بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
s_donia323 آواتار ها
 
s_donia323 به AIM ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی وقته کار مفید نکردم
عسلی 5صفحه بلطف



چه کودکانه دروغ میگویی...
چه بیرحمانه باور میکنم...
کاش باران بگیرد!




s_donia323 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط عیدی نمایش پست ها
چرا هیشکی منو دوست نداره؟
فرناز تو دیگه چراتو چرا منو فروختی
تو که کاربره ویژه ای عزیزم بایدم ویژه باشی
تو فراخوانم اسپم ندییییییییی

نقل قول:
نوشته اصلی توسط khale rize نمایش پست ها
سلام 10 صفحه لطفا بدید....ممنون.
سلام عزیزم
130 تا 139

http://s2.picofile.com/file/72734799...er_4_.rar.html



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۹ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط s_donia323 نمایش پست ها
خیلی وقته کار مفید نکردم
عسلی 5صفحه بلطف
140 تا 144

http://s1.picofile.com/file/72734846...er_5_.rar.html
farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۰ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
عیدی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط farnaz58 نمایش پست ها
تو که کاربره ویژه ای عزیزم بایدم ویژه باشی
تو فراخوانم اسپم ندییییییییی
قول میدم این اخریش باشه
منم ویژه دارم عمل میکنم که اسپم میدم دیهبقیه کاربرا که فقط تایپ میکنن من چون ویژه ام باید فرق کنم دیه
یه ذره بعد نوشت:چون نمیتونم باز پست بدم ویرایش میکنم فرنازی شوخول کردم من تایپ میکنم



اشتـباه من این بـود،

عمـق رابطه مان آنقدر نبود که درون آن شـیرجه زدم

انصاف نبود،

رفتنت با خودت بود، فراموش کردنت با من!




ویرایش توسط عیدی : ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۲۷ بعد از ظهر
عیدی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۴ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط عیدی نمایش پست ها
قول میدم این اخریش باشه
منم ویژه دارم عمل میکنم که اسپم میدم دیهبقیه کاربرا که فقط تایپ میکنن من چون ویژه ام باید فرق کنم دیه
باشه عزیز شما اون دو صفحه رو تایپ کن
چون از بعد از اون ما سهم دادیم
اینجوری قاطی میشه
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
خانم فسقلی آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink 32_61

محبوبه دلش می خواست پاسخ دهد تو بله، اما من نه! ولی حرفی نزد و سکوت کرد.
رامین که عصبانی و دلخور شده بود، باخودش فکر کرد چه موضوعی می تواند اینقدر مهم باشد که موضوع عشق و ازدواج آنها را تحت الشعاع قرار دهد. اگر اتفاقی افتاده یا موضوع مهمی هست چرا عمرش کوچکترین اشاره ای به آن نکرد و حرفی نزد؟ از طرفی از قیافه و حرکات عمویش نیز جز موافقت چیز دیگری نمی شد حدس زد.
رامین برای آن شب یکی از رستورانهای دنج معروف را انتخاب کرده بود. ولی حالت سرد و یخ زده محبوبه و بی توجهی او تمام آن شرق و اشتیاق را دررامین از بین برد. از طرفی چون رامین برای شنیدن موضوعی که نامزدش را این طور دگرگون کرده بود، عجله داشت، جلوی پارک بزرگی که نزدیک منزل آنها قرار داشت، ترمز کرد و گفت " دوست داری توی پارک بنشینیم و حرف بزنیم؟ "
محبوبه با سر جواب موافق داد و هر دو پیاده شدند. هوا رو به تاریکی می رفت. گلها و چمنها خیس و با طراوت بودند.
رامین که حوصله راه رفتن و هوا خوری نداشت و از طرفی بعضی نگاهها را متوجه محبوبه می دید و ناراحت می شد،یک نیمکت خالی در گوشه ای پیدا کرد و به محبوبه گفت "بهتره همین جا بنشینیم، حوصله نگاههای هیز و فضول مردمو ندارم."
محبوبه فهمید که رامین حال خوشی ندارد. اصلا نمی دانست چگونه موضوع را شروع کند.
صدای رامین رشته افکار او را گسست که می گفت "خوب، محبوبه، من دیگه حوصله ندارم، بهتره هر چه زودتر بگی موضوع چیه؟"
محبوبه نگاهی به رامین کرد و گفت "رامین قول می دی از شنیدن حرفهام عصبانی نشی و عکس العمل بدی از خودت نشون ندی؟"
رامین ناگهان داغ شد، با شنیدن حرف محبوبه، ضربان قلبش تندتر شد و خون به صورتش دوید، ولی چون هوا رو به تاریکی می رفت، محبوبه متوجه تغییر حالت او نشد. فقط شنید که رامین گفت "زودتر بگو ببینم موضوع چیه؟"
محبوبه که نفسش بند آمده بود، دل را به دریا زد و بدون کوچکترین مقدمه ای گفت "رامین من نمی تونم با تو ازدواج کنم!"
اگر در آن لحظه پتکی بر سر رامین فرود می آمد، بدون شک جراحت و دردش برای او قابل تحمل تر بود. حرف محبوبه، نفس او را بریده بود. لحظاتی مات و مبهوت، او را نگاه کرد، زبانش بند آمده و نمی توانست سخنی بگوید. احساس کرد پشتش یخ کرده، چشمهای آبی و معصومش سرخ شده بود و ناباورانه محبوبه را نگاه می کرد.
بعد از سکوتی طولانی، رامین با صدای خفه ای پرسید "چرا؟"
محبوبه که دلش می خواست هر چه زودتر فرار کند و از آن محیط ناراحت کننده خلاص شود گفت " آخه رامین، من تو رو مثل برادرم دوست دارم. من از وقتی یادم میاد از تو جز صحبت و رفتار برادرانه چیز دیگه ای ندیدم. تازه رامین، به خدا من فکر می کردم که تو عاشق مهرناز هستی و با اون عروسی می کنی."
رامین به تلخی جواب داد "محبوبه چرت و پرت نگو، حالم داره از حرفات بهم می خوره، تو بیشتر از یک ساله که می دونی من عاشق توأم، چرا حرف نزدی؟ لال بودی که همون اول بگی منو برادرانه دوست داری؟!"
محبوبه سرش را پایین انداخت. نمی توانست بگوید که اگر پای رضا در میان مبود، و او را ندیده بود، شاید اوضاع فرق می کرد. جرئت نمی کرد از رضا و عشق به او حرفی به میان آورد. به آرامی سرش را بلند کرد و با تظاهر به بی گناهی گفت "آخه رامین، تو اصلا از من پرسیدی؟ تو حتی یک بار به من گفتی که منو دوست داری، از من سؤال کردی که من هم تو رو دوست دارم یا نه؟"
رامین احساس تهوع می کرد. سرش به دوران افتاده بود، دلش می خواست خواب بود و این کابوس تلخ و دردناک او را از خواب بیدار می کرد. غرورش جریحه دار شده بود. احساس بدبختی و تنهایی می کرد دلش می خواست سرش را به درخت تکیه دهد و زار زار بگرید و به محبوبه بگوید که عشقش را نمی تواند از دل بیرون کند. آه چگونه تمام امید و شادیهایش بر باد رفته بود. چگونه سرزمین خوشبختی زندگیش به آتش کشیده شده و سوخته بود.
احساس گرما و خفقان کرد. کتش را با بی حالی از تن درآورد و به روی نیمکت انداخت. از جایش بلند شد و رو در روی محبوبه ایستاد. چه می توانست بگوید؟ در مقابل او چه کار می توانست انجام دهد؟ موجودی که روبروی او نشسته بود و این طور ظالمانه او را طرد می کرد، تمامی قلب و روح او را تصاحب کرده بود.
ناگهان نگاهش را از صورت محبوبه دزدید و به سویی دیگر معطوف کرد. دیگر این دختر برای او غریبه و نامحرم بود و هیچ گونه وابستگی و صمیمیتی بین آنها وجود نداشت.
رامین بدون اینکه نگاهش کند، در حالی که کتش را از روی نیمکت برمی داشت گفت "بلند شو، برسونمت خونه!"
محبوبه مثل برق گرفته ها از جایش بلند شد. باورش نمی شد موضوع به این زودی و به این آسانی تمام شود.
درون رامین تلاطمی بود. گویی پیکر استوار و ستبرش را با تیر قطعه قطعه کرده بودند. احساس ضعف و بی حالی می کرد. دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شده بود. خودش هم نفهمید چگونه به اتومبیلش رسید. در آن را باز کرد تا محبوبه بنشیند. درباره محبوبه احساسات متفاوتی داشت. احساس انتقام، عصبانیت، ولی هرچه بود می دانست که زمانی او را دوست داشته و هنوز دوستش دارد و گرمای همان عشق و دوستی است که به او اجازه نمی دهد اقدام انتقام جویانه ای انجام دهد. رامین می دانست با هر دختری می تواند ازدواج کند. ولی او محبوبه را می خواست.
در طول راه که چندان نپایید، هیچ یک حرفی نزدند. رامین جلوی خانه عمویش توقف کرد و بدون اینکه سرش را برگرداند به محبوبه گفت "خداحافظ"
محبوبه با دودلی گفت "رامین من..."
رامین اجازه نداد حرفی بزند. با صدای بلندتری گفت " خداحافظ! "
محبوبه پیاده شد، در ماشین را به شدت بست و با گامهای لرزان به طرف خانه به راه افتاد.


فصل سوم

اوضاع در عرض یک شبانه روز به هم ریخت. در برابر دیدگان ناباور هر دو خانواده، اتفاقی که نباید، افتاد. رامین تنها حرفی که به پدر و مادرش زد این بود که من و محبوبه با همدیگر به توافق نرسیدیم و پدر و مادرش را در بهت و حیرت به جا گذاشت. محبوبه در برابر تهدیدها و دعواهای پدرش، سر تسلیم فرود نیاورد و جسورانه از خودش دفاع کرد. محبوبه دیگر اجازه بیرون رفتن هم نداشت. رامین هم خودش را در اتاق زندانی کرده و بیش از بیست و چهار ساعت بود که لب به غذا نزده بود.
مادر رامین پریشان و عصبی پیوسته می گفت " چه غلطا، دختره سیاه زردنبو، فکر می کنه که می تونه مثل رامین من پیدا کنه، یکی نیست بهش بگه به چی می نازی؟ به اون ریخت دراز و لاغرت!"
پدر رامین عبوس و ناراحت قدم می زد و نمی توانست خشم و عصبانیتش را نشان ندهد. غرولند می کرد و بد و بیراه می گفت.
پدر محبوبه به عنوان عذرخواهی به خانه برادر بزرگش آمد و با وجود ظاهر نزار و قیافه مریضی که داشت، باز هم مورد لطف و عنایت برادر بزرگ تر واقع نشد: " تو اگه عرضه داشتی، دخترتو خوب تربیت می کردی که این طور بین دو خانواده اختلاف ایجاد نکنه و لگد به بخت خودش نزنه."
بدین ترتیب ارتباط بین دو برادر قطع شد. دیگر حال و هوای خانه پدری رامین، از عشق و محبت لبریز نبود. دیگر رامین سوت نمی زد و آوازهای عاشقانه نمی خواند. در خلوت خودش و در تنهایی، دور از چشم دیگران، گریه می کرد و آه می کشید. گویی اشکش را پایانی و آهش را انتهایی نبود. مادرش به بهانه های مختلف به او سر می زد و از دیدن دیدگان آبی او که سرخ و متورم شده بود، دلش آتش می گرفت. هاله ای کبود رنگ زیر چشمانش افتاده بود و نگاهش که همیشه سرزنده و خندان بود، مات و بی رمق به نقطه ای خیره شده بود.
رامین پس از مدتی تصمیم گرفت سری به خانه رضا بزند و با او درد دل کند. چون چند بار که تلفن زده بود، موفق نشده بود رضا را در خانه پیدا کند. شب پیش پیغامی برای مادر رضا گذاشت و گفت که فردا بعد از ظهر، برای دیدن رضا به منزل آنها می رود. اما رضا پیش از این، از ماجرای ملاقات محبوبه و رامین با خبر شده و از تمام کشمکشها و دعواها نیز آگاه بود. محبوبه با تلفن همه چیز را به او گفته بود.
عصر آن روز هنگامی که رضا در را برای رامین باز کرد، از قیافه دوستش تعجب کرد. دلش فرو ریخت و بغض گلویش را فشرد. صورت نزار و لاغر رامین با ریش نتراشیده، برای رضا غریب و نا آشنا آمد. به محض دیدن دوستش، او را در آغوش کشید، بوسید و به درون منزل هدایت کرد.
رضا در اتاقش ساکت و شرمسار به حرف های رامین گوش می داد و نمی دانست برای تسکین درد او چه بگوید. آن قدر احساس ناراحتی و شرمندگی می کرد که تنها به رامین چشم دوخته و او را نگاه می کرد. رامین آخر صحبت هایش اضافه کرد " رضا، شاید حق با محبوبه باشه، من یک بار هم از خودش نپرسیدم که چه احساسی به من داره، ولی از طرفی اون که می دونست من دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم، چرا زودتر تکلیف منو روشن نکرد و منو از اشتباه در نیاورد؟"
رضا که روبروی دوستش نشسته بود از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. هرچه به خودش فشار می آورد نمی توانست سخنی بگوید. وقتی نگاه منتظر رامین را دید که به انتظار شنیدن سخنی از سر همدردی به او خیره شده است، به ناچار گفت " ببین رامین، من و تو دیگه بچه نیستیم، باید خودمونو با واقعیات زندگی هر چند که تلخ باشه، وفق بدیم و اونها رو قبول کنیم. من می دونم که تو چه احساسی به.... به....!"
نمی توانست اسم محبوبه را بر زبان آورد. با کمال پررویی و بی شرمی، او را نصیحت کند. احساس می کرد که خیلی پست و نامرد است. احساس می کرد که به دوستش خیانت کرده و حق هیچ گونه سخن سرایی ندارد. بنابراین سکوت کرد و به رامین چشم دوخت.
رامین که فکر می کرد رضا آنقدر ناراحت است که نمی تواند حرفی بزند. با ناراحتی دستهایش را تکان داد و گفت " خیلی خوب رضا، نمی خواد نصیحتم کنی. می دونم که ناراحتت کردم، ولی باید بدونی که تو صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست من هستی، این اواخر هم به کلی غیبت زده بود و من واقعا نبودن تو را احساس می کردم."
هر کلمه ای که رامین بر زبان می آورد، نیشتری بود به قلب رضا.
رضا هر طور بود تا شب با رامین سر کرد و وقتی که مادرش برای شام از رامین دعوت کرد و او قبول نکرد نفسی راحتی کشید.
چند روزی گذشت. مجبوبه که اجازه نداشت از منزل بیرون برود، مرتب با تلفن رضا را تحت فشار می گذاشت که برای خواستگاری دست به کار شود. رضا دلش برای دیدن محبوبه پر می زد و از ندیدن او سخت دلتنگ بود. ازدواج با محبوبه برای او منتهای آمال و آرزویش بود، ولی نمی دانست با رامین چه کند و این موضوع را چگونه به رامین بگوید.
رضا در خانواده ای مقرراتی و سخت گیر بزرگ شده بود. پدرش افسر ارشد ارتش و فرمانده یکی از پادگانهای بزرگ تهران بود. رضا غیر از خودش یک برادر و یک خواهر دیگر داشت که به فاصله دو یا سه سال کوچکتر بودند. در خانه آنها همیشه حرف اول و آخر را پدرشان می زد. پدر رضا سرتیپ حسین سپهرم، همان طور که در محیط کارش فرمانده بود، در خانه هم فرماندهی می کرد. همسرش به ناچار، مطیع و فرمانبردار شده بود و زندگی مسالمت آمیزی را می گذراندند.
پدر رضا هر روز صبح زود از خواب بیدار می شد و بدون استثنا همه بچه ها را هم بیدار می کرد. او حتی روزهای جمعه و تعطیل هم به بچه هایش فرصت استراحت بیشتر و خوابیدن نمی داد،بچه ها موظف بودند که با وجود مستخدم در منزل، تختخواب و اتاق خودشان را همیشه تمیز و پاکیزه نگه دارند. آنها باید جزو شاگردان اول یا ممتاز می شدند و نیز می دانستند که اگر حرفی غیر از حرف پدرشان بزنند یا خدای ناکرده کاری غیر از خواسته او انجام دهند، روزگارشان سیاه است.
رضا گرچه موضوع عشق و علاقه خود به محبوبه را با پدر و مادرش در میان گذاشت ولی از ترس واکنش پدرش، هیچ سخنی از چگونگی آشنایی با دختر مورد نظرش به میان نیاورد.
وقتی پدر رضا حرف هایش را درباره دختر مورد علاقه اش شنید اخم هایش را در هم کرد و گفت: "رضا، تو این دختر و خانواده اش رو خوب می شناسی؟"
_بله پدر، خیلی خوب می شناسم. اون دختر خیلی خوب و نجیبه،پدرش کارمند عالی رتبه یکی از وزارتخانه هاست، شما از این نظر مطمئن باشین.
پدر رضا قلبا از این موضوع خوشحال شده بود و دلش می خواست پسرش هر چه زودتر تشکیل خانواده دهد. او را در آغوش گرفت، بوسید و تبریک گفت: "در هر حال رضا باید در مورد این دختر و خانواده اش بیشتر تحقیق کنی."
_خاطرت جمع باشه بابا، اون دختر عمومی رامینه، من اونو مدتهاست که می شناسم.
نمی دانست کار درستی کرده است یا نه که موضوع خویشاوندی محبوبه و رامین را گفته است اما از اینکه پدرش اظهار رضایت و اطمینان بیشتری کرد و دوباره او را در آغوش گرفت و بوسید، احساس کرد حرف بدی نزده است و با خود فکر کرد " بالاخره می فهمیدن، بهتر بود همین الان از خودم بشنون تا از دیگرون".
یک هفته از زندانی شدن محبوبه در خانه می گذشت که یک روز صبح زنگ تلفن به صدا در آمد. مهری خانم مادر محبوبه، با بی حوصلگی گوشی را برداشت و گفت " بفرمایید."
مادر رضا با سلام بلند بالایی، خودش را معرفی کرد و گفت: " اگر اجازه بدهید برای گفتگو درباره محبوبه خانم خدمت برسیم."
مادر محبوبه زبانش بند آمده، نمی دانست چه بگوید. کمی من و من کرد و گفت: "خواهش می کنم خانم سپهرم منزل خودتونه. ولی اگر اجازه بدین اول با پدرش صحبت کنم و بعد... "
پروانه مادر رضا که زنی همسن و سال مهری خانم و مثل او خانه دار و مردم دار بود، گفت "البته هر طور که شما صلاح می دونید. پس من دوباره شب مزاحم میشم."
مهری خانم با خوشرویی خداحافظی کرد و بعد یکراست به اتاق محبوبه رفت.
محبوبه بیدار بود و حتی می دانست که مادر رضا چه ساعتی تلفن را می کند. به محض باز شدن در اتاق، سر جایش نشست و گفت "مامان گفتن کی میان؟"
مهری که از رفتار دخترش عصبانی شده بود گفت "بسه بسه، خجالت هم خوب چیزیه! تو از کجا می دونی که کی تلفن زد و چی گفت؟ معلومه که انقدر سر و گوشت می جنبه که از همه کارها و برنامه ها با خبر هستی،خجالت هم خوبه چیزیه!"
محبوبه در حالی که پتو را به شدت کنار می زد از روی تخت پایین آمد، ایستاد و دستهایش را به کمرش زد و گفت " چه خجالتی! اگه زن رامین می شدم خجالت نداشت؟"
مادرش که دوباره داغ دلش تازه شده بود گفت " معلومه! ای بیچاره، تو با دست خودت، خودتو بدبخت کردی، حالا واسه من خواستگار می فرستی؟"
محبوبه که لجش گرفته بود گفت " واسه تو نه مامان جان،واسه خودم."
بعد چون مادرش را عصبانی و در حال ترک اتاق دید، جلو دوید، دو دستش را به دو طرف در گرفت و گفت " تا یه ماچ به من ندی نمیذارم از اینجا بری."
مادر محبوبه که با این ترفندهای دخترش آشنا بود گفت " خودتو لوس نکن، با اون قد درازت اونجا وایستادی که چی؟ برو کنار کار دارم."
محبوبه همان جا ایستاد. لبخند قشنگی زد و گفت " عیبی نداره، عوضش تو کوتاهی این به اون در، حالا ماچ منو میدی یا نه؟"
مهری خانم که خنده اش گرفته بود، ایستاد. دختر جوان، خودش را در آغوش او انداخت، با دستهای بلند و لاغرش، شانه های گوشتالود و نرم مادرش را فشرد و صورت او را که مثل همیشه بوی خوب مهربانی می داد، بوسید.
مهری تحت تأثیر محبت دخترش، او را بغل کرد و بوسید اشک چشمانش را پر کرد و با صدای بغض آلود گفت " محبوبه جان، من خوشبختی تو رو می خوام. اگه حرفی می زنم فقط به خاطر تو و آینده توست نه خودم."
محبوبه که مادرش را آرام و مهربان دید گفت " مطمئن باش من خوشبخت می شم، مطمئن باش، فقط مامان تو را به خدا، امروز و فردا نکن، بذار زودتر بیان و کارها رو تموم کنن."

مهری دوباره براق شد، نگاهی به دخترش انداخت، ولی چیزی نگفت. حوصله دعوا و آشتی دوباره را نداشت. نمی دانست از آمدن خواستگار خوشحال باشد یا نه. می ترسید که خدای ناکرده شوهرش به آنها روی خوش نشان ندهد. آن وقت تکلیف محبوبه چه می شد؟ او دیگر طاقت این را نداشت که دخترش را مغموم و اندوهگین ببیند، بالاخره جوان است، باید ازدواج کند و برود.


مهری با این افکار به آشپزخانه رفت تا به کارهایش برسد. پدر محبوبه به محض شنیدن موضوع، شستش خبردار شد که بدون شک، محبوبه عاشق بوده که به رامین جواب رد داده است. سرانجام پس از مشورت و گفتگو با همسرش، به این نتیجه رسید که چاره ای جز اینکه محبوبه را به مرد دلخواهش شوهر بدهد ندارد.


بنابراین چند روز بعد خواستگارها آمدند. از آنجا که رضا و محبوبه، به همدیگر علاقه مند بودند و قصد ازدواج داشتند، هر دو خانواده به توافق رسیدند. رضا به پدر و مادرش نگفت که رامین عاشق محبوبه بوده و پدر و مادر محبوبه هم، به طور کلی حرفی از رامین و خانواده اش به میان نیاوردند.


تاریخ عقد و ازدواج به یکی از اعیاد مذهبی در میانه شهریور موکول شد از آنجا که پدر رضا غیر از خانه شخصی اش یک خانه و دو آپارتمان دیگر هم داشت، قرار شد که هرچه زودتر یکی از آپارتمان ها را تخلیه و رنگ کنند و برای زندگی عروس و داماد جوان آماده سازند.


محبوبه در آسمان ها پرواز می کرد و به هیچ موضوع دیگری جز ازدواج با رضا و زندگی مشترک، فکر نمی کرد.


کمتر از یک ماه به تاریخ عروسی او مانده بود بنابر خواست پدر محبوبه صیغه محرمیت خواندند و او اجازه داشت هر روز رضا را ببیند و گاهی برای خرید یا خوردن شام بیرون بروند. رضا می دانست که هر چه زودتر باید موضوع ازدواجش را به رامین بگوید. اما احساس می کرد خاری قلب و روح او را می (؟) .


سرانجام یک روز پس از گفتگوی بسیار با محبوبه تصمیم گرفت که ماجرا را به رامین بگوید. رضا از جانب پدرش هم نگران بود، اگر او می فهمید که پسرش نامزد رامین را برای ازدواج انتخاب کرده و به دوستش خیانت کرده است، بدون شک مانع این ازدواج می شد.


با همه اینها رضا دل به دریا زد و پس از مکالمه کوتاه تلفنی با رامین، برای عصر همان روز قرار دیدار گذاشت.


هنگامی که لباس می پوشید تا به منزل رامین برود، قلبش به شدت می تپید. گویی امتحان مهمی در پیش دارد. او و رامین هر دو سربازیشان تمام شده و آماده کار بودند. قرار بود رضا و رامین با همکاری یکی از دوستانشان، شرکتی تأسیس کنند. ولی چون رامین حال و روز درستی نداشت، این کار به امروز و فردا موکول می شد. رضا کوشید افکارش را به موضوعات دیگری متوجه کند، ولی موفق نمی شد. فکر رامین و چگونگی بازگویی موضوع او را رنج می داد.


وقتی به خانه آنها رسید، نزدیک بود قالب تهی کند. زنگ را فشار داد. رامین در را باز کرد. چهره اش هنوز غمزده و تکیده بود، ولی ریشش را تراشیده بود و لبخندی بی رمق روی لبهایش دیده می شد. سلام کرد و گفت " سلام نامرد کجایی؟ توی این موقعیت، آدم دوستشو تنها میذاره؟ "


رضا به زور خندید و گفت " باور کن رامین گرفتارم."


دست همدیگر را فشردند و داخل ساختمان شدند. هر دو یکراست به طرف اتاق رامین رفتند. رضا بر جای همیشگی اش کنار پنجره نشست و گفت " رامین، چطوری، رو به راهی؟"


رامین سری تکان داد و گفت " ای بد نیستم. می دونی رضا،باید هر چه زودتر کاری برای خودم دست و پا کنم، وگرنه دیوونه میشم."


رامین احساس کرد که رضا در حالت عادی همیشگی اش نیست. در ضمن تشخیص داد، که رضا هم لاغر شده و گونه هایش گود افتاده است حرفش را تمام کرد و دیگر چیزی نگفت و به صورت دوستش خیره شد.


رضا ناگهان از جایش برخاست و گفت "رامین من برای گفتن موضوع مهمی پیشت آمدم."


رامین با تعجب گفت " چه موضوعی؟ اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟"


رضا بدون اینکه به چشمهای رامین نگاه کند گفت " نمی دونم، چطوری برات بگم، من....من ...."


رامین از جایش بلند شد و جلوی رضا ایستاد: "رضا، بگو، بگو، هر چی شده به من بگو. من هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم. تو مثل برادر منی، خودت که می دونی؟"


حرف ها و سخنان صادقانه رامین هر کدام تیری بود که بر قلب رضا فرود می آمد. طاقت دیدن آن همه صداقت و پاکی را نداشت، زبانش بند آمده بود " رامین، گوش کن. تو بایید به من قول بدی که خوب به حرف هام گوش بدی. بعد نتیجه گیری کنی باشه؟ "


رامین که کم کم کاسه صبرش لبریز شده بود گفت " آخه چی شده بابا؟ من و تو که این حرف ها رو نداریم."


رضا قدمی به عقب برداشت: " قول می دی به من نگی نامرد؟ قول میدی به من تهمت دزد و خیانتکار نزنی؟"


رامین که کمی بدگمان شده بود حیران و مبهوت گفت گ منظورت چیه؟ تو چی داری می گی؟ "


رضا که گویی دست از جان شسته بود گفت " من دارم ازدواج می کنم."


رامین ناگهان زد زیر خنده، خنده اش گویی تمامی نداشت، رضا عصبی و گیج ایستاده بود و او را نگاه می کرد. بالاخره رامین به حرف آمد و گفت " خب پسر، اینکه این همه ننه من غریبم نداره، اگه من در این مورد موفق نشدم، دلیل نداره که تو ازدواج خودتو از من قایم کنی."


پرده ای اشک چشمان رضا را پوشاند، رو در روی رامین ایستاد و گفت " ولی رامین من ... من ... دارم با ... محبوبه دختر عموی تو ازدواج می کنم."


رضا فقط در یک لحظه برق دو چشم خشمگین و آبی رنگ، توجهش را جلب کرد و فرود آمدن ضربه سنگینی که به صورتش خورد. لحظاتی بعد، به خود آمد، کف اتاق افتاده بود و دستها و لباسش خونی شده بود.


رامین وحشی و عاصی بالای سر او ایستاده بود و نگاهش می کرد. رضا به زحمت از زمین بلند شد، رو در روی او ایستاد. در حالی که دستش را به صورتش گرفته بود گفت " ولی رامین..."


رامین اجازه نداد که حرفی بزند. با صدای بلند گفت " خفه شو، تو رو باید مثل یه سگ بکشم و بندازمت تو کوچه، تو پست و نامردی، تو آدم نیستی، حیوونی، برو گمشو، از این خونه برو بیرون!"


رضا فکر کرد که رامین دوباره قصد دارد او را کتک بزند. همان طور روبروی او ایستاد. هر دو آنها می دانستند که رضا زورمندتر و قویتر است، و شاید هم رامین فکر می کرد که رضا برای مقابله با او برخاسته است، رامین دیگر به او نگاه هم نکرد. در اتاق را باز کرد و در برابر دیدگان متعجب مادر و خواهرش که از داد و بیداد او ترسیده و خودشان را به پشت اتاق او رسانده بودند، رضا را به طرز اهانت باری هل داد و از خانه بیرون کرد.


لباس رضا خونی شده بود. خودش را ب ماشینش رساند، در آن را باز کرد. پشت فرمان نشست و به سرعت حرکت کرد.


تمام پیراهن و بدنش خونی شده بود. درد شدیدی احساس می کرد چند عدد دستمال برداشتت روی دندانش فشار داد، دستمال ها را گلوله کرد، جای دندان خالی قرار داد و علیرغم درد شدیدی که احساس می کرد، روی آن را فشار داد تا از جریان خون بیشتر جلوگیری کند.


دیگر برای رامین، اوضاع از آنچه فکر می کرد وخیم تر و دردناک تر شده بود. در عرض کمتر از یک ماه هم عشق بزرگ و هم دوست صمیمی و قدیمی اش را از دست داده بود. دو نفر از عزیزترین کسانی که می شناخت، همدست شده و خوشبختی و سعادت او را از او دزدیده بودند. باورش نمی شد، فکر می کرد خواب می بیند. ساعتهای طولانی راه می رفت. افکار تیره و ناراحت کننده عذابش می داد.


فکر انتقام بود، انتقامی سخت و کشنده. دلش می خواست می توانست هر دو آنها را به سزای اعمالشان برساند. او در آن موقعیت چه کاری از دستش بر می آمد که هم خودش تسکین یابد و هم آنها را عذاب دهد؟ بدتر از همه غرورش جریحه دار شده بود. محبوبه با عملی که انجام داده بود، او را خرد و کوچک کرده بود. رامین با خودش فکر می کرد آنها چطور با یکدیگر آشنا و دلباخته یکدیگر شده اند؟ رامین خلوت و حال و هوای آنها را پیش خود تجسم می کرد و دیوانه می شد. او دیگر از کار با رضا و تأسیس شرکت منصرف شده و نقشه می کشید که هر چه زودتر از آن محیط و از آن خاطرات فرار کند. تنها کاری که می توانست انجام دهد، همانا دوری از محبوبه و رضا بود. دلش می خواست پیش از اینکه خبر ازدواج آنها را بشنود و دست به عمل ناروایی بزند، پر بکشد و برود به جایی که حتی اسمی هم از محبوبه نشنود و خبری از او نداشته باشد. پدر و مادرش وقتی خبر ازدواج محبوبه با رضا را شنیدند، ناباورانه نگاهی به همدیگر کردند و ناراحت و نگران، به فکر افتادند که هر چه زودتر برای پسرشان چاره ای بیندیشند و تا به مرز دیوانگی نرسیده او را از این مهلکه نجات دهد.


سرانجام رامین تصمیم گرفت که هر چه زودتر بار سفر ببندد و راهی امریکا شود. مسیر زندگیش تغییر کرده نا امید و دلسرد بود.


روزی که تصمیم گرفت ترک دیار کند، به پدرش گفت: " بابا جان، ماشین و آپارتمانم را بفروش، تا سرمایه ای جور بشه، شاید بتونم اونجا کاری راه بندازم."


پدرش با مهربانی گفت " پسرم به فکر سرمایه نباش، اصلا می تونی بری تحصیلت رو ادامه بدی. مجبور نیستی کار کنی."


_نه بابا، متشکرم، نمی خوام به خودت فشار بیاری از طرفی ... من دیگه چشم دیدن اون خونه رو ندارم!"


پدرش سکوت کرد و حرفی نزد. صلاح دید فعلا با پسرش بیش از این جر و بحث نکند.


فصل چهارم


در مدت دو سه هفته ای که محبوبه و رضا، همانند دو مرغ عشق، در آسمان آبی و صاف زندگیشان پرواز می کردند، رامین پریشان و سرخورده، به دنبال گذرنامه، روادید و دیگر وسایل سفرش بود شبهایی که محبوبه خسته و راضی، سر به بالین می گذاشت و به خواب می رفت، رامین با افکار سیاه و تیره، تا دمدمه های صبح به خود می پیچید و بیداری می کشید. روزهایی که رضا با انرژی و عشق، به دنبال تهیه وسایل عروسی می دوید، و از سویی در فکر تهیه و تدارک شرکت و کار تازه اش بود. رامین در اتاقش می نشست، به نقطه ای خیره می شد و به انتظار روز پرواز و ترک خانواده اش، دقیقه شماری می کرد. او می خواست وطن، سرزمین و کاشانه اش را با همه دلبستگی هایش رها کند تا دیگر حتی یک لحظه، افکار و خاطرات محبوبه او را رنج ندهد یا چشمش به چشم او نیفتد.


ارتباط بین دو خانواده به کلی قطع شده بود. پدر رامین دیگر چشم دیدن برادر و برادرزاده هایش را نداشت. تنها ارتباطی که بین آنها وجود داشت و البته آن هم مخفیانه بود، تلفنهایی بود که مهشید و رویا به همدیگر می زدند و اخبار را به همدیگر می گفتند. مثلا رویا خواهر رامین، می دانست که محبوبه در چه تاریخی و چه روزی عروسی می کند، یا مهشید اطلاع داشت که رامین در حال تهیه و تدارک وسایل سفر است.


البته از ازدواج محبوبه همه کم و بیش اطلاع داشتند در حالی که از رفتن رامین هیچ کس جز مهشید اطلاع نداشت. محبوبه لباس عروسی اش را از یکی از معروف ترین مزون های لباس عروسی خرید. آن قدر برازنده و متناسب بود که هر لباسی را می پوشید، زیباتر می شد، چه برسد به لباس عروسی که آن هم از بهترین و قشنگ ترین نوع و مدل انتخاب شده بود.


محبوبه دیگر به کلی موضوع رامین را فراموش کرده بود. فقط هرگاه که چشمش به جای خالی دندان رضا می افتاد عصبانی می شد و رامین را وحشی و بی تمدن می خواند. اما رضا نمی توانست رامین را فراموش کند. به هر کاری دست می زد و هر جا که می رفت خاطره دوست دیرینه اش در دلش زنده می شد و خاطره عملی که در حق او انجام داده بود، آزارش می داد. از اینکه رامین او را کتک زده و دندانش را شکسته بود، هیچ کینه ای به دل نداشت. حتی واقعا کمبود او را احساس می کرد و جای خالی او رنجش می داد. دلش می خواست رامین هم در مراسم ازدواج او شرکت می کرد. حتی گاهی دلش می خواست دوباره به خانه رامین برود و به پاهای او بیفتد و طلب بخشش کند. اما جرئت این کار را نداشت و می دانست که رامین هرگز او را به خانه اش راه نمی دهد. رضا حتی آرزو می کرد شرکتی را که در حال تأسیس و پایه گذاری آن بود، به جای کامران، با رامین شریک می شد. چه شبها و روزهای قشنگی که با هم سر کردند. روزهایی که با همدیگر به کوه می رفتند و عصر خسته و کوفته بر می گشتند. به کوچکترین حرف یا اشاره ای می خندیدند و شادی می کردند و نیز در غم و درد همدیگر شریک بودند. شبهای امتحان که با همدیگر درس می خواندند، گرچه دو رشته ی جداگانه را انتخاب کرده بودند، ولی با کمال صمیمیت و یکرنگی، تا دمدمه های صبح، مطالعه می کردند تا بتوانند واحدهای انتخاب شده را به خوبی بگذرانند. رضا آه می کشید و در دل می گفت " یادش بخیر" اما هرگز از احساسات قلبی اش با محبوبه حرفی نمی زد تا مبادا با یادآوری خاطره رامین، او را دل آزرده و غمگین کند.


چند روزی به عروسی آن دو نمانده بود. پدر و مادر محبوبه گرچه از رضا و خانواده او رضایت کامل داشتند، ولی هر دو نفر آنها، قلب و روحشان نزد رامین بود. آنها هرگز نمی توانستند شخص دیگری را به اندازه او به عنوان دامادشان دوست بدارند و بپذیرند.


مراسم عقد را در سالن پذیرایی خانه که بزرگ و جادار بود، بر پا کردند ولی برای عروسی یکی از هتل های بزرگ تهران را رزرو کردند، همه اعضای فامیل عروس و داماد و دوستانشان دعوت شده بودند. پدر محبوبه جرئت نکرد برای برادر بزرگترش، کارت دعوت بفرستد و تقریبا تمام فامیل از ماجرای محبوبه و رامین خبردار شده بودند و حتی بعضی از آنها مردد بودند که آیا در این عروسی شرکت کنند یا نه. مثلا عمه های محبوبه که هر دو از پدر او کوچکتر بودند، کارت دعوت را پس فرستادند و از شرکت در جشن عروسی خودداری کردند.


محبوبه از شنیدن این موضوع عصبانی شد، ولی برای اینکه نشان دهد، موضوع نیامدن آنها، اهمیتی ندارد به روی خودش نیاورد و چیزی اظهار نکرد. محبوبه از تصمیم رامین هیچ اطلاعی نداشت و نمی دانست که او به زوری به خارج از کشور می رود.


یک روز صبح تلفن زنگ زد. مادر محبوبه گوشی را برداشت ولی به محض گفتن الو، تلفن قطع شد. مهشید، شستش خبردار شد که رویاست و حتما خبر تازه ای دارد که به او بگوید. مهشید کمی صبر کرد و دو فرصت مناسب، تلفن عمویش را گرفت، خوشبختانه خود رویا گوشی را برداشت. در چند کلمه و خلاصه گفت که رامین امشب ساعت یک بعد از نیمه شب پرواز می کند.


مهشید که دستپاچه شده بود گفت " چی میگی رویا؟ چرا به این زودی؟ چرا دیروز به من نگفتی؟"


رویا گفت " به خدا من هم نمی دونستم به این زودی ملیتش درست میشه و گریه زودتر بهت می گفتم."


مهشید حالت دیوانه ها را پیدا کرده بود. باورش نمی شد که رامین به این زودی آنها را ترک کند و برود. او به حماقت محبوبه می خندید که چنین شوهر خوب و سر به راهی رااز دست داده است ولی ته دلش از این موضوع راضی به نظر می رسید و به هیچ وجه از جدایی رامین و محبوبه ناراحت و دلخور نبود.


در خانه آنها، همه مشغول تهیه و تدارک وسایل عقد بودند. کسی در بند مهشید و حرکات او نبود. حتی از اینکه او در رشته پزشکی قبول نشده و تنها برای تحصیل در رشته زیست شناسی نمره آورده بود، مورد بازخواست قرار نگرفت. همگی فکر و ذکرشان متوجه برگزاری عروسی بود، کسی در بند آن نبود که چرا مهشید گاه و بیگاه مخفیانه با تلفن صحبت می کند یا وقتیکه برای خرید نیم ساعته بیرون می رود یک ساعت بعد به منزل بر می گردد. درست در همین اوضاع و احوال بود که مهشید تصمیم گرفت هر طور شده، قبل از اینکه رامین ایران را ترک کند و برود، او را ببیند.


برعکس منزل پدر محبوبه که شلوغ و پر رفت و آمد بود، در خانه پدر رامین، گویی گرد سیاه سکوت و دلتنگی پاشیده بودند. کسی رغبت نمی کرد حرفی بزند یا سؤالی بکند. رامین مثل آدم آهنی می آمد و می رفت و در خلوت خود، کارهایش را سرو سامان می داد. گویی مهر
سکوت بر لب گذاشته بود. کسی هم جرئت نداشت زیاد سر به سرش بگذارد یا او را نصیحت کند چون می دانست که با واکنش ناخوشایندی روبرو می شود. رامین به طرز محسوسی لاغر شده بود. از اینکه خانه و کشورش را ترک می کرد، به هیچ وجه خوشحال نبود، ولی احساس می کرد که چاره دیگری ندارد.
هواپیما ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه پرواز می کرد و حداکثر باید ساعت ده خود را به فرودگاه می رساند. مادرش شام دلخواه او را پخته بود و دلش می خواست که پسرش در این دقایق آخر با خاطره خوشی آنجا را ترک کند. دو چمدان و یک ساک مرتب و آماده کنار اتاقش به چشم می خورد. قرار بود یکی از دوستان پدرش در فرودگاه به استقبالش بیاید. البته دایی رامین نیز در امریکا اقامت داشت و غیر از آن چند نفر از دوستان و آشنایان دیگر نیز برای پذیرایی و کمک به او اظهار تمایل کرده بودند.
حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود که زنگ تلفن به صدا آمد. رویا گوشی را برداشت و بعد از صبحت، در حالی که دستش را روی گوشی گذاشته بود، با چشمان نگران و گناهکار رو به مادرش و پدرش کرد و گفت " مهشید، میگه خواهش می کنم بذارین فقط یک بار رامین رو ببینم و خداحافظی کنم."
رامین در اتاقش بود. مادرش با دست به صورتش زد و گفت " اوا، اوا، اون از کجا خبر داره؟"
_مامان به خدا از دهنم در رفت، ولی مطمئن باشین مهشید به هیچ کس چیزی نگفته.
پدرش پا در میانی کرد و گفت " گوشی را بده ببینم چی میگه؟"
با عصبانیت گوشی تلفن را از دخترش گرفت و با صدای دورگه اش گفت " بعله؟"
مهشید که جا خورده و ترسیده بود بی درنگ گفت " سلام عمو جون، الهی قربونتون برم، چقدر دلم براتون تنگ شده!"
پدر رامین ناگهان از لحن گرم و صمیمی دختر برادرش نرم شد و آرامتر گفت " سلام عمو، چطوری؟ می دونی رامین دوست نداره کسی رو ببینه و دلش می خواد بدون مزاحمت و دردسر بره."
مهشید هم که کمی جرئت پیدا کرده بود گفت " می دونم عمو جون، به جون عمو من یک کلمه هم به کسی چیزی نگفتم. شما رو به خدا اجازه بدین این بار آخری بیام و رامین را ببینم، باشه؟"
آقای امین سالاری، پدر رامین، مردی که به بداخلاقی و یکدندگی معروف بود و حتی بچه هایش نیز جرئت نداشتند سر به سر بگذارند یا مخالف خواسته او کاری انجام دهند، در برابر دختر کوچک برادرش، که این طور با التماس و محبت خواستار دیدار پسر عمویش بود، تسلیم شد و گفت " باشه، بیا، ولی وای به حالت اگه کس دیگه ای از این موضوع خبردار بشه."
مهشید با عجله گفت " قربونتون برم عمو جون، مطمئن باشین هیچ کس نمی فهمه. خیلی ممنون، الان میام."
گوشی را گذاشت. پدر رامین به طرف اتاق پسرش رفت تا به هر ترتیب شده او را راضی کند که لااقل با دختر عموی کوچکش خداحافظی کوچکی کند و بی جهت کینه او را به دل نگیرد.
رامین با نارضایتی و برای اینکه پدرش را ناراحت نکند، قبول کرد. دقایقی بعد، صدای زنگ در خانه به گوش رسید. رویا با عجله رفت و در را باز کرد. همان طور که همه انتظار داشتند، مهشید بود. معلوم نبود آن وقت شب به چه بهانه ای از منزل خارج شده است. به محض رسیدن، سلام کرد، دوید و عمو و زن عمویش را بوسید. با بیژن پسر عموی کوچکش هم احوال پرسی کرد و منتظر و نگران، با چشمهایش به دنبال رامین گشت. مثل همیشه بلوز و شلوار اسپرتی پوشیده بود. چند کتاب زیر بغلش بود که از لابلای کتابها، برق یک کاغذ کادویی به چشم می خورد. موهایش را بر خلاف همیشه که پشت سرش جمع می کرد، این بار رها کرده بود و به روی شانه هایش ریخته بود. موهای بلند و زیتونی رنگ که فرق آن را کج کرده بود و قسمت دیگر را به پشت گوش برده بود. بفهمی نفهمی آرایش مختصری هم کرده بود. اما حالت قیافه و چشمان غمگینش که نم اشکی بر آن می درخشید، همه را تحت تأثیر قرار داد. لبهایش را برای جلوگیری از گریه احتمالی، روی هم فشرده و چشم به اتاق رامین دوخت.
رامین صدای او را شنید، ولی همان طور بی اعتنا روی تختش نشسته بود و فکر می کرد. پس از دقایقی، پدر رامین که از آمدن پسرش ناامید شده بود با صدای بلند گفت "رامین، رامین جان، چند دقیقه ای می تونی بیای اینجا؟ مهشید اومده می خواد تو رو ببینه!"
ولی جوابی شنیده نشد. مهشید بدون اینکه فرصت را از دست بدهد و از این حرکت رامین ناراحت شود گفت " عیبی نداره عمو جون، ناراحتش نکنین، اگه اجازه بدین خودم برم ازش خداحافظی کنم."
در همین هنگام در اتاق رامین باز شد و قامت بلندش در میان در ظاهر شد، با لبخند بی رمقی رو به مهشید کرد و گفت " سلام، مهشید، امیدوارم که به کسی حرفی نزده باشی."
مهشید با دستپاچگی جواب داد "نه به خدا رامین، به جون مادرم به هیچ کس چیزی نگفتم."
رامین قدمی جلو آمد و گفت "خب، مثل اینکه توی کنکور هم قبول شدی؟"
مهشید با شرمندگی جواب داد: " آره، رشته دلخواهم که نه، زیست شناسی قبول شدم."
زن عمویش نگاهی به او کرد و گفت " عیبی نداره مهشید جون، بالاخره از رشته های پیش و پا افتاده دیگه مثل تاریخ و زبان و غیره بهتره!"
مهشید فهمید که زن عمویش به طور غیر مستقیم دارد محبوبه را که زبان انگلیسی می خواند، تحقیر می کند و می کوبد، ولی به روی خودش نیاورد، اما رامین با اوقات تلخی رو به مادرش کرد و با نگاه به او فهماند که حرف خوبی نزده است. و برای اینکه زودتر شر مهشید را کم کند گفت: " خب، مهشید خیلی زحمت کشیدی که آمدی، بهتره تا کسی نفهمیده برگردی."
قیافه مهشید در هم رفت، چشمانش دوباره پر اشک شد و با صدای آرامی گفت " رامین اگه اجازه بدی یک یادگاری ناقابل برایت گرفتم، البته اینجا روم نمیشه بهت بدم، اجازه می دی بذارم توی اتاقت؟"
رامین که از بچه بازیهای مهشید خوشش نمی آمد، دستهایش را به علامت تسلیم از هم باز کرد و گفت "باشه، فقط زود باش!"
مهشید ادامه داد " راستی رامین اجازه می دهی چند تا از کتاب هایت را به امانت ببرم، البته بعد از اینکه خوندم و بر می گردونم."
مادر رامین با بی حوصلگی به طرف آشپزخانه رفت تا شام را حاضرر کند. شوهرش هم روزنامه را برداشت و خودش را به خواندن آن مشغول کرد. هر دو آنها می دانستند که رامین ممکن است هر آن سر مهشید فریاد بکشد و او را از خانه بیرون کند.
مهشید بدون توجه به اطراف، به اتاق رامین رفت، رامین دندانهایش را از عصبانیت به هم فشرد و دنبال او به راه افتاد. مهشید به محض اینکه احساس کرد با رامین تنها شده، نفس راحتی کشید. دستپاچه شده بود، کتاب خواستن و کادو دادن، بهانه ای بیش نبود. رامین که او را مردد دید، گفت " هر کتابی که می خواهی بردار، فقط خواهش می کنم طولش نده، زود باش."
مهشید دوباره چشمهایش اشک آلود شد، با اینکه غرورش جریحه دار شده بود تصمیم داشت آنچه در دل دارد ابراز کند. با همان چشم های اشک آلودش رو به رامین کرد و گفت "رامین چرا همیشه با من سرد برخورد می کنی؟ چرا هیچ وقت با من مثل یک دختر خانم محترم رفتار نمی کنی؟"
رامین دیگر صبرش تمام شده بود، ولی به محض این که خواست واکنش تندی نشان دهد، مهشید کتابهایش را با خشونت روی میز انداخت و با صدای گریان ادامه داد: " آخه رامین مگه تو قلب نداری؟ احساس نداری؟ رامین من روزها و شبهای زیادیه که از فکر تو نه خواب دارم نه آسایش."
رامین چشم هایش گرد شد مهشید ادامه داد: " یعنی تو نفهمیدی من چه احساسی به تو دارم رامین؟ هان؟ نفهمیدی؟ تو فقط محبوبه را می دید و بس، ولی باید بدونی محبوبه لیاقت تو رو نداشت و احساس تو رو نفهمید."
رامین که از تعجب خشکش زد بود ناگهان زد زیر خنده و با همان لحن تمسخر آمیز گفت " به به، چشمم روشن، نگاه کن بچه یک وجبی چه حرف ها بلده! تو اصلا می دونی چی داری میگی؟ تو می دونی من چند سالمه و چقدر از تو بزرگترم؟"
مهشید که از شدت خشم و ناراحتی نزدیک به انفجار بود گفت " آره، می دونم، مگه چیه؟ من هیجده ساله ام و تو هم بیست و پبج ساله ای."
رامین که از پررویی دختر عموی کوچکش تعجب کرده بود گفت " مهشید خانم خجالت هم خوب چیزیه باید بدونی تو با رویا برای من فرقی نداری و...."
ناگهان یاد حرف محبوبه افتاد که به او گفته بود " تو را مثل برادرم دوست دارم!" پس سکوت کرد. چون احساس می کرد که مهشید حالت او را در برابر محبوبه دارد. احساس کرد که مهشید غمگین و عاشق است و او بیرحمانه احساسات و خواسته های او را به تمسخر گرفته است. نگاهی به او کرد. دختر عموی کوچکش برخلاف خواهر بزرگش محبوبه، پوستی سپید و مرمری داشت. چشمهای درشت و سبز رنگش را با التماس به او دوخته بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت. رامین دلش سوخت، ولی هیچ کاری هم نمی توانست انجام دهد. او در آن هنگام، به هیچ وجه متوجه زیبایی های زنانه دختر عمویش نبود. چشمها و گیسوان پر پشت و خوشرنگ مهشید توجه او را جلب نمی کرد. رامین، فقط دختر کوچکی را می دید که ادای بزرگترها را در می آورد. بلوز چهارخانه گشاد و مضحکی به تن دارد. رامین عاشق محبوبه بود. مهشید راست می گفت، او و فقط و فقط محبوبه را می دید و بس و عجیب آنکه هنوز او را دوست داشت و در فراقش آه می کشید و حسرت می خورد.
مهشید که سکوت و تعجب رامین را دید، بدون اینکه حرفی بزند، از لای کتاب هایش، کتابی را که به عنوان یاد بود برای رامین خریده بود برداشت و به او داد.
رامین در سکوت آن را گرفت و سرش را پایین انداخت، تا نگاهش با او تلاقی نکند.
مهشید کتاب هایش را برداشت، و با لحن سوزناکی گفت " خداحافظ رامین جان، سفرت خوش!"
سپس با عجله در را باز کرد و بدون اینکه از بقیه خداحافظی کند، با شدت آن را به هم زد و خارج شد. صدای پاهایش تا مسافتی نزدیک به گوش آمد که شتابان می دوید.
رامین درباره ملاقات با مهشید با هیچ کس صحبتی نکرد. او فکر کرد که این هم از هوسها و اداهای دوره بحران جوانی است و مهشید به زودی آن را فراموش می کند، همان طور که خود رامین نیز، دقایقی بعد آن را فراموش کرد!
آخرین شب اقامت رامین هم کم کم به پایان رسید. به هر ترتیبی بود سعی کرد کمی از غذایی که مادرش به خاطر او پخته بود، بخورد.
سر ساعت مقرر همگی آماده رفتن شدند. هر چه رامین اصرار کرد که تنها یا با پدرش به فرودگاه برود، مادر و خواهرش قبول نکردند.
آن شب آسمان صاف و پر ستاره بود و نسیم خنکی می وزید. در فرودگاه رامین در میان اشک و آه خانواده خداحافظی کرد و رفت. هنگامی که از آنها جدا شد، نفس راحتی کشید، چوت طاقت دیدن اشکهای مادر و نگاه غمگین پدرش را نداشت. خوشبختانه هواپیما تأخیر نداشت.
در محوطه فرودگاه باد نسبتا سردی می وزید. دل رامین، غمگین ترین دلی بود که عازم سفر بود. بغض گلویش را می فشرد. چشمهایش پر اشک بود.آهی کشید، نگاهی به آسمان کرد، آن را بر خلاف دلش، صاف و نورانی دید. هنگامی که از پله های هواپیما بالا می رفت، مکثی کرد به اطراهش نگاه کرد، با ولع ریه هایش را از هوای وطن پر کرد و با حسرت آه دیگری کشید و زیر لب گفت " محبوبه هرگز تو را نمی بخشم!"


فصل پنجم

محبوبه و رضا، دو ماه بعد از ازدواج، به آپارتمانشان نقل مکان کردند. آنها برای ماه عسل به رامسر رفتند و روزها و شبهای شیرین و فراموش نشدنی زندگی مشترکشان را آنجا سپری کردند. قرار شد که محبوبه درسش را ادامه دهد و تا لیسانس خود را نگرفته، بچه دار نشود. همه چیز خوب و رو به راه بود. جهاز کامل محبوبه تمام آپارتمانش را پر کرده بود. پدر رضا علاوه بر کمک های مادی، ماشین رضا را هم عوض کرد و یک بی.ام.و نو خریداری کرده و به عنوان کادوی عروسی به پسرش هدیه کرد.
رضا، در کمتر از دو ماه، شرکتی را که می خواست با رامین تأسیس کند، به کمک یک نفر از دوستانش به راه انداخت و سخت مشغول کار شد. جوان و پر انرژی و عاشق زندگی و زنش بود. او تصمیم گرفته بود به هر ترتیب شده به یک زندگی ایده آل و پر شکوه دست یابد و هرچه زودتر خانه و زندگی بزرگتر و بهتری برای همسر زیبا و دوست داشتنی اش فراهم کند. البته از نظر رضا، محبوبه کمی خودسر و یکدنده بود، بخصوص که در زندگی خانوادگی خودش، همیشه حرف، حرف پدرش بود و مادرش جز اطاعا و سر سپردگی نقش دیگری نداشت. برایش حرکات و رفتار همسر جوانش، غریب و غیرقابل تحمل می آمد. اما رضا سخت عاشق محبوبه بود، و چون فهمیه بود که محبوبه این طور تربیت شده و بار آمده به روی خودش نمی آورد.
مدت دو سالی که محبوبه به دانشگاه می رفت، رضا توانست تا اندازه ای شرکتش را با گرفتن پروژه های کوچگ و کارهای ابتدایی، راه اندازی کند. کم کم تعداد سفرهای او بیشتر شد و اغلب از تهران دور بود. محبوبه به این وضع عادت کرده بود و حرفی نمی زد. او هم به امید روزهای بهتر شوهرش را آزاد گذاشته بود تا به راحتی کار کند و پول در بیاورد.
محبوبه و رضا، بعد از ماه عسل، از رفتن رامین مطلع شدند. مهشید که هنوز به رامین علاقه داشت حرفی در این باره نزده بود.
دو سال گذشت و محبوبه لیسانسش را گرفت و خانه نشین شد. در همین حین خبرهای تازه ای هم از رامین رسید. خبرها حکایت از این داشت که رامین به کمک دائی اش، یک شرکت کامپیوتری تأسیس کرده و کار و بارش بد نیست اما هنوز ازدواج نکرده است. رابطه بین دو برادر، همچنان تیره و تار بود، فقط گهگاهی پدر محبوبه، تلفنی به برادر بزرگترش می زد یا برای عرض تبریک عید به خانه آنها می رفت که البته دیدار او بازدیدی در برنداشت و برادر بزرگ تا مدتهایِ مدید از آمدن به خانه پدر محبوبه خودداری می کرد.
محبوبه تن به خواسته شوهرش داد و از کار کردن منصرف شد. بخصوص که احساس کرد باردار شده است. اواخر سال سوم ازدواجشان اولین فرزندشان به دنیا آمد. اسمش را پژمان گذاشتند. رضا از شادی سر از پا نمی شناخت. کارش رونق گرفته و روی یک پروژه بزرگ نفتی در امیدیه کار می کرد. هر چند مجبور بود که از همسر و پسرش دور باشد، ولی این دوری را به خاطر دیدار دوباره آنها، به جان می خرید و از لحظاتی که با آنها بود، بیشتر لذت می برد. نگران تنهایی محبوبه بود، هر چند مادر و خواهر محبوبه، او را تنها نمی گذاشتند.
محبوبه زن بلند پروازی بود، دلش می خواست هر چه اراده می کند، داشته باشد، زن مقتصد و حسابگری نبود، حتی گاهی بیش از آنچه رضا در اختیار او می گذاشت، طلب می کرد. دلش می خواست در تعطیلات به مسافرت برود، بهترین جواهرات و لباسها را بخرد و رضا هم بی دریغ هر آنچه حاصل زحمات سخت و کار شبانه روزیش بود، در اختیار او می گذاشت.
محبوبه در تنهایی، با محبت و عشق، کودکش را بزرگ می کرد و در آرزوی روزهای بهتر و قشنگتر به انتظار رضا می نشست. پسرشان کم کم بزرگ شده و به راه افتاده بود. خنده اش گرم و شیرین بود و با حرکات بچگانه و شیطنتهایش، ساعتها محبوبه را به خود سرگرم می کرد. مهناز خواهر بزرگتر محبوبه، صاحب دو دختر شده بود و به خاطر علاقه شدیدی که به پسر محبوبه داشت، در هر فرصتی به سراغ محبوبه می آمد و ساعاتی را با پسر شیرین و با نمک او سپری می کرد. مهشید هم امتحانهای سال آخر دانشگده اش فرا رسیده بود و کمتر فرصت می کرد که به برنامه های دیگری جز درسهایش برسد.
مهشید بزرگترر و لاغرتر شده بود. با اینکه خواستگاران فراوانی داشت، بدون استثناء همه آنها را رد می کرد و جواب منفی می داد. در صورتش حالتی مصمم دیده می شد. کسی خبر نداشت در دل او چه می گذرد. مادرش نگران آینده او بود و بارها با محبوبه، نگرانی خود را در میاد گذاشته و از او خواسته بود که خواهر کوچکترش را نصیحت کند. ولی مهشید به هیچ وجه گوشش بدهکار این حرف ها نبود.







 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید







قوانین امضا!

ویرایش توسط خانم فسقلی : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۰۹ قبل از ظهر
خانم فسقلی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
fereshteh89 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ده صفحه هم به من بدید...
fereshteh89 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
s_donia323 آواتار ها
 
s_donia323 به AIM ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

144-140

در طول راه نیز این سکوت بر قرار بود. رامین تمام مدارکی را که برای رفتن به امریکا احتیاج داشتند به نشانی پدر خانم دوستش در سوئیس فرستاده بود. بنابراین رضا به هیچ وجه نمی توانست بفهمد که در این کار کمک اصلی از طرف چه کسی بوده است.
محبوبه به همسرش گفته بود که شخص موردنظر در سوئیس پدر یکی از دوستان دانشگاهی مهشید است. رضا اگر می خواست می توانست تا سوئیس همراه آنها باشد، ولی از آنجا که مطمئن بود به او ویزای آمریکا نمی دهند، و اگر هم با تمام مشکلات و سختی ها می توانست ویزای آمریکارا بگیرد باز هم در وضعیتی نبود که بتواند به آنجا برود و همراه زن وفرزندانش باشد. او پروژه بزرگی را تقبل کرده بود که باید انجام می داد وتمام سرمایه و زندگی اش نیز در تهران بود. تا آن ها را سروسامان نمی داد، نمی توانست به خانواده اش بپیوندد. اکنون تنها امیدی که در دلش بود این بود که محبوبه در سوییس موفق به گرفتن ویزای امریکا نشود.
در یکی از روزهای آفتابی فروردین ماه، که شراره های جنگ تحمیلی در ایران بیداد می کرد و هنوز جوانان ایرانی دسته دسته راهی جبهه ها می شدند. محبوبه با بچه هایش، طی یک خداحافظی پر شور از تمام فامیل وبه خصوص شوهرش راهی سوئس شد.
رضا روزهای آخری که محبوبه در تهران بود، مشوش وسرگشته بود. لحظه ای از همسرش دور نمی شد، می خواست همه لحظات آخر را همراه با محبوبه و خاطرات او سرکند. لحظه به لحظه اشک در چشم او را می بویید ومی بوسید.
رضا تنها بود، تنهای تنها، در روزهای آخر، کسی در بند تنهایی واحساس او نبود. همه در گیر ودار رفتن مسافرانی بودند که بازگشتشان نامعلوم بود.
هر روز بر تعداد چمدانها افزوده می شد و رضا با غم و درد نظاره گر آنها و نظاره گر روز هایی بود که به سرعت تمام می شد. حتی آخرین پیشنهادی که رضا در کمال درماندگی به محبوبه کرد این بود که اگر امکان دارد در سوئیس مستقر شوند تا امکان دیدار آنها فراهم باشد که آن هم با مخالفت محبوبه رو به رو شد.
رضا دیگر هیچ امیدی به محبوبه نداشت. دیگر امیدی نداشت که همسرش از تصمیمی که گرفته بود منصرف شود و نزد او بماند.
تمام امید هایش بر باد رفته بود.تنها کورسویی در قلبش روشن بود که همان نگرفتن ویزای امریکا بود.
محبوبه رفت و با تمام خاطرات هجده ساله اش از رضا خداحافظی کرد...

_____________________________

فصل11

با رفتن محبوبه و بچه ها، رضا خانه وزندگی اش را به دست زهرا خانم سپرد وراهی جنوب شد.در آنجا آرامش بیشتری داشت ومی توانست در کارها و مسئولیت ها خود را غرق کند. اکنون دیگر هیچ گونه وابستگی و دلبستگی در تهران نداشت، وهمه دلخوشی اش در اهواز، آغاجاری وامیدیه بود. خوشبختانه تا آن لحظه هیچ آسیبی به کارگاه او نرسیده بود.گرچه کارش خطر جانی به همراه داشت ولی به محض شنیدن صدای آژیر خطر به پناهگاه می رفتند وبعد از برطرف شدن خطر بلافاصله شروع به کار می کردند.
رضا هنگام ترک خانه، به زهرا خانم گفت:« هر وقت خبری از محبوبه وبچه ها شد، به من تلفن بزن.»
محبوبه قبل از رفتن جواهرات خود را به مادرش و بقیه لوازم زندگی را به زهرا خانم سپرد.
انتظار رضا زیاد به طول نینجامید، به او خبر دادند که خانواده اش به سوئیس رسیده اند. دوهفته بعد در کمال ناباوری خبردار شد که محبوبه وبچه ها موفق شده اند ویزای امریکارا بگیرند.
محبوبه بعد از رسیدن به ژنو وقتی فهمید که بسیاری از مسافران ایرانی که به سفارتخانه های آمریکا در کشورهای اروپایی هجوم آورده اند به استثنای موارد بسیار نادر، اغلب مهر قرمز به گذرنامه هایشان خورده است بسیار ناامید شده بود. اما وقتی خبر موفقیت آمیز گرفتن ویزا ومهر اجازه ورود به آمریکا را در گذرنامه اش دید، می خواست از خوشحالی پر درآورد وپرواز کند. در کمتر از سه هفته توانسته بود سد بزرگی از مشکلات را پشت سر بگذارد وبه راحتی وارد دنیای قشنگی شود که انتظارش را داشت.
دریکی از روز های قشنگ اردیبهشت ماه، محبوبه و بچه هایش به سرزمین موعودشان،آمریکا، وارد شدند. در فرودگاه لس آنجلس، مهشید ورامین با دخترشان دریا، دخترخاله های محبوبه با خانواده شان منتظر آنان بودند.
محبوبه وبچه ها، از دیدن جمعیت زیادی که به پیشوازشان آمده بودند،دچار بهت و سرگیجه شدند. محبوبه از دور قامت بلند رامین را دید که دست دختربچه مو بوری را گرفته و لبخند می زد. برای لحظاتی مردد باقی ماند. او پیش از این مهشید را دیده وبا او روبوسی کرده بود وباورش نمی شد که رامین هم برای استقبال آنان آمده باشد.
مهشید که تردید او را دید بازوی او را گرفت و با لبخند اطمینان بخشی به او گفت:«محبوبه جان، بیا با رامین احوال پرسی کن.»
رامین هم از دور قامت کشیده و باریک محبوبه را دید که در کنارش دو پسر خوش قیافه با موهای مشکی و صورت های جذاب ایرانی دیده می شد.مهشید نیز بازوی محبوبه را گرفته و او را همراهی می کرد. رامین برای لحظاتی با حسرت پسر بلند قد و خوش قیافه محبوبه را دید که سر بلند و خندان گام بر می داشت وبا برادرش صحبت می کرد.
بلاخره به همدیگر رسیدند. محبوبه همان محبوبه ی سابق بود. همان دختری که رامین عاشقش شده واز دست او به دیار غربت پناه برده بود. همان محبوبه ای که سال ها قلب و روح رامین را تسخیر کرده و بعد با بی رحمی او را رها کرده بود. از نظر رامین، محبوبه چندان فرقی نکرده بود، به جز شیار کوچکی که اطراف لبهایش پدید آمده و خطوط خنده ای که در دوطرف چشم هایش دیده می شد، محبوبه، همان محبوبه سابق بود.
دوپیس بسیار شیکی پوشیده و مانتوی قشنگی روی دست هایش انداخته بود. کفش وکیف کرم رنگ که با دوپیس شکلاتی رنگش هماهنگی داشت. در ظاهر خیلی آراسته تر از مهشید می آمد. رامین و به خصوص دختر خاله های محبوبه، از شنیدن اخبار و اوضاع جنگ در ایران و دیدن سرو وضع محبوبه و پسرهایش، ناباورانه به آنها نگاه می کردند.
بعد از سلام و احوال پرسی، رامین گفت:«محبوبه،پسر کوچکت درست شبیه پدرشه، اون منو یاد رضا می اندازه»
محبوبه سرخ شد وسکوت کرد. چشمش به دختر مهشید افتاد که او را نگاه می کرد. دخترکی شش هفت ساله وبسیار زیبا. چشم های آبی مغروری داشت و گیسوان طلایی اش در اطراف صورت سپیدش گیرایی بیشتری به این صورت زیبا وبچه گانه می داد.
محبوبه جلو رفت، او را در آغوش گرفت و بوسید. دخترک چندان روی خوشی نشان نداد و خودش را از آغوش محبوبه بیرون کشید و به پدرش چسبید. مهشید که از رفتار دخترش ناراحت شده بود گفت« دریا جان، این خاله محبوبه است، همون خانمی که قرار بود بیاد و تورا ببینه، حالا بیا تو هم صورتشو ببوس»
دخترک بدون اعتنا به گفته مادرش، به نگاه نه چندان مهربان، محبوبه و پسرهایش را برانداز کرد و گفت«نمی خوام، دوست ندارم»
مهشید می خواستت حرفی بزند که رامین با عجله دخترک را در آغوش گرفت وگفت«عیبی نداره، غریبی می کنه.»
محبوبه نیز از دیدن رامین بی اختیار به یاد سال ها پیش افتاده بود. رامین برعکس رضا، سرحال وجوان به نظر می رسید.موهای شقیقه اش کمی سفید شده بود، ولی روی هم رفته بهتر و خوش قیافه تر به نظر می رسید. لباسش برعکس رضا بخصوص در روز های آخر آراسته و مرتب بود.
محبوبه و بچه ها سوار کادیلاک بسیار شیک رامین شدند. محبوبه با آنکه کشور های اروپایی را قبلا دیده بود، مات ومبهوت به اطراف نگاه می کردپسرها هم دست کمی از او نداشتند.
بعد از ساعتی که بسیار خسته کننده می آمد،بلاخره رسیدند. محبوبه انتظار نداشت که با خانه بزرگ و لوکسی که مادرش تعریف کرده بود رو به رو شود، با این همه از دیدن منزل وباغ و سردر خانه وبخصوص داخل آن دچار شگفتی شد.اطراف منزل، باغ وچمن بود. خانه ویلایی و به فاصله بسیار زیادی از خانه های دیگر قرار داشت.
دو اتاق طبقه بالا را در اختیار محبوبه و پسرها قرار دادند والبته قرار بود که در اولین فرصت محبوبه آپارتمان کوچکی اجاره یا خریداری کند تا مزاحم خواهرش نباشد.
محبوبه به محض رسیدن به آمریکا، با کمک مهشید بلافاصله تلگرافی به تهران فرستاد، بعد سعی کرد به ایران تلفن هم بزند.
مدتی وقت لازم بود که محبوبه با محیط جدید آشنا شود. رضا تاکید کرده بود تا پیدا کردن محل مناسب در آمریکا حتما به هتل بروند، در نتیجه وقتی شماره تلفن خانه رامین را برای ارتباط با همسرش، در تلگراف دید، خیلی عصبانی شد. غرورش اجازه نمی داد که زن وبچه هایش مهمان رامین باشند. از طرفی دلش نمی خواست بعد از این همه سال، به منزل او زنگ بزند و با او صحبت کند. در هر حال امکان اینکه محبوبه در منزل آنها گوشی را بردارد بسیار کم بود.ولی خوشبختانه خود محبوبه تماس گرفت و با او صحبت کرد. رضا در تهران بود،به او گفت که هر چه زودتر جایی پیدا کند.محبوبه پشت تلفن نمی توانست با او راحت صبحت کند، به هر زبانی بود به او قول داد که به زودی آپارتمانی پیدا خواهد کرد.
درست یک هفته بعد محبوبه توانست با کمک رامین آپارتمان نسبتا مناسب و راحتی با دو اتاق پیدا کند. اجاره ی آپارتمان نسبتا ارزان بود. محبوبه به بچه ها قول داد که بعد از مدتی که جا افتادند به جای بهتری بروند.
شب هایی که محبوبه در منزل خواهرش بود، اکثرا با مهشید ورامین صحبت می کرد، اوایل محبوبه چندان در گفتگو با رامین راحت نبود، ولی بعد از مدتی توانست او را به صورت شوهر خواهرش ببیند و قبول کند که دیگر گذشته ها، گذشته و اکنون رامین پسرعموی او و شوهر خواهر اوست.
رامین نیز اغلب اوقات به فکر کردن فرو می رفت، باورش نمی شد که به این سرعت سال ها گذشته و محبوبه دارای دو پسر بزرگ و رشید شده است. او محبوبه را همان محبوبه سال ها پیش می پنداشت. ولی رامین، دیگر رامین بیست سال پیش نبود، او هم محبوبه را به صورت دختر عمو یا خواهر زن خود نگاه می کرد، قلب او مالامال از عشق همسرش و دخترش بود. او می دانست خصوصیات مهشید را هیچ زنی در دنیا ندارد. رامین همان طور که قول داده بود در قلب و احساسش یک نفر وجود داشت و آن مهشید بود وبس.
مهشید زیر بار بچه دار شدن نمی رفت و کار و شغلش را بهانه می کرد ولی رامین می دانست که اگر به طور جدی از همسرش فرزند دیگری بخواهد، او می پذیرد. اما رامین دلش نمی خواست به همسرش چیزی را تحمیل کند.
محبوبه تا شروع سال جدید تحصیلی، بچه ها را در کالج زبان نام نویسی کرد. رامین و مهشید تمام کارهای او را بی چون وچرا انجام می دادند. محبوبه مرتب برای رضا نامه می نوشت و هر چند روز یک بار رضا به او تلفن می کرد واز کارهایی که در جریان بود، یکدیگر را باخبر می کردند.
بعد از یکی دو ماه محبوبه با پولی که آورده بود، توانست آپارتمان بهتر و بزرگتری بخرد. محبوبه مجبور بود مرتب پول هنگفتی به حساب وکیلی که رامین برای آنها گرفته بود، واریز کند. هنوز تکلیف اقامت آنها معلوم نبود. ویزای آنها شش ماهه بود و رامین سخت در تکاپو بود که تا پایان شش ماه کاری کند که آنها موفق به تجدید ویزا شوند.
رضا به اجبار پول قابل توجهی به نشانی محبوبه در امریکا فرستاد. سه ماه گذشت، بچه ها در دبیرستان ثبت نام کردند و مشغول درس خواندن شدند، آنها از محیط جدید بسیار راضی بودند، فقط گاهی جای خالی پدر را احساس می کردند.
محبوبه کم کم با محیط آشنا می شد و در یک کلاس زبان نام نویسی کرده بود. به طور جدی رضا را ترغیب می کرد که هر چه زودتر اقدام کند و به تدریج وسایل و بلاخره خانه را بفروشد تا هر وقت که وکیل آنها اعلام کرد برای گرفتن ویزا راهی یکی از کشورهای اروپایی شود. حتی به رضا نوشت که شخصی را می شناسد که در ازای مقداری پول، افراد را از طریق مکزیک به طور قاچاقی وارد امریکا می کند. این حرف محبوبه آن قدر برای رضا گران آمد که دیگر درباره آن صحبتی نشد.
رضا بعد از رفتن همسرش کمتر به تهران می آمد و اگر هم مجبور می شد سری به تهرا هم بزند، برای سرکشی به منزل بود دیگر رضا را نمی شد شناخت. به هیچ وجه در بند لباس و قیافه اش نبود. در ظاهر فرق چندانی با کارگرهایش نداشت.تا آنجا که می توانس کار می کرد و شب ها خسته وکوفته در گوشه ی یکی از کاروان ها به خواب می رفت.
آن سال، تابستان سختی را گذرانده بود. هوای گرمی و شرجی و کار بسیار سنگین بود. تمام بدنش را قارچ پوشانده بود اما برای مداوای آن اقدام نمی کرد. زندگی اش خلاصه شده بود در کار وکار وکار. فقط شب ها گاهی با چند تن از مهندسان جوان می نشستند و صحبت می کردند. کامران نیز پابه پای او کار میکرد، فقط این شانس را داشت که می توانست هر ماه برای دیدن خانواده اش به ترکیه برود وبرگردد.
رضا هنوز هیچ گونه اقدامی برای رفتن به امریکا انجام نداده بود. گویی انتظار داشت که هر لحظه محبوبه برگردد و دوباره با هم در خانه خودشان زیر یک سقف زندگی کنند. اصلا رضا نمی دانست که جریان رفتن او چگونه است و وکیل کذایی در امریکا چه قولی به آنها داده است. البته میلی هم به دانستن آن نداشت. او بیشتر به فکر تحویل پروژه هایش بود تا رفتن به امریکا. هر چند روز وشب به یاد همسرش بود و روز شماری می کرد که او را ببیند، اما دلش می خواست که هرچه زودتر خط لوله گاز را به امام برساند یا مخازن آبی را که در دست ساخت دارد تحویل دهد.
دوباره پاییز فرا رسید. پاییز با تمام غم ها وتنهایی هایش. هنگاه عصر که کارگران دست از کار می کشیدند، رضا دقایق طولانی روی تپه ای می نشست و غروب خورشید را نگاه می کرد. هر چند هوا هنوز گرم بود، اما حال وهوای پاییز را کاملا احساس می کرد. به خاطر آورد که درست یک سال پیش جنگ تحمیلی شروع شده بود و هنوز ادامه داشت. به خاطر آورد که مه از یک سال پیش غرولند های محبوبه شروع شده و آرامش او را سلب کرده بود تا جایی که اکنون تک وتنها روی تلی از خاک نشسته و غروب خورشید را نگاه می کند. چقدر بین او و همسرش فاصله بود! از بچه هایش چقدر دور شده بود. پشیمان بود، از اینکه با قاطعیت در مقابل محبوبه نایستاده و مانع رفتن او وبچه هایش نشده، پشیمان بود. از اینکه سستی نشان داده و از ترس جان بچه هایش، به خواسته محبوبه تن داده، پشیمان بود و این پشیمانی تا مغز استخوان او را می سوزاند بیش از چهار ماه همسر وبچه هایش را ندیده بود. دلش تنگ بود. دلش برای دیدن آنها پر می زد،قیافه پسرهایش، لبخند همیشگی پسر کوچکش، خودخواهیش، همه وهمه برایش خاطره انگیز بود. تصمیم داشت در اولین فرصت آنها را به ایران برگرداند. دیگر طاقت دوری وتنهایی از آنها را نداشت. مصمم بود به هر ترتیب شده آنها را راضی کند که به کشور خودشان برگردند.
وقتی هوا تاریک می شد، آرا آرام به سوی کاروان می رفت،دوشی می گرفت، شام مختصری می خورد و می خوابید. آنقدر خسته وکوفته بود که به آسانی به خوابی عمیق و طولانی فرو می رفت.صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد. تا کی می توانست این طور دوام بیاورد؟ چقدر می توانست به امید بازگشت همسرش روز شماری کند؟
تصمیم گرفت هرچه زودتر نامه مفصلی به محبوبه بنویسد و به او بگوید که اگر تا دو سه ماه دیگر اقدامات آنها به جایی رسید که هیچ و گرنه هر چه زودتر با بچه ها به ایران برگردند و در ضمن تصمیم گرفت که غیر از ارسال نامه،تلفنی هم با همسرش صحبت کند و همه این حرف ها را به او بگوید.
هفته بعد، نامه را فرستاد و خودش نیز در تهران با محبوبه صحبت کرد. چقدر رضا از تلفن های خارج بیزار بود. چقدر نفرت داشت که با خارج از طریق تلفن صحبت کند. خلئی که در صحبت هایش به وجود می آمد او را دیوانه وعصبی می کرد. می خواست حرف دلش را راحت و بی فاصله بیان کند ولی این کار امکان نداشت. حوصله ی فاصله ها و سکوت ها را نداشت. از این رو بیشتر اوقات یا حرف هایش را کوتاه می کرد یا اصولا فراموش می کرد که چه می خواسته بگوید. با همه اینها این دفعه وقتی با محبوبه صحبت کرد، کوشید به او بفهماند حالش خوب نیست و وجود محبوبه در تهران می تواند کمک بزرگی برای او باشد.

ویرایش توسط s_donia323 : ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
s_donia323 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط fereshteh89 نمایش پست ها
ده صفحه هم به من بدید...
145 تا 154

http://s1.picofile.com/file/72734846...er_5_.rar.html
http://s1.picofile.com/file/72734858...er_6_.rar.html
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۵ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
asizebel آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام گلم خسته نباشی همه تایپایی که سهم من بود گذاشتم حالا از این فرا خوان هم 10 صفحه لطف کن اگه شد بازم بعدا می گیرم مرسی عزیزم



بازی سرنوشت | محمد امان وارسته | تایپ
عروس فرانسوی | ایولین آنتونی | تایپ
اتوبوس ( دفتر سفید / دفتر سیاه ) | فهیمه رحیمی | تایپ
بازی سرنوشت | نسرین ثامنی | تایپ
عروس سیاهپوش | نسرین ثامنی | تایپ
راز دل وحشی | اعظم غنی زاده | تایپ
خلوت شبهای تنهایی | فهیمه رحیمی | تایپ
به خدا نامه خواهم نوشت | نیلوفر لاری | تایپ

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


asizebel آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آسان, باختم, تایپ, فراخوان, قدیری, نسرین, نودوهشتیا, چه, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
چه آسان باختم | نسرین قدیری | معرفی و نقد کتاب * Star ایرانی 7 ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
چه آسان باختم | نسرین قدیری | نیمه اسکن * Star کتابهای کامل شده ایرانی 94 ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۵۹ بعد از ظهر
نسرین | نسرین قدیری | تایپ گروهی نودوهشتیا -ALI- کتابهای کامل شده ایرانی 72 ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۱۰ بعد از ظهر
تنها ، یک بار پرواز کن | نسرین قدیری | تایپ گروهی نودوهشتیا -ALI- کتابهای کامل شده ایرانی 102 ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ۰۸:۱۸ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان