| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #91 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,391 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ص241-260 -قابل شما را ندارد می خواستم زودتر از اینها به دیدنتان بیایم ولی متاسفانه کار و مشغله زیاد مانعم شد تا اینکه امشب تصمیم گرفتم بدون اطلاع قبلی با عماد هماهنگ کنم و انجام وظیفه نمایم. شیدا که کاغذ کادوی هدیه دکتر را جمع می کرد تا به سطل زباله بیندازد گفت: -شما محبت کردید و از اینکه امشب تشریف آوردید خیلی خیلی ما را خوشحال کردید. آتنا سر به زیر انداخته بود و کلامی نمی گفت. سیاوش آشکارا به او نگاه می کرد و از اینکه شیدا متوجه نگاه مشتاق او شود هیچ ابایی نداشت. اوکه پس از چندین روز انتظار خبری از جانب آتنا نشنیده بود تصمیم گرفت با عماد صلاح و مشورت کند عماد نیز اورابه منزل دعوت کرد تا با حضور شیدا تصمیم درستی گرفته شود غافل از آنکه آتنا در منزل آنها به سر می برد . عماد که از این حست تصادف بسیار خوشحال بود با رویی گشاده وارد سالن شد و گفت: -خوب امشب عجب شب جالبی است و بعد در حالی که نزدیک به آتنا می نشست روبه او کرد و گفت: -خوب آتنا خانم مادر حالشان چطور است آتنا لبخندی زد و به آرامی تشکر کرد. اوبیش از آن قادر به تحمل سنگینی نگاه سیاوش نبود با عذرخواهی کوتاهی بلند شد و خود را به آشپزخانه رساند. شیدا که مشغول گرم کردن غذاها بود به آتنا که رنگ بر چهره نداشت و خود را روی صندلی پشت میز می انداخت نگاهی کرد و گفت: -من فکر می کنم دکتر آمده تا درباره تو با ما حرف بزند و گرنه او آدم معذبی است و هیچوقت عادت به سرزده آمدن ندارد. آتنا که با انگشت روی میز می کشید گفت: -اینهم از شانس من بود از بس هیجان دارم پاهایم می لرزند. شیدار کنار آتنا نشست و گفت: -خوب بالاخره باید این قضیه یکجا روشن می شد یا نه تا کی پنهان کاری اگر از من می پرسی به نظر من که از نگاهش پیداست که تا چه حد مشتاق شنیدن جواب توست . خودمانیم دلم به حالش می سوزد من اگر به جای او بودم با آن قیافه ای که تو گرفته بودی مطمئن می شدم که قصد ازدواج نداری. آتنا سر بلند کرد و گفت: -توهم اگر جای من بودی همین حال را داشتی دختر من در حال سکته هستم بعد تو به من چه می گویی. صحبتهای آن دو با صدای عماد که شیدا را به سالن می خواند قطع شد . شیدارفت و آتنا خود را مشغول تمیز کردن آشپزخانه نمود. عماد که با حرفهای سیاوش از جریان خواستگاری او از آتنا مطلع شده بود صلاح دید با مشورت همسرش راهی مناسب برای عنوان کردن پیشنهاد سیاوش به آتنا بیابد . او به شیدا که با لبخندی ملیح در کنارش می نشست گفت: -آتنا کجاست؟ شیدا ناخودآگاه نگاهش به سیاوش تلاقی کردو گفت: -خودش را مشغول کار کرده است عماد که تن صدایش را پایین می آورد گفت: -آتنا درباره خواستگاری سیاوش از او با تو حرف زده . شیدا بهتر دید که واقعیت را بگوید سپس با آهی کوتاه در حالیکه آندو با چشمانی پرسشگر به او نگاه می کردند گفت: -بله تعریف کرد. عماد گفت: خوب چی گفت؟ شیدا با نگاهی به سیاوش گفت: -آتنا گفت که شما از او خواستگاری کرده اید و منتظر جوابش هستید او هم می خواست که چندروز بعد که برای تحویل دادن بارانی آمده بود جوابش را به شما بگوید ولی نشد خودش هم از آن روز به بعد مدام در فکر است هزار و یک حدس مختلف در ذهنش نقش بسته و درپایان به این نتیجه رسیده که شما از تصمیمتان منصرف شدید. سیاوش که به وضوح چهره اش در هم رفته بود گفت: -من را بگو که هرروز منتظر تلفن بودم تا خبری از جانب او بشنوم چطور می توانستم پشیمان شده باشم وقتی آنطور مشتاقانه پیشنهادم را برایش مطرح کرده بودم... عماد وسط حرف سیاوش پرید و گفت: -به نظر من سوتفاهمی پیش آمده میدانی سیاوش من فکر می کنم تو باید باردیگر پیش قدم شوی او الان در آشپزخانه است برو و باردیگر از او خواستگاری کن پاشوپاشو برو که او در اصلی ترین مکان هرخانه که به قول معروف قلب همه خانه هاست مخفی شده برو که دلمان برای یک شیرینی حسابی ضعف رفته جای ایرج خالی اگر بود حسابت را میرسید. سیاوش با لبخند برخاست و گفت: -خاطر جمع باشید اگر خانم قیمشی جواب مثبت دادند خوشمزه ترین شیرینی دنیا را برایت مهیا می کنم. سیاوش با گفتن این حرف و کسب اجازه از شیدا به آَشپزخانه رفت. او چند لحظه ای جلوی در به آتنا که مشغول ظرف شستن بود خیره شد. آتنا که برای پنجمین بار بشقابی را که در دست داشت می شست با بسته شدن شیر آب به خود آمد او دست استاد قوامی را شناخت و به آن خیره شد. آتنا که از شدت هیجان احساس خفگی می کرد می ترسید که مبادا استاد صدای قلبش را که دیوانه وار خود را به در و دیوار سینه اش می کوبید بشنود . سیاوش که چشم از او بر نمی داشت چند ثانیه دیگر سکوت کرد. سپس با صدای نجوا گونه ای که تاعمق جان آتنا رسوخ می کرد گفت: -شما همیشه برای تصمیم گیری هایتان این مقدار زمان اختصاص می دهید و به چشم انتظاران تصمیم هایتان اهمیتی نمی دهید یا نه این از بد شانسی من است که مستوجب چنین تنبیهی هستم. آتنا ساکت بود و دهانش خشک شده و قدرت صحبت کردن از اوسلب شده بود . سکوت آتنا باردیگر سیاوش را به صحبت واداشت و گفت: -چرا از من فرار می کنید روزهاست که در انتظار شنیدن پاسخ شما هستم بارها به خود فشار آوردم که با شما تماس بگیرم ولی پشیمان شدم چون مایل نبودم که شما را در معذوریت قرار دهم وبا خود فکر می کردم اگر پیشنهادم را پذیرفته بودید همان روز که به مطبم آمدید من را مطلع می کردیدو ... آتنا وسط حرف سیاوش پرید و گفت: -من همین تصمیم را داشتم ولی شما نخواستید من را ببینید شما... -چرا نمی خواستم شما را ببینم برعکس این خود شما بودید که مثل یک ناشناس آمدید یک بسته سرو ته هم آورده به منشی دادید و بدون آنکه خودتان را معرفی کرده باشید رفتید . منشی هم آمد بسته را در گوشه ای از اتاق معاینه گذاشت و من هم هنگامی که کارم تمام شد و خواستم به منزل بروم آنرا دیدم وقتی به داخل بسته نگاه کردم و بارانی را دیدم تازه فهمیدم که شما آمده بودید. با پرسش از منشی و جواب او مطمئن شدم که خودتان بودید. منشی گفت شما بدون آنکه خودتان را معرفی کنید وقتی خاطر جمع شدید بسته به دستم رسیده پس از کمی انتظار بلند شدید و رفتید حال اگر شما جای من بودید چه برداشتی می کردید آیا حق دارم که فکر کنم پاسخ شما منفی بوده یا نه ؟ آتنا ناگهان به خاطر آورد که آنروز خود را معرفی نکرده و حق با سیاوش است بعد خجل و شرمنده گفت: -من فکر کردم شما از تصمیمتان منصرف شده اید بخاطر همین نتوانستم که باردیگر تماس بگیرم پیش خودم فکر می کردم اگر طالب جواب سوالتان باشید خودتان از راههای دیگر وارد عمل خواهید شد این بود که منتظر ماندم. سیاوش که تبسمی زیبا بر لب داشت گفت: -لطفا سرتان را بالا بگیرید تا الان بیاد ندارم که شما یک بار مستقیم به من نگاه کرده و یا با من حرف زده باشید. خانم آتنا قمیشی اگر شما بخواهید حاضرم هزاران بار دیگر نیز پیشنهادم را مطرح کنم البته به شرطی که خاطر جمع باشم جوابی مثبت خواهید داد چون همین چند روز که در انتظار جوابتان بودم به اندازه یک قرن بر من گذشت بطوریکه پدرم به اعمال و رفتارم شک کرده بود. واقعیت این است که نمی خواستم تا جواب نهایی شما اورا در جریان بگذارم. بخاطر همین برای اولین بار در عمرم دروغی مصلحت آمیز سر هم کردم البته شک دارم باور کرده باشد چون بیشتر مواقع با لبخندی مرموز نگاهم میکرد خوب بگذریم. سیاوش سرش را به جانب آتنا خم کرد و گفت: -خانم قمیشی عزیز لطفا به من نگاه کنید برای دومین بار و اگر بخواهید هزارمین بار از شما خواستگاری می کنم آیا حاضرید به شرط آنکه به شما قول دهم تا پایان عمر سعی و تلاشم را برای سعادت شما انجام دهم مرا به همسری خود بپذیرید؟ آتنا که با محبت و حیای ذاتی در حالیکه سرخی گونه هایش او را زیباتر ساخته بود با صدایی که اندکی می لرزید گفت: -هنوز من و شما اطلاع زیادی از خصوصیات اخلاقی یکدیگر نداریم به نظر من کمی زمان لازم است با بخوبی یگدیگر را بشناسیم آن موقع است که تصمیم نهایی و شخصی خودم را خواهم گرفت و البته باید این نکته را بگویم که نظر اصلی و نهایی را مادرم خواهد داد و او هرچه بگوید همان است . سیاوش که چهره اش نشان از نگرانی می داد گفت: -یعنی می خواهید بگوئید اگر من و شما با هم به تفاهم رسیدیم و بعد مادرتان با دلایل شخصی خود مخالف ازدواج ما شد شما چشم و گوش بسته قبول می کنید. آتنا که بشقاب را سرجایش می گذاشت گفت: -شما هنوز مادرم را نمی شناسید او یک انسان کامل است زنی منطقی و حساس با عواطفی در سطح بسیار بالا مطمئنم اگر دلایل قانع کننده ای برای رد خواسته ام نداشته باشد هرگز با آن مخالفت نمی کند. او جوانیش رابه پای من گذاشته و من نمی توانم با خودسریهایم جواب زحماتش را بدهم. سیاوش که با توصیف آتنا از مادرش اندکی خیالش آسوده شده بود گفت: -خوب نظرتان در مورد شناخت بیشتر خودمان چیست؟ چه راهی را درنظ می گیرید هرچه شما تصمیم بگیرید من در بست در اختیارتان هستم البته لازم است بگویم که من ماههاست تصمیم گرفته ام و هرروز صدها برابر و شاید هزاران برابر بیشتر از روز قبل مصر به انجام این کار هستم. شنیدن اینگونه سخنان آن هم با آن احساس عمیق و لطیف از استادی همچون استاد قوامی که همیشه برایش مظهر جدیت بود شگفت آور بود بنابر این گفت: -اولین شناخت اینکه من همیشه شما را مردی جدی و البته با عرض معذرت تا حدودی بی احساس تصور می کردم و هرگز نمی توانستم باور کنم که روزی چنین صحبتهایی را از جانب شما بشنوم ولی الان می بینم که خلافش ثابت شده به نظر من این اولین شناخت من است . سیاوش که خیالش آسوده شده بود با لبخند اشاره به دستکشها کرد و گفت: -فعلا کار در آشپزخانه را تعطیل کنید ما برای شناخت هم وقت زیادی داریم در حال حاضر زوج جوانی که زحمت ملاقات امشب ما را بردوش کشیده اند تنها هستند به نظرم اگر نزدشان برویم از تجربیات آنان نیز استفاده کنیم بی ضرر نباشد. آن شب تا پاسی از شب گذشته سیاوش در منزل شیدا و عماد ماندگار شد او از برنامه روز بعد بعلت تماس تلفنی ایرج که یکی از دوستان مشترک او وعماد بود باخبر شده بود و سیاوش وقتی فهمید آتنا نیز همراه آنان خواهد آمد با خاطری جمع و امید دیدار دوباره او منزل آنان را ترک گفت. صبح روز بعد ساعت هفت صبح ساکنان منزل دکتر سرافراز با صدای زنگ در از خواب برخاستند کسی نبود جز دکتر قوامی که با ظرفی بزرگ از حلیم داغ پشت در ایستاده بود. آنان صبحانه ای مفصل در میان شادی و خنده صرف کردند و سر ساعت ده جلوی ورودی عوارض تهران-کرج به محل قرار خود رسیدند. عماد با توافق سیاوش از آوردن اتومبیل خودداری کرد و همگی سوار بر اتومبیل سیاوش ایرج و مسعود و علی رضا را که در اتومبیل هایشان انتظار آنان را می کشیدند به تعجب انداختند. آنان همگی با دیدن آتنا در اتومبیل به این نتیجه رسیدند که به زودی سیاوش از تجرد بیرون خواهد آمد . روز خوب و خوشی برای همگی آنان سپری شد و هنگام بازگشت ایرج به اصرار شیدا و عماد را به اتومبیل خود برد تا بقول معروف عشاق تازه باهم به تفاهم بیشتری برسند. آتنا که با شرمندگی جلوی چشم بقیه سوار بر اتومبیل می شد به سیاوش که اورا با مهربانی نگاه می کرد لبخندی زد و گفت: -دوستان صمیمی و خونگرمی دارید مخصوصا ایرج خان از همه شوختر هستند. سیاوش که پا روی گاز می فشرد و با سرعتی متعادل به حرکت در می آمد گفت: -ما چند نفر از دوره دبیرستان با هم دوست بودیم و دوستیمان تا به الان ادامه یافت. آنان هرکدام در طی این یکی دو سال اخیر ازدواج کردند مابینشان فقط من مانده بودم که می بینی چقدر سر به سرم می گذارند و حالا با بودن شما دیگر جرات نمی کنند از این پس به شوخی هایشان ادامه بدهند. آتنا گفت: -یعنی من مانع دوستی و صمیمتان می شوم. سیاوش که فهمید منظورش را بد بیان کرده است گفت: -نه نه منظورم این نبود می خواستم بگویم دیگر من هم به زودی یک مرد متاهل می شوم و نمی توانند بخاطر مجرد بودنم من را سوژه شوخی هایشان قرار دهند. آتنا خندید و به بیرون از پنجره نگاه کرد. سیاوش با روشن کردن ضبط بدون آن که بداند آهنگ مورد علاقه آتنا را گذاشته نگاهی به او انداخت و گفت: -خانم قمیشی اگر اجازه بدهید آتنا صدایتان بزنم. لبخندزیبا روی لبهای آتنا نشان از موافقت او بود. سیاوش ادامه داد و گفت: - به نظر من اگر شما هم موافق باشید موضوع از دواج را با خانواده هایمان مطرح کنیم تا هرچه زودتر از نظر مادرتان باخبر شویم. آتنا گفت: -چرا فقط از نظر مادر من پس نظر مادر و پدر شما چه می شود؟ سیاوش گفت: -من از نظر پدر و مادرم خاطر جمع هستم کافی است لب تر کنم تا ساعتی بعد در منزل شما باشند. آتنا که در تاریکی هوا برای اولین بار به خود اجازه داد تا به چهره سیاوش دقیق شود گفت: -من امشب یا فردا با مادرم صحبت می کنم و نتیجه را از طریق شیدا به شما خبر می دهم. سیاوش گفت: -چرا خودت تماس نمی گیری آتنا که سعی می کرد کلامش موجب تکدر خاطر سیاوش نشود گفت: -اگر اجازه بدهید تماسهای تلفنی ما بعداز آن که خانواده ها در جریان قرار گرفتند شروع شود من می خواهم همه حقایقی را که از ابتدا پیش آمده برای مادرم بگویم بعد اگر خودم با شما تماس بگیرم و جواب را به شما بدهم او فکر می کند به او دروغ گفته ام و رابطه ام نزدیکتر از این حرفهاست . سیاوش که از صداقت رفتا آتنا نهایت لذت را می برد گفت: -آفرین برشما من به وجودتان افتخار می کنم و به مادرتان تبریک می گویم که چنین دختر فهمیده و صادق و متینی را تربیت کرده حالا که فکر می کنم مطمئن می شوم که شما بهترین شانس زندگی من هستید من هرگز در خواب هم نمی دیدم همسر آینده ام تا این حد خوب و کامل باشد. آتنا که از تعریف و تمجیدهای سیاوش لذت می برد خندید و گفت: -شما فکر نمی کنید با اینهمه تعریفی که از من می کنید خودم را برایتان دست بالا بگیرم و باعث آزارتان شوم. سیاوش برای اولین بار دست آتنا را با دست آزاد خود گرفت و گفت: -شما مختارید که هرچه دلتان می خواهد انجام دهید و من پای همه آن کارها ایستاده ام. با رسیدن به در منزل آتنا آن دو با یکدیگر خداحافظی کردند . سیاوش منتظر ماند تا آتنا واردخانه شود و در را پشت سر خود ببندد. سپس باا لبخندی بر لب در حالیکه هرگز خود را تا بدان حد شاد به یاد نداشت به طرف شیرینی فروشی سر خیابانشان راند. رضا که چشم انتظار پسرش بود همانند همیشه به استقبالش آمد او با دیدن جعبه شیرینی در دست سیاوش و لبخند آرام و دلنشین و چشمانی که برق شادی از آنها می تراوید اطمینان پیدا کرد که بزودی شاهد دامادی پسرش خواهد بود . رضا با لبخندی پدرانه دست پسر را فشرد و گفت: -مبارک است پسرم مبارک است امیدوارم خوشبخت باشید. سایوش همچنانکه می خندید خود را به نفهمیدن زد و گفت: - چه چیز مبارک است پدر برای که آرزوی خوشبختی می کنید؟ رضا دستی بر شانه مردانه سیاوش زد و گفت: -پسرم خیلی مانده که بخواهی پدرت را فریب دهی تو دروغگوی خوبی نیستی از چند ماه پیش به این قضیه پی بردم و از نگاهت همه چیز را خواندم و در انتظار چنین روزی ثانیه شماری می کردم. حالا بگوببینم این دختر خوشبخت کیست که دل سخت و غیر قابل نفوذ پسر من را به طور کامل از آن خود کرده ؟ سیاوش که شادمانه می خندید به همراه پدر وارد دفتر کار او شد و گفت: -نامش آتنا قمیشی است و یکی از دانشجویان خوب من است الان چند ماه است که درباره اش فکر و تحقیق می کنم بالاخره اگر به طور دقیق بخواهید بدانید یک ماه ونیم پیش بود که تصمیم جدی گرفتم تقریبا دو هفته پیش پیشنهادم را با او مطرح کردم اونیز پس از دوهفته فکر کردن جواب مثبت داد ولی تصمیم قطعی و نظر نهایی را به عهده مادرش گذاشته و اوست که باید جواب آخر را بدهد. رضا که همانند سیاوش نگران شده بود گفت: -یعنی ممکن است مادرش با نظر دخترش مخالفت کند پس پدرش چه نقشی در این میان دارد؟ سیاوش گفت: -متاسفانه پدرش سالهاست که فوت کرده است و او و مادرش را تنها گذاشته مادرش زن جوانی بوده که به همسری پدر پیر آتنا درمی آید. آنها مدت زمانی تقریبا چهارده تا پانزده سال با یکدیگر زندگی می کنند و پس از آن آقای قمیشی فوت می کند خانم قمیشی نیز با آنکه زن نسبتا جوان و زیبایی بوده و خواستگاران فراوانی داشته راضی به ازدواج مجدد نمی شود و ترجیح می دهد که زندگی خود را به پای دخترش بگذارد و او را بزرگ کند و از وجودش لذت ببرد. این چنین بود که بدون داشتن همسر برای دخترش هم پدر می شود و هم مادر او زحمات فراوانی می کشد تا آتنا را به اینجا که هست می رساند می دانید پدر آتنا دختر متین و باوقاری است درست همانی که همیشه خواهانش بودم او متانت را به همراه شور و نشاط خاصی به همراه دارد و روحیه پرجنب و جوشش مکمل حال و هوای من که آدمی ساکت و تودار هستم است در همین مدت کوتاه نسبت به او علاقه بسیاری در خود حس می کنم و مطمئنم که انتخاب درستی کرده ام. رضا که شادی تمام وجودش را فراگرفته بود گفت: -پسرم این لحظات از بزرگترین لحظات زندگی هر شخصی است قدر این روزهای خوب را بدان من از اینکه می بینم تو به مطلوب دلت می رسی بسیار احساس خوشحالی می کنم حالا احساس می کنم کمبودهای عشقی که در وجودم شکل گرفته بود با ازدواج تو برطرف می شود. پسرم فقط خواهشی از تو دارم و آن اینکه هدو به هم قول دهید همیشه با یکدیگر صادق باشید این صداقت است که اگر همه چیز بر پایه آن استوار گردد شکست و فروپاشی زندگی را به دنبال نخواهد داشت . اگر همچون حالا تا آخر عمر همدیگی را دوست بدارید هیچ مشکلی نمی تواند قله عشق با شکوهتان را فروبریزد. سیاوش همچنانکه به نصایح پدر که همچون همیشه روشنگر راهش بود گوش می سپرد صحبتهای وی را تایید می کرد رضا به اصرار از سیاوش خواست تا با همان شیرینی به خانه داوود بروند و آنان را نیز در جریان امر بگذارند. او بهتر دید به پسرش در مورد نگرانی آذین صحبتی نکند زیرا آذین مدتی بود که از تمایل نداشتن او نسبت به امر ازدواج نگران شده بود و می ترسیدکه آخر و عاقبتی همچون رضا داشته باشد. مرضیه در حالی که ظرف غذا را بر سر میز می گذاشت به آتنا که سر حال بود گفت: -دخترم خیلی خوشحالم که توراهمچون قبل با نشاط و سرحال می بینم . نمی دانی توی آن ده روز چه برمن گذشت هنوز هم که فکر می کنم پشتم می لرزد. وبعد در حالیکه برای خود سالاد می ریخت با مهربانی گفت: -آتنا نمی خواهی حقیقت را برایم بگویی من احساس می کنم که یک جریاناتی هست که تو از من پنهانشان کرده ای. آتنا که با غذای درون بشقاب خود بازی می کرد فکر کرد که مادر بهترین زمان ممکن را برای پرسیدن سوالش انتخاب کرده و او می توانست همه چیز را برای مادرش تعریف کند و در پایان از خواستگاری سیاوش برایش بگوید. مرضیه که متوجه حالتی خاص در چهره آتنا شده بود با مهربانی گفت: -بگو دخترم من همان مادر همیشگی تو هستم پس چرا مثل همیشه با من صادق نیستی . آتنا دست مادر را نوازش کرد و گفت: -اتفاقا مسئله ای پیش آمده که می خواستم همین امشب با شما درمیان بگذارم . خوب شد که شما خودتان سر صحبت را باز کردید و من را از این سردرگمی نجات دادید راستش مدتی است که ... و آتنا تمامی وقایع پیش آمده را همانطور که بود از اول ماجرا برای مادرش تعریف کرد او سیاوش را با نام استاد یاد می کرد و می خواست از این طریق تاثیر شخصیتی مطلوبی از او در ذهن مادر به جا بگذارد. تبسم روی لبان مرضیه آتنا را امیدوار می ساخت تا به صحبتش ادامه دهد. مرضیه از اینکه می دید او ایده آل خود را یافته و عشقی پاک را در خانه دل خود جای داده و آینده ای روشن انتظارش را می کشد غرق شادی شده بود وقتی صحبتهای آتنا تمام شد مرضیه یک سوال کرد: -دخترم همه چیز را گفتی جز یک مورد اصلی بگو ببینم نام این استادت که تا این حد تعریف و تمجید دارد چیست؟ آتنا سربلند کرد و با غرور و افتخار در چشمان مادر نگاه کرد و گفت: دکتر سیاوش قوامی رنگ از رخسار مرضیه پرید و در حالیکه با چشمانی گشاده به آتنا نگاه می کرد گفت: -نام پدرش را می دانی ؟ آتنا که از چهره مادر دچاره دلشوره شده بود با لحنی آرام که نگرانی در آن موج می زد پاسخ داد: -بله می دانم نام پدرش رضا قوامی است و از مهندسان قدیم و از کارخانه داران بزرگ است . مرضیه حال طبیعی خود را از دست داده بود همه چیز در برابر دیدگانش به حرکت در آمده بود سرش گیچ می رفت اونه چیزی می دید و نه چیزی می شنید قلبش طپشی دیوانه وار داشت. سردی دستانش که در دست آتنا بود دختر جوان را ترساند. او به آرامی مادر را صدا زد مرضیه که به یکباره به کوهی از آتش مبدل شده بود با عصبانیت از صندلی پشت میز برخاست بطوریکه صندلی محکم به زمین اصابت کرد. آتنا که به شدت ترسیده بود به دنبال مادر راه افتاد و با خواهش و التماس از او می خواست که حرفی بزند و بگوید چرا یکدفعه رفتارش عوض شده . مرضیه خود را روی مبل انداخت و با اشاره لیوانی آب خواست آتنا به سرعت با لیوانی آب قند رگشت و ساکت به چهره مادر خیره شد او که کمی بر اعصابش مسلط شده بود جرعه از آب قند نوشید سپس نفس بلندی کشید و گفت: -آتنا همین فردا به طریقی که فکر می کنی درست است به این آقا خبر بده که با او ازدواج نخواهی کرد مگر آنکه بدون اجازه من بخواهی این کار را انجام دهی. آتنا که هرگز مادر را تا بدان حد خشن و عصبانی ندیده بود در حالی که سر از ماجرا در نمی آورد با حالتی گیج و سردرگم پرسید: -چرا مادر به چه دلیل من از شما به عنوان فردی منطقی یاد کردم حالا حتما باید علت مخالفتتان را برایش توضیح دهم من.... مرضیه که باردیگر عصبانی شده بود گفت: -چه لزومی دارد برای چه باید برایش توضیح بدهی من موافق نیستم بنا به دلایل شخصی خودم و تو هم حق مخالفت با من را نداری من عمر و جوانیم را بعداز پدرت به پایت ریختم و به تو اجازه نمی دهم که به خاطر دلت مرا رها کنی و بروی مگر اینکه به همه چیز پشت پا بزنی و مرا مرده فرض کنی. آتنا که قدرت نگهداری ریزش اشکهایش را نداشت دست مادر را روی گونه خود گذاشت و بر آن بوسه ای زد و گفت: -مادر فقط به من بگوئید باشه به او حرفی نمی زنم ولی این حق من است که دلیل مخالفتتان را بدانم. مرضیه ساکت بود نمی دانست کدام حقیقت را بگوید حقیقت زندگی آتنا و پرورشگاهی بودنش یا اینکه راز زندگی خود و رضا را فاش کند. گریه های آتنا که اصرار می کرد دلیل مخالفتش را بداند او را کلافه کرده و اعصابش را تحریک نموده بود . زمانی رضا باعث شده بود که مرضیه سالها بخاطرش اشک بریزد و حالا باردیگر عاملی شده بود که بین او و دخترش اختلاف بیفتد . مرضیه صورت آتنا را در دستان خود گرفت اشکهایش را پاک کردو در حالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند گفت: -دخترم از تو خواهش می کنم دلیل مخالفتم را نپرس فقط بدان که من هرگز بدون منطق با هیچکدام از خواسته های تو مخالفت نمی کنم تو باید تا الان مادرت را شناخته باشی. آتنا زیر بار حرفهای مادر نرفت و باز شروع کرد به اصرار کردن مرضیه که حسابی کلافه شده بود او را به کناری هل داد و برخاست و با عصبانیت گفت: -باشه ولی خودت خواستی بدانی بعدا بر من گله نکنی حالا اگر تا به الان نمی دانستی بدان که او اگر از حقیقت زندگی تو باخبر شود هرگز با تو ازدواج نخواهد کرد تو می دانی پدرش کیست یکی از پولدارترین و اصیل ترین خانواده های تهران تو که نمی خواهی غرورت از جانب خانواده او خرد شود پس خودت عاقل باش و خودت را کنار بکش . آتنا که حالش را نمی فهمید در حالیکه از طفره رفتن مادر از کوره در رفته بود گفت: -بگوئید مادر جانم را به لبم رساندید کمتر طفره بروید من چه هستم چه کرده ام که تا این حد باعث خاری و خفت شده ام. مرضیه فریاد زد و گفت: -گناه تو این است که یک دختر پرورشگاهی هستی و من و پدرت تو را برای بزرگ کردن به نزد خود آورده ایم زیرا او قادر به بچه دار شدن نبود و من هم عاشق مادر شدن بودم فقط یه همین دلیل حالا خیالت راحت شد . پدر و مادر سیاوش قوامی اگر بفهمند که فرزندشان عاشق یک دختر پرورشگاهی شده و قصد ازدواج با او را دارد حتما مخالفت می کنند پس تو خودت متانتت را حفظ کن و به او جواب رد بده . آتنا مات و مبهوت به مرضیه نگاه کرد و باور نمی کرد سخنانی که از دهان او درآمده واقعیت داشته باشد. چطور ممکن بود او که شباهت بسیاری با مادر داشت آتنا نمی توانست افکارش را متمرکز کند چرا چرا حالا به او این خبر را می داد چرا زودتر از اینها نگفته بود تا او جایگاهش را بداند. مرضیه با دیدن چهره رنگ پریده آتنا از شوکی که سراسر وجودش راگرفته بود بیرون آمد به سوی دخترش دوید و او را در آغوش گرفت و زار زار گریست. او باگریه دختر خود را نوازش می کرد و از او معذرت میخواست ولی آتنا هیچ واکنشی نشان نمی داد و ساکت نشسته بود حتی مادر را نیز در آغوش نگرفت و فقط به حرفهای او گوش می داد. -دخترکم دختر گلم من راببخش نباید اینگونه با تو حرف می زدم دست خودم نبود به یکباره عقلم را از دست دادم. آتنا دخترکم درست است که خودم تو را به دنیا نیاورده ام ولی از چهار ماهگی وقتی که تو بقدری کوچک و ضعیف بودی که خود مسئولان شیرخوارگاه معتقد بودند شاید دوام نیاوری من تو را در آغوشم جای دادم و به تو رسیدگی کردم درست مثل مادری که کودکش را زائیده باشد. در شب بیداریهایت با تو بیدار ماندم و هنگام بیمار شدنت ثانیه ای چشم روی هم نگذاشتم و در تمام این سالها لحظه ای از تو غافل نبودم. دخترم پدرت هم عاشقت بود این وجود تو بود که باعث شد با بیماریهای بسیارش بجنگد و آن همه سال زنده بماند. مرضیه صورت آتنا را در دست گرفت و به سمت خود بالا آورد و گفت: -آتنا بگذار تمام جریانات زندگیم را از ابتدا برایت بگویم آنوقت به شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| | #92 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰
نوشته ها: 707
(View Stats)
تشکرها: 2,523
تشکر شده 8,010 بار در 2,230 پست
| پست معمولی : +1 امتیاز 42و 43 آرامشی دلنشین در خود یافت و از آن پس بود که به رضا وابسته گشت و دیگر حاضر نمی شد بودن در کنار او را با تمام خوشی های دنبا عوض نماید و حالا رضا رفته بود و عمه بار دیگر برای بازگرداندنش آمده بود. شوق دیدار خویشاوندان هم خون، گرمای تازه ای به زیر پوست بدنش روانه کرد و عشق استشمام بوی پدر از عمه و عمو همه چیز را از یادش برد. با قلبی پر از هیجان و چشمانی اشکبار در دفتر دکتر را گشود و به تنهایی گام به داخل اتاق نهاد. با باز شدن در عمه و عمو سر چرخاندند و از دیدن دختری قد بلند با مو های مشکی و چشمان زیبا سبز رنگ اشک از دیدگانشان جاری گشت. مرضیه خودِ مادر خدابیامرزش بود همانقدر زیبا و دلچسب و همانقدر با وقار و شیرین. عمه آغوش گشود و پرنده ی بی پناه خود را پس از سال ها دوری به خود فشرد، گویی که از وجود او بوی برادر را استشمام می کند. دقایقی به اشک و زاری گذشت. عمه و عمو، مرضیه را در وسط مبل جای دادند و هر کدام در طرفینش نشستند. عمه تغییر چندانی نکرده و فقط کمی پیر تر شده بود، عمو همانطور که مرضیه به خاطر داش قوی و همچون پدر مهربان بود ولی از نظر آن دو مرضیه تبدیل به خانمی با وقار و زیبا شده بود. آنها می دانستند که هرگز نمی توانند از تنها یادگار برادر و زن برادرشان دور باشند. عمه در حالی که اشکهایش را پاک می کرد لب به سخن گشود و گفت: _ دخترم تو باید مارا ببخشی، ولی باور کن چاره ای جز این نداشتیم زلزله همه دار و ندارمان را گرفت، باور نمی کنی اگر بگویم کودکان خودم را نیز برای مدتی به فامیل و خویشان شوهرم سپردم. عزیر دلم حالا بعد از اینهمه سال آمده ایم تا تو را با خود به شهر خودت بگردانیم، به جایی که پدر و مادرت در آن زندگی می کردند. دختر من، قشنگم، شاید حرفم را قبول نکنی که چرا اینهمه سال از تو بی خبر ماندیم ولی واقعیت این است که در تمام این سالها به فکرت بودیم و می بینی تا توانستیم برای برگرداندنت آمدیم، نمی دانی چه حالی داشتیم، فکر اینکه به خانواده ای سپرده شده باشی و فکر جنگیدن با آنها برای پس گرفتنت، جانمان را به لبمان رسانده بود وقتی دکتر گفت که تو همین جا هستی گویی خداوند عمری تازه نصیبمان فرمود. دخترم دکتر به ما قول داده اند که به سرعت مراحل قانونی کار تو را انجام دهند. تو هم سعی کن هرچه زودتر کارهایت را انجام دهی و وسایلت را جمع و جور کنی و آماده باشی. تمام فامیلمان منتظرت هستند تا بعد از اینهمه سال بار دیگر تو را ببنند. مرضیه خوشحال بود او دیگر تنها نبود او می رفت تا به آغوش پر مهر خانواده بپیوندد، عشق پیوستن و دیدار کسانی که از پدر و مادرش خاطرات فراوانی داشتند باعث شد همه چیز را از یاد ببرد حتی دوری از عاطفه و رضا. وقتی با صدای چند ضربه به در دکتر وارد دفتر شد تازه به خاطر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #93 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: زیر آسمون خدا
نوشته ها: 747
(View Stats)
تشکرها: 3,469
تشکر شده 1,764 بار در 558 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 261 تا 291 من حق می دهی که بکل عقلم را از دست داده باشم و حرکاتی غیر عادی از من سر زده باشد.یک لحظه بنشین تا برگردم. مرضیه به سرعت رفت و با دو عدد قرص آرام بخش و لیوانی آب باز گشت.یک قرص را به آتنا داد و قرص دیگر را خودش خورد. آتنا در پس اشکهایش به ماجراهای زندگی مرضیه گوش سپرد.مرضیه از اولین روز زندگیش در پرورشگاه و از دست دادن پدر و مادرش تا زمانی که همراه قمیشی تصمیم به نگهداری کودک به عنوان فرزند خواندگی گرفتند,برای آتنا تعریف کرد. آتنا درد و رنج خود را فراموش کرد و به حال غمهای مادر و سختی هایی که او کشیده بود اشک می ریخت. او حال مادر را درک می کرد.پدر سیاوش به او بد کرد بود و مادر نمی توانست وجود او را به عنوان پدر دامادش تحمل کند.آتنا خود را در آغوش مادر جای داد تا بار دیگر همچون همیشه مورد نوازش او واقع شود. مرضیه بر سر دخترش بوسه زد و گیسوان زیبایش را نوازش کرد.آتنا که اندکی آرام شده بود گفت: _مادر من فقط شما را حقیقی خود می دانم برای من مهم نیست که از بطن شما خارج نشده ام بلکه مهم این است که در دامان شما و در آغوش پدر پرورش یافته ام تا به اینجا رسیده ام.من به شما قول می دهم که سیاوش را فراموش کنم درست است که او مرد ایده آل و خوبی است ولی شما برای من بسیار با ارزشتر از او هستید,حاضرم به خاطرتان از علاقه ام دست بردارم و از او چشم پوشی کنم. من از حرفهای شما و طرز برخوردتان شوکه شده بودم حالا که کل جریان را دانستم حق را به شما می دهم شاید اگر من جای شما بودم عکس العمل بدتری نشان می دادم.نمی شود گفت کاری که آقای قوامی با شما کرد سیاوش هم با من انجام دهد ولی به خاطر روبرو نشدن شما دو نفر من حاضرم متوسل به دروغی مصلحت آمیز شوم. آتنا که بغض گلویش را گرفته بود سر از سینه مادر برداشت و در حالی که به چشمان او خیره می شد گفت: _مادر به شما قول می دهم که او را فراموش کنم. مادر و دختر پس از ساعتی درد و دل کردن هریک به اتاق خود رفتند. آتنا تا صبح بر مرگ آرزوهایش گریست.او تا به آن روز جز هنگامی که پدر با مرگ خود آنان را تنها گذاشت هرگز طعم تلخ بدبختی را نچشده بود و همیشه خود را دختر خوشبختی می دانست که به تمام آرزوهای خود دست یافته است.او هر چیزی را که طلب می کرد به سرعت در اختیارش قرار می گرفت و حالا مخالفت مادر و اتفاقاتی که پیش آمده بود همه دست به دست هم داده بودند و از موجودی بدبخت ساخته بود.چقدر زود رویاهای زیبایش رنگ و لعاب خود را از دست داده بودند.فکر اینکه چگونه سیاوش را در جریان بگذارد آزارش می داد.او که با نگاهی مشتاق به وی می نگریست و با نگاهش از وی می خواست که هر چه زودتر جوابش را به او اطلاع دهد, حالا با شنیدن جواب رد مادر چگونه برخورد می کرد. آتنا نمی دانست چه دلیل موجه ای باید بیاورد تا مادرش را انسانی غیر منظقی معرفی نکند.او فکر می کرد اگر سیاوش بفهمد که او یک دختر پرورشگاهی است چه عکس العملی نشان خواهد داد.آیا او می دانست که پدرش زمانی در همان مکان می زیسته و ایا هیچ می دانست که او زن دیگری را دوست داشته است.ناگهان آتنا به خاطر آورد که سیاوش به طور اجمالی از جدائی پدر و مادرش برای او صحبت کرده و گفته بود که جدائی آنان به خاطر عشق به زن و مرد دیگری بوده است. آتنا پیش خود فکر کرد یعنی ممکن است پدر سیاوش بخاطر وفاداری به عشق و پیمان با مرضیه از مادر سیاوش جدا شده باشد.افکار تازه ذهنش را می آزرد و دلش می خواست درباره آن با سیاوش صحبت کند.از طرفی هم فکر می کرد شاید پدر سیاوش بعد از مادرش به زن دیگری علاقمند شده و دیگر جایی برای مرضیه در قلب او نمانده,پس چرا باید مادر را سبک کند. آتنا به سراغ کودکی خود رفت و در پس اشکهایش که باعث تاری عکس ها می شد مرغ فکر و خیالش به سمت سالها قبل به پرواز در آمد.او هر چه فکر می کرد نمی توانست به خود بقبولاند که دختر واقعی آنان نبوده است. او در میان اشک و آه در حالی که سر بروی آلبوم ها گذاشته بود به خواب رفت و با دست نوازشگر مادر که بر سرش کشیده می شد دیده از خواب گشود و به سلام مادر با لبخندی تلخ گفت: او تا صبح به خود فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که هیچ کس نمی تواند به او بقبولاند که او دختر واقعی پدر و مادر نیست. مرضیه بوسه ای بر پیشانی دخترش زد و گفت: تو هم تا صبح نخوابیدی؟نه؟! حالا می خواهی چه کار کنی,از چه طریقی جواب ار به او خبر می دهی.به نظر من هرچقدر خودت را دورتر از او نگهداری بهتر است. آتنا سر از سینه مادر برداشت و گفت: _شما درست می گویید من هم از روبرو شدن با او می ترسم,می ترسم نتوانم در برابر سوالهایش طاقت بیاورم و حقیقت را به او بگویم ولی اگر به طور غیر مستقیم جواب را به او اطلاع دهم خیلی بهتر خواهد بود. آتنا که به زور جلوی اشکهایش را می گرفت گفت: _برای من مهمتر از سیاش و ازدواج با او این مسئله است که من دختر واقعی شما هستم,من عاشق شما و پدر هستم.به نظر من ارزش شما از پدر و مادری که بچه های واقعی خودشان را پرورش میدهند خیلی بالاتر است و شما با قلب بزرگ و مهربانتان توانستید کودکی را که از وجود خودتان نبود با جان و دل در قلب خود جای دهید و این کار خیلی با ارزشی است که هرکس قادر به انجامش نیست. گریه مجالش بیشتر سخن گفتن به آتنا را نداد.مرضیه که همراه با او اشک می ریخت گفت: _دخترم این فقط من نیستم که با پذیرفتن کودکی به فرزندی حس مادرانه را به او منتقل می کنم.خانواده های بسیاری هستند که دارای چنین وضعیتی هستند.آتنا خدا به من لطف کرد و وقتی دید که من در زندگی چقدر بدبخت بودم با هدیه کردن تو دختر خوب و با لیاقت من را به اوج رساند حالا پاشو فکر میکنم برای هر دو نفرمان دیشب شب بسیار سختی بوده.برو حمامی بکن و بیا تا صبحانه را با هم بخوریم.آتنا من متأسفم که مانع رسیدن تو به مرد دلخواهت شدم. بار دیگر بغض گلوی مرضیه را فشرد و باعث ریزش اشکهایش شد. آتنا که بر خاسته بود و به سمت حمام می رفت و برگشت و کنار مادر نشست و گفت: _مادر من از همان لحظه اول با شرط موافقت شما با سیاوش صحبت کردم درست است که به او علاقمند شده ام ولی فقط چند ماه است که به او فکر می کنم در عوض بیست و سه سال است به شما عشق می ورزم.من می توانم او را با کمی سختی فراموش کنم ولی هرگز دلم راضی نمی شود که اشک شما را ببینم و باعث ناراحتی شما شوم.مادر من حاضرم از تمامی چیزهای مورد علاقه ام فقط و فقط به خاطر شما چشم پوشی کنم. برای من بودن در کنار شما و رضایت خاطر شما از همه چیز مهمتر و از هر چیزی با ارزشتر است.قول می دهم با هرکس که شما صلاح دانستید ازدواج کنم و دیگر به پیشنهادی که مستقیم به شخص من می شود فکر نکنم. مرضیه اسیر احساسی دوگانه شده بود از اینکه می دید دخترش تا چه حد به خاطر او گذشت و ایثار کرده و از عشق خود گذشته هم خوشحال بود و هم ناراحت,بخاطر اینکه می دانست فراموش کردن یک عشق پاک بخصوص اگر عشق اول نیز باشد چقدر سخت خواهد بود.مرضیه مشغول چیدن میز صبحانه شد و ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد و با خود گفت: _چرا وقتی آتنا به خاطر من از عشق پاکش می گذرد و بودن در کنار من را انتخاب می کند من شجاعت آن را نداشته باشم تا کینه و کدورت چندین ساله را دور بریزم و بخاطر تنها دلخوشی و امید زندگیم از افکاری که دارم چشم پوشی کنم تا پسر رضا و دختر من بتوانند به یکدیگر برسند!! مرضیه تصمیمش را گرفت.حال که آتنا به خاطر او گذشت می کرد او نیز باید همان کار را انجام می داد.او با رضا روبرو می شد چون فقط و فقط دخترش برای او مهم بود.آتنا مرشیه را با سلام خود از دنیای فکر و خیال بیرون کشید. مرضیه با لبخندی زیبا سلام دختر را پاسخ گفت و فنجانی چای روبرویش گذاشت و گفت: _سلام عزیزم,ساعت حمام بنشین که حرفهای ززیادی برای گفتن دارم,آتنا که خسته و بی رمق می نمود قاشقی شکر در فنجان چای که مادر جلوی رویش گذاشته بود ریخت و با نگاه به مادر گفت: _بگو مادر من سراپا گوش هستم. مرضیه کمی مکث کرد و در حالی که صدایش از هیجان می لرزید گفت: _من تصمیم جدی گرفته ام.آنطوری نگاهم نکن.آتنا تو به من درس گذشت و ایثار دادی وقتی که تو می توانی از مرد دلخواهت به خاطر من بگذری چرا من نباید به خاطر تو که تنها دلخوشی من هستی از کینه و کدورتهای سالهای قبل بگذرم. دخترم من حاضرم که تو با سیاوش ازدواج کنی.من خودم را هم برای روبرو شدن با رضا آماده می کنم.برو و هر چه زودتر به او اطلاع بده و زمان خواستگاری را تعیین کنید. آتنا که از تعجب چشمانش گشوده شده بود گفت: مامان چه می گویید؟شما مطمئن هستید که حالتان خوب است مرضیه گفت: _من حالم خوبست عزیز دلم راستش خیلی فکر کردم چرا باید یک اتفاقی که سالها قبل پیش آمده و الان جز خاطره ای از آن باقی نمانده باعث شود که تو هم مثل من در اولین عشقت شکست بخوری ,من می دانم که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند جای عشق اول را در قلب خود پر کند پس چرا باعث شوم همان عقده و کمبودی که من سالها در قلب خود جای دادم در قلب تو جای گیرد.من با ازدواج شما موافقم و آنها می توانند هر وقت که خواستند به خواستگاریت بیایند. آتنا که احساس شادمانی می کرد گفت: _مادر شما مطمئنید,من لم نمی خواهد که به خاطر من خودتان را عذاب دهید. مرضیه همانند دوران کودکی لقمه ای برای آتنا درست کرد و گفت: _من میخوام کینه و کدورت سالها قبل را از بین ببرم و این تنها راه است.چی شده؟تو که باید خیلی خوشحال باشی پس چرا یکدفه پکر شدی؟!! آتنا که سر به زیر انداخته بود گفت: _مادر این مسئله درست که من از پرورشگاهی بودنم اصلاً ناراحت نیستم ولی اگر این موضوع برای سیاوش مهم باشد چه؟!! مرضیه گفت: _من فکرنمی کنم .پدر خودش هم پرورشگاهی بوده و اگر واقعاَ آن طور که تو تعریف می کنی انسان فهمیده ای است پس محال است که برایش مسئله مهمی باشد من مطمئنم او تو را هر طور که باشی دوست دارد حالا تصمیم نهایی با خودت است. آتنا پس از صرف صبحانه به اتاقش رفت و ساعتی فکر کرد و تصمیم گرفت که با سیاوش صحبت کند. آتنا گوشی تلفن را برداشت و شماره تلفن همراه سیاوش را گرفت. بوق اولش تمام نشده بود که صدای سیاوش دلهره را به دل آتنا را داد. _بله بفرمایید. آتنا نفس عمیقی کشید و گفت: _سلام آتنا هستم. سیاوش که اگر آتنا خود را معرفی نیز نمی کرد او را شناخته بود با مهربانی گفت: _سلام خانم لازم نبود خودتان را معرفی کنید ارادتمند شما هستم. آتنا که چشمانش پر از اشک شده بود در حالی که سعی می کردبغض صدایش آشکار نشود گفت: _من با مادرم صحبت کردم.کمی مکث کرد و ادامه داد:مادرم موافق با ازدواج ماست ولی فقط یک مسئله مهم وجود دارد. سیاش که خوشحال و شاد بود گفت: _چه مسئله ای عزیزم,اگر مادر موافق هستند تمام مشکلات حل است بگو بدانم چه مسئله ای است که باعث شده صدای بانوی زیبای من تا این حد غصه دار شود. آتنا گفت: _مورد مهمی است من حتماً باید درباره ی آن با شما صحبت کنم بعد اگر به توافق رسیدیم درباره باقی مقدمات صحبت می کنیم. سیاوش که نگران به نظر می رسید گفت: _آتنا چقدر سرد و بی روح حرف می زنی بگو ببینم چی شده. آتنا گفت: _پشت تلفن نمی توانم راجع با آن صحبت کنم باید شما را حضری ببینم اگر می توانید من تا یک ساعت دیگر جلوی پارک روبروی مطب شا هستم,شما هم به آنجا بیائید. سیاوش گفت: باشه من سر ساعت ده نزدیک در ورودی پارک منتظرت هستم. سیاوش یک ربع زودتر از قرار در پارک حاضر شد او هر چقدر فکر کرد نتوانست علت ناراحتی آتنا را دریابد اگر مادرش موافق بود پس چه چیزی مانع ازدواجشان می شد.سلام آتنا به او مجال بیشتر اندیشیدن را نداد. سیاوش به آتنا که عینک آفتابی زده بود نگاه کرد و به پاس احترامش از روی نیمکت برخاست و گفت: _سلام حالت چطور است درست سر موفع آمدید. آتنا که سعی می کرد به زور لبخندی بزند گفت: _سلام متشکرم,می شود به جای خلوت تری از پارک برویم می خواهم راحت تر با شما صحبت کنم. سیاوش به تبعیت از آتنا به سمت قسمتی از پارک که نسبتاً دنج تر بود رفت.آتنا روی نیمکت نشست و سیاوش به فاصله ای اندک در کنار او قرار گرفت.او عینک آتنا را از چشمانش برداشت و صورتش را به سمت خود چرخاند.سیاوش با دیدن چشمان پف کرده آتنا اخمی کرد و گفت: _اتفاق بدی پیش آمده نکنه به خاطر من مجبور به مجادله با مادرت شدی؟چرا انقدر گریه کرده ای؟!! آتنا باز هم بغض گلویش را فشرد و سر به زیر انداخت.سیاوش که کاملاً نگران بود گفت: _آتنا سرت را بلند کن ببینم چی شده,چرا اینقدر گریه کرده ای,زود بگو چه اتفاقی افتاده. آتنا گفت: _باشد بدون مقدمه چینی می گویم و بعد با چشمانی اشک آلود به چشمان سیاوش خیره شد و گفت: _اگر بفهمید من دختری پرورشگاهی هستم چه فکری در مورد من می کنید؟ سیاوش با تعجب به آتنا نگاه می کرد و متوجه جریان نمی شد.آتنا از سکوت سیاوش نگران شده بود و پیش خود فکر می کرد که سیاوش حتماً از او بیزار گشته؛بنابراین با ناراحتی گفت: _بله من را از پرورشگاه آورده اند و بزرگ کرده اند والدین حقیقی خود می دانم ولی از نظر شما و خانواده ی محترمتان حتماً مهم است... قهقه ی خنده ی سیاوش آتنا را از ادامه صحبت باز داشت و گفت: _اتنا فقط بخاطر همین مسئله است که چشمان زیبایت را به این روز در آورده ای ,مگر تو بچه ای,دختر معلوم است که برای من مهم نیست من هم مثل اغلب مردم با تو هم عقیده هستم پدر مادر در اصل کسی است که بچه را پرورش می هد نه کسی که او را به دنیا می آورد.به من نگاه کن ببینم فقط مسئله تو همین بود. آتنا به آرامی در حالی که آرامشی دلنشین در خود احساس می کرد گفت: _بله همین بود. سیاوش که با مهربانی به او نگاه می کرد گفت: _خَب حالا اجازه داریم که به خواستگاری شما بیائیم. آتنا لبخندی زد و گفت: _بله فقط... سیاوش گفت: _باز هم فقط عزیزم,این فقط گفتنها و مسئله های تو تمامی نداررد. آتنا خندید و گفت: _می خواهم رازی را برایت بگویم ولی به من قول بده که نزد خودت خواهد ماند. سیاوش که کنجکاو شده بود گفت: _بگو و خاطر جمع باش که من آدم راز داری هستم. آتنا گفت: _سیاوش تو از زندگی گذشته ی پدرت تا چه حد خبر داری. سیاوش که اولین بار بود آتنا او را به نام کوچکش می خواند با نگاهی عاشقانه به او گفت: _به نظرم همه چیز را درباره ی او می دانم. آتنا گفت: _حتی... سیاوش وسط حرف آتنا پرید و گفت: _حتی میدانم او فرزند خوانده ی پدر و مادر خود بوده و او را از پرورشاگاه نزد خود آورده بودند.پدرم آنچنان لیاقت و شایستگی از خود نشان داد که پدر بزرگ و مادر بزرگم او را همچون فرزند واقعی خود می دانستند و عاشقانه دوستش داشتند و حتی این را می دانم که پدرم در پرورشگاه به دختری دلبسته بود که پس از حادثه ای او را از دست داد ولی سالها به دنبالش گشت و او را نیافت و او به خاطر دینی که به پدر بزرگم روی خود احساس می کرد مجبور به قبول ازدواج با مادر شده.ازدواج نا خواسته او با مادرم که خود او نیز عاشق داوود یعنی نا پدری من بود باعث جدایی آنان شد,توافق انجام شده ما بین آنان بخاطر وجود من بود زیرا که پدر مصر بود به توصیه ی پدربزرگ عمل کند زیرا او می گفته باید وارثی برای ثروتش و مونسی برای تنهاییش وجود داشته باشد.اما بعد از طلاق تا به الان سالهاست که روزگارش را در تجرد می گذراند و هنوز هم به دنبال عشق و دختر گمشده ی رویاهایش روزگارش را سپری می کند. سیاوش که متوجه لبخند مرموزی روی لبهای آتنا شد,با نگاهی پرسشگر به او گفت: _چهره ات نشان می دهد که یک چیزهایی می دانی. آتنا با همان لبخند گفت: _اگر بگویم دختر گمشده رویاهای پدرت را می شناسم چه می گویی. سیاوش که حسابی جا خورده بود ,قدرت تکلم نداشت و خیره به آتنا نگاه می کرد .آتنا گفت: _مادر من همان عشق گمشده ی پدر توست. سیاوش گفت: _چه گفتی؟!!تو مطمئنی؟ آتنا گفت: _بله ,البته دیشب وقتی تمامی جریانات را برای مادر تعریف کردم پدرت را شناخت, بقدری حالش به شد که خدا می داند در ابتدا با ازدواج ما مخالفت کرد چون معتقد است پدرت به او بی وفایی کرده در صوررتیکه قول داده بود هر طوری شده او را بیابد ولی امروز صبح نظرش عوض شد و او تصمیم گرفت بخاطر خوشبختی من از خطای پدرت چشم پوشی کند. سیاوش که هنوز باور نمی کرد حرفهایی را که می شنود خواب و رویا نیست گفت: _آتنا می دانی اگر پدرم این جریان را بفهمد چه حالی خواهد شد. آتنا گفت: _نه سیاوش,خواهش می کنم به او حرفی نزن بگذار کارها همانطور که هست پیش برود. سیاوش که شادیش حد و مرزی نداشت گفت: _ولی به نظر من قبل از مراسم خواستگاری آن دو باید یکدیگر را ببینند و سوء تفاهمات گذشته را از بین ببرند تو نگران نباش باقی کار با من فقط امروز بعد از ظهر به بهانه دید و بازدید به منزل شیدا برو بعد من به طریقی پدرم را به منزل شما می فرستم. آتنا دستپاچه شده بود گفت: _نه سیاوش خواهش می کنم این کار درستی نیست مادرم هرگز مرا نمی بخشد. سیاوش دست آتنا را در دست گرفت و گفت: _اتفاقاً کار بسیار درستی نیز هست تو فقط بمان و تماشا کن,حالا برو خونه بعد هم بگو که برای پس فردا شب قرار خواستگاری گذاشته ایم و بعد از نهار ساعت چهار به بهانه خرید به منزل شیدا برو منهم اینطرف قضیه را جور می کنم. آتنا که چهره اش نشان از ترس درونیش می داد گفت: _ولی من می ترسم. سیاوش با مهربانی به او نگاه کرد و گفت: _تا من با تو هستم از هیچ چیز نترس,باشه. لحن مهربان سیاوش و نگاه گرم او آتنا را دلگرم کرد بطوری که با لبخندی زیبا سخن او را پذیرفت. سیاوش آتنا را به منزل رساند و خود برای اجرای نقشه اش به محل کار پدر رفت.رضا که مشغول مطالعه ی قرار دادی جدید بود به سیاوش که با چهره ی اندوهگین وارد شده بود نگاهی کرد.سیاوش که خود را خیلی افسرده نشان می داد گفت: _سلام پدر. _سلام پسرم چی شده,چرا اینقدر گرفته ای. _چیز مهمی نیست. رضا از پشت میزش برخاست و کنار پسرش روی مبل نشست و گفت: آتنا تماس گرفت؟ سیاوش که خوشحال بود پدر خود راحت سر مسئله اصلی رفته با ناراحتی ساختگی گفت: _بله تماس گرفت. رضا که از مکثها و جوابهای یک بخشی سیاوش کلافه شده بود گفت: _خوب نتیجه؟!! سیاوش بلند شد و رو به پنجره یستاد و در حالی که دست در جیب شلوارش می کرد گفت: _مادرش مخالف ازدواج ماست. _برای چی؟! سیاوش برگشت و گفت: _به خاطر اینکه آتنا را از چهار ماهگی از پرورشگاه آورده اند و بزرگ کرده اند و گمان می کند اگر شما و مادر بفهمید که او دختر واقعی او و همسرش نیست با ازدواج ما موافق نخواهید بود. رضا که اخم چهره ی مردانه و جذابش را پوشانده بود گفت: _این چه حرفی است؟نگفتی که پدر تو هم همین وضعیت را داشته. _چرا گفتم ولی آتنا می گفت مادرش محال است که راضی شود برای خود آتنا هم این موضوع اصلا مهم نبود و درست عقاید مرا داشت ولی مادرش حرف اصلی را می زند. رضا بدون اتلاف وقت گفت: _مهم نیست من خودم با مادرش صحبت خواهم کرد شماره ی تلفنش را داری؟ سیاوش که نمی خواست مکالمه ای تلفنی ما بین رضا و مرضیه صورت بگیرد گفت: _پدر به نظر من ملاقات حضوری خیلی بهتر است,اگر شما زحمت بکشید و امروز به منزلشان بروید به نظر من خیلی بهتر است.رضا نیز بلافاصله پذیرفت. عصر همان روز رضا با سبد گلی زیبا که پر از غنچه های گل سرخ بود عازم منزل خانم قمیشی شد.او هنگام پیاده شدن از اتومبیل با نگاهی به سبد گل با خنده گفت: _انگار خودم به خواستگاری آمده ام بقدری اضطراب دارم که نگو تو هم که رفتی هر چه غنچه گل سرخ بود در این سبد جمع کردی!! _امیدوارم که این سبد خوش یمن باشد و بزودی خودتان به خواستگاری بروید. رضا خندید و زنگ در را فشرد .با باز شدن در سیاوش به سرعت از آنجا دور شد.رضا گام به درون باغ زیبایی نهاد,درختان بلند و اسختر وسط باغ جلوه ای زیبا به عمارت پیش رویش داده بود.مرضیه با دیدن مردی غریبه که با سبدی گل در دست به طرف در عمارت می آمد برجا خشکش زد.او توانست رضا را از طرز راه رفتنش بشناسد. رضا تغییر چندانی نکرده بود فقط تبدییل به مردی جا افتاده شده بود.صورتش همانطور کشیده و موهایش همانند قدیم به سمت بالا شانه شده بود.قلب مرضیه با دیدن او همچون سالهای قبل به تپش افتاده و دست و پایش به لرزش در آمده بود. او فقط توانست محرم خانم را صدا بزند و بعد خود را در اتاقش حبس کند تا بتواند اندکی بر اعصاب خود مسلط شود. مرضیه نمی توانست دلیل آمدن رضا به منزل خود را درک کند.آیا آتنا حقیقت را به سیاوش گفته بود و رضا از آن با خبر شده بود او آنطور خونسر فاصله ی بین دو تا ساختمان را طی می کرد؟!! مرضیه به اتاقش پناه برد تا کمی حال طبیهی خود را باز یابد.محترم خانم به استقبال مهمان تازه وارد رفت و او را به سالن پذیرایی هدایت کرد. مرضیه به سرعت لباس مناسبی به تن کرد.دستی به سر و روی خود کشید و انگشتر یادگار رضا را در انگشت خود جای داد.از نظر مرضیه رضا به هیچ وجه سن واقعی خود را نشان نمی داد و همچون مردان جوان راست قامت بود.قد بلندش و شانه های پهنش به کت و شلوار خاکستری رنگی که پوشیده بود ابهت و وقار خاصی بخشیده بود. مرضیه تصمیم گرفت که همچون قبل تحت تأثیر جذبه ای که رضا بر روی او داشت قرار نگیرد و به خاطر دخترش هم که شده با او تصفیه حساب کند و از آن پس او را به چشم پدر دامادش بنگرد.در حالی که شک داشت بتواند تصمیماتش را عملی سازد. آتنا فراموش کرده بود در مورد جدایی پدر و مادرسیاوش به او حرفی بزند و این امر مرضیه را بر آن داشت که فکر کند رضا آمده تا از او بخواهد دوباره جریانات عشقی گذشته شان نزد همسرش صحبتی نکند و این راز بین او و پسرش که از جریان مطلع شده محفوظ بماند. در سالن پذیرایی هیجانی عظیم رضا را در بر گرفته بود در اندیه ی آن بود که چگونه صحبت خود را آغاز کند.او روی مبلی که از چوبی محکم ساخته شده و طرحی زیبا روی دسته ها و پشتی و پایه ها ی آن بود نشست و نگاهی به اطراف خود کرد.سالن بزرگ و نورگیری بود و در گوشه و کنار آن فرشهای ابریشمین که ضخامتی همچون ورقه ای کاغذ داشتند پهن شده بود.تعداد زیادی ظرف و ظروف عتیقه و نقره نیز روی پایه های بلند و یا در بوفه های بزرگ جای گرفته بودند,گلدانهای بزرگ چینی مرغی که درونشان پر از گلهای طبیعی باغ بود و عطرشان فضای محوطه را پر کرده بود فضای دل انگیزی به خانه داشت.رضا به پشت سر خود نگریست عکسی از چهره ی دختری بس زیبا در قاب عکس بسیار زیبایی که برازنده ی صاحب عکس بود روی دیوار بالای شومینه به چشم می خورد. زیر قاب عکس شومینه ای بزرگ قرار داشت که هیزم نسوخته ی تازه در آن شروع به چیک چیک کرده و تازه داشت خود را می گرفت.روی طاقچه ی بالای شومینه پر بود از قاب عکسهای کوچک و بزرگ,رضا کنجکاو شده بود.نا خودآگاه برخاست و به طرف شومینه رفت و تک تک قاب عکسها را برداشت و به عکسهای آن با دقت نگاه کرد.عکسها به ترتیب از زمان چند ماهگی دختر زیبا تا نوجوانی و جوانی پشت سر هم چیده شده بود.آتنا دختری زیبا وشیرین بود و در تمامی عکسهایش لبخندی زیبا لبانش را پوشانده بود.اخرین عکس که در قاب عکسی بزرگتر از بقیه قرار داشت توجه رضا را به خود جلب کرد.آن را برداشت و به عکس درون آن خیره شد.عکس از جلو و از بالا تنه گرفته شده بود و آتنا را با زنی نسبتاً جوان که او را از پشت در آغوش گرفته بود نشان می داد. زن بسیار زیبا بود و دستان دختر را که از پشت بر گردن حلقه شده بود در دست گرفته بود.رضا به زن درون عکس خیره شده بود احساس می کرد او را می شناسد و بارها او را دیده است چقدر به نظرش آشنا می آمد به چشمان سبز رنگش خیره شد.این چشمها را جایی دیده بود ناگهان احساس کرد چهره ی زن در برابر دیدگانش جوانتر شده و به سالها قبل بازگشته,چهره ی زن در پیش چشمان رضا تبدیل به چهره ی دختر جوانی با همان چشمها شده بود رضا که نمی توانست باور کند ناگهان چشمش به انگشتان دست زن افتاد.لحظه ای احساس کرد قلبش از حرکت ایستاده نمی توانست باور کند,قاب عکس درون دستهایش می لرزید و تکان آن باعث می شد که رضا نتواند بار دیگر از وجود انگشتر در دست زن خاطر جمع شود. رضا سورشی شدید در قفسه ی سینه احساس می کرد,قلبش از حرکت ایستاده و ضربان آن را حس نمی کرد.با صدای باز شدن در رضا که اشک چشمانش را پوشانده بود به سمت در برگشت.زن درون قاب عکس جلوی در ایستاده بود.رضا در حالی که قاب عکس در دستش بود دست دیگرش را به طرف او گرفت.اشکی که در چشمان زن زیبا جمع شده بود حکایتگر آن بود که او نیز رضا را شناخته.رضا به طرف او که همانطور بی حرکت کنار در ایستاده بود رفت و چند قدم مانده به او ایستاد و به چشمانش خیره شد و زیر لب نامش را صدا زد: _مرضیه خودت هستی. مرضیه آشکارا اشک می ریخت رضا جلوتر رفت و خواست او را در آغوش بگیرد که مرضیه به سرعت خود را کنار کشید و به در بسته خورد. او با جلو آوردن دست او از نزدیک شدن بازداشت.رضا که اشکها را با پشت دست پاک می کرد در حالیکه سعی می کرد جلوی ریزش بیشتر آنها را بگیرد گفت: _مرضیه بعد از اینهمه سال از من فرار می کنی.تو میدانی چقدر صبر کرده ام تا این روز برسد. _مرضیه که احساس خوش ثانیه های قبل از صحبت با رضا در وجودش از بین رفته بود گفت: _صبر کردی,تو که درست در سن بیست و شش سالگی ازدواج کردی چقدر بدنبالم گشتی تو با بهترین و زیباترین دختر دانشکده ی ما ازدواج کرد,نقل مجلس عروسیت تا مدتها ورد زبان بچه های دانشگاه بود می دانی چه حالی شدم وقتی پس از آن همه جستجو که من و عاطفه و بهروز انجام داده بودیم در اتاق کوچک چهار نفره مان ردی از تو پیدا کردم آنهم درست در شب عروسیت. می دانی چه کشیدم.دنیا در نظرم تیره و تار شده بود مرگم را جلوی چشمم دیدم از تمام مردها متنفر شدم و ساهل با تنفر زندگی کردم تا اینکه به پرستاری پیرمردی که محتاج کمک بود در آمدم.آقای قمیشی من را همچون فرزندش دوست داشت من بخاطر آن که به همسری مرد دیگری در نیایم فقط در ظاهر با او ازدواج کردم تا به بهانه ی او بتوانم کودکی را به فرزند خواندگی بپذیرم و از آن پس بود که عمر و جوانیم را به پای آتنا گذاشتم.نمی دانم پسرت به تو گفته یا نه که دختر من یک دختر پرورشگاهی است می دانی وقتی شنید که دختر واقعی من نیست چه عکس العملی نشان داد؟!! مرضیه بغض گلویش را می فشرد ادامه داد و گفت: _وقتی ماجرای آشنایی خود و استادش را تعریف می کرد چشمانش از خوشحالی برق می زد ولی وقتی فهمیدم استاد مورد علاقه ی دخترم همان پسر توست بقدری با او بد کردم که ککم مانده بود تناه امید زندگیم از دستم برود. مرضیه همانطور صحبت می کرد و اشک می ریخت.او با بدنی که از هیجان می لرزید خود را روی صندلی که رضا برایش آورده بود انداخت و در حالیکه سعی می کرد بغض را در گلو خفه نماید و اشکهایش را مهار کند گفت: _وقتی به او گفتم که اجازه نمی دهد با پسر تو ازدواج کند و هرگز راضی نمی شوم که با تو روبرو شم بلافاصله پذیرفت که از عشق خود بگذرد.من و او هر کدام جداگانه تا صبح در اتاقهایمان بیدار ماندیم و اشک ریختیم وقتی صبح به اتاق او رفتم با قاتعیت گفت که تصمیمش را گرفته و سیاوش را فراموش میکند برق چشمانش خاموش شده بود,گذشت و ایثار آتنا مرا به خود آورد. او به جای من فداکاری می کرد ولی من که مادرش بودم از حق خود نمی گذشتم.ولی وقتی صبح همان روز به او گفتم که تصمیمم عوض شده و حاضرم رضایت بدهم که او با پسر تو ازدواج کند بار دیگر برق شادی را در نگاهش دیدم ولی باز هم چشمانش غصه دار بود.خوشحال بود چون به مطلوبش می رسید و هم ناراحت بود چون مرا به خوبی درک می کرد و از احساسم با خبر شده بود,من حاضر شدم تمام مسائل گذشته را فراموش کنم و به تو همچون یک مرد بیگانه نگاه کنم,می دانم که اگر همسرت از جریان با خبر شود ععصبانی خواهد شد.خاطر جمع باش که من به هیچ وجه به روی خود نمی آورم که تو را می شناسم. مرضیه سکوت کرد و سر به زیر انداخت.جرأت نگاه کردن به چشمان رضا را نداشت می دانست که هرگز یارای مقاومت در برابر او نداشته و ندارد او سنگینی نگاه رضا را بر روی خود حس می کرد رضا مبلی آورد و نزدیک مرضیه نشست. دستان سرد او را با وجود مقاومتی که از جانب مرضیه دید در دست گرفت و گفت: _بخاطر تمام سختیها و رنج و عذابی که کشیدی از تو عذر می خواهم و حاضرم همه را هر طور که توبگویی جبران کنم ولی خواهشی از تو دارم آن هم این است که به همه ی حرفهایم با دقت گوش بدهی.مرضیه به من نگاه کن,به حرفهایم گوش میدهی. مرضیه نمی خواست باز دیگر اسیر احساسات جوانی خود شود,دستان سردش در دست رضا گرم شده بود. تا آن لحظه انچنان گرمای مطبوعی را در وجود خود حس نکرده بود و نمی توانست منکر این حس شیرین شود.سرش را بلند کرد و به چشمان عسلی و مشتاق رضا خیره شد. رضا گفت: _قبل از همه چیز باید بگویم که من و همسرم پنج ماه بعد از تولد سیاوش از همدیگر جدا شدیم و او با مردی که مورد علاقه اش بود ازدواج کرد و صاحب دو فرزند دیگر عیر سیاوش نیز شد.ولی من مجرد ماندم می دانی چرا؟ چون توافق ما از همان شب اول ازدواجمان همین بود که او با دادن یک کودک به من به سراغ زندگی خود برود.مرضیه من از تو بدبخت تر بودم چون حتی شانس این را نداشتم تا فرزندم که تنها کسی بود که از پوست و گشت و خونم بود را در کنارم نگه دارم و شاهد لحظه لحظه بزرگ شدنش باشم. آذین با خواهش و التماس از من خواست که سیاوش را تا وقتی که محتاج نگهداری اوست به او بسپارم و هفته ای فقط چند ساعت او را ببینم.ولی سیاوش از پانرده سالگی به نزد من آمد و من پس از پانزده سال از وجود پسرم در کنارم لذت بردم.مرضیه تمام این سالها به هر کجا که فکر کنی می رفتم و به دنبالت گشتم ولی خبری از تو نبود نه فقط از تو از بهروز و عاطفه هم خبری نبود. مرضیه که باور نمی کرد حرفهای رضا حقیقت داشته باشد با صدای گرفته گفت: _پس چرا ازدواج کردی تا از همان شب اول قول و قرار طلاق را بگذاری. و بعد رضا از اول تمامی جریانات را برای مرضیه تعریف کرد.مرضیه که ا خوشحالی سر از پا نمی شناخت از اینکه ساها رضا را در دادگاه فکر و خیال خود متهم کرده بود از کرده ی خود پشمیمان شد.اینبار او با شرمندگی در چشمان رضا نگاه می کرد.سپس با شرم و حیا گفت: _یعنی باور کنم که تمام این سالها تو هم با فکر و یاد من زندگی می کردی. رضا که سر او را در آغوش می گرفت گفت: _باور کن,اگر هم باور نداری به آذین تلفن کن و بگو تا همه چیز را برایت تعریف کند.مرضیه من هرگز نتوانستم بخود اجازه دهم که تصور کنم تو از آن مرد دیگری شده ای و تصور این احساس با زمان مرگم یکی بود. مرضیه که در آغوش رضا احساس آرامش و امنیت می کرد گفت: _پس تو هم به اندازه ی من سختی کشیدی؟می بینی رضا سرنوشت چه کارها که نمی کند حالا باید از فرزندانمان ممنون باشیم که باعث شدند ما به هم برسیم. رضا صورت زیبای مرضیه را به سمت خود گرفت و گفت: _مرضیه صورت تو اصلا سن و سالت را نشان نمی دهد,هنوز هم مانند زنهای سی ساله جوان به نظر می رسی حتی اندامت از اندام زنهای جوان هم زیباتر است. مرضیه خندید و گفت: _همیشه فکر می کردم شاید روزی برسد که ما همدیگر را ببینیم,دلم می خواست برای تو همان روزهای جوانی باشم بخاطر همین از خودم مواظبت کردم. رضا برای جلوگیری از احساساتش از کنار مرضیه برخاست و به سمت شومینه رفت و گفت: _دخترت دقیقاً به خودت شباهت دارد چشمانش دقیقاً به رنگ چشمان خودت است. مرضیه کنار رضا ایستاد و گفت: _از همان لحظه ی اول که در پرورشگاه او را نزدم آوردم چشمان سبز رنگش مرا به خود جذب کرد نتوانستم در برابر نگاه مخالف قمیشی جلوی خودم را بگیرم و به این ترتیب او را از بین تمام کودکان آنجا انتخاب کردم. آتنا در ناز و نعمت بزرگ شد و باعث شد قمیشی پانزده سال دیگر به صورت آشکارا برای او و به صورت پنهان برای من پدری کند,ما نمی خواستیم که آتنا بفهمد ازدواج ما مصلحتی بوده است.او باعث شد من احساس مادری را تجربه کنم.او دختر خوب و بالیاقتی است و من مطمئنم که همسر خوبی برای پسرت خواهد شد. رضا دستش را دور شانه های مرضیه حلقه کرد و گفت: _درست مثل مادرش,پسرم پسرم چنان دلباخته ی اوست که تا به الان او را بدین حال ندیده بودم,می دانی سیاوش هم پسری بود که قبل از آن در درس و کتاب غرق بود هیچ دختری توجه او را به خود جلب نمی کرد اما وقتی دیدم رفتارش تغییر کرده فهمیدم که مهمان قلبش از راه رسیده. مرضیه سرش را روی شانه های پهن رضا گذاشت.رضا با خوشحالی گفت: _بهتر است بچه ها را خبر کنم و خبر موافقت تو با ازدواجشان را هر چه سریعتر به آنها اطلاع دهیم. مرضیه سرش را از شانه ی رضا برداشت و گفت: _کادم موافقت من که موافقتم را اعلام کرده بودم آتنا هم به سیاوش خبر داد. رضا اخمی کرد و گفت: _یعنی تو مخالف نبودی وقتی داشتی تعریف می کردی من فکر کردم اشتباه شنیدم چون سیاوش من را اینجا فرستاد تا بقول خودش مادر همسر آینده اش را راضی به ازدواج آنان کنم. مرضیه که با شادی می خندید گفت: _عجب پسری داری,چقدر قشنگ صحنه سازی کرده پس ما واقعاً باید مدیون آنها باشیم. صدای چند ضربه که به در زده شد باعث شد مرضیه کمی از رضا فاطله بگیرد و گفت: _بفرمایید. محترم خانم وارد شد و گفت: _خانم برایتان مهمان رسیده. مرضیه با تعجب پرسید: _کی هست؟! در باز شد.بهروز و عاطفه به همراه شیدا و عماد و آذین و داوود و پشت سر همه آنها سیاوش و آتنا وارد شدند. رضا با دیدن بهروز او را در آغوش کشید,همه اشک شادی می ریختند.آذین جلو آمد و مرضیه را در آغوش گرفت و گفت: _خیلی خوشحالم که خداوند خواست تا شما و رضا به هم برسید رضا به خاطر شما از همه ی زندگی خود گذشت. سیاوش سنگین و با وقار کنار مرضیه رفت و گفت: _خانم قمیشی عذر می خواهم که از قول شما حرف زدم ولی مجبور بودم به خاطر روبرو شدن شما و پدر از این حربه استفاده کنم امیدوارم مرا ببخشید. مرضیه دست سیاوش را در دست گرفت و گفت: _تو پسر خوب من هستی این شما دو نفر بودید که باعث شدید من و رضا بعد از سالها انتظار دو طرفه به همدیگر برسیم.پسرم آتنا را به دست تو می سپارم,مواظبش باش و تا پایان عمرت همچون حالا عزیزش بدار. سیاوش گفت: _خاطر جمع باشید من پسر پدرم هستم او را که می شناسید. مرضیه خندید و گفت: _پدر تو یک نمونه ی کامل است واقعاً خودم را نمی بخشم که ساهل او را مقصر دانستم. رضا بعد از در آغوش کشیدن بهروز آتنا را دید دستانش را باز کرد و او را در آغوش خود گرفت و گفت: _تو دختر خوب من هستی,ما نقاط مشترک زیادی با هم داریم,دخترم من را جای پدرت بدان و بدان که همیشه دوستت خواهم داشت.آتنا که در آغوش رضا احساس آرامش می کرد درست همانند زمانی که پدر او را در آغوش می کشید اشکهایش سرازیر شد و همه را به گریه انداخت. پس از صرف شام هنگامی که محترم خانم چای را تعارف می کرد رضا با کسب اجازه از همه شروع به صحبت کرد و رو به مرضیه گفت: _خانم قمیشی اگر اجازه بدهید می خواهم دخترتان را برای پسرم خواستگاری کنم.من قول میدهم که او تا اخر عمرش سعی و تلاشش را برای سعادت و خوشبختی دختر شما به کار خواهد بست.آیا شما حاضر به پذیرفتن او به دامادی خود هستید؟!! مرضیه لبخندی زد و گفت: _آقای قوامی من به شخصه راضی به این وصلت هستم ولی تصمیم نهایی و اصلی را دخترم باید بگیرد. آتنا طبق معمول سر به زیر انداخته بود.او سنگینی نگاه همه ی حضار را به روی خود احساس می کرد.بیش از این سکوت را جایز ندانست.سرش را بلند کرد و ابتدا به مادر سپس به بهروز نگاه کرد و بار دیگر سر به زیر انداخت و با صدای بسیار آرام جواب مثبت خو را اعلام نمود.غریو شادی فضای اتاق را پر کرد و سیاوش در برابر کف زدن همه جعبه کوچکی از جیب بغل خود در آورد و با اجزه از مرضیه و حضار آن را گشود و انگشتر بسیار زیبایی را در انگشت چپ آتنا انداخت. بار دیگر صدای کف زدن برخاست و رضا با ظرف شیرینی از همه پذیرایی کرد.زمانی که ظرف شیرینی جلوی مرضیه گرفت با جدیت تمام گفت: _لطفاً دهانتان را شیرین کنید یکی برای ازدواج سیاوش و آتنا و یکی هم برای ازدواج من و شما البته با اجازه بهروز خان. بهروز که شاد بود و می خندید گفت: _رضا جان اختیار ما دست شماست چوب کاری می کنی. شب خوبی برای همگی سپری شد.قرار عقد و عروسی و مراسم جشن ازدواج سیاوش و آتنا گذاشته شد.مرضیه در برابر اصرار بسیار رضا که معتقد بود با عقدی ساده قبل از مراسم ازدواج عزیزانشان به همسری یکدیگر در آیند مخالفت کرد و تاریخ عقد کنان خودشان را بعد از مراسم فرزندانشان گذاشت. مراسم جشن عروسی آتنا و سیاوش با شکوه و جلال بسیاری برگزار شد.رضا برای مراسم ازدواج پسرش سنگ تمام گذاشت.فردای عروسی سیاوش و آتنا,رضا و مرضیه نیز به عقد یکدیگر در آمدند.مرضیه حاضر نشد رضا برای ازدواجشان جشن بگیرد.او معتقد بود آنها به اندازه ی کافی وقت از دست داده اند و بدین ترتیب برای آنان پس از چهل سال سختی کشیدن و انتظار,سر انجام روزهای رنج و ناراحتی پایان پذیرفته بود و هر یک از آنان نتیجه ی صبر و بردباری و وفاداری خود را بدست آوردند.رضا در حالی که دستش را دور شانه های ظریف مرضیه حلقه می کرد همراه با او برای فرزندانشان که رهسپار ماه عسل می شدند دست تکان می داد در حالی که هر یک در دل دعای خیر خود را بدرقه ی راه آنان می کردند. پایان ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #94 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: جایی همین نزدیکی!!!
نوشته ها: 1,085
(View Stats)
تشکرها: 2,501
تشکر شده 2,295 بار در 946 پست
کتاب مورد علاقه : خیلی زیادن!!!! حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز صفحات 80 و 81 بود توانست قوامی را که رنجور در صندلی مورد علاقه خود خود نشسته بود را ببیند.انگار که به خوابی بدون بازگشت فرو رفته باشد.رضا ترسید.چند قدمی به جلو برداشت و در کنار صندلی قوامی ایستاد.دستش را که به شدت می لرزید بر پیشانی او نهاد و گرمایی که حس کرد باعث قوت قلبش شد.پیرمرد چشمانش را گشود.گرمای مطلوبی به زیر پوستش دوییده بود.دست پسر را در دست گرفت و دیگر سعی در پنهان نمودن کتمان نمودن نکرد.با کمری خمیده برخواست و بر شانه مرد جوان تکیه کرد و کنار او نشست و با نگاهی مهربان در حالی که لبخندی غمگین بر لب داشت و چشمانش در اشک نشسته بود به چشمان عسلی زیبایی که همچون او سعی در جاری نشدن اشک هایش داشت خیره شد.بسیاری از صحبت های ناگفته ما بین نگاه های پدر و پسر رد و بدل شد و سرانجام خود قوامی با آهی بلند که از سینه اش خارج می شد شروع به صحبت کرد و گفت:پسر خوبم می دانم که از دردم باخبری،امروز صبح که برای صرف صبحانه به پایین رفتم کبری خانوم گفت که زیر قول خود زده و همه چیز را برایت گفته.پیرزن بیچاره احساس گناه می کرد و می گفت تا صبح نخوابیده و از کاری که کرده گاه پشیمان وگاه خوشحال شده است.حقیقتش وقتی از جریان فهمیدن تو با خبر شدم قدرت رویارویی با تو را نداشتم.سعی کردم به بهانه ای از خانه دور شوم تا خودم را برای باقی جریانات آماده کنم.سکوت رضا و گرمای دستش به قوامی قدرت بخشید تا باقی سخنان خود را ادامه دهد._عزیز دل پدر مدتهاست که از این بیماری رنج می برم.رضا جان پدرت مبتلا به سرطان معده شده و از درد خود به خوبی باخبر است.بله فرزندم،بهتر است بدانی که تا دلت به خواهد دارو های قوی خورده ام تا دردم تسکین یابد و کسی با خبر از بیماریم نشود.ولی میدانستم،میدانستم که مدت زیادی قادر به پنهان کردن واقعیت از شما ها نخواهم بود.اما برای من یک روز دیر تر با خبر شدن شما از این وضعیت غنیمتی بود.دلم نمی خواست درد و رنج من باعث ناراحتی روح و خیالتان شود. رضا جان فکر نکن همه چیز را رها کرده ام و خود را به مرگ سپرده ام نه برعکس من به پزشکان بسیاری مراجعه کردم و همگی متفق القول بودند که باید در خارج از کشور به زیر تیغ جراحی بروم با این حال این وضعیت چندان تغییری نخواهد کرد فقط شاید دو یا سه سالی به عمرم افزوده گردد که این هم برای من نعمت بزرگی است.الان که فکر می کنم می بینم چقدر باید از کبری خانوم سپاس گزار باشم که کار را آسان نمود.فکر دادن این خبر به تو برایم خیلی سخت و مشکل بود.قوامی که تحت تاثیر مسکن های قوی کمی خواب آلود می نمود همچنان آهسته صحبت می کرد.رضا تا آن لحظه به خوبی خود را کنترل کرده بود بعد از پایان صحبت های پدر او را در آغوش گرفت.سر مرد قوی جثه را بر سینه نهاد و دوستی یک حادثه است و جدایی ![]() یک قانون ،پس بیایید: !!!!!حادثه ساز و قانون شکن باشیم![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #95 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : دي ۱۳۹۰ محل سکونت: خوزستان شوشتر
نوشته ها: 18
(View Stats)
تشکرها: 4
تشکر شده 42 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز از 104 تا111 شهلا که شوهر خود را مهربان و سرحال میدید در حالیکه سعی می کرد.احساسات خود را کنترل نماید و جلوی ریزش اشکهایی را که برای سرازیر شدن به او فشار می آورند، بگیرد، گفت: - تو هرگز از هیچکدام از ما غافل نبودی و همیشه از اینکه همسرم مردی خانواده دوست است خدا را شکر میکنم. منصور به چهره ی زیبای همسرش که همانند سالهای اول آشنایی شان زیبا و جذاب بود نگاه کرد.هنوز هم پس از آن همه سال قلبش عاشقانه برای او می تپید. شام در فضای بسیار دلچسب و شاعرانه صرف شد. شهلا از اوایل آشنایی و ازدواجشان و خاطرات شیرینی که داشتند سخن می گفت و منصور را به یاد سالها پیش انداخت. او می خواست ذهن همسرش را آماده نماید تا راحتتر بتواند از عشق آذین بگوید. پس از صرف شام منصور به یاد ایام گذشته در جمع آوری و شست و شوی ظرفها به همسرش کمک نمود. آنان با هم آشپز خانه را مرتب کردند. پس از اتمام کار منصور که عازم رفتن از آشپزخانه بود به شهلا که چای می ریخت گفت: - انگار بد نیست. بعضی وقتا تنها باشیم، گر چه آذین به زودی سر خانه و زندگی خود می رود. و ما دو تا می مانیم و این خانه.... و بعد در حالیکه به چهره ی شهلا دقیق می شد پرسید: - راستی از جریان خواستگاری قوامیها حرفی به آذین زدی یا نه؟ شهلا که سینی چای در دستش بود و روبروی منصور ایستاده بود گفت: - حالا لطفاً شما بفرمایید به اتاق نشیمن، اینقدر هم عجول نباشد، هنوز بساط مهمانی شما به پایان نرسیده زود خودمان را فراموش کردی و چسبیدی به مسائل دیگه؟!! منصور سینی چای را از دست همسرش گرفت و با هم وارد اتاق نشیمن شدند. او که بی تاب بود تا زودتر از قضیه باخبر شود گفت: - شهلا زودتر بگو ببینم وقتی خواستگاری رضا را به آذین خبر دادی چه برخوردی کرد، اصلاً بگو ببینم به او گفتی که جریان از چه قرار است یا نه؟ شهلا که کمی جدی تر از دقایق قبل به نظر میرسید گفت، بله گفتم. منصور موشکافانه به چهره ی همسرش خیره شده بود و منتظر شنیدن باقی سخنان او بود و سکوت شهلا بار دیگر او را به حرف وا داشت و پرسید: - خوب نتیجه چی شد. شهلا بهتر دید که صادقانه صحبت کند و از فیلم بازی کردن دست بردارد و پس از آهی بلند در حالیکه به چشمان منتظر منصور می نگریست گفت: - او راضی نیست . دلش نمی خواهد با رضا ازدواج کند. منصور که حسابی جا خورده بود گفت: چی گفتی؟ دلش نمی خواهد با رضا ازدواج کند، چرا مگر رضا چه عیبی دارد؟ - رضا عیبی ندارد، اتفاقاً مرد بسیار ایده آۀی برای همسری هر دختری نیز هست.آذین هم این را می داند ولی مشکل از جای دیگری است و ... منصور به وسط حرف همسرش پرید و گفت: مشکل از چیست؟ زودتر بگو بدانم. - مشکل آذین این است که رضا را نمی خواهد. - آخر برای چی؟ مگر نمی گویی که او مرد ایده آل هر دختری است. حوب حالا آذین با دختران دیگر چه فرقی دارد که ما از آن بی خبریم. شهلا که سعی می کرد آرامش کلامش را حفظ کند گفت: - یک فرق اساسی و مهم، او مرد دیگری را دوست دارد و او را برای همسریش ایده آل می بیند. منصور که از کوره در رفته بود اجازه نداد شهلا به صحبت خود ادامه دهد با عصبانیت از روی مبل برخاست و گفت: - من نمی فهمم جریان از چه قرار است. این حرفها که می زنی چه معنی دارد؟ دختر من بدون اجازه من با مرد دیگری در مورد ازدواج صحبت می کند و به توافق می رسد بدون اینکه از پدر و مادرش نظری بخواهد؟!! تو هم انگار تازه از این ماجرا باخبر شده ای چون وقتی که ظهر به خانه آمدم از این حرفها خبری نبود. شهلا که سعی در آرام کردن شوهرش داشت. به سختی او را کنار خود روی مبل نشاند و فنجان چایش را به دستش داد و به آرامی تمام وقایع را برایش تعریف کرد ولی منصور زیر بار رفتنی نبودپنهان کاری آذین گناهی نابخشودنی بود که او مرتکب شده بود و همین امر باعث شده بود که منصور از جوانی که نمی شناخت کدورت بزرگی بر دل بگیرد. دو سه روز به همین منوال گذاشت. حرف و صحبت و راضی نمودن شهلا از یک طرف مخالفت شدید منصور برای ازدواج آذین با داوود وتأکید بسیار بر تعیین تاریخ خواستگاری رضا از طرف دیگر. آذین سه روز در منزل خواهرش ماند و ساعاتش را با گریه و فکر و خیال کردن گذراند. او قدرت روبرو شدن با داوود را نداشت به همین خاطر بر سر کلاسهایش نیز حاضر نشد. از فکر اینکه داوود او را در دانشگاه ملاقات کند و او را بر هم زننده ی تمام نقشه هایشان بداند از خود متنفرمی شد. چگونه باید ماجرا را برای داوود شرح میداد، او که تا ان روز از پدرش تعریف و تمجید کرده بود و از خصایص خوب او بسیار سخن گفته بود و او را از جمله بهترین مردان نامیده بود، حالا چه باید می گفت. گفتن این حقیقت که پدرش او را به پول و ثروت بیشتر شوهر می داد و به عشق و علاقه او اهمیت و اعتباری نمی داد، پدر که آنهمه ار منطقی بودن و بهترین پدر و همسر بودنش تعریف کرده بود، تلخ و دردناک می نمود. منصور پس از سه روز دستور بازگشت آذین را از منزل آرزو صادر کرد. آذین به منزل بازگشته و پیش روی پدر نشسته بود. منصور که به اصرار شهلا از راه ملایمت وارد می شد با مهربانی شروع به صحبت کرد و گفت: - ببین دخترم من نمی خواهم طفره برم، بنابراین میروم سر اصل مطلب، خوب گوش کن من پدرت هستم و صلاح زندگی تو را می خواهم، دلم می خواهد حرفهایم را به عنوان یک دوست که تجربه اش بیشتر از تو است، بپذیری، عزیز من زندگی مثل هندوانه ی سرو ته بسته ای است که هیچ کس از داخلش خبر ندارد و تا قاچ نشود نمی توان فهمید که شیرین هست یا نه. ازدواج هم همین طور است ممکن است در ظاهر از رنگ ولعاب خوبی برخودار باشد ولی باید دید بعدش چطور می شود.دخترم خوب گوش بده، در ابتدا باید بگویم که اشتباه تو را در کتمان حقیقت، حتی به مادرت که بهترین دوست است نمی بخشم و برای من این کار تو عملی بسیارخلاف اخلاق است. منصور سکوت کرد تا تأثیر سخنان خود را بر روی دخترش ارزیابی کند.آذین سر به زیر انداخته و با دستمال کاغذی که در دست داشت بازی می کرد. پدر سیگاری روشن کرد و در حالی که پک عمیقی به آن می زد و دودش را به هوا می فرستاد نگاهی به چهره ی غمگین آذین کرد و تحت تأثیر احساسات پدرانه با مهربانی گفت: - دخترم مطمئن باش هیچ پدر و مادری در دنیا پیدا نمی شود که خیر و صلاح فذزند خود را نخواهد. تو هنوز مادر نشده ای تا احساسات مادرت را درک کنی.عزیز من عشق و علاقه ای که بعد بعد از پیمان زناشویی حاکم بر قلب و روح انسان می شود مستحکم تر از عشق های زود گذر و هوس آلود لحظه ای است. من دلم نمی خواهد انتخاب تو را مورد پرسش قرار بدهم. فقط از خود تو می پرسم، تو که دختر عاقل و با شعوری هستی چگونه خواهان مردی شدی که به خود اجازه داده قبل از جویا شدن نظر خانواده ات مالک قلب و روح تو شود. آیا او با خود این فکر را نکرده که اگر ما رضایت به ازدواج شما دو نفر ندهیم چه بلایی سر تو می آید. آیا تو دختری هستی که بدون موافقت ما با شخص مورد علاقه ات ازدواج کنی؟!! آذین که تا آن لحظه سر به زیر داشت نتوانست در برابر سخنان پدر که داوود را بی گناه به پای میز محاکمه می کشاند مقاومت کند و خواست که از او پشتیبانی نماید که منصور با اشاره دست او را به سکوت دعوت کرد و گفت: - می دانم، می دانم چه می خواهی بگویی، حالا دوران قدیم نیست زمانه عوض شده و دختر و پسر قبل از مراسم ازدواج با یکدیگر به توافق خواهند رسید، باشد. حرف شما قبول، من مخالف عوض شدن افکار مردم نیستم ولی اجازه افکار خودم دست خودم هست یا نه؟ اگر هست پس بدان من چنین کاری را نمی پسندم به نظر من چنین مردی دزد احساست پاک یک دختر نجیب است. در یک کلام، ختم کلام، این پنبه را از گوشت خارج کن ، من اجازه ازدواج تو با این آقا را نخواهم داد حال اگر آنقدر هم گریه کنیکه از دست بروی باز مجبوری که با رضا ازدواج کنی، همین و بس. شیر فهم شد. منصور با سخنانی که ملایمت و خشونت با یکدیگر آمیخته شده بود و گاهی رنگ و بوی مهربانی و زمانی حال و هوای یک استبداد مخوف را به انسان یاد آوری می کرد مسیر زندگی دخترش، آذین را مشخص نمود. آذین هرگز تا بدان لحظه طعم تلخ تنفر را نچشیده بود ولی در آن دقایق با تمام وجود از رضا قوامی که مانع رسیدن او به مرد دلخواهش بود شدم و باعث گشته بود پدر داوود را نشناخته متهم به اعمال و رفتاری نماید که در شأن او نبود متنفر شد طبق دستور منصور تاریخ روز خواستگاری توسط شهلا به خانم قوامی ابلاغ گردید. آذین فقط یک هفته فرصت داشت که رابطه ی دوستی خود با داوود پایان دهد. او از طریق تماس تلفنی به داوود نگران خبر داد به مکانی که میعادگاه همیشگی آنها بود بیاید تا همدیگر را ملاقات کنند. آذین هنگامی بر سر قرار حاضر شد که داوود با بی قراری مشغول قدم زدن بود. او با دیدن چهره ی رنگ پریده آذین همه ی ماجرا را حدس زد، به طرف او گام برداشت و دستان سرد دختر زیبا را در دست گرفت و به اشکهایی که بی امان بر گونه هایش سرازیر می شدند چشم دوخت. آذین در بین هق هق گریه تمامی جریانات را همانطور که اتفاق افتاده بود برای داوود تعرف کرد. داوود ساکت به نقطه ای خیره شده بود. رنگ رخسارش که به سرخی گرائیده بود نشان از عصبانیت بیش از حدی که سعی در کنترل کردنش داشت می داد و دلش می خواست فریادی بلند سر دهد و تمام خشمش را بیرون بریزد ولی ملاحظه آذین را کرد، او با نگاهی به آذین فهمید که در این سه چهار روز گذشته چقدر عذاب کشیده است. آذین به وضوح لاغرتر و رنگ پریده تر شده بود. چرا خداوند با آنان که چنین عشق پاک و سالمی داشتند این چنین کرده بود.داوود با خود فکر می کرد و با پروردگارش در دل صحبت می نمود. - خداوندا، چه مصلحتی برایم اندیشیده ای که مرا در چنین امتحان بزرگی محک می زنی تو می دانی که هرگز با نگاهی غیر از یک تفکر و نظر پاک به آذین نگاه نکرده ام. پس چرا تا این حد بدشانسی آوردم. خداوندا درست همزمان با خبر خواستگاری من باید پای مرد برتری به میان کشیده می شد. برای چه اگر بدانم که مصلحت چیست و چرا چنین تدبیری اندیشیده ای قسم می خورم که راضی خواهم شد ولی حیف که تقدیری را که تو رقم می زنی تا وقتش نرسد هیچ کس نخواهد فهمید. آذین که سکوت داوود برایش عذاب آور شده بود بی خبر از راز و نیاز او با پروردگارش با التماسی که در صدایش موج میزد گفت: - داوود تو را به خدا قسم، چیزی بگو، حرفی بزن، توهینی بکن، بد وبیراه بگو، حداقل کاری بکن تا دلم خنک شود. سکوتت برایم از هر شکنجه ای بدتر است خواهش میکنم، خواهش می کنم حرفی بزن ، داوود. داوود برخاست کمی قدم زد سپس رو در روی آذین ایستاد و به چشمانی که هرگز فراموششان نمی کرد خیره گشت و گفت: - من حرف پدرت را می فهمم شاید اگر من هم جای او بودم همین کار را انجام میدادم. خواستگاری که تمام شرایط یک مرد مناسب و ایده آل را علاوه بر بسیاری از مزایا، به همراه دارد و در ضمن از خویشاوندان نیز هست بسیار برتر از خواستگاری که از او هیچ نمی دانند و باید کلی در مقابل خواسته اش تحقیقات کنند. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #96 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: اهواز
نوشته ها: 116
(View Stats)
تشکرها: 381
تشکر شده 247 بار در 103 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 172 تا 195 احساس ناراحتی نکردم شما تمامی حرکات و حتی نگاهتان نیز همانند احساس یک پدر به فرزند خود است. مرا ببخشید ولی این فکر ناگهان به ذهنم رسید، من برای پیشنهاد خود دلیلی دارم که اگر شما حاضر به قبول آن شدید که چه بهتر اگر هم نه برای همیشه این خواسته ام را فراموش می کنم و همچون قبل خواهم بود. مرضیه که به آرامی اشک می ریخت کمی مکث کرد و سپس با بغض گفت: - اجازه می دهید دلایلم را بگویم؟ قمیش که معلوم بود آرامتر شده با نگاهی به مرضیه دلش به رحم آمد و از عصبانیت خود شرمسار گشت. او حتی اجازه نداده بود تا مرضیه حرف بزند و او را به باد شماطت و سرزنش گرفته بود. پس برای جبران عمل خود گفت: - بگو دلیلش چه بود که با چنین پیشنهادی مرا از حالت طبیعی خارج کردی؟ مرضیه که از لحن مهربان قمیشی کمی قوت قلب گرفته بود شمرده و متین شروع به صحبت کرد و گفت: - شما از تمامی جریانات زندگی من با خبرید و بارها و بارها خودتان نشسته اید و درباره ی آن با من صحبت کردید که باید به سراغ زندگی جدیدی با مرد دیگری بروم ولی هر بار با مخالفت من روبرو شدید. پس از مدتی احساس کردم که شما علت مخالفت های پی در پی من را پذیرفته اید و برای همین دیگه صحبتی درباره ی آن به میان نیاورده اید. در حالی که اشک در چشمان ملتمس مرضیه پر شده بود، ادامه داد: - بله حدس شما درست است. من هنوز عاشق رضا هستم با این که می دانم همسر زن دیگری است ولی باز نتوانسته ام فکر او و مهر را از قلبم بیرون کنم. دست خودم نیست هنوز هم چشمان او را ناظر بر تمامی اعمال و رفتارم می دانم و در خلوتم با او دربارۀ مسائلم گفتگو می کنم. من با فکر و خیال رضا زنده ام و زندگی می کنم، برای همین هم نمی توانم فکر و جسم مرد دیگری را در کنار خود قبول کنم. آقای قمیشی من فقط به یک دلیل این پیشنهاد را مطرح کردم و آن هم این است که شما تنها کسی هستید که قادرید من را به یکی از بزرگترین آرزوهایم برسانید، آرزویی که همیشه همانند یک رؤیا برایم دست نیافتنی است. فکر می کنم تا الان به شما ثابت شده که چقدر به کودکان علاقه دارم و از بودن در کنارشان و رسیدگی به آنان لذت می برم. می دانید من عاشق بچه ها هستم و فکر این که تا آخر عمر از داشتن کودکی که مرا مادر بنامد محرومم غمی بزرگ بر دلم می نشیند وقتی شما از من خواستید آنچه که دلم می خواهد از شما بخواهم ناگهان این رؤیا تبدیل به یک کار انجام شدنی گشت. من خواستم با شما ازدواج کنم چون شما مدارک پزشکی دال بر بچه دار نشدن دارید و همچنین استطاعت مالی آن را دارید که کودکی بیاورید که مرا مادر بنامد و من تمامی محبتهای یک مادر نثارش کنم، این پیشنهاد را مطرح کردم فقط به این دلیل و بس. آقای قمیشی من ثروت نمی خواهم اصلاٌ به داشتنش عادت نداشته ام. من به قناعت و کم توقع بودن عادت کرده ام و تمامی ثروت های دنیا نیز نمی تواند کمبودهای روحی مرا پر کند. آقای قمیشی شما با محبتهای پدرانه تان قسمت اعظم عقدۀ بی پدری را برایم از بین بردید. عمه ام نیز با محبتهای مادرانه اش درد بی مادری را برایم هموار کرد. حالا شما یک بار دیکر با موافقت با این خواستۀ من خلاء درونیم را پر کنید. از شما خواهش می کنم، خواهش می کنم به حرفهایم فکر کنید. قمیشی که به فکر فرورفته بود نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. صحبت های مرضیه و خواسته هایش برایش مهم بودند. او احساس مرضیه را درباره رضا می دانست و همیشه با خود فکر می کرد سپری شدن ایام می تواند فکر و رؤیای رضا را از دل دختر جوان بیرون کند ولی سخنان مرضیه آن هم با آن صلابت تصور این که او با مرد دیگری پیمان زناشویی ببندد را از ذهنش پاک نمود. اگر موافقت می کرد مردم و دوستان وفامیل چه می گفتند. چه کار باید می کرد. کار صحیح کدام بود نمی دانست و نمی توانست تصمیم درستی بگیرد او به گونه ای که با خود سخن می گوید گفت: - جواب مردم را چی بدهم، چقدر حرف پشت سرم خواهند زد و چه ها خواهند گفت. چگونه در برابر حرفشان که اگر بگویند تا به الان کجا بودی که بچه ای را به فرزند خواندگی نپذیرفتی و همسر خدا بیامرزت را در غم بی فرزندی گذاشتی مقاومت کنم و حرفی نزنم. مرضیه که اندکی تسلیم شدن در برابر خواسته اش را درچهرۀ قمیشی خوانده بود کمی به او نزدیکتر شد و گفت: - در طی این چند سال تمام فامیل و دوستانتان من را به خوبی شناخته اند و همه آنان هم از جریان وصیت نامۀ شما باخبرند پس کسی فکرش به راه بد نمی رود من مطمئنم اگر حقیقت را به همه بگویم نه اینکه ناراحت نمی شوند بلکه شما را تحسین هم می کنند، بخدا قسم این کار شما ثواب دو جانبه دارد هم برای من و هم برای آن طفل معصومی که در کنار ما و امکانات شما بزرگ خواهد شد و به ثمر خواهد رسید، خواهش می کنم آقای قمیشی قبول کنید. قمیشی که می دید اگر ثانیه ای بیشتر درنگ کند در برابر التماسهای مرضیه تسلیم خواهد شد و موافقت خواهد کرد برخاست تا اتاق را ترک کند. او جلوی در ایستاد و گفت: - من نمی توانم به تنهایی تصمیم گیرندۀ این کار بزرگ و مهم باشم. باید فردا شب با بهروز خان و عاطفه خانم و خواهرم مشورت کنم، این کار کوچکی نیست و من به تنهایی قادر به تصمیم گیری نیستم. حالا هم خسته ام و می روم تا بخوابم. شب بخیر. قمیشی اتاق را ترک کرد و مرضیه را با هزاران فکر و خیال تنها گذاشت. او می دانست که مشکل راضی کردن قمیشی است و همگام نمودن بقیه با تصمیم او چندان سخت نخواهد بود. خواهر قمیشی و دوستان وآشنایان از زندگی حقیقی مرضیه خبر داشتند. او خود خواسته بود که در برابر کنجکاویهای دیگران حقیقت را به خواهر قمیشی بگوید. می دانست که از طریق او همگان با خبر خواهند شد و شایعات در مورد او پایان خواهد گرفت و از دست خواستگاران دور اطراف قمیشی نیز راحت خواهد شد. آن شب تا صبح مرضیه برای راضی کردن عاطفه و خواهر قمیشی نقشه کشید و بارها صحبتهای خود را با هریک از آنان مرور می کرد. فردا صبح مرضیه بدون آنکه قمیشی متوجه شود از منزل خارج شد و به خانۀ عاطفه رفت و او را از دیدار خود متعجب دید. آنان درحالی که شکم بر آمده عاطفه اندکی بینشان فاصله می انداخت، یکدیگر را در آغوش گرفتند. عاطفه مرضیه را بوسید و گفت: تولدت مبارک عزیزم، چه عجب صبح به این زودی این طرفها آمدی. مرضیه خندید و گفت: بیرونم می کنی؟ عاطفه گفت: نه این حرفها چیه که می زنی. فقط از دیدنا جا خوردم. عاطفه برای آوردن چای به آشپزخانه رفت. مرضیه روی مبل هال نشست و در دل به سلیقۀ عاطفه که خانۀ جدیدش را بسیار زیبا آراسته بود آفرین گفت. عاطفه با دو فنجان چای و ظرفی پر از شیرینی کنارش نشست. مرضیه از بابک پرسید و گفت: - عاطفه جان بابک حالش چطوره؟ منتظر مسافر کوچولوی تو هست یا حسودی می کند؟ عاطفه گفت: بابک پسر بزرگی شده از حسودی و این حرفها خبری نیست. فقط خدا خدا می کند بچه پسر باشد تا با او بازی کند. سپس با لبخندی که نشان می داد از دیدن مرضیه در آن ساعت روز نگران شده، پرسید: - مرضیه جان تو هر وقت به اینجا بیایی ما از اینکه تو را می بینیم لذت می بریم. اصلاً اینجا خانه ی خودت است هر وقت که بیایی چه شب و چه نصف شب و یا وسط روز قدمت روی چشم ما است و ما از دیدنت خوشحال می شویم. ولی راستش چون صبح روز تولدت بی خبر به اینجا آمدی کمی غافلگیر شدم. فقط زودتر اصل جریان را بگو تا خیالم راحت شود، اتفاق بدی که نیفتاده هان. مرضیه با خنده دستان ورم کرده عاطفه را در دست گرفت: - نه، هیچ اتفاقی نیفتاده، برعکس خبر خوبی برایت دارم که صبح به این زودی به دیدنت آمده ام. عاطفه که حسابی بی طاقت شده بودگفت: - خوب پس زودتر بگو جانم را به لبم رساندی تو که می دانی من آدم کم طاقتی هستم پس زودتر خبرت را بگو ببینم چی هست که تا این اندازه تو را شاد وسرحال کرده. مرضیه تمام جریانات شب گذشته را برای عاطفه تعریف نمود. اخمی که بر چهره عاطفه نشسته بود زنگهای خطر را برای مرضیه به صدا در آورد، می دانست که باید خود را برای راضی کردن او آماده کند. وقتی صحبتهای مرضیه تمام شد، عاطفه که فنجان چای دست نخورده اش یخ کرده بود بدون کلامی اظهار نظر به آشپزخانه رفت و با دو فنجان چای تازه بازگشت و گفت: - پس این خبر خوب و خوشت بود که تا این اندازه تو را شاد و شنگول کرده. مردم از دادن خبر عروسی خود این طور شادمانی می کنند خانم از دادن خبر اینکه با گرفتن سرپرستی یک بچه به کل می خواهد آینده اش را تباه کند خوشحال می کند. سپس مکثی کرد و در حالیکه جرعه ای چای می نوشید گفت: - زمانی که تصمیم گرفت پرستار قمیشی شوی به تو گفتم عقلت را از دست داده ای و حالا هم می گویم که تو کاملاً دیوانه شده ای. دختر تو سی و چهار، پنج سال سن بیشتر نداری فکر می کنی چقدر پیر شده ای، مردم به سن تو تازه ازدواج می کنند و بچه دار می شوند. این حرفها هم که در مورد رضا می زنی همه پوچ و بی محتواست. او الان به فکر زندگی و زن و بچه خوش است. تو تا کی می خواهی بنشینی و با او در رؤیاهای خودت زندگی کنی، هیچ می دانی که مرتکب چه گناهی می شوی که به یک مرد زن و بچه دار فکر می کنی. در ثانی تو اگر خودت را پایبند کودکی کنی دیگر زندگی ای که حق مسلّم توست، تجربه نمی کنی. وقتی که زمان پیریت برسد آن موقع است که فرزندت هم عاشق شخص دیگری می شود و یا خواستگار مناسبی برایش می آید و ازدواج می کند و به سراغ زندگی خودش خواهد رفت. آن وقت باز هم تو می مانی و تنهایی، ولی اگر همسری برای خودت انتخاب کنی در آن زمان او در کنارت هست و با هم به روزهای خوب جوانیتان فکر می کنید و از یادآوری خاطراتتان و از دیدن فرزندانتان لذت می برید. مرضیه جان این یک واقعیت است اولاد هرچقدر هم خوب باشد روزی پدر و مادرش را ترک خواهد کرد و اقتضای نظام طبیعت و زندگی است. مرضیه که سکوت کرده بود هنگامی که دید عاطفه سکوت کرده و فقط به او می نگرد گفت: - عاطفه عزیزم، تو می دانی که هرگز بدون فکر تصمیمی نگرفته ام. تمام حرفهای تو را قبول دارم و با جان و دل می پذیرم. اما در مورد رضا، من به مردی فکر می کنم که هیچ رد و نشانی از او ندارم و همانند یک موجود خیالی در ذهنم جای گرفته که وجود خارجی ندارد و فقط مختص رویاهای من است. رویاها و افکار من خللی در زندگی شخصی رضا وارد نمی کند چه بسا اگر این طور بود او اصلاً ازدواج نمی کرد. به هر حال این نظر من است و امیدوارم که امشب هنگام مشورت قمیشی با شما موافقتتان را بشنوم. عاطفه جان دلم می خواهد همچون همیشه خواهان خوشبختی من باشید. مرضیه پس از پایان صحبتهایش بار دیگر مدتی به نصایح عاطفه گوش سپرد. سپس او را بوسید و از منزل او رهسپار منزل خواهر قمیشی گشت. مرضیه با استفاده از احساسات یک پیرزن تنها به راحتی توانست نظر خواهر آقای قمیشی را موافق با پیشنهاد خود گرداند. سپس به منزل خود بازگشت و به تدارک مراسم جشن تولدش که می دانست بزرگترین روز زندگی قمیشی خواهد بود، مشغول شد. قمیشی از صبح آن روز خود را از دید مرضیه پنهان نمود. مرضیه نیز سعی نکرد که با او روبرو شود تا پیرمرد مهربان اندکی بر اعصابش مسلط گردد. شب فرا رسید و مهمانانی که هر سال به طور ثابت برای تولد مرضیه شرکت می کردند، در فواصلی کوتاه پشت سر هم سر رسیدند. شام در محیطی دوستانه و صمیمی صرف شد و پس از آن همگی با چای و کیک تولد مرضیه پذیرایی شدند و سرانجام نوبت به گشودن هدایا رسید. قمیشی که در طول روز نه با مرضیه صحبت کرده و نه حتی یک بار به او نگاه کرده بود از همگی خواست تا سکوت کنند تا او چند کلمه ای صحبت نماید. سپس در حالی که به تک تک افراد حاضر در مجلس نگاه می کرد شمرده و آرام شروع به صحبت کرد و گفت: - با اجازه همگی شما می خواهم به خاطر موضوع مهمی که پیش آمده با شما مشورت کنم، لازم به تکرار نیست که زندگی خودم را برایتان تعریف کنم چون تک تک شما از همۀ جریانات آن باخبرید، من و سوسن زن و شوهر خوشبختی بودیم و پس از فوت او م بعد از سه سال تنهایی و احساس بدبختی بار دیگر با آمدن مرضیه به خانه ام لذت خوشبختی را چشیدم تا اینکه دیشب من از مرضیه خواستم تا برای دادن هدیه تولدش راهنماییم کند، تا آنچه از ته دل خواهانش است برایش مهیا کنم ولی او از من یک چیزی خواست که می دانم شما هم مانند من از شنیدنش شوکه خواهید شد. او از من خواست که با او ازدواج کنم و سرپرستی کودکی را به واسطۀ ازدواجمان قبول کنیم تا مرضیه بتواند لذت مادر بودن را بچشد. من از شما یک خواهش دارم آن هم اینکه شما لطف کنید و با منطق با این پیشنهاد برخورد کنید نه با احساس. حالا من آماده ام که نظریات شما را بشنوم و تصمیم نهاییم را بگیرم. این کار، کار کوچکی نیست. مرضیه می تواند با مردی که مناسب اوست و می تواند او را از تمامی لذات زندگی زناشویی بهره مند سازد، ازدواج کند و کودکی را در آغوش بگیرد که از گوشت و پوست خودش باشد. حال این گوی و این میدان. هرچه شماها تصمیم بگیرید و موافقت کنید من هم موافقم. این تصمیمی است که من و مرضیه با هم روی آن توافق کرده ایم حالا منتظریم تا حرفهایتان را بشنویم. مرضیه سخت هیجان زده بود. در دل خدا را صدا می کرد تا موضوع به جر و بحث و کشمکش او با بقیه نکشد. در این میان خواهر آقای قمیشی اولین کسی بود که صحت گفته ها و نظریات مرضیه را تصدیق کرد و موافقت خود را با این کار اعلام کرد. عاطفه تصمیم را برعهدۀ مرضیه گذاشت و باقی حضار نیز با تبعیت از منیژه و عاطفه نظریات خود را اعلام کردند. آنان نیز معتقد بودند که مرضیه به اندازه کافی عاقل است و درایت لازم را داراست و تصمیم گیری را به خود او محول کردند. فقط مانده بود بهروز، مرضیه با نگاهی به او خواست که عقیده اش را بیان کند. بهروز با نگاهی به مرضیه و با اجازه آقای قمیشی لب به سخن گشود و گفت: مرضیه جان خواهر خوبم لازم به گفتن نیست که ما سه نفر (با اشاره به عاطفه) در محیطی پرورش یافتیم که از عشق و علاقه ای که بسیاری از آن بهره مند هستند و حق مسلم هر انسان زنده ای است محروم بودیم ولی توانستیم در کنار یکدیگر و با وجود رضا همچون برادران و خواهران واقعی باشیم و در این میان تعدادی نیز همانند من و عاطفه و تو و رضا پیمان ازدواج بستند. حالا خداوند به بعضی از ما مرحمت فرمود و تعدادی را بی دریغ از مهر خود کرد و مصلحت را به گونه ای دیکر برایشان قرار داد خود صحبت جداگانه ای است. این نه تقصیر خود ماست و نه در درست ماست خواهر من، عزیز من، فقط یک سؤال از تو می پرسم اگر جوابم را صادقانه بدهی تصمیم را به خودت واگذار می کنم. به من بگو آیا برای انتقام از رضا و به خاطر اینکه در اندرونت به او ثابت کرده باشی که همانند او بی وفا نیستی می خواهی از تمام لذتهایی که می توانی بهره مند شوی چشم پوشی کنی و یا نه فقط عشق رضا و همان صحبتهای جدید که باعث برملا شدن رازهای درونت است توانسته چنین فکری را در ذهنت راه دهد. مرضیه حقیقت را به من بگو و مطمئن باش که مثل همیشه همچون کوه پشتت خواهم بود. حالا بگو. بهروز سکوت کرد. همه منتظر جواب مرضیه بودند برای او سخت بود که در بین تمام افراد آن مجلس از عشق خود به رضا که تا به آن روز همچون مرواریدی در دل صدف پنهان نگاه داشته شده بود، سخن بگوید. او در حالی که بغض گلویش را می فشرد گفت: بهروز من انتقام نمی گیرم. باور کن راست می گویم. من... من نمی توانم حرفی بزنم ولی مطمئن باش که عاقلانه تصمیم گرفته ام نه فقط با احساس انتقام و یا هرچیز غیر از آن. حقیقت همان است که گفتم. من نمی توانم وجود مرد دیگری را در کنارم تحمل کنم ولی دوست دارم حس مادر شدن را تجربه کنم. به خاطر همین می خواهم مادر خواندۀ کودکی باشم که احتیاج به محبت مادری دارد. گریه امان مرضیه را برید و اجازه بیشتر صحبت کردن را به او نداد. بهروز سر قولش ایستاد و تصمیم گیری را بعهدۀ مرضیه نهاد. در همان شب تاریخ عقد مرضیه و قمیشی معین شد. قمیشی معتقد بود حالا که قرار است فرزندی را بپذیرند باید مقدماتی را فراهم کنند تا در آینده موارد شک و ابهامی برای فرزندشان باقی نماند. در مدت یک ماه مراسم ازدواج قمیشی و مرضیه انجام شد و آنها با تحویل کلیه مدارک معتبر پزشکی که قمیشی را عقیم معرفی می کرد موفق به موافقت بهزیستی برای گرفتن سرپرستی کودکی شدند. دو ماه دیگر در انتظار قبول فرزند گذشت و بالاخره صبح یک روز بهاری با تماس تلفنی از جانب بهزیستی مرضیه و قمیشی عازم پرورشگاهی در مرکز تهران شدند. آنان که بعد از مراسم تصنعی ازدواج همچو دختر و پدری مهربان رابطه اشان را حفظ کرده بودند قدم به محوطۀ پرورشگاه گذاشتند. منظره کودکان کوچک و بزرگ که بسیاری از آنها زیبا و دوست داشتنی بودند قمیشی را تحت تأثیر قرار داده بود. او که تا آن هنگام به چنین مکانی نیامده بود با دیدن بازی معصومانه و چهره های کنجکاو آنان قلبش به درد آمد. پیش خود فکر می کرد ای کاش زودتر از اینها چنین تصمیمی می گرفت و ای کاش سنش به گونه ای بود که می توانست مسئولیت فرزندان بیشتری را بپذیرد. ولی افسوس که قمیشی خود را پیرمردی لب گور می دانست. او که غرق تماشای پسرها و دخترهای بی گناه و معصوم شده بود از این که سالها قبل زمانی که سوسن عمر به دنیا داشت این کار را نکرده بود افسوس می خورد. او دقایقی را به نوازش کودکانی که دورش را گرفته بودند پرداخت. نمی توانست از بین تمامی آنها فقط یکی را انتخاب کند. او در حالیکه هاله ای از اشک چشمان آبی رنگش را پوشانده بود همراه مرضیه وارد دفتر رئیس پرورشگاه شد. دکتر جو افشان منتظر آمدنشان بود و با روی باز پذیرای آنان گشت. مرضیه با دیدن محیط پرورشگاه به یاد ایامی افتاده بود که قوامی و همسرش برای قبول سرپرستی رضا آمده بودند. او با صدای دکتر که از آنها می خواست بگویند کودک مورد نظرشان دختر است یا پسر و اینکه چه سن و سالی باید باشد به خود آمد. بار دیگر سخنان دکتر مرضیه را به فکر فرو برد. خاطرات روزهای گذشته برایش پر رنگتر شدند او با خود گفت: - شاید دختر و پسری همانند او و رضا نیز در این پرورشگاه باشند که با هم عهد و پیمان بسته باشند و آنها با قبول سرپرستی یکی از آنها برای همیشه باعث جدائیشان گردند. او با این افکار لبخندی زد و بدون آنکه با قمیشی مشورت کند گفت: - ما طالب دختری شیرخواره هستیم. اگر امکان دارد چنین کودکی را به ما نشان دهید. قمیشی پیش خود فکر می کرد یکی از کودکانی که در حیاط مشغول بازی بودند را انتخاب خواهد کرد و او ساعات خود را به بازی با او خواهد گذراند ولی با سخنان مرضیه متوجه اشتباهش شد. او نخواست که نزد دکتر با مرضیه مخالفت کند در ضمن این کار به عنوان هدیۀ تولد او بود و انتخاب با خودش بود پس ساکت ماند و انتخاب را به عهدۀ او گذاشت. دکتر که با خودنویس داخل دستش بازی می کرد پس از کمی مکث گفت: - خانم قمیشی ما هم اکنون در بخش شیرخوارگاه تنها یک دختر شیرخواره و پرسرو صدا داریم که حقیقتاً بچۀ نا آرامی است در ضمن بسیار ظریف و ضعیف است. محض اطلاعتان گفتم شاید تصمیمتان عوض شود. مرضیه که دیگر مصمم به دیدار کودک گشته بود گفت: - آقای دکتر اگر مانعی ندارد دلم می خواهد کودک را ببینم. دکتر با یک تماس تلفنی دستور آوردن کودک را دارد. مرضیه قلبش در سینه سنگینی می کرد. او به خوبی صدای ضربان قلبش را می شنید که خود را دیوانه وار به در و دیوار سینه او می کوبید. او چشم از در برنمی داشت و با باز شدن در مرضیه به سرعت از جایش برخاست. مرضیه می دانست که قمیشی به او خیره شده تا شاید بتواند با رمز نگاه او را از تصمیمش باز دارد و کودک دیگری را به فرزندی بپذیرد ولی احساسی درونی به او می گفت که این کودک همان بچۀ مورد نظر اوست. پرستار با کودکی سه ماهه وارد شد. بچه ضعیف و لاغر بود، او انگشت شست خود را می مکید و در آغوش پرستار ورجه ورجه می کرد. تنها چیزی که در صورت کوچک دختر توجه مرضیه را جلب کرد چشمان درشت و سبز رنگ او بود. مرضیه به آرامی دستان لرزانش را جلو برد و موجود کوچک و بی پناه را در آغوش گرفت و شست کودک را از دهانش بیرون آورد. کودک خنده ای شیرین تحویل مرضیه داد و دل دختر جوان را مالامال از مهر و محبت خود نمود. مرضیه از همان لحظه اول عاشق کودک شد. بطوریکه حاضر نبود او را تحویل پرستارش دهد تا مراحل قانونی کار انجام بگیرد. قمیشی با دیدن چهرۀ مرضیه که به مادران واقعی شباهت داشت از مخالفت کردن با او منصرف شد. بالاخره کودک مورد نظر انتخاب شد و مانده بود باقی مراحل قانونی کار. در راه بازگشت به منزل مرضیه شاد و سرخوش بود و مرتب از دختر کوچکش صحبت می کرد. معتقد بود در همان چند دقیقه که پرورشگاه را ترک کرده اند دلش برای او تنگ شده است. قمیشی که تا آن روز مرضیه را بدان حد شاد ندیده بود از خوشی او لذت می برد و در دل از اینکه تصمیم درستی گرفته خوشحال بود. او با پیچیدن به طرف خیابان بهار و خرید وسایل بسیاری برای دختر کوچک بیش از پیش بر شادی مرضیه افزود. یک ماه طول کشید تا دختر کوچک به منزل قمیشی آورده شد و آنان نام کودک را آتنا نهادند. *** خانوادۀ آتنا هنگامی که برای پیک نیک با مینی بوس به خارج از شهر رفته بودند در سانحۀ دلخراشی همگی کشته بودند و آتنا دختر خوش شانسی بود که از بین تمام آنها زنده مانده بود. اشخاصی که برای کمک به مسافران مینی بوس واژگون شده رفته بودند از اینکه کودکی به این ظریفی در آغوش مادر زنده مانده بود بسیار تعجب کرده بودند. باز ماندگان دور خانوادۀ کودک هیچ کدام راضی به نگهداری او نشده و او را تحویل پرورشگاه داده بودند. مرضیه با دیدن آتنا به یاد سرنوشت خود افتاد. او نیز خانواده اش را در بلایی طبیعی از دست داده بود و باز ماندگان واقعه قادر به نگهداری وی نشده بودند. قلب مرضیه از به یاد آوردن خاطراتش به سختی فشرده شد. اگر روزی یکی از بستگان آتنا برای پس گرفتنش می آمد او چه باید می کرد. مرضیه دکتر جو افشان را از نگرانی خود مطلع کرد. دکتر نیز به او اطمینان داد که هیچ یک از خویشاوندان درجۀ اول آتنا از تصادف جان سالم به در نبرده اند. درثانی تمامی اسناد قانونی اعم از شناسنامه و سایر مدارک کودک را تحت تکفل آنان در می آورد و جای هیچ گونه نگرانی بر جای نمی گذاشت. دو روز به آمدن آتنا به منزل قمیشی مانده بود که عاطفه دختر خود شیدا را به دنیا آورد. برای خوشی و شادی مرضیه پایانی نبود. او هرگز تا به آن حد خود را خوشبخت ندیده بود. او دختر عاطفه را در آغوش گرفت و از این که همانند آتنا برایش عزیز بود شکی در دل نداشت. مرضیه می دانست که دختر او و عاطفه همانند مادرانشان تبدیل به خواهرانی صمیمی خواهند شد. او شیدا را بوسید و در گوشش از دختر خود تعریف کرد. دو روز بعد همزمان با مرخص شدن عاطفه از بیمارستان آتنای کوچک در آغوش مادرش به منزل جدید خود نقل مکان کرد. مرضیه کودک را حمام کرد، لباس زیبایی به او پوشاند و همراه با او وقمیشی به منزل عاطفه رفت تا آتنا با شیدا دیدار نماید. عاطفه از شیرۀ جانش به آتنا نیز خوراند و دختر کوچک رسماً خواهر رضایی شیدا و بابک شد. فصل 9 - دکتر هر کاری کردیم بیمار برنگشت حتی شوک هم به او دادیم ولی فایده ای نداشت . به نظر ایست قلبی کرده. دکتر درحالی که به سرعت همراه با پرستار خود را به بخش ccu می رساند پرسید: - بیمار چند سال دارد؟ - پنجاه و دو سال. - زن است یا مرد؟ - زن است و چند سالی است که دچار عارضه قلبی شده. همراهانش می گفتند چند ماه پیش آنژیوگرافی کرده و دو تا از رگهایش بسته است. دکتر وارد بخش شد و خود را بالای سر بیمار رساند. او با نگاهی به دستگاه نوار قلب و فعالیتهایی که پرستاران و پزشکان شیفت شب انجام داده بودند به سرعت وارد عمل شد. به دستور دکتر دستگاه شوک الکتریکی دوباره روشن شد. دکتر خود دستگاه های شوک را در دست گرفت و با بدن بیمار تماس داد. بدن بیمار با تماس دستگاه تکانهای شدیدی خورد. دکتر پس از هر بار تماس به دستگاه نوار قلب نگاه می کرد و میزان شوک را افزایش می داد تا اینکه بیمار در آخرین باری که دکتر دستگاه را در بالاترین میزان درجۀ شوک بر سینۀ او قرار داد تکان شدیدی خورد و دستگاه نوار قلب به کار افتاد و قلب بیمار شروع به تپش کرد. عرقی که بر پیشانی دکتر جوان نشسته و لبخند که بر لبانش نقش بسته بود حکایتگر بازگشت بیمار به زندگی بود. او پس از معاینات لازم به ایستگاه پرستاری رفت و داروهای لازم را تجویز نمود، سپس بار دیگر بالای سربیمار رفت و دقیق او را معاینه کرد. او مطمئن بود که خطر رفع شده و مشکلی پیش نخواهد آمد. دکتر بیمار را به دست پرستاران مجرب سپرد و در ساعت دو صبح پس از دوساعت تلاش و کار مداوم برای بازگرداندن بیمار به زندگی سوار بر اتومبیل مدل بالای خود به سمت منزل راند. سیاوش به آرامی وارد خانه شد. به شدت خسته ولی خوشحال و راضی از کار خود بود. سعی کرد بی سروصدا وارد شود تا مبادا موجب بیداری اهل خانه شود. او با نگاهی به ساعت دیواری به اتاق خود رفت و پس از تعویض لباس، خود را روی تخت انداخت و به خوابی شیرین و عمیق همراه با آرامشی وصف ناپذیر رفت. سیاوش قوامی پسر رضا قوامی پزشک متخصص قلب و عروق از دانشگاه تهران می رفت تا پله های ترقی را یکی بعد از دیگری طی کند و خود را در ردیف پزشکان معتبر و سطح بالای کشور جای دهد. *** سیاوش پس از جدایی پدر و مادر تا پانزده سالگی نزد مادر و پدرخوانده اش زندگی کرد و در هفته چند ساعتی نیز نزد پدر می آمد. او پس از تولد پانزده سالگی خود برای زندگی به نزد پدر آمد. وی که به خوبی از علت جدایی والدینش اطلاع داشت به تصمیمشان احترام گذاشت و هیچگاه با سخنان تلخ آنها را نیازرد. سیاوش در دل به حال پدر تأسف می خورد. پدر مردی تنها بود که به علت توافق با مادر فقط چند روز در هفته و فقط چند ساعت می توانست تنها موجودی را که نسبت خونی با او داشت ملاقات کند. او به خاطر وفای به عهد، سالهای زیادی را در تجرد گذرانده و سالهای عمرش را در انتظار و جستجو سپری کرده بود. به عقیده سیاوش مادر زن خوشبختی بود زیرا به مطلوب خود رسیده و از این بابت همیشه از رضا سپاسگذار بود. او فکر می کرد جدایی پدر و مادرش از شگفتیهای امر طلاق است. سیاوش از زمانی که به یاد داشت عاشق درس و یادگیری بود. پدرخوانده مهربان به علت توجه فراوانی که به او داشت به سرعت از وجود استعداد ذاتی او آگاه گشته و به پرورش استعدادهای او پرداخته بود. سیاوش با ورود به دبستان نشان داد که زحمات داوود، پدر خوانده اش بی ثمر نبوده و از دانش آموزان هم سطح خود بسیار بالاتر است و نسبت به آنان از کارآرایی بیشتری برخوردار است و او کلاسهای دوم و سوم و چهارم و پنجم را به صورت جهشی پشت سر گذاشت و در سن شانزده سالگی موفق به گرفتن دیپلم خود شده بود. سیاوش در کنکور همان سال در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد و با قبولی خود پدر و مادر و پدرخواندۀ مهربان همجون پدر واقعی خود را غرق شادی و غرور کرد. داوود که خود متخصص کلیه و مجاری ادرار بود به خواست رضا نیمکت ریاست بیمارستان او را از آن خود کرد. رضا قبولی پسرش را مدیون زحمات او می دانست. داوود با به همراه بردن سیاوش به بیمارستان و مطب و نشان دادن مردم محروم و دردمند به او، برایش توضیح داد که در زندگی همه موارد بر محور مادیات نمی گردد و انسان باید وجدان و معنویات را نیز به یاد داشته باشد. سیاوش از داوود یاد گرفت که با هر قشری همانند خود آنها رفتار کند. او به داوود افتخار می کرد و از انسانیت و انسان دوستی او لذت می برد و با خود عهد بسته بود که همانند او پزشکی مردم دار و مردم دوست شود. سیاوش در سن بیست و سه سالگی موفق به اخذ مدرک دکترای خود شد و به علت شاگرد اول بودن در بین تمامی دانشگاههای کشور توانست بدون دادن آزمون موفق به گذراندن دورۀ تخصص قلب و عروق که رشته مورد علاقه اش بود شود. سیاوش پس از گذراندن چهار سال دورۀ تخصص، به خواست خود یک سال به عنوان طرح به مناطق محروم رفت و با کمک کردن به مردمی که از امکانات رفاهی برخوردار نبودند با کوله باری از تجربه به تهران بازگشت و مشغول طبابت شد. او پس از یک سال طبابت در تهران به دعوت دانشگاه برای سمت استادیاری پاسخ گفت و در سن سی و دو سالگی پس از سه سال تجربۀ استادی گام به سال چهارم تدریس خود نهاد. قبل از زنگ زدن ساعت از خواب برخاست با آنکه فقط چهار ساعت خوابیده بود احساس سرحالی و نشاط می کرد. او طبق روال هر روزه برخاست تا دقایقی را به ورزش در باغ زیبا و با طراوت منزلشان بپردازد. سیاوش سه دور محوطۀ باغ را دویده و شروع به نرمش کرده بود که با برخورد دستی بر شانه اش نرمش را متوقف نمود و نفس زنان به پشت سر خود نگریست. - سلام پسرم، صبح بخیر زودتر از همیشه بیدار شدی؟ سیاوش دست پدر را در دست فشرد و گفت: - سلام پدر حالتان چطور است؟ شما چرا صبح به این زودی بیدار شدید. رضا روی نیمکت باغ نشست و گفت: - برای اینکه تو را قبل از رفتنت ببینم. سیاوش لبخندی زد و گفت: - به نظر می رسد باید کار مهمی داشته باشید. درست گفتم. رضا گفت: - بله یک کار خیلی مهم. سیاوش به پدر خیره شد. حالت جدی و شوخ چهرۀ پدرش در هم آمیخته بود و او نمی توانست تشخیص دهد کدام یک را باید جدی بگیرد. پس با نگاهی موشکافانه از پدر پرسید: - پدر اتفاق خاصی افتاده. رضا با صدای بلند خندید و گفت: - چی شده پسرم نکنه ترسیدی، بله یک اتفاق بسیار مهم. برادرت قصد ازدواج دارد و امشب مراسم خواستگاری است. دیشب مادرت تماس گرفت، می خواست با تو صحبت کند. تو نبودی و به من پیغام داد تا به تو بگویم که حتماً باید در مجلس امشب حضور داشته باشی در ضمن خیلی هم نگران بود که تو چرا دست به کار نمی شوی. او گفت سعید بیست و هفت سال دارد و تو با سی و دو سال سن هنوز تن به ازدواج ندادی، خلاصه کلی نگرانت بود. من تا ساعت یک و نیم بیدار ماندم تا تو را ببینم ولی دیر کردی و من فکر کردم شاید برنامه ای داری. راستی سیاوش سابقه نداشت اینقدر دیر کنی کجا بودی؟ سیاوش که دوباره نرمش کردن را از سر گرفته بود گفت: - دیشب وقتی آخرین مریضم را در مطب ویزیت کردم و برای آمدن به منزل آماده می شدم از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند که مریض بدحال دارم و حتماً باید خودم را برسانم من هم سریع به بیمارستان رفتم و ساعت دو ونیم بود که برگشتم. رضا گفت: حال مریضت چطور شد؟ سیاوش گفت: - خیلی سعی کردم تا توانستم با خواست خدا او را به زندگی برگردانم. خوشبختانه خوب است نمی دانید همراهانش چقدر خوشحال بودند. رضا که بار دیگر تحت تأثیر موفقیت پسرش غرق شادی شده بود گفت: - پسرم من به وجودت افتخار می کنم این را هرگز فراموش نکن. سیاوش لبخندی زد و گفت: - متشکرم پدر شما به من محبت دارید. سپس با لبخندی گفت: - لطفاً بار دیگر محبتتان را شامل حالم کنید. شما می دانید من اهل این جور مجالس که مادرم تاکید به شرکت من در آنها دارد نیستم لطف کنید به مادر خبر بدهید که نمی توانم مطب را تعطیل کنم و در مجلس حاضر شوم بماند تا وقت جشنهای دیگر و باقی مراسم. رضا که دستها را به علامت تسلیم شدن بالا می برد گفت: - سیاوش جان من را معاف کن، پسرم حقیقتش من جرأت گفتن این حرف را به مادرت ندارم خودت می دانی که او... سیاوش که با حوله ای که روی نیمکت باغ گذاشته بود عرق صورت خود را خشک می کرد خندید و گفت: - پس اگر تصمیمی که در مورد ازدواجم گرفته ام را بخواهم به مادر اطلاع دهید چه خواهید گفت رضا با نگرانی پرسید: قربان U ![]() ویرایش توسط saharschofield : ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۰۸ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #97 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰
نوشته ها: 42
(View Stats)
تشکرها: 212
تشکر شده 458 بار در 84 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز از صفحه236 تا 240 را خانه ما می مانی و فردا هم همراهمان می آیی.آتنا که مخالفت در چهره اش نمایان بود گفت: ـ نه شیدا جان من امشب را نزدتان می مانم اما فردا صبح زود قبل از آنکه شما بروید به خانه بر می گردم، راستش من با دوست شما زیاد راحت نیستم و خجالت می کشم که در جمع شما باشم. شیدا دست آتنا را گرفت و گفت: ـ این حرفها را بگذار کنار، حالا خوبست تو دختر اجتماعی هستی تازه تو زودتر از من با آنها دوست شده بودی روز عروسی را یادت رفته همه همانها هستند، با هم می رویم و خوش می گذرانیم. اصرار زیاد شیدا و مخالفتهای آتنا طبق معمول با پیروزی شیدا پایان پذیرفت و آنان وارد منزل شدند. شیدا با کمک آتنا مشغول تهیه شام شد. او همانظور که کارهایش را انجام می داد. زیر چشمی مراقب آتنا بود. او خونسرد و همچون همیشه آرام مشغول تهیه سالاد بود. شیدا موقعیت را مناسب دید و پرسید: ـ آتنا چه اتفاقی افتاده که من از آن خبر ندارم، نمی دانم چرا در نگاهت می خوانم که یک چیزی هست که به من نمی گویی. آتنا با پشت چاقو روی دست شیدا که خیار حلقه شده را برداشته بود زد و گفت: ـ ناخونک زدن ممنوع، بعدش هم تو فکر می کنی من نمی دانم که مامان امروز به تو حرفایی زده. شیدا که بهتر دید همچون همیشه صادقانه با آتنا صحبت کند برگ ص237 کاهویی برداشت و گفت: ـ خیار بدون کاهو نمی شود راستی واقعیتش این است که خاله خیلی نگرانت است، آتنا چت شده، تو هرگز خمود و افسرده نبودی من بیست و سه سال است که با تو بزرگ شده ام اگر تو را نشناسم که دیگه هیچ، حالا زود باش راستش را بگو چه اتفاقی افتاده. آتنا از ابتدای جریان برخورد با قوامی تا به آنجا که او را به منزل رساند را برای شیدا تعریف کرد و گفت: ـ وقتی مادر مرا با بارانی او دید کم مانده بود پس بیفته، طفلک پیش خودش هزار و یک فکر کرد تا بلاخره با داستانم او را راضی کردم.او هم با متانت قبول کرد و در آن وضعیت با من بحث نکرد. شیدا که به شدت مشتاق شنیدن باقی جریان بود گفت: ـ خوب بگو چی شده تو قرار بود جوابت را به او بدهی پس چرا این کار را نکردی. آتنا که تزئین سالاد را به اتمام رسانده بود گفت: ـ چرا اتفاقا همین کار را کردم. سه روز بعد از برخوردمان وقتی بارانی را از خشک شویی گرفتم آنرا بسته بندی کردم و به مطبش بردم می خواستم همون موقع جوابم را نیز بدهم ولی او نخواست مرا ببیند. شیدا که دقیق به حرفهای آتنا گوش می کرد با تعجب گفت: ـ یعنی چه، چرا نخواست تو را ببیند. آتنا گفت: ـ نمی دانم وقتی به منشی اش بسته را دادم و گفتم که امانت آقای دکتر ص238 است تشکر کرد و بسته را کنار خود گذاشت تا کار یک مریض را که خیلی هم بداخلاق بود انجام دهد، من کمی صبر کردم وقتی کارش تمام شد دوباره گفتم که لطف کنید بسته را به دکتر تحویل دهید تا خیالم جمع شود این بار با کمی اخم نگاهم کرد و بسته را به اتاق دکتر برد و چند لحظه بعد برگشت و مشغول کارش شد من که منتظر نشسته بودم فکر کردم شاید اگر مریض داخل اتاق بیرون بیاید دکتر من را به داخل اتاقش دعوت خواهد کرد اما وقتی دیدم با خروج مریض بیمار بعدی داخل اتاقش رفت حسابی جا خوردم بلند شدم و دوباره پیش منشی رفتم و پرسیدم: آقای دکتر نخواست مرا ببیند؟ با بی تفاوتی نگاهی کرد و گفت: نه نخواستند. من لجم گرفت و بدون هیچ حرفی از مطب خارج شدم. از آن روز به بعد هم همین فکر و خیالات است که دست از سرم بر نمی دارد و حال و حوصله ام را از من گرفته. شیدا به نظر تو این کارها چه معنی دارد. یعنی تمام آن حرفهای بقول خودش صادقانه دروغ بود و خواسته بود مرا مسخره کند. شیدا که چهره ای متفکر داشت و به آتنا خیره شده بود گفت: ـ نمی دانم بخدا عقلم به جایی قد نمی دهد اگر آنطور که تو می گویی خیلی راحت و بدون کنایه پیشنهادش را مطرح کرده و منتظر جواب است با عقل جور در نمی آید که یک دفعه پشیمان شده باشد آتنا اجازه می دهی درباره این مسئله با عماد حرف بزنم. ص239 آتنا با تکان سر نشان داد که اصلا موافق این کار نیست و گفت: ـ نه شیدا جان این کار را نکن من با دکتر رودرواسی دارم بهتر است منتظر بمانم تا زمان موضوع را حل کند. اگر او واقعا خواهان من باشد و سر حرفش ایستاده باشد بلاخره راهی برای دوباره مطرح کردن پیشنهادش پیدا خواهد کرد و ... صحبتهای آتنا و شیدا با صدای زنگ در قطع شد. شیدا بسوی اف اف رفت و در را باز کرد سپس در حالیکه سرخی گونه هایش نشان از هیجان درونیش می داد خود را به آشپزخانه رساند و من من کنان گفت: آتنا، آتنا جان عماد و دکتر قوامی هستند، سابقه نداشت دکتر سرزده به منزل ما بیاید، اصلا تا به حال اینجا نیامده بود نمی دانم چطور شد امشب بی خبر به دیدنمان آمده. آتنا که در یک لحظه تمام دلهره عالم به دلش راه یافته بود گفت: ـ وای شیدا خواهش می کنم از من حرفی نزن من میروم و در اتاق پنهان می شوم. شیدا با تکان دست حرف اتنا را قطع کرد و گفت: ـ مگر بچه هستی، برای عماد چه بهانه ای بیاورم مگر... صحبتش با صدای زنگ در آپارتمان قطع شد. شیدا به سمت در رفت و با سلام و احوال پرسی گرمی از عماد و دکتر قوامی استقبال کرد. آتنا گیج و سردرگم در آشپزخانه مانده بود و به بخت بد خود لعنت می فرستاد. می دانست که ماندنش در آشپزخانه بی ادبی است و باید برود و سلام و احوال پرسی کند. او مردد بود از یک سو دلش می خواست هر ص240 چه زودتر ماجرا پایان پذیرد و تکلیفش روشن شود و از طرفی دیگر مایل نبود که دکتر قوامی را در عمل انجام شده بگذارد. او بین دو راهی مونده بود که عماد سر رسید و وقتی او را دید در حالیکه متعجب به او نگاه می کرد گفت: ـ سلام، سلام به به، چه عجب! شما کجا اینجا کجا خانم راه گم کرده اید، خیلی خیلی خوش آمدید. اتفاقا همین دیشب بود که درباره شما پرسیدم چه عجب به ما افتخار دادید فکر نکردید دلمان برایتان تنگ می شود. آتنا با دستپاچگی که از دید عماد پنهان نمانده بود با او احوال پرسی کرد. او دیگر ماندن در آشپزخانه و پنهان شدن را جایز ندید و با دست و پایی که از شدت هیجان همچون کوه بر بدنش سنگینی می کرد وارد سالن پذیرایی شد. سیاوش که فکر می کرد عماد با یکی از آشنایان احوال پرسی می کند مشغول به صحبت با شیدا بود که با دیدن آتنا جلوی رویش ناگاه حرفش را با شیدا قطع کرد و از جا بلند شد و سلام آرام آتنا را با همان لحن پاسخ گفت. آتنا سر به زیر او را دعوت به نشستن کرد و در دورترین نقطه پنهان از دید او نشست. شیدا که دستپاچگی را در چهره دکتر قوامی می دید با تشکر از هدیه گرانقیمت او گفت: ـ دکتر شما ما را به اندازه کافی شرمنده کرده بودید این دیگر چه کاریست که کردید. سیاوش که خیلی زود بر خود مسلط گشته بود گفت: دنبال واژه نباش.کلمات فریبمان میدهند.... وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود فاتحه ی بقیه ی حروف را باید خواند... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #98 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: _-_کلبه اي در دل جنگل_-_
نوشته ها: 2,448
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : عشق خاموش حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 94 – 103 مخالف نیافته بود. جدای این مسائل خود او نیز طالب داوود بود و او را دوست می داشت و حتماً مادرش هم برای خواسته ی او احترام قائل می شد همانطور که برای خواسته ی آرزو اهمیت قائل شده و او را به مرد دلخواهش که شرایط مناسبی نیز داشت داده بود. آذین با یک هزار فکر و خیال مثبت و منفی در حالیکه کتابها و کلاسور را بر سینه می فشرد وارد منزل شد.او مادر را در آشپزخانه در حالیکه آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد یافت. با شنیدن صدای سلام آذین، مادر که انگار جن دیده بود ترسید و فریاد کوتاهی کشید. او در حالیکه دستش را روی قلبش گذاشته بود به آذین که بیشتر از او ترسیده بود و لیوانی آب به دستش می داد لبخندی زد و گفت: - سلام دخترم تو که پاک من را نصف عمر کردی کی آمدی که من اصلاً متوجه نشدم، حتی صدای بسته شدن در را هم نشنیدم. - همین الان آمدم، شما داشتید آهنگی زمزمه می کردید و حسابی غرق کارتان بودید. - وای راست می گویی من از بس توی فکر بودم هیچ صدایی را نمی شنیدم. تازه صدای زنگ را هم نشنیدم، یکدفعه سرم را بلند کردم و تو را روبروی خودم دیدم. این بود که ترسیدم. آذین در حالی که بوسه ای بر گونه ی مادر می زد گفت: - متأسفم که شما را ترساندم و بعد با عشوه ی مختص به خودش گفت: من را که می بخشید؟!! مادر سر دختر را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: البته عزیز مادر، تو که کاری نکردی تقصیر خود من بود که حواسم جای دیگری رفته بود. حالا برو، برو عزیز دلم آبی به دست و رویت بزن و بیا تا برایت چای بریزم. آذین به روشویی رفت و دست و صورتش را شست، لباسهایش را عوض کرد و خوشحال و سرحال نزد مادرش بازگشت. مادر مشغول تهیه ی شیرینی خانگی بود و خوش و خندان می نمود. شادی او به دختر جوان نیز سرایت کرد و هر دو ساعتی را به خنده و شوخی و درست کردن شیرینی گذراندند. ناهار با ورود پدر در فضایی شاد صرف شد و همگی برای ساعتی استراحت به اتاق خود رفتند. آذین نمی توانست در یک جا بند شود گاهی دراز می کشید و زمانی خیره به نقطه ای نامعلوم برجایش خشکش می زد. ساعت چهار بعد از ظهر صدای در منزل را شنید و یقین نمود که پدر خانه را ترک کرده، حالا به اندازه ی کافی فرصت داشت تا با مادر صحبت کند. می دانست که او نیز بیدار شده و طبق معمول همیشه پدر را راه انداخته. به سمت اتاق نشیمن رفت، مادر را در حالیکه مجله ی مورد علاقه اش را ورق می زد و شادتر از قبل به نظر می رسید یافت. آذین جلوی در ایستاد و به او که غرق مطالعه بود نگاه کرد، به آرامی به سمت آشپزخانه رفت. دو لیوان چای ریخت و با مقداری شیرینی خوشمزه که دست پخت مادر بود، به اتاق بازگشت. شهلا که از صدای لیوان و سینی به خود آمده بود با دیدن آذین لبخندی زد و گفت: - چقدر دل به دل راه دارد. همین الان می خواستم بیام و بیدارت کنم. آذین که لیوان چای را به دست مادر می داد گفت: - راستی. - بله با تو کاری داشتم منتظر بودم پدرت برود بعد سر فرصت با هم صحبت کنیم. آذین کمی جا خورده بود پرسید: - امیدوارم خیر باشد. مادر که آشکارا به هیجان دخترش می خندید گفت: البته که خیر است خیلی هم خیر است. آذین نفسی به راحتی کشید و گفت: - خوب خدا را شکر، حالا چه خبری دارید که شما را تا این حد خوشحال کرده؟!! سپس در حالیکه از فکری که به ذهنش رسید ذوق زده شده بود دستها را بر هم زد و گفت: - آها حالا فهمیدم آرزو حامله است و چون شک دارد شما نخواستید فعلاً بابا متوجه شود!! مادر با تکان سر درحالی که جرعه ای چای می نوشید حدس آذین را رد کرد و گفت: - نه آرزو حامله نیست. موضوع چیز دیگری است که به همان اندازه مهم است. آذین که دیگر بی طاقت شده بود با بی حوصلگی گفت: - پس مادر لطفاً خودتان خبرتان را بگوئید که حسابی جانم را به لبم رساندید. شهلا دست دخترش را در دست گرفت و با نگاهی مهربان به چشمان زیبا و نگرانش خیره شد. او به آرامی گویی که می خواست تک تک کلماتش در ذهن دخترش جای بگیرند گفت: - امروز خانم قوامی تماس گرفت. بعد از ملاقات ما از آقای قوامی این اولین بار بود که خانم قوامی تماس می گرفتند او بعد کلی سلام و احوال پرسی راجع به موضوع مهمی با من صحبت کرد که مربوط به شخص تو می شد. ضربان قلب آذین بالا رفت. دستانش یخ کردند. مادر که حالات دختر جوان از چشمانش پوشیده نمانده بود با فشردن دستهای سرد او در حالیکه فکر می کرد توانسته دخترش را تحت تاثیر قرار دهد گفت: - دخترم خانم قوامی تو را برای رضا خواستگاری کرد و از من خواست که با پدرت صحبت کنم و روز خواستگاری را تعیین کنم و به آنان خبر دهیم. آذین تو می دانی چه خوشبختی بزرگی به تو روی آورده این یعنی تضمین آینده تو، رضا پسر خوب و نجیبی است من می دانم که دهان تمام دوستان و آشنایان از شنیدن این خبر باز خواهد ماند. آذین گیج و سردرگم بود. درست همین امروز که او می خواست خبر خواستگاری داوود را به خانواده اش اطلاع دهد خانم قوامی تماس گرفته و او را برای رضا خواستگاری کرده بود. مادر که سکوت و حالت پریشان دختر را میدید گفت: خودت هم فکرش را نمی کردی نه؟! من هم فکرش را نمی کردم می دانم که با انتخاب تو دوستان و آشنایان قوامیها حسرت می خورند که چرا این شاهین خوش اقبال روی شانه ی دختران آنها ننشسته، آذین دخترم خودت هم خوب می دانی که چه دامهای فراوانی برای صید رضا پهن کرده اند. ولی او فریب هیچکدامشان را نخورد و تو را برای زندگی آینده اش انتخاب نموده است. آذین من، دختر قشنگم تو استحاق این خوشبختی را داری. نمی دانی آذین، نمی دانی چقدر خوشحالم. آذین که تازه به خود آمده بود با حرکتی سریع دستانش را از دست مادر بیرون کشید. چهره اش که از شدت هیجان و عصبانیت سرخ گشته بود نشان از عکس العملی غیر از آنچه که مادرش انتظارش را می کشید می داد. او در حالیکه از جایش بلند می شد و دستها را بر کمر می زد با صدایی که از شدت عصبانیت می لرزید گفت: - از کی تا بحال آقا رضا در مورد من لطف و عنایت داشته که من نمی دانستم، او با آن چهره ی سرد و خشنش خدا را هم بنده نیست. هیچوقت حتی نیم نگاهی هم به من نکرده و بیشتر از دو یا سه جمله با من حرف نزده، حالا چطور شده که یکدفعه فیلش یاد هندوستان کرده و عاشق و بی قرار من شده و قصد ازدواج با من را پیدا کرده و بعد در حالیکه انگشت سبابه خود را تکان می داد گفت: - می دانید مادر من از رضا خوشم نمی آید و نمی توانم با مردی که کوچکترین احساسی نسبت به او ندارم ازدواج کنم. رضا مرد سرد مزاج و بی احساسی است و من از او متنفرم. آذین بدون آنکه کنترلی بر حرکات خود داشته باشد با صدای بلند از رضا بد می گفت و انواع و اقسام صفات را به او نسبت می داد. شهلا به کلی غافلگیر شده بود احساس می کرد که به دخترش شوک وارد شده، حرکات و اعمال آذین به گونه ای بود که او هرگز تصور آن را هم نمی کرد. آذین او مهربان و شوخ و شاد بود. ولی دختری که جلوی روی مادر ایستاده بود و خط و نشان می کشید دختری عصبانی و خشن بود. شهلا نمی فهمید چرا آذین از رضا که محور توجه تمامی دختران بود خوشش نمی آید. او خود زمانی دختر بود و می دانست که دخترها بیشتر به سمت مردهایی که از خود احساس زیادی نشان نمی دهند جذب می شوند. یکی از عواملی که خود او طالب منصور گشته بود و به پیشنهادش جواب مثبت داده بود همین بود. منصور از بین تمام مهندسانی که در کارخانه ی پدرش کار می کردند و هر یک به گونه ای برای تصاحب دل دختر رئیس کارخانه دامهای مختلف پهن می کردند و با الفاظ عاشقانه و توجهات بیش از حد می خواستند او را از آن خود سازند یکه و تنها پس از دو بار دیدن شهلا به دفتر پدر او رفته بود و دختر جوانش را با متانت برای خود خواستگاری نموده بود. شهلا با صدای گریه بلند آذین بار دیگر متوجه او شد. دختر جوان آشکار اشک می ریخت. او در حالیکه صورت خود را توی مبل فرو کرده بود مدام تکرار می کرد که نمی خواهد به همسری رضا تن دهد. مادر که از دیدن گریه ی فرزندش پریشان شده بود او را در آغوش گرفت و گفت: - دخترم، عزیز دلم هیچ فکر نمی کردم که چنین نظری داشته باشی من فکر می کردم که تو رضا را دوست داری. درست مثل دختران دیگر که از نگاه مشتاقشان به رضا می توان فهمید که خواهان او هستند. اگرچه هرگز آن نگاه را در چشمان تو ندیدم ولی پیش خود فکر می کردم که تو هم به نوعی از او خوشت می آید. دخترم حرف دلت را به مادرت بگو تو هیچوقت بی دلیل با حرفهای من مخالفت نمی کردی بگو چرا یکدفعه چنان از کوره در رفتی که من هرگز تصور این رفتار را از تو نمی کردم. آذین که بار دیگر مهربانی مادر به او قوت قلب می بخشید گفت: مادر من از رضا بدم نمی آید، دروغ گفتم که از او متنفرم من تا به امروز حتی به او فکر هم نمی کردم چون، چون نمی توانستم که به او فکر کنم. اخمی چهره ی مادر را پوشاند که از دید آذین به دور نماند. او دست به زیر چانه دختر که سر را به زیر انداخته بود نهاد و صورتش را به سمت بالا گرفت و در چشمانش دقیق شد و پرسید: - متوجه ی منظورت نمی شوم چرا نمی توانستی به او فکر کنی؟ آذین صادقانه تمامی جریانات دوستی خود را با داوود از سال دومی که وارد دانشگاه شده بود، برایش تعریف کرد و قسم یاد کرد که هیچ یک از دوستان صمیمی اش نیز از این ماجرا اطلاعی ندارند و او هرگز کاری نکرده که کسی متوجه ی ارتباط سالم بین آن دو شود. شهلا که فکر نمی کرد دخترش چنین موضوع مهمی را از او پنهان کند با ناراحتی گفت: - چرا تا به الان حرفی نزدی، مگر من همیشه محرم راز دل تو و خواهرت نبودم. چرا مثل امروز با من از علاقه ات حرفی نزدی؟ حالا می خواهی چه کنی من با پدرت صحبت کرده ام. او هم موافق است چگونه دوباره برایش توضیح دهم که دخترش به شخص دیگری علاقمند است و سالهاست با او ارتباط و دوستی دارد. هر قدر هم برایش توضیح دهم که رابطه ی شما، یک رابطه ی سالم بوده باور نمی کند. آذین که سر به روی پای مادر گذاشته بود و آرام آرام اشک می ریخت گفت: - فکر می کردیم اگر داوود با مدرک پایانی خود به خواستگاری من بیاید پدر بیشتر موافق خواهد بود تا اینکه او را به چشم یک دانشجوی بیکار نگاه کند. مادر کمکم کن، خواهش می کنم داوود چشم به راه خبر من است. چطور به او بگویم پس از اینهمه سال قول و قرار و نقشه های مختلف که برای زندگی آینده مان کشیده بودیم نمی توانم با او ازدواج کنم. مادر او خیلی به من علاقمند است حالا چطور قلبش را بشکنم و جلوی چشم او زن مرد دیگری شوم که فقط از لحاظ مالی بر او برتری دارد. مادر من نمی گویم رضا پسر بدی است نه بلعکس هم خیلی آقاست و هم خیلی باوقار ولی من شرایط ازدواج با او را ندارم. لطفاًَ پدر را راضی کنید شما می توانید مادر خواهش می کنم، خواهش می کنم. شهلا نه می توانست بر علائق دخترش صحّه بگذارد و نه آن را نادیده بگیرد. آذین قلبش از آن مرد دیگری بود که اگر رضا نبود شرایط یک خواستگار خوب و ایده آل را به همراه داشت ولی از بخت بد آذین درست هم زمان با او خواستگار دیگری که برتری بسیاری بر او داشت وارد صحنه شده بود. او از طرفی فکر اینکه چه چیز باید به منصور بگوید را می کرد و هم به فکر آن بود که در برابر قوامیها چه جواب قانع کننده ای باید آماده می کرد. او نمی دانست چه دلیلی بیاورد تا دوستی چندین و چند ساله ی آنها خدشه دار نشود. آذین به پیشنهاد مادرش چند روزی به خانه ی آرزو رفت تا او کمی به اوضاع و احوال رسیدگی کند و سر و سامانی به قضایا بدهد. آن شب شهلا به سرعت شام مورد دلخواه شوهرش را آماده کرد و دستی به سر و روی خود کشید و منتظر بازگشت منصور شد. او برای صدمین بار مطالبی را که می خواست به منصور بگوید با خود مرور کرد اما با صدای زنگ در همه چیز از یادش رفت و طپش قلب شدیدی جایگزین آن شد. منصور که با جعبه ای شیرینی وارد منزل می شد از اینکه مثل هر شب دختر زیبایش به استقبالش نیامده اخمی کرد و پرسید: - شهلا پس آذین کجاست؟ نمی بینمش، نکنه خانم خانما خودش را از پدرش مخفی می کند. شهلا که سعی می کرد با خونسردی جواب منصور را بدهد در حالیکه جعبه بزرگ شیرینی را از دستش می گرفت گفت: - آذین منزل نیست غروبی آرزو تماس گرفت و گفت کلی مهمان بی خبر سرش ریخته و از آذین خواست که برود و به او کمک کند او هم رفت. منصور که کمی از شور و حال اولیه ورود به منزل افتاده بود با اندکی دلخوری گفت: - حالا چرا امشب این همه مهمان ظاهر شد الان باید آرزو و نادر هم اینجا بودند تا درباره ی این مسئله صحبت کنیم و حرفهایمان را یکی کنیم تا روز خواستگاری با توافق هم صحبت کرده باشیم. شهلا که دستانش را در آرنج همسرش قفل می کرد گفت: چقدر سخت می گیری منصور، وقت برای این کارها زیاد است. حالا قوامیها همین فردا که نمی خواهند آذین را محضر ببرند، کمی فرصت بده حالا هم برو دست و رویت را بشور بیا که شام آماده است. منصور رفت و به گفته ی همسرش عمل نمود و پس از چند دقیقه بر سر سفره ی زیبایی که همسرش آراسته بود حاضر شد. او در حالیکه سلیقه ی خوب شهلا را تحسین می کرد گفت: - به به دست شما درد نکند بانو، یاد آن ایام که هنوز بچه دار نشده بودیم بخیر، هر شب میزی شاعرانه داشتیم، چه روزهای خوبی بود. و بعد در حالیکه نگاهی عاشقانه به همسرش می کرد گفت: - خیلی از تو غافل شده ام نه؟! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #99 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,812
(View Stats)
تشکرها: 15,755
تشکر شده 38,703 بار در 5,147 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 9-18 می خواهند فرزند خواندگی پسری را بپذیرند که لیاقت و کفایت لازم را برای کارهایی که آنان در نظر دارند، داشته باشد. خانوادۀ قوامی از طبقۀ متمول و سرشناس شهر هستند آنها زن و مردی پیر اما دوست داشتنی هستند که اگر ملاقاتشان کنی مطمئناً از آنان خوشت خواهد آمد، رضا پسرم تو خوب می دانی که همچون فرزندم برایم عزیز هستی و خوب می دانی که چقدر به فکر خوشبختی تو هستم. این یک فرصت استثنائی است، می دانم که به دوستانت فکر می کنی همیشه از اینکه به بقیه به چشم خواهر و بردار نگاه کرده ای و نسبت به همۀ آنان احساس مسئولیت می کردی خوشحال بودم. پسرم تو قلب مهربانی داری و همواره کوشیده ای که دیگران از وجودت بهره مند شوند پس این بار هم به آن پیرمرد محترم کمک کن و به زندگی سرد و بی روحشان گرما بده، در ضمن در کنار تمامی این صحبتها به فکر آیندۀ خودت نیز باش، پسرم تو تنها کسی هستی که با شرایطشان مطابقت می کنی و به من این حق را بده که تو را انتخاب کرده ام. دکتر عالمی همچنان به صحبتهای خود ادامه داد و از مزایا و خوبیهای زندگی با قوامی ها سخن می گفت ولی رضا هیچ چیر نمی شنید. او فقط سر به زیر انداخته و در افکاری متفاوت غوطه ور بود. او می دانست که باید برود و این تصمیم غیرقابل تغییر بود. شاید هر کس دیگری جای او بود از این خبر شاد و خوشحال می شد ولی او باید می ماند. تعلق خاطری به پرورشگاه داشت که با تمامی خوشیها و ثروتهای عالم قابل تعوض نبود چگونه می توانست مرضیه را بگذارد و برود. او عادت داشت هر روز او را ببیند و در کارها یاریش نماید، جدائی او از تمام این عادتها برایش غیر ممکن می نمود. حال اگر او به اجبار می رفت بر سر مرضیه چه می آمد این امکان وجود داشت که خانواده ای بیاید و او را تحت تکفل خود قرار دهد آنوقت آن دو برای همیشه از هم جدا می شدند. این افکار برای رضا چون دردی کشنده بود. دکتر در حالی که سعی می کرد تحت تاثیر چشمان عسلی زیبای پسر جوان که در غمی عظیم و هاله ای از اشک که هر لحظه آمادۀ جاری شدن بود ولی وی با مهارت سعی در کنترل آن داشت قرار نگیرد او را از امواج پر تلاطم افکارش بیرون کشید و گفت: رضا سعی کن خودت را برای روبرو شدن با آنان آماده کنی. رضا مستقیم در چشمان دکتر نگریست و پرسید: دکتر تا چند روز دیگر نزدتان خواهم بود. قلب دکتر به تپش افتاده بود رضا با بغضی در گلو سخن می گفت و این اولین بار بود که دکتر بدین گونه او را مشاهده می نمود. او نمونه ای کامل از صبر و بردباری بود و دیدنش در این حالت برای دکتر درد آور بود. او با تاسف سرش را تکان داد و گفت: آنان امروز بعد از ظهر برای ملاقات و صحبت با تو به اینجا می آیند، من از تو خیلی تعریف کرده ام. امیدوارم که تو نیز سر بلندم کنی در ضمن تا دو هفتۀ دیگر به طور رسمی فرزند آنان خواهی شد. رضا که از شنیدن مدت زمان بودنش در پرورشگاه هراسان شده بود گفت: فقط دو هفته، این زمان برای انجام کارهایی که دارم زمان بسیار اندکی است و من باید به خیلی از کارها برسم. _ متاسفم پسرم فقط دو هفته وقت داری. آنان مصمم هستند که برای تحویل سال نو نزدشان باشی. رضا که دیگر قادر به کنترل اشکهایش نبود گفت: _ یعنی حتی تحویل سال را نیز نباید با دوستانم باشم. دکتر سری به نشانۀ تاسف تکان داد. پسر جوان بدون کلامی دیگر و با اجازۀ دکتر دفتر را ترک کرد و مرد مهربان را با افکارش تنها گذاشت. رضا زمانی که چشم گشوده بود خود را در کنار کودکان فراوانی یافته بود که همچون خود او فاقد خانه و کاشانه ای گرم و با محبت بودند. آنان همگی در اتاقهای کوچک، با تختهایی به هم چسبیده می خوابیدند و برای رضا تصور آنکه به یکباره از همۀ آنان جدا شود و تجربۀ تنها زندگی کردن با مرد و زنی را بیاموزد، وهم انگیز بود. او که هر روز با سر و صدای دوستانش دیده می گشود و همواره اطرافش را کودکانی کوچک و بزرگ پر کرده بودند، باید می رفت تا در خانه ای ساکت و آرام زندگی کند. برای اولین بار با چشمانی حسرت بار به دوستانش که مشغول انجام وظایف خود بودند نگریست. تا ساعتی پیش همه چیز عادی بود ولی در عرض چند دقیقه ورق برگشته و زندگیش دستخوش تحولی عظیم گشته بود. صدای آرام و دلنشین مرضیه که او را به نام می خواند و با نگرانی نگاهش می کرد او را به خود آورد. سعی کرد لبخندی به رویش بزند ولی نتوانست در عوض چشمانش بار دیگر لبریز از اشک شد. مرضیه که نگران می نمود آستین لباسش را گرفت و گفت: _ رضا چرا هر چه صدایت کردم جوابم را ندادی اولین بار است که تو را تا این حد در خود فرو رفته می بینم. رضا به چشمان سبز رنگ مرضیه خیره شد می دانست در هر کجا و هر زمان که باشد آن جفت چشم زیبا را هرگز فراموش نخواهد کرد. بهتر دید جریان را برای مرضیه بازگو نماید تا اینکه از دهان دیگران بشنود. با آهی برخاسته از سینه که برای مرضیه تعجب آور بود گفت: _ چقدر خوب شد که دیدمت همین الان می خواستم به سراغت بیایم تا دربارۀ موضوع مهمی با تو صحبت کنم. قلب مرضیه شروع به طپش کرد و رنگ از رخسارش پرید و با اضطرابی که در صدایش مشهود بود پرسید: _ زود باش بگو، چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر پریشانی؟ _ یک اتفاق وحشتناک، من ممکن است یا بهتر بگویم مجبورم بزودی شماها را ترک کنم. مرضیه که خود نیز صدایش را به زور می شنید گفت: _ منظورت از این حرفها چیست؟ رضا سر به زیر انداخته بود و آرام برای مرضیه سخن می گفت: _ طبق معمول خانواده ای آمده اند و دکتر من را برای فرزند خواندگی آنها برگزیده، خودت می دانی که تصمیم با ما نیست و این یک اجبار است من دلم نمی خواهد تو و سایر بچه ها را ترک کنم ولی مثل اینکه مجبورم و چاره ای جز این ندارم. بعد در حالی که با مشت بر دیوار می کوفت و بغض را در گلویش مهار می کرد گفت: این سرنوشت لعنتی ماست که از همه اختیارات و نعمتهایی که دیگر بچه های هم سن و سال ما از آن بهره مندند بی بهره باشیم، خودت می دانی که تقصیر من نیست. مرضیه درست است که جدایی از این مکان که همچون خانه ام می ماند و دور شدن از بچه هایی که جای اقوام نداشته ام هستند بسیار سخت است ولی بیشترین نگرانی من تو هستی، پیش خود فکر می کردم که تا دو سال دیگر به خدمت سربازی می روم و در عین حال به درسم نیز می رسم و شغلی پیدا می کنم. کمی وضعیت مالیم را روبراه می کنم و به سراغت می آیم و با هم زندگی جدیدی را آغاز می کنیم ولی اشتباه می کردم تقدیر خواسته که از این مکان بروم. من می ترسم مبادا چنین سرنوشتی نیز برای تو رقم زده شود آنوقت من چه باید بکنم، چگونه می توانم پیدایت کنم؟!! مرضیه هیچ چیز نمی شنید جز همان حرفهای رضا در مورد رفتنش و اینکه خودش تنهای تنها می شد. البته عاطفه و دیگر دوستانش بودند ولی رضا چیز دیگری بود. مرضیه جوانتر از آن بود که معنی عشق را بداند ولی احساسی در درونش به او می گفت که رضا را به گونه ای جدا از دیگران دوست می دارد. برای او سپری کردن روزهای تنهایی در پرورشگاه بعد از رفتن رضا یعنی بی رنگ شدن تمامی رنگهای زیبای زندگی و این خود به معنای مرگ آرزوهای مرضیه بود. *** حوالی غروب همان روز رضا لباس پوشیده و آراسته وارد دفتر دکتر شد. سر به زیر انداخته، سلامی آرام نمود و در کنار دیوار ایستاد. متانتش باعث گشت که با داخل شدنش به اتاق پیرمرد و پیرزن محترم از جا بر خاستند. دکتر به احترام قوامیها خود نیز از جا برخاسته بود با اشاره دست به هر دو طرف پیشنهاد نشستن داد و خود شروع به صحبت کرد: _ جناب قوامی این پسر خوب ما رضاست، پسری شایسته و با لیاقت، ملاحظه بفرمایید وقار و متانتی در وجودش هست که من در هیچ پسر همسن و سال او ندیده ام، او درسخوان و کوشاست و در تمامی کارهایی که به او محول می شود نهایت سعی و تلاش خود را در بهتر انجام دادنش بکار می گیرد من از بین تمامی پسرهای این مکان او را برای شما برگزیده ام و می دانم که نزد شما سربلند خواهم شد. قوامی و همسرش که چشم از رضا بر نمی داشتند، کوچکترین اعمال و رفتار او را زیر نظر گرفته بودند و به سخنان دکتر گوش می کردند. رضا که شباهت فوق العاده ای به پسر از دست رفته آنها داشت آنان را در تصمیم خود مصمم ساخته بود. قوامی با نگاهی به همسرش فهمید که او نیز تصمیم خود را گرفته. بله رضا پسر آنها می شد پسری که با دنیا عوضش نمی کردند. مراحل قانونی کار به سرعت پیش می رفت. قوامی ها مایل بودند که هر چه زودتر رضا را نزد خود ببرند. آنان هر روز با هدایای فراوان به پرورشگاه می آمدند و ساعتی با رضا خلوت می کردند. آنان از نحوۀ زندگیشان با او سخن می گفتند و از وی می خواستند که از آرزوها و افکارش با آنان سخن بگوید ولی رضا هیچ نمی گفت فقط شنوندۀ مودبی بود که در کمال احترام با آنان رفتار می نمود. قوامیها بر این باور بودند که چهرۀ اندوهبار رضا به زندگی سختی که در پرورشگاه داشته مربوط می شود غافل از آن بودند که او حاضر نیست زندگی در پرورشگاه با تمام آن کمبودها و سختیها را با تمامی خوشیها و ثروتهای عالم تعویض نماید. رضا شبی را که برای آخرین بار در تخت فرسوده خود خوابید هرگز از یاد نبرد، قلبش چون کوهی عظیم بر سینه اش سنگینی می کرد. در طی ده روز گذشته غم او غم همگان شده بود و فضای پرورشگاه برای استقبال سال نو تبدیل به جوی غم بار و سنگین شده بود. بهروز که درست همسن و سال رضا بود و به فاصله نیم متر از تخت رضا می خوابید به وجود او و اینکه هر شب قبل از خواب با هم صحبت کنند و از امیال و آرزوهایشان بگویند عادت کرده بود و این آخرین شبی بود که آن دو فرصت داشتند مانند گذشته ها باشند. بهروز که چشم از سقف بر نمی داشت زمزمه وار پرسید: _ رضا بیداری؟ رضا که خسته و بی رمق می نمود با صدای گرفته جواب داد: _ آره. بهروز ادامه داد: _ می دانی رضا شاید هر کس جای تو بود از صمیم قلب برایش خوشحال می شدم چون آینده اش تضمین شده بود ولی در مورد تو نمی توانم چنین نظری داشته باشم چون جدائی از تو برایم بسیار مشکل است و بعد با آهی بلند ادامه داد: _ تو با ورود به زندگی آنان به یکباره به تمامی خواسته هایی که داشتی می رسی اینطور که معلوم است افراد پولداری هستند، سر و وضعشان که حسابی است از هدایایی که برایت آورده اند می توان حدس زد که در چه حدی هستند. حالا چرا الان در این سن و سال به فکر قبول فرزند افتاده اند امری است مربوط به خودشان، فقط این را می دانم که در نگاهشان عشق به گمشده ای موج می زند که می خواهند در تو بیابند. _ من هم به همین موضوع فکر می کردم، نمی خواهم بگویم از آنها بدم آمده، نه برعکس من که هرگز طعم و لذت دست نوازش پدر و مادر را نچشیده ام برایم بسیار شیرین و گوارا است که چنین محبتهای صادقانه ای را تجربه کنم ولی دست خودم نیست نمی توانم پاسخگوی محبتهایشان باشم و مدام رفتاری سرد و بی روح دارم. رضا مکثی کرد و گفت: _ بهروز مرضیه ضعیف و لاغر شده و خودش را از چشم من پنهان می کند به هر طریقی سعی کردم خودم را به او نزدیک کنم نشد، گوشه گیر شده و من از همین می ترسم که او مثل سالهای پیش شود، یادت می آید روزی که آن خانم او را به پرورشگاه آورد و سپس دوید و رفت چه حالی داشت، بدون وقفه گریه می کرد هیچ کس نمی توانست او را آرام کند وقتی جلو رفتم و دست کوچکش را در دستم گرفتم ساکت شد لبخندی زد و دیگر گریه نکرد از همان لحظه با اینکه از تعلق خاطر و مسئولیت چیزی نمی فهمیدم به آن دختر شش سالۀ کوچک انس گرفتم، فکر می کردم که تنها من می توانم تسلی دل او باشم. در این سالها هم فکر و ذکر من فقط خوشی و شادی او بود. برای من دیدن او در این حالت بسیار ناگوار است، بهروز به من قول بده که از مرضیه مراقبت کنی و کمتر تنهایش بگذاری من هم سعی خودم را برای حفظ ارتباط با شماها خواهم کرد با این شناختی که تا به الان از قوامیها پیدا کرده ام نباید سخت گیر باشند و مانع دیدارمان گردند. رضا که هیجان بر او غلبه کرده بود بلند شد و دست بهروز را در دست گرفت و گفت: _ بهروز با بودن تو در کنارم هرگز فکر کمبود برادر را در زندگیم نکردم من می روم ولی تو هستی البته نمی دانم تا دو سال دیگر آیا تو هم از این مخمصه ای که گریبانگیر من شده در امان خواهی بود یا نه ولی تا وقتی که هستی از تو خواهش می کنم که چشم و گوش من باشی و به مرضیه کمک کنی و از عاطفه بخواه که همواره با او باشد. اگر خانواده ای برای بردنش آمد هر طور که هست نشانی محل سکونتشان را پیدا کن، من می دانم که تو می توانی این کار را انجام دهی. به من این قول را می دهی؟ بهروز و رضا تا سپیدۀ صبح با یکدیگر به گفتگو نشستند و قول و قرارهای فراوان گذاشتند و بر آنها قسم یاد کردند. وقتی که خورشید عالم تاب اولین پرتوهای خود را ارزانی آدمیان کرد دو پسر جوان غرق در افکار خود به خوابی سنگین فرو رفتند. ساعت ده صبح قوامیها برای بردن رضا به پرورشگاه آمدند. وسایل اندک رضا توسط راننده قوامی به درون صندوق عقب اتومبیل منتقل شد. رضا ماند و تعدا زیادی از دوستان و اولیای پرورشگاه. صحنۀ تلخ خداحافظی دوستان که در کنار هم تشکیل یک خانواده بزرگ را می دادند بسیار غم انگیز بود بطوری که اشک را به چشم همگان حتی قوامیها راه داده بود. رضا سوار اتومبیل شد و دوستانش تا دم در پرورشگاه بدرقه اش نمودند و این چنین بود که او قدم به مرحلۀ جدیدی از زندگی خود گذاشت. *** قوامیها از طبقه متمول جامعه بودند و خانۀ اشرافی و مجلل آنها هوش از سر رضا که در تمامی عمرش بیش از چند خیابان را در تهران ندیده بود برد. او تا به آن سن چنین مکانی با آن همه وسعت ندیده بود. باغی بزرگ با استخرهایی به اشکال مختلف که پر از آب بودند. درختان سر به فلک کشیده که به زیر پایشان گلهای بسیار زیبا روئیده بود همگی دست به دست هم داده و باغ منزل قوامی ها را همچون بهشت زیبا نموده بود و در دل این همه زیبایی جاده ای از در ورودی تا پای پلکانی سنگی کشیده کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #100 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,451 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| احتشامی, تایپ, روزگار, فراخوان, مژگان, نودوهشتیا, گذر, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | امن ، آبی ، آرام | شهره قوی روح | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 86 | ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۴۰ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 123 | ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |