بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۹ بعد از ظهر   #51 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
Fahimeh_B آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

130-134

دستکم در قالب کلمات. کامیل، با من ازدواج می کنی؟
- بله!
کامیل از خوشی فریاد زد. جرمیا را محکم گرفت و بعد با نگرانی خود را عقب کشید.
- اگر زنت شوم، باید بچه های زیادی بیاورم؟
از این پرسش غیرمنتظره، ابروهای جرمیا بالا رفتند. چنین پرسشی او را دستپاچه کرده بود. این موضوعی بود که کامیل می بایست با مادرش مطرح می کرد، نه با او. و جرمیا به یاد آورد که کامیل هنوز بسیار جوان است.

- فکر می کنم یک یا دو.
برای کامیل تقریبا افسوس خورد. خودش هنوز بچه بود.
- برایت خیلی مهم است؟
یکی از آرزوهای جرمیا بود. طی چهار ماه گذشته فقط به بچه اندیشیده بود.اما کامیل به نظر افسرده رسید.
- یکی از دوستان مادرم، امسال به هنگام وضع حمل مرد.
نکته ی تکان دهنده ای را بازگو کرد، و جرمیا بیش از پیش خود را معذب یافت. این موضوعی نبود که می خواست به بحث بکشد.
- کامیل، برای دخترهای جوان چنین اتفاقی نمی افتد.
اما خودش می دانست که این طور نیست. افزود:
- فکر نمی کنم که جای نگرانی داشته باشد. همه چیز میان مرد و زن به طور طبیعی اتفاق می افتد...
اما کامیل حرفش را قطع کرد.
- مادرم می گوید این بهایی است که زنان برای گناه می پردازند. اما به نظر من بی انصافی است که فقط زنها این بها را بپردازند. دوست ندارم چاق بشوم و ...
- کامیل !
جرمیا از این موضوع ناراحت شد.
- ... عزیزم... خواهش می کنم... نمی خواهم نگران چیزی بشوی.
و با گفتن این کلمات، بار دیگر وی را دلداری داد و کامیل صحبت مادرش را از یاد برد و موضوع صحبت به خانه بازگشت، و به مراسم عروسی... و به اعلام نامزدیشان پس از بازگشت مادر کامیل... به میهمانی یی که پدرش ترتیب خواهد داد... برای کامیل اینها موضوع های بسیار مهمی بودند. و آن شب چون به بستر رفت، چنان به هیجان آمده بود که نتوانست بخوابد. هر دو خبر خوش را به پدر دادند. او دست جرمیا را فشرد و گونه ی کامیل را بوسید. و آن شب ارویل که به بستر رفت، رضایت بی حدی داشت. دخترش بسیار ثروتمند، بسیار خوشبخت و بسیار خوشحال می شد. و همین او را بسیار خشنود کرد.
آن شب جرمیا فقط به دختر ظریف موسیاهی می اندیشید که به زودی در آغوش او می غنود. دیگر نمی توانست صبر کند. در تمام ماه های اخیر تنها شده، و دیگر به دیدن مری الن نرفته بود. خبری هم از آملیا نداشت، اگرچه یک یا دو ماه پیش نامه ای برای وی نوشته، و از کامیل صحبت کرده بود. اما حالا به قدر کافی مشغله ی ذهنی داشت... عروسی... خانه ی پرشکوهی که می ساخت. و در مورد تفسیر کامیل درباره ی بچه، دچار نگرانی نشد. برای یک دختر جوان طبیعی بود که بترسد. بدون تردید مادر کامیل پیش از عروسی با وی صحبت می کرد و مشکل خود به خود حل می شد. جرمیا با خود گفت: فکرش را بکن، یک سال دیگر، احتمالا کامیل بچه دار می شود... در حالی که لبخند می زد و رویای کامیل و بچه هایی که می آیند را در سر داشت به خواب رفت. آنها را در حال بازی در نپاولی می دید، در حالی که خودش و کامیل روی چمن ها قدم می زدند.


فصل 11

به محض دریافت نامه ی حاوی خبر از ارویل، الیزابت بیوچمپ به سرعت بازگشت، همین طور هیوبرت، اگرچه دسترسی به او کمی مشکل بود. خانواده به سرعت گرد آمدند، دوستانشان را در سرتاسر آتلانتا دعوت کردند تا در مراسم نامزدی شرکت کنند و اگرچه افراد بسیاری به سفر رفته بودند، بیش از دویست نفر آمدند. کامیل هرگز این قدر دلفریب به نظر نرسیده بود. پوشیده در لباس ارگاندی از مدعوین استقبال می کرد. به شاهزاده ای افسانه ای شباهت داشت با پوست شیری رنگ و موهای پرکلاغی. جرمیا در کنارش ایستاده بود، لبخند شادمانه ای داشت، و یک انگشتر الماس دوازده قیراطی را به کامیل هدیه داده بود.
- خدای من، به اندازه ی یک تخم مرغ است!
با دیدن انگشتر، مادر فریاد برآورده بود، و کامیل در اطراف اتاق رقصید و پدرش خندید.
- دختر شیطانی هستی...
مادرش هم خندید.
- و به زودی ثروتمند می شوی، کامیل!
نگاه سرزنش باری به ارویل انداخت که این بار نمی خواست به همسرش پاسخ دهد. از کامیل رضایت کامل داشت.
- می دانم که هستم. و جرمیا برایم خانه ای زیبا می سازد، با وسایلی مدرن. و هرچه که بخواهم!
مثل بچه ی نه ساله حرف می زد و مادرش اخم کرد.
-کامیل، چه دختر لوسی می شوی.
-می دانم.
و فقط فکر بچه دار شدن بود که اندوه را به چهره اش آورد، اما شاید این هم بهای اندکی باشد. تصمیم داشت با مادرش صحبت کند و بپرسد آیا راهی وجود دارد تا مدتی آن را به تأخیر اندازد؟ شنیده بود که زنهای دیگر در این مورد صحبت می کردند، اما نمی خواست حالا به آن بپردازد. تا پیش از شب عروسی فرصت کافی داشت.
- هیچ می دانی چقدر خوشبخت هستی؟
- بله.
و بعد با اعلام مستخدمه مبنی بر این که جرمیا پایین منتظر است، مثل فنر از جا پرید. دو هفته اقامت در آتلانتا به رویا شباهت داشت: با



بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای بندگانش، بی جواب گذاشتن برخی از دعاهای آنهاست ...
Fahimeh_B آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۲ بعد از ظهر   #52 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
misha_porro آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام منم 5 صفحه می خوام
misha_porro آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر   #53 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
hotstar آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحه ی 66 الی 71
مسلماً افکار دختر هفده ساله ای نبود. وی به طرز گستاخانه ای نظریاتش را بیان می کرد که در عین حال شنونده را سرحال می آورد.
- آقای ترستون، فکر می کنم پول مهم است و به افراد اهمیت می دهد. هر وقت هم نداشته باشند، دیگر مهم نیستند.
- اما همیشه این نظر صادق نیست.
- چرا، هست.
در اعترافش خشن بود.
- پدر ِمادرم را ببینید. ثروت و کشتزار را از دست داد و دیگر هیچ کس نبود. خودش متوجه شد و خودکشی کرد.
و بعد مستقیم به چشمهای جرمیا خیره شد.
- شما مرد مهمی هستید. پدرم این را در نظر دارد. حتماً ثروت بسیاری دارید.
به گونه ای صحبت می کرد که گویی جرمیا چلیکهای پر از پول دارد، و آنها را در حیاط مقابل عمارتش چیده است. چنین تصوری موجب خنده ی جرمیا شد.
- بیشتر از ثروت، زمین دارم.
فرقی نمی کند. در جاهایی زمین اهمیت دارد، در جاهای دیگر گله ی گاو... جاهای مختلف، چیزهای مختلف، اما همه با یک معنا.
جرمیا منظور کامیل را درک کرد و از خود پرسید: آیا این دختر چنین می پندارد؟ اگر چنین باشد پس باعث وحشت می شد. چطور می توانست تا این حد پی به اهمیت تجارت و ثروت و قدرت برده باشد؟
- فکر می کنم منظورتان قدرت است. از قدرتی صحبت می کنید که ویژه ی افراد موفق یا مهم است.
کامیل لحظه ای اندیشید و بعد سری تکان داد:
- به نظرم حق با شماست، و منظور من هم همین بود. قدرت را دوست دارم، همین طور نحوه ی رفتارشان و تفکرشان.
- به مادرش نگاه کرد و بعد به جرمیا.
- از افراد ضعیف متنفرم. به نظرم پدر بزرگ ضعیف بود. به همین خاطر خودش را کشت.
- کامیل،دوران سختی در جنوب برای بسیاری تغییرات وحشتناک بود، و عده ای نمی توانستند دوام بیابند.
- پدرم زنده ماند.
با غرور جرمیا را نگریست.
- ثروتش را همان موقع به دست آورد.
سپس با شاره به این نکته ی ممنوع، از صحبت باز ایستاد . و با لبخندی که قلب پولادین هر مردی را ذوب می کرد، پرسید:
- در کالیفرنیا به چه نحو است؟
جرمیا، خنده بر لب به شرح نپاولی پرداخت. کامیل برای مدتی مؤدبانه گوش فرا داد، و بعد حوصله اش سر رفت. دختری نبود که به سرزمینش علاقه داشته باشد.از داستانهای مربوط به سان فرانسیسکو بیشتر خوشش می آمد. و بعد به شرح سفر اخیرش به نیویورک پرداخت که آنجا را بسیار جذاب یافته بود. و اگر دسن هجده سالگی ازدواج نکرده باشد، پدر وی را به اروپا می برد. ارویل هنوز برادرزاده ای در فرانسه داشت و کامیل بیشتر مایل بود پاریس را ببیند.درست مانند دخترهای کوچک صحبت می کرد، و جرمیا خود را محو زیبایی وی یافت. گویی می توانست کلمات آملیا را بشنود:... دختر جوانی را پیدا کن... ازدواج کن... بچه درست کن... کامیل از آن دخترهایی بود که مردهای جا افتاده را دیوانه می کرد و از پای در می آورد. اما جرمیا برای یافتن عروس به آتلانتا نیامده بود، بلکه برای تجارت آمده بود. در نپاولی زندگی معمولی و سالمی داشت: پانصد کارگر در سه معدن. یک زن کدبانو، خانه، مری الن. به یکباره، در رویا کامیل را رقص کنان در آن میان دید. در تمام مدت شام گپ زدند و گروه کوچکی از نوازندگان پس از شام مشغول نواختن موسیقی شدند. جرمیا مؤدبانه از الیزابت بیوچمپ تقاضای رقص کرد، اما الیزابت اعتراف نمود که هرگز نرقصیده است، و شاید او میل داشته باشد با دخترش برقصد. کامیل کنار مادرش ایستاده بود. کاری از دست جرمیا بر نمی آمد. مگر جلو آوردن بازو. پیش خود، رقصیدن با دختری چنین کم سن و سال را دیوانگی دانست. دیوانگی، در عین حال سرگرم کننده. و چون دید که بی اختیا ر به وی تمایل دارد سرآسیمه شد. در طول رقص، جرمیا مجبور شد در برابر قدرت جذابیت کامیل مقاومت کند.
- رقصیدن را به همان اندازه ی صحبت درباره تجارت دوست دارید؟
- آه، بله...
کامیل لبخندی زد:
- ... عاشق رقصیدن هستم.
گویی گفتگوهای قبلی هرگز روی نداده بودند، و به تنها چیزی که کامیل می اندیشید رقصیدن بود. جرمیا تقریباً خواست با صدای بلند بخنند و وی را بی حیای کوچولو صدا زند، که البته چنین هم بود.
- آقای ترستون، خیلی خوب می رقصید.
جرمیا در این امور مهارت داشت و از آن لذت می برد. اما ستایش کامیل لذت بیشتری به او بخشیده بود. هر دو خنده کنان به رقص ادامه دادند. سالها می شد که جرمیا چنین آسوده خاطر نمی نمود. خودش هم دلیلش را نمی دانست. اگر می دانست تا چه حد کامیل مجذوب او شده، دچار وحشت می شد.
- متشکرم، دوشیزه بیوچمپ.
کامیل برق نگاه وی را دید و خندید. سعی داشت هم شور برانگیز باشد و هم خجالتی. و بار دیگر جرمیا مجبور شد با غرایزش مقابله کند. با پایان گرفتن آخرین والس، به یکباره متوجه گرمای اتاق، درخشش شمعها و عطر مدهوش کننده ی گلها شد. و بعد کامیل را نگریست برق چشمهای وی را نیز متوجه شد. جرمیا میل داشت به وی بگوید زیباست، اما جرأت نیافت. چون هفده سال بیشتر نداشت و خودش بیش از دو برابر سن او عمر کرده بود. کامیل را به کنار مادرش رساند و اندکی بعد از همه خداحافظی کرد.
لحظه ای کوتاه دست کامیل را در دست گرفت و نگاه وی چون کبوتری به درون چشم های جرمیا پرواز کرد و کامیل با صدای ملایمی که روح او را به لرزه در می آورد، و در عین حال احساسی بدوی را در او زنده کرد، گفت:
- پیش از رفتنتان امکان دارد باز هم شما را ببینم؟
منظور کامیل واضح بود و جرمیا لبخندی زد. از این سفر تنها یک چیز در یاد نگه می داشت: هدف دختر جوانی واقع شدن و در دام طلسم وی گرفتار آمدن. سرزنش کنان به خود گفت: اگر چنین است پس زمان بازگشت فرا رسیده است.
- واقعاً نمی دانم. تا چند روز دیر می رو.
- تا آن موقع چی؟
با نگاه معصوم بچگانه ای جرمیا را نگریست.
- پدر گفت که شما همه ی کارهایتان را انجام داده اید.
- همین طور است. اما تا روز اول هفته هیچ قطاری عازم سان فرانسیسکو نیست.
کامیل با خوشحالی دستها را بر هم کوبید و خنده کنان گفت:
- چه خوب! پس وقت بازی دارید.
جرمیا با صدای بلند خندید.
- شب بخیر، کوچولو. برای بازی کردن خیلی پیرم. به خصوص بازی با تو.
دیگر صحبتی نکرد و پس از دست دادن با میزبان به درون کالسکه سوار شد. در مسیر بازگشت به هتل، افکارش را متوجه میهمانی و کامیل فریبنده ساخت. بچه ی بی پروایی بود، اما با آن چشمهای درشت آبی، و ذهن تیز، می توانست هر چه را می خواست به دست آورد. بدون شک همین کار را هم می کرد. پس می شد فهمید که چرا پدر وی را ستایش می کرد. با ندیشیدن به کامیل، جرمیا نیش غریبی را در خود احساس کرد. با یاد آوری رقص والس تقریباً گیج شده بود. تصور شهوانی داشتن نسبت به دختری چنین جوان غیر اخلاقی بود و جرمیا ذهنش را متوجه آملیا و مری الن کرد، اما هیچ قدرتی نمی توانست کامیل را از ذهن او بزداید.
سرانجام با احساس بی تابی به درون نیمکت کالسکه فرو رفت، و چنانچه کامیل کنار او نشسته بود، علیرغم جوان بودن، وی را در آغوش می گرفت.
چیزی در کامیل چنان فریبنده و عجیب بود که هر مردی را از راه راست منحرف می کرد. بدون هیچ منطقی جرمیا این حالت را درک می کرد و به وحشت افتاد. به یکباره برای ترک آتلانتا و بازگشت به کالیفرنیا بیقرار شد.
زیرا، اگر می ماند... امکان نداشت کسی بگوید چه روی خواهد داد....



20 نفر واست سالاد فصل سلطنتی درست میکنند...

لب نمیزنی...

ولی دوست داری تره ای رو بخوری که "اون" هیچوقت واست خرد نمیکنه!!
hotstar آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ قبل از ظهر   #54 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

ص180-189
-تمام آن سفرهای زمستانی به اینجا...من که می دانم برای چه می امدی ....تو هم درست مثل پدرم هستی که در نیوارلئان معشوقه ای دارد.
جرمیا نفس را فرو برد. پس از ازدواج با کامیل به یک زن هم نگاه نکرده بود.میلی هم نداشت.
-چرند هم نگو پس آن موسرخ سالن کالیستوگا کیست؟
خدای من مری الن جرمیا رنگ به چهره نداشت کی به کامیل گفته بود ؟ آیا از موضوع بچه هم خبر داشت؟ اما کامیل فقط با حیرت جرمیا روبرو شد . با نگاهی حاکی از رضایت نشست .
-از واکنش ات می فهمم که می دانی منظورم کیست.
-کامیل خواهش می کنم...عزیزم بعد از ازدواج هیچکس در زندگیم وجود ندارد .هیچکس من با توچنین رفتاری نخواهم داشت. برای توو ازدواجمان احترام بسیاری قائلم.
-پس این زن کیست؟
جرمیا می بایست تکذیب کند اما جرات نکرد کامیل نمی توانست حرفهایش را بپذیرد.
-کسی که عادت داشتم ببینمش
جمله صادقانه ای بود چهره اش هم همین را حکایت می کرد.
-هنوز هم وی را می بینی؟
این پرسش خشم جرمیا را برانگیخت نمی توانست بپذیرد که توسط یک دختر هجده ساله مورد بازجویی قرار بگیرد.
-نه و به نظر من این پرسش فوق العاده نامناسب است . تمام این موضوع را هم شایسته ی یک بانو نمی دانم کامیل
تصمیم داشت ضربه ی نهایی را وارد سازد.
-پدرت این رفتار تو را مورد تایید قرار نخواهد داد.
کامیل سرخ شد می دانست که پدرش از آگاهی وی نسبت به وجود معشوقه اش وحشت خواهد کرد.
-حق دارم بدانم.
چهره ی کامیل از خشم سرخ شده بود. زیاده روی کرده بود و خود این را می دانست.
-هیچ مردی هم رفتار تورا تایید نمی کند اما حالا که این طور شد من تو را تایید می کنم و اجازه بده به تو اطمینان بدهم بیش از این که این موضوع چندش آور را ببندیم هیچ نگران من نباش کامیل . من به تو وفادار هستم از همان روز اول ازدواجمان و میل دارم تا روز مرگ هم وفادار بمانم کامیل نگرانیت برطرف شد؟
مانند پدری جدی و ناخشنود صحبت می کرد کامیل به شدت غمگین شد . فقط یک بار بحث مری الن را در اواخر شب در بستر پیش کشید.
-جرمیا خیلی خوشگل است ...
-کی ؟
جرمیا نیمه خواب بود
-آن زن ...موسرخ کالیستوگا...
جرمیا از جایش پرید و به وی خیره شد.
-دیگر نمی خواهم در این مورد با تو صحبت بکنم.
-معذرت می خواهم جرمیا
صدای کامیل آهسته بود. جرمیا دوباره دراز کشید و چشمهایش را بست . کامیل دست کوچکش را روی شانه ی او گذاشت . اندکی بعد شوری در جرمیا برانگیخته شد . او شش ماه را در لذت به سر می برد و می دانست که کامیل هم از این جنبه خوشبخت است . تنها مورد نومیدی جرمیا عدم باردار شدن وی بود اما هانا در اواخر ماه اوت دلیل را روشن کرد روزی به هنگام صرف صبحانه مقابل جرمیا ایستاد کامیل هنوز در خواب بود.
-جرمیا باید با تو صحبت کنم.
لحن صدایش چون مادری خشمگین بود و جرمیا با تعجب سر از بشقاب نیمرو و سوسیس بالا آورد.
-اتفاقی افتاده ؟
-بستگی دارد که تو چه طور آن را ببینی.
و بعد هانا به طبقه بالا نگریست.
-بیدار شده ؟
-نه
جرمیا اخمی کرد و سری تکان داد. آیا بازهم بین این دو زن برخوردی پیش آمده بود ؟ جرمیا تلاشی نداشت منکر عدم وجود محبت بین این دو زن شود حتی تلاش نمی کرد از یکی در مقابل دیگری دفاع کند.
-هانا چی شده ؟
هانا در آشپزخانه را از داخل قفل کرد کاری که هرگز نمی کرد به جرمیا نزدیک شد و دست در جیب پیشبندش برد و حلقه ای از طلا را بالا آورد چیزی بود شبیه حلقه های پرده فقط نرمتر و ظریفتر.
-جرمیا این را پیدا کردم.
-چی هست؟
این حلقه نتوانسته بود علاقه ی او را برانگیزدو هیچ حوصله بازی حدس وگمان را در اوایل صبح نداشت .
-یعنی تو نمی دانی؟
هانا تعجب کرده بود خودش هم شیئی به این ظریفی ندیده بود ساده تر از آن را چرا اما جرمیا سری تکان داد بیحوصله و کنجکاو بود . هانا نشست.
-یک حلقه است
-این را که خودم می بینم.
-می دانی...حلقه....
هانا با شرمساری برای او توضیح می داد اما می دانست باید توضیح بدهد.
-زنها از این جلوگیری کننده استفاده می کنند تا ...تا...
صورتش سرخ شد .و ادامه داد به خاطر علاقه اش به جرمیا
-با استفاده از این بچه دار نمی شوند.
لحظه ای طول کشید تا جرمیا توانست این هشدار را درک کند و بعد احساس کسی را داشت که سقف بر سرش فرود آمده باشد.
حلقه را قاپ زد صدایش می لرزید شاید این پیرزن می خواست مسئله سازی کند تا برای کامیل دردسر به وجود آید. اما چنین اخلاقی نداشت .اگرچه هرچیزی ممکن بود دوزن از هم نفرت داشتند حتی کامیل سعی کرده بود وی را اخراج کند.
-کجا پیدایش کردی؟
جرمیا ایستاد دیگر نمی توانست مانع خشم خود شود.
-در حمام
-از کجا می دانی چی هست؟
-گفتم که ....قبلا دیده ام...
و بعد باردیگر سرخ شد.
-...جرمیا می گویند خیلی کارساز است البته به شرط محتاط بودن داخل یک دستمال بود آن را برداشتم و شستم و ...افتاد بیرون...
هانا از خود پرسید: آیا جرمیا از دست وی عصبانی شده است یا نه ؟ اما اورا ببهتر از این می شناخت .
-جرمیا متاسفم اما فکر کردم حق داری بدانی
به هانا نگاه کرد حتی ناتوان بود که به وی اطمینان بدهد به شدت از کار کامیل به خشم آمده آزرده و نومید شده بود.
-نمی خواهم در این مورد حرفی با او بزنی روشن شد؟
صدای جرمیا هنوز گرفته بود و هانا با حرکت سر پاسخ مثبت داد بعد جرمیا با گامهای بلند به طرف در رفت قفل را باز کرد و از خانه خارج شد .
اسب را زین کرد و لحظه ای بعد چهار نعل به طرف معدن تاخت . حلقه را د رجیب داشت.
فصل 14
آنچه از هانا شنیده بود ذهن اورا تمام روز اشغال کرد. و حتی یک لحظه هم نتوانست روی کارش متمرکز شود حلقه ی درون جیبش چون مشعلی قلبش را می سوزاند. سرانجام در اوایل بعد از ظهر محل کارش را ترک کرد و به سراغ دکتر همیشگی رفت حلقه را به او نشان داد و توضیح خواست با توضیح دکتر لرزه بر اندام جرمیا افتاد.
-این در حمام زنم بود.
-درست ....و تو منتظر بودی حامله شود .
جرمیا با سر پاسخ مثبت داد .
- خوب با این مسلما نمی شود عملکردشان خیلی خوب است هیچ چیز مثل این نیست.
شانه ای بالا انداخت و مستقیم به جرمیا خیره شد.
-همسرت به تو گفت که از این استفاده می کرده؟
حالا دکتر به هیجان آمده بود.
-نه
سکوتی طولانی برقرار شد .دکتر وجرمیا غرق در افکار خود بودند .
-کارخوبی نکرد نه ؟
جرمیا سری تکان داد و برخاست .
-نه
با پیرمرد دست داد و به سنت هلن بازگشت . کامیل را در اتاق خواب یافت پوشیده در پیراهن و شلوار گشاد و مشغول باد زدن خویش جرمیا بدون هیاهوی بعدی حلقه را روی دامنش انداخت. کامیل ابتدا به آن نگاهی انداخت. اطمینان نداشت امیدوار بود که قطعه ای جواهر باشد و ناگهان متوجه شد مانند کسی که مار دیده باشد خود را عقب کشید و رنگ از رویش پرید. روزها به دنبال آن گشته بود و می ترسید آن را گم کرده باشد.
-کجا پیدایش کردی؟
جرمیا ایستاده وی را نگریست و برای لحظه ای هیچ علاقه ای را در نگاهش بروز نداد.
-درست تر بگویم کامیل تو این را از کجا آوردی؟ و چرا من هیچ چیز در این مورد نمی دانستم؟
آشکار بود که او استفاده از آن را می دانست دیگر انکار فایده ای نداشت و کامیل این را فهمید.
-معذرت می خواهم ...من...
چشمهایش پر از اشک شدند و رویش را برگرداند. جرمیا می خواست عصبانی باقی بماند اما نتوانست روی زمین کنار وی زانو زد کامیل را مجبور کرد تا به او بنگرد.
-کامیل چرا این کار را کردی؟ فکر می کردم اشکالی در کار باشد که ...نمی توانستیم.
کامیل در حالی که می گریست سری تکان داد و چهره اش را در میان دستها پنهان کرد.
-بچه نمی خواستم...نمی خواستم چاق بشوم و... ولوسی آن می گفت خیلی درد دارد...
اشکهایش از سر ترس و درد با شدت بیشتری سرازیر شدند.
-نمی توانم نمی توانم.
کامیل یک دختر بچه بود و جرمیا این را فهمید اما زن هم بود و همسر او جرمیا دیگر نمی توانست جوان شود .فرصتی برای پنج یا ده سال آینده را نداشت .بارها در این مورد توضیح داده بود با لحنی پر از مهر هم گفته بود در خفا کامیل را به خاطر حفاظت خود در مقابل او مورد سرزنش قرارداده بود .
-جرمیا کاری از دستم ساخته نبود...ترسیده بودم....می دانستم که عصبانی خواهی شد.
-بودم آزرده هم بودم می خواهم همیشه با من صادق باشی.
-سعی می کنم.
اما کامیل به او نگفت که صادق خواهد ماند.
-خوب از اینها باز هم داری؟
کامیل سری به نشانه ی نفی تکان داد و بعد شکست خورده با حرکت سر تایید کرد.
-کجا؟
جرمیا را به حمام برد و جعبه ای که به دقت پنهان شده بود را نشان داد دو حلقه ی دیگر در جعبه بودند و جرمیا آنها را برداشت .
-جرمیا با آنها چه کار می کنی؟
کامیل وحشت کرده بود اما جرمیا تمایلی به خویشتنداری نداشت. هر سه حلقه را درمیان دستهای قوی اش خرد کرد و بعد به درون سطل زباله انداخت کامیل گریه سرداد.
-نباید این کار را بکنی...نباید....نباید....
با مشت بر سینه ی جرمیا کوبید و جرمیا وی را محکم در آغوش گرفت و اجازه داد بگرید . بعد با ملایمت وی را به بستر برد روی تخت خواباند و با افکارش تنها گذاشت . مدتی در باغ قدم زد احساس مورد خیانت قرار گرفتن داشت. آن شب هردو آرام بودند . به بستر رفتند جرمیا از کشف آن حلقه هنوز آزده بود کامیل چراغ را خاموش کرد و کلمه ای بر زبان نیاورد در منتها الیه تختخواب و دور از جرمیا دراز کشید که کاری غیر عادی از جانب وی محسوب می شد. همیشه کامیل بود که ابراز تمایل می کرد حلقه به وی آزادی عمل می داد و حالا با ترسی مرگبار دراز کشیده بود فاصله را حفظ می کرد اما امشب جرمیا بود که تمنای وی را داشت .
-نه ...نه ...جرمیا...
اما به یکباره جرمیا عنان خود را از دست داد بخشی ناشی از خشم و بخشی به خاطر حقی که داشت .



شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۸ قبل از ظهر   #55 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام
10 صفحه دیگه لطفا
aylin-72 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۲ قبل از ظهر   #56 (لینک مستقیم)
مدیر بخش سرگرمی
 
یگانه آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Rosali نمایش پست ها
سلام
اگه مونده 10 صفحه هم بدین به من
سلام
بفرمایید

190 تا 199

http://s2.picofile.com/file/7201766341/184_199.rar.html

مرسی


نقل قول:
نوشته اصلی توسط misha_porro نمایش پست ها
سلام منم 5 صفحه می خوام

سلام
بفرمایید
200 تا 204

http://s2.picofile.com/file/7201769993/200_215.rar.html


مرسی




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

یگانه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۴ قبل از ظهر   #57 (لینک مستقیم)
مدیر بخش سرگرمی
 
یگانه آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط aylin-72 نمایش پست ها
سلام
10 صفحه دیگه لطفا
سلام

بفرمایید

205 تا 215

http://s2.picofile.com/file/7201769993/200_215.rar.html


مرسی
یگانه آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۴۵ قبل از ظهر   #58 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
hotstar آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام
6 صفحه دیگه بهم می دید؟
hotstar آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۹ بعد از ظهر   #59 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
misha_porro آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط یگانه نمایش پست ها
سلام
بفرمایید
200 تا 204

http://s2.picofile.com/file/7201769993/200_215.rar.html


مرسی
یگانه جون، من 5 صفحه خواستم.این صفحه هایی که دادی از 215-200 هست. یعنی از بین این ها من باید 204-200 رو تایپ کنم یا کل 15 صفجه رو؟؟؟؟
misha_porro آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۷ بعد از ظهر   #60 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
shamim_13 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

135 تا 139
میهمانها، پیک نیکها، هدیه ها و تبریکها. جرمیا نمی توانست منتظر بماند، و بوسه ی وداع این بار قلبش را به درد آورد. اما تا پیش از آوردن کامیل به خود کارهای بسیاری را باید به سرانجام می رساند: خرید زمین، ساخت خانه. در تمام طول مسیر بازگشت، آنچه را که در سر داشت به صورت طرحهای خام روی کاغذ کشید. و پیش از ورود به نپاولی سه روز را در سان فرانسیسکو گذراند. زمینهای مرغوبی را دید، و به دیدار چندین آرشیتکت رفت. صبح روزی که عازم خانه شد، آنچه می خواست را یافته بود. زمین وسیعی را خریده بود، در حاشیه جنوبی ناب هیل با چشم اندازی از شهر. زمانی که به دفتر آرشیتکت رفت و آنچه می خواست را تشریح کرد، به او گفته شد این نقشه دو سال وقت می برد و جرمیا خندیده بود.
-نه، دوست من.
آرشیتکت گیج شده بود. جرمیا لبخندی زد:
-من زمان اندکی کمتر از دوسال را تصور می کنم.
-یک سال؟
جرمیا پوزخندی زد. او جرمیا ترستون را نمی شناخت... یا کامیل بیوچمپ را. جرمیا به آسانی می توانست مطمئن شود که کامیل هم نظری چون خود او داشته باشد.
-به نظرم چهار یا شاید پنج ماه.
آرشیتکت از جایش پرید و جرمیا خندید.
-شوخی می کنید؟
-به هیچ وجه.
و سپس جرمیا روی لبه ی میز نشست و چکی با مبلغ هنگفت نوشت.
این گروه بهترین آرشیتکتهای شهر به شمار می رفتند و مدیران بانک جرمیا آنها را به شدت توصیه کرده بودند. چک را داد و گفت که چک دیگری هم پس از اتمام کار می دهد. چهار ماه دیگر، یا حداکثر پنج ماه. با چنین مبلغی هیچ کس جر و بحث نمی کرد و حتی مشکل زمان هم تا حدی حل می شد. با چنین مبلغی یک لشکر کارگر را می شد استخدام کرد. در هوای تاریک روشن سوار قایقی شد که عازم نپاولی بود. از معامله ی آن روز رضایت داشت. تا یک هفته ی دیگر آرشیتکت به نپاولی می آمد تا نقشه را به او نشان دهد، و چنانچه بخت با آنها باشد، روز بعد کار شروع می شد. جرمیا نمی خواست حتی لحظه ای را از دست بدهد. مایل بود وقتی عروس را می آورد خانه آماده باشد. تصمیم داشت پس از عروسی در ماه دسامبر، ماه عسل را در نیویورک بگذرانند. بعد با کامیل به نپاولی می آمدند. سپس به سان فرانسیسکو می رفتند. زمستان را در آنجا می گذراندند، و با نخستین رایحه ی بهاری به نپاولی باز می گشتند و تا پایان تابستان آنجا می ماندند. به نظر جرمیا که این یک زندگی کامل بود. و چون هفته ی بعد آرشیتکت آمد، جرمیا نقشه ها را بسیار پسندید. او به میزان اهمیت جرمیا برای این برنامه پی برده بود. عروس هیجده سال داشت و رویا و روح جرمیا را به التهاب آورده بود. در واقع چیزی که ساخته می شد یک قصر بود، با شیشه های رنگی در قسمت مرکزی ساختمان. ستونهایی در بیرون ساختمان وجود داشت. و باغی که به دقت طراحی شده بود. هدیه ای که می خواست به کامیل بدهد، به کسی که یک عمر آفتاب زندگی را بر او می تاباند. از هر حیث، طرحها عالی بودند. سبک روکوکو و معاصر در هم آمیخته و چشم و روح جرمیا را نوازش می دادند. به سختی می توانست منتظر بماند تا کامیل عمارت را ببیند. در خیال وی را گردش کنان در باغ می دید. اتاق خواب بزرگ، رختکن، نشیمن، و اتاق کاری از چوب برای خودش. در همان طبقه یک اتاق بچه، و یک اتاق پرستار. در طبقه ی بالا، شش اتاق خواب بزرگ دیگر. آیا کسی می دانست چه تعداد بچه خواهند داشت؟ معمار به جرمیا اطمینان داد که کارکنانش از هم اکنون به دنبال تزئینات هستند. نجارها و در و پنجره سازها همزمان کار را شروع می کنند، و پیش از تکمیل ساختمان همه چیز آماده خواهد بود. و از این به بعد جرمیا هفته ای یک بار به سان فرانسیسکو می رفت و روند پیشرفت کار را زیر نظر می گرفت. جرمیا از خود پرسید: آیا سر وقت همه چیز حاضر خواهد شد؟ کامیل پیوسته نامه می فرستاد. از مقدمات عروسی حرف می زد. پارچه لباس را از نیوارلئان آورده بودند. کامیل دیگر نمی توانست صبر داشته باشد، مانند جرمیا که دلشوره ی ساختمان را داشت وی هم نگران لباس عروسی بود. جرمیا برای تسریع در کار تعدادی از کارگران معدن را هم به سان فرانسیسکو فرستاد. و هر که در روزهای تعطیلات آخر هفته راضی به کار در ساختمان می شد، جرمیا مبلغ قابل توجهی پاداش می داد.
همزمان برای تجدید دکوراسیون خانه اش در سنت هلن کارهایی انجام داد. در طول نوزده سال اخیر هرگز متوجه نبود که اتاق خوابش چقدر کهنه و رنگ باخته می نمود. اکنون پی می برد که چقدر هم خانه اش تهی است. از نپاولی و سان فرانسیسکو خریدهای بسیاری کرد، و از هانا خواست تا برای هر اتاق پرده بدوزد. اگر قرار بود که کامیل را به نپاولی بیاورد، پس همه چیز باید زیبا باشد. کامیل دختری جوان بود و نیاز به نور، هوای تازه، و محیط نشاط آور داشت. دستور داد گلهای تازه ای را در بیرون خانه بکارند. تعدادی از کارگرانش خانه را رنگ زدند. در ماه اکتبر خانه نو شد و جرمیا از زیبای اش حیرت کرد. تنها هانا بود که از این تغییرات دلخوری داشت و هر بار نق نق می کرد، تا این که سرانجام سکوت اختیار نمود. عاقبت جرمیا بعد از یک روز طولانی کاری ، وی را نشاند، فنجان قهوه ای ریخت، سیگاری روشن کرد و گفت:
-بسیار خوب، سرکار خانم، حالا صحبت کنیم. می دانم از این تغییرات خوشت نمی آید، و در تمام دو ماه اخیر بر همه فشار آورده ام، اما حالا خوشگل شده. کامیل از اینجا خوشش خواهد آمد. به علاوه، تو هم کامیل را می پسندی...
لبخندی زد. به یاد نامه ای افتاد که صبح دریافت کرده بود:
-... و تا جایی که یادم می آید به خاطر ازدواج نکردن مدام نق می زدی. و حالا می خوام زن بگیرم. پس دیگر چرا از دست من عصبانی هستی؟
هانا چندین بار از رفتن به سان فرانسیسکو و تماشای نحوه ی ساختمان خودداری ورزیده بود.
-هانا، تو که نباید نسبت به یک دختر هیجده ساله حسادت کنی. هر دوی شما در زندگی من جا دارید. کامیل از حضور تو باخبر است و بی نهایت مشتاق دیدن توست.
جرمیا ناراحت می نمود. پیرزن روزگار را بر او سخت کرده بود، به خصوص طی چند هفته ی اخیر.
-چی شده؟ حالت خوش نیست، یا شاید به خاطر این که در نپاولی ساختمان نمی سازم عصبانی هستی؟
هانا لبخندی زد. در این جمله هم حقیقتی نهفته بود.
-من به تو نگفته ام که احتیاج به یک خانه ی دیگری نداری. داری دخترک را نیامده لوس و ننر می کنی.
-حق با توست. کامیل محبوبه ی یک پیرمرد می شود.
-دختر خوشبختی است.
در تمام این چند ماه نخستین باری بود که هانا کلمات دلپذیری بر زبان می آورد، و جرمیا احساس خشنودی کرد. عمیقاً نگران هانا بود و می ترسید که کاری کند تا کامیل از وی بدش بیاید.
-هانا، من مرد خوشبختی هستم.
نگاهشان با هم تلاقی کرد. هانا خوشحالی را در چشمهای جرمیا دید.
تغییر زندگی در شش ماه گذشته جالب به نظر می رسید ... جالب ... اما چیزهای به مراتب بیشتری هم وجود داشتند.



گروه بانوان نیکوکار مجازی
http://www.forum.98ia.com/t466818.html

رمانهایی که دنبال می کنم:


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




shamim_13 آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
استیل, تایپ, ترستون, خانه, دانیل, فراخوان, نودهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
خانه ترستون | دانیل استیل | اسکن ~pArnYa~ کتابهای کامل شده خارجی 48 ۱۲ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۲۵ بعد از ظهر
هدیه | دانیل استیل | تایپ گروهی نود و هشتیا * Star کتابهای کامل شده خارجی 55 ۹ تير ۱۳۹۰ ۰۷:۳۷ بعد از ظهر
فراخوان تایپ هدیه | دانیل استیل * Star فراخوان تایپ 173 ۵ خرداد ۱۳۹۰ ۰۷:۲۳ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودهشتیا | سهم من paradise فراخوان تایپ 228 ۱۳ شهريور ۱۳۸۹ ۰۱:۱۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودهشتیا | بغض غزل شبنم فراخوان تایپ 174 ۲۸ تير ۱۳۸۹ ۱۰:۲۴ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان