بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۷ بعد از ظهر   #121 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


60-69
شورانگیز به ساعتش نگاه کرد: « ساعت حدود 12 است، دیگر برای کوه رفتن خیلی دیر شده است. » و رو به فرخ کرد: « اینطور نیست؟ »
_ نمی دانم، تا نظر دیگران چه باشد.
اولین نفری که لب به اعتراض گشود پگاه بود: « مادر، تقصیر ما چیست که شما دیر آمده اید؟ به علاوه تا هوا تاریک شود ما در خانه هستیم. »
_ مثل اینکه سفارش پدرت را فراموش کرده ای؟ پدرت بعدازظهر با یکی از وکلا قرار دارد و از ما خواهش کرده است تا آن موقع به منزل مراجعت کنیم. به علاوه ما فردا راهی رامسر هستیم و هنوز تو چمدانت را هم نبسته ای.
پگاه می خواست لب به اعتراض بگشاید و مخالفتش را برای رفتن به رامسر در حضور دیگران علنی کند که با اشارۀ کوروش سکوت اختیار کرد.
فرحناز در حالی که سوار اتومبیل می شد رو به بقیه کرد و گفت: « در عوض بحث کردن بهتر است که سوار شوید. در نزدیکی ایستگاه رستورانی هست که غذایی عالی دارد. پس از صرف ناهار تصمیممان را می گیریم. »
نصیری گفت: « با این فکر موافقم. جوان ترها کوهنوردی می کنند ما هم تا آنها برگردند در باغهای اطراف گردش می کنیم. »
تا رستوران راهی نبود و حدود یک ربع بعد به آنجا رسیدند. قبل از خوردن غذا، کوروش به پگاه توصیه کرد که اگر قصد کوهنوردی و پیاده روی دارد معده اش را سنگین نکند. پگاه هم چندان میلی به غذا نداشت. در خوردن شکلات افراط کرده و همین اشتهایش را کور کرده بود.
رستورانی که آنها برای صرف غذا انتخاب کرده بودند رو باز بود و علاوه بر سالن غذاخوری، تخت هایی نیز در حیاط برای استراحت مهمانان داشت. نصیری و فرحناز تمایلشان را برای ماندن در آنجا ابراز کردند. شورانگیز هم که پس از صرف غذا احساس رخوت و سنگینی می کرد انصراف خود را از کوهنوردی اعلام کرد. بنابراین کوروش و پگاه به تنهایی عازم شدند.
کوروش از مدیر رستوران راه میان بر را سوال کرد تا بتوانند بدون استفاده از اتومبیل حرکت کنند.
هوا رو به گرمی می رفت و آفتاب داغی بر زمین می تابید؛ اما نسیم خنکی که از سمت کوه می وزید آن دو را به ادامۀ راه تشویق می کرد. از رستوران تا ایستگاه اول حدود نیم ساعت راه بود. از آنجا هم سه ساعت کوهنوردی کردند تا به ایستگاه سوم و جایگاه تله کابینها رسیدند. پگاه به چابکی از صخره ها بالا می رفت. کوهنوردی تفریح مورد علاقۀ او بود و تبحر لازم را در این ورزش داشت. کوروش خیلی سعی می کرد که پا به پای او بالا برود، اما مانند پگاه چالاک و فرز نبود. پگاه هر چند دقیقه منتظر می ایستاد تا کوروش خودش را به او برساند. یک بار هم پایش از روی صخره ای سر خورد که اگر اخطار و کمک به موقع پگاه نبود، صدمۀ بسیاری را متحمل می شد.
به ایستگاه که رسیدند، هر دو نفس نفس می زدند. پگاه خودش را روی نیمکتی رها کرد. کوروش هم به او پیوست. ایستگاه خلوت بود و جز یکی دو نفری که آنها هم از بالا به پایین آمده و منتظر تله کابین ایستاده بودند، کس دیگری به چشم نمی خورد. پگاه با تعجب گفت: « عجیب است. روز جمعه و اینقدر خلوت؟! »
_ ساعت چهار بعد از ظهر است. من و تو تنبل ترین کوهنوردان تاریخ هستیم. در این ساعت همه به خانه هایشان صعود کرده اند، سرکار خانم. »
پگاه خندید: « حالا تکلیف ما چیست آقای مفسر؟ »
_ هیچ. منتظر می مانیم تا تله کابین برسد. فقط دعا کن که جای خالی هم باشد وگرنه مجبوریم تا خود رستوران بندبازی کنیم.
پگاه در حالی که کاپشن ها را از داخل کوله پشتی بیرون می آورد گفت: « این بالا هوا سرد است! اگر تا آخر می رفتیم، می توانستیم برف بازی کنیم. »
کوروش کاپشن را از پگاه گرفت و پوشید. در همین حین چند تله کابین خالی نیز از بالا رسید. کوروش یکی از آنها را متوقف ساخت و هر دو سوار شدند.
به محض اینکه پگاه داخل تله کابین نشست، چشمهایش را بست. کوروش با تعجب او را نگاه کرد.
_ ببینم، نکند می ترسی؟!
_ متاسفانه، بله. وقتی سوار تله کابین می شوم احساس می کنم هر لحظه امکان دارد کابل پاره شود و به اعماق دره پرتاب شوم.
کوروش پوزخندی زد و گفت: « پیاده همچون غزالی بادپا از صخره ها بالا می روی، اما سواره می ترسی! حالا بچه بازی را کنار بگذار و چشمهایت را باز کن. »
_ اما واقعاً می ترسم.
کوروش در حالی که سعی می کرد دستهای پگاه را از روی چشمهایش بردارد گفت: « باید بر این ترست غلبه کنی. دیگران را ببین چقدر لذت می برند. تو که می ترسی بهتر است هنگام برگشتن هم از پاهایت استفاده کنی. »
پگاه دستهای کوروش را از روی صورتش پس زد و با عصبانیت گفت: « تو برای من تکلیف معین می کنی؟ »
کوروش لبخندی زد و سعی کرد لحن کلامش را آرام تر کند: « فقط می خواستم کمکت کنم. اگر عصبانی شدی، پوزش مرا بپذیر. » و سپس دستهایش را مانند ژاپنی ها جلوی صورتش گرفت و نیم تعظیمی به پگاه کرد.
_ با اینکه ازت رنجیده ام اما پوزشت را می پذیرم.
_ سپاسگزارم بانوی من.
کم کم به ایستگاه اول نزدیک می شدند. هر دو خودشان را برای پیاده شدن از تله کابین آماده کرده بودند.
برخلاف تصور آنها ایستگاه اول بسیار شلوغ بود. اکثر کسانی که به پیست اسکی آبعلی می رفتند هنگام بازگشت از همان تله کابینها استفاده می کردند. کوهنوردان نیز به این جمع اضافه شده و در این ساعت از روز تردد بسیاری را به وجود می آورند.
پگاه چند تن از دوستانش را در محوطۀ پارکینگ دید و از دور برایشان دست تکان داد. او چند روزی می شد که به کلاس نرفته بود و حالا دلش می خواست کمی با دوستانش صحبت کند؛ اما کوروش دست او را کشید و مانع از این کار شد.
پگاه در حالی که سعی می کرد دستش را از میان انگشتان پر قدرت کوروش رها کند، عاجزانه گفت: « فقط کمی، قول می دهم خیلی زود برگردم. »
_ نمی شود. می دانی ساعت چند است؟!
_ بله؛ اما اگر تو را به آنها معرفی نکنم، فردا درباره ام داستانسراییها خواهند کرد.
_حالا نمی شود. بگذار برای بعد. نیم ساعت هم تا رستوران راه است. دلم نمی خواهد باز هم به خاطر تو مورد استنطاق قرار بگیرم.
پگاه با یک حرکت سریع، دستش را آزاد کرد و گفت: « نفسم را بریدی. حالا یک ذره یواش تر برو. به قدر کافی از آنها دور شده ایم. »
کوروش ایستاد و پس از چند لحظه هماهنگ با پگاه گام برداشت. چند لحظه ای میان آن دو سکوت برقرار شد. هر کدام با افکار خویش خلوت کرده بودند.
پگاه سرش را بلند کرد و گفت: « متشکرم. امروز خیلی به من خوش گذشت. »
_ برای من هم همینطور. من هم به سهم خود از تو سپاسگزارم که که همراهی ام کردی.
و بعد با پوزخندی ادامه داد: « دیگران که رفیق نیمه راه بودند. »
پگاه خم شد، گلی را که جلوی پایش قرار داشت از روی شاخه چید و شروع به کندن گلبرگهایش کرد. سپس با لحن غمگینی گفت : « امروز برای من روز بسیار شیرینی بود. افسوس که تمام شد. با رفتن شما روزهای تکراری و کسل کننده شروع خواهند شد. » کوروش چند لحظه ای سکوت اختیار کرد و سپس گفت : « چرا به دیگران نگفتی که به رامسر نخواهی آمد؟ »
_ چرا تو نگفتی؟
_ خوب، اول می خواستم دلیلش را بدانم.
_ تو که همه چیز را می دانی. دلیل این را هم پیدا کن.
_ پیدا کرده ام اما دلم می خواهد که مطمئن بشوم.
پگاه بر سرعت قدمهایش افزود.
_ مدرسۀ موسیقی به زودی کنسرتی برپا خواهد کرد که من تکنوازی پیانو را در کنسرت بر عهده دارم. به خاطر پژمان به قدر کافی از تمریناتم عقب مانده ام. استادم از من گله مند است و خواسته هر چه زودتر تمریناتم را شروع کنم.
_ اما معمولاً معلمان برای شاگردان با استعداد خود تخفیف هم قائل می شوند.
_ همین یک هفته تاخیر و غیبت از کلاسهایم تخفیف بوده است، استاد من فرد بسیار سختگیری است.
کوروش با لحن شوخی گفت: « حالا چرا اینقدر تند راه می روی؟ دروغ گفتن که دویدن لازم ندارد! »
پگاه ایستاد و با صدای بلندی گفت: « چه کسی به تو اجازه داده که به من نسبت دروغگویی بدهی؟! »
کوروش به آرامی پاسخ داد: « چشمهایت. چشمهایت نمی توانند دروغ بگویند. »
پگاه حرکت کرد: « تو را به خدا دیگر بس کن. بله؛ دروغ می گویم و تو بهتر از هر کسی دلیل نیامدنم را می دانی. پس لطفاً اینقدر مرا سوال پیچ نکن و با کنجکاویهایت آزام نده. »
کوروش بر سرعت قدمهایش افزود و سعی کرد گامهایش را با پگاه تنظیم کند.
_ بله؛ می دانم آن چیست و دقیقاً به همین خاطر است که میل دارم حتماً با ما همراه شوی. تو با نیامدنت آنچه را که دیگران فکر می کنند اثبات خواهی کرد.
_ اما چطور؟
_ چطور ندارد. آنها فکر خواهند کرد حتماً مسئله ای هست که تو بعد از چندین سال دوری از همراهی پسر خالۀ عزیزت اجتناب می ورزی.
_ و من برای پایان دادن به این شایعات همراه شما نخواهم آمد.
کوروش با لحنی جدی تر گفت: « بسیار خوب، هر جور که دلت می خواهد عمل کن. تو دختر لجبازی هستی که به دلسوزی دوستانت توجهی نداری. ولی این را بدان که با این عمل هر چه بیشتر به سوء ظن آنها دامن می زنی. تو با دست خود چاهی را حفر می کنی که اگر به داخل آن سقوط کنی، بیرون آمدنش غیرممکن است.
_ از راهنمایی ات بسیار سپاسگزارم ولی این را مطمئن باش که اگر به قول تو سقوط کنم، از تو یکی طلب کمک نخواهم کرد. حالا بهتر است قدری تندتر راه برویم وگرنه معلوم نیست به غیر از لجبازی و دروغگویی، چه نسبتهای ناروای دیگری را هم بر من روا خواهی داشت.
هنگامی که به رستوران رسیدند ساعت پنج و ربع بعداز ظهر را نشان می داد. همه آمادۀ حرکت بودند. شورانگیز با لحنی پرسشگرانه از آن دو گله کرد: « بچه ها، شما همه را منتظر گذاشتید. »
قبل از اینکه کوروش پاسخی بدهد، پگاه گفت: « تا ایستگاه سوم رفتیم. نتوانستم خودم را قانع کنم زودتر برگردیم. »
_ ببینم، از دوستانت کسی را هم دیدی؟
_ بله. نگین و چندتا دیگر از بچه ها بودند. دلم می خواست قدری با آنها صحبت کنم، اما ...
کوروش سخن پگاه را قطع کرد و گفت: « اما به علت کمبود وقت من ممانعت کردم. » سپس رویش را به پگاه کرد و با لحن جدی گفت: « ببخشید که پا برهنه وسط حرفتان دویدم. »
پگاه با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و به سمت اتومبیل رفت.
شورانگیز از طرز برخورد آن دو متوجه شد که دلخوری میان راه بین انها پیش آمده است و برای اینکه بیشتر به این آتش دامن نزند، آمادگی خود را برای رفتن اعلام کرد.
هنگام مراجعت، به خواستۀ پگاه، فرحناز و نصیری جایشان را با او عوض کردند؛ یعنی شورانگیز و پگاه سوار اتومبیل فرهاد شدند و فرخ و فرحناز به همراه کوروش حرکت کردند. قبل از اینکه وارد جادۀ اصلی بشوند کوروش رو به شورانگیز کرد و پرسید: « یکراست به منزل می روید؟ »
_ بله؛ حتماً فرهاد نگران شده است.
سپس پایش را روی پدال گاز فشرد و از اتومبیل نصیری دور شد.
جاده از ترافیک سنگینی برخوردار بود آنها خیلی زود یکدیگر را گم کردند. پگاه شیشه اتومبیل را پایین کشیده و در سکوت به ماشینهایی می نگریست که هر کدام برای زودتر رسیدن به مقصد از دیگری پیشی می گرفت. به آرامی مثل اینکه با خودش حرف می زند گفت: « اینهمه عجله برای چیست در حالی که می دانید برای رسیدن، تعجیل ضرورت ندارد. همه چیز مسیر عادی خود را طی خواهد کرد. شتاب در چرخاندن چرخها تنها لحظه هایمان را کندتر سپری می کند. »
شورانگیز که ترافیک جاده باعث شده بود، سخنان پگاه را بریده بریده بشنود، گفت: « پدرت در خانه منتظر است. باید امروز از کوهنوردی صرف نظر می کردید. خدا کند پژمان زیاد اذیت نکرده باشد. فرهاد دیگر حال و حوصله قدیم را ندارد. چه عجب! بالاخره این چراغ سبز شد. » اما قبل از اینکه حرکت کند، اتومبیل نصیری با بوقهای ممتد از کنار آنها عبور کرد و فرحناز و نصیری برای او دست تکان دادند. شورانگیز برای آنها دست تکان داد و با خنده گفت: « فردا به شما حالی خواهم کرد. »
_ ببینم، مگر فردا چه خبر است؟!
شورانگیز بر سرعتش افزود تا اتومبیلی را که قصد سبقت گرفتن از او را داشت جا بگذارد.
_ خوب، راستش من و پدرت قرار گذاشته ایم که فردا، در جاده من پشت فرمان بنشینم. از نظر تو که ایرادی ندارد؟
_ آه مادر خواهش می کنم ... من که قبلاً به شما گفته ام نمی توانم بیایم.
_ و من هم به تو گفتم که امکان ندارد. ببینم، جواب فرحناز را چه خواهی داد؟
_ اما من به اندازۀ کافی از تمرینهایم عقب مانده ام. شما که دلتان نمی خواهد استاد مرا از این کنسرت حذف کند! او به خاطر یک نفر به پروندۀ کاری اش لطمه نمی زند. هنوز هم رقبای زیادی دارم که در این مدت زمان کوتاه، می خواهند از من سبقت بگیرند.
_ بیهوده بحث نکن. با این بهانه ها نمی توانی مرا قانع کنی. قول می دهم که وسایل مراجعت تو را به تهران زودتر مهیا کنیم. اما اینکه اصلاً نیایی، نمی شود.
پگاه فهمید که بحث کردن با مادرش در این مورد بی فایده است و اگر بتواند کسی را قانع کند، قطعاً آن شخص پدرش می باشد. هوا کاملاً تاریک شده بود که آنها به منزل رسیدند. اتومبیل نصیری کمی دیرتر وارد شد. بنا بر خواهش شورانگیز، پگاه در پارکینگ ماند تا آنها برسند. فرحناز و نصیری از اتومبیل پیاده شدند و به سمت ساختمان حرکت کردند. کوروش در حالی که در را قفل می کرد گفت: « منتظر من که نبودید؟! »
_ می خواستم کوله پشتی ام را از شما بگیرم.
کوروش در صندوق عقب را باز کرد و کاپشن و کوله پشتی را بیرون آورد.
_ و کاپشن تان. از اینکه آن را به من امانت دادید، متشکرم.
پگاه با بی تفاوتی کاپشن را گرفت و گفت: « فکر می کردم از آن خوشتان آمده است. »
_ بله همینطور است.
_ خوب، پس چرا برمی گردانیدش. این هدیه ای است از طرف من برای شما.
کوروش کوله پشتی را از دست پگاه گرفت و با او همگام شد.
_ اما به چه مناسبتی؟!
_ نمی دانم. شاید به مناسبت روز تولدتان. البته اگر مرا دعوت کنید.
_ اگر شما را دعوت کنم، خواهید آمد؟
_ نمی دانم. شاید به مناسبت روز تولدتان. البته اگر مرا دعوت کنید.
_ اگر شما را دعوت کنم، خواهید آمد؟
_ نمی دانم. آمدن من بستگی به عواملی دارد.
_ مثلاً ...
_ خوب، مثلاً مراجعت پژمان به استرالیا.
کوروش خندۀ بلندی سر داد و گفت: « و اگر اصلاً بازنگشت؟ ... پس شما هیچگاه دعوت مرا نخواهید پذیرفت؟ »
_ اوه، البته که او باز می گردد. ماندنش دلیلی ندارد.
_ این را بدانید دختر خانم، ماندن دلیل نمی خواهد؛ بلکه علت شرط لازم برای رفتن است.
به در ساختمان رسیدند. پگاه با بی حوصلگی گفت: « نمی دانم، شاید



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر   #122 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض


از صفحه 312 تا 331
نمی توانم آنهارا تنها بگذارم ، به علاوه در آنجا می توانم تحصیلاتم را در زمینه موسیقی ادامه دهم .با این اوضاع و احوال گمان نمی کنم این کار در ایران امکان پذیر باشد . به هر حال سرنوشت من هم این بوده است . از این مقوله که بگذریم ، راستی کوروش رو امروز در میان مهمانان ندیدم؟
پگاه آهی کشید و گفت :«دیگر کوروشی وجود ندارد.»
-منظورت چیست ؟!
-او رفته . پس از ازدواج ما دیگر در این خانه نماند . چند هفته ای را در شکارگاه گذراند ، بعد هم ایران را برای همیشه ترک کرد.
-اما کجا ؟
-نمی دانم ، فکر می کنم به کالیفرنیا رفته باشد . او قبلاً چند سالی را در آنجا تحصیل می کرده است . حتی شنیدم که در یک دانشکده معتبر تدریس هم می نموده .
-پس آدرسی از او نداری .(پگاه سرش را تکان داد )حیف شد، شاید می توانستم او را پیدا کنم . حتماً از موضوع پژمان هم بی خبر است .
-بله. (آه بلندی کشید )البته من از این بابت خیلی خوشحالم . او به خاطر من آواره شد . حالا که این همه مشکل برایم پیش آمده خوشحالم او نیست تا در سختی بیفتد.
با وجود اینکه پگاه با خود عهد بسته بود که راز ازدواج اجباری اش را با هیچکس در میان نگذارد ، اما آن شب تمام ماجرا را برای نگین تعریف نمود و در آخر گفت :«حالا دیگر تنها آرزوی من خوشبختی اوست . امیدوارم همسر شایسته ای پیدا کرده و گذشته های تلخ را به دست فراموشی سپرده باشد.»
پگاه از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت ، شاید دلش نمی خواستبا قطره اشکی که به یاد عشق از دست رفته روی گونه اش می غلتید ، دل دوست مهربانش را به درد بیاورد . اما نگین به وضوح احساس او را درمی یافت . او می دانست که دوستش هنوز هم عاشق است و تنها خاطره و سوسوی کمرنگی از امید به بازگشت یار است که به او توان جدال را می دهد.
صبح روز بعد نگین در میان بدرقه خانواده نصیری رامسر را ترک کرد و از پگاه برای همیشه خداحافظی نمود .
پس از رفتن او پگاه ساعتی بر شور بختی خود و یادگارهای به جا مانده از گذشته گریست . دلش می خواست او هم برود ، به کجا نمی دانست . اما احساس می کرد برای تنفسی دوباره هوای تازه می خواهد ، هوایی که به بوی غم آغشته نباشد.
گریه مداوم و خستگی ناشی از کار دیروز خواب را به چشمان پگاه آورد و هنگامی که فرحناز به اتاق او آمد تا برای ناهار صدایش کند ،پگاه را در خواب دید.
ساعت پاندولی سالن چهار ضربه پیاپی را نواخت . خانم کاظمی مشغول تهیه عصرانه بود که فاطمه به آشپزخانه آمد:«خانم کاظمی ، یک نفر پشت خط است و با پژمان خان کار دارد . نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم ، گفتم چند لحظه منتظر بماند»
-بسیار خوب ، تو این ساندویچها را آماده کن ، من جواب تلفن را می دهم.
-خانم کاظمی خودش را سراسیمه به در اتاق پگاه رساند ، چند ضربه به در نواخت و سپس وارد شد . پگاه تازه از خواب بیدار شده بود ، خانم کاظمی چند لحظه همانجا ایستاد تا نفسش تازه شود . پگاه پوز خندی زد و گفت :«باز چی شده ؟ چرا اینقدر دستپاچه شدی ؟ »
-خانم ، خانم فکر کنم مارینا پشت خط باشد.
پگاه شتابزده گوشی تلفن را برداشت ، حدس خانم کاظمی درست بود و کسی که در آن سوی خط تلفن را در دست داشت ، مارینا بود .پگاه سلام او را به گرمی پاسخ گفت :«می دانم که تو همسر پژمان هستی ، او همه چیز را به من گفته است.»
مارینا با فارسی شکسته ای پاسخ داد :« مرسی... حالا پژمان کجاست ؟ من قبلاً هم به او گفتم ، حال پسرمان خیلی بد است ، برای عمل او به پول نیاز دارم ، پدرم از دست پژمان عصبانی است ، او گفته فقط در صورتی به من کمک می کند که از پژمان جدا بشوم ، منظورم را می فهمید ؟ الو ... جواب بدهید .»
-بله متوجه شدم ، شما شماره حساب و نام بانک را بگویید تا فردا پول را برایتان حواله کنم.
-خیلی از شما متشکرم، شماره حسابم در بانک ملبورن....
-بسیارخوب ، فردا اول وقت پول را برایتان می فرستم.
-به من نگفتید پژمان کجاست .
پگاه نمی دانست به پرسش مارینا چه پاسخی باید بدهد . دیر یا زود او باید حقیقت را می فهمید . سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند ، با صدایی بغض آلود گفت :« باید خبر بدی به شما بدهم ، می شنوید ؟»
-بله ....
-پژمان تصادف کرده است ، متاسفانه ... متاسفانه ، او ... مرده .
پگاه دیگر بیش از این نمی توانست از ریزش اشکهایش جلو گیری کند. صدای گریه مارینا را نیز از داخل گوشی به وضوح می شنید . پس از چند لحظه پگاه آرام تر شد . تصمیم گرفت به مارینا بگوید که اگر با مشکل مالی مواجه گشت ازاو کمک بخواهد . شماره تلفنش را هم بگیرد . اما مارینا تماس را قطع کرده بود .
پگاه از تلفنچی خواست که اگر بار دیگر تماسی از استرلیا برقرار شد ، تلفنش را ردیابی کند . تلفنچی این کار را غیر ممکن خواند و گفت امکان ردیابی فقط در مرکز وجود دارد . اما به پگاه قول داد که اگر ارتباط مجدداً برقرار بشود ، به سرعت به منزل آنها وصل کند.
پس از قطع تلفن پگاه خودش را برای رفتن به بانک آماده نمود . وقتی به بانک رسید ، ساعت از چهار ونیم گذشته بود . تحویلدار که آقای صامتی نام داشت به محض ورود پگاه به احترام او از جایش برخاست ، پگاه به عصر بخیر او پاسخ گفت و دفترچه حسابش را به او داد .
-به چه مبلغی نیاز دارید ؟
پگاه مبلغ مورد نظرش را گفت و اضافه کرد :«من این مبلغ را به دلار می خواهم ، باید آن را به حسابی در استرالیا حواله کنم.»
-در مورد حواله کردنش به استرلیا مشکلی وجود ندارد . البته این کار امروز امکان پذیر نیست چون همانطور که می بینید دفاتر را بسته ایم . اما مشکل اینجاست که ما وجه مورد نظر شما را فقط به ریال می توانیم پرداخت کنیم . برای تبدیل آن به دلار باید به بانک ملی مراجعه کنید.
-پگاه از آقای صامتی بابت راهنمایی اش تشکر نمود و پس از دریافت پول بانک را ترک کرد.
-صبح روز بعد در اولین ساعات اداری خودش را به بانک ملی رسانید ، پس از نیم ساعت معطلی ، موفق شد وجه مورد نیازش را به دلار تبدیل کند و سپس آن را به شماره حسابی که مارینا در اختیارش گذاشته بود ، حواله کند . وقتی که از بانک خارج گشت ، احساس شادی و سبکی می کرد . پس از مرگ پژمان هر رنجشی را که از او به دل داشت از وجودش شسته بود و حالا از اینکه به آخرین خواسته همسر مرحومش جامه عمل می پوشاند ، قلباً احساس رضایت و خشنودی می نمود .
-با سپری شدن ایام زندگی در ویلای «مرمر» کم کم روال عادی خود را باز می یافت ، گرچه فرحناز دیگر مانند سابق نمی توانست به اداره کردن امور منزل بپردازد ، اما از نظر روحی ، وضعش رو به بهبود می رفت . فرخ نیز سعی می کرد خودش را با اوضاع جدید وفق دهد و پگاه را در اداره شرکت دست تنها نگذارد . اما با وجود تلاشهای فراوان پگاه ، اوضاع شرکت ودامپروری ، روز به روز وخیم تر و آشفته تر می شد. از طرفی سهامداران شرکت نیز که به فرخ چند ماهی مهلت داده بودند ، با دیدن اوضاع پریشان مملکت و هرج ومرج داخلی ، برای وصول طلبشان به پگاه فشار می آوردند . اکثر آنها قصد داشتند املاک ومستغلاتشان را به دلار تبدیل منند و از کشور خارج شوند . پگاه کارهای مالی را به یکی از کارمندان سپرده بود و خودش سعی می کرد کمتر به بانک برود . اگر هم گاهی مجبور می شد شخصاً به انجام برخی امور مالی بپردازد ، به علت شلوغی و کثرت ارباب رجوع در بانک ، کلافه و عصبی کارش را نیمه تمام رها می کرد و به خانه باز می گشت .با آنکه دو یه ماهی از مراسم چهل پژمان می گذشت ، اما پگاه به رغم قولی که به پدرش داد ، هنوز نتوانسته بود به تهران برود . شورانگیز که سلامتی خود را کماکان باز یافته بود از او می خواست که فرحناز و نصیری را دست تنها نگذارد و تا بهتر شدن اوضاع در کنارشان بماند.

فصل نهم

تابستان سال پنجاه و هفت یکی از دردناکترین و پحادثه ترین تابستانها در تاریخ معاصر ایران است . هرج و مرج و ناامنی اکثر شهرهای ایران را فرا گرفته بود و غارت و دزدی بیداد می کرد . به محض تاریک شدن هوا دیگر کسی جرأت خارج شدن از منزل را نداشت . اکثر شبها از روی پشت بامها صدای الله اکبر و صلوات شنیده می شد . دیگر برای شنیدن «مرگ بر شاه» نیاز نبود به خیابان بروی و یا در راهپیمایی شرکت کنی . در هر کوی و برزنی شیون درد و فریاد خشم سر داده می شد . از صبح زود مردم دسته دسته عکس آیت الله خمینی در دست ، در خیابانهاحرکت می کردند و عصر هنگام به جای آنان ، سیلاب سرخ خون این عاشقان روی زمین جاری بود و آسفالت خیابانها را گلگون می کرد.
این همه درد را پایانی نبود . هر قطره خونی که بر زمین می چکید ، سبز می گشت و به جای یکی هزاران فریاد از آن شنیده می شد . در میان این بازار مکاره ، چماق به دستان وقلدارن اجیر کرده حکومت نیز بودند که شبها به میادین و کوچه ها می ریختند و مست و لایعقل هر بیچاره ای را که در دسترشان قرار می گرفت ، می زدند و می کشتند . خانه ها ومغازه ها و کوچه ها را به آتش می کشیدند و جز ویرانی و ترس در دل مردم ، چیزدیگری برجای نمی گذاشتند.
و دراین روزهای تلخ ، چه بر سر نصیری و خانواده اش می آمد؟ نصیری افسر سابق گارد و یکی از مقربان دربار بود و همین وجهه اش را در میان مردم خراب می کرد . هنگامی که فرخ پا از خانه بیرون می گذاشت ، جز لعن و نفرین و نگاههای خشمگین چیز دیگری نثارش نمی گشت ، تقصیر با که بود ؟ با او که مردی زحمتکشیده و شوهری دلسوز و مهربان بود ؟ با او که قلبی پر عطوفت و دستانی بخشنده داشت؟
با مردم؟! مردمی که سالها طعم درد و شکنجه را ازاین حکومت چشیده و از دست امثال این نصیری ها سیلی ها خورده بودند!
با فرهنگ 2500 سال شاهنشاهی و یا با زالوهایی که به نام آزادی و دموکراسی خون این مردم را سالها مکیده بودند؟
اما تقصیر با هر که بود ، قربانیهای زیادی از این ملت گرفته شد و آتشی بر خرمن افتاد که خشک و تر را با هم سوزانید .
از آن پس فرخ روز به روز خانه نشین تر و گوشه گیر تر شد. نگاههای پر از نفرت مردم قلب او را به درد می آورد و همچون سوهانی روحش را می خراشید. دیگر هیچ چیز و هیچ کس او را شاد و خوشحال نمی کرد . اکثر دوستان و هم قطارانش یا از ترس مردم در سوراخی قایم گشته و یا از کشور خارج شده و به یکی از ممالک بیگانه پناه برده بودند. پگاه شاهد وضع روحی آشفته وصورت رنگ پریده فرخ بود و می دید که عموی شادابش روز به روز پژمرده تر می شود و پشتش از درد خم می گردد. بنابراین درصدد برآمد تا به نحوی ترتیب خروج فرخ را از کشور بدهد . او تصمیم گرفت که فرحناز و فرخ را به یکی از کشورهای عربی همجوار بفرستد . برایش فرقی نمی کرد به کجا ، باید آنها را از این آشفته بازار دور می کرد ، حداقل برای یکی دو سالی تا وضع مملکت ثباتی پیدا کند و امنیت برقرار گردد. او وخامت اوضاع را به خوبی احساس می کرد و حالا مفهوم سخنان پژمان را ، که گفته بود مردم بسان قطره هایی هستند که وقتی جمع شوند به سیلی تبدیل خواهند شد ، درک می نمود . او می دانست که دیگر امثال نصیری ها تأمین جانی نخواهند داشت و برای این مردم خشمگین تر و خشک فرق نمی کند ، ریشه ظلم باید خشک شود ، باید سوزانده شود و هیچ یادگاری نباید از کاخ ستم بر جای بماند حتی ویرانه دیواری در گوشه ای دور افتاده.
پگاه با فرخ وفرحناز موضوع مهاجرت و رفتن از ایران را مطرح نمود اما بر خلاف انتظارش با مخالفت شدید آن دو مواجه گشت . فرحناز پس از شنیدن سخنان پگاه شروع به گریستن نمود و گفت :«دیگر چیزی برایم باقی نمانده که آن را از دست بدهم . تمام دلخوشی من در زندگی پژمان بود . او از بین رفته و این گناه ماست . گناه من وپدرش . او بهترین سالهای عمرش را ، سالهایی که می توانستند برایش نشاط و شادی به همراه داشته باشند ، در غربت گذراند ، ما او را کشتیم . ما او را از فرهنگش ، از آرمانش ، از خودمان دور کردیم . ما این سم را در خون او جاری ساختیم و بعد تن بی هوشش را درون آب فرو بردیم . دیگر چه برایم مانده که از دست بدهم؟اگر این خانه را هم به آتش بکشند و من مجبور بشوم درخیابان چادری بزنم و زیر آن زندگی کنم ، باز هم ایران را ترک نخواهم کرد .»
پگاه وقتی سخنان فرحناز را شنید و ناراحتی آن دو را مشاهده کرد ، تصمیم گرفت که دیگر در این باب سخنی نگوید و تن به قضا و قدر بسپارد تا ببیند فردا چه چیزی را برایش به ارمغان خواهد آورد.
صبح روز دو شنبه یکی از روزهای نسبتاً گرم شهریور ماه بود . آفتاب گرمی بر روی شهر رامسر می تابید و هوایشرجی و مرطوب ساکنان این شهر ساحلی را آزار می داد.
از اواسط مرداد ماه شرکت رسماً تعطیل اعلام شده و در آن را بسته بودند .تنها دامداری کماکان به کار سابق خویش ادامه می داد . پگاه سعی می کرد کمتر از ویلا خارخ شود ، تنها مواقعی که ضرورت ایجاب می نمود شخصاً به شهر می رفت . اوضاع رامسر مانند شهرهای ایران مغشوش بود .یک روز که پگاه برای خرید به رامسر رفته بود ، دید نظامیان پس از اینکه کپسولهای گاز اشک آور را در میان مردم انداختند ، به روی آنها آتش گشودند و در این بین کسانی که نه این طرفی بودند و نه آن طرفی ، بی گناه مورد اصابت گلوله قرار می گرفتند . از آن روز پگاه تصمیم گرفت که کمتر به شهر رفت و آمد کند و به خصوص روزهای غیر تعطیل را در ویلا بگذراند . به علاوه تصمیم داشت که اگر وضعیت به همین شکل باقی بماند ، از اول مهر به تهران برود و چند هفته ای را در کنار خانواده اش سپری کند.
پگاه و فرحناز کنار استخر روی صندلی نشسته و مشغول نوشیدن چای بودند . فرحناز خاطرات دوران تجردش را برای پگاه بازگو می نمود و او را به گذشته های دور می برد . آن دو سرگرم گفتگو بودند که دیدند آقای صمدی به سویشان می آید . پگاه رو به فرحناز کرد و آهسته گفت:«این کی آمده که ما متوجه نشده ایم؟!»
اما قبل از اینکه فرحناز پاسخی بگوید آقای صمدی به هر دوی آنها صبح بخیر گفت . پگاه سلامش را پاسخ داد و او را به نشستن دعوت نمود.
-نه متشکرم با آقای نصیری کاری داشتم.
پگاه گفت :«پدرشوهرم خوابیده است . همین طور که می دانید او مریض احوال است . اگر کاری دارید خواهش می کنم به من بگویید .»آقای صمدی چند لحظه ای سکوت نمود . گویا برای گفتن خبرش تردید داشت .
پگاه دوباره گفت :«خواهش می کنم حرفتان را بزنید.»
-متاسفانه من خبرهای زیاد خوشی برایتان ندارم.
-منظورتان چیست؟
-شب گذشته حوالی ساعت دو بامداد بود که تقی ، مستخدم شرکت ، به من تلفن زد و گفت که عده ای شبانه به منزلش ریخته اند و پس از تهدید او وهمسرش کلید ساختمان را خواسته اند .
-خوب ! او چه کرده ؟
-او گفت که کلید را نداده و آنها هم پس از اینکه کتک مفصلی به او زده اند از منزلش رفته اند اما بسیار نگران بود و از من خواست به خانه اش بروم تا به اتفاق سری به شرکت بزنیم . من هم به سرعت خودم را به او رساندم و بعد به دامپروری رفتیم ، حدس تقی درست بود . آن عده که بیست نفری می شدند و همگی صورتهایشان را با نقاب بسته بودند با سنگ و چماق به جان شیشه ها و پنجره ها افتاده بودند و سپس قفلها را شکستند و وارد محوطه شدند . از کیوسک تلفنی که همان نزدیکیها بود به اداره پلیس زنگ زدم .آنهابه من گفتند اقدامی نکنم و همانجا درون اتومبیل بنشینم تا خودشان را برسانند .
-یک ساعتی گذشت اما از آنها خبری نشد .با تقی به دامپروری برگشتیم ، گفتیم شاید آن اوباش رفته باشند ، اما وقتی به آنجا رسیدیم با منظره وحشتناکی روبه رو شدیم . قسمتی از حیاط و ساختمان اصلی در شعله های آتش می سوخت . پس از چند دقیقه ای ماشینهای آتش نشانی سر رسیدند . گویا اتومبیلی از آنجا عبور می کرده ، آتش را دیده و به آتش نشانی خبر داده است . سرانجام پس از چند ساعتی توانستند آتش را مهار کنند .
آقای صمدی چند لحظه ای سکوت کرد . یادآوری آن لحظات او را عصبی و نگران کرده بود . دیگر احتیاجی هم نبود که آقای صمدی دنباله ماجرا را تعریف کند . آنچه پگاه ماهها از آن وحشت داشت و خواب را از چشمهایش می ربود ، حالا بر سرش آمده بود . پس از دقایقی سکوت پگاه گفت :« گوش کنید آقای صمدی ، این بلایی است که بر سر همه نازل می شود و دیر یا زود نیز بر سر ما نازل می گشت ، آقای نصیری به شدت بیمار هستند . دکتر گفته که کوچکترین هیجان ، ممکن است قلبشان را برای همیشه از کار بیندازد . خواهش می کنم در باب این موضوع چیزی به او نگویید . من خودم همراهتان می آیم تا ببینم چه کار می توانیم بکنیم .»
پگاه رویش را برگرداند تا این مسئله را به فرحناز نیز گوشزد کند ، اما او را بر روی صندلی اش ندید . هنگامی که او و صمدی مشغول گفتگو بودند ، فرحناز که از شنیدن این ضربه عصبی شدیدی به او وارد شده بود سراسیمه خودش را به کنار فرخ رسانده و ماجرا را تمام و کمال برای او تعریف کرده بود.
دامپروری نصیری یکی از بزرگترین مراکز پرورش دام در استان مازندران ومهمترین آنها به شمار می رفت . این مجتمع عظیم دستآورد سالها تلاش و زحمت فرخ و حاصل دست رنج روزگار جوانی او بود . خبر نابودی همچون خنجری بر قلب فرخ نشست و او را از پای درآورد . هنگامی که پگاه به طبقه بالا رسید ، نصیری نقش بر زمین گشته بود و فرحناز بالای سرش شیون می کرد . فوراً با پزشک معالجش تماس گرفت و بعد به کنار فرخ نشست و سعی کرد او را آرام کند . پس از نیم ساعت پزشک رسید و فرخ تحت معاینه دقیقی قرار گرفت.
پزشک معتقد بود که نصیری سکته کرده است اما خوشبختانه چون سکته ناقص بوده قلب او توانسته است دوام بیاورد .
پگاه گفت :« پس باید هرچه زودتر آقای نصیری بستری شوند . ایشان باید تحت مراقبت قرار بگیرند . هر آن ممکن است سکته دوم را بکنند و شاید این بار قلبشان تاب فشار را نداشته باشد...»
دکتر در حالی که لوازمش را جمع می کرد ، گفت :« هر طور میل شماست ، ولی من عقیده دارم او را در منزل نگهداری کنید . وضع بیمارستانها بسیار آشفته است.»
-او را به تهران منتقل می کنیم .
-تهران از اینجا بدتر است . بیمارستانها مملو از زخمیان و مجروحانی هستند که با ارتش درگیر شده اند . مطمئن باشید در آنجا کمتر از منزل به او رسیدگی می کنند . به تازگی یک پزشک متخصص قلب به نام صدری به رامسر آمده است . ایشان از پزشکان با سابقه هستند و در کارشان تبحر فراوان دارند . همین الان به او تلفن می زنم و مورد آقای نصیری را با ایشان مطرح می کنم.
پگاه تلفن را به دکتر نشان داد و خودش به اتاق فرخ رفت . دست او را در میان دستانش گرفت و به آرامی گفت :«چطوری عمو جان؟»
فرخ نیمی از بدنش لمس شده بود و نمی توانست دهانش را حرکت دهد . چشمانش را بست و دوباره باز نمود . پگاه دست او را بوسید و به رویش لبخند زد . در همین حین دکتر وارد اتاق شد وگفت :« آقای صدری تا نیم ساعت دیگه به منزلتان می آیند .» سپس خداحافظی کرد و به راه افتاد .
پگاه تا در خروجی عمارت او را همراهی کرد . سپس خانم کاظمی را فراخواند : « آقای صمدی رفته اند؟»
-خیر خانم در سالن پذیرایی نشسته اند.
-تو کارهایت را به شخص دیگری بسپار و خودت از آقای نصیری مراقبت کن . نیم ساعت دیگر پزشک می آید . تا آن موقع از بالای سرشان تکان نخور. من مجبورم به دامپروی سری بزنم . اما قول می دهم خیلی زود بازگردم.
-ده دقیقه بعد پگاه و آقای صمدی ویلا را ترک کردند . ترافیک سنگینی بر جاده حاکم بود و آنها مجبور شدند از جاده فرعی خود را به دامپروری برسانند. پگاه در آستانه در ورودی با چند نفر دیگر از سهامداران برخورد نمود . همه آنها حال و روزی مشابه نصیری داشتند و اگر چه سرپا بودند اما رنگ رخساره خبر می داد از سرّ درون . پگاه بسان فرشته نجاتی بود که خداوند از آسمان برایشان فرستاده باشد . همه به گردش حلقه زدند و از او می خواستند که هر چه زودتر نصیری را برای بازدید بیاورد تا با هم فکری و چاره ای برای خسارتهای وارده بیندیشند.
-پگاه از آقای صمدی خواست بلایی را که بر سر نصیری نازل گشته برای همقطارانش تعریف کند . خودش نیز به همراه تقی به بازدید از قسمتهای آسیب دیده پرداخت . از آن مجتمع عظیم جز چند دیوار سوخته و اتاقک سیاه شده چیز دیگری برجای نمانده و حاصل زحمات یک عمر ، یک شبه سوخته و خاکسترش بر باد رفته بود . پگاه می دانست که جبران این خسارت برای نصیری غیر ممکن است و آنها مجبورند که ویلا را برای فروش بگذارند . با دلی آکنده از درد و قلبی مالامال از اندوه راه ویلا را در پیش گرفت.
-نمی دانست پس از این امورات خانواده همسرش چگونه خواهد گذشت . پیش از این تصمیم گرفته بود با سامان بخشیدن به اوضاع دامپروری ، که از زمان مرگ پژمان بهم ریخته و پریشان گشته بود ، برای همیشه رامسر را ترک کند و به خانواده اش بپیوندد . اما با این وضعی که برای دامپروری پیش آمد و بیماری آقای نصیری ، دیگر تا مدتها نمی توانست تصمیمش را عملی کند . چون علاوه بر اینکه فرحناز و فرخ حکم فامیل را برایش داشتند ، تنها یادگارهای همسر مرحومش یه شمار می آمدند و پژمان در آخرین نامه اش آنها را به دست او سپرده بود .
پگاه فکر کرد اتفاقی که برای نصیری رخ داده است باید درس عبرتی برای پدرش گردد و قبل از اینکه کارخانه اش را به آتش بکشند و دارای هایش را بسوزانند ، باید همه را بفروشد و وجوهش را به بانک بسپارد.
پگاه تمام طول مسیر برای آینده نقشه می کشید و اصلاً متوجه نشد که کی به ویلا رسیده اند . راننده اتومبیل را کنار باغچه گل متوقف کرد تا پگاه از آن پیاده شود.
اما هنوز پگاه به ساختمان نرسیده بود که با دکتر صدر برخورد نمود . دکتر پس از احوالپرسی به پگاه گفت :«پدرشوهرتان سکته کرده اند و این حمله نیمی از بدن وی رافلج نموده است . اندامها به مرور زمان حس خود را باز خواهند یافت ، اما امکان اینکه یک پا یا هر دو پایشان تا آخر عمر فلج بماند بسیار زیاد است»
-نمی شود او را به تهران منتقل کنیم؟
-البته هر طور که میل شماست ، اما فعلاً از جایش حرکت نکند بهتر است . حداقل تا سه هفته دیگر نباید این کار را بکنید . دو روز دیگر دوباره ایشان را ویزیت می کنم (کارتی از جیبش درآورده و به پگاه داد .)این جا شماره تلفن منزل و مطبم نوشته شده است. در صورتی که مورد خاصی پیش آمد حتماً با من تماس بگیرید.
پگاه از دکتر صدر تشکر نمود و او را تا کنار اتومبیلش مشایعت کرد . سپس به کنار فرخ بازگشت و به پرستاری و مراقبت از او پرداخت.
پاییز فرا می رسید . زرد شدن برگها و کوچ پرندگان همه و همه خبر از آمدن پاییز می دادند و همزمان با وزش نسیم سرد پاییز ، خبر دیگری نیز در سر تا سر شهر می پیچد و شادی آن در دل مردم طنین انداز می شد :
«شاه می رود... شاه می خواهد از ایران برود...»
گرچه نخست مردم این خبر را در پشت دیوارها و درهای بسته برای یکدیگر زمزمه می کردند ، اما اندک اندک این نغمه شادی در کوی و برزن سر داده می شد و مژده فرخنده اش قلب ایرانیان را سرشار از شور و نشاط می کرد . در این ایام ، پگاه روزهای سخت و پر محنتی را سپری می نمود . او عملاً مسئول اداره کردن یک خانواده بود ، خانواده ای که آخرین ایام حیات اشرافی اش را پشت سر می گذاشت . شاید اگر نصیری اندکی از درآمدهای سرشار سالیانه خود را پس انداز کرده بود ، حالا این مشکل وخیم مالی گرینبانگیر او وخانواده اش نمی گشت.
دامداری عملاً توسط نصیری اداره می شد و سهامداران نیز اختیار پول خود را تمام و کمال به او سپرده بودند . حال که همه چیز از بین رفته و خاکستر گشته بود ، باید بیشتر بدیهای سالانه و خسارتهای وارده را خود او تأمین می کرد . پس از حادثه شوم آتش سوزی وبیماری فرخ ، پگاه سعی می کرد کمتر در مورد مسائل مالی با او گفتگو کند. گرچه نصیری قدرت تکلمش را بدست آورده بود ، اما هنوز یک دست و هر دو پای او توانایی حرکت را نداشتند . طبق گفته دکتر ، کوچکترین هیجان وناراحتی حمله دوم را به همراه داشت که منجر به مرگ نصیری می شد . سرانجام پگاه پس از چند هفته ای تفکر و مشورت با وکیل نصیری ، تصمیم به فروش ویلا گرفت.
بدهیهای نصیری باید پرداخت می شدند . به علاوه هنوز چند صد دلاری به شرکت آلمانی که ماشین آلات از آن خریداری کرده بودند ، مقروض بودند .
پگاه تصمیم خود را به فرحناز اعلام نمود و اگر چه در ابتدا با مخالفت او روبه رو شد اما با دادن توضیحات و صحبتهای وکیل نصیری ، توانست او را متقاعد کند. پگاه مجبوربود کم و بیش مسئله را برای نصیری نیز توضیح دهد . چون در هر صورت تصمیم گیرنده اصلی نصیری بود .
فرخ روی صندلی چرخ دارش کنار باغچه گل نشسته بود و آوازی را زیر لب زمزمه می کرد . پگاه آرام به او نزدیک شد . آثار غم را در چهره نصیری می توانست به وضوح ببیند . موهای سرش روز به روز بیشتر به سپیدی می گراییدند و خطوط سیمایش عمیق تر و فراوان تر می شدند . همه و همه نشانگر پیری زودرسی بودند که به سراغ پدر شوهر دوست داشتنی اش می آمد.
نصیری متوجه پگاه گشت . به رویش لبخند زد . پگاه جلوتر رفت و بر لب باغچه پهلوی او نشست . حالا دیگر وقتی نصیری سخن می گفت صدایش آشکارا می لرزید و نمی توانست فکش را به راحتی حرکت بدهد.
-خسته نباشی دخترم.
-متشکرم عموجان من خسته نیستم.
-بهتر است تعارف را کنار بگذاری . اگر چه در منزلم ، اما از همه چیز خبر دارم . می دانم که طلبکارها فشار می آورند . چند روز پیش با وکیلم تماس گرفتم . او همه چیز را برایم توضیح داد.
-پس شما... پس شما از همه چیزخبر داری؟!
-بله میدانم چه تصمیمی گرفته ای، چاره ای نیست ما مجبوریم اینجا را بفروشیم.
نصیری رویش را به سمت عمارت نمود و به آن نگریست . گویی این آخرین بارست که آن را می بیند . سپس آهی کشید و گفت :« چوب وخشت و آجر انسان را پایبند نمی کنند . خاطراتی که در دل این سنگها نهفته مرا اسیرخود کرده است . پس از مرگ پژمان دانستم که به هیچ چیز این دنیا نباید دل بست . از سنین نوجوانی وارد ارتش شدم . سالها خدمت زیر پرچم کردم . سالهای آخر به گارد پیوستم . من از افسران ویژه مراقبت از خاندان بودم . برای آنها جنگیدم » کشتم ، آخرش چه شد؟ حالا دارد می رود، می خواهد از این مملکت ، از مردمی که آنقدر سنگشان را به سینه می زد ، فرار کند.بهترین سالهای عمرم را که می توانستم صرف خانواده ام کنم ، در آن دامپروری لعنتی گذراندم. پاره جگرم را روانه غربت کردم تا مثلاً فلان پنیر را کارخانه ام تولید کند . حالا از آن همه جز دیواری سوخته بر جای نمانده است . این خانه برایم خاطرات بسیار دارد. در همین جا پژمان رشد کرد و قد کشید . کوروش عزیزم در این خانه زندگی می کرد . جای تا جای این ویلا برایم خاطره است ، یاد عزیزانی که از دست داده ام ، حالا باید این را هم از دست بدهم ، چاره ای نیست ، کاری است که باید بشود و می شود . افسوس که دیر دانستم ، افسوس که دیردانستم...»
فرخ چرخهای صندلی اش را به سوی خانه به حرکت درآورد و پگاه را با غم و اندوه بر جای گذاشت.
به زودی مقدمات فروش ویلا فراهم گشت . اسباب و اثاث با کندی جمع آوری می شدند . فرحناز تعداد زیادی از کارگران باغ و خدمتکاران را مرخص نمود و بجز سرآشپز و راننده به اضافه خانم کاظمی و عباس عذر بقیه را خواستند . پگاه تصمیم گرفت قبل از فروش ویلا مکان مناسبی جهت سکونتشان بیابد تا بعداً با مشکلی مواجه نشوند . بنابراین به چند بنگاه مسکن سر زد و مشخصات منزل مورد نظرش را داد و از آنها خواست که در صورت یافتن جایی مناسب با شرایطش به او اطلاع دهند. آن روزها خرید ملک خیلی آسان تر و سریع تر از فروش آن انجام می شد. اکثر مردم فروشنده بودند تا خریدار. بنابراین پگاه مطمئن بود که با مشکلی برای یافتن مسکن مواجه نخواهد شد.
بعد ازظهر یکی از از روزهای نسبتاً سرد پاییز بود. از شب گذشته باران شدیدی در رامسر و شهرهای اطراف می بارید و رادیو خبر وقوع احتمالی سیل را به مردم اعلام کرده بود. پگاه جلوی شومینه روی صندلی راحتی اش نشسته بود و هیزم های در حال سوختن را تماشا می کرد. او خسته بود و این خستگی را در تمام سلولهای بدنش احساس می کرد.به گذشته بر می گشت . به گذشته ای سراسر شور و زیبایی ، آن شب ها وقتی می خواست بخوابد چه رویاهای شیرینی در سر می پرورانید. رویاهایی که زیاد هم دور از دسترسش نبودند . آرزوهای دست یافتنی آن دوران ، اینک چه خنده دار به نظر می رسیدند . همیشه فکر می کرد که پیانیستی بزرگ خواهد شد . نمی دانست چه مدتی است که سراغ پیانو نرفته ، حتی انگشتش را هم بر روی کلیدهای آن نکشیده است . پگاه آه بلندی کشید و به شعله های آتش چشم دوخت.
هنوز چنددقیقه ای بیشتر نگذشته بود که عباس وارد سالن شد . لباسهایش خیس بودند و آب از موها و سر وصورتش می چکید . پگاه از روی صندلی برخاست :« چه اجباری بود که در این باران این همه راه را بیایی؟!
-خانم ... خانم ، مژده بدهید. می خواهم خبر خوشی را به شما بدهم .
-خوش خبر باشی!
-آقا و خانم فرخ پور دارند می آیند . الساعه می رسند.
پگاه جیغ بلندی کشید و در حالی که به سمت در می دوید گفت :« پدر و مادرم ...باور نمی کنم!»هم زمان با پایین آمدن پگاه از پلکان ، اتومبیل فرخ پور نیز جلوی عمارت توقف نمود . شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا از در عقب پیاده شدند و قاسم نیز پس از سلام واحوالپرسی اتومبیل را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
پگاه مهمانانش را به داخل خانه دعوت نمود و خانم کاظمی را به طبقه بالا فرستاد تا به فرحناز و فرخ ورود خانواده اش را اطلاع دهد. خودش نیز برای فراهم کردن بساط چای به آشپزخانه رفت .اثاث نیمه جمع و وضعیت آشفته سالن شورانگیز و فرهاد را متعجب نمود . اما با ورود فرخ بر روی صندلی چرخدار حیرت و ناراحتی آنهادو چندان گشت .
پگاه پس از بیماری فرخ چندین بار با تهران تماس گرفته اما هیچ سخنی درباره آتش سوزی و بیماری نصیری با خانواده اش در میان نگذاشتهبود . او می دانست که فرهاد به شدت گرفتار است و به هیچ وجه دوست نداشت پدرش را با مشکلات شخصی خویش درگیر کند.
شورانگیز به محض دیدن فرخ در آن حال ، اشک در چشمانش حلقه بست و با صدای بلندی شروع به گریستن نمود . فرحناز که تازه رسیده بود ، او را در آغوش کشید و به طبقه بالا برد.
پس از رفتن آن دو فرهاد به کنار نصیری رفت و با صدایی بغض آلود گفت :« چه اتفاقی افتاده است مَرد ؟ چرا ما از آن بی خبریم ؟!»
دیدگان فرخ لبریز از اشک گشته بودند ، دستش را دور گردن فرهاد حلقه نمود و آرام شروع به گریستن کرد . باید گریه می کرد . عقده ای که در درون تلنبار شود ،باید در جایی دهان باز کند :«حاصل زحمات یک عمرم بر باد رفت . هستی ام را سوزاند ند . زندگی ام را نابود کردند . فرخ ماههاست که مُرده و این درمانده ای که در مقابلت می بینی ، پس مانده ای از گوشت و استخوان اوست.»
فرهاد آه بلندی کشید و گفت :« توکل کن بر خداوند ، آنچه که خواهم نه آن می شود ، هر چه که او خواست همان می شود.»
آن شب پس از صرف شام پگاه و فرهاد به کتابخانه رفتند تا پس از مدتها





















 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۵۶ بعد از ظهر   #123 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ص340-393
پس از چند دقیقه در اتاق باز شد و خانمی که ظاهرش نشان می داد پرستار است دکتر را به داخل فراخواند.
فرحناز پس از شنیدن سخنان دکتر گریه بلندی سر داد من دیگر نمی توانم تحمل کنم اگر فرخ را هم از دست بدهم خودم را خواهم کشت.
فرهاد گفت: فرحناز خواهش می کنم ...شورانگیز لطفا او را از اینجا ببرید.
شورانگیز زیر بازوی فرحناز را گرفت و او را به اتاقش برد. حدود یک ربع طول کشید که دکتر ا زاتاق خارج شد سری تکان داد و گفت : متاسفم گمان نکنم بتوان کاری برای ایشان انجام داد.
فرهاد با حالتی عصبی پرسید: منظورتان چیست؟ او را به تهران منتقل می کنیم.
-اما قلبش تاب نمی آورد تنها برایش دعا کنید(رویش را به پگاه نمود)او به هوش آمده و می خواهد شما را ببیند.
پگاه اشک هایش را پاک کرد و بازدن چند ضربه به در وارد اتاق شد با ورود او پرستار صندلی را ترک کرد و جایش را به پگاه سپرد . پگاه روی صندلی نشست و دست فرخ را میان دستانش گرفت فرخ به آرامی چشمهایش را گشود : تویی دخترم؟
-بله عموجان من آمدم ببخشید که تنهایتان گذاشتم.
-چه خوب شد که آمدی می ترسیدم دیگر تو را نبینم
-این چه حرفی است که ...
-هیس ساکت باش و فقط گوش کن فرصت زیادی نمانده است در زندگی بدیهای بسیار کرده ام اما آنچه د رحق تو کردم می دانم در بارگاه خداوند بخششی برایش وجود ندارد. و چون می دانم تو بزرگوارتر از آنی که مرا نبخشی می خواهم برایم طلب آمرزش کنی.
سیلاب اشک از چشمان پگاه جاری بود و پیاپی دست فرخ را می بوسید .نصیری چند لحظه ای سکوت نمود تا نفسی تازه کند سپس ادامه داد : از تو می خواهم که سخنم را قطع نکنی نمی دانم تا کجای ماجرا را اجل مهلت می دهد برایت تعریف کنم پژمان ...پژمان تورا دوست داشت تو دخترخاله عزیزش بودی اما آن کسی که بیش از پژمان تو را دوست داشت من بودم اگر پژمان تو را می خواست من عاشق تو بودم. تو آرزوهای سرگشته من بودی توباید عروس من می شدی تا تاوانم را از روزگار می ستاندم. اما افسوس که تو نیز چون مادرت سرکش بودی خودخواه بودی پژمان را نمی دیدی همان طور که در بیست و پنج سال پیش مادرت مرا ندید. منی که برایش می مردم منی که به خاطر او حرف می زدم به خاطر او می جنگیدم و به خاطر او نفس می کشیدم دلم نمی خواست بیست و پنج سال بعد پژمان نیز فرخی دیگر باشد نشسته بر گور آرزوهایش من ...من آن مدارک را در اختیار پژمان قرار دادم آه خواهش می کنم رویت را از من برنگردان من نمی دانستم باور کن آتش عشقی که میان تو و کوروش شعله ور بود ازدیدگان من پنهان ماند . کوروش برایم همچون پژمان عزیز است . تو همسر او می شدی یا پژمان باز هم عروس من بودی نمی دانستم که کوروش خاطرخواه توست . پگاه مرا ببخش اگر روزی کوروش را دیدی از او نیز برایم طلب آمرزش کن شاید اندکی از بارگناهانم سبک تر شود پگاه عزیزم من ...
فرخ دیگر نتوانست بیش از این ادامه دهد . سرفه های پیاپی مانع سخن گفتنش گشتند. پگاه احساس می کرد دست فرخ لحظه به لحظه سردتر می شود .
فرخ دست در دست عروس محبوبش جام مرگ را نوشید و برای همیشه چشم از جهان فروبست.
مجلس ترحیم نصیری بسیار ساده و بدون تشریفات برگزار گشت و در مراسم خاکسپاری او به جز تنی چند از نزدیکان شخص دیگری حضور نداشت.
درست یک ماه پس از برپایی مراسم در حالی که 10 روز بیشتر به مراسم چهلم نصیری نمانده بود یک روز بعد از ظهر آقای صمدی با پگاه تماس گرفت و گفت که مشتری نقد برای ویلا یافته است و پگاه نیز با آنها برای بعد از ظهر روز بعد قرار ملاقات گذاشت.
برخلاف تصور پگاه که گمان میکرد با شخص متمول و سرمایه داری روبه رو می شود مشتریان ویلا سه مرد بودند با لباسهای ساده و ته ریشی که صورتشان را پوشانده بود. پگاه برای پذیرائی از آنها لباس ساده ای برتن نمود و روسری کوچکی نیز بر سرش بست.آنها پس از احوالپرسی و صحبتهای معمول از قسمتهای مختلف ویلا بازدید کردند و از پگاه قیمت پیشنهادی را درخواست نمودند . پگاه قیمت مورد نظرش را گفت خریداران با چهره هایی ناراضی یکدیگر را نگریستند. سپس یکی از آنها که خودش را امامی معرفی کرد رو به پگاه نمود و گفت: خانم همان طور که می بینید طرف معامله شما یک شخص نیست ما یک گروه نماینده از جانب ارگانی هستیم که به زودی به فرمان امام خمینی در سرتاسر کشور نهادهایی تاسیس خواهد نمود ما ساختمان منزل شما را به این منظور خریداری می کنیم و مبلغ آن را از محل اعتبارات دولت به شما پرداخت خواهیم کرد. امیدوار بودیم که شما این مسئله را درک کنید و برای پیشبرد اهداف مشترکمان گامی در جهت خیر بردارید.
پگاه پس از چند لحظه ای تامل گفت: گمان می کردم این ویلا را برای استفاده شخصی خریداری می کنید اینجا ارثیه است از پدرشوهر مرحومم و متعلق به شخص من نیست اگر به میل ما باشد هیچ دلمان نمی خواهد که اینجا را بفروشیم این ویلا یادگاری است که باید حفظ شود اما چه کنیم که ناچاریم و به پول آن احتیاج داریم من امشب با خانواده ام صحبت می کنم و نتیجه اش را به شما اطلاع می دهم.
آقای امامی و همراهانش پس از نوشیدن فنجانی چای از مهمان نوازی پگاه تشکر نموده و ویلا را ترک کردند . آن شب بر سر میز شام پگاه جلسه ای خانوادگی تشکیل داد و مسئله را برای دیگران مطرح نمود بخصوص از فرحناز خواست که شخصا در این مورد تصمیم گیری کند.
فرحناز گفت: گرچه از همان ابتدا من با فروش ویلا مخالف بودم اما می دانم که جز این چاره دیگری نداریم . به هر حال ما مقروضیم و باید بدهیهای خود را بپردازیم گرچه ممکن است نخست کمی برایمان مشکل باشد اما همانقدر که هنوز می توانیم با هم باشیم برایم کافی است به علاوه با پرداخت بدهیها خاطرمان از هر جهت آسوده می شود فرهاد جان نظر تو چیست؟
من هم با تو موافقم به هرحال قروض دیر یا زود باید پرداخت شوند . شاید بشود از شرایط درهم فعلی استفاده کرد و پرداخت آنها را عقب انداخت اما سرانجام بانک ها طلب خود را مطالبه می کنند.
پگاه دستش را روی میز کوبید و با خنده گفت: خانم ها آقایان ختم جلسه را اعلام می کنم لطفا به رختخوابهایتان بروید از فردا باید چکمه بپوشید و به دنبال خانه بگردید.
فرهاد با همان لحن طنزگونه پگاه گفت: چه کسی گفته که ما باید به دنبال خانه بگردیم احتیاجی به این کار نیست.
فرحناز با تعجب پرسید: احتیاجی نیست ؟ منظورت چیست؟
پگاه با خنده گفت: حتما منظور پدر اینست که همگی به تهران می رویم.
فرهاد سرش را تکان داد : نه این پنبه را از گوشتان بیرون کنید من دو عزیز را اینجا به خاک سپرده ام رامسر را ترک نمی کنم می دانم که تو هم به تهران نمی آیی . راستش اصراری هم بر این کار ندارم اما شما خانه دیگری هم دارید گویا فراموش کرده اید!
پگاه با تردید گفت: نکند منظورتان...
-بله درست فهمیدی منظورم شکارگاه است .آنجا از هر محلی برای زندگی شما مناسب تر است حالا هم انقدر هاج و واج مرا نگاه نکنید. پدر نصیری از مقربان دربار بود . خود فرخ نیز سالها برای گارد خدمت نمود. گرچه من د رابتدا از فروش اینجا ناراضی بودم اما حالا می بینم که این به نفع شماست . افراد مغرض بسیارند و ممکن است در آینده به طریقی باعث مصادره ویلا بشوند. اما شکارگاه به نام توست و کسی نمی تواند روی آن دست بگذارد.
- اما پدر این غیر ممکن است آنجا کیلومترهای از شهر فاصله دارد نه جاده درستی دارد و نه آب تصفیه شده ما حتی آب مصرفی فتح الله را از طریق منبع تامین می کنیم.
-جاده را می توانید شن ریزی کنید . کاری که کوروش قصد انجام آن را داشت . برای آب نیز دوراه حل وجود دارد هم می توان با موتور آب را از چشمه به بالا کشاند و هم می شود چاه عمیق حفر کرد که به نظر من طریقه اول آسان تر و کم هزینه تر است .
شورانگیز سخن فرهاد را قطع کرد و گفت: این کارها که تو می گویی به سرمایه فراوانی نیاز دارد و این از توان پگاه خارج است به علاوه ساختمان کلبه طوری طراحی شده که بیش از چند نفر نمی توانند در آن زندگی کنند. اما با این پیشنهاد تو – برفرض اگر هم عملی باشد- پگاه به چند کارگر و مباشر نیاز دارد چگونه آنها را در آن چند اتاق جای بدهد؟ خودش و فرحناز چه کنند؟ نه این کار عملی نیست.
فرهاد چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: مدتی است که موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده است . برای در میان گذاشتنش با تو تردید داشتم اما امشب بهترین موقع برای طرح آن است دوروز پیش تلفنی با وکیلم تماس گرفتم متاسفانه به رغم تلاشهای او کارگاهها همچنان خوابیده اند و کارگران چند ماهی است که بر سر دستگاهها حاضر نمی شوند . از من هم دیگر سنی گذشته است و نمی توانم مانند سابق به امور رسیدگی کنم . حالا که این اتفاق برای پگاه افتاد و قسمت این بود که در رامسر زندگی کند ماهم می توانیم خانه و کارگاهها را بفروشیم و با پول آن ملک پگاه را آباد کنیم. شالیزار نصیری غنی ترین و بهترین نوع برنج را در مازندران دارد. می توانیم با یک کارخانه روغن کشی قرارداد ببندیم و محصول مزرعه آفتاب گردان را سالانه در ازای مبلغی به آنها واگذار کنیم . بالای آن کوه گنجی مدفون است . با همت و تلاش می توانیم تمام آن چیزهایی را که از دست داده ایم دوباره به دست آوریم.
شورانگیز که سخنان همسرش او را دچار تردید نموده بود پس از دقایقی اندیشه گفت: تو مرا هم به فکر وامی داری حقیقت این است که من هم به تحولی در زندگی ام نیزا دارم بعد از این نمی توانم جای خالی پگاه را در آن خانه تحمل کنم. آن خانه و تمام خاطراتش باید دور ریخته شود و همگی زندگی جدید را با توکل به خداوند برای خود بنا کنیم.
آن شب خانواده فرخ پور و نصیری تا پاسی از شب گذشته بیدار بودند و به بحث و گفتگو درباره آینده پرداختند. پگاه خانم کاظمی و پویا را به جمع صمیمی شان دعوت نمود و آن دو را نیز مانند اعضای از خانواده در گفتگویشان شرکت داد.
صبح روز بعد با شماره تلفنی که آقای امامی دراختیارشان گذاشته بود تماس گرفت و موافقت خود را برای فروش اعلام نمود . بعد از ظهر همان روز نیز قرارداد فروش بسته شد و پگاه قول داد تا چهل و پنج روز دیگر خانه را به آنها تحویل دهد.
بهار آغاز می شد اما خانواده نصیری بر خلاف هرسال هفت سینی نمی چیدند و عیدی هم نداشتند این دومین بهار پیاپی بود که پگاه آن را با غم و اندوه آغاز می کرد. هنوز یک هفته ای به مراسم چهلم نصیری باقی مانده بود. آنها به جای کوچکتری می رفتند و بنابراین به بسیاری از لوازم نیازی نداشتند. در طول این یک هفته لوازم اضافی را فروختند و بقیه اثاثه را نیز بجز اسباب ضروری جمع آوری نمودند. مجلس ختم با حضور چند تن از شرکای سابق نصیری و اقوام نزدیک برگزار گشت و مهمانان برای صرف ناهار به رستوران رفتند .هنگام خداحافظی پگاه ضمن تشکر از حضور آنان د رمراسم گفت که قصد دارد به املاک شکارگاه نقل مکان کند و از این پس می خواهد آنجا را مستقیما اداره نماید و خوشحال می شود که آنها را در آنجا ملاقات کند و هرزمان که دوست داشته باشند مانند سابق پذیرای اقوام خواهد بود.
دوروز پس از مراسم شورانگیز و فرهاد به همراه خانم پویا و قاسم برای جمع آوری اثاث و فروش املاک فرخ پور عازم تهران شدند . فرهاد قول داد که پس از فروش خانه به سرعت به رامسر بازگردد و پگاه را تنها نگذارد.
پگاه نیمی از وجه فروش را یک ماه قبل از تخلیه ویلا دریافت می نمود.او تصمیم گرفت بااین پول ترتیب شن ریزی جاده را بدهد در این صورت می توانست اثاث جمع آوری شده را به کلبه انتقال دهد. با یک شرکت خصوصی تماس گرفت و بنابراین شد که کار شن ریزی جاده از شنبه هفته بعد آغاز شود . پیمانکار قول داد که جاده را بیست روزه تحویل دهد پگاه نیز با خیال راحت تری می توانست به سایر کارها رسیدگی کند.
یک روز بعد از ظهر پگاه مشغول خواندن روزنامه بود که تلفن زنگ زد. پگاه گوشی را برداشت و صدای آقای امامی را از پشت سیم شناخت . او پس ا زاحوالپرسی گفت: خانم فرخ پور من شرمنده ام اما از مرکز به ما دستور داده اند که آخر فروردین ماه ویلا را تحویلشان بدهیم.
-گرچه من تا سی روز دیگر مهلت دارم اما مشکلی نیست کارجاده که تمام شود اینجا را تخلیه می کنیم.
-من از شما سپاسگزارم . از شما جز این هم توقعی نداشتم اما مشکل جای دیگری است . ما باید در ساختمان تغییراتی ایجاد نماییم. من تماس گرفتم تا از شما خواهشی کنم.
- بفرمائید
-اگر برای شما مشکلی ایجاد نمی کند ما از فردا کارگرانمان را بیاوریم تا قبل از رفتن شما آنها در بیرون ساختمان کار می کنند.
پگاه از این مسئله ناراضی بود چرا که با وجود کارگران آسایش را از او و خانواده اش سلب می نمود . به علاوه کار آنها تولید سروصدای فراوانی می کرد و فرحناز برای استراحت به محیطی آرام نیاز داشت اما به هرحال مجبور بود قبول کند و به خواسته امامی تن داد .
کارگران خیلی زودتر از انتظار پگاه کارشان را آغاز نمودند و این مسبب گشت که پگاه زودتر به فکر اسباب کشی بیفتد و این کار را جلو بیندازد با فتح الله تماس گرفت و دوهفته بعد خانواده نصیری به محل جدید نقل مکان کردند.
زمانی که پگاه به شکارگاه رسید ساعت دوازده را نشان می داد آنروز هوا صاف و آفتابی بود و نسیم ملایمی در بالای کوه می وزید . صدای پرندگان و چهچه بلبلها از سمت جنگل به گوش میرسید و عطر گلهای وحشی و بوی نم دریا مشام را نوازش می داد.
این دومین مرتبه بود که پگاه پا به ملکش می گذاشت . او اینک تنها بود و یاران و همراهان پیشینش را برای همیشه در پای کوه برجای گذاشته بود .
قبل از اینکه وارد کلبه شود اطراف را نگریست همه چیز همان طور بود که پگاه برای نخستین بار دیده بود . تنها به جای میوه بر روی شاخه های درختان شکوفه ها روییده بود و به جای گلهای زرد آفتاب گردان بوته های سبزرنگ آنها بر دامنه کوه کشیده گشته بود . پگاه آه بلندی کشید و گفت: همه چیز همان طور است که قبلا بوده انگار زمان در این بالا متوقف گشته است . مادر طبیعت در طی این دوسال دگرگونی هایش را تنها به من ارزانی داشته و قلب مرا با آمالش پاره پاره کرده است اما این نیز بگذرد...
چمدانهایش را برداشت و داخل کلبه شد اما برخلاف محیط خارج در داخل کلیه همه چیز از آخرین باری که او آنجا را ترک نمود تغییر کرده بود. گویا کسی لوازم و اثاث کلبه را عوض کرده بود .
به جای پوستهای ببر و خرس که به عنوان زیرانداز استفاده می شد قالیچه های کوچک با نقش های زیبای بهاری کف سالن را مفروش می کردند . دیگر از سرهای خشک شده حیوانات نیز که به دیوار آویزان گشته بودند اثری دیده نمی شد. تزئینات دیوار را تابلوهای نقاشی از مناظر زیبای دریا و جنگل تشکیل می دادند و در بوفه شیشه ای هم به جای لوازم شکار و تفنگهای شکاری مجسمه های نفیس و ظروف عتیقه چیده بودند مبلمان سالن نیز تغییر کرده و به جای آن کاناپه های بزرگ قهوه ای صندلیهایی با پایه های بلند خراطی شده و روکش صورتی چیده شده بود. پرده های اتاق هم از همان پارچه دوخته شده بود و همه چیز با طبع لطیف پگاه هماهنگی داشت . سالن در هاله ای از رنگهای ملایم احاطه گشته و آدمی را در آرامش فرو می برد. اما چیزی که توجه پگاه را بیشتر از همه سوی خود جلب نمود و باعث حیرتش شد تصویری نقاشی شده از چهره خودش بود که در انتهای سالن جایی که پیانو قرار داشت به دیوار آویخته بود.
پگاه چند قدم به سمت آن رفت تا بتواند تابلو را بهتر ببیند. درهمین هنگام فتح الله نیز وارد کلبه شد : می بخشید هنوز خانم نصیری تشریف نیاورده اند می خواهید من تا سرجاده بروم؟
-نه احتیاجی نیست ممکن است بعداز ظهر راه بیفتند . هنوز کارهای زیادی در ویلا مانده است که ایشان باید شخصا به آنها رسیدگی کنند.
-هرطور میلتان است .
فتح الله قصد ترک کلبه را داشت که پگاه دوباره صدایش کرد: ببینم فتح الله
-بله خانم
-بالوازم کلبه چه کردید؟ اینجا خیلی تغییر کرده است!
-خانم آقای نصیری دوماه قبل از رفتنشان اینها را آوردند دوکارگر گرفته بودند تا لوازم را بچینند . وقتی از ایشان پرسیدم اینها برای چیست گفتند به زودی برای همیشه ساکن اینجا خواهند شد . راستش ما هم خیلی خوشحال شدیم در میان کارگران شایع شده بود که آقا به زودی ازدواج می کنند و با عروسشان به کلبه می آیند اما نمی دانم چه شد که یکهو همه چیز را ول کردند و رفتند . قبل از اینکه رامسر را ترک کنند یک هفته به اینجا آمدند. اما در این یک هفته من یکی دوبار بیشتر آقا را ندیدم . یادر اتاقشان خوابیده بودند و یا به بالای کوه –منظورم پشت مزرعه آفتاب گردان است –می رفتند و ساعتها به دشت خیره می شدند . شب آخر مرا صدا کردند و گفتند که باید برای همیشه بروند و اینجا را به شخص مطمئنی سپرده اند . بعد هم از من حلالیت طلبیدند و فردایش از اینجا رفتند اول حرفهایشان را زیاد جدی نگرفتم اما وقتی به شهر آمدم فهمیدم راست می گفتند و برای همیشه از رامسر رفته اند .
پگاه صورتش را برگرداند تا فتح الله اشکی را که در چشمانش حلقه بسته بود نبیند. سخنان فتح الله قلب پگاه را به درد آورد و کوهی از غم بر دلش نشاند. پس این اسباب و اثاث پیشکشی جهیزیه اش بوده و کوروش خانه را برای او آراسته بود. فتح الله چند لحظه مردد ایستاد و چون سکوت پگاه طولانی گشت آنجا را ترک کرد. پگاه نگاهی به پیانو افکند مدتها بود انگشتانش کلیدهای سفید و سیاه آن را لمس نکرده بودند دلش می خواست بازهم چون گذشته بنوازد و تاروپودش را با لرزش سیمهای پیانو زیر و رو کند. یادش آمد در آخرین دیدار با ستاری به استادش قول داد که شاگرد ناسپاسی نباشد و هیچ گاه آموخته های او را به فراموشی نسپارد. روی صندلی پشت پیانو قرار گرفت و انگشتهایش را روی کلیدها به حرکت در آورد. نخست انگشتانش از او فرمان نمی بردند اما سرانجام توانست حواسش را متمرکز کند و پنجه هایش را به اطاعت وادارد:
من بازهم می نوازم
برای تسلای دردهای بی پایان دلم
به امید صبحی که تو آغازگر آن باشی
روزی که بوی امید را از آن استشمام کنم.
اینجامال من است و من به کسانی تعلق دارم که دوستشان دارم و برای آنها زنده می مانم و تا زنده ام زندگی می کنم.
من امیدوارم
امید به آن روز که صدایش را دوباره بشنوم و سینه ام را از عطر آمیخته با نفسهایش انباشته سازم.
روزی خواهد رسید که سر بر شانه اش بگذارم و برای خستگی هایمان ترانه بسازم.
ای آشنای من
به کدامین شهر سفر کرده ای؟ به سوی کدامین دیار رخت بربسته ای؟ بازا
بازا که عروس تو در حجله گاهش آرمیده است
او منتظر توست که بازگردی و سردی دستش را در میان انگشتان گرمت لمس کنی...
پگاه از جایش برخاست او برای تنفسی دوباره به هوای تازه نیاز داشت . در را گشود و پا بیرون نهاد . امروز روزدیگری بود با صدای بلند فریاد زد :
جنگل مال من است و سبزی آن سبزی دستان من است
دستی که می نوازد و صدایی که هنوز می خواند
من زندگی ام را بارور خواهم کرد. پروردگارا!
به من کمک کن تا ساعتهای تباه شده را ازنو بسازم.
امروز من گوشواره نور را به خورشید بی فروغ دلم می آویزم
توهم مرحمتی کن و فردایم را روشن ساز
تا خاکستر لحظه هایی را که بی یاد تو سوزانده ام به گذشته بسپارم و قلبم را به انتظاری شیرین خوش سازم.
فصل دهم
اتوبان برخلاف سایر روزها از ترافیک سنگینی برخوردار بود. گرمای بالای چهل درجه اهای شهر را به کرانه های ساحلی کشانده و این اتوبان مشرف به دریا را شلوغ تر از معمول نموده بود. کوروش نگاهی به ساعتش افکند دیگر چیزی به ظهر نمانده بود .گرمای هوا و ترافیک کلافه اش می کرد اما چیزی که بیش از این دو اعصابش را بر هم میریخت غیبتش از کلاس بود. او برای اینکه به موقع سر قرار برسد ساعت 10 منزل را ترک کرده بوداما شلوغی جاده مانع از آن شد که سر ساعت سرسد و اکنون که آفتاب وسط آسمون بود دلشوره او نیز بیشتر می شد. ریاست جدید دانشگاه حساسیت فوق العاده ای نسبت به کوروش نشان می داد و به بهانه های مختلف وی را بازخواست می نمود .
چند بار تصمیم گرفت دور بزند وبه سمت دانشکده تغییر مسیر بدهد اما همین که به یاد می آورد آن خانم برای ملاقاتش تا چه حد اصرار ورزیده است از تصمیمش منصرف می گشت کوروش با خود گفت: راستی فامیلیش چه بود ؟ نصرتی نصرتی ...نمی دانم یادم نمی آید.
شب قبل خانمی با منزلش تماس گرفت و ضمن معرفی خویش از کوروش خواست که هرچه زودتر اورا ملاقات کند . با وجود امتناع کوروش بازهم برای فردا با او قرار ملاقات گذاشت و از او خواهش کرد که حتما در محل ملاقات حاضر شود نخست کوروش تصمیم گرفت که خواسته او را رد کند اما اینکه آن زن یک ایرانی بود وشاید هموطنی باشد که نیاز به کمک دارد حس نوع دوستی اش را تحریک نمود و بر خلاف میل باطنی اشت صبح روز بعد به سمت محل قرار حرکت کرد.
آن خانم رستورانی در حومه شهر مشرف به جاده کناره را برای ملاقاتشان انتخاب کرده بود .کوروش گفت: باید رستوران همین اطراف باشد.
کاغذی که نام رستوران و نشانی آن را رویش نوشته شده بود از داخل کیف بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. بادیدن تابلوی رستوران که در کنار اتوبان نصب شده بود وبا فلش محل آن را نشان می داد لبخندی بر لبانش نشست . ظاهر رستوران شیک و تمیز بود اتومبیل را جلوی درپارک کرد و پس از اینکه سوئیچ ماشین را به دربان سپرد وارد شد .
رستوران در آن ساعت از روز شلوغ و پرمشتری بود . کوروش به سمت پیشخان رفت و پس از گفتن خسته نباشد از مسئول بار پرسید: من با خانمی قرار ملاقات دارم می خواستم ببینم...
اما قبل از اینکه جمله اش را تمام کند متوجه شد که به نام صدایش می زنند .رویش را برگرداند و متوجه خانمی گشت که در انتهای سالن پشت یک میز دونفری نشسته بود و برایش دست تکان می داد : آقای نصیری کوروش خان .
کوروش از مسئول بار تشکر کرد و به سمت میز رفت : سلام خانم من کوروش هستم.
-بله می دانم خواهش می کنم بنشینید(کوروش روی صندلی نشست)من برای شما هم سفارش غذا داده ام.
-اما شما هنوز خودتان را معرفی نکرده اید.
-آه خدای من !یعنی شما مرا نشناخته اید ؟من نصرانی هستم.
-بله این را قبلا هم گفتید. اما من شمارا به جا نمی آورم البته چهره تان کمی برایم آشناست .
-پس معلوم می شود حافظه زیاد خوبی ندارید. آخرین باری که ما یکدیگر را ملاقات کردیم حدود هشت سال پیش بود به خاطر آوردید من نگین هستم دوست پگاه.
-آه....
کوروش که پس از شناختن نگین بسیار هیجان زده شده بود با دستپاچگی گفت: بله ...آن روز در کوه حالا یادم آمد شما نگین هستید.
-بله
-خیلی خوشحالم که شما را می بینم بعد از این همه سال بگویید ببینم اینجا چه می کنید؟ کی از ایران آمده اید؟
-داستانش مفصل است من مدتهاست که در جستجوی شما هستم همان پنج سال پیش حول و حوش پیروزی انقلاب من و خوانواده ام مانند خیلی های دیگر نسنجیده از کشور خارج شدیم.
-اما من گمان می کردم تازه از ایران آمده اید. پس شما هم مثل من مدتهاست که او را ندیده اید.
-منظورتان چه کسی است؟
-پگاه منظورم پگاه است.
درهمین هنگام غذا را نیز آوردند. کوروش در سکوت مشغول خوردن ناهار شد . نگین از حالت چشمان کوروش و اشتیاقی که برای شنیدن خبری از پگاه داشت دریافت که او چون گذشته ها هنوز نیز پگاه را دوست می دارد.
نگین چند ماهی که از ورودش به آمریکا گذشت جستجویش را برای یافتن کوروش آغاز نمود او قریب به یک سال به هر دری زد و از هرجایی سراغ گرفت تا شاید نشانی از کوروش بیابد. اما با گذشت زمان از یافتن وی ناامید گشت و پس از مدتی از جستجو دست کشید تا اینکه حدود یک ماه پیش اتفاقی یک شب صدای او را از رادیو شنید . کوروش استادیار دانشگاهی معتبر در لوس آنجلس بود که آن شب مصاحبه ای رادیویی با یک برنامه علمی داشت . از فردای آن روز دیگر بار نگین جستجو را از سر گرفت و سرانجام موفق شد از همان استودیویی که کوروش در آن برنامه داشته بود شماره تلفن منزل او را به دست آرود.
پس از اینکه مطمئن شد کورورش هنوز مجرد مانده و تشکیل خانواده نداده است با او تماس گرفت و قرار ملاقاتی گذاشت اما حال که قریب 5 سال از آخرین دیدارش با پگاه می گذشت نمی دانست که باید هر آن چه را که در مورد دوستش می داند با کوروش در میان بگذارد یا مهر سکوت برلب زند و تنها دیدار هم وطنی آشنا را بهانه درخواست ملاقاتش قرار دهد . از کجا معلوم که پگاه هنوز ازدواج نکرده باشد با وضعیت خانواده اش و ثروتی که پس از مرگ پژمان به او رسید. شاید اکنون که او در مقابل کوروش نشسته است پگاه صاحب چند فرزند باشد شاید...
نگین با افکار ضد و نقیض کلنجار می رفت و متوجه نبود که کوروش مدتی است او را می نگرد: غذایتان سرد شد
-بله؟
-می گویم غذایتان سرد شد
-بله بله اصلا متوجه نبودم.
-گویا شما می خواستید مطلبی را به من بگویید.
-چه مطلبی را ؟
کوروش خنده ای کرد و گفت: این سوالی است که من از شما می پرسم شما پشت تلفن گفتید که خبر مهمی را باید به من بدهید.
-بله البته این خبر پنج سال پیش مهم بود نمی دانم اکنون گفتنش صحیح است یا نه راستش وقتی شما را یافتم آن قدر ذوق زده شدم که فراموش کردم آخرین بار پگاه را پنج سال پیش ملاقات کرده ام نه دیروز.
-بهتر است هرچه راجع به او می دانیدبگوئید پگاه همانقدر برایم عزیز است که قبلا بوده . گرچه از آن خاطرات سالها گذشته اما جایگاه او هنوز هم در قلبم محفوظ مانده است .
-آخرین باری که او را ملاقات کردم...نمی دانم چه بگویم اما او هنوز هم شما را دوست دارد. البته این طور فکر می کنم. نمی دانم در این پنج سال چه اتفاقاتی در زندگی اش رخ داده است . البته تقصیر با من است که از او سراغی نگرفتم. هنگامی که او را ترک کردم در شرایط سختی به سر می برد.(کوروش از خوردن دست کشید و به نگین چشم دوخت) پژمان...آقای نصیری فوت کرده است .
-نه ....
کلمه نه ناخودآگاه از دهان کوروش خارج گشت. سرش را با دست گرفت این خبر ضربه شدیدی به او وارد نمود نگین دستپاچه لیوانی آب به دست کوروش داد: آقای نصیری متاسفم نباید اینطور به شما می گفتم آخر این خبر مربوط به سالها قبل است.
کوروش سرش را بلند کرد: کی ؟ کی این اتفاق افتاد؟
-فروردین ماه سال پنجاه و هفت
آه از نهاد کوروش برآمد . خودش را مقصر می دانست او با ترک وطن تمام رشته ها را گسسته و حال آخرین نفری بود که از این خبر مطلع می گشت سعی کرد اعصابش را کنترل کند: خانم نصرانی پگاه در چه وضعیتی است؟ منظورم همان موقع که او را دیدید.
-مسلما حال و روز خوبی نداشت همزمان با فوت پژمان خانم فرخ پور در بستر بیماری افتادند .حتی نتوانستند در مراسم چهل پژمان شرکت کنند. خود آقای نصیری نیز در وضعیت بدی قرار داشت . البته این خبر را من بعدها از منبع دیگری شنیدم . یکی از سهامداران دامپروری از دوستان قدیمی مادر بزرگ مرحومم بود . او گفت که خودش و چند تن دیگر از سهامداران مبلغ هنگفتی را از نصیری طلبکارند. گویا پژمان قبل از مرگش سفارش بزرگی به یک کارخانه سازنده ماشین آلات در آلمان داده بود وبرای تامین هزینه سرمایه هنگفتی از محل اعتبارات شرکت دریافت نموده است. دوست مادربزرگم به ما گفت که بانک و شرکا برای گرفتن قروض خود به نصیری فشار خواهند آورد.
-خدای من پس پگاه در موقعیت بدی قرار داشته است .
-متاسفانه بله
کوروش آه بلندی کشید و گفت: این چیزی بود که خود می خواست
نگین چند لحظه سکوت نمود در گفتن کلامی که در دلش جاری بود دچار تردید گشت اما سرانجام تصمیم خود را گرفت: آقای نصیری پگاه همیشه جمله زیبایی را برزبان می آورد گاهی آدم مجبور می شود پای در راهی بگذارد که مایل به رفتنش نیست.
-آری این را به من نیز گفته بود اما برای او اجباری وجود نداشت او خود انتخابگر راه خویش بود
-اما من مثل شما فکر نمی کنم قضاوت شما در مورد او کمی عجولانه است کاش در کنارش مانده بودید.
-شما گمان می کنید من برای تسلای خاطر خودم او را ترک کردم؟ برای اینکه گذشته را فراموش کنم و زندگی جدیدی بسازم؟ به خدا قسم که این طور نبوده است بی وجود او زندگی کردن از صدبار مردن برایم بدتر بود هنوز هم هست اما اگر می ماندم هردو تباه می شدیم.
-چرا از او نپرسیدید؟ چرا از او دلیل انتخابش را نخواستید؟
- خواستم نه یک بار هزار بار مگر فراموش کرده اید که چطور در را به روی خودش بسته بود خدا می داند که چقدر به او التماس کردم . چقدر قسمش دادم حتی حاضر نشد حرفهایم را بشنود. از نگاهش می خواند که دوستم دارد. خودش دروغ می گفت اما چشمها چشمها هیچ گاه دروغ نمی گویند. در نگاه آبی او عشق را می دیدم. اما افسوس ....افسوس که او همه چیز را ویران کرد.
-آقای نصیری شاید فاش کردن اسرار مردم کار صحیحی نباشد اما در این لحظه بخصوص من مجبورم که راز دوست عزیزم را برملا کنم. پگاه ...پگاه بر خلاف میل باطنی اش با پژمان ازدواج کرد. پژمان او را مجبور به این کار نمود. او مدارکی در اختیار داشت که اگر پگاه به خواسته او تن در نمی داد به وسیله آن مدارک می توانست آینده و اعتبار خانواده فرخ پور را تباه سازد. می بینم که متعجب شده اید .حق هم دارید چون منی نیز مانند شما فکر می کردم و پگاه را دختری بی عاطفه می پنداشتم حتی هنگامی که خبر فوت پژمان راشنیدم این را انتقامی می دانستم که سرنوشت از پگاه ستانده است . آقای فرخ پور در پشت پرده و بر خلاق عقاید به ظاهر سلطنت طلبانه شان برای برندازی نظام پهلوی کارهایی انجام می دادند که خیلی زود جزئیات آن برای اداره امنیت برملاگشت. بر طبق گفته پگاه پژمان پس از ازدواج از طریقی آن مدارک را به دست می آورد و در اختیار پگاه قرار می دهد و او نیز آنها را از بین می برد.
کوروش سکوت کرده بود وقایع گذشته در مقابل چشمانش رژه می رفتند. مریضی نابهنگام پگاه در رامسر رفتار پیش بینی نشده او اشکهایی که به پای او ریخته بود و لبخندهای ظفرمندانه پژمان همه و همه حکایت از حقیقتی داشت که اکنون نگین آن را فاش می ساخت. خودش را لعنت می کرد که چرا آنقدر عجولانه تصمیم گرفت و پگاه را ترک نمود . قطره اشکی را که در گوشه چشمش جمع شده بود با دستمال پاک کرد سپس گفت: پژمان پژمان چگونه مرد؟
-در اثر یک حادثه گویا یک شب پس از اینکه مشروب زیادی می خورد به دریا می رود و سوار قایق می شود . روز بعدش هم گشت ساحلی جسد او را پیدا کرد.
-وحشتناک است سرنوشت تاوان سختی از او گرفته
-بله همین طور است که می گویید مثل اینکه با حرفهایم سرتان را به درد آوردم. مرا ببخشید اما حالا احساس می کنم که باری را از روی شانه ام برداشته ام پگاه مانند خواهری برایم مهربان و دوست داشتنی بود . باوجود اینکه سالهاست او را ندیده ام اما هنوز همچون گذشته دوستش دارم.
-از اینکه به فکر پگاه بودید من هم از شما بسیار سپاسگذارم از دیدارتان خوشحال شدم شماره تلفنم را که دارید اگر کاری داشتید حتما تماس بگیرید.
-بله حتما مزاحتمان می شوم حالا می خواهید چه کنید؟
-نمی دانم باید کمی فکر کنم به هر حال تمام این قضایا مربوط به پنج سال قبل است نباید عجولانه تصمیم گرفت.
-امیدوارم موفق باشید بازهم از اینکه دعوتم را پذیرفتید و وقتتان را در اختیارم گذاشتید متشکرم به امید دیدار
-خداحافظ
نگین از صندلی بلند شد رستوران را ترک کرد و کوروش را با دریایی از خاطرات تنها گذاشت.
ساعت دو نیمه شب را نشان می داد اما کوروش هنوز در رختخوابش غلت می زد. با وجود اینکه از سرشب دوقرص قوی خواب خورده بود اما هنوز خوابش نمی برد چراغ کنار تختخواب را روشن کرد و از تخت برخاست . سیگاری روشن کرد وبه کنار پنجره رفت همه جا تاریک بود و شهر در خاموشی محض به سر می برد. از صبح گذشته که نگین را ملاقات نمود تا حال که اینگونه مجنون و خوابزده کنار پنجره ایستاده بود حتی لحظه ای نیز آرام و قرار نگرفته بود . صبح به دانشکده تلفن زد و مریضی را بهانه کرد و از رفتن به کلاس خودداری نمود. تمام شب گذشته با صفحات آلبوم را ورق زده و یا سربرروی میز گذاشته و به گذشته اندیشیده بود.
گذشته ای که می رفت در غبار غربت محو شود حالا یک بار دیگر همه خاطرات به او لبخند می زدند. در طول شبانه روز گذشته به لحظه لحظه ساعات زندگی اش اندیشیده و در این میان یاد پگاه را پررنگ تر از هر نقطه ای دیده بود پگاه می خندید پگاه او را می نگریست و پگاه چشم به راهش دوخته بود . در اینکه پگاه را عاشقانه ترک کرد هیچ جای تردید وجود نداشت. گرچه میانشان دریا دریا فاصله بود اما عشق که فاصله را نمی شناسد . آیا هنوز نیز در قلب پگاه جایی برایش وجود داشت؟ پنج سال جنگید همه جلوه های صدرنگ این شهر فرنگی با همه زیباییها و دختران موطلایی اش نتوانستند آخرین نگاه پگاه و چشمان اشک آلودش را از خاطرش محو سازند باید دل به دریا بزند. اگر اتفاقی برای او افتاده باشد تا ابد خود را نخواهد بخشید.
گوشی تلفن را برداشت و شماره گیری کرد. چند لحظه منتظر ماند تا ارتباط برقرار شود. پس از چند بوق پیاپی صدای خواب آلود زنانه ای از پشت خط شنیده شد صدا ناآشنا بود شاید یکی از خدمتکاران باشد...
-الو
-بله آقا بفرمائید
-منزل آقای فرخ پور
-اشتباه گرفته اید
-الو الو خواهش می کنم قطع نکنید شماره آنجا....است؟
-بله اما اینجا منزل فرخ پور نیست.
-خانم من از آمریکا تماس می گیرم آقای فرخ پور از دوستان بنده هستند که سالهاست از ایشان بی اطلاعم این شماره سالها قبل متعلق به منزل ایشان بوده است .
-آقا تا جایی که من اطلاع دارم این شماره از اول مال همین خانه بوده است لطفا دیگر مزاحم نشوید.
-الو....
ارتباط قطع شد . کوروش چند لحظه مردد گوشی را دردستش نگه داشت مجددا شماره گیری کرد اما این بار ارتباط برقرار نشد. بازهم شماره منزل نصیری را گرفت و باز هم صدایی شنیده نشد با مرکز تلفن تماس گرفت و شماره را به آنها داد . پس از یک ربع ساعت صدای زنگ تلفن بلند شد : الو بفرمائید
-الو آقای نصیری شماره مورد نظر شما در شبکه موجود نیست این شماره سالهاست که مسدود است .
-خیلی متشکرم.
کوروش گوشی را گذاشت و نا امید به بستر رفت.
فردای آن روز از دانشکده با نگین تماس گرفت و جریان رابرایش تعریف نمود. نگین گفت: هنگامی که تهران را ترک می کردم برای خداحافظی از پگاه با همین شماره تماس گرفتم. در مورد آقای فرخ پور نیز همین طور.
کوروش از او تشکر نمود و گفت: که اگر خبر تازه ای بشنود حتما او را در جریان می گذارد.
کوروش با منزل سرگرد یغمایی یکی از دوستان قدیمی فرخ تماس گرفت. اما او هم از ایران رفته بود و تنها سالی یک بار برای دیدن نوه اش به تهران می آمد.
روز بعد تصمیم گرفت که سری به سفارت بزند و سوسه سفری چندهفته ای به ایران که ازشب قبل در سرش افتاده بود او را واداشت تا راجع به این مسئله تحقیقی کند و سفارت مناسب ترین جا به این منظور بود.
پس از ساعتی انتظار سرانجام توانست با آقای ظفر دوست که مسئول رسیدگی به امور ایرانیان مقیم آمریکا بود ملاقات کند. آقای ظفردوست پس از شنیدن سخنان کوروش گفت: پس شما مشکل سیاسی نداشته اید و به میل خود از کشور خارج شدید.
-بله همین طور است البته بدشانسی من این بوده که خروجم مقارن با حوادث سیاسی در ایران بود.
-اینکه مشکلی نیست شما هر زمان که مایل بودید می توانید به ایران بازگردید شما هنوز تبعه ایران هستید و برای ما نیز یک ایرانی ساکن در آمریکا محسوب می شوید به علاوه دولت ایران امثال شما را با آغوش باز می پذیرد تنها یک مشکل وجود دارد.
-چه مشکلی ؟ نمی توانم به آمریکا بازگردم؟
-البته که می توانید شما در اینجا حقوقی دارید که محفوظ خواهد ماند. موردی که وجود دارد مربوط به جنگ می باشد. همین طور که می دانید ایران درگیر جنگ با کشور عراق است . شما در طول سفر تان تامین جانی نخواهید داشت.
-خوب این برای من مهم نیست . به هر حال من یک ایرانی هستم. به علاوه هنوز عزیزان زیادی در وطن دارم که هرروز و هر لحظه با این خطر مواجهند . پس من می توانم اقدامات اولیه را برای خروجم انجام دهم.
-البته
-کی مدارکم آماده می شود؟
-به طور تقریبی دو هفته دیگر اگر قصد رفتن دارید بهتر است از حالا بلیت تان را رزرو کنید از لوس آنجلس پرواز مستقیم به تهران نیست باید نخست به فرانکفورت پرواز کنید و ا زآنجا به تهران.
کوروش پس از تشکر و خداحافظی سفارت را ترک نمود. دلش شور می زد و دلهره ای عجیب بر وجودش چنگ انداخته بود . شوق دیدن وطن شوق بوییدن خاک کشورش شوق رفتن به دیاری آشنا و شوق دیدار او همه و همه وجودش را سرشار از هیجانی شیرین می کرد.
شش سال در سکوت گریست و بی صدا فریاد کشید با بهانه ای ناچیز از خانه و کاشانه گریختن و در قمار زندگی شکست را بی جدل پذیرفتن در پیشگاه وجدان گناهی است نابخشودنی آن هنگام که طفلی خطایی انجام می دهد و برای گریز از نگاه مادر به گوشه ای می گریزد آن پناهگاه بسان زندانی است که هرثانیه اش حکم سالی را دارد و هر لحظه اش عذابی کشنده . حال کوروش نیز اینک چنین بود و در خلوت دور از چشم مادر خویش را در محضر وجدان محاکمه می نمود:
به یاد یار و دیارم آنچنان بگریم زار
که راه و رسم سفر از جهان براندازم
خیلی زودتر از آنچه کوروش پیش بینی می کرد مقدمات سفرش فراهم شد. پس از ده روز مدارک از سفارت برایش ارسال گشت. سپس در اولین پرواز جا رزرو نمود . از طریق یکی از دوستانش نیز موفق شد مرخصی چهل و پنج روزه ای از دانشکده بگیرد . سه شب قبل از حرکتش با نگین تماس گرفت و خبر سفرش به ایران را به او اعلام کرد. نگین از تصمیم او ابراز خرسندی نمود و از کوروش خواست که سلامش را به پگاه برساند. او عازم سفری چند روزه به ایالتی دیگر بود و از اینکه نمی توانست برای بدرقه کوروش به فرودگاه برود ابراز تاسف کرد.
کوروش از او خداحافظی نمود و قول داد که سفارشش را انجام دهد . آن شب زودتر از همیشه کوروش به بستر رفت. صبح روز بعد خانه را به قصد خرید ترک کرد. به چند دراگ استور بزرگ سرزد و علاوه بر چند جعبه از انواع شکلات مقداری لباس و لوازم دیگر نیز برای سوغات خریداری نمود.روی هدایایی که برای پگاه انتخاب می کرد وسواس بیشتری به خرج می داد. مخصوصا هنگامی که تصمیم گرفت برای او پیراهنی خریداری کند . چهره پگاه را با موهای طلایی و پوست سپیدش در خیال ترسیم نمود و بعد لباسی هماهنگ با اندام او برایش انتخاب کرد. و شب هنگام با پلاستیک های بزرگ و رنگارنگی که حاوی اجناس و هدایا بودند به منزل بازگشت. شام مختصری تهیه کرد و خورد. پس از صرف شام دوش گرفت و زودتر از معمول خوابید. فردا باید چمدانهایش را می بست و خود را برای سفر آماده می ساخت . فردا به سوی ایران پرواز می کرد:
به خانه ام باز می گردم خاکی که ذره ذره اش سرای من است
خانه ای که جای جایش از خاطرات من است
امشب با کوله بار سفری دور به سویت پرواز می کنم
ای که از نسل دریایی ای که دست سبزت مهربانی را تقسیم می کند
آغوشت را به رویم بگشا
پرنده مهاجر به آشیانه اش باز می گردد.
پس تو با نگاه مهربانت مرهمی باش بر زخمهای بال شکسته اش
او تورا بر سینه اش سوار می کند
و تا مرز صبح با هم پرواز خواهیم کرد
-مسافرین محترم به فرودگاه مهرآباد خوش آمدید هوای شهر تهران 25 درجه سانتیگراد است . لطفا تا توقف کامل هواپیما و باز شدن درهای خروجی صندلی خود را ترک نفرمائید. برایتان اقامت خوشی را در تهران آرزو می کنم.
چند دقیقه پس از پخش پیام هواپیما کاملا ایستاد و درهای خروجی توسط مهمانداران گشوده شد. کوروش کیف دستی اش را برداشت و پابر پله های خروجی نهاد.
هوا هوای آشنا بود بوی وطن بوی خاک دیار کوروش این هوا را با تمام وجود به مشام می کشید و با چشمانش مشتاقانه اطراف را می نگریست.
سالن فرودگاه مملو از مسافرانی بود که چمدان به دست از سویی به سوی دیگر در حرکت بودند .از آخرین باری که کوروش فرودگاه مهرآباد را به قصد مهاجرت ترک نمود اکنون تغییرات زیادی در آن به وجود آمده بود. کوروش با هیجان اطرافش را می نگریست و از این همه تغییر دچار شگفتی شده بود .
کارهای گمرکی اش سه ساعتی به طول انجامید. هنگامی که فرودگاه را ترک می کرد ساعت ا زهفت گذشته بود تاکسی گرفت و نشانی هتلی را داد. در طول راه سکوت اختیار کرده بود و خیابانها و مردم موطنش را با دقت و اشتیاق می نگریست فرم لباس بچه هایی که به مدرسه می رفتند زنان و دختران محجبه با پوشش اسلامی همه و همه برای او عجیب و تازه می نمود. آنقدر محو تماشای اطراف بود که نفهمید چه وقت به هتل رسیدند .
راننده چمدانها را از صندوق بیرون گذاشت و پس از گرفتن کرایه اتومبیل را به حرکت در آورد.
آن روز کوروش خسته تر از آن بود که بتواند از هتل خارج شود . بیست و چهار ساعت نشستن مداوم و یکنواخت روی صندلی هواپیما به علاوه چند ساعتی که در فرودگاه فرانکفورت معطل شده بود او را خسته و کسل کرده بود حتی برای صرف ناهار هم از اتاقش خارج نشد. ساعت حوالی هفت شب از جا برخاست . احساس گرسنگی شدیدی می کرد. ضمن اینکه سفارش شام تلفنی داد از تلفنچی یک خط آزاد نیز خواست. پس از چند لحظه ای خط به اتاقش وصل شد. شماره منزل فرخ پور را گرفت. این بار بر خلاف دفعه قبل صدای مردانه ای به او پاسخ داد.
-الو منزل آقای فرخ پور
-شما چه کسی هستید؟
-من یکی از بستگان ایشانم که به تازگی از سفر بازگشته ام.
-اما آقای فرخ پورسالهاست که از این منزل رفته اند من کمالی صاحب خانه هستم.
-متاسفم که مزاحتمان شدم همین طور که گفتم تازه به تهران آمده ام می توانید اطلاع بیشتری به من بدهید؟
-متاسفانه ایشان را سالهاست که ندیده ام درست نمی دانم فکر می کنم پنج سالی می شود آقای فرخ پور منزل و دو کارگاهشان را همان موقع به پدرم فروختند پدرم اکنون در قید حیات نیستند اما همین قدر می دانم که جناب فرخ پور پس از فروش املاکشان تهران را ترک کردند .
-پس شما اطلاعای از محل زندگی ایشان ندارید.
-خیر
-بسیار خوب از اطلاعاتی که در اختیارم گذاشتید متشکرم امیدوارم بتوانم محبتتان را جبران نمایم.
کوروش با گفتن خدانگهدار مکالمه را قطع کرد نمی دانست چه کند . مانند کلافی سردرگم دور خود می چرخید. او دوست و آشنای زیادی در تهران نداشت. اکثر آنها پس از پیروز انقلاب از کشور خارج گشته بودند .
به فرض هم که چند تایی شان هنوز در تهران باشند از کجا معلوم که مانند فرخ پور به جای دیگری نقل مکان نکرده اند .
تنها یک راه برای کوروش باقی می ماند باید به رامسر برود ماندنش در تهران وقت تلف کردن بود .رامسر تنها جایی است که امید داشت خانواده اش را در آنجا بیابد. پس از صرف شام به طبقه پایین نزد مسئول پذیرش هتل رفت و برای تهیه بلیت اطلاعاتی از او کسب نمود. مسئول پذیرش هتل نشانی چند آژانس را در اختیارش قرارداد و در ضمن به او گفت که اگر مایل باشد می تواند در اولین پرواز برایش جا رزرو کند. کوروش تشکر کرد و تهیه بلیت را برعهده او گذاشت . صبح روز بعد مسئول پذیرش هتل مستقیما با اتاقش تماس گرفت و شماره پرواز و ساعت حرکت را به او اطلاع داد و گفت که بلیت را همراه با سینی صبحانه به اتاقش می فرستد.
ساعت پرواز هواپیما چهار بعدازظهر بود و کوروش تا آن زمان وقت کافی داشت تا گشتی در شهر بزند پس از صرف صبحانه لباس پوشید و از هتل خارج شد. هوا گرم بود و در این هوای گرم کوروش هیچ تمایلی نداشت که بی جهت در خیابانها پرسه بزند. آهی کشید و در دل آرزو کرد که ای کاش فرهاد هنوز در منزل سابقش سکونت داشت و او می توانست با دیدار از آنجا خاطرات شیرین گذشته را در یادش زنده کند.
دلش می خواست یک بار دیگر پگاه را نشسته بر تخت زیر آلاچیق انتهای باغ ببیند . دلش می خواست بوی او را از میان فضای اتاقش استشمام کند و صدای پایش را در راهرو عمارت بشنود.
تاکسی گرفت و نشانی منزل فرخ پور را به راننده داد. ساعت ازدده می گذشت و ترافیک سنگینی بر اتوبان حاکم بود . کوروش گفت: اینجا هم کم از لوس انجلس ندارد تهران شهر پرجمعیتی است .
راننده که مرد مسنی بود آینه جلو را طوری تنظیم نمود که بتواند چهره کوروش را در آن ببیند. سپس پرسید: تازه از خارجه تشریف آورده اید؟
-بله دیروز آمدم
-آقا خوش به حالتان آن طرفها چه خبر؟
-آواز دهل از دور خوش است منکر آن نیستم که زندگی خوبی در آنجا دارم اما برای به دست آرودنش چیزهای زیادی را از دست داده ام می گفتند تهران روز وشب زیر آماج حملات هواپیماهای عراقی است.
-درست به عرضتان رسانده اند . تا همین یک هفته پیش حتی یک شب هم خواب راحت نداشتیم مدام موشک باران بود خدا لعنتشان کند. یک دانه بمب چهارروز پیش در خیابان گیشا روی خانه ای افتاد چهل بچه بی گناه با هم مردند.
کوروش متعجب و متاثر پرسید: چهل بچه ؟ باور نمی کنم آخر چگونه ؟
-گویا جشن تولد یکی از بچه ها بوده است بقیه هم مهمانش بودند. زمانی که برق قطع می شود اینها سرشان گرم بوده و حتی آژیر را هم نمی شنوند. نور شمعها و چراغ قوه های بچه ها خانه را روشن می کند و آن از خدا بی خبرها هم بمبها را همانجا رها می کنند.
- اما می گویند که عراق مکانهای غیر نظامی را بمباران نمی کند.
-بشنوید و باور نکنید. در همین تهران بیش از صد خانه ویران شده از حمله های هوایی وجود دارد بروید ببینید و برای همشهریهای آمریکایی تان هم تعریف کنید.
کوروش جمله آخر پیرمرد را نشنید. حرفهای پیرمرد که معلوم بود دل پرخونی دارد او را به شدت متاثر و ناراحت نمود . به در ویلای فرخ پور رسیده بودند اما کوروش دیگر آن لذتی را که دوست داشت از دیدن این مکان و این خانه پرخاطره در دل احساس کند در وجودش نمی یافت. راننده چند لحظه ای صبر کرد تا بلکه کوروش پیاده شود. وقتی سکوت او را دید پرسید: منزل فامیلتان است ؟ نمی خواهید پیاده شوید؟ آقای با شما هستم!
-آه بله متاسفم لطفا به هتل بازگردیم.
پس از بازگشت کوروش دچار سردرد شدیدی شد که تا عصر گریبانگیرش بود وقتی هم سوار هواپیما شد از لحظه بلند شدن تا آن هنگام که چرخهای هواپیما با باند فرودگاه رامسر برخورد نمودند افکار شوم و ناراحت کننده لحظه ای ذهنش را ترک نکردند.
این اندیشه که خانواده عزیزش زیر حملات بمب افکنها جان سپرده باشند وجودش را لبریز از خشم و نفرت می کرد . ساعت چهار و نیم کوروش در سالن فرودگاه رامسر بود . پس از گرفتن ساکها و چمدانش تاکسی گرفت و مستقیما به ویلای نصیری رفت . اما زمانی که به عمارتمرمر رسید با منظره عجیب و حیرت انگیزی مواجه شد . همه چیز در آن مکان تغییر کرده بود. گویا پنج شش سال قرنی بوده و گذشت زمان همه چیز را جا به جا کرده است . درمیان درختان انبوه افرا و نارنج باغ به جای عمارت سپیدی که روزی عروس رامسر بود. ساختمان آجری رنگ دو طبقه ای به چشم می خورد . از آن همه درخت نیز بجز چند درخت اثری بر جای نمانده بود. درورودی باغ تغییر کرده و به جای حصارهای فلزی کوتاه دورتادور عمارت را دیوار آجری کشیده بودند . کوروش حیران و گیج از اتومبیل پیاده شد از راننده خواست که منتظر بماند. سپس به کنار در رفت و زنگ را فشرد پس از چند دقیقه در با صدای خشکی باز شد و پیرمردی با لباس کار آبی در آستانه در نمایان گشت کوروش پس از سلام گفت: ببینم پدر جان اینجا منزل آقای نصیری است ؟
-نه آقا مگر تابلوی به این بزرگی را نمی بینی؟
سپس بدون اینکه منتظر پاسخ کوروش بماند داخل خانه شد و در را نیز پشت سرش بست.
کوروش به تابلوی بالای در نگاه کرد بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی عجیب است که متوجه آن نشدم.
راننده سرش را از شیشه اتومبیل بیرون آورد و با لهجه شمالی گفت: ببینم آقا چقدر دیگر باید معطل بشوم؟
-کرایه ات را دوبرابر می دهم تی گربانت برم (فدای تو بشوم)
راننده از سخن کوروش خنده اش گرفت با همان لهجه گفت: ای به چشم
کوروش باردیگر زنگ را فشرد دوباره همان پیرمرد در را به رویش گشود: آقا مگر نگفتم اشتباه آمدی؟
-صاحب اینجا کیست؟
-اینجا صاحب ندارد کارمندانش فردا صبح می آیند ساعت هشت
-گوش کن پدر من از راه دوری آمده ام سالها قبل به همراه خانواده ام در این خانه زندگی می کردم . حالا آمدم و دنبالشان می گردم تو چند وقت است که اینجایی؟ از صاحبان پیشین این خانه خبر نداری؟
-والله چه بگویم پسرم من یک سالی می شود که اینجا کار می کنم سرایدارم گویا خیلی وقت است که از رامسر دور بوده ای
کوروش سرش را به نشانه تایید تکان داد و ناامیدانه پرسید: پس خبری از آنها نداری؟
-نه خبر ندارم اما زیاد ناامید نباش اینجا شهر کوچکی است همه یکدیگر را می شناسند حتما پیدایشان می کنی
-ببخشید مزاحم شدم
کوروش با گردنی کج و قلب شکسته از پیرمرد خداحافظی کرد اما هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که مرد سرایدار دوباره صدایش کرد: گوش کن جوان شخصی را می شناسم که مدتهاست در این بنیاد کار می کند گویا از اولین ماههای تاسیس بنیاد همین جا بوده است .
کوروش با خوشحالی گفت: نشانی اش لطفا نشانی او را به من بده
-او همین جا کار می کند همین جا هم زندگی می کند دربان است اما الان برای کاری به شهر رفته است اگر دوست داشته باشی می توانی به خانه من بیایی و منتظرش بمانی
-خیلی متشکرم پس لطفا چند لحظه صبر کنید تا کرایه راننده را بدهم.
پیرمرد کنار در ایستاد تا کوروش بازگردد . سپس هردو وارد ویلا شدند. کوروش نگاهی بر اطرافش افکند و گفت: همه چیز در اینجا تغییر کرده است .دیگر از آن درختان بلند و سربه فلک کشیده هیچ اثری نیست. روزگاری این خانه غرق درزیبایی و طراوت بود. اما اکنون به هرجا که نگاه می کنم جز خشکی و ویرانی چیز دیگری نمی یابم.
-گویا قبلا هم اینجا را دیده ای
-من سالها در اینجا زندگی کرده ام در میان بوته ها و علفزارهای این باغ رشد نمودم و قد کشیدم. سطر سطر کتاب جوانی ام را در اینجا نوشته اند.
-تا یک سال پیش اینجا همان طوری بود که تو می گویی دورتادور این باغ را درختان سر به فلک کشیده افرا و سرو احاطه کرده بودند . دردوسوی این جاده آسفالته درختهای نارنج با شاخه های سبز و میوه های ترششان به میهمانان خوش آمد می گفتند به جای این ساختمان آجری عمارتی استوانه ای شکل با نمای مرمر بود می گویند زمانی نام اینجا نیز مرمر بوده است .
-بله همین طور است اما چه اتفاقی افتاد؟ این همه ویرانی برای چیست؟
پیرمرد آهی کشید و گفت: خدا لعنت کند بعثی ها را پارسال که حملات هوایی شدید شد اینجا نیز هدف اصابت بمبهای دشمن قرار گرفت و با خاک یکسان گشت خوشبختانه این اتفاق در شب افتاد و بنیاد تعطیل بود بنابراین تلفات جانی نداشتیم همان شب رشت را هم موشک باران کردند پیرمرد با تاثر گفت: خانواده ام زیر موشک مردند.
-خدا رحمتشان کند متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم.
پیرمرد سرش را بالا گرفت مانند کسی که مدال افتخاری بر سینه اش چسبانده باشند با غروری آمیخته در فروتنی گفت آنها شهید شدند پسرم هم پارسال در جبهه شهید شد به زودی من نیز به جبهه اعزام می شوم.می خواهم انتقام خون عزیزانم را از این وحشی های خدانشناس بگیرم.
کوروش به چهره دردکشیده پیرمرد نگریست چه با صلابت سخن می گفت انگار در موجی از آتش شسته بودندش چه قهرمانانی این خاک دارد بی جهت نیست که هر ذره اش بوی بهشت می دهد.
سرایدار کوروش را به داخل خانه اش دعوت نمود . اما او گفت که همانجا منتظر دربان می ماند. پیرمرد او را تنها گذاشت و داخل خانه رفت.
کوروش نیز به قدم زدن پرداخت.
این تکه زمین خشک و مرده دیگر هیچ خاطره ای را به یادش نمی آورد. انگار خاطرات این ویلا هم همراه با دیوارهای سپید عمارتش در زیر خاک مدفون گشته بودند. چه سفر بی حاصلی با چه اشتیاقی به این سفر آمده بود. چه رویاهای شیرینی در سر می پروراند حالا باید با دلی غمگین و دستی خالی به سوی غربت رهسپارشود.
هوا کاملا تاریک شده بود. کوروش صدای دریا را می شنید و بوی آن را احساس می کرد. چشمهایش را بست خاطرات گذشته به جانش چنگ می زدند و وجودش را در آسمانی دیگر به پرواز در می آوردند.
یک بعداز ظهر دور و شاد در مقابل چشمانش ترسیم شدند. آن روز برای تماشای غروب به سوی دریا می رفتند . صدای چرخهای اتومبیل پژمان باعث گشت که آن دو گریزان به پشت بوته ها پناه ببرند. یاد قیافه نگران و دستپاچه پگاه خنده را بر لبش نشاند چه معصومانه به سان کودکی مکنونات قلبی اش را با او در میان گذاشت. چه گریز ماهرانه و کودکانه ای از پژمان کردند . کوروش در دریای خاطراتش غرق گشته بود و متوجه حضور سرایدار به همراه دربان نشد. سرایدار دستش را پدرانه بر روی شانه کوروش نهاد: پسرم کجا هستی؟
خانم فرخ پور این موضوع را فهمیده بودند خودشان را در دریا غرق کردند. زبانم لال بشود اگر دروغ بگویم اما به خدا من که این حرفها را باور نکردم.
در این هنگام زن سرایدار وارد اتاق شد و پس از تعارف کردن چای دوباره اتاق را ترک کرد موسی نیز با گفتن ببخشید به دنبال همسرش از اتاق خارج شد کوروش فنجای چای را برداشت و جرعه ای از آن نوشید سپس گفت: بعد بعد چه شد؟
-گفتم که تمام دردسرها پس از این ماجرا شروع شد پگاه خانم همسر پژمان پس از فوت ایشان باز هم در رامسر ماندند خدا خیرشان بدهد مانند یک کدبانوی تمام عیار به کارهای رسیدگی می کردند . اوضاع داشت روبه راه می شد که آن اتفاق افتاد . یک روز ...یک روز صبح خبر آوردند که شرکت و دامپروری را به آتش کشیده اند می بینم که باورتان نمی شود حق هم دارید آقا چشمتان روز بد نبیند خودم چند روز بعد رفتم و از نزدیک دیدم از آن ساختمان به آن عظمت فقط چند دیوار سوخته باقی مانده بود انگار از اول هم آنجا ویرانه ای بیش نبوده است نمی دانید چه به روزگارمان آوردند.
عباس سکوت کرد.کوروش تردید و دودلی را از ادامه کلام به وضوح در چهره اش مشاهده می کرد. یعنی از این بدتر هم می شود؟ این جمله ای بود که پیاپی در گوشهای کوروش زنگ می زد . دلش گواهی می داد که عباس خبری بدتر از این را باید به او بدهد.
-بگو عباس هرچه باشد تحمل شنیدنش را دارم.
-راستش چه بگویم آقای نصیری خیلی غصه خوردند ایشان...ایشان...
عباس دیگر نتوانست ادامه دهد بغض راه گلویش را بسته بود و با صدای بلند شروع به گریستن نمود. هوای اتاق خیلی گرم تر از قبل شده بود کوروش احساس خفگی می کرد. چشمهایش سیاهی می رفتند و سرش گیج می خورد. از جایش بلند شد و به کنار پنجره رفت. حالا بهتر می توانست سنگینی این درد را روی سینه اش تحمل کند . عباس سراسیمه برخاست و به سوی کوروش رفت آقا مرا ببخشید ..زبانم لال بشود که دیگر خبر شوم به کسی ندهم.
کوروش با صدای بغض آلود پرسید: چه وقت؟...چه وقت این اتفاق افتاد؟
-درست یادم نیست فکر کنم زمستان سال 57 بود کم حافظه و خرفت شده ام.
-دیگران فرحناز پگاه آنها کجایند؟
-آقای پژمان قبل از فوتشان معامله ای انجام دادند و مقدار زیادی وام گرفتند خانم هم مجبور شد اینجا را بفروشد و پولش را به طلبکارها بدهد . بهتر هم شد شاید کار خدا بود او صلاح کار بنده هایش را بهتر می داند . اگر اینجا بودند معلوم نبود که از زیر موشکباران جان سالم به در ببرند.
-می دانی کجایند؟نشانی شان را می دانی؟
-بله آقا همین یک ماه پیش موقعی که رامسر را بمباران می کردن من و چند تایی دیگر از رفقایم یک هفته ای مهمانشان بودیم آنها در شکارگاه زندگی می کنند.
-درکلبه ؟بالای آن کوه ؟ باور نمی کنم!
-پگاه خانم خیلی همت بلندی دارند . باید بروید و خودتان از نزدیک ببینید . محصول شالیزار آنجا حالا بهترین نوع برنج است که به بازار عرضه می شود . پس از فروش ویلا فرهاد خان هم خانه شمیران و کارگاههایشان را فروختند و پول حاصل را صرف آبادانی ملک شکارگاه کردند . جاده را شن ریزی نمودند چند خانه کوچک هم برای کارگران و کشاورزان ساختند خیلی از کارگران قدیمی از جمله فتح الله هنوز در آنجا هستند . پس از فروش ویلا خانم مواجب همه شان را داد اما هیچ کدام حاضر نشدند از پیش ایشان بروند. من هم خیلی دلم می خواست همراهشان باشم اما آب و هوای آن بالا به من پیرمرد سازگار نیست. روماتیسم دارم و هوای مرطوب کوهستان دردم را بیشتر می کند.
-پس فرهاد و شورانگیز هم آنجا زندگی می کنند.
-بله همه آن بالا هستند
کوروش چند لحظه ای سکوت نمود دلش می خواست سوالی را که از ابتدای حرکت به سوی وطن ذهنش را آزار می داد از عباس بپرسد اما شرم و ترس از پاسخ و جوابی هولناک مانع او می شد. سرانجام گفت: ببینم عباس دیگر چه خبر؟
-دیگر هیچ سلامتی خدا را شکر و گوش شیطان کر همه شان دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
-پگاه چطور است ؟
-او هم خوب است خدا سایه اش را از سر خانواده اش کم نکند یک تنه به جنگ سختی ها رفت و پیروز هم شد .
- او ....او هنوز مجرد است ؟
-بله آقا چند صباحی پس از فوت آقای نصیری بزرگ سروکله خواستگارها یکی یکی پیدا شد. بعضی هایشان آشنا بودند برخی هم بیگانه حتی یکی شان حاضر بود که در همان کلبه پیش پگاه خانم زندگی کند باید بشناسیدشان هومن پسر دکتر ناصری را می گویم . پدر و مادرش اوایل جنگ به سوئد رفتند اما خودش اینجا ماند اول قصد داشت پگاه خانم را عقد کند و به سوئد ببرد. هه مردم چه خیالاتی برای خودشان می بافند. فکر می کرد خانم از آن دخترهاست که وقتی اسم خارجه را می شنوند قند توی دلشان آب می شود . بعد هم که دید خانم راضی به رفتن نیستند تصمیم گرفت همانجا پیششان بماند. البته خانم هی می گفت که اشتباه گذشته را تکرار نمی کند البته بجز فرحناز خانم کس دیگری هم برای ازدواج ایشان اصرار نمی کرد.
کوروش ناشکیبا پرسید: خوب بعد بعدش چه شد؟
- هیچ سرتان را درد نیاورم خانم آب پاکی را روی دستش ریخت او هم جلای وطن کرد و نزد خانواده اش رفت چندی پیش هم نامه ای برای فرهاد خان فرستاد و در آن نوشته بود که ازدواج کرده است .
کوروش پس از آن لحظات شکنجه آور نفسی به راحتی کشید و زیر لب خدا را شکر نمود.
آن شب کوروش به اصرار عباس و سرایدار مهمان منزل آنان شد . همسر موسی شام مختصری تهیه کرد و کوروش پس از صرف شام به بستر رفت. اوهام و خیالات ناراحت کننده در خواب نیز گریبانگیرش بودند و او را آزار می دادند. صبح خیلی زود با صدای اذان از خواب بیدار شد . چشمانش را بست تا شاید خواب دوباره به سراغش بیاید اما بی فایده بود .نگاهی به ساعت انداخت حوالی چهارونیم را نشان می داد . عباس کمی آن طرف تر از او خوابیده بود آهسته از رختخواب برخاست لباس پوشید و جایش را جمع نمود . کاغذ کوچکی از جیب در آورد و یادداشتی نوشت:
عباس جان
از مهمان نوازی ات متشکرم باز هم می بینمت
به امید دیدار نصیری
کوروش کاغذ را جلوی آینه روی تاقچه گذاشت و بی صدا از اتاق خارج شد.
هوا گرگ و میش بود و خورشید هنوز در پس شب پنهان بوی دریا شامه کوروش را نوازش می داد وصدای امواج همچون نغمه دلنوازی دلش را به تپش در می آورد. با خود گفت: قبلا از پشت ویلا به دریا راهی بود شاید هنوز هم آن جاده خاکی باشد. ساختمان را دور زد و پشت به آن ایستاد تا چشم کار می کرد دیوار بود . کوروش تصمیم گرفت بختش را امتحان کند و شاید بتواند از روی دیوار بپرد . به کنار دیوار که رسید با مشکل دیگری مواجه شد چمدان و ساکهایش کوروش نمی توانست با آن بار سنگین به مقصودش برسد. خواست راه رفته را بازگردد و آنها را به عباس بسپارد. اما توان انجام این کار را نیز در خود نمی دید.به علاوه عباس در خواب بود و با این کار برای او ایجاد مزاحمت می کرد. کوروش ناچار چمدان و ساکها را به آن سوی حصار پرتاب کرد سپس خودش را با زحمت از دیوار بالا کشید . خورشید به آرامی از میان آب بالا می آمد و دریا زیر اولین پرتوهای آفتاب می درخشید.
نفس بلندی کشید و گفت: خداروشکر حداقل دریا سرجایش است از دیوار پایین پرید و پس از برداشتن چمدان و ساکهایش به سمت ساحل رفت.
قرص زرین خورشید آهسته و آرام در آسمان بالا می رفت و پرتوهای نورانی آن دریا را در هاله ای مخلوط از دورنگ سبز و آبی شستشو می داد.
لحظه ای که شب با صبح پیوند می خورد چه زیباست مرگ سیاهی ها این همان لحظه آغاز است . لحظه تولد طلیعه صبح مرگ ظلمت.
خداوند برای زمین تن پوشی از نور میبافد و ردایی از زر و دراین میان دریا بسان دلبری خفته از خواب بر می خیزد. طلوع زیبای آفتاب در میان امواج نیلگون دریا و دلبری طناز با چشمانی به رنگ دریا و گیسوانی به درخشندگی آفتاب در خیال رمنده کوروش به سوی امواج می دود و فریاد می زند و او خاموش و عاشق به تماشای دلدارش می نشیند . در آن دوردست ها دریا تیره تر به نظر می رسد و مردی با همان چشمان دریایی درمیان امواج فرو می رود. دستش را به سوی او دراز نمود تا بدن تبدار برادرش را از دریا بازستاند. امادیگر بی فایده بود دریا قربانی اش را می بلعید. می خواست بازگردد اما صدایی در گوشش طنین انداز شد. صدایی آشنا کلماتی ارا که سالها پیش در گوشش زمزمه شده بودند و دریا شاهد این گفتگو بود و اینک باز او را به سوی دلدارش می خواندند:
همیشه دوستت خواهم داشت حتی اگر دریاها و کوهها در میان ما قرار بگیرند و تمام دنیا دست در دست هم دهند تا ما را اسیر هجران کنند باز هم دوستت خواهم داشت...
کوروش آرام زیر لب نجوا نمود: امروز به سویت بازگشته ام ببین که هنوز عاشق مانده ام . عاشق چشمان دریایی ات .
اتومبیل به سختی از شیب بالا می رفت. از ابتدای راه فرعی چند بار رانده از ماشین پیاده شده و پشت لاستیکهای عقب را سنگ گذاشته بود. گرمای هوا وناهمواری راه اوراکلافه و خسته کرده بود. رویش را به سمت کوروش برگرداند وگفت: فکر نمی کنم تا آن بالا بکشد. برای این طور راهها ساخته نشده است .
-متاسفم قول میدهم جبران زحمتت را بکنم.
-چقدر دیگر باید برویم؟
-دیگر راه زیادی نمانده این آخرین سربالایی است که رد می کنی
اتومبیل که پیچ آخر را پشت سر گذاشت چشم انداز سبز و ساختمان کلبه از دور قابل مشاهده گفت. راننده گفت: اینجا خیلی زیباست مال خودتان است ؟
-نه به یکی از دوستانم تعلق دارد.
-خوش به حالتان حتما برای گذراندن تابستان به اینجا آمده اید. ای امان از پولداری(و آه بلدی در ادامه کلامش کشید)
کوروش در مقابل قضاوت عجولانه و ناآگاهانه راننده سکوت اختیار کرد و خود را با تماشای مناظر اطراف مشغول نمود . در دوسوی جاده شالی های سبز برنج در دریایی از آب غوطه ور بودند. زنان و مردان شالیکار نیز زیر آفتاب گرم شلوارشان را تا زانو بالا زده و مشغول کار بودند. چقدر دلش برای دیدن این مناظر تنگ گشته بود. وقتی از آخرین تپه سرازیر شدند کلبه و خانه های آجری اردو مانند اطراف آن به وضوح دیده می شدند. کوروش که از این همه تغییر متعجب شده و انگشت حیرت بر دهان گرفته بود در امتداد کلبه در دو سوی آن اتاقکهای متعدد آجری دیده می شد و به جای باغچه کل مزرعه ای از بوته های سبز چای به چشم می خورد از دامنه تپه تا گذرگاه سنگفرشی که به کلبه ختم می شد راه را نیز آسفالت کرده بودند . کوروش لبخندی سرشار از مسرت بر لب نشاند و در دل بر همت والای پگاه آفرین گفت.
اتومبیل در ابتدای سنگفرش توقف کرد راننده پرسید: پیاده می شوید؟
-بله متشکرم لطفا در صندوق را باز کنید.
راننده از اتومبیل پیاده شد. چمدان و ساکها را پایین گذاشت و پس از گرفتن کرایه اش دوباره حرکت نمود.
با ورود کوروش چند تن از کارگران که در همان اطراف بودند دست از کار کشیدند کوروش آنها را تماشا کرد اما چهره آشنایی در میانشان نیافت با دست به یکی از کارگران که نوجوانی بود اشاره کرد که جلو بیاید سپس از او پرسید: سرکارگرتان کیست؟
-فتح الله
-فتح الله اکنون کجاست؟
-نمی دانم باید همین اطراف باشد اگر می خواهید بروم صدایش کنم
-بله لطفا این کار را بکن
پسرک دوان دوان از کوروش دور شد سایرین نیز کارشان را از سر گرفتند.
کوروش مشغول تماشای اطراف بود که صدای باز شد ن در کلبه را شنید. تپش قلبش شدت گرفت. جرات اینکه برگردد وپشت سرش را بنگرد نداشت . فکر اینکه با چه کسی روبه رو خواهد شد توان حرکت را از پاهایش سلب می کرد. هنوز با دلهره و تردید دست به گریبان بود که ناگهان فتح الله مقابل چشمانش سبز شد انگار از زمین سر برآورده بود چون به هیچ وجه کوروش متوجه ورودش نشد هردومات و مبهوت به هم خیره ماندند فتح الله دو چشم داشت دوچشم دیگر هم قرض کرده بود و با حیرت و تعجب کوروش را می نگریست . گاهی هم نگاهش را کمی آن طرف تر می چرخاند و بر پشت سر او نظر می افکند. پس از چند لحظه ای سکوت ناگهان جلو آمد و کوروش را تنگ در آغوش کشید الهی قربانتان بشوم..خوش آمدید به خانه تان خوش آمدید.
فرهاد که از ابتدای این ماجرا در آستانه در ایستاده بود و حیران و متحیر چهره متعجب فتح الله را می نگریست چند گام به سوی جلو برداشت تا شخصی را که باعث این همه شور و هیجان در مباشرش گشته بود از نزدیک ببیند اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که بدنش شروع به لرزیدن نمود هیجانی شیرین سراپای وجودش را فرا گرفت و فریاد شوق در گلویش نشست کوروش کوروش این تو هستی خدای من باور نمی کنم کوروش دوست خوبم پسرم....
دومرد یکدیگر را در آغوش گرفتند فرهاد بی محابا اشک می ریخت و چهره کوروش را غرق در بوسه می کرد. هیچ یک از آن دو نمی خواست از آغوش دیگری رها شود . لحظه ای که کوروش از ابتدای ورود به وطن در انتظارش بود . کارگران نیز دست از کار شسته بودند و این منظره زیبا را می نگریستند . نمی دانستند چقدر در این حال باقی مانده اند.
فتح الله جلو رفت و به فرهاد گفت: آقای نمی خواهید داخل بروید؟
-آه بله برویم برویم کوروش جان
کوروش و فرهاد داخل کلبه شدند به محض ورود فرهاد با صدای بلند شورانگیز و فرحناز را صدا نمود شورانگیز فرحناز بیایید بیایید ببینید چه کسی آمده است فرحناز بیا و ببین که پسرت بازگشته است .
فرحناز و شورانگیز در آشپزخانه مشغول تهیه ناهار بودند با شنیدن فریاد فرهاد سراسیمه به سالن آمدند . شورانگیز به سوی فرهاد رفتا تا علت سرو صدایی را که همسرش راه انداخته بود بداند اما با دیدن کوروش مانند کسی که دچار برق گرفتگی شده باشد در جا خشکش زد.
فرحناز نیز به محض ورودش متوجه کوروش شد چند گام به عقب برداشت و با صدای بریده ای گفت: حتما خواب می بینم فرهاد بگو بگو که بیدارم کوروش پسرم...
با اینکه کوروش این ملاقات را پیش بینی کرده بود اما او نیز دست کمی از سایرین نداشت کوروش به وضوح می توانست آثار گذشت زمان را در چهره شورانگیز و فرحناز ببیند شاید بیش از آنچه باید...دست طبیعت بر چهره زیبای آن دو نقوشی را حک کرده بود که درد چشیده چندین ساله را در وجود خسته شان آشکارا نشان می داد.
کوروش آن دو را در آغوش گرفت و همپایشان اشک شوق از دیده فرو بارید. فرحناز به آرامی گفت: می دانستم که باز می گردی قلبم گواهی می داد که دوباره بوی تنت را احساس خواهم کرد.
-مادر مادر خوبم....
کوروش آن دو را تنگ تر در آغوش فشرد. چند دقیقه ای طول کشید تا آنها به حال عادی بازگشتند . شور انگیز همه را دعوت به نشستن کرد. سپس برای آوردن چای از سالن خارج شد کوروش اطرافش را نگریست همه چیز همان طوری بود که خودش پیش از رفتنش برای پگاه چیده بود. حتی تصویر نقاشی شده از صورت پگاه هنوز روی همان دیوار قرار داشت نگاهش برروی پیانو ثابت ماند چه دلنواز می نواخت په زیبا انگشتان ظریفش روی کلیدهای پیانو به رقص درمی آمد...
-او کجاست؟
فرهاد لبخندی زد و گفت: همین جا او تنها کسی بود که همیشه می دانست تو باز می گردی . تا یک ربع دیگر می آید به مزرعه رفته است اگر دوست داشته باشی می توانی اتاقش را ببینی؟
-طبقه بالا؟
-بله
کوروش از پلکان چوبی بالا رفت و پا به درون اتاق نهاد. از هوای اتاق بوی عطر به مشام می رسید پیراهن خوابی که پگاه به هنگام خواب برتن می کرد وارونه روی تخت افتاده بود . کوروش آن را برداشت و محکم به سینه فشرد پیراهن را بویید همان بوی عطری را می داد که در آستانه ورود به اتاق مشامش را نوازش می داد. به سوی آینه رفت و مقابل آن ایستاد. قاب عکس خاتمی که پگاه به او هدیه کرده بود روبه رویش قرار داشت . عکس کوچک پژمان نیز در سمت دیگر آن بود . کوروش یادگاری را که روی قاب حک نموده بود زیر لب زمزمه کرد چه حرفهای ناگفته ای که بر دلش مانده بود و حالا هنگامه گفتن فرارسیده است پگاه !پگاه عزیزم ببین که به سویت آمده ام صدایم را بشنو که چه عاجزانه بر در می کوبم خسته ام و آرامگاهی جز آغوش پرمهرت نمی طلبم.
کوروش باردیگر به قاب چشم دوخت:
پنجره را بگشا به روی کوچه شب که امشب سرزمینم نورباران است
زمانی که کوروش برای بار دوم به سالن رفت. باخانم پویا مواجه شد.
خبر ورودش را قبلا به او داده بودند او نیز مانند دیگران با اشتیاق و هیجان از کوروش استقبال نمود . کوروش احوال خانم کاظمی را از او پرسید. خانم پویا گفت که وی یک سالی میشود که ازدواج کرده و به تهران رفته است. همسر او کارمند بانک می باشد و خانم کاظمی به اتفاق شوهرش تعطیلات به کلبه می آیند و دیدارها را تازه می کنند.
آن دو مشغول گفتگو بودند که شورانگیز سراسیمه وارد سالن شد و گفت: پگاه ...پگاه دارد می آید!
فرهاد از روی صندلی بلند شد و به کوروش که دیگری چیزی نمانده بود از فرط هیجان غش کند گفت: حالا نمی خواهد آنقدر دستپاچه بشوی ببینم شورانگیز او کجاست؟
او را روی دامنه دیدم تا بیاید پنج دقیقه ای طول می کشد.
-بسیار خوب بدم نمی آید کمی تفریح کنیم خیلی وقت است که نخندیده ایم فرحناز تو برو آنجا روی مبل بنشین شورانگیز تو هم به آشپزخانه برو
-نه من نمی روم
-بسیار خب برو پهلوی فرحناز بنشین و با او مشغول گفتگو شو من هم روزنامه ام را می خوانم.
کوروش شتاب زده پرسید: من؟ پس من چه کنم؟
-آه خدای من اصل کاری را فراموش کرده ایم(نگاهی به اطراف انداخت و سپس به پیانو اشاره کرد) توبرو آنجا پشت پیانو صدایت هم درنیاید. بهتر است سرت را پایین بیندازی می ترسم با دیدن او عنان اختیار از کف بدهی و نقشه هایم را نقش بر آب کنی.
همه در محلهایی که فرهاد برایشان تعیین کرده بود مستقر گشتند و منتظر ورود پگاه شدند.
پس از چند دقیقه ای پگاه با دسته ای از گلهای رنگارنگ وارد کلبه شد. سلام برهمگی
فرهاد سلامش را پاسخ داد و گفت: این گلهای زیبا را از کجا چیده ای ؟
-امروز بعد از مدتها تا انتهای تپه رفتم اینها را نیز از آن بالا چیدم قشنگند نه ؟
-بله خیلی زیبا هستند
پگاه روبه فرحناز و شورانگیز نمود : خوب شما خانم ها چطورید؟
شورانگیز در حالی که نمی توانست خنده اش را کنترل کند گفت: خوبیم
-چرا می خندید؟اتفاق خنده داری افتاده است ؟
-نه مگر باید اتفاق خنده داری بیفتد؟ از قدیم گفته اند بخند تا دنیا به رویت بخندد!
از سخن شورانگیز همه به خنده افتادند پگاه شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و به سمت آشپزخانه رفت. حالا کوروش به خوبی می توانست چهره او را ببیند لباس ساده و چهره خسته او کوروش را متعجب و متاثر نمود پگاه بلوز و دامن ساده هم رنگی برتن کرده و موهای طلایی اش را زیر روسری آبی کوچکی مخفی نموده بود . به نظر نحیف تر و لاغر تر از قبل می رسید. گلدان را از روی سکو برداشت و درون آن را از آب پر کرد. سپس مشغول چیدن گلها داخل گلدان شد. پس از اینکه از چیدن گلها فارغ گشت گلدان را به سمت پیانو برد . فرهاد وقتی دید که پگاه به محل اختفای کوروش نزدیک می شود سریع از جایش بلند شد و در مقابل او ایستاد.
-بله؟
-هیچی
-چرا راهم را سد می کنید؟
-چه کسی راه تو را سد کرده است ؟
-پس لطفا کنار بروید می خواهم گلدان را روی پیانو بگذارم.
اما فرهاد همان طور مقابل پگاه ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد. آن دو مشغول کشمکش بودند که ناگهان صدای عطسه بلندی از پشت پیانو برخاست. شامه کوروش در اثر بوی گلهای وحشی تحریک گشته بود .
همه نفسها در سینه حبس شد. پگاه با تعجب به سوی پیانو نگریست:چه کسی آنجاست؟ آه پدر چرا دستم را گرفته ای؟ چه کسی را انجا مخفی کرده اید؟
کوروش آرام از جایش برخاست چند لحظه ای همان طور پشت به پگاه ایستاد ناگهان رویش را به سمت او برگرداند و با صدای بلند به پگاه سلام داد.
پگاه پلکهایش را بست. چند نفس عمیق کشید و دوباره آنها را گشود. اما آن حقیقتی را که مقابل دیدگانش ایستاده بود نمی توانست باور کند . جلوتر رفت . کوروش نیز چند قدم به سمت او برداشت حالا اگر پگاه دستش را دراز می کرد می توانست او را لمس کند . آرام دستش را پیش برد و با انگشتان گونه های کوروش را نوازش کرد: واقعی است ....واقعی است .
پگاه این جمله را زیر لب تکرار نمود و سپس در میان چهره های متبسم و هیجانزده دیگران بر روی دستان کوروش از حال رفت.
شب در دوردستها سایه اش را روی دشت گسترده بود . خورشید آسمان را بر سینه اش می فشرد و آن را در غروبی خونین خاموش می کرد. سایه نارنجی آفتاب جنگل را رنگ می زد و شالیزار دستان سبزش را برای هماغوشی با شب از هم می گشود.
تاریکی آهسته و آرام بر پهنه زمین هجوم می آورد و گلهای آفتاب گردان شرمزده از نگاه ناهید-که با بالهای زرین در میان جدال مهر و ماه از دوردست آسمان آمده بودند- سر به زیر فرود می آرودند. خداوندان طبیعت چراغ ماه را از دل شب آویختند و زمین در خواب فرو می رفت. اما آن دو چلچراغ عشق را در تاریکی آویخته و از طلیعه سحر سیراب بودند . در فضای خالی شب پرواز می کردند و در سکوت دشت بی صدا آواز می خواندند.
چون برگشت باران چون آفتاب داغ جنوب و چون طلوع روشن صبح وجودشان غرق در نور و امید بود و نگاههای شادو عاشقشان فردا را به هم نوید می دادند.
-آنروزها چقدر دور هستند آن خانه های زیبا آن درختان سبز آن آلاچیق پوشیده از گل های سرخ و قالیچه ای که زیرش پهن بود.
-و تو همیشه مهمان ناخوانده آن بودی!
-از همان روز عشق را شناختم. در نگاه آبی ات در آن لبخند اجباری ات و سلام شرمگینت.
-نگاههای تو قاصدک های عشق و بوسه بودند و نفسهایت قلبم را آتش می زدند.
-بعد از این هیچ کس نمی تواند باعث جدایی مان شود تا ابد یکدیگر را دوست خواهیم داشت و عشق را به آنها که دوستمان دارند خواهیم آموخت .
-امشب کلبه سنگی مهمان عروسی دیگر است . عروسی که در حجله گاهش را با دستان خویش آذین بسته و سالها در انتظار تپشهای دست گرمت از بهاری به بهار دیگر نظر می کرده است .
-و من بر دستان پرمهر عروسم که به سان ساقه آفتاب نوازشگر صبح است بوسه می زنم و قلبم را برای همیشه به او پیشکش می کنم.
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را
چون حسی گرم از هستی به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد مارا باخود خواهد برد
بادمارا با خود خواهد برد....








شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۲ بعد از ظهر   #124 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
Mina آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عسل براي ِمن رو بقيه ش رو بي بي گل ميذاره

122 تا 131

دست او را در دست گرفت و با لحني كه سعي ميكرد آرامش را به شورانگيز تلقين كند،گفت:"اصلا نگران نباش. پگاه دختر عاقلي است كه موجبات رنجش هيچ كس را فراهم نخواهد كرد. او به خوبي مي داند كه چگونه با اين مسئله برخورد كند. تو هم اگر فرحناز يا نصيري زنگ زدند،به من واگذارشان كن.من به گونه اي اين موضوع را فيصله مي دهم كه هيچ كس ناراحت نشود."
شورانگيز با اينكه در گفته هاي همسرش به وضوح ترديد را مشاهده مي كرد،به ارامي گفت:"مي دانم عزيزم، ميدانم." و به آرامي ديده بر هم نهاد.
زماني كه پگاه وارد سالن پذيرايي شد،كوروش را آماده رفتن ديد. او پشت به پگاه در كنار پنجره ايستاده بود،پگاه سعي كرد كه چهره اش را آرام و خونسرد نشان بدهد. با تك سرفه اي ورود خود را اعلام كرد. كوروش نيم چرخي زد و به طرف او برگشت:"آه،آمديد؟"
- بله. شما خيلي زود خوابتان برد. دلم نيامد بيدارتان كنم. ببينمفشما گرسنه نيستيد؟ صفحانه كه نخورده ايد؟
- مگر شما خورده ايد؟
- نه...
- بسيار خوب،اگر شما گرسنه نيستند،بعد از گردش در باغ به اتفاق دلي از عزا در آوريم.
- اگر مايل باشيد ميگويم ناشتايي مان را در باغ بياورند.
كوروش دست پگاه را گرفت و در حالي كه به سمت در خروجي مي كشيد گفت:"نه،ترجيح مي دهم صحبانه را در اتاقم بخورم.دلم براي آنجا تنگ شده است. البته مي بخشيد كه آن را به نام خودم سند زدم."
از محوطه حياط گذشتند و وارد باغ شدند. هر دو در سكوت قدم مي زدندو از يبايي طبيعت لذت مي بردند. هواي مطبوغ باغ، عطر خوش گلها و چهچهه پرندگان آن دو را در رويا فرو برده بود. كوروش زير چشمي نگاهي به پگاه انداخت. او سرش پايين بود و نشان مي داد كه در فكر فرو رفته است. كوروش انگشتان او را در دست خود بيشتر فشرد. پگاه سرش را بلند كرد و به او خيره شد. براي چند لحظه نگاه هايشان در هم گره خورد. هر دو بي حركت بر جايشان ايستادند. آشكارا مي لرزيدند. كوروش احساس كرد خون با فشار بيشتري در رگ هايش حركت ميكند. ضربان قلبش تند شده بود و صداي آن در گوشهايش مي پيچيد. دست پگاه را رها كرد و به درختي در همان نزديكي تكيه زد.
پگاه نيز حال و روزي بهتر از كوروش نداشت. احساس مي كرد كه تنش داغ شده است و در آن هواي مطبوع عرق مي ريخت. مستاصل بر جايش ايستاد. حركت كوروش برايش غير منتظره بود و هنوز نمي توانست واكنسي در برابر آن از خود نشان دهد. ورود نابهنگام كوروش غرق در شاديش كرده بود. يادش آمد چطور دو هفته پيش هنگامي كه پاي در اتاق او گذاشت از نبودنش غمگين و افسرده شده بود و جاي خالي او را احساس كرده بود. آرزو كرده بود كه اي كاش در كنارش مي بود.
نوعي احساس شادي توام با اندوه وجودش را فرا گرفت. شايد اگر شورانگيز پيشنهاد فرحناز را برايش مطرح نمي كرد حالا مي توانست بگويد كه من خوشبخت ترين دختر روي زمين هستم.
از ياد و خاطره پژمان غباري از اندوه چهره اش را در بر گرفت. كه از نگاه تيزبين كوروش به دور نماند. از جايش حركت كرد و اين بار جلوتر از پگاه و نه همگام با او به سمت انتهاي باغ حركت نمود. سكوت ميانشان پگاه را به ياد شهري انداخت كه زبان حال دو دلداده اي بود كه عشق شان را از هم پنهان مي كردند.
و اكنون در كنار تو حركت ميكنم
و مركبم نگاه توست كه مرا تا ابديت مي رساند
و عشق من در زمانها جاري خواهد شد
و گوشهاي تو هيچگاه صداي مرا لمس نخواهد كرد
و اينكه با م هستي و با من باشي
"از عشق تا ابديت"
و اين جاده ما را به ان مي رساند
و تو هيچكاه نخواهي دانست كه
تا ابد دوستت خواهم داشت...
بدجوري توي خودت غرق شده اي. به چه چيزي فكر ميكني؟
كلام كوروش رشته افكار پگاه را از هم گسيخت. با دستپاچگي گفت:"به هيچ چيز... به هيچ چيز."
- دروغ مي گويي ولي هر جور كه ميل توست.
به انتهاي باغ رسيدند. آب جوي در اثر گرما كم شده و گلهاي آلاچيق به خاطر با شديدي كه چند شب پيش ورزيده بود پرپر گشته بودند. گلبرگهاي خشك شده در زير آلاچيق و روي قاليچه پراكنده بودند.
پگاه مشتش را از گلبرگها پر كرد و آن را در هوا پاشيد. سپس صورتش را به سمت آسمان گرفت. گلبرگها با گونه ها يش برخورد كردند و مقداري از آنها روي موهايشان نشستند. پگاه با افسردگي گفت:" بيچاره ها...تا چند روز پيش سرزنده و شاداب بودند اما باد بي رحم چه ناجوانمردانه پرپرشان كرده است. سرنوشت ما ني زچنين خواهد بود. روزي مي رسد كه تند باد زمانه ما را نيز مانند همين گلها پرپر كند و صفحه هستيمان را ورق نخورده ببندد. وجود خاكستر شده ما به زيرپاي ديگران له مي شود و هيچ كس نمي داند بر خاكي كه قدم مي گذارد مردگاني خفته اند كه حسرت به دل دنيا را ترك كرده اند."
كوروش دست پگاه را گرفت و او را زير آلاچيق نشاند. خودش هم كفشهايش را در آورد و چهار زانو پهلوي او روي قاليچه نشست . سپس رو به پگاه كرد و گفت:" آن روزي را كه در باغ با هم برخورد كرديم يادت مي آيد؟"
پگاه آه بلندي كشيد:"گويي از آن زمان قرني گذشته است. يادت مي آيد اول صبحي چقدر اوقاتم را تلخ كردي؟"
- تو هم با تلخ زبانيهايت مرا از خودت رنجاندي.
پگاه چند لحظه اي به كوروش خيره شد. گويا مي خواست وجود او را در كنارش باور كند. سپس با صداي لرزاني گفت:" از اينكه آمدي،خيلي خوشحالم."
كوروش سر فرود آورد و زير لب زمزمه كرد:"بايد مي آمدم. وگرنه مي مُردم."
قطره اشكي درگوشه چشم پگاه شروع به لرزيدن كرد و به روي گونه اش فرو چكيد. صورتش را برگرداند تا نگاه خيسش را از چشم كوروش پنهان كند.
كوروش با صداي محكمي گفت:"هيچ كس نمي تواتند تو را به كاري كه دوست نداري وادار كند. متوجه منظورم مي شودي؟"
- بله،اما با تقدير نمي شود جنگيد. گاهي بايد در راهي قدم بگذاري كه مايل به رفتن در آن نيستي. سرنوشت بازيهاي عجيبي دارد.
كوروش با لحني عصبي گفت:" اينها همه اش چرند است. سرنوشت هر كس در دست خود اوتس. تويي كه تقدير را مي سازي و سرنوشت را مي نويسي." سپس با صداي آرام تري ادامه داد:" رنوشت تو آن كسي است كه تو را از جان و دل دوست مي دارد و براي خوشبختي ات از هيچ فداكاري فرو گذاري نخواهد كرد. جانش را براي تو در دست گرفته است و عشق را تا حد جنون كشانده است. از راهي دور آمده و در شب راه سپرده كه بداني تا ابديت عاشق توست و تا دنيا هست و اين كهكشان و خورشيدي كه زمين به دورش مي چرخد،در حركتند، تو را دوست خواهد داشت."
پگاه چند لحظه اي با ترديدي آشكار به كوروش نگريست. سپس از جايش برخاست.
اما كوروش با يك حركت سريع دست اورا گرفت و مانع از رفتنش شد. سپس با صدايي كه هيجان از آن اشكار بود گفت:" تو مرا وادار به اعترافي نمودي كه باورش هنوز برايم مشكل است. غرورم را شكستي و قلبم را زير نگاه هايت خرد كرد."
پگاه از شنيدن سخنان كوروش وجودش لبريز از شوق و سرور گشته بود. او نيز با شرمي دخترانه نداي قلبش را در دلش زمزمه مي كرد:" تو نيز بدان كزين پس قلبت به من تعلق خواهد داشت و هيچ نيرويي نمي تواند آن را از من جدا كند و مرگ من تنها جسمم را از تو جدا خواهد نمود."
كوروش مفهموم نگاه پگاه را به خوبي درك مي نمود. از اين كه با زبان بي زباني به عشقش اعتراف كرده و غرورش را شكسته بود احساس پشيماني مي كرد. اما نگاه هاي پگاه و چشمان دريايي او كوروش را به ادامه راهي كه در آن گام نهاده بود،تشويق مي كرد. او نيز از بودن در كنار پگاه لذت مي برد،با او ماندن را دوست مي داشت و شادي را با تمام وجودش لمس مي كرد. حكم آشناياني را داشتند كه سالهاي سال دركنار هم زيسته و وجود يكديگر را باور كرده اند.
و اين است خاصيت عشق آنگاه كه با تمام وجودت لمسش كني و دلت را از آن آكنده وقلبت را به نور باورش زنده سازي و اين نه فرمول رياضي مي خواهد و نه نيازي به تئوري دارد.ديربازيست كه بشر از فهم چگونگي آن عاجز مانده و موفق با حل اين معادله مجهول و نامعلوم نگشته است. آنچه را كه مي بيني باور مي كني و آنچه را باور كرده اي،احساس. و در آن لحظه است كه قلبت به نورش روشن مي شود و چشمانت ريچه هايي مي شوند رو به سوي آينده اي روشن.
پگاه و كوروش نيز عشق را در ذره ذره وجودشان باور مي كردند و چشم به راه آينده دوخته بودند تا گذشت زمان هر آنچه را آرزو دارند،برايشان فراهم سازد. دلشا را با زلالي عشق شستشو مي ددادند و روحشان را با نور باورش روشن مي ساختند. گذشت زمان را فراموش كرده بودند و ديگر گرماي هوا آزارشان نمي داد. هيچ كدام تمايلي براي رفتن نداشتند. كنار يكديگر نشسته بودند و در سكوتي شيرين به نواي قلب هم گوش فرا مي داند.
دو بلبل روي آلاچيق نشسته بودند و با سر و صداي زياد از اين شاخه به ان شاخه مي پريدند. كوروش با انگشت به آنها اشاره كرد و گفت:" ببين چه زيبا به عشق هم مي خوانند و پرواز مي كنند. با هم بودن را دوست دارند. و هم زيستن را به معناي واقعي اش لمس مي كنند. از طوفانها و حمله دشمنان نمي هراسند و مستانه نغمه سر مي دهند.با آنكه موجودات ضعيفي هستند، اما هراس و ترسي به دل راه نمي دهند و استوار در برابر تند بادها ايستادگي مي كنند."
آفتاب تقريبا به وسط آسمان رسيده بود. پگاه احساس ضعف و گرسنگي مي كرد. كوروش بلافاصله متوجه تغيير حالت پگاه شد. با نگاهي دقيق تر او را نگريست؛ پگاه از شدت گرما و گرسنگي ديگر چيزي نمانده بود كه از حال برود. كوروش با نگراني پرسيد:" ببينم،طوري شده؟ رنگ صورتت بدجوري پريده است."
- نمي دانم؛ فقط احساس ضعف مي كنم.
كوروش به ساعتش نگاه كرد:"خداي من! ساعت از يازده گذشته است. تو گرسنه هستي. مي تواني تا خانه راه بروي؟"
پگاه با خنده پاسخ داد:"لابد اگر نتوانم كولم مي كني!"
- بله. اگر لازم باشد تا قيام قيامت تو را بر پشتم حمل خواهم نمود. حالا زودتر راه بيفت. حتما پدر و مادرت هم نگران شده اند.
كوروش به پگاه كمك كرد تا از جايش بلند شود. سپس هر دو به سمت خانه حركت نمودند. كوروش سريع تر راه مي رفت و پگاه را به دنبال خود مي كشيد. هنوز چند صدمتري به خانه مانده بود كه پگاه ايستاد. دستش را روي قلبش گذاشت و با دهان نفسهاي عميق كشيد.
وقتي ديد كوروش با تعجب به او خيره شده است،گفت:"تقريبا نيمه جان شدم.ببينم،چرا اينقدر تند راه مي روي؟!"
- به خاطر تو بود. فكر كردم زودتر به منزل برسيم تا تو استراحت كني حالا چند دقيقه اي مي ايستيم تا نفس تازه كني.د
- نه متشكرم؛خيلي دير شده. ديگر راهي نمانده است. فقط خواهش مي كنم كمي يواش تر برويم.
و دوباره راه افتاد.
كوروش نيز به دنبال او حركت نمود. سعي مي كرد قدم هايش را با پگاه تنظيم كند و همگام با او گام بردارد. گرماي هوا آزارشان مي داد و از سر و رويشان عرق مي چكيد. جلوتر كه آمدند،عمارت نمايان شد. پگاه از دور پدر و مادرش را ديد. فرهاد در استخر شنا مي كرد و شور انگيز روي صندلي نشسته بود و خودش را با خواندن روزنامه سرگرم كرده بود.
فرهاد متوجه بچه ها شد و برايش دست تكان داد. كوروش نيز برايش دست تكان داد. فرهاد با صداي بلند پرسيد:" به ما ملحق نمي شويد؟"
به عوض كوروش پگاه پاسخ داد:" متشكريم . اول صبحانه مي خوريم،بعد مي آييم."
شورانگيز كه تا آن موقع سكوت كرده بود با پوزخندي گفت:"بفرماييد ناهار، ديگر چرا مي گوييد صبحانه؟"
اما صداي او به گوش بچه ها نرسيد و آن دو از سنگفرش ميان باغچه راهشان را به سمت ساختمان كج كردند. كوروش گفت:" دوست داشتم صبحانه را در عمارت پشتي مي خورديم."
- من هم همينطور، اما حالا ديگر خيلي دير شده است. زودتر صبحانه را مي خوريم و بعد به آنجه مي رويم.
كوروش با لحني كه مشخص بود به اجبار تصميم پگاه را پذيرفته است پاسخ داد:" بسيار خوب، هر جور كه ميل توست."
وارد ساختمان شدند. آنجا خلوت و ساكت بود و اثري از خدمتكاران ديده نمي شد.
كوروش گفت:" چه سكوت وهم انگيزي بر اينجا حاكم است. ببينم،تو در اينجا اقامت داري؟"
- بله، پس از رفتن شما چند روزي را در همانجا گذارندم. اما قبل از آمدن پدر،يك شد به حدي ترس و توهّم برم داشت كه روز بعدش بلافاصله به اتاق قبلي ام نقل مكان كردم. بگذريم. تو اينجا بنشين تا من هم بروم چيزي براي خوردن بياورم.
كوروش خودش را روي مبل رها كرد و پگاه نيز به سمت آشپزخاه رفت. پس از رفتن او كوروش به اطرافش نگاهي انداخت.از آخرين باري كه او آنجا را ترك كرد، تقريبا تمام لوازم و اسباب سالن را جابه جا كرده بودند. با خود انديشيد چگونه سفر چند روزه اش به تهران كه با اصرار فرحناز انجام گرفت، سرنوشتش را دستخوش تغيير كرده بود! به ياد اولين ملاقاتش با پگاه افتاد. لجبازيها و تلخ زبانيهاي او را به ياد آورد و اينكه چگونه خودش در تمام اين مدت سعي مي كرد با خونسردي عصبانيت پگاه را تشديد كرند و سر و صداي او را در آورد. به يادش آمد كه گونه در شب ورود پژمان،او را در ميان چمنها غافلگير كرد و تمام هم و غم خود را به كار برد تا اشك دخترك را در بياورد.
از ياد آوري اين خاطرات خنده بلندي سر داد. با صداي زنگ تلفن رشته افكارش از هم گسست. چند بار با صداي بلند پگاه را صدا كرد اما چون از او خبري نشد،خودش گوشي را برداشت.
- چرا گوشي را بر نميداري؟ ببينم،نكنه دوباره خوابت برده است؟
كوروش با شنيدن صداي پگاه با تعجب گفت:" اتفاقا داشتم دنبال تو مي گشتم كه بياي جواب تلفن را بدهي. حالا معلوم هست كه كجا هستي؟ ديگر چيزي نمانده كه از گرسنگي بيهوش شوم."
- زنگ زدم بگويم كه ناهار حاضر است. اگر دوست داري ما غذايمان را زودتر بخوريم.
كوروش با بي حوصلگي گفت:" براي من هيچ فرقي نمي كند. فقط خواهش ميكنم هر كاري كه مي كني زودتر بيا كه روده بزرگه روده كوچيكه را خورد."
- چشم قربان؛ الساعه.
كوروش از جايش بلند شد تا دستهايش را بشورد. هنگامي كه به سالن بازگشت، پگاه نيز با سيني غذا وارد شد. كوروش با خنده گفت: مثل اينكه كم كم داري كدبانو مي شوي!"
پگاه لبخند زد." به من آموخته اند كه از مهمانان عزيزم شخصا پذيرايي كنم. " . پگاه غذا را روي ميز چيد.
هر دو پشت ميز قرار گرفتند. كوروش در حالي كه دستهايش را به هم مي ماليد،گفت:" آنقدر گرسنه هستم كه مي توانم يك گاو درسته را بخورم."
پگاه مقداري گوشت در بقاب كوروش گذاشت. كمي هم سالد باري خودش ريخت. آن دو مشغول خوردن بودند كه شوانگيز و فرهاد وارد سالن غذا خوري شدند. فرهاد از موهايش آب مي چميد و حوله نيمه خيسي نيز بر تن داشت. با ديدن بچه ها كه پشت ميز نشسته و با اشتها غذا مي خورردند،او نيز اشتهايش تحريك شد. دست شورانگيز را گرفت و او را به سمت ميز كشاند.
شوانگيز با لحن شوخي گفت:" حالا ديگر تنها مي خوريد؟ خوب، ببينم چي هست!"
كوروش مي خواست از جايش بلند شود اما فرهاد مانع او شد:"راحت باش. پگاه عزيزم، خواهش مي كنم ناهار ما را هم بياور." و رو به شورانگيز



حاصل سبزترین باور من برگ زردی است که از لای ورق های دلم میریزد.
مانده ام سخت غریب....
دیگر از سبز ترین حادثه ها می ترسم....

Mina آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۴۰ بعد از ظهر   #125 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
بی بی گل آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

132 -137

نمود: «در تابستان اگر بیرون از خانه باشی، زود گرسنه می شوی»
شورانگیز که کنار کوروش نشسته و با او در غذایش شریک شده بود در جواب فرهاد فقط سری تکان داد.
پس از رفتن پگاه، فرهاد روی صندلی نشست و مشغول خوردن غذای او شد.
کوروش با لحنی طنزگونه اعتراض کرد: «آه خدای من ... این به دور از انصاف است؛ او به خاطر شما از جایش بلند شد»
- چطور شد که وقتی شورانگیز از غذای تو خورد، او هیچ اعتراضی نکرد؟ همیشه همین طور استٰٰ؛ ما مردان چوب گذشت و سادگی مان را می خوریم.
قبل از اینکه شورانگیز اعتراضی کند، کوروش لب به سخن گشود: «اما من خودم در صحنه حضور داشتم و از قدیم گفته اند، آدم زنده وکیل و وصی نمی خواهد، در صورتی که پگاه اینجا نیست تا از حق خودش دفاع کند»
- چه کسی نمی تواند از حق خودش دفاع کند؟
پگاه به همراه خانم پویا و سینی های غذا وارد سالن شد. اما قبل از اینکه دیگران او را در مناظره شرکت دهند، پگاه متوجه شد ه فرهاد بر جای او نشسته است و غذایش را می خورد. سینی را روی میز گذاشت و در حالی که زیر شانه های فرهاد را گرفته بود، با سر و صدا سعی کرد او را از جایش بلند کند. سپس رو به خانم پویا نمود و گفت: «این به دور از انصاف نیست؟ آخر شما بگویید، من برای اجرای اوامر او از جایم بلند شدم!»
خانم پویا در حالی که سالن را ترک می کرد پاسخ داد: «عزیزم، مرا از شرکت در مسائل خانوادگی تان معاف کنید»
شورانگیز و کوروش غذایشان را نیمه کاره رها کرده بودند و با صدای بلند به این نمایش کمدی می خندیدند. کوروش فرها را تشویق می نمود و شورانگیز نیز با صدایی بلندتر از او پگاه را. فرهاد هم که انگار به صندلی چسبانده بودندش، از جایش تکان نمی خورد. هرچه پگاه بیشتر تقلا می کرد، فرهاد خودش را محکم تر به صندلی می چسباند و در کمال خونسردی غذایش را می خورد.
پگاه که دید با داد و فریاد و زور زدن کاری از پیش نمی برد، ناچار به شکستش اعتراف نمود و آن طرف میز کنار کوروش نشست. شورانگیز بشقاب غذا را از داخل سینی برداشت. کوروش نیز کمی به غذایش اضافه کرد و بشقاب را بین خودش و پگاه قرار داد.

ساعت حدود 2 بعدازظهر را نشان می داد که همگی از جایشان بلند شدند. شورانگیز خستگی را بهانه کرد و به همراه فرهاد به اتاقش رفت و کوروش نیز از پگاه خواست که به عمارت پشتی بروند و قدری با هم گپ بزنند.
پگاه گفت: «تو برو، من کاری دارم که پس از انجام دادن آن به تو ملحق می شوم» سپس به خانم پویا گفت که کلید اتاق کوروش را در اختیارش قرار دهد.
کوروش پس از گرفتن کلید ساختمان را ترک نمود و قدم زنان به سمت عمارت پشتی به راه افتاد. خورشید چادر زرینش را بر روی باغ پهن کرده بود و با دست و دلبازی فراوانش پرتوافشانی می کرد. سکوتی دلپذیر بر محیط حاکم گشته و ظهر با جلوه ی دلفریب و گرمای سوزانش باغ را به خواب دعوت می کرد.
کوروش در سکوت به آرامی قدم می زد و مفتون جمال این طبیعت صد رنگ گشته بود. دنیا را زیبا و دلفریب می یافت و تپش آن را تلنگری می دید برای ره یافتن به آیند ای روشن.
اعتراف به عشق و شکستن غرورش در برابر دیدگان معصوم پگاه، نه تنها وجود درد کشیده اش را حقیر نساخته بود، بلکه قلبش او را به آینده ای زیبا نوید می داد و با هر تپش خون زندگی را در رگهایش به جریان می انداخت.
کوروش غرق در افکارش به عمارت نزدیک می شد که پگاه دوان دوان خود را به او رسانید و رشته ی خیالات رویایی او را از هم گسست. پگاه در حالی که نفس نفس می زد گفت: «هنوز نرسیده ای؟! توی این گرما چکار می کردی؟!»
- این پا و آن پا می کردم تا تو هم بیایی و با هم برویم؛ حالا عجله کن.
وارد ساختمان شدند. هوای مطبوع ناشی از فن ها صورت آن دو را نوازش می داد. کوروش نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: »فکر می کنم پس از رفتن من در اینجا تغییرات داده اید»
پگاه کلید لامپ راهرو را زد: «اینجا همیشه همینطور بوده است. پس از رفتن شما خدمتکاران اینجا را به شکل اولش درآوردند»
از پلکان بالا رفتند و وارد سرسرا شدند. خانم کاظمی مشغول گذاردن گل در گلدان ها بود. با دیدن پگاه و کوروش تعظیمی کرد و به کوروش خوش آمد گفت. پگاه نیز از بازگشت او ابراز خرسندی نمود و از او خواست که چند شاخه گل رز برای اتاق کوروش بیاورد.
کوروش در را گشود و هر سه وارد اتاق شدند. پگاه به طرف پنجره رفت و کوروش روی مبل راحتی نشست. خانم کاظمی پس از قرار دادن گلها در گلدان اتاق را ترک کرد.
پگاه در را پشت سر او بست و روی لبه ی تخت، رو به روی کوروش نشست. چند لحظه ای سکوت در میانشان برقرار شد. ناگهان کوروش از جایش برخاست و به سمت پگاه آمد. پگاه ناخودآگاه خودش را کمی عقب کشید و بدون اینکه بداند،حالتی تدافعی به چهره اش بخشید. کوروش از این حرکت پگاه یکه خورد؛ همانجایی که بود ایستاد و به چهره ی نگران پگاه چشم دوخت.
پگاه شرمسار سرش را پایین انداخت. خودش هم نمی دانست که چرا این خیال نامعقول و حرکت نسنجیده را انجام داده است.
کوروش در حالی که دستش را دراز می کرد گفت:«ممکن است آن قاب را به من بدهید!؟»
پگاه آن را به کلی از یاد برده بود. با اشاره ی کوروش می خواست دروغی سر هم کند و برای گذاشتن قاب در اتاق او بهانه ای بتراشد. اما در مقابل دیدگان نافذ کوروش زبانش به لکنت افتاد و قبل از اینکه سخنی بگوید کوروش قاب را از دستش قاپید. چند لحظه ای به قاب چشم دوخت و بعد به چهره ی بیقرار پگاه نگریست.
پگاه با آنکه سرش پایین بود، اما سنگینی نگاه او را به خوبی احساس می کرد. از زیر چشم نیم نگاهی به کوروش انداخت. نمی توانست در زیر این نگاه های پرسشگر و قدرشناسانه ی کوروش بی قرار نباشد. با کلمات بریده بریده که گویی از قعر چاهی برمی خاست گفت: «این قاب ... این قاب را من خریدم تا به تو هدیه کنم»
کوروش نگاهش را از پگاه برگرفت و به تصویر درون قاب معطوف شد. شعر نوشته شده زیر نقاشی را زمزمه کرد: بیا بیا که به دیدارت آرزو دارم ...
- دلت می خواهد که تو را به آنجا ببرم؟
پگاه که در افکار رویایی خویش غرق گشته بود با پرسش کوروش گویی از خواب عمیقی بیدار شده باشد، هراسان گفت: «به کجا؟ ... به کجا؟!»
- هیچ جا. چرا ترسیدی؟! (قاب را به سمت پگاه گرفت) به اینجا.
پگاه تصویر را نگریست و با تعجب گفت:«منظورت را نمی فهمم.»
- منظورم خیلی واضح است. می خواهم تو را به این کلبه ببرم.
- اما این فقط یک نقاشی است و وجود خارجی ندارد. چگونه می توانی مرا به جایی ببری که وجود ندارد؟!
- اما فراموش نکن که الهام بخش تمام هنرمندان وجودی حقیقی است و ذات هر هنر مبتنی بر حقیقت اولیه آن است؛ حقیقتی که وجود دارد و در دسترس همگان می تواند باشد؛ که اگر چنین چیزی وجود خارجی نداشت. هنر مفهومی بی معنی می یافت. شاعری که می سراید، خطاطی که می نویسد، نوازنده ای که می نوازد، قصه گویی که قصه می گوید و نقاشی که نقش می آفریند. همه و همه، منبعی داشته اند حقیقتی که هنر مخلوق آنها از آن منبع الهام گرفته است.
- حالا می شود بگویی این فلسفه سرایی ها چه ربطی به این کلبه داد؟
- خوب ... ربطش این است که من شکارگاهی دارم و در آنجا کلبه ای که اگر خود این کلبه نباشد، بسیار شبیه به این است. راستش من برای معامله ی این ملک به تهران آمدم. می خواستم با فروش آن، سهام بیشتری از دامپروری پسرعمویم خریداری کنم. اما حالا دیگر از فروش آن پشیمان شدم و تو هر زمان که اراده کنی می توانی مهمان عزیز و افتخاری کلبه ی من باشی. آنجا دختر چشم انتظاری وجود ندارد، اما بدان که نگاه منتظر مردی چشم به راهی دوخته است تا تو سنگفرشهایش را با قدمهایت بنوازی.
پگاه با خنده گفت: «هرچند که از حرفهای تو سردر نمی آورم، اما از اینکه اینگونه مرا مورد لطف و ستایش قرار می دهی سپاسگزارم. دعوت شما را هم برای خودم محفوظ نگاه می دارم تا کلاسهایم به اتمام برسد»
کوروش خودش را روی تخت رها کرد: «به هر حال امیدوارم مهمان بدقولی نباشی و میزبانت را چشم انتظار نگذاری. حالا برو و قدری استراحت کن. من هم سعی می کنم ساعتی بخوابم. فعلاً ظهر بخیر» سپس پشت خود را به پگاه نمود.
پگاه متوجه شد که کوروش می خواهد تنها باشد؛ بنابراین او هم با گفتن ظهر بخیر اتاق را ترک کرد.
در راهرو با خانم کاظمی برخورد نمود. او به پگاه تعظیمی کرد و از مقابلش گذشت. پگاه با دیدن خانم کاظمی دوباره به یاد خواستگاری پژمان افتاد و اینکه خانم کاظمی در آنجا حضور داشته و با شناختی که از روحیات او داشت می دانست تا سر از هر کاری درنیاورد آرام نمی نشیند.
پگاه دریافت که رفت و آمد پی در پی خانم کاظمی و رژه رفتنش در مقابل او بی منظور نمی باشد. به خصوص که خانم کاظمی همیشه توجه خاصی نسبت به پگاه نشان می داد و اموری را که مربوط به او می شد با پشتکار و جدیت دنبال می نمود.
پگاه چند لحظه ای مردد و متفکر ایستاد و سپس به دنبال خانم کاظمی به راه افتاد. او در انتهای سالن ایستاده و مشغول برق انداختن میز سنگی کنار دیوار بود. نیم چرخی زد و رو به پگاه کرد و گفت: «امری داشتید خانم؟»
پگاه زیر لب غرولندی نمود: «ای بدجنس، تا همه ی کاسه کوزه ها را روی

ویرایش توسط بی بی گل : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۴۲ بعد از ظهر
بی بی گل آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۱۷ بعد از ظهر   #126 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
alonegirl آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 52-53

52-53

- من یک معذرت خواهی به شما بدهکارم. حالا دلم می خواهد مراتب عذرخواهی ام را به شما ابراز کنم.
پگاه دست از خوردن کشید و با تعجب به کوروش نگاه کرد.
- ببینم، چرا اینطور به من زل زده ای؟!
- اما فکر می کردم این شمایید که از دست من دلخور هستید.
- من و دلخوری؟ نه به هیچ وجه. (چند لحظه مکث کرد و آنگاه گفت)
- می توانم با شما بی پرده صحبت کنم؟
پگاه در مقابل پرسش کوروش سکوت کرد. کوروش سکوت او را حمل بر رضایتش دانست.
- خواهش می کنم تا صحبتم کاملا ً تمام نشده است حرفم را قطع نکنید.
- حتما ً.
- دوست دارید کمی هوای آزاد تنفس کنیم؟
- نه، متشکرم. سر و صدای اتومبیلها اعصابم را به هم می ریزد.
- پس اجازه بده که این در را باز بگذارم تا شورانگیز و فرحناز متوجۀ اتومبیل شوند.
پس از اینکه در را گشود، یک دانه شکلات از داخل جعبه برداشت و سرگرم خوردن شد. پگاه که از سخنان کوروش حس کنجکاوی اش تحریک شده بود دیگر میلی به خوردن نداشت. هرچه این پا و آن پا کرد تا کوروش صحبتش را آغاز کند، بی فایده بود. کوروش با خونسردی شکلاتش را می خورد. عاقبت طاقت نیاورد و گفت: «کوروش خان، گویا می خواستید چیزی به من بگویید!»
- بله، ولی راستش در گفتن آن تردید دارم.
پگاه با دقت به چشمان کوروش نگریست. گویا از عمق نگاه او دلیل تردیدش را جستجو می کرد. کوروش مستقیم در چشمهای پگاه نگاه کرد و گفت: «دلم نمی خواهد مرا آدم فضولی بدانی چون از کنجکاوی و دخالت در زندگی دیگران بیزارم؛ بلکه دوست دارم مرا به چشم برادری بنگری که قصد کمک، فقط کمک، به خواهر کوچکش را دارد.»
- من سر تا پا گوش هستم.
- حقیقت... حقیقت این است که من نسبت به تو افکار نادرستی در سر می پروراندم. من گمان می کردم که تو و پژمان با هم روابطی دارید؛ خواهش می کنم سخنم را قطع نکن. می دانم قضاوتم اشتباه بوده است. و از این بابت هم عذر می خواهم؛ ولی طرز برخورد شما با یکدیگر این ذهنیت را برای من و شاید هر شخص دیگری که با دید من به ماجرا می نگریست، ایجاد می کرد. حتما ً می خواهی بگویی که اصلا ً به من مربوط نیست، درست است. آشنایی من و تو از 7 روز تجاوز نمی کند. می دانم دور از ادب است که در زندگی خصوصی تو مداخله کنم، اما... اما باور کن که نمی توانم بی تفاوت باشم. دلم می خواهد مانند یک خواهر با من روراست باشی. تو... پژمان را دوست داری؟
پگاه سرش را پایین انداخت و به آرامی پاسخ داد: «من همۀ بستگانم را دوست دارم.»
- مقصود من از دوست داشتن عشق است. پس تو عاشق پژمان نیستی.
پگاه آهی از ته دل کشید: «باید باشم. اما نیستم. من او را مانند برادرم دوست دارم و دلم می خواهد که او هم مرا اینگونه دوست بدارد.»
- اما حالا اینطور نیست. درست است؟
- نمی دانم؛ باور کنید نمی دانم. پژمان از هر کس دیگری به من نزدیکتر بود. آنقدر به او وابسته بودم که پس از رفتنش پا به رامسر نگذاشتم.




من اینجــا
کنـار ِ این همه زیبایی

و تو، تنهایی؛

دلم برای تنهایی ِ تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوشگذرانی؛

با من باش

با من بیا و بمان

که من بدون تو، به روزگار

تلـــخ... ســـرد... اندوهــبار...

فقط نگــاه می کنم

alonegirl آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۰ قبل از ظهر   #127 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
mah banoo آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

7-11

خوش آمدگويي او با فروتني پاسخ گفت. فرهاد يک گل رز سپيد رنگ از نرده ي پل جدا کرد و در مقابل شورانگيز گرفت:"افتخار رقص را به من مي دهيد؟"
آن دو به جمع رقص کنندگان پيوستند و اين سرآغازي بود براي يک فصل جديد.

پيش بيني فرخ پور درست از آب درآمد و ثروت او نه تنها از دست نرفت بلکه پس از اين وصلت ظرف مدت کوتاهي چندين برابر گشت. کارگاه ها تبديل به دو کارخانه ي بزرگ و مزارع و باغ ها، روز به روز پربارتر گشتند. حاصل زندگي فرهاد و شورانگيز، پگاه با چشمان درشت و آبي و گيسواني طلايي شبيه به مادرش بود که در زمان حيات فرخ پور، دردانه و نور چشمي پدربزرگ به حساب مي آمد. فرهاد اداره کردن قسمت اعظم مستغلاتش را بر دوش شورانگيز نهاد. گرفتار شدن شورانگيز و عزيمت پدرش به رامسر باعث شد که خانواده ي ساجدي هم چون گذشته از احوال هم جويا نشوند و فاصله اي عاطفي و مکاني ميان آن ها به وجود آيد.
نصيري شوهر فرحناز يکي دو سالي که از اقامتش در رامسر گذشت، از ارتش کناره گرفت و با استفاده از پول کلاني که طول خدمتش در گارد شاهنشاهي به دست آورده بود يک مرکز دامپروري تأسيس کرد. هم زمان با قد کشيدن و رشد فرزندش، پژمان، نصيري دامپروري را توسعه مي داد و رفته رفته آن جا به يک مرکز عمده لبني در گيلان تبديل گشت و هر ساله سود کلاني را روانه ي جيب نصيري مي ساخت. فرحناز سالي يکي دوبار به تهران مي آمد و در طول اقامتش از مهمان نوازي هاي تمام و کمال شورانگيز و فرهاد برخوردار مي شد. شورانگيز تا زماني که ساجدي در قيد حيات بود به بهانه ي ديدار پدر و بعد از آن هم براي فرار از دود و گرما، تابستان ها را در رامسر مي گذراند. اما همين ديدارهاي کوتاه براي پگاه و پژمان که هر کدام بدون هم بازي بزرگ مي شدند کافي بود که با يکديگر اخت بگيرند و از مصاحبت هم لذت ببرند.
نصيري عقيده داشت که ترقي در عصر جديد، با روش هاي سنتي ميسر نيست و بايد راه هاي جديد و صنعتي را از غربي ها آموخت. او مي دانست که غيبت طولاني وي مي تواند عرصه را براي تاخت و تاز رقبايش هموار سازد. به همين علت تصميم گرفت به جاي خودش پژمان را براي تحصيل به خارج بفرستد. پژمان جوان بود و قدرت فراگيري اش بيشتر. به علاوه از اين طريق مي توانست از خدمت اجباري نظام معاف شود. نصيري قدرت زيادي در دستگاه حکومتي داشت و خيلي راحت توانست پژمان را قبل از اين که به سن قانوني برسد و روانه ي خدمت شود، براي ادامه ي تحصيلات در زمينه ي دامپروري و کشاورزي به استراليا بفرستد. او به فرهاد پيشنهاد داد که پگاه را هم براي ادامه ي تحصيل روانه ي اروپا کند. اما بر خلاف خانواده ي نصيري، در خانه ي فرخ پور روابط عاطفي عميقي وجود داشت که مانع از جداييي پگاه از خانواده اش آن هم براي مدتي چنين طولاني مي گشت. پگاه علاقه ي وافري به موسيقي و فراگيري آن داشت و مصمم بود که پيانيستي بزرگ شود. فرهاد هم زمينه ي آموزش او را فراهم آورد و پگاه تحت تعليم استاد ستاري که از نام آوران فن موسيقي بود، قرار گرفت.
بعد از ظهر يکي از روزهاي معتدل اويل شهريور ماه بود. هواي نيمه گرم تابستان شورانگيز را به خواب نيمروزي دعوت مي کرد شورانگيز خسته از يک روز پرتلاش و مجادله با سر کارگر يکي از کارخانه ها تازه چشمانش را روي هم گذارده بود که مستخدمش، خانم پويا وارد اتاق شد:
"متأسفم بيدارتان کردم. خواهرتان پشت خط هستند."
شورانگيز به سمت گل ميز نيم خيز شد و گوشي را برداشت. صداي ظريف فرحناز به او سلام گفت. شورانگيز با شنيدن صداي خواهرش گويا روح تازه اي در کالبدش دميدند و رخوت و خستگي يک روز کار را از ياد برد. فرحناز هيجان زده بود و مجال صحبت و احوالپرسي به شورانگيز نمي داد.
فرهاد در سالن پذيرايي مشغول خواندن روزنامه ي عصر بود که شورانگيز با موهاي ژوليده و پيراهن خواب سراسيمه وارد شد و گفت:
"فرحناز و نصيري به تهران مي آيند."
- خوب بيايند. قدمشان روي چشم. آمدنشان آنقدر داد و فرياد لازم ندارد.
- آخر، پژمان هم با پرواز صبح از استراليا مراجعت خواهد کرد.
- چه گفتي؟! پژمان از استراليا به تهران مي آيد؟ آن هم اين طور ناگهاني!
- نمي دانم. خود فرحناز هم از عزيمت ناگهاني او متعجب گشته است.
او از من تقاضا کرده که ترتيب يک مهماني استقبال را بدهم. صورت بلند بالايي از مدعوينش فراهم آورده است. متأسفانه من هم نتوانستم تقاضاي او را رد کنم.

صبح روز بعد خانم پويا با چند شاخه گل تازه وارد اتاق پگاه شد. پگاه هنوز در خواب بود. او در بحث و گفت و گوي پدر و مادرش که تا نيمه شب به طول انجاميد شرکت جسته و حالا به سختي مي توانست تخت خواب را ترک کند. خانم پويا پرده را کنار زد و پنجره را گشود. نور خورشيد مستقيم روي صورت پگاه افتاد و او را از خواب بيدار کرد. پگاه با غرولندي اعتراض آميز پتو را روي سرش کشيد و ملتمسانه و خواب آلود به خانم پويا که براي گرفتن پتو جدالي سخت به راه انداخته بود گفت: "خواهش مي کنم؛ فقط کمي ... بگذار چند دقيقه ديگر بخوابم."
خانم پويا با يک حرکت سريع پتو را از دستان پگاه کشيد و بعد خرسند از اين پيروزي با لخند گفت: "بلند شويد، دختر خانم تنبل. خواب ديگر بس است. مثل اين که فراموش کرده ايد امروز چه مهمانان عزيزي در راه داريد."
پگاه با يادآوري مهماني شب و آمدن خاله اش فرحناز، لبخندي از مسرت روي لبانش نقش بست. دستانش را بالا برد و خميازه ي ممتد و بلندي کشيد و از جايش بلند شد و به کنار پنجره رفت. نفس عميقي کشيد و ريه هايش را از عطر گل هاي سرخ و ياس انباشت. با اين که ساعتي از روز گذشته بود، اما هنوز تازگي صبح را احساس مي کرد. قطرات شبنم نشسته بر روي چمن ها و گل ها در زير نور آفتاب هم چون نگين هاي الماس مي درخشيدند و جلوه اي تازه به باغ مي دادند. پگاه به زيبايي صبح انديشيد و زير لب زمزمه کرد: "خداوند نقاش چيره دست و توانگري است که شاهکاري چنين بديع خلق مي کند." سپس پرده را کشيد تا مانع از ورود آفتاب به اتاق شود. رو به خانم پويا کرد و پرسيد: "پدر و مادر صبحانه شان را خورده اند؟"
خانم پويا متعجب پاسخ داد: " ساعت 10 صبح است! معلوم است که خورده اند. شما هم اگر ميل داشته باشيد مي گويم صبحانه تان را به اتاقتان بياورند. ولي بد نيست سري به طبقه پايين بزنيد. مادرتان براي انتخاب اتاق مهمانان دچار مشکل شده اند."
پگاه در حالي که لباسش را مي پوشيد گفت: "به سالن مي آيم. اما اشتهايي به خوردن ندارم. لطفاً يک ليوان شير برايم گرم کن."
خانم پويا ملحفه را تا کرد و روتختي را مرتب نمود. پگاه نيز پس از پوشيدن لباس به جلوي آينه رفت و دستي به موهايش کشيد. سپس به اتفاق اتاق را ترک کردند.
همه چيز در راهرو تغيير کرده و جاي اکثر لوازم عوض شده بود. گلدان ها و تابلوها جا به جا شده بودند. فرشي که راهرو را مفروش مي کرد جمع شده و به جاي آن قاليچه اي دست بافت پهن کرده بودند. مستخدم ها در اتاق ها رفت و آمد مي کردند و مشغول نظافت بودند. سر و صداي خدمه از طبقه پايين به گوش مي رسيد و هم زمان با آن، صداي شورانگيز که وظايفشان را به آن ها گوشزد مي کرد، شنيده مي شد. پگاه متعجب از اين همه بريز و بپاش و شلوغي با خود گفت: " همه ي اين کار ها به خاطر ورود پژمان است و گرنه خاله فرحناز هر سال مي آيد و مي رود و در اين خانه آب از آب تکان نمي خورد." با انديشه و يادآوري نام پژمان، تمام خاطرات فراموش شده ي کودکي دوباره در ذهنش جان گرفت. خاله بازي ها، توپ بازي ها و قهر و آشتي هايش با پژمان مانند تصاويري که روي پرده ي سينما مشاهده مي شود در جلوي چشمانش رژه رفت. هميشه پژمان پله هاي سرسرا را يکي دو تا پايين مي پريد. يک روز به پگاه گفت که از نرده ها سُر بخورند. پگاه نتوانست خودش را روي نرده نگه دارد و به پايين پرت گشت. پژمان نيز از ترس نصيري خودش را در اتاق حبس کرد و تا 24 ساعت از آن خارج نشد.
با يادآوري شيطنت ها و شيرين کاري هاي پژمان لبخندي از مسرت بر روي لبانش نقش بست. از پله ها دو تا دوتا پايين پريد و وارد سالن پذيرايي شد. شورانگيز هنوز مشغول گفت و گو با مستخدم ها بود. با ديدن پگاه آغوشش را
mah banoo آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۲۸ بعد از ظهر   #128 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
راحله 19 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

42ا 46
نمی مانی. من بعد از ظهر با یکی از وکلایم قرار ملاقات دارم و مجبورم در خانه بمانم.از خانم پویا هم خواهش میکنم شخصا به تو رسیدگی کند.سپس به کوروش چشمکی زد و ادامه داد: اتفاقا فکر بسیار خوبی کردی این دید و بازدیدها و مهمانی های مکرر همه را خسته کرده است کاش من هم میتوانستم همراه شما بیایم اما این قرار ملاقات ضروریست ممنون میشوم با خانم ها بروی.
کوروش در مقابل خانم ها تعظیمی کرد سپس برای اینکه زبان پژمان را کوتاه کند در حالی که او را مخاطب قرار میداد گفت:البته پیش از رفتنمان تو را پیش دکتر میبریم با این داد و فقانی که تو راه انداخته ای میترسم کار دست خودت داده باشی.
فرحناز نیز در ادامه سخن کوروش گفت :بله حتما این کار را میکنیم ان موقع خیال من هم راحت میشود و میتوانم از این تفریح لذت ببرم
پژمان پوست سفید صورتش به سرخی گرایید و دیگر چیزی نمانده بود از جایش بلند شود و سیلی محکمی نثار کوروش کند رو به فرحناز کرد و گفت: شما نگران نباشید و از گردشتان نهایت استفاده را ببرید من هم ترجیح میدهم در خانه استراحت کنم. سپس نگاهش را متوجه پگاه کرد:پگاه تو پیش من میمانی؟ مسلما خانم پویا نمنتواند هم صحبت خوبی برای من باشد.
قبل از انکه پگاه دهانش را برای دادن پاسخ منفی باز کند فرهاد به کمکش شتافت:نه پژمان جان چطور دلت میاید دختر خاله ات را از تفریح مورد علاقه محروم کنی این تفریح برای او ضروریست من خودم قول میدهم تا عصر در خدمتت باشم و از کنار تو تکان نخورم.تا آن موقع بچه ها هم برمیگردند.
پژمان که دید اگر چند لحظه دیگر در اتاق بماند عنان اختیار از کف خواهد داد و مشت محمی نثار کوروش خواهد کرد با گفتن: خوش بگذرد سالن را ترک کرد و به طبقه بالا رفت. پس از رفتن او لحظه ای سکوت بر اتاق حاکم شد.همه دلشان برای پژمان می سوخت و برای رفتن دودل بودند.
اولین کسی که سکوت را شکست کوروش بود:خوب چرا معطلید زودتر اماده شوید ساعتی از صبح گذشته اگر دیر بجنبید به کوهنوردی نمیرسیم.
فرحناز گفت: حق با کوروش است هر چند که من کمی برای او نگران هستم
-نگرانی برای او بی مورد است متاسفانه باید بگویم شما بیش ازحد لی لی به لالای پژمان میگذارید.
قبل از آنکه فرحناز فرصت دفاع از پژمان را پیدا کند فرهاد در ادامه سخنان کوروش گفت:من هم با کوروش موافقم او دیگر بچه نیست که اینطور خودش را لوس میکند به هر حال آماده شوید من پهلوی او میمانم شما هم سعی کنید تا بعد از ظهر برگردید.
شورانگیز از جایش بلند شد و با همان لحنی که فرهاد گفته بود گفت:ای به چشم حضرت اجل
لحن شورانگیز همه را به خنده انداخت.
پگاه به سبب هیجان ناشی از پیشنهاد کوهنوردی کوروش بازخواست شورانگیز را در بدو ورودش به سالن از یاد برده بود.اما شورانگیز در صدد بود به نحوی از پگاه دلجویی کند او خودش را سرزنش میکرد.با وجود شناختی که از پگاه و همیچنین تا حدودی از کوروش داشت. بی سبب به ان دو ظنین شده بود او به علت دیدارهایی که قبلا در رامسر با کوروش داشت وی را مردی با شخصیت و پایبند به اصول اخلاقی میشناخت. ولی امروز غیبت طولانی امروز پگاه و کوروش و ناآرامی ها و بیقراریهای پژمان از سوی دیگر سبب شد که دختر عزیزش را درحضور دیگران بازخواست و شماتت کند. شورانگیز تصمیم گرفت به نحوی از پگاه عذرخواهی نماید. و به او بفهماند چون گذشته هنوز به او اطمینان دارد بنابراین هنگامی که پگاه قصد داشت برای تعویض لباس سالن را ترک کند گفت؟دخترم میتوانی کاری برایم انجام دهی؟
-البته گوش به فرمانم
شورانگیز به جعبه هدیه گوشه سالن اشاره کرد و گفت:میخواهم این جعبه را به منزل یکی از دوستان فرخ برسانی.
فرحناز که قصد داشت به طبقه بالا برود نیم چرخی زد و با نگاه به جعبه گفت:
اه بله پگاه جان این لطف رو در حق ما بکن.و آن را به دست صاحبش برسان بکلی فراموشش کرده بودم.
پگاه که با یاری فرهاد از ترفندهای پژمان خلاصی یافته بود با خودش اندیشید مادرش قصد دارد او را از کوهنوردی محروم کند.بنابراین با نگرانی گفت:خاله جان من که نشانی آنجا را بلد نیستم به علاوه کوهنوردیمان چه میشود؟
-نشانی آنجا بسیار سرراست است ما هم همین جا منتظر میمانیم تا برگردی.
-راننده را چه میکنیم؟ قاسم در مرخصی است من هم نه میخواهم و نه میتوانم از اتومبیل استفاده کنم.
شورانگیز در گفتگوی آن دو دخالت کرد و گفت:عزیزم مطمئن باش به هیچ وجه نمیخواهم تو را از گردش محروم کنم.
سپس کوروش را مخاطب قرار داد و گفت:کوروش جان تو که نشانی آنجا را میدانی ممکن است لطف کنی و پگاه را ببری.
کوروش و پگاه متعجب به هم نگاه کردند نگاهی که شورانگیز به خوبی مفهوم آن را درک کرد.
کوروش نگاهش را از پگاه برگرفت و گفت:البته من در خدمتگذاری آماده ام ولی گمان نمکنم رفت و برگشت ما کمتر از دو ساعت انجام پذیرد مگر اینکه از کوهنوردی صرف نظر کنیم.
پگاه با شنیدن این سخن آه از نهادش بلند شد:اما مادر.شورانگیز اجازه نداد سخن پگاه تمام شود:
شما دو تا بروید لازم نیست به خانه برگردید من و فرحناز خودمان میاییم مطمئن باشید راننده قابلی هستم به علاوه دو ماشین برویم بهتر است ما ترجیح میدهیم طرف جوی گیریم بستر چمن شما هم تا آن بالا بالا ها برانید من و فرحناز سعی میگنیم تا یک ساعت دیگر راه بیافتیم ساعت چند است؟
کوروش ساعت را اعلام کرد"فرحناز میتوانی تا یک ساعت دیگر آماده شوی؟"
-بله فقط امیدوارم تا آن موقع فرخ نیز خودش را برساند.
-بسیار خوب بچه ها پس قرار ما سر جاده دماوند یک ساعت و نیم دیگر.حالا هم زودتر بجنبید سپس آن دو را به سمت در خروجی هل داد.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش دومرتبه به سالن بازگشت.
-بسته را فراموش کردیم
فرحناز بسته را به دست او داد و گفت:قربان حواس جمع
خواهش میکنم خانم نصیری شما دیگر سوسه نیایید.
شورانگیز در حالی که از سسخن کوروش میخندید پرسید:پگاه کجاست؟
-برای تعویض لباس به اتاقشان رفتند
شورانگیز مثل اینکه با خودش حرف میزند زیر لب زمزمه کرد" به گمانم خیال کرده پای کوه با دوربین فیلم برداری انتظارش را میکشد
کوروش خواست از پگاه دفاع کند اما با خود اندیشید که این عمل موجب بروز سوئ تفاهم دیگری میشود بنابراین سکوت اختیار کرد و سالن را ترک کرد وارد پارکینگ شد و چند لحظه ای همانجا منتظر پگاه ایستاد اما چون از پگاه خبری نشد به سمت عمارت رفت.
از هنگامی که او و پگاه در ساختمان پشتی ساکن شده بودند.رفت و آمد خدمه نیز به آنجا بیشتر شده بود اما در این ساعت از روز آنها کار خود را به اتمام رسانده و بنابراین عمارت مانند همیشه ساکت و خاموش بود کوروش پشت در اتاق پگاه ایستاد و چند ضربه به آن زد:سرکار پگاه خانم
-بله من اینجا هستم ببخشید که معطل شدید الساعه می آیم
-نه عجله نکنید اتفاقا من هم آمدم تا لباسم را عوض کنم
پگاه درز را به روی کوروش باز کرد و گفت:بسیار خوب من آماده ام
ک.روش با نگاهی تحسین برانگیز سرتا پای پگاه را برانداز کرد او در لباسی کاملا اسپرت آماده رفتن شده بود شلوار و تونیک کشی بلند موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و یک کلاه آفتاب گیر و کاپشن هم در دست داشت.پگاه از نگاه کوروش نسبت به خودش مشکوک گشته بود.
راحله 19 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر   #129 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
heaven-born آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 172 تا 271 ...

خانم کاظمی با سینی صبحانه وارد اتاق شد: «هیچ می دانی ساعت چند است؟ گویا از رفتن به رامسر منصرف گشته ای!»
پگاه پرده را کنار زد و پنجره را گشود. سرش را از پنجره بیرون برد و چند نفس عمیق کشید. سپس رو به خانم کاظمی کرد و گفت: «اولاً که صبح بخیر. ثانیاً که دیشب چمدانم را بسته ام. ثالثاً سینی صبحانه را ببر به طبقه پایین، من هم الساعه لباسم را می پوشم و می آیم.»
- اما پدر و مادرتان ناشتایی را میل کرده و مشغول مهیا ساختن اسباب سفر هستند.
پگاه با بی حوصلگی گفت: «خوب، پس آن را به آشپزخانه ببر، من هم به آنجا می آیم. لطفاً در را پشت سرت ببند.»
خانم کاظمی فهمید که پگاه مایل است تنها باشد. بنابراین در حالی که از اتاق خارج می شد گفت: «پس لطفاً عجله کنید. قرار است ناهار را منزل خاله تان میل کنید.» او رفت و در را پشت سرش بست.
پگاه نفسی به راحتی کشید و زیر لب زمزمه کرد: «مانند کنه می ماند.»
از اینکه چمدانش را شب گذشته آماده ساخته بود احساس رضایت و نوعی سرزندگی می کرد. چمدان را از پشت میز برداشت و آن را بازبینی کرد مبادا چیزی از قلم افتاده باشد.
شورانگیز هدایای متعددی برای خانوادۀ نصیری تهیه کرده بود. اما پگاه علاوه بر هدایای مادر، هدیۀ مخصوصی نیز برای کوروش خریده بود. دیروز به همراه شورانگیز و نگین به بازار رفته و با وجود اعتراض شورانگیز علاوه بر هدیه ای که او برای کوروش خریداری کرده بود، ساعت مچی زیبایی نیز برای او خرید.
شورانگیز گفته بود که نباید بین پژمان و کوروش استثنایی قائل شود و بهانۀ جدیدی دست پژمان بدهد. اما پگاه هدیه اش را مطابق میل و سلیقۀ خود برای کوروش انتخاب کرده و برخلاف اصرار همراهانش آن را از دید آنها مخفی ساخته بود تا مبادا مادرش لنگۀ آن را برای پژمان نیز بخرد.
پگاه هدیه ای را که مادر برای کوروش تهیه کرده بود در چمدان جای داد و ساعت مچی را نیز که جعبۀ زیبایی داشت روی آن گذاشت. از چمدان که فارغ شد لباسش را عوض کرد و برای خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت.
سینی صبحانه روی میز بود. پگاه برای خودش چای ریخت و مشغول خوردن شد. فرهاد و شورانگیز وارد آشپزخانه شدند.
فرهاد به صبح بخیر پگاه به گرمی پاسخ گفت: «خوب ببینم، همۀ کارهایت را رو به راه کرده ای؟ می خواستی یک بار دیگر چمدانت را چک کنی. شاید چیزی را فراموش کرده باشی.»
پگاه با دهان نیمه پر پاسخ داد: «همین کار را کردم.»
فرهاد از طرز سخن گفتن پگاه خنده اش گرفت اما شورانگیز با لحن سرزنش آمیزی گفت: «در عوض اینکه شماتتش کنی، می خندی؟ او به هیچ عنوان آداب معاشرت و نزاکت را رعایت نمی کند.»
پگاه بر گونه مادر بوسه زد و با لحن دلسوزانه ای گفت: «دیشب خوب خوابیدید؟»
- ای... امان از تو. شیطان را هم درس می دهی. خودت چطور؟
و قبل از اینکه پگاه پاسخی بدهد، ادامه داد: «این دوره از کلاسها تو را بسیار خسته و رنجور کرده است. اما به تو قول می دهم که در رامسر خوش بگذرانی.»
فرهاد با شیطنت در ادامۀ سخن شورانگیز گفت: «او یکی از رؤیایی ترین تعطیلاتش را در رامسر خواهد گذراند...»
ساعت حول و حوش ده و نیم صبح سه شنبه بود که اتومبیل خانوادۀ فرخ پور تهران را به قصد رامسر ترک کرد. به پیشنهاد شورانگیز، فرهاد اتوبان تهران قزوین را که به رشت منتهی می شد، برای رفتن به رامسر انتخاب نمود. چون علاوه بر اینکه گردنه های چالوس در این وقت سال از ترافیک سرسام آوری برخوردار بود، مسیر اتوبان نیز کوتاه تر بود و آنها می توانستند با پیمودن مسافت کمتر طبق قولی که به فرحناز دادند، ناهار را در رامسر صرف کنند. طبق برنامه ریزی فرهاد اگر می توانستند پنج ساعت دیگر در رشت باشند، از رشت تا رامسر را نیز یک ساعته می رفتند و حدود چهار و نیم بعدازظهر در رامسر بودند. شورانگیز قبل از حرکت با منزل نصیری تماس گرفته و ساعت حرکتشان را به فرحناز اطلاع داده و از او خواسته بود که برای ناهار منتظر آنها نمانند. اما فرحناز گفته بود که چون صبحانه را دیر خورده اند، صبر خواهند کرد تا آنها برسند و از شورانگیز خواسته بود که برای ناهار در جایی توقف نکنند.
زمانی که وارد اتوبان شدند، ساعت حدود یازده و نیم را نشان می داد. چرخهای اتومبیل به سرعت در چرخش بودند و جاده را می پیمودند. بیش از همه پگاه برای این سفر هیجانزده بود. از زمانی که تهران را ترک کردند یک لحظه آرام و قرار نداشت و دائماً جا به جا می شد. زمانی کنار این پنجره می نشست و زمانی کنار آن پنجره. گاهی هم روی صندلی دراز می کشید و به سقف چشم می دوخت. گرچه دیروز از رویارویی با پژمان کمی دلهره داشت، اما یادآوری صحبتهای فرهاد، اضطراب را از او دور می ساخت و اکنون با تمام وجود شیرینی این سفر را احساس می کرد.
به کوروش می اندیشید و اینکه در کنار او تا چه اندازه این روزها برایش شیرین و خاطره انگیز خواهد شد. خودش را خوشبخت ترین دختر روی زمین می پنداشت اگر آن شب می رسید که تور سپید عروسی با دستان کوروش از صورتش کنار رود دیگر چشمان حسود پژمان هم نمی توانستند این خوشبختی ابدی را از او بربایند. بازتاب اندیشیدن به این افکار رؤیایی لبخند نمکینی بود که بر چهره اش نقش بست.
- به چه فکر می کنی دخترم؟
- هیچ. هیچی پدر.
شورانگیز گفت: «هیچی که اینهمه دستپاچگی ندارد!»
فرهاد چشمکی به شورانگیز زد و با اشاره او را به سکوت دعوت نمود. آن دو به خوبی می دانستند که پگاه و کوروش به هم علاقه مندند. و این چند ماهه که پژمان بازگشته است تا چه اندازه دخترشان دستخوش احساسات و کلنجار رفتن با افکار ضد و نقیضش بوده است. آن دو سعی می کردند تا حد ممکن او را راهنمایی کنند اما بیش از این نمی خواستند به دنیای خصوصی او پا بگذارند و غرورش را جریحه دار سازند. به علاوه این روزها گرفتارتر از آن بودند که بتوانند بیش از اینها به پگاه بپردازند. فرهاد با رفت و آمدها و جلسات دوستانه اش مشغول بود و شورانگیز با اداره مستغلات ساجدی. تعهد و مسئولیتی که او بر عهده داشت فرصت سرخاراندن هم برایش باقی نمی گذاشت. رفت و آمدهای مشکوک و فعالیتهای مرموز اخیر همسرش نیز می توانستند ساعتها ذهن او را به خود مشغول کنند. گرچه چندین مرتبه به فرهاد برای جلسات شبانه و رفت و آمدهایش تذکر داده و از او بازخواست نموده بود، اما بیش از این نمی خواست به حریم خصوصی همسرش پای بگذارد. او معتقد بود مردها دنیایی برای خود دارند که دوست ندارند هیچ کس را در آن شریک کنند. گرچه مطمئن بود بیش از اینها در قلب فرهاد جای دارد که درخواستی را از او بکند و اجابت نشود، تنها نمی خواست غرور همسرش را جریحه دار کند. او منتظر بود و می دانست دیر یا زود فرهاد همه چیز را خواهد گفت. اما حس زنانه اش بوی خطر را از دور دست ها احساس می کرد و قلبش گواهی می داد که به زودی حوادثی غیرمترقبه سرنوشت آرام و زندگی یکنواخت خانواده اش را به تلاطم خواهد انداخت.
دقیقه ها به سرعت سپری می شدند و سکوت همچنان بر سرنشینان اتومبیل حاکم بود. صدای مداوم و یکنواخت اتومبیل و سکوت و هوای مطبوع داخل آن، آرام آرام پلکهای پگاه را سنگین می نمود و پس از گذشت چند دقیقه ای خواب او را در ربود. در طول چند هفتۀ گذشته حتی برای یک شب هم نتوانسته بود خواب راحتی داشته باشد.
اضطراب امتحان، دلهرۀ رویارویی با پژمان و هیجان دیدار کوروش، همه و همه خواب شیرین را از او ربوده بودند. و حالا که امتحان با موفقیت پایان پذیرفته و توانسته بود کمی هم با کشمکشهای درونی اش کنار بیاید، شاید این ساعتهای بطالت و یکنواختی که در میان جاده سپری می شدند بتوانند بهترین فرصت برای جبران بی خوابیها و خستگی هایش باشند. چرا که در طول اقامتش در رامسر نیز به علت مهمانیها و رفت و آمدها از نعمت بزرگ خواب محروم خواهد ماند.
هنگامی که بار دیگر چشمانش را گشود، خستگی و خمودگی کاملاً از وجودش رخت بربسته بود. خمیازۀ بلندی کشید و روی صندلی نشست. فرهاد آینه را طوری تنظیم نمود که بتواند چهرۀ پگاه را در آن ببیند.
- ساعت خواب. جای من هم می خوابیدی!
شورانگیز گفت: «به فرحناز می گویم که تو را تا صبح بیدار نگه دارد.»
پگاه در حالی که هنوز چشمهایش را می مالید با صدای خواب آلودی گفت: «شما را بخدا بس کنید. مگر من چقدر خوابیده ام؟!»
فرهاد با تعجب پاسخ داد: «تازه می پرسی چقدر خوابیده ای!... دختر ما نیم ساعت است که رشت را ترک کرده ایم دیگر فکر نمی کنم 20 دقیقه بیشتر تا ویلای نصیری فاصله داشته باشیم.»
- 20 دقیقه؟! حتماً شوخی می کنید.
اما زمانی که چشمش به تابلوی سبز رنگ کنار جاده- که فاصلۀ مکانی تا رامسر را 30 کیلومتر نشان می داد- افتاد متوجه شد چه مدت زمان طولانی را در خواب بوده است. او تقریباً تمام راه را در خواب سپری کرده بود. در دل نه تنها از اینکه خودش را از دیدن مناظر سرسبز شمال و خط لاجوردی دریا محروم کرده است افسوس نمی خورد، بلکه خوشحال هم بود. چرا که این ساعتهای انتظار و دقایقی که درون اتومبیل سپری می گشتند او را بی نهایت خسته و کسل می کردند.
شورانگیز برس و آینه را از درون کیفش بیرون آورد تا قدری سر و مویش را مرتب کند. سپس آنها را به پگاه داد تا او نیز بتواند موهایش را که در اثر خوابیدن آشفته شده بودند، سامانی بخشد.
حالا دیگر می شد ویلای نصیری را از دور دید و پگاه می توانست کلاه فرنگی سپید ویلای مرمر را از میان درختان سر به فلک کشیدۀ افرا و سرو مشاهده کند .
در عمارت مرمر همۀ میزبانان با اشتیاق در انتظار خانوادۀ فرخ پور لحظه شماری می کردند. فرحناز خود را مدیون فرهاد و مهمانوازیهای او می دانست و دلش می خواست محبت های او و خانواده اش را که در بدو ورود پژمان نثارش کرده بودند، به گونه ای تلافی کند. او از چند روز قبل خود را آمادۀ پذیرایی از خانوادۀ فرخ پور کرده بود. در ابتدا قصد داشت به مناسبت ورود پگاه که پس از چند سال به رامسر می رفت در ویلا مهمانی ترتیب دهد. اما زمانی که پیشنهادش را مطرح نمود، با مخالفت پژمان و کوروش مواجه گردید. آن دو عقیده داشتند که فرحناز باید مهمانی را دو سه روزی به تعویق بیندازد تا هم خستگی راه از تن مسافران بدر شود و هم پگاه فرصت بیشتری برای استراحت و تفریح داشته باشد تا بتواند خستگی کلاسهایش را جبران کند روحیۀ تازه ای به دست بیاورد. حتی کوروش اصرار نمود ورود خانوادۀ فرخ پور را تا روز مهمانی به اقوام اطلاع ندهند تا با دید و بازدیدهای مکرر، موجبات کسالت آنها فراهم نگردد.
ویلای مرمر ملک گسترده ای داشت اما خود عمارت از منزل فرخ پور کوچکتر بود. ویلا در پنج کیلومتری رامسر قرار داشت و عمارت سپید رنگ در میان بناهای اطراف همچون نگین الماسی می درخشید.
هنگامی که نصیری ویلای نیمه ساز مرمر را از یک آمریکایی (که جز تشکیلات گارد بود) خریداری نمود، چند معمار متبحر ایتالیایی را به خدمت گرفت تا ساختمان را طبق سلیقه و روش اروپایی ها به اتمام برسانند. اگر کسی از مسافتی دور به عمارت نگاه می کرد آن را شبیه به هرمی می یافت که کمربندی طلایی دور تا دور آن را به صورت مارپیچ حلقه زده باشد. اما همین که نزدیکتر می رفت، درمی یافت کمربند طلایی پله های اضطراری فلزی ساختمان است که از دور مانند ماری طلایی عمارت را در محاصره گرفته است.
داخل باغ را درخت افرا و از در ورودی عمارت در امتداد جادۀ آسفالته تا باغ گل که قبل از پارکینگ قرار داشت به ردیف سرو کاشته بودند. در پناه حصار باغ- که از حاشیۀ جاده ویلا را به صورت نیم دایره ای دور می زد و امتداد آن از هر طرف به دریا می رسید- شاخه های نارنج همچون دستانی سبز به سمت جاده آغوش کشیده بودند و با دست و دلبازی گلوله های نارنجی و گرد نارنج را به مسافران هدیه می کردند.
ویلا پشت به دریا داشت و پنجرۀ اکثر اتاقهای عمارت رو به دریا باز می شد.
ورودی عمارت حالت شیب داشت و پارکینگ کمی پایینتر از سطح زمین قرار می گرفت. با ستونهایی که به کف چسبیده بودند و طبقۀ دیگر بنا را از سطح پارکینگ جدا می کردند.
در طبقۀ اول سالن های پذیرایی و غذاخوری و دو آشپزخانه قرار داشت. یک آشپزخانه قبل از ورودی ساختمان و دیگری در انتهای غذاخوری به حالت اُپن بود و حکم یک بار کوچک را داشت.
اتاق خوابها در طبقه دوم بودند و انتهای پلکان به یک سالن بزرگ ختم می شد. برخلاف منزل فرخ پور که از بالکن سرتاسر سالن پذیرایی را می شد دید، در عمارت مرمر به علت شکل و ساختار پله ها از هر کجای بالکن به طبقه پایین نگاه می کردی چیزی جز پلکان مارپیچ در دیدرس بیننده قرار نمی گرفت.
دو راهرو در دو طرف سالن بود که در بدو ورود دیده نمی شدند. در راهروی سمت راست هشت اتاق خواب متعلق به مهمانانی بود که در فصول مختلف سال به ویلا می آمدند. اتاقهای اعضای خانوادۀ نصیری به استثنای کوروش در راهروی سمت چپ قرار داشتند. کوروش از آخرین اتاق مهمانان استفاده می نمود. از پنجرۀ این اتاق که به دریا مشرف بود، قسمتی از باغ را هم می شد دید. به علاوه در این قسمت از ساختمان به غیر از زمانی که مهمانان می آمدند، سکوت حکم فرما بود و این مزیتی عالی برای کوروش گریزان از سر و صدا به شمار می آمد.
فرحناز ترتیب آماده کردن سه اتاق را برای مهمانان داد و از کوروش نیز خواست اگر مزاحمتی برایش ایجاد می شود موقتاً در طی اقامت خانوادۀ فرخ پور، اتاقش را با پژمان عوض نماید. اما کوروش ضمن تشکر با لحنی طنزگونه گفته بود که مایل است در اتاق خودش بماند و این چند روزه اقوام او را تحمل خواهد نمود.
ساعت حدود چهار را نشان می داد که عباس، دربان ویلا، خبر ورود مهمانان را به نصیری داد. همه با عجله برای استقبال به سمت در ورودی هجوم بردند.
پژمان کلافه، با دستپاچگی گفت: «به عباس گفته بودم به محض دیدن اتومبیل تلفنی به ما اطلاع بدهد تا برای استقبال به جلوی در ورودی برویم!»
فرحناز گفت: «حالا چه وقت این حرفهاست! دلم نمی خواهد این چند روزه را با کج خلقی هایت بر ما تلخ کنی.»
کوروش که برخلاف خونسردی همیشگی اش کمی هیجانزده به نظر می رسید، در ادامۀ سخنان فرحناز گفت: «به علاوه تو که به عباس مشخصات ماشین فرهاد را نداده بودی. داده بودی؟!»
در همین هنگام اتومبیل فرخ پور در انتهای جاده آسفالته نمایان شد.
پگاه از صندلی عقب خودش را جلو کشیده بود و بوق اتومبیل را پیاپی به صدا درمی آورد و هیچ اهمیتی به ترش رویی و تذکرات شورانگیز نمی داد. اتومبیل که جلوی باغ گل رسید، دستش را از پنجره بیرون آورد و برای همه دست تکان داد. روحیه شاد پگاه در بدو ورودش بر دیگران نیز تأثیر گذاشت. پژمان و کوروش و فرخ به جلو دویدند و هرچه فرهاد بوق می زد از جلوی اتومبیل کنار نمی رفتند.
پگاه و شورانگیز منتظر نماندند که فرهاد بر حریفانش غلبه کند و از اتومبیل پیاده شدند. فرهاد نیز به تبعیت از آنها صندلی اش را ترک نمود و گفت: «بسیار خوب، حالا که اینطور شد باید خودتان زحمت بردن اتومبیل را به پارکینگ متحمل شوید.»
کوروش فرهاد را در آغوش گرفت و پژمان هم شورانگیز را. پگاه نیز به سمت فرحناز رفت که عقب تر از همه ایستاده بود. در همین حین رو در روی کوروش قرار گرفت. خود را از آغوش فرحناز رها کرد و به سمت کوروش دوید. کوروش با او دست داد و خوش آمد گفت. مخصوصاً سعی می کرد با پگاه رسمی تر برخورد کند تا آنچه در دلهایشان پنهان نموده اند بر دیگران آشکار نگردد. پگاه نیز متوجه این موضوع شده و اگرچه از دیدار کوروش بسیار خوشحال و هیجانزده بود ولی او هم سعی می نمود که متعادل تر رفتار کند و موجبات کنجکاوی دیگران را فراهم نیاورد.
برخلاف کوروش، پژمان بسیار خودمانی رفتار می کرد و خود را نزدیکتر از همه به پگاه نشان می دهد. او احوالپرسی گرمی با پگاه کرد و یک لحظه هم از کنار او تکان نمی خورد.
فرخ همه را به داخل دعوت نمود و خودش پیشاپیش مهمانان به راه افتاد. هوای داخل سالن ملایم و مطبوع بود و جان تازه ای در کالبد مسافران خسته می دمید. پگاه خودش را روی مبل رها کرد و چشمانش را بست. در همین هنگام یکی از مستخدمها- در حالی که میز چرخدار حامل چای و شربت را می آورد- وارد سالن شد و پس از خوش آمد گویی به مهمانان مشغول پذیرایی شد.
کوروش با یک لیوان شربت نزد پگاه رفت و او را به نوشیدن تعارف نمود: «گویا سفر شما را حسابی خسته کرده است، اگر مایل هستید می توانم اتاقتان را به شما نشان بدهم.»
اما قبل از اینکه پگاه جوابی بدهد، شورانگیز متعجبانه گفت: «خسته؟! منظورت چه کسی است؟ او تمام راه را خواب بوده. تصمیم دارم امشب جای او را با عباس عوض کنم. عباس بخوابد و در عوض پگاه کشیک بدهد.»
همه از شوخی شورانگیز به خنده افتادند.
همان مستخدمی که میز شربت را آورده بود دو مرتبه وارد سالن شد. آهسته به فرحناز چیزی گفت و سپس آنجا را ترک کرد.
فرحناز رو به بقیه نمود و گفت: «غذا آماده است. می توانیم به سالن غذاخوری برویم.»
فرهاد متعجبانه پرسید: «مگر هنوز ناهار نخورده اید؟! شورانگیز که به شما گفت منتظر ما نمانید.»
- و ما هم به شما گفتیم که منتظر خواهیم ماند.
پژمان این را گفت و سپس در حالی که پگاه را به دنبال خود می کشید، سالن را ترک نمود.
بوی مطبوع غذا و طرز زیبای چیدن خوراکیهای رنگارنگ روی میز اشتهای همگان را تحریک می کرد؛ مخصوصاً پگاه که بیشتر طول راه را در خواب گذرانده و نتوانسته بود چیزی بخورد.
ناهار را در محیطی شاد و پر سر و صدا صرف کردند. پژمان مدام حرف می زد و با بذله گویی هایش دیگران را به خنده می انداخت. در طول صرف غذا یک بار نگاه کوروش و پگاه با هم تلاقی نمود. هر دو برای لحظه ای به هم خیره ماندند. اما خیلی زود موقعیت خود را دریافتند. پگاه سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول خوردن غذایش شد. او مخصوصاً متوجه نگاههایی که گاه و بی گاه پژمان بر او می افکند شده بود و می دید پژمان در حالی که صحبت می کند و دیگران را می خنداند او را نیز زیر ذره بین نگاه موشکافانه اش قرار داده است. بنابراین سعی می کرد کمتر با کوروش گرم بگیرد تا بهانه ای برای کج خلقی به پژمان ندهد. گرچه از او هراسی نداشت اما می دانست پژمان حدسهایی پیش خود زده و کم و بیش متوجه علاقه بین او و کوروش گشته است و اگر گمانهایش به یقین تبدیل بشوند دوباره به فرحناز فشار می آورد تا موضوع خواستگاری را بار دیگر مطرح کند. چرا که پژمان را آنقدر از خود گذشته نمی دانست که به خاطر برادر خوانده اش دست از آرزوی خود بشوید. به علاوه دلش نیز نمی خواست سفر دلچسب و شیرینش به رامسر با اینگونه اتفاقات خراب شود.
پس از صرف ناهار نصیری فرهاد را به کتابخانه برد تا قدری با هم گپ بزنند. فرحناز به شورانگیز گفت که اگر میل داشته باشد می تواند به اتاقش برود و استراحت کند. اما شورانگیز پیشنهاد او را رد نمود و ابراز تمایل کرد که بر سر مزار ساجدی بروند. سپس رو به پژمان نمود و گفت: «پژمان، مرا همراهی می کنی؟ آنقدر خسته ام که نمی توانم پشت فرمان بنشینم.»
- با کمال میل خاله جان.
فرحناز نیز برای همراهی کردن آنها اعلام آمادگی نمود.
پژمان قبل از اینکه سالن را ترک کند رو به پگاه کرد و گفت: «امروز خوب استراحت کن. از فردا تو را به گردش خواهم برد و زیبایی های شمال را نشانت خواهم داد.»
پگاه با خوشرویی گفت: «متشکرم پسرخالۀ عزیز. مطمئنم که این کار را خواهی کرد.»
فرحناز و شورانگیز از دیگران خداحافظی نمودند و به همراه پژمان از خانه خارج شدند. پس از رفتن آنها خدمتکاران برای جمع آوری ظروف به سالن آمدند. پگاه و کوروش سالن را ترک کردند تا آنها بهتر به کارشان برسند، اگرچه پگاه از ابتدای ورودش منتظر لحظه ای بود که بدون مزاحمت پژمان بتواند قدری با کوروش صحبت کند و حرفهای بسیاری را در ذهنش برای این لحظه فراهم ساخته بود، اما حالا که چنین فرصتی دست داده بود شرم و حیای دخترانه اش مانع از آن می شد که بتواند به راحتی با کوروش سخن بگوید. حتی از اینکه با او تنها مانده احساس ناراحتی می کرد و در پی راهی برای گریز بود. تصمیم گرفت که از کوروش بخواهد اتاقش را به او نشان دهد و در زمان دیگری با او صحبت کند. اما همین که سرش را بلند نمود نگاه نافذ کوروش بر دهانش قفل زد. تحت تأثیر نگاه او تصمیمش را از یاد برد. بدون اینکه خودش بداند به کوروش خیره ماند و اگر ورود یکی از خدمتکارها به سالن نمی بود شاید آن دو ساعتها به همین حال باقی می ماندند. در همین هنگام فرهاد و فرخ نیز از کتابخانه خارج شدند و به جمع دو نفری آنها پیوستند.
فرخ رو به پگاه کرد و پرسید: «پس دیگران کجا هستند؟»
- آنها به همراه پژمان بر سر مزار پدربزرگ رفته اند.
فرخ در حالی که فرهاد را مخاطب قرار می داد گفت: «اما بهتر بود شورانگیز قدری استراحت می کرد. این کار را فردا صبح هم می شد انجام داد.»
- خودت بهتر می دانی که این کار همیشه اوست. به محض اینکه پا به رامسر می گذارد باید بر سر مزار مرحوم ساجدی حاضر شود. بگذار راحت باشد. این کار به او آرامش می بخشد.
چند لحظه ای سکوت میانشان برقرار شد. سپس فرخ از جایش بلند شد و به کنار پگاه رفت. دست روی شانۀ او گذاشت و گفت: ««دخترم، تو چرا اینجا نشسته ای؟» و رو به کوروش نمود: «کوروش جان، اگر کار خاصی نداری پگاه را به باغ ببر و اطراف ویلا را به او نشان بده.»
کوروش که معلوم بود این پیشنهاد بیش از هر چیز دیگری او را خوشحال کرده است گفت: «با کمال افتخار.» سپس دست پگاه را گرفت و هر دو از جایشان بلند شدند.
پگاه نگاهی به پدر افکند تا از او کسب تکلیف کند. فرهاد با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد و بعد با لحن شیطنت باری اضافه کرد: «می توانی بروی دخترم و از این هوای لطیف شبانه استفاده کنی. گردش در شبهای رامسر با یک جنتلمن زیباییهای خاص خود را دارد.»
پگاه خندید و گفت: «اما پدر جان هنوز که شب نشده است!»
فرهاد با لحنی که انگار می خواست بگوید می دانم که چقدر از قدم زدن با یکدیگر لذت می برید، پاسخ داد: «اما تا وقتی که شما برگردید حتماً شب می شود...»
پگاه بر گونه پدر بوسه زد و به همراه کوروش از عمارت خارج شد.

نسیم ملایمی که از سمت دریا می وزید رخسار آن دو را نوازش می داد. بوی جنگل و بوی درختان افرا با عطر گلهای باغ درهم آمیخته بودند و می توانستند انسان را تا ابدیت به سوی خود بکشانند. آفتاب در حال غروب بود و در دوردست ها آسمان چادر بنفش بر سر کرده، به مهمانی شب می رفت. کوروش و پگاه به موازات یکدیگر بر روی سنگفرشهای باغ گام برمی داشتند. هر دو ساکت، اما این سکوت برای هر دو بسان غزل دلچسب و شیرین بود. ناگهان از انتهای خیابان آسفالته برق سپر اتومبیل نصیری نمایان شد.
- چه زود برگشتند!
هیچکدام نفهمیدند که این جمله از دهان کدامشان خارج شد. دستپاچه و دلواپس به هم نگریستند. پژمان و دیگران باز می گشتند و شاید تا پایان اقامت پگاه فرصتی دست ندهد که بتوانند در کنار یکدیگر به تماشای غروب بنشینند. این افکار بدون اراده در ذهن کوروش رژه می رفتند و آتش تمنا و حسادت را در درونش شعله ور می کردند. دیگر چیزی نمانده بود که اتومبیل به آنها برسد که ناگهان کوروش در یک حرکت سریع دست پگاه را کشید و هر دو از روی شمشادها پریدند و خود را در چمنزار میان بوته های گل مخفی نمودند. هر دو چشمها را بستند و منتظر عبور اتومبیل شدند. حرکت چرخها کندتر می شد.
پگاه نفسش را در سینه حبس کرده بود. در اثر دویدن و هیجان قلبش تند می کوبید و او می توانست صدای تپش قلبش را بشنود.
با کند شدن حرکت اتومبیل آه از نهادش برآمد. نمی دانست که اگر دیگران او و کوروش را در آن حالت میان بوته زار غافلگیر کنند چه جوابی باید بدهد. در مورد او چه فکرهایی که نخواهند کرد! دیگر چیزی نمانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. آنقدر غرق اوهام و خیالات گشته بود که متوجه نشد مدتی است اتومبیل عبور کرده است.
کوروش وقتی از عبور ماشین مطمئن شد از جایش برخاست می خواست دست پگاه را بگیرد و به او کمک کند که دید دخترک هنوز چمباتمه زده است و مثل بید می لرزد. دلش برای او سوخت. خودش را لعنت کرد که باعث ناراحتی و تشویش پگاه گشته است. نمی دانست تحت تأثیر چه نیرویی این حرکت بچگانه را انجام داده است. اگر دیده می شدند... از کردۀ خود پشیمان بود. دستش را آرام روی شانه پگاه گذارد: «پگاه...»
پگاه از جا پرید؛ تازه متوجه موقعیتش شد: «چه شد؟ رفتند؟»
- آری رفتند. خاطرت آسوده باشد؛ مارا ندیدند.
پگاه نفسی به راحتی کشید و از جایش برخاست. کوروش به او کمک کرد تا لباسهایش را تمیز کند. در اثر تکیه دادن به بوتۀ گل دامن پگاه پر از خار و خاشاک گشته بود. کوروش با دقت لباس پگاه را تکاند و با حوصله خارها را از دامن او جدا کرد.
پگاه کم کم حال عادی خود را باز می یافت. کوروش رو به او نمود و با لحن دلسوزانه ای گفت: «اگر نگران هستی می توانیم بگردیم، قول می دهم که فردا به دریا ببرمت.»
- نه، دلم می خواهد دریا را در هنگام غروب آفتاب تماشا کنم.
- پس عجله کن که دیگر چیزی نمانده است.
هر دو به سمت دریا به راه افتادند. اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودند که پگاه دیگر بار ایستاد.
- باز چه شده؟!
- هیچ، اما... اما زمانی که پژمان به ویلا برسد، حتماً سراغ ما را خواهد گرفت و پدر به او خواهد گفت که ما برای گردش به باغ آمده ایم.
- اَه... اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم. از کجا معلوم که هم اکنون دنبال ما نباشد. حیف از این لحظه ها.
با آهی که کوروش از سینه کشید تازه پگاه دریافت چه حرف نسنجیده ای را با کوروش در میان گذاشته و چقدر خام و بچگانه مکنونات قلبی اش را پیش او فاش کرده است. حالا کوروش دربارۀ او چه خواهد اندیشد و او را چگونه دختری خواهد دید. اما در حقیقت کوروش به تنها چیزی که فکر نمی کرد نفس عمل پگاه بود. او چنان در جستجوی راه چاره ای برای خلاصی از شر پژمان بود که اصلاً نمی دانست این موضوع از طرف پگاه مطرح گشته و یا خودش به این نتیجه رسیده است.
- تو به سمت درب پشتی ویلا برو. می دانی کجاست؟ (پگاه با سر پاسخ مثبت داد) من هم اتومبیل را برمی دارم و به تو ملحق می شوم.
- اما مادرم چه؟ من باید به او اطلاع بدهم وگرنه از تأخیر ما دلواپس خواهد شد.
- من به او اطلاع می دهم. حتماً تاکنون پژمان از غیبت ما آگاه شده و برای جستجوی ما ویلا را ترک کرده است.
پگاه در حالیکه مسیر حرکتش را به سمت پشت عمارت تغییر می داد گفت: «پس اگر توانستی با مادرم صحبت کنی می رویم. در غیر این صورت به ویلا بازمی گردیم.»
سپس منتظر پاسخ کوروش نماند و از میان درختان به راهش ادامه داد. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای پژمان را شنید که او و کوروش را به نام صدا می زد. چند لحظه ای ایستاد و گوشهایش را تیز نمود. صدا از سمت باغ گل می آمد و معلوم بود که پژمان به طرف دریا می رود. صدا هر لحظه دورتر می شد و سرانجام قطع شد. پگاه چند دقیقه ای صبر کرد تا مطمئن شود پژمان تغییر مسیر نداده است. سپس به راه افتاد.
در دیگر باغ به یک جادۀ باریک خاکی باز می شد و رو به روی آن پهنه گستردۀ شالیزارها بودند که در دید بیننده انتهایی نداشتند. پگاه نمی دانست این زمینهای سبز هم جزء املاک نصیری است و یا متعلق به مالکان دیگر می باشد. راه خاکی از یک طرف به جاده اصلی منتهی می شد ولی معلوم نبود که از سوی دیگر به کجا ختم می شود. در قفل بود و آن را با یک زنجیر محکم به نردۀ باغ متصل کرده بودند. پگاه قفل را امتحان نمود اما نتوانتس آن را از جایش تکان دهد. باید از روی نرده ها رد می شد. با یک دست دامنش را جمع نمود و دست دیگر را به نرده قلاب کرد و روی لبۀ سیمانی پرید. از بالای نرده ها رد شد و جفت پا به سمت پایین پرید. هنگام پریدن نتوانست تعادل خود را حفظ کند و بر زمین افتاد.
خودش را جمع و جور کرد. پایش کمی کوفته شده اما خوشبختانه آسیب جدی ندیده بود. تنها دامن زیبایش... پگاه نگاهی بر آن افکند و آه از نهادش برآمد. هنگام عبور از روی نرده دامن به لبۀ آن گیر کرده و قسمت پایین دامن چاک خورده بود. چاره ای نبود و برای تعویض لباسش باید تا بازگشت به ویلا صبر می کرد.
پس از چند دقیقه اتومبیل کوروش از سمت جاده پدیدار گشت. کوروش تا جلوی در آمد و سپس توقف کرد. از ماشین پیاده شد تا در را برای پگاه باز کند که چشمش بر موهای ژولیده و دامن پاره و خاک آلود او افتاد. با تعجب پرسید: «ببینم چه به روز خودت آورده ای؟ تازه لباسهایت را تمیز کرده بودی!» و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن نمود. ظاهر آشفته و درهم پگاه هم برایش شگفت آور بود و هم خنده دار.
پگاه در حالی که سوار اتومبیل می شد با بی حوصلگی پرسید: «به مادرم خبر دادی؟»
- متأسفانه مادرتان را ندیدم. مثل اینکه برای استراحت به اتاقشان رفته بودند. اما به فرهاد خان اطلاع دادم. حیف شد؛ از او اجازه گرفتم تا شام را مهمان من باشی. اما حالا با این ظاهر آشفته و درب و داغان که نمی شود به رستوران رفت!
- حالا بهتر است به جای متلک پرانی زودتر سوار بشوی.
کوروش شانه هایش را بالا انداخت و پشت فرمان نشست. اتومبیل با سرعت در میان گرد و غبار از جاده فرعی خارج شد و راه دریا را در پیش گرفت. هنگامی که به ساحل رسیدند خورشید آخرین انوار طلایی اش را جمع می کرد و تاریکی شب قسمت اعظم آسمان را فراگرفته بود. دریا آرام بود و قرص نارنجی خورشید در میان جام سرخ آب فرو می رفت.
پگاه کفشهایش را از پا درآورد و به سمت دریا دوید. گویا می خواست آن را در آغوش بگیرد. بوی دریا را احساس می کرد و آن را چون اکسیر حیات با مشامش می نیوشید. موجها یکی پس از دیگری به کناره های ساحل برخورد می کردند و با سر و صدای فراوان به سمت دریا باز می گشتند پگاه دامنش را با دست بالا گرفت و به میان آبها دوید. سردی آب را با پاهایش لمس می نمود و این به وجودش رخوتی عجیب می بخشید. قطرات آب را در میان دستان کوچکش مشت می کرد و آنها را به هوا می پاشید. سر و صدا و فریادهای کودکانه اش در میان های و هوی امواج گم می شدند و او خستگی های روحش را به دست آبی آنها می سپرد تا در میان دریا مدفونشان سازد.
کوروش بر روی ماسه ها نشسته بود و پگاه را تماشا می کرد. از آنهمه نشاط و سادگی اشک در چشمهایش حلقه بسته بود و روح تشنه و خسته اش را با هیاهوی کودکانۀ دلبندش سیراب می کرد. دوست داشتن در وجودش موج می زد و آتش تمنا و عشق در درونش شعله می کشید. به شاهکار بدیعی که مادر طبیعت خلق کرده بود می نگریست؛ در دل زیباییهای آن را می ستود و بر پیکر آفرین این بت افسونگر آفرین می گفت.
چنان با افکار خود سرگرم بود که برای چند لحظه ای از پگاه غافل ماند. با نگاه جستجویش کرد اما اثری از او نیافت. سراسیمه به پا خاست. پگاه تا کمر در آب بود. او از ساحل دور شده و در تاریکی شب میان دریا فرو می رفت. چند مرتبه صدایش کرد اما فریادش در میان غرش امواج گم می شد. کفشهایش را از پا کند و داخل آب رفت. دوباره پگاه را صدا زد. این بار فریادش به گوش پگاه رسید. سرش را برگرداند و تازه متوجه شد که چقدر از ساحل دور گشته است. ترس وجودش را فراگرفت. او شناگر ماهری نبود و اگر ناگهان زیر پایش خالی می شد... خواست بازگردد اما ترس قوایش را تحلیل برد و ضعف حرکت را از پاهایش سلب کرد. حالا سردی آب را بیشتر احساس می کرد. شروع به لرزیدن نمود. تنها امیدش کوروش بود که هر لحظه به او نزدیکتر می شد. صدایش را به وضوح می شنید. کوروش با نگرانی می گفت که از جایش تکان نخورد تا خودش را به او برساند. دست پگاه را گرفت. انگشتان ظریف پگاه از ترس و سرما سرد و کرخ شده بودند و پاهایش توان حرکت نداشتند.
- چاره ای نیست. سعی کن راه بیایی. دستت را به من بده.
شروع به حرکت نمود و پگاه را نیز خواه ناخواه به دنبال خود کشید. به ساحل که رسیدند پگاه دست کوروش را گرفت و با صدای بلند گریست. کوروش چند لحظه ای سکوت نمود تا پگاه بر ترسش فائق آید. سپس دستش را زیر چانۀ او گذاشت، سرش را بلند کرد و به چشمانش خیره شد: «طفلک بیچاره... نمی دانی که دریا همیشه زیباترین را برای قربانی گرفتن انتخاب می کند؟ او عاشقی است که معشوقی زیبا می طلبد. با نگاههایش او را افسون می کند. او می خندد در حالی که نمی داند به کام مرگ فرو می رود.»
پگاه با صدایی بغض آلود گفت: «متأسفم. واقعاً متأسفم. شب تو را هم خراب کردم.»
- حالا همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. بعد از این بیشتر مراقب خودت باش. تو عروس شهر دریا خواهی شد، پس بهتر است با آن کنار بیایی.
پگاه در مقابل سخن کوروش سکوت نمود اما گرمای مطبوع لبخند او وجودش را فرا گرفت.
- باید زودتر به خانه برگردیم. لباسهایت کاملاً خیس شده اند، با این وضعیت حتماً سرما می خوری.
- لباسهای تو هم همینطور. دوست ندارم در بدو ورودم ناخوشی را به جای سوغات به تو پیشکش کنم.
کوروش گفت: «تو با آمدنت بهترین پیشکشها را برایم به ارمغان آورده ای. وجود تو از هر چیزی در این دنیا برایم عزیزتر است.» و در کنار هم روی ماسه ها نشستند.
پگاه دستپاچه شده بود. نمی دانست در برابر جملات زیبا و سرشار از مهر کوروش چه عکس العملی از خود نشان دهد. او کوروش را از جان و دل دوست می داشت و از علاقه کوروش نسبت به خودش نیز واقف بود اما در طول آشنایی اش با او هیچگاه برخوردشان اینچنین از جنبۀ رسمی خارج نگشته و رنگ خودمانی به خود نگرفته بود. کوروش همیشه، چه هنگام دیدار و چه در مکالمات تلفنی اش، عشقش را در لفافه جملات پنهان می نمود. حالا سخنان کوروش قلب پگاه را به تپش درآورده، و گونه هاش را داغ کرده بود، اما پگاه نمی توانست در برابر اظهار علاقه مردی از خود واکنش نشان دهد، ولو آن مرد کوروش عزیزش باشد. کوروش پگاه را پهلوی خود نشاند.
پگاه مانند کسی که دچار برق گرفتگی شده باشد جریانی تمام بدنش را از داخل می لرزاند. کوروش و پگاه نگاهی حاکی از شوق به یکدیگر انداختند و سپس هر دو خاموش و عاشق به تماشای دریا نشستند؛ گرچه حرفهای بسیار برای گفتن داشتند. اما خاصیت عشق چنین است: با لب خاموش سخن گفتن و به نگاهی پاسخ دادن.
«نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست»
کوروش و پگاه هم با لبهای بسته از عشق، برای هم ترانه ها می ساختند و می سرودند. در سکوت تپشهای قلب یکدیگر را احساس می نمودند و حقیقت عشق را با دلهای پاکشان لمس می کردند.
شب چادر سیاهش را بر روی آسمان گسترده و ماه با جمال نقره فامش رنگ دیگری بر آن می کشید. سکوت همه جا را فراگرفته بود و تنها صدای امواج مانند ترنم لالایی یکنواخت و آرامشبخش در گوششان می پیچید. پگاه خوشبختی را با تمام وجودش لمس می نمود. عشق کوروش جانش را روشن می کرد و به وجودش گرما می بخشید. او ناتمام قصه هایش را یافته بود. عشقی که پایانی نداشت.
- قول بده، قول بده که همیشه مرا دوست خواهی داشت. همیشه نسبت به عشقمان وفادار خواهی ماند.
- همیشه دوستت دارم، حتی اگر دریاها و کوهها در میان ما قرار بگیرند و صاحبان دنیا دست در دست هم نهند تا ما را اسیر هجران سازند، باز هم دوستت خواهم داشت همچنان که پرنده آشیانه اش را، پرستو صبحدم بهاران را، و خورشید آسمان را...
ساعت از ده گذشته بود که آن دو به ویلا بازگشتند. کوروش چند بوق پیاپی زد و عباس خواب آلود از اتاقک بیرون آمد و در را برای آنها گشود. کوروش به عنوان تشکر برای او بوق زد و وارد ویلا شد. عمارت در تاریکی به سر می برد و جز لامپهای سر در، بقیه چراغها را خاموش کرده بودند. کوروش گفت: «آهسته داخل شو. گویا همه خواب هستند.»
لباسهای پگاه و کوروش نیمه خشک بودند اما بر اثر نشستن روی ماسه ها کثیف شده بودند به همین دلیل نتوانستند به رستوران بروند و حالا هر دو گرسنه بودند. کوروش رو به پگاه کرد و گفت: «به اتاقت برو. تا تو لباسهایت را عوض کنی من هم غذا را می آورم. امشب شام را با هم می خوریم.»
پگاه می خواست به طبقۀ بالا برود که متوجه شدند چراغ سالن پذیرایی روشن می باشد هر دو به سمت پذیرایی تغییر مسیر دادند.
شورانگیز روی صندلی راحتی نشسته و مشغول خواندن روزنامه عصر و نوشیدن چای بود. با دیدن بچه ها از جایش بلند شد. گرچه کوروش به پگاه اطمینان داده بود که فرهاد را از رفتنشان مطلع کرده است، اما با دیدن شورانگیز که با وجود خستگی سفر هنوز بیدار مانده بود، هر دو دلواپس و نگران از اینکه او از دست آنها و غیبت طولانی شان ناراحت شده باشد، همانجا در آستانۀ در ایستادند. اما برخلاف انتظار آن دو، شورانگیز با خوشرویی خسته نباشید گفت، پگاه را در آغوش کشید و با لبخند پرسید: «بگو ببینم دخترم، خوش گذشت؟»
- بله، متشکرم مادر، خیلی به هر دو ما خوش گذشته است.
- حتماً بیرون شام خورده اید.
به عوض پگاه این بار کوروش پاسخ داد و سپس به طور خلاصه هر آنچه اتفاق افتاده بود برای شورانگیز تعریف نمود.
شورانگیز نگاهی به ظاهر آن دو انداخت و گفت: «آنقدرها هم خواب آلود نیستم. گویا بعد از آب بازی ماسه بازی نیز کرده اید. به نظر می رسد پگاه به جای آب در ماسه ها شنا می کرده است.» سپس رو به پگاه کرد: «زودتر به اتاقت برو. هیچ دلم نمی خواهد کسی تو را با این ظاهر آشفته ببیند.»
کوروش نیز در تأیید سخنان شورانگیز گفت: «بله، زودتر برو. تا تو برمی گردی به آشپزخانه می روم و شام را رو به راه می کنم.»
- نه پسرم. ظاهر تو هم دست کمی از پگاه ندارد، بهتر است بروی و لباسهایت را عوض کنی. من برای هر دو شما شام را گرم می کنم. بعد از اینکه کارتان تمام شد به سالن غذاخوری بیایید.
کوروش از شورانگیز تشکر کرد و به همراه پگاه به طبقۀ بالا رفت. تاریکی سالن را فرا گرفته بود و تنها یک لوستر دیواری که نور قرمز رنگی پخش می کرد در انتهای سالن روشن بود. کوروش آهسته گفت: «بهتر است لامپ را روشن نکنی، ممکن است دیگران بیدار بشوند. اتاق خوابت اینجاست. اتاق من هم در انتهای همین راهرو است. هنگامی که آماده شدم، چند ضربه آرام به در اتاقت می زنم.»
- بسیار خوب.
پگاه این را گفت و وارد اتاق شد. آنجا برخلاف سالن روشن بود. آباژوری که در کنار تختش قرار داشت روشنایی خفیفی به فضا می بخشید. مستخدمها نیز پنجره را باز گذاشته بودند و نور ماه از لا به لای پرده حریر به درون اتاق می تابید و رنگ سپیدی بر فضا می پاشید. پگاه به وضوح صدای دریا را احساس می کرد. به کنار پنجره رفت. باورش نمی شد، او می توانست از درون اتاقش دریا را در زیر نور مهتاب نظاره کند. گمان نمی کرد ویلای نصیری آنقدر به دریا نزدیک باشد. پیشترها که به رامسر می آمد وقتی از باغ به سمت دریا می رفت مسافت طولانی راه پاهای کوچک او را خسته می کرد. اما حالا دریا خیلی نزدیکتر به نظر می رسید. چند نفس عمیق کشید و پنجره را بست. به سراغ چمدان رفت. شورانگیز لباسها را داخل کمد در کنار البسه ای که فرحناز برای پگاه تهیه کرده، قرار داده بود. اما هدیه کوروش سر جایش قرار داشت. مادر تنها هدیۀ خودش را از داخل چمدان برداشته بود. پگاه تصمیم گرفت که اکنون آن را به کوروش بدهد.
کوروش پس از تعویض لباس اتاقش را ترک کرد. چند دقیقه ای در راهرو گوش ایستاد اما صدایی نشنید. به اتاق پگاه نزدیک شد. چند ضربه آرام به در نواخت.
- کیه؟
- منم، کوروش.
- بیا تو...
- اما بهتر است عجله کنی. مادرت خیلی خسته است.
- زیاد طول نمی کشد.
کوروش داخل اتاق شد و مقابل پگاه ایستاد. پگاه هدیه را پشت سرش قایم کرده بود و نمی دانست چگونه باید آن را به کوروش بدهد. تا به حال جز به پدرش، به هیچ مرد دیگری هدیه نداده بود.
- چه چیزی را پشت سرت قایم کرده ای؟
- هیچ...
- خوب، بهتر است آن را من هم ببینم.
کوروش در یک حرکت سریع دستهای پگاه را گرفت و بسته را از چنگش درآورد. با دیدن جعبۀ کادوپیچ و روبانی که به شکل گل آن را زینت داده بود، متوجه موضوع شد. نگاهی از روی حق شناسی بر پگاه افکند: «متشکرم، راضی به زحمتت نبودم. مادرتان هم حسابی مرا شرمنده کرده اند. هدیۀ ایشان نیز بر روی تختم بود و حالا تو...» سپس مشغول باز کردن جعبه شد.
پگاه از اینکه فضای اتاق آنقدر روشن نیست که کوروش بتواند گونه های گل انداخته اش را ببیند در دل فوق العاده خوشحال بود. بریده بریده گفت: «اصلاً قابل شما را ندارد. این را خودم برایت تهیه کرده ام. نمی دانم سلیقۀ مرا می پسندید یا نه!»
کوروش به آرامی گفت: «فقط برای من؟»
- بله... فقط برای شما.
چند لحظه ای سکوت میانشان برقرار شد. کوروش ساعت را به دست چپش بست و یک بار دیگر از پگاه تشکر کرد. از اینکه این چنین مورد لطف دختری زیبا و طناز قرار گرفته بود، بر خود می بالید و با تمام خویشتن داری و عقل کاملش بدش نمی آمد فردا هدیه اش را در برابر چشمان حسود برادر خوانده اش قرار دهد. این خاصیت عشق است که انسان را حسود و مغرور می کند؛ وجود پژمان نیز به عنوان رقیب آتش عشق و حسد را در وجود کوروش شعله ورتر می کرد.
شورانگیز پس از اینکه کوروش و پگاه برای تعویض لباس سالن را ترک کردند به آشپزخانه رفت و مقداری از غذاهای شام را برای آن دو گرم نمود. خودش هم هنوز شام نخورده بود، اما چندان اشتهایی برای خوردن نداشت. غیبت طولانی پگاه و کوروش باعث نگرانی او گشته و رفتار عصبی پژمان هم که در پی رفتن آن دو از خود بروز داده بود ناراحتی اش را تشدید کرد و هنگام شام اشتهایش را کاملاً از دست داده بود.
تصمیم داشت که پس از مراجعتشان به ویلا گوشمالی خوبی به هر دوی آنها مخصوصاً پگاه بدهد. اما زمانی که مطلع شد کوروش برای رفتن از فرهاد کسب اجازه نموده است، کمی آرام تر شد. او از علاقۀ پگاه و کوروش نسبت به هم به خوبی واقف بود و می دانست کوروش به زودی از پگاه رسماً خواستگاری خواهد کرد. او نیز مانند فرهاد کوروش را فردی شایسته برای همسری دخترش می دانست و مطمئن بود که او مردی نیست که از روی هوا و هوس و به منظور خوشگذرانی چند صباحی به پگاه دلبسته باشد. به علاوه فرهاد عقیده داشت که این بار در طول اقامتشان در رامسر آزادی بیشتری به پگاه بدهند تا او و کوروش با روحیات و خصوصیات هم بیشتر آشنا بشوند. فرهاد مطمئن بود که پس از برپایی کنسرت پگاه، کوروش رسماً از دخترش خواستگاری خواهد کرد. او به شورانگیز اطمینان داد که پگاه دختر عاقلی است و کاری نخواهد کرد که موجب سرافکندگی آنها و پشیمانی خودش بشود.
گرچه شورانگیز رفتن کوروش و پگاه را آن هم در بدو ورودشان به رامسر کار پسندیده ای نمی دانست، اما صلاح را بر آن دید که خویشتن داری پیشه کند و غرور دخترش را در مقابل نامزد آینده اش جریحه دار نسازد. به علاوه او با اعلام رضایت خود درس خوبی به پژمان می داد که پنبۀ ازدواج با پگاه را از گوشش بیرون آورد. شورانگیز با افکار خود مشغول بود که پگاه و کوروش وارد سالن غذاخوری شدند. هر دو پشت میز نشستند و با اشتها شروع به خوردن نمودند. کوروش یکی از خاطرات دوران دانشجویی اش را تعریف می کرد و پگاه بدون توجه به این که دیگران در خواب هستند با صدای بلند می خندید. شور و نشاط دو جوان در شورانگیز هم اثر گذاشت و او نیز خودش را در گفت و گوی آنها شرکت داد و همصدا با پگاه می خندید و قهقه می زد. در حین گفتگو شورانگیز متوجه ساعت مچی طلا شد که به دست کوروش بسته شده بود. چشمکی به او زد و با شیطنت گفت: «بسیار خوب. حالا معلوم شد که چرا پگاه دلش نمی خواست هدیه اش را من ببینم. خوب سرکار پگاه خانم، بگو ببینم فردا چه جوابی باید به پژمان بدهم؟»
- هیچ مادر عزیزم. آن کس که باید جواب بدهد من هستم نه شما.
- کوروش جان، خواهش می کنم هدیه ات را از دید پژمان مخفی کنی. من حوصلۀ جار و جنجال این دخترخاله و پسرخاله را ندارم.
کوروش با لبخند گفت: «حتماً، مطمئن باشید. تا از من نپرسد این را چه کسی برایت خریده است به او نمی گویم دخترخالۀ عزیزش.»
هر سه از پاسخ کوروش به خنده افتادند. هرچند دیگر برای شور انگیز هم فرقی نمی کرد که پژمان چگونه با این مسئله برخورد می کند. به هر حال او دیر یا زود باید حقیقت را می پذیرفت.
پس از صرف شام کوروش مسئولیت جمع کردن میز را به عهده گرفت و از خانم ها خواست که برای استراحت به اتاقهایشان بروند. او از دیدن پگاه چنان شاد و سرحال بود که تا خود صبح می توانست بیدار بماند و به اندازه صد نفر کار کند.
شورانگیز و پگاه به او شب بخیر گفتند و هر کدام به اتاقهایشان رفتند.
پگاه آنقدر خسته بود که حتی توان عوض کردن لباسهایش را نیز نداشت. به محض اینکه سرش را روی بالش گذاشت مانند مرده ای بی حرکت ماند و خواب او را درربود.
فردای آن روز پگاه تا حوالی ظهر کوروش و سایرین را ندید. او بیش از دیگران خوابیده و برای خوردن صبحانه عقب مانده بود. آقایان پس از صرف ناشتایی ویلا را ترک کرده بودند. فرحناز و شورانگیز هم برای خرید و دیدار یکی از دوستانشان به رامسر رفتند. پگاه در سالن غذاخوری با پژمان مواجه شد. متعجب و خوشحال از اینکه تنها نمانده است گفت: «سلام. چه خوب شد که تو نرفتی. سایرین کجا هستند؟»
اما پژمان پاسخی به سؤال او نداد. تنها نگاهی افکند که پگاه مفهوم آن را به خوبی درک می نمود. او دیگر پژمان را ندید اما صدای اتومبیل او را شنید و فهمید که پژمان ویلا را ترک کرده است. به آشپزخانه رفت؛ مستخدمها مشغول تهیه و تدارک برای ناهار بودند. با ورود پگاه گفتگوی خود را قطع کردند و دست از کار کشیدند. پگاه متوجه شد که وجودش مزاحم آنهاست. با گفتن خسته نباشید آنجا را ترک کرد. دلش هوای خانه را کرده بود. نصیری با خوی و خصلت نظامی اش چنان فضا را مستبدانه پرورش می داد که روحیۀ دیکتاتوری اش بر خدمتکاران نیز تأثیر گذاشته و آنها را خشک و رسمی بار آورده بود. پگاه در ذهنش جو شاد و صمیمی منزلشان را با آنجا مقایسه نمود. میان او و خانم پویا و کاظمی و سایر خدمتکاران رابطه ای دوستانه برقرار بود و او می توانست ساعتها به راحتی روی صندلی آشپزخانه بنشیند و در حین انجام کارها با هم گپ بزنند. اگرچه شورانگیز زیاد با این رابطۀ پگاه و خدمتکاران موافق نبود و به او تذکر می داد که احترام خویش را نگه دارد اما به هر حال خوشحال بود که پدری چون فرخ ندارد.
پگاه به اتاقش رفت و تا حوالی ظهر خودش را با خواندن روزنامه مشغول نمود. ساعت یازده بود که صدای اتومبیل فرهاد را شنید. به گمان اینکه پدرش بازگشته است، دوان دوان خودش را به طبقۀ پایین رسانید. در آستانۀ در با نصیری رو به رو شد. فرخ کتش را از تن درمی آورد. آن را به دست یکی از خدمتکاران سپرد و جلو آمد و با لحنی شوخ به پگاه گفت: «چطوری عروسک من؟»
- سلام عموجان. پس دیگران کجا هستند؟
- پدرت و کوروش بعد از من حرکت کردند. فکر می کنم تا یک ربع دیگر برسند. مگر فرحناز و شورانگیز در منزل نیستند؟
- نه، من دیرتر از دیگران بیدار شدم. وقتی پایین آمدم هیچکس نبود.
- پژمان چطور؟
- او هم از خانه بیرون رفت.
نصیری با تعجب پرسید: «بیرون رفت؟! عجب!... خوب، حتماً کاری داشته است وگرنه او پگاه عزیزش را تنها نمی گذارد.»
پگاه به خوبی درک می کرد که نصیری جملۀ آخر سخنش را مخصوصاً به کنایه گفته است. اما به روی خودش نیاورد و به زدن لبخندی اکتفا نمود.
نصیری روی کاناپه نشست و پگاه را نیز پهلوی خود نشاند. جعبۀ سیگارش را از درون جیب شلوارش بیرون آورد، سیگاری آتش زد و مشغول پک زدن به آن شد. پگاه به حلقه های دود که به سبکی به سوی بالا پرواز می کردند، می نگریست دلش می خواست سوار بر این ابرهای خاکستری می شد و به سمت آسمان بالا می رفت.
فرخ به پگاه خیره گشته بود. صورت معصوم و دوست داستنی پگاه، او را به یاد فرشتگان آسمانی در داستانهای تخیلی انجیل می انداخت. خطوط چهره و لبان چون برگ گلش، چشمان آبی که به دریای مواج و ناآرام می مانست... او این چشمها را دوست می داشت. چشمهایی که یادآور خاطرات جوانی اش بودند. یادآور حسرت شبهای عاشقانه اش... چشمهای پگاه شوری دیگر در دلش می افکندند. حالا او شورانگیز دیگری می شد، شورانگیز جوانی فرخ.
چقدر بر دل خود سرپوش گذارد، چه شبها که تا به صبح اشک ریخت و سرانجام نیز تهران را برای همیشه ترک گفت؛ «از دل برود هر آنچه از دیده برفت.» او نیز رفت تا عشق پاکش را به گناه آلوده نسازد.
هنگامی که فرخ، فرحناز را به عقد خویش درآورد، شورانگیز در عنفوان نوجوانی بود. به کودکی می مانست با حرکاتی شاد و طفلانه. شورانگیز مانند طفلی کنار فرخ می نشست و هدایا و سوغاتی های او را که پس از انجام و بازگشت از هر مأموریت برایش می آورد با سر و صدا باز می کرد. سرهنگ نصیری آن زمان در خدمت گارد بود.
قریب یک سال از ازدواجش با فرحناز نگذشته بود که یک روز با حکم مأموریت جدیدی به خانه آمد. او را برای شش ماه تعلیم و فراگیری فنون جدید نظامی به اسراییل اعزام می کردند. فرحناز در آن زمان پژمان را چهار ماهه باردار بود.
شش ماه مدت زمان کوتاهی بود که به سان برق و باد بر خانوادۀ نصیری و ساجدی گذشت، اما برای شورانگیز که دختری رو به رشد بود دگرگونیهای فراوانی را به همراه داشت.
هنگامی که نصیری از اسراییل بازگشت، شورانگیز دیگر آن دختر بچۀ شیطان با کارهای کودکانه نبود. او به ملکه ای می مانست در قلمرو فرمانروایی خانواده.
اگرچه فرخ در ابتدا شورانگیز را همچون خواهری دوست می داشت و زیبایی هایش را می ستود، اما به مرور زمان با دلمشغولیهایی که فرحناز برای خویش فراهم ساخته و از حال همسر و نیازهای عاطفی او غافل گشته بود، فرخ هر روز بیشتر از پیش، به شورانگیز وابسته و نزدیک می شد. به طوری که پس از گذشت چند صباحی دیدار شورانگیز برایش به صورت امری ضروری درآمد و آن را مانند یک عادت شیرین دوست می داشت.
سرانجام فرهاد فرخ پور از راه رسید. تا آن زمان نصیری عشق را در لفاف دروغی که به قلب خویش می گفت، پنهان می کرد. او سعی داشت به خود بقولاند که شورانگیز حکم خواهری را برای او دارد. خواهری که وجودی عزیز برای برادر تنهای خویش محسوب می شود. اما با آمدن فرهاد به عنوان خواستگار و نامزد آیندۀ شورانگیز، آتش حسادت در درون فرخ زبانه کشید. عشق در کنار رقیب روز به روز او را می سوزانید و قلب عاشقش را به تلی از خاکستر تبدیل می کرد. اگرچه در ابتدا سعی داشت با سنگ اندازیها و اشکالتراشی ها مهر فرهاد را از دل دلدارش بیرون بیاورد و نامزدی آن دو را برهم بزند، اما هنگامی که فهمید شورانگیز قلباً و عمیقاً به فرهاد دلبسته است و با خارج شدن وی از زندگی اش ضربه روحی شدیدی خواهد خورد، تصمیم گرفت پایش را از این معرکه بیرون بکشد و میدان را به حریف برنده بسپارد. او شورانگیز را با تمام وجود دوست می داشت و جز سعادت او خواستۀ دیگری نداشت. و حال که شورانگیز خوشبختی را در کنار فرهاد جستجو می کرد، پس او هم راضی بود به رضای دوست. به علاوه او می دانست که هیچ گاه به وصال شورانگیز نائل نخواهد شد و شورانگیز هم نمی توانست تا ابد مجرد بماند؛ فرهاد نباشد یک خواستگار دیگر.
از ارتش کناره گرفت و تهران را برای همیشه ترک کرد تا زندگی نوینی به دور از وسوسه های گناه آلود دلش در دیاری دیگر برای خود و فرزند دلبندش فراهم آورد. با گذشت ایام و پا گذاردن به سنین میانسالی، از آن عشق هم جز خاطره ای برایش به یادگار نماند. پس از چندی توانست روحیۀ از دست رفته اش را دوباره بازیابد و به زندگی خانوادگی خویش در کنار فرحناز و پژمان ادامه دهد. اما حالا...
پگاه با آن چشمان آبی که شراره های آتش بر جان بیننده می افکندند او را به گذشته های دور می برد. پژمان پگاه را دوست می داشت و این را فرخ به خوبی احساس می کرد. اگرچه آن دو از سنین کودکی مانند دو همزاد در کنار هم رشد کرده و قد کشیده بودند، اما 10 سال جدایی از وطن این احساس را در پژمان از بین برده بود و در نخستین دیدار با پگاه، فرخ به وضوح احساس کرد که عاطفۀ برادرانۀ پژمان نسبت به دخترخالۀ دوست داشتنی اش تبدیل به یک سمفونی عاشقانه گشته است. و خود او بود که پیشنهاد ازدواج با پگاه را به پژمان داد.
پژمان در وهلۀ نخست از این پیشنهاد به گرمی که فرخ انتظارش را داشت استقبال نکرد، اما با سخنان وسوسه انگیز پدر و اینکه پگاه دختر دم بخت و زیبایی است و به زودی این میوه از باغستان پربار و سرشار ثروت فرهاد چیده خواهد شد، آتش عشق را در درون پژمان شعله ور ساخت. و اما اینکه چرا پگاه از پژمان فاصله می گیرد و چرا به خواستگاری او جواب رد داده است، برایش مسئله ای لاینحل بود. بنابراین تصمیم گرفت به دور از چشم فرهاد و شورانگیز به طور خصوصی با پگاه صحبت کند و نظر او را برای ازدواج با فرزندش جلب نماید.
فرخ چند پک دیگر به سیگارش زد و سپس آن را خاموش نمود. دستش را پدرانه به روی شانۀ پگاه گذاشت و گفت: «خوب دخترم، آیا از اتاقت راضی هستی؟»
- بله، متشکرم عمو جان، هم از شما و هم از خاله فرحناز سپاسگزارم. با اینکه یک روز بیشتر از اقامتم در رامسر نمی گذرد، اما حسابی به من خوش گذشته است.
- اینجا متعلق به توست. تصمیم دارم در وصیت نامه ویلا را به نام تو بنویسم. تو دختر مهربان من هستی؛ عصای روزهای پیری من و دلخوشی جوانی پژمان. پژمان تو را از جانش بیشتر دوست می دارد. تنها دلیل بازگشت او تو بودی و تنها دلیل ماندنش نیز تو هستی.
پگاه نمی دانست در برابر سخنان نصیری چه واکنشی باید از خود نشان دهد. او به خوبی مقصود نصیری را درک می کرد و می دانست او مخصوصاً چنین وقتی را که هیچ کس در خانه نیست برای صحبت انتخاب نموده است تا جواب مساعد را از او بگیرد. پگاه میان زمین و آسمان دست و پا می زد و در دل خدا خدا می کرد که نصیری بیش از این پیشروی نکند. نمی دانست اگر فرخ بخواهد پاسخی از او بشنود، چه جوابی باید به عموی عزیزش بدهد.
در همین هنگام صدای اتومبیل کوروش شنیده شد و متعاقب آن فرهاد و کوروش چون دو ناجی آسمانی وارد سالن شدند. هنوز از آمدن آنها چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که پژمان و خانم ها نیز از راه رسیدند.
پژمان برخلاف رفتار سرد صبحش، سلام و احوالپرسی گرمی با پگاه کرد و اظهار امیدواری نمود که میزبان خوبی برای مهمان عزیزش باشد. پگاه با تعجب به این تغییر رفتار پژمان می نگریست و تنها در برابر اظهار لطف بی حساب پسرخاله اش کلمه متشکرم از دهانش خارج گشت و با حیرت از کنار او دور شد.
فرحناز به آشپزخانه رفت تا ترتیب چیدن میز ناهار را بدهد.
پگاه پهلوی کوروش نشست و آهسته گفت: «دیدی؟!»
- بله، دیدم. بهتر است جدی نگیری، نه ترشرویی ها و نه دلجویی هایش را.
در حین صرف ناهار بحث نصیری و فرهاد راجع به توسعۀ دامپروری و زدن شعبه ای در تهران- که از صبح زود آغاز شده بود- ادامه یافت و هر کسی دربارۀ آن اظهار نظری می کرد. کوروش یک بار به پگاه نگریست و دید که با غذایش بازی می کند و چیزی نمی خورد. او رو به روی پگاه نشسته بود، سرش را کمی جلو آورد و گفت: «چرا نمی خوری؟»
- نمی دانم، اصلاً اشتها ندارم. شاید دلیلش این باشد که صبحانه را دیر خورده ام.
- به هر حال سعی کن بخوری. زیاد هم به حرفهایی که شنیده ای فکر نکن. (سپس به ادامۀ بحث با نصیری مشغول شد.)
پگاه متعجب و حیران از اینکه چگونه کوروش به ناراحتی او پی برده است. دوباره شروع به خوردن نمود.
پس از صرف ناهار همگی به پذیرایی رفتند. پگاه رو به کوروش کرد و پرسید: «برای بعدازظهر چه برنامه ای دارید؟»
- هیچ. گویا چند تن از اقوام و دوستان برای دیدار شما از رامسر به اینجا می آیند. فرحناز گفته است آنها را برای شام نگه می دارد.
پگاه رو به شورانگیز نمود و با لحن اعتراض آمیزی گفت: «اما مادر، ما سه روز دیگر بیشتر در رامسر نخواهیم بود و من دلم می خواهد تعطیلاتم را صرف گردش و تفریح کنم نه دید و بازدیدهای دوستانه. اگر اینطور بود پس چرا تهران نماندیم؟»
شورانگیز که گفتگویش با فرحناز قطع شده بود، با اخم به پگاه نگریست: «بهتر است به عوض اعتراض کردن و غر زدن به اتاقت بروی و استراحت کنی. اگر هم دوست نداری به باغ برو و کمی قدم بزن. امروز هوا بسیار عالی است. ما امشب را در منزل خواهیم ماند. اما به تو قول می دهم که فردا روز بسیار خوبی برایت باشد. کوروش ما را به شکارگاهش دعوت کرده است. حالا برو و با غرولندهایت مزاحم ما نشو.»
پگاه که از لحن کلام شورانگیز حسابی دلخور گشته بود، با حالت قهر از جایش برخاست. پژمان نیز به دنبال او از سالن خارج شد.
- می خواهی به باغ بروی؟
- نه، ترجیح می دهم در اتاقم استراحت کنم.
- اما من می خواستم راجع به موضوعی با تو صحبت کنم.
- خواهش می کنم پژمان. می بینی که الان حال و حوصله اش را ندارم. بگذار برای بعد.
پژمان شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «بسیار خوب. هر وقت که تو بخواهی...»
پگاه لبخند محبت آمیزی به روی او زد: «متشکرم.»
شب از نیمه می گذشت اما هنوز مهمانان ویلا را ترک نکرده بودند. سر و صدای آنها محیط سالن را غیرقابل تحمل نموده بود. اکثراً از اقوام نصیری بودند، اما چند تن از دوستان خانوادۀ فرخ پور نیز در میانشان دیده می شدند. پژمان چند تن از دوستان قدیمش را یافته و مشغول گپ زدن با آنها بود. برخی از آنها با دخترانشان حضور داشتند. دوشیزگانی که پگاه هیچ وجه تشابهی میان خود و آنها نمی یافت تا باب دوستی را با ایشان بگشاید. چند تن از این دوشیزگان زیبا دور پژمان و دوستانش حلقه زده بودند و خود را در بحث آنها شرکت می دادند. پژمان هم با صدای بلند از استرالیا و دیدنی های آن دیار برایشان تعریف می نمود و قند در دل دختران جوان آب می کرد. شاید هم مخصوصاً این همه ادا و اطوار را از خودش درمی آورد تا به پگاه بگوید: «ببین... اما من فقط تو را دوست دارم.» اما پگاه به تنها چیزی که توجه نداشت پژمان و لودگی های او بود.
هوای خفقان آور اتاق و دود سیگار باعث سرگیجه او می شد . هومن پسر یکی از اقوام نصیری کنار او نشسته بود و سؤالات متعددی دربارۀ هنرستان و رشته تحصیلی پگاه از او می پرسید. از دهان او بوی تند ویسکی به مشام می رسید و دیگر چیزی نمانده بود که حال پگاه دگرگون شود. و اگر کوروش به دادش نمی رسید کشیدۀ محکمی نثار هومن می کرد.
کوروش که در گوشه ای از سالن مشغول گفتگو با دوستانش بود. متوجه پگاه شد و اینکه چقدر محیط برای پگاه غیرقابل تحمل شده است. از دیگران عذرخواهی نمود و از جمع جدا گشت. به کاناپه ای که پگاه بر روی آن نشسته بود نزدیک شد، چند لحظه ای همانجا ایستاد، از حرفهای بی سر و ته هومن چیزی دستگیرش نشد. دستش را روی شانۀ او گذاشت و با لبخند گفت: «هومن جان حالت خوب است؟»
هومن خندۀ بلندی سر داد: «معلوم است که حالم خوب است. داشتم از مهمان عزیزتان سؤالاتی دربارۀ هنر نوازندگیشان می پرسیدم.»
کوروش دست پگاه را گرفت و با همان لحن مستانۀ هومن گفت: «حالا بهتر است سؤالاتت را برای وقت دیگری بگذاری چون من با مهمان عزیزمان کار دارم.»
پگاه فوراً از جایش برخاست و از کنار هومن دور شد: «متشکرم. نمی دانم با چه زبانی از این کار تو تشکر کنم.»
- نمی خواهد از من تشکر کنی، فقط تا دیگران متوجه نگشته اند به اتاقت برو و خوب استراحت کن. فردا... فردا تو را به کلبه ات خواهم برد.
- آه کوروش، تو با تعارفهایت مرا شرمنده می کنی.
- اما باور کن که تعارف نیست. من آنجا را به نام تو سند زده ام. این هدیۀ نامزدی است از طرف من به تو. وقتی به طور رسمی نامزد شدیم، این را به همه خواهم گفت.
پگاه نگاه قدرشناسانه بر کوروش افکند و به آرامی شب بخیر گفت.
در اتاق دیگر از سر و صدای سالن خبری نبود. پنجره نیز در پشت عمارت قرار داشت و تنها صدای دریا، لالایی شبانه و ترنم زیبایی بود برای رؤیاهای رنگی اش.
ساعت هشت صبح روز پنج شنبه خانوادۀ نصیری و فرخ پور به همراه دو تن از مستخدمان ویلا را به قصد شکارگاه ترک کردند. پژمان و کوروش به همراه پگاه و مستخدمها در اتومبیل نصیری نشستند و فرحناز و شورانگیز با همراهی همسرانشان سوار ماشین فرخ پور شدند.
شکارگاه در جاده ای فرعی در مسیر رامسر به آستارا بود. جاده فرعی در 5 کیلومتری بعد از رامسر بود. هوای دلپذیر صبح، سوز سرد پاییز را به همراه داشت. مناظر سرسبز و جنگلهای انبوه که فرشی زمردین بر روی کوهها گسترده بودند از یک سو و خط لاجوردی دریا که همچون مار نیلگون خوش خط و خالی در امتداد جاده می پیچید، از سوی دیگر، خواب را از چشم مسافران می ربود و آنها را سرحال و قبراق می کرد. همزمان با ورود به جاده فرعی، پژمان نیز گیتارش را در دست گرفت و شروع به نواختن آهنگ «دختر رعنا» نمود که مد روز شده بود. پگاه جملات و ابیات تصنیف را با صدای بلند می خواند و کوروش هم با سوت آن دو را همراهی می کرد.
جاده فرعی خلوت بود و سر و صدای نشاط آور جوانان به گوش سرنشینان اتومبیل دیگر نیز می رسید و آنها هم با کف زدن خود را در شادی فرزندانشان سهیم می کردند.
هرچه جلوتر می رفتند، راه ناهموار و جاده ناصاف تر می شد. کمی از راه را که پیمودند شیب جاده هم تندتر گشت. کلبۀ شکاری در ارتفاع قرار داشت و مسافران از جاده اصلی تا کلبه باید مسیر ناهمواری را طی می کردند. پگاه فقط به رو به رو نگاه می کرد. از تکانهای اتومبیل دچار سرگیجه گشته بود. پژمان متوجه تغییر حالت پگاه شد؛ با لحن دلسوزانه ای گفت: «چشمهایت را ببند، دیگر چیزی نمانده است. این پیچ را رد کنیم بقیه راه صاف است. شیب جاده هم کمتر می شود. زیباییهای ملک کوروش آنقدر فراوان است که به راه ناهموارش می ارزد.»
پگاه گفت: «حتماً همینطور است که می گویی، ولی امیدوارم کوروش در اولین فرصت ترتیب آسفالت این جاده را بدهد.»
- اما چنین چیزی غیرممکن است. برای آسفالت به ماشینهای سنگینی نیاز است که آمدنشان به این بالا امری محال می باشد.
کوروش که تا آن موقع سکوت کرده بود، گفت: «شاید آمدن ماشینهای سنگین امری محال باشد، اما می توانیم جاده را شن ریزی کنیم، در این طورت عبور و مرور ما راحت تر می شود. من قصد دارم در آینده کارهای زیادی برای اینجا انجام بدهم و داشتن یک جادۀ استاندارد باید در رأس آن باشد.»
از پیچ که رد شدند، کلبۀ شکاری از دور مانند نقطه ای قابل رؤیت بود. شیب جاده کمتر و راه نیز صاف تر می شد. حالا دیگر از دره نیز خبری نبود و دور تا دور جاده را شالیزارهای سرسبز احاطه کرده بودند.
پگاه رو به کوروش کرد و پرسید: «ببینم، همۀ اینها متعلق به توست؟!»
- بله، همۀ اینها جزء املاک شکارگاه محسوب می شود.
پژمان ادامه داد: «همۀ اینها به اضافۀ آنچه از ابتدای این جاده خاکی تاکنون دیده ای. تمام جنگلهای اطراف و پایین دره جزء ملک نصیری بزرگ بوده است.» و با دست به سمت پشت شکارگاه اشاره کرد: «آن قسمت از شالیزار هم که تا پشت کلبه امتداد دارد، همینطور. اما قسمت عمده و اصلی شکارگاه را درختان میان دره تشکیل می دهند که از اینجا قابل رؤیت نیستند. در آن پایین یک کلبۀ کوچکتر نیز هست که نمی دانم برای چیست.» رو به کوروش نمود: «تو می دانی آنجا را به چه منظور ساخته اند؟»
- نمی دانم، اما فرخ می گوید آنجا را عمویش یعنی پدر من ساخته است. شکارچیانی که تا نیمه های شب به دنبال شکار می دویدند دیگر برای استراحت به بالا بازنمی گشتند و شب را همانجا می ماندند و صبح به سراغ دامها و تله های کار گذاشته می رفتند.
هنگامی که اتومبیل از آخرین تپه به سمت پایین سرازیر شد، کلبه کوروش نصیری به وضوح قابل رؤیت بود. ساختار کلبه، نمای سنگی آن، راه باریکی که از پس جادۀ ماشین رو به در کلبه می رسید، درختان انجیر و زردآلوی اطراف و باغچه کوچکی که هنوز در آن فصل سال پر از گلهای رنگارنگ بود، همه و همه پگاه را به وجد و حیرت وامی داشتند. این همان تصویر کوچک درون قاب بود که حالا خودش را از آن چارچوب رها می کرد و بر روی زمین نقش می گرفت. سایه ها رنگ گرفته و رنگها به واقعیتی ملموس تبدیل می گشتند؛ درختان مرده جان می گرفتند و دستهایشان را با آهنگ باد به حرکت درمی آوردند و آسمان صامت تصویر را سر و صدای پرندگان به جوش و خروش می افکند. پگاه با چشمانی ناباور و گرد شده از حیرت گاهی کلبه و گاهی کوروش را می نگریست؛ اما کوروش تمام سؤالات او را که از چشمان متعجبش می شنید تنها با لبخندی پاسخ می گفت و همین یک لبخند و یک نگاه، پگاه شیفته و حیران را بس بود.
پژمان متوجه نگاههای گاه و بی گاه کوروش و پگاه به یکدیگر می شد اما مفهوم آن را نمی فهمید. آه بلندی کشید و از پس نگاه آن دو، لبخند تمسخرآمیزی بر لبهایش نقش بست.
کوروش اتومبیل را قبل از اینکه راه ماشین رو کاملاً تمام شود، زیر سایۀ درختی متوقف ساخت. فرهاد نیز اتومبیلش را پشت سر آنها پارک کرد. همگی پیاده شدند. یک ساعت و نیم نشستن مداوم و یکنواخت در اتومبیل و ناهمواری و سختی راه همه را خسته و کلافه کرده بود. هوای بالا سردتر از شهر و نسیم خنک و روح افزای صبح حالا به یک سوز آزاردهنده تبدیل گشته بود و مسافران خسته و گرسنه را می لرزاند. فرحناز به مستخدمها دستور آماده کردن چای را داد. در همین هنگام مرد میانسالی از کلبه خارج شد. با دیدن خانوادۀ نصیری و همراهان به پیشباز آنها شتافت و به همه خوش آمد گفت. کوروش آن را مباشر ملک و سر کارگر کشاورزانی معرفی نمود که در شالیزارهایش کار می کردند. فرهاد با او دست داد و از خوش آمد گویی او تشکر کرد.
کوروش پیشنهاد داد تا آماده شدن چای قدری قدم بزنند و از هوای تمیز کوهستان استفاده کنند، اما به علت خستگی و برودت هوا، پیشنهاد او مورد استقبال واقع نشد و همگی تمایل خود را برای رفتن به داخل کلبه اعلام نمودند. مباشر که فتح الله نام داشت و از روستازادگان گیلان بود، مهمانان را به داخل دعوت کرد. شورانگیز قبل از اینکه داخل کلبه شود رو به کوروش نمود و از او خواست که ساکش را از داخل صندوق بیاورد، پگاه هم که کیف دستی اش را در اتومبیل جا گذاشته بود به همراه کوروش به سمت ماشین رفت و کمی بعد آن دو نیز به سایرین پیوستند.
شکارگاه کوروش از املاک قدیمی آن منطقه محسوب می شد که پشت به پشت گشته تا به نصیری بزرگ رسیده بود. جنگلهای این منطقۀ شکاری علاوه بر اینکه محیط زیست مناسبی برای انواع و اقسام جانوران محسوب می شدند، غنی ترین ذخائر چوب را نیز دارا بودند. با آنکه پیشنهادهای فراوانی برای احداث کارخانه های چوب بری و سرمایه گذاری در این باب به نصیری بزرگ می شد، اما او همه را رد می کرد و بنابراین جنگل او بکر و دست نخورده باقی ماند و روز به روز نیز گسترش یافت، و حال که این ملک و دارایی به کوروش تعلق داشت، هکتارها زمین و اراضی او به یک موزۀ وحش تبدیل گشته و محل مناسبی برای زیست گونه های مختلف حیوانی شده بود.
بنای خود کلبه نیز در بین سایر شکارگاههای آن منطقه از عمارتهای قدیمی بود و قدمتی صدساله داشت. دیوارهای کلبه از سنگ کوه ساخته شده و تنها برای نمای داخلی از سایر مصالح استفاده کرده بودند. به همین علت باد و باران و هوای مرطوب و شرجی کوهستان نتوانستند در طی این سالها کوچکترین تغییری در آن ایجاد کنند و این کلبۀ سنگی هنوز هم همانطوری بود که از روز اول ساخته بودندش. ساختار داخلی کلبه نیز در عین سادگی و ابتدایی بودنش، طرحی زیبا داشت. سه شومینۀ بزرگ سنگی در سه سوی سالن اصلی قرار گرفته و در انتهای آن پلکانی نردبانی شکل راه ورود به اتاق خوابها در طبقۀ بالا بود. سکوی سنگی نیز قسمتی از سالن را به عنوان آشپزخانه جدا می نمود. در یک سمت دیوار بوفه ای شیشه ای قرار داشت که در داخل آن انواع لوازم شکار و تفنگهای شکاری قدیم و جدید نگهداری می شد و یک موزۀ کوچک برای کلبۀ نصیری محسوب می گشت. تزئینات سالن را نیز سرهای خشک شدۀ حیوانات به دیوار آویخته و پوستهای ببر و خرسی بود که به عنوان زیرانداز استفاده می شد، تشکیل می داد در بالای شومینۀ بزرگتر که در ابتدای سالن قرار داشت دو شمشیر به شکل ضربدر نصب شده که حروفی به صورت رمز بر نیام آنها حکاکی و طلاکاری کرده بودند.
پگاه و کوروش وارد سالن شدند. کوروش ساک را در گوشه ای از سالن گذاشت و به آشپزخانه رفت. فرهاد و فرخ بساط شطرنج را چیده و مشغول بازی بودند. پژمان هم روی کاناپه دراز کشیده بود و به سیگارش پک می زد. کوروش زیر سیگاری را از روی میز برداشت و بالای سر پژمان ایستاد: «می توانی آن را خاموش کنی؟ هوای کلبه را کثیف می کند.»
پژمان زیرسیگاری را گرفت و سیگارش را نیمه خاموش نمود: «بسیار خوب، من خاموش می کنم اما می بینی که تا چند دقیقۀ دیگر دود سیگار فضا را پر خواهد کرد.»
- تا آن موقع... خانم فرخ پور کجا هستند؟
- طبقۀ بالا.
کوروش ساک را برداشت و به طبقۀ بالا رفت. پگاه در گوشه ای از سالن ایستاد و موزۀ اسلحۀ کوروش را نگریست. همه چیز برایش جذاب و دیدنی بود. او که برای نخستین بار یک کلبۀ شکاری می دید از اینکه چنین فرصتی برایش دست داده بی نهایت خوشحال بود. همه چیز را به ذهن می سپرد تا خاطراتی ذیقیمت از کلبۀ محبوبش به یادگار ببرد. پژمان از جایش برخاست و به کنار پگاه رفت. چند لحظه ای به نیم رخ او خیره گشت: «زیباست...»
پگاه صورتش را به سمت او چرخاند: «چه چیزی؟ منظورت را نمی فهمم.»
پژمان یکه خورد: «منظورم... منظورم اینهاست.» سپس با دست به ویترین اشاره نمود.
- بله، حق با توست، خیلی زیبا هستند. من تا به حال چنین کلکسیون کاملی ندیده بودم.
- گویا به این چیزها خیلی علاقه داری؟!
پگاه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «اینجور چیزها مرا سرگرم می کند، اما چیزی که مجذوبم نموده مناظر زیبا و سرسبز اطراف اینجاست. من عاشق طبیعت هستم.»
- کوروش هم همین را می گوید. پدربزرگ نیز عقیدۀ تو را داشت. "من عاشق طبیعت هستم." به همین خاطر است که در اینجا انبوه ثروت راکت خوابیده است.
- مقصودت را نمی فهمم!
- مقصودم جنگل است. درختان این جنگل مرغوب ترین نوع چوب را دارند. با بستن قرارداد با یک کارخانۀ چوب بری و یا واگذاری آن می توان میلیاردها تومان پول از این دره خارج کرد. بالاخره پدر بعد از مدتها توانست متقاعدش کند و کوروش هم برای بستن قرارداد همراه مادرت به تهران آمد. اما نمی دانم چه اتفاقی افتاد که ناگهان از تصمیمش منصرف شد. گفت: " می خواهم یادگار پدربزرگ را دست نخورده نگاه دارم." پدر هم نتوانست او را از تصمیمش منصرف کند.
پگاه که از سخنان پژمان احساس خوشایندی به او دست داده بود، لبخند مسرت آمیزی بر روی لبانش نقش بست که از چشم تیزبین پژمان دور نماند.
پژمان چند لحظه ای سکوت کرد و سپس با لحن آمرانه ای پرسید: «تو دلیل آن را می دانی؟»
- دلیل چه چیزی را؟
- اینکه... اینکه کوروش چرا از تصمیمش منصرف گشته است؟
- از کجا باید دانم؟ نه، نمی دانم.
پگاه چشمش به پیانویی افتاد که در انتهای سالن قرار داشت. ذوق زده به سمت آن دوید: «نمی دانستم که پیانو هم دارید!»
پژمان با هیجان گفت: «یادم می آید بچه که بودیم برایم آواز می خواندی؛ صدای قشنگی داشتی.» پگاه پشت پیانو نشست: «هنوز هم صدایت قشنگ است. این طور نیست؟»
پگاه چهرۀ مشتاق پژمان را نگریست. سخنان پژمان او را به گذشته های دور می برد، دوران شیرین کودکی او و پژمان سراسر خاطره بود. انگشتانش روی کلیدهای پیانو به گردش درآمدند. پگاه آهنگ کودکیها را می نواخت، آهنگ کوچه های بازی، نوای بازیهای شادمانه اش با پژمان و بعد... صدای زیبایش در سالن طنین انداز شد:

* * *

«از آن روز که تو را دیدم، خود را یافتم
اگرچه پنهان بودی و در جستجویت زمان را شکافتم
آنگاه که من نبودم و تو نبودی،
دل به تو باختم»

در همین هنگام کوروش وارد سالن شد. او تاکنون صدای پگاه را نشنیده بود و نمی دانست که دلدارش صدایی چنین زیبا دارد. به کنار پیانو رفت و هم صدا با پگاه شروع به خواندن نمود:

«نگاههایم شراره های آتش شدند و به سوی تو شتافتند
گرچه تو را نمی شناختند
اما، بوی تو را از باد شنیدند و عاشقانه دل به تو باختند
این است معنای زندگی، همسفر با بادها
وقتی عاشق شدم در نگاه یار و
یادگار یادها...»

پس از اتمام آهنگ همه برای پگاه کف زدند، همه به استثنای پژمان. او در سکوتی تلخ کوروش را می نگریست. حریفی که پایان تراژی کودکی اش را با دلدارش زمزمه کرده بود. چند دقیقه ای همانجا ایستاد و بعد بدون گفتن سخنی کلبه را ترک کرد.
هوای بیرون از صبح گرم تر شده بود و نسیم دلپذیری از سمت کوه می وزید. پژمان به سمت جنگل راه افتاد. بغضی تلخ گلویش را می فشرد و راه تنفس را بر او می بست. خاطرات شیرین گذشته در مقابل چشمانش رژه می رفتند. از خودش بدش می آمد و بیش از هر کس فرخ را مقصر می دانست. پدری که باعث گشت بهترین سالهای عمرش را در غربت بگذراند و عاطفه های سرزمین مادری را به دست فراموشی بسپارد. و حال که او بازگشته... هر که در طلب پژمان خویش است.
مادر در نگاههایش پژمانی دیگر می طلبد، پدر او را یک کارشناس متبحر می داند و اقوام او را به چشم روشنفکر از فرنگ بازگشته، می نگرند و پگاه... در زیر و بم آهنگش پژمان کودکی اش را جستجو می کند. پژمانی سراسر خاطره را می طلبد با احساسی برادرانه، نه پژمان عاشق و سرخورده. و او که هست؟ خودش هم نمی دانست. برای چه رفته بود و حالا که بازگشته در طلب چیست؟ در جستجوی عشق کودکی اش، برای ارضای هوسهای سرکوب شدۀ نوجوانی اش؟ برهم زدن آشیانه ای در آن سوی آبها و یا ویران کردن کاخ عشقی در خاک موطنش؟
او به خوبی می دانست که کوروش و پگاه عاشق یکدیگرند. از لبخند محبت آمیز پگاه و از نگاه شرر بارش تنها عاطفۀ خواهرانه را می خواند. و اما در این جدال تلخ برنده ای برایش وجود نداشت؛ او باخته بود، بگذار دیگران هم ببازند. پگاه متعلق به اوست گرچه این عشق دودمانی را به زوال و تباهی می کشاند، اما پگاه مال اوست. هرچه می خواهد بشود، بگذار بشود. شاید لحظه ای با او زیستن سالهای تباهی اش را جبران کند. اشک هایش را پاک نمود و با عزمی راسخ راه کلبه را در پیش گرفت.
آن روز تا بعدازظهر کسی برای تفریح و گردش از کلبه خارج نشد و همه به استراحت و خواب نیمروزی پرداختند. اولین کسی که از خواب بیدار شد، کوروش بود. نمی دانست کی روی کاناپه خوابش برده است. روزنامه ای که می خواند بر کف افتاده بود. خم شد آن را برداشت. نگاهی بر ساعتش انداخت، حدوداً سه و نیم بود. آهسته از جایش برخاست. نصیری و فرهاد روی قالی دو متکا گذاشته و خوابیده بودند، پژمان نیز آن سوی سالن روی کاناپه ای در خواب بود. آهسته پلکان را طی نمود و سرش را از دریچه بالا برد. پگاه روی تختی که در راهرو قرار داشت خوابیده بود. گویا شورانگیز و فرحناز در اتاق بودند. کوروش خود را از دریچه بالا کشید. کنار تخت پگاه ایستاد و شانه های او را تکان داد.
پگاه آرام پلکهایش را گشود: «بگذار بخوابم.»
- برای خوابیدن وقت بسیار است.
پگاه خواب آلود نیم خیز شد و خمیازۀ بلندی کشید: «کوروش تو هستی؟ ساعت چند است؟»
- سه و نیم بعدازظهر.
- دیگران چه می کنند؟
- در خوابند.
- تو چرا نخوابیدی؟
- دختر اصول دین می پرسی؟ من هم خواب بودم تازه بیدار شدم. بلند شو. موافقی کمی قدم بزنیم؟ می خواهم چیزی را به تو نشان بدهم.
آهسته از پلکان پایین آمدند و از کلبه خارج شدند. هوای خنک بعدازظهر کوهستان، سستی و تنبلی را از پگاه دور کرد و به وجودش شادی و نشاط بخشید. به سمت آلاچیق رفتند و زیر آن نشستند. هنوز کمی انگور روی تاکهای به هم چسبیده باقی مانده بود. کوروش خوشه ای انگور چید و مشغول خوردن شدند.
- خوب چه چیزی را می خواستی به من نشان دهی؟
کوروش از جایش برخاست، دست پگاه را گرفت و او را به سمت پشت کلبه برد.
- چه می کنی؟!
- چشمهایت را ببند.
پگاه چشمهایش را بست. چند گام دیگر با چشم بسته و در میان تاریکی برداشت.
- خوب، حالا می توانی چشمهایت را باز کنی.
پگاه آرام پلکهایش را از هم گشود، اما چیزی که می دید برایش غیرقابل باور بود؛ یک دشت پر از گلهای آفتاب گردان. بر دامنۀ تپه نقاش طبیعت رنگی زرد کشیده و تا چشم کار می کرد آفتاب گردانهای بلند بود و مزرعه ای سبز. گویا اینهمه زیبایی انتهایی نداشت. پگاه شادمانه شروع به دویدن نمود.
- نمی توانی مرا بگیری.
- خواهیم دید! اینجا دیگر کوهستان نیست که تو چون غزالی بادپا از صخره هایش بالا بروی. اینجا دشت است و عقاب تیزبال دشت برنده!
هر دو میان بوته ها در پی هم می دویدند و مستانه فریاد می کشیدند. اما پگاه دیگر توان دویدن نداشت و پس از چند دقیقه ای کوروش خود را به او رساند هر دو نفس نفس می زدند و به یکدیگر خیره گشته بودند. پس از چند دقیقه ای سکوت، پگاه بریده بریده گفت: «نفسم... نفسم را بریدی. دیگر توان حرکت ندارم.»
- تو هم جانم را بریدی... بیا از تپه ها بالا برویم؛ از آن بالا تمام شکارگاه در دیدرس ما قرار می گیرد، حتی داخل دره نیز دیده می شود.
حدود یک ربع بعد هر دو بالای تپه ایستاده بودند و شاهکار خلقت، این تابلوی بدیع کوهستان را می نگریستند. در زیر پای آنها مزرعۀ آفتابگردان چون حلقه ای طلایی در سینۀ دشت می درخشید و به موازات آن شالیزارهای سبز دور تا دور کلبه را- که حالا به کوچکی یک قوطی کبریت به نظر می رسید- احاطه کرده بودند. جنگل با دستانی سبز نقشی زمردین بر دیده می کشید و هرچه به داخل دره می نگریستی، این زمرد درخشان به سیاهی می گرایید.
- آه کوروش... اینجا واقعاً زیباست. من می توانم سالها به دور از جماعت و هیاهوی آدمها در اینجا زندگی کنم.
کوروش آه بلندی کشید: «دیگر از آدمها و زندگی در جوارشان خسته گشته ام. به زودی جاده را شن ریزی می کنم. یک موتور فوری هم در آن پایین کار می گذارم که آب را از چشمه به این بالا بکشاند. مشکل آب و راه که حل شد، برای فتح الله خانۀ کوچکی می سازم تا او هم زن و بچه اش را به اینجا بیاورد. و بعد...»
- بعد چه؟!
کوروش به چشمان او خیره گشت و گفت: «بعد دست عروس کوهستان را می گیرم و او را به کلبۀ سنگی عشقم می آورم. به کلبه ای که هیچ پلیدی نمی تواند به دیوارهای سنگی اش رسوخ کند. نمی دانم عروس کوهستان دعوتم را می پذیرد یا نه.»
پگاه لبخندی سرشار از مهر به کوروش زد و گفت: «عروس تو دعوت را می پذیرد و برای همیشه مهمان خانۀ محبتت خواهد ماند...»
کوروش بر دستان پگاه بوسه زد و سپس هر دو به تماشای دشت در زیر آخرین پرتوهای آفتاب نشستند.
آفتاب کاملاً غروب کرده بود که آن دو به کلبه بازگشتند. فرخ و فتح الله در جلوی کلبه بساط آتش را گسترده بودند. فرهاد و پژمان نیز گوشت را برای کباب آماده می کردند. فرهاد با دیدن بچه ها برایشان دست تکان داد: «عقب مانده اید بچه ها!»
پژمان در ادامۀ صحبت او گفت: «این از انصاف به دور است که ما کار کنیم و شما حاضر و آماده میل کنید.»
پگاه به کنار پژمان آمد: «بسیار خوب پسرخالۀ غرغروی من، اینها را به من بده و تو هم برو دستهایت را بشوی.» و او هم شروع به کشیدن گوشت به سیخهای کباب نمود.
تا پاسی از شب گذشته همه زیر آلاچیق نشسته و مشغول گفتگو بودند با آنکه هوا رو به سردی می رفت اما هیچ کس تمایلی برای رفتن به کلبه نداشت و همه دور آتش حلقه زده بودند. کم کم باید مردها برای شکار آماده می شدند. پگاه اصرار زیادی داشت که همراه آنان برود، اما شورانگیز مخالف این امر بود. دیگران نیز وقتی مخالفت او را دیدند سکوت اختیار نمودند و کسی جانب پگاه را نگرفت.
پگاه دانست که التماسهایش در دل سخت مادر تأثیری ندارد. بنابراین از پژمان و کوروش خواست تا یک کدام شان پیش او بماند. کوروش حکم راه بلد را داشت و بنا بر این شد که پژمان از شکار صرفنظر کند. کوروش از فتح الله خواست که جیپ را آماده کند. فرحناز هم از جایش بلند شد: «من به داخل می روم.» و رو به شورانگیز نمود: «تو هم بهتر است بلند شوی، هوا سرد است.»
آن دو به سمت کلبه رفتند. قبل از ورود به کلبه شورانگیز رو به بچه ها نمود و گفت: «شما بچه ها نمی آیید؟»
پژمان پاسخ داد: «خیر خاله جان، صبر می کنیم تا دیگران بروند.»
- پس وقتی آمدید کمتر سر و صدا کنید؛ شاید ما خواب باشیم.
سپس منتظر پاسخ آنها نماند و داخل کلبه شد.
پگاه آخرین امیدش فرهاد بود. رو به او کرد و گفت: «پدر، خواهش می کنم مرا هم همراه خودتان ببرید.»
کوروش گفت: «او را همراهمان ببریم، داخل ماشین می نشیند. قول می دهد که فقط نظاره گر باشد.»
فرهاد سرش را به نشانۀ منفی تکان داد: «دیدید که شورانگیز چه گفت. نه، بگذارید برای یک فرصت دیگر.»
سپس سوار ماشین شد. کوروش دست پگاه را گرفت و گفت: «می بینی که باید بروم. اگر می توانستم پیشت می ماندم، اما قول می دهم مرتبۀ بعد حتماً تو را هم ببرم. فعلاً اختیارات با دیگران است؛ حیف شد شب بخیر.»
- شب بخیر...
آن دو برای شکارچیان دست تکان دادند و پس از چند دقیقه ای پرتو چراغهای جیپ در میان تاریکی درختان جنگل از دید پنهان شد.
پژمان دست پگاه را گرفت و او را به سمت آلاچیق برد: «خوابت می آید؟»
- کمی. بهتر است امشب را زود بخوابیم. من ظهر نتوانستم راحت بخوابم.
پژمان نشست و پگاه را نیز پهلوی خود نشاند: «می خواستم راجع به موضوعی با تو صحبت کنم. به حرفهایم گوش می دهی؟»
پگاه او را نگریست. پژمان به شعله های آتش چشم دوخته بود و پرتو آتش نیم رخ او را روشن می کرد.
- پژمان، تو پسرخالۀ عزیز من هستی. تو همبازی بازیهای کودکی ام هستی. هنوز هم تو را مانند گذشته دوست دارم.
پژمان با صورتی برافروخته به پگاه خیره شد. شاید می خواست فریاد بزند: «دیگر نمی خواهم مرا مانند گذشته دوست داشته باشی» اما با واکنشی که پگاه از خود نشان داد از تصمیمش منصرف شد.
پگاه ناخودآگاه خودش را عقب کشید. پژمان پوزخندی زد و صورتش را به سمت آتش برگرداند. چند دقیقه ای سکوت برقرار شد و سپس پگاه عزم رفتن نمود. پژمان دستش را گرفت تا مانع از رفتنش شود.
- می خواهی بروی؟
- آره، شب از نیمه گذشته است.
- نمی خواهی حرفهایم را بشنوی؟
پگاه به چهرۀ پژمان نگریست، دلش نمی آمد او را برنجاند. دوباره نشست.
- متشکرم.
- خوب، چه می خواهی بگویی؟
- صحبتم، صحبتم راجع به پدرت است.
- پدرم؟!
- بله، پدرت. نمی دانم تازگی ها متوجه موضوعی شده ای یا نه.
- بله، راستش پدرم اخیراً رفتار مشکوکی دارد. نکند...
- حدست درست است (از جایش بلند شد و مقابل پگاه ایستاد) متأسفانه... متأسفانه پدرت به همراه چند تن دیگر دست به بازی خطرناکی زده اند. بگذار رک و بی پرده حقیقت را بگویم. آنها... آنها به نام آزادی و برپایی یک دولت جدید علیه دستگاه حاکمه فعالیت می کنند.
پگاه برافروخته از جایش برخاست و با پرخاش گفت: «گویا بی خوابی به کله ات زده که چنین مهملاتی را به هم می بافی. چطور به خودت این اجازه را می دهی؟ پدر من به مملکت خویش وفادار است. وصلۀ خیانت به او نمی چسبید.»
پژمان شانه های پگاه را گرفت و او را سرجایش نشاند؛ بعد خودش دو زانو در مقابل او نشست و با لحن تمسخرآلودی گفت: «بهتر است زیاد داغ نکنی خانم کوچولو. تو با عروسکهایت بازی می کنی و از همۀ دنیا بی خبری. شاید هم آن قدر با عاشق دلخسته ات مشغولی که دیگر وقتی برای اندیشیدن به مسائل اطرافت نداری.»
پگاه حیران و متعجب به پژمان نگاه می کرد. پژمان آنقدر وقیحانه و بی پرده عشق او و کوروش را به زبان می آورد که پگاه حتی قدرت دفاع از خویش را نیز نداشت. اما پژمان بی تفاوت به حالت پگاه ادامه داد: «حالا هم با چشمهای خشمگینت اینطور به من زل نزن. مملکت به هم ریخته است. در هر گوشه و کناری یک عده بی سر و پا قد علم کرده و در مقابل حکومت ایستاده اند. متأسفانه پدرت دست به بازی خطرناکی زده است، غافل از اینکه ادارۀ امنیت اطلاعات ارزشمندی علیه او و همدستانش جمع نموده است و دیری نمی گذرد که فرهاد فرخ پور سرش بالای چوبۀ دار برود.»
پژمان مخصوصاً این جملات را طوری بیان می کرد که احساسات پگاه را تحریک نماید و در این کار موفق نیز گشت.
پگاه پس از اتمام آخرین جملۀ پژمان دیگر نتوانست خویشتنداری خود را حفظ کند و با صدای بلند شروع به گریستن کرد. پژمان نزد او آمد، مشتاق بود نوازشش کند؛ ولی خودش را سرزنش می کرد؛ روحش را مانند شیطانی می دید که دشنۀ تیزی در دست گرفته است و قلب مهربان پگاه را پاره پاره می کند. از خودش بدش می آمد. اما قیافۀ مغرور و فاتحانۀ کوروش و خاطرۀ نگاههای آن دو به یکدیگر، به ادامۀ راهی که در پیش گرفته بود، تشویقش می کرد.
پگاه سرش را بلند کرد و با صدایی بغض آلود گفت: «چطور می توانی آنقدر بی رحم باشی؟»
پژمان آمرانه پاسخ داد: «تو چطور می توانی؟ چنان خودخواهانه به خویش می اندیشی که اطرافیان و حوادثی که در کنار تو رخ می دهد، هیچ تفاوتی برایت ندارد. تو... تو با من نامهربان بودی، اما من نتوانستم از یاد تو غافل بمانم. نگران نباش، هنوز هم می توان کاری کرد.»
پگاه با شتاب خودش را از میان بازوان پژمان رها نمود و گفت: «چه کاری؟ به خدا قسم اگر جانم را از دست بدهم برایم هیچ ارزشی ندارد فقط بگو چگونه می توانم به پدرم کمک کنم!»
پژمان برخلاف قیافه مظلوم و حق به جانبش، در دلش بزمی شاهانه برپا بود و می دید که تیر را درست به سمت هدف پرتاب نموده است: «دوستی از دوران قدیم در ادارۀ ساواک می شناسم؛ شاید او بتواند کاری انجام دهد البته زیاد مطمئن نیستم، اما حداقل اینکه می تواند مدارک مهم را در اختیارمان بگذارد تا آنها را مخفی کنیم یا از بین ببریم. این موضوع باید کاملاً مخفی بماند، حتی مادرت و خود آقای فرخ پور نیز نباید از این مسئله چیزی بدانند. می فهمی؟»
- بله.
- این کار برایم خیلی گران تمام می شود. ممکن است آنها فکر کنند من هم در این جنبش دست داشته ام که اینگونه خود را به آب و آتش می زنم بنابراین هیچ کس نباید از این موضوع بویی ببرد. ممکن است این کار به قیمت جانم تمام بشود. (انگشتش را زیر چانۀ پگاه برد و سر او را بلند کرد.» سرت را بلند کن عزیزم. پژمان دوست ندارد معبود زیبایش را سرافکنده و شرمسار ببیند. من برای کاری که انجام می دهم منتی بر کسی ندارم. من با جانم بازی می کنم اما همۀ وجود من در برابر یک قطره اشک تو به اندازۀ پشیزی ارزش ندارد... بگذار... بگذار جان من تحفه ای باشد برای خرسندی تو عروسم...
پگاه دیگر صدایی نمی شنید. در میان هیاهوی باد و رقص آتش گرگهای دشت زوزه می کشیدند و ناقوسهای مرگ در گوشش زنگ می زدند. در میان شعله های آتش می رقصید و می سوخت و قهقهۀ مستانه سر می داد. چه باک از سوختن؛ بگذار او هم بسوزد. چه ساده دل بود که پژمان را برادری دلسوز می دانست. گرچه از مردانگی در وجود او سراغی نداشت، اما کلمۀ نامرد را نیز زیبندۀ نامش نمی دانست. و حالا وجود اوست که باید معامله شود. قربانی هوسهای جوانی هوسباز یا فدایی آرمانهای مردی در راه آزادی وطنش. برای او چه تفاوتی دارد، او که باید بسوزد و خاکستر شود.
پس کوروش... کوروش چه می شد؟ آیا عشق را فدای مهر پدری کند یا نازنین پدرش را فدای عشق؟ پگاه دیگر صدایی نمی شنید او حرف می زد اما نمی دانست چه می گوید. پژمان را می دید که بالای سرش نشسته و اشک می ریزد و دیگران را به کمک می طلبد. صدای شیون شورانگیز را هم می شنید، اما هیچ کدام از اینها برایش مفهومی نداشت. شاید مرده بود. شاید هم خواب می دید. احساس می کرد تا مچ پاهایش خیس شده است. صدای امواج دریا در گوشش می پیچید. سوار بر زورقی شکسته در میان امواج خروشان بالا و پایین می رفت. گویا یک بار دیگر هم به اینجا آمده بود. اما کی؟ به یاد نمی آورد. هیچ چیز به خاطر نداشت. تمام توانش را در صدایش ریخت و با آهنگی بلند طلب کمک کرد، اما فریادش در میان غرش امواج گم شد. کوروش را به نام خواند. سعی کرد با لبهایش نام او را هجی کند، اما کوروش بی تفاوت به ناله های او دست در دست دختری سپید پوش می رفت. او کیست؟ آه خدایا، این پگاه بود که در لباس سپید عروسی با چهره ای زیبا که به همراه کوروش پر می کشید. پس من که هستم؟ پگاه که پر کشید!
دوباره به حال اول بازگشت. پلکهایش را آرام آرام از هم گشود. گرمی دستی را در میان انگشتان سردش احساس می کرد. کوروش با لبخندی گرم و زندگی بخش به چهرۀ او چشم دوخته بود.
- حالت چطور است؟ بهتر شدی؟
پگاه سعی داشت از جایش بلند شود اما تا سرش را بلند کرد، اتاق و اشیای آن دور سرش به چرخش درآمدند.
- استراحت کن.
- کی به رامسر بازگشتیم؟
- امروز صبح. تو دیشب حالت به هم خورده بود. تب داشتی، مدام هذیان می گفتی.
- حیف شد. دلم می خواست بیشتر آنجا می ماندم. ساعت چند است؟
- هفت و نیم شب. ببینم، بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد؟ پژمان که مهر سکوت بر لب زده است و هیچ نمی گوید.
با شنیدن نام پژمان، پگاه گفتگویش را با او به خاطر آورد. دوباره احساس ضعف بر او غالب گشت. تغییر حالتش چنان محسوس بود که کوروش بلافاصله متوجه آن شد. کوروش با فشار بیشتری دستان او را فشرد و با لحن آمرانه گفت: «به من بگو. بگو چه شنیدی؟ چه کسی تو را آزار داده است؟»
- هیچکس...
کوروش برآشفته از روی صندلی برخاست: «به خدا قسم دروغ می گویی. تا حقیقت را از دهانت نشوم، نمی گذارم از این اتاق خارج بشوی.»
با صدای فریاد کوروش دیگران سراسیمه خود را به اتاق رساندند. شورانگیز با دیدن پگاه که پلکهایش را گشوده و نیم خیز روی تخت نشسته بود، فریادی از شادی کشید. پژمان و فرخ هم پس از چند دقیقه ای وارد اتاق شدند. اما پگاه بی تفاوت به شادی دیگران از جایش برخاست و به سمت در رفت. قبل از اینکه بیرون برود، رو به شورانگیز کرد و در میان حیرت دیگران و در مقابل چشمان بهت زدۀ کوروش، با لحنی سرد گفت: «من فردا به تهران بازمی گردم.» سپس اتاق را ترک نمود.
کوروش خشمناک به پژمان، تنها پاسخ این معادلۀ مجهول، نگریست. اما پژمان، سردار فاتح جدال، نگاهی مغرور و فاتحانه بر کوروش افکند و شانه هایش را بالا انداخت.

فصل ششم

دل آسمان گرفته بود. قلب سیاه شب در سینۀ آسمان جا می گرفت و زمین خدا را سیاهپوش پلیدیهایش می کرد. دیگر حتی دانه های برف که از سینۀ سنگی بر سر این زمین بی نوا فرو می باریدند، نمی توانستند زشتیهای کره خاکی را در زیر چادر سپیدشان مدفون سازند. هوا سرد بود و سوز آزار دهندۀ شبهای دیماه به صورتش شلاق می زد و در میان اینهمه بدبختی عمارت مرمر همچون عروسی در آستانۀ دریا می درخشید. در ویلای نصیری همه چیز غرق در نور و سرور بود. انگار نه انگار که آسمان بر سیاهروزی این زمین نگون بخت پیوسته اشک می بارد. آنجا همه می خندیدند و دف می زدند. از آستانه ویلا تا انتهای باغ را آذین بسته بودند. دانه های برف ابرهای تیره در زیر نور چراغهای الوان که بسان شکوفه هایی رنگارنگ بر روی درختان نشسته بودند، می درخشیدند.
درختان باغ، گلهای باغچه، چمنهای خیس کنار سنگفرش و همۀ آن چیزهایی که متعلق به ویلای سپید رنگ رامسر بودند، مستانه می خندیدند و فریاد می زدند. چرا که امشب مرمر میزبان نو عروسی زیبا می شد. نوعروسی با دو چشم آبی که دریای غم در آنها موج می زد. با صورتی مهتابگون که قطره های شور اشک ماهها بود که بر چهرۀ مهتابی اش می باریدند.
پگاه بار دیگر خود را در آینه نگریست. خندۀ تمسخرآلودی بر روی لبانش نقش بست. چه زیبایی مسخره ای! چه زیبایی منفور! گیسوان طلایی اش را گلهای سپید مینا احاطه کرده بودند. لبهایش به رنگ گل آتش پارچۀ سپید ساتنی به نام لباس بخت اندام او را پوشانده بود. لباسی با پولکهای سپید به درخشندگی دانه های سپید برف.
از پنجره به بیرون نگاه کرد. چقدر به آسمان شباهت داشت. دل سیاه آسمان به سیه روزی او می مانست. آسمان سپیدپوش برف بود و او کفن پوش لباس عروسی. آسمان می بارید و او هم اشک می ریخت، باران اشک می بارید بر تیره بختی خود، بر تنهایی خود و می دانست که امشب دلی دیگر نیز هست که دردی مشترک با دل او دارد- قلبی شکسته دارد آرزویی بر باد رفته دارد، دلی دریایی دارد، دریایی طوفانی...
کوروش با فشار بیشتری پایش را بر روی پدال گاز فشرد. جاده در آن موقع از شب خلوت بود و او می توانست هر چقدر که بخواهد اتومبیلش را با سرعت براند. نگاهی به صندلی دیگر افکند. چیزی که در شب زفاف قصد داشت به نو عروسش هدیه کند حالا در میان جعبه مخملی کنار دستش قرار داشت. این متعلق به پگاه بود و باید هرچه زودتر آن را به او می رساند. اتومبیلها از کنارش به سرعت رد می شدند و به نشانۀ اعتراض برایش بوق می زدند. چشمهایش درست جاده را نمی دیدند. وسط جاده را گرفته بود و ویراژ می داد. دانه های برف هم که با سرعت از جلوی چراغهای اتومبیل رد می شدند، دید او را بیش از حد تار می کردند. پشت سرش به شدت درد می کرد و معده اش می سوخت. او که تاکنون لب به مشروب نزده بود، بیش از حد در خوردن افراط نموده و حالا نیمه مست و منگ به مهمانی زفاف دلدارش می رفت.
مژدۀ عروسی پژمان و پگاه مانند ضربه ای مهلک دو هفتۀ تمام او را از پای انداخت. در طول این چند ماه بارها و بارها سعی کرد به پگاه نزدیک بشود و مفهوم نگاههای غمگین و ظاهر بی تفاوتش را دریابد- چه هنگامی که پگاه با آن حالت سرد اتاق را ترک نمود تا صبح به پایش نشست و چه پس از مراجعتش به تهران. بارها و بارها با او تماس گرفت و او حاضر نشد حتی کلمه ای سخن بگوید.
هنگامی که شورانگیز بی قرار و بی تاب، اشک ریزان به رامسر آمد و گفت که دختر نازنینش دیگر چیزی نمانده است خودش را در اتاقش زنده به گور کند؛ او لب به غذا نمی زند، در کلاسهایش شرکت نمی کند، در را به روی نگین نازنینش می بندد و در مقابل اعلام خبر برپایی کنسرت توسط استاد گرانقدرش، شانه هایش را بالا می اندازد، کوروش با شنیدن این اخبار نتوانست طاقت بیاورد و سراسیمه به تهران رفت اما پگاه حتی در اتاق را هم به رویش نگشود. او یک هفته تمام پشت در انتظار کشید و التماس کرد و سپس با قلبی شکسته و حالی حیران به رامسر بازگشت و بعد...
پژمان به همراه نصیری و فرحناز به خواستگاری پگاه رفتند و با دستی پر و لبی خندان خبر عروسی را به گوشش رساندند. کوروش در بستر بیماری افتاده بود و پگاه هراسان به رامسر آمد. در جستجوی کوروش آمده بود؛ کوروشی لبریز از نفرت و انزجار. اما در عوض کوروش را عاشق و بیمار افتاده در بستر دید. بر سر او شیونها او کرد و ضجه ها کشید. او و کوروش به جای بر زبان آوردن هر کلامی، بر حال زار هم گریستند. کوروش دیگر هیچ نمی پرسید، اما در نگاههایش چراهای بیشماری موج می زد. و در نگاه پگاه تنها ناتوانی را می خواند، ناچاری را و عشق را... او می دانست که پگاه هنوز هم عاشق است، هنوز هم به او عشق می ورزد.
صبح عروسی به کنار دریا رفت و همراه با ناله های امواج، ناله کرد و بر شوربختی خود گریست. غروب خسته و دلشکسته به کافه ای پناه برد و پیمانه را به پیمانه زد و سر کشید. اما ناگهان به خود آمد. شب شده بود و تا ساعتی دیگر پژمان پگاه را به حجله می برد در حالی که او معشوقش را با لباس سپید عروسی ندیده بود.
فریادی از درد کشید و کافه را ترک کرد. سوار اتومبیل شد و آن را به سرعت به سوی عمارت مرمر به حرکت درآورد.
نوعروس زیبا دست در دست فرهاد از خانه خارج شد و پا بر روی سنگفرشهای باغ گذاشت. رهبر ارکستر با نوایی دلنشین ورودشان را اعلام نمود و مهمانان به افتخار او از جایشان برخاستند و برایش کف زدند. پگاه دستش را به دور بازوی پدر حلقه زده و دوشادوش او به سوی جایگاهش می رفت.
از آمدن عاقد ساعتی می گذشت، اما به علت غیبت نامعلوم کوروش، نصیری از عاقد خواست که تا آمدن برادر داماد دست نگه دارد تا او هم در مراسم عقد حضور داشته باشد. ساعت از 5/9 گذشته و از کوروش خبری نبود. نصیری از فرهاد خواست که پگاه را برای انجام مراسم عقد بیاورد. خودش هم به کنار فرحناز رفت. در مقابل اعتراض او که می خواست تا آمدن کوروش دست نگه دارند با عصبانیت فریاد زد: «من نمی دانم این پسره تا این وقت شب کجا مانده است. مگر نمی داند که امشب چه خبر است؟»
فرحناز لب به دندان گزید و با صدای آرامی گفت: «یواش تر، مهمانان متوجه می شوند. او که پسر سر به هوا و عیاشی نیست، حتماً کاری برایش پیش آمده است.»
- چه کاری واجب تر از این؟
- بسیار خوب، نمی خواهد منتظرش بمانیم، شاید خودش را برساند.
فرهاد پگاه را تا آستانۀ آلاچیقی که بساط عقد را گسترده بودند همراهی کرد و سپس دست او را در دستان پژمان گذاشت. آهی از دل کشید و از کنار آنها دور شد.
پگاه نگاهش با نگاه پژمان گره خورد. پژمان در تمام این مدت سعی می کرد از نگریستن به چشمان او خودداری کند. خودش هم نمی دانست چرا، اما همانقدر برایش بس بود که چشمان آبی معبودش چیزی جز نفرت و انزجار به او هدیه نخواهند کرد. اما برخلاف انتظار، در تلاطم طوفانی چشم پگاه به جای نفرت یک دنیا عشق و اندوه موج می زد. کاش از میان آن چشمها بیزاری را می خواند، خشم را. آن وقت راحت تر می توانست شیشه بلورین قلب نازک او را بشکند.
پگاه و پژمان بر سر سفره نشستند. پگاه با نگاه کوروش را جستجو کرد، اما او را نیافت. سرش را پایین انداخت و به تنگ بلورین ماهی که در سفره قرار داشت، خیره شد.
عاقد شروع به خواندن خطبۀ عقد نمود. همه سکوت کردند و به صدای عاقد گوش فرا می دادند:

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دوشیزۀ محترمۀ مکرمه خانم پگاه فرخ پور فرزند فرهاد...»

پگاه سرش را بلند کرد. ناگهان کوروش را در مقابل خود دید. کت و شلوار سفیدی بر تن کرده و کراوات آجری رنگی بر گردن بسته بود. ورود او نگرانی فرخ و فرهاد را افزون تر نمود. کوروش پس از آن غیبت طولانی، حال با آن صورت برافروخته و چشمانی که جرقه های آتش از آنها ساطع می شدند، فرخ را در دریایی از حیرت و تعجب غرق می کرد. فرخ در طول این چند سالی که کوروش حکم فرزند خوانده اش را داشت به خاطر نمی آورد حتی برای یک بار هم لب به مشروب زده باشد. اما حالا اینطور مست و از خود بی خود، آن هم در چنین شبی!
اما کوروش به تنها چیزی که توجه نداشت فرخ و اطرافیانش بودند. او بی تفاوت به حیرت سایرین تنها به پگاه خیره گشته و دیگران در کنار او برایش رنگ باخته بودند.
نگاه او تا عمق دل پگاه را می شکافت و ذره ذره وجودش را می سوزاند. عاقد برای بار سوم خطبه را خواند اما پگاه دیگر هیچ نمی شنید. شاید اگر اندکی شفقت از حال زار پگاه در دل پژمان به وجود آمده بود، با ورود کوروش از بین رفت.
عاقدخطبه را به پایان رسانیده و حالا در انتظار پاسخ پگاه بود. چون کلامی از او نشنید، با آهنگ بلندتری پرسید: «عروس خانم وکیلم؟»
پژمان با بازویش محکم به پهلوی او کوبید چنان که از شدت ضربه اش پگاه بر خود لرزید. او چشم در چشم کوروش با صدایی که به نالۀ مرده ای در آستانۀ انداختنش به گور می مانست «بله» را از دهانش خارج نمود.
عاقد صیغۀ عقد را جاری کرد و آن دو را رسماً زن و شوهر خواند. فرخ و فرهاد برای گفتن تبریک و دادن هدیه به کنار عروس و داماد رفتند. فرخ با لحنی آکنده از مهر به پگاه تبریک گفت؛ اما هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که کوروش در میان حیرت و دلواپسی فرخ و نزدیکان به سمت عروس و داماد رفت. جعبه روبان پیچیده را به دست پگاه داد و در مقابل او ایستاد. پگاه با دستانی لرزان جعبه را گشود. حدسش درست از آب درآمد: سند کلبۀ شکاری، کلبۀ رؤیاهای عاشقش، رؤیای شیرین آینده اش درون جعبۀ مخملی قرار داشت که حالا به نام او به او هدیه می شد. پگاه آشکارا می لرزید و اشک در چشمانش حلقه بسته بود. پژمان با زرنگی و هوشیاری برای اینکه نظر مهمانان را برخورد کوروش و پگاه جلب نکند، جعبه را از دست او قاپید و نگاهی به درون آن افکند. از دیدن سند شکارگاه یکه خورد و با تعجب به کوروش نگاه کرد. اما کوروش هنوز به پگاه چشم دوخته بود و با چشمانی لبریز از اشک او را می نگریست. پژمان جلو آمد تا کوروش را در آغوش بگیرد؛ اما کوروش در یک حرکت سریع دست پگاه را گرفت و او را دنبال خود به سمت ارکستر کشاند. همۀ نفسها در سینه حبس گشته بود. شورانگیز به کنار فرهاد آمد و بازوی او را محکم فشرد. پژمان نیز با تمام زرنگی اش مستأصل ایستاده بود و نمی دانست چه باید بکند.
کوروش به پگاه چشم دوخت. تحت تأثیر نگاه او پگاه همه چیز را از یاد برد. چشمان او هر آن چیزی که پگاه دلش می خواست بشنود، برایش بازگو نمود:

* * *

«گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست»

نگاه در نگاه، بی هیچ کلامی سخن گفتن...
کوروش رو به ارکستر نمود و با صدای بلند فریاد زد: «به افتخار عروس بنوازید.»
نوی موسیقی در فضا طنین افکند و همه چیز رنگ عوض کرد. کوروش و پگاه شروع به رقصیدن نمودند و بزرگترها که تا آن لحظه با نگرانی قضایا را می نگریستند شادمانه به افتخار آن دو کف زدند.
در این میان تنها یک نفر بود که کمدی بودن این درام مسخره را لمس می کرد و با چشمانی غضبناک و قلبی پر از حسادت برادر خوانده و دخترخاله زیبایش را می نگریست.
و چه زیبا می رقصیدند این دو عاشق ناتوان! شاید اگر غریبه ای از در وارد می شد، نمی توانست تشخیص دهد که داماد کدام یک از این دو مرد است؛ آنکه عاشقانه با نگاهی پرتمنا به همراه عروس می رقصید یا آنکه با چهره ای برافروخته و خشمگین در حاشیه ایستاده و عروس را می نگرد. انصافاً هم پژمان و پگاه به خواهر و برادر شبیه بودند تا زن و شوهر؛ هر دو پوستی سپید، هر دو گیسوانی طلایی و هر دو نگاهی غمگین و آبی داشتند.
پگاه و کوروش در آن دقایق همه دردها را فراموش کرده بودند. در دشتی وسیع مفروش از گلهای شقایق عاشقانه می رقصیدند و چرخ می زدند. در میان امواج آبی و آرام دریا با نسیم صبح بسان دو قاصدک رها می شدند، دو کبوتر بودند سپید و سبکبال که در پهنۀ آسمان لاجوردی بی پروا پر می گشودند و ناگهان... همه جا را تاریکی فرا گرفت، دستی پلید کبوتر سپید کوروش را با چنگالهای اهریمنی اش اسیر کرد و او را با خود برد.
پژمان که دیگر توان نگریستن به این صحنه را نداشت، از جایش برخاست. پگاه را به سمت خود کشید و رو به عمارت حرکت نمود. پگاه چشم در چشم دلدارش از کنار او دور می شد و تنها دلش را به یادگار می گذاشت.
معلوم نبود کوروش تا کی به خط سیر کبوترش با چشمانی اشکبار نگریست. زمانی به خود آمد که مهمانی به پایان رسیده و خدمتکاران مشغول جمع آوری میزها بودند. پژمان نوعروسش را به حجله برده و مهمانی زفاف به آخر رسیده بود. شب آرام آرام بساط خود را برمی چید و صبح در نقطۀ عطفش با شب در لباسی خاکستری جایش را می گرفت- سپیده ای زمستانی که رنگ آفتاب به خود نمی دید.
کوروش آهسته و آرام شروع به قدم زدن نمود و از در انتهای باغ از ویلا خارج شد.
صبح روز بعد ساکنان ویلای مرمر تا اواسط روز را در خواب گذراندند. حتی مستخدمها نیز از این قاعده مستثنی نبودند. فرحناز پس از اتمام مهمانی ضمن تشکر به آنها گفت می توانند روز بعد را تا هر موقع که مایل باشند استراحت کنند.
ساعت حوالی یازده بود که پژمان از خواب بیدار شد. با دست پگاه را جستجو نمود و رویش را به سوی او برگرداند. همسر زیبایش هنوز در خواب بود. پژمان به صورت پاک و معصوم او نگریست و آهی از اعماق دل برکشید. افکار پریشان در ذهنش رژه رفتند: شاید خاطراتی نه چندان دور.
چهرۀ تابناک نوعروسش او را به یاد یادگارهای خود در آن سوی آبها می انداخت. او پای در راهی گذاشته بود که نمی دانست پایان آن به کجا ختم می شود. انگیزه سفر به وطن جز آن چیزی بود که هم اکنون در پیش رو داشت؛ اما وسوسه های پدر و دیدار مجدد پگاه، خاطرات کودکی اش را ورق زدند و او را بر این باور داشتند که همانی است که بود. او، پژمان نصیری ساکن ملبورن را برای همیشه در گور حبس می نمود و پژمانی دیگر برای همسر زیبایش می شد.
پگاه آرام آرام پلکهایش را از هم گشود. پژمان با نگاهی پر مهر به رویش لبخند زد. برخلاف انتظارش پگاه صبح بخیر او را به گرمی پاسخ گفت. لبخندی شیرین نثارش کرد و شاداب و چالاک از تختخواب برخاست. پژمان با دهانی بازمانده از حیرت پگاه و حرکات او را می نگریست و برای رفتار مهربان و پر عطوفتش هیچ پاسخی نمی یافت.
پگاه گفت: «من به حمام می روم؛ می خواهم دوش بگیرم. تو هم تا آن موقع بگو صبحانه را به اتاقمان بیاورند، دلم می خواهد قدری تنها باشیم.»
سپس منتظر پاسخ پژمان نماند و داخل حمام شد. پژمان چند لحظه ای همانطور بی حرکت روی تختخواب نشست. سعی کرد رابطه ای منطقی بین برخورد پر از مهر پگاه و رفتارهای قبلی اش برقرار کند. اما هرچه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید. دیشب پگاه به محض ورود به اتاق شروع به گریستن نموده بود و هرچه پژمان سعی کرد او را آرام کند نتوانست. چنانکه سرانجام متوسل به داد و فریاد و خشونت گشت. نیمه شب پگاه با چشمی اشکبار به بستر رفت. او حجله گاهش را با آب چشمانش شستشو داد. پژمان به یاد نمی آورد که چه وقت خواب به سراغش آمد. اما در میان خواب و بیداری هم هق هق پگاه آزارش می داد و حالا...
امروز صبح پگاه این چنین می خندد و به او محبت می کند، حتی دلش می خواهد صبحانه را با او و به تنهایی در اتاقش بخورد. پژمان با لبخندی ظفرمندانه زیر لب زمزمه کرد: «دیشب شب دیگری بود. امروز روز عروسی است.»
با دلی شاد و قلبی مالامال از امید دکمۀ زنگ اخبار را فشرد و دستور آوردن ناشتا را صادر نمود.
انصافاً هم پژمان حق داشت متعجب و حیران باشد. پگاه تمام شب را در بستر گریسته و شب زفاف را تبدیل به مراسم عزا کرده بود. اما پژمان از فرط خستگی و افراط در نوشیدن پس از ساعتی خوابش برد و دیگر خبر نداشت همسر زیبایش هنگامی که او در بستر آرمیده بود، طول و عرض اتاق را طی می کرده است.
پگاه تا پاسی از شب بر شوربختی خود گریست. او می دانست کوروش را برای همیشه از دست داده است. اما چیزی که بیش از این او را می آزرد، نگاه معصوم و عاری از نفرت کوروش بود. پگاه می پنداشت که کوروش از او متنفر گشته است و در ازای رفتار دور از انصاف خویش جز این هم توقعی نداشت. اما تنها چیزی که در نگاه کوروش می خواند عشق بود؛ شاید بیشتر از پیش. او کوروش را پر از نفرت می خواست، لبریز از کینه. اینگونه بود که تسلای خاطری می یافت و می توانست عشق را با سپری شدن ایام به دست فراموشی بسپارد و ویرانه های قلبش را دگر بار از نو بسازد.
نگاه کوروش به جانش آتشی افکنده بود که تا ابد در میان شعله هایش می سوخت و دلش زیر تلی از خاکستر مدفون می گشت. به چهرۀ پژمان نگریست. عجیب است، باید از این مرد متنفر باشد اما نیست. پژمان یاد و غمخوار کودکی اش، هم بازی بازیهای طفلانه اش، آیا اگر کوروشی در کار نمی بود باز هم به خواستگاری او پاسخ منفی می داد؟ خودش هم نمی دانست! برای پرسشهای بی شمار و چراهای بی پایانش نمی توانست هیچ پاسخی در ذهنش بیابد. دیگر چه سود از اینهمه اندیشیدن و خویش را آزردن!؟ اتفاقی که نباید رخ داده بود و دیگر افسوس و اشک دردی را دوا نمی کرد. حالا او رسماً و شرعاً همسر پژمان نصیری است و از کودکی خانواده و محیط یک جمله را به او آموخته بودند: «زن ایرانی همسری وفادار و مادری دلسوز است.» او همسر پژمان بود و مادر آیندۀ فرزندان او و بعد از این اندیشۀ گناه آلود خیانتی است به دین و آیینش. شاید عشق پژمان با مرور زمان در جان او نیز رسوخ کند و زندگی بی فروغش را بار دیگر روشن گرداند.
پگاه مشغول خشک کردن موهایش بود که خانم کاظمی با سینی صبحانه از در وارد شد. به پژمان صبح بخیر گفت، سینی را روی میز گذاشت و مستقیماً نزد پگاه رفت. برس را از او گرفت و شروع به مرتب نمودن موهایش کرد. گاهی هم از آینه نگاه بر صورت پگاه می افکند. چشمان پگاه در اثر گریۀ مداوم متورم و قرمز گشته بودند. او در نگاه اول فهمید که پگاه شب پرالتهابی را پشت سر گذاشته است. او را مانند خواهری دوست داشت و نمی توانست ناراحتی اش را ببیند. از پژمان بدش می آمد، وجود او برایش غیرقابل تحمل بود. خودش را با پیرایش گیسوان پگاه مشغول ساخت. موها را دسته دسته کرد و آنها را به طرز زیبایی بافت و پشت سرش جمع نمود. چند شکوفه سپید هم از داخل گلدان برداشت و به گیسوان پگاه زد.
- کاری ندارید خانم؟
- بله، می خواستم بگویم خیلی خوشحالم که اینجا مانده ای.
- متشکرم.
- نه، این را بدون تعارف می گویم. من خود از مادر خواستم که تو را به جای پری همراه من به رامسر بفرستد. من همیشه عاشق زندگی در شهرهای ساحلی بوده ام. مطمئنم که تو هم خیلی زود به اینجا انس می گیری و عادت می کنی.
خانم کاظمی نگاه غمگینش را به پگاه دوخت و به آرامی گفت: «شما راضی باشید، من هم حرفی ندارم.»
پگاه به کنار پژمان رفت: «من راضی ام و خوشبخت...»
خانم کاظمی در تأیید گفتۀ پگاه سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد.
پس از رفتن او پژمان کلمۀ «خوشبخت» را زیر لب زمزمه نمود. احساس می کرد همۀ اینها را در خواب می بیند. گرچه فرخ بارها به او گفته بود که پگاه پس از ازدواج به زندگی دلگرم خواهد شد و عشق در قلب او نیز رسوخ خواهد کرد، اما پژمان نمی توانست دل را به حرفهای پدر خوش سازد. چیزی که فرخ از آن بی خبر بود و همچون افعی قلب پژمان را نیش می زد، عشق پگاه و کوروش نسبت به هم بود. پژمان می دانست که آن دو عاشق یکدیگرند و با جدا ساختن کوروش از پگاه نهال نفرت را برای همیشه در دل او خواهد کاشت. اما امروز رفتار پگاه و نحوۀ برخوردش با پژمان همچون آب زلالی که بر قلبش ریخته شود تمام تردیدها و دودلی های او را شست.
حوالی دو بعدازظهر آنها اتاق را به قصد صرف ناهار ترک نمودند. هنوز تعدادی از مهمانان که برای مراسم جشن به رامسر آمده بودند در ویلا اقامت داشتند. به محض ورود همه به پیشباز آنها شتافتند. فرخ پگاه را در آغوش کشید و با لحنی پدرانه پرسید: «دیشب خوب استراحت کردی دخترم؟»
پگاه بر گونۀ او بوسه ای نواخت و گفت: «بله، متشکرم.»
سپس نزد مادر شتافت، گونه های او را بوسید و در کنارش نشست. پس از صرف غذا مهمانانی که عازم تهران بودند، من جمله ستاری، نزد عروس و داماد رفتند تا از آن دو خداحافظی کنند. استاد رو به پگاه نمود و به آرامی به طوری که دیگران متوجه نشوند گفت: «امیدوارم از رفتن راهی که در آن پا گذاشته ای هیچ گاه پشیمان نشوی. تو شاگرد با استعداد من هستی. گرچه مرا در برپایی این کنسرت دست تنها گذاشتی اما هنوز هم فرصتهای بسیاری برای تو وجود دارد.»
پگاه با آهنگی غمگین گفت: «گاهی وقتها سرنوشت است که مسیر آدمی را رقم می زند. من پای در راهی گذاشتم که مایل به رفتنش نبودم، اما دیگر گریزی نیست، این نیز بگذرد...» پگاه چند لحظه ای سکوت نمود و سپس ادامه داد: «استاد، قول می دهم هیچ گاه آموخته هایتان را ترک نگویم و شاگرد ناسپاسی نباشم. ساز و پیانو با خون من عجین گشته است.» سپس بر دستان پیر استادش بوسه زد و با دلی پر حسرت با او وداع گفت.
پس از رفتن مهمانان، فرهاد و شورانگیز نیز به اتاقشان رفتند و خانم پویا نیز مشغول جمع آوری چمدانهای آنها شد.
فرحناز رو به پژمان کرد و گفت: «نمی دانم چرا فرهاد و شورانگیز به این زودی ما را ترک می کنند. من امیدوار بودم پس از مراسم جشن حداقل یک هفته ای پیش ما بمانند.»
- حتماً کاری دارند. آقای فرخ پور به شدت گرفتارند. شما نباید از آنها گله مند باشید. اینطور نیست پگاه؟
پگاه پاسخ داد: «نمی دانم، حتماً همین طور است که تو می گویی. پدرم به عنوان ناظر همیشه در کنار کارمندانش حضور دارد. من مطمئنم همین چند روزی هم که در اینجا اقامت داشته کلی از کارهایش عقب مانده است.»
در همین هنگام یکی از مستخدمها وارد سالن شد: «آقای پژمان، یک نفر پشت تلفن با شما کار دارد.»
- چه کسی است؟
- نمی دانم، ولی فکر می کنم از استرالیا باشد.
پژمان از همه پوزش خواست و سالن را ترک کرد. پس از رفتن او پگاه فرصت را غنیمت شمرد و از فرخ پرسید: «عموجان، کوروش را نمی بینم. در سالن هم حضور نداشت.»
- نمی دانم. صبح وقتی رفتم برای صبحانه صدایش کنم در اتاقش نبود. (سپس رو به فرحناز کرد) ببینم، تو از او خبر داری؟
- نه. ولی حتماً کاری داشته است که در چنین روزی منزل نمانده. (از جایش بلند شد) من هم می روم قدری استراحت کنم. تا رفتن شورانگیز و فرهاد چند ساعتی مانده است. پگاه جان، تو هم برو استراحت کن. از فردا دید و بازدیدها و مهمانی ها آغاز می شوند و تو کمتر فرصت استراحت پیدا می کنی.
- متشکرم، اما فکر نمی کنم خوابم ببرد. ترجیح می دهم کنار ساحل بروم و قدم بزنم. هوای بیرون چطور است؟
اینبار به جای فرحناز، فرخ پاسخ داد: «قدری سرد است. دیشب برف بارید، اما چون روی محوطه را چادر کشیدیم زمین خشک مانده است روز آفتابی قشنگی است. من آفتاب زمستان را دوست دارم.»
پگاه با لبخند گفت: «سلیقۀ خوبی دارید، من هم همین طور.»
فرحناز به آن دو عصر بخیر گفت و سالن را ترک کرد.
پگاه در ادامۀ صحبتش گفت: «عموجان از شما درخواستی دارم.»
- می دانی که اگر جانم را هم بخواهی دریغ ندارم.
- شما مرا شرمنده می کنید. راستش من در تهران با کلاسها و تمریناتم مشغول بودم. روز را با کار و فعالیت شب می کردم. اگر بیکار بمانم افسرده و خسته می شوم. دوست دارم حالا که عضوی از خانوادۀ نصیری محسوب می شوم سهمی نیز در پیشبرد امور خانواده ام داشته باشم.
فرخ با لحنی ستایشگرانه گفت: «از دختر شورانگیز جز این هم توقعی نمی توان داشت. مسلماً مشارکت تو در کارها در پیشرفت و ترقی دامپروری مؤثر است. من در امور مالی به یک مشاور امین و پر انرژی نیازمندم. برخلاف مادرت، فرحناز از همان ابتدای تأسیس دامپروری خود را از مشارکت در فعالیت معاف نمود و من ماندم و اینهمه مشغله. حالا با بازگشت پژمان و آمدن تو امیدوارم عرضه محصولات ما به بازار روز به روز بیشتر شود. اوائل ما فقط شیر خود را به سایر تولیدی ها عرضه می کردیم، اما پژمان معتقد است خودمان دستگاههایی را که برای پاستوریزه و هموژنیزه کردن شیر نیاز است، از خارج خریداری کنیم. در آن صورت می توانیم سایر محصولات لبنی را نیز تولید کنیم. این کار سود سرشاری برای ما خواهد داشت.»
- مطمئن باشید پژمان نسنجیده حرفی را بر زبان نمی آورد. او سالها در این رشته تجصیل و تحقیق کرده است. اگر یادتان باشد، پژمان را برای همین امر فرستادید. در برابر اعتراض خاله فرحناز که می گفت خودتان برای این کار بروید، فرمودید تکنولوژی جدید نیروی تازه نفس می خواهد. پژمان ده سال از عمر خود را بیهوده تلف نکرده است. به او اعتماد کنید و ادارۀ امور را به او بسپارید. بگذارید به کار دلگرم شود.
فرخ از روی صندلی بلند شد و نشان داد که عزم رفتن دارد. اما قبل از اینکه سالن را ترک کند رو به پگاه کرد و گفت: «ببینم، در مورد شکارگاه چه فکر می کنی؟ در میان آن دره میلیاردها تومان پول خوابیده است. کوروش آنجا را به تو بخشیده و طبیعتاً مسئولیت و اختیار آنجا نیز با خود تو است.»
پگاه دوست نداشت کسی در این مورد با او گفتگو کند. البته انتظار آن را داشت اما نه به این زودی. بنابراین با لحنی که بی میلی به ادامۀ بحث کاملاً از آن مشهود بود، پاسخ داد: «بهتر است در این مورد زمانی تصمیم بگیریم که خود کوروش نیز حضور داشته باشد. مطمئناً او از هر کسی به ادارۀ امور آن ملک، واردتر است. من تنها زمانی می توانم مسئولیت آنجا را بر عهده بگیرم که کوروش نیز در کنارم باشد.»
نصیری دیگر چیزی نگفت و از سالن خارج شد.
پگاه چند دقیقه ای در انتظار پژمان ماند اما چون از او خبری نشد، او هم سالن را ترک کرد.
برخلاف شب گذشته، رامسر صبح آفتابی و نسبتاً معتدلی را پشت سر گذاشته بود. نسیم خنکی از سمت دریا می وزید و چهرۀ پگاه را نوازش می داد. او راه ساحل را در پیش گرفت. زمین خیس و علفهای باغچه نمناک بودند در اثر بارش باران زمین گل آلود گشته بود. راه اسفالته که به اتمام رسید، ادامۀ مسیر با سرپایی برای پگاه دشوار بود. تصمیم گرفت راه رفته را دوباره بازگردد. اما هنوز چند گامی بیشتر به عقب برنداشته بود، اتومبیل کوروش را دید که به سمت در ویلا در حرکت است. به دنبال اتومبیل شروع به دویدن نمود و با صدای بلند کوروش را صدا زد. اما گویا فریادهای او به گوش کوروش نرسیدند و اتومبیل با سرعت زیاد از او دور شد. پگاه چند لحظه ای مردد در میان چمنها ایستاد. نمی دانست به راهش ادامه دهد یا به خانه بازگردد. نگاهی بر ساعتش افکند. ساعت سه و پانزده دقیقه را نشان می داد. دلش هوای ساحل را کرده بود، اما سوز سردی که از سمت دریا می وزید او را از رفتن باز می داشت. آرام و کسل راه خانه را در پیش گرفت. در آستانه در ورودی با خانم کاظمی رو به رو شد. ظاهر وی نشان می داد از چیزی آشفته و نگران است.
پگاه پرسید: «اتفاقی افتاده است؟»
خانم کاظمی با دیدن پگاه قدری آرام تر شد: «کوروش خان به منزل آمدند. گویا با شما کار داشتند. اما نمی دانم چه شد که با آقای پژمان حرفشان شد. ایشان هم عصبانی خانه را ترک کردند.»
- بله، دیدمش. حالا پژمان کجاست؟
- خانم، به آقای پژمان نگویید که ایشان را دیده اید. او بیش از حد عصبانی است. مرا هم در جستجوی شما فرستاده، فکر می کند شما عمداً ویلا را ترک کرده اید.
پگاه پوزخندی زد و گفت: «حالا نمی خواهد اینقدر دستپاچه بشوی. می دانم چگونه او را آرام کنم.»
پگاه چند قدمی بیشتر نرفته بود که خانم کاظمی دوباره او را صدا کرد: «خانم فرخ پور!»
- بله!
- راستش درخواستی از شما دارم.
- هرچی می خواهی بگو.
- حالا که من در اینجا ماندگار شده ام، لطفی در حقم بکنید و اتاقی مجزا در اختیارم بگذراید. خانم نصیری فرمودند با فاطمه (یکی از خدمتکاران) هم اتاق شوم، اما من ترجیح می دهم اتاقی مجزا در اختیار داشته باشم.
پگاه چند لحظه ای سکوت نمود و سپس گفت: «نگران نباش، ترتیب آن را خواهم داد.»
خانم کاظمی از او تشکر نمود و راه باغ را در پیش گرفت.
پژمان در داخل سالن انتظار پگاه را می کشید. به محض دیدن او از جایش بلند شد و با لحن سردی پرسید: «کجا بودی؟»
پگاه با خونسردی روی میل نشست. دکمۀ زنگ اخبار را فشرد و دستور داد برایش چای بیاورند. سپس رو به پژمان کرد و گفت: «سلام.»
- گفتم کجا بودی؟
- در باغ قدم می زدم.
- کوروش اینجا بود.
پگاه با لحنی بی تفاوت گفت: «بله، می دانم.»
- می دانی؟!
در همین هنگام خدمتکار وارد شد و با گفتن عصر بخیر فنجان چای را در مقابل پگاه گذاشت و پرسید: «چیز دیگری احتیاج ندارید؟»
پگاه رو به پژمان کرد: «تو چیزی نمی خواهی؟»
پژمان با عصبانیت پاسخ داد: «نه.» و رو به مستخدم نمود: «فاطمه، تو می توانی بروی.» پس از رفتن او پژمان پرسید: «او به تو چه گفت؟»
- کی به من چه گفت؟
- تو را خدا بس کن. مقصودم کوروش است.
- من گفتم او را دیده ام، اما نگفتم که با او صحبت هم کرده ام. من او را در اتومبیلش دیدم، چند بار هم صدایش زدم اما متوجه نشد.
- با او چه کار داشتی؟
- ببینم، مگر اینجا جلسۀ بازپرسی است؟! می خواستم سؤالاتی درباره نحوۀ اداره شکارگاه از او بپرسم. نمی دانم از این پس کوروش با آنجا چه خواهد کرد، اما امیدوارم مسئولیت ادارۀ آنجا را به طور کامل بر عهدۀ من نگذارد. من دلم می خواهد بیش از کار در آنجا، به اداره امور خانه برسم. حالا بهتر است تو هم اخمهایت را باز کنی. منکر این نمی شوم که رابطه ای بین من و او وجود داشته، اما هرچه بوده مربوط به گذشته بوده و تمام شده است و حالا من پگاه نصیری همسری وفادار برای پژمان نصیری می باشم.
پژمان که صحبتهای پگاه او را آرام کرده بود، لبخندی ناخودآگاه روی لبانش نقش بست. آهسته گفت: «متأسفم...»
پگاه به او لبخند زد و چنان نشان داد که او را بخشیده است. گرچه دلش می خواست علت دعوای او و کوروش را بداند، اما می دانست که هر گونه پرسشی در باب کوروش، جنجالی دیگر برپا خواهد نمود. بنابراین سکوت اختیار کرد و مشغول نوشیدن چای شد. گرچه در زیر چهرۀ آرامش، آشوبی برپا بود.

حدود ساعت 8 شب فرهاد و شورانگیز به همراه خانم پویا- در میان گریۀ پگاه- ویلا را به قصد فرودگاه ترک کردند. هواپیمای آنها 5/8 شب پرواز می کرد. فرخ و پژمان برای بدرقه آنها را تا فرودگاه همراهی نمودند اما به تقاضای فرهاد، پگاه و فرحناز در منزل ماندند.
با رفتن آنها پگاه تنهایی را با تمام وجودش احساس می کرد. وقایع این چند ماهۀ اخیر در نظرش همچون کابوسی وحشتناک جلوه می کرد. منتظر بود دستی او را تکان دهد و این خواب هولناک پایان پذیرد. اما زمانی که فرهاد و شورانگیز او را بوسیدند و آرزوی سعادت برایش کردند، دریافت آنچه اتفاق افتاده، نه تنها خواب نبوده است، بلکه حقیقت انکارناپذیر و منفور زندگی آینده اش می باشد. گریزی نبود. او باید فدای پدر می شد. تنها دلخوشی و دستمایۀ این شروع جهنمی، نجات فرهاد از یک خطر بزرگ بود.
پس از رفتن آنها پگاه خستگی را بهانه نمود و به اتاقش پناه برد. در اثر خستگی، خیلی زود خواب به سراغش آمد و هنگامی که فرحناز به اتاقش رفت تا او را برای صرف شام صدا کند، دید نوعروس زیبایش بدون خوردن شام سر بر بالین گذارده است.

ده روز از رفتن فرهاد و شورانگیز می گذشت. در این ده روز پگاه دهها بار تلفنی با آن دو صحبت کرده بود. تنها دلخوشی اش این بود که هر روز صبح و بعدازظهر گوشی تلفن را بردارد و با عزیزترین کسانش صحبت کند. سایر ساعت روز را نیز با رفتن به دامپروری یا نواختن پیانو سپری می کرد.
او هر روز صبح ساعت هشت به همراه پژمان و فرخ خانه را ترک می نمود و تا حوالی ظهر در دامپروری می ماند. در طول این چند روز تقریباً اکثر قسمتهای دامپروری را بازدید کرده و تا حدی به امور مالی و دفتری وارد گشته بود. بعدازظهرهایش را نیز صرف تمرین و نواختن پیانو می کرد. او در صدد بود کلاسی دایر کند و به هنرجویان علاقه مند نواختن ارگ و پیانو را بیاموزد. شبها تا دیروقت به مرور اسناد و دفترهای مالی می پرداخت و گزارش مختصری از پیشرفتهایش را در دفترچه ای یادداشت می کرد.
شنبه شب، یکی از شبهای سرد زمستان بود. برخلاف روزهای گذشته پگاه تمام روز را در دامپروری گذراند. پژمان تصمیم داشت برای پیشرفت و بهبود وضعیت تولید، دستگاههای مدرن تری از اروپا خریداری کند. بنابر پیشنهاد پژمان، نصیری جلسه ای در شرکت تشکلیل داد و سرانجام نیز پژمان موفق گشت نظر مثبت دیگران را جلب نماید. آن روز برای پگاه روز خسته کننده ای بود. بعلاوه فرخ تهیه مدارک و اسنادی را که جهت دریافت وام برای خرید ماشین آلات نیاز داشتند بر عهده پگاه گذارد و پگاه مجبور شد تا دیروقت در کتابخانه بماند و به تهیه مدارک لازم بپردازد تا مبادا دیگران را بیدار کند. اما برخلاف انتظارش، چراغ پذیرایی هنوز روشن بود. چند لحظه ای مردد ایستاد از خود پرسید: «چه کسی تا این وقت شب بیدار مانده؟»
فرحناز پس از صرف شام به بستر رفت. پژمان و فرخ هم تا دیروقت جلسه داشتند و گفته بودند که شب را بازنمی گردند. ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد. به سرعت به سمت پذیرایی رفت. حدسش درست بود. کوروش به خانه بازگشته و حالا در مقابل او روی مبل نشسته بود.
چندین روز از زمانی که کوروش را حین ترک ویلا دیده بود، می گذشت. در این مدت هیچ خبری از کوروش نداشت. چندین بار قصد کرد که از فرخ یا فرحناز راجع به غیبت او سؤال کند، اما هر بار سر و کله پژمان از گوشه ای پیدا شده و هر بار نیز پگاه با دیدن او سکوت اختیار کرده بود و حالا نمی دانست که چه واکنشی در برابر او از خود نشان دهد. دیدار کوروش همان اندازه که برایش شادی آفرین بود، دلش را لبریز از دلهره و تشویش می کرد. هر دو در سکوت یکدیگر را می نگریستند. کوروش نیز دست کمی از پگاه نداشت. او ده روز تمام خود را از دید دیگران مخفی نمود و یکه و تنها در کلبه اش گریست. او عاشق بود، حال آنکه دیگر همه چیز با گذشته فرق می کرد. پگاه ازدواج کرده و متعلق به دیگری بود. حالا آن مرد چه پژمان نصیری باشد و چه شخص دیگر برای کوروش چندان تفاوتی نمی کرد. پگاه شوهر داشت و چنین عشقی در آیین او احساسی خطرناک و گناهی نابخشودنی محسوب می شد. یک هفته در خلوت گریست و اندیشید. هیچ گریزی نبود. تنها یک راه در مقابل پایش قرار داشت: «فرار.»
فرار از عشقی که او را به زوال کشانید و تا پرتگاه نیستی هدایت کرد؛ فرار از یاد نگاههای آبی و غمگین پگاه؛ فرار از وسوسه های هوس آلود قلبش و فرار از هرچه او را به گذشته پیوند می داد.
شبانه به تهرن پرواز نمود و روز بعد هنگامی که پگاه مشغول رسیدگی به امور مالی اش بود، او نیز برای اخذ ویزا در راهروهای سفارت آمریکا این سو و آن سو می رفت. نام و سابقۀ او در پرونده های بایگانی شدۀ سفارت موجود بود. کوروش چند سال پیش از این به آمریکا رفته و به عنوان محصل اعزامی ایران در یکی از دانشگاههای معتبر ایالت کالیفرنیا به تحصیل پرداخته بود. سابقه و سوءپیشینه ای نیز نداشت. خاندان نصیری از خانواده های مشهور و سرشناس ایرانی به شمار می آمدند و خدمتهای فراوان برای مملکت انجام داده بودند. هیچ مانعی وجود نداشت. ویزای او آماده گردید و برای پرواز در اولین جای خالی بلیتش رزرو شد. او همۀ کارهایش را ردیف نمود و تصمیم گرفت دیگر به رامسر بازگردد و تا روز حرکت در تهران بماند.
غروب روز جمعه برای خداحافظی نزد فرهاد و شورانگیز رفت و از آن دو خواست که تا ایران را ترک نکرده است به خانوادۀ نصیری در مورد سفر او اطلاعی ندهند. چرا که می دانست اگر فرخ از موضوع مطلع گردد، مانع مسافرت او خواهد شد. فرهاد و شورانگیز نیز سخنان کوروش را به خوبی درک می کردند و برای احساس و خواستۀ او احترام قائل بودند. فرهاد از کوروش درخواست نمود که تا روز حرکتش به عنوان مهمان در منزل آنها اقامت کند. گرچه کوروش در ابتدا خواستۀ آنها را رد کرد اما با اصرار شورانگیز تصمیم گرفت شب را در منزل آنها بماند.
او برای خواب به عمارت پشتی رفت و اتاقی را که همیشه پگاه درش را برایش می گشود برای استراحت انتخاب نمود.
یاد پگاه و خاطرات لحظاتی که با یکدیگر در آن خانه گذرانده بودند خواب را از چشمان کوروش می ربود. او برای همیشه می رفت و تا ابد خاطرۀ نگاه غمگین پگاه را در لباس سپید عروسی به یادگار می برد.
صبح، هنگامی که قصد داشت اتاق را ترک کند، چشمش به قاب خاتمی افتاد که پگاه برایش خریده بود. سخنان کوروش در ذهنش طنین افکند: «این کلبه یک نقاشی است، وجود خارجی ندارد. چگونه می توانی مرا به جایی ببری که وجود خارجی ندارد؟»
اشک در چشمانش حلقه زد. هنوز هم نمی توانست باور کند پگاه را برای همیشه از دست داده است. قاب را در دست گرفت و تصویر را از درون آن بیرون کشید. خودکارش را از جیب برداشت و در زیر اشعاری که روی نقاشی نوشته شده بود، آخرین سخنان قلبش را حک نمود:

* * *

پنجره را بگشا به روی کوچۀ شب
که امشب سرزمینم نور باران است
و صدای افتادن ستارگان را بر روی آبهای نور بشنو
که امشب آخرین است
و من از آسمان تو کوچ خواهم کرد
و شاید روزی در جستجوی نور بر پنجره ای کوبم
و تو آن را بگشایی...
کوروش، بهمن 1356

قاب را سر جایش قرار داد و اتاق را ترک کرد در حالی که دریچه ای تازه در قلبش گشوده گشته بود: باید پگاه را می دید، نمی توانست ایران را ترک کند و او را نبیند. باید نگاه و تصویر او را در ذهنش حک کند و رهتوشه و یادگار شبهای غربتش سازد. باید او را در قلبش جاودانه کند. مگر نه اینکه پگاه او را دوست دارد، پس همین دل عاشق او را بس است.

نوای عاشقانه درد بی نوایی است
دوام عاشقیها در جدایی است

پگاه درست می گفت، با تقدیر نمی شود جنگید. گاهی باید قدم در راهی بگذاری که مایل به رفتن در آن نیستی. بگذار بار دیگر چشمان زیبای پگاه قلبش را زیر و رو کند. باید او را ببیند و با او وداع گوید- وداعی تا ابدیت.
کوروش و پگاه ساکت و خاموش یکدیگر را می نگریستند. هیچ کدام نفهمیدند کلمۀ سلام از میان لبان چه کسی خارج شد. پگاه با صدایی که هنوز از شدت هیجان می لرزید به آرامی گفت: «کجا بودی؟»
- خودت بهتر می دانی.
- برایت دلواپس بودم، نباید اینطور ترکم می کردی.
- با زندگی جدید چه می کنی؟ راضی هستی؟
پگاه به کوروش چشم دوخت. در نگاه او هرچه بود، قلب کوروش را لبریز از اندوه کرد. کوروش از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت. دل آسمان نیز مانند قلب او گرفته بود. بارش برف تازه آغاز گشته و ذرات برف با کندی و تنبلی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. کوروش رو به شب و پشت به پگاه ایستاد. شاید اینگونه بهتر می توانست حرفهایی را که برای گفتنش بازگشته بود بر لبانش جاری سازد.
او با کلامی بغض آلود و خفه شروع به صحبت نمود: «نمی دانم چرا اینگونه شد. دیگر دلم هم نمی خواهد بدانم. تمام حسابهایم غلط از آب درآمدند. نمی توانی بگویی که دوستم نداری، که از من متنفری، که سعادتت را در ازدواج با پژمان یافته ای؛ همانطور که من هم نمی توانم بگویم دوستت ندارم؛ نمی توانم بگویم از تو متنفر گشته ام. اما می توانم بگویم: دلم را شکستی، قلبم را با خنجر شکافتی و وجودم را پاره پاره کردی. حالا همچون چینی شکسته ای هستم که دیگر هیچ دستی نمی تواند ذراتم را به هم پیوند بزند. خاطرۀ نگاه تو هیچ گاه از یادم محو نخواهد شد. در کنار تو بودن و بی وجود تو زندگی کردن، زیر یک سقف ماندن و در حاشیۀ زندگی تو بودن، برایم از صدبار مردن بدتر است. اگر می خواهم بروم نه اینکه از دیدارت گریزانم یا خاطر زیبایت را به فراموشی سپارم؛ می روم تا تو خوشبخت تر باشی. می روم تا زندگیت را به گناه عشق آلوده نسازم گرچه می دانم تو بسان مریم مقدس، پاک و طاهری...»
دیگر گریه مجالش نداد. بغض راه گلویش را بسته بو و احساس خفگی می کرد. آرام و مردانه شروع به گریستن نمود. اما لرزش شانه ها و پشت خمیده از درد و اندوهش از چشمان پگاه پنهان نماند. به کنارش رفت و با صدایی گرفته و بغض آلود گفت: «می خواهی بروی؟! می خواهی از اینجا بروی؟! اما کجا؟! فرحناز را چه می کنی؟ فرخ را؟ آنهایی که تو را چون نیمی از وجودشان دوست می دارند. کوروش نرو. بگذار ما برویم. من پژمان را مجاب خواهم کرد و به تهران کوچ می کنیم. اینطوری برای من هم بهتر است. اما تو باید اینجا بمانی. می فهمی چه می گویم؟»
پگاه می خواست خود را در آغوش کوروش بیفکند. اما کوروش خودش را عقب کشید. به رویش لبخند زد و گفت: «بگذار تصویر لبخندت را با خود به یادگار ببرم تا در اتاقم آویزان کنم و در شبهای تنهایی به آن بنگرم. عشق ما سلامی زیبا و خوش داشت. بگذار وداعی جاودانه و پر شکوه داشته باشد.»
پگاه سکوت کرد. باید اینگونه شود و می شود. می خواهد برود! بگذار آرام و تهی از اشکهای شور چشمت روانه شود. ناله های تو چه سود؟ او می رود و تو او را برای همیشه از دست خواهی داد. تنها یاد عشق توست که جاودانه می ماند.
کوروش به سمت در خروجی رفت. اما قبل از ترک سالن برگشت و یک بار دیگر به چهرۀ پگاه چشم دوخت. دلش می خواست آن صورت دوست داشتنی را خوب ببیند و تمام خطوط و زوایای آن چهرۀ معصوم و عاشق را به حافظه اش بسپارد. زیر لب زمزمه کرد: «خداحافظ عشق ابدی من.»
پگاه به رویش لبخند زد و لبخند او ارمغانی زیبا بود که کوروش رهتوشۀ دیار غربتش می ساخت. پگاه کنار پنجره ایستاد و بارش برف را نگریست. ذرات برف رفته رفته روی زمین می نشستند و خط سیر قدمهای محبوبش را در سپیدی خود مدفون می ساختند.

صبح هنگامی که پژمان به خانه بازگشت، پگاه را دید که روی صندلی کنار پنجره به حالت نشسته خوابیده است. می خواست او را بیدار کند و مژدۀ خبر خوشی را که به همراه آورده به او بدهد اما دلش نیامد. به طبقۀ بالا رفت و پتو را برداشت. سپس به کنار پگاه بازگشت و پتو را روی او کشید. اما به محض اینکه کرکهای نرم پتو با پوست بدن پگاه تماس پیدا کردند، از خواب بیدار شد. پژمان به روی او لبخند زد و گفت: «فکر نمی کردم منتظرم بمانی وگرنه حتماً برمی گشتم. کارم به طول انجامید، حتی پلک هم روی هم نگذاشته ام اما...» دستش را زیر چانۀ پگاه برد و به او چشم دوخت. «اما حالا که می بینم همسر زیبایم در بیدار خوابیهایم شریک بوده است، خستگی از وجودم رخت بربست.»
پگاه فهمید که خوابیدنش کنار پنجره، پژمان را بر این باور داشته که تمام شب را در انتظار او بیدار مانده است. دلش نیامد شادی پژمان را از بین ببرد و توی ذوقش بزند. به روی او لبخند زد و پرسید: «چه خبر؟»
- خبرهای خوش!
پگاه هیجان زده گفت: «یعنی توانستی او را ببینی؟»
پژمان کیفش را از روی میز برداشت و در آن را گشود. سپس پوشۀ صورتی رنگی از داخل آن بیرون آورد و مقابل پگاه گرفت: «بفرمایید، این هم مدارک!»
- مطمئنی که همه اش همینهاست؟
- امیدوارم که تمامش را داده باشند. دوستم یک افسر است و در قسمت عملیاتی ساواک کار می کند. مدارک و اسناد مخصوصاً پرونده خرابکاران و جاسوسان در قسمت اطلاعاتی و در میان پرونده های جاسوسی نگهداری می شوند. او گفت مدارک اصلی داخل این پوشه است و اگر هم چیزی باقی مانده باشد، دال بر محکومیت پدرت نخواهد بود.
پگاه پوشه را باز کرد و نگاهی سرسری به اوراق داخل آن افکند. سپس رو به پژمان نمود و گفت: «ببینم، تو خوانده ای؟»
پژمان در حالی که کتش را درمی آورد گفت: «بله، ولی متأسفانه چیزی سر درنیاوردم. همانطور که می بینی جز برخی اسامی بقیه فهرستها و کلمات با کدبندی و حروف رمز نوشته شده اند. حالا می خواهی با اینها چه کنی؟»
پگاه با تعجب به پژمان نگریست: «می خواهم چه کار کنم؟! خوب معلومه است، می خواهم آنها را از بین ببرم. پاره کنم و دور بریزمشان. چه می دانم؛ به هر حال باید به نحوی اینها را نابود کرد.»
پژمان یک عدد سیگار برداشت و آن را آتش زد. سپس روی مبل نشست و در حالی که به سیگارش پک می زد، گفت: «اما من اگر جای تو بودم، این کار را نمی کردم. البته اختیار با خود توست.»
- منظورت چیست؟!
- منظورم این است که شاید بعدها در جایی این مدارک به درد پدرت بخورد.
پگاه که از حالتش معلوم بود از حرفهای پژمان چیزی دستگیرش نشده است پوزخندی زد و گفت: «این مدارک چه سودی خواهند داشت جز اینکه پدرم را به نیستی و نابودی بکشاند!»
- اوضاع مملکت به هم ریخته است. تمام شهرها شلوغ شده اند. اکثر کارخانه ها در حال اعتصاب هستند. همین دیروز یکی از کارگران دامداری به من خبر داد که آنها نیز برای پیوستن به صفوف مردم قصد دارند اعتصاب کنند. عمر این نظام به آخر رسیده است. این جا به جایی ها و نخست وزیر عوض کردنها هم کار به جایی نخواهند برد و هیچ سودی برای شاه نخواهد داشت. دیروز قم به هم ریخته بود، امروز اصفهان، فردا مشهد و همینطور سر تا سر ایران یکپارچه خشم و فریاد می شود.
پگاه متفکرانه گفت: «اما این مردم مانند قطره هایی در میان دریا هستند. سرکوب کردن آنها برای چماق بدستان رژیم هیچ زحمتی نخواهد داشت.»
- اما از قدیم گفته اند اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی. همین قطره ها هستند که وقتی جمع شوند تبدیل به سیلی خواهند شد و سنگین ترین بناها را واژگون خواهند نمود. مردم با نیروی اراده و ایمان به جنگ ظلم رفته اند و تاریخ نشان داده است که هرگاه مردم دست در دست هم نهاده اند، با یاری خداوند بر سخت ترین مصائب پیروز گشته اند. نمونه اش ملی شدن نفت و از آن پیشتر قیام مشروطیت.
پگاه عرض اتاق را پیمود. سپس رو به پژمان نمود و پرسید: «پس سهم پدر من در این وسط چیست؟»
- پدرت به همراه چند تن دیگر همگام با مردم اما در پشت پرده برای برچیدن بساط ظلم تلاش می کنند. در استرالیا که بودم یک شب تلویزیون تصاویری از آیت الله خمینی را نشان داد. او اکنون در پاریس تبعید است. اما از همانجا مردم را با فرستادن اعلامیه ها و دستورات یاری می کند. آیت الله خمینی در اروپا و سایر کشورها به عنوان رهبر مذهبی ایران شناخته شده است.
- اما من نمی فهمم. مگر این مردم چه کم دارند؟ برای چه باید علیه شاه و حکومت قیام کنند؟! در حالی که شاه سعی دارد ما را همسطح و همگام با غرب به سمت تکنولوژی و پیشرفت پیش ببرد. در کشور ما همه جور کالا از هر نوع و از هر مارک بین المللی که بخواهیم در دسترش همگان موجود است. اما...
پژمان اجازه نداد که پگاه سخنش را تمام کند: «همسر زیبایم، تو سالها در ناز و نعمت زیسته ای. پدر خوب و مادر زیبا و شایسته داشته ای. در میان عروسکها و اسباب بازیهای رنگارنگت رشد و نمو کرده ای. ما و امثال ما هیچگاه درد این ملت را لمس نکرده ایم. خبر نداری که چند قدم، تنها چند قدم آن طرف تر از ما کسانی هستند که شبها سر بی شام بر بالین می گذارند. هستند کسانی که حتی توان خرید یک قرص نان را نیز ندارند. در دهکوره ها و حلبی آبادها با هزار کثافت و جان کندن زندگی می کنند. فحشا، فساد، اعتیاد به مواد مخدر و هزاران هزار معزل دیگر در اجتماع رواج یافته است.»
- خوب، بروند کار کنند و زحمت بکشند و پول دربیاورند. چه کسی جلوی آنها را گرفته است!
پژمان سری از روی تأسف بر بی خبری همسرش تکان داد و گفت: «بروند کار کنند؟ کدام کار!؟ مگر تو نمی گویی هرچه که بخواهیم هست، از هر مارک و از هر مدل و از هر جای دنیا. همه که توان این را ندارند از خارج جنس بخرند، یک فروشگاه یا یک دراگ استور بزرگ بزنند و کالای لوکس و پر زرق و برقشان را به مردم بفروشند و پول دربیاورند. شاه از هر جهت کشور را وابسته به بیگانه کرده است. کجاست کارخانه ای که تولید کند و برای تولیدش نیاز به کارگر و مهندس داشته باشد؟! تمام کارخانه هایی هم که در حال حاضر مشغول تولید هستند یا به نوعی مواد اولیه آنها از خارج تأمین می شود و یا مونتاژ کننده قطعات خارجی هستند. اگر هم بخواهند محصول جدیدی با مواد اولیه داخلی تولید کنند با شکست و عدم استقبال بازار رو به رو می شوند. خود من تصمیم داشتم دامپروری را توسعه بدهم و قسمتی برای تولید محصولات لبنی جدید و بسته بندی شده دایر نمایم اما با وجود این همه مواد خارجی و ارزان قیمت که حتی کم هزینه تر از تولید مواد داخلی در بازار عرضه می شود مطمئنم با شکست مواجه می شوم.»
پژمان برخاست. خمیازه کشید و گفت: «به هر حال همین بهتر که ذهن کوچکت را با این افکار خسته نکنی. در مورد مدارک نیز هر جور که دلت می خواهد عمل کن. اما اگر تصمیم گرفتی آنها را مخفی کنی من می توانم این کار را برایت انجام بدهم.» به سمت پلکان رفت. «من می روم بخوابم تو هم دیشب خوب نخوابیده ای، بهتر است قدری استراحت کنی. منتظرت می مانم.» سپس بوسه ای از راه دور برای پگاه فرستاد و از پله ها بالا رفت.
پگاه که هنوز ذهنش با گفته های پژمان مشغول بود، با خود گفت: «این پروندۀ صورتی رنگ را در میان آتش خواهم سوزاند. این اوراق یک بار زندگی مرا ویران ساختند و باعث گشتند که عزیز ترین کَسَم را از دست بدهم. نمی گذارم بار دیگر باعث نابودی پدرم شوند.» کت پژمان را برداشت و او هم به طبقۀ بالا رفت.

فصل هفتم

روزها سپری می شدند و تبدیل به هفته و هفته ها مبدل به ماه می گشتند. ایام نوروز و بهار فرا می رسید و زمین چهره ای دگرگون می یافت. بوی عید و عطر بهار از هر سو به مشام می رسید و انسان طراوت و تازگی را در هر صبحدم احساس می نمود. زمین لخت، تن پوش سبزه و گل می شد و درختان عریان و بی بار جامه پوش برگ و شکوفه. بعدازظهرها می شد در کنار پنجره به تماشای پرستوهای کوچک- که چون قاصدکهای سیاه نغمه بهار سر می دادند- نشست و از این همه شور و نشاط سرود زندگی و نغمۀ شادی را بانگ زد.
گرچه رفتن نابهنگام کوروش و ترک کردن خانواده شوکی عظیم به فرخ و فرحناز وارد ساخت، اما رفته رفته و با مرور زمان خاطره و یاد کوروش رنگی مات به خود می گرفت. وجود پگاه و طراحی های جدید او برای توسعۀ کار ذهن همگان را بیشتر معطوف می کرد تا جای خالی کوروش نصیری.
این روزهای پایانی سال برای پگاه روزهای پر کار و پر مشغله ای بودند. پگاه فرخ پور که تا چندی قبل نیمه شبها برای عروسکهایش ساز می نواخت و صبحها تا آفتاب بر لب بام می رسید، در خواب ناز به سر می برد، حالا پا به پای مردان شاید هم یک پله بالاتر از آنها، به کار و فعالیت می پرداخت. روحیه قوی و مردانۀ پگاه برای همه غیرقابل باور بود. او صبح تا شب بدون هیچ گله و شکایتی به کار و رسیدگی به امور نصیری می پرداخت. قسمتهای مختلف دامپروری و کارگاه را مورد بازدید قرار می داد و خودش مستقیماً بر کارها نظارت می نمود. به مزارع و شالیزارهای نصیری می رفت. کشتارگاه را سرکشی می کرد. قسمتهای اداری را مورد بازدید قرار می داد و خلاصه جایی نبود که از چشمان کاردان و تیزبینش دور بماند. کارمندان و کارگران نیز احترام زیادی برایش قائل بودند و نهایت همکاری را با او می کردند.
با آنکه اکثر کارخانجات و کارگاههای گیلان و مازندران در اعتصاب بسر می بردند، اما نظارت صحیح پگاه بر کارها و دلجویی ها و محبت های او نسبت به کارگران باعث گشته بود که آنها طبق روال عادی به کار خود ادامه بدهند و بر سر پستهایشان حاضر شوند. با دخالت پگاه و مشارکت او در کارها فرخ بیش از پیش می توانست به امور شخصی اش برسد و با خیال راحت تری استراحت کند. گرچه در ابتدا از مخالفت پگاه با خواستگاری پژمان دل چرکین بود و نمی دانست آوردن پگاه به رامسر کار صحیحی بوده است یا نه. اما با گذشت ایام و دل سپردن پگاه به وضعیت جدید، بر خویش که موجبات چنین وصلت فرخنده ای را فراهم آورده است، آفرین می گفت. او دیگر ترسی از آینده و آتیۀ ثروتش نداشت. پگاه دختر عاقل و باهوشی بود که ظرف مدت کوتاهی پژمان را بر سر عقل آورده و دارایی او را چندین برابر می کرد. فرزندی که در دامن پگاه پرورش یابد وارثی خوب و شایسته برای املاک و دارایی های نصیری خواهد شد و زحمات چندین ساله اش به هدر نخواهد رفت. او هر روز صبح و بعدازظهر از نزدیک شاهد فعالیتهای پگاه و نظارتش بر امور بود و می دید که نو عروس زیبایش چه دلسوزانه به کارها رسیدگی می کند و برای پیشرفت دامپروری طرح و نقشه می ریزد. پگاه هم از وضعیت جدیدش ناراضی نبود. تنها در سایۀ کار و تلاش می توانست گذشته ها را به دست فراموشی سپارد و برای آینده ای بهتر آماده شود.
بهار 1357 زمانی آغاز می شد که موجی از نارضایتی و اعتراض به دستگاه حاکمه سر تا سر کشور را فراگرفته بود. در هر گوشه و کناری از مملکت فریاد خشم ملت موج می زد و وعده وعیدهای شاه و دولت نیز دیگر راه به جایی نمی برد. دولت اکثر ساعات شبانه روز را حکومت نظامی اعلام کرده و مخصوصاً از ساعت هفت شب به بعد هر اجتماع بیش از دو نفر در خیابان و مکانهای عمومی ممنوع بود. مردم از سرشب در خانه هایشان را به روی هم می بستند و چراغها را خاموش می کردند. در این شرایط اداره کارخانه ها و شرکت برای شورانگیز و فرهاد امری سخت و دشوار گشته بود. فرهاد هر هفته دستور تعطیلی یکی از کارگاهها را صادر می نمود و در مقابل اعتراض و داد و فریادهای شورانگیز مرتباً جملۀ «چاره ای نیست» را زیر لب تکرار می کرد. او به شورانگیز پیشنهاد داد که برای استراحت و فرار از جار و جنجالهای تهران به رامسر سفر کند و ایام نوروز را در آنجا سپری سازد. خودش نیز قول داد که پس از مرتب نمودن کارها به او بپیوندد.
جمعه، سوم فروردین 1357، شورانگیز تهران را به قصد رامسر ترک کرد. آن روز هوا صاف بود و آفتاب دلچسبی از صبح بر شهر رامسر می تابید. پگاه و پژمان برای استقبال به فرودگاه رفتند. هواپیما ساعت چهار بعدازظهر بر زمین نشست. پگاه در کنار در خروجی ایستاده و منتظر بود که مسافران پیاده شوند. شورانگیز زودتر پگاه را دید و برایش دست تکان داد. پگاه و پژمان به سویش شتافتند و او را در آغوش کشیدند. شورانگیز از دیدارشان ابراز خرسندی نمود و از آنها خواست که زودتر فرودگاه را ترک کنند و بقیۀ صحبتها را برای خانه بگذارند. در محوطۀ پارکینگ رانندۀ نصیری انتظار آنها را می کشید. تعظیمی کرد و به شورانگیز خوش آمد گفت. سپس در عقب را گشود. شورانگیز میان پگاه و پژمان قرار گرفت.
در آن فصل سال جاده از ترافیک سرسام آوری برخوردار بود و علاوه بر تردد مسافران، رفت و آمدها و دید و بازدیدهای عید که از شهری به شهر دیگر انجام می شد بر شلوغی جاده می افزود. بنابراین حرکت اتومبیل نصیری به کندی انجام می گرفت. پگاه شیشه را پایین کشید: «نمی دانم چرا انقدر این جاده شلوغ است؟!»
پژمان دستش را دور شانۀ شورانگیز حلقه کرد: «ایام نوروز همیشه همینطور بوده است. چرا فرهادخان نیامدند؟»
شورانگیز در حالی که سیگارش را روشن می کرد، پاسخ داد: «نمی دانم. او آنقدر خودش را گرفتار کرده است که گاهی شبها هم به منزل نمی آید. تا نیمه شب یا در منزل دوستانش جلسه دارند و یا آنها در منزل ما هستند. از کارهایش می ترسم، اما دیگر هیچ توجهی به اعتراضهایم نمی کند. در میان این همه بدبختی و هرج و مرج دستور داده است دو تا از کارگاهها را تعطیل کنند.»
پگاه با تعجب گفت: «تعطیل کنند! اما برای چه؟»
- من هم نمی دانم. در تهران همه جا نیمه تعطیل است. پدرت می گوید کارمندان و کارگرها بر سر پست هایشان حاضر نمی شوند، آنها هم که می آیند کم کاری می کنند. اما همۀ اینها بهانه است. من می دانم که او فکرهایی در سرش می پروراند. او این مهملات را بهانه می کند تا از جواب دادن به من طفره برود.
پگاه و پژمان به یکدیگر نگریستند؛ نگاهی که هر دو مفهوم آن را به خوبی درک می نمودند. پگاه سکوت کرد و تا پایان راه دیگر حرفی نزد. پژمان و شورانگیز نیز هر کدام با افکار خود مشغول بودند.
به محض ورود به ویلا فرخ را دیدند که برای استقبال از مهمانش در آستانه در ایستاده بود. فرخ در صندلی جلو نشست و اتومبیل بوق زنان راه ساختمان را در پیش گرفت. فرحناز و خانم کاظمی جلوی عمارت در انتظارشان ایستاده بودند. راننده مسافران را در کنار باغچۀ گل پیاده نمود و اتومبیل را به سمت پارکینگ هدایت کرد.
دو خواهر یکدیگر را در آغوش کشیدند و سال نو را به هم تبریک گفتند. سپس شورانگیز نزد خانم کاظمی رفت، او را بوسید و عید را تبریک گفت. فرحناز همه را به داخل دعوت نمود و خودش پیشاپیش دیگران وارد خانه شد. دستور آوردن چای را داد و برای انجام کاری به آشپزخانه رفت.
پژمان در حالی که مشتاقانه سراپای پگاه را می نگریست با خنده گفت: «ببینم، پس این فرهادخان کی می خواهد بیاید و دختر خوشگلش را ببیند؟»
پگاه سعی داشت خودش را از محاصره بازوان محکم پژمان رها کند: «باز پژمان جفنگ گویی اش گل کرده. بهتر است به جای این حرفها به سمت آشپزخانه قدم رنجه بفرمایید و سرانجام چای را دریابید.»
شلیک خندۀ سایرین فضا را پر کرد. در همین هنگام فرحناز نیز با سینی چای سر رسید. آن را روی میز گذاشت و پرسید: «ببینم، برای چه می خندید؟!»
پژمان پیشدستی نمود و گفت: «برای سرنوشت چای!»
یک بار دیگر صدای خنده در سالن طنین انداز شد. فرخ از صندلی برخاست و به همه چای تعارف کرد. یک فنجان هم از داخل سینی برداشت و در حالی که آن را روی میز برای خودش می گذاشت، گفت: «حالا از خنده و شوخی بگذریم، واقعاً فرهاد کی می آید؟»
- نمی دانم، تاریخ آمدنش را دقیقاً مشخص نکرده است. اما گفت به محض اینکه کارهایش را سر و سامانی بدهد، حرکت می کند. وضع تهران خیلی آشفته است. معلوم نیست چه اتفاقی خواهد افتاد.
نصیری متفکرانه گفت: «همه جا همین طور است. این اوضاع و احوال تنها مختص تهران نیست؛ اما مطمئن باشید که...»
در همین هنگام خانم کاظمی وارد سالن شد. رو به فرخ کرد و گفت: «از اینکه صحبتتان را قطع می کنم پوزش مرا بپذیرید. اما خانمی پشت خط هستند و اصرار دارند که با شما صحبت کنند.»
فرخ با بی حوصلگی گفت: «حتماً یکی از کارگران است. می خواستی اسمش را بپرسی.»
- بله، همین کار را هم کردم. اما ایشان جواب درستی به من ندادند گمان نمی کنم از کارگران باشند. فارسی را با لهجۀ بخصوصی صحبت می کند. به زحمت متوجه شدم که با شما کار دارد.
اما هنوز خانم کاظمی جمله اش را به اتمام نرسانیده بود که ناگهان پژمان، بدون توجه به حضور دیگران، به سمت تلفن یورش برد و گوشی را با عصبانیت برداشت. موجی از حیرت حاضران را فراگرفت اما پژمان بی توجه به اطرافیانش مشغول گفتگو شد. با لهجۀ بخصوصی انگلیسی را صحبت می کرد و از طرز سخن گفتنش معلوم بود که حرفهای خوشایندی به طرف مقابل نمی زند. او با صدایی بلند و لحنی پرخاشگرانه کلمات را ادا می نمود. بعد از چند دقیقه ای گوشی را با شدت روی تلفن کوبید، کتش را برداشت و در میان حیرت دیگران از خانه خارج گشت.
پس از رفتن او تا چند دقیقه ای سکوت بر سالن حاکم شد. رفتار پژمان بسان شوکی عظیم همه را حیران و هاج و واج کرده بود. شورانگیز که خودش را بیگانه تر از سایرین برای دخالت در این امر احساس می کرد از جایش برخاست و رو به فرحناز نمود و گفت: «متأسفم که بیش از این نمی توانم در کنارتان بنشینم، گویا ترافیک جاده و تأخیر هواپیما مرا خسته کرده است. با اجازه من به اتاقم می روم تا قدری استراحت کنم.»
پگاه از روی صندلی بلند شد: «پس اجازه بدهید همراهتان بیایم و شما را به اتاقتان راهنمایی کنم.»
- نه دخترم، متشکرم. ببینم فرحناز جان، اتاق همیشگی را در اختیارم می گذاری؟
فرحناز که کاملاً حالت عادی خود را باز نیافته بود با صدایی آرام و گرفته گفت: «البته عزیزم...»
شورانگیز به همه شب بخیر گفت و سالن را ترک کرد. پس از رفتن او جوی که پژمان به وجود آورده بود دوباره بر سالن حاکم گشت. فرحناز رو به فرخ نمود و با لحنی پرخاشجویانه پرسید: «ببینم، این زن که بود؟»
- من هم مثل تو، چه می دانم. اما مطمئنم که قبلاً هم چندین مرتبه پژمان با او صحبت کرده است.
پگاه که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود رو به فرحناز کرد و گفت: «عمو فرخ درست می گوید. قبلاً نیز با او گفتگو کرده است. من چندین بار شاهد آن بوده ام. یک بار هم که زنگ زد اتفاقاً من گوشی را برداشتم. او با پژمان کار داشت و پژمان هم آن موقع در خانه نبود. نامش را پرسیدم اما قبل از اینکه پاسخی بشنوم مکالمه قطع شد.»
فرحناز پرسید: «تو از پژمان نپرسیدی این زن کیست و با او چه رابطه ای دارد؟»
- البته که پرسیدم. او گفت نامش ماریناست و همسر یکی از دوستان صمیمی اش در استرالیا می باشد. گفت می خواهند از هم جدا بشوند و مارینا به او زنگ می زند تا واسطه گردد و آن دو را آشتی دهد.
فرخ با قیافۀ مشکوکی پگاه را نگریست: «و ظاهراً حرفهای پژمان تو را قانع کرده است . از کجا می دانی که او درست می گوید؟»
پگاه متعجبانه گفت: «چه دلیلی دارد که دروغ بگوید؟! این زن چه کسی می تواند باشد؟ او حتماً در شرایط دشواری قرار دارد که هزینۀ سرسام آور و زحمت تماس گرفتن با این سوی دنیا را بر خود هموار می سازد.»
فرخ که حالت چهره اش نشان می داد زیاد به حرفهای پگاه خوشبین نمی باشد، گفت: «اگر بر فرض این طوری باشد که پژمان می گوید، پس چرا این زن با من کار داشته است؟»
- آه عموجان، شما چقدر یک مسئله کوچک را بزرگ می کنید. مگر ندیدید که خانم کاظمی چه گفت. او به زحمت متوجه حرفهای مارینا گشته است. حتماً او اشتباه شنیده است و شخصی که مارینا می خواسته با او صحبت کند، پژمان بوده است.
فرخ شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «به هر حال اگر هم این طور که تو می گویی باشد، حملۀ پژمان به سمت تلفن و بعد هم بدون خداحافظی رفتنش هیچ لزومی نداشته است.»
گرچه خود پگاه هم به رفتار پژمان مشکوک گشته بود، اما برای اینکه نگرانی را از نصیری و فرخ دور کند دیگر در این باب سخنی نگفت و موضوع صحبت را به شکارگاه و کارهایی که می خواست انجام دهد کشاند.
پژمان حوالی نیمه های شب به خانه بازگشت. پگاه نگران بود و با وجود اینکه همه خوابیده بودند، او در انتظار پژمان بیدار ماند و خود را تا آن وقت شب با تماشای تلویزیون سرگرم ساخت. مشغول نوشیدن چای بود که صدای اتومبیل پژمان را از سمت پارکینگ شنید. به کنار پنجره رفت اما تاریکی شب مانع از آن می شد که چیزی را ببیند. شنلی دورش پیچید و در خروجی را گشود. در کنار پله ها ایستاد و چند بار پژمان را به نام صدا زد. اما چون جوابی نشنید، تصمیم گرفت تا به پارکینگ برود. در را بست و از پله ها پایین آمد. آن شب برودت هوا کمتر از شبهای زمستان نبود و سوز سردی به صورتش تازیانه می زد. پگاه شنل را محکم دورش پیچید و وارد پارکینگ شد. کورمال کورمال خودش را به جعبۀ فیوز رسانید و کلید را بالا زد. لامپهای سر در پارکینگ روشن شدند و دید پگاه اندکی از قبل بهتر شد. او توانست پژمان را که هنوز داخل اتومبیل نشسته بود، ببیند. به کنار ماشین رفت و در کمال تعجب مشاهده کرد که پژمان سرش را روی فرمان گذاشته
heaven-born آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۸ بعد از ظهر   #130 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
Persiana آواتار ها
 
Persiana به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

فصل اول

پاسی از شب گذشته بود،اما پگاه هنوز روی تختخواب از این شانه به آن شانه می چرخید.صدای بلند شورانگیز که از اتاق مجاور شنیده می شد مانع از استراحتش بود و خواب را از چشمانش می ربود.از تخت پایین آمد و کلید لامپ را زد.رب دو شامبرش را پوشید و از اتاق خارج گشت.در تاریکی راهرو کورمال کورمال خودش را به اتاق خواب پدر و مادرش رسانید و پس از زدن چند ضربه به در داخل شد.شورانگیز روی صندلی نشسته و فرهاد به میزی که در کنار آن قرار داشت تکیه داده بود.با ورود پگاه با چشمان قرمز و خواب الود از جایش برخاست و او را در آغوش گرفت.سپس رو به همسرش کرد و گفت:عزیزم،می توانستی کمی آهسته تر صحبت کنی.تا چند دقیقه دیگر سر و کله مستخدمها هم پیدا می شود.شورانگیز نگاه پر مهرش را بر پگاه افکند و گفت:متاسفم سر و صدای بی موقع ما خواب را بر تو حرام کرد.آنگاه پگاه را رها کرد و به سمت پنجره رفت و بیرون را نگریست.شب چادر سیاهش را بر روی باغ گسترده و تاریکی و سکوت همه جا را فرا گرفته بود.سوز سردی در وجودش رخنه کرد.در حالی که پنجره را می بست گفت:هوا کم کم سرد می شود.با آنکه چند روز بیشتر از شهریور نمی گذرد و با این روزهای افتابی و گرم،نمی دانم شبها چرا اینقدر هوا سرد است.تا مغز استخوانم یخ کرد.فرهاد پیپش را از روی میز برداشت و مشغول روشن کردن آن شد.سپس رو به شورانگیز کرد و گفت:بیا،بیا اینجا پهلوی من و پگاه بنشین.هوا سرد نیست،اعصاب تو ناراحت است و هیجانزده هستی.می توانستی خیلی راحت این مسئولیت را نپذیری.به علاوه من نمی دانم که چرا گاهی وقتها مثل بچه های دبستانی از هر چیز کوچکی هول و دستپاچه می شوی.پگاه بر روی لبه تخت نشست و جایش را به شورانگیز داد.شورانگیز در کنار همسرش نشست و دستهای قوی و مردانه او را در دست گرفت و به چشمانش چشم دوخت.فرهاد با صداقتی که در کلامش بود و لبخندی که بر لب داشت،با لحن ملایمی گفت:از دست من نرنج.من اگر حرفی می زنم به خاطر این است که می بینم این طور بی برنامگی ها همیشه اوضاع تو را به هم می ریزد.فرحناز نباید این زحمت را بر دوش تو می افکند.خودت به اندازه کافی گرفتار هستی.حالا هم بیش از این ناراحت مشو.کارها را به دست من بسپار.قول می دهم چنان مهمانی بر پا کنم که فرحناز انگشت به دهان بماند.شورانگیز که پناهگاه امنی در آغوش همسرش یافته بود،احساس کرد که باز هم می تواند مانند گذشته به کاردانی او اعتماد کند.او در کنار فرهاد آرامشش را باز می یافت.



هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است...
شکرگزار باش؛
شاید بدترین شرایط زندگی تو برای دیگران آرزو باشد...



خدا شونه هامونو فقط واسه اینکه کوله بار غمهامونو روش بگذاریم نیافرید بلکه آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال...!

Persiana آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, جشنی, فراخوان, میترا, نودوهشتیا, گروهی, یادها, یادگار

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 83 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 148 ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
یادگار یادها | میترا جشنی | اسکن Persiana کتابهای کامل شده ایرانی 50 ۴ آذر ۱۳۹۰ ۰۸:۵۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | در سایه آرزوها (میترا شفقتیان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 96 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۳۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان