه گفتم حالا که اون متوجه نشده بهتر نفهمه جریان چی بوده که آقا شایان ماجرا رو بهش گفت علیرضا – این چه طرز برخورده مگه جن دیدی ؟ اول صبحی نفس آدمو بند میارین میگم چرا این عوض سلام صبح بخیر درو روم می بنده ... مامانم تازه داشت می اومد پایین که منو مانتو پوشیده و آماده دید . مامان – حاضر شدی اتورو پیدا کردی ؟ بعد که آمد طرفم گفت : -این چه ریختیه این چه شلواریه زشته برو عوضش کن . اگه علیرضا هم متوجه نشده بود دیگه شد انگار فهمید دارم خجالت میکشم بدون هیچ حرفی رفت دستشویی حالا مامانم ول نمیکرد که . مامان – شیوا برو اینو عوض کن این چیه اصلا شاید خانم بهرامی هم بیادها بده جلوی اون . -مامان تروخدا یواش تر آبرومو بردی اگرم علیرضا نفهمیده بود دیگه فهمید . مامان – علیرضا ؟ مگه بیداره ؟ -مامان پس کی بود الان از جلوت رد شد ؟ مامان – وای خدا مرگم کی ؟ -مامان تو اصلا حواست سرجاش هست ؟ مامان – مگه این دوتا میزارن کچل شدم یک بند دارن میگن اینم کو اونم کو یک جا هم میخوایم بریم مصیبته . دویدم بالا و لباسامو پوشیدم رفتم پایین اون اتوی کذایی رو پیدا کنم و اون روسریمو که هیچ وقت خدا چروک نمی شد رو اتو کنم بالاخره پیداش کردم توی اتاق بابام بود رفتم توی آَشپزخانه توش آب بریزم علیرضا و شیما و شایان داشتن صبحانه میخوردن . علیرضا – سلام صبح بخیر. -سلام خوب خوابیدی ؟ علیرضا – بله چرا منو دیشب بیدار نکردید ؟ تا اخر صفحه ی 115 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | .rima., 90ia, azam 24, fariba48, farnaz58, heaven-born, honey_x, Mina, pr.delafrouz, shimaaaaa, ~pArnYa~, ایماز, دخترک کولی, یگانه |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز ![]() ![]() مامان – اصلا ! یک ساعت بیشتر سرت داد زدیم بلند شی شامتو بخوری انگار نه انگار . بعد انگار تازه منو دید گفت : -آهان این خوبه چرا اصلا اینو نمی پوشی به این شیکی . توی دلم گفتم : -خدایا من از دست مامانم چیکار کنم بیچارم کرد حالا علیرضا هیچی نمیگفت مامان گیر داده بود . رفتیم خونه ی داییم نازی و پروین خانم هنوز نیومده بودن علیرضا هم سریع وسایلشو از توی ماشین آورد و لباساشو عوض کرد و با شایان رفتن بیرون داشتم شیرینی ها رو توی ظرف میچیدم که نازی و مامانش اومدن یک لحظه احساس کردم چقدر نازی فرق کرده طرز سلام و احوالرسیش حرفهاش نگاهش دیگه مثل قبل نبود دیگه به اون شدت از چشماش شرارت و شیطونی نمی بارید نازی واقعا فرق کرده بود وقتی مامانم بهش گفت : -سلام عروس خانم چه عجب ما شما رو دیدیم . برعکس همیشه سرشو انداخت پایین و با کیفش ور میرفت دیگه مثل قبل با شنیدن این صحبت ها مزه نمی ریخت و شلوغ نمیکرد وقتی بغلش کردم بیشتر بهم ثابت شد که چقدر دوستش دارم و چقدر بهش وابسته ام دلم یک لحظه خالی شد از اینکه نکنه واقعا نازی ازم دور بشه و من از دستش بدم ولی نازی ثابت کرد که لااقل منو نمی تونه به سادگی فراموش کنه اون روز نازی رفتارش با من یکی مثل قبل بود جوری که هیچ کس احساس نکرد اتفاقی افتاده و شاید قرار بین ما فاصله بیوفته ولی دیگه آخرای مجلس بود که پری جون یک جورایی به همه گفت نازی داشت شیرینی تعارف میکرد که یکی از مهمونها ابراز لطف کرد و به نازی گفت : -انشالله عروسیت . پری جون هم گفت : -نزدیکه ... وقتی هم که ایشون جریانو فهمیدن یعنی همه فامیل فهمیدن خلاصه تا موقع رفتن مهمونا نازی صد بار سرخ و سفید شد و خجالت کشید بیچاره چقدر اون شب زجر کشید و حرص خورد سرشام هم که الحمدالله به جز دو سه نفر همه شدن غریبه فقط منو نازی و شیما شد بودیم گارسن و بقیه هم مشغول کشیدن غذا بودند و مهمونا هم هیچ به روی خودشون نمی آوردن بالاخره غریبه ها رفتن و خودی ها موندن انقدر خسته شده بودیم که نتونستیم شام بخوریم من و نازی و شیما یک راست رفتیم توی اتاق علیرضا از خستگی ولو شدیم دیگه نانداشتم از جام تکون بخورم همون جا پایین تخت علیرضا خوابم برد با سروصدای بچه ها بیدار شدم روی نازی رو انداختم و رفتم پایین کمک بقیه تا برای آقایون شام و آماده کنیم کم کم همشون اومدن وقتی علیرضا اومد کورش اولین نفر رفت جلو و باهاش دست داد و بعدشم کیارش و حسین خلاصه با هم آشتی کردن علیرضا داشت می رفت بالا که بهش گفتم : -نازی تو اتاقت خوابیده . علیرضا – گفتم تو چقدر ساکتی نگو یارتون خوابه شیوا پس تو برو از توی کتابخونم یه پوشه ی آبی بیار بابات لازمش داره . -توی کتابخونه ؟ علیرضا – آره معلومه . رفتم پوشه رو آوردم به جای اینکه بدم به علیرضا دادم به دایی امیر . -بفرمایید. دایی امیر – چی کارش کنم ؟ -نمی دونم شما گفتین بیار دایی امیر – من ؟ برای چی ؟ -من از کجا بدونم ؟ دایی امیر – چی هست ؟ علیرضا – بابا جون بدش به من این حالش خوب نیست خانم فرق من و بابام بیست و پنج ساله مارو از هم تضخیص نمیدی ؟ خب تو هم برو بخواب پیش دوستت مگه مجبوری بیدار بمونی ؟ دایی امیر – دوستش کیه ؟ علیرضا – نازی دیگه . دایی امیر – به به عروس خانم هم که خوابن بابا این چه وضعیه والا ما شنیده بودیم آدمهایی که میخوان ازدواج کنن شب زنده داری میکنن آقا ناصر این دختر شما برعکسه ؟ بیچاره آقا ناصر که ساعتی یک کلمه هم به زور ازش می شنیدیم فقط لبخند زد و چیزی نگفت عوضش علیرضا : -بابا جون نازی عادت داره فکر کنم از هیجان میخوابه اون شبم که از بیمارستان می اومدیم توی ماشین خوابش برد ... میخواست بقیه حرفشو ادامه بده که مریم خانم زن دایی نازی اومد وسط حرفشو گفت : -خوب دور برداشتی حالا پشتس ر دختر ما حرف میزنی ؟ جرات داری وقتی بیداره بگو علیرضا – مریم خانم من تسلیمم ... بعد شام تا من به خودم جنبیدم بابامو دایی امیر داشتن شطرنج بازی میکردن هرچی به بابام اصرار کردم که منو ببره خونه وسایلمو بردارم گوش نکرد هرچی گفتم ساعت یازده و نیم بلیط دارم اصلا انگار نه انگار گفت الان که نه و نیمه یک ساعت دیگه من جلوی در آمادم -بابا چه جوری نیم ساعته میخوای بری فرودگاه من اگر فردا نر سرکلاس استاده منو میکشه دایی تروخدا شما یک چیزی بگین . دایی امیر – میگه می رسونتت یعنی میرسونه دیگه حرکت کن آقا -مرسی از همراهی تون ! با لبخند گفت : -خواهش میکنم . ساعت ده شده بود دیگه کلافه شدم رفتم بالا وسایلمو از توی اتاق علیرضا بردارم که نازی رو هم بیدار کردم. نازی – داری میری ؟ -آره اگر بابام کوتاه بیاد بلند شو برو پایین کلی حرف پشت سرت زدن الان چه وقته خوابه ؟ نازی – پس چراب یدارم نکردی ؟ -دلم نیومد خسته بودی . نازی – واقعا اصلا نمی تونستم روی پاهام وایسم دیشبم نخوابیده بودم . -به به دایی امیر راست میگه تو کارات برعکسه پاشو برو پایین همه گفتم عروس خانم خوابالو ! با هم رفتیم بیورن . آقا پویا ( دایی نازی ) : سلام نازی خانوم ساعت خواب. -نازی – دایی اذیت نکن داشتم میمردم از خستگی منم دنبال حرفشو گرفتم و گفتم : -منم دیشب نمی خوابیدم الان توی رختخواب بودم . آقا پویا – نازی تو اگه این دوستو نداشتی چیکار میکردی ؟ کورش – آخ گفتین ! کاش یکی هم بود از ما طرفداری میکرد ! حرفو عوض کردم و گیر دادم به بابام . -باباتروخدا بلند شید دیر شد دیگه تا آخر صفحه ی 119 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار گروهها ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,033
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : بلندیهای بادگیر حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ![]() ![]() بابا- بیست دقیقه دیگه مونده تو چرا انقدر عجله میکنی ؟ اصلا اینا که حاضر نیستن . -حاضرن شما بلند شو . دیگه اعصابمو خورد کرده بود رفتم دست به دامن بقیه شدم که برای خودشون میگفتن و می خندیدن . تروخدا شما بلندش کنید من تا برم خونه دیر میشه . حسین – آقا سعید جدی جدی دیره ها هواپیما می پره اون وقت ما باید یک روز دیگه هم ایشونو تحمل کنیم دارید فرصت به این خوبی رو از دست میدیدها . -نه شما خوهشا لطف نکن ! بابا – شیوا خانم حالا هی واسطه بفرست سین که سهله آقا ناصر هم بگن متاسفانه شرمندم تا این دایی تو از رو نبرم که نمیشه . کوروش – دایی شما کوتاه بیا دیر میشه . بابا – نگو کورش الان آقا داییتون مات میشن میگن من خودم کوتاه اومدم . داغ کرده بودم نه به حرف منو مامانم گوش میداد نه به حرف بقیه علیرضا با یک سینی چایی وارد و به حسین گفت : -پاشو شیرینی رو تعارف کن . آقا ناصر – به علی آقا شما هم از این کارا بلندی ؟ علیرضا – چه کنیم دیگه با آقا محمد بودن این کارارو هم داره دامادتون از هر انگشتش یک هنر می ریزه چی میگن خیلی فعاله مثل پنجه ی آفتاب . نازی از روی اول کار نکنیها ! خودش همه کاراتو میکنه یک موقعایی خونشون و از بالا تا پایین می سابه میشه مثل برف اصلا الین بچه یک ژن کدبانو گری تو تنش داره مامانش که نبود من با این آقا مکافات داشتم ماهی یک بار منو دعوت میکرد خونشون با یک چایی شیرینی آقا ازمون کار میکشید کارها ... وسط حرفاش یکدفعه جیغ بچه ها رفت هوا توی خونه بمب ترکید حالا هی میگیم چی شده ؟ چرا این جوری میکنید ؟ مگه میگن . اصلا سنسوراشون مارو نمیگرفت توی حال خودشون بودن بالاخره نیما گفت : -تلویزیون گفت فردا کلیه مدارس تهران به دلیل آلودگی هوا تعطیله انگار دنیا رو بهشون داده بودن برای چند لحظه آرزو کردم ای کاش من هم بچه مدرسه ای بودم فکرشو میکردم باید تازه الان برم شیراز جونم بالا می اومد . کیارش – تروخدا شانس مارو ببین ما یک بار تو عمرمون عربی خوندیم اونم مدرسه ها تعطیل شد آقا من فردا امتحانمو میدم آلودگی هوا دیگه کجا بود ؟ پروین خانم – بچه ها ساکت زشته برید تو حیاط . علیرضا – هرکی ندونه فکر میکنه توی مدرسه از این بچه ها چقدر بیگاری میکشن از الان این جوری میکنن . نازی – حالا نمیشد دانشگاه هم تعطیل بشه مگه ما ریه نداریم فقط بچه ها آدمن ؟ کیارش – ای بابا دست شما درد نکنه حالا ما شدیم بچه ؟ نازی – همین دیگه دبیرستانیا چه فرقی با ماها دارن ؟ -سین – هیچی فقط 5-6 سال اختلاف سنی ! آقا پویا – ای بابا این جا هرکی سنگ خودشو به سینه میزنه پس ما پی بگیم که نه عیدمون عیده نه تابستونمون تابستون ؟ تا اخر صفحه ی 121 ادامه دارد ... | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بیات, تایپ, قدم, لعیا |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عکس لعیا زنگنه | هانیه12 | بازیگران ایرانی | 16 | ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۵۸ بعد از ظهر |
| قدم | لعیا بیات | اسکن | ~pArnYa~ | کتابهای کامل شده ایرانی | 45 | ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ بعد از ظهر |
| عکس های لعیا زنگنه. | طیبه | بازیگران ایرانی | 6 | ۱ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۵۸ بعد از ظهر |
| پس از مدت ها با لعیا زنگنه | avisheh | بازیگران ایرانی | 10 | ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۳۵ قبل از ظهر |
| افسانه شیدایی | گلرخ بیات | تایپ گروهی نود و هشتیا | ستاره یخی | کتابهای کامل شده ایرانی | 124 | ۱۶ مهر ۱۳۸۹ ۰۹:۱۲ بعد از ظهر |