| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 2,239
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز عسل گفتي پا قدمم خوبه ديه 2 ص ام از اين بده ما شايد بقيه روشون كم شد من اینجــا کنـار ِ این همه زیبایی و تو، تنهایی؛ دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛ با من باش با من بیا و بمان که من بدون تو، به روزگار تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار... فقط نگــاه می کنم | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 234
(View Stats)
تشکرها: 9,429
تشکر شده 819 بار در 249 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز با عنایت به تذکر در مورد تایپ که امیدوارم مورد قبول خاطر ملوکانه واقع شده باشد 6 صفحه هم به من عنایت فرمایید. میسی! | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,812
(View Stats)
تشکرها: 15,753
تشکر شده 38,696 بار در 5,144 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 10 ص لطفا مرسی کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,177 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
فقط 2 صفحه ؟52 و 53 http://s2.picofile.com/file/7193973224/52_61.rar.html نقل قول:
http://s2.picofile.com/file/7193973224/52_61.rar.html 60 تا 69 http://s2.picofile.com/file/7193973224/52_61.rar.html http://s1.picofile.com/file/7193976448/62_71.rar.html تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جایی دور از بدی ها!
نوشته ها: 1,108
(View Stats)
تشکرها: 14,063
تشکر شده 4,293 بار در 1,081 پست
کتاب مورد علاقه : در امتداد حسرت حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز سلام 4صفحه مرسی دلمان کوچک است ولی آنقدر جا دارد که برای هر عزیزی که دوستش داریم نیمکتی بگذاریم برای همیشه...! | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: کره ی خاکی
نوشته ها: 310
(View Stats)
تشکرها: 2,136
تشکر شده 918 بار در 322 پست
کتاب مورد علاقه : کنیز سفید حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 47 گفت:"چه شده ؟ اتفاق خاصی افتاده است؟" کوروش نگاهش را از پگاه بر گرفت و دستپاچه پاسخ داد:"خیر. من با دیدن کاپشن به این موضوع فکر کردم که لباس گرم همراه نیاورده ام." پگاه چند لحظه ای متفکرانه به کورش نگاه کررد و سپس دست کوروش را گرفت و هر دو داخل اتاق شدند. پگاه در کمد را گشود و کاپشنی سبز رنگ از داخل ان بیرون اورد. ان را مقابل کوروش گرفت و پرسید:"این چطور است؟" کوروش در جلوی اینه ایستاد."فکر میکنم رنگش به شما می اید" -عالی است. این کاپشن مردانه را از کجا اورده ای؟! -این را مادر برای پژمان خریده است اما فکر میکنم به تن شما برازنده تر باشد. کوروش در حالی که کاپشن را تنش میکرد پرسید:"اما اگر ایشان ناراحت بشوند چه؟" -مادر ناراحت شود؟! قول می دهم به کلی ان را فراموش کرده است. قرار بود این را شب اول به پژمان هدیه بدهم. -پس چرا ندادید؟ پگاه پرسش کوروش را نشنیده گرفت و از اتاق خارج شد. پس از چند دقیقه ای کوروش نیز در طیقه ی اول به او ملحق گشت. پگاه به محض دیدن او خنده ای کرد و گفت:"الان که بالای کوه نیستیم پس بهتر است کاپشن را از تنتان در بیاورید." کوروش کاپشن را از تن در اورد و گفت:"برویم." -پس بسته چی؟! -ان را داخل ماشین گذاشته ام. 48 به سمت پارکینگ به راه افتادند. پگاه نفس عمیقی کشید و گفت:"چه شروع خوب و مفرحی. هنوز لطافت صبح را احساس میکنم." کوروش درب اتومبیل را برای پگاه باز کرد و خودش پشت رل نشست. سپس در ادامه ی صحبت پگاه با لبخند گفت:"از این بهتر هم می شود به شرط اینکه بعضی ها با کج خلقی هایشان ان را خراب نکنند." اتومبیل را روشن کرد و ساختمان را ترک کردند. در طول راه کوروش سکوت اختیار کرده بود. پگاه با خود اندیشید که هنوز کوروش از برخورد او در باغ دلخور است. ناراحتی پژ مان و اسیب دیدگی او چنان ذهن پگاه را اشفته ساخت که به کلی فراموش کرده بود برای رفتار صبحش از کوروش عذر خواهی کند. ولی خوب حالا دیگر بی فایده بود . از قدیم گفته اند تا تنور داغ است نان را باید چسباند. پگاه تصمیم گرفت که حداقل در ادامه ی روز دوست و مصاحب خوبی برای کوروش باشد و جبران محبت او را بکند. او میدانست که برنامه ی کوهنوردی از قبل تعیین نشده و تنها ترفندی بوده است برای خلاصی او از شر پژمان. پگاه با افکار ضد و نقیض خود کلنجار میرفت که کوه های توچال در برابرش نمایان شد. با تعجب پرسید:"ببینم اینجا دیگر کجاست؟" -خوب اینجا ولنجک است دیگر. -این را خودم هم میبینم. مقصودم این است که ما اینجا چه میکنیم؟ -امده ایم بسته را تحویل بدهیم. پگاه با دقت خیابانی را که اتومبیل وارد ان گردید نگاه کرد. -اینجا منزل سرگرد یغمایی است! 49 -بله خانم. -اما کوروش من هیچ دلم نمیخواهد که ان ها مرا با این قیافه ببینند. این اولین باری بود که پگاه با کوروش انقدر خودمانی صحبت میکرد. -ببینم مگر انها تو را میشناسند؟! -متاسفانه خیلی هم خوب میشناسند. دختر سرگرد با من هم دوره است فردا حتی رنگ جورابهایم را برای بچه ها تعریف میکند. تو را به خدا کاری بکن. ابدا" دوست ندارم با این قیافه ی مسخره جلوی انها ظاهر شوم. کوروش در حالی که دنده عقب گرفته و به ابتدای کوچه باز میگشت گفت:"بسیار خوب. هر جور شما دلتان بخواهد هر چند که من مسخرپی در لباستان نمیبینم. بر عکس این لباس خیلی هم به شما می اید. به هر حال اتومبیل را سر کوچه پارک میکنم و خودم بسته را تحویل میدهم. شاید اینطوری بهتر باشد چون با توجه به سوابق اشنای تان اگر شما را به داخل منزل دعوت کنند کلی از وقتمان گرفته میشود." پگاه لبخندی زد و گفت:"متشکرم." پس از رفتن کوروش پگاه وقایعی را که در طول این هفته برایش رخ داده بود از نظر گذراند. حالا احساس صمیمیت بیشتری نسبت به کوروش میکرد. او کوروش را در مقایسه با پژمان که محیط اطراف تاثیر معکوس بر او گذاشته بود مردی با شخصیت میدانست. اگر چه پژمان پسر خاله ی عزیز او بود ولی نمیتوانست از حق بگذرد که کوروش از نظر اخلاقی از بسیاری جهات ازپژمان برتری داشت. پگاه پژمان را در دادگاه قلبش محکوم میکرد و در مقایسه دو جوان کوروش را از هر نظر برتر می دید. خودش هم نمیدانست چه احساسی او 50 را وا میدارد که جانب کوروش را بگیرد. او انقدر با ذهنیاتش مشغول بود که متوجه نشد کوروش مدتی است از شیشه ی اتومبیل او را مینگرد. به محض این که کوروش در را باز کرد پگاه دستپاچه به او سلام داد. کوروش با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. -خوب دختر خانم به چه چیز فکر میکردی؟ حاضرم شرط ببندم که اصلا" اینجا نبودی. پگاه میخواست دروغی سر هم کند که کوروش گفت:"خواهش میکنم دروغ نگو. من همه چیز را در نگاهت خواندم." -اما تو چطور میدانی در حالی که من از ان بی خبرم! -این چیز ها مهم نیست. فقط خواهش می کنم این افکار ضد و نقیض و پریشان را از خودت دور کنی و از تک تک دقایق این روز لذت ببری. برای خوشحالی تو من تاوان سنگینی را خواهم پرداخت. اتومبیل از سرازیری پایین امد و وارد اتوبان اصلی شد. برای چند دقیقه ای هر دو سکوت اختیار کردند. کوروش به رانندگی مشغول بود و پگاه هم مناظر اطراف را تماشا میکرد. به قسمت های بالاتر که رسیدند هوا لطیف تر و مطبوع تر میگشت. پگاه پنجره را پایین کشید تا بیشتر از هوا لذت ببرد. ارنجش را روی شیشه گذاشته و محو تماشای بیرون بود که کوروش دکمه ی بالا بر شیشه را فشرد و شیشه ی اتومبیل بالا رفت. پگاه مثل اینکه دستش را زنبور گزیده باشد یکمرتبه ان را از روی شیشه برداشت و به کوروش خیره شد:"این چه شوخی بود؟ زهره ترک شدم." کوروش در حالی که می خندید گفت:"باور کن قصد شوخی نداشتم. فقط فکر کردم جریان هوا تو را به عطسه می اندازد به علاوه گیسوان زیبایت نیز به هم ریخته است." 51 هنوز چند دقیقه ای از حرف کوروش نگذشته بود که پگاه عطسه ی بلندی زد. -عرض نکردم!(و دوباره خندید) -در عوض این خوشمزگی ها مراقب جاده باشید. فکر کنم از محل قرار رد شده ایم. -نه سر پیچ بعدی اتومبیل را نگه می دارم. ببین منظورم انجاست. زیر سایه ی درختان می ایستیم تا بیایند. -ساعت چند است؟ کوروش اتومبیل را از جاده ی اصلی منحرف کرد و در زیر سایه ی یکی از درختان مشرف به جاده توقف نمود. سپس نگاهی به ساعتس انداخت و گفت:"ده و چهل و پنج دقیقه است . هنوز خیلی مانده تا انها برسند. اگر گرسنه هستی برویم یکجا غذا بخوریم. تو امروز صبحانه هم نخورده ای." -متشکرم اما اصلا" اشتهایی به خوردن ندارم. کوروش در داشبورد را گشود و یک جعبه شکلات از داخل ان بیرون اورد :"با اینها چطوری؟ موافقی مشغول شویم؟" پگاه جعبه را از دست کوروش قاپید و در حالی که ان را باز می کرد گفت:"عالیست. من عاشق شکلات هستم." هر دو مشغول خوردن شدند. کوروش به پگاه نگریست. انقدر با اشتها و کودکانه مشغول خوردن شکلات بود که کوروش دلش نمی امد حتی یک دانه از ان را به دهان بگذارد. از اینکه بی دلیل به او مشکوک شده بود احساس پشیمانی میکرد. حالا خوب میدانست که در قضاوتش دچار اشتباه شده است. 5 تا لطفا" | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,439 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز 70 تا 73 http://s1.picofile.com/file/7193976448/62_71.rar.html http://s2.picofile.com/file/7193980107/72_81.rar.html 74 تا 78 http://s2.picofile.com/file/7193980107/72_81.rar.html دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام ![]() 5 صفحه لطفا The love in your heart was not put there to stay Love is not till you give it way عشق در قلب تو نهاده نشده که ماندگار بماند.عشق، عشق نیست تا زمانی که آن را از دست ندهی. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #29 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,439 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت: GoNBaD
نوشته ها: 24
(View Stats)
تشکرها: 8
تشکر شده 108 بار در 42 پست
کتاب مورد علاقه : پیچکهای احساس حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز سلام!من هم میخام کتاب تایپ کنم اما چندتا سوال دارم:وقتی تایپ کردم چجوری به شما بدم؟ایابانرم افزارخاصی بایدتایپ کنم یا با همین قسمت "سندمتنی"که در ویندوزم هست میشه اینکارو کرد؟چه فایده ای برای من داره؟؟؟؟منتظرم! ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, جشنی, فراخوان, میترا, نودوهشتیا, گروهی, یادها, یادگار |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 83 | ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| یادگار یادها | میترا جشنی | اسکن | Persiana | کتابهای کامل شده ایرانی | 50 | ۴ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۵۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | در سایه آرزوها (میترا شفقتیان) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 96 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۳۸ بعد از ظهر |