بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۷ بعد از ظهر   #111 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

ص249-257
14
اولین روز بعد از تعطیلات ساعات نه راهی دانشگاه شدم. بازهرا قرار گذاشته بودم که ساعت دوازده در ناهار خوری همدیگر را ببینیم. آن روز بعد از مدت ها آریکا را دردانشگاه دیدم. به قول خودش از دیدنم شاخ در آورده بود. باور نمی کرد خودم باشم. بعد از ازدواج با مایکل در چالوس زندگی می کرد به همین دلیل کمتر همدیگر را می دیدیم. یک ساعتی با هم صبحت کردیم. آدرسش را گرفتم تا باز هم با هم رفت و آمد داشته باشیم. ساعت دوازده بود که از آریکا خداحافظی کردم و به سمت ناهار خوری رفتم بعد از یک ربع معطلی بالاخره زهرا خودش را رساند .
-سلام خانم بدقول
-سلام هستی جون واقعا نمی دونم چطور عذر خواهی کنم آدم وقتی یه داداشی مثل حامد داشته باشه هیچ وقت به موقع سر قرارش نمی رسه.
-اشکالی نداره اگه کاری داری برو
-مسخره می کنی؟
-آره
-ای بلا البته بگما حالا حالاها باید منتظر می موندی یه بنده ی خدائی اومد منو از دست حامد نجات داد؟
-حالا این فرشته ی نجات کی بود ؟
-نمی دونم قیافه اش عجیب غریب بود پسرهای این دوره زمونه دیگه خیلی زود تحت تاثیر قرار می گیرن حالا با حامد ما چی کار داشت خدا می دونه ؟
با حرفهای زهرا یک لحظه به یاد شایان افتادم آمدن او به اینجا شاید به نظر من بعید به نظر می رسید اما غیرممکن نبود . با زهرا مشغول خوردن غذا بودم که ناگهان چشمم به حامد افتاد که دم در سالن ایستاده بود . زهرا هم متوجه او شد عذرخواهی کرد و بیرون رفت. طاقت نیاوردم من هم پشت سر او راه افتادم. با دیدن شایان رنگ از رخسارم پرید. هنوز چند قدمی از او فاصله داشتم که شایان بلند خندید و گفت:
-این چه قیافه ای یه هستی؟ اگه کمک این آقا نبود مطمئنم هرگز نمی تونستم پیدات کنم مثل اینکه اینجا مده همه پارچه سرشون بکشن.
برای اینکه موضوع را به حامد بفهمانم با دست پاچگی رو به زهرا کردم و گفتم:
-ایشون پسر دائیم هستند شایان تازه از آلمان اومدند از حرفاش ناراحت نشید.
شایان با کمال پرروئی به چشمان حامد زل زد و گفت:
-مثل اینکه قرار نیست مارو تنها بذارید . اگه بهتون برنمی خوره خواهش می کنم تشریف ببرید می خوام با نامزدم تنها باشم.
خونم به جوش آمد و با صدای بلندی گفتم:
-شایان دیگه شورشو درآوردی تو حق نداری به دوست های من توهین کنی به چه جراتی می گی من نامزدتم.
-تو به اینا می گی دوست؟
-خفه شو
-یعنی تو این پسرو به من ترجیح می دی مگه این چی داره؟
-جلوتر رفتم و سیلی محکمی به صورتش زدم مات و مبهوت ایستاده بود و نگاهم می کرد. خودم هم باور نمی کردم دست روی شایان بلند کرده باشم. موقع رفتن حامد را به کناری هل داد و خیلی بی ادبانه صحنه را ترک کرد حامد هم با چهره ای درهم رفته سریع به اتاقش رفت و در را محکم بست . همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. وقتی به خودم آمدم زهرا دستم را گرفته بود و آرامم می کرد. کمی که بهتر شدم همه ی ماجرا را برایش تعریف کردم و از او به خاطر حرف های شایان عذرخواهی کردم.
نمی دانستم چطور باید با حامد روبه رو شوم به او حق می دادم که تا آخر عمر مرا نبخشد . متهم اصلی ماجرایی شده بود که از جزئیات آن خبر نداشت باید فرصت مناسبی دست می داد تا واقعیت ها را با او در میان می گذاشتم.
بعداز ظهر آن روز بعد از کلاس خودم را آماده کرده بودم تا با حامد صحبت کنم اما در محل کارش نبود .سراغش را از دوستانش گرفتم. آنها هم خبری از او نداشتند. هرجائی که فکرم رسید رفتم و سر زدم ولی نتوانستم حامد را پیدا کنم .ظاهرا از دانشگاه بیرون رفته بود . موقع برگشتن به خانه پدر را دم در دانشگاه دیدم . زودتر از آنچه فکرش را می کردم تنبیه می شدم. جلوتر رفتم و سلام کردم. سری تکان داد و بدون اینکه نگاهم کند گفت:
-بیا بشین بریم
-پس ماشین چی ؟
-تو نگران ماشین نباش به یکی از بچه ها گفتم بیاد برش داره
داخل ماشین نشستم و راه افتادیم بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت پدر با حالتی که مسخره ام کرده باشد گفت:
-خب تعریف کن ببینم امروز چی کارا کردی این طور که شنیدم پهلوونی شدی واسه خودت
-چقدر زود همه ی خبرا بهتون می رسه
-این طور صحبت کردن فایده نداره بذار یه گوشه کناری نگه دارم ماشین را گوشه ای پارک کرد و بعد وارد آلاچیق کوچکی که رو به دریا بود شدیم.
-هستی اینجا همون جائیه که دوست دارم امروز هرچی تو دلته بهم بگی بذار لااقل یه بار هم که شده مثل یه پدر و دختر با هم درد دل کنیم.
-تودل من خیلی حرفهاست پاپا اما نمی تونم بهتون بگم چون بارها بهم ثابت شده که ارزشی برای حرفام قائل نیستید. من باهاتون راحت نیستم.
-آخه چرا؟ این رفتار چیه هستی از خودت نشون می دی اصلا در شان تو نیست.
-مگه چی کار کردم؟
-خودت خوب می دونی در مورد چه مساله ای می خوایم حرف بزنیم.
رفتار امروز تو با شایان جای هیچ عذر و بهونه ای برات نمی ذاره.
-پاپا رفتار من با شایان کاملا منطقی بود. اگه یکی می اومد محل کار شما اینطور آبروریزی می کرد شما چی کار می کردید؟
در حالی که عصبانی شده بود بلند شد و با فریاد گفت:
-نمی تونی یه خورده از اون عقلت هم برای آرامشمون استفاده کنی؟تو چرا نمی فهمی فروغ مهرشو می خواد بذاره اجرا تنها شرطش هم برای نگرفتن مهریه اینه که تو با شایان ازدواج کنی و یا حداقل اینکه باهاش بری آلمان هستی زندگی ما داره از هم می پاشه تصمیمات عجولانه ی تو باعث بدبختی همه مون میشه می فهمی؟
-پس این همه تاکید برای ازدواج فقط به خاطر مهریه ی فروغ بود .
بغضم ترکید و گفتم:
-برم آلمان که چی ؟ هر بلایی که دلشون بخواد سرم بیارن پس شما برای خوشبختی من این همه جوش نمی زدید پاپا فکر از دست دادن مال و اموالتونه که مثل خوره افتاده به جونتون با شایان ازدواج کنم که پس فردا یکی بشم مثل شما یعنی ارزش من تنها دخترتون به اندازه چند تا سکه است آخه خدا چرامن اینقدر بدبختم؟
-هستی خواهش می کنم گریه نکن باور کن چاره ای ندارم. من نمی خوام تو تو این سن و سال طعم سختی و نداری رو بچشی
-می دونید پاپا آرزو داشتم با شکم گرسنه سرمو بذارم زمین اما احساس خوشبختی می کردم. دست از خودخواهی هاتون بردارید. نذارید اون بلایی که سر آلبرت اومد سرمنم بیاد.
با شنیدن اسم آلبرت اشک در چشمان پدر حلقه زد بلند شد و به طرف ساحل رفت. چند دقیقه ای به دریا خیره ماندمطمئنا از بلایی که سر آلبرت آورده بود عذاب وجدان داشت . شاید در حسرت روزهای از دست رفته ای بود که می توانست بهتر از اینها لحظات عمرش را بگذراند.
چند صباحی از ارتباطات نامشروع فروغ و آرش می گذشت و من هنوز در سردرگمی به سر می بردم که پدر را ازاین ارتباط با خبر کنم یا نه بالاخره باید او را در جریان می گذاشتم. نمی توانستم دست روی دست بگذارم و این بی آبرویی را تحمل کنم. تعریف کردن این موضوعات هم برای پدر فایده ای نداشت باید به چشم خودش می دید تا به عمق فاجعه پی می برد.
تصمیم گرفته بود که اگر اینبار فروغ برنامه ای با آرش داشته باشد پدر را در جریان بگذارم.
مدتی می شد که زیاد پی گیر برنامه های او نبودم آن قدر ذهنم درگیر حامد و شایان بود که مسائل دیگر در حاشیه قرار داشتند اما این مسئله ای نبود که بتوانم به کل آن را فراموش کنم.
چند روزی بود که فروغ دوباره بی قراری می کرد تلفن های پی در پی و مکالمات طولانی اش نشان می داد که آرش دوباره برگشته . به همین دلیل فروغ از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. این طور که معلوم بود علاقه اش آن قدر به آرش زیاد شده بود که مثل بتی او را می پرستید. کار این دونفر از ملاقات های یواشکی و هوس های زودگذر گذشته بود . من وابستگی روحی و روانی فروغ را به آرش به عینه می دیدم و از این بابت واقعا تاسف می خوردم.
به واسطه ی حضور آرش فروغ شور و اشتیاق داشت که این مساله ناخودآگاه روی رفتارش هم تاثیر می گذاشت و با من و پدر مهربانتر بود . در واقع محترمانه سر همه ی ما شیره می مالید . گاهی اوقات به خودم می گفتم که کاش از همان اول پدر به رابطه ی این دو پی می برد و کار به جاهای باریک نمی کشید.
فروغ مثل یک دختر جوان دوباره عاشق شده بود . حس وابستگی او به آرش کاملا در چهره اش هویدا بود . روزهایی که به دیدار آرش می رفت بیشتر از گذشته به سرو وضعش می رسید. به قول عصمت خانم مثل نوعروس ها لباس های شیک تنش می کرد و بزک دوزکش از دخترهای هفده هجده ساله بیشتر بود . چرا فروغ باید خودش را به پای هوس یک پسر جوان می فروخت ؟ چرا باید با اینهمه امکانات چنین خیانت بزرگی به من و پدر می کرد؟ واقعا دنیا ارزش اینهمه خیانت را داشت؟
آن روز طبق معمول پدر ساعت نه و نیم ده سر کار رفت هوا هم گرم بود و شرجی من هم حال خوبی نداشتم و در اتاقم استراحت می کردم. ساعت ده که فروغ از خواب بیدار شده بود موسیقی شادی گذاشت و از همان ساعت اولیه صبح به همه فهماند که امروز سرحال تر از روزهای قبل است . حوصله ی سروصدای زیاد را نداشتم. به همین دلیل سرم را در بالشم فرو کرده بود ما صدایی نشنوم ساعت ده و نیم بود که عصمت خانم برایم آبمیوه آورد. وقتی سراغ فروغ را از او گرفتم گفت که مشغول صحبت با تلفن است . صدای بلند خنده هایش آزارم می داد. سعی می کردم یا بخوابم یا خودم را سرگرم کنم تا به او فکر نکنم. در حال تماشای تلویزیون بودم که فروغ در زد و وارد اتاقم شد.
-سلام صبح به خیر
-سلام دخترم چیه امروز حالت گرفته س؟
-یه خورده خسته ام
-پاشو بیا بریم بیرونن یه دوری بزنیم.
-حالا این وقت روز؟تو این گرما؟
-چه اشکالی داره نزدیک عیده ما هنوز خرید نکردیم می ریم خرید بعد هم ناهار می ریم یه رستوران خوب
-نه فروغ جون من نمیام امروز اصلا حوصله ندارم.
- هرجور که راحتی پس من می رم چیزی نمی خوای؟
-نه مرسی
با اینکه می دانستم خوش و بش های فروغ درحد تعارف است و تنهایی را به با هم بودن ترجیح می دهد اما اصلا حال و حوصله ی کارآگاه بازی را نداشتم و ترجیح دادم به استراحتم ادامه دهم. فروغ از روزهای گرم و شرجی شمال متنفر بود و معمولا در این روزها لااقل برای خرید بیرون نمی رفت. بیرون رفتن او در این موقع از روز آن هم به بهانه ی خرید عید باعقل جور در نمی آمد. حتما ریگی به کفش داشت که من و عصمت خانم کاملا به آن پی برده بودیم.
آن روز هر چقدر که منتظر ماندیم فروغ برای ناهار به خانه برنگشت. موبایلش هم خاموش بود. ساعت سه و نیم بود که به پدر تلفن زدم و موضوع را به او گفتم. خیالش راحت بود و مثل من و عصمت خانم نگران نشد. ساعت هفت شد و فروغ برنگشت . همچنان موبایلش هم خاموش بود . به چند تا از دوستانش که با آنها صمیمی تر بود تلفن زدم اما آنها هم بی خبر بودند. غروب بود که ماشین را برداشتم و دوری در شهر زدم به چند بوتیکی که معمولا از آنجا خرید می کرد. سرزدم تاشاید پیدایش کنم . اما بی فایده بود نه و نیم شب شده بود و هنوز کسی از فروغ خبر نداشت.
عصمت خانم شام را حاضر کرده بود من اشتهایی نداشتم شماره ی موبایل آرش را داشتم اما با چه بهانه ای می خواستم به او زنگ بزنم؟ کلافه بودم و با سودابه تماس گرفتم.
-الو سلام سودابه
-سلام خانم دانشجوی عاشق
-سر به سرم نذار که اصلا حوصله ندارم.
-دیگه چته ؟
-هیچی فروغ از صبح تا به حال رفته بیرون و برنگشته
-اوه فکر کردم چی شده؟ مگه اولین باره میره بیرون
-نه ولی ازش خبری نداریم موبایلشم خاموشه
-شاید رفته باشه خونه ی دوستی آشنایی جایی
-به هر جا که فکرم می رسید زنگ زدم اما نبود که نبود
-حالا تو چرا این قدر نگرانی ؟
-می ترسم اون پسره آرش یه بلایی سرش آورده باشه.
-آرش ؟ ببخشید که من رک صحبت می کنما ولی هستی جون مطمئن باش اونا بلایی سرهم نمی یارن اگه با هم باشن مطمئنا داره بهشون خوش می گذره حالا آرش شماله؟
- فکر می کنم یعنی به احتمال زیاد هست.
- پس حدست درسته باهمن اگه امشب نیومد خونه آقا همایونو در جریان بذار
-پاپا تا چشمای خودش نبینه باورش نمی شه فروغ همچین آدمی




شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر   #112 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
sadaf.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عزیزم تا کی وقت داریم؟؟؟//
sadaf.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۳۷ بعد از ظهر   #113 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
khale rize آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
Wink

از ص 272 تا 281

- می تونم امروز ببینمتون؟
- امروز! باشه، اما کی؟
- همین حالا زیاد وقتتون رو نمی گیرم، اگه اجازه بدید من بیام اونجا.
- خواهش می کنم بفرمایید.
خدایا چقدر خوشحال بودم. هیچ وقت انتظار شنیدن حرف هایی را که حامد زده بود نداشتم. یعنی واقعا نگرانم شده بود؟ چقدر راحت و صمیمی صحبت می کرد. اصلا با حامد چند روز پیش قابل مقایسه نبود. باید تا نیامدن رضا و سودابه به منزل خانواده فتاح می رفتم.
عشق نیروی عجیبی داشت. از بس خوشحال بودم سردردم یادم رفته بود. خیلی زود حاضر شدم و راه افتادم. موقع خداحافظی به پدر گفتم به منزل یکی از دوستانم می روم، اما فروغ و شایان را ندیدم. سرراه دسته گلی گرفتم و به سمت منزل خانواده فتاح حرکت کردم، وقتی زنگ زدم، زهرا در را باز کرد، اولین حرفی که زد این بود که چرا اینقدر لاغر شدم.
مادر زهرا هم از اینکه رنگ به رخسار نداشتم تعجب کرده بود. نگاهی به دور وبرم انداختم، از حامد خبری نبود.مادر زهرا به بهانه خرید خیلی زود از خانه خارج شد.
سرگرم احوالپرسی با زهرا بودم که حامد سلام کرد و وارد شد. بلند شدم و جواب سلامش را دادم.
- راحت باشید.بفرمایید.
باهمان تواضع همیشگی، اما مهربان تر از گذشته صحبت می کرد. خیلی زود زهرا به بهانه ای جمع سه نفره ی مارا ترک کرد. حالا فقط من بودم و حامد. درست روبروی هم نشسته بودیم. برخلاف گذشته اصلا سرش پایین نبود. به این باور رسیده بودم که امروز باید در این اتاق گفتنی ها گفته شود. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. به همین دلیل خجالت را کنار گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن:
- راستشو بخوایید نمی دونم از کجا باید شروع کنم. در مورد رفتار اون روز شایان هیچ توجیهی وجود نداره. البته ادب حکم می کرد خودش بیاد ازتون عذرخواهی کنه. اما چیزی بهش نگفتم، چون می دونستم نمیاد. خلق و خو و رفتارش اصلا تابع ایرانی ها نیست. با این مسائلی هم که پیش اومده، بیشتر لج کرده. براتون اصلا جای سوال نیست چرا اون روز شایان اومد دانشگاه؟
- خب این یه مسئله خانوادگیه، فکر نمی کنم به من مربوط باشه.
- اتفاقا به تنها کسی که مربوط میشه شمائید. شاید حداقل من اینطور فکر می کنم. من و شایان پسردائی و دخترعمه خیلی خوبی برای هم بودیم، اما از وقتی که موضوع خواستگاری پیش اومد همه چیز تغییر کرد.
- خانم صادقی لزومی نداره مسائل شخصیتونو با من درمیون بذارید.
- خواهش می کنم بذارید حرفمو بزنم. شایان منو به خاطر خودم نمی خواد. پول و ثروت بابام براش خیلی باارزش تر از عشقه. وقتی پای ازدواج اومد وسط بهش گفتم که دوست ندارم شخصی مثل اون همسر آینده ام باشه، اما قبول نکرد. فکر می کرد پسر دیگری رو دوست دارم که البته همین طور هم هست و شایان اون روز حدس زد که اون شخص شما باشید.
- من؟ این حدس شایانه، شما چی فکر می کنید؟
- یه واقعیتی رو باید اعتراف کنم. تا چند سال پیش برای من و شایان آدمهایی مثل شما با این طرز تفکر و این شیوه زندگی اصلا مهم نبودند. تنها چیزی که ما میدیدم، جیب پر طرف مقابلمون بود. خونه و ماشین،ویلا، سفرهای خارج از کشور مهمتر از صداقت و درستکاری بود. زندگیمون فقط در خوش گذرونی خلاصه می شد. پول تو جیبی هرروزمون به اندازه حقوق یک کارمند بود. می ریختیم و می پاشیدیم و همیشه از سختی های زندگی غافل بودیم، اما با وجود همه این راحتی ها، یه گمشده ای تو زندگیمون بود که بهش نمی رسیدیم و اونم آرامش بود، چیزی که الان از دست دادمش، به خاطر اینکه عاشقم و برای رسیدن به عشقم حاضرم هرچی دارم بدم. گاهی فکر می کنم آشنایی من با زهرا یه اتفاق بود، اما بعد میگم نه. هیچ کار خدا بی حکمت نیست. خواست خدا این بود که بالاخره از یه جایی مسیر زندگیم از بقیه جدا بشه. فکرم، هدفم، آروزهام، حتی طرز لباس پوشیدنم، حرف زدنم، همه وهمه.... حس اینو دارم که تازه متولد شدم.شیرینی عشق خدا رو واقعا تو قلبم احساس کردم و می کنم و همه اینارو مدیون شما و خونوادتون هستم. شاید اگر به خاطر شما نبود هیچ وقت به خونتون نمی اومدم و بقیه ماجراها اتفاق نمی افتاد. همه این حرفها به خاطر اینه که بگم واقعا تغییر کردم. من امروز علاوه بر عذرخواهی از رفتار شایان، اومدم یه حرف مهمی رو باهاتون درمیون بذارم و اونم اینکه بهتون علاقمند شدم. به نظر من یه دختر باید نیروی عجیبی داشته باشه که بتونه اینقدر راحت باب گفتگو رو با طرف مقابلش باز کنه. علاقه زیاد من به شما این شهامت رو به من داد. به همین دلیل نمی خوام اصلا به خاطر خونواده م، رفتار پدرم، مادرم یا حتی بستگانم شمارو از دست بدم. مثل دخترای دیگه، تو خونه ننشتم تا خواستگار برام بیاد. امروز خودم اومدم اینجا چون می دونستم یه نفر مثل شما، هیچ وقت در خونه مارو نمی زنه. گاهی اوقات به خودم میگم، چقدر خودخواهی هستی ، همه چیزهای خوبو برای خودت می خوای، اما خودت خوب نیستی. من واقعا دوستتون دارم، حالا هم اومدم اینجا نظرتونو در مورد خودم بپرسم.
- فکر نکردید جوابی بهتون بدم که غرورتون خدشه دار بشه. منظورم اینکه...
- منظورتون اینکه پیشنهاد منو قبول نکنین و خوار و ذلیل بشم؟ برام مهم نیست. از وقتی تصمیم گرفتم باهاتون صحبت کنم، فکر همه جاشو کردم. خوبیش اینه که وجدانم راحته، حداقل تا آخرین لحظه جنگیدم. چه دنیای عجیبیه. برای بدست آوردن شما، باید با خود شما جنگید.
- ولی خانم صادقی تصور شما از من اصلا درست نیست.اگه بگم قصد ازدواج ندارم، دروغ گفتم،ولی...
- ولی با من نه، درست میگم؟
- نه، نمی خواستم اینو بگم. خب بالاخره هرچیزی یه رسم و رسومی داره، ازدواج مسئله ساده ای نیست که صرفا به واسطه یه حسی مثل دوست داشتن سر بگیره، باید همه جوانب رو سنجید. باور کنید شرایطم اصلا جور نیست. خانواده شما کجا و خوانواده من کجا؟ نه از لحاظ فرهنگی و نه از لحاظ مادی اصلا باهم جور نیستیم.
- ولی حساب من از خونوادم جداست.
- مگه میشه،شما تنها فرزند خونواده اید.
- نه ،نیستم من یه برادر هم دارم که از زن اول بابامه، اما هرگز ندیدمش، از خونه بیرون انداختنش.من خیلی بدبختم. اون از پدرم که فقط دنبال پوله، اون از مادرم که خوش گذرونه، اونم از برادرم که معلوم نیست کجاست. اینارو نمی گم که دلتون برام بسوزه، نه. اگه به شما دل بستم، اگه امروز خودم اومدم اینجا دارم ازتون تقاضای ازدواج می کنم به خاطر اینکه می خوام بقیه عمرم رو در آرامش به سر ببرم.
- توروخدا آروم باشید. شما الان احتیاج به استراحت دارید.
از دلسوزی های پی در پی حامد حالم بهم میخورد، عصبانی شدم و گفتم:
- مثل اینکه التماس های من کافی نبود. اگه می خوای بیفتم به دست و پات، باشه، اشکالی نداره، این کارو می کنم. خوب گوش کن حامد خان فتاح، من، هستی صادقی دخترهمایون خان فرش فروش حاظرم به خاطر تو کارگری کنم. رخت چرک های مردم رو بشورم. یک عمر نوکریتو کنم. از زرق و برق دنیا دست بکشم فقط به خاطر اینکه یه روز کنارت زندگی کنم.بذار همه دنیا بفهمن که من دوستت دارم. چرا ساکتی؟ هیچی نمی گی؟ تو حتی شهامت نداری تو چشمام نگاه کنی و بگی، تو به درد من نمی خوری، تو لیاقت منو نداری! من احتیاجی به دلسوزیات ندارم حامد. من تشنه محبتم می فهمی؟ حالا جوابمو گرفتم. بهت قول میدم خودمو از زندگیت بکشم کنار.
- این حرفا چیه می زنی؟حالا کجا میری؟
- چه اهمیتی داره؟
-چرا متوجه نیستی من نمی تونم حرفامو به راحتی تو بزنم.
- پس دیگه حرفی نمونده، خداحافظ.
بلند شدم و به طرف در حرکت کردم. وقتی پا روی اولین پله گذاشتم، دنیا در مقابلم تیره و تار شد. تنها صدایی که شنیدم صدای فریاد حامد بود که زهرا را صدا میزد و بعد افتادنم روی پله ها.
- زهرا، زهرا، بیا خانم صادقی حالش بهم خورده.
- وای خاک تو سرم، چی شده حامد؟
- نمی دونم، یه دفعه حالش بهم خورد.
- هستی، هستی جون، صدای منو می شنوی؟ حرف بزن خانم، چرا وایستادی منو نگاه می کنی؟ باید ببریمش دکتر.
- سوئیچ ماشینش کو؟
- تو جیبشه بگیر.
- زودباش بیارش پایین.
- باشه.
حامد دکتر چی گفت؟
- هیچی فعلا بستریش کردند.
- چیزی شده؟
-نه.
- پس چرا اینقدر ناراحتی؟
- تقصیر من بود.
- داری گریه می کنی؟ مرد گنده خجالت بکش، انشاءالله که هرچه زودتر خوب میشه. اون بابای هستی نیست؟
- کدوم؟
- همون آقای قد بلنده، کت و شلواری. چه داد و بیدادی هم راه انداخته، برو جلو خودتو معرفی کن.
- آقای صادقی؟
- بله.
- سلام. فتاح هستم .از هم دانشگاهی های دخترتون.
- چه بلایی سر دخترم اومده؟ الان کجاست؟
- تورو خدا آروم باشید، دکتر می خواد شمارو ببینه.
- چه خبره؟
- خسته نباشید آقای شریفی، ایشون آقای صادقی هستند، پدر هستی خانم.
- خوشبختم آقای صادقی. یواشتر اینجا محیط بیمارستانه. بفرمایید توی اتاق من، با هم صحبت می کنیم.
- چی میگی آقا، من می خوام دخترمو ببینم.
- باشه، حالا شما بفرمایید. تا چند دقیقه دیگه هم دخترتونو می بینید. آقای فتاح لازمه که شما هم باشید.
- چشم، حتما.
- آقای صادقی دخترتون قبلا هم سابقه سردردهای شدید رو داشت؟
- درست یادم نیست، ولی وقتی فعالیتش زیاد می شد یا عصبانی می شد، گاهی اوقات می گفت سرم درد می کنه.
- تا حالا عکسی یا نواری از سرش گرفتید؟
- نه، احتیاجی نبود. لازمه این آقا به حرفهای ما گوش بدن؟
- این آقا همون کسیه که اگه یه کم دیرتر دخترتونو رسونده بود، معلوم نبود چه بلایی سرش می اومد. آقای صادقی دخترتون زیر فشار و استرس روحی و روانی فوق العاده اییه. دیگه وقتش رسیده که دست از غرورتون بردارید.
- بالاخره میگی دخترم چشه؟
- میگم، به شرط اینکه خونسرد باشید. متأسفانه دختر شما تومور ومغزی داره. با عکسهایی که ما ازش گرفتیم، نشون می ده حدود یک ساله و نیمه به این عارضه مبتلاست. متأسفانه طی این مدت تومور بزرگتر شده که این نشون میده از نوع بد خیمه. البته اطلاعات بیشتر رو بعد از عمل به دست میاریم.
- مرگ که سرنوشت دختر نوزده ساله من نیست؟
آروم باشید. همه چیز دست خداست. هنوز خیلی زوده درمورد مرگ دخترتون باهم صحبت کنیم.
- می برمش خارج از این خراب شده، می برمش.
- لطفا بنشینید آقا. اینجا کسی از تهدید های شما نمی ترسه. بیمارستان خصوصی ما بهترین امکانات رو در اختیار بیمار شما گذاشته، ولی اگه خودتون می خواید، می تونید ببریدش. فقط بهتون بگم که کوچکترین ناراحتی دخترتون به قیمت تموم شدن زندگیشه. یادتون نره رفتار شما و خونوادتون باید طوری باشه که فعلا پی به بیماریش نبره. من می فهمم که الان شما چه حالی دارید، ولی باید واقعیتو بپذیرید. ما هرکاری از دستمون بربیاد برای دخترتون انجام میدیم. کشوندنش از این بیمارستان به اون بیمارستان جز عذاب بیشتر نتیجه ای نداره. خواهش می کنم بذارید ما کارمونو بکنیم. در مورد آقا حامد هم یه حرفهایی هست که حتما باید در جریانش قرار بگیرید. الان هستی تو بخش مراقبت های ویژه است. می تونید برای چند لحظه از دور نگاش کنید، حالا بفرمایید.
- سلام دکتر شریفی.
- سلام زهرا خانم، حالت خوبه؟
- خیلی ممنون، می تونم دوستمو ببینم؟
- آره بیا بریم، بابا چطورند؟
- خوبن، سلام می رسونن.
- صدای موبایل کیه؟خاموشش کنید.
- چشم همین الان. حامد؟
- چیه؟
- موبایل هستیه، دو سه باری زنگ خورد، اما من جواب ندادم.
- خوب کاری کردی، آقای صادقی دلش نمی خواد فعلا کسی بدونه دخترش بیمارستانه.
- آقای شریفی نگفت هستی چشه؟
- نه، یعنی چرا، بعدا بهت میگم.
- خب رسیدیم. می تونید از اینجا نگاش کنید، البته برای چند دقیقه،آقا حامد شما بیا کارت دارم.
- بله، در خدمتتونم.
- پسر خوب، این چه قیافه اییه به خودت گرفتی؟ تو این شرایط هستی بیشتر از همه به تو احتیاج داره، ما که قبلا حرفامونو زدیم یادت که نرفته؟
- نه، ولی سخته دکتر.
- مرد باش حامد. تو قبول کردی که خودتو برای شرایط سخت تر از این آماده کنی. یادت نره دیدن خنده های تو برای هستی ،زندگی بخشه.
- همه اش تقصیر منه که اینطوری شد. جرأت نکردم بهش بگم مریضه اما من دوستش دارم.
- امشب بازم فکر کن. کسی تورو مجبور به این ازدواج نکرده. وضعیت هستی اصلا مشخص نیست.
-اگه خونوادش قبول نکردن چی؟
- نگران نباش خودم با آقای صادقی صحبت می کنم. خب بیا بریم پیش بقیه، زهرا خانم و آقای صادقی وقت ملاقات تمومه. من باید هستی رو معاینه کنم. نگران نباشید دختر مقاومیه.
-از دست من چه کاری برمیاد؟
- آقای صادقی ما به یه مقدار دارو احتیاج داریم، آدرس یه دکتر رو توی ساری به شما میدم. باید برید ازش بگیرید.
- همین الان میرم.
- نمی خواید خونوادتون رو از نگرانی در بیارید؟
- کسی نگران هستی نیست، شما دوست دختر منید؟
- بله آقای صادقی من زهرا هستم خواهر حامد.
- بخاطر همه کمک ها متشکرم. من الان وقت ندارم، می خوام برم دنبال داروهای هستی. بعدا مفصلا باهاتون صحبت می کنم.
- آقای صادقی سوئیچ ماشین و موبایل هستی.
- بمونه پیش خودتون. بعدا ازتون می گیرم.
- شما حالتون زیاد خوب نیست، می خواید منم همراهتون بیام؟

ویرایش توسط khale rize : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۵۳ بعد از ظهر
khale rize آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۳۸ بعد از ظهر   #114 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ساحلي آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

76-80
سفيد دولايه اي دور تا دور اتاق پهن شده بود . از مبل و صندلي هم خبري نبود . اتاق پذيرايي با پشتي هاي گلدار قرمز تزئي شده بود . يا راديوي قديمي همراه با قليان هم در گوشه اي از اتاق قرار داشت . عصمت خانم با استكان كوچك چاي از من پذيرايي كرد و گفت :
- دخترم هر وقت كه احساس دلتنگي كردي مي توني باي پيشم . من و اكبر اقا خيلي خوشحال مي شيم .
- باشه عصمت خانم ، حتما ميام پيشتون. مي تونم يه سوال بپرسم ؟
- بپرس عزيزم .
- چرا وسايلي كه پدر بهتون داد قبول نكرديد ؟
- دخترم ما ديگه لب گوريم . اين وسايل ، از سرمون هم زياده . باز هم خدا رو شكر ، همين ها رو داريم . كساني هستند كه يه بشقاب ندارند توش غذا بخورن . بنده ي ناشكر نيستم ، من از زندگي راضي راضيم . وسائلي هم كه آقا داده بود اكبر اقا برد داد به يه خونواده ي آبرومند كه واسه جهاز دخترشون معطل بودن . اونقدر خوشحال شدن كه يه عمر دعاتون مي كنن . اين طوري هم خدا راضيه هم خلق خدا .
- شما واقعا مهربونيد . با اينكه خودتون تلويزيون رنگي نداشتيد داديد به يه خونواده ي ديگه . اگه يه دختر داشتي هيچي كم نداشت . مي دوني چرا ؟ چون صاحب بهترين مادر دنيا بود .
- الان هم دختر دارم . من هميشه تورو به چم دخترم نگاه مي كنم ، خوشگلم .
- مرسي عصمت خانم ، خب بايد برم ، مي دونم شما هم كار داريد ، بازم بهتون سر ميزنم . فعلا خدافظ
- به امان خدا .
وارد حياط شدم . پاني نشغول گل بازي بود . تمام خاك باغچه را زير و رو كرده و از اين كار لذت مي برد . آنقدر سرگرم بودم كه سودابه را فراموش كرده بودم حول و حوش ساعت دوازده بود كه سودابه از خواب بيدار شد .
- سلاك كدو تنبل ، چقدر مي خوابي ؟
- سلام ، پاني چرا خيشه ؟
- گل بازي كرده بود ، بردمش حمام ، تو خواب بودي ؟
- آره تو ماشين هم خواب بودم ، رضا هنوز خوابه ؟
- نديدم بيدار بشه .
- رانندگي كرده ، حسابي خسته س .
- تو راه بهتون گير ندادن ؟
- نه بابا ، كي به كيه ! صبح زور كه كسي تو جاده نيست . تازه اگه گير مي دادن ، مي گفتيم نامزديم ... هستي ؟
- بله .
- تو چشاي من نگاه كن ... يه چيزي مي خواي بپرسي ، چرا مي ترسي ؟
- مث هميشه خودم لو دادم ؟
- بعد از اين همه سال دوستي ديگه نيازي به لو دادن نيست .
- حوصله داري بريم تو حياط قدم بزنيم ؟
- چرا كه نه . اونجا راح تر مي تونيم با هم درد دل كنيم .
- مي دونم كه قبل هر صحبتي دوست داري از رامين بشنوي ؟
- هنوزم مثل هميشه س ؟
- ي جوري حرف مي زنه كه انگار يه قرن نديدتش !
- هميشن يه هفته به اندازه ي ي قرن بهم سخت گذشت .
- لاغر شده . اون پسر شوخ و بانمكي كه هميشه مي شناختيش نيست . كلا عوض شده . معلوم نيست با كي ميره . با كي مياد . ديگه بهت زنگ نزده ؟
- نه ، خيلي بي معرفتر از اوني بود كه فكرشو مي كردم ، ميدونه ما اومديم شمال ؟
- آره بهش گفتم .
- خب عكس العملش چي بود ؟
- خيلي بي تفاوت گفت ، بالاخره همايون خان حرفشو ثابت كرد .
- همين ؟!
- اره . بعد هم خيلي زود حرفو عوض كرد . هستي با اينكه اينهمه با احساساتت بازي كرد ، هنوزم دوسش داري ؟
- بهش عادت كرده بودم سودابه . هر كي ندونه تو كه مي دونستي چقدر دوسش داشتم . هنوزم فكر مي كنم خوام و يكي مي خواد بيدارم كنه . گفتم مي يام اينجا زودتر فراموشش مي كنم ، اما نميشه انگار از زمين و زمان داره برام غم مي باره ، مدام چشم انتظار تلفنش م ، تو خودت يه عاشقي ، حتما مي توني وضعيتمو درك كني . به خدا قسم يه روز نمي شه به اين دريا و ساحل نگاه كنم و به يادش نباشم . با صداي زنگ تلفن دلم هري مي ريزه پايين . فكر مي كنم رامينه . دوست دارم مثل گذشته ها گوشي رو بردارم ، باهاش حرف بزنم ، بگم ، بخندم ، سر به سرش بذارم ، اما وقتي مي بينم همه ي اينا يه خياله ، دوباره سرم مي ره تو لاك خودم .
- هستي ، اين قدر خودتو اذيت نكن ، شايد جلال سوژه ي خوبي باشه تا دست از تصوراتت برداري .
- تو ديگه چرا سودابه ، از تو انتظار نداشتم !
- انتظار چي ، چرا فكر مي كني دوست داشتن يه آدم ديگه اي غير از رامين گناه كبيره س ، تو الان تو اين شرايط به يه دوست خوب احتاج داري ، كي بهتر از جلال ؟
- نمي تونم سودابه ، جلال زماني كه مي خواست پا پيش بذاره، نذاشت ، حالا خيلي دير شده . نمي خوام باز اشتباه كنم . من هيج حس خوب و سفيدي از جلال تو قلبم ندارم ، جز انتقام و به كينه ي سياه ... نمي تونم ببخشمش .
- مگه اون چيكار كرده ؟
- از اينكه كاري نكرده دلم مي سوزه ، مي تونست به رامين كمك كنه . اما انگار منتظر اين اتفاق بود تا زا شرايط سوءاستفاده كنه .
- هستي نمي خوام تو دلتو خالي كنم ، ولي فكر مي كمي هركس ديگه اي جاي جلال بود تو اين شرايط ازت خواستگاري مي كرد ؟ به نظرم جلال داره مردونگي مي كنه .
- وكيل خوبي واسه خودش گرفته ، سفيرش حامل پيام صلح و دوستي يه .
- گوشه و كنايتو به دل نمي گيرم چون مي دونم تو دلت هيچي نيست . هستي ، من منكر اين نمي شم كه جلال باهم صحبت نكرده . بهم گفت بهت بگن بيشتر رو اين موضوع فكر كني . عشق جلال به يكي دو هفته ي قبل برنمي گرده .
- سودابه اگخ تو يه ماه هم از خوبي هاي جلال برام بگي ، نظرم در موردش عوض نمي شه . از كجا معلوم كه پس فردا وقتي رفتيم زير يه سقف مدام سركوفتم نزنه و دوستي من و رامينو به رخم نكشه . اين جور آدما عقده اي اند ، تا تقي به توقي بخوره به گذشته برمي گردن ، اينكه مظلوم نمايي ميكنه فيلمشه ، تو هنوز نشناختيش .
- وظيفه ي من بود كه بعضي از حرفارو بهت بزنم ، حالا ديگه خودت بايد تصميمتو بگيري .
- سودابه .
- جونم .
- اگه خداي نكرده يه روز از رضا جدا بشي برات سخت نمي شه ؟
- سخت نه ، غير قابل تحمل .
- پس خوب مي فهمي من چي مي كشم . با اين ادا ، اطوارهاي رامين بايد ديگه دوسش داشته باشم ، ئلي دارم ، فراموش كردنش سخته . با كسي دوست نشده ؟
- نه بابا ، تو هم دلت خوشه ، من مي گم حوصله ي خودشو نداره ، اين چي ميگه ؟
بذار يه مدت بگذره ، همه چيز معلوم ميشه .
- اصلا نمي تونم باور كنم رامين سراغ منو نگرفته باشه .
- ببين هستي ، رامين پسر توداري يه ، تو كه از دل اون خبري نداري ، باز تو منو داري درد دل مي كني ، اما اون چي ، حتي به جلال هم كه رفيق فابريكشه همه ي حرفاشو نمي زنه . مجيد رو كه مي شناسي دوست دانشگاهيش ؟
- آره .
- ديروز ديدمش ، داشت مي رفت باشگاه . مي گفت رامين چند وقتيه كه حتي باشگاه هم نمياد و هرقدر هم كه باهاش صحبت مي كنه ، مي گه مشكلي ندارم ، فقط كم حوصله ام ، به مجيد اين طوري گفته ، حالا چه برسه به بقيه



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان من: لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



لمس واژه عشق | سارا کاربر انجمن نودهشتیا | معرفی و نقد

لیموهایش چلانده ، کودکش مرده بود ... | ژیلا کاربر انجمن
ساحلي آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۵ بعد از ظهر   #115 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
حاجی بلا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

معجزه عشق | هستی فضائلی فر
238 تا 241




فروغ ساعتِ هفت می رسه هنوز چند ساعتی وقت داریم .
- چه سبد گل قشنگی گرفتید!
- سلیقه شاگردمه بهش سفارش دادم گفتم برو بگوهمایون خان گفته یه سبد گل خوشبو خوشگل بده که یه مهمون ویژه دارم.
- مهمون ویژ]؟!منظورتون فروغ جونه؟
- هم آره هم نه.خوب از درس و مشق چه خبر؟
- مگه برای شما مهمه ؟
- تاوقتی که تواین آلونک درس میخونی نه.
- پس چرا می پرسید؟
- دلم می سوزه.وقت طلاست و تو همینطوری با دستای خودت داری این طلا رو داری می ریزی دور.
- اما من مثل ِ شما فکر نمی کنم
- می دونم اگه فکر میکردی که اینجا نبودی
- شما اصلا یه بار اومدید دانشگاه من ببینید چه جور جائیه؟شاید اونطور که فکر می کنید نباشه .درسته امکاناتش مثل دانشگاهای بزگ نیست .اما مطمئناًاستعدادِبچه ها خیلی بیشتر از جاهای دیگه ی دنیاست.
- یه جوری حرف میزنی انگار دور دنیا رو درکمتر از هشتادروز دیدی؟
- اینو من نمی گم پاپا،نتایج امپیاد ها سند خیلی خوبیه برای این موضوع حدااقل میشه به این دید به دانشگاه نگاه کرد که یه تفریگاه سالمی برای بچه هاست.
- سالم بودنشو میشه از سر و وضع همه خوب تشخیص داد .هستی جان این روز قشنگ رو با این حرفا خراب نکن ،تو که می دونی من زیر بار این حرفها نمی رم .حرف اول و آخرم خارجه فقط خارج.
- پدر راست می گفت حرف زدن با او فایده ای نداشت فقط یک کلمه در ذهن او میجنبیدوآن هم به قول خودش خارج بود و بس.حس برده ای را داشتم که امیدم برای آزادی به صفر رسیده بود.
- کم کم به فرودگاه نزدیک میشدیم ،ساعت یک ربع به هفت بود .پس از رسیدن پدر ماشین را پارک کرد.من هم سبد گل را برداشتم و با هم به اتاق انتظار رفتیم .مسافران تک تک وارد می شدند.اما هنوز از فروغ خبری نبود .با گلهای سبد ور می رفتم که پدر گفت باصدای بلند ی گفت :اومدند.
بلند شدم و به روبرو نگاهی انداختم.چیزی را که میدیدم باور نمی کردم .علاوه بر فروغ،شایان پسر دایی نوزده ساله ام هم دست در دستِ او به سمت ما می آمد.حالا می فهمیدم منظور از مهان ویژه ای که پدردر مورد آن صحبت می کرد چه کسی بود،اینطور که معلوم بود همه از آمدن شایان باخبر بودند به جز ن.
در حالی که سعی میکردم لبخند بزنم برای هر دو آنها دست بلند کردم .فروغ و شایان کم کم به ما نزدیک می شدند .با دیدن فروغ اشک در چشمانم حلقه زد.اورا محکم در آغوش کشیدم وبوسیدم .به ناچار با شایان هم دست دادم .هنوز جرائت نداشتم جلوی پدروفروغ عنوان کنم که دیگر با مرد نامحرم دست نمی دهم .می دانستم که در این شرایط جزمسخره کردن چیزی عایدم نمی شود .کنایه های فروغ از همان لحطه ی ورودش شروع شد.یواشکی در گوشم گفت:
- هستی این چه لباسیه پوشیدی؟آبرومون پیش شایان رفت.
با حرص گفتم :
- فروغ جون انتظارداشتی که لباسِ عروس بپوشم ؟!ناسلامتی دارم از دانشگاه میام .
جوابم را نداد و فوراًبه سمت ماشین رفت .ددسر ها از همین حالا شروع شده بود.موقع ِ برگشت،فروغ روی صندلی جلوی ماشین نشست وبه ناچار من و شایان کنار هم نشستیم.سعی میکردم از او فاصله بگیرم.با تعجب نگاهم می کرد.حق هم داشت.در این زمانِ کوتاه فهمیده بود که دختر عمه ی صممی سالهای پیش نیستم .سکوت کرده بودم اما ذهنم بسیار مشغول بود .چرا شایان بافروغ به ایران آمده بود؟احساسِ خستگی میکردم .ترجیح دادم در ماشین بخوابم احساس خستگی میکردم ترجیح دادم در ماشین بخوابم .وقتی بیدار شدم نزدیکی های خانه بودیم.به شایان نگاهی انداختم .از پشت شیشه به شایان نگاهی انداختم .از پشتِ شیشه به بیرون نگاه می کرد ومتوجه شد نگاهش می کنم سرش را برگرداند،یک لحظه خجالت کشیدم .نگاه سنگینش را همچنان احساس میکردم .تا اینکه به خانه رسیدیم .شب بخیری گفتم و به اتاقم رفتم .
- دو،سه روزی از اومدن شایان میگذشت .به بهانه درس خواندن زیاد با او نمی پلکیدم.هنوز چیزی دستگیرم نشده بودکه چرا به ایران آمده فدوروز از تعطیلات رسمی را پیش روداشتیم.بهانه برای رفتن به دانشگاه و جیم شدن از شایان دیگر اثر گذار نبود .
- روز سه شنبه اولین روز تعطیلات بودف بعد از صبحانه تصمیم بر آ« شد که به نمک آبرود یکی ازمناطق چالوس برویم.هوا هم برای رفتن به پیک نیک بسیار مناسب بود.عصمت خانم واکبر اقا تنامِ وسایل لازم را آماده کرده و در ماشین گذاشته بودند .شایان اسکیتش را برداشت .من هم ساک بد مینتونم را از اتاف برداشتم و راس ساعتِ ده همه کنار ماشین پدر حاضر شدیم وطبق معمول فروغ دیرتر از همه به جمع ما پیوست.به محض اینکه رسید روکردبه من و گفت:
- هستی جون هنوز نرفتید .
- با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم :
- - کجا؟شما که هنوزنیومده بودید.
- - منو چیکار داری .من و همایون می خوایم بعد از مدتها خلوت کنیم.بهتره که شما با ما نباشیدوحالا یالا دیر شده.
- شایان لبخند زنان داخل ماشینم نشست آنقدرحرصم گرفته بود که صدای به هم خوردن دندانهایم را می شنیدم.پدر حرکت کرد و ما هم پشت سر او راه افتادیم .در طولِ راه نه من رفی می زدم ونه شایان.قطعاً هر دو حرفهای زیادی برای گفتن داشتیم .اما نمی دانستیم از کجا باید شروع کنیم .تا اینکه صبر شایان به سر رسید و با طعنه گفت:
- همیشه موقع رانندگی اینقدر سکوت می کنی؟
لبخندی معنا دار زدم و گفتم:
بستگی داره کی تو ماشین باشه.
مگه غیر از من کس دیگه ای هم میشینه؟منظورم اینه که ...
خوب منظورتو فهمیدم آقا شایان ،تا حالا نه،ولی قراره بشینه
این حرفها رو میزنی که حرص منو دربیاری؟
- نه.



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



/hajibala.blogfa.com/
متنفرم!
از خاطره هایی که وقتی بهشون فکرمیکنم میگم:وای من چقدراحمق بودم!
حاجی بلا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر   #116 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
ghazale96 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

261 تا 271

باید اجازه بگیرم؟چیه واسه من غیرتی شدی،اگه راست می کی،یه چند روز ازاون مغازه ی لعنتی دل بکن به زن و بچه ات برس.
- مگه،تا الان کوتاهی کردم.صبح تا شب دارم جون می کنم تا امکانات رفاهی خانومو فراهم کنم،خوب داری جواب محبتامو می دی.
- منت سرم نذار،عرضه نداشتی خرج زن و بجه تو بدی واسه چی تشکیل خانواده دادی؟
- فکر نمی کنی برای این حرفا به خورده دیره؟تقصیره خودمه باید می ذاشتم مثل بقیه ی زنا کار کنی و جون بکنی تا بفمی دنیا دست کیه.
- پولتو به رخم می کشی؟حالا خوبه تمام مال و ثروتت از بابامه.
- تو دیگه خونه ی بابات نیستی بیست ساله که زن منی تا حالا حرف حرف تو بود ولی از این به بعد هر چی من می گم می گی چشم.
- پس بگو دوست داری برده داری کنی اگه فکر کردی من از اون زنایی هستک که جلوی شوهراشون دولا راست می شن باید بگم کاملا در اشتباهی.من خیلی زودتر از اینا باید ازت جدا می شدم.تمام جوونی و زندگیمو پای مردی گذاشتم که هیچ وقت دوستش نداشتم.
- تو؟تو تموم زندگیتو پای من گذاشتی؟پس من چی بگم؟پاره ی تنمو ازم جدا کردی،به خاطر خوش گذرونی هات ازم می خوای دخترمو دستی دستی بدبخت کنم.
- چیه مثل اینکه فیلت یاد هندستون کرده،تو که اینقدر ادعای مهر و محبت می کنی،چرا همون بیست سال پیش نرفتی دنبال پسرت به جای اینکه برای کسی که معلوم نیست زنده س یا مرده دل بسوزونی به فکر آدمای زنده ی دور و برت باش.
- خفه شو باید قبل تر از اینا سه ظلاقت می کردم،تا این قدر زبون دراز نمی شدی گم شو برو بیرون فکر کردی خیلی خوشم میاد زنِ لااوبالی داشته باشم.
- باشه می رم اگه فکر کردی به دست و پات می افتم کور خوندی.
بعد ار چند لحظه صدای محکمِ بستن در به گوش رسید،فروغ ماشینش را روشن کرد و از خانه بیرون رفت.طاقت نیاوردم و ازاتاق بیرون آمدم.پدر با دستش قلبش را گرفته و روی صندلی نشسته بود.
- پاپا حالتون خوب نیست.
- برو از اتاقم قرصامو بیار.
- همین الان.
سریع به طرف اتاق خواب رفتم و داروهارا از روی میز برداشتم.
- می خواید بریم دکتر.
- نه،الان خوب می شم کمکم کن برم تو اتاقم.
- پیشتون بمونم؟
- نه عزیزم برو بخواب،فروغ رفت؟
- بله.
- ساعت یک نصفه شب کجا گذاشته رفته؟
- شما نگران نباشید پاپا،حتما رفته خونه ی دوستاش.
- برو بخواب شب بخیر.
- شب بخیر پاپا.
دلم به حال پدر می سوخت.در طول زندگی حتی یک بار هم طعم خوشبختی را نچشیده بود.
یک روز از رفتن فروغ می گذشت با این اوضاع شایان هم دیگر حوصله نداشت.روز بعد به تهران زنگ زدم همانطور که حدس می زدم فروغ منزل مهسا بود.چند کلمه ای با من صحبت کرد اما انگار از من هم دل پری داشت.وقتی پدر فهمید فروغ منزل مهساست خیالش کمی راحت ترشد.
دو هفته ای می شد که همه ی اعضای خانواده زیر فشار روحی و روانی فوق العاده ای بودیم.پدر هم حال خوشی نداشت از یک طرف ناراحتی قلبیش او را می رنجان و از طرف دیگر رفتار فروغ ،به قول پدر فروغ دیگر زن زندگی نبود.
دو،سه روزی می گذشت پدر دیگر سر کار نمی رفت.فروغ هم فقط با موبایل شایان تماس می گرفت و با او صحبت می کرد ومی گفت و می خندید،اما دوباری که من با او تماس گرفته بودم،زیاد تمایلی نداشت با من صحبت کند.پدر با تبریز تماس گرفته و از پدربزرگ و مادربزرگ در مورد اتفاقی که افتاده بود کمک می خواست.اگرچه آنها فروغ را به خوبی می شناختند و می دانستد که در این دعوا و جدایی بی تقصیر نیست،اما از پدر خواسته بودند دنبال فروغ برود و او را به خانه برگرداند.
صبح زود پدر عازم تهران شد.خوشحال بودم که با فروغ برمی گردد.ساعت سه بعدازظهر بود که پدر تماس گرفت و گفت منزل مهساست اما فروغ تهران نیست.ان قدر عصبانی و کلافه بود که نتوانستم جزییات قضیه را از او بپرسم.سریع تلفن را قطع کردم و با منزل مهسا تماس گرفتم.
- الو مهسا جون،هستی ام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه.
-ممنون ببخشید که مزاحمتون شدم،از فروغ جون خبری ندارید.
- والله،آقا همایون اینجا هستند خدمتشون عرض کردم.فروغ جون چهار روز پیش صبح اومد منزل مما ناهار اینجا بود بعدازظهر هم ساعت پنج حرکت کرد اومد به طرف شمال.حتی در مورد اختلاف کوچیکی که بین خودشو و آقا همایون پیش اومده بود یه خورده یاهام درد دل کرد.منهم بهش گفتم که این کارا ازش بعیده و برگرده سر خونه و زندگیش.از اینکه بعد ازظهر همون روز هم داشت برمی گشت فکر کردم خیلی خوب تونستم مجابش کرده باشم و این بابت خوشحال بودم.
- مهسا جون شما مطمئنید برگشته اومده شمال،فروغ جون دوستای زیادی اونجا داره شاید رفته باشه خونه ی یکی از اونا.
- بعید می دونم توی این چند روزه چند بار با همراهش تماس گرفتم.هر بار که می گفتم کجایی می گفت شمالم حتی می گفت با آقا همایون هم اشته کرده!حالا دخترم تو زیاد خودتو ناراحت نکن من هر طوری شده تا شب یه ردی نشونی ازش می گیرم.
- ممنون از لطفتون خداحافظ.
وقتی گوشی را گذاشتم بغضم ترکید و گریه کردم.اگر تا به امروز مطمئن نبودم که پای ارش در میان استفحالا یقین داشتم که یک پای اصلی ماجرا اوست.سرم به شدت درد می کرد.حتی فکر کردن در مورد این قضیه هم گناه بود.
آن شب پدر خسته تر و عصبی تر از گذشته به خانه برگشت.ظاهرا مهشا هم نتوانسته بود ردّی از فروغ بگیرد.صبح روز بعد باز هم پدر مثل چند روز گذشته سرکار نرفت و یکساعتی باشایان در اتاقش صحبت کرد.من هم سراغ عصمت خانم رفتم و بهاو گفتم که عکس های ارش و فروغ را باید به پدر نشان دهم.مثل همیشه مخالفت می کرد اما بعد متوجه شد که چاره ای جز این نداریم.با اینکه خودم هم حال چندان مساعدی نداشتم.اما دیگر نباید وقت را تلف می کردم.موبایلم را برداشتم و به اتاق پدر رفتم.
- سلام پاپا اجازه هست.
- بیا تو .
- می تونم یه چند دقیقه ای باهاتون صحبت کنم.
- هستی،باور کن من حالم اصلا خوب نیست.بذار یه وقت مناسب تر.
- نمیشه پاپا موضوع مهمی یه.
- باشه بشین ببینم چی می خوای بگی.
فقط خدا می دانست وقتی که از ارش و فروغ برای پدر صحبت می کردم در دلم چه می گذشت.بیچاره پدر با بهت و تعجب فقط نگاهم می کرد و بدون هیچ حرفی به حرفهایم گوش می داد.وقتی عکس هارا به او نشان دادم اوج غمش را با چکیدن اشک هایش روی گونه هایش دیدم.وقتی پدر به منزل صدر تلفن زد و فهمید آرش شمال است خونش به جوش آمد.
بعد از ظهر آن روز به چند هتل سر زد اما باز هم دست خالی به خانه برگشت.نمی دانم چرا یکدفعه به سرم زد که یه سری هم به ویلایمان در نمک آبرود بزنیم.به نظر پد رهم پیشنهاد بدی نبود.ساعت چهار به طرف چالوس حرکت کردیم.نزدیک عید بود و خیابان ها فوق العاده شلوغ.نزدیکی هی غروب به ویلا رسیدیم.از بیرون که اوضاع رو به راه بود.هر قدر که پدر بوق زد.سرایدار در را باز نکرد تا اینکه پیاده شد دوری اطراف ویلا زد برگشت و گفت:
- هستی بیا پایین.
از ماشین پیاده شدم.
- ببین اون ماشین فروغ نیست
- چرا خودشه بالاخره پیداش کردیم.
- مواظب باش کسی نبیندت.
دوباره به سمت ماشین رفتیم و کمی آن طرف تر از ویلا منتظر ماندیم.من چون سرم به شدت درد می کرد مرتب هر یک ساعت یکبار مسکن می خوردم.هوا دیگر تاریک شده بود و من از این انتظار کم کم خسته می شدم.تااینکه با دیدن پاترول مشکی ای که وارد ویلا شد خستگی این انتظار از تنم خارج شد.
- پاپا راننده رو دیدید؟
- دیدم ولی نمی شناسمش.مثل اینکه یه نفرداره پیاده می شه.
- اِ اینکه فروغ جونه.
- سرتو بیار پایین مارو نبینه.
- چرا مگه نیومدیم دنبالش ببریمش.
- فکر نکنم تک و تنها اینجا باشه،حتما تو این ویلا خبرایی یه.فروغ چند بسته از داخل ماشین برداشت.با راننده خداحافظی کرد سپس در را باز کرد و وارد ویلا شد از روی حصار کوتاهی که ویلا داشت حیاط آن کاملا مشخص بود اما دخل ساختمان را به خوبی نمی توانستیم ببینیم.پدر هم خیلی آرام قبل از اینکه چراغ های ویلا روشن شوند و کسی ما را ببیند در را باز کرد،وارد حیاط شدیم و پشت بوته ها پنهان شدیم.سر و صدای جکی سگ ویلا باعث شد فروغ از طبقه ی بالا نگاهی به حیاط بیندازد.خوشبختانه جکی خیلی زود پدر را شناخت و دست از پارس کردن برداشت.
بعد از جند دقیقه فروغ از در پشتی به سمت ساحل حرکت کرد خیلی طول نکشید که مردی هم به سوی او رفت،دستش را از پشت به روی شانه ایش گذاشت و دوتایی به طرف ساحل حرکت کردند.پد رهم مثل من با صبر و تحمل فراوان مشغول دیدن این صحنه ها بود.کمی که جلو تر رفتند به راحتی می توانستیم مرد غریبه را ببینیم.همانطور که حدس می زدیم متاسفانه آن مرد ارش بود.
فروغ مثل کسی که ارش واقعا شوهر اوست یک لحظه خودش را از او جدا نمی کرد.صدای موج دریا اجازه نم یداد گفت و شنودشان رابشنویم.اما هر چه که بود معلوم بود آن دو شب پر خاطره ای را پشت سر می گذارند.فروغ و ارش انگار در ماه عسل به سر می بردند.فارغ از همه کس . همه جا از این با هم بودن در اوج لذت بودند.فروغ با پیرهن نازک و حریر و موهای رنگی بلندش که به روی شانه های سفیدش افشان شده بود سرش را روی سینه ی ارش گذاشته و با نوازش های عاشقانه ی او همچون برده ای رام شده خودش را در میان دستانش گرفتار می کرد.
دیدین این صحنه ها برای من که دختر فورغ بودم غیر قابل تحمل بود.بیچاره پدر یک احظه حس کردم با تمام وجود شکست خورده دیگر غرور مردانه ای برایش باقی نمانده بود که به آن افتخار کند.طاقت نیاورد و با همهی توانی که داشت به سمت ارش و فروغ دوید و با سیلی محکمی که به صورت ارش زد ان دو را از هم جدا کرد.فروغ و ارش با دیدن پدر حسابی جا خورده بودند با دستپاچگی نمی دانستند چه عکس العملی نشان دهند.پدر ارش را هل می داد و با مشت و لگد به جانش افتاده بود.ارش اجازه ی توضیح می خواست،اما پدر اصلا به او مهلت نمی داد.تا اینکه باز هم همان ناراحتی قدیمی سراغش آمده و ناگهان روی شن ها افتاد.ارش ازفرصت سوءاستفاده کرد و خیلی زود از ویلا خارج شد.سریع خودم را به پدر رساندم.حرصم گرفت و نگاهی به فروغ که بالای سر پدر ایستاده بود انداختم و گفتم:
- آخه به تو هم می گن مادر.
بعد کشان کشان پدر راتا حیاط ویلا آوردم.از شدت درد به خودش می پیچید.سریع به طرف ماشی رفتم و از درون کیف دستی اش قرصهایش را برایش آوردم.فروغ همچنان بالای سر پدر بود و مدام می گفت:
- همایون تو حالت اصلا خوب نیست،پاشو بریم دکتر.
دیگر نگرانی های تصنعی او نه برای پدر ارزش داشت و نه برای من.نیم ساعتی در ویلا ماندیم.بعد از اینکه حاب پدر کمی بهتر شد.بلند شدیم تا به طرف خانه حرکت کنیم.موقع برگشتن تنها حرفی که پدر به فورغ گفت این بود:
- ته مونده ی غیرتم اجازه نمی داد اینجا تنها بمونی و گرنه حقته خوراک لاشخورهایی مثل اون پسر بشی.حالا هم راه بیفت بیا خونه تا هر چه زود تر تکلیفتو روشن کنم.
بعد حتی منتظر جواب فروغ هم نماند و به طرف ماشین به راه افتاد.پشت سر ما فروغ هم به خانه برگشت.می دانستم که پدر حرفهای زیادی در سینه دارد اما اوضاع و احوال قلبش بیشتر از این اجازه نمی داد عصبانی شود.چند روزی از این ماجرا گذشت.ظاهرا فورغ همان شب اول اظهار پشیمان یمی کرد.سرکوفت های او روز به روز بیشتر می شد اما تنها عکس العمل پدرسکوت بود و سکوت.تصمیمش برای طلاق قطعی بود.ویلا و چند باب مغازه را برای جور کردن مهریه ی فروغ به بنگاه سپرده بود.در چنین شرایطی پدر حاضر بود برخلاف گذشته تمام دارایی و ثروتش را برای بیرون کردن این زن ازدست بدهد.شایان هم بی تفاوت تر و تقریبا نا اید از آنچه فروغ وعده هایش را به او داده بود،منتظر بود هر چه سریعتر به آلمان برگردد.
چند روزی می شد اوضاع خانه به هم ریخته بود و من هم حوصله ی رفتن به دانشکاه را نداشتم.در طول این مدت چند باری با منزل خانواده ی فناح تماس گرفتم تا به منزلشان بروم و از حامد عذر خواهی کنم اما هر بار زهرا بهانه ای می آورد و معلوم می شد حامد حاضر به دیدن من نیست.لحظات را با خاطرات حامد پشت سر می گذاشتم.نگاه ها و خنده های دلنشینش،خاطره ی افتادن کتاب ها،خاطره ی شب برفی،روزهای معنوی محرم،همه و همه...قطار قطار از ذهنم رد می شد.باورم نمی شد به آخر راه رسیده باشم.من تمام اینده را با حضور حامد تصور می کردم.مگر می شد دیگر به او فکر نکنم.
فصل 15
دو هفته ای به عید باقی مانده بود.برخلاف سال های گذشته خانه ی ما حال و هوای عید را نداشت.همه چیز از هم پاشیده بود.دو روز دیگر سودابه به همراه خانواده اش راهی انگلیس می شدند.با وجود اینکه حالم بسیار بد بودفاما باید برای بدرقه شان به تهران می رفتم.سردرد های مکرر و حالت تهوع،چند روزی می شد که امانم را بریده بودند.عصمت خانم یواشکی و به دور از چشم دیگران مرتب برایم مسکن می آورد،اما خوردن آنها هم دیگر فایده ای نداشت.
فقط یک روز دیگر به سفر سودابه باقی مانده بود.صبح زود از خواب بیدار شدم تا به سمت تهران حرکت کنم،ولی نای بلند شدن از روی تخت را هم نداشتم.ساعت هشت بود که به سودابه تلفن زدم و ماجرا را به او گفتم.نگران شد و گفت برای خداحافظی خودشان به دیدنم می آیند.سرم را بستم و چند ساعتی بدون حرکت روی تخت دراز کشیدم.نزدیکی های ساعت ده بود که موبایلم زنگ خورد.نگاهی به شماره اش انداختم،زهرا بود.
- سلام زهرا.
- سلام،ببخشید هستی جون از خواب بیدارت کردم؟
- نه خواب نبودم.
- صدایت گرفته حالت خوب نیست؟
- چیزی نیست یه کم سرم درد می کنه.
- خدا بد نده بیام دنبالت بریم دکتر؟
- نه استراحت کنم خوب میشم.
- این قدر فکر و خیال نکن،فکر نکن فقط خودت مشکل داری،این غم و غصه تو هر خونه ای هست.توکلت به خدا باشه،انشاءالله که به حق اما زمان هر چی خیر و خوبیه نصیبت بشه.
- ممنون...زهرا؟
- جونم.
- هنوز هم اقا حامد از دستم ناراحته؟
- نه،چرا ناراحت باشه؟
- پس چرا نمی خواد منو ببینه؟
- خجالت می کشه.
- اونی که باید خجالت بکشه منم...آخ سرم.
- چی شده هستی؟
- زهرا من اصلا حالم خوب نیست،بعدا بهت زنگ می زنم.
خیس عرق شده بودم.آبی به صورتم زدم و کمی در اتاق راه رفتم.از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.شایان و فروغ در حیاط قدم می زدند.پدرهم به تنهایی کنار استخر نشسته و سیگار می کشید.ظاهرا همه آرام بودند.وآتش وجودشان هنوز فوران نکرده بود.مشغول خوردن اب پرتقال بودم که باز هم موبایلم زنگ زد.شماره ی زهرا بود.می دانستم که نگران حالم است.به همین دلیل خیلی زود جوابش را دادم.
- سلام زهرا.
- سلام علیکم،حامد.
با شنیدن صدای حامد قلبم تندتر ازهمیشه تپید.سعی کردم ارام باشم اما نمی توانستم.با صدایی که انگار در حال جان دادن بودم گفتم:
- عذر می خوام که اشتباه گرفتم،فکرکردم زهرا تماس گرفته.
- اشکالی نداره والله غرض از مزاحمت این بود که حالتونو بپرسم.وقتی زهرا گفت کسالت دارید نگران شدم.
- مرسی ار لطفتون.چیزی نیست فقط یه کم سرم درد می کنه.
- می خواید با زهرا بیام دنبالتون بریم دکتر؟
- نه توروخدا شرمندهَ م نکنید.الآن بهترم.
- به هر حال من در خدمتتون هستم.
- خیلی ممنون فقط آقا حامد می خواستم در مورد رفتار اون روزِ شایان ازتون عذر خواهی کنم.
- راستشو بخواید منم می خواستم باهاتون صحبت کنم اما از پشتِ تلفن نمی شه.شما اصلا خودتونو ناراحت نکنید اول از همه به فکر سلامتی تون باشید.
- می خوام یه خواهشی ازتون بکنم.
- بفرمائید.



در دنیا هیچ بن بستی نیست.. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. . . . . .
ghazale96 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر   #117 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
M.Devil آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

42و43
به طرف دستشویی رفتم، وقتی برگشتم عصمت خانم میز ناهار را چیده بود.سر میز نشستم. تنهایی دل و دماغ خوردن غذا رو نداشتم. از عصمت خانم خواستم تا اکبر آقا رو هم صدا بزنه تا با هم غذا بخوریم.اکبر آقا خیلی زود دستش را شست و به ما پیوست.
-خسته نباشی اکبر آقا.
-سلامت باشید دخرتم. می گم اگه اجازه بدین من و عصمت بریم آشپزخونه غذا بخوریم.
-چرا ،نکنه دوست نداری با من غذا بخوری؟
-نه نه ، گقتم شما ناراحت می شیدوگرنه برای من و خانم که غذا خوردن با شما افتخاره.
-بسه دیگه تعارف نکن. غذاتو بخور که حسابی سرد شده.
اکبر آقا با این که پیرمرد بود اما دل جوانی داشت.این زن و شوهر پیر سال های زیادی به عنوان خدمتکار در منزل ما کار می کردند. برای همین نزد خانواده ی ما از احترام خاصی برخوردار بودند.
بعد از ناهار برای خواب نیمروزی به اتقم رفتم. با اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم، اما باز هم خوابم می آمد. قبل از خواب تماسی با سودابه گرفتم تا از احوال رامین جویا شوم.
-سلام سودابه.
-سلام، چطوری؟ تو کار و زندگی نداری هر دقیقه بهم زنگمی زنی؟
-خیلی دلت بخواد من بهت زنگ بزنم. از رامین خبر نداری؟
-چرا. اتفاقا صبح اومده بود اینجا. وقتی که سراغتو ازش گرفتم گفت رفتی کرج.
-پس باور کرده رفتم.
-آره. کلافه به نظر می رسید. بدجوری بهت عادت کرده. یه خورده از این دلربایی ها به ما هم یاد بده.
-سودابه شاید باور نکنی. ولی منم دلم براش خیلی تنگ شده. درسته گاهی اوقات از دستش عصبانی می شم، اما خیلی زود قضیه رو فراموش می کنم.فروغ جون بعدازظهر بر می گرده. به محض این که رسدی خونه بهش زنگ می زنم.
از سودابه خداحافظی کردم و بعد دوباره خوابیدم. حوالی ساعت پنج بود که با صدای ماشین از خواب بیدار شدم. فکر می کردم فروغ آمده، سریع از اتاق بیرون رفتم. اما او نبود، پدر به خانه برگشته بود.
-سلام پاپا.
-سلام عزیزم. فروغ جون هنوز نیومده؟>
-هنوز نه. شما ناهار خوردید؟
-امروز دو تا مهمون خارجی داشتم. رفتیم هتل. الن هم اومدم یه سری از مدارکمو بردارم.
-پاپا لطفا مراقب خودتون باشید. تازگی ها کارتون خیلی زیاد شده.
-ممنون دخرتم که به فکرم هستی.
در حال صحبت با پدر بودم کهع فروغ هم از راه رسید. پدر به طرف اتقش حرکت کرد.
-سلام فروغ جون.
-سلام گلم .خوبی؟
-ممنون. خوش گذشت بهتون؟

به طرف دستشویی رفتم، وقتی برگشتم عصمت خانم میز ناهار را چیده بود.سر میز نشستم. تنهایی دل و دماغ خوردن غذا رو نداشتم. از عصمت خانم خواستم تا اکبر آقا رو هم صدا بزنه تا با هم غذا بخوریم.اکبر آقا خیلی زود دستش را شست و به ما پیوست.
-خسته نباشی اکبر آقا.
-سلامت باشید دخرتم. می گم اگه اجازه بدین من و عصمت بریم آشپزخونه غذا بخوریم.
-چرا ،نکنه دوست نداری با من غذا بخوری؟
-نه نه ، گقتم شما ناراحت می شیدوگرنه برای من و خانم که غذا خوردن با شما افتخاره.
-بسه دیگه تعارف نکن. غذاتو بخور که حسابی سرد شده.
اکبر آقا با این که پیرمرد بود اما دل جوانی داشت.این زن و شوهر پیر سال های زیادی به عنوان خدمتکار در منزل ما کار می کردند. برای همین نزد خانواده ی ما از احترام خاصی برخوردار بودند.
بعد از ناهار برای خواب نیمروزی به اتقم رفتم. با اینکه تازه از خواب بیدار شده بودم، اما باز هم خوابم می آمد. قبل از خواب تماسی با سودابه گرفتم تا از احوال رامین جویا شوم.
-سلام سودابه.
-سلام، چطوری؟ تو کار و زندگی نداری هر دقیقه بهم زنگمی زنی؟
-خیلی دلت بخواد من بهت زنگ بزنم. از رامین خبر نداری؟
-چرا. اتفاقا صبح اومده بود اینجا. وقتی که سراغتو ازش گرفتم گفت رفتی کرج.
-پس باور کرده رفتم.
-آره. کلافه به نظر می رسید. بدجوری بهت عادت کرده. یه خورده از این دلربایی ها به ما هم یاد بده.
-سودابه شاید باور نکنی. ولی منم دلم براش خیلی تنگ شده. درسته گاهی اوقات از دستش عصبانی می شم، اما خیلی زود قضیه رو فراموش می کنم.فروغ جون بعدازظهر بر می گرده. به محض این که رسدی خونه بهش زنگ می زنم.
از سودابه خداحافظی کردم و بعد دوباره خوابیدم. حوالی ساعت پنج بود که با صدای ماشین از خواب بیدار شدم. فکر می کردم فروغ آمده، سریع از اتاق بیرون رفتم. اما او نبود، پدر به خانه برگشته بود.
-سلام پاپا.
-سلام عزیزم. فروغ جون هنوز نیومده؟>
-هنوز نه. شما ناهار خوردید؟
-امروز دو تا مهمون خارجی داشتم. رفتیم هتل. الن هم اومدم یه سری از مدارکمو بردارم.
-پاپا لطفا مراقب خودتون باشید. تازگی ها کارتون خیلی زیاد شده.
-ممنون دخرتم که به فکرم هستی.
در حال صحبت با پدر بودم کهع فروغ هم از راه رسید. پدر به طرف اتقش حرکت کرد.
-سلام فروغ جون.
-سلام گلم .خوبی؟
-ممنون. خوش گذشت بهتون؟
M.Devil آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۰ بعد از ظهر   #118 (لینک مستقیم)
خبرنگار ویژه ماهنامه
 
چیکا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

237_233

ردی ازش بگیرن،اما هنوز جای اصلی شو پیدا نکردن.بیشتر به خاطر اعتیادش خودشو پنهان کرده.می دونه اگه گیر بیفته باید یه چند وقتی آب خنک بخوره.
حرف های سودابه انگار از روی کتاب های داستان خوانده می شد.باور کردن همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود برای من کار آسانی نبود.بغض گلویم را گرفته بود.چرا باید پسری که در درس و دانشگاه اینقدر موفق بود به کار خلاف کشیده می شد.رامین با اینکه گاهی شیطنت می کرد،اما قلب صاف و مهربانی داشت.رامینی که طرز لباس پوشیدنم را چندش آور می دانست،حالا یک دختر را بی آبرو کرده بود.با صدای بغض آلودی پرسیدم:
_حالا تکلیف بچه شون چی میشه؟
_باورت نمیشه هستی،دختره ی خر میگه من بچمو سقط نمی کنم.هنوز هم امیدوارم رامین برگرده.این طور که معلومه عاشقِ سینه چاکِ آقاست.رابطه شون تو این یکی،دو سال اون قدر نزدیک بوده هر بلایی که رامین سر تینا بیاره،بازم دوستش داره.
_به نظرم کار درستی می کنه.اون بچه که گناهی نداره.
_می دونم گناهی نداره و معصومه،اما بچه ای که یه پدر،مادر هوسران بالاسرش باشن،همون بهتر که اصلاً به دنیا نیاد.پس فردا که به دنیا اومد و بزرگ شد سرکوفتش می زنند که پدرت اِل بود و مادرت بِل.حالا تو خودتو ناراحت نکن.تا چند روز دیگه که رامین رو پیدا کنند،تکلیف تینا هم روشن میشه.
_سودابه نمی گم امروز بدترین،اما یکی از بدترین روزهای زندگیمه.به هیچ وجه نمی تونم به خودم بقبولونم این رامینی که تو داری در موردش حرف میزنی،همون رامین چند سال پیش باشه.چطور شد رفت به سمت خلاف؟
_الله علم.خدا می دونه حتماً از خوشی زیاد.آخه یکی نیست بهش بگه تو دیگه چرا بدبخت؟ ثروت نداشتی که داشتی،تحصیلات نداشتی که داشتی،پدر و مادر خوب،ماشین خوب،خونه ی عالی... و الله منم موندم تو کارِ این پسره.
_سودابه فکر می کنی تقصیر من بود؟
_نه.تو چرا،مگه بازم باهات تماس می گرفت؟
_نه،خودم ازش خواهش کرده بودم دیگه زنگ نزنه.
_چه بهتر،اصلاً دیگه بهش فکر نکن،خب از آقا حامد بگو،هنوز بهش نگفتی؟
_نه هنوز.
_چند روز پیش رضا بهش زنگ زده بود.
_تو رو خدا،چیزی که بهش نگفت؟
_آخه دختر خوب میشه به هم زنگ بزنند و چیزی نگن؟ مگه خدای نکرده کر و لالن.
_منظورم اینه که آقا رضا که حرفی از من به میون نیاورد؟
_رضا نه،اما حامد چرا؟
_جدی میگی،چی گفت؟
_اول از همه در مورد موضوع لیلی که برام تعریف کرده بودی حرف زد،یه جورایی غیر مستقیم ازت تعریف کرد.به رضا گفت تو دوست خوبی برای من هستی.همین که خانم صادقی دوست خوبی برای زهراست.هم خودشون خوبند،هم دوستاشون،یعنی هم ما هم تو.حالا گرفتی؟
_چقدر پیچیده حرف زد.فقط همین ها رو گفت؟
_قدم به قدم خانم.اصلاً عجله نکن.
اتمام صحبت های من و سودابه،تعریف اتفاقی بود که امروز در دانشگاه افتاده بود.سودابه با صدای بلند می خندید و مدام سر به سرم می گذاشت،اما همه ی این حرف ها باعث نشد موضوع رامین را فراموش کنم.
فصل 13
پنج روز بعد فروغ می آمد.عصمت خانم تمام خانه را گردگیری کرده بود.اکبر آقا هم مشغول رسیدگی به حیاط و باغچه ها بود.درختان و گلها کم کم رنگ بهار به خودشان گرفته بودند.هوا مطبوع و دلپذیر بود و همه این زیبایی ها به من اطمینان می داد که هرگز نمی توانم بهشتی را که در آن زندگی می کنم با هیچ جای دنیا عوض کنم.
همه چیز برای استقبال از فروغ آماده بود.او ابتدا وارد تهران می شد.یک روزی منزل دوستش می ماند و بعد راهی شمال می شد.بلاخره روز موعود فرا رسید.من تا ساعت چهار کلاس داشتم.قرار بود پدر دنبالم بیاید.رأس ساعت چهار جلوی در دانشگاه منتظرم بود.چادرم را در نماز خانه گذاشتم و فوراً خودم را به پدر رساندم؛
_سلام پاپا.
_سلام خانمی،کجایی؟
_خسته نباشید،ببخشید دیر کردم.
چیکا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۶:۱۳ بعد از ظهر   #119 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sahar sss آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

معجزه ی عشق
166-175

ـ اگه سوالی داری بپرس؟
از اینکه متوجه شده بود خجالت کشیدم، اما نمی خواستم سوالم بدون جواب باقی بماند. بی مقدمه گفتم:
ـ زهرا چرا چادر می پوشی؟
ـ به خاطر اینکه چادر حجابمو کامل می کنه.
ـ منظورم فقط چادر نیست، تیپت هم مثل دخترای امروزی نیست. نه آرایش صورت می کنی، نه آرایش ابرو داری.
ـ چرا فکر می کن من به قول خودت امروزی نیستم؟
ـ خب به دلایلی که گفتم.
ـ اشتباه نکن هستی جون، امروزی بودن به آرایش کردن و ابرو برداشتن نیست. من اعتقاداتی دارم که خط های قرمزی رو برام مشخص کردند. بهم میگن از این خط ها جلوتر نرو. شاید من لذت آرایش کردنو تا به حال نچشیدم، اما لذت آرایش نکردنو بارها و بارها مزه کردم. البته دیگران رو هم سرزنش نمی کنم. معتقدم هرکس باید اول از همه خوب و بدشو خودش تشخیص بده. یعنی این طور یاد گرفتم که هیچ وقت هیچ کس رو سرزنش نکنم، اما می تونم با زبان خوش و رفتاری ملایم راهنماییش کنم. خیلی از دخترای دانشگاه رو می بینم که حجابشونو رعایت نمی کنند اما خیلی مهربون و با اخلاقن، از طرفی کسانی رو هم می بینم که در ظاهر کاملا با حجابن اما گاهی رفتارایی ازشون سر می زنه که اصلا در شان و شخصیتشون نیست.
ـ من جزو کدوم دسته ام؟
ـ تو اسمت رو خودته، صاف و صادقی. در ضمن خیلی هم مهربونی.
ـ اگه همه ی اینا، من باشم پس حتما تو فرشته ای دیگه.
ـ آره، یه فرشته ی نیش دار، از حرفام که ناراحت نشدی.
ـ نه استفاده می کنم.
ـ آخه همش حامد برادرم بهم میگه لحنم خیلی تنده و همه از دستم می رنجن.
ـ نه اصلا، اتفاقا خیلی شیرین صحبت می کن، میشه شمارتو بدی به من؟
ـ چرا نمیشه، بذار برات بنویسم.
شماره اش را نوشت و به من داد و من هم متقابلا شماره ی موبایل و خانه را به زهرا دادم. نمی دانم چرا خیلی زود با هم صمیمی شده بودیم، اما هرچه که بود مطمئن بودم از این دوستی ضرر نمی کنم. آن شب با پدر زهرا هم آشنا شدم. پیرمرد مهربانی بود که به گفته ی زهرا بازنشسته ی بیمه بود. مادرش هم دبیر بود که بعد از به دنیا آمدن برادرش دیگر سر کار نرفت.
فصل 9
آن شب
آن شب ساعت شش به خانه رسیدم. هم خسته بودم و هم گرسنه. بوی غذای عصمت خانم اشتهایم را بیشتر می کرد. آبی به دست و صورتم زدم و بعد سر میز شام حاضر شدم. پدر هم زودتر از شب های گذشته از سر کار آمده بود. تعریف می کرد که یکی از شاگردان مغازه ماشین را به تعمیرگاه برده و تا سه روز دیگر حاضر می شود.
بعد از شام به اتاقم رفتم تا بخوابم. چهره ی معصوم زهرا با حرف هایش حسابی به دلم نشسته بود. تا صبح راحت خوابیدم. از فردای آن روز ساعت شش از خواب بیدار می شدم تا دیروقت درس می خواندم. یک هفته ی دیگر امتحانات ترم شروع می شد.
آخرین روزی بود که به کلاس می رفتم. به آریکا زنگ زدم، اما او صبح کلاس نداشت. باز هم باید تنها به دانشگاه می رفتم. به فکرم رسید به زهرا تلفن بزنم اما مطمئن نبودم کلاس دارد یا نه بنابراین ترجیح دادم تنها حرکت کنم. در طول مسیر نگاهی به مینی بوس انداختم. اشتباه نمی کردم زهرا همراه مردی که چهره اش را خوب نمی دیدم منتظر ماشین بودند. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. جلوی پایش ایستادم و چند بار بوق زدم. نگاهی به من انداخت. ایستادم و از ماشین پیاده شدم.
ـ سلام زهرا جون.
ـ سلام هستی، نشناختمت؟
ـ داری می ری دانشگاه؟
ـ آره.
ـ چه خوب، بیا با هم بریم. امروز من تنهام.
نگاهی به پسری که کنارش ایستاده بود انداخت و گفت:
ـ نه ممنون مزاحمت نمی شم با برادرم می رم.
تازه متوجه شدم مردی که کنارش ایستاده برادرش است. پسری با موهای مشکی و چشمانی درشت و سبز با قدی متوسط، خوش اندام و تقریبا سبزه رو... سرش همچنان پایین بود. بدون اینکه نگاهم کند سلام و احوالپرسی کرد. بعد دست زهرا را گرفت و کمی آن طرف تر چند دقیقه ای با هم صحبت کردند. سپس خداحافظی کرد و رفت. زهرا سوار ماشین شد و دوتایی راه افتادیم. از اینکه رانندگی می کردم، می ترسید. بعد از اینکه قسمتی از راه را رفتیم رو به زهرا کردم و پرسیدم:
ـ چرا برادرت با ما نیومد؟ جا که داشتیم.
ـ با دوستاش قرار داشت، می خواست با اونا بره.
ـ فقط همین؟
ـ آره.
اما من فکر نمی کنم دلیلش این باشه.
ـ هستی تو دختر باهوشی هستی. حامد پسر خجالتی ای یه، روش نشد با ما بیاد.
ـ باور نمی کنم چون از رفتارش فهمیدم زیاد تمایل نداره با من رفت و آمد داشته باشی.
ـ هیچ وقت زود قضاوت نکن هستی جون، حامد هیچ وقت با هیچ دختری راحت نبوده. البته خیلی سعی می کنه رفتار مودبانه ای داشته باشد. در مورد انتخاب دوستامم اصلا دخالت نمی کنه. همونطور که من بهش نمی گم با کی دوست بشه یا نشه. بهت حق می دم تو اولین برخوردت این طوری دربارش قضاوت کنی. اینکه می بینی موقع احوالپرسی هم سرش رو می اندازی پایین، از حجب و حیاشه. با همه همینطوره. مامانم میگه تا زن نگیره درست نمی شه.
ـ اما من فکر می کنم به خاطر نوع لباس پوشیدن و آرایشم ناراحت شده باشه.
ـ اولا که حامد نگات نکرد. ثانیا گیرم که همین طور باشه که میگی، مسائل شخصی هرکسی به خودش مربوطه. من نمی تونم حامد رو به کاری وادار کنم که دلش نمی خواد، همونطور که اون نمی تونه! برای من جای تعجبه، تو که بیشتر از سه، چهار دقیقه حامد رو ندیدی چرا اینقدر از دستش عصبانی شدی؟!
ـ نه نه، من عصبانی نشدم، فقط...
ـ فقط چی؟
ـ چطور بگم؟ انتظار چنین برخوردی ازشون نداشتم، فکر کردم الان سوار ماشین می شن و همه با هم می ریم دانشگاه. می دونی زهرا باید اعتراف کنم دنیایی که برای خودم ساختم با دنیای شما خیلی فرق می کنه. تو دنیای من همه آزادند، شادند و هرکاری دلشون بخواد می کنند. در مورد برادرت هم این اولین پسری هست که اینقدر سنگین با من رفتار می کنه. به من حق بده که از دستشون ناراحت بشم. یه لحظه احساس کردم به من بی احترامی شده؟
ـ اصلا این طور نیست، حامد اینقدر قلب مهربونی داره که مطمئنم دلش نمیخواد کسی از دستش ناراحت بشه. اگه ناراحت شدی من معذرت می خوام.
ـ احتیاجی به عذرخواهی نیست. فکر نم باید یه مدت بگذره تا بیشتر با خلق و خوی هم آشنا بشیم.
ـ آره، درست میگی بهترین فرصت برای این ناخت ماه محرمه.
متعجب پرسیدم:
ـ محرم؟!!
ـ آره، ما محرم های هرسال تو خونه مون هیئت داریم. طبقه ی اول خانم ها، طبقه ی دوم آقایون. ده شب اول سرمون خیلی شلوغه. دلم برای اون شبا لک زده هستی.
من که برای محرم هر سال فقط در دیدن دسته های عزادار و خوردن نذری و خیابان گردی خلاصه می شد، از حرف های زهرا چیزی سر در نمی آوردم. به هر حال فرصت مناسبی بود تا تجربه ای تازه کسب کنم.
****
ظهر آن روزبه همراه زهرا به نمازخانه رفتم. نماز ظهر و عصرش را خواند. من فقط به عنوان یک تماشاگر گوشه ای نشسته بودم و نگاهش می کردم. خجالت می کشیدم بگویم نماز نمی خوانم، حرفی نزد و از نمازخانه خارج شدیم.
ساعت یک ربع به دو بود و من تا ساعت چهار و نیم کلاس داشتم. زهرا هم تا ساعت چهار کلاس داشت. قول داده بود که منتظرم می ماند. با اینکه خوشحال شده بودم، اما نمی خواستم او را در رودربایستی قرار دهم. به همین دلیل از زهرا خواستم که منتظرم نماند اما او قبول نکرد و قرار شد ساعت چهار و نیم رو به روی کتابخانه ی دانشگاه در طبقه ی دوم همدیگر را ببینیم.
بعد از تمام شدن کلاس، همه ی بچه ها مشغول خوش و بش و خداحافظی بودند. آنقدر سرگرم خداحافظی شده بودم که اصلا حواسم به ساعت نبود. ناگهان به یاد قرارم با زهرا افتادم. به سرعت خودم را به طبقه ی دوم رساندم. زهرا با حامد مشغول صحبت بودند و با سلامی که گفتم متوجه ام شدند. هم زهرا و هم حامد جواب سلامم را دادند. بعد، از اینکه دیر آمده بودم عذرخواهی کردم. کمی عقب تر از زهرا و حامد ایستاتده بودم که زهرا جلوتر آمد. دستم را گرفت و گفت:
ـ چرا غریبی می کنی، نکنه با ما قهری؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ شما راحت باشید، مزاحمتون نمی شم.
ـ چه مزاحمتی عزیزم؟ حامد جان ایشون خانم صادقی هستند، دوست جدیدم.
حامد در حالی که لبخندی بر لب داشت، گفت:
ـ بله صبح باهاشون آشنا شدم، خوشبختم.
به نظر می رسید زهرا می خواست به گونه ای برخورد صبح حامد را جبران گند. سپس از برادرش خداحافظی کرد و بعد به طرف طبقه ی اول حرکت کردیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که متوجه شدم جزوه هایم را در کلاس جا گذاشتم. به طرف کلاس بر می گشتیم که حامد جلوتر آمد و گفت:
ـ چیزی شده زهرا جان؟
ـ آره جزوه های هستی تو کلاس جا مونده، می ریم بیاریم.
ـ جزوه هاشون چی بود؟ تو کدوم کلاس چا گذاشتند؟
بدون معطلی گفتم:
ـ ریاضی بودند، توی کلاس سیصد و سه طبقه ی سوم جا گذاشتم.
حامد جلوتر از ما به طبقه ی سوم رفت. من و زهرا هم پشت سر او حرکت کردیم. وقتی دم در کلاس رسیدیم، استادی مشغول تدریس بود. حامد در زد و وارد شد.
ـ سلام استاد، خسته نباشید.
ـ سلام آقای فتاح، از این طرف ها؟
ـ ببخشید مزاحمتون شدم، جزوه ی یکی از بچه ها تو کلاس شما جا مونده، اومدم دنبالش.
ـ بچه ها چیزی روی میزم گذاشتند. ریاضی خانم صادقی؟!
ـ بله! استاد خودشه. بازم شرمنده که مزاحم کلاستون شدم.
ـ خواهش می کنم آقا حامد. بازم به ما سر بزن.
در حالیکه با استاد دست می داد، جزوه را گرفت و به طرف ما آمد. برگه ها را گرفتم و بعد تشکر کردم. حامد مدام به زهرا گوشزد می کرد که مواظب باشیم. نگران به نظر می رسید. در بین راه حرفی نمی زدم. از خودم خجالت می کشیدم با اینکه بیشتر از یک روز نبود که با حامد آشنا شده بودم اما مهرش به دلم نشسته بود. تجربه ی تلخ گذشته باید عبرتی برایم می شد که به آسانی به کسی دل نبندم. زهرا نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ تو فکری؟
ـ نه، موندم این همه درسو چطوری بخونم؟
ـ نگران نباش، امیدت به خدا باشه. انشاءا... که با نمرات خوب قبول می شی. راستی هستی جون کی امتحانات تموم می شه؟
ـ دوم بهمن.
ـ می دونی چه روزیه؟
ـ نه.
ـ اول محرم.
ـ چه جالب! تو کی امتحاناتو تموم می کنی؟
ـ من صبح سوم. حامد هم بعدازظهر سوم.
ـ تو ایم محرم به درستون لطمه ای وارد نمیشه؟
ـ نه، امام حسین خودش کمک می کنه.
ـ میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
ـ شما امر بفرمایید.
ـ اجازه می دی برای ایام محرم بیام خونتون؟
خوشحال شد و گفت:

sahar sss آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ قبل از ظهر   #120 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
لحظه آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

147 - 118
به اتاقم رفتم . پانی به پشت در چنگ انداخته بود . دلم به حالش سوخت . اول از همه غذایش را آماده کردم . از وضع ظاهرش پیدا بود چند روزی که نبودم به او خوش نگذشته .
سرم درد می کرد مسکنی خوردم و خیلی زود خوابم برد . با صدای باز شدن در یکدفعه از خواب پریدم . وقتی چشمانم را باز کردم ، فروغ را دیدم .
ـ سلام فروغ جون .
ـ سلام عزیزم ، ببخشید که از خواب بیدارت کردم . وقتی عصمت خانم گفت امدی ، دلم نیومد نیام روی ماهتو نبینم .
کنار تخت نشست و صورتم را بوسید :
ـ دلم برات تنگ شده بود دخترم ، نمیگی مامان ناراحت میشه .
ـ معذرت می خوام ، نمی خواستم ناراحتتون کنم .
ـ از تهران چه خبر ؟
ـ سلامتی ، خبر خاصی نبود .
ـ عقد کنون سودابه خوش گذشت ؟
ـ بله ، جای شما خالی .
با اینکه دستم در دستش بود ، اما احساس مادرانه ای به من منتقل نمی شد . به چشمانم زل زد و گفت :
ـ چرا گذاشتی رفتی تهرون ؟
ـ دوباره حسی از تنفر وجودمم را فرا گرفته بود . با قیافه ی حق به جانبی گفتم :
ـ مگه واسه شما هم فرقی می کنه ؟
ـ خب آره ، برای من به عنوان یه مادر مهمه که چرا درست روزایی که ما مهمون داشتیم ، دخترم می ذاره می ره ، پس فرق تو و دخترای فراری چیه . نکنه آرش ناراحتت کرده بود ؟
با صدای بلندی گفتم :
ـ خواهش می کنم از اون پس فطرت حرفی نزنید .
چشمانم پر از اشک شده بود . فروغ سرم را روی سینه اش گذاشت و در حالی که با دستانش موهایم را نوازش می کرد ، گفت :
ـ آروم باش دخترم . آرش هم یکی بود مثل رامین .
ـ نه ، هیچ وقت این دو تا رو با هم مقایسه نکنید . رامین ماه بود ، اما آرش ...
و بعد همه ی ماجرا را برای فروغ تعریف کردم ، اما نتیجه همان شد که آرش پیش بینی کرده بود . فروغ حرف هایم را باور نمی کرد .
آن شب بعد از شام به اتاق پدر رفتم و از او عذر خواهی کردم . با اینکه مرا بخشیده بود ، اما عصبانی به نظر می رسید .
* *
یک ماهی از این ماجرا گذشت . موضوع کم کم فراموش می شد . سه روز در هفته با فروغ به باشگاه می رفتم و بقیه ی روزها هم با معلم های سر خانه ، سرو کله می زدم . سودابه هر چند وقت یک بار زنگ می زد و از دوران خوب و خوشی که با رضا می گذراند صحبت می کرد . طوری حرف می زد که مرا هم به ازدواج وسوسه می کرد .
در طی این مدت با دختری به اسم « آریکا » دوست شده بودم که ارمنی و همسایه ی دیوار به دیوار ما بود . دختر بسیار مهربانی بود . بعدها فهمیدم که هر دو در یک دبیرستان ثبت نام کردیم . بیشتر اوقات با هم درس می خواندیم . برای قبولی در دانشگاه کاملاً امیدوار شده بودم . برادر کوچک آریکا ، « سپنتا » نام داشت که پسر بازیگوش و شیرین زبانی بود و دوم ابتدایی را پشت سر می گذاشت .
گاهی وقت ها سه تایی با هم بیرون می رفتیم . بر خلاف من ، آریکا نامزد داشت . نامزدش مایکل هم از ارامنه بود و در دانشگاه آزاد چالوس در رشته ی دامپزشکی تحصیل می کرد .
آریکا تعریف می کرد که دو سال پیش با مایکل در کلیسا آشنا شده . چند باری با آنها بیرون رفته بودم . پسر مهربانی به نظر می رسید . قیافه ی جالبی هم داشت . قدی بلند با پوستی تقریباً تیره و هیکلی درشت که با لبخندی که همیشه بر لب داشت ، صورتش بسیار بامزه تر می شد .
هر وقت مایکل را می دیدم به یاد رامین و روزهای خوبی که در کنار هم داشتیم ، می افتادم . بعد از عقد سودابه دیگر خبری از او نداشتم ، نه زنگ می زد و نه چت می کرد ، من هم تمایلی نشان نمی دادم و سعی می کردم با درس و ورزش خودم را سر گرم کنم .
تیم ما در مسابقات والیبال منطقه ای مقام اول را کسب کرده بود و خودمان را برای مسابقات استانی آماده می کردیم . پاییز برگریزان با غروب های دلگیر دریایی اش غمگین تر از همیشه به پایان می رسید . بعد از چند ماه اقامت در شمال به آب و هوای شرجی آن عادت کرده بودم . آریکا تعریف می کرد که پنج ، شش سالی است در رامسر برف نباریده ، اما من از خاطرات برفی کوچه پس کوچه های الهیه برای او تعریف می کردم .
هر بار که برف می بارید آنقدر سنگین بود که دیوارهای کاه گلی ناپیدا می شد . همیشه از پشت پنجره به درختان سر به فلک کشیده ی سفارت انگلستان نگاه می کردم که در مقابل برف سر تعظیم فرود می آوردند .
گاهی وقت ها حسابی دلم هوای تهران را می کرد . اگر از رامین جدا نشده بودم ، انتظار نداشتم که حتی یک روز هم در شمال دوام بیاورم .
غروب روز چهارشنبه بود که همراه فروغ برای خرید لباس بیرون رفتیم . قطرات باران همچون شلاق به شیشه ی ماشین می کوبیدند . در راه چند باری موبایل فروغ زنگ خورد . بدون اینکه جوابی بدهد گوشی را قطع می کرد . مطمئناً پدر نبود . چون اگر فروغ به تلفنش جواب نمی داد ، حتماً به موبایل من زنگ می زد . بار آخر موبایلش را خاموش کرد . کنجکاو شده بودم ، نگاهش کردم و گفتم :
ـ مزاحمه ؟
ـ آره .
ـ مگه شماره ش نمیفته ؟
ـ منظور ؟
ـ بدید مخابرات کنترل کنند .
ـ حوصله ی این بچه بازی ها رو ندارم . این جور آدما کار و زندگی که ندارن . من جواب ندم به یکی دیگه زنگ می زنن ، فرقی نمی کنه براشون . مهم وقت تلف کردنه .
آن روز از حرف های فروغ فهمیدم که از داشتن به قول خودش مزاحم هم چندان بدش نمی آید . چند وقتی می شد که مشکوک به نظر می رسید . گاهی اوقات مدت های طولانی از اتاقش بیرون نمی آمد و مشغول صحبت با تلفن می شد . نه من و نه عصمت خانم نمی توانستیم سر در بیاوریم با چه کسی صحبت می کند . از تلفن ثابت خانه هم استفاده نمی کرد . حتی هنگامی که به حمام می رفت در اتاقش را قفل می کرد .
کم کم به امتحانات ترم اول پیش دانشگاهی نزدیک می شدیم . آریکا بعد از گذراندن کریسمس شاد در کنار خانواده اش با خیالی آسوده تر درسش را می خواند . حالا بیشتر از گذشته به منزل ما می آمد . دفترچه های دانشگاه آزاد و دولتی را با هم پر کرده بودیم . انتخاب اول من در دانشگاه آزاد تهران بود .
امتحانات پیش دانشگاهی را با نمرات عالی پشت سر گذاشته بودم . من و آریکا زمستان بدون برف ، اما سرد آن سال را با خاطره ای خوش و با معدل بسیار خوب پشت سر گذاشتیم .
7
5 روزی به عید باقی مانده بود ، مثل همیشه همه ی مردم ،طبق سنت دیرینه ایرانیان ، مشغول خرید و خانه تکانی عید بودند . هوا هم کاملاً صاف و آفتابی بود و نوید آمدن بهاری گرم را می داد . عصمت خانم و اکبر آقا بعد از گذراندن روزهای پر کار و خسته کننده برای پذیرای از مهمانان نوروزی خودشان را آماده می کردند .
من و فروغ و پدر برای خرید عازم تهران شدیم . بیشتر از هر کس سودابه خوشحال بود . دلم برایش تنگ شده بود . کم کم به تهران نزدیک می شدیم که تازه فهمیدم پدر و فروغ تصمیم گرفتند به منزل آقای صدر بروند . از همانجا مخالفتم را اعلام کردم . جالب اینکه با وجود مخالفت های من ، نه تنها فروغ ناراحت نشد ، بلکه خوشحال هم به نظر می رسید . تنهایی مرا بهانه کرد و گفت :
ـ همایون ، اگه هستی دلش می خواد بره پیش سودابه ، اشکالی نداره برسونش . دخترم پیش خونواده ی صدر معذبه ، نمی خوام مثل دفعه ی پیش ناراحت بشه .
برقی از شوق در چشمان درشت و فریبایش می درخشید . آن روز پدر مرا به منزل ابطحی رساند و خودش رفت . با دیدن سودابه تعجب کرده بودم . چاق تر شده بود . دیگر قیافه ی دخترانه نداشت و رفتارش هم سنگین تر به نظر می رسید .
از فردای آن روز من و سودابه هر روز برای خرید عید بیرون می رفتیم . سر و صدای ترقه های چهارشنبه پایان سال روز به روز بیشتر می شد . مغازه ها آنقدر شلوغ بود که وقتی به خانه بر می گشتیم از فرط خستگی فقط می خوابیدیم . سودابه چند شبی بود که کنار من می خوابید و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می کردیم . آنقدر غرق دوران خوب و شیرین نامزدی شده بود که دیگر به درس اهمیت نمی داد . گاهی اوقات از رامین هم صحبت می کردیم . بر خلاف گذشته دیگر کینه ای از او به دل نداشتم . موفقیت در درس روحیه ام را بالا برده بود و این موضوع باعث اعجب همه از جمله سودابه می شد سودابه بیشتر از رضا صحبت می کرد بسیار راحت بود . حتی مسائل شخصی شان را هم با من در میان می گذاشت . مس خندید و تعریف می کرد .
ـ با اینکه مامان سفارشات لازم رو انجام می داد ، اما من نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم . به رضا میگم هر چه زودتر یه عروسی ساده بگیریم تا اوضاع از این خیط تر نشده .
با شیطنت خاصی گفتم :
ـ پس بگو چرا این چند شب خوابت نمی گیره ؟
ـ نه بابا ، الآن هر دو تا اینقدر خسته ایم که تا پامون به تخت میرسه خر و پفمون میره هوا . اصلاً نمی فهمم رضا کی میره ؟ هستی تو که از حرفام ناراحت نمی شی ؟
ـ نه ، چرا ناراحت بشم .
ـ اگه تو هم با ...
ـ چرا حرفتو خوردی می خوای بگی اگه منم با رامین ازدواج می کردم مفهمیدم تو چی می گی ، منظورت این بود ؟
ـ چقدر باهوش شدی ، آره منظورم همین بود .
ـ من رامینو فراموش کردم سودابه ، دیگه اصلاً بهش فکر نمی کنم . تا چند وقت پیش وقتی زنگ نمی زد از دستش دلخور می شدم ، ولی حالا نه ، قرار نیست دو نفر به زور به هم برسن ، ما تفاهم نداشتیم . زندگی فقط سه چهار ماه اول که نیست .
ـ حرف های جدید می شنوم ، تو نمی خوای ازدواج کنی ؟
ـ نه عزیزم با خودم عهد بستم تا نرفتم دانشگاه ازدواج نکنم .
ـ اوه ، اوه ، چه افاده ها ، از کی تا به حال اینقدر درسخون شدی ؟
ـ از وقتی از دست تو خلاص شدم . راستی از جلال خبری نداری .
ـ مگه نمی دونی ؟
ـ چی رو ؟
ـ داره کاراشو جمع و جور می کنه بره کانادا .
ـ پس بالاخره داره می ره .
ـ ببین هستی عشقت چند نفر رو به خاک سیاه نشونده و آواره کرده .
ـ این وسط خودم از همه آواره تر شدم ، هنوزم با رامین رابطه ش خوبه .
ـ آره ، بیشتر اوقات با همن ، آقا دوست جدید پیدا کرده .
ـ کی ؟ جلال !
ـ نه ، رامینو می گم ، این بشر نمی تونه اصلاً بدون دختر سر کنه .
ـ جداً . حالا کی هست ؟
ـ تو ناراحت نشدی ؟
ـ نه ، واسه چی ؟
ـ راست می گی ، ناراحتی هم نداره . هستی باید اعتراف کنم که رامین به پای انگشت کوچیک جلال هم نمی رسه ، اصلاً این دو تا قابل مقایسه نیستند . جلال واقعاً پسر خوبیه .
ـ خب که چی ! این همه مقدمه چینی واسه چیه ؟
ـ هیچی ، می گم اگه نظرت ...
ـ بس کن سودابه جان ، من کلی زحمت کشیدم تا این شخصیت ها رو فراموش کنم ، اونوقت تو باز بیا تبلیغشونو بکن .
ـ نه مثل اینکه ایندفعه واقعاً تصمیم گرفتی درس بخونی .
ـ آره ، بهت گفتم که مصممم ، خب نگفتی اون دختر خانم خوشبخت کیه ؟
ـ خوشبخت که چه عرض کنم ، اسمش تیناست . فکر می کنم بشناسیش به گفته ی رامین خان مترجم زبان انگلیسیه .
ـ تو چرا حسودیت می شه خانم ، خب حتماً هست دیگه .
ـ آخه رامین اینقدر با آب و تاب ازش حرف می زنه که انگار فقط همین یه دختر مترجم زبانه .
ـ پس خیلی دوستش داره .
ـ آره جون خودش ، تا چند وقت دیگه معلوم میشه ، وقتی گندش در اومد .
ـ این قدر نفوس بد نزن ، دنیا دو روزه بذار خوش باشن . بریم سر اصل مطلب ، حالا کی می خواهید عروسی بگیرید .
ـ والله ، اگه به من باشه همین فردا ، ولی نمیشه ، منتظریم سعید از انگلیس برگرده ، احتمالاً اواخر شهریور میاد .
ـ پس تا اون موقع باید خیلی احتیاط کنی ، دست خود آدم که نیست ، یه دفعه دیدی روز عروسیت ، روز تولد بچه ت هم شد .
در حالیکه سودابه می خندید ، بالشی را به طرفم پرت کرد و گفت :
ـ این شتری یه که در خونهی همه می خوابه . انشاءالله همین بلا سر خودت بیاد .
و بعد هر دو با هم خندیدیم .
* *
شب چهارشنبه سوری با رامین و رضا قرار گذاشتیم بیرون شام بخوریم . رامین ، همان رامین همیشگی بود ، تغییری در چهره اش احساس نمی کردم ، شاید فقط بیشتر می خندید . هیچ کدام حرفی از گذشته به میان نیاوردیم و فقط در مورد مسائل روزمره با هم صحبت می کردیم . سودابه معدل ترمم را به همه لو می داد . رامین ، هم تعجب کرده بود و هم خوشحال شده بود . مدام تعریف و تمجید می کرد . آن شب موقع برگشتن ، رامین گفت که با یکی از دخترهای دانشگاهش دوست شده و قصد ازدواج با او را دارد . نمی دانم چرا چنین اعترافی کرد ، اما برخلاف انتظارش نه تنها من ناراحت نشدم ، بلکه خوشحال هم بودم . با این کار او ، دیگر به راحتی می توانستم بپذیرم که کسی در زندگیم نیست . از همه مهمتر اسمم از روی رامین خط می خورد . رامین عکس تینا را نشانم داد . چهره ی مهربانی داشت و همانطور که سودابه می گفت مترجم زبان انگلیسی بود .
شب آخر اقامتمان در تهران ، پدر و فروغ هم به منزل آقاب ابطحی آمدند . سودابه قول داده بود اواخر عید سری به شمال بزند . همه چیز بستگی به وضعیت مادرش داشت . خانم ابطحی تحت نظر دکتر بود و سودابه باید از مادرش پرستاری می کرد .
صبح فردا ساعت ده از تهران راه افتادیم . آنقدر وسائل داشتیم که جای خالی در ماشین پیدا نمی شد . در طول راه ناخواسته به حرف های رامین در مورد تینا فکر میکردم . چقدر زود به یکی دیگر دلبسته بود . میان حرف های گذشته و عملش فرسنگ ها فاصله وجود داشت . با دیدن این واقعیت چطور می توانستم به پسر دیگری در زندگیم اطمینان کنم ؟ رامینی که آنا بود ، این قدر دم از عشق و معرفت می زد ، سر انجامش این شد ، وای به حال پسر غریبه ... باید معیارهایم را برای ازدواج متفاوت تر از آنچه که در گذشته داشتم ، انتخاب می کردم . ارزش پول و ثروت کمتر از آن چیزی بو که من فکر را درگیرش کرده بودم . رامین از لحاظ مالی پسر متمکنی بود و همین موضوع باعث می شد به دیگر خصوصیات اخلاقیش توجه زیادی نداشته باشم . تربیت خانوادگیم این طور حکم می کرد که اولین معیار برای ازدواج را مادیات قرار بدهم .
به ارزش صداقت و درستی در زندگی بعد از جدایی از رامین پی برده بودم . دوست داشتن کورکورانه و بیش از حد او باعث شده بود زشتی هایش را یا نبینم و یا نسبت به آنها بی تفاوت باشم ، اما رامین خیلی خوب ثابت کرد که دوست داشتن شرط لازم ، اما کافی زندگی نیست .
همه ی مشکلات با پول حل نمی شد چون اگر این طور بود حاضر بودم تمام ثروت و دارایی ام را خرج کنم تا قلب شادم و غرور از دست رفته ام را دوباره به دست آورم . حالا دیگر برای دل شکسته ام نمی شد هیچ قیمتی تعیین کرد .
ساعت سه و نیم ، چهار بود که به خانه رسیدیم . نگاهی گذرا به منزل آریکا انداختم ، سر و صدای سپنتا از حیاط منزلشان به گوش می رسید ، در طول این چند روز ، چند باری با هم تماس داشتیم . دوست داشتم هر چه زودتر می دیدمش . عصمت خانم در را برایمان باز کرد ، اما از اکبر آقا خبری نبود .
ـ سلام عصمت خانم .
ـ سلام عزیزم ، بیا صورت ماهتو ببوسم ، خوش اومدید .
ـ ممنون . اکبر آقا ، کو ؟
ـ بازم اون کمر درد قدیمی اومده سراغش ، داره استراحت می کنه . سلام آقا ، سلام خانم ، رسیدن به خیر ، خوش اومدید .
فروغ و پدر جواب سلام عصمت خانم را دادند و بعد همگی به سمت پذیرایی رفتیم . بنده ی خدا عصمت خانم به تنهایی همه ی چمدان ها را از ماشین خارج کرد و به داخل آورد . لیستی از تلفن های مختلف روی میز تلفن بود . نگاهی به آنها انداختم . پدر بزرگ و مادربزرگ از اولین مهمانان نوروزی ما بودند که تا دو شب دیگر از تبریز راه می افتادند . از آمدن آنها خیلی خوشحال شدم . عصمت خانم در
گوشه ای از پذیرایی سفره ی هفت سین کوچکی پهن کرده بود .
نوروز سنتی بود که هیچ وقت از یاد ایرانیان نمی رفت . همه منتظر تحول بزرگی در زندگی بودند . زندگی نو ، شروع دوباره ، فکری تازه .
ده روزی می شد که درس و کنکور را کنار گذاشته بودم ، تا نیمه ی عید وقت استراحت داشتم . فقط یک روز دیگر تا سال تحویل باقی مانده بود . آن شب برای خوش آمد گویی و استقبال از پدر بزرگ و مادر بزرگ به فرودگاه رفتیم . بالاخره ساعت ده شب انتظار ما به پایان رسید . با دیدن آن دو ، هر سه ی ما خوشحال شدیم .
طبق معمول پدر در مقابل ابهت و بزرگی پدر بزرگ که روزگاری عصای پیری را در دستش گذاشته بود ، سر تعظیم فرود آورد و به مادر بزرگ هم خوش آمد گفت . همیشه برای تنها دخترشان فروغ و تنها نوه ی دختری که من بودم سنگ تمام می گذاشتند .
پدر بزرگ اگر چه قیافه ی اخمو و غلط اندازی داشت ، اما بسیار مهربان بود . یک هکتار از باغ های سیب اش را به نام من کرده بود . البته به نوه های پسری هم توجه می کرد . بر خلاف فروغ ، پدر بزرگ و مادر بزرگ از آذری های متعصب و مومن بودند و هیچ وقت نمازشان را ترک نمی کردند .
سال هایی که پدر بزرگ منزل ما بود ، همه دور هم کنار سفره ی هفت سین می نشستیم . او دعای تحویل سال را می خواند و بعد عیدی همه را لای قرآن می گذاشت . مادر بزرگ هم دست در دستم ، با نگاه مهربانش می گفت :
ـ دخترم هر آرزویی که داری بکن که الآن وقت اجابتشه .
بعد پیشانیم را می بوسید .
مثل هر سال با صدای شلیک توپ ، سال جدید آغاز شد و من در آن سال از ته دل خواستم که واقعاً خوشبخت شوم . بعد از سال تحویل برای سودابه و رضا و رامین و حتی جلال هم SMS فرستادم و سال نو را تبریک گفتم .
صبح اول فروردین به آریکا هم تلفن زدم . ظاهراً کسی منزلشان نبود ، با موبایلش تماس گرفتم .
ـ الو سلام .
ـ سلام هستی جان ، حالت خوبه .
ـ مرسی عزیزم ، عیدت مبارک .
عید شما هم مبارک ، این عید مخصوص ایرانی های اصیل نه ما .
ـ چه فرقی می کنه شما هم ایران زندگی می کنید دیگه ، الآن کجا هستی ؟
ـ من و سپنتا بیرونیم ، تا دو سه روز دیگه برای گذروندن تعطیلات می ریم ارمنستان .
ـ چه خوب ، مزاحمت نمی شم ، خواستم فقط سال نو رو بهت تبریک بگم ، اومدی خونه حتماً یه سری بهم بزن .
ـ باشه عزیزم میام ، خداحافظ .
* *
بعد از ظهر همان روز آریکا برای خداحافظی به منزل ما آمد .
ـ سلام هستی جون .
ـ سلام آریکا ، خوش اومدی بیا تو .
ـ مزاحم که نیستم .
ـ این چه حرفیه .
ـ آخه عید نوروز خونه ی همه ی ایرونی ها پر از مهمونه ، گفتم نکنه بد موقع مزاحم شده باشم .
ـ نه اتفاقاً خیلی هم به موقع است و می بینی که همه رفتند بیرون و من تنهام .
ـ اتاقت خیلی قشنگه هستی ، چشم انداز فوق العاده ای داره . هر بار که میام اینجا حس می کنم دارم رو ابرا راه می رم . آسمون انگار نزدیکه .
ـ قابل نداره .
ـ مرسی ، صاحبش لازم داره .
ـ از مایکل چه خبر .
ـ اونم هست دیگه ، هر کدوممون یه جوری روزارو می گذرونیم .
ـ آریکا برای من جالبه که بدونم ، تو چطوری با مایکل آشنا شدی . راستشو بخوای خیلی وقته دنبال یه فرصت مناسب بودم تا در این مورد با هم صحبت کنیم ، البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه .
ـ قصه ی آشنایی ما خیلی عجیبه ، حوصله داری برات تعریف کنم .
ـ آره ، دوست دارم بدونم البته بهت حق می دم که فکر کنی دختر فضولیم ، ولی باور کن اینطور نیست همیشه در این مواقع کنجکاویم گل می کنه .
ـ اشکالی نداره ، ماجرای آشنایی من و مایکل هم تلخه هم شیرین . من همیشه به مایکل می گم اگه ما به هم نمی رسیدیم چطور می تونستیم تلخی خاطرات گذشته مونو فراموش کنیم .
ـ آریکا زودتر بگو دیگه ، چقدر مقدمه چینی می کنی ؟
ـ لازم بود ... چیه ؟ مثل اینکه خیلی مشتاقی از راز آشنایی ما با خبر بشی ؟
با خنده گفتم :
ـ آره درست فهمیدی .
ـ ماجرا بر می گرده به سه سال پیش ، یعنی زمانی که من دوم دبیرستان بودم . یه روز مثل همه ی یکشنبه ها که به کلیسا می رفتیم . همراه سپنتا و مامی به کلیسا رفتم . زمستون بود و هوا نسبتاً سرد و حول و حوش ساعت نه در حالی که بارون می بارید ، من و سپنتا زود از ماشین پیاده شدیم و در حالی که دستامون تو دست هم بود سریع خودمونو زیر سایه بونی که نزدیک در ورودی کلیسا بود رسوندیم تا خیس نشیم . تا مامی ماشینو پارک کنه یه چند دقیقه ای طول کشید . سپنتا این مدت مدام سر به سرم می ذاشت و یک لحظه هم آروم و قرار نداشت تا اینکه بالاخره این قدر ورجه و ورجه کرد که کلاش از سرش رو زمین افتاد . می خواستم خم بشم کلاشو بردارم که یه دفعه یه مرد قد بلند و سیاهپوشی رو دیدم که خیلی سریع خم شد و کلاه رو برداشت . بعد بلند شد و در حالی که چتر مشکی ای هم روی سرش گرفته بود ، چترش رو کمی کنار زد و خیلی محترمانه گفت : بفرمایید خانم و بعد خیلی سریع به طرف کلیسا رفت و حتی منتظر نشد ازش تشکر کنم . برگشتم تا دوباره ببینمش ، اما چترش رو بسته بود و رفته بود تو . با غرغرهای سپنتا که می گفت ، یس هو گنتسی اسباسلوتس یعنی من از انتظار کشیدن خسته شدم ، برای چند لحظه ای از فکر اون پسر بیرون اومدم . در همین موقع بود که مامی هم به طرف ما اومد و با جمله های ، ترتسک ور اسباستسرس دزز ، نرتسک ور اوشاتسا یعنی متاسفم که شما رو منتظر گذاشتم ، ببخشید که دیر اومدم ، از دیر اومدنش عذر خواهی کرد و یه جواریی دل سپنتا رو بدست آورد ... تا اینجا که خسته نشدی ؟
ـ نه ، بگو اتفاقاً دارم لذت می برم . مخصوصاً اونجاهایی که ارمنی صحبت می کنی . زبان خیلی شیرینی دارید ، دوست دارم یاد بگیرم .
ـ پس لازم شد تابستون بهت یاد بدم .
ـ ولی تا اونجایی که من دیدم شما بیشتر اوقات فارسی صحبت می کنید .
ـ آره ، تو خونه تقریباً همیشه ، بیشتر به خاطر سپنتاست ، چون مدرسه ی ایرانی می ره ، سعی می کنیم فارسی حرف بزنیم تا مشکلی برای صحبت کردن نداشته باشه . یادمه خودمم که بچه بودم فقط تو کلیسا و روزای کریسمس اجازه داشتم ارمنی صحبت کنم ، با اینحال اگه دقت کرده باشی سپنتا گاهی اوقات تو حرف زدن می مونه و یک کلمه ارمنی صحبت می کنه و یک کلمه فارسی .
ـ خب می گفتی بعدش چی شد .
ـ اون روز بعد از مراسم دعا ، مدام چشمم دنبال اون پسر بود . خوشبختانه بارون بند اومده بود و دیگه چتری بالاسر مردم نبود و من به راحتی می تونستم چهره های همه رو ببینم . مامی با دوستای قدیمی مشغول صحبت بود و سپنتا هم با بچه ها سرگرم بازی ، اما من اصلاً حواسم به حرفا و کارای اونا نبود . میون همه ی مردا ، دنبال اون پسر قد بلند سیاهپوش بودم . تا اینکه بالاخره دوباره دیدمش . مجذوب قیافه ش شده بودم که یکدفعه یه دختر ، تقریباً هم قد حودم با موهای مشکی و روسری خیلی کوتاه و پیراهن گلدار آبی همراه با پالتویی که روی دستش بود ، تقریباً با صدای نسبتاً بلندی دوبار اسمی به نام مایکل رو به زبون آورد . با برگشت اون پسر به طرف اون دختر فهمیدم مایکل همون پسری یه که کلاه سپنتا رو از روی زمین برداشته بود . بعدها هم فهمیدم که اون دختر آنا خواهر بزرگ مایکله . اون روز تنها چیزی که تو ذهنم موند اسم مایکل بود . وقتی به خونه برگشتیم ، مدام سعی می کردم یادم بیاد که این پسر رو کجا دیدم ، اما هیچی یادم نمی اومد .این چند سال انگار برای اولین بار کجا دیدم ، اما هیچی یادم نمی اومد . این چند سال انگار برای اولین بار می دیدمش . یه هفته ای از این ماجرا گذشت و من یکشنبه هفته ی بعد بی صبرانه منتظر دیدن مایکل بودم . در طول هفته ای که گذشته بود در موردش زیاد فکر کرده بودم . حتی به خودم می گفتم مایکل نامزد داشته باشه ، اما روزای یکشنبه که می شد دلم واسه دیدنش پر می کشید . پر شده بودم از حس دوست داشتن . جمله ی کوتاه مایکل و نگاه غریبش که با همه ی نگاه های عالم فرق می کرد ، یه لحظه هم از یادم نمی رفت . یکشنبه ی بعد بازم مایکل رو دیدم . با خواهرش آنا و چند تا زن دیگه که من هیچ کدومشونو نمی شناختم مشغول صحبت بود . بازم لباس مشکی تنش بود . نمی دونم چی شد که از راه دور سرمو به علامت سلام تکون دادم . مایکل که احتمالاً انتظار دیدن چنین حرکتی رو نداشت . کمی با تاخیر و بدون اینکه لبخندی روی لبش باشه خیلی سنگین جواب سلاممو داد و خیلی زود از میون جمعی که بود خداحافظی کرد و رفت . راستشو بخوای اون روز از طرز برخورد مایکل فوق العاده عصبی شدم . به خودم گفتم ، این پسره فکر می کنه کیه ، چقدر خودشو بالا می گیره ؟ البته می دونم قضاوتم در مورد مایکل خیلی زود بود ، اما منم تو سنی بودم که خیلی سطحی در رفتار افراد قضاوت می کردم . فکر می کنم یه دو هفته ی دیگه هم مایکل رو دیدم ، اما بعد دیگه ندیدمش . اون سال کریسمس ما به ارمنستان نرفتیم . خوشحال بودم که در تعطیلات حتماً مایکل رو می بینم ، اما ازش خبری نشد . یکی دوباری آنا رو دیده بودم . اما تنها بود ، دیگه تقریباً از دیدن مایکل نا امید شده بودم . گاهی اوقات به سرم می زد برم از آنا سراغشو بگیرم ، اما خیلی زود پشیمون می شدم . در واقع بین من و مایکل به جز ، یکی دو نگاه که از نظر من عاشقانه به نظر می رسید هیچ حرف و حرکتی نبود .
بعد از تعطیلات عید نوروز بود که یه روز ، کاملاً اتفاقی مایکل رو تو یه سوپر مارکت دیدم. از دیدنش واقعاً خوشحال شدم . جلوتر رفتم و سلام کردم . نگاهی بهم انداخت . در نگاه اول مطمئن بودم که منو شناخته ، اما جلوتر اومد و گفت ، ببخشید خانم شما اشتباه نگرفتید ؟ بر خلاف مایکل که غم پنهانی رو تو چهره اش می دیدم ، لبخندی زدم و گفتم ، منو نشناختید ؟ ما تو کلیسای مریم مقدس همدیگر رو می بینیم . البته یه چند هفته ای میشه نمی بینمتون . لبخند کم رنگی زد و گفت ، آها حالا یادم اومد . اون روز بارونی . شما رامسر زندگی می کنید. از موقعیت استفاده کردم و خواستم یه جورایی محل زندگیمونو به مایکل بگم ، به خاطر همین تند تند گفتم ، بله ما همین جا زندگی می کنیم دو تا کوچه بالاتر پلاک ده با لبخند مرموزی چند دقیقه ای به من خیره شد و بعد خداحافظی کرد و رفت . هر بار که می دیدمش متوجه می شدم که انگار بیشتر از چند دقیقه نمی تونه نگام کنه یا اینکه باهام حرف بزنه . خیلی زود به هر بهانه ای خداحافظی می کرد و می رفت . بعد از اون روز مایکل رو هر چند روز یکبار دور و بر مدرسه می دیدم . البته اینم بگم اوایل که می دیدمش خیلی زود سوار ماشین می شد و می رفت ، اما بعد از مدتی دیدم که دیگه به قول شما ایرونی ها جیم نمی شه و منتظرم می مونه . هیچ وقت خاطره ی اولین باری که ازم خواست منو برسونه خونه فراموش نمی کنم . با اینکه اولین باری بود که سوار ماشینش می شدم ، خیلی راحت بودم و از همون اول شروع کردم به حرف زدن . حس می کردم مایکل از حرف زدنم خوشش میاد .
ـ دفعه اول به هم چی گفتید ؟
ـ از همین حرف های معمولی . اینکه کجا زندگی می کنیم ، چند سالمونه ، کجا دنیا اومدیم . چطور شد ایران زندگی می کنیم ؟ جالب اینکه مایکل هم مثل من ارمنستان به دنیا اومده بود . وقتی سه سالش بود باباش اریک تو رشته زبان شناسی تو یکی از دانشگاه های ایران پذیرفته می شه و او از سه سالگی با خانواده ش برای زندگی به ایران می یان . البته اون اوایل مایکل از راز بزرگی که تو سینه اش داشت با من حرف نمی زد و من بی خبر از اصل ماجرا روز به روز علاقه ام نسبت بهش بیشتر می شد .
ـ می تونم بپرسم چه رازی ؟
ـ تو خسته شدی اینقدر برات گفتم ؟
ـ نه ، من عاشق داستان های زندگی ام .
ـ باشه ، برات می گم ، اما قول بده که این حرفا بین خودمون بمونه .
ـ حتماً ، خیالت راحت باشه .
ـ راز بزرگ مایکل در واقع شروع خاطرات تلخمون بود . تقریباً پنج ، شش ماهی از آشنایی مون می گذشت . مایکل منو به عنوان یه دوست به خونواده ش معرفی کرده بود . منم در مورد مایکل با پاپا و مامی صحبت کرده بودم . ما خیلی راحت با هم بیرون می رفتیم و خونواده هامون با این موضوع خیلی خوب کنار اومده بودند . قرار شد من و مایکل یه چند وقتی بیشتر با هم آشنا بشیم و بعد خانواده هامونو در مورد ازدواج در جریان بذاریم . تابستون اون سال یکی از سخت ترین تعطیلاتم رو پشت سر می ذاشتم . تازه داشتم به مایکل عادت می کردم که به بهانه ی کار و سر زدن به دوستان و اقوام راهی ارمنستان شد و من تنها موندم . تو این مدت آنا که دو سالی از مایکل بزرگتر بود و در رشته ی دندانپزشکی تحصیل می کرد . همراه مادرش آندرا که پنجاه و دو ساله بود و خانه دار ، هیچ وقت تنهام نمی ذاشتند . تو خونوادشون احترام زیادی برام قائل بودند . آنا ، زمانی که مایکل نبود همیشه می اومد دنبالم ، می رفتیم بیرون . چون می دونست عاشق پیاده رویم . هر روز با هم قدم می زدیم و کلی صحبت می کردیم . به گفته ی آنا از وقتی که من با مایکل آشنا شده بودم . روحیه ی برادرش خیلی بهتر شده بود . خودمم این تغییر رو کاملاً تو چهره و رفتار مایکل می دیدم . دیگه اون پسر گوشه گیر و غمگین نبود . البته گهگداری یه غم کهنه و قدیم سراغش می اومد که دوست نداشت زیاد در مورد اون ، من صحبت کنه . منم اصرار نمی کردم .تو این مدت هنوزم راز پوشیدن لباس های مشکی مایکل رو کشف نکرده بودم . هر بار که دلیلشو از خودش و خونواده ش می پرسیدم ، علاقه شو به رنگ مشکی دلیل این کارش می دونستند . مایکل از سفر اومد ، اما اون پسری که من می شناختم نبود . کم حوصله و عصبی به نظر می رسید ، دیگه زیاد با هم بیرون نمی رفتیم . حتی تماسامون هم خیلی کم شده بود . رفتار مایکل به این دلیل برای من غیر قابل تحمل بود که هیچ وقت دلیل منطقی ای برای رفتارش نداشت . یک ماهی از اومدن مایکل به ایران می گذشت . من از لحاظ روحی و روانی داغون بودم ، تو درسام افت زیادی داشتم و همین مسئله باعث شده بود تا خونواده ام تو روابط من و مایکل حساسیت بیشتری نشون بدن . پاپا رو نگران می کرد . اما من اصلاً نمی خواستم فقط دوست و همدم لحظات خوب و خوشش باشم . سعی می کردم هر طور شده تو اوج ناراحتی هم کمکش کنم و تنهاش نذارم . خیلی از روزا به بهانه ی رفتن به کلاس ، به دیدن مایکل می رفتم منزلشون ، یه نیم ساعتی با منزل ما فاصله داشت . مایکل افسرده شده بود و خیلی کم حرف می زد . هر وقت که به دیدنش می رفتم ، فقط بهم زل می زد و اشک می ریخت .اصلاً اون پسری نبود که من عاشقش شده بودم به کل عوض شده بود ، اما من بازم دوستش داشتم . باهاش حرف می زدم . درد دل می کردم ، براش نامه می نوشتم . بالاخره هر کاری از دستم بر می اومد براش انجام می دادم تا اینکه بهش ثالت شد رفیق نیمه راهش نیستم . بعد از چهار ، پنج ماه مایکل دوباره روحیه ی از دست داده شو بدست آورد .
ـ به تو میگن یه دوست خوب و با وفا .
ـ مرسی ، باورت نمی شه تمام امکانات رفاهی برای مایکل مهیا بود ، اما مشکلش وسایل و امکانات نبود ، حتی مشکل سربازی هم نداشت ، با این حال نه درس می خوند نه درست و حسابی کار می کرد . با اینکه بیست و دو سال داشت ، اما شادابی و بشاشی یه جوون رو نمی شد تو چهره اش دید و همه ی این مسائل به من می فهموند که مشکل بزرگی این وسط هست که من ازش بی خبرم .
سپس مکثی کرد و بعد ادامه داد :
ـ خب ، بس نیست هستی جون .
ـ نه بگو ببینم بعدش چی شد ، تازه داریم به جاهای حساس می رسیم . بالاخره فهمیدی مشکل مایکل چی بود ؟
ـ آره ، فهمیدم ، ولی ای کاش چنین مشکلی هیچ وقت وجود نداشت و منم هیچ وقت بهش پی نمی بردم . کم کم به کریسمس نزدیک می شدیم . تقریباً یکسالی از آشنایی ما می گذشت . مایکل اصرار میکرد که تعطیلات رو در ارمنستان بگذرونیم . البته از این بابت من خوشحال بودم . چون قرار بود تعطیلاتو در کنار سایر اقوام و دوستان در ارمنستان باشیم ، اما خونواده ی مایکل به شدت با موضوع سفرش مخالفت می کردند . می گفتند اگه دوباره بره اونجا و بیاد مریض می شه . منم که یه بار این تجربه تلخ رو چشیده بودم از مایکل خواستم ایام کریسمس ایران بمونه . اما اون زیر بار نمی رفت و اصرار می کرد که حتماً باید بیاد .من از این موضوع ناراحت نبودم ، فکر میکردم این قدر دوستم داره که بدون من نمی تونه اونجا طاقت بیاره . اون سال من و سپنتا واقعاً خوشحال بودیم . قرار بود بعد از دو سال به منزل بستگانمون بریم و تعطیلات رو میون اونا بگذرونیم .
ـ آریکا برای من یه سوالی پیش اومد . ایام کریسمس معمولاً زمستونه و ما تعطیلات نداریم . شما چطور رفتید مسافرت ؟
ـ متاسفانه این مشکلیه که ما باهاش درگیریم . برای همین هر چند سال یکبار ، پاپا از مدرسه برامون ، یه چند روزی رو مرخصی می گرفت .
همه چیز برای سفرمون مهیا بود که یه شب قبل از رفتنمون آنا به من زنگ زد و منو برای شام دعوت کرد . به موقع سر قرارمون تو همون رستورانی که آنا آدرسشو داده بو ، حاضر شدم . فکر می کردم مایکل هم میاد ، اما بعد آنا بهم گفت که اصلاً اون از ماجرای شام امشب خبر نداره و هدفش از دعوت امشب موضوع مهمی است که می خواد با من در میون بذاره و بعد راز بزرگ مایکل رو فاش کرد . آنا اون شب خیلی صریح و بدون مقدمه رو کرد بهم و گفت ، آریکا ، مایکل تا به حال از دختری به اسم آتوسا با تو صحبت نکرده ؟ من که از همه جا و همه چیز بی خبر بودم ، خیلی راحت گفتم ، نه ، از بستگانتون هستن ؟ آب دهنش رو قورت داد و با حالت سختی که انگار حرف زدن براش خیلی سخت شده بود ، گفت ، آتوسا ، دختر خاله مون بود ، ولی یه نسبت نزدیک تری هم با ما داشت و بعد مکثی کرد و گفت ، اون نامزد مایکل بود . باورت نمیشه هستی با شنیدن این حرفا انگار تمام دنیا رو سرم خراب شده بود . تو اون لحظه واقعاً ناراحت شدم ، ولی از آنا خواستم همه ی ماجرا رو برام تعریف کنه . اونم شروع کرد به گفتن ... گفت که چهار سال پیش زمانی که مایکل هیجده سالش بود با آتوسا که دختر خالمون که ایرانی نبود و اینجا هم زندگی نمی کرد ازدواج کرد . آتوسا هم سن مایکل بود و بعد از اینکه هر دو تا درسشون تموم شد طبق یه وعده ی قدیمی که همه اونا رو از بچگی متعلق به هم می دونستند طی یه مراسم خیلی ساده به عقد هم در اومدند . هم خونواده ی ما و هم خونواده ی آتوسا از اینکه این انتظار به سر رسیده بود واقعاً خوشحال بودیم . عشق مایکل و آتوسا به همدیگه مثال زدنی بود . تمام کسانی که این دو نفر رو می شناختند ، می دونستند که چطور عاشقانه همدیگه رو می پرستیدند . بعد از ازدواج مایکل به ارمنستان رفت و این دو نفر رسماً زندگی مشترک شونو شروع کردند . چهار ، پنج ماهی از زندگی شون می گذشت که یه روز مایکل زنگ زد و گفت آتوسا حالش به هم خورده و در بیمارستان بستری شده ، همه مون نگران شدیم . تا اینکه بعد از یکی ، دو روز دوباره زنگ زد و گفت ، بیماری آتوسا زیاد مهم نیست و به خاطر ضعفی که داشت چند روزی بیمارستان بود و حالا هم حالش خوب خوب شده . مایکل با خوشحالی زایدالوصفی این حرفا رو به زبون می آورد و از اینکه آتوسا خوب شده از ته دل خوشحال بود . دو هفته ای گذشت تا اینکه یه روز وقتی مایکل می ره سر کار تو شرکت شوهر خاله ، آتوسا برای خرید بیرون می ره و تو خیابون حالش بد می شه و می افته . به کمک همسایه ها می رسوننش به دکتر . دیگه کار آتوسا از یه ضعف کردن معمولی گذشته بود . چند روز بعد فهمیدیم که آتوسا سرطان خون داره . هنوز سالگرد ازدواجشون نشده بود که فوت می کنه . در حالی که آنا به شدت بعض کرده بود ، بغضش ترکید و با گریه ادامه داد ، نمی دونی آریکا با رفتن آتوسا چه بلایی سر مایکل اومد . داداش بیچاره م از دوری اون ، یکسال تمام تویه اتاق خودشو حبس کرده بود و خیره به دیوار با هیچ کس حرف نمی زد . بهترین دکترا و روانشناس ها هم نتونستند گره از مشکلش وا کنند . مایکل هر روز آب می شد و کاری از دستمون بر نمی اومد و این برامون عذاب آور بود . تا اینکه بعداز یک سال آوردیمش ایران ، یکی دو ماه اول وضع مایکل تغییری نکرد تا اینکه یه روز غروب تمام وسایل اتاقشو زیر و رو کرد و عکس های آتوسا رو پیدا کرد و بعد ... چشمت روز بد نبینه ، انگار همین دیروز آتوسا مرده بود . به توصیه ی دکترا نباید حلوشو می گرفتیم ، باید گریه می کرد تا خودشو خالی کنه . اون قدر داد و بیداد راه انداخت که از هوش رفت و رو زمین افتاد . از اون روز به بعد مایکل نبودن همسرشو به عنوان واقعیتی بزرگ ، اما تلخ پذیرفت . یکماه بعد مایکل راهی ارمنستان شد و دو سال اونجا با خاطرات آتوسا زندی کرد . خاله و شوهر خاله که برای وضع روحی مایکل نگران بودند . اونو به ایران می فرستند . حالش نسبت به اوایل بهتر بود ، اما دیگه آثاری از شادابی نمی تونستیم تو چهره اش ببینیم .
ـ پس راز پوشیدن لباس های مشکی ...
ـ آره آریکا جون درست فهمیدی ، چهار ساله که جز مشکی رنگ دیگه ای تنش نمی کنه .
ـ با این حرفا ، برام عجیبه کسی که این قدر زیاد همسرشو دوست داشت چطور می تونه خیلی زود به یکی دیگه علاقمند شده باشه .
ـ آریکا جون اگه تو این عکسو ببینی به جواب سوالت می رسی .
هستی چی برات بگم ، وقتی آنا عکس آتوسا رو از تو کیفش در آورد و به من نشون داد ، مثل مجسمه خشکم زد . شباهت عجیبی بین ما بود . آتوسا دختری بود سفید و تپل ، درشت اندام با ابروهای کوتاه طلایی و صورتی بور ... چشم هایی درشت و قهوه ای یعنی درست مثل من . فقط رنگ موهامون با هم فرق می کرد . آنا می گفت ، روزی که من و آندرا تو را دیدیم به شباهت زیادی که بین تو و آتوسا بود پی بردیم و خیلی زود فهمیدیم که تو ، در ذهن مایکل تداعی گر همه ی خاطرات خوبی هستی که با آتوسا داشت . تو حق داری از دست همه ی ما برنجی ، ما از همون اول می خواستیم همه ی ماجرا رو بهت بگیم ، اما وقتی دیدیم مایکل حالش بهتر شده ترسیدیم بعد از اینکه تو از واقعیت با خبر شدی مایکل رو بذاری و بری ، در حالی که اون اصلاً طاقت یه ضربه ی روحی دیگه رو نداشت .
ـ پس من تا به حال تو دست مایکل یه عروسک خیمه شب بازی بودم . اون منو به خاطر خودم دوست نداره ، من فقط براش یه خاطره م .
ـ اشتباه میکنی آریکا ، شاید اوایل مایکل به خاطر اینکه شبیه آتوسا بودی دوستت داشت ، ولی بعد ها این قدر بهش محبت کردی که مهرت به دلش نشسته ، گریه نکن آریکا باور کن مایکل دوستت داره .
ـ این چه دوست داشتنیه ، همه ی شما به خاطر خود خواهی هاتون عشق پاک منو به بازی گرفتید ، انتظار دارید ببخشمتون ؟ من فقط هفده سالمه . می فهمید بازی کردن با احساسات یه دختر هفده ساله یعنی چی ؟
ـ حق داری ، ولی ...
ـ اصلاً ولش کن ، حالم خوب نیست ، چارژه آید ماسین خوسل ( بهتره در موردش صحبت نکنیم ) ، شنور هاگالوتیون هراورکی هامار ( به خاطر دعوتت ممنونم ) .
ـ نرتسک آریکا ، نرتسک ( ببخشید آریکا ، ببخشید ) .
اون شب اصلاً نفهمیدم چطوری خودمو به خونه رسوندم . از اینکه تحقیر شده بودم حس خوبی نداشتم . یکسال تمام ، همه ی حرف ها ، رفتار و حرکت های مایکل تصنعی بود . از اینکه این همه محبت در حقش کرده بودم ، پشیمون بودم . عشق اون یه شبه به تنفر عجیبی تبدیل شده بود . همون شب حالم این قدر بد بود که ناچار شدم موضوع رو با پاپا و مامی در میون بذارم . سفر ما کنسل شد . روابط دو تا خانواده هم به خاطر مسئله ای که پیش اومده بود ، تیره تر از گذشته شد . دو هفته ی تمام از مایکل خبر نداشتم . آتیش دو تا خانواده کم کم داشت فروکش میکرد . کارم به جایی رسیده بود که از قرص های آرام بخش استفاده می کردم . دو ماه سخت و طاقت فرسا گذشت و من طی این مدت به این نتیجه رسیدم که بدون مایکل نمی تونم زندگی کنم . به همین دلیل یواشکی و دور از چشم خونواده ، سراغشو از آنا می گرفتم . اینطور که معلوم بود اونم وضعی بهتر از من نداشت . البته در طی این مدت دو سه باری دم در خونه اومده بود تا با هم صحبت کنیم ، اما پاپا اجازه نمی داد ، حتی اجازه نداشتم تنها به مدرسه برم ، همه ی راه ها برای رسیدن ما به همدیگه کم کم داشت بسته می شد . آنا برام خبر می آورد که مایکل دوباره افسرده شده . حتی یکبار هم قرص خورده بود تا خودکشی کنه که خوشبختانه خونواده ش فهمیدند . به خاطر همین مسئله چند روزی هم بیمارستان بستری بود و من دورا دور جویای حالش بودم . نمی دونم هستی عاشق شدی یا نه ؟ اگه شدی کاملاً درک می کنی من چی می گم . روزایی که من و مایکل از هم دور بودیم ، هر ثانیه اش به اندازه ی هزار سال برای ما می گذشت . هر لحظه ، همه جا ، تو خواب ، تو بیداری به فکرش بودم . چه روزا و شبایی که به دور از چشم همه واسش اشک می ریختم و باهاش درد دل میکردم . به خاطر آتوسا از دستش خیلی دلخور بودم ، اما بخشیده بودمش . می دونستم اگه باهام حرف بزنه آروم می شم . توکلامش همیشه یه قدرت عجیبی بود که منو مطیع خودش می کرد . در این مدت خیلی زیاد فکر کردم ، شاید اگر منم جای مایکل بودم همین کار رو میکردم . حالا دردمایکل ، درد منم بود . درد جدایی .
آریکا نگاهی به من انداخت و گفت :
ـ قربون اشکات برم هستی ، تو چرا گریه می کنی ؟
ـ به خاطر اینکه حالتو خیلی خوب می فهمم ، می دونم از چی حرف می زنی ؟ می دونم اون زمون چه حالی داشتی . حس جدایی بیشتر از هر حس دیگه ای با من عجینه .
ـ فدات بشم ، من اصلاً نمی خواستم ناراحتت کنم .
ـ عکس العمل من کاملاً طبیعیه آریکا ، هر کس دیگه ای هم جای من بود از شنیدن حرفات اشکش در می اومد ، بگذریم بعد چی شد ؟
ـ داشتم می گفتم ، سه ماه طاقت فرسا رو من و مایکل دور از هم گذروندیم . با حالی که ما داشتیم دیگه تقریباً همه راضی بودندتا این دو خونواده دوباره آشتی کنند ، به جز یک نفر و اونم پاپا بود . مخالف سر سخت همیشگی که به قول خودش می گفت نمی تونه بی احترامی به تنها دخترشو از جانب کسی تحمل کنه . مخالفت های پاپا هم دیگه فایده ای نداشت و من تصمیمو گرفته بودم که دوباره با مایکل حرف بزنم و تکلیفمو مشخص کنم . نزدیک امتحانات ترم بود که دیگه طاقت نیاوردم . یه روز با آنا تماس گرفتم که هماهنگ کنه تا بتونم مایکل رو ببینم . بالاخره اون روز با هر بدبختی ای که بود ، خودمو سر قرار رسوندم .اون لحظه هنوزم تو ذهنمه . وقتی بعد از مدت ها ، برای اولین بار مایکل رو دیدم . هر دو بغض کرده بودیم و فقط به هم نگاه می کردیم . چند دقیقه ای سکوت کردیم و بعد مثل کسایی که تازه با هم آشنا می شن شروع کردیم به احوال پرسی و حرف های ابتدایی . با دیدار اون روز ما زمینه ای فراهم شدتا باز همدیگه رو ببینیم و در مورد اتفاقاتی که افتاده بود بیشتر با هم صحبت کنیم . شب همون روز ، من به خاطر حس گمشده ای که در وجودم بود، تا صبح گریه کردم . اصلاً نمی دونستم از اینکه مایکل رو دیدم خوشحالم یا ناراحت ، اما چیزی که واسم کاملاً مشخص بود ، این بود که دوباره حس زندگی رو تو وجودم می دیدم . بعد از این همه کش و قوس ما نتوسته بودیم همدیگر رو فراموش کنیم واین نشون می داد که واقعاً به هم علاقمندیم . باز دوباره تماس های تلفنی مون شروع شده بود. هر روز به هم زنگ می زدیم و صحبت می کردیم ، اما نه من و نه مایکل هنوز نمی خواستیم در مورد اتفاقات گذشته و مخصوصاً آتوسا صحبت کنیم . یک هفته بعد مایکل پدرش اریک رو راضی کرد تا به خونه ی ما بیاد و با پاپا حرف بزنه . چند جلسه ای با هم صحبت کردند تا اینکه بالاخره پاپا هم با گذاشتن شرایطی راضی به ارتباط مجدد دو خانواده شد . کم کم من و مایکل به روزای خوب گذشته بر می گشتیم . بعد از امتحانات فرصتی خوبی دست داده بود تا به پیشنهاد اون برای ازدواج فکر کنم . روزای زیادی وقتمو برای فکر کردن می ذاشتم ، اما نمی تونستم تصمیم قطعی بگیرم . یه روز مایکل رو برای ازدواج فرد مناسبی می دونستم ، روز دیگه به خودم می گفتم به همچین آدمی نمی شه اعتماد کرد . یه عقده ای تو وجودم بودکه نمی تونستم خودمو خالی کنم . با اینکه آتوسا مرده بود و دستش از این دنیا کوتاه ، اما هنوزم اونو مانع بزرگی برای زندگیم می دونستم . من دختر بی رحمی نبودم و نیستم ، اما علاقه ی شدیدم به مایکل حساسیت های زیادی رو برام به وجود آورده بود . من دوست نداشتم مایکل به دختر دیگه ای غیر از من فکر کنه و این شاید نهایت خودخواهی ای بود که بعد از سفر ما به ارمنستان بهش پی بردم . تابستون سال گذشته بود که من همراه مامی و مایکل و آندرا به ارمنستان رفتیم . وقتی با خانواده ای آتوسا آشنا شدم از طرز فکری که نسبت به اونا و دخترشون تو ذهنم داشتم پشیمون شدم . بر خلاف تصورم ، پدر و مادر آتوسا نه تنها برخورد بدی با من نداشتند ، بلکه از اینکه قرار بود من و مایکل با هم ازدواج کنیم خوشحال بودند و هر لحظه برای هر دوی ما آرزوی خوشبختی می کردند . با اینکه جای خالی آتوسا کاملاً احساس می شد ، اما پدر و مادر آتوسا متواضعانه منو جایگزین مناسبی برای دخترشون می دیدند. یه روز همه با هم سر خاک آتوسا رفتیم ، اونجا بود که تازه من به عمق عشق و علاقه ای که بین مایکل و اون پی بردم . با اینکه دو ، سه سالی از مرگش می گذشت ، اما انگار برای همه ی اونا مرگ آتوسا تازگی داشت . دیگه ازاو روز به بعد من مایکل رو



 



همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
لحظه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, عشق, فر, فراخوان, فضائلی, معجزه, نودوهشتیا, هستی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | امن ، آبی ، آرام | شهره قوی روح | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 86 ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۴۰ قبل از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 85 ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان