بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۰ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
M.Devil آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

24-25
شنونده باشد تا گوینده.نگاه های نافذ من به رامین حداقل از دید سودابه پنهان نمی ماند. گفت و شنود های آن روز ما باعث شد که احساس راحت تری نسبت به او داشته باشم. به بهانه ی کمک گرفتن در بعضی از درس ها شماره ی موبایل و منزل شان را گرفته بودم.
دو، سه شبی از این ماجرا گذشت و من هم چنان در تب عشق سوزان رامین می سوختم. از آخرین روزی که با او صحبت کرده بودم، سه روز می گذ شت. در یکی از این روز ها بود که ساعت ده شب با او تماس گرفتم. قبل از این که با او صحبت کنم بیشتر از ده بار حرف هایی را که می خواستم به او بگویم با خودم تکرار کردم. با این حال باز هم دلهره ی عجیبی داشتم. نفس عمیقی کشیدم و شماره اش را گرفتم:
-الو، سلام رامین خان.
-سلام، حال شما خوبه؟
-ممنون، ببخشید که بد موقغ مزاحم شدم.
-خواهش می کنم این حرفا چیه. خوشحال می شم صداتونو بشنوم. خانواده خوب هستند؟
-خوبن، سلام می رسونن.
-بفرمایید من در خدمتتون هستم.
- راستش کار مهمی نداشتم برای احوالپرسی زنگ زدم و بعد اگه مزاحمتون نباشم یه چند تا سوال ریاضی می خواستم ازتون بپرسم.
-خواهش می کنم. چه مزاحمتی؟ اگه کاری از دستم بر بیاد حتما براتون انجام می دم. ولی پیشنهاد می کنم برای تمرین درس ریاضی همدیگه رو ببینیم. از پشت تلفن نمی شه.
خوشحال شدم و با شادی بچه گانه ای که هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نمی کردم فورا حرفش را قطع کردم و پیشنهادش را پذیرفتم. روز بعد در پارک جلوی منزل ابطحی که بیست دقیقه با خانه ی ما فاصله داشت، رامین را دیدم. اولین دیداری که فقط من بودم و او. از فرط خوشحالی کتاب ریاضیم را که بهانه ی اصلی ام برای دیدن او بود جا گذاشته بودم و همین موضوع باعث شده بود که خیلی زود خودم را لو بدهم.از یک دختر شانزده ساله که همه ی احساسات ناب و دست اولش را فدای عزیزترین موجود زندگیش می کرد، غیر از این رفتار ها هم، توقعی نمی شد داشت.
هر قدر که می گذشت دیدارهای من و رامین بیشتر می شد. طوری که آنقدر صمیمی شده بودیم که برای خرید عید با هم بیرون می رفتیم. حالا دیگر از این که دستم در دستش بود ، نمی ترسیدم. هر شب به او تلفن می زدم. خیلی راحت احساساتم را به او بیان می کردم و به رامین می گفتم که دوستش دارم. او هم خیلی خوب ابراز احساسات می کرد. اما هنوز هیچ کداممان حرفی از ازدواج نمی زدیم.
M.Devil آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۰ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
sadaf.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام دوتاهم به من بدید
sadaf.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط SADAFM نمایش پست ها
سلام دوتاهم به من بدید
سلام
58 و 59

http://s2.picofile.com/file/7231146234/48_61.rar.html



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
* sogi jOoOn * آواتار ها
 
* sogi jOoOn * به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلاااااام....4 صفحه لطفا



جسارت ميخواهد !
نزديك شدن به افكار دختري
كه روزها . . .
مردانه با زندگي ميجنگد ؛
اما شبها . . .
بالشش از هق هق هاي دخترانه خيس است !!!!




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



* sogi jOoOn * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۸ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط * sogi jOoOn * نمایش پست ها
سلاااااام....4 صفحه لطفا
60 تا 63

http://s2.picofile.com/file/7231146234/48_61.rar.html
http://s2.picofile.com/file/7231657525/62_75.rar.html
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ghazale96 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام
10 صفحه لطفا
مرسی



در دنیا هیچ بن بستی نیست.. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. . . . . .
ghazale96 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۴ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ghazale96 نمایش پست ها
سلام
10 صفحه لطفا
مرسی
سلام عزیزم
64 تا 75
ببخشید 11 تا شد

http://s2.picofile.com/file/7231657525/62_75.rar.html
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ساحلي آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فرناز جونم من اولين باره تو فراخوان شركت ميكنم
چون خودم دارم 2 تا كتاي مي تايپم 5 صفحه بهم بده



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان من: لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا | معرفی و نقد

لیموهایش چلانده ، کودکش مرده بود ... | ژیلا کاربر انجمن
ساحلي آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۵ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ساحلي نمایش پست ها
فرناز جونم من اولين باره تو فراخوان شركت ميكنم
چون خودم دارم 2 تا كتاي مي تايپم 5 صفحه بهم بده
ممنون عزیزم
76 تا 80

http://s1.picofile.com/file/7231659030/76_89.rar.html
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
خبرنگار ویژه ماهنامه
 
چیکا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

30_26


رفتارم در خانه به کل عوض شده بود.دیگر آن دختر تنها و ناراحت که بیشتر وقتش را کنج اتاقش می گذراند،نبودم.رابطه ام با همه خوب شده بود.می گفتم و می خندیدم و ورزش می کردم.اما ذهنم آنقدر درگیر رامین بود که با آنکه معلم خصوصی هم داشتم،در درس هایم افت کرده بودم.تقریباً از ماجرای دوستی ما همه خبر داشتند.پدر رامین صاحب یک شرکت بزرگ بازرگانی بود.از لحاظ مالی مشکلی نداشتند و وضعشان خوب بود.پدر من هم که از دوستی دخترِ عاشقش با پسر چنین خانواده ای با خبر شده بود،مخالفتی نکرد.فروغ هم که از خدا می خواست هر چه زودتر از دست من راحت شود و بدون دغدغه در پی خوش گذارنی هایش باشد ،در آن اوضاع نه تنها آزادیم را محدود نمی کرد،بلکه تشویقم می کرد که رابطه ی صمیمی تری با رامین داشته باشم.
عید آن سال برخلاف سال های قبل که تعطیلات را در مسافرت می گذراندم بیشتر از چهار،پنج روز نتوانستم دوری رامین را تحمل کنم و خیلی زود از سفر برگشتیم.نیمه ی دوم تعطیلات قرار بود فروغ و پدر راهی تبریز شوند.اما من در کنار عصمت خانم و اکبر آقا ماندم و خودم را به رامین نزدیک تر کردم.نزدیکی و وابستگی ای که بعد ها باعث سرافکندگیم می شد و من بی خبر از آینده روزهای خوبم را یکی یکی پشت سر می گذاشتم.
دیگر پای رامین هم به خانه ما باز شده بود.هفته ای چند بار یا من به خانه ی آنها می رفتم یا رامین به منزل ما می آمد.عاشقِ پیانو بود،به همین دلیل گهگاه برایش پیانو می نواختم.
یادم می آمد که عصمت خانم هیچ وقت از این رفت و آمد ها خوشش نمی آمد،همیشه نگرانم بود و به واسطه ی رابطه ی نزدیکی که من و رامین با هم داشتیم از شرع و عرف برایم صحبت می کرد و مثال می آورد،اما من گوشم به این حرف های بدهکار نبود و نه تنها به صحبت هایش توجهی نداشتم،بلکه دو،سه باری هم در روی او ایستاده و از او خواسته بودم در کارهایم دخالت نکند.عشق رامین در وجودم بود و مرا در گرداب هوسی بیهوده غوطه ور می کرد.
هر چقدر از درس و مدرسه دور می شدم،برعکس رامین با جدیت بیشتری درس های دانشگاهیش را دنبال می کرد.هیچ وقت به زندگی فقط از دیدِ عشق نمی نگریست.اشتباهی که متأسفانه من دچار آن شده بودم.دوست داشتنِ رامین اگر چه معایب زیادی داشت،اما حسن بزرگش این بود که مرا به شعر و ادبیات علاقمند کرده بود،طوری که خودم هم شعر می گفتم.شعرهایی که هنوز هم در ذهنم بودند.هیچ وقت اولین شعری را که برای رامین گفته بودم یادم نمی رفت.آنقدر ذوق زده بودم که نیمه های شب به او تلفن زده و شعرم را خوانده بودم.شعرها و نوشته هایی که حالا جز خفت و خواری حس دیگری را به من منتقل نمی کردند.
تقریباً هفت،هشت ماهی از آشنایی من و رامین می گذشت.تعطیلات تابستان را با خاطرات خیلی خوب پشت سر گذاشته بودیم.همراه سودابه و رضا و جلال تقریباً شبی نبود که بیرون نباشیم.بزرگترها هم با این دید که جوانیم و باید جوانی کنیم هیچ محدودیتی برایمان قائل نبودند.
در میان جمع دوستانه ی ما تنها جلال بود که فعلاً هیچ دوستی نداشت.پسر خوبی به نظر می رسید.ظاهری بسیار ساده و متین داشت.با اینکه تنها فرزند دکتر معافی و از همه امکانات رفاهی برخوردار بود،روزهایی که به دانشکده نمی رفت در شرکت پدر رامین کار می کرد و از در آمد خودش خرج می کرد.آن طور که از زبان رامین شنیده بودم،به جز درس فعلاً به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد.پسرِ خجالتی ای بود،اما به واسطه ی دوستی با رامین ،با من هم راحت بود.
هر قدر که می گذشت علاقه ام نسبت به رامین بیشتر می شد حالا من سوم دبیرستان بودم و رامین سال دوم دانشگاه را پشت سر می گذاشت.گاهی اوقات با او به دانشگاه می رفتم.علاوه بر جذابیت محیط دانشگاه حس خودخواهی و حسادت زنانه ای که بر اثر عشق رامین در من به وجود آمده بود سبب می شد گهگاه با او وارد محیط دانشگاهش شوم تا به دیگران و بالاخص دخترها ثابت کنم که باید فکر دوستی با او را از ذهنشان بیرون کنند.
من و رامین بزرگتر می شدیم و رفته رفته زندگی روی خوشش را از ما برگرداند.رامین بسیار مشکوک شده بود. از طرز راه رفتنم،خندیدنم و لباس پوشیدنم ایرادهای بی خودی می گرفت.گاهی اوقات از دست بهانه جویی های الکی او حسابی شاکی می شدم،اما به رویش نمی آوردم تا ناخودآگاه نرنجانمش.معمولاً عصبانی نمی شد،اما وقتی از کوره در می رفت خشن می شد و چهره ی با محبتش را از من دریغ می کرد که همین امر باعث عذابم می شد.
در همه ی شرایط به سازهای مختلف رامین می رقصیدم.بعضی از روزها با هم قهر می کردیم،ولی بیشتر از چند ساعت نمی توانستم دوریش را تحمل کنم و همیشه در آشتی پیشقدم بودم.
بزرگترین نقطه ضعف زندگیم دوست داشتنِ بیش از حد رامین بود که خودش هم کاملاً از این موضوع خبر داشت و گاهی اوقات سوء استفاده می کرد.با اینکه دختر مغروری بودم،اما به خاطر رامین غرورم را زیر پا می گذاشتم حیف که او اصلاً درکم نمی کرد.بدون رامین روزم شب نمی شد و شب و روز لحظه ای از یادش غافل نبودم.من برای زندگیمان برنامه های زیادی داشتم.
فکر می کردم زندگی یعنی همین،عشقت را پیدا کنی با دل و جان دوستش داشته باشی.ساعت های زیادی را پای تلفن سر کنی و مدام دم از عاشقی بزنی.به پارتی و تولد و مهمانی بروی،در ایام تعطیلات مسافرت کنی و برای هر مناسبتی هدیه بگیری.زندگی من در آن ایام فقط در همین ها خلاصه می شد.
متأسفانه به جزئیات زندگی بیشتر از اصل آن توجه داشتم.آن قدر با رامین بیرون می رفتم که دیگر تمام دوستان دانشگهایی و غیر دانشگاهیش مرا می شناختند.خودم را رسوای عام و خاص کرده بودم.از این بابت هم
چیکا آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, عشق, فر, فراخوان, فضائلی, معجزه, نودوهشتیا, هستی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | امن ، آبی ، آرام | شهره قوی روح | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 86 ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 85 ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان