| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بازآموزی ذهن برای کمک به بازآموزی ذهن، در تمام شرایط چه در خلوت و چه در جمع، این سوال را از خود بپرسید: 1. آیا آرامش ذهنی را انتخاب می کنم یا کشمکش و آشفتگی روحی را؟ 2. آیا عشق را برمی گزینم یا ترس را؟ 3. آیا می خواهمجوینده ی عشق باشم یا جوینده ی خطا و تقصیر؟ 4. آیا می خواهم دهنده ی عشق باشم یا جوینده ی عشق؟ 5. آیا این روابط( کلامی یا غیر کلامی) بر مبنای عرضه ی عشق به طرف مقابل است یا بر اساس گرفتن عشق؟ بسیاری از افکار گفته ها و اعمال ما عشقی را عرضه نمی کنند. اگر طالب ارامش ذهنی هستیم، خیلی مهم است که روابطمان با سایرین ، بااحساسی حاکی از پیوند و اتحاد توام باشد، برای رسیدن به آرامش ذهنی و تجربه کردن عشق باید همواره به افکار و گفته ها و اعمال خود دقت داشته باشیم. واژه هایی که باید از دامنه ی لغات ما حذف شوند در روند بازآموزی ذهن، گام بعدی به شناخت تاثیر واژه ها اختصاص دارد. به مجموعه واژه هایی که در ادامه مطرح خواهد شد توجه کنید، معمولا در پیام هایی که به خود یا سایرین می دهیم، ردپایی از این کلمات یافت می شود، با استفاده از اینگونه کلمات موجب می گردیم تا گذشته ی آکنده از احساس گناه همچنان باقی بماند و اینده ی پر از ترس و وحشت، محکم تر از پیش در ذهن ما ریشه بدواند و در نتیجه احساس ناآرامی و کشمکش روحی بیش از پیش تقویت شود. هر چه تاثیر مخرب این واژه ها را بر روی ذهن مان عمیق تر درک کنیم، راحت تر می توانیم به حذف آنها از جملات و افکارمان همت گماریم. در این راه مهم است که با خود مهربان باشیم. اگر دیدید که هم چنان از این کلمات استفاده می کنید، آن را خطایی اصلاح پذیر ببینید و از احساس گناه بپرهیزید. این واژه ها عبارتند از: غیر ممکن نمی توانم مستاصل شده ام محدودیت اگر فقط اما با اینکه سخت مجبور باید تردید هر واژه یی که شما را یا دیگری را در زمره ی گروه خاصی از مردم قرار دهد. هر واژه یی که شما یا دیگری را سبک سنگین کند. هر واژه یی که شما یا دیگری را مورد قضاوت یا نکوهش قرار دهد. نتیجه گیری این کتاب راهنمایی هایی را در زمینه رها شدن از ترس و رسیدن به ارامش درونی در اختیار می گذارد. به کمک دستورالعمل های کاربردی آن، می توانیم دیدگاه و برداشت های مان را دگرگون سازیم تا دیگر خود را جدای از دیگران نبینیم، ترس ها و کشمکش های روحی مان را به دست فراموشی سپاریم و در عوض، عشق و ارامش را تجربه کنیم و خود و دیگران را یکی ببینیم. رسیدن به ارامش درونی زمانی میسر می شود که بخشیدن دنیا و همه ی ساکنان ان را بیاموزیم و بدین طریق همه، از جملهخودمان را بی گناه بدانیم. هر لحظه از زندگی را می توان فرصتی برای بیداری یا تولد دوباره دانست، فرصتی فارغ از دخالت نامربوط خاطراتی که بخواهند اینده را پیش گویی کنند. آنگاه به یاری ازادی می توان عشقی را که جزیی از سرشت طبیعی بشر است، تا بی کرانه ها امتداد داد. هرگاه احساس آزدگی، افسردگی، خشم یا ناخوشی کردیم، می توان مطمئن بود که هدف غلطی را پیش گرفته ایم و به ترس پاسخ مثبت داده ایم. دلیل ناشادی های مان این است که تلاش برای رسیدن به ارامش را به عنوان یگانه هدف اصلی خود به دست فراموشی سپرده ایم، و توجه خود را به جای انکه بر روی دادن و بخشیدن متمرکز کنیم، بر گرفتن معطوف کرده ایم. با انتخاب مداوم عشق به جای ترس می توان به تحولی درونی دست پیدا کرد، تحولی که ما را قادر می سازد از سرچشمه ی طبیعی عشقی که در نهادمان به ودیعهگذاشته شده است خود و سایرین را سیراب کنیم. به این طریق است که رفته رفته می توان عشق و شادی یی که ما را به هم پیوند می زند، شناخت و تجربه کرد. مرور مطالب 1.یکی از اهداف اصلی زمان این است که ما را قادر سازد انچه را که می خواهیم تجربه کنیم، خود برگزینیم. آیا طالب ارامش هستیم یا خواهان کشمکش های روحی؟ 2. همه ی ذهن ها به هم پیوسته و یکی هستند. 3. انچه یا حواس فیزیکی مان دریافت می کنیم، از واقعیت چهره یی تحریف شده و محدود در اختیار ما می گذارد. 4. ما نه می توانیم دنیای بیرون را تغییر دهیم و نه مردم را. اما قادر هستیم دیدمان را نسبت به دنیا، سایرین و خود دگرگون سازیم. 5. تنها دو احساس در جهان وجود دارد؛ یکی عشق و دیگری ترس. ماهیت واقعی وجود ما عشق است و بس. ترس محصول ذهن ما و در نتیجه غیرواقعی است. 6. آنچه تجربه می کنیم ناشی از حالت ذهنی یی است که بر پرده ی دنیای بیرون می افکنیم. اگر این حالت ذهنی انعکاس دهنده ی عشق و ارامش و صحت باشد، انچه را که تجربه می کنیم نیز خارج از این حیطه نخواهد بود. اگر حالت ذهنی مان اکنده از شک، ترس و نگرانی در مورد ناخوشی ها بیماری ها باشد، همین حالت را روی پرده ی جهان باز می تابانیم احساسی جز این تجربه نخواهیم کرد. برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ![]() "نفســـــک" ...رازیست در این چشم سیاه... ...که بهاران را عزا دار... ...تبِ خویش کند... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بخشش ختم تمام رنج ها و فقدان هاست. بخش سوم آموزه هایی در باب ایجاد تحولات درونی نحوه عمل به آموزه ها اصول و راهنمایی های مطرح شده در این کتاب از راه تمرین هر روزه ی آموزه ها، معنا می یابند. ممکن است پذیرش برخی از انها برای تان دشوار باشد، یا ربطی میان انها و مسایل زندگی تان نبینید. این شک و تردیدهای اولیه چندان مهم نیستند. اما رغبت شما برای تمرین مو به موی انها بسیار حایز اهمیت است. نتیجه ی حاصل از این تمرین ها، راه رسیدن شما را به هدف اصلی تان که همانا دست یابی به شادی درونی است، هموار سازد. به خاطر داشته باشید که داشتن رغبت به معنای رسیدن به استادی و مهارت مطلق در این امر نیست بلکه فقط به شما امادگی می دهد تا در مسیر تغییر دادن نحوه ی نگرش و برداشت های شخصی گام بردارید. پیشنهادهایی برای کسب بیش ترین بهره از این آموزه ها: 1. هر روز در حالتی راحت قرار بگیرید و فعالانه قدرت تخیل تان را به کار اندازید. در ذهن مجسم کنید در جایی هستید که احساس راحتی، اسودگی و ارامش می کنید. 2. پس از اغاز اموزه ی نخست، دستورالعمل ها را هر روز به صورت مرتب انجام دهید. در طول حالت پرارامشی که در بالا ذکر شد، چند دقیقه یی را به تکرار نام اموزه و مفاهیم ان در ذهن اختصاص دهید تا اینکه جزیی از ذهنیت شما شود. 3. هر روز این سوال را از خود بپرسید، ایا می خواهم ارامش درونی را تجربه کنم یا کشمکش های روحی را؟ 4. نام اموزه را روی کارتی بنویسید و ان را همراه خود داشته باشید و در طول روز هر چند وقت یکبار ان را مرور کنید، و دستورالعمل های اموزه را بدون استثناء در مورد همه کس و همه چیز به کار بندید. 5. پیش از خواب، بار دیگر در حالتی راحت قرار بگیرید و چند دقیقه اموزه یی را که در طول روز به کار بستید در ذهن مرور کنید. از خود بپرسید ایا مایلید این افکار با رویاهای شبانه تان در امیزد. 6. پس از اتمام همه اموزه ها، تکرار انها از ابتدا می تواند یادگیری شما را تسهیل بخشد. 7. شاید تا ان زمان که بتوانید به طور خودکار این اموزه ها را به یاد اورید و به کار بندید، لازم باشد هم چنان به تمرین های تان به این شیوه ادامه دهید. آموزه نخست هر چه را به دیگران می دهم، در اصل به خودم می دهم. قانون عشق می گوید: دادن، گرفتن است. تحت این قانون، وقتی عشقی را به سایرین عرضه می کنیم، همان عشق بی درنگ به خودمان باز می گردد. این قانون بر مبنای وفور همیشگی عشق استوار است. وجود ما همواره سرشار از عشق است، منبع عشق هرگز تمام شدنی نیست و همیشه اماده ی سرریز شدن است. وقتی عشق خود را بی هیچ قید و شرط و توقعی عرضه می کنیم، چشمه ی عشق در وجود ما جوشان تر و پرآب تر از قبل می شود. بنابراین با عرضه ی عشق بی قید و شرط خود به سایرین، عشق در وجودمان فزونی می گیرد، عشقی که دیگران نیز از آن بهره می برند. از سوی دیگر بر اساس قانون دنیای مادی، دادن هر چیز به دیگران به معنای از دست دادن ان است. به عبارت دیگر وقتی چیزی را به کسی می دهیم، اختیار از دستمان خارج می شود. این قانون مادی بر مبنای نقصان و کاستی استوار است. این قانون باعث می شود تا هر گز ما وقعا احساس رضایت نکنیم. هر چقدر هم که بکوشیم با توسل به مادیاتِ دل خواه خود به عشق و ارامش دست پیدا کنیم، تلاش بیهوده کرده ایم و هم چنان در درون، احساس خلا می کنیم. مسئله این جاست که در این جهان مادی چیزی وجود ندار که بتواند رضایتی کامل و همیشگی در اختیار ادمی قرار دهد. براساس قانون دنیای مادی، همیشه در حال طلب و جستجو هستیم ولی انچه را می خواهیم نمی یابیم. اکثر اوقات حس می کنیم چاه وجودمان خالی است و به چیزی احتیاج داریم. انگاه می کوشیم تا نیازهای خیالی مان را از طریق سایر افراد بر طرف کنیم. وقتی از دیگران توقع داریم تا ما را به ارزوهای مان برسانند اما نا امیدمان می کنند-و انتظار دیگری هم نمی توان داشت-احساس رنج و ناراحتی می کنیم. این ازردگی می تواند در قالب ناکامی، ناامیدی، خشم، افسردگی یا بیماری ظاهر شود. در نتیجه این احتمال وجود خواهد داشت که احساس محدودشدگی یا طردشدگی کنیم یا حس کنیم گیر افتاده ایم یا مورد تهاجم قرار گرفته ایم. وقتی احساس فقدان عشق، افسردگی و خلا کنیم، تلاش برای یافتن کسی که عشقی را نیاز داریم به ما بدهد، راه حل مناسبی نخواهد بود. تنها راه حل ثمربخش این است که خود، بی هیچ انتظاری و با تمام وجود به کسی عشق بورزیم. در این صورت عشقی که عرضه می کنیم بی درنگ به سوی خود ما باز خواهد گشت، تحت این شرایط لازم نیست که فرد مقابل مان تغییر یا چیزی به ما ارزانی کند. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بخشش ختم تمام رنج ها و فقدان هاست. بخش سوم آموزه هایی در باب ایجاد تحولات درونی نحوه عمل به آموزه ها اصول و راهنمایی های مطرح شده در این کتاب از راه تمرین هر روزه ی آموزه ها، معنا می یابند. ممکن است پذیرش برخی از انها برای تان دشوار باشد، یا ربطی میان انها و مسایل زندگی تان نبینید. این شک و تردیدهای اولیه چندان مهم نیستند. اما رغبت شما برای تمرین مو به موی انها بسیار حایز اهمیت است. نتیجه ی حاصل از این تمرین ها، راه رسیدن شما را به هدف اصلی تان که همانا دست یابی به شادی درونی است، هموار سازد. به خاطر داشته باشید که داشتن رغبت به معنای رسیدن به استادی و مهارت مطلق در این امر نیست بلکه فقط به شما امادگی می دهد تا در مسیر تغییر دادن نحوه ی نگرش و برداشت های شخصی گام بردارید. پیشنهادهایی برای کسب بیش ترین بهره از این آموزه ها: 1. هر روز در حالتی راحت قرار بگیرید و فعالانه قدرت تخیل تان را به کار اندازید. در ذهن مجسم کنید در جایی هستید که احساس راحتی، اسودگی و ارامش می کنید. 2. پس از اغاز اموزه ی نخست، دستورالعمل ها را هر روز به صورت مرتب انجام دهید. در طول حالت پرارامشی که در بالا ذکر شد، چند دقیقه یی را به تکرار نام اموزه و مفاهیم ان در ذهن اختصاص دهید تا اینکه جزیی از ذهنیت شما شود. 3. هر روز این سوال را از خود بپرسید، ایا می خواهم ارامش درونی را تجربه کنم یا کشمکش های روحی را؟ 4. نام اموزه را روی کارتی بنویسید و ان را همراه خود داشته باشید و در طول روز هر چند وقت یکبار ان را مرور کنید، و دستورالعمل های اموزه را بدون استثناء در مورد همه کس و همه چیز به کار بندید. 5. پیش از خواب، بار دیگر در حالتی راحت قرار بگیرید و چند دقیقه اموزه یی را که در طول روز به کار بستید در ذهن مرور کنید. از خود بپرسید ایا مایلید این افکار با رویاهای شبانه تان در امیزد. 6. پس از اتمام همه اموزه ها، تکرار انها از ابتدا می تواند یادگیری شما را تسهیل بخشد. 7. شاید تا ان زمان که بتوانید به طور خودکار این اموزه ها را به یاد اورید و به کار بندید، لازم باشد هم چنان به تمرین های تان به این شیوه ادامه دهید. آموزه نخست هر چه را به دیگران می دهم، در اصل به خودم می دهم. قانون عشق می گوید: دادن، گرفتن است. تحت این قانون، وقتی عشقی را به سایرین عرضه می کنیم، همان عشق بی درنگ به خودمان باز می گردد. این قانون بر مبنای وفور همیشگی عشق استوار است. وجود ما همواره سرشار از عشق است، منبع عشق هرگز تمام شدنی نیست و همیشه اماده ی سرریز شدن است. وقتی عشق خود را بی هیچ قید و شرط و توقعی عرضه می کنیم، چشمه ی عشق در وجود ما جوشان تر و پرآب تر از قبل می شود. بنابراین با عرضه ی عشق بی قید و شرط خود به سایرین، عشق در وجودمان فزونی می گیرد، عشقی که دیگران نیز از آن بهره می برند. از سوی دیگر بر اساس قانون دنیای مادی، دادن هر چیز به دیگران به معنای از دست دادن ان است. به عبارت دیگر وقتی چیزی را به کسی می دهیم، اختیار از دستمان خارج می شود. این قانون مادی بر مبنای نقصان و کاستی استوار است. این قانون باعث می شود تا هر گز ما وقعا احساس رضایت نکنیم. هر چقدر هم که بکوشیم با توسل به مادیاتِ دل خواه خود به عشق و ارامش دست پیدا کنیم، تلاش بیهوده کرده ایم و هم چنان در درون، احساس خلا می کنیم. مسئله این جاست که در این جهان مادی چیزی وجود ندار که بتواند رضایتی کامل و همیشگی در اختیار ادمی قرار دهد. براساس قانون دنیای مادی، همیشه در حال طلب و جستجو هستیم ولی انچه را می خواهیم نمی یابیم. اکثر اوقات حس می کنیم چاه وجودمان خالی است و به چیزی احتیاج داریم. انگاه می کوشیم تا نیازهای خیالی مان را از طریق سایر افراد بر طرف کنیم. وقتی از دیگران توقع داریم تا ما را به ارزوهای مان برسانند اما نا امیدمان می کنند-و انتظار دیگری هم نمی توان داشت-احساس رنج و ناراحتی می کنیم. این ازردگی می تواند در قالب ناکامی، ناامیدی، خشم، افسردگی یا بیماری ظاهر شود. در نتیجه این احتمال وجود خواهد داشت که احساس محدودشدگی یا طردشدگی کنیم یا حس کنیم گیر افتاده ایم یا مورد تهاجم قرار گرفته ایم. وقتی احساس فقدان عشق، افسردگی و خلا کنیم، تلاش برای یافتن کسی که عشقی را نیاز داریم به ما بدهد، راه حل مناسبی نخواهد بود. تنها راه حل ثمربخش این است که خود، بی هیچ انتظاری و با تمام وجود به کسی عشق بورزیم. در این صورت عشقی که عرضه می کنیم بی درنگ به سوی خود ما باز خواهد گشت، تحت این شرایط لازم نیست که فرد مقابل مان تغییر یا چیزی به ما ارزانی کند. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بر اساس یکی از باورهای تحریف شده ی مادی ابتدا باید سایرین عشقی به تو ابراز کنند تا تو هم بتوانی عشقی به انها در دل احساس کنی. اما قانون عشق چیز دیگری می گوید. بر اساس قانون عشق، تو خود عشقی، و با عرضه ی عشق به سایرین در حقیقت به خویش می آموزی که ماهیت وجودی ات چیست. همین امروز به خود اجازه بده تا قانون عشق را بیاموزی و تجربه کنی. اشتباه بود که گمان می کردم می توانم هر چیز دیگری را به جز آنچه که برای خود می خواستم به دیگران عرضه کنم.جون آرامش، عشق و بخشش درست همان موهبت هایی است که خود طالبش هستم و می کوشم تا آنها تنها هدایایی باشند که دیگران تقدیم می کنم. با تقدیم عشق و بخشش به جای نشان دادن حالت تجاهمی، لطفی به مردم نمی کنم، بلکه خود آن عشق را تصاحب می کنم. مثال الف آن چه در ادامه خواهید خواند، نامه یی است از یکی از دوستانم به نام ریتا که در پاییز سال1978 با هم اشنا شدیم. ریتا با من تماس گرفت تا برای تینا،دختر نوجوانش که به سرطان خون مبتلا بود، تقاضای کمک کند، تینا در ژانویه ی 1979 از دنیا رفت. با اجازه ی ریتا، این نامه را که به زیبایی و با وضوح کامل جوهر اصلی این بخش را انعکاس داده است، مطرح می کنم: هر چه را به دیگران می دهم در اصل به خود می دهم. جری عزیز، امیدوارم از دریافتت این نامه ها ناراحت نوشی، نامه هایی که راهی هستند برای بیان افکاری که از اعماق منبعی که قبلا از وجودش اطلاعی نداشتم، بیرون می جوشد. حتما به عنوان یک روان کاو می دانی که این نامه ها حداقل می توانند برای من تاثیری درمان بخش باشد. از آخریننامه یی که برایت نوشتم تا حالا، به نظر می رسد که چند رشته نخ دیگر به فرش زندگی ام اضافه شده است. بیست و دوم فوریه در سخن رانی دکتر الیزابت کوبلر-راس شرکت کردم. نیازی به گفتن نیست که جلسه فوق العاده یی بود. شاید بتوان گفت که از میان حضار کسی نبود که تحت تاثیر قرار نگرفته باشد. گفته هایش بعضی از جراحت های روحی را غلغلک می داد. تحمل بعضی از حرف هایش سخت بود. اما جمله هایش، فلسفه اش و شیوه ی سخن رانی اش تاثیری ابدی بر من به جای گگذاشت. احساس می کنم آنچه تو و او انجام می دهید، چیزی جز تحوال آفرینی نیست. اگر بخواهم حوادث بعدی را به ترتیب زمانی تعریف کنم باید بگویم که فردای آن روز تصمیم گرفتم سر کار بروم. در طول ساعت استراحت قدم زنان به طرف پاساژ کوچکی که همیشه برای خرید به انجا می روم به راه افتادم. در راه توجه ام به کتاب فروشی یی جلب شد که پیش از این، آنجا نبود. نتوانستم از سر بر آوردن ناگهانی آن مغازه حیرت زده نشوم. حس کردم باید داخل بروم و نگاهی به آن بیاندازم. پرسیدم چند وقت است که مغازه شروع به کار کرده و جواب شنیدم یک ماه. نگاهی به اطراف انداختم و توجه ام به کتاب هایی جلب شد که هنوز داخل قفسه چیده نشده بودند. یکی از آنها کتابی بود که اسمش را شنیده بودم و دوست داشتم روزی آن را بخوانم. عنوان آن دنیایی فراسوی این جهان و نویسنده اش روت گمری بود. نمی توانم بگویم این کتاب چه طور مرا مجذوب خود کرد. این قضیه خودش داستان مفصلی دارد. فقط همین را بگویم که خواندن آن باعث شد تا دوباره زندگی ام را بازبینی کنم و در این باره که این اتفاق اندوه بار مرا به کجا خواهد کشاند، به تعمق پردازم. اما مطابق نصیحت تو، می دانستم پرسشی که باعث به وجود آمدن کشمکش روحی شود، هیچ فایده یی ندارد. به همین دلیل با چرا ها کلنجار نرفتم. در عوض نامه ات را دوباره خواندم و درباره ی یک قسمت از آن خیلی فکر کردم. گفته بودی یکی از بهترین راه هایی که به کمک آن می توانم بر شرایط فعلی ام فایق آیم این است که کسی را پیدا کنم که بتوانم کمکش کنم. لازم نبود راه بیفتم و دنبال چنین کسی بگردم. از همان اول می دانستم به چه کسی باید کمک کنم. سعی می کنم تا جایی که می شود ماجرا را خلاصه تعریف کنم. در حدود یک سال قبل بود که نشانه هایی بیماری کم کم در دخترم شروع به ظاهر شدن کرد. هم زمان دختر جوانی هم که در همسایگی مت زندگی می کرد و پانزده سال بود که او را می شناختم، به بیماری ناشناخته یی مبتلا شد. من و مادر او درباره ی دختران مان و ترس های مان درددل می کردیم. مدتی بعد، وقتی پزشکان موفق به تشخیص بیماری تینا شدند، مادر آن دختر دیگر رغبتی به حرف زدن با من نشان نمی داد. تمام مدتی که تینا بیمار بود، حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. وقتی تینا مرد، در مراسم خاکسپاری حضور یافت اما کلمه یی به زبان نیاورد. نگاهی خاموش میان ما رد و بدل شد. در مراسم خاک سپاری شرکت کرد و به گروه همسایه های مهربانی پیوست که برای مراسم غذا آورده بودند. در طول این مدت، حتی یک کلمه حرف نزد. می دانستم من برای او، تجسمی از واقعیتی بودم که می توانست برای دختر او هم اتفاق بیافتد. به همین دلیل از آن به بعد، من هم از او دوری کردم تا یادآور این واقعیت نباشم. همیشه از بقیه همسایه ها از حال و روز او با خبر می شدم و در نتیجه همیشه اطلاعاتم دست دوم بود. اما یک روز به یاد نامه یی که برایم فرستاده بودی و حرف هایی که در آن زده بودی، افتادم و با خود گفتم: چرا که نه؟ . شرایط او برایم مهم بود! به همین دلیل به دیدنش رفتم. به محض دیدن من، به طرفم امد و مرا در آغوش گرفت. خیلی طبیعی بود! هر دو از حال هم با خبر بودیم! تجربه خیلی زیبایی بود! وقتی منزلش را ترک کردم، احساس خیلی خوبی داشتم. متعجب بودم چرا این همه وقت طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم ان چند متر فاصله میان خانه های مان را طی کنم و پیش او بروم. به گمانم قبل از آن، هنوز امادگی اش را نداشتم. باز هم می گویم با اینگه از لحاظ مسافت از من فاصله داری. اما از لحاظ روحی به من نزدیکی. دیگر به دلیل اتفاقاتی که رخ می دهند کاری ندام، آنها را می پذیرم و می نشینم تا ببینم مرا با خود به کجا خواهند برد. حالا و همیشه روحت پرآرامش باد. اردات مند تو ریتا مثال ب چند سال پیش شانس این را پیدا کردم که مدتی را در لوس آنجلس در کنار مادر ترزا بگذرانم. به دلیل فعالیت های نیکوکارانه اش در مورد افراد محتضر و فقرای هند و دیگر نقاط جهان، فرد سرشناسی بود. دلیل تمایلم به دیدار او این بود که می دانستم با ثبات رای توانسته زندگی یی آکنده از آرامش درونی را برای خود مهیا کند، و می خواستم شیوه ی عملکرد او را بیاموزم. با هم درباره فعالیت های مان صحبت کردیم و از مردمی سخن گفتیم که در موقعیت های مختلف زندگی شان اعم از زندگی و مرگ کوشیده بودیم کمک حالشان باشیم. در حضور او احساس آرامشی خاصی می کردم. دشوار بود بتوان نیوری عشق، سخاوت و آرامشی را که از وجودش ساطع می شد، توصیف کرد. این همان چیزی بود که می خواستم خود تجربه کنم و وجودم را با آن آکنده سازم. تعطیلات آخر هفته فرا رسیده بود و فهمیدم که قصد داد بعدازظهر همان روز به مکزیکوسیتی سفر کند. از آن جایی که می خواستم باز هم از حضور او بهره مند شوم پرسیدم ایا عیبی ندارد همراهی اش کنم. با لبختدی ملیح گفت: دکتر جامپولسکی، از نظر من هیچ ایرادی ندارد. اما شما گفتید می خواهید شیوه ی رسیدن به آرامش درونی را بیاموزید. به گمانم اگر قیمت بلیط رفت و برگشت این سفر را سوال کنید و در عوض، این پول را در اختیار فقرا قرار دهید، مطالب بیش تری درباره ی رسیدن به آرامش درون خواهید آموخت. هزینه ی سفر رفت و برگشت لوس آنجلس-مکزیکوسیتی را پرسیدم و مبلغی معادل همان قیمت در اختیار انجمن خیریه ی برادران بخشش قرار دادم. درس فوق العاده یی که از مادر ترزا آموختم این بود که برای پی بردن به آنچه باید انجام دهم حتما لازم نیست از راهنمایی منبعی خارجی بهره بگیرم. از او اموختم که زمان دادن و بخشش همین حالا است- و نه دیرتر- و این که اگر کسی داده هایش را بی هیچ توقعی یا محدودیتی در اختیار سایرین قرار دهد، بی درنگ به آؤامش درونی دست خواهد یافت. در همان لحظه بخشش پی بردم که هر چه به دیگران ببخشم، به خود بخشیده ام. امروز، همان چیزهایی را به دیگران می دهم که خود طالب دریافتش هستم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز آموزه ی دوم بخشش کلید شادی هاست رسیدن به آرامش درونی تنها زمانی میسر می شود که بخشش را تمرین کنیم. بخشش راهی است برای دگرگون ساختن دیدگاه های خود و رها شدن از ترس ها، داوری های سرزنش گرایانه و نارضایتی ها. لازم است دائما به خود یادآور شویم که عشق تنها واقعیت موجود در جهان است و باید بدانیم هر آنچه که عشق را بازتاب نمی دهد، برداشت و تعبیری غلط از واقعیت است. پس با اعتقاد به این اصل می توان گفت بخشش وسیله ایی برای اصلاح برداشت ها و تعبیرهای اشتباه ما؛ بخشش به ما کمک می کند تا در خود و دیگران چیزی جز عشق نبینیم. به یاری فراموش کردن های انتخابی و با از چشم برداشتن عینک منفی بینی یی که ترس های گذشته را به حال تحمیل می کند، می توان کم کم به این حقیقت پی برد که حقیقت عشق همیشه حی و حاضر است و تنها از طریق عشق است که می توان شادی را تجربه کرد. بنابراین، بخشش یعنی رها کردن گذشته ها و به دیده ی اغماض نگاه کردنِ هر آنچه دیگران در حق ما و ما در حق آنها انام داده ایم. وقتی به نارضایتی ها میدان می دهیم، می گذاریم ذهن مان با ترس تغذیه شود و بدین طریق خود را زندانی این تحریف ها و سوء تعبیرها می کنیم. وقتی بخشش را تنها راه کار موجود ببینیم و خود خواسته، دائما ذهن مان را به بخشش وا داریم، چندی نمی گذرد که خویش را رها و آزاد از مسایل پیشین خواهیم دید. بخشش تمام برداشت ها و تعبیرهای غلطی را که میان ما و دیگران فاصله می اندازد، از میان می برد، و زمینه را برای احساس یگانگی و پیوند با یک دیگر مساعد می سازد. بخششی که در این جا از آن سخن به میان می آوریم با بخششی که اکثرا ما آموخته ایم متفاوت است. بخشش به معنای در نظر گرفتن موقعیت برتر برای خود، تحمل کردن یا نشان دادن شکیبایی نسبت به کسی به کسی که دوست نداریم، نیست. بخشش یعنی اصلاح برداشت اشتباهی که باعث می شود گمان کنیم طرف مقابل، آسیبی به ما وارد کرده است. ذهن غیربخشنده برخلاف ذهن بخشنده سردرگم و اکنده از وحشت و ترس است. چنین ذهنی، به سوء برداشت های خود از سایرین اطمینان دارد. ذهن غیربخشنده از توجیهی که برای خشم خود قایل است و نیز از درست بودن داوری های سرزنش گرانه ی خویش مطمئن است. ذهن غیر بخشنده به شکلی غیرقابل انعطاف، گذشته و اینده را یکسان می بیند و در برار هر نوع تغییری مقاومت می کند. ذهن غیربخشنده خود را بی گناه و دیگران را گناه کار می بیند. چنین ذهنی مصرانه خود را به دامن کشمکش های روحی می اندازد و سرسختانه این کار را صحیح می داند و آرامش درونی را چون دشمنی برای خود می بیند. ذهن غیربخشنده، خود را جدا از همه چیز و همه کس می بیند. با گناه کار دیدن سایرین در حقیقت احساس گناه و بی ارزش بودن را در خودم تقویت می کنم. نمی توانم خود را ببخشم مگر اینکه خواستار بخشیدن دیگران باشم. مهم نیست طرف مقابل در گذشته چه بدی یی در حق من مرتکب شده است و اینکه من که کار زشتی در قبال او انجام داده ام. آنچه اهمیت دارد این است که فقط با یخشش است که رهایی من از احساس گناه و ترس کامل می شود. مثال. آنچه در خواهد آمد مربوط به ماجرایی شخصی است که اصولی چند را درباره ی تارضایتی و بخشش آشکار سازد. یک روز صبح منشی دفترم انبوهی از صورت حساب های پرداخت نشده را در مقابلم نهاد. او یادآوری کرد که در آمدم به دلیل پرداختن به فعالیتهای غیر درآمدزا پایین آمده استو هم چنین گفت مردی که سال گذشته دخترش را نزد من فرستاده بود 500 دلار بدهکار است و یادآور شد که چقدر خوب و سریع توانسته بودم آن دختر را مداوا کنم. سپس ادامه داد از فرستادن صورت حساب برای آن پدر آن دختر خسته شده است و پیشنهاد کرد کار دریافت این طلب را به موسسه های خاصی که به این کار اختصاص دارند، بسپاریم. به او گفتم هرگز چنین کاری نکرده ام و حالا هم چنین نخواهم کرد، اما سعی می کنم راه حلی برای صورت حساب های پرداخت نشده ام پیدا کنم. در همان حای که داشتم به صورت حساب ها نگاه می کردم، کم کم این گمان در من تقویت شد که خشم و نارضایتی ام نسبت به آن مرد کاملا منطقی و به حق است. هر چه که نبود، من وظیفه ام را به نحو احسن انجام داده بودم، و او و دخترش از تلاش من بهره برده بودند. می دانستم پدر دختر استطاعت پرداخت حق الزحمه ی من را دارد و با خود اندیشیدم حتما آدم رذلی است که بدهی اش را تادیه نمی کند. تصمیم گرفتم بعد از ظهر همان روز با او تماس بگیرم. وقتی داشتم مثل هر روز یکی از آموزه های آموزشی در باب معجزه را که عبارت بود از بخشش کلید شادی هاست، در ذهن مرور می کردم تصویری از مردی که به من بدهکار بود پیش چشمم مجسم شد. ندایی درونی می گفت که باید گذشته را به فراموشی بسپارم و دل بستگی ام را به آن پول قطع کنم. باید بخشش را تمرین می کردم و رابطه ام را با آن مرد به حال اول بازمی گرداندم. از این رو بود که9 با او تماس گرفتم. ماجرای اموزه یی را که آن روز تمرین کرده بودم، برایش تعریف کردم و گفتم که تصمیم گرفته ام دیگر برایش صورت حساب نفرستم. از خشمی که نسبت به او حس کرده بودم سخن گفتم و نیز از تصمیم مبنی بر فراموش کردن آن. گقتم که به این دلیل به او تلفن کرده بودم که می خواستم روابط مان را به حالت قبل درآورم و اینکه دیگر پولی که طلب کار بودم برایم اهمیتی نداشت. پیش از آنکه لب به سخن باز کند، مکثی کرد و و سپس گفت: البته که باید حق الزحمه ی شما را پرداخت کنم. گفتم انچه برایم اهمیت دارد فراموش کردن موضوضع پول و خشمی است که در مورد پرداخت نشدن صورت حساب در دل احساس کرده بودم. گفتم هر چه بود حالا دیگر فراموش کرده ام و خود را از این فکر که او باعث رنجش و آزردگی من شده بود، رها کرده ام. سکوت دیگری حاکم شد، سپس با لحنی گرم و دوستانه شروع به صحبت کرد. از بابت تلفنی که کرده بودم تشکر کرد و وقتی که گفت هفته ی آینده چکی معادل 500 دلار خواهد فرستاد(و چنین هم کرد) سخت شگفت زده شدم. یک ساعت بعد زنی را ملاقات کردم که دختر یازده ساله اش به سرطان ستون فقرات مبتلا بود. او عضو مرکزی بود که در آن فعالیت داشتم. مقداری کمک مردمی به او اختصاص یافته بود اما به دلیل بسیاری از دشواری های موجود، نتوانسته بود ان پول را دریافت کند. مدتی بود که اتومبیلش را به تعمیرگاه سپرده بود اما به دلیل آنکه استطاعت پرداخت 70 دلار حق الزحمه ی مکانیک را نداشت، نمی توانست آن را تحویل بگیرد. به همین دلیل تعدادی از جلسات شیمی درمانی را از دست داده بود. ندایی از درون شنیدم که می گفت 70 دلاری را که لازم دارد در اختیارش بگذار چون پولی که فکر می کگردی سوخت شده به تو برگشته است. وقتی پول را به او دادم، آرامش درونی عمیقی بر وجودم مستولی گشت. از اینکه می دیدم با رها کردن باورهای قدیمی ام درباره ی گناه کار یا بی گناه بودن افراد، چه قدر زود به آرامش رسیدم، سخت حیرات زده شدم. امروز بر آن شده ام تا تمام برداشت های غلط گذشته ام را درباره خود و دیگران به دست فراموشی سپارم. در عوض پیوندی عمیق میان خود و تک تک افراد برقرار خواهم کرد و به آنها خواهم گفت، از این پس تنها در تابشی از نور بخشش ناب و حقیقی نظاره گر شما و خود خواهم بود. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز آموزه ی سوم دلیل ناراحتی من، آنچه گمان می کنم، نیست اکثر ما از نظام اعتقادی خاصی تبعیت می کنیم که ریشه در تجربیات گذشته دارد و نیز نشات گرفته از برداشت هایی است که از دریافت های حواس فیزیکی ناشی می شوند. آیا تا به حال توجه کرده اید که انچه باور داریم همان چیزی است که می بینیم؟ یا به قول یکی از کُمدین ها به نام فیلیپ ویلسون، ما همانی را می گیریم که تصورش را در ذهن ساخته ایم. از انجایی که وظیفه انتقال اطلاعات دنیای بیرون به مغز بر عهده ی حواس فیزیکی ما است، ممکن است گمان کنیم که حالت ذهنی ما کاملا تحت کنترل پسخوران های محیطی ما است. این نوع باور باعث می شود خود را فردی تنها و جدا افتاده ببینیم، فردی بی اندازه منزوی که جهانی از هم گسیخته و بی رحم گیر افتاده است. چنین طرز تفکری ممکن است این احساس را به ما القا کند که عانل غم ها، افسردگی ها، اضطارب ها و ترس های ما، این دنیا است. این نظام اعتقادی، جهان را فاعل و ما را مفعول می بیند. حال بیاید برعکس این موضوضع را در نظر بگیریم. اگر اعتقاد داشته باشیم آنچه می بینیم ناشی از افکاری است که در ذهن داریم چه اتفاقی می افتد؟ شاید در لحظه ی اول چنین عقیده یی عجیب و غیرطبیعی جلوه کند و باعث خنده شود. این عقیده بدان معنا است که افکار ما فاعل و آنچه ما می بینیم مفعول است. در صورت داشتن چنین اعتقادی، دیگر دلیلی وجود نخواد داشت که برای مصایب و رنج ها یمان دنیا یا مردم را سرزنش کنیم، چرا که در این صورت می توانیم برداشت های مان را چون ایینه یی ببینیم و نه یک حقیقت. خاطرتان هست که در بخش قبل گفتیم می توان ذهن را شبیه دوربین فیل برداری یی دانست که تصویر درونی ما را بر روی پرده ی جهان می افکند؟ وقتی ذهن ما آکنده از افکار ناراحت کنند باشد، جهان و مردم را نیز ناراحت کنند می بینیم. از سوی دیگر، وقتی ذهن مان سرشار از آرامش باشد، دنیا و مردم را نیز پر از آرامش می بینیم. این دست خود ما است که صبح از خواب بیدار شویم و عینک فیلترداری را بر چشم زنیم که چیزی جز عشق از خود عبور ندهد و بدین طریق جهان را سرشار از عشق و دوستی ببینیم. تجدیدنظر کردن دربارهی نیازی که نسبت به تحت کنترل درآوردن جهان بیرون در خود حس می کنیم نیز می تواند راه حلی موثر باشد. به جای تلاش دایمی برای تحت کنترل درآوردن دنیای بیرون، می توان با انتخاب افکاری که مایلیم در ذهن داشته باشیم، پیوسته دنیای درون خود را تحت اختیار داشت. آرامش ذهنی با نوع افکاری که بر می گزینیم آغاز می شود و به جهان بیرون نیز بسط می یابد. آرامش ذهنی ما است که در نقش فاعل برداشت های همراه با ارامش ما را نسبت به جهان یعنی مفعول رقم می زند. ما همگی قدرت آن را داریم تا هدایت اذهان مان را در دست بگیریم و ارامش درونی را جایگزین احساسات منفی یی چون اندوه، افسردگی، و ترس کنیم.گاهی وسوسه می شوم باور کنم غم های من از اعمال دیگران یا شرایط و اتفاقاتی نای می شود که خارج از کنترل من است. گاهی ممکن است خشم ها، حسادت ها، رنج ها یا افسردگی ها را در قالب غم و اندوه بر من مستولی شوند. در حقیقت تمام این احساسات شکل دیگری از ترسی است که در خود احساس کنم. وقتی بتوانم تشخیص دهم انتخاب عشق یا ترس کاملا در اختیار خود من است، دیگر نیازی نیست به هیچ دلیلی اندوهگین و غم زده باشم. مثال سالها بود که از کمر درد مزمن در عذاب بودم. این درد طی تمام ان سالها مرا از تنیس، باغبانی و بسیاری از فعالیتهای دیگر مورد علاقه ام محروم کرده بود. بارها در بیمارستان بستری شدم. حتی یک بار یکی از جراحان اعصاب خواست مرا به دلیل بیماری یی که آن را دیسک کمر می خواند، عکل کند اما من نپذیرفتم. گمان می کردم ناراحتی و غصه یی که احساس می کردم به دلیل درد و عذابی بود کمردردم باعث شده بود. اما یک روز شنیدم که ندایی درونی می گفت، حتی اگر هم به کمردرد مزمن مبتلا شده بودم، باز هم عامل تمام این رنج ها خود من بودم. دریافته بودم که با بروز استرس های احساسی خصوصا وقتی ترس به درونم رخنه می کرد و از کسی رنجشی پیدا می کردم، کمردردم بدتر می شد. در حقیقت ناراحتی من ناشی از دلایلی که گمان می کردم، نبود. وقتی آموختم که جگونه می توان از راه تمرین بخشش از رنجیدگی ها ونارضایتی ها رهایی یافت، کمردردم از بین رفت. حالا دیگر برای انجام فعالیت هایم، محدودیتی ندارم. گمان می کردم دلیل ناراحتی ام، درد پشتم بود در حالیکه پس از مدتی پی بردم منشا این ناراحتی ها، روابطم با سایرین و کدورتی است که از آنها دارم. تمام سال ها به جای درک این واقعیت که ذهن ایت که بدن را کنترل می کند، این باور را به خود القا کرده بودم که بدن ما اختیار ذهن مان را در دست دارد. اطمینان دارم که اکثر افرادی که به کمردرد مبتلا هستند می توانند بیاموزند که چگونه می توان از طریق بخشیدن خود و دیگران، آلام خویش را التیام بخشید. در طول روز، هرگاه وسوسه شدید ترس را به دل راه دهید، به خود یادآوری کنید که می توانید عشق را جای گزین آن کنید. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #17 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز آموزه چهارم مصمم تا همه چیز را با دیدی متفاوت نگاه کنم نامعقول به نظر رسیدن این دنیا شاید به دلیل نظام اعتقادی یی است که کارکرد مناسب و مفیدی ندارد. این نظام اعتقادی بر این اصل استوار است که گذشته ی آکنده از ترس و وحشتمان به اینده پر وحشت ما تسّری خواهد یافت و آینده چون گذشته رقم خواهد خورد. خاطرات مربوط به ترس و رنج گذشته ما را ضعیف و اسیب پذیر می سازد. همین احساس آسیب پذیری است که باعث می شود بخواهیم اینده را پیش بینی کنیم و ان را تحت کنترل درآوریم. در این جا می خواهم به مثالی درباره ی خودم اشاره کنم. در خانواده یی بزرگ شدم که افکار ترس الود بر همه شرایط حاکم بود. این باور به من القا شده بود که گذشته سهمین بود، حال دهشت ناک و لحظه بعدی بدتر از این خواهد بود. و این نکته نیز قابل ذکر است که پیش بینی های همه ما صحیح بود چرا که همگی از پنداری مشترک تبعیت می کردیم. بر مبنای نظام قدیمی باورهای مان گمان می کنیم خشم زمانی بروز می کند که مورد تهاجم قرار بگیریم. بر این اساس تهاجم متقابل امر کاملا توجیه شده یی است و این که ما مسئول محافظت از خویش هستیم اما مسئول مشکلی که پیش آمده نیستیم. اگر خود بخواهیم می توانیم این نظام اعتقادی را دگرگون سازیم. برای این کار لازم است به پندارها و ارزش های خویش نگاه تازه یی بیافکنیم. این بدین معنا است که خود را از ترس و خشم و احساس گناه و رنج رهایی بخشیم. یعنی گذشته را به حال خود رها کنیم و نیز تمام ترس هایی که از گذشته برای مان باقی مانده و عادت کرده ایم ان ها را به حال و آینده تعمیم دهیم. مصمم تا همه چیز را متفاوت با قبل ببینیم. بدین معنا است که حقیقتا می خواهیم برای تجربه ی ماهیت واقعی حال، خود را از شّر گذشته و اینده رها سازیم. در طول بخش اعظمی از زندگی ام، رفتاری چون یک روبات داشته ام و عکس العمل هایم مطابق گفته ها و اعمال سایرین بود. اکنون به دلیل شناخت نوینی که کسب کرده ام، خود تصمیم می گیرم که چه عکس العمل نشان دهم. تصمیم می گیریم تا نگاهم به مردم و رخدادها، به جای ترس آکنده از عشق باشد و بدین طریق ادعای ازاد بودنم را به تحقق می رسانم. مثال الف وقتی در دانشکده ی پزشکی مشغول به تحصیل بودم در کلاس ما ابتلا بیماری هایی که مورد بحث و تشریح قرار می گرفت، بسیار شایع شده بود. عده یی از هم کلاسی هایم به هپاتیت مبتلا شدند و بعضی به شیزوفرنی. تعدادی هم سفلیس گرفتند. سل بیماری بود که فکر مرا به خود مشغول کرده بود. در دوره انترنی یک ماه را باید در بخش مسلولین سپری می کردم. می ترسیدم مبادا به سل مبتلا شوم و بمیرم. با خود می گفتم: ای کاش می توانستم قبل از وارد شدن به آن بخش نفسی عمیق بکشم و تا پایان دوره دیگر نفس نکشم. در پایان اولین روز کارم در بخش مسلولین خرد و خمیر شده بودم. ساعت 11:30همان شب از بخش اورژانس تماس گرفتند. با عجله خود را به بخش رساندم. زنی پنجاه ساله را روی تخت خوابانده بودند. او نه تنها سل داشت بلکه الکلی هم بود که به سیروز کبد مبتلا بود و تازه خون بالا آورده بود. قلبش از حرکت ایستاده بود. قلبش را ماساژ دادم و به کمک دستگاه ساکشن خون را از گلویش تخلیه کردم. دستگاه اکسیژن در ابتدا کار نمی کرد به همین دلیل ناچار شدم به تنس دهان به دهان اقدام کنم. قلبش به ضربان افتاد و شروع به تنفس کرد و از مرگ نجات یافت. وقتی به اتاقم برگشتم، خود را در اینه نگاه کردم. کاملا خون آلود شده بودم. ناگهان متوجه شدم که در تمام طول مدتی که سرگرم نجات دادن جان ان زن بودم، حتی یک بار ترس های گذشته به سراغم نیامده بود. آن شب دریافتم وقتی غرق در نگرانی ابیلا به بیماری بودم، از ترس فلج شده بودم و نمی توانستم کمک حال کسی باشم، اما وقتی با تمام وجود غرق در دادن و بخشیدن بودم، ترسی در خود حس نکردم. با رها کردن گذشته، با معطوف کردن تمام توجهم به دادن و بخشیدن در زمان حال، ترس هایم را فراموش کردم و توانستم چیزها را متفاوت با قبل ببینم. شاید نیازی به گفتن نباشد که تمام ترسی که از سل داشتم، به یک باره ناپدید شد. آن بیماری برای من نقش معلمی قدرت مند و قانع کننده را بازی کرد. حالت ذهنی ما مسئول بسیاری از حالات روحی ما است. احساس ارامش کردن یا دچار آشفتگی های روحی بودن به نوع دید ما نسبت به مردم و موقعیت های مختلف بستگی دارد، اینکه آیا انها را لایق عشق ببینیم یا دلیل موجهی برای ترس ها و حشت های خود. در زندگی نباید هم چون یک روبات رفتار کنیم و اختیار عشق ها و ترس ها و شادی ها و غم های مان را به دست دیگران بسپاریم. مثال ب تاکید کتاب حاضر بر این اساس است که با تغییر برداشت ها و تعبیرهای خویش می توان شیوه ی تفکر خود را درگرگون ساخت؛ و اینکه عوض کردن جای اسب و درشکه می تواند کارساز باشد. من شخصا پی برده ام که وقتی براساس راهنمایی های درونی مان، هدفی را دنبال کنیم(درشکه) مشخص شد، تنها کاری که لازم است انجام دهیم این است سرسختانه در ذهن به این هدف بچسبیم و اجازه دهیم تا وسیله ی رسیدن به هدف( اسب) خود راهش را پیدا کند. اکثر ما به قدری انرژی خود را به یافتن این وسیله اختصاص دهیم که خود هدف را فراموش می کنیم. در این جت به یکی از تجربه های اخیر خویش اشاره می کنم. گروهی از بچه هایی که به بیماری های مهلکی مبتلا هستند و رسیدگی به بعضی از امورشان به عهده ی من است. اخیرا کتابی به نگارش درآورده بودند. بر اساس شواهد امر به نظر می رسید که کتاب از طریق موسسات انتشاراتی هجده ماه یا مدتی بیش تر به طول می انجامید . با اینکه پولی در بساط نداشتیم، راهنمای درونم می گفت که نیازی به صبر کردن نیست و خود باید اقدام به چاپ آن کنیم و ایمان داشته باشیم پول آن به طریقی تامین می شود. ( در گذشته هرگز بدون داشتن پول به کارهای این چنینی مبادرت نکرده بودم. اما این بار مصمم بودم تا با دیدی متفاوت به مسائل نگاه کنم.) به چاپ خانه تعهد دادم در صورتی که از عهده مخارج برنیایم، از بانک وام خواهم گرفت. ظهر یک روز جمعه پنج هزار نسخه از کتاب در پس هر ابر سیاهی، رنگین کمانی وجود دارد، آماده ی تحویل شد. فقط توانسته بودیم ده درصد از کل هزینه را تامین کنیم. احساس می کردم انتهای یک تخته پرش ایستاده ام و کسی قرار است از آن بالا مرا به پایین پرتاب کند. اما یک ساعت بعد مدیر اجرایی بنیاد خیریه باثین با ما تماس گرفت و گفت که درخواست ما پذیرفته شده و فورا چکی معادل کل هزینه کتاب برای مان صادر خواهد شد. این تجربه به من اموخت وقتی از راهنمایی ندای درون مان تبعیت می کنیم، هیچ چیز عیرممکن نیست، حتی وقتی این راهنمایی به شکل تهدید کننده یی مغایر با منطق ما باشد. هرگاه وسوسه شدی امروز را از پس عینک ترس بنگری سرسختانه با خود تکرار کن که: من یک روبات نیستم، من ازادم. من مصمم تا همه چیز را با دیدی متفاوت بنگرم. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #18 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: نه خیلی دور...نه خیلی نزدیک
نوشته ها: 1,305
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : آخرین انار دنیا حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز آموزه ی پنجم اگر خود را قربانی حوادث این جهان نبینم می توانم از دنیای هراس الودی که دور خود ساخته ام رها شوم. مواقعی پیش می آید که بسیاری از ما حس می کنیم بی امید و بی پناه، در دام این دنیا به تله افتاده ایم. در چنین شرایطی، هر چه قدر تلاش می کنیم باز هم به نظر می رسد نمی توانیم از آنچه که به چشم ما محدودیت به نظر می رسد، بگریزیم. اگر به خاطر بسپاریم که این افکار ما است که جهان پیرامون ما را می سازد، فراموش نخواهیم کرد که به راحتی می توانیم افکارمان را دگرگون سازیم. با تغییر دادن افکار خود می توان جهان راتغییر داد. با ایجاد تحول در افکارمان در اصل فاعل یا عامل قضایا را تغییر می دهیم. انگاه جهان یعنی مفعول نیز خود به خود دگرگون می شود. نظام اعتقادی یی که متحول شده باشد می تواند اصل فاعل و مفعولی را که می شناسیم متحول سازد. برای اکثر ما قبول چنین باوری بسیار دشوار است. این از انجا ناشی می شود که از پذیرش مسئولیت افکار، احساسات و واکنش های مان سر باز می زنیم و نسبت به قول این باور که گذشته رانباید به اینده تعمیم داد، مقاومت نشان می دهیم. از انجا که همیشه پیش از نگاه کردن به بیرون ابتدا به درون خویش نگاه می کنیم، تنها زمانی قادر به درک تهاجم های بیرونی خود نسبت به سایرین هستیم که درون ما، واقعی بودن ان را پذیرفته باشد. اما وقتی شاهد تهاجم فرد دیگری به خود هستیم این موضوع را ندیده می گیریم. در چنین شرایطی می کوشیم از ذهن خود اگاه خویش پنهان کنیم که این تهاجم در حقیقت نشات گرفته ذهن خود ما است. در صورت تشخیص این موضوع می توان به این اگاهی دست یافت که با افکار تهاجمی خویش در حقیقت به خود اسیب وارد می کنیم و به کمک این بینش می توان افکار تهاجمی و در نتیجه متعاقبات منفی ان را متوقف ساخت و در عوض افکار مبتنی بر عشق و دوستی را برگزید. این سطح والاتر خویشتن دوستی، بصیرتی نوین را با خود به ارمغان می آورد؛ عشقی که به دیگران عرضه می کنیم در اصل عشقی را که به خود داریم، تقویت می کند. شاید خوب باشد یک بار دیگر به خویش یاداور شویم که افکار تهاجمی مانعی بزرگ برای رسیدن به ارامش ذهنی است و توجیه کردن خشم خود با چنین طرز تفکری، سودی عایدمان نمی سازد. امروز به این بصیرت دست یافته ام که نوک پیکان افکار تهاجمی ام علیه دیگران در حقیقت به سمت خود من نشانه گرفته شده است. هرگاه این اعتقاد به سراغم بیاید که مورد تهاجم قرار دادن سایرین فایده یی برایم خواهد داشت، به من گوشزد کن که ابتدا خودم را مورد تهاجم قرار خواهم داد. به هیچ وجه مایل نیستم امروز دوباره به خود صدمه بزنم. مثال مرکز افکار درمانی اخیرا به دلیل فعالیت هایی که در ارتباط با بچه های مبتلا به بیماری های مهلک انجام می دهیم به شکل گسترده از طریق تلویزیون و سایر رسانه های جمعی مورد اقبال عمومی قرار گرفته است. دریافت هزاران نامه از سراسر جهان ما را واداشت تا امکانی فراهم کنیم که بچه های داخل و خارج کشور بتوانند با نامه یا تلفن با ما ارتباط برقرار کنند و از این راه با کمک به یکدیگر به ارامش روحی برسند. این کار سبب دریافت صورت حساب های کلانی از اداره ی تلفن شد اما متاسفانه به دلیل کمبود بودجه، ناتوان از پرداخت انها بودیم. از آنجایی که اخیرا این موضوع فکرم را به شدت مشغول کرده بود، ذهنم را به کمک مدیتیشن ارام کردم و ناگهان این فکر به مغزم خطور کرد که باید با رییس شرکت تلفن پاسیفیک تماس بگیرم و خواهان کمک مالی شوم. به دو دلیل عمده به این راهنمایی درونی برایم دشوار بود. یکی آنکه احساس می کردم با درخواست کمک مالی از مردم، پیش از این دینم را به مرکز ادا کرده ام و دیگر مایل نبودم چنین کنم. دلیل دومم نیز مربوط به بیزاریم از شرکت تلفن بود. تلفن منزلم اغلب خراب بود و اکثر اوقات از شرکت تلفن آزرده خاطر و خشمگین بودم. با تمام این احوال، تدای درونی ام مصرا پافشاری می کرد. احساس می کردم تا وقتی از مسئولین شرکت تلفن خشم گین هستم نمی توانم با آن ها تماس بگیرم. به هیمن دلیل دو هفته بعد را صرف بخشیدن آنها و رها شدن از افکار تهاجمی ام کردم. پس از این مدت، با کمال تعجب دیدم می توانم احساسی آکنده از پیوند و اتحاد و عشق در میان خود و کارکنان شرکت تلفن در دل احساس کنم. در این زمان بود که تصمیم گرفتم با رییس شرکت تماس بگیرم، و نیازی به گفتن نیست که موفق نشدم با او حرف بزنم. دست رسی به او آنقدر دشوار بود که گمان می کردی پنجاه نفر مسئول محافظت از او در مقابل خشم گینی بودند که می خواستند شکایات را با تلفن به گوش او برسانند. هر بار که تماس گرفتم همان مطلب را شنیدم: اقای رییس در حال حاضر گرفتارند و نمی توانند با شما صحبت کنند. پس از چهار بار تماس گرفتن و ناکام ماندن، تصمیم گرفتم یک بار دیگر هم امتحان کنم. با کمال تعجب این بار خودش گوشی تلفن را برداشت. برایش گفتم که چرا ترجیح می دم شخصا او را ببینم تا اینکه به بخش های مربوطه ارجاع داده شوم. او هم یک وقت ملاقات به من داد. ممکن نبود کسی می توانست رفتاری دوستانه تر از او داشته باشد. تقریبا بی درنگ دستور داد تا کمیته یی جهت ارزیابی فعالیت های مرکز ما تشکیل شو، و شش هفته بعد کمکی بالغ بر 3000 دلار به ما اهدا شد. تا آنجا که به من مربوط می شود، این یک معجزه بود! و از صمیم قلب معتقدم این معجزه امکان پذیر نبود اگر افکار تهاجمی ام را رها نکرده بودم تا از پس آن رُخ عشقی ابدی که درون همه ما وجود دارد، نمایان شود. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, ترس, رهایی, عشق |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| گتسبی بزرگ | اسکات فیتس جرالد | تایپ | sC0rP!0N--GirL | تایپ کتاب | 26 | ۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۵۹ بعد از ظهر |
| رهایی...| عكس | یگانه | حیوانات ، پرندگان و ... | 2 | ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۳۵ بعد از ظهر |
| و سرانجام: رهایی از هگل | SaRa | فلسفه و منطق | 0 | ۴ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۴۴ بعد از ظهر |
| «یـبـوسـت» و راه های رهایی از آن | harimeshgh | پزشکی | 0 | ۱ آبان ۱۳۸۹ ۰۳:۳۵ بعد از ظهر |