| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +35 امتیاز سلام به همگی! خوبید؟!! ![]() می خوام یه رمان بذارم که خودم نوشتمش. البته هنوز کامل نشده. یه رمان فانتزیه. و از این مدلای قدیمی که شمشیر می زنن و اینا...... البته فقط حماسی نیست.... قسمت های رمانتیک هم زیاد داره ![]() مسلما اشکال خیلی داره. منتظر نظراتتون هستم. ![]() این هم از خلاصه اش: دینا دختریه که پدر و مادرش انسان بودند ولی از نوزادی به سیگنارمنز برده شده و با بلیر ها زندگی می کنه.- و خودش هم یک بلیره- . اون فکر می کنه که همه چیز رو راجع به خودش و زندگی اش می دونه. امّا اتفاقاتی می افتند و این اتفاقات اون رو به این نتیجه می رسونند که هیچ چیز راجع به خودش و اطرافیانش نمی دونه...... **** پست بعدی یه به اصطلاح مقدمه است. لطفا حتما بخونیدش. چون درغیر این صورت بعدا دوباره مجبورید بهش برگردید!!!!! ![]() داستان یه جواریی جستوجوئه..... شخصیت ها در حال سفر و اینور و اونور رفتن هستن. داستان نقشه ای داره که بهتون توی فهمیدن مسیر اونها کمک می کنه. که تو همون پست مقدمه گذاشتمش! نکته ی بعدی اینکه داستان تو یه سرزمین خیالی با مردم و فرهنگ و اسم های خیالی اتفاق می افته. پس یه ذره امکان داره که نتونید اولش با اسم ها ارتباط برقرار کنید..... به بزرگی خودتون ببخشید این رو! ( هر چند چند تا از اسم ها رو شاید شنیده باشید..... هر چند احتمالا با معانی متفاوت از چیزی که من استفاده کردمشون. )در آخر هم امیدوارم خوشتون بیاد! افسانه ی ققنوس | diena کاربر انجمن افسانه ی ققنوس | معرفی و نقد کتاب Materials Engineering; without materials, NO ENGINEERING ویرایش توسط diena : ۲۶ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۰۵:۴۱ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, #SamaneH#, * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., ...PANI, ali_jon, alonegirl, aniss, annabel97, Anolin, asal-1412, AvA, Az@de, baroon12, cole, darya..., ehsanyazan, elenah, gandomsa, ghazal0, ghazghaz, gherti, hanajigh, honey_x, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, m-pezhvak, mahsamoon, mahtab888871, maral73, matin-tanha, Mina.LoveStar, mirage, mohamad722, NAVA22, nlp16001, omidjoun1, para2X, pila pila, RaheBipayan*, rezno, Samin goli, samira1362, sanaz1990, saqi, sara-42, sepideh1993, shahr, si.genza, T T--THR, tina bigdeli, yasamin_34, Z.BITA, Zarizar, ~Melika~, ~pArnYa~, احمد بهزادی, ارشیا123, خانم فسقلی, زهرا1234, ستاره یخی, سمن ناز, طلوع عشق, فرودو, لیلا931, مونا**, نسيا, نيلا..., پیازچه, کاساندا |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +32 امتیاز داستان افسانه ی ققنوس تو زمان های خیلی قدیم رخ می ده. اون زمان هایی که هنوز با شمشیر و تیر و کمان می جنگیدند. توی سرزمینی رخ می ده که سعی کردم تماما ساخته و پرداخته ی ذهن خودمه. اسم این سرزمین « سومزتریا» ست. یه چیزهایی رو پیش از شروع باید بدونید. اول اینکه سه تا نژاد مختلف رو تو داستان باهاشون برخورد می کنید. اول، بلیر ها. مردمی هستند که عمری طولانی می کنند و پیر هم نمی شن؛ یا خیلی آهسته پیر می شن. توانایی هایی دارن که برتر از انسان های معمولیه. مثلا اینکه می تونن با ذهنشون باهم ارتباط برقرار کنن؛ یا اینکه زخم هارو باسرعت بیشتری شفا بدن.( مثلا دوره ی درمانی 1 ماه رو بکنن یه هفته.) و یه سری چیز های دیگه. به انرژی های جاری در دنیای اطرافشون تسلط دارن و ازشون استفاده می کنند. دوم، انسان ها. مردمی کاملا مثل خودمون. سوم، ایلاسندین ها. ترجمه ی اسمشون می شه دورگه ها. از ترکیب ژن های بلیر ها و انسان ها به وجود میان. ( در واقع پدر بلیر و مادر انسان.چون مادر بلیر قدرت داره که نوزادش رو به اون حالتی در بیاره که خودش می خواد. ) از بلیر ها کمتر عمر می کنن و توانایی هاشون محدود تره. اما از انسان های معمولی قدرتمندتر هستند.یه نکته ی دیگه اینکه بلیر ها مستقیما از انسان ها منشعب می شن. دلیل علمی به وجود اومدنشون هم تغییرات ژنتیکیه! ( )راستی نگفته بودم که اونها از لحاظ علمی از انسان ها چند قرنی جلوتر هستند. ولی برای اینکه نظم دنیا به هم نریزه مثل اونها زندگی می کنن. یه دسته ی خیلی محدود دیگه هم هست؛ بلیر های منحرف. اینها جادوگر هستند. واقعا جادو می کنن و کارهای شیطانی انجام می دن. از نیروهای خدادادشون سوءاستفاده می کنن. وجودشون باعث می شه که نظم دنیا به هم بریزه. پس باید دنیا رو از وجودشون پاک کرد. ( عجب مقدمه ی بی سرو تهی شد..... )این هم از نقشه: ویرایش توسط diena : ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۱۸ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, #SamaneH#, * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., 88 shiva, alikhademi, ali_jon, alonegirl, ana joon, annabel97, artnous, asal-1412, AvA, Az@de, baroon12, cole, darya..., degeer, elenah, FAH!ME, fathemeh, gandomsa, ghazghaz, H0NEY, hanajigh, hanyh, honey_x, hydra, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, Lovely_girl, m-pezhvak, mahtab888871, mansoure, maral73, mina*, Mina.LoveStar, mirage, mohamad722, mona-95, negin-joon, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, Samin goli, samira1362, sazin513, sepeedeh, shahr, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, ستاره یخی, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, فرودو, لیلا931, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), ☠The Best Girl☠ |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,180 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +19 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, #SamaneH#, * sogi jOoOn *, +Neda+, 90ia, ali_jon, annabel97, asal-1412, Az@de, cole, darya..., diena, elenah, H0NEY, hanajigh, honey_x, hydra, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, mahtab888871, maral73, Mina.LoveStar, negin-joon, nlp16001, para2X, redmoon333, rezno, Samin goli, samira1362, sampadi, sara-42, sazin513, yasamin juju, yasamin_34, ~Melika~, ~pArnYa~, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, فرودو, نسيا |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز اسم من دینا ست. توی زبان ما دینا مترادفی برای کلمه ی دریا ست. ولی من تا به حال دریا رو ندیدم. من توی روستای کوچیکی توی شمال شرقی سومزتریا متولد شدم؛ جایی خیلی دورتر از دریا های جنوبی و غربی. خانواده ی من کشاورز هستند. و من 3 تا خواهر بزرگ تر از خودم دارم. هرچند ، تا به حال اونها رو ندیدم. من با تفاوت های بزرگی از اعضای خانواده ام متولّد شدم؛ بزرگ ترین اونها اینه که من تا زمان مشخصی بزرگ می شم، امّا بعد از اون یا دیگه هیچ تغییری نمی کنم یا تغییراتم خیلی آهسته رخ می ده. یا پیر نمی شم، یا آهسته پیر می شم. و سال های زیادی هم عمر خواهم کرد. همین باعث شد تا از همون نوزادی من از خانواده ام جدا بشم و به سیگنارمنز آورده شم. سیگنا رمنز شهر بلیرها ست؛ شهر مردمی مثل من. توی کل شهر کسی رو پیدا نمی کنی که ظاهرش بیش از 50 سال رو نشون بده؛ واین در حالیه که اکثر افراد شهر بیشتر از 200 سال عمر دارند. سیگنارمنز درست وسط کوهستان واقع شده. درّه ی بزرگی که ما توش زندگی می کنیم توسّط کوههای بلندی احاطه شده. مردم ما قسمتی از زمین های هموار رو با تلاشی که طی سالیان دراز داشتند برای کشاورزی مساعد کردند. به خاطر همین مزارع گندم و باغهای میوه است که ما تقریبا از دنیا ی پایین کوهستان بی نیاز شدیم؛ هرچند بعضی چیزها رو مجبوریم از اونجا تهیه کنیم. تنها راه ارتباطی ما با دنیای خارج کوهستان چند تا تونلیه که چندین قرن پیش حفر شدن. نگهبان هایی شبانه روز از دهانه ی تونل ها محافظت می کنند تا هر کسی نتونه وارد شهر بشه. مردم خودمون که از شهر خارج شدند با نشون دادن مدارکی به نگهبانان کوهستان وارد شهر می شن. غریبه ها یی هم که اتفاقی گذازشون به تونل های ما افتاده، توسط نگهبان ها بیهوش و دستگیر می شن و بعد پیش از اینکه به هوش بیان به پایین کوهستان منتقل می شن. من رو از همون نوزادی به زنی به اسم وِرا سپردند. مادرم زن مهربونیه و من رو واقعا دوست داره؛ من هم عاشق اونم. ما با هم خوشبختیم. خونه ی ما خونه ی کوچیکی در نزدیکی مرکز شهره و فاصله ی کمی هم با مقر شورا داره: ساختمون بلندی که به شکل 8ضلعی درست وسط شهر ساخته شده و هیچ کس به جز اعضای شورا نمی دونه که داخلش دقیقا چه شکلیه؟! من تا 7 سالگی پیش مادرم زندگی کردم. شاد و بی خیال؛ حتّی با اینکه می دونستم اون مادر واقعیم نیست. بچّه های زیادی توی سیگنارمنز زندگی نمی کنن. ولی هر سال در میانه ی پاییز، تمام دختر های 7 ساله و پسر های 10 ساله به مقر شورا برده می شن تا به دست استادی برای آموزش سپرده بشن. وظیفه ی استاد اینه که ضمن آموزش چیزهایی که دانش عمومی محسوب می شن و همین طور یاد دادن چگونگی استفاده از توانایی های بالقوه ی یه بلیر به شاگردش، به اون کمک کنه تا استعداد های خودش رو شناسایی و اونها رو تقویت کنه. سرنوشت برای من اینطور مقدر کرده بود که به دست استاد میور سپرده بشم. استاد میور ظاهر مردی حدودا 40 ساله رو داره. ولی من سن واقعی اش رو نمی دونم. اون یکی از پیرترین های ماست و رئیس شورا. استاد میور به سخت گیری و خشونت معروفه. همه ی افرادی که من می شناسم از اون می ترسن. من باید می رفتم تا با استاد زندگی کنم؛ و این پایان زندگی آروم من با مادر بود. هر روز از صبح زود درس رو شروع می کردیم و این که تا کی طول بکشه معلوم نبود. گاهی اوقات حتّی تا ساعتها بعد از تاریکی هوا هم مشغول بودیم. و من یک روز در هفته رو با مادر سپری می کردم. بعد از چند هفته به شک افتادم که آیا درست شنیده بودم که استاد میور آدم سخت گیر و بد اخلاقیه؟! چون اون واقعا با من مهربون بود و من اثری از بداخلاقی توی وجودش نمی دیدم. و تازه بعد از اومدن آرن بود که فهمیدم استاد اگه بخواد تا چه حد می تونه ترسناک باشه. حدود 5 ماه از ورود من به خونه ی استاد می گذشت که آرن اومد. کم کم داشتم به زندگی جدیدم عادت می کردم. آخرین روزهای آخرین ماه زمستون بود. یک روز بعد از تموم شدن درس استاد بهم گفت:« دینا تا چند روز دیگه یه نفر دیگه هم به اینجا می یاد تا آموزش ببینه.» با تعجّب پرسیدم:« کی؟! همه ی بچّه های اینجا که استاد دارن!» استاد لبخند زد و گفت:« ولی اون اهل اینجا نیست.... اون پسریه به اسم آرن. از جنوب می یاد. چند تا نکته رو از الآن باید به خاطر داشته باشی؛ یک، آرن مثل ما نیست؛ اون یه انسانه. دو؛ نباید باهش گرم بگیری و صمیمی بشی. سه؛ هرگز هرگز بهش اطمینان نکن.» با بهت و حیرت به استاد خیره شدم. ولی اون توضیح بیشتری نداد. بعد چند لحظه ادامه داد:« حالا عجله کن دینا! مگه نمی خوای بری پیش مادرت؟!» من اون موقع فقط این رو از حرفهای استاد فهمیدم که این «آرن» می تونه برای من خطرناک باشه. برام هم عجیب بود که چرا یه انسان باید به سیگنارمنز بیاد؟! ولی فقط تا همین حد. بیشتر هم کنجکاوی نکردم. اون شب استاد خودش من رو پیش مادر برد. صبح دو روز بعد من به خونه ی استاد برگشتم. از همون لحظه ای که پام رو داخل خونه گذاشتم فهمیدم یه چیزی با همیشه فرق می کنه؛ و بلافاصله هم فهمیدم چی: استاد بر خلاف همیشه لبخند نمی زد. مثل همیشه بدون معطّلی مشغول درس شدیم. نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای نا معمولی رو از طبقه ی بالا شنیدم. مثل این بود که یکی داشت از این اتاق به اون اتاق می دوید.استاد اخم هاش رو در هم کشیده بود. فهمیدم اون پسری که بهش می گفت آرن اومده. یهو تمام بدنم یخ زد. از ترس بود. توی ذهنم از آرن یه بچه غول وحشی ساخته بودم؛ آخه چه موجود دیگه ای می تونست به من آسیب بزنه؟! کمی بعد صدای قدم ها نزدیک تر شد. آرن داشت از پله ها پایین می یومد. برنگشتم که نگاهش کنم. واقعا ازش می ترسیدم. قدم ها متوقف شدند و چهره ی استاد خشن تر. صدای بغض آلودی از پشت سرم گفت:« سلام آقا!» امّا این مسلما نمی تونست صدای یه بچه غول باشه! پس به خودم جرات دادم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم. بزرگتر از 10 سال به نظر می یومد و با همه ی پسرهایی که من تا اون موقع دیده بودم فرق داشت. کمی چاق بود؛ در واقع کمی بیشتر از کمی. موهای قهوه ایش آشفته و بلند بودند و چشم های سیاهش وحشت زده. چند جای صورتش خراشیده شده بود و قیافه اش مثل کسی بود که بخواد بزنه زیر گریه. دلم براش سوخت و احساس قدرت کردم؛ انگار اون خیلی بیشتر از من ترسیده بود. استاد چیزی بهش نگفت. آرن ادامه داد:« الدور رفته آقا؟!» استاد از بین دندون هاش گفت:« به من نگو آقا!استاد صدام کن!.... و بله الدور رفته.» آرن سرش رو پایین انداخت. شنیدم که زیر لب به خودش گفت:« گریه نکن پسر! مرد که گریه نمی کنه!» چند لحظه بعد سرش رو بلند کرد. چشماش کمی سرخ شده بود؛ امّا اشکی نمی ریخت.لبهاش رو روی هم فشار داد و گفت:« من آماده ام استاد!» استاد با سر اشاره کرد و گفت:« پس برو یبیرون!» بله استاد! آرن قبل از اینکه بیرون بره لحظه ای ایستاد و به من نگاهی انداخت. نمی دونم قیافه ام چه شکلی به خودش گرفته بود؛ امّا اون لبخند کم رنگی بهم زد و بیرون رفت. ویرایش توسط diena : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۲۰ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *soodabeh*, +Neda+, ...ARAD..., ...PANI, 88 shiva, alikhademi, ali_jon, alonegirl, annabel97, arezoo184, artnous, asal-1412, AvA, barane khazan, baroon12, cole, darya..., down13, elenah, fadai, FAH!ME, fk-osh-d, ghazghaz, hanajigh, honey_x, hydra, ili mah, khademre, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, Lovely_girl, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, mikironi, Mina.LoveStar, mohamad722, negin-joon, New Age, nlp16001, para2X, paria mahan, RaheBipayan*, rezno, Samin goli, samira1362, sara-42, sazin513, sepeedeh, setayesh1363, shahr, shooskiii, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, ستاره یخی, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, لیلا931, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پیازچه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +38 امتیاز داشتم خواب می دیدم. وسط دشت بزرگی بودم که علف ها و گل های وحشی بلندی فرشش کرده بودند. علف ها تا سینه ی من می رسیدند. احساس بچگی می کردم. کوهها رو در فاصله ی دوری از خودم می دیدم. دورتر از حدّی که بهش عادت داشتم و نوک تیز تر از همیشه. چشمم به پروانه ی درشتی افتاد و بی اختیار شروع به دویدن به دنبالش کردم؛ امّا بهش نرسیدم و پروانه دور شد. سر جام ایستادم و زیر لب غرغر کردم:« پروانه ی بد!» صدام برای خودم هم نا آشنا بود. صدایی از پشت سر صدام کرد:« دینا! دینا کجایی؟!» برگشتم و پسری رو کمی دورتر از خودم دیدم. پسر همون موقع نگاهش به من افتاد و به سمتم دوید. وقتی جلوم ایستاد از تعجّب سر جام خشک شدم. این آرن بود. مطمئنا خودش بود توی 10 سالگی، فقط لاغرتر. اون گفت:« دینا! دختر بد! کجا بودی؟!» با هیجان زیادی گفتم:« یه پروانه دیدم!» آرن خندید. جلوم زانو زد و گفت:« چرا بی خبر رفتی ؟!! ها کوچولو؟! استاد کلی دعوام کرد!» و من جای سرخ دستی رو روی صورتش تشخیص دادم. آرن بغلم کرد تا من رو ببره. کمی ترسیدم. ولی بدنم از من اطاعت نمی کرد تا ازش فاصله بگیرم . با تکون شدیدی از خواب پریدم. چشم هام رو محکم بستم و غلت زدم تا صورتم رو توی بالش پنهان کنم. دلم نمی خواست از جام بلند بشم. هنوز خسته بودم. و این همه اش به خاطر خواب مسخره ی دیشب بود. من خوابهای بی معنی زیاد دیده بودم؛ پر از چهره ها و مکان های ناآشنا. ولی این اولین باری بود که یه چهره ی آشنا رو می دیددم. با خودم فکر کردم:« اون هم چه چهره ی آشنایی!» و گوشه ی دماغم رو با نفرت چین دادم. هیچ وقت از این آرن خوشم نیومده بود. حالا این به خاطر حرفاهای اولّیه ی استاد بود یا چیز دیگه ای نمی دونم. فقط می دونم که قسمتی از وجودم حتی با موجودیت اون مشکل داشت. آهی کشیدم و بدون هیچ اشتیاقی از جام بلند شدم. مدتی بود که رفتن به خونه ی استاد برام سخت شده بود. و این دلیل داشت. چون استادم عوض شده بود. البتّه بانو اینچانتی هم مسلما معلم خیلی خوبی بود؛ ولی هرگز به پای استاد میور نمی رسید: چون اون خودش شاگرد استاد میور بود. حدود 2 سالی می شد که استاد میور از سیگنارمنز رفته بود. قسمتی از آموزش اون پسره، آرن، باید بین افرادی مثل خودش می گذشت. دوباره از آرن متنفر شدم. چون باعث شده بود که من معلّمم رو از دست بدم. بعد از خوردن صبحونه با مامان از خونه خارج شدم. مدّت ها بود که دیگه کسی توی مسیر همراهم نمی یومد. چون هم من بزرگ شده بودم، هم خونه ی بانو اینچانتی نزدیک تر بود. سرم رو پایین انداخته بودم و با کمترین سرعت و از طولانی ترین مسیر ممکن راهم رو طی می کردم. بانو اینچانتی برعکس استاد میور راجع به سر موقع رسیدن سخت گیری نمی کرد؛ من هم سوء استفاده می کردم. اگر استاد اینجا بود به سختی تنبیهم می کرد. صدایی توی ذهنم گفت:« ولی نه به اندازه ای که آرن رو تنبیه می کرد!» حق کاملا با صدا بود. همیشه بدترین تنبیه ها برای آرن بود. ولی این چه ربطی به من داشت؟! تقصیر خودش بود. اون سر به هوا بود و کارهاش رو درست انجام نمی داد. اگه به من بود تنیه های بدتری رو براش در نظر می گرفتم. اینقدر توی افکار خودم غرق بودم که متوجه فردی که از رو به رو به طرفم می یومد نشدم. احتمالا اون هم حواسش نبود؛ چون محکم به هم برخورد کردیم و من تعادلم رو از دست دادم. دستی دور کمرم حلقه شد و از افتادنم جلوگیری کرد. از خجالت سرخ شده بودم. صدای مردونه ای گفت:« واقعا معذرت می خوام خانوم!» به خودم اومدم و از مرد فاصله گرفتم. با لکنت گفتم:« نه... تقصیر خودم بود!» و نگاهی گذرا بهش انداختم. قدش از من که دختر قد بلندی بودم یه سر و گردن بلند تر بود. لاغر، امّا چهارشونه بود. موهای قهوه ایش تا سر شونه هاش می رسید و ریش کوتاهی داشت. چشم های سیاه و درخشانش با نگاهی عجیب که چیزی ازش نمی فهمیدم به من دوخته شده بودند. ادامه دادم :« من رو ببخشید!» مرد غریبه با صدایی که رگه های خنده توش مشهود بود جواب داد:؟« خواهش می کنم!» صورتم داغ داغ شده بود. سرم رو پایین انداختم و سریع از کنارش رد شدم. چند قدم جلوتر سرم رو به عقب برگردوندم تا اون غریبه رو ببینم. نمی دونم امّا احساس عجیبی بهش داشتم. با تعجّب و کمی ترس متوجه شدم اون ایستاده و هنوز داره من رو نگاه می کنه. جا خوردم، سرم رو برگردوندم و با سرعت بیشتری راهم رو ادامه دادم. بانو اینچانتی مثل همیشه خودش در رو به روم باز کرد. با دیدن من گفت:« سلام دینا! دیر کردی!» وپیش از اینکه بخوام جوابی بدم از جلوی در کنار رفت و ادامه داد:« اشکالی نداره... بیا تو!» وقتی وارد خونه شدم با تعجب دبیدم که اون تنها نیست. زن و مردی کنار شومینه ی خاموش نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. با ورود من هر دو به طرفم بگشتند و نگاهم کردند. مرده چهره ای معمولی داشت؛ خیلی قد بلند و بی نهایت لاغر. با مو های سیاه و نا مرتب. نگاه سردی به من انداخت و ابرو هاش رو در هم کشید. امّا زنه برعکس بود. اون هم بلند بود. ولی موهای کوتاهش سفید سفید بودند. چشم های آبی اش با دیدن من گشاد شدن و لبخند زیبایی روی لبهاش نقش بست. با صدای نرمی گفت:« خاله اینچانتی این همون دینا ست؟!!» جا خوردم. بانو اینچانتی که پشت سر من اومده بود جواب داد:«آره، خودشه!» زن مو سفید با شادی گفت:« وای.... چقدر بزرگ شده!» و خندید. بانو اینچانتی که حیرت منو دیده بود گفت:« دینا، معرفی می کنم.... گلادیا وهیریوس خواهر زاده های منن!.... گلادیا همون کسیه که تورو به سیگنارمنز آورده!» گفتم:« اوه!» گلادیا دوباره خندید:« اولّین باری که دیدمت یه نوزاد کوچولو با یه عالمه موهای سیاه و فرفری بودی! ولی الان خیلی بزرگ و زیبا شدی!» با خجالت از تعریفش تشکر کردم. هیریوس برای اولّین بار بعد از ورود من شروع به صحبت کرد:« گلادیا من واقعا نمی فهمم که چرا دیدن اون باعث خوشحالی تو شده؟!» منظورش از اون من بودم؛ چون موقعه ی بیانش با سر به من اشاره کرد. لحنش بوی نفرت داشت. گلادیا با تعجب پرسید:« چی داری می گی هیریوس؟!» چند لحظه به چشم های هم خیره شدند. می تونستم احساس کنم که ارتباط ذهنی باهم برقرار کردن. بعد از چند لحظه هیریوس سرش رو تاسفی اشکار تکون داد و رفت. گلادیا بعد از خروج برادرش ابروهاش رو بالا انداخت و با جدّیت گفت:« این پسرا چرا همشون اینقدر احمقن؟!» کم کم لبخندی روی لبهاش نقش بست. بانو اینچانتی زمزمه کرد:« گلادیا!» انگار خیالش راحت شده بود. گلادیا گفت:« شوخی کردم خاله جان!...... راستی پسر کوچولوی ما هم امشب قراره بیاد؟!» بانو اینچانتی جواب داد:« آره..... دینا عزیزم برو سر کارت!» تا شب دیگه گلادیا رو ندیدم. چون من تو کتابخونه مشغول مطالعه بودم و اون و بانو اینچانتی توی آشپز خونه. فقط به من گفته بودند که شب مهمون داریم؛ نگفتن که این مهمون کیه؟! دوست داشتم بیرون برم و با گلادیا صحبت کنم. بی اختیار علاقه ی عجیبی بهش پیدا کرده بودم. با خودم فکر کردم:« اگه اون من رو به سیگنارمنز آورده پس حتما خانواده ام رو می شناسه!» برای بار اوّل تو کلّ زندگی ام می خواستم بدونم که اصل و ریشه ام چیه؛ پدر و مادری که من رو به دنیا آوردن کین؛ خواهر هام چه شکلی ان؟! سرم رو با شدّت تکون دادم. این افکار برای من غریبه بودن. تو تمام 13 سال زندگی ام به چنین چیزهایی فکر نکرده بودم.همین طوربه ترس بی موردی که به جونم افتاده بود: « من اینجا چی کار می کنم؟!» پیش از اینکه بخوام بیشتر به ترس ها و افکار جدیدم بپردازم همهمه ی نامفهومی رو شنیدم. حتما مهمونی بود که قرار بود بیاد. دلم می خواست برم بیرون. کارم تقریبا تموم شده بود، بنابراین بلند شدم و به سمت در رفتم؛ فقط می خواستم ببینم این مهمون کیه؟! صدای خنده و پچ پچ شنیده می شد.لای در رو باز کردم. باور چیزی که می دیدم برام سخت بود. بانو اینچانتی کنار در ایستاده بود و با لبخند به صحنه ی روبه روش نگاه می کرد. هیریوس هم که از صبح بیرون رفته بود - باز هم با اخم- کنارش بود. گلادیا در حالی که می خندید با مرد قد بلندی که پشتش به من بود، صحبت می کرد. مرد دیگه ای هم کنار اون ها ایستاده بود که دیدنش باعث شد بی اختیار فریاد بزنم:« استاد میور!» همه ی سرها به سمت من چرخیدند. لبخند نادری روی لبهای استاد نقش بست:« دینا!» خندیدم و به طرفشون رفتم. با دیدن مردی که گلادیا مشغول صحبت باهاش بود، کمی جا خوردم؛ همون کسی بود که صبح دیده بودم. و وقتی شناختمش حیرتم بیشتر هم شد. با حیرت گفتم:« آرن.... تویی؟!» آرن بی صدا خندید و گفت:« سلام دینا!» سرم رو تکون دادم؛ چقدر بزرگ شده بود! دیگه هیچ اثری از اون پسر بچّه ی لوس و سر به هوا توی ظاهرش به چشم نمی خورد. جا افتاده شده بود؛ مجبور شدم کمی فکر کنم تا به خاطر بیارم اون باید تازه 17 سال رو تموم کرده باشه. گلادیا گفت:« پسر کوچولومون چه قدّی کشیده!» تعجّبم لحظه به لحظه بیشتر می شد؛ گلادیا آرن رو از کجا می شناخت؟! اون شب تا دیر وقت بیدار بودیم. خیلی از برگشتن استاد خوشحال بودم. هرچند چیزهایی بودند که این خوشحالی رو کم رنگ می کردن. تمام طول شب سعی کردم راجع به خانواده ام از گلادیا سوال بپرسم؛ ولی اون به جز چیز هایی که از قبل می دونستم چیز جدیدی بهم نگفت. هر بار هم که می خواستم بیشتر کنجکاوی کنم ماهرانه بحث رو عوض می کرد و جوابی به من نمی داد. موضوع دیگه نگاه های هیریوس بود. اون با چنان نفرتی نگاهم می کرد که انگار من کسی از نزدیکانش رو کشتم. انگار دلش می خواست از جاش بلند شه من رو خفه کنه؛ چند باری به وضوح دیدم که دست هاش رو به شدّت مشت کرد. آرن هم بود. اون هم زیر چشمی من رو زیر نظر دشت. سنگینی نگاهش رو تمام شب احساس می کردم. امّا نگاه اون مثل نگاه هیریوس نبود؛ مثل نگاه کسی بود که هر لحظه آماده است تا خودش رو فدای دیگری بکنه. گاهگداری هم به هیریوس نگاه می کرد و بهش چشم غره می رفت. با تک تک اعضای بدنم احساس می کردم اگر هیریوس اون لحظه قصد می کرد به من صدمه ای بزنه، آرن بلند می شد تا جلوش رو بگیره. و این من رو می ترسوند. من نمی خواستم چنین اتفاقی بیفته. نمی خواستم خونی بریزه. نه؛ نمی خواستم خون آرن بریزه.....! اخم هام رو در هم کشیدم تا این افکار رو از خودم دور کنم. من چه ام شده بود؟! من از آرن متنفر بودم. پس این افکار چی بود؟! حواسم رو به حرف های استاد دادم که می گفت از فردا می تونم به خونه ی اون برگردم، و موقتا از فکر 2 پسری که هنوز هم به من خیره شده بوند بیرون اومدم. ویرایش توسط diena : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۲۲ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., ...PANI, 88 shiva, alikhademi, ali_jon, alonegirl, annabel97, arezoo184, artnous, asal-1412, AvA, Az@de, barane khazan, baroon12, cole, darya..., down13, elenah, fadai, FAH!ME, fathemeh, fk-osh-d, ghazghaz, granaz, honey_x, hydra, ili mah, khademre, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, mikironi, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, negin-joon, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, samira1362, sara-42, sazin513, sepeedeh, setayesh1363, shahr, shooskiii, T T--THR, Taataa, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, لیلا931, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پیازچه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +35 امتیاز این رو نمی خواستم اینقدر زود بذارم..... ولی حالا داشته باشیدش..... داشتم از پشت پنجره بیرون رو نگاه می کردم. شب بود و داشت برف می بارید. خیلی خیلی ناراحت بودم؛ بدون اینکه دلیلش رو بدونم. داغی قطرات اشک رو روی گونه هام حس می کردم. دستم رو بالا بردم تا اشکها رو پاک کنم. در همون لحظه آرن از پشت سرم گفت:« چرا گریه می کنی دینا؟! » دتسش روی شونه ام نشست. از تماس دستش به خودم لرزیدم؛ امّا مثل همیشه بدنم از من اطاعت نکرد تا ازش فاصله بگیرم. آرن خم شد و توی گوشم زمزمه کرد:« به آرن نمی گی چی شده دینا؟! » بی اختیار دهنم رو باز کردم وجواب دادم:« داشتم به پدر و مادرم فکر می کردم...... و اینکه چرا اونها من رو نخواستن؟! » فشار دستش روی شونه ام بیشتر شد و گفت:« استاد بهت گفته چرا، مگه نه؟! » زیر لب جواب دادم:« گفته..... ولی من نمی تونم دو نفر..... پدر و مادر یه بچّه تا این حد بی عاطفه باشند! » هجوم دوباره ی داغی اشک روی صورتم با باز شدن چشم هام به روی دنیا ی واقعی هم زمان شد. روی تخت نشستم. دستم رو به گونه هام کشیدم و با تعجّب دیدم که واقعا از اشک خیسه. از جام بلند شدم. پنجره رو باز کردم؛ هوا هنوز تاریک بود. از سوز کمی که تو هوا وجود داشت لرزیدم. اوایل بهار بود و هوای کوهستان هنوز سرد. با به یاد آوری خوابی که دیده بودم ابروهام رو در هم کشیدم. اصلا نمی فهمیدم که آرن توی خوابم چی کار می کرد. از اوّلین باری که توی خواب دیده بودمش حدود 9 ماهی می گذشت؛ و توی این مدّت چند بار دیگه هم چنین خواب هایی دیده بودم. صدایی درون سرم گفت:« ولی اونکه آرن نبود! » صدا حق داشت. پسر توی خوابم گذشته از سن و سالش که از آرن بزگتر نشون می داد، تفاوت های دیگه ای هم با اون داشت. پوستی تیره تر و موها و چشم هایی روشن تر داشت. صداش هم خشن تر بود. به صدا جواب دادم:« امّا خیلی شبیه آرنه! » به ذهنم رسید که شاید استاد بتونه راجع به این خوابها توضیحی به من بده. این فکر رو به همون سرعتی که اومده بود از سرم بیرون کردم. هیچ کس چیزی راجع به این خوابها نمی دونست. مدّت زیادی بود که می دیدمشون؛ امّا هرگز به استاد، بانو اینچانتی یا حتّی مادر حرفی راجع بهشون نزده بودم. مانعی درونم جلوی این کار رو می گرفت. این یه راز بود که باید پیش خودم می موند. چشمم توی آینه به تصویر خودم افتاد. وحشت کردم. صورت سفیدم و همین طور چشم هام از گریه سرخ سرخ شده بود و موهای سیاهم آشفته بودند. از فکر خوابم بیرون اومدم و مشغول مرتّب کردن سرو وضعم شدم.از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم. خواب از سرم پریده بود. با دیدن نوری که از لای در نیمه باز آشپزخونه به بیرون می تابید به اون طرف رفتم. آرن اونجا بود. پشت میز نشسته بود و داشت کتاب می خوند. لیوان چایی روبه روش قرار داشت که انگار نوشیدنش رو فراموش کرده بود. با ورود من سرش رو بلند کرد و دیدم که دستش به سمت خنجری که همیشه به کمر داشت رفت. نگاهش که به من افتاد، آروم شد و گفت:« دینا! من رو ترسوندید..... زود بیدار شدید!» شون هبالا انداختم و جوابش رو زیر لب دادم. داشتم پشیمون می شدم از اینکه از اتاقم بیرون اومدم. برای چند لحظه به من چشم دوخت. بعد در حالی که بلند می شد گفت:« من دیگه باید برم..... خداحافظ! » بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، سریع بیرون رفت. آهی از سر آسودگی کشیدم و روی نزدیکترین صندلی ولو شدم. مدتّی بود که نزدیک آرن موندن برام سخت شده بود. جدیدا وقتی اون دور و برم بود احساسات شدیدی بهم هجوم می آورد که من رو می ترسوند. احساساتی ضدّ و نقیض: گاهی اوقات واقعا ازش متنفّر می شدم؛ اونقدر که می خواستم بکشمش! گاهی اوقات دوستش داشتم؛ و این حتّی از اون تنفّر هم ترسناک تربود. تنفّرم ازش همیشگی بود. از اوّلین باری که دیده بودمش ازش متنفّر بودم. امّا این علاقه..... عجیب و غریب بود. گاهی مثل علاقه ی خواهر به برادرش بود؛ گاهی مثل عشق یه مادر به فرزندش؛ و گاهی افسار گسیخته تر از هر علاقه ی معمولی. واقعا خوش شانس بودم که این حس کم خودش رو نشون می داد. وبیشتر اوقات نگرانش بودم. خیلی خیلی نگران. نگران هر اتّفاق کوچیکی که امکان داشت سلامتش رو تهدید کنه. همین ها باعث می شد که نخوام خیلی ببینمش؛ هرچند ما کلّا هم رو زیاد نمی دیدیم. استاد برنامه ای ریخته بود که گاهی روزا می گذشت و من حتّی برای لحظه ای هم اون رو نمی دیدم. صبح ها قبل از بیدار شدن من و استاد اون بیرون می رفت؛ تو یه آهنگری اون طرف شهر کار می کرد. و شب ها بعد از اینکه ما شام می خوردیم بر می گشت. و بلا فاصله به اتاقش می رفت. اگر هم اتّفاقا هم رو می دیدیم، اون – مثل امروز- خیلی زود دور می شد. صورتم رو در هم کشیدم و در عین حال به این کار خودم خندیدم. ظاهرا اون روز از اون روز هایی بود که دوستش داشتم. ***** نزدیک غروب رود. من کنار آتیش نشسته بودم و داشتم با مطلبی که استاد برای مطالعه بهم داده بود سر و کلّه می زدم. استاد هم رو به روم نشسته بود و به شعله های درون شومینه نگاه می کرد. خیلی توی فکر بود. با صدای در از جا پریدم. استاد رفت تا در رو باز کنه. نمی دونستم که چه کسی می تونست باشه. هنوز برای برگشتن آرن زود بود. برای هزارمین بار تو یه ساعت گذشته به این موضوع فکر کردم. قطعا دیوونه شده بودم؛ چو دلم یه جورایی براش تنگ شده بود. سرک کشیدم تا کسی روکه داشت وارد می شد، ببینم. مرد ریز نقشی بود که شنل سفری کهنه ای به تن داشت. ریش قهوه ای بلندش تا روی سینه اش می رسید و کلاه بزرگ و عجیبی به سر داشت. به استاد گفت:« سلام میور! » و با سرو صدای زیادی شروع کرد به گذاشتن وسایلش کنار دیوار. کوله پشتی بد قواره ای به دوش داشت. استاد که کاملا مشخّص بود جا خورده، با عصبانیت گفت:« تو اینجا چی کار می کنی هردن؟! » هردن جوابی نداد و مستقیما به طرف شومینه اومد و تازه من رو دید: میور... این فرشته ی کوچولو کیه؟!! نگفته بودی که نظرت راجع به زن ها عوض شده! چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد. استاد گفت:« دینا شاگرد منه هردن! جواب سوالم رو ندادی! » هردن ابرو در هم کشید و متفکرانه گفت:« باید می دونستم که تو آدم بشو نیستی! » استاد با این جمله منفجر شد و با صدای ترسناکی فریاد کشید:« ازت پرسیدم تو اینجا چه غلطی می کنی؟! » از ترس سر جام فلج شده بودم. ابروهای هردن بالا رفتند: به نظرت چرا باید اینجا باشم؟! 50 سال تبعیدم کرده بودی وسط وحشی ها و باید بگم که این 50 سال پارسال تموم شده! استاد با اخم به اون خیره شد. هردن هم به اون نگاه می کرد. ناگهان استاد بلند بلند شروع به خندیدن کرد؛ جوری که تا اون موقع نه دیده بودم نه فکر می کردم که استاد بتونه اون شکلی بخنده. بعد قدمی به جلو برداشت و هردن رو در آغوش کشید. با خودم فکر کردم:« این هردن کیه؟! » اون و استاد به کتابخونه رفته بودند. هوا مدّت زیادی بود که تاریک شده بود. از وقت خواب هم گذشته بود. امّا من خوابم نمی برد. نگران بودم. آرن هنوز نیومده بود. این وقت از شب حتّی برای اون هم دیر بود. چونه ام رو به زانو هام تکیه دادم وبه شعله های آتیش که داشتند خاموش می شدند نگاه کردم. می خواستم برم و به استاد بگم. امّا اون اونقدر حواسش به این دوستش بود که احتمالا حتّی به یاد هم نمی آورد که من اونجا هستم. چشمهام رو که از خستگی به سوزش افتاده بودند مالیدم و دوباره به هیزم های نیم سوخته خیره شدم. خودم هم نفهمیدم کی چشمهام گرم شدند و به خواب رفتم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., ...PANI, 88 shiva, ali_jon, alonegirl, annabel97, arezoo184, artnous, asal-1412, AvA, Az@de, baroon12, cole, darya..., down13, elenah, fadai, FAH!ME, ghazghaz, honey_x, hydra, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, samihastam, samira1362, sara-42, sazin513, sepeedeh, setayesh1363, shahr, shooskiii, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, لیلا931, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پیازچه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز من خوشم اومده از اینجا گذاشتن رمانم.......... ![]() من همیشه خواب های بی معنی می دیدم؛ ولی این بار یه کابوس بود. یه شب تاریک و برفی. داشتم از تپّه ای بالا می رفتم. مقصدم ساختمون ی کوچیکی بود که سایه ی محوش رو از دور تشخیص می دادم. هر چی بالا تر می رفتم دلشوره ام بیشتر می شد. قدم هام رو تند تر کردم تا زودتر به خونه برسم. در رو باز کردم و رفتم تو. داخل خونه روشن تر از بیرون نبود. شنل خیسم رو به میخی کنار در آویزون کردم. با اخم اطرافم رو از زیر نظر گذروندم. زمزمه کردم:« کجایی خواهر؟! » شروع کردم به گشتن؛ از این اتاق به اتاق بعدی. چشمم به نوری افتاد که از زیر در اتاقی که در انتهای یه راهروی کوتاه قرار داشت به بیرون می تابید. جلو رفتم و در رو باز کردم. با دیدن اون صحنه بی اختیار جیغی کشیدم و به عقب پریدم. درست وسط اتاق زنی به دار کشیده شده بود. موهای سرخ رنگش وحشیانه دورش ریخته بودند و چشم های قهوه ایش از ترس گشاد شده بودند. یک طرف صورتش پر از بریدگی های کوچیک و بزرگ بود. محکم به چیزی برخورد کردم. نفسم توی سینه حبس شد. دستهایی به بازوهام چنگ زدن و سری به گوشم نزدیک شد. نفس های گرمش به صورتم می خورد. برنگشتم تا نگاهش کنم. توی گوشم زمزمه کرد:« خیلی ناراحت بود که موقع مرگ کنارش نبودی! » صورتم رو از جنازه برگردوندم؛ امّا تلاش می کردم که گریه نکنم. مرد که این رو دید، در حالی که با یه دست دستهای من رو مهار کرده بود با دست دیگه اش صورتم رو با خشونت به طرف اون برگردوند و گفت:« نگاش کن!..... فقط امیدوارم تو و اون دوتا خواهر دیگه ات موقع مرگ از این یکی خوشگل تر بشید! ..... راستی بهت نگفته بودم،نه؟!» با یک حرکت من رو به طرف خودش برگردوند. صورتی لاغر و چشمهایی به سیاهی قیر داشت. با نفرت به من خیره شد و ادامه داد:« می خوام همه تون رو بکشم....... تو رو آخر از همه! زجر کشیدن تک تکشون رو قراره ببینی! » و قهقه ی مستانه ای سر داد. با احساس دست خنکی که به صورتم سیلی می زد از خواب پریدم. نفسم به سختی بالا می یومد. کسی روم خم شده بود و صدام می زد:« دینا! دینا بیدار شو! » آرن بود. وقتی فهمید که چشم هام رو باز کردم، عقب رفت و زمزمه کرد:« خوبی؟! » نمی تونستم جوابش رو بدم. چهره ی زن به دار کشیده شده جلوی چشم هام زنده شد و باعث شد اشک از چشم هام سرازیر بشه. صدای آرن دوباره به گوشم رسید:« دینا! شما رو به خدا.... آخه چی شده؟! » و در همون حال کمکم کرد که بشینم. از بین اشک هام گفتم:« یه زن بود..... دارش زده بود! اون دیوونه دارش زده بود! اون رو بی گناه کشته بود!... اون می خواست من رو هم بکشه.... » گریه امونم رو برید. آرن بهم نزدیک تر شد. دستش رو روی شونه هام گذاشت و زمزمه کرد:« این فقط یه کابوس بوده دینا! هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه؛ نه تا وقتی که ..... » ادامه ی جمله اش رو خورد. فشاری به شونه ی من داد و دوباره ازم فاصله گرفت. به موهام چنگ زدم. حق با اون بود؛ این فقط یه خواب بد بود. زیرلب گفتم:« حق باتوئه! » ناگهان چیزی به ذهنم رسید. اشکهام رو پا کردم و با شک ازش پرسیدم:« تو اینجا چی کار می کنی؟! چرا دیر کردی؟! » چشم هاش از تعجّب گرد شدند. جواب داد:« رفته بودم از بانو اینچانتی کتابی رو امانت بگیرم، مجبورم کردن برای شام اونجا بمونم! وقتی اومدم شما رو دیدم که اینجا خوابیده بودید و تو خواب گریه می کردید....» بی اختیار بلند شدم. آرن ساکت شد. با خشونت گفتم:« راجع به این اتفاق به استاد چیزی نمی گی!» استاد نباید هرگز راجع به این خوابها چیزی می فهمید. ادامه دادم:«نه به استاد و نه به کس دیگه ای؛ باشه ؟!» آرن برای چند لحظه با نگاه عجیبی بهم چشم دوخت. بعد از مکث نسبتا طولانی ای جواب داد:« اگر این یه رازه، مطمئن باشید که جاش تا ابد پیش من امنه! » اون شب تا صبح نتونستم درست بخوابم. انگار تصویر اون زن مو قرمز پشت پلک هام حک شده بود؛ و دائم صدای اون مرد توی گوشم می پیچید:« می خوام همه تون رو بکشم....... تو رو آخر از همه! زجر کشیدن تک تکشون رو قراره ببینی! » کی رو می خواست بکشه؟! من رو؟! اصلا اون دیوونه کی بود؟! مگه من باهاش چی کار کرده بودم که می خواست زجر کشم کنه؟! تا نزدیکای صبح با این افکار از این پهلو به اون پهلو شدم. و نزدیکای صبح به خواب رفتم. راستی؛ اینم لینک نقد: افسانه ی ققنوس| diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., ...PANI, 88 shiva, alonegirl, annabel97, arezoo184, artnous, asal-1412, AvA, Az@de, barane khazan, cole, darya..., down13, elenah, FAH!ME, fathemeh, ghazghaz, granaz, honey_x, hydra, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, samira1362, sara-42, sazin513, sepeedeh, shahr, shooskiii, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, لیلا931, م.م.ر, نسيا, نیلوفر:-), پیازچه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +33 امتیاز این هم قسمت آخر فصل دوم....... خدمت شما!!! از بودن تو این جمع گیج گیج بودم. باید هم می بودم. ترکیب عجیبی داشت. توی خونه ی خودمون بودم. صبح با تعجّب دیدم آرن هم صبحونه رو با من و استاد و هردن که یه هفته ای می شد که با ما می موند، خورد. استاد اصلا نگفته بود که قضیه چیه؛ فقط به من گفته بود که دنبالش برم و چیزی نپرسم؛ همین طور به آرن و هردن. هرچند که احساس می کردم اونها می دونن چه خبره. مادر کنارم نشسته بود؛ متعجّب و حتی تا حدی وحشت زده. استاد میور روبه روی ما بود. با اخم کوچیکی که روی پیشونیش نشسته بود ترسناک به نظر می رسید. هردن هم بود. با کمی فاصله از استاد نشسته بود و درحالی که با سرخوشی چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد به بیرون خیره شده بود. و آرن، گوشه ای دور از همه نشسته بود و به دست هاش خیره شده بود. استاد گفت:« نگران نباش ورا! چیز مهمی نیست! » این در جواب سوال مادرم بود که:« اتفّاقی افتاده آقا؟! » امّا هنوز هم اخم روی پیشونیش بود. اون ادامه داد:« من فقط می خواستم بگم که دینا رو برای مدّتی باید به جایی بفرستم که کمی... دوره! » دلشوره ام بیشتر شد. مادر هم مضطرب شده بود. پرسید :« کجا؟! » - به جنوب...... جایی نزدیک لوزلیوس! ( لوز لیوس: پایتخت سومزتریا در جنوب. (ن. )) مادر با احتیاط به سوال پرسیدنش ادامه داد: - می شه بپرسم چرا؟ - این تجربه ی خوبی براشه..... و آموزشش اونجا ادامه پیدا می کنه...... چیز هایی هست که بهتره خارج از سیگنارمنز یاد بگیره! - پس شما هم همراهش هستید، درسته؟! - نه! با این جواب مادر نگران تر شد؛ از چشم هاش می خوندم و از افکاری که کنترلشون رو از دست داده بود احساس می کردم. گفت:« یعنی شما می خواید دینا رو به تنهایی بفرستید؟! از شما بعیده! دینا هنوز 15 سالش هم تموم نشده! چطور می خواید یه دختر بچه رو... » استاد دستش رو به علامت سکوت بالا آورد و با بی صبری گفت:« اون تنها نخواهد بود ورا!..... از اینجا بیرون جنگل پاندریز هردن همراهشونه و بقیه ی مسیر رو قراره همراه آرن طی کنه! » این بار نوبت من بود که بخوام از شدت تعجب اختیار افکار و احساساتم رو از دست بدم. امّا این اتفاق نیفتاد؛ و فقط بی اختیار جیغ زدم:« چی ؟!! » همه ی نگاه ها به طرف من برگشت؛ البته به جز آرن. سرش هم چنان پایین بود. این بدترین چیزی بود که استاد می تونست بگه. آخه آرن؟!! کسی که کنارش من یه نفس راحت نمی تونستم بکشم؟! مادر هم انگار ناراضی بود. زمزمه کرد :« آخه....» استاد این بار هم بهش اجازه نداد جمله اش رو تموم کنه: « من به آرن اطمینان کامل دارم..... بهتره که شما و دینا هم بهش اطمینان داشته باشید..... در کنار اون هیچ خطری دینا رو تهدید نمی کنه! » آرن هنوز هم بالا رو نگاه نمی کرد. مادر گفت:« پس هر طور که شما صلاح می دونید.» استاد از جاش بلند شد و گفت:« پس فردا باید راه بیفتن... تا اون روز دینا می تونه پیش شما بمونه! » هنوز کمی عصبی بودم. گفتم:« متشکرم استاد! » و خودم هم متوجه شدم که لحنم تا چه حد تند بود. پشیمون شدم از این طرز حرف زدنم؛ امّا چاره ای برای جبرانش نداشتم. مادر نگاهی به من کرد و پرسید:« چقدر باید اونجا بمونه؟! » نمی دونم...... هرقدر که کارش طول بکشه.... هردن، آرن ! بلند شید!..... دینا تو هم بهتره بیای وسایلت رو برداری! دو روز باقی مونده با مامان خیلی زود گذشت؛ زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم. تمام این مدت هیجان زده بودم. و ترسیده بودم. تا به حال از سیگنارمنز بیرون نرفته بودم و نمی دونستم دنیا ی اون پایین چه شکلیه؟! نمی دونستم باید منتظر چی باشم؟! ترسم از فکر بودن، تنها بودن با آرن بیشتر هم می شد. گذشته از احساس عجیبی که این چند وقت راجع بهش پیدا کرده بودم، هنوز حرفهایی که استاد 7 سال پیش قبل از اومدنش زده بود به خاطر داشتم: « هرگز هرگز بهش اطمینان نکن! » حالا همون استاد ازم می خواست که به همون آرن اطمینان کنم. همه اش به خودم می گفتم :« 7سال از اون موقع گذشته..... آرن عوض شده.... استاد تورو به دست کسی که صد درصد بهش اطمینان داره نمی سپره! » و این تازه سوال های جدیدی رو برام به وجود می یاورد. مثلا اینکه آرن 7 سال پیش که یه بچه ی 10- 11 ساله بوده، مگه چی کار کرده بود که استاد از همون موقع به من هشدار داد مراقب باشم؟! حالا چی کار کرده که استاد نظرش عوض شده؟! این سوال های جدید رو هم به لیست سوال هایی که اخیرا برام به وجود اومده بود اضا فه کردم. داشت لیست بلند بالایی می شد. بچه ها! خوشتون اومده؟!! هیچ اشکالی ندارید که بگیرید؟! یا تعریفی که بکنید؟!!!!! ![]() این تاپیک نقد به خاطر این چیزاست!!!! یه سری بهش بزنید ممنونتون می شم!!!!! ![]() افسانه ی ققنوس| diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب ویرایش توسط diena : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۸ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, +Neda+, ...ARAD..., 88 shiva, ali_jon, alonegirl, annabel97, arezoo184, AvA, baroon12, cole, darya..., down13, elnaz 90, FAH!ME, fathemeh, honey_x, hydra, ili mah, khademre, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, love_a, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, sara-42, sazin513, sepeedeh, shahr, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, م.م.ر, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پیازچه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +30 امتیاز سلام! این قسمت یه ذره کوچیکه..... ببخشید...... ![]() داشتم می دویدم و اشک می ریختم. اندوه و نفرت همه ی وجودم رو گرفته بود. هیچ چیز از دنیای اطرافم نمی دیدم. مهم نبود. پام به چیزی گرفت و روی زمین افتادم. صورتم به چیز سختی برخورد کرد. طعم شور خون دهنم رو پر کرد. اهمّیت ندادم. بلند شدم به دویدن ادامه دادم. فقط می خواستم دور شم؛ برم.... به جایی که هیچ کس و هیچ چیز آشنایی نباشه. هیچ کس من رو نشناسه.... هیچ کس ازم نترسه و بدش نیاد. اشک هام با شدّت بیشتری روی گونه هام روون شدن. لحظه به لحظه گیج تر هم می شدم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. ایستادم. همون طور که دستم به طرف کمرم می رفت ترسم هم بیشتر می شد. دستم اون چیز ی رو که می خواست پیدا کرد. به خنجری که توی دستم و زیر نور ماه برق می زد نگاه کردم. این تنها راه خلاص شدن بود. قسمتی از وجودم فریاد می زد و می خواست که زندگی کنه. امّا قسمت قوی تری از اون تو فکر خود کشی بود. نقس عمیقی کشیدم و خنجر رو بالا بردم. پایین آوردمش. به محض برخورد نوک تیز و سرد خنجر با پوستم از خواب پریدم. سر جام نشسته بودم و نفسم به سختی بالا می یومد. دستی به سینه ام، جایی که که خنجر فرو رفته بود کشیدم. و وقتی متوجّه شدم که سالمه اشک های آرامش توی چشم هام حلقه زدن. سرم رو به زانو هام تکیه دادم و خدا رو برای اینکه همه چیز یه خواب بوده شکر کردم. نمی دونم چقدر به همون حالت نشسته بودم. امّا با صدای مامان به خودم اومدم :« دینا! خوبی عزیزم؟! » سرم رو بلند کردم و دیدم که بالای سرم ایستاده. به سختی لبخندی روی لب هام نشوندم و جواب دادم:« آره مامان! خوبم! فقط ناراحتم که چند وقت نمی تونم شما رو ببینم! » مامان کنارم روی تخت نشست و بازو هاش رو دور شونه های من حلقه کرد. درحالی که پیشونیم رو می بوسید گفت:« دلم برات تنگ می شه دینای من! » من هم بقلش کردم :« من هم همین طور مامان! » ازم فاصله گرفت و گفت:« مراقب خودت باش، باشه؟! » سرم رو تکون دادم. مامان چند لحظه ی دیگه هم با نگرانی بهم خیره شد و بعد گفت:« دیگه بلند شو! وقت رفتنه! » با کمک مامان آماده شدم. وسایلم رو – که زیاد هم نبود – قبلا جمع کرده بودم. پیراهن خاکستری تیره ام رو که پارچه ی محکمی داشت، پوشیدم. و بعد از مدّت ها مامان دوباره موهای بلند و مشکی ام رو شونه زد و برام بافت. با مامان صبحونه خوردم و کمکش کردم که میز رو جمع کنه. از فکر اینکه مدّتی نمی تونستم این کارها رو انجام بدم انگار قلبم فشرده شد. قرار بود نزدیک تونل جنوبی به آرن و هردن ملحق بشم. با مامان به اون سمت راه افتادیم. خیابون های سیگنارمنز خلوت بودند. سعی می کردم همه ی جزئیات رو به خاطر بسپرم. احساس می کردم که تا مدّتی طولانی نمی تونم شهری رو که تمام زندگی ام رو توش گذرونده بودم ببینم. به تجربه دریافتم که در اکثر موارد، چهار پنجم افرادی که تو این سایت یه رمان رو می خونن به تاپیک نقد سر نمی زنن. بنابراین توقع زیادیه که اگه بخوام بهش سر بزنید - چون الآن اون یه پنجم خواننده ها سر زدن - ولی چون من اساسا آدم پررویی ام؛ می گم که سر بزنید! افسانه ی ققنوس| diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, +Neda+, ...PANI, 88 shiva, ali_jon, alonegirl, amirhos72, annabel97, arezoo184, AvA, Az@de, baroon12, cole, darya..., down13, elnaz 90, FAH!ME, fathemeh, hydra, ili mah, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, sara-42, sazin513, sepeedeh, shahr, T T--THR, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پیازچه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 320
(View Stats)
تشکرها: 3,901
تشکر شده 3,299 بار در 460 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +31 امتیاز ادامه ی ماجرای دختر کوچولوی مو سیاه و چشم سبز من...... وقتی ما رسیدیم، اونها اونجا بودند؛ و همین طور استاد میور و بانو اینچانتی. با صدای گرفته ای بهشون سلام دادم. بانو اینچنتی و هردن با لبخند جوابم رو دادند. آرن سری تکون داد و استاد فقط نگاهم کرد. لبش رو گزید و گفت:« بهتره زود تر راه بیفتید!» ابرو هاش رو درهم کشید و رو به من ادامه داد:« دینا! لطفا چند دقیقه با من بیا!» به دنبال استاد راه افتادم. وقتی کمی از بقیه دور شدیم، استاد به طرف من چرخید و گفت:« گوش کن دینا!.... همون طور که قبلا هم گفتم، تو و آرن قراره به طرف جنوب برید. پیش الدور و فریما، محافظین جنوب. آرن به خوبی اون اطراف رو می شناسه، بنابراین نگران هیچ چیز نباش!.... در طول مسیر به هیچ غریبه ای اطمینان نکن.... هیچ کس! مبادا به کسی بگی که از کجا می یای و به کجا می ری! از ذهنت محافظت کن. هر اتّفاق عجیبی که افتاد باید، تکرار می کنم باید، به آرن خبر بدی. و همین طور بعد از رسیدن باید به الدور هم بگی! روشن شد؟!» سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم؛ هرچند کمی گیج شده بودم. مگه چه اتفاق غیر منتظره ای قرار بود که حتما باید به آرن خبر می دادم؟! اصلا مگه آرن کی بود که من بخوام بهش کزارش بدم؟! توی اون لحظه حسّ تنفرم از اون پسر شدّت گرفت. استاد چند لحظه به من چشم دوخت و بعد گفت:« بهتره دیگه بری!» وقتی پیش بقیه برگشتم، اونها کاملا آماده ی حرکت بودند. هردن که دهانه ی اسب سیاهی رو نگه داشته بود با خنده گفت:« امیدوارم سواری بلد باشی دینا!» پیش از اینکه من بخوام جوابی بهش بدم، بانو اینچانتی گفت:« نگران نباشید هردن! دینا سوارکار ماهریه!» لبخندی به من زد و ادامه داد:« مراقب خودت باش دینا!..... دلم برات تنگ می شه عزیزم!» زمزمه کردم:« من هم همین طور!» برای آخرین بار مامان رو که به شدّت گریه می کرد در آغوش کشیدم و گفتم:« گریه نکن مامان! من زود بر می گردم! قول می دم!» صدای خودم هم بغض آلود بود. بازوهای مامان محکم تر دور شونه هام حلقه شدند. صورتش رو بوسیدم و گفتم:« بسه دیگه مامان! » و ازش فاصله گرفتم. وقتی برگشتم چیز عجیبی دیدم. بانو اینچانتی آرن رو در آغوش گرفته بود و بی صدا اشک می ریخت. چهره ی آرن معذّب بود. بانو اینچانتی زمزمه وار گفت:« دلم برات خیلی تنگ می شه..... با بودن تو احساس می کردم که اون دوباره زنده شده!» آرن چیزی نگفت و فقط لبخند نصفه و نیمه ای روی لبهاش نقش بست. بانو اینچانتی از اون دور شد و در حالی که صورتش رو میون دستاش می گرفت ادامه داد:« قوی باش آرن! من مطمئنم که تو از پس همه چیز بر می یای! هر چی باشه تو پسر اونی! » لبخند آرن کامل شد و ته رنگی از تمسخر به خودش گرفت. با صدای گرفته ای گفت:« مگه اون از پس همه چیز بر اومد؟! » بانو اینچانتی اخم کرد. بعد از مکثی طولانی گفت:« به فریما و الدور سلام برسون!» روی نوک پا بلند شدو پیشونی آرن رو بوسید. لحظه ای به چشم هاش خیره شد و چیزی گفت که من نشنیدم؛ امّا باعث شد آرن سرش رو تکون بده و حرف اون رو تایید کنه. نزدیک بود از تعجّب شاخ در بیارم. هردن گفت:« آرن! عجله کن پسر! » آرن از بانو اینچانتی فاصله گرفت و به طرف استاد رفت. کمی به هم خیره شدند. بعد آرن تعظیمی کرد و گفت:« ازتون متشکرم استاد! » استاد میور در جوابش گفت:« امیدوارم وظایفت رو خوب انجام بدی!» آرن راست ایستاد و لبهاش به شکل خطی باریک در اومدند. مامان از کنار من گذشت و به طرف آرن رفت. اخم کردم. آرن به سمت مامان برگشت. مامان که سعی می کرد گریه نکنه گفت:« مراقب دخترم باش آرن!..... اون تمام دارایی من تو کل دنیاست!» آرن محکم جواب داد:« بهتون قول می دم خانوم که بیشتر از جونم و مثل خواهرم از دخترون مراقبت بکنم! » لبخند بی رمقی روی لبهای مامان نقش بست و دوباره اشک توی چشم هاش حلقه زد. هردن که بی طاقت شده بود گفت:« عجله کنید دیگه!.... چقدر می خواید لفطش بدید؟! » خودش سوار اسبی قهوه ای شده بود و کاملا آماده به نظر می رسید. استاد گفت:« حق با هردنه! آرن! دینا! عجله کنید!» بلافاصله پا در رکاب اسب سیاه رنگ گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم. رو به روم آرن هم با حرکتی سریع روی پشت اسب سفید و زیباش، کومت، پرید. برای آخرین بار به مامان نگاه کردم که داشت اشک هاش رو پاک می کرد و بانو اینچانتی با چشم هایی سرخ دستش رو دور شونه های اون حلقه کرده بود. بعد به دنبال هردن و آرن به طرف دهانه ی تونل حرکت کردم. تاپیک نقد در حال تار عنکبوت بستن نیست.... ولی سر بزنید که هیچ وقت نبنده.... چون پیشگیری بهتر از درمانه! ![]() ![]() افسانه ی ققنوس| diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, *Lonely*, 88 shiva, ali_jon, alonegirl, annabel97, arezoo184, AvA, Az@de, baroon12, cole, darya..., duste man, elnaz 90, FAH!ME, fathemeh, granaz, honey_x, hydra, ili mah, khademre, khiyal99, life & die, Lilika, linda2011, love_a, MAHSA-O, mahtab888871, mansoure, maral73, Mina.LoveStar, mohamad722, mona-95, New Age, nlp16001, para2X, RaheBipayan*, rezno, sara-42, sepeedeh, shahr, T T--THR, Taataa, tina bigdeli, yasamin juju, yasamin_34, Zarizar, ziglernata, ~Melika~, ~pArnYa~, αгѕαпα, آذردخت, احمد بهزادی, خانم فسقلی, زهرا1234, سمن ناز, طلوع عشق, عسل 76, نسيا, نيلا..., نیلوفر:-), پارمیداا, پیازچه |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| افسانه, ققنوس, ی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اختتامیه جشنواره ققنوس /ققنوس فرصتی برای بازشناسی آثار هنری راهیان نور است | مینا | فرهنگی و هنری | 0 | ۳۰ تير ۱۳۹۰ ۰۲:۵۷ بعد از ظهر |
| افسانه شهری | فرگلf کاربر انجمن | فرگلf | جزیره متروکه کتاب | 3 | ۲۲ تير ۱۳۹۰ ۰۴:۵۳ بعد از ظهر |
| عشق زنجيري | افسانه کهنگی کاربر سایت | افسانه كهنگي | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 33 | ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ۱۱:۴۹ بعد از ظهر |
| عشق زنجیری | افسانه کهنگی کاربر سایت | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان نوشته کاربران سایت | 0 | ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ۱۱:۲۲ بعد از ظهر |
| ققنوس پرنده افسانه ای | SaRa | تاریخ جهان | 0 | ۷ شهريور ۱۳۸۹ ۱۰:۴۹ بعد از ظهر |