| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: جایی در این نزدیکی
نوشته ها: 1,145
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : harry potter-twilight حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 24-25 شنونده باشد تا گوینده.نگاه های نافذ من به رامین حداقل از دید سودابه پنهان نمی ماند. گفت و شنود های آن روز ما باعث شد که احساس راحت تری نسبت به او داشته باشم. به بهانه ی کمک گرفتن در بعضی از درس ها شماره ی موبایل و منزل شان را گرفته بودم. دو، سه شبی از این ماجرا گذشت و من هم چنان در تب عشق سوزان رامین می سوختم. از آخرین روزی که با او صحبت کرده بودم، سه روز می گذ شت. در یکی از این روز ها بود که ساعت ده شب با او تماس گرفتم. قبل از این که با او صحبت کنم بیشتر از ده بار حرف هایی را که می خواستم به او بگویم با خودم تکرار کردم. با این حال باز هم دلهره ی عجیبی داشتم. نفس عمیقی کشیدم و شماره اش را گرفتم: -الو، سلام رامین خان. -سلام، حال شما خوبه؟ -ممنون، ببخشید که بد موقغ مزاحم شدم. -خواهش می کنم این حرفا چیه. خوشحال می شم صداتونو بشنوم. خانواده خوب هستند؟ -خوبن، سلام می رسونن. -بفرمایید من در خدمتتون هستم. - راستش کار مهمی نداشتم برای احوالپرسی زنگ زدم و بعد اگه مزاحمتون نباشم یه چند تا سوال ریاضی می خواستم ازتون بپرسم. -خواهش می کنم. چه مزاحمتی؟ اگه کاری از دستم بر بیاد حتما براتون انجام می دم. ولی پیشنهاد می کنم برای تمرین درس ریاضی همدیگه رو ببینیم. از پشت تلفن نمی شه. خوشحال شدم و با شادی بچه گانه ای که هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نمی کردم فورا حرفش را قطع کردم و پیشنهادش را پذیرفتم. روز بعد در پارک جلوی منزل ابطحی که بیست دقیقه با خانه ی ما فاصله داشت، رامین را دیدم. اولین دیداری که فقط من بودم و او. از فرط خوشحالی کتاب ریاضیم را که بهانه ی اصلی ام برای دیدن او بود جا گذاشته بودم و همین موضوع باعث شده بود که خیلی زود خودم را لو بدهم.از یک دختر شانزده ساله که همه ی احساسات ناب و دست اولش را فدای عزیزترین موجود زندگیش می کرد، غیر از این رفتار ها هم، توقعی نمی شد داشت. هر قدر که می گذشت دیدارهای من و رامین بیشتر می شد. طوری که آنقدر صمیمی شده بودیم که برای خرید عید با هم بیرون می رفتیم. حالا دیگر از این که دستم در دستش بود ، نمی ترسیدم. هر شب به او تلفن می زدم. خیلی راحت احساساتم را به او بیان می کردم و به رامین می گفتم که دوستش دارم. او هم خیلی خوب ابراز احساسات می کرد. اما هنوز هیچ کداممان حرفی از ازدواج نمی زدیم. برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید به یه پرسپولیسیه میگن تا ۱۰ بشمر میگه : 3،2،1،خدا ازت نگذره فرهاد،8،7،6،5.... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: تو خونه
نوشته ها: 635
(View Stats)
تشکرها: 949
تشکر شده 7,330 بار در 537 پست
کتاب مورد علاقه : خیلی زیادن.... حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام دوتاهم به من بدید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,456 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹ محل سکونت: T.city
نوشته ها: 954
(View Stats)
تشکرها: 13,838
تشکر شده 12,948 بار در 940 پست
کتاب مورد علاقه : رکسانا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلاااااام....4 صفحه لطفا جسارت ميخواهد ! نزديك شدن به افكار دختري كه روزها . . . مردانه با زندگي ميجنگد ؛ اما شبها . . . بالشش از هق هق هاي دخترانه خيس است !!!! | ||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,456 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: دبی
نوشته ها: 418
(View Stats)
تشکرها: 5,053
تشکر شده 1,953 بار در 408 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه،غزال حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام ![]() ![]() 10 صفحه لطفا مرسی در دنیا هیچ بن بستی نیست.. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. . . . . . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,456 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +2 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,281
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : ايلگار دخترم حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز فرناز جونم من اولين باره تو فراخوان شركت ميكنم چون خودم دارم 2 تا كتاي مي تايپم 5 صفحه بهم بده برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید رمان من: لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا | معرفی و نقد لیموهایش چلانده ، کودکش مرده بود ... | ژیلا کاربر انجمن | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | |||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,021
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,456 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
76 تا 80 http://s1.picofile.com/file/7231659030/76_89.rar.html | |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمون خدا
نوشته ها: 1,165
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 30_26 رفتارم در خانه به کل عوض شده بود.دیگر آن دختر تنها و ناراحت که بیشتر وقتش را کنج اتاقش می گذراند،نبودم.رابطه ام با همه خوب شده بود.می گفتم و می خندیدم و ورزش می کردم.اما ذهنم آنقدر درگیر رامین بود که با آنکه معلم خصوصی هم داشتم،در درس هایم افت کرده بودم.تقریباً از ماجرای دوستی ما همه خبر داشتند.پدر رامین صاحب یک شرکت بزرگ بازرگانی بود.از لحاظ مالی مشکلی نداشتند و وضعشان خوب بود.پدر من هم که از دوستی دخترِ عاشقش با پسر چنین خانواده ای با خبر شده بود،مخالفتی نکرد.فروغ هم که از خدا می خواست هر چه زودتر از دست من راحت شود و بدون دغدغه در پی خوش گذارنی هایش باشد ،در آن اوضاع نه تنها آزادیم را محدود نمی کرد،بلکه تشویقم می کرد که رابطه ی صمیمی تری با رامین داشته باشم. عید آن سال برخلاف سال های قبل که تعطیلات را در مسافرت می گذراندم بیشتر از چهار،پنج روز نتوانستم دوری رامین را تحمل کنم و خیلی زود از سفر برگشتیم.نیمه ی دوم تعطیلات قرار بود فروغ و پدر راهی تبریز شوند.اما من در کنار عصمت خانم و اکبر آقا ماندم و خودم را به رامین نزدیک تر کردم.نزدیکی و وابستگی ای که بعد ها باعث سرافکندگیم می شد و من بی خبر از آینده روزهای خوبم را یکی یکی پشت سر می گذاشتم. دیگر پای رامین هم به خانه ما باز شده بود.هفته ای چند بار یا من به خانه ی آنها می رفتم یا رامین به منزل ما می آمد.عاشقِ پیانو بود،به همین دلیل گهگاه برایش پیانو می نواختم. یادم می آمد که عصمت خانم هیچ وقت از این رفت و آمد ها خوشش نمی آمد،همیشه نگرانم بود و به واسطه ی رابطه ی نزدیکی که من و رامین با هم داشتیم از شرع و عرف برایم صحبت می کرد و مثال می آورد،اما من گوشم به این حرف های بدهکار نبود و نه تنها به صحبت هایش توجهی نداشتم،بلکه دو،سه باری هم در روی او ایستاده و از او خواسته بودم در کارهایم دخالت نکند.عشق رامین در وجودم بود و مرا در گرداب هوسی بیهوده غوطه ور می کرد. هر چقدر از درس و مدرسه دور می شدم،برعکس رامین با جدیت بیشتری درس های دانشگاهیش را دنبال می کرد.هیچ وقت به زندگی فقط از دیدِ عشق نمی نگریست.اشتباهی که متأسفانه من دچار آن شده بودم.دوست داشتنِ رامین اگر چه معایب زیادی داشت،اما حسن بزرگش این بود که مرا به شعر و ادبیات علاقمند کرده بود،طوری که خودم هم شعر می گفتم.شعرهایی که هنوز هم در ذهنم بودند.هیچ وقت اولین شعری را که برای رامین گفته بودم یادم نمی رفت.آنقدر ذوق زده بودم که نیمه های شب به او تلفن زده و شعرم را خوانده بودم.شعرها و نوشته هایی که حالا جز خفت و خواری حس دیگری را به من منتقل نمی کردند. تقریباً هفت،هشت ماهی از آشنایی من و رامین می گذشت.تعطیلات تابستان را با خاطرات خیلی خوب پشت سر گذاشته بودیم.همراه سودابه و رضا و جلال تقریباً شبی نبود که بیرون نباشیم.بزرگترها هم با این دید که جوانیم و باید جوانی کنیم هیچ محدودیتی برایمان قائل نبودند. در میان جمع دوستانه ی ما تنها جلال بود که فعلاً هیچ دوستی نداشت.پسر خوبی به نظر می رسید.ظاهری بسیار ساده و متین داشت.با اینکه تنها فرزند دکتر معافی و از همه امکانات رفاهی برخوردار بود،روزهایی که به دانشکده نمی رفت در شرکت پدر رامین کار می کرد و از در آمد خودش خرج می کرد.آن طور که از زبان رامین شنیده بودم،به جز درس فعلاً به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد.پسرِ خجالتی ای بود،اما به واسطه ی دوستی با رامین ،با من هم راحت بود. هر قدر که می گذشت علاقه ام نسبت به رامین بیشتر می شد حالا من سوم دبیرستان بودم و رامین سال دوم دانشگاه را پشت سر می گذاشت.گاهی اوقات با او به دانشگاه می رفتم.علاوه بر جذابیت محیط دانشگاه حس خودخواهی و حسادت زنانه ای که بر اثر عشق رامین در من به وجود آمده بود سبب می شد گهگاه با او وارد محیط دانشگاهش شوم تا به دیگران و بالاخص دخترها ثابت کنم که باید فکر دوستی با او را از ذهنشان بیرون کنند. من و رامین بزرگتر می شدیم و رفته رفته زندگی روی خوشش را از ما برگرداند.رامین بسیار مشکوک شده بود. از طرز راه رفتنم،خندیدنم و لباس پوشیدنم ایرادهای بی خودی می گرفت.گاهی اوقات از دست بهانه جویی های الکی او حسابی شاکی می شدم،اما به رویش نمی آوردم تا ناخودآگاه نرنجانمش.معمولاً عصبانی نمی شد،اما وقتی از کوره در می رفت خشن می شد و چهره ی با محبتش را از من دریغ می کرد که همین امر باعث عذابم می شد. در همه ی شرایط به سازهای مختلف رامین می رقصیدم.بعضی از روزها با هم قهر می کردیم،ولی بیشتر از چند ساعت نمی توانستم دوریش را تحمل کنم و همیشه در آشتی پیشقدم بودم. بزرگترین نقطه ضعف زندگیم دوست داشتنِ بیش از حد رامین بود که خودش هم کاملاً از این موضوع خبر داشت و گاهی اوقات سوء استفاده می کرد.با اینکه دختر مغروری بودم،اما به خاطر رامین غرورم را زیر پا می گذاشتم حیف که او اصلاً درکم نمی کرد.بدون رامین روزم شب نمی شد و شب و روز لحظه ای از یادش غافل نبودم.من برای زندگیمان برنامه های زیادی داشتم. فکر می کردم زندگی یعنی همین،عشقت را پیدا کنی با دل و جان دوستش داشته باشی.ساعت های زیادی را پای تلفن سر کنی و مدام دم از عاشقی بزنی.به پارتی و تولد و مهمانی بروی،در ایام تعطیلات مسافرت کنی و برای هر مناسبتی هدیه بگیری.زندگی من در آن ایام فقط در همین ها خلاصه می شد. متأسفانه به جزئیات زندگی بیشتر از اصل آن توجه داشتم.آن قدر با رامین بیرون می رفتم که دیگر تمام دوستان دانشگهایی و غیر دانشگاهیش مرا می شناختند.خودم را رسوای عام و خاص کرده بودم.از این بابت هم | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, عشق, فر, فراخوان, فضائلی, معجزه, نودوهشتیا, هستی, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 363 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | امن ، آبی ، آرام | شهره قوی روح | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 86 | ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۴۰ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 85 | ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 126 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر |