| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #101 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,391 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ص335-368 تحمل نداشت برای انجام مراسم گمرکی انتظار بکشد و در صف طولانی مسافران بایستد. گاهی از آمدن به ایران پشیمان می شد و گاهی دلش پر می زد ایران را ببیند و حتی آنجا بماند و زندگی کند. بالاخره به هر ترتیب بود بعد از چند ساعت خود را در آغوش مادرش دید. مادر محبوبه از دیدن قیافه رنگ پریده و تکیده دخترش شوکه شده بود. باورش نمی شد که دخترش را بااین قیافه غمگین و مایوس مشاهده کند. پدر خواهر و خاله هایش برای استقبال او به فرودگاه آمده بودند. محبوبه حوصله دیدن هیچ کس را نداشت. چون دیروقت بود و محبوبه هم حال خوشی نداشت همگی ترجیح دادند که به همان دیدار کوتاه قناعت کنند و در فرصتهای بعدی به دیدن محبوبه بروند. به محض اینکه به خانه رسیدندو تنها شدند مهری خانم با نگرانی دخترش را در آغوش گرفت و پرسید: الهی قربونت برم مادر چرااین طوری شدی؟ چرا آنقدر لاغر شدی؟ نکنه مریض شدی؟ محبوبه ناگهان بغضش ترکید سرش را در آغوش مادرش گذاشت و های های شروع به گریه کرد. گریه اش بی امان و غم انگیز بود قرصهای اعصاب افسرده اش کرده بود . بعد از دقایقی به آرامی خوابید. پدر و مادر محبوبه تنوانستند به راحتی بخوابند. آنها از دیدن صورت غم زده و ناراحت دخترشان به شدت تکان خورده بودند. محبوبه همیشه خندان و شیطان و مظهر شادی و طراوت به محبوبه ای افسرده و دل شکسته تبدیل شده بود. محبوبه فردای آن روز به خانواده اش گفت که برای چه به ایران آمده است. موقع خوردن صبحانه در حالی که با بی میلی چای را هورت می کشید گفت: بابا جون تصمیم دارم اول از همه خانه را بفروشم به پولش احتیاج دارم درسته که رضا برامون می فرسته اما کافی نیست . یعنی راستش مثل اینجا راحت زندگی نمی کنیم. محبوبه دلش نمی خواست درباره آذر و بچه اش حرفی به میان آورد و بگوید که رضا در هر حال باید خرج آنها را هم بدهد . پدرش با تصمصم او موافقت کرد و گفت: باشه محبوبه جان هر طور صلاح می دونی انجام بده . و بعد پرسید: راستی محبوبه بعد می خوای چه کار کنی؟حتما تصمیم داری برگردی پیش بچه هایت؟ در مقابل دیدگان متعجب و ناباور پدر و مادرش گفت: نه به هیچ وجه البته میرم پیش بچه ها ولی زود بر می گردم می خواهم....می خواهم اینجا یک آپارتمان کوچک بخرم و بمونم به شرطی که ...به شرطی که ... مادر ش با حیرت پرسید: به شرطی که چی دخترم؟ محبوبه بلافاصله گفت: به شرطی که بتونم رضا را ببینم و باهاش آشتی کنم! لحظاتی سکوت برقرار شد پدر ومادرش گویی به گوشهایشان اعتماد نداشتند نمی دانستند خوشحال باشند یا ناراحت هرچه اوضاع را سبک و سنگین می کردند نمی توانستند قضاوت کنند که آیا عمل محبوبه درست است یا خیر بالاخره پدرش به سخن آمد و گفت: محبوبه تو که می دونی... محبوبه به میان حرف پدرش دویدوگفت: اگر شرایط منو قبول کنه حاضرم باهاش آشتی کنم و اینجا بمونم بچه هام دیگه بزرگ شدن و می تونن روی پای خودشون بایستند. من دیگه نمی تونم تنها زندگی کنم دیگه طاقت تنهایی رو ندارم. آه حالم خوش نیست حالم بده. دوباره به گریه افتاد پدر و مادرش فهمیدند که محبوبه واقعا از نظر روحی بیمار و پریشان شده بنابراین دیگر چیزی نگفتند. به اصرار محبوبه مادرش به سهیلا خانم مادر رضا زنگ زد و گفت که محبوبه می خواهد هرچه زودتر رضا را ببیند. مادر رضا به خاطر علاقه قلبی اش به آذر و به خاطر بی اعتنایی ها و کنایه هایی که از محبوبه و مادرش شنیده بود دلش نمی خواست که این دیدار چندان بی دردسر انجام شود بنابراین بعد از اینکه آمدن محبوبه را به رضا اطلاع داد بلافاصله تلفن آذر را گرفت و به بهانه پرسیدن حال پریسا گفت: راستش آذر جون می خواستم چیزی بهت بگم اما جون پریسا باید قسم بخوری که به کسی بروز ندی و به روی خودت نیاری -خاطرتون جمع خانم جون رضا به هیچ کس نمی گم. مادر رضا گفت: راستش آذر جون محبوبه آمده تهران البته اومده خونه شو بفروشه ولی مادرش به من تلفن زد و گفت به آقا رضا بگین که محبوبه می خواد اونو ببینه. آذر خشکش زد کم کم داشت به استحکام و پایداری زندگیش امیدوار می شد وجود محبوبه لعنتی دوباره مخل آرامش و راحتی او می شد مادر رضا که سکوت طولانی او را احساس کرده بود گفت: الو آذر گوش کردی چی گفتم؟ آذر به خود آمد و جواب داد : بله ببخشین خانم من...من راستش ... سهیلا خانم فهمید که دختر بیچاره چقدر ناراحت و دستپاچه شده پس ادامه داد چرا ناراحت شدی مادر از چی می ترسی؟ محبوبه که دیگه هیچ رابطه ای با رضا نداره تو که زن رسمی و عقدی اون هستی دیگه از چی می ترسی؟ آذر بغضش را قورت داد و گفت: حق با شماست خانم البته من از چیزی نمی ترسم ولی از اینکه این موضوع رو به من گفتین ازتون تشکر می کنم هیچ وقت این لطف شما رو فراموش نمی کنم. سهیلا خانم که راضی به نظر می رسید گفت: این حرفا چیه آذر جون تو هم مثل دختر من هستی فقط مواظب باش بند رو آب ندی و حرفی نزنی که رضا بفهمه من موضوع رو به تو گفتم. آذر دوباره او را مطمئن ساخت خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. گفتگوی تلفنی آن روز سهیلا و آذر لااقل در محدوده کوچک وقایع خانوادگی آنها موثر بود. آذر بعد از اطلاع از آمدن محبوبه و بخصوص اینکه او خواستار دیدار رضا شده است به کلی دست و پایش را گم کرد. آذر مطمئن بود که اگر رضا چشمش به محبوبه بیفتد دوباره آتش دیرین عشق و علاقه اش شعله ور می شود و سراز پانشناخته به سوی او پرواز می کند. آذر می دانست که چه امتیازهایی دارد . او جوان زیبا و باهوش بود. سال دیگر فوق لیسانسش را می گرفت دخترش خانه قشنگی داشت که آذر می توانست در آن زندگی کند خودش هم می توانست کار کند و حقوق بگیرد . ماشین قشنگی داشت که رضا برایش خریده بود . آذر می دانست که اگر چیزی بیش از این هم از رضا طلب کند رضا بدون کوچکترین تردیدی خواسته هایش را برآورده می کند او می توانست بعد از جدایی از رضا شوهر کند و دوباره بچه دار شود اما متاسفانه چیزی که در وجود آذر بود و نمی توانست آن را از خود دور کند عشق بیش از حدی بود که به شوهرش داشت هرگاه که احساس می کرد ممکن است رضا را از دست بدهد میزان این عشق بیشتر و بیشتر می شد و آذر را بر آن می داشت که با چنگ و دندان تا پای جان به خاطر حفظ مرد زندگیش بجنگد و مبارزه کند. زانوانش را در بغل گرفت و به فکر فرو رفت مرحله حساس و نهایی زندگیش فرارسیده بود. از آن طرف محبوبه هم مطمئن بود که رضا اگر بفهمد او دوباره قصد آشتی دارد تحت هر شرایطی به سوی او برمی گردد می دانست که ازدواج رضا از روی لجبازی و ندانم کاری بوده و هنوز عاشقانه منتظر بازگشت او است. رضا بعد از شنیدن پیغام مادرش دقایقی دچارسرگیجه و ناباوری شد . هرگز فکر نمی کرد که محبوبه را دوباره ببیند. لحظاتی چند بی حرکت نشست . فکرش به هیچ وجه کار نمی کرد. بالاخره بلند شد خودش را به هر وسیله ای بود به ساحل رساند. جلوی دریای مواج نشست و چشم به آبهای آبی رنگ آن دوخت. محبوبه بعد از پنج شش سال می آید. محبوبه می خواهد او را ببیند. برای چه می خواهد او را ببیند؟ آنها که دیگر کاری با یکدیگر ندارند. محبوبه که دیگر چیزی از او نمی خواهد و احتیاجی به او ندارد. محبوبه با اصرار تقاضای طلاق و جدایی کرده و گفته بود که دیگر حاضر نیست حتی لحظه ای رضا را ببیند. پرتوی گرم از محبت و دوستی قلب رضا را فرا گرفت. خاکستر سرد کدورت و تاریکی آرام آرام از روی آتش داغ عشق و محبتی که هنوز در قلب رضا روشن بود کنار می رفت و آن آتش گرم و نیرو بخش دوباره قلب و روح رضا را گرم و آتشین می ساخت خون گرمی که در قلب رضا پدید آمده بود سراسر وجودش را فرا گرفت و تک تک سلولها و مویرگهای بدنش از حرارت عشق محبوبه به تپش آمد. چشمهای سیاه و غمگینش را هاله ای از سرور و شادمانی احاطه کرد و ناخودآگاه لبخندی شیرین و دلچسب بر لبهایش نمودار شد. بعد از سالها می خندید از ته دل و با تمام وجود چشم بر امواج دریا دوخته بود و مشتاقانه آنها را نگاه می کرد. محبوبه اش را به زودی می دید . هرچند دیگر مجاز نبود ولی می توانست او را نگاه کند و از نگاه کردنش سیراب شود. شور و شیدایی رضا دقایقی بیش نپایید ناگهان سایه بلند و تاریک آذر در برابرش هویدا شد و پرده ای از نومیدی و افسوس بر روی رویاها و آرزوهایش کشید. راستی آذر را چه کند؟پریسا را چه کند؟ احساس می کرد درون تله ای گیر کرده است قدرت حرکت نداشت . به هر طرف که می خواست رو کند بدنش زخمی و مجروح می شد و احساس درد می کرد. نفهمید چه مدت آنجا نشسته بود فقط وقتی به خود آمد که شریکش کامران را بالای سرش دید که نگران و مبهوت به او خیره شده بود. به دیدن او از جا برخاست و گفت: چیه خبری شده ؟ کامران با ناراحتی جواب داد:والله خبری نشده فقط غیبت طولانی و بعد حالت عجیب و غریبی که اینجا به خودت گرفتی منو به شدت نگران و پریشان کرد همین حالا ممکنه بگی چی شده ؟ رضا که از دنیای خود بیرون آمده بود گفت:خوبم ممنون راستش...راستش همین طوری فکر می کردم. کامران کاملا رضا را می شناخت و می دانست که تا خودش نخواهد چیزی بروز نمی دهد بنابراین اصراری نکرد و در حالی که او را همراهی می کرد هردو به طرف کمپ به راه افتادند. رضا آن شب نتوانست بخواند و فردا با عجله به طرف تهران پرواز کرد. نمی دانست به خانه خودش برود یا به خانه پدرش. اگر به منزل پدرش می رفت کارناشایستی بود امامی دانست که اگر چشمش به آذر بیفتد ناپار است حقیقت را به او بگوید. در هر حال دل به دریا زد و به سوی منزل خودش به راه افتاد. حوالی عصر به منزل رسید. می دانست در آن موقع آذر در خانه است زنگ زد آذر از شنیدن صدی زنگ تعجب کرد چون هیچ اطلاعی از آمدن او نداشت با خوشحالی و نگرانی در رابرایش باز کرد. پریسا برای استقبال از پدرش در چارچوب در نمایان شد. رضا با دیدن آنها لحظاتی از شر افکارش رها شده بود و د رحالی که دخترش را در آغوش می گرفت آذر را بوسید و وارد منزل شد. آذر مثل همیشه وسایل حمام را آماده کرد. رضا بعد از حمام به عشق دیدار دخترش لباس پوشید و بیرون آمد. پریسا مثل همیشه زیبا و مهربان با لباس قشنگی که برتن داشت منتظر او بود و مشتاقانه نگاهش می کرد. رضا او را در آغوش کشید و بوسید. دخترک شروع به بلبل زبانی کرد و شعرهای کودکستانش را خواند و نقاشی هایش را نشان داد. آذر در آشپزخانه مشغول کار بود در غیاب شوهرش که در حمام بود لباسش را عوض کردو آرایش غلیظی هم به سر و صورتش داد. آذر می دانست که رضا از این کار اوچندان خوشش نمی آید اما از قصد این کار را کرده بود. به محض اینکه چای دم کشید دو استکان تمیز چای ریخت و همراه قندان و یک ظرف کیک ساده برای رضا برد. رضا که مشغول بازی با پریسا بود از دیدن آذر با آن شکل وشمایل یکه خورد همان طور که او را نگاه می کرد گفت: آذر جون یادت رفته لباس تنت کنی؟ آذر که انتظار برخورد تندتری داشت خندید و گفت: راستش رضا جون یکی از دوستانم ژورنالی نشانم داد داخل ژورنال مانکنی بود که شباهت زیادی به من داش و لباس قرمزی همین مدل پوشیده بود من هم پارچه شو خریدم و دادم برایم دوختند. دروغ می گفت .خودش می دانست که حرفهایش سراپا دروغ است . او که تا کنون از صداقت بهره ای نبرده بود اکنون تصمیم داشت از راه دیگری وارد شود و بعد از گفتن دروغهایش لبخند قشنگی زد. رضا که ناخودآگاه حسادتش تحریک شده بود گفت: ببینم دوست شما درس می خونه یا فقط سرش توی مجله های مده ؟ آذر دوباره خندید و گفت: هم درس می خونه و هم مطابق مد لباس می پوشه. رضا هم لبخند زد بعد از اینکه دوباره نگاهی به لباس جدید آذر کرد گفت: البته این لباس خیلی به تو میاد اما من می ترسم سرما بخوری بهتره یه چیزی روش بپوشی . آذر که احساس کرده بود تبرش کاری بوده و اثر آن را در چشمهای رضا می دید زیر بار نرفت و گفت: راستش رضا من این لباسو فقط برای تو دوختم چون فقط پیش تو می تونم اونو بپوشم مطمئن باش سرما نمی خورم. رضا دیگر حرفی نزد و در حالی که همچنان او را نگاه می کرد چایش را نوشید احساس کرد که اگر بخواهد صحبت محبوبه را به میان بکشد اوقات آذر را خراب می کند. فردای آن روز نیز رضا هیچ صحبتی با آذر نکرد و بعد از اینکه عاشقانه و پرمحبت او و پریسا را بوسید و بدرقه کرد به مادرش تلفن زد و از چند و چون اوضاع مطلع شد. مادرش به او گفت که محبوبه سفارش کرده که هر وقت رضا به تهران آمد با منزل پدرش تماس بگیرد . زیار محبوبه آنجا اقامت کرده و فعلا به صورت موقت نزد مادرش زندگی می کند. رضا بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت . هنوز آمادگی نداشت که با محبوبه روبرو شود احتیاج به آرامش و تمدد اعصاب داشت. بالاخره بعد از ساعتی که دوش گرفته و لباس پوشیده بود با تردید و دلهره تلفن منزل پدر محبوبه راگرفت. خوشبختانه محبوبه در منزل نبود و مادرش گوشی را برداشت اگر محبوبه تلفن را جواب می داد رضا نمی دانست چه بگوید و چگونه صحبت را شروع کند. رضا سلام کرد و برعکس آنچه انتظارش را داشت مادر زن سابقش با گرمی جواب داد. رضا جا خورد. فکر کرد شاید مهری خانم او را نشناخته بنابراین خودش را معرفی کرد و مهری خانم گفت: البته رضاجان می دانم که هستی همون اول شناختمت حال آقا و خانم سپهرم چطوره؟ -متشکرم سلام دارن خدمتتون بعد با لکنت گفت: ببخشید مثل اینکه محبوبه...می خواد منو ببینه ؟ مهری خانم جواب داد:راستش رضا جان محبوبه می خواد خونه شو بفروشه فعلا هم چند تا مشتری خوب پیدا شده ...غیر از اینکه مثل اینکه می خواست تورو ببینه البته حالا خونه نیست ولی اگه بدونم چه موقع می تونی بیایی بهش می گم که منتظرت باشه. رضا گفت: راستش برای من فرق نمی کنه من یک هفت هشت روزی تهران هستم هروقت که خودتون صلاح می دونین به مادرم زنگ بزنین و روز و ساعتشو معین کنین. بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت . رضا از برخورد مادر محبوبه احساس کرد که احتمالا محبوبه چندان حالت قهر و ستیز ندارد .دلگرم شد اما دوباره دچار تردید و دلهره شد . اگر محبوبه بخواهد سر خانه و زندگیش برگردد چه ؟ به او چه جوابی بدهد؟ به آذر چه بگوید؟ با علاقه ای که به آذر پیدا کرده بود چگونه می توانست با زن سابقش آشتی کند؟ با تاسف احساس می کرد که آذر و محبوبه برایش جایگاه برابری دارند اگر آذر راضی می شد به طور حتم رضا زندگی با محبوبه را ترجیح می داد . باور نمی کرد که محبوبه حاضر باشد دوباره با او زندگی کند. تصمیم گرفت تا آمدن آذر و پریسا کمی پیاده روی کند. هنوز دوسه ساعتی به آمدن آنها باقی مانده بود .تصمیم گرفت تا پارک نیاوران پیاده برود چرخی در پارک بزند و دوباره برگردد. پاییز بود. در همین فصل بود که جنگ آغاز شد و به دنبال آن بهانه جوییهای محبوبه. رضا بی اختیار یاد روزهای گذشته افتاد. با مرور در گذشته احساس می کرد بیشتر به محبوبه نزدیک می شود هرچند هنوز بی مهری محبوبه چون نیشتری قلب و روح او را آزار می داد اما گناهی که رضا مرتکب شده بود چندان کوچک و پیش پا افتاده نبود اما در این گناه نیز محبوبه بی تقصیر نبود. فراموش نمی کرد که همه مسائل گذشته به خاطر ندانم کاری محبوبه و سکوت بی جای خودش بوده است .قبل از هرکاری باید همه جوانب را سبک و سنگین می کرد وبعد تصمیم می گرفت هرچند دلش برای دیدن محبوبه پر می زد با همه اینها تصمیم گرفت مثل دفعات پیش تسلیم خواسته های او نشود و آنچه منطق حکم می کند انجام دهد. نفهمید چگونه وقت گذشت وقتی به خانه اش رسید درست زمانی بود که آذر و دخترش نیز به خانه رسیدند. آذر از ماشین پیاده شد . سلام کرد رضا کوچکترین شباهتی بین او و آذر شب قبل پیدا نکرد. آذر ساده و بدون آرایش با مقنعه و روپوش سرمه ای به دختر جوانی می مانست که راهی دبیرستان باشد. قیافه اش معصوم و کوچکتر از سن واقعی اش به نظر می رسید. شخصیت آرام و مرموز زن جوان رضا را بیشتر مجذوب او می کرد. رضا به پریسا کمک کرد از ماشین پیاده شود و با علاقه او را بوسید. پریسا بلوز و شلوار خوشرنگی پوشیده بود. موهایش بافته و پشت سرش آویزان بود .رضا از زیبایی و سادگی دخترش لذت برد و دوباره او را غرق بوسه کرد. آذر گفت: رضا جون غذا تقریبا حاضره فقط نیم ساعت وقت می خواد که گرم بشه. -لازم نیست غذا درست کنی بذارش برای شب بیا با پریسا بریم بیرون نهار بخوریم. آذر با خوشحالی پذیرفت. در هر شرایطی با رضا بودن را دوست داشت و از آن لذت می برد. موقع ناهار آذر باز هم رضا را در فکر دید اما به روی خودش نیاورد و سعی کرد تا آنجا که می تواند طبیعی رفتار کند. رضا در خواب هم نمی دید که آذر کوچکترین اطلاعی از این موضوع داشته باشد و رضا نمی دانست که در درون آذر چه غوغایی برپاست. رضا ترجیح داد که بعد از ناهار زودتر به خانه برگردند اما حواسش به تلفن مادرش بود که خبری از محبوبه به او برساند. به محض رسیدن به خانه مثل همیشه رضا دراز کشیدو پریسا برایش صحبت و شیرین زبانی کرد. از آنجا که مضطرب بود خوابش نبرد. انتظارش تا اوایل شب طول کشید. بالاخره درست هنگامی که آذر مشغول خواباندن پریسا بود و برایش کتاب می خواند زنگ تلفن به صدا در آمد. رضا با عجله به طرف تلفن هجوم برد. حدسش درست بود. مادرش بود بعد از سلام و تعارفهای معمول در حالی که صدایش را پایین آورده بود گفت: رضا جان مادر محبوبه زن زد و گفت فردا صبح ساعت ده منتظر تو هستن. بعد در حالی که صدایش انتقاد آمیز شده بود اضافه کرد می بینی مادر این دختره محبوبه حتی یک بار هم خودش زنگ نمی زنه که لااقل سلامی به من بکنه . رضا پاسخی نداد نمی خواست آذر چیزی بشنود در حالی که سعی می کرد مادرش را آرام کند گفت: به بابا هم سلام برسونید فردا میام می بینمتون. رضا دل توی دلش نبود. قلبش به تپش افتاده بود.دیگر اشتهای شام خوردن را هم از دست داده بود . نمی دانست موضوع را چگونه با آذر درمیان بگذارد . ناگهان تصمیم گرفت که فعلا چیزی به او نگوید. اصلا از کجا معلوم که محبوبه قصد آشتی داشته باشد و این افکار و خیالات زاییده خوش خیالیهای رضا نباشد؟ پس بهتر دید تا محبوبه را ندیده وبا او صحبت نکرده است با آذر صحبت نکند. آن شب رضا بعد از مدتها غذای مورد علاقه اش قرمه سبزی پخت همسرش را خورد. هرچند محبوبه هم قرمه سبزیهای خوشمزه ای درست می کرد. 26 محبوبه صبح زود از خواب بیدار شد . او هم از دیدار رضا دچار اضطراب و دلهره شده بود. با عجله حمام کرد لباس ساده ای پوشید و آرایش مختصری کرد. با اینکه اشتها نداشت به اصرار مادرش صبحانه خود از وقتی از رضا جدا شده بود پنج شش کیلویی وزن کم کرده بود .مادرش گفت: محبوبه جان بهتره یه کمی بیشتر به خودت برسی آخه رنگ و روت خیلی پریده . محبوبه به تندی جواب داد لازم نکرده نمی خوام رضا فکر کنه که به خاطر اون خودمو درست کردم که مورد توجهش واقع بشم! -مگه نمی خوای باهاش آشتی کنی؟ مگه نمی خوای بگی اون دختره رو طلاق بده ؟ -درسته اما نمی خوام ضعف نشون بدم می خوام وانمود کنم به خاطر بچه هام دارم با اون آشتی کنم. بی اختیار اشک در چشمهایش جمع شد . خودش می دانست دروغ می گوید. او خودش به رضا نیاز داشت. زود اشک هایش را پاک کرد و به مادرش گفت: مامان تورو به خدا دیگه درباره این موضوع باهام حرف نزن حالم خوش نیست. مادرش با دلسوزی پرسید: محبوبه جان قرصهات رو خوردی؟ محبوبه با افسردگی سری تکان داد و گفت: آره خوردم اگه نخورده بودم که نمی تونستم سرپاباشم. مادر محبوبه برای اینکه اشکش سرازیر نشود لب گزید و از جایش بلند شد و به بهانه ای از آشپزخانه بیرون رفت. محبوبه سرش را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست . دیگر حوصله فکر کردن و جر و بحث کردن نداشت. دلش می خواست آغوش گرم شوهرش دوباره او را در برگیرد و از تنهایی و غم نجاتش دهد. به رضا به دستهای گرم و مهربانش احتیاج داشت. پدرش از دیدن محبوبه با آن وضع متاسف شد. ترجیح داد خلوت او را بر هم نزند بنابر این به آهستگی برگشت و خوردن صبحانه را به بعد موکول کرد. پدر محبوبه و همسرش در سنینی بودند که احتیاج به آرامش و استراحت داشتند و بنابراین دیدن این شرایط برایشان طاقت فرسا بود. هنوز تا آمدن رضا خیلی مانده بود محبوبه ترجیح داد کمی دراز بکشد. قرصهای اعصاب او را خواب آلود و افسرده می کرد هرچند به او آرامش می داد. محبوبه با خود فکر می کرد که رضا چه شکل و چه قیافه ای پیدا کرده است . آیا پیرتر شده یا همان طور سرحال است؟ به خاطر آورد روز آخری که در ایران بود رضا خیلی لاغر و تکیده شده بود و حتی بعدها شنیده بود که رضا آنقدر لاغر و بیمار شده که قابل تشخیص نیست. در هر حال برای محبوبه شکل و قیافه رضا مهم نبود برای او فقط و فقط وجود رضا مهم بود حتی خانه را هم به خاطر این می فروخت که رضا کمتر کار کند و بیشتر نزد او بماند. ساعت ده شد ولی از رضا خبری نشد . محبوبه از مادرش پرسید مامان گفتی ساعت چند منتظرش هستیم؟ -ده نیم تا یازده ! دروغ می گفت: می خواست دخترش از تاخیر رضا ناراحت نشود. محبوبه با ترشرویی جواب داد: آخه چرا یازده ؟ مگه می خواهیم ناهار نگهش داریم؟ من که گفتم به مادرش بگو ساعت ده بیاد. مهری خانم جوابی نداد. خودش بیشتر منتظر و نگران بود می ترسید آذر حسابی قاپ رضا را دزدیده باشد و مانع آمدن او شود . هنوز ساعت ده و نیم نشده بود که رضا زنگ خانه را به صدا در آورد. محبوبه مثل برق از جایش بلند شد . پدرش صلاح دید که اصلا خودش را نشان ندهد تا آنها بتوانند به راحتی صحبت کنند. به درون اتاقش رفت و در را بست. مادر محبوبه با عجله در را باز کرد. رضا وارد شد و سلام کرد. سبدگل بسیار بزرگ و گران قیمتی خریده بود که آن را به مهری خانم داد. وارد پذیرائی شد . محبوبه به دیدن سبد گل قوت قلب بیشتری گرفت. و بعد از رضا به سالن پذیرائی آمد. رضا که هنوز ننشسته بود به محض دیدن او جلو دوید و سلام کرد دلش می خواست محبوبه را در آغوش بکشد ولی ناخوادآگاه در چند قدمی او ایستاد دست او را فشرد و حال بچه هایش را پرسید. محبوبه با لبخند بی رمقی جواب داد و حالش را پرسید.چقدر از هم دور بودند رضا با دیدن محبوبه به کلی دست و پای خود را گم کرده بود. محبوبه اش همان محبوبه بود با همان گیسوان و همان چشمها. در همان نگاه اول رضا کاملا تشخیص داد که محبوبه دیگر آن نگاه شاد و سرزنده را ندارد. صورت محبوبه به طرز غریبی لاغر و استخوانی شده بود دو خطی که در اطراف لب او به وجود آمده بود برای رضا بیگانه و غریب جلوه می کرد. با نگرانی چشم به محبوبه دوخته بود با خودش حدس زد که به طور حتم محبوبه بیمار شده یا شاید خطری جدی او را تهدید می کند. از این فکر به خود لرزید و در دل دعا کرد که حدسش درست نباشد. محبوبه برای اینکه سکوت را بشکند گفت: حال مامان و بابا چطوره؟ همه فامیل خوب هستن؟ -بله همه خوبن و سلام می رسونن در حالی که مردد بود پرسید: محبوبه تو حالت خوبه ؟ مثل اینکه حال نداری یا خدای ناکرده مریضی ؟ محبوبه که از این سوال خوشش نیامده بود گفت: راستش کمی اعصابم ناراحته خب اونم طبیعیه! رضا سرخ شد . می دانست که محبوبه او را مقصر می داند. اما رضا برای جر و بحث به آنجا نیامده بود او برای شنیدن حرفهای محبوبه به آنجا آمده بود. برای رضا مهم نبود که محبوبه لاغر شده یا چاق زیبا شده یا زشت او در هر حال عاشق محبوبه بود و در آن لحظه دلش می خواست بداند که محبوبه اش چه در دل دارد و چه می خواهد به اوبگوید. بالاخره محبوبه به حرف آمد : رضا من خونه رو به قیمت خوب قولنامه کردم. خریدار پسر یکی از دوستای پدر و آدم مطمئنیه. رضا بلافاصله جواب داد: هرطور خودت صلاح می دانی. محبوبه ادامه داد راستش فکر کردم با پولش می تونم هم یک سرمایه گذاری خوب توی آمریکا بکنم و هم یک آپارتمان کوچک اینجا بخرم! رضا تکان خورد که البته از دید محبوبه مخفی نماند. اما سوالی نکرد. کنجکاو شده بود. محبوبه آپارتمان را برای چه می خواهد؟ محبوبه که رضا را ساکت دید و گفت: لوازم و اثاث رو هم مجبورم بفروشم البته به اندازه ای که آپارتمان رومبله کنم کنار می گذارم و بقیه را می فروشم. رضا نتوانست طاقت بیاورد و پرسید: مگه می خوای ایران بمونی؟ محبوبه که کمی دستپاچه شده بود گفت: آره آخه رضا اگه من توی آمریکا موندگار شدم به خاطر بچه ها بود نه چیز دیگه حالا هم که اونا بزرگ شدن و می تونن روی پای خودشون بایستن می تونم هم به اونا سربزنم و هم اینجا نزدیک فامیلم زندگی کنم. در این هنگام مادرش با سینی و چای و شیرینی وارد شد. با عجله آن را روی میز گذاشت و رفت. محبوبه با صدای بلند به مادرش گفت: مامان لطفا در پذیرائی رو ببندین. محبوبه فنجان چای را جلوی رضا گذاشت . به او شیرینی تعارف نکرد بلکه مثل همیشه خودش از شیرینی هایی که می دانست رضا دوست دارد انتخاب کرد و برایش در بشقاب گذاشت. این حرکت به دل رضا نشست . آه عمیقی کشید و دوباره منتظر به دهان محبوبه چشم دوخت. محبوبه نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند . دقایقی خودش را به خوردن چای مشغول کرد و بالاخره به رضا چشم دوخت و پرسید: رضا تو چه کارمی کنی؟ کار و بارت چطوره؟ رضا هول شد دلش نمی خواست که حرفی از آذر به میان بیاید. به قدر کافی از کارش شرمنده بود دوست نداشت جلوی محبوبه چیزی بگوید و موضوع آذر را بیان کند . بالاخره گفت: کاروبار بد نیست... دیگر حرفی نزد. محبوبه ناچار به سخن آمد و گفت: ببین رضا من و تو گرچه پنج شش سالی هست که از هم دوریم و از هم جدا شدیم اما در هر حال نمی تونیم با هم غریبه باشیم. رضا به سرعت گفت: درسته ! محبوبه ادامه داد: من اول به خاطر بچه ها و بعد به خاطر خودمون علیرغم اینکه فکر نم یکنم کارم درست باشه قصد دارم تغییراتی توی زندگیم بدهم. البته این تغییرات به تو هم بستگی داره. رضا دوباره قلبش به تپش افتاد. خودش می دانست که هرچه محبوبه بگوید بی چون و چرا می پذیرد. کم کم رویاهایش رنگ واقعیت به خود می گرفت. یعنی ممکن است که دوباره با محبوبه زیر سقف زندگی کند؟ رضا مضطرب و منتظر سکوت کرد. محبوبه از جایش بلند شد مثل کسی که فکر می کند شروع به قدم زدن کرد. بعد از لحظاتی روبروی رضا ایستاد و گفت: رضا من...من تصمیم گرفتم دوباره با تو ادامه بدم. رضا با شنیدن این جمله ناگهان اشک در چشمهایش حلقه زد. بی اختیار همان طور که نشسته بود دستهای محبوبه را گرفت و بوسید. محبوبه به آرامی دستهایش را از میان دستهای او بیرون کشید لبخند پیروزی بر روی لبهایش نقش بست می دانست که واکنش رضا جز این این نخواهد بود . مثل روز برایش روشن بود که رضا از پیشنهادش استقبال می کند . پس با اطمینان ادامه داد رضا می دونی که از همه چیز خبر داره نمی خواهم به گذشته اشاره ای کنم. رضا شرمنده سکوت کرد. محبوبه ادامه داد در صورتی با تو ازدواج می کنم که زن دیگه ای نداشته باشی و هروقت که می خواهی دخترت را ببیننی من بی اطلاع باشم. رضا بلند شد دچار هیجان شده بود. از پیشنهاد محبوبه کاملا خوشحال بود اما در هر حال ترجیح داد که موضوع را کاملا برای محبوبه روشن کند. بنابراین گفت: ببین محبوبه تو خودت می دونی که من چقدر بهت علاقه دارم من نمی خوام از خودم دفاع کنم اما موضوعی که اینجا مهمه وجود همون بچه است که تو بهش اشاره کردی. محبوبه که کنجکاو شده بود گفت: منظورت چیه؟ رضا به آرامی سرجایش نشست و گفت: منظورم اینه که فعلا اون بچه با بچه های دیگه من هیچ فرقی نداره. محبوبه آشکارا از این حرف رضا به خود لرزید. دستش را به دسته مبل گرفت و آرام روی آن نشست . این حرف خیلی به او گران آمده بود ولی واکنشی از خود نشان نداد فرزند رضا خواهر پسرهایش نوه زهار کارگر خانه اش بچه آذر دختر کارگر خانه اش حالا رقیبی بود برای او و بچه هایش با نگاهی مات و مستاصل چشم به رضا دوخت . رضا کاملا تغییر حال اورا درک کرد. او به محبوبه حق می داد که این گونه ناراحت شود ولی حقایقی بود که رضا حتما باید با محبوبه در میان می گذاشت. شاید اگر محبوبه مریض و افسرده نبود رضا حرفهای دیگری داشت که آن روز نگفت. چنددقیقه گذشت رضا که احساس کرد حال محبوبه بهتر شده است گفت: محبوبه خودت می دونی که من چه احساسی به تو دارم ولی کاری است که شده و بچه ای به وجود آمده و در قبال اون مسئولیت دارم. محبوبه با دلسردی جواب داد: من نگفتم که اونو نبین یا دورشو خط بکش فقط گفتم دوست ندارم قاطی زندگی من بشه. رضا از این حرف محبوبه دلگیر شد اما به روی خودش نیاورد. محبوبه که عصبانی و دلخور شده بود از جایش بلند شد و گفت: راستش رضا نمی خوام زود تصمیم بگیری و جواب بدی دلم می خواد کاملا درباره پیشنهاد من فکر کنی من هنوز تو را به عنوان شوهرم دوست دارم و دلم می خواد بتونیم دوباره با هم زندگی کنیم. اما نمی خوام پای کسی حتی فرزندت به خانه و زندگی من باز بشه. من دو هفته دیگه قراره برم محضر و امضا کنم اونا پول نقد به من می دهند یک ماه هم فرصت دارم تا خونه رو تخلیه کنم. توی این مدت هم تو می تونی کارهاتو انجام بدی و بعد... رضا از جایش بلند شد و گفت: باشه محبوبه من سعی می کنم هرچه زودتر کارها رو روبراه کنم. خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. خیس عرق شده بود محبوبه او را تحت فشار گذاشته بود . ساعت از ظهر گذشته بود که سوار ماشین شد و یکراست به خانه پدرش رفت. در راه با خود تصمیم گرفت که هرچه زودتر تکلیف خودش را روشن کند. از خودش بیزار شده بود از ضعف و بی تصمیمی از اینکه هنوز رابطه خوبی با آذر دارد و از طرف دیگر می خواهد اورا ترک کند. باید هر چه زودتر تکلیف این زندگی را روشن می کرد. رضا تصمیم داشت که به طور جدی با آذر صحبت کند و هر شرایطی را که او پیشنهاد کند بپذیرد و به طور کلی روابطش را با او قطع کند. با همین افکار به منزل مادرش رسید بوی غذا همه جا پیچیده بود اما او اشتهایی به غذا نداشت. رضا از ملاقات با محبوبه و پیشنهاد او با پدر و مادرش حرف زد به آنها گفت که تصمیم گرفته با محبوبه آشتی کند. مادرش می خواست حرفی بزند که پدر رضا اجازه نداد و گفت: سهیلا خواهش می کنم در این مورد دخالت نکن رضا باید خودش تصمیم بگیره. اما همسرش طاقت نیاورد و گفت: درسته ولی انصاف نیست که آذر را به یک بچه ول کنه. -حق با شماست مامان اما جز این چاره ای ندارم چه کار کنم؟ همین مونده که در آن واحد دو تا زن داشته باشم؟ نه من نمی تونم تحمل کنم. پدرش پرسید: ببینم آذر از این موضوع خبر داره؟ -نه هنوز بهش نگفتم اصلا نمی دونه که محبوبه آمده و با من ملاقات کرده. مادر رضا نفس راحتی کشید شایداگر سهیلا خانم اصرار نمی کرد رضا در خانه پدرش می ماند ولی به دلیل اصرار مادر و توصیه پدرش نزدیک غروب راهی خانه اش شد. همه بر ضد محبوبه لباس رزم پوشیده بودند آذر در غیاب رضا از طریق مادر شوهرش از همه وقایع باخبر شده بود می دانست که محبوبه تقاضای آشتی کرده اما مادر شوهرش درباره تصمیم رضا حرفی به او نزد. آذر از موضوع آشتی محبوبه با رضا گویی عرق مرگ بر بدنش نشست. از آنچه می ترسید بر سرش آمده بود البته آذر منتظر چنین روزی بود اگر محبوبه شوهر می کرد آذر می توانست به ادامه زندگیش امیدوار باشد. وقتی رضا به خانه آمد مثل همیشه با او برخورد کرد. رضا خجالت می کشید به چشمهای آذر نگاه کند خانه مثل همیشه مرتب بود پریسا به استقبالش آمد. آذر در حالی که با عجله کتابهایش را از روی میز جمع می کرد پرسید رضا جون چایی می خوری؟ رضا به علامت نفی سر تکان داد و گفت: نه آذر فعلا چیزی نمی خورم. -رضا جون شام حاضرههروقت گرسنه شدی بگو تا برات بیارم. رضا تشکر کرد و مشغول بازی با پریسا شد آذر نیز مشغول مرتب کردن کتابها شد. بلوز و شلوار گرم و راحتی پوشیده بود برخلاف شب قبل که لباس قشنگی پوشیده بود امشب لباس ساده ای به تن داشت . موهایش را با گیره ای پشت سرش جمع کرده بود. رضا متوجه شد که حلقه ازدواج را همچنان به دست دارد وناخنهایش را درست کرده و لاک زده است . درددرون آذر غوغایی به پا بود. می دانست که رضا او را نگاه می کند. آنقدر بغضش را قورت داده بود که گلویش درد می کرد نباید کوتاه می آمد باید تا آخرین توان مبارزه می کرد. در ظاهر کتاب می خواند ولی حواسش جای دیگری بود منتظر بود که رضا سر حرف را باز کند اما انتظارش بیهوده بود. سرش را بلند کرد و به رضا که تقریبا روبروی او نشسته بود نگاهی انداخت. نگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد . آذر بی اختیار لبخند زد و رضا نگاهش را از او دزدید. هوا تاریک شده بود پریسا کم کم بهانه می گرفت. هم خسته بود و هم گرسنه رضا احساس سردرد شدیدی کرد با ناراحتی به آذر گفت مگه نمی بینی که بچه ناراحته اون لعنتی ها را بنداز یک گوشه و بیا به این بچه برس. آذر با عجله کتابها را کناری گذاشت پریسا را بلند کرد لباس خواب راحتی به او پوشاند به سرعت شامش را گرم کرد. دخترک با اشتها شامش را خورد و به آغوش پدرش پناه برد آذر با تحکم به او گفت: پریسا برو بخواب قبل از اینکه دخترک اعتراضی بکند رضا گفت: چه کارش داری ؟ هر وقت خوابش برد خودم می برم می گذارمش توی تختش آذر دیگر حرفی نزد از خدا می خواست که رابطه این پدر و دختر هر روز گرمتر و صمیمانه تر شود. بعد از دقایقی رضا دخترش را خواباند . خسته و کسل بود آذر پیشنهاد کرد که یک دوش آب گرم بگیرد. سردرد رضا بعد از حمام به کلی برطرف شد ساعتی بعد رضا شام نخورده جلوی تلویزیون خوابش برد و آذر همچنان در تب و تاب چگونگی گفتگوی رضا با محبوبه باقی ماند. صبح زود که آذر مشغول خواندن نماز بود رضا از خواب بلند شد . صبحانه حاضر بود کمی صبر کرد تا آذر نمازش را تمام کند هر دو با اشتها صبحانه خوردند و رضا رو به زنش کرد و گفت: آذر امروز من پریسا رو می برم به کودکستان تو هم بهتره توی خونه بمونی می خوام باهات حرف بزنم. دل در سینه آذر فرو ریخت اما با لحن آرامی گفت: باشه رضا جون رضا بعد از رساندن پریسا به خانه برگشت آذر موقعی که در را باز کرد گفت: رضا داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که من توی خونه منتظر آمدن تو باشم.دلم می خواهد یه روزی برسه که من درسمو تموم کنم توهم کارهات کمتر بشه و من هرروز توی خونه منتظر تو باشم. رضا که از این حرف آذر کلافه شده بود گفت: مگه دلت نمی خواست کارکنی و حقوق بگیری و روی پای خودت بایستی؟ آذر بی درنگ جواب داد چرا اما اون موقع تورو نداشتم حالا که تورو دارم به هیچ کس دیگه احتیاج ندارم. رضا نگاه حسرت باری به او انداخت و سکوت کرد گویی خداوند این زن را خلق کرده بود تا ناخودآگاه او را عذاب بدهد. بالاخره رضا به حرف آمد و گفت: ببین آذر می خوام باهات صحبت کنم. آذر بی اختیار لرزید اشک در چشمانش حلقه زد رضا که متوجه چشمان اشک الود او شده بود با تعجب پرسید: تو داری گریه می کنی ؟ آذر علیرغم آنکه دلش نمی خواست ضعف نشان دهد اشکش سرازیر شد. رضا دوباره پرسید: میشه بگی چی شده ؟ تو که تا چند دقیقه پیش حالت خوب بود ؟ آذر نمی دانست چه جوابی بدهد بنابراین سرش را روی سینه رضا گذاشت و گفت: رضا من تورو خیلی دوست دارم گاهی فکر می کنم بدون تو می میرم. رضا کم کم عصبی می شد هربار که می خواست موضوع را به آذر بگوید او حرفهایی می زد که رضا را دچار عذاب وجدان و تردید می کرد . بالاخره او را از خود دور کرد و گفت: ببین آذر تو دیگه بچه نیستی و می تونی روی پای خودت بایستی و تصمیم بگیری . آذر با تعجب گفت: چطور مگه ؟ رضا فرصت را از دست نداد و گفت: حرف منو قطع نکن تا من کاملا حرفم تموم بشه باشه؟ -باشه رضا ادامه داد ببین آذر محبوبه مدتیه که از آمریکا برگشته و فعلا خونه پدرش زندگی می کنه. آذر سرخ شد و لب گزید اما حرفی نزد. رضا گفت: من دیروز اونو دیدم و باهاش صحبت کردم. آذر دوباره لرزید . اما این بار رنگش پرید و مات و مبهوت به رضا خیره ماند رضا متوجه تغییر حال او شد اما به روی خودش نیاورد و ادامه داد راستش آذر محبوبه می خواد دوباره بیاد سرخونه و زندگیش و بامن آشتی کنه . آذر تمام این ماجرا را می دانست اما از دوباره شنیدن آن از دهان شوهرش بازهم دچار لرزش حسادت شد و دیگر نم یتوانست خودش را کنترل کند. با صدای لرزان و عصبی گفت: آه رضا تو خیلی راحت درباره این موضوع صحبت می کنی اون چه حقی داره که تکلیف زندگی منو تعیین کنه ؟ -آذر محبوبه بیست سال تمام زن من بوده و ... آذر حرفش را قطع کرد و گفت: خب تو چی ؟ یعنی می خواهی .... -ببین آذر من همیشه دلم می خواست که با محبوبه آشتی کنم تو خودت می دونی آدر من به خاطر بچه هام مجبورم با محبوبه زندگی کنم. آذر که تمام نیرویش را جمع کرده بود که مبادا ضعف نشان دهد یا دوباره گریه کند جواب داد اما رضا تو یک بچه دیگه هم داری؟ رضا با مهربانی جواب داد البته عزیزم البته من یک فرزند دیگه هم دارم و خیلی هم دوستش دارم راستش آذر من....من تورو هم دوست دارم اما خودت می دونی که به صلاح هردوی ماست که اجازه بدی من به سرخونه و زندگی اولم برگردم. -تکلیف پریسا چی میشه؟ اونو کی بزرگ می کنه ؟ رضا گفت: خب معلومه تو مادر پریسا هستی چه کسی بهتر از تو من هم مرتب بهش سر می زنم. آذر از جایش بلند شد و در حالی که روبروی رضا ایستاده بود گفت: اما رضا من پریسا را بدون تو نمی خوام اگه می خوای از من جدا بشی باید پریسا را هم با خودت ببری. رضا هاج و واج و ناباورانه به آذر خیره شد. آذر می دانست که محبوبه هرگز چشم دیدن بچه او را ندارد چه برسد به اینکه او را نگه دارد. در مقابل نگاه متعجب و خشمگین رضا مستقیم در چشم های او خیره شد. رضا با عصبانیت پرسید: تو دیوونه شدی؟ یعنی حاضری که پریسا را زیر دست محبوبه به امان خدا ول کنی و بری؟ آذر با بیرحمی جواب داد: آره رضا این کار را می کنم چون من هم به آینده خودم علاقه مندم پریسا پدری مثل تو داره و تو به هر وسیله که شده اونو به بهترین صورت بزرگ می کنی اما من با وجود پریسا تمام موقعیتهای زندگیم رو از دست میدم. رضا با عصبانیت دست او را گرفت و با خشونت او را نشاند و گفت: اما آذر تو کاملا اشتباه می کنی هیچ کس نمی تونه مثل یک مادر فرزندشو بزرگ کنه و به ثمر برسونه . آذر به میان حرف او دوید و گفت: اصلا این طور نیست وگرنه قانون بچه ها را ملک بی چون چرای پدرها قلمداد نمی کرد. -آذر من برای نگهداری پریسا هرچی بخوای در اختیارت می گذارم. آذر اخم کرد و گفت: نه رضا من هرچی فکر می کنم می بینم بدون تو قادر به نگهداری پریسا نیسم. رضا از عصبانیت می لرزید اما کاری نمی توانست انجام دهد . آذر با تردید رو به شوهرش کرد و گفت: راستش رضا حالا که حرف جدایی پیش آمده بهت میگم وگرنه هیچ وقت این مطلب رو به زبان نمی آوردم. رضا پرسید: چه مطلبی ؟ -یکی از استادهای ما چند هفته پیش به وسیله یکی از کارمندان زنی که در کتابخانه کار می کنه از من خواستگاری کرد اخه نمی دونست که من شوهر دارم. رضا از جایش نیم خیز شد و گفت: خب ؟ آذر که متوجه تغییر حالت رضا شده بود ادامه داد: با اینکه من همیشه حلقه ازدواج توی انگشتم هست مثل اینکه اون متوجه نشده بود. در هر حال من به اون خانم گفتم که شوهر و بچه دارم بعدها شنیدم که استادم گفته بود خیلی حیف شد جون این خانم کسی بود که من سالها دنبالش بودم. رضا دیگر نتوانست طاقت بیاورد و با لحن نه چندان خوشایندی گفت: غلط کرده مرتیکه بیشعور اون جه حقی داره که از زنهای مردم خواستگاری بکنه ؟ آذر با تعجب پرسید: چطور؟ مگه فکر می کنی بعد از تو نباید شوهر کنم؟ توخودت بارها به من گفتی که بهتره یک شوهر جوان پیدا کنم. رضا جواب داد : خب البته تو بالاخره باید شوهر کنی. -پس تکلیف پریسا چی می شه؟ یعنی تو حاضری با ناپدری بزرگ بشه؟ قبل از اینکه رضا جوابی بدهد آذر اضافه کرد: در هر حال من ترجیح می دم که پریسا با تو زندگی کنه . آذر چقدر قشنگ دروغ می گفت البته داستان خواستگاری تا حدودی درست بود اما نه آن طور که آذر بیان کرد. رضا به فکر فرورفت او به شدت از آذر دلگیر شده بود حالا که موقعیتی پیدا شده که او بتواند با همسرش آشتی کند مانع بزرگی بر سر راه زندگی او پیدا شده بود . بدون اینکه بخواهد حسادت تمام وجودش را فرا گرفته بود مگر او خودش بارها به آذر نگفته بود که بهتر است ازدواج کند و از او جدا شود مگر خودش به دفعات به او پیشنهاد نکرده بود که به صلاح اوست که هرچه زودتر طلاقش را بگیرد و شوهری همسن و سال خودش پیدا کند؟ از این موضوع بیشتر ناراحت شده بود یا از اینکه آذر حاضر به نگهداری فرزندش نبود؟ همان طور که با حرص و عصبانیت آذر را نگاه می کرد گفت آذر تو به این وسیله می خواهی از من جدا نشی و منو برای خودت نگه داری اما اشتباه می کنی چون راه درست رو انتخاب نکردی. آذر که حالتی از عناد و سرکشی در صورتش دیده می شد گفت: بر عکس رضا از اینکه بخوام به زور زن تو باشم و با تو زندگی کنم بیزارم آخه منم غرور دارم اما از آنجا که فعلا هم جوانم و هم خواستار زیادی دارم ترجیح می دم که زودتر شوهر کنم اما با وجود پریسا شوهر کردن برای من مشکل و شاید غیر ممکن باشه. آذر لباس خوشرنگی پوشیده بود و روبروی رضا ایستاده بود و با خشم و قهر به او نگاه می کرد به محض اینکه متوجه نگاه خیره رضا شد روی برگرداند. در حالی که وارد آشپزخانه می شد گفت: رضا ناهار می مونی یا نه ؟ اگر می مونی یه چیزی درست کنم. از اینکه مورد بی مهری رضا واقع شده بود قلبش به درد آمده بود بغض کرده بود اما دلش نمی خواست گریه کند تصمیم گرفته بود که دیگر ضعف نشان ندهد همه اشتیاق و محبت رضا کاملا ساختگی بود غرور و شخصیتش لطمه خورده بود . بی هدف در آشپزخانه ایستاده بود و نمی دانست چه کار کند . دلش می خواست رضا آنجا نبود و ساعتها گریه می کرد و اشک می ریخت دلش گرفته بود گویی تمام غمهای دنیا نصیب او شده بود . صدایی شنید روی برگرداند و رضا را در آستانه در آشپزخانه دید. رضا جلو آمد می دانست که احساسات آذر را جریحه دار کرده است . دستهای او را گرفت احساس کرد که می لرزد . اورا به طرف خود کشید آذر مقاومت کرد. آذر سخت و محکم بر جای ایستاد و کوچکترین حرکت موافقی نشان نداد . لبهایش حالتی از لجباری و عناد به خود گرفته بود چشمهایش گستاخ و وحشی به رضا خیره شده بود . محکم و استوار ایستاده بود و هیچ نرمش و انعطافی از خود نشان نمی داد . رضا با اصرار در حالی که دستهای او را می بوسید گفت: از من دلخور شدی؟ آذر به آرامی گفت: نه به هیچ وجه اگه تو واقعا می خوای از من جدا بشی دیگه بهتره هیچ رابطه ای با هم نداشته باشیم . خودت می دونی عشق و علاقه با عقد قرارداد شروع نمی شه و با فسخ قرارداد هم تموم نمی شه اگر قلبت با من نباشد من برای تو حرام هستم و تو هم برای من نامحرم. و در حالی که دستهایش را از میان دستهای رضا بیرون می کشید گفت: رضا بهتره اول فکرهاتو بکنی بعد تصمیم بگیری. از او روی برگرداند وارد اتاق شد و در را بست و رضا را تنها و سرگردان در آشپزخانه بر جای گذاشت. رضا فکرش دیگر کار نمی کرد. از هر دو طرف تحت فشار بود از رفتار آذر دلگیر شده بود تصمیم گرفت به محل کارش بر گردد و یکی دو هفته ای با خودش خلوت کند. از خودش بیزار شده بود از بی ارادگی و بی تصمیمی خودش دچار عذاب بود همان دم چمدان همیشگی و کیفش را برداشت آن را با عجله پر کرد و بدون خداحافظی از آذر خانه را ترک کرد. آذر به محض شنیدن صدای در از اتاق بیرون آمد با عجله پشت پنجره رفت. رضا را در کوچه دید که چمدان و کیفش را در صندوق عقب ماشین گذاشت و سوار شد و رفت. آذر از پشت پنجره با چشمان اشک آلود او را بدرقه کرد. او را که دوستش داشت مرد زندگیش بود محبتهای پدرانه و شوهرانه را فقط از او دیده بود . دلش می خواس پنجره را باز کند و فریاد بکشد رضا نرو تورو به خدا نرو همان طور که اشک می ریخت از پشت پنجره دور شد خودش را روی مبل انداخت و زار زار گریست. محبوبه بعد از دیدار رضا هرچند روحیه اش بهتر شده بود اما هراسی در دلش پدید آمد که تا آن موقع سابقه نداشت و آن عشق و علاقه ای بود که محبوبه در چشمهای رضا نسبت به دخترش پریسا احساس کرده بود غیر از اظهارات رضا محبوبه نیز کاملا فهمیده بود که شوهر سابقش تعصب و علاقه بخصوصی به دختر کوچکش دارد. چیزی که محبوبه را مثل خوره می خورد و از درون خرد می کرد این بود که رضا مدتها با آذر زندگی کرده بود . غرورش اجازه نمی داد اما دلش می خواست پنهانی می توانست آذر و دخترش را ببیند از مهرناز شنیده بود که آذر چقدر عوض شده است به محبوبه گفته بودند که آذر را پشت یک ماشین خارجی با دخترکی چشم آبی و موبور دیده اند. محبوبه از شنیدن این اخبار آتش می گرفت . حسادت تمامی وجود او را می سوزاند دلش می خواست هرچه زودتر شوهرش را از چنگ این دختره بی سروپا در آورد و کاری کند که رضا هرگز چشمش به او نیفتد با این حال از نتیجه کارش راضی بود موافقت ضمنی رضا را کسب کرده بود .رضا به او گفته بود که هرچه او بگوید قبول می کند ضمنا به طور سربسته باو قول داده بود که زودتر کارها را روبه راه کند و نزد او برگردد. البته محبوبه انتظار داشت در طول مدتی که رضا در تهران است مرتب به او سربزند و او را ببیند اما رضا فردای آنروز رخت سفر بست و راهی دیار جنوب شد. یک ماه بود که رضا به جنوب رفته بود اذر و محبوبه هیچ کدام از رضا خبری نداشتند . هرچه به محل کارش تلفن می کردند جواب می شنیدند که مهندس در کمپ است و امکان تماس نیست. آذر اطمینان حاصل کرده بود که رضا دیگر نزد او بر نمی گردد و محبوبه از این حرکت رضا عصبانی بود اما وقتی شنید او مدتهاست تهران را ترک کرده و به جنوب رفته است دلش آرام گرفت. رضا روزها و شبها راه می رفت و فکر می کرد او دیگر نمی توانست مثل دفعه قبل که در مقابل خواسته همسرش تسلیم شده و سستی نشان داده بود عمل کند. او دیگر نمی خواست تسلیم احساسات خود و آذر و محبوبه شود .ر ضا باید تمام اوضاع را سبک و سنگین می کرد و تمام جوانب زندگیش را در نظر می گرفت و بعددست به عمل می زد. رضا می دانست که در تهران همه منتظر او هستند و همه را ا زخود عصبانی و دلخور کرده است اما چاره ای نداشت. بعد از یک ماه به تهران برگشت و مستقیم به خانه پدرش رفت. به هیچ کس حرفی نزد از مادرش شنید که محبوبه نه تنها خانه بلکه نیمی از اثاث را هم فروخته است . دلش گرفت اما به روی خودش نیاورد از مادرش حال آذر و پریسا را پرسید او با لحن شماتت باری گفت: والله چه عرض کنم حالشون خوبه چرا توی این مدت زنگ نزدی حالشونو بپرسی یا لااقل از خودت خبر بدی؟ رضا جوابی نداد مادرش فکر کردچون رضا تصمیم گرفته با محبوبه آشتی کند ترجیح داده فعلا در منزل پدرش باشد و دیگر آذر را نبیند. رضا بعد از ساعتی استراحت تلفن خانه پدر محبوبه را گرفت . محبوبه در خانه بود با مادرش صحبت کرد و قرار گذاشت فردا عصر به دیدن آنها برود. در طول هفته ای که محبوبه خانه را فروخت و بعد اثاثش را حراج کرد یکی از سخت ترین و غم انگیزترین روزهای عمرش را سپری کرد. ظرفهایی که هرکدام با هزاران امید و آرزو خریده بود به حراج گذاشت و همسایگان و دوستان با خوشحالی آنها را خریدند و بردند لوازمی که از هرکدام خاطره ای داشت همه را فروخت حتی پرده هایی که برای خرید آنها تمام تهران را زیر پا گذاشته بود به قیمت ارزانی به تاراج رفت. نیمی از مبلمان و تمام وسایل و تختخواب و کمد اتاق پسرها را حراج کرد. فقط مقدار کمی از وسایل مورد نیاز را به منزل پدرش انتقال داد. دیگر جز خاطراتش چیزی باقی نمانده بود که از آن خانه ببرد. روزی که خانه را نظافت شده و خشک و خالی ترک می کرد دلش به شدت گرفته بود هوای پاییزی همراه با ابر سیاهی که آسمان را فراگرفته بود و نم نم بارانی که می بارید بر شدت غم و اندوه محبوبه می افزود. آن روز تک و تنها آمده بود تا برای آخرین بار نظاره گر خاطرات تلخ و شیرینش باشد. همه اتاقها را یکی یکی از نظر گذراند از خانه ای که زمانی پربود از صدا و هیاهوی بچه ها اکنون فقط صدای کفشهای تنهایی او به گوش می رسید. تنها بود تنها و غمگین از در ساختمان بیرون آمد و وارد حیاط شد . برگهای زرد کف خشک و خالی استخر را پر کرده بود . درختان لخت و عریان باوزش باد به این سو و آن سو می رفتند هوا کم کم تاریک می شد. محبوبه احساس کرد که سردش شده است می خواست به پشت حیاط بپیچد و نگاهی به خانه سرایداری بیندازد اما پشیمان شد طاقت دیدن محل زندگی آذر را نداشت. ترجیح می داد هرچه زودتر آنجا را ترک کند به سرعت طول حیاط را پیمود برای آخرین بار نگاهی به نمای ساختمان و حیاط و درختان کرد و زیر لب گفت: خداحافظ خانه قشنگم خداحافظ خانه امیدم. در را بست و با گامهای لرزان در کوچه به راه افتاد وقتی به منزل پدرش رسید دیگر رمقی نداشت . مادرش از دیدن صورت تکیده و رنگ پریده او حدس زد که حالش خوب نیست. محبوبه ساکت و خاموش کمی اسراحت کرد مادرش دستهای او را در دست گرفت و گفت محبوبه جان الهی قربونت برم چیزی می خوای برات بیارم؟ محبوبه به علامت نفی سر تکان داد و به آرامی چشمهایش را روی هم گذاشت . آذر از طریق مادر شوهرش خبردار شد که رضا به تهران آمده و فردا عصر به دیدن محبوبه می رود . آذر عزم جزم کرده بود که درسش را تمام کند و دست به کاری بزند. آذر از خانه داری بیزار بود . هرچند آن را به عشق رضا انجام می داد اما چون مادرش کارگر بود و از شدت کار همیشه دست و پایش درد می کرد او تصمیم داشت به هر وسیله که شده کاری در بیرون از منزل برای خودش پیدا کند . با اینکه آذر حدس می زد که رضا چه تصمیمی می گیرد با همه اینها از شنیدن خبر آمدن رضا دنیایی از غم و درد بر او هجوم آورد. آذر می دانست که رضا بعد از شنیدن آخر حرفهای او دیگر پا به آن خانه نمی گذارد و تصمیم دارد با محبوبه آشتی کند .آذر در مقابل دیدگان غم زده دخترش غمگین و افسرده زار زد و ناله کرد. او به هیچ وجه قصد نداشت پریسا را به رضا بدهد او فقط به این وسیله می خواست انتقامش را از محبوبه و رضا بگیرد او به دروغ به شوهرش گفته بود که حاضر به نگهداری پریسا نیست. هرچه بیشتر گریه می کرد از دست دادن رضا برایش غم انگیز تر می نمود. گریه ها هیچ تسلایی برای او نبود رضا را می خواست و می دانست که بدون رضا او نابود می شود. سرانجام زمان موعود فرارسید . رضا لباس پوشید و عازم رفتن شد . پدر و مادرش او را بدرقه کردند. رضا سوار ماشین شد و به راه افتاد باران می بارید رضا هوای بارانی را دوست نداشت دلش می گرفت اما از اینکه تکلیف زندگیش را روشن کرده بود خوشحال بود . به در خانه پدر محبوبه رسید. زنگ زد و وارد شد . محبوبه خودش در را باز کرد لباس قشنگی پوشیده بود رضا احساس کرد که محبوبه حالش خوب نیست. محبوبه او را به درون دعوت کرد وارد سالن پذیرائی شدند و رضا به آرامی روی مبلی نشست محبوبه به او گفت: چایی می خوری؟ -نه متشکرم خانه مامان چای خوردم. محبوبه خوشحال شد . فهمید که رضا در خانه مادرش بوده است . محبوبه به حرف آمد و گفت: امروز صبح خانه را تحویل دادم بابا برای خرید آپارتمان سپرده تو خودت جایی رو سراغ نداری؟ نگاه رضا مات و درمانده به او خیره شد. محبوبه ادامه داد راستش نمی خواستم ماشین رو بفروشم چون فکر کردم که دیگه کهنه شده اما باز دلم نیامد. گفتم با تو مشورتی بکنم. رضا دوباره سکوت کرد محبوبه گفت: ببینم رضا نمی خواهی حرف بزنی؟ رضا بلند شد چند قدمی اتاق را پیمود یاد روزی افتاد که برای اولین بار برای خواستگاری محبوبه به این اتاق آمده بود ...فرشها و مبلها و چلچراغها ....چه تب و تابی داشت چقدر عاشق بود و نگران عاشق محبوبه بود و نگران رامین چقدر جوان بود ...جوان و پرقدرت و آماده نبرد برای زندگی بهتر. به محبوبه نگاه کرد. نشانی از محبوبه بیست و چند سال پیش در او نبود. همان طور که به محبوبه خیره شده بود گفت: محبوبه من مدتها راجع به پیشنهاد تو فکر کردم. روزها و شبهای زیادی با خودم خلوت کردم و درباره زندگی دوباره و مشترکمان فکر کردم. نفس در سینه محبوبه حبس شده بود منتظر و نگران چشم به دهان رضا دوخته بود . رضا ادامه داد: محبوبه من شبها و روزهای زیادی را به یاد تو سرکردم اما بدون تو زندگی نکردم. بدون تو خون می خوردم و دم نمی زدم. من مرد هوسبازی نبودم که جای خالی تو را با زن دیگری پر کنم تو خودت خوب منو می شناختی و با شناخت کامل منو ترک کردی و رفتی . می دونم می خوای به من بگی که به خاطر بچه هات این کارو کردی اما محبوبه اونا بچه های منم بودن و من هم حق داشتم درباره سرنوشت و آینده اونها تصمیم بگیرم . محبوبه تو تقاضاها و خواهشهای منو پشت تلفن شنیدی نه ؟ تو وضعیت و تنهایی های منو که پشت تلفن برات می گفتم فهمیدی نه ؟ پس چطور باز هم به اون امریکای لعنتی چسبیدی و به شوهرت توجهی نکردی؟ رفتی و اون لباسهای لعنتی و قدیمی خودت رو تن آذر کردی من هر وقت اونها را تن آذر می دیدم دلم فرو می ریخت. هرچند با تو زمین تا آسمان فرق داشت ولی باز هم وجود تورو برای من تداعی می کرد و ...دوری از تو... محبوبه قدرت حرف زدن نداشت و مات و مبهوت به حرفهای رضا گوش می داد. رضا سرجایش نشست و ادامه داد بعد از اون اتفاق که دختر بیچاره آبروش در خطر بود من مجبور شدم عقدش کنم و بعد هم...همان طور که برات گفتم من مسئول آینده دخترم هستم . مسئول زندگی و سرنوشتش و از اونجا که مادرش حاضر به قبول و نگهداری بچه نیست من هم مثل تو که به خاطر بچه هات مرا ترک کردی به خاطر دخترم تورو ترک می کنم...متاسفم محبوبه متاسفم...ترک کردن آذر هم چندان برایم آسان نیست . آذر بدون من بیشتر از تو لطمه می خورد. برای زندگی دوباره خیلی دیر شده . رضا خداحافظی تندی گفت و به سرعت خانه را ترک کرد بدون معطلی به طرف خانه اش راند. خانه ای که آذر هنوز پشت پنجره در انتظارش ایستاده بود . شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #102 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت: زیر آسمون کبود
نوشته ها: 944
(View Stats)
تشکرها: 1,569
تشکر شده 2,990 بار در 980 پست
کتاب مورد علاقه : ربکا حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 213 - 183 درس خواندن هم برایش مشکل میشه چه برسد به روابط اجتماعی و مراعات بعضی چیزهایی که خودت می دونی . رضا گفت : « ولی کامران اونا فقط یک ساله رفتن امریکا ، بقیه عمرشونو توی مملکت خودشون همین جا بزرگ شدن . » کامران جواب داد : « درسته ، اما اون چند سال هم که اینجا زندگی کردن اوضاع و شرایط با حالا فرق داشت ، ایران اون موقع با ایران حالا خیلی فرق کرده . » ـ درسته ، ولی به هر حال باید بیان و خودشونو با شرایط موجود وفق بدن . دو هفته دیگر سپری شد . رضا عمداً در کارگاه ماند و مشغول کار شد . نه با خانه اش تماسی گرفت و نه با محبوبه . شرایط و اضاع کار چندان مساعد نبود و او با سختی تمام سعی می کرد هر چه زودتر پروژه ها را تحویل دهد و برای کارش فکری بکند . محبوبه بعد از آخرین تلفن رضا ، گریان و عصبی خود را به منزل خواهرش رساند . وقتی به مهشید گفت که رضا چه گفته و چه می خواسته است ، مهشید در حالی که چشمهایش از تعجب گرد شده بود گفت : « چی ؟ برگردین ایران ؟ مگه میشه ؟ مگه رضا مخش تکون خورده ؟ » رامین دخالت کرد و گفت : « ولی مهشید جان ، بهتره یک طرفه قضاوت نکنی ، اون یک ساله که از همسر و بچه هاش دوره ، دیگه نمی تونه تحمل کنه . حق داره . » محبوبه گفت : « می دونم حق داره ولی آخه من هم اینجا تنهام ، خودتون می بینین که من اینجا چه وضعی دارم . » مهشید که اشک به چشمانش آمده بود به طرف خواهرش رفت . او را بوسید : « الهی بمیرم ، می دونم تو هم حق داری ، ولی چه کار میشه کرد . موضوع شما دو تا نیست ، این دو تا جوون که خدای ناکرده ممکنه ... » حرفش را قطع کرد و نگه ملتمسانه ای به شوهرش کرد و گفت : « راستش رامین نمی دونم چی بگم . » رامین که می ترسید حرف و سخن نسنجیده ای بزند و شرمنده شود گفت : « راستش مهشید جان ، زندگی من و تو نیست که بتونم راحت قضاوت کنم و حرف بزنم یا پیشنهادی بکنم . زندگی محبوبه و رضاست ، و خودشون باید تصمیم بگیرن ، بهتره تو هم با حرفات روی خواهرت تاثیر منفی نذاری . » محبوبه با عجله گفت : « نه ، رامین این چه حرفیه می زنی ، مهشید فقط خوبی و خوشبختی منو می خواد ، اما راستش خودم هم سر درگم هستم ، از طرفی دلم به شدت برای رضا تنگ شده و از طرفی می ترسم بچه ها رو ببرم ایران . » مهشید بی اختیار گفت : « آره به خدا منم از همین می ترسم وگرنه منم به رضا حق میدم که نتونه تنهایی زندگی کنه . » رامین رو به محبوبه کرد و گفت : « تو چی محبوبه ؟ فکر نمی کنم تو هم بتونی بدون رضا زندگی کنی هان ؟ » در کلامش بویی از خاطرات گذشته و دلسردیهای دیرین بود . محبوبه کاملاً طعنه ای را که در این پیام بود حس کرد . سرخ شد . جوابی به رامین نداد و به فکر فرو رفت . رامین حق داشت او زمانی عاشق و دیوانه رضا بود . زمانی نمی توانست بدون رضا نفس بکشد ، چه برسد به اینکه زندگی کند . حالا هم رضا را دوست داشت و عاشق شوهرش بود . فقط ترس از مرگ ، ترس از نابودی پسرهایش او را وا می داشت که به این دوری تن دهد . بخصوص اخباری که در تلویزیونهای امریکا می دید بیشتر او را ترغیب می کرد که در امریکا بماند . خودش می دانست رضا تنهاست ، بیمار و عصبی شده و زندگی بدون او برای رضا طاقت فرسات ولی باز هم نمی توانست به ایران برگردد . تصمیم گرفت با بچه ها مشورت کند . ناچار از مهشید و رامین خداحافظی کرد و به منزل خودش پناه برد . بچه ها به یک گردش دسته جمعی رفته بودند و تا شب بر نمی گشتند . غروب بود . محبوبه دلش برای رضا تنگ شده بود . آه اگر رضا می توانست نزد آنها بیاید چقدر خوب می شد . محبوبه دیگر هیچ کمبودی نداشت . با خودش فکر می کرد بدون شک خطری بچه های مرا تهدید نمی کند وگرنه رضا اصراری به برگرداندن آنها نداشت . احساس کرد پسرهایش کمی دیر کرده اند . پسر بزرگش که در مرز هیجده سالگی بود ، حق خود می دانست که هر جا می خواهد برود و شبها دیر به منزل بیاید . هر چند محبوبه بارها در این مورد به او تذکر داده بود ، ولی تاثیر نداست . محبوبه با بی حوصلگی شام مختصری خورد و به انتظار نشست . بچه ها خیلی دیرتر از آنچه محبوبه تصور می کرد ، به خانه برگشتند محبوبه که عصبی و نارحت بود ، سرشان فریاد کشید و به آنها گفت کاری می کنند که دیگر به آنها اجازه ندهد بیرون بروند . پژمان با دلخوری گفت : « ولی مامان فردا تعطیله و ما حق داریم که شب دیر بخوابیم . » محبوبه به او گفت : « اما قرار نبود که بعد از گردش دسته جمعی جای دیگه ای برین ، باید قبلاً به من می گفتین . » پدرام جواب داد : « ما زنگ زدیم ، جنابعالی تشریف نداشتین ! » محبوبه که از عصبانیت می لرزید بی اختیار کشیده محکمی به صورت پسرش زد و با تحکم گفت : « اگه یک دفعه دیگه با مسخرگی و لودگی جواب منو بدی ، جل و پلاسمونو جمع می کنیم و میریم ایران ! » پدرام چشمهایش گرد شد و با التماس گفت : « من که حرفی نزدم ، چیزی نگفتم ، به خدا منظوری نداشتم . » محبوبه فهمید که حرف خوبی نزده ، او که ایران رفتن را به عنوان تنبیهی برای بچه ها مطرح میکرد ، چگونه می توانست موافقت آنها را برای مراجعت به کشورشان جلب کند . تصمیم گرفت آن شب حرفی نزند ، و فردا صبح موضوع را مطرح کند . از آنجا که بچه ها روزهای تعطیل تا ظهر در خواب بودند ، محبوبه مجبور شد ، هنگام ناهار ، برای آنها توضیح دهد که پدرشان در چه وضعیت و شرایطی اشت . او برای آنها کاملاً توضیح داد که حتی سلامتی پدرشان در خطر است و بدون شک بازگشت آنها ضروری است و نیز به آنها گفت که به طور حتم خطری شما را تهدید نمی کند و گرنه پدرتان اصرار نمی کرد . پسرها با ناباوری به مادرشان نگاه کردند . بالاخره پژمان به حرف آمد و گفت : « اما مامان ، این غیر ممکنه ، من امکان نداره بیام . چون هیجده ساله ام دیگه نمی تونم برگردم . » پدرام هم بلافصله گفت : « منم نمیام ، مگه زوره ؟ اصلاً درسای ایران سخته و نمی شه خوند ! » محبوبه سعی کرد دیگر عصبانی نشود . دوباره توضیح داد که پدرشان نتوانسته به امریکا بیاید و در ضمن حالش خوب نیست و با این وضع باز هم مجبور است که کار کند تا بتواند خرج سرسام آور آنها را در امریکا تامین کند . اما بچه ها گوششان به این چیزها بدهکار نبود . بخصوص که آخر اشک در چشمهای پژمان جمع شد و گفت : « ولی من نمی خوام برگردم من دیگه نمی تونم با سیستم آونجا درس بخونم . توی دانشگاه هم قبول نمی شم ،اون وقت باید برم سربازی ، وقتی اینجا راحت می تونم درس بخونم و برم دانشگاه ، چرا می خوای منو ببری ایران ؟ » محبوبه که طاقت دیدن اشکهای پسرش را نداشت گفت : « الهی قربونت برم ، پس پدرتون چی میشه ؟ اونو چه کار کنم ؟ » پژمان گفت : « بابا اگه واقعاً دلش بخواد بیاد ، می تونه موفق بشه ، مگه نمی بینی چطوری همه قاچاقی وارد امریکا میشن ، بابا می خواد فقط ما رو برگردونه همین ! » محبوبه به فکر فرو رفت . اشتهای غذا خوردن را از دست داده بود . بچه هایش هم همین طور . بالاخره بعد از سکوتی طولانی گفت : « باشه ، پس اگه باباتون زنگ زد ، خودتون باهاش صحبت کنین . » پسرها هر دو موافقت کردند که هر طور شده پدرشان را راضی کنند که از خر شیطان پایین بیاید و به جای بازگشت آنها ، خودش به طور جدی برای آمدن به امریکا اقدام کند . محبوبه سرش را پایین انداخت تا بچه ها اشکهای او را نبینند . باید تصمیم می گرفت . انتظارش طولانی شد مثل اینکه رضا قصد تلفن کردن نداشت . خودش دوبار ، یک دفعه به تهران و دفعه دیگر به شرکت اهواز زنگ زده بود ولی نتوانسته بود رضا را پیدا کند . رضا به او گفته بود بهتر است کمتر تلفن کند چون هزینه اش زیاد می شد و رضا خودش تلفن می کرد . محبوبه تصمیم گرفت نامه مفصلی برای شوهرش بنویسد . در نامه دوباره اوضاع و شرایط بچه ها را برایش تشریح کرد و در ضمن از رضا خواهش کرد که به طور جدی همه چیز را بفروشد و به طریقی خودش را به آنها برساند . نامه را پست کرد و پنج شش روز بعد از فرستادن نامه ، رضا زنگ زد . محبوبه گوشی را برداشت . رضا آرامتر و ملایمتر شده بود . بعد از سلام و احوالپرسی اولین سوالی که از محبوبه کرد این بود : « خب ، چه کار کردی ، تونستی خونه رو بفروشی یا نه ؟ » محبوبه کمی من و من کرد و گفت : « راستش هنوز نه رضا جان ، گوش کن ، فقط ازت خواهش می کنم کمی به من فرصت بده ، باشه ؟ » ـ چه فرصتی ؟ مگه خونه فروختن چقدر وقت لازن داره ؟ ـ رضا جان ، آخه فقط موضوع این نیست . رضا به میان حرف او دوید : « یعنی چی ؟ موضوع چیه ؟ » محبوبه که در نامه همه چیز را نوشته بود برای اینکه از شر سوالهای رضا خلاص شود گفت : « رضا جان ، من توی نامه همه چیز رو برات نوشتم . فقط ازت خواهش می کنم در این مورد خودت هم با بچه ها حرف بزن . » رضا گفت : « باشه ، گوشی رو به پژمان بده ببینم چی می گه ؟ » پژمان گوشی را گرفت و گفت : « سلام بابا ، چطوری ؟ » ـ خوبم ، پسرم ، تو چطوری ؟ انشاءالله که خودتو حاضر کردی که بیایی پیش پدرت هان ؟ ـ ولی بابا ... من به این آسونیها نمی تونم بیام . من برای مامان هم گفتم من نمی تونم تهرون درس بخونم ؟ رضا که عصبانی شده بود گفت : « تو نمی فهمی چی داری میگی ، تو نمی تونی تشخیص بدی که باید کجا زندگی کنی ، پژمان جان اینجا وطن توست ، سرزمین توست ، تمام پسرهای همسن و سال تو ، دارن اینجا زندگی می کنن و درس می خونن . » ـ در هر حال بابا ، من کمی فرصت لازم دارم . ـ چقدر ؟ یک ماه ، دو ماه ؟ چقدر ؟ پژمان که توی رودربایستی مانده بود گفت : « بابا یکی دو ماه به من وقت بدین باشه ؟ » رضا داشت دیوانه می شد و با تحکم گفت : « گوش را بده برادرت می خوام با اون هم صحبت کنم . » پدرام جلو آمد و به محض گرفتن گوشی گفت : « سلام ددی ، چطوری ، خوبی ؟ » رضا با شنیدن کلمه ددی از کوره در رفت و مانند دیوانه ها فریاد زد : « سلام زهر مار ، پدر سوخته ددی چیه ؟ پسره گنده خجالت نمی کشی به این زودی اسم باباتو فراموش کردی ؟ » پدرام بیچاره مثل برق گرفته ها گوشی از دستش رها شد و به روی میز افتاد و در حالی که چشمهایش گرد شده و ترسیده بود گفت : « مامان مامان من دیگه نمی تونم حرف بزنم ، اون داره به من فحش میده . » محبوبه سراسیمه دوید و گوشی تلفن را برداشت .« الو ، رضا ؟ رضا جان طوری شده ؟ » رضا که نفسش از عصبانیت بند آمده بود فریاد زد . « محبوبه ، خوب گوش کن ! فقط دو ماه به تو فرصت میدم ، در این مدت خونه رو می فروشی و میایی وگرنه دیگه اسم منو نیار ، همین ... » گوشی را با عصبانیت گذاشت . سرش را میان دو دست گرفت و بی اختیار گریست . تنها بود . در خانه خودش در تهران بود . ساعتی قبل رسیده و یعد از کمی استراحت تصمیم گرفته بود با محبوبه صحبت کند . رضا امیدوار بود که از محبوبه خبرهای خوبی بشنود اما می دید که بچه هایش هم کم کم دارند تغییر ماهیت می دهند و امریکایی می شوند . آن شب را هر طور بود به سر آورد و فردا صبح دوباهر به جنوب رفت . تصمیم گرفته بود تا دو ماه دیگر ، اسمی از محبوبه و بچه هایش نیاورد . صبح خیلی زود که هوا گرگ و میش بود ، مثل همیشه از زهرا و جواد خداحافظی کرد و با قلبی مملو از درد و افسردگی به راه افتاد . 14 محبوبه باورش نمی شد که رضا در طول این دو ماه تماسی با او نگیرد رضا همان طور که گفته بود تماسی در این مدت نگرفت ولی در وقت معین برای خانواده اش پول می فرستاد تا آنها در مضیقه مالی قرار نگیرند . محبوبه دو ماه فرصت داشت که بچه هایش را راضی کند به ایران برگردند . او امیدوار بود که شاید در این فاصله جنگ تمام شود و او با خیال راحت با بچه هایش به ایران برگردد . پسرش به زودی سال آخر دبیرستان را شروع می کرد و آخر سال دیپلم خود را می گرفت . وکیلشان قول مساعد داده بود که تا سال آینده گرین کارت آنها درست شود . اوایل تابستان بود و روزهای استراحت و تفریح بچه ها شروع می شد محبوبه نسبت به قبل خیلی لاغر شده و صورتش خط افتاده بود .او دائم فکر می کرد و غصه می خورد . به این نتیجه رسیده بود که حتی اگر جنگ هم تمام شود باز هم بچه ها حاضر نیستند به کشورشان برگردند . گرچه او قبل از اخطار آخر رضا ، نامه ای برای او نوشته و گفته بود که قصد بازگشت ندارد ، اما با همه اینها رضا حرف آخر را زده بود . محبوبه با خودش فکر می کرد که جمله آخر رضا که گفته بود : « دیگه اسم منو نیار » یعنی چه و چه معنایی دارد . محبوبه مطمئن بود که رضا بدون او نمی تواند زندگی کند ، پس منظورش چه بود ؟ مهشید برای اینکه خواهرش را از این درماندگی نجات دهد دور از چشم رامین به خواهرش پیشنهاد کرد که به رضا بگوید : به هیچ وجه به ایران نمی آید و در مقابل رضا برای آمدنش به امریکا اقدام کند . مهشید بارها به محبوبه گفته بود این چه علاقه ای است ، اگر رضا تو را دوست دارد چرا کاری نمی کند که زودتر به امریکا بیاید ؟ مردم از هزار راه ، قاچاقی به امریکا می روند ، رضا چطور اقدام جدی نمی کند ؟ مهشید برای سرگرمی خواهرش ، برنامه های گردش و تفریح ، و میهمانیهای فامیلی و دوستانه ترتیب می داد . حتی به محبوبه پیشنهاد کرد در رشته های هنری و ذوقی شرکت و فعالیت کند تا هم چیزی یاد بگیرد و هم سرش گرم شود . رامین دورادور فهمیده بود که گویی محبوبه قصد رفتن ندارد و از این لحاظ عمیقاً برای رضا متاثر و متاسف بود . اما به هیچ وجه چیزی بر زبان نمی آورد و اظهار نظری نمی کرد . تابستان جنوب ، چندان مطبوع نبود ، گرمای حدود پنجاه درجه ، روزهای طولانی و خسته کننده کار که هرگز تمامی نداشت و رطوبت و هوای شرجی رضا را به شدت تحت فشار قرار داده بود . صورتش کاملاً سوخته و شبیه اهالی بومی آنجا شده بود . چشمهایش سیاه و گود افتاده و سایه ای از خشم و کینه در آن به چشم می خورد . دیگر به هیچ چیز دلخوشی و علاقه ای نداشت . خنده و تبسم ، مدتها بود که از صورتش رخت بربسته بود . نیمی از موهایش سفید شده و پوست صورتش خشن و چین دار شده بود . تصمیم داشت هر طور شده لااقل یکی از پروژه هایش را تا آخر تابستان تحویل دهد . یکی از روزهایی که مشغول کار بود ، متوجه شد که از انتهای کارگاه صدای داد و بیداد و گریه و زاری می آید . با عجله خودش را به آنجا رساند ، اجتماعی از کارگران و تکنسین ها را دید که از کار دست کشیده و اطراف مهندس جعفری را گرفته بودند . مهندس جعفری ، مردی میانه سال و همسن و سال رضا بود که مدت دو سه سالی به طور استخدامی در شرکت رضا و کامران ، کار می کرد . مهندس جعفری گریه میکرد و دستهای روغنی و سیاه خود را بر سرش می زد . رضا جلو دوید ، جمعیت را شکافت و خودش را به او رساند . پرسید : « چی شده مهندس ؟ موضوع چیه ؟ » مهندس اشک ریزان گفت : « مهندس سپهرم ، بدبخت شدم ، بیچاره شدم ، بچه ام ، جگر گوشه ام ، شهید شد ، از دستم رفت . » های های به گریه افتاد . مردی که خبر شهادت پسرش را آورده بود گوشه ای ایستاده و با تاسف به او نگاه می کرد . رضا منقلب شد ، در حالی که به شدت گریه می کرد مهندس جعفری را در آغوش گرفت و با سوگ او همراه شد . نمی توانست به او دلداری بدهد . او عزیزش را از دست داده بود .رضا جز اینکه برای درد و مصیبت او عزاداری و گریه کند ، کار دیگری نمی توانست انجام دهد . بعد از دقایقی ، مهندس جعفری را با مقداری پول با یکی از ماشینهای شرکت راهی تهران کرد تا نزد همسرش برود و مراسم دفن پسرش را انجام دهد. تمام کارگاه عزادار شده بود . رضا آن روز را تعطیل کرد و همراه کارگران و کارمندان که دیگر هیچ کدام حال و هوای کار کردن نداشتند به صحبت و درد دل مشغول شد . او هر وقت یاد شهادت پسر همکارش می افتاد بی اختیار اشکهایش سرازیر می شد و ناخودآگاه خودش را به جای او می گذاشت . دچار تردید می شد که آیا خانوادهاش را برگرداند یا نه . آیا حق با محبوبه است ؟ و از سویی دیگر نزد خود اعتراف می کرد چرا فقط باید پسرهای دیگران به جبهه بروند و شهید شوند ؟ پس سهم او و پسرهایش در این کشور چیست ؟ در هر حال از فردای آن روز ، کار را به طور جدی شروع کرد . مادرش که نگران سلامتی او بود ، بارها به شرکت زنگ زده و او خواهش کرده بود چند روزی به تهران بیاید و استراحتی بکند . خانواده رضا هیچ کدام از آنچه بین او و محبوبه گذشته بود خبر نداشتند ، اما به طورکلی همگی نگران حال و روحیه او بودند و متعجب از اینکه چرا محبوبه شوهرش را در این شرایط تنها گذاشته و بر نمی گردد ؟ بالاخره بعد از یک ماه کار طاقت فرسا ، رضا به تهران آمد . زهرا از دیدن او بیش از هر دفعه ، جا خورد و ناراحت شد . جز پوست و استخوان چیزی از رضا باقی نمانده بود . رضا بعد از حمام لباس عوض کرد و تصمیم گرفت آن شب را در منزل خودش بماند و فردا صبح به خانه مادرش برود . رضا بعد از رفتن محبوبه ، با هیچ یک از دوستان دوران گذشته رابطه ای نداشت و تقریباً از حال و روز آنها بی خبر بود . خوش نداشت بدون محبوبه در جمع آنان حاضر شود . زهرا خانم شام مختصری آماده کرد و هنگامی که رضا مشغول غذا بود احساس کرد که زهرا ، به کسی با ایما و اشاره حرفهایی می زند . همانطور که پشت میز آشپزخانه نشسته بود ، به پشت سرش نگاه کرد .آذر دختر زهرا خانم را دید که با خجالت و تردید دم در آشپزخانه ایستاده است . آذر به محض دیدن رضا گفت : « سلام آقا » رضا که مدت زیادی او را ندیده بود از اینکه آذر بزرگ تر شده و قد کشیده است تعجب کرد و بی اختیار یاد پژمان افتاد . در این موقع زهرا با عجله گفت : « خب بیا تو دیگه چرا این پا اون پا می کنی ؟ » بعد رو به رضا کرد و گفت : « آقای مهندس ، راستش آذر روش نمی شد بگه ، اون توی دانشگاه قبول شده و هر چه زودتر باید اسم نویسی بکنه . » رضا که خوشحال شده بود گفت : « به به ، مبارکه ، آذر خانم پس کو شیرینی ؟ » آذر که جلوتر آمده و روبروی او قرار گرفته بود خندید و گفت : « به روی چشم آقا ، شیرینی ما قابل شما رو نداره . » رضا که از این حرف شرمنده شده بود گفت : « این حرفا چیه ؟ حالا چه رشته ای قبول شدی ؟ » آذر گفت : « راستش آقا ، وقتی که محبوبه خانم اینجا بودن به من گفتن که یا رشته ادبیات فارسی رو انتخاب کنم یا زبان انگلیسی ، و چند رشته دیگر که چهار ساله هستن . من هم مثل خانم ، زبان انگلیسی رو زدم و قبول شدم . » رضا که از انتخاب رشته او خنده اش گرفته بود گفت : « خیلی هم خوبه ،همان طور هم که می قول دادم هزینه دانشگاه شما را تقبل می کنم . » زهرا با عجله گفت : « البته آقا شهریه که نداره ، مجانی اسمشو می نویسن ، فقط همون خرج ایاب و ذهاب و کتاب و ... » رضا به میان حرف او دوید و گفت : « باشه ، من هر ماه مبلغ معینی که برای مخارج آذر کافی باشه ، اضافه میدم ، خودت هر طور می دونی خرج کن . » آذر جلو آمد . دختر جوان با روپوش و مقنعه بسیار ساده و لباسهای کهنه صورت رنگ پریده و هیکل دراز و باریکی داشت . چشمهایش مثل پدرش آبی بود و بینی بزرگی داشت . در صورتش نشانی از زیبایی و رنگ و بوی جوانی به چشم نمی خورد . در همان حال با صدای ملایمی که داشت گفت : « آقای مهندش ، من هیچ وقت نمی تونم این محبت شما و خانم را فراموش کنم . انشاءالله بتوانم جبران کنم . » رضا که دیگر از تعارفهای مادر و دختر کلافه شده بود گفت : « نه ، این چه حرفیه میزنی ، تو مثل دختر منی ، هیچ فرقی نداره ، فقط قول بده که مثل همیشه درس بخونی و سر وقت هم توی خونه باشی . » ـ چشم آقا . بعد خداحافظی کرد و رفت . رضا نفس راحتی کشید ، بقیه شامش را خورد و بعد از تماشای تلویزیون به خواب عمیقی فرو رفت . در هوای تهران ، زیر باد کولر آبی ، رضا احساس می کرد در بهشت خوابیده است . هر چند که کارگاه کولر گازی داشت ، ولی آسایش و فراغتی که در خانه احساس می کرد ، هرگز در آنجا وجود نداشت . صبح از خواب بیدار شد . ساعت شش و نیم صبح بود و رضا به یاد نداشت که در چند سال اخیر تا این ساعت خوابیده باشد . او درست 10 ساعت خوابیده بود . بلافاصله بوی نان تازه و چای به مشامش خورد . بلند شد ، سر و صورتی صفا داد کمی در حیاط قدم زد . استخر را آن سال پر نکرده بودند چون کسی نبود که از آن استفاده کند . اما درختها و گلها سرسبز و زیبا بودند . دوباره به یاد روزهایی افتاد که عصرها بعد از اینکه جواد آقا ، گلها و چمنها را آبیاری می کرد ، با محبوبه به زیر آلاچیق می نشستند و چای می خوردند . یا شبها روی تاب کنار حیاط می نشستند و صحبت می کردند . چقدر در کنار محبوبه احساس لذت و آسایش می کرد. رضا به یاد آورد که حتی بیشتر اوقات وجود بچه ها باعث دل آزاری او می شد و دوست داشت که بیشتر با همسرش تنها باشد . در حالی که دوباره دچار غم و اندوه شده بود ، به سرعت خودش را به داخل منزل رساند و به زهرا گفت که برایش چای بریزد . لباسش را عوض کرد ، از خانه بیرون آمد و به زهرا گفت که برای ناهار و شام نمی آید . اول سری به دفتر شرکت در تهران زد . با حسابدار و منشی و یکی دو نفر دیگر که کارهای اداری را انجام می دادند خوش و بش کرد و به اتاق خودش رفت . کمی کارهای اداری و تلفنهای ضروری داشت که آنها را انجام داد و نزدیک ظهر به طرف خانه پدرش به راه افتاد . پدر و مادرش با دیدن صورت لاغر و تکیده رضا دچار وحشت و نگرانی شدند . پدرش با لحن خاصی گفت : « ببینم رضا جان ، چرا قیافه ات شبیه معتادها شده ؟ » رضا خندید ولی مادرش به هیچ وجه از این حرف خوشش نیامد و گفت : « استغفرالله این حرفا چیه میزنی مرد حسابی ؟ » رضا گفت : « عیبی نداره مامان ، بابا می خواد عظمت فاجعه را نشون بده . » پدرش گفت : « فاجعه هم هست . دیگه من دارم از دست تو عصبانی میشم آخه مرد حسابی این چه قیافه ایه که پیدا کردی ؟ چرا به فکر خودت نیستی ؟ چرا نمیگی زودتر زنت بیاد سر خونه زندگیش ؟ چرا دست روی دست گذاشتی و کاری نمی کنی ؟ » رضا که از حرفهای پدرش ناراحت شده بود جواب داد : « راستش پدر حق با شماست . اما خودم هم می ترسم که بچه ها بیان اینجا . هر روز خبر شهید شدن یکی از پسرهای آشنا به گوشم می رسه و ... » پدرش به میان حرف او دوید و گفت : « خاطرت جمع ، زندگی دست خداست . فقط خداست که تعیین می کنه کی به پیری برسه و کی نرسه یا شهید بشه . در ثانی گیرم نیامد و همون جا موندگار شد ، تکلیف تو چی میشه ؟ تو جلوی چشم همه ما داری از بین میری و زن به خاطر احتمالات حاضر نیست دست بچه هاشو بگیره و بیاد از تو مراقبت کنه ؟ » رضا حق را به پدرش می داد ولی قلباً از حرفهای او رنجیده خاطر شده بود . با همه اینها با لحن ملایمی گفت : « باشه پدر ، حتماً یک کاری میکنم . بهشون میگم کم کم برگردن ایران . » مادرش دخالت کرد و گفت : « الهی قربونت برم ، چرا کم کم ، بگو زودتر بیان . من طاقت ندارم تو رو این طور ضعیف و لاغر ببینم . » رضا نگاهی به مادرش کرد . مادر بیچاره از نگاه پسرش فهمید که دیگر نباید ادامه بدهد : « خیلی خب ، چطوره برم ناهار و بکشم ؟ » رضا سه چهار روزی نزد پدر و مادرش ماند و دوباره راهی جنوب شد . از مهلت دو ماهه ای که برای محبوبه تعیین کرده بود کمتر از سه هفته باقی مانده بود و رضا فکر می کرد که به طور حتم خود محبوبه تا آن موقع تماس می گیرد و با او صحبت می کند و رضا به سرعت و بدون معطلی تا اهواز راند . تصمیم داشت که پروژه مخازنش را هر چه زودتر تحویل دهد و تا آمدن محبوبه کمی سرش خلوت شود . تصمیم داشت که دیگر کار جدیدی نگیرد ، ماشین آلاتش را جمع و جور کند و بیشتر در تهران نزد خانواده اش بماند . رضا می خواست که بعد از آمدن محبوبه و پسرهایش کمی بیشتر به درس و تکالیف بچه ها برسد و کاری کند که پسر بزرگش بتواند به دانشگاه راه یابد ، از این رو یک ماه و نیم تمام با کار شبانه روزی و سخت ، با کمک کامران توانست یکی از پروژه هایش را تحویل دهد و نفس راحتی بکشد . اکنون می توانست تمام ماشین آلاتش را یکجا جمع کند و برای پروژه دوم نیز نقشه ای طرح کند که آن را هم زودتر تمام کند . هر چند رضا سرش به شدت گرم کارش بود و فرصت سر خاراندن نداشت ، ولی در ضمن حواسش هم بود که خبری از محبوبه نشده است . رضا بعد از اتمام پروژه و انتقال وسایلش به کمپ دیگر ، با هزاران فکر و امید به طرف تهران حرکت کرد . با خودش فکر می کرد بدون شک محبوبه تا به حال خانه را فروخته و منتظر تلفن اوست . رضا می دانست که محبوبه با وجود تمام دعواها و اختلافها ، به کوچکترین اشاره ای مشتاقانه به سویش می آید . گر چه از دست محبوبه عصبانی و رنجیده خاطر بود ، اما خوب می دانست به محض دیدن او ، تمام آن دلخوریها از بین خواهد رفت . رضا مطمئن بود که محبوبه منتظر تلفن اوست و به محض شنیدن صدای شوهرش تاریخ آمدنش را اعلام می کند . رضا از تصور بازگشت همسر و بچه هایش ، دیدار دوباره آنها و در آغوش گرفتن همسرش ، غرق لذت شد و بی اختیار لبخندی به روی لبهایش نشست . تمام راه را با این افکار شیرین و سرگرم کننده طی کرد تا به تهران رسید . خودش نمی دانست که این راه بلند و طولانی تهران ـ اهواز را چند مرتبه پیموده است . وقتی از اهواز به تهران می رسید ، آنقدر خسته و کوفته بود که نای حرف زدن نداشت . آن شب هم چنین وضعیتی داشت . وقتی به تهران رسید ساعت نه شب بود . بلافاصله دوشی گرفت و بعد از خوردن غذای مختصری به رختخواب پناه برد و بلافاصله به خواب رفت . احساس می کرد که دیگر نیروی گذشته را ندارد و زود خسته می شود . آن شب هم یکی از همان شبهای بیهوشی و خستگی بود . صبح وقتی از خواب بیدار شد ، مثل همیشه فهمید که زهرا خانم صبحانه را حاضر کرده است . صدای شوهرش جواد آقا نیز می آمد که بلند بلند در آشپزخانه با همسرش صحبت می کرد . رضا بعد از شستن دست و صورتش به آشپزخانه رفت . زهرا بلافاصله مشغول ریختن چای شد . جواد با خوشحالی رو به رضا کرد و گفت : « آقا مهندس، ماشینو شستم ، البته این ماشین بیچاره از بس رفته و آمده ، دیگه کهنه شده ، بهتره یه دستی به سر و صورتش بکشین و از ماشین خانم استفاده کنین . » رضا بی اختیار گفت : « جواد آقا چرا از کیسه خلیفه می بخشی ، خود خانم ممکنه امروز و فردا پیداش بشه ! » این حرف زهرا را ذوق زده کرد و در حالی که از شادی اشک به چشمهایش آمده بود گفت : « شما را به خدا راست می گین آقا ؟ انشاءالله همیشه همین طور خوش خبر باشین . » ـ زهرا خانم بهتره ، با کمک جواد آقا ، پرده ها رو بیاری پایین و بشوری . دستی هم به سر و روی خونه بکش . یک نظافت کلی لازم داره . ـ چشم آقا ، خاطرتون جمع ، خونه رو برق می اندازم ، حالا انشاءالله چه موقع میان ؟ رضا گفت : « به طور دقیق معلوم نیست ، حالا بعداً بهتون خبر میدم . » رضا چند ساعتی صبر کرد تا وقت مناسب فرا برسد و بعد به محبوبه زنگ بزند . در عرض این مدت روغن ماشینش را عوض کرد و باطری ماشین محبوبه را که برداشته بود سر جایش گذاشت و روشنش کرد تا کمی کار کند . ماشین محبوبه را دوباره به گاراژ برد و پارک کرد . روکش آن را دوباره کشید . تصمیم داشت که بعد از مشخص شدن تاریخ آمدن محبوبه ، به سلمانی برود و سر و رویی صفا دهد . ته دلش می لرزید . از فکر آمدن محبوبه ، موجی از هیجان و شادی در همه وجودش جاری بود خوش اخلاق شده بود . احساس می کرد که جواد را دوست دارد و مدیون محبتها و خدمات اوست ، به زهرا مثل خواهرش ، علاقه دارد و خواهان خوشبختی او و بچه هایش است . تندتر کار می کرد ، می رفت و می آمد تا وقت بگذراند و بعد خبر خوش آمدن همسرش را بشنود . با خودش فکر میکرد که هر قهری یک آشتی در پی دارد و آشتی محبوبه به زودی میسر می شود ، با خودش عهد کرد که هرگز همسرش را مثل گذشته تنها نگذارد و بیشتر نزد او بماند و از بار تنهایی و افسردگی او بکاهد . محبوبه اش می آید . محبوبه محبوبش ، با این افکار شیرین ، از پله ها بالا رفت ، وارد اتاق خوابش شد . در را بست و با دلهره و هیجان شماره منزل همسرش در امریکا را گرفت . محبوبه در منزل بود ، او نیز از شوهرش دلگیر و ناراحت بود و از اینکه مدت طولانی رضا او را فراموش کرده و تلفن نزده نگران شده بود محبوبه بر این نیت بود که در هر صورت رضا باید به سوی او بیاید چون در هر حال رضا یک نفر بود ، و باید خودخواهی و یکدندگی را کنار می گذاشت و به خانواده اش می پیوست . محبوبه به محض شنیدن زنگ تلفن ، گوشی را برداشت و از مکث صدا فهمید که تلفن از ایران است و بعد بلافاصله صدای رضا را تشخیص داد . محبوبه بی اختیار گفت : « الو ، رضا ، الو رضا جان تویی ! سلام رضا . » رضا بلافاصله جواب داد : « محبوبه جان سلام . حالت چطوره ؟ بچه ها خوبن . » محبوبه فهمید که اثری از عصبانیت و خشونت گذشته در صدای شوهرش نیست ، پس با دلگرمی بیشتری جواب داد : « همه خوبن ، سلام می رسونن رضا جان ، تو چطوری ؟ حالت خوبه ؟ » رضا با خنده گفت : « از احوالپرسی شما ! » محبوبه هم خنده اش گرفت ، دلش نمی آمد به رضا بگوید که نمی تواند بیاید و او را دچار یاس و سرخوردگی کند . نمی خواست دوباره بین او و شوهرش اختلافی پیش بیاید . در این موقع رضا گفت : « خب محبوبه جان ، بچه ها درس می خونن ؟ چه کار می کنن ؟ » رضا انتظار داشت که محبوبه بگوید : « چه درسی ، بچه ها دیگر به مدرسه نمی روند چون ما می خواهیم برگردیم . » ولی محبوبه جواب داد : « آره رضا جان ، اتفاقاً موفق هم هستن . » رضا کمی مایوس شد ولی ادامه داد : « خب ، خودت چطوری ؟ راستی محبوبه خونه رو چه کار کردی ؟ بالاخره فروختیش یا نه ؟ » محبوبه کمی من و من کرد و گفت : « الهی قربوت برم رضا ، دوباره شروع نکن . تو رو به خدا دوباره قهر نکن . بین رضا من واقعاً نمی توانم این کار رو بکنم . » رضا داغ شد و عرق سردی بر تنش نشست ، نه ! باور نمی کرد که محبوبه چه می گوید . به گوشهای خودش اطمینان نداشت نه ! این دیگر امکان پذیر نبود که محبوبه ، بعد از آن خط و نشان کشیدن رضا ، باز هم حاضر به بازگشت نباشد . رضا دیگر بقیه حرفهای محبوبه را نمی فهمید و نمی شنید . احساس کرد دنیا برایش تمام شده است . دیگر رهی برای نفس کشیدن و زنده ماندن ندارد . محبوبه هر چه الو گفت و هر چه او را صدا زد ، رضا دیگر جوابی به او نداد و گوشی را گذاشت . برای لحظاتی چشمهایش تار شد و مناظر روبروی اتاق خوابش را نمی دید . بی اختیار گریه اش گرفت و قطرات درشت اشک از چشمان سیاه و غمگینش سرازیر شد . همان طور که روی تخت نشسته بود و گریه می کرد ، صدای زنگ تلفن را شنید ، گوشی را برداشت ، محبوبه بود . دیگر صدای محبوبه برایش دلنشین نبود . اصلاً مایل نبود با او صحبت کند . محبوبه با التماس و زاری گفت : « رضا جان ، خواهش می کنم گوش کن ، خواهش می کنم .» رضا همچنان بدون گفتن کلمه ای ، گوشی را به دست گرفته بود . محبوبه گفت : « رضا گوش میدی ؟ رضا گوش میدی چی میگم ؟ » رضا که همچنان اشک می ریخت دوباره گوشی را گذاشت و مثل دیوانه ها ، از خانه خارج شد . سوار ماشینش شد و بی هدف در خیابانهای تهران به راه افتاد . اشکهایش سر ایستادن نداشت . محبوبه او را دوست نداشت . محبوبه بعد از بیست سال زندگی دیگر او را دوست نداشت . برای چه تقاضا می کند او بیاید ؟ محبوبه او را نمی خواست ، اگر می خواست به سویش پر می کشید و در آغوش پر محبت او جای می گرفت . اگر شوهرش را می خواست ، بی درنگ به هر ترتیب شده می آمد نه ، محبوبه او را نمی خواهد و رضا حق ندارد در این مورد اصرار کند . رضا ناگهان خودش را در مقابل پارک ملت دید . نمی دانست چند ساعت رانندگی کرده بود . ساعتش را نگاه کرد ساعت چهار بعد از ظهر بود . ماشین را گوشه ای پارک کرد . آرام آرام وارد پارک شد ، به خاطرش آمد که چقدر با محبوبه و بچه ها به این پارک آمده بود . در آن ساعت هوا هنوز گرم و پارک خلوت بود . رضا می دانست که تا یکی دو ساعت دیگر هجوم مردم به پارک شروع می شود و جای سوزن انداختن نیست . از خلوتی پارک استفاده کرده و بعد از کمی قدم زدن ،روی یکی از نیمکتها نشست و به نقطه ای خیره شد . دیگر همه چیز برایش یکسان بود . حتی دیگر اشتیاق کارکردن هم نداشت . ساعتی نشست و بی رمق و خسته به سوی ماشینش حرکت کرد و به طرف خانه رفت . دیگر چشم دیدن آن خانه را هم نداشت . زهرا و جواد از ظواهر امر فهمیده بودند که دیگر آمدنی در کار نیست ، فهمیده بودند که دیگر مسافرانی در راه نیستند . زهر به محض آمدن رضا ، نفس راحتی کشید و خوشحال شد که او صحیح و سالم به خانه بازگشته است . رضا به محض ورود به حیاط ، سیاهی هیکل بلند و باریک آذر را دید که یکی از لباسهای محبوبه را به تن داشت . دیدن این منظره باز داغ دل او را تازه کرد ، یادش آمد که این لباس چقدر به تن محبوبه برازنده و زیبا بود . آذر از دور سلامی کرد و با سرعت وارد اتاق پشت آشپزخانه شد . رضا به درون منزل رفت ، به سرعت از پله ها بالا رفت ، خودش حوله حمام را برداشت و داخل شد . نمی دانست چه کار کند . احتیاج به مرهم داشت ، مرهمی می خواست که این سوزشها و دردها را التیام بخشد هیچ کس نبود که بتواند دردش را تسکین دهد . زیر آب گرم ایستاده بود و فکر می کرد . اگر آن همه گریه نکرده بود بدون شک سکته می کرد . خودش را نمی شست ، فقط زیر آب ایستاده بود . بالاخره از حمام بیرون آمد . لباس پوشید . زهرا با ترس و لرز جلو آمد و پرسید : « آقا چیزی احتیاج ندارین ؟ » رضا جواب او را نداد . بی اراده دور خانه راه افتاد و به اتاقها سرکشی کرد . اتاق بچه هایش را یکی یکی از نظر گذراند . اطراف منزل عکسهای محبوبه خودش و پسرها دیده می شد . ملافه های سفیدی را که روی مبلها کشیده شده بود ، با انزجار نگاهی کرد و فریاد زد : « زهرا خانم این پارچه های لعنتی رو از روی مبلها بردار ، دیگه حالم داره به هم می خوره » زهرا جلو دوید و با دستپاچگی گفت : « چشم آقا ، ولی آخه خانم گفتن اگه اینها نباشه مبلها سیاه می شده . » رضا با خشونت جواب داد : « جهنم که سیاه می شه ، اینا رو که برای اون دینام نخریدم . از بس کفن سفید روی این اسباب و اثاثیه دیدم خفه شدم . اینجا شده خونه ارواح . » زهرای بیچاره با عجله مشغول برداشتن ملافه ها شد . رضا حتی نیم نگاهی هم به مبلها نکرد . برایش فرقی نمی کرد که لوازم منزل چگونه باشد ، فقط می خواست دق دلیش را جایی خالی کند . همان طور که راه می رفت و فکر می کرد ، روبروی بوفه بزرگ اتاق غذاخوری ایستاد . چشمش به کریستالهای داخل آن افتاد . کریستالهایی که محبوبه به آنها عشق می ورزید و رضا برای اینکه همسرش را اذیت کند و سر به سر او بگذارد ، بارها از او سوال کرده بود « محبوبه مرا بیشتر دوست داری یا کریستالها را ؟ » بی اختیار جلو رفت ، یکی از درهای آن را باز کرد و ظرفها و لیوانهای کریستال را لمس کرد . قسمت پایین بوفه به حالت ویترین نبود و محتویات داخل آن پنهان و دور از چشم رس قرار داشت . محبوبه سرویسهای ظروف چینی اش را آنجا گذاشته و در آن را قفل کرده بود . رضا خم شد و به روی دو زانو نشست . کلید یکی از درها را چرخاند و به چینی ها نگاه کرد . چینی هایی که دیگر به درد نمی خوردند و روی آنها را غبار سیاه پوشانده بود . در گوشه ظروف چینی چشمش به ظرف زیبای کریستالی افتاد که حدس زد محتویات آن باید مشروب باشد . ناگهان مثل اینکه چیز تازه ای دیده باشد یا خاطره ای دور به یادش امده باشد خوشحال شد . خم شد و ظرف مشروب را برداشت و مدتهای زیادی بود که لب به آن نزده بود . برایش مهم نبود ساعت چند است و چه می کند . بلافاصله زهرا را صدا زد و گفت : « زهرا خانم یک کمی تنقلات برام بیار با یک لیوان و مقداری یخ . » زهرا گفت : « والله آقا ، ببخشید ، از اون خوراکیهایی که شما می خواین توی خونه نداریم . » رضا با تندی جواب داد : « خوب جواد رو بفرست بخره ، زود باش . » زهرا از نظر ناپدید شد . رضا ترجیح داد که در اتاق خواب ، در خلوت خودش دور از چشم دیگران مشروب بخورد . دقایقی بعد جواد با لیوان و یخ و تنقلات به اتاق آمد . رضا به او گفت : « دستت درد نکنه ، همه را بگذار روی میز و برو . در ضمن به زنت هم بگو شب برام شام درست کنه ، امشب می خوام خونه بمونم . » جواد سری تکان داد و رفت . آن شب رضا بعد از مدتها ، دست به کاری زد که برای همیشه کنار گذاشته بود . چیزی که عجیب بود ، شبهای دیگر نیز به دنبال آن رضا مشروب خورد و گیج و از خود بیخود به بستر تنهاییش پناه برد . همه نگرانش بودند . بیش از دو هفته بود که از خانه بیرون نرفته بود نه کسی را به خانه راه می داد و نه جایی می رفت . دلش می خواست تنها باشد ، تنهای تنها . از دیدن قیافه هر کسی ، حالش بهم می خورد و احساس نفرت می کرد . رضا سراسر نفرت بود و کینه ، سراسر درد بود و رنج و خودش هم نمی دانست که عاقبت کارش به کجا خواهد کشید . شبها تا دیر وقت بیدار می ماند و مشروب می خورد و صبحها تا نزدیک ظهر در خواب بود . ظهر ناهاری می خورد و دوباره تا شب چرت می زد یا گوشه ای می نشست و فکر می کرد . یک روز بعد از ظهر که رضا مثل همیشه دمغ و دلخور در اتاقش نشسته بود و روزنامه ها را ورق می زد ، زهرا سراسیمه وارد شد و گفت : « آقا ببخشید ، اجازه بدید من و جواد دو سه روزی بریم طالقان ... » ـ چی شده ، چرا گریه می کنی ؟ زهرا گفت : « راستش آقا مادر جواد عمرش را داده به شما و ... » رضا با عجله گفت : « خوب برین ، چرا معطلی ، پول نداری ؟ » ـ نه آقا داریم . فقط اگر اجازه بدین به مادرم بگم بیاد پیش بچه ها تا شب تنها نباشن . ـ باشه ، بگو بیاد . زهرا ضمن رفتن گفت : « خدا عمرتون بده آقا ، انشاءالله زود بر می گردم ، راستی به آذر گفتم که براتون غذا بپزه ، هر کاری داشتین بهش بگین . » اوایل مهر ماه بود ، رضا با اینکه آشفته و گیج بود پرسید : « ببینم مگه آذر دانشگاه نمیره ؟ » ـ چرا آقا ، ولی ساعت یک و دو در خانه است . رضا خیالش راحت شد و گفت : « خیلی خب ، به سلامت . » رضا بیشتر احساس تنهایی کرد . خودش نمی دانست که وجود زهرا و شوهرش در خانه او چه غنیمت بزرگی است . دوباره خودش را به خواندن و روزنامه مشغول کرد . آن شب مادر بزرگ آذر بالا آمد و به رضا گفت : « آقا اگه کاری داشتین من پایین هستم ، پا درد دارم ، ولی آذر هست ، به من کمک می کنه . » رضا ناخودآگاه از اینکه آذر برایش کار کند ناراحت بود . با خودش فکر کرد بالاخره او دانشجو است و باید درس بخواند . اما به روی خودش نیاورد . رضا به آشپزخانه رفت . آذر آنجا بود دوباره یکی از لباسهای محبوبه را پوشیده بود . هر چند همقد و قواره محبوبه بود ولی لباس به تنش زار می زد . لاغری بیش از حد او را نازیبا و بی حالت نشان می داد ، با دیدن رضا سلام کرد . رضا گفت : « آذر من خودم یک چیزی درست می کنم ، می خورم ، تو برو پایین . » ولی آذر نرفت و با همان لحن آرام و صدای دلنشین گفت : « نه آقا ، مادم به من گفته ، تا به شما شام ندادم ، پایین نرم . تازه شام هم حاضر است و من دیگه کاری ندارم . » رضا که می خواست برای خودش یخ و لیوان ببرد گفت : « در هر حال من دلم می خواد تنها باشم . حالا که شام حاضره ، بهتره بری . » آذر با نارضایتی خداحافظی کرد و رفت . رضا نفس راحتی کشید و مشغول کار خودش شد . اما صبح زود که رضا خواب بود ، آذر از پشت آشپزخانه وارد شد ، همه چیز را شست و سر جایش گذاشت . صبحانه را هم آماده کرد و رفت . دو سه روزی گذشت اما از زهرا و جواد خبری نشد ، رضا می دانست که آنها دیرتر می آیند ولی بی اختیار انتظارشان را می کشید . اوایل پاییز بود آن روز یکی از روزهای وسط هفته بود و نسیم خنکی می وزید . رضا بر خلاف روزهای قبل زودتر از خواب بیدار شد و از پنجره اتاق خوابش بچه ها را می دید که به مدرسه می روند . سرویسهای مدارس با سر و صدا می آمدند و بچه ها را سوار می کردند و می بردند . دختر کوچک زهرا که مدرسه راهنمایی می رفت ، پیاده راه مدرسه را گز می کرد . رضا او را هم دید که با روپوش مدرسه از حیاط خارج شد . چقدر جای بچه هایش خالی بود . آن روز رضا از صبح حال درست و حسابی نداشت . به آشپزخانه رفت ، طبق معمول صبحانه حاضر بود . هر چند روزهای قبل صبحانه نمی خورد ،ولی آذر صبحانه او را آماده می کرد . رضا از دیدن میز صبحانه خوشحال شد . برای خودش چای ریخت و صبحانه خورد . آذر مثل مادرش تمیز و مرتب بود . او حتی غذای ظهر را هم آماده کرده بود و ظهر حدود ساعت یک و دو که می رسید بلافاصله با همان روپوش و مقنعه بالا می آمد و غذا را گرم می کرد . اگر پژمان او دختر بود ، همسن و سال آذر بود . آذر یکی دو سالی از پژمان بزرگتر بود . آن روز هم آذر طبق معمول بالا آمد . در این چند روزه رضا را ندیده بود ، فقط از ظروف کثیف و مصرف شده می فهمید که او غذا خورده است . بر خلاف روزهای دیگر ، آن روز رضا در آشپزخانه بود . آذر به محض دیدن او ، هول شد و سلام کرد . رضا با محبت جواب سلام او را داد . دخترک رنگ پریده و لاغر بود ، مثل همیشه همان روپوش و مقنعه را به تن داشت ، وقتی به سخن می آمد ، انسان فکر می کرد که صاحب این صدا یکی از زیباترین و مرفه ترین دخترهای روی زمین است . بلافاصله دست به کار شد . بلافاصله زیر برنج را روشن کرد و شروع کرد به سیخ کردن جوجه ها . رضا برای اینکه او راحت تر کارهایش را انجام دهد از آشپزخانه بیرون آمد . ساعتی بعد صدای آذر را شنید که می گفت : « آقا بفرمایید . غذا حاضر است . » رضا غمزده و دلسرد دوباره به آشپزخانه رفت . آذر دوباره همان لباس کذایی را به تن کرده بود . موهایش را که رنگش روشن بود ، بافته و به پشت انداخته بود . رضا پرسید : « آذر ، درسها چطوره ؟ » ـ خیلی خوب آقا متشکرم . از درسهای دبیرستان خیلی آسونتره ! ـ خدا را شکر اگر کمک دیگری خواستی حتماً بگو . آذر تشکر کرد و به سرعت از آشپزخانه خارج شد . رضا هیچ میلی به غذا نداشت اما برای اینکه دل آذر نشکند ، غذا خورد و دوباره به اتاقش پناه برد . آذر ساعتی بعد به آشپزخانه آمد . چقدر این مرد میانه سال را که همسن پدرش بود ، دوست می داشت . آذر از وقتی بچه بود به خاطر داشت که رضا هر وقت برای پسرهایش شکلات و شیرینی می خرید ، سهم او و خواهرش را هم می داد . آذر از محبوبه هم محبت دیده بود و افسردگی رضا در این مدت او را آزار می داد . همان طور که ظرفها را می شست در فکر بود که چطور محبوبه خانم ، شوهرش را تنها گذاشته و او را با این وضع به حال خود رها کرده است . برای آذر این خانه و زندگی ، رویا و آرزو بود . با این افکار ، به سرعت آشپزخانه را تمیز و چای را حاضر کرد و دوباره ناپدید شد . رضا هر کاری کرد نتوانست بخوابد . بی اختیار بلند شد و دوباره به راه افتاد . اطراف سالن پذیرایی ، ناهار خوری ، تک تک اتاق خوابها و سر آخر دوباره به اتاق خودش پناه برد . در کمد را باز کرد . دوباره لباسهای محبوبه را تماشا کرد . در عرض سال گذشته بارها این کار را کرده بود و از دیدن لباسهای همسرش و استشمام عطری که هنوز به جا مانده بود ، غرق در لذت می شد . اما این بار احساس کرد که بوی عطر محبوبه رنگ باخته و شامه نواز نیست . بی اختیار یکی یکی آنها را بیرون می آورد ، نگاه می کرد و دوباره سر جایش می گذاشت . هر چند تصمیم گرفته بود دیگر اسمی از محبوبه نبرد ، مگر این که خودش تلفن کند یا اظهار پشیمانی کند و برگردد ، اما در هر حال دوستش داشت و در انتظارش بود . روی تختش نشست و دوباره به فکر فرو رفت . هوا کم کم تاریک می شد . رضا برای اینکه وقت بگذراند ، حوله اش را برداشت و وارد حمام شد . حالت بچه ها را پیدا کرده بود که برای آب بازی و وقت گذرانی ، به حمام می روند . افسرده بود . هر از گاهی اشک به چشمهایش می آمد . دوباره بی هدف از حمام بیرون آمد و لباس پوشید . به آشپزخانه رفت ، چای از ساعتها پیش آماده بود و اکنون بوی کهنگی می داد . میلی به خوردن چای نداشت . زیر آن را خاموش کرد . آذر برای شام او کوکو سبزی پخته بود ولی هنوز آماده نبود . مثل هر شب ، یخ و لیوان را برداشت و مثل دزدها وارد اتاقش شد . خوش نداشت که آذر شاهد مشروب خوردن او باشد . بعد از ساعتی ، اختیار از کف داد . شروع به گریه کرد . بلند بلند گریه می کرد و محبوبه محبوبه می گفت . مشروب اثر بدی روی او گذاشته و او را دچار افسردگی شدیدی کرده بود . با صدای کلفت و غمگینش می گفت : « محبوبه کجایی ؟ محبوبه جان ، محبوبه محبوبم ، بیا ، منتظرم ، منتظر ، محبوبه بیا ، تا نمردم بیا ، تا نفس دارم بیا . » دوباره های های گریه کرد . آذر مضطرب و نگران پشت در ایستاده بود ونگران غذا بود که مبادا بسوزد . جرئت نداشت در بزند و وارد شود . ضجه ها و ناله های رضا ناراحتش کرده بود . آذر هم گریه می کرد . او هم پا به پای رضا زار می زد . صدای رضا هر لحظه بلندتر و شدیدتر می شد . به التماس افتاده بود و استغاثه می کرد : « محبوبه جان تو مهربان بودی ، نه ؟ تو یار و همدم من بودی نه ؟ محبوبه امیدم فقط به تو بود نه ؟ آه محبوبه تنها تو را داشتم ، تنها تو را دارم . کجایی بی وفا ؟ » ناگهان صدایش بلندتر شد . فریاد می زد « کجایی ؟ بی انصاف کجایی ؟ من بی تو چه کنم ؟ » صدایش را پایین آورد و با لحن دردناکی که با گریه همراه بود تکرار کرد « خودت می دانی که بی تو می میرم ... محبوبه . » در این هنگام دیگر آذر نتوانست طاقت بیاورد ، بی اختیار دستگیره در را پیچاند و وارد اتاق شد . نور اتاق کمرنگ و رضا در تاریک روشن اتاق روی تخت نشسته بود و زار می زد . به صدای در و دیدن سیاهی هیکل آذر سرش را بلند کرد . با چشمان اشک آلود گفت : « محبوبه تویی ؟ محبوبه تویی ؟ » آذر جلو آمد .نمی دانست چه اتفاقی می افتد و چه پیش می آید . لباس محبوبه را به تن کرده بود و بدنش می لرزید . جلوتر آمد ، رضا دستهایش را به سوی او دراز کرد ، آذر خودش را به او رساند . رضا ، گرمای بدنش را احساس کرد . آذر بدون کوچکترین مقاومتی ، آرام آرام روی تخت نشست . 15 بعد از آخرین باری که محبوبه تلفن زده و رضا گوشی را قطع کرده بود ، نزدیک به دو ماه می گذشت . محبوبه بعد از آن ، هر روز انتظار داشت که صدای رضا را بشنود . محبوبه که از تماس با رضا ناامید شده بود ، موضوع را به مهشید گفت . فقط او را قسم داد که به هیچ کس بخصوص رامین حرفی نزند . مهشید که تعجب کرده بود گفت : « مگه ممکنه که اون قهر کنه و دیگه تلفن نزنه ؟ » محبوبه شانه هایش را بالا انداخت و با درماندگی گفت : « نمی دونم مهشید چی بگم . راستش دفعه آخر که تلفن کرد انتظار داشت که من خونه را فروخته باشم و پیشش برگردم ، صداش مهربون بود و بعد که فهمید من این کار را نکردم ، از لحن صداش فهمیدم که داره گریه می کنه ! » مهشید وسط حرفش دوید و گفت : « وای راست میگی ؟ الهی بمیرم ، خوب بعد چی ... » محبوبه که خودش هم ناراحت شده بود گفت : « هیچی ، هیچی نگفت ... فقط من حدس می زنم که داشت گریه می کرد بعد از اون هم دیگه ازش خبر ندارم . » مهشید بلافاصله پرسید : « پول چی ، پول براتون فرستاده ؟ » محبوبه که صورتش در هم رفته بود گفت : « راستش نه ، البته هنوز دیر نشده ، ولی معمولاً زود می فرستاد . » مهشید بلافاصله جواب داد « فکر شو نکن ، من نمیذارم که بی پول بمونی . » ـ نه مهشید ، امکان نداره از کسی پول بگیرم و یا سربار کسی باشم . رضا اگه بفهمه که من از شما پول گرفتم ، خودت می دونی چه حالی میشه ؟ مهشید با دلخوری گفت : « این حرفا چیه محبوبه ؟ اولاً من حسابم از رامین جداست و خواهر تو هستم ، در ثانی آقا رضا اگه می خواد ناراحت نشه ، نباید بذاره زن و بچه اش در هیچ شرایطی بی پول بمونن . » ـ ولی مهشید خرج من و بچه ها اونقدر نیست که تو بتونی تقبل کنی . ـ درسته ، ولی اینجا میشه کار کرد . فکرشو نکن ، بالاخره نمی تونی که دست رو دست بذاری و نگاه کنی . اگر خدای نکرده ، نتونستیم کاری کنیم ، بعدش دیگه مجبور میشی خودت بهش زنگ بزنی و بگی خانه را بفروشه ، پولشو برات بفرسته . محبوبه فکری کرد و گفت : « آره ، مثه اینکه جز این راهی ندارم اما اگه خودش همین طور لج کنه و نخواد بیاد چی ؟ » ـ هیچی ، اون واقعاً اگه تو رو دوست داره و دلش برای بچه هاش تنگ شده ، باید بی معطلی دست به کار بشه و خودش رو برسونه اینجا . در هر حال من یک بار دیگه هم گفتم اون یک نفره ، شما سه نفر ، بالاخره اون بایدتابع نظر شما باشد . اخه تا کی مرد سالاری ؟ محبوبه می دانست که مهشید ، رضا را خوب نمی شناسد ، وگرنه این طور درباره او قضاوت نمی کرد . البته محبوبه فکر می کرد که بالاخره رضا خواهد آمد ، اما چه موقع و کجا ، نمی دانست . انتظار محبوبه برای رسیدن پول ، چندان طول نکشید . درست سه چهار روز بعد از اینکه با مهشید صحبت کرد ، محبوبه فهمید که رضا علیرغم قهر و ناراحتی ، سر موقع پول و خرجی آنها را فرستاده است . بنابر این نور امیدی در دل محبوبه روشن شد که به زودی خود رضا هم زنگ می زند . اما دو هفته دیگر گذشت و خبری از تلفن رضا نشد . محبوبه که کمی نگران هم شده بود تصمیم گرفت غرورش را زیر پا بگذارد و هر طور شده خبری از رضا بگیرد . البته او قبل از اینکه با خود رضا تماس بگیرد با پدر و ماردش صحبت کرد و آنها هم گفتند که بیش از سه چهار ماه است که رضا نه به آنها تلفن کرده و نه سر زده است . مادر محبوبه هم گفت : « محبوبه جان ، ما هم که زنگ می زنیم ، می گویند آقا تشریف ندارند ، معلوم نیست خودش را از ما قایم می کند یا واقعاً منزل نیست . ـ مامان به شرکتش زنگ نزدین ؟ ـ چرا خدا شاهد است سه چهار بار هم به شرکتش در تهران و اهواز تلفن کردم ، ولی بازهم نبود . محبوبه چیزی نگفت ولی نگران و ناراحت شد . فهمید که رضا این دفعه واقعاً از دست او دلخور شده طوری که حتی به پدر و مادر او هم سرنزده است . با خودش فکر کرد که آیا واقعاً رضا قصد دارد که دیگر هیچ تماسی با او نگیرد . چطور ممکن است ؟ مگر رضا او را دوست ندارد یعتی تا به حال دلش برای او تنگ نشده ؟ محبوبه مردهای بسیاری را می شناخت که توانسته بودند با هر زحمتی بود خودشان را به امریکا برسانند و نزد زن و بچه شان باشند و نیز خانواده های ایرانی زیادی را می شناخت که زنها و بچه ها در امریکا بودند و شوهرها بدون کوچکترین همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ، اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و نترسیدیم ... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #103 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: دنياي ادما
نوشته ها: 380
(View Stats)
تشکرها: 949
تشکر شده 1,200 بار در 623 پست
کتاب مورد علاقه : آنتي عشق حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 292 , 293 ابتهاج سلام كرد،بوي مشروب مي داد.محبوبه خودش را كنار كشيد تا سيامك وارد شود.به محض اينكه در را بست و به سيامك نگاه كرد،متوجه شد كه چشمهاي ابتهاج سرخ واشك الود است .با ناراحتي پرسيد :«اي واي سيامك،تو رو خدا بگو چي شده؟» ابتهاج كه همچنان اشك به چشم داشت گفت:« مي خواي چي بشه؟تو واقعا چقدر خونسرد و بيرحمي محبوبه!مي خواي چي بشه؟ محبوبه كه متعجب شده بود گفت:«من منظورت را نمي فهمم.» سيامك لبخند تلخي زد و گفت:«ببين محبوبه،من درست شش ماهه كه تو رو مي شناسم ،از وقتي تو را ديدم،به هيچ زني حتي نگاه نكردم،قلب من،وجود من،روح من،تو هستي،تو!تو در من جريان داري،من به هر جا مي روم و هر كاري كه مي كنم،تو جلوي چشمام هستي،آه ديگه طاقت ندارم محبوبه،ديگه طاقت ندارم،ديگه طاقت اين همه بي اعتنايي رو ندارم.» محبوبه ناگهان تكان خورد،قلبش شروع به تپيدن كرد.با لكنت پرسيد :«تو.......تو از كجا مي دوني من علاقه اي ندارم؟» -«از كجا ميدونم؟خوب معلومه،من هروقت مي خواهم با تو بيرون برم ميگي نه،هر وقت تو را دعوت مي كنم رد ميكني،اگر هديه اي برات بخرم،قبول نمي كني و پس مي فرستي،آخه محبوبه اين رسم دوستي و محبت نيست،اگه واقعا ازمن بدت مي آيد،همين الآن منو از اينجا بنداز بيرون.» محبوبه كه سراسر وجودش هيجان شده بود،گفت:«اين كار را نمي كنم سيامك،چون نه از تو بدم مي آيد و نه نسبت به تو بي اعتنا هستم.فقط.....فقط اعتقاداتي دارم كه مي دانم براي تو هم كه ايراني هستي قابل احترام هست و تو هم قبول داري ...» ابتهاج با درماندگي گفن:« ميگي چي كار كنم؟آخه اصلا تكليف منو معلوم نمي كني،ببين محبوبه معذرت مي خواهم ولي......ولي بالاخره من هم مردم ،براي خودم تمايلات و نيازهايي دارم .» محبوبه گفن:«خواهش مي كنم سيامك،جانماز آب نكش.من شما مرد ها رو خوب مي شناسم.در ثاني اينجا كه اين حرفها نيست ،تا دلت بخواهد زن و دختر ريخته!» سييامك ابتهاج چشمهاي درشت و اسك آلودش را ملامت بار به محبوبه دوخت و گفت:« محبوبه تو فكر مي كني من حيوانم؟تو فكر مي كني قلب و روح ندارم؟محبوبه تو ميدوني من چقدر احساس و عاطفه دارم.اگه عاشق بشم ديگه به هيچ زن ديگه اي نمي تونم نگاه كنم،آه محبوبه،من حيوان نيستم،من حيوان نيستم.» دوباره شروع كرد به گريه.محبوبه هم چشمهايش پر از اشك شده بود و نمي دانست چه بگويد.باورش نمي شد كه مردي در برابر او و براي او گريه كند. در اين هنگام دوباره سيامك ابتهاج به سخن آمد و گفت:«اصلا مي دوني چيه محبوبه؟من از ديدن اين زن ها و دخترهاي آمريكايي حالم به هم مي خوره.........» بعد در حالي كه اشكهايش را با دستمال پاك مي كرد گفت:«محبوبه چه جوري مي تونم موافقت تو رو براي جلب دوستي به دست بيارم؟چه جوري؟» محبوبه لبخند زد وسكوت كرد.با نگاهش از او مي خواست آنچه لازم است را بر زبا ن بياورد. ابتهاج آرام و خيلي عاشقانه گفت:«يعني اگه ازت تقاضاي ازدواج بكنم،جواب رد نمي دي؟» دل در سينه ي محبوبه فرو ريخت.آه،خداي بزرگ،چقدر قشنگ مي توانست به رضا ثابت كند كه هنوز خواستار دارد و به زودي ازدواج مي كند.آه چقدر خوب بود كه مي توانست با روزهاي تنهايي و سياهي كه برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید اينا رمانايي هستش كه عاشقشونم و ميخونم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #104 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 768
(View Stats)
تشکرها: 2,702
تشکر شده 2,265 بار در 638 پست
کتاب مورد علاقه : قرار نبود - همسایه من حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 262-281 محبوبه شب و روز درباره ی این موضوع فکر می کرد اگر رضا فقط به او بی اعتنایی میکرد و جواب تلفنهای او را نمی داد بعد از این مدت طولانی محبوبه به سوی او برمی گشت. اما وقتی خبر ازدواج با آذر و حاملگی او را شنید هیچ راهی جز جدایی و طلاق وجود نداشت. با تمام عشق و علاقه ای که به رضا داشت به روی تمام علائق و دوستیها پا گذاشت و خط پایانی به روی زندگی بیست ساله اش کشید و با تمام روزهای خوب و خاطره انگیزش بدرود گفت. اکنون جز مسئولیت بچه ها و به ثمر رساندن آنها، بهانه ای برای زندگی نداشت با همه ی اینها فکر انتقام دقیقه ای او را ارام نمی گذاشت.به خاطرش آمد که پدرش در نامه متذکر شده بود که" وقتی به رضا گفتم حالا که محبوبه تقاضای طلاق کرده شاید قصد دارد اردواج کند رنگش پرید و به شدت دگرگون شد." بله محبوبه می توانست با یک ازدواج دیگر انتقام خوبی از رضا بگیرد. اما می خواست اگر هم ازدواج میکند با شخصی ازدواج کند که صد در صد بهتر از رضا باشد ولی ایا محبوبه در چهل سالگی با دو پسر بزرگ می تواند چنین شوهری پیدا کند؟ بدون شک ان مرد هم باید دارای گذشته ای باشد که برای محبوبه مجهول و نامعلوم است. از همه ی اینها گذشته محبوبه در اعماق قلبش هنوز رضا را دوست داشت و نمی توانست او را فراموش کند و به خاطر همین احساسات و تردیدها دائما در عذاب بود. محبوبه افکار درونی و تمایلات قلبی اش را نزد هیچ کس حتی مهشید بروز نمی داد محبوبه دوست نداشت همه فکر کنند حالا که رضا ازدواج کرده و بچه دار شده محبوبه هم قصد دارد دوباره ازدواج کند اما چیز عجیبی اتفاق افتاد که برای محبوبه هم حیرت اور بود یک روز مهشید هیجان زده و خوشحال از راه رسید و بعد از کمی صحبتهای رئزمره و معمولی گفت:" راستی محبوبه دیشب خونه یکی از دوستان رامین بودیم، اونجا با یک نفر اشنا شدم خیلی جای تو رو خالی کردم." محبوبه از همه جا بی خبر گفت:" راست میگی؟ کی بود؟" مهشید در حالیکه با شیطنت می خندید گفت:" یک اقای تحصیلکرده و روشنفکر امروزی پولدار و خوش قیافه!" محبوبه شستش خبردار شد که خواهر کوچکش هم گویی به فکر شوهرکردن او بوده با همه ی اینها خودش را حیرت زده و متعجب نشان داد و گفت:" خب به من چه چرا جای منو خالی کرد؟" مهشید دوباره خندید و گفت:" خودتو به اون راه نزن خوبم می فهمی من چی میگم." محبوبه با بی خیالی گفت:" حالا بدونم یا ندونم فکر نمیکنی یکمی زود باشه که من به فکر مرد دیگه ای تو زندگیم باشم." مهشید براق شد و با عصبانیت گفت:" نخیر، اصلا زود نیست خیلی هم دیر شده ببینم تا کی می خوای زانوی غم بغل بگیری و یه گوشه بشینی؟ تا کی می خوای با این قیافه ی ماتم زده فکر کنی و غصه بخوری ؟تا جوونی باید به فکر باشی" محبوبه خنده ی تلخی کرد و گفت:" تا جوونم؟ کدوم جوونی خواهر جون تو می دونی من چند سالمه؟" مهشید دوباره باتندی جواب داد:" آره، می دونم چهل سالته مگه فکر میکنی چهل سال زیاده؟ این فرهنگ ماست که به محض اینکه زن پاشو از سی سال اونورتر گذاشت همه فکر می کنن پیر شده." محبوبه دوباره با لبخند پرسید:" خب حالا این اقای محترم با این همه خصوصیات خوب زن نداره؟" مهشید گفت:" نه نداره، یعنی داشته اما از زنش جدا شده بدون شک تقصیر زنش بوده چون خودش که خیلی خوش اخلاقه. دوتا هم بچه داره یک دختر و یک پسر که هر دو توی یک ایالت دیگه دارن درس می خونن زنش هم ازش جدا شده رفته ایران." محبوبه پرسید:" تمام این اطلاعات رو دیشب کسب کردی؟" مهشید خندید و گفت:" بله. می دونی اخه توی ایرونیهای اینجا خیلی سرشناسه. یک شرکت بزرگ داره وضع مالیش هم خوبه." " خیلی خب، مهشید تورو به خدا بس کن. فعلا حالم از همه ی مردها داره به هم می خوره ! خدا می دونه زن بدبختش از دستش چی گشیده که همه چیزو گذاشته و فرار کرده." مهشید سکوت کرد و بعد از لحظاتی گفت:" البته، حق باتوست، ولی خب، امتحانش ضررر نداره ادم که بدونه تحقیق نمی تونه انتخاب کنه!" محبوبه به فکر فرو رفت مگر او خودش همین را نمی خواست. مگز نمی خواست مردی را پیدا کند که از هر جهت خوب و شایسته باشد. مگر نمی خواست با انتخاب یک مرد خوب و ایده ال پوزه ی رضا را به خاک بمالد. خدا را چه دیدی شاید بتواند بر اثر مرور زمان به او هم علاقه پیدا کند و عاشقش شود. ان شب مهشید مترصد فرصتی بود که بتواند خواهرش را با مرد مورد نظر که اقای سیامک ابتهاج نام داشت اشنا کند و لین فرصت دو هفته ی بعد بدست امد .چند روز قبل از شب تعطیل مهشید به محبوبه تلفن زد و گفت:" محبوبه جان، راستی شب یکشنبه یک مهمونی کوچک داریم دلم می خواد که تو هم بیایی." محبوبه تقریبا موضوع مورد نظر مهشید را فراموش کرده بود و گقت:" ببینم چه خبرهتولدی سالگرد ازدواجی؟" مهشید خندید و گفت:" نه بابا خبری نیست یه وقت به دختر خاله ها چیزی نگی ها؟ اخه اونارو نمی خوام دعوت کنم." محبوبه که تعجب کرده بود گفت:" باشه نمی گم اما تو که با اونا خوب بودی و هیشه دعوتشون می کردی؟" مهشید با عجله گفت:" حالا هم خوبم، ولی دلیل نمی شه که توی همه ی مهمونی ها دعوتشون کنم راستش محبوبه چند تا از دوستهای من و رامین هستن که جلوشون خیلی رودر واسی دارم تورو خدا با سرو وضع بد وناجور نیای ها؟" محبوبه زود فهمید که موضوع ا ز کجا اب می خورد خندید و گفت:" ببینم نکنه کسی روبرام پیدا کردی؟" مهشید هم خندید و گفت:" نه بابا، من غلط بکنم می دونم خوشت نیماد ولی تورو به خدا محبوب جان بیا با هم بریم یه دست لباس شیک و ابرومند بخریم باشه؟" محبوبه سکوت کرد.مهشید فهمید که او دچار تردید و دودلی شده بنابراین با لحن پرمحبتی گفت:" الهی قربونت برم محبوبه جون، اخه چرا لجبازی می کنی؟" " لجبازی نمی کنم مهشید جلوی رامین روم نمیشه بیام و خودمو نشون این و اون بدم راستش از این کار خجالت میکشم." مهشید با عجله جواب داد:" این چه حرفیه؟ مگه تو رامین رو نمی شناسی؟ اون خودش هو انسانه احساسات و عواطف داره می دونه که هیچ کس توی دنیا چه زن و ه مرد نمیتونه تنها زندگی کنه بخصوص که رامین اخلاقش با رضا زمین تا اسمون فرق داره و متعصب نیست." امان از مهشید دوباره اسم رضا را اورد، دوباره رامین را با رضا مقایسه کرد محبوبه که قلبش به درد امده بود گفت:" باشه، مهشید، تصمیم می گیرم و بعد بهت زنگ می زنم. سعی میکنم بیام." بعد از خداحافظی گوشی را گذاشت دلش می خواست به مهمانی مهشید برود و حتما می رفت اما تر جیح داد که عجله نکند و بعدا به انها خبر بدهد محبوبه احتیاجی نداشت که برای ارایش مو وانتخاب لباس از مهشید کمک بخواهد مهشید هم خودش این را خوب می دانست فقط ان شبی عمدا این تذکر را به محبوبه داده بود که به او بفهماند با سرووضع مناسب به مهمانی بیاید. یکی دو روز قبل از شب موعود محبوبه بهارایشگاهع رفت وموهایش را که زیادی بلند و بی قواره شده بود کمی کوتاه کرد و حالت داد و بعد انها را که هنوز پرپشت و خوش حالت بود ول یتارها ی سفید بینشان خودنمایی میکمرد به رنگ قهوه ای مطبوعی در اورد. شب مهمانی موهایش را در ست کرد و یکی از دوپیس های شی و کلاسیک خود را که در یکی از مسافرتهایش هنگام اقامت در ایران خریده بود پوشید. برای اینکه خودش را مجاب کند فکر می کرد که زنی ازاد و بدون شوهر است. شوهرش باعث جدایی و گسستن پیوند زندگیشان شده و او بعنوان یک زن حق دارد برای اینده اش نقشه بکشد. محبوبه واقعا نمی دانست که در متلاشی شدن زندگی اش چقدر مقصر است محبوبه از خودش نپرسیده بود که شوهرش در حین عشق و علاقه چگونه دست به این کار زده. هرچند از رضا دور بور اما باز هم همانند کبوتر خوشبختی در دستهای او قرار داشت اما با یک لحظه غفلت و سهل انگاری کبوتر شانس و امیدش را برای همیشه پر داده و رها کرده بود. جالب اینکه هر دو به این موضوع فکر میکردند و هر کدام گناه را به گردن دیگری می انداخت. در هر حال ان شب محبوبه تک وتنها به سوی خانه ی خواهرش حرکت کرد. دلش می خواست دیرتر از بقیه برسد اما تقریبا جز نفرات اول بود مهشید مهمان زیادی نداشتو غیر از محبوبه هفت یا هشت نفر دیگر را دعوت کرده بود. محبوبه از دیدن رامین با ان موهای جوگندمی و لباس شیکی که پوشیده بود اه از نهادش بر امد و یاد شوهرش افتاد یاد زمانی افتاد که رضا و رامین هر دو جوان بودند ودر کمال صفا و صمیمیت با یکدیگرمعاشرت می کردند و محبوبه ندانسته این دوستی را به هم زده بود و بین انها برای ابد فاصله انداخته بود. سعی کرد این افکار تیره را از سرش بیرون کند میهمانان اغلب زن و شوهر بودند کم کم تمام میهمانان امدند و درست اخرین نفر سیامک ابتهاج بود، محبوبه مردی را روبه روی خود دید قد بلند و خوش قیافه و بسیار خوش لباس و برازنده. چون تنها امده بود به محض دیدن محبوبه فهمید که دعوت میزبان بی علت نبوده است. به نظر محبوبه پنجاه تا پنجاه و پنج ساله بود اقای ابتهاج ظاهرا به مردهایی شباهت داشت که چندان اهل زندگی و پای بند خانه وخانواده نیستند. حالا مهشید با چه عقلی او را برای ازدواج با محبوبه در نظر گرفته بود خدا می داند، اقای ابتهاج طبیعتا به سوی محبوبه کشیده شد او را زنی جذاب و شیک پوش تشخیص داد که برای معاشرت مناسب بود بخصوص که خانمی ایرانی و متشخص بود و با زنهای ازاد امریکایی تفاوت بسیار داشت. رامین هر چند از جدایی محبوبه و رضا اطلاع داشت و به محبوبه حق می داد دو باره ازدواج کند و تنا نماند ولی خودش هم نمی دانست چرا نه دلش از این اشنایی چندان راضی نیست علیرغم نارویی که رضا به او زده بود باز هم از اینکه جای خالی او را سیامک ابتهاج پر کند ناراحت و دلخور بود از اینها گذشته محبوبه دختر عموی او بود و او خوش نداشت دختر عمویش با چنین شخصی رابطه داشته باشد حتی این نارضایی را با مهشید هم در میان گذاشت و به او گفت کار خوبی نکرده که ابتهاج را دعوت کرده چون ممکن است این مرد از خود راضی فکرهایی بکند ! مهشید در جواب او گفت:" غلط کرده، خیلی دلش ببخواهد که بتواند زنی مثل محبوبه پیدا کند." رامین به ارامی به او گفت:" تو چقدر ساده ای مهشید زن چیه؟ ازدواج کجا بود؟ مگه تو فکر می کنی این جور مردها می تونن پایبند خونه و زندگی بشن؟" " رامین جان اخه یه بار شکست و جدایی که دلیل نمی شه که یه مرد تا اخر عمر زن نگیره و مجرد بمونه!" رامین دیگر حرفی نزد و ترجیح داد که به دیگر مهمانها برسد و با همسرش جربحث نکند اما از انجا که جناب ابتهاج خیلی قشنگ و گیرا صحبت می کرد و می دانست که در چه زمینه ای صحبت کند که دل اطرافیان بخصوص دل خانمها را بدست اورد توانست تا حدودی توجه محبوبه را جلب کند. ابتهاج اواخر شب که کمی هم سرش گرم شده بود ضمن صحبتهایش شعرهای قشنگی می خواند گویی معلوماتش درباره ی همه چیز و هر موضوعی تمامی نداشت. انقدر کتاب خوانده بود که محبوبه تعجب می کرد چه موقع و کی به کارش رسیده و توانسته کار کند و پول در اورد. سیامک ابتهاج در واقع شخصیت جالبی بود همان طور که داشت صحبت می کرد و اسمان و ریسمان را به هم می بافت ناگهان سکوت کرد نگاه عمیقی به چشمان محبوبه انداخت وگفت:" متاسفم خانم سالاری ول یمن دیگه طاقت دیدن این همه غو و اندوه را در چشمهای شما ندارم حیف نیست که این چشمان عمیق و زیبا را چرده ی تیره و کدر اندوه بپوشاند؟فکر نمی کنم چیزی توی این دنیا ارزش داشته باشد که ان چشمهای قشنگ و خوش حالت را غمگین کند!" همگی توجهشان به محبوبه جلب شد محبوبه یکه خورد و کمی سرخ شد. رامین خونش به جوش امده و در حالی که تقریبا عصبانی شده بود گفت:" کاملا اشتباه می فرمایید اقای ابتهاج خانم سالاری دختر عمو و خواهر خانم بنده هستند و من کاملا با روحیات و اخلاق این خانم اشنا هستم بر خلاف انچه تصور می کنید ایشان ناراحتی و کمبودی در زندگی ندارند که غمگین باشند." اما ابتهاج به هیچ وجه در مقابل رامین کوتاه نیامد و بدون کوچکترین وتکنشی تلافی جویانه اضافه کرد:" عججیبه اقای سالاری شما هم مثل من سنی ازتون گذشته چطور ممکنه فرق غم و شادی و اندوه و نشاط را نتونینی تشخیص بدین؟ مگه می شه انسان چشم داشته باشه و هیچ تفاوتی را بین اسمون ابی و شفاف و یک اسمون ابری و کدر نبینه؟" بعد در حالیکه طنین قشنگی به صداش می داد اضافه کرد:" ما انسانها احساس داریم و با احساسمان زنده ایم و نفس میکشیم و زندگی میکنیم خوشبختی یا بد بختی را میچشیم من اگر احساس داشته باشم مایل نیستم خانمی را در جمعی شاد و خندان متفکر و غمگین ببینم بنابراین سعی میکنم شرایطی فراهم شود که همه احساس شادی کنند بعد درحالی که طنین صدایش را عوض میکرد این شعر راخ واند: زندگی رویا نیست زندگی زیبا است می توان بر درختی تهی از با زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت! می توان از میان فاصله ها راب رداشت دل من ، با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ناگهان صدای کف زدن حضار برخاست. همه ی ان جمع کوچک چنان تحت تاثیر اشهار و صدای ابتهاج قرار گرفه بودندکه اشک در چشمانشان جمع شده بود محبوبه که خودش دست کمی از دیگران نداشت درسکوت حیرت زده و متاثر از توجهی که نسبت به او ابراز شده بود به ابتهاج نگاه می کرد ان شب نیز به پایان رسید بعد از شام سیامک ابتهاج با زرنگی تمام بدون اینکه اجازه دهد کسی بفهمد کارتش را در دستهای ن=محبوبه قرار داد روی کارت اسم و شماره تلفن خانه و محل کارش نوشته شده بود. فصل 20 کاسه ی صبر اذر دیگر لبریز شده بود چون مدتها بود که رضا را ندیده بود. رضا اگر هم به تهران می امد وقتی به خانه ی اذر سر می زد که او دانشگاه بود در غیاب او دخترش را می دید و میرفت. اکنون دخترشان دو سال داشت. و در کمال شیرینی و قشنگی بود. اذر از لحاظ مالی هیچ کمبودی نداشت چون علاوه بر پول ماهیانه هر بار که رضا برای دیدن پریسا می امد دست خالی نبود. بر خلاف اذر براثی دخترش زیباترین کفشها و لباسها را خریداری می کرد خندهی دخترک شیرین و دلچسب بود گاهی اوقات رضا انقدر او را می بوسبد و می فشرد که به گریه اش می انداخت. نگاه دخترک رضا را دیوانه می کرد و او را تحت تاثیر قرار می داد نمی دانست در نگاه این بچه چه چیزی نهفته است که اینطور او را دگرگون می کند. بخصوص که دخترک شیرین و ملیح صحبت می کرد کلمات را ارام و شمرده بیان می کرد و طنین صدایش دلنشین بود. رضا کماکان به خانه ی اذر پا نگذاشته و به انجا نرفته بود او همانند قبل در خانه ی پدرش به سر می برد مادرش نگران وضع او بود. و بارها نصیحت کرده بود که زندگی بدون زن و زندگی ثابت او را فلج می کند یک بار که رضا را نصیحت می کرد رضا در جوابش گفت:" مامان اگه می خوای با این بهانه منو از خونه تون بیرون کنی بی رو در واسی به من بگو خاطرت جمع من انقدر دارم که برای خودم یه جایی پیدا کنم." مادر بیچاره دیگر از ترسش حرفی در این مورد نزد زیرا بزرگترین دلخوشی او دیدن رضا بود. روزها و شبهای رضا همچنان سوت و کور می گذشت.هرچه در می اورد قسمت بیشتر ان را به امریکا می فرستاد و مقداری هم به اذر و دخترش اهتصاص می داد تنها نقطه روشن زندگی اش و جود دختر کوچکش بود و بس در مواقع تنهاییی یاد حرکات و حرفهای او میافتاد و می خندید. رضا با خودش فکر می ک رد یکسا ل دیگر اذر درسش تمام می شود شاید تا ان موقع تصمیمی در مورد زندگی اش بگیرد و بخواهد از رضا جدا شود. رضا البت هبه هیچ وجه قصد نداشت پریسا را از مادرش جدا کند ترجیح می داد که اذز خودش به این کار راضی شود پریسا را به رضا بدهد و خودش ازدواج کند و هر وقت دلش خواست برای دیدن دخترش بیاید و او را ببیند. رضا در تنها یی و خلوت خود مدتهای مدید به اذر فکر می کرد برایش عجیب بود که او تنها با دخترش زندگی می کند و هیچ گلایه ای ندارد رضا بارها متذکر شده بود که حتی اگر طلاق هم بگیرد تا ازدواج مجدد خرحش را می دهد و می تواند در همان خانه زندگی کند رضا با خودش فکر می کرد بطور حتم اذر گفته ی اورا مبنی براینکه حتی بعد از جدایی حاضر است هزینه ی زندگی و تحصیل او رابپردازد باور نکرده و می خواهد که درسش تمام شود و بعد از رضا جدا شود مسئله ای نبود رضا می توانست صبر کند در هرحال برای او دیگر محبوبه ای وجود نداشت چه فرق می کرد اذر امسال طلاق بگیرد یا سال دیگر. اذر بر خلاف پپیش بینی رضا به هیچ وجه قصد نداشت از همسرش جداشود تنها چیزی که در وجود رضا نمی دید سن زیاد او بود دیگر احساسش به رضا مثل گذشته نبود او رضا را بعنوان شوهرش دوست داشت و بی اعتنایی او ازارش می داد. البته اذر در قیافه و سر و وضع خودش تغییرات زیادی بوجود اورده بود اما همه این کارها بی نتیجه بود چون رضا حتی نیم نگاهی هم به او نمی انداخت چه برسد به اینکه متوجه تغییرات ظاهری او شود. زهرا مادر اذز بارها به او گفته بود که اقا عاشق محبوبه خانم است و هنوز منتظر بازگشت اوست و بهتر است اذر طلاق بگیرد و تا جوان است شوهر کند. اما اذر گوشش به این حرفها بهکار نبود زهرا و اذر هیچ کدام هنوز خبر نداشتند که رضا از محبوبه جدا شده و محبوبه دیگر بررنمی گردد. از انجا که اینگونه خبرها تا همیشه پنهان نمی مانند جواد اقا در شرگت از یکی از کارمندان شنیده بود که اقای مهندس سپهرم مدتهاست که زنش را طلاق داده و جواد هم بی درنگ خبر را به زهرا رساند زهرا هم این خبر را به اذر داده بود. اذر که کم کم امید خود را برای بدست اوردن مهر ومحبت رضا از دست داده بود با شنیدن این بر خیلی خوشحال شد اما وقتی فهمید که ماههاست این کار انجام شده و رضا هیچ تغییری در رفتارش پدید نیامده و سعی کرده این موضوع را پنهان کند مکدر و ناراحت شد و احساس کرد که حتی در نبود محبوبه هم رضا تمایلی به او ندارد. چند ماهی گذشت اذ رمثل همیشه مشغول درس خواندن و گذراندن امتحانها بود چند روزی بود که تصمیمی داشت به هر ترتیب شده رضا راببیند و با او صحبت کند اما نمی دانست از کجا شروع کند، رضا قبل از این راههای مصالحه و گفتگو را بسته بود اذر هیچ بهانه ای برای گله و شکایت نداشت. رضا بارها به او گفته بود ازاد است و می تواند ازدواج کند اذر هرگز این شهامت را نداشت که غلاقه اش را به رضا ابراز کند می ترسید مورد تحقیر و شماتت او قرار بگیرد و رضا با بی رحمی برای همیشه ترکش کرد. گرچه رضا بیشتر وقتش را در جنوب سپری می کرد و کمتر در تهران بود ولی اذر بیشتر طالب محبت او بود تا حضورش در تهران دلش می خواست که رضا در قلبش جایی باری او باز کند. یک روز بعد از ظهر که از دانشکده به منزل امد مادرش به او گفت که صبح رضا امده و بچه را دیده و چند ساعتی با او بوده و درست نیمی ساعت قبل از امدن اذر رفته مثل همیشه هدایا و اسباب بازیهای جدید گوشه ی اتاق به چشم می خورد پریسا به مجرد دیدن مادرش از جا بلند شد و خودش را دراغوش او انداخت و بال ح کودکانه اش از پدرش و اسباب بازی و خورد ن ناهار تعریف کرد. اذر به ظاهر خندید ولی دلش خون بود به روی خودش نیاورد به مادرش گفت:" مامان، اگه می خوای بری برو دستت درد نکنه خودم هستم." " نمی خوای بیشتر بمونم و پریسا را نگه دارم که درس بخونی؟" اذر با عجله گفت:" نه خیلی ممنون امشب درس زیادی ندارم." زهرا بلند شد پاهایش درد می کرد ولی با همه ی اینها مجبور بود در ان هوای سرد و یخبندان از بالای شهر خودش را به خانه برساند در هر حال خداحافظی کرد و رفت. خانه مثل همیشه مرتب و تر و تمیز بود اذر به اشپز خانه رفت و شام مختصری رو به راه کرد تصمیم گرفت حمام کند و دستی به سر و رویش بکشد پریسا را هم با خودش به حمام برد بعد از حمام موهایش را سشوار کشید و ارایش کرد بعد از کمی بازی با پریسا به ا. گفت:" پریسا جون، بابایی چی گفت به تو؟ چی برات خرید؟" با پریسا ردباره یپدرش کلبی صحبت کرد . دراخر گفت:" پریسا جون نمی خوای بابا رو ببینی؟ نمی خوای بابایی بیاد و تورو ببره گردش؟" دخترک کوچولو که هوایی شده بود با سر جواب ممثبت داد و بی اختیار پر درش راصدا زد و به در نگاه کرد. کوشش اذر برای بی تاب کردن و به گریه انداختن پریسا بی فایدهب ود. ناچار اذر به طرف تلفن رفت باید ان شب به هر ترتیب شده رضا را به خانه می کشاند تلفن خانه ی گدر رضا راگرفت. قلبش مثل قلب کبوتری پی تپید مادررضا گوشی را برداشت اذر می دانست که مادر شوهرش با او بد نیست و از طرز نگاه و رفتار او فهمیده بود که نسبت به او احساسی از عطوفت و ترحم دارد. به محض شنییدن صدای مادر رضا گفت:" سلام خانم ببخشید مزاحم شدم من اذرم." مادر رضا که تعجب کرده بودگفت:" سلام دخترم، حالت چطوره چه خبر؟انشاالله که خیره." " بله بله خانم چیزی نیست فقط اگه ممکنه من می تونم با ..... " مادر رضا فهمید که اذر دست پاچه شده پس به کمک او شتافت و گفت:" می خوای با رضا صحبت کنی؟" اذر با عجله گفت:" بله بله اگه ممکنه می بخشید." زن مهربان که در ضمن نگران هم شده بود زضا را صدا زد اذر خوشحال شده از اینکه رضا در منزل است و می تواند با او صحبت کند رضا با تعجب گوش یرا گرفت وگفت:" الو؟ اذر تویی؟" اذر که دیگر ولقعا زبانش بند امده بود و از کاری که کرده بود پشیمان شده بود با لکنت گفت:" سلام اقای مهندس معذرت می خوام اگه مزاحم شدم." " نه نه ، خواهش می کنم، چیزی شده ؟بچه حالش خوبه ؟ " اذر جواب داد :" بله بله بچه خوبه فقط ... فقط انگار کمی تب کرده مثل اینکه صبح هوا سرد بوده و سرما خورده!" رضا که ناراحت شده بود گفت:" ببینم حالش خیلی بده؟" "راستش تا حالا زیاد از این جور مریضی ها گرفته اما .. راستش حالا هم شب شده مامانم هم رفته و من نمی دونم تنهایی چیکار کنم اخه می ترسم تا صبح حالش بدتر بشه البته بهش تب بر دادم و ..." رضا به میان حرف او دوید و گفت:" باشه همین الان خودمو می رسونم." گوشی را گذاشت و اماده حرکت شد فاصله ی خانه پدرش تا خانه ی اذر نیم ساعتی راه بود رضا نگران شده بود و از اینکه صبح در هوای سرد بچه رابیرون برده پشیمان بود اذر هم که می دانست هم وقت غذتی بچه است و هم موقع خواب او و بدون شک بچه نا ارامی خواهد کرد نه به او غذا داد و نه اجازه داد که او بخوابد. طفل بی گناه شروع به گریه و نارامی کرد و برخلاف همیشه هیچ گونه توجه و محبتی از مادرش ندید صدای گریه و نا ارامی دخترک بلند بود که رضا زنگ زد گویی دمیا راب هاذر داده اند. در را باز کرد و به محض اینکه رضا بالا امد با گریه ی شدید بچه و نارامی او روبه رو شد. بدون توجه به اذر بچه راب غل کرد دخترک که در اغوش رضا احساس ارامش کرده بود گریه اش بند امد و با خوشحالی او را نگاه کرد رضا دستش را روی پیشانی بچه گذاشت و گفت:" خیلی داغ نیست." اذر جواب داد:" شاید تب بر اثر کرده." رضا بی اختیار نگاهش به او افتاد با تعجب مشاهده کرد که اذر برخلاف همیشه نه روپوشی به تن دارد و نه روسری لباس زیبایی به تن کرده بود که بوی گلهای یاس و عطر گلهای اطلسی را تداعی میکرد. لباسش حال و هوای بهار را داشت ساده و خوشدوخت بود دامنش با چین سوزنی تا زیر زانو کشیده می شد کمر تنگ و کاملا باریک لباس ظرافت پیکر زن جوان را نشان می داد. رضا احساس کرد که ابی زیر پوست اذر رفته و کمی چاق شده است. می خواست نگاهش را از او برگیرد. رضا تا گوشهایش سرخ شد و در حالی که تعجب کرده بود با حیرت پرسید:" ببینم اذر ، تو .. دماغتو عمل کردی؟" اذر که از خجالت سرخ شده بود سرش را بالا گرفت و گفت:" بله، چطور مگه؟ بد شدم؟" رضا همانطور که پریسا را در بغل داشت سکوت کرد. نمی دانست چرا عصبانی شده است. این کار اذر به او گران امده بود. علتش را نمی دانست اما از این کار به شدت عصبانی شده بود. نا خوداگاه به او خیره شد عجیب بود با جراحی ان دماغ دراز گویی چشمهای ابی فرصت خودنمایی پیدا کرده بود. گونه هایش صاف و برامده و لبهایش به طرز غریبی برجسته و زیبا شده بود نه، او اذر نبود. ان موهای دراز و کمرنگ به صورت گیسوانی بور و حلقه حلقه در اطراف صورتش خودنمایی می کرد رضا نگاهش را تا گردن سفید و بلند او تا چاک یقه اش که نه چندان بسته بود سوق داد. اذر متوجه حیرت و نگاه خیره ی رضا شده بود و از جایش جم نمی خورد خودش می دانست که چقدر تغییر کرده است. رضا که سکوت را طولانی دید گفت:" ببینم، با اجازه ی کی این کار را کردی؟" اذر سرش را پایین انداخت حلقه ی اشک چشمان ابی اش را پوشاند. . درحالی که ماتمسانه و عاشقانه به شوهرش نگاه می کرد با همان صدایی که همیشه و همیشه به گوش رضا قشنگ و ارام جلوه می کرد گفت:" معذرت می خوام، نمی دونستم شما ناراحت می شین." کودک که دوباره بنای نا ارامی را گذاشته بود رو به رضا کرد و گفت:" بابا جون گشنمه غذا می خوام." اذر با تظاهر به خوشحالی گفت:" اوا، مثل اینکه حالش بهتر شد الان غذاشو میارم." با عجله به اشپزخانه رفت رضا به ارامی روی راحتی نشست دخترک در اغوش پدر شاد و راحت بود. رضا به فکر فرو رفته بود دروجودش غوغایی برپا شده بود. برخلاف ظاهر ارام و متفکرش درونش مالامال ازهیجان و دگرگونی شده بود. اذر با بشقاب غذا برگشت روبروی کودک نشست و به بهانه غذا دادن به بچه که در اغوش رضا بود خودش را به انها نزدیک کرد. رضا سعی کرد به تلویزیون نگاه کند تصمیم گرفته بود که دیگر به صورت اذر نگاه نکند هنوز شام نخورده بود بوی غذای خوشمزه ای که اذر پخته بود در اپارتمان پیچیده بود بی اختیار پرسید:" اذر شام چی درست کردی؟" اذر که به گگوشهایش اعتماد نداشت با هیجان وخوشحالی گفت:" مرغ و سیب زمینی دوست دارین کمی براتون بیارم.؟" رضا سکوت کرد. اذر معطل نکرد غذای بچه را نصفه روی میز گذاشت و دوان دوان به اشپزخانه رفت در چشم به هم زدنی با یک سینی غذا به پذیرایی برگشت. دیس کوچکی با نصف مرغ که اطرافش با سیب زمینی پخته و گوجه فرنگی به طرز قشنگی تزیین شده بود در دست داشت. خوراک مرغ خوش اب و رنگ بود و بوی مطبوعی داشت. پدر و دختر مشغول خوردن شام شدند. رضا گرسنه بود ولی نتوانست زیاد بخورد هرچند چشم به تلویزیون دوخته بود اما حواسش کاملا جای دیگری بود اه، این زنها عجب موجوداتی هستند برایش کاملا محرز شده بود بیماری بچه بهانه ای بیش نبوده است. رضا بیقرار و ملتهب بود تصمیم گرفت به محض اینکه دخترک غذا خورد و خوابید هر چه زودتر از انجا فرار کند. اذر غذای دخترش را داد، سینی رضا را برداشت و به اشپزخانه برد، به بهانه ی گرفتن کودک خم شد که او را به اتاقش ببرد و بخواباند کودک مقاومت کرد و بیشتر خودش را به رضا چش سباند بوی عطر اذر بر اثر تکان گیسوانش به مشام رضا رسید بوی شیرینی بود. نه تند بود و نه گس. بوی خوبی و مهربانی بود. بوی زنهای خوب و وفادار. دخترک ارام ارام در اغوش پدر به خواب رفت حال اذر نیز دگرگون بود اگر رضا امشب هم پیش اون می ماند بی درنگ از او طلاق می گرفت . اه، کاش پریسا دیرتر به خواب می رفت تا او می توانست اندکی بیشتر نزد شوهرش بنشیند کاش کودکش تب داشت مریض بود اذر می توانست رضا رابیشتر نزد خودش نگه دارد. بالاخره رضا به حرف امد و به ارامی گفت:" مثل اینکه خوابید بهتره بذارمش توی تختش." اذر مثل مرده ی متحرکی بلند شد رضا اورا دوباره نگاه کرد اه اندام ای ندختر چقدر موزون و کشیده بود پاهای خوش ترکیب اذر زیر دامن توجه رضا را جلب می کرد . رضا نمی خواست نگاه کند ولی اذر زن شزعی و قانونی اش بود صورتش سفید و شفاف و بسیار جوان بود.پوستش صاف ومانند گلبرگ صورتی شده بود اه چقدر جوان بود. رضا به سختی بلند شد می خواست وارد تاق خواب بچه شود اذر که شانه به شانه ی او را ه می رفت گفت:" ببخشید میشه کفشاتونو در بیارین؟ اخه ما با کفش تو اتاق پریسا نمیریم." رضا اطاعت کرد وارد اتاق شد انجا تاریک بود و نور کمی از پذیرایی به ان می تابید یک تخت کوچک که اطرافش نره ی چوبی داشت در گوشه ی اتاق خودنماییی می کرد تخت یک نفره یدیگری در کنج درگر اتاق قرار داشت که جای اذر بود. رضا به ارامی کودک را در تختش جای داد قلبش می زد فکر می کرد تمام تمایلات و خواسته های طبیعی در وجودش مرده است تصور می کرد تا اخر عمر قادر نخواهد بود به زنی نگاه کند و دست زنی را لمس کند. اه خدایا چگوه از این قفس فرار کند؟ برگشت اذر را ایستاده در چارچوب در منتظر دید احساس کرد قلب زن جوان هم می زند. صدای نفسهای او را می شنید بی اختیارجلو رفت اذر از جایش تکان نخورد رضا جلوتر رفت گرمی نفسهای همسرش چهره اش را نوازش می کرد دست او را گرفت به ارامی طوری که دخترک از خواب بیدار نشود در اتاق خواب را بست! رضا صبح زود قبل از امدن زهرا خانه را ترک گفت نمی خواست زهرا که هر روز صبح زود برای نگهداری بچه می امد او را ببیند. اذر به محض بیرون امدن از حمام وقتی جای رضا را خالی دید هر چند از نقشه ی شب قبل کاملا راضی بود اما قلبش به درد امد و اشک در چشمهانش حلقه زد. با همه ی اینها لباس پوشید و نماز خواند. قبل از اینکه دخترک از خواب بیدار شود زهرا سر رسید اذز از شب قبل و امدن رضا حرفی به مادرش نزد بچه را تحویل داد و راهی دانشگاه شد. نمی دانست خوشحال است یا غمگین از یاد اوری شب قبل خون به صورتش می امد و قلبش می تپید به هر صورت ان روز را به سر اورده بعد یکراست خودش را به خانه رساند فهمید که رضا ان روز صبح برای دیدن فرزندش نیامده است. بعد از رفتن مادرش لباسش را عوض کرد با نا امیدی شام درست کرد غالبا شبها شام درست نمی کرد و از همان غذایی که مادرش ظهر پخته بود می خورد ولی به احتمال امدن رضا غذای مختصری حاضر کرد . برخلاف شب قبل دخترک را بعد از حمام بلافاصله شام داد و خواباند انتظارش گویی بیهوده بود ساعت از هشت شب گذشته بود و از رضا خبری نبود. اذر هر شب حدود ساعت هشت پریسا را می خواباند و مشغول درس خواندن می شد اما ان شب به هیچ وجه حوصله ی درس خواندن نداشت ساعت نه شب شد. با دلسردی و اندوه زیر غذا را خاموش کرد خودش اشتهایی به خوردن شام نداشت تلویزیون را روشن کرد هنوز روی مبل ننشسته بود که صدای زنگ در بلند شد. قلبش از جا کنده شد. نفهمید چطوری خودش را به اف اف رسانده انرا برداشت و گفت :" بله؟" صدای رضا به گوشش خورد که گفت:" منم اذر باز کن." در برا باز کرد در اپارتمان را هم با عجله گشود و بی صبرانه به انتظار ایستاد صدای قدمهای رضا را شنید که پله ها را طی می کرد. رضا با یک دسته گل سرخ نمایان شد اذر دلش می خواست گریه کند بغض گلویش را فشرد رضا خندید. اذر سلام کرد. رضا جوابش را به گرمی داد. و گلها را تقدیمش کرد. اذر ، دختر زهرا ، دختری که یه عمر محرومیت کشیده بود و در تمام دوران کودکی و نوجوانی اش غذای شب مانده خورده بود ان شب اولین دسته گل عمرش را که با عشق و محبت به او تقدیم شده بود دریافت کرد و بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. رضا دذ اپارتمان را بست اذر برای اینکه شوهرش اشکهای او را نبیند به بهانه ی قرار دادن گلها در گلدان به اشپزخانه رفت اما رضا نیز به دنبال او به اشپزخانه رفت همسرش را که پشتش به او بود نگا هکرد هنوز رویش نمی شد جلو بیاید و او را در اغوش بگیرد. اذر لباس مشکی ساده ای پوشید ه بود که با پوست سفید صورت و موهای بورش ترکیب زیبایی داشت بالاخره رضا طاقت نیاورده جلو امد ..... حوصله ات که سر می رود با دلم بازی نکــــن من در بی حوصله گی هایم با تو زندگی کرده ام | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #105 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: دور...
نوشته ها: 125
(View Stats)
تشکرها: 8,163
تشکر شده 1,296 بار در 252 پست
کتاب مورد علاقه : سایه مرگ بر روی نیل حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 86-97 در صورتش دو چشم آبی درشت و درخشان، خودنمایی می کرد. اسمش را دریا گذاشتند. یک پرستار خصوصی استخدام کردند که دریا را تر و خشک کند. مهری خانم برای زایمان دخترش به امریکا رفت و از دیدن خانه ی جدید و بزرگ مهشید، و اتاق قشنگی که برای نوزادشان تدارک دیده و چیده بودند حیران و خوشحال شد. از آنجایی که زن مومنی بود، بعد از هر وعده نماز، خدای را شکر و سپاس می گفت که دخترشرا خوشبخت و سفید بخت کرده است. مهشید و رامین واقعا" دیگر چیز دیگری کم وکسر نداشتند. خداوند کودکی سالم و زیبا به آنان هدیه کرده و زندگیشان بخشیده بود. مهشید که فقط تز دکترایش باقی مانده بود، تصمیم گرفت بعد از اینکه حالش بهتر شد و کودکش بزرگتر شد، آن را هم به اتمام برساند و مدرک دکترایش را بگیرد. احتیاجی نبود که کار کند و درآمدی داشته باشد. شرکت رامین که آن را با کمک یکی از پسردائیهایش راه اندازی کرده بود، بزرگتر و وسیع تر شده و چندین نمایندگی در چند ایالت دیگر داشت با همه اینها، رامین به همسرش گفته بود که اگر دوست دارد می تواند در یکی از دانشگاهها تدریس کند یا در منزل بماند و از دخترشان نگهداری کند. رامین بر خلاف رضا در این مورد هیچ اصراری به همسرش نکرد که حتما" در خانه بماند و بچه داری کند. او مردی ملایم و همفکر همسرش بود و دلش نمی خواست حتی در کوچکترین موارد نظر و عقیده ی شریک زندگیش را نادیده بگیرد. سه ماه بعد از زایمان مهشید، مهری خانم که شوهرش را تنها در ایران گذاشته و برای تولد نوه اش به آمریکا آمده بود، ناچار به سر خانه و زندگیش برگشت. البته مهشید احتیاج چندانی به او نداشت چون هم پرستار بچه داشت و هم کارگری که منزل را نظافت می کرد، ولی با همه اینها، وجود مادرش باعث دلگرمی و امنیت بود. مهری خانم این بار خوشحال تر از همیشه به ایران برگشت. او با خبرها و عکسهای دیگری که حاکی از زندگی خوب و موفق دخترش با رامین بود راهی ایران شد. محبوبه، و مهرناز نیز از شنیدن این اخبار خوب قلبا" شاد و خوشحال شدند و محبوبه ضمن شادی از خوشبختی خواهرش، برای اولین بار تیری از حسادت، قلبش را به درد آورد، ولی به هیچ وجه به روی خودش نیاورد و حرفی نزد. محبوبه می دانست که در زندگی چیزی کم ندارد، البته رضا در بعضی موارد سخت گیریهیی داشت و علیرغم اخلاق تند و خودسر همسرش، در هر صورت حرف خود را به کرسی می نشاند، ولی محبوبه از این موضوع چندان دلگیر نبود و با همه ی اینها، ناخواسته به مهشید احساس حسادت می کرد، گاهی دلش می خواست که رضا می توانست شرکتش را بفروشد و آنها هم چهار نفری به امریکا برود. دلش می خواست او هم امریکا را ببیندو بچه هایش در محیط آنجا بزرگ شوند. اما خوب می دانست که رضا، حتی فکر اینکه دقیقه ای از کارش دست بکشد و آن را رها کند به سرش راه نمی دهد. محبوبه خوب به خاطر داشت هر بار که حرف زندگی در خارج پیش می آمد، رضا با تاسف سری تکان می داد و می گفت :( برای من عجیبه، مردم چطوری می تونن برن اونجا و با فرهنگ غربیها مئانوس بشن؟ مردهای ایرونی چطوری می تونن قبول کنن بچه هاشون، تربیت فرنگی داشته باشن؟) محبوبه هرگز نتوانسته بود با دلایلی که می آورد، او را قانع کند. بنابراین به خاطر اینکه به شوهرش علاقه داشت، لب فرو بست و دیگر دراین مورد با شوهرش صحبتی نکرد. اما با دیدن عکسها و شنیدن تعریفهای مادرش از زندگی مهشید، بار دیگر هوس زندگی در امریکا به دلش راه پیدا کرد و آرزو کرد که او هم می توانست چند صباحی در سرزمینی که برایش ناشناخته و رویایی بود زندگی کند. این افکار همزمان با ساخت خانه ی بسیار زیبا و قشنگی بود که رضا آن را با شور و اشتیاق فراوان شروع کرده بود و می خواست آن را به همسرش تقدیم کند. بنابراین محبوبه لب فروبست و در این مورد حرفی به رضا نزد با شناختی که از شوهرش داشت، می دانست که او هرگز زیر بار زندگی کردن در امریکا نمی رود. محبوبه نمی دانست که اگر رضا مثل سایر پیمانکاران دیگر کار می کرد، و وضعش بهتر می شد. به علاوه رضا با تمام شور و عشقی که به محبوبه، عشق بزرگ و پناهگاه دیگرش چهار دیواری کارگاه بود. محبوبه باور نمی کرد که اگر رقیبی برای او وجود داشته باشد، همان کارگران جنوبی و همان رانندگان و تکنسین های خوزستانی هستند. رضا عاشقانه به خوزستان، می اندیشید و علاقه نشان می داد. او دلش می خواست همان طور که خودش از این آب و خاک در امد هنگفتی کسب می کند، دیگران سهمی داشته باشند و بهره ای ببرند. خانه ی جدیدی که رضا ساخته بود در یکی خیابانهای زعفرانیه به روی شیب بلندی قرار گرفته بود و چشم انداز بسیار زیبایی داشت. محبوبه تصمیم گرفت با اثاث نو و لوکس وارد منزل جدید شود. پسر بزرگش سنین نوجوانی اش را طی می کرد. پسر دیگرش نیز کم کم بزرگ می شد. محبوبه به طور جداگانه ای اتاقهای آنها را با سلیقه ی خودش تزیین کرد. تزیین بقیه ی منزل را به طور کلی به دکوراتور سپردند. قالی های کوچک ابریشمی، لوسترهای برنز اصل، تابلوهای نقاشی اصل، و مبلمان فرانسوی و تمام آن چیزهایی که همیشه مورد علاقه محبوبه بود، در منزل فراهم شد. دیگر روزهای قشنگ و شیرین زندگی محبوبه شروع شده بود. بچه هایش بزرگ شده و دیگر دردسری نداشتند. در بهترین مدارس تهران درس می خواندند. خود از مصاحبی مثل زهرا خانم در منزل داشت که با کمک شوهرش به تمام کارهای خانه می رسیدند. بچه های زهرا خانم، دو دختر به سنین 13و 15 ساله، بچه های بی آزاری بودند و گاهی به مادرشان کمک می کردند. محبوبه توجه خاصی به دختر بزرگ زهرا، یعنی زهرا داشت. او یکی دو سال کوچکتر از پژمان، پسر بزرگ محبوبه بود، و در کمال فقر و محرومیت درس می خواند و شاگرد خوبی بودو محبوبه بارها او را به رخ پسرش می کشید و به او می گفت:« ببین اون دختر بیچاره، با اون مادر و پدر کارگرش بهتر از تو درس می خونه و نمره می گیره. ولی جنابعالی حتما" باید معلم خصوصی داشته باشی تا نمره بیاری.» البته بچه های محبوبه، شاگردان تنبلی نبودند، ولی آن طور که محبوبه دلش می خواست درس می خواندند و همین باعث عصبانیت مادرشان می شد. محبوبه بیشتر اوقات بیکاری را به ورزش و پیاده روی، معاشرت با دوستان, دیدن پدر و مادر یا خواهرش و رفتن به آریشگاه اختصاص می داد. البته در مواقعی که رضا بود, حال و هوای دیگری داشت و همراه شوهرش به میهمانی یا مسافرتی کوتاه می رفت. اکنون محبوبه سی و پنج ساله شده بود همان طور زیبا و با همان صورت گرم و گیرا. رضا مثل روزهای اول ازدواجشان و حتی بیشتر از آن، به همسر قشنگ و جوانش عشق می ورزید و او را دوست داشت. رضا در مرز چهل سالگی، با اینکه صورتش سوخته تر شده و تارهای سپیدی در بین موهای مشکی و براق دیده می شد، مردی جذاب و خوش قیافه بود که همرش او را می پرستید. آنها زندگی شیرین و قشنگی داشتند و رضا با تمام عشق و علاقه ای که کارش داشت، تصمیم گرفت ظرف چند سال آینده که بچه ها راهی دانشگاه شدند، کم کم از شدت کار و فعالیتش کم کند و بیشتر در تهران نزد همسرش باقی بماند. کامران، شریک رضا که از دوستان مشترک او و رامین بود، مدتی بهد از ازدواج رضا، از موضوع اختلاف رامین با او مطلع شد، کامران مرتب با رامین در تماس بود، ولی هرگز نه از رضا چیزی به رامین گفت، و نه از او به به رضا. ولی چون به هردو آنها علاقه داشت، دوستی خود را با رامین و بخصوص با رضا که شریک و همکارش بود، ادامه داد. کامران حتی سفری با همسرش به امریکا کرد و به دیدن رامین ومهشید رفت. البته او هم از ازدواج رامین، خوشحال شد و آرزو کرد که زندگی خوب و پایداری داشته باشند. دختر مهشید و رامین کم کم بزرگ شده و سه چهار ساله شده بود،دخترک آنقدر زیبا و شیرین شده بود که رامین تمام وقت و زندگیش را با او سر می کرد. شباهت عجیبی بین دختر و پدر وجود داشت و هر کس آنها را می دید، به آسانی حدس می زد که آنها پدر و فرزند هستند. دخترک کوچولو، به خاطر محبت و عشق زیادی که از پدرش می دید، لوس و از خودراضی بار آمده بود. اگر گاهی مهشید او را دعوا می کرد و تذکری به او می داد رامین بلافاصله دخالت می کرد، دخترک را در آغوش می گرفت و می بوسید. او طاقت نداشت که هیچ کس حتی مهشید، با این کوچولوی ظریف و حساس به تندی رفتار کند. رامین دنیایی از عشق و مهر و محبت را نثار دریا می کرد. او را می بوسید، می بویید و ستایش می کرد. گاهی این موضوع باعث دلخوری و ناراحتی مهشید می شد و چند بار به رامین تذکر داد و گفت: رامین جان تو این بچه را خیلی لوس می کنی و این کار درستی نیست. ولی پدر عاشق، گوشش به این حرفها بدهکار نبود. دریا فارسی را خیلی قشنگ و به دون لهجه صحبت می کرد. رامین پرستار خارجی او را عوض کرد و یک دختر دانشجوی ایرانی را استخدام کرد و به او سفارش کرد که با دخترش به زبان فارسی صحبت کند. مهشید همان زور که دلش می خواست در یکی از دانشگاههای امریکا، زیست شناسی تدریس می کرد. رامین آنقدر از زندگی خصوصی و همسرش راضی بود که گاهی به ماجراهای گذشته اش با دید تمسخر نگاه می کرد و خیلی راحت درباره ی رضا با مهشید صحبت می کرد و از وضع و حالشان جویا می شد. رامین گاهی با خود فکرمی کرد که چه ابلهانه با رضا زد و خورد کرد. بعضی اوقات از این کارش شرمنده می شد. و استدلال می کرد:خب، محبوبه منو دوست نداشت، من نباید اون واکنش شدید و زشت رو از خودم نشان می دادم. اما رامین نمی دانست که حرفهای امروز را مردی چهل ساله می گوید که تجارب زیادی را پشت سر گذاشته و دیگر آن احساس شدید و داغ دوران جوانی را ندارد. هر کس دیگری جای او بود شاید عکس العمل شدیدنری نشان می داد. ولی چیزی که فعلا" برای رامین مهم بود، خوشبختی و همسر خوب و دختر زیبا و سالمش بود. رامین با آنکه سالهای سختی را پشت سر کذاشته بود، بسیار جوان تر می نمود هنوز موهایش سفید نشده و صورتش بدون چین و چروک بود. بز عکس رضا کمی تکیده و مسن تر به نظر می رسید، در هر حال هر کدام به نوعی زندگی می کردند و از زندگیشان راضی بودند. هر چه رامین راحت طلب تر و بی فید و بندتر می شد، رضا در کار سخت و دشوار سخت گیرتر و جدی تر بود، مسائل سنتی و اخلاقی زندگی در ایران برای رامین کم رنگ تر می شد، در حالی که رضا پایبند سنن و اصول اخلاقی بود. رضا در محیطی زندگی می کرد که جز زحمت و کار شبانه روزی چیزی نمی دید. او شاهد رنج و زحمت کارگران فقیر و محرومی بود که با عرق جبین زیر گرمای وحشتناک آفتاب جنوب،در پی لقمه نانی برای زن و فرزندانشان بودند. زنانی را می دید که با ردای مشکی و پای برهنه، روی زمین داغ و خشک برای لقمه نانی در تلاش هستند.او به چشم خود بارها و بارها کارگرانی را دیده بود که غذای ظهرشان را نگه می دارند تا شب با زن و فرزندانشان بخورند. رضا در تربیت پسرهایش و طرز رفتار آنها و لباس پوشیدنشان هم تعصب نشان می داد.اصولا" اصولا" از هرگونه به قول خودش قرتی بازی و ژیگول بازی بیزار بود. بچه هایش همیشه در کمال آراستگی لباس می پوشیدند. گاهی محبوبه اعتراض می کرد و می گفت:آخه رضا، اینا جوان هستند، دلشون می خواد مثل همسن و سالهای خودشون، لباسهای مد روز بپوشند، تو نباید اینقدر سختگیری کنی. رضا جواب می داد: من خوش ندارم اینها لاابالی بار بیایند، اونا باید بدونن که کجا زندگی می کنن، بچه های من باید بدونن که در آینده کار و مسئولیت بزرگی دارن. و نباید اجازه بدن نتیجه ی کار و زحمت شبانه روزی پدرشونن از بین بره. محبوبه ناباورانه به شوهرش نگاه می کرد و به حرفهای او گوش می داد. به نظر محبوبه، بچه هایش، خیلی از آرزوهای رضا دور بودند و درگیر دنیای بحرانی بلوغ و نوجوانی. هر دو آنها به مدرسه ی دو زبانه می رفتند، پژمان پسر بزرگتر می توانست به خوبی انگلیسی صحبت کند کتابهای انگلیسی بخواند، او علاوه بر اینکه از شش سالگی به مدرسه ایران زمین رفته بود، به دلیل دوستی مادرش با یک خانم آمریکایی، به راحتی انگلیسی صحبت می کرد. برادرش پدرام نیز دنباله روی او بود. البته بردرها خصوصیات متفاوتی داشتند. پژمان ساعی تر و فرمانبردارتر از برادر کوچک تر بود . رضایت پدر و مادرش را در همه صورت جلب می کرد. ولی پدرام کمی سرکش و لجباز بود و محبوبه و رضا همیشه با او مشکل داشتند. پژمان بعد از اتمام راهنمایی به دبیرستان رفت و سال بعد از آن نیز رشته ی ریاضی را انتخاب کرد تا بتواند مثل پدرش مهندس شود. از نظر محبوبه که سرگرم بچه ها و خانه و زندگیش بود، اوضاع بر وفق مراد بود. اصولا" دوست نداشت که غیر لز برنامه های عادی زندگی به چیز دیکری فکر مند. ولی رضا به دلیل مسئولیت شغلی احساس می کرد اوضاع سیاسی کشور کمی مغشوش شده است. اخبار رادیوهای خارجی از تغییرات و درگیریهایی صحبت می کرد که قبل از آن سابقه نداشت. شاه در سخنرانیهای زیادی خواستار جلب رضایت مردم بود. ولی اوضاع کشور روز به روز آشفته تر می شد. نابستان پنجاه و شش بودو رضا تصمیم داشت با محبوبه و بچه ها به فرانسه بروند. ولی دو هفته قبل از موعد پرواز رضا بهتر دید که در آن شرایط بحرانی کشور را ترک نکند، از این رو به محبوبه گفت: محبوبه جان من نمی تونم با شما بیام، بهتره خودت و بچه ها تنها برین. محبوبه با تعجب پرسید: آخه چرا رضا؟ مگه چی شده؟ _ راستش اوضاع مملکت خرابه، امکان داره همه چیز عوض بشه، من تو این شرایط هست و نیستم را ول کنم. محبوبه که چندان هم از اخبار کشور بی خبر نبود گفت: ای بابا! اینجا همیشه از این خبرها بوده، بعدش آروم شده، بدون تو، من با دو تا پسر چه کار کنم؟ اصلا" بی تو خوش نمی گذره. ولی رضا گوشش به این حرفها بدهکار نبودو بالاخره محبوبه و بچه ها رخت سفر بستند و رضا هم به سوی خوزستان پرواز کرد. فصل8 محبوبه جلوی تلویزیون نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود.پاییز بود. هوا کم کم رو به سردی می رفت درختان حیاط زرد شده بود و آب استخر را برگهای زرد و نارنجی رنگ پوشانده بود. باد سردی می وزید و پنجره ها را به آرامی تکان می داد. بچه ها به ظاهر سرگرم درس و تکالیف مدرسه بودند. رضامثل همیشه در جنوب بود محبوبه هم مثل ایرانیهای دیگر احساس می کرد که به زودی رژیم شاه سقوط می کند. او به هیچ وجه این اوضاع شلوغ و متشنج را دوست نداشت. زندگی راحتی داشت و دلش نمی خواست که این راحتی و رفاه را از دست بدهد. احساس تنهایی و بی پناهی می کرد. می ترسید زندگی . بچه هایش نابود شوند. می ترسید شورشیان به خانه اش حمله کنن. اخبار و شایعاتی که از این و آن می شنید، نگرانش می کرد، شنیده بود که مردم به خانه های بالای شهر هجوم می برند و آنها را غارت می کنند. کسی چه می دانست که شوهر او با چه رنجی و زحمتی این اموال را به دست آورده و مال مردم را ندزدیده و مال حرام نخورده است. آنقدر ترسیده بود که دائم پریشان و مضطرب بود و هر روز تلفنی از رضا می خواست که زودتر به تهران بیاید و کنارشان بماند. رضا هم بیشتر به تهران می آمد و هر بار با خونسردی و با متانت او را تسکین می داد که تمام این شایعات بی اساس است. به او دلداری می دادکه به زودی اوضاع آرام می شود. به همسرش اطمینان می داد که هیچ خطری آنها را تهدید نمی کند. با همه ی اینها، رضا نگرانی و وحشت را در چشمهای محبوبه می دید و هر چه می گفت نتیجه ای نداشت. کم کم زمستان فرا رسید. راه پیماییها همراه با شعارهای انقلابی تمام تهران را به لرزه در آورده بود. برای بعضیها سقوط شاه و از بین رفتن نظام سلطنتی دور از واقعیت نبود. ولی اعتراض یکپارچه ی ملت و سیل عظیم جمعیت در شهرهای مختلف که در این راه پیماییها شرکت می کردند و شعار می دادند، همه را مطمئن ساخت که به زودی انقلاب بزرگی در ایران روی خواهد داد. محبوبه کمتر از منزل خارج می شد. مدرسه بچه هایش تعطیل شده بود و آنها در منزل بودند. حوصله ی سروصدا و شلوغی بچه ها را نداشت. اخبار را بادقت گوش می داد. اخبار خارجی اغلب اوقات خبرهای ضد و نقیضی پخش می کردند و او را بیشتر مضطرب و نگران می ساختند. تا اینکه خبر آمدن امام خمینی به ایران، مثل برق در همه جا پخش شد. رضا از چند روز قبل پروژه را تعطیل کرده و منتظر نتیجه ی کار بود. وقتی شاه از ایران رفت و انقلاب مردم به پیروزی رسید،رضا خوشحال و هیجان زده خودش را به خانه رساند و گفت: محبوبه جان، مردم پیروز شدند، ما پیروز شدیم. محبوبه با شک و تردید پرسید: یعنی رضا، فکر می کنی که اوضاع آروم بشه؟ _ معلومه که آروم میشه، می دونی محبوبه، پقدر اوضاع روبراه میشه؟ _ اوضاع برای کی خوب میشه؟ چطوری روبراه میشه؟ آخه رضا ما که وضعمون بد نبود. رضا نگاه عمیقی به چشمان همسرش کرد و گفت:محبوبه، تو در شمال تهران، یکی از اعیانی ترین مناطق کشور زندگی می کنی و خبر از مردم بدبخت و فلک زده ی مملکت نداری. خبر نداری مردم حتی به نان شبشان محتاجند، بچه هاشون گرسنه ان، خونه و زندگی ندارن. محبوبه با عصبانیت کفت: خب، به من چه،من که اونا رو گدا نکردم، من که پول اونا رو بالا نکشیدم که این وضعو تحمل کنم ونتونم از خونه بیرون بیام. رضا که از همسرش مایوس و دلسرد شده بود به آرامی گفت: محبوبه، کسی با تو کاری نداره، می تونی هرجا که دلت بخواد بری و بیای من دارم درباره ی مردم کشورم حرف می زنم، مردمی که بعد از این، طعم آزادی و خوشبختی رو حس می کنن، درآمد سرشار نفت تو جیبهای خودشون سرازیر میشه. می تونن زندگی راحتی داشته باشند.، می تونن آقای خودشون و نوکر خودشون باشن، تو دوست نداری که همه اطرافت زندگی راحتی داشته باشن محبوبه؟ هان دوست نداری؟ محبوبه که حوصله اش از حرفهای رضا سر آمده بود گفت: چرا، دوست دارم. ولی قبل از اون به فکر خودم و بچه هایم هستم، من تمام جوانیم را دور از تو سر کردم، دلم می خواست حالا که سنم داره میره بالا تو همیشه در کنارم باشی، اخه بچه ها بزرگ شدن و بیشتر به وجود تو احتیاج دارن. رضا از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: محبوبه جان همین طور هم می شه، حرف اینه که وضع ما بهتر میشه، می دونی بعد از این همه ی پروژه های نفتی را که شرکتهای خارجی با قیمتهای گزاف و دلارهای زیاد انجام می دادن، حالا خودمون انجام میدیم. تمام اون دلارها و پولها میره تو جیب مهندسان ایرونی. پس می بینی که وضع همه بهتر میشه و تونباید نگران باشی. در نتیجه من می تونم زودتر بارم را ببندم و بیشتر پیش تو و بچه ها باشم. محبوبه آرام و متفکر به نقطه ای خیره شد و دیگر حرفی نزد. مدرسه ی بچه ها مورد تایید نظام جدید واقع نشد. در نتیجه فقط قسمت فارسی زبان آن به کارش ادامه داد و بقیه ی درسها را تعطیل کردند. بچه ها از اینکه کارشان سبک تر شده بود خوشحال و خندان بودند.ولی محبوبه از تعطیلی زبان انگلیسی راضی به نظر نمی رسید. پسر بزرگ محبوبه شانزده سال و پسر کوچکش 12ساله بود. هر دو جزو شاگردان خوب مدرسه بودند و به راحتی به دو زبان درس می خواندند و صحبت می کردند. مهشید که نگران اوضاع ایران و سلامتی خانواده اش بود مرتب تلفن می زد و چند بار هم با محبوبه تماس گرفت و با او صحبت کرد. به خاطر تبلیغات و گزارشهای معترضانه در تلویزیونهای امریکا او فکر می کرد که اوضاع مملکت خراب است. | ||||||||
| |
| | #106 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 841
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : جایی که قلب انجاست حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 179.....180 رضا با تندی جواب داد: وکیلتون ... می خوره. خونه رو بفروش و هر چه زودتر با بچه ها بیا. من میرم از اونجا باهات تماس می گیرم گوشی را بدون خداحافظی گذاشت خوشبختانه همان شب هواپیمایی هما پرواز به ایران داشت. رضا با عجله بلیتی رزرو کرد و شب هنگام بعد از تصفیه حساب با هتل به فروشگاه رفت. کلام شیرین و گوشنواز از مهماندار ایرانی که سلام و خوشامد می گفت برایش از زمزمه ی جویبار های بهاری شیرینتر و دلچسب تر بود. حالت کسی را داشت که از یک محوطه بی هوا به فضای باز و سبزی وارد شده است. به خودش نوید داد که همه چیز درست می شود. امیدوار بود که بتواند همه چیز را از نو شروع کند. زندگیش را دوباره باوجود محبوبه ی محبوبش از سر بگیرد. بچه هایش را به مدرسه بفرستند و هر طور شده به آنان کمک کند که به دانشگاه راه یابند. دوباره فضای خانه اش از عطر موهای محبوبه پر خواهد شد. دوباره تابستان ها و شب هایی فرا می رسد و او می تواند عطر گل های محبوبه شب را استشمام کند. آری، زندگیش زیبا می شود. رنگ می گیزد. گرمی می گیرد. گرمی می گیرد و همه چیز دوباره از نو شروع می شود. همه چیز... با این افکار شیرین در تمام مدت پرواز خوابید. وقتی هواپیما به آسمان ایران رسید. رضا باورش نمی شد که ساعت های متمادی به خواب رفته باشد. اما قلبا خوشحال بود که خواب بوده و در انتظار رسیدن به مقصد دقیقه شماری نکرده است. بعد از دقایقی که برایش طولانی می آمد هواپیما توقف کرد . با عجله کیف دستی اش را برداشت و از هواپیما بیرون آمد. هوا گرگ و میش بود. بدون شک در آن موقع زهرا بیدار بود. چون برای نماز صبح زود از خواب بلند می شد. رضا زنگ سرایدار را زد. حدسش درست بود. سرو کله س زهرا پیدا شد. در حیاط را که چندین قفل و زنجیر داشت باز کرد و با خوشحالی و خنده به رضا خوش آمد گفت. _ زهرا خانم یک صبحانه خوب درست کن که خیلی گرسنه ام. زهرا با خوشحالی گفت: " چشم آقا...الان" از قیافه ی رضا و اینکه به این زودی برگشته است فهمید که موفق به دیدار محبوبه و بچه ها نشده است. به روی خودش نیاورد و در دل دعا کرد که محبوبه هرچه زودتر سر عقل بیاید و عازم ایران شود. زهرا خودش زن بود و می فهمید که رضا به عنوان یک شوهر چقدر به وجود همسرش نیاز دارد. رضا لباسش را عوض کرد. حمام گرمی گرفت و لباس های معمولی خودش را پوشید.و در حالی که احساس راحتی و آسایش می کرد صبحانه اش را خورد. تلفنی ببه مادرش زد و جریان مسافرتش را بازگو کرد . با پدرش نیز صحبت کرد و به او گفت: بابا جان اگه شما اجازه بدین از اینجا یکسره برم اهواز چون کار هام همه روی هم تلنبار شده" پدرش با دلخوری گفت: " یعنی نمی خوای پدر و مادرت رو ببینی؟! تازه تو قرار بود دو ماه از کارهات دور باشی حالا ده روز هم نشده چه عجله ای داری؟" رضا ناچار همان روز قرار گذاشت که به دیدن پدر و مادرش برود و ناهار را با آنها صرف کند. از شدت عصبانیت به پدر و مادر محبوبه تلفن نکرد و هیچ خبری از آمدنش به آنها نداد. خودش می دانست که آنها گناهی ندارند. ولی به خاطر اینکه محبوبه را ناراحت کند این کارهاراا می کرد. بعد از صبحانه کمی در حیاط قدم زد. هوای بهاری همراه با نسیم ملایمی که می وزید به او آرامش و دلگرمی می داد. درختهای حیاط سبز برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید یادمان باشد که: او که زیر سایه دیگری راه میرود، خودش سایهای ندارد. یه سوپرایز یه خانوم خوجگل (سارا = ساحلی) یه رمان توپ نوشته... من که خیلی خوشم اومد....قلمش خیلی روونه به جونه خودم عین رودخونه!!! برین حتما بخونین، اینم لینک: http://www.forum.98ia.com/t492087.html خودمم به همین زودی ها با یه کتاب جدید میام سراغتون!!! | ||||||||
| |
| | #107 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 5,299
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : یاسمین حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 117-118 رضا احساس کرد در گردابی افتاده و راه فرار ندارد به هر طرف رو میکرد با مخالفت روبرو میشد همه شور و اشتیاقی که از صبح برای رسیدن به خانه داشت از بین رفته بود احساس کرد مغبون واقع شده است اعتبار و نفوذی در این خانه ندارد و تنهاست فکر کرد بعد از سالها رنج و تحمول پاداش خوبی نگرفته است رضا مثل هر پدری دلش نمیخواست مویی از سر بچه هایش کم شود دل کندن از انها نیز برایش مشکل و طاقت فرسا بود چطور میتوانست محبوبه اش رو مدتهای طولانی نبیند و تحمل کند محبوبه که سکوت شوهرش را دید با تحکم رو به بچه ها گفت خیلی خوب دیگه برید بخوابید بچه ها بدون کوچکترین حرفی اطاعت کرده و رفتند محبوبه هم دیگر با رضا کلمه ای حرف نزد و به بستر و رفت و ظاهرا وابید رضا که تنها شده بود برای اولین بار در عمرش احساس کرد چقدر بی کس و تنهاست غمگین بود انقدر غمگین که دلش میخواست گریه کند دلش میخواست محبوبه او را دلداری میداد در ان لحظه با تمام خشمی که نسبت به محبوبه احساس میکرد به محبت و دوستی او نیاز داشت رضا سرخورده و غمگین نمیدانست چه کند خستهو کسل بود برخورد محبوبه در شب اول ورودش غیر قابل تحمل بود با خشم و عصبانیت بالشت و پتویی برداشت و روی کاناپه حال دراز کشید با انکه خسته بود خواب به چشم هایش نمی امد رفتار پسرا نیز برایش باور کردنی نبوئ انها کاملا تحت تاثیر مادرشان بودند با خود فکر میکرد:محبوبه انها را هم هوایی کرده پسر بزرگش به طور واضح به رضا گفته بود نمیتواند درس بخواند راستی اگر او به سن سربازی برسد و خدای ناکرده در جبهه بلایی سرش بیاید ان وقت رضا چگونه میتواند بقیه عمرش را با محبوبه سر کند افکار ضد و نقیض بیشتر عذابش میداد احساس کرد فضای خانه برای قابل تحمل نیست به ارامی بلند شدبه اتاق خوابش رفت محبوبه هنوز بیدار بود اما رضا بدون گفتن کلامی به سمت کمد لباسها رفت مقداری لباس درون ساک دستی اش گذاشت کفشهایش را پوشید و شبانه بدون خداحافظی سوار ماشین شد و به طرف جنوب به راه افتاد محبوبه با صدای ماشین خودش را پشت پنجره رساند باورش نمشد که رضا قصد رفتن داشته باشد ولی با تعجب دید که او خودش د حیاط را باز کرد و با سرعت در تاریکی شب ناپدید شد محبوبه سیاهی هیکل جوا را دیدی که با تعجب به ماشین رضا نگاه میکرد و بعد به ارامی درب پارکینگ را بست اشتـباه من این بـود، عمـق رابطه مان آنقدر نبود که درون آن شـیرجه زدم انصاف نبود، رفتنت با خودت بود، فراموش کردنت با من! ![]() | ||||||||
| |
| | #108 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,090
(View Stats)
تشکرها: 1,434
تشکر شده 8,619 بار در 2,532 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز صفحه ی 97 تا 106 انجام می دادن،حالا خودمون انجام میدیم.تمام اون دلارها و پول ها میره تو جیب مهندسان ایرونی،پس می بینی که وضع همه بهتر می شه و تو نباید نگران باشی.در نتیجه من می تونم زودتر بارم ببندم و بیشتر پیش تو و بچه ها باشم." محبوبه آرام و متفکر به نقطه ای خیره شد و دیگر حرفی نزد.مدرسه ی بچه ها مورد تایید نظام جدید واقع نشد.در نتیجه فقط قسمت فارسی زبان آن به کارش ادامه داد و بقیه ی درس ها را تعطیل کردند.بچه ها از اینکه کارشان سبکتر شده بود خوشحال و خندان بودند ولی محبوبه از تعطیلی زبان انگلیسی راضی به نظر نمی رسید. پسر بزرگ تر محبوبه شانزده ساله و پسر کوچکش 12 ساله بود.هر دو جز شاگردان خوب مدرسه بودند و به راحتی به دو زبان درس می خواندند و صحبت می کردند. مهشید که نگران اوضاع ایران و سلامتی خانواده اش بود و مرتب تلفن می زد و چند بار هم با محبوبه تماس گرفت و با او صحبت کرد و به خاطر تبلیغات و گزارش های مغرضانه در تلویزیون های امریکا فکر می کرد که اوضاع مملکت خیلی خراب است. تغییرات و تحولت زیادی در نظام کشوری به وجود آمده بود.پدر رضا تیمسار سپهرم با آنکه تیمسار ارتش شاهی بود و پست مهمی داشت به خاطر پرونده ی پاک و سابقه ی خوبی که داشت مانند قبل در خانه و زندگیش پا برجا ماند و از حقوق بازنشستگی اش استفاده کرد،حال آنکه بعضی از افسران ارشد و بخصوص آنها ارتباط نزدیکی با دربار داشتند،مجازات و از کار بر کنار شدند.خوشبختانه خطری هیچ کدام از آنها و خانوادشان را تهدید نمی کرد .محبوبه خیالش راحت شده بود و دیگر نگران نبود.زندگی آرامش قبلی خود را به دست آورده و خودش در کمال راحتی و سلامت بود.قرار بود بچه هایش بعد از اتمام تعطیلات تابستان به مدرسه بروند. زهرا همراه با شوهر و بچه هایش نیز در کنار او زندگی می کردند و نمی گذاشتند که او کمبودی احساس کند.دوباره پاییز نزدیک می شد؛با همان هوای غم افزا و دلگیرش.کم کم گلدان های یاس سفید و محبوبه های شب پژمرده می شد و برگ های درختان زرد و سرگردان از روی شاخه های درخت به پایین سرازیر می شدند و سطح زمین و آب استخر را فرا می گرفتند. صبح ها جواد آقا شوهر زهرا،با جاروی بلندش برگ ها را جارو می کرد و صدای دل آزار آنها محبوبه را غمگین می ساخت . تابستان گذشته،به خاطر آنکه بچه ها اکثر اوقات در خانه بودند،با دوستانشان در استخر شنا و تفریح می کردند، همان جا غذا می خوردند و همانجا دور استخر دراز می کشیدند و می گفتند و می خندیدند.اکنون که هوا رو به سردی گذاشته بود سکوت و جای خالی بچه ها در حیاط محبوبه را دلتنگ می کرد. دوباره پاییز فرا رسید و همه ی آنها باید با تابستان بدرود گویند و فصل درس و مسئولیت را شروع کنند.دوباره مسئله ی درس بچه ها و نمراتشان،مسئله ی بیدار شدن هر روزه،خرید کتاب و دفتر و لوازم مدرسه،و خلاصه صدها مسئله دیگر شروع می شد و محبوبه باید جوابگوی همه آنها باشد. یک روز پیش از شروع مدارس ، محبوبه با پسر کوچکش برای خرید بعضی از وسایلی که هنوز تهیه نکرده بودند راهی خیابان شد.احساس کرد دوباره اوضاع طبیعی و عادی نیست.به هر مغازه های که می رفت رادیوهایشان باز بود و صدای مارش و سخنرانی های سیاسی تند به گوش می رسید .محبوبه که گیج شده بود از یکی از عابران پرسید:"ببخشید آقا،خبری شده؟" مرد متعجب او را نگاه کرد و گفت:"چطور؟شما خبر ندارین؟مگه صدای بمباران هواپیماها را نشنیدین؟عراق به فرودگاه های چند شهر کشور حمله کرده و اونا رو بمباران کرده." بعد در حالی که صدایش را پایین می آورد گفت:"جنگ شروع شده خانم،جنگ. چند روز دیگه قحطی و کشت و کشتار هم شروع میشه!" محبوبه دیگر این یکی را نمی توانست باور کند،بلافاصله دست پسرش را که او هم وحشت کرده بود گرفت و با سرعت سوار ماشینش شد و خود را به منزل رساند.بدون کوچکترین حرفی به سوی تلفن رفت و به شرکت رضا در اهواز تلفن زد.ولی هر کار کرد نتوانست با او تماس بگیرد.به محض گرفتن صفر،صدای بوق اشغال به گوش می رسید.به همه ی دوست و آشناهایش در اهواز زنگ زد ولی نتوانست به هیچ کدام از آنها تماس بگیرد.از همان شب دستور خاموشی دادند.محبوبه به خاطر بچه هایش حرفی نمی زد و نگرانی خود را پنهان می کرد.او اغلب اوقات به اتاق زهرا می رفت و نزد او و دخترهایش می نشست. محبوبه که حسابی ترسیده بود،تصمیم داشت از رفتن بچه ها به مدرسه جلوگیری کند ولی چون دید زهرا خانم و بچه های همسایه به مدرسه می روند،او هم پسرهایش را به مدرسه می فرستاد ولی همیشه نگران و دلواپس بود.می ترسید خدای ناکرده بمباران هوایی آسیبی به آنها برساند. چهار روز از اولین حمله گذشته بود و محبوبه هنوز خبری از رضا نداشت.در این چهار روز از شدت ناراحتی و اظطراب لاغر شده و زیر چشمهایش گود افتاده بود.اشتها نداست.هزار جور فکر و خیال عذابش می داد. بعد از چهار روز،نیمه شب صدای تلفن خانه محبوبه را از خواب بیدار کرد.زهرا و جواد آقا در حیاط را برای رضا باز کرده بودند . محبوبه با اشتیاق خودش را در آغوش رضا انداخت و شروع به گریه کرد.بچه ها هم از صدای گریه ی مادرشان از خواب بیدار شدند و در تاریکی به پدر و مادرشان پیوستند.رضا خوب می دانست که محبوبه در این شرایط روحیه ی خود را از دست داده و چقدر عصبی و ناراحت است. در اولین فرصت بعد از تعطیل پروژه اش با یکی از ماشین های کارگاه، خودش را به تهران رسانده بود و از شدت خستگی روی پا بند نبود.برای اینکه زودتر به خانه برسد،بدون وقفه رانندگی کرده بود.پروازهای شرکت هوایی تعطیل شده و انجام نمی شد.محبوبه که آن چند روز از صدای آژیرها و هجوم به طبقه ی زیر زمینی و نگرانی اعصابش ضعیف شده بود، به هیچ وجه نمی دانست که رضا هم روزهای چندان خوبی نداشته و با وجود همان آژیر ها و خطرات مجبور شده تمام کارگاه خود را به امید خدا رها کند و راهی تهران شود.با همه اینها رضا کاملا حال و روحیه ی همسرش را درک می کرد و بی درنگ محبوبه را در آغوش گرفت.بچه ها از دیدن پدرشان قوت قلب گرفته و به راحتی به خواب رفتند ولی محبوبه ساعت ها حرف زد و درد دل کرد و چون احساس کرد که رضا خوابش برده،او هم که آرامتر بود خوابید. وجود رضا برای محبوبه و پسرها،موهبت بزرگی بود.محبوبه کمتر احساس بی پناهی می کرد.نگرانی او بیشتر از مواقعی بود که بچه ها به مدرسه می رفتند.بعد از آن چون چهار نفری با هم بودند،احساس امنیت بیشتری میکرد،بخصوص که رضا همیشه با او بود و از اضطراب و ناراحتی او می کاست. رضا دلش خون بود تمام سرمایه و زندگیش را که عمری برای به دست آوردن آنها زحمت کشیده و رنج برده بود،در بیابان خدا رها کرده و آمده بود.او که برای بدست آوردن آن همه ماشین آلات سنگین و وسایل صنعتی جان کنده و درد دوری از خانواده اش را به جان خریده بود،اکنون تنها و دست خالی در تهران سرگردان بود.منطقه ای که او در آن مشغول کار بود،یکی از خطرناکترین محدوده های جنگی نزدیک دزفول بود و ادامه ی کار در آنجا غیر ممکن .بنابراین تمام ماشین ها و وسایلش هم در معرض خطر بمباران بود و هر ان احتمال نابود شدن آنها می رفت. در این مورد به محبوبه حرفی نمی زد ولی شبانه روز فکرش مشغول بود و نمی دانست نگهبانی که آنجا گذاشته از ترس بمباران هوایی فرار کرده یا نه.رضا با شریکش کامران در این مورد صحبت کرد و هر دو تصمیم گرفتند به هر وسیله شده ماشین آلات را به گاراژی که در اهواز داشتند انتقال دهند تا لااقل خاطرشان آسوده باشد. محبوبه به محض اینکه فهمید رضا قصد دارد به جنوب برود آه از نهادش بر آمد.در حالی که عصبانی و گریان بود گفت:"آخه رضا،تو عقلت کجا رفته؟دستی دستی می خواهی خودتو به کشتن بدی ؟جونت مهم تره یا اون ماشین آلات لعنتی؟" -محبوبه تو نمی فهمی چی داری میگی.مثل من و تو،میلیون ها نفر دارن اون جا زندگی می کنن .فکر نمی کنم خون من و تو از اونا رنگین تر باشه؟تازه محبوبه من هست و نیستم اونجاست.اون چیز هایی که تو بهشون میگی لعنتی،تمام پشتوانه ی کار و زندگی منه.من بیشتر پول و ثروتم توی همون ماشین های لعنتی خوابیده،چطور انتظار داری اونا رو به امان خدا ول کنم و بشینم تو خونه؟توی این دو سه هفته که تو تهرون بی کار و بیعار بودم دیوونه شدم،می فهمی چی میگم؟" محبوبه با همان عصبانیت گفت:"تو که به فکر من و بچه هات نیستی!تو فقط به فکر آهن هایی هستی که اونجاست.اما اصلا فکر نمی کنی که من هم اینجا تنهام و به تو احتیاج دارم،تو اصلا فکر نمی کنی که بچه هات بی بابا هستن و احساس بی پناهی و تنهایی می کنن.تو فقط و فقط به فکر چند تا تیکه آهن و فولادی و بس.برو هر جا دلت می خواد برو.هر جا که بیشتر دوست داری و بهت خوش می گذره برو." بعد هم شروع به گریه و زاری کرد.رضا جلو رفت که او را دلداری دهد و با او صحبت کند ولی محبوبه با دست او را به کناری زد،با عجله به اتاقش رفت و در را به روی خود بست ولی صدای گریه اش می آمد،گویی این گریه ها تمامی نداشت.خوشبختانه بچه ها مدرسه بودند و این صحنه را ندیدند. رضا با عصبانیت از منزل بیرون آمد و پیاده به راه افتاد.فکرش کار نمی کرد.نمی دانست چه کند.از طرفی به محبوبه حق می داد و از سوی دیگر او را محکوم می کرد.چرا محبوبه موقعیت او را درک نمی کرد؟چرا نمی فهمید که او در چه وضعیتی گیر کرده است؟چرا درک نمی کرد که اگر او خودش را به آب و آتش می زند،بیشتر به خاطر همسر و فرزندانش است؟شایدجنگ سال ها طول بکشد ،او چگونه می تواند در تهران بماند واز سپرده هایش بخورد؟از طرفی محبوبه می داند که اگر او بیکار بماند دیوانه می شود.اگر او کار نکند میمیرد،یک مرگ تدریجی.حتی اگر کار در منطقه ی جنگی و پرخطر هم باشد،باز هم بهتر از در خانه ماندن است.نه او باید برود! بنابراین رضا تصمیمش را گرفت و دو روز بعد،در حالی که هنوز محبوبه با او قهر بود،صورت بچه هایش را بوسید و با ماشین راهی جنوب شد.وقتی که کامران را سوارمی کرد،حدس زد که او هم در خانه درگیر شده است.هر دو نگران و متفکر بدون آنکه صحبتی کنند،به راه افتادند. محبوبه که موفق نشده بود شوهرش را در منزل نگه دارد،عصبانی و سرخورده،به مادرش تلفن زد و خواست که نزدش بیاید.مادرش که از ماجرا مطلع بود و از رفتن رضا خبردار شده بود،بهتر دید که چند روزی با شوهرش نزد محبوبه بمانند تا هم خودشان احساس تنهایی نکنند و هم محبوبه دلگرم باشد. در اوایل جنگ،تمام خانواده ها دوست داشتند بیشتر نزد هم باشند و اوقاتشان را بیشتر با هم بگذرانند.صدای آژیرهای خطر مثل تبری بود بر قلب و روح محبوبه فرود می آمد.وجود پدر و مادرش از اضطراب و دلواپسی او می کاست. محبوبه به رضا نگفته بود وقتی که رسید خبر بدهد و تلفن بزند،ولی در هر حال رضا وظیفه ی خودش را می دانست. مهری خانم با صبر و متانت دخترش را نصیحت می کرد ولی به هبچ وجه حرف هایش اثری بر محبوبه نداشت.یک روز که از دست شکوه و شکایت محبوبه به تنگ آمده بود گفت:"آخه محبوبه جان،دخترم،الهی قربونت برم،خدا را خوش نمیاد این همه نا شکری کنی،خوب جنگ شده،برای تمام مردم ایران جنگ هست فقط برای تو که نیست.تو باید خدا را شکر کنی که اولا هنوز خودت و بچه ها همگی سلامت هستین.بعدش هم تو اینقدر داری و خدا این قدر بهت نعمت و برکت داده،که توی این جنگ گرسنگی و بدبختی نمی کشی.دو تا کارگر دست به سینه داری که هر خدمتی برات انجام میدن.بچه هات که به سلامتی درسشونو می خونن.من و بابات هم آمدیم پیش تو که تا شوهرت بیاد تنها نباشی،آخه دیگه چی می خواهی؟اگر توی جنوب زندگی می کردی چی؟اگر شوهرت بد بود و بچه هات گرسنگی می کشیدن چه کار می خواستی بکنی هان؟" محبوبه با دلخوری گفت:"چه حرفا میزنی مامان،مگه من دختر گدا بودم یا بی پدر و مادر بودم که این اوضاع را داشته باشم؟من از اول خوب زندگی کردم،بنابراین رضا هنر که نکرده." مادرش با تاسف سری تکان داد و گفت:"محبوبه جان،این حرفها رو نزن.به خدا،بد می بینی.اگه نا شکری کنی،بد جوری سزا می بینی ها!ببین کی بهت گفتم.آخه دخترم.خیلی ها بودن که از شازدگی به گدایی افتادن. کار خدا را چه دیدی؟من یه چیزی می دونم که میگم.برو خدا رو شکر کن و دعا کن که شوهرت همیشه سالم باشه و بتونه کار کنه و سایه اش بالای سر تو و بچه هات باشه." محبوبه می دانست که حرف های مادرش پایه و اساس درستی دارد ولی نمی خواست قبول کند.می دانست که رضا به خاطر کارش رفته و تمام دلگرمی رضابه او و بچه هاست،ولی روحیه اش را باخته بود.جنگ،او را دچار وحشت و بی پناهی کرده بود،می ترسید.از فردای خودش و بچه هایش،از آینده شوهرش می ترسید که خدای نا کرده بلایی سرش بیاید.اگر رضا صدمه ای می دید،محبوبه دیوانه می شد.تنها تکیه گاه و امید او رضا بود.محبوبه به امید روزهایی بود که رضا تمام اوقاتش را با آنها باشد با خودش فکر می کرد،بعد از هجده سال انتظار،درست وقتی که فکر می کرد،دوران سختی و جدایی به پایان رسیده،وضعیتی پیش آمده که خط بطلان روی تمام آرزوها و آمال او کشیده است.اکنون دوری شوهرش به کنار،خطر جانی هم او را تهدید می کرد.این را دیگر محبوبه نمی توانست تحمل کند.همه ی برنامه هایی که او را سرگرم می کرد تعطیل شده بودند.هیچ گونه رغبتی نداشت که ورزش یاپیاده روی کند یا به ملاقات دوستانش برود.دوره های زنانه اش هم بهم خورده بود،زیرا هیچ کس حوصله مهمانی دادن ویا مهمانی رفتن نداشت. از رادیو تلویزیون می شنید که تمام جوان های ایرانی داوطلبانه راهی جبهه ها شده اند.محبوبه می دید که بچه های هم سن پسر او،حتی کوچیکتر،به جبهه می روند و می جنگند.حتی فکر اینکه پسرش را به جبهه بفرستد،بدنش را می لرزاند.برایش باور کردنی نبود که پدر ها و مادرها پسر های خود را برای رفتن به جبهه تشویق کنند.محبوبه چنین شهامتی نداشت وناباورانه به این صحنه ها نگاه می کرد و حیران بر جای می ماند. بعد از یک ماه،یک روز صبح زود سر کله ی رضا، خسته و خاکی با ریش های بلند، نمایان شد.او گاهی به تهران تلفن می زد و سلامتی خودش را به محبوبه خبر می داد ولی آمدنش بی خبر و بدون اطلاع قبلی بود.پدر و مادر محبوبه دو روزی بود که به منزل خودشان رفته بودند.آن روز صبح که رضا به خانه رسید،وقتی بود که محبوبه،بچه ها رابرای رفتن به مدرسه آماده می کرد.وقتی صدای زنگ در را شنید،فکر کرد سرویس بچه هاست که کمی زودتر از معمول آمده است ولی وقتی صدای رضا را تشخیص داد،تمام ناراحتی های گذشته از یادش رفت و سراسیمه از پله ها خودش را به سرسرا و بعد به حیاط رساند.مثل کودکی بی پناه که بعد از مدت ها مادرش را می بیند،گریان و لرزان،به آغوش رضا پناه برد و با هیجان و شادی گفت"آه رضا جان چه کار خوبی کردی آمدی،دلم برات یک ذره شده بود...." فصل 9 نزدیک یک ماه بود که مهشید خبری از خانواده اش نداشت.رامین هم مثل او نگران حال و وضع خانواده ی خود بود.آنها نامه نوشته بودند ولی هنوز هیچ جوابی دریافت نکرده بودند.اخباری که از رسانه های امریکایی پخش می شد،تمام ایرانی ها را نگران و هراسان کرده بود.آنها همگی دلواپس خانواده های خود بودند و می خواستند هر چه زودتر خبری از آنها کسب کنند. بالاخره مهشید نامه ای از محبوبه دریافت کرد که تاریخش بیست و پنج روز قبل بود.محبوبه در نامه تا توانسته بود از اوضاع زندگی و نگرانی هایش درباره ی پسرها و شوهرش و از صدای آژیر های خطر و اثر بدی که در روحیه ی او گذاشته نوشته و شرح داده بود. مهشید بعد از خواندن نامه،گریه ی مفصلی کرد و به رامین گفت"رامین هر طور شده باید محبوبه و بچه ها را از این وضع نجات بدیم،من طاقت ندارم خواهرم زیر بمباران از بین بره،تازه من به فکر مهرناز و بچه هایش و پدر و مادرم هم هستم،اونارو چطوری می تونیم نجات بدیم؟" اين روزا درگيرم درگير طوفانيم كه زندگيمو عجيب تغيير داده بايد با خودم احساسم طوفان كنار بيام نيستم يه مدت برام دعا ﻛﻨﻴﻦ ویرایش توسط saghii : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #109 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: همین جا ! پیش تو :)
نوشته ها: 380
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : vaaaaaaaY inja k jasHoon nemiSHeee :D حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 214 ناراحتی یا گله ای از ایران خرجی خانواده شان را میفرستد و به انتظار روزی بودند که کارشان درست شود تا بتوانند بیایند و بمانند. پس چرا رضا هیچ سعی نمیکرد که لااقل یک بار خانواده اش را ببیند و بعد قضاوت کند . از نظر محبوبه رفتار رضا خودخواهی محض بود که بی جهت قضاوت میکرد و انتظار داشت بچه هایش بعد از عمری زندگی مرفه و شبیه امریکایی، در محیط خشک و سرد ایران زندگی کنند و حرفی نزنند. بنابر این تصمیم گرفت که فعلا سکوتش را ادامه دهد و در موقعیت دیگری با رضا تماس بگیرد . او بهتر دید که اگر هم مجبور شد با رضا ارتباطی داشته باشد ، برایش نامه ی مفصلی بنویسد و ضمن توضیح وضع بچه ها و خودش کلی هم از او گله کند. پنج شش ماه دیگر پسر بزرگش دیپلم میگرفت و وارد دانشگاه میشد . از انجا که محبوبه هنوز اقامت دائم نگرفته بود هزینه ی تحصیلات پسرش زیاد بود. چند بار تصمیم گرفته بود کار پیدا کند و مشغول به کار شود اما چون تخصصی نداشت ، نمیتوانست کاری خوب و آبرومند پیدا کند. محبوبه که عمری در خانه اش دست به سیاه و سفید نزده بود ، چگونه میتوانست با کارهای کوچک خودش را سرگرم کند و سختیهای آن را تاب بیاورد . هر دفعه که خسته میشد برای مهشید دردو دل میکرد و او فورا حرفایی میزد که روحیه ی خواهرش تقویت شود . دائم به او میگفت :- فکرشو بکن اگر تهران بودی ، مجبور بودی دائم بتترسی و بلرزی که چه موقع هواپیما های عراقی بمباران میکنن ، یامدام صدای آژیرو بشنوی ، اینجا راحت و خاطر جمع نشستی و بچه هات هم صحیح و سالم درس میخونن. غصه نخور این روز های دوری هم میگذرد و سروکله ی رضا هم پیدا میشه . 215 مهشید نمیدانست روز ها و شب های متمادی تک و تنها زیستن یعنی چه . مهشید از شبهای دراز و سرد محبوبه ،از سکوتی که در درونش به وجود آمده بود و هر روز طولانیتر و سیاهتر میشد ، اطلاعی نداشت. محبوبه دیگر نشاط و طراوت نداشت . صدای خنده هایش به گوش نمیرسید و لبخند های گاه به گاهش بیرمق و سرد بود. دو هفته ی دیگر گذشت و از رضا هیچ خبری نشد. محبوبه که کاسه ی صبرش لبریز شده بود ، نامه ی مفصلی نوشت و در آن ، ضمن گله گزاری و بیان ناراحتی و تنهایی خود ، رضا را سرزنش کرده بود که بدون اطلاع از اوضاع و احوال آنها ، از پیوستن به خانواده اش سرباز میزند و دائما خواستار بازگشت آنهاست. دو هفته از فرستادن نامه گذشت و باز هم جوابی نرسید. محبوبه دیگر نمیدانست چه کند. احساس میکرد که بین او و مهشید هم فاصله ای ایجاد شده و نمیتواند به راحتی هر چیزی را به او بگوید. و نظر خواهی کند. او احساس میکرد مهشید هربار با لحن سرزنش آمیز او را ملامت میکند که چرا منتظر رضا است و چرا از این که او قهر کرده است و تماس نمیگیرد ، دلخور و ناراحت است.پس مجبور بود همچنان در سکوت و تنهایی با غم دوریه رضا بسازد. چند روز تحمل کرد. بالاخره به مادرش زنگ زد و. مادرش هم اظهار بی اطلاعی کرد. به مهرناز زنگ زد ، مهرناز به او گفته بود که شوهرش با رضا ، میانه ی چندان خوبی ندارد. مدتهاست که از رضا خبری ندارد و اضافه کرده بود خود رضا هم این اواخر خیلی با آنها سرسنگین شده و حتی یکدفعه که مهرناز زنگ زده که حال او را بپرسد ، در منزل بوده ولی به زهرا گفته نمیتواند صحبت کند. محبوبه مات و متحیر از بی مهری رضا ، گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. چند روز بعد منزل خودش را گرفت. دیگر تصمیم داشت نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد. ![]() | ||||||||
| |
| | #110 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: همه جاي ايران
نوشته ها: 1,064
(View Stats)
تشکرها: 4,618
تشکر شده 16,273 بار در 911 پست
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 300-309 را عمل كرده و از اين رو به آن رو شده است. خانواده محبوبه از شنيدن اي خبرها آتش مي گرفتند وعصباني مي شدند. رضا هم كه كمابيش اين اخبار و بخصوص طعنه ها و كنايه هاي خانواده همسرشابقش را ميشنيد تصميم گرفت كه هر چه زودتر آپارتماني در يكي ديگر از محله هاي تهران خريداري كند كه از خانه محبوبه دور باشد و ديگر كسي مواظب چگونگي وضع زندگي او و آذر نباشد. يكي دو ماه بعد زضا توانست آپارتمان بسيار وبي در يكي از خيابانهاي شميران در يك مجتمع نوساز و درجه يك به طور نقد و اقساط خريداري كند. رضا مايل بود كه آن جا را به اسم آذر بخرد وللي ديگر اعتمادي به زنها نداشت بخصوص آذر كه جوان بود و هر روز زيبايي و جواني اش چشمگير تر ميشد. بنابراين خانه را به اسم دخترش پريسا خريد. وقتي رضا موضوع خريد خانه آپارتمان جديد را به آذر گفت و توضيح داد كه آن را به اسم پريسا گرفته است آذر از خوشحالي اشك در چشمهايش حلقه زدو از او سپاسگذاري كرد. آذر ديگر جزشكر خدا و سپاسگذاري از نعمتهاي او كار ديگري نداشت. هر روز كودكش را به كودكستان مي برد و ظهر به خانه بر ميگرداند بعضي اوقات كه واحدهاي در سي اش بعد از ظهر بوده مادرش به خانه مي آمد و از كودك مراقبت ميكرد. رضا كماكان كار ميكردو كار جديد ميگرفت البته گاهي كه بمبارانها شدت پيدا مي كرد آدر به شدت آشفته و ناراحت ميشد آذر هميشه خودش و بچه را در امنيت احساس ميك رد به فكر اين نبود كه بمبارانهاي تهران ممكن است به اوودخترش آسيبي برساند اما از خبر شنيدن بمباران اهواز و ساير شهرها و بندرهاي جنوب دچار جنون ميشد و از فكر اينكه خداي نكرده گزندي به رضا برسد ديوانه ميشد و به محض اينكه رضا تلفن مي زد يا به تهران مي آمد دوباره احساس راحتي و خوشبختي ميك رد. پدر و مدر رضا تنها كساني بودند كه به منزل آنها رفت و آمد مي كردند.آنها از ديدن نوه قشنگشان لذت ميبردند و بخصوص در مواقع تنهايي آذر به آنها سر ميزدند خانم و آقاي سپهرم كه سالها با محبوبه و خانوداه او آشنا بودند و روابط گرم و صميمانه اي داشتندو از وقتي رضا و محبوبه از يكديگر جدا شده بودند. روابطشان قطع شده بود. پدر رضا بارها به همسرش گفته بود« راستش من باورم نميشه اذر دختر زهرا كارگر محبوبه باشد! حالا از كل و قيافه بگذريم اصلا رفتارش و حرف زدنش مقل خانمهاست! خانم هاي متجدد و تحصيلكرده!» مادر رضاهم عقيده داشت «خب تحصيلكرده هم هست مثل محبوبه ليسانس زبان داره تازه داره فوق ليسانس هم ميگيره.» غير از آنها هيچ كس با رضا و آذر معاشرت نداشت.حتي خواهر و برادر رضا هم به خانه آنها نمي آمدند. آذر حتي به پدر و مادرش سفارش كرده بود مواقعي كه رضا يا پدر و مادر او در منزل هستند به هيچ وجه نه تلفن كنند و نه به خانه آنها بيايند. زهرا و شوهرش از بركت وجود آذر هيچ كدام كار نمي كردند و حقوق و مستمري دريافت ميك ردند. دختر ديگرشان نيز به مدرسه مي رفت و تحصيل ميكرد. رضا خوش نداشت كه پدر و مادر زنشكارگري كنند ودر خانه اين و آن زحمت بكشند.حالا كه آذر راحت زندگي ميكرد و لياقت زندگي خوب را داشت چرا پدر و مادرش بايد در موقعيتي باشند كه شخصيت و موقعيت او را خدشه دار سازند؟ زحمت كشيده ديگر بهتر است كي هم استراحت كند تا شايد درد پا و كمرش تخفيف يابد. مواقعي كه رضا و اذر با هم تنها بودند باري هر دو لحظات شيرين و آرام بخشي بود. پريسا كم كم ميتوانست مدادي در دست بگيرد وبه حساب خودش نقاشي كند. شعرهايي از كودكستان ياد گرفته بود كه براي رضا ميخواند. آذر در اين موقع قشنگترين لباهايش را ميپوشيد و وارايش كرده و عطر زده از كانر رضا تكون نميخورد. عاشقانه شوهرش را نگاه ميكيرد و رضا در مقابل نگاههاي عاشقانه او تسليم و مطيع بود. رضا تاكيد كرده بود كه ديگر علاقه اي به داشتن فرزند نداردو به او گفته بود كه در سن و سالي نيست كه بتواند كودك ديگري داشته باشدو او را به ثمر برساند.آذر هم مي دانست كه بچه هاي ديگر چه مسئوليت بزرگي براي او و رضا دارد. اما از انجا كه خودش برادري نداشت و بچه اش نيز دختر بود آرزو داشت پسري داشته باشد. اما رضا به هيچ وجه مايل نبود. رضا اين اواخر كمي چاق شده و گودي گونه هايش پر شده بود. مادرش از بهبود وضع وحال وپسرش خوشحال و خدا را شكر ميكرد و قبلا از عروسش سپاسگذار بود. تنها چيزي كه او را گاهي نگران ميكرد سن و سال كم آذر بود. مادر رضا اين موضوع را به پسرش ياد اوري شده بود و رضا كه عصباني شده بود وگفت «خب كه چي؟ميگي چه كار كنم مامان؟» -ناراحت نشو مادر جون من به عنوان نصيحت ميگم كه بهتره زنتو اينقدر تنها نذاري!» رضا با تلخي جواب داده بود «برام مهم نيست كه چي ميشه من محبوبه رو از دست دادم و فر نكنم بدتر از قبل بشه..» مادر رضا كه ديگر صددر صد طرفدار آذر شده بود گفت «ببين رضا هيچ خوشم نمي آيد كه باز به ياد محبوبه باشي. اون اگه تو را دوست داشت وبه زندگي تو اهميت ميداد نمي گذاشت بره تازه خوبه كه خودت ميگي آذر بيچاره چقدر خوبه و مهربونه.» رضا با بيحوصلگي سرش را تكان داد و گفت« راستش چيزهايي هست كه دست خود آدم نيست. دلم ميخ واد يه چيزي رو بدوني مامان من تا عمر دارم نميتونم محبوبه را فراموش كنم...» مادرش لب فرو بست و سكوت كرد وقلبا باري پسرش متاثر شد. خبر ازدواج محبوبه كمتر از خبر رانندگي كردن آذر نبود. مادر محبوبه دلش ميخواست به هر وسيله اي شده اين خبر به گوش رضا برسد و براي اينكه مطمئن شود كه خبر حتما به رضا ميرسد تصميم گرفت كه پا روي غرورش بگذاردو ه مادر رضا تلفني خبر بزند. رضا در تهران نبود. مادرش مثل هميشه سرگزم كارو زندگي اش بود. به محض شنيدن صداي تلفن گوشي را برداشت و از شنيدن صداي مهري خانم مادر محبوبه تعجب كرد. ضمن آحوالپرسي با خودش فكر كرد شايد محبوبه قصد آشتي يا بازگشت دارد. بعد از كمي پرحرفي و صحبت مهري خانم گفت« خب آقا رضا حالش چطوره؟ البته مي دونم كه مذتب با بچه هايش تماس داره و با آنها صحبت ميكنه.» مادر رضا گفت «خوبه سلام داره خدمتتون . آره مي دونم كه با بچه هايش در تماسه و .......» مهري خانم به ميان حرف او دويد و گفت « راستش سهيلا خانم نمي دونم پدرام و پژمان به باباشون گفتن يا نه؟» چي رو؟ مهري خانم ادامه داد « راستش سهيلا خانم محبوبه جان يك خواستگار فوق العاده پيدا كرده كه قصد ازدواج داره. به من گفت شما بدونين اگه آقا رضا اونجا زنگ زد. خبرهايي شنيد. بي جهت فكر بد نكنين. دختر من از اونهايي نيست كه به هر مردي كه سر راهش بياد. جواب مثبت بدهد راستش خواستگارش فوق العاده ثروتمند وتحصيلكرده است و آنقدر سماجت كرده كه محبوبه به من گفت شايد جواب مثبت بده.» سهيلا خانم بدون اينكه خودش راببازد گفت « به به مباركه انشالله به سلامتي. راستش منم ناراحتم كه محبوبه تنهاست خدا را شكر اميدوارم اونم مثل رضا كه خوشبخت شده و خنه وزندگي دوباره تشكيل داده سفيد بخت بشه!» مهري خانم كه رو دست خورده بود گفت« والله خانم محبوبه كه غصه نداره ما شالله توي آمريكا زندگي ميكنه و هيچي كم و كسر نداره و ..» مادر رضا به ميان حرف او دويد و گفت « آره آره ميدونم كه رضا هرماهه چه پول هنگفتي براشون مي فرسته خب بايدم خوب زندگي كنن.» مهري خانم ديگر طاقت نياورده و در حالي كه صدايش خش دار و بلند شده بود گفت « حتما همين طوره» آقا رضا وظيفه داره كه خرجي بچه هاشو بده خانم جون كار فوق العاده اي نمي كنه» -البته كه وظيفشه خدا رو شكر كه خدا آنقدر بهش ميده كه بتونه دو تا خانواده رو اداره كنه!» مهري خانم ديد كه هر چي ميگذرد بيشتر مي شنود. تا بگويد بنابراين با عجله جواب داد« در هر حال محبوبه جون گرين كارتش هم درست شده و بعد از ازدواج با آقا داماد ميخواهند بيايند تهران. خونه را بفروشن . برن آمريكا يك سرمايه گذاري بزرگ بكنن» بعد با لحن نيشداري افزود راستش سهيلا خانم محبوبه من در هر سن و شرايطي آنقدر خانم هست كه هميشه مورد توجه قرار ميكيره. خب كاري ندارين خوشحال شدم صداتونو شنيدم سلام منو خدمت آقاي سپهرم برسانيد.» قبل ازاينكه اجازه دهد مادر رضا حرفي بزندخدا حافظي كرد و گوشي را گذاشت. ویرایش توسط blue berry : ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۲۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| آسان, باختم, تایپ, فراخوان, قدیری, نسرین, نودوهشتیا, چه, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| چه آسان باختم | نسرین قدیری | معرفی و نقد کتاب | * Star | ایرانی | 7 | ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ۱۱:۲۹ بعد از ظهر |
| چه آسان باختم | نسرین قدیری | نیمه اسکن | * Star | کتابهای کامل شده ایرانی | 94 | ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۹:۵۹ بعد از ظهر |
| نسرین | نسرین قدیری | تایپ گروهی نودوهشتیا | -ALI- | کتابهای کامل شده ایرانی | 72 | ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۱۰ بعد از ظهر |
| تنها ، یک بار پرواز کن | نسرین قدیری | تایپ گروهی نودوهشتیا | -ALI- | کتابهای کامل شده ایرانی | 102 | ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ۰۸:۱۸ قبل از ظهر |