| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #81 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 393
(View Stats)
تشکرها: 373
تشکر شده 6,526 بار در 276 پست
کتاب مورد علاقه : قرار نبود..بغض غزل.. حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ...................................... ویرایش توسط doni.m : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۵۱ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #82 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جایی همین نزدیکیا
نوشته ها: 393
(View Stats)
تشکرها: 373
تشکر شده 6,526 بار در 276 پست
کتاب مورد علاقه : قرار نبود..بغض غزل.. حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 102تا110 با لباس عروس خسته و کوفته پای اجاق گاز نو و براق ایستادم و مشغول تهیه نخستین املت زندگی مشترکمان شدم.تو همچنان در اتاق خواب مانده بودی و سیگار می کشیدی.شام را بین شوخی های تو خوردیم.راستی که گرسنه بودم و با هر لقمه نیروی جدید در تنم می دوید.شام را که خوردیم تو همانطور خندان گفتی:می خواهم جایی برویم.عروسی دوم. -وای کیوان حالا...نا ندارم.بگذار برای فردا. -همین حالا عروس خانم با همین لباس سفید و این صورت خسته محشر که داری منتظرمان هستند.... خمیازه کشیدم و پرسیدم:کی..؟ -فیروزه خانم و آقا مراد...عروسی دوم ما به دل من.اولی که به دل تو هزار ماشاءا.. عالی برگزار شد.حالا مال من باشه عروس خوشگلم؟ از خواب و خستگی می مردم ولی اسم فیروزه خانم وسوسه ام کرد. -حداقل لباسم را عوض کنم؟ -عروسی تمام نشده بریم. -به راستی در خانه فیروزه خانم منتظرمان بودند.تمام چراغها روشن روشن بود و باران تندتر از پیش می بارید.دنباله ی بلند لباسم روی زمین خیس می کشید.پابرهنه بودم.پاهای خسته ام نم خنک و نرمی زمین را حس می کرد.نزدیک به صبح بود و رد خاکستری در انتهای سیاهی آسمان به چشم می خورد.فیروزه خانم در را به روی ما گشود و صورتم را بوسید.با عشق و شعف...احساس کردم به راستی عروسم.ولی عروس خسته و خواب آلود.حافظ با شوق دست زد و هلهله کرد.یواش یواش صبح می شد.اتاق بزرگ را هم آراسته بودند.پشت درها را باز کرده و بوی باران اتاق را پر کرده بود.دسط اتاق در ظرف های زیبای سفال فیروزه ای نقل و سیب و گلاب پر بود.می دانستم بوی گلاب را دوست نداری ولی چیزی نگفتی.سیب ها قشنگ بودند.ملافه های سفید مرتب بودند و بوی شربت گلاب و زعفران می آمد.حس کردم به بیست سال پیش برگشته ام.بوی چای بهار نارنج می آمد.من روی ملافه های سفید کنار تو نشستم و دامنم در اطرافم پخش شد.آرام آرام از لباسم بدم می آمد.آقا مراد با پیراهن سفید وارد شد.پیراهن تو هم سفید بود.نفهمیدم کی عوض کرده بودی.دستم را محکم در دستت نگه داشتی و گونه ام را بوسیدی.به خودم فشار آوردم که خمیازه نکشم. فیروزه خانم گفت:مبارک است.آرزوی صداقت و یگانگی برای هردوتان دارم.یگانگی و رسیدن به ذات یگانه حق...می خواستیم این برنامه را بگذاریم برای یک شب بعد اما کیوان جان اصرار داشت همین امشب برگزار شود.ینجا همه عاشق کیوان هستند.عاشق تو هم ساغر جان..پس عروسی تان را با عشق تمام می کنیم.با یک اشاره فیروزه خانم حافظ که هنوز دست می زد و نقلها را روی هوا می پاشید چراغها را خاموش کرد و دو شمع بلند روشن را وسط اتاق گذاشت. آقا مراد به گرمی و با صدای روشن گفت:بسم ا...رحمان الرحیم...به نام حق...وبا تکیه بر الطاف کارساز...شروع کن بانو. دف از نهانگاه بیرون آمد.در هوا با ضربات ریز جولان گرفت.باد پرده ها را به حرکت در آورد.اول فقط ریزهای ساده ضرب و بعد صدای هموار آقا مراد. -مرده بدم زنده شدم.گریه بدم خنده شدم...دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم.... دف اوج گرفت.شور گرفت.تو دستم را فشار دادیصدای تو به صدای روان آقا مراد پیوست. -گفت که دیوانه نه ای عاقل این خانه نه ای...رفتم و دیوانه شدم سلسله درنده شدم....گفت که تو مست نه ای رو که از این دست نه ای...رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم...رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم و از طرب آکنده شدم. چیزی در روحم سبک می شد ته می گرفت تهی می شد.تو خاموش شدی حافظ مشتی از نقلها را در هوا پراکند.تار آقا مراد ناگهان به جمع اضافه شد.گیج می خوردم سبک می شدم. -گفت تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای...از رخ جان بخش تو من مرده بدم زنده شدم....مرده بدم زنده شدم. آقا مراد سکوت کرد و تو همچنان که دستم را می فشردی ادامه دادی:گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری....شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم.امر تو را بنده شدم. حالا هر سه با هم می خواندید:گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم...در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم. باز تو خواندی:چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم..چونکه روی بر سر من پست و گدازنده شدم. خوابم بوی ریحان می داد.بوی باران.بوی شربت زعفران...روشنی و سبکی داشت.خواب غریبی بود.بودم و نبودم و در نبودنم عین تکامل بودم.دو نیمه داشتم.نوک قله ای ایستاده بودم و لباس عروسم در تنم می پیچید.باد می زد و من در قالب خود خودم را نمی شناختم.هستی ام در روح مه حلول کرده بود در جایی دور صدای تار می خزید. -دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...دولت پاینده شدم. می چرخیدم...سرم به دوار افتاد.مه در هم می پیچید.صورتی می شد.زرد می شد وهق هق آرامی از درون روحم برخاست.دردی نهفته و قدیمی.گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای....رفتم و دیوانه شدم.هق هق می کردم. یکباره پریدم.خورشید توی اتاق نا آشنا میان ملافه های سفید سرریز می کرد و می تابید.خسته و هراسان به یاد نمی آوردم کجا هستم.آواز و رویایی غریب در مغزم موج میزد.با حیرت نگریستم.اتاق فیروزه خانم بود.ملحفه های سفید شربت و سیب بالای سرم بود.با لباس و تاج عروس به خواب رفته بودم.تنها بودم.آرام به یاد آوردم که دیشب ناگهان به خواب رفتم.با شتاب برخاستم.پس تو کجا بودی؟لباس عروس در تنم زشت و مچاله بود و موهایم آشفته.به زور تاج را از سرم کندم و از اتاق بیرون آمدم.لباس بین دست و پایم پیچ می خورد و نزدیک بود زمین بخورم.تو در اتاق کناری با حافظ نشسته بودی. -کیوان! پشت به آفتاب نشسته بودی و تشعشع نور پشت سرت اجازه دیدن چهره ات را به من نمی داد.مرا که دیدی برخاستی. -برویم خانه ی خودمان. 12 گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم...در هوس بال وپرت بی پروپرکنده شدم. مراد بابونه را به قصد کشت زده و بابونه بچه را سقط کرد.مرد من تمام شب صدای شیون زن را می شنیدم که موج را می شکافت.پا برهنه بینشان دویدم خودم را میانشان انداختم.کمربند را به جان بابونه انداخت.سیاه و کبودش کرده عمه بلور توی سرش می کوبید ولی جلو نمی آمد.نمی خواست مرا بزند ولی من هم طعم کمربند را چشیدم.راست گفته اند درد جسم درد روح بی تاب را تسکین می دهد.شوفر مراد نشست و های های گریه کرد.به بخت خودش لعنت فرستاد و اینکه شیر پاک خورده ای به گوشش رسانده زنش خاطر پسرعمو را می خواسته...خدا یک چنین زنی را نصیبش کرده بود.دخترزا...ددری....شوفر مراد گریست.بابونه را دوست داشت.تنم از ضربه های کمر بند می سوخت.گر گرفته بود.بابونه را بردیم بیمارستان تنکابن...تمام لباس دختر خون بود.دکتر ها می خواستند شوفر مراد را تحویل کلانتری بدهند و اعلام جرم کنند.ضرب و شتم زن حامله...من و عمه و بابونه به ضجه و التماس افتادیم.کسی شکایت نداشت باید شهادت می دادم مرد من؟من گیج بودم و بابونه التماس می کرد شوهرش را زندان نبرند.کاش بودی عمه بلور آه می کشید که جای دکتر اینجا ها خالیه! مرد من بابونه بچه را سقط کرد. -صبح شما بخیر بیدارتان کردم مادر جان. نه خیلی ممنون....کیوان هم خوبه سلام می رسونه..بعله صبح زود رفت کشیک بود...راستش می خواستم بپرسم آلبالو را کی باید توی شربت بریزم که له نشود... -نه هنوز قوام نیامده... -ساقی جان هر چه فکر می کنم نمی دانم برای تولد کیوان چه باید بگیرم.بیا عصر برویم این پاساژ ها را ببینیم.یه چیز خاص می خواهم به خصوص جلوی خاله جان اشرف. -شیوا جان شما ترشی میوه را چطور درست می کنید سیب را می پزید یا خام توی سرکه می اندازید. -فیروزه خانم چرا بهار نارنج که من می گیرم عطر ندارد.به من یک مشت بهار نارنج بدهید. -نه متشکرم خانم منصف!کلاس اضافه نمی گیرم وقت ندارم. تو صبح ها زود بلند می شدی.عادت کرده بودی بدون ساعت بلند شوی.آهسته رو تختی شیری را کنار می زدی و به حمام می رفتی.گهگاه صدای آب درون وان مرا از خواب می پراند ولی دوباره سعی می کردم از یک تا بیست بشمارم تا خوابم ببرد.همین که به بیست می رسیدم تو اصلاح کرده و تمیز می آمدی و تند تند لباس می پوشیدی.گاهی خم می شدی و پیشانی ام را می بوسیدی. -کیوان...آه -بخواب عزیز دلم. در اتاق خوابمان نماز می خواندی ولی می دانستم پیش از طلوع نماز می خوانی.بعد تق تق آرام ظرفها بر می خاست و صدای هیس هیس کتری اتاق را می گرفت.تو برای ورزش صبح گاهی به پارک جلو خانه می رفتی و تا جوش آمدن آب باز می گشتی.من همچنان از یک تا بیست می شمردم تا خوابم ببرد.بعضی وقتا از برنامه و سر و شدا هایت کفری می شدم ولی هنوز آنقدر معذب بودم که داد نزنم.ساعتها پس از تو از خواب برمی خاستم.خواب آلود و گیج با همان پیراهن بلند خواب مسواک می زدم و زیر کتری را روشن می کردم.با یک دسته کاغذ کاهی بزرگ و چند مداد جلوی تلویزیون می نشستم و سعی می کردم طرح بزنم.اجباری در طرح زدن حس می کردم.چه طرح های به مفهوم خالی...گاهی با دستور آشپزی تلویزیون مخلوط می شد یا ابیات و اشعاری که یکباره به ذهنم می رسید.ولی طرح بهم پیوسته ی مثبتی وجود نداشت.به لوازم منزلم خو نگرفته بودم.هدایا و جهیزیه ی انبوه و نو اطرافم را گرفته بودند.همه مثل مهمان های مودب با لباس پلو خوری براق و زرورق صف کشیده بودند.از بوی نویی منفجر می شدند.حتی صابون ها هم نو و مصرف نشده و براق بودند.دستمال های چهارخانه آشپزخانه نو و بدون لک زرد سفید و صورتی روی هم تلنبار شده بودند.دلم نمی آمد کثیفشان کنم.تکلیفم را با نیمی از اشیای زائد که هول هولکی خریده بودم و فقط جا گرفته بودند نمی دانستم.انبوه و بی معنی بودند.فکر می کردم باید نصیحتت را گوش می کردم و ساده تر برگزار می کردم.نقاشهایم نیز منگ و بی خیال بودند.دلم از نقاشی گرفته بود.اول دست بوس خاله جان اشرف رفتیم.تو براستی خم شدی و دست پیر و فرتوتش را بوسیدی.خاله جانت در خودش بود هنوز به برلیانها افتخار می کرد.توی خانهی قدیمی فرسوده چشمهایش فقط از دیدن تو درخشیدن می گرفت و با دیدن من مه می گرفت و تیره می شد.چشم ندید مرا فیروزه خانم را آقا مراد را و...داشت ولی معتقد بود ماه عسلمان باید به پرستیژمان بخورد.باید فرنگ برویم.توهمربان بودی. -نمی خواهیم از شما زیاد دور بشویم همین گوشه کنار ها...اصفهان خودمان یا شمال توی زمینهای آقا بزرگ بد نیست دلمان تنگ می شود. -مردم چه می گویند؟ -می گویند دلشان نیامد خاله جان را تنها بگذارند. -لاله های روی طاقچه را برای شما گذاشتم.قیمتشان زیاد است.صلاح نیست توی خانه ی من پیرزن بماند.حتما ساغر خانم می توانند مواظبت کنند. از حرص دندانهایم را بهم فشردم.برخاستم و چای دم کردم. توی آشپزخانه بزرگ دودزده دنبال استکان تمیز گشتم.کپه کپه ظرف کثیف ولو بود.در سان عروس صائب السلطنه نبود ولی چاره ای نداشتم.آستین ها را بالا زدم و ظرفها را جمع کردم و دانه دانه شستم.صدای صحبتتان را از دور می شنیدم.در آشپزخانه راحتتر بودم راستی راحت تر بودم.از نگاه سنگین و سرزنش کننده ی خاله جانت خلاص می شدم.یخچال کهنه را تمیز کردم.خاله جانت هفته ای سه روز کلفت داشت ولی نمی دانم چه می کرد و چطور از پیرزن سو استفاده می کرد.دلم خنک می شد.دست خودم نبود با غیظ دستمال را با مایع ظرفشویی آغشته می کردمو تا ته یخچال می کشیدم.آخر کار حسابی کوفته بودم.البته ظاهر گند آشپز خانه هم تغییر نکرده بود فقط کپه های کثیف ظرف از جلوی چشم دور شده بودند.کدو و مرغ آپز پیرزن را روی اجاق گذاشتم و با چای برگشتم.تو لبخند زدی. -خسته شدی عزیز دلم لازم نبود زهرا می آمد. به خاله جانت زل زدم. -کاری نکردم وظیفه ام بود.غذای شماهم روی چراغ است. خاله زل زل نگاهم کرد.چیزی نگفت تو هم دوباره لبخند زدی.من از حرص و خستگی بغض کردم.حتی یک تشکر خشک و خالی نکرد.بعد به دیدن مادرم و ساقی رفتیم.مادرم هفت جور غذا پخته بود.زرشک پلو..آش.حلیم بادمجان...قورمه سبزی.مرتب بشقابت را پر می کرد.برای ساقی خواستگار آمده بود.بحث داغ بود.دلشان نمی خواست سفر برویم ولی چیزی نمی گفتند.برای تو پیراهن خریده بودند.عالم آشکار به تو افتخار می کردند. از فروزه خانم و آقا مراد هم خداحافظی کردیم ولی سرپایی بدون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #83 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: خونه خودمون
نوشته ها: 54
(View Stats)
تشکرها: 752
تشکر شده 774 بار در 58 پست
کتاب مورد علاقه : خرمگس حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز 64 تا 83 چای را جلوی ما گذاشت. از لیوان جلوی رویم عطر بهارنارنج و هل برخاست. ناخودآگاه مفتون و خسته گفتم: خوشا به حالتان، چقدر خوشبخت هستید خانم! کاش یک اتاق هم به من بدهید. نمی دانم چرا این حرف از دهانم بیرون پرید و یکباره احساس بدبختی کردم و بغض گلویم را فشرد. نه تو و نه زن تعجب نکردید. هر دو لبخند زدید و اجازه دادیدقطره های اشک از گونه ام پایین بچکد. زن گفت: ناهار خورده اید یاچیزی حاضر کنم؟ تو با خنده و خوش خلقی گفتی : جای شما خیلی خالی بود. ما ناهاری عالی خوردیم فیروزه خانم! حافظ هنوز هم خودش را توی اتاق حبس می کند؟ -حبس نه پسرم، حبس نه، زیاد با خودش خلوت می کند، زیاد می خواهد خودش را بفهمد ... یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان، چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید. تو گفتی : فیروزه خانم آن موقع که من تاتی تاتی می کردم در آمریکا عرفان خوانده ، تا دکترا هم ادامه داده. با سادگی پرسیدم: پس اینجا چه کار می کنید؟ حیف شما نیست خانم! -هر کسی باید جایی باشه که بهش تعلق داره و کاری را بکنه که با طبع و فطرتش هماهنگ باشه، من این کنج پرواز می کنم، کیوان جان بین مریضها و بی سرپرستها ،تو هم که عزیز دلم حتما با نقاشیها و رنگ و بوم. -من خاکی ام، تماما خاکی، من نه سیر می کنم نه پرواز می کنم ولی بال بال زیاد می زنم. صبح تا شب خودم را به در و دیوار می کوبم. -مقدمه پروازه ،ما همه در مقدمه ایم اصل کتاب که ناخوانده است. در همین موقع پیرمردی کوچک و حافظ که تقریبا دو برابر پیرمرد دویدی و دست پیرمرد را بوسیدی . پیرمرد تمیز و ساده جمع و جوری بود مانند تمام پیرمردهای دنیا. -آقا مراد این ساغر خانمه قبلا به شما گفته بودم ، همانکه گفتم نقاش هستن. -کیوان جان از شما خیلی تعریف کرده، ساغر خانم خوش آمدید. حافظ بی مقدمه گفت: نقاشیهامو ببین! آوردم تو ببینی ، فقط تو. بوم ها را از آغوشش رها کرد و همه با سرو صدا کف اتاق ریختند. من در مقابلم مشتی خط خام و دنیایی مجنون وار و غریب دیدم. چه جنونی می توانست کسی را وادار به کشیدن چنین چیزهایی بکند؟ آقا مراد ساکت نشسته بود، فیروزه خانم هم! حتی تو هم ساکت بودی . من به طرز احمقانه ای گفتم: خیلی قشنگه، خیلی خوبه. حافظ به طرفم بازگشت و گفت: شما چیزی از نقاشی نمی دونید . والا اینا افتضاحه ! من می خواستم چیزهای افتضاح بکشم، یعنی تصمیم گرفتم بد نقاشی کنم. خیس عرق شدم، حق داشت وحشتناک بودند ولی چرا باید من برای خوشایند جمعی که نمی شناختم چنین اظهار نظر کوته بینانه ای بکنم. ازخودم بدم آمد. کسی به حافظ تذکر نداد که من هم نقاشم. همه به تابلوها نگاه می کردند. من آرام در خودم فرو رفتم. پیرمرد با چشمهای صاف و آبی به من خیره شده بود که یکباره گفت: ساغرخانم من کارمند بازنشسته راه آهنم ما با حقوق بازنشستگی خودم و بانو زندگی می کنیم. جا خوردم، نمی فهمیدم چه ربطی به من دارد. لبخندی احمقانه و مات تحویلش دادم و لیوان چای را در مشتم فشردم . حرارت لیوان به نوک انگشتانم نفوذ کرد و دستم سوخت. تو بسته کوچک سفیدی از جیب درآوردی و جلو پیرمرد گذاشتی. -این قرصاتون. فقط تو را به خدا سر وقت بخورین . حافظ جان این تابلوها را جمع کن و دستگاه فشار را بیار من فشار خون شما را بگیرم. حافظ گوشه اتاق سرخورده کز کرده بود با شنیدن حرفهایت برخاست و بدون جمع و جور کردن تابلوها از در بیرون رفت. تو پرسیدی: باز هم پیاده روی می کنی؟ فیروزه خانم گفت: دیشب با منو مراد تا آخر خیابان دربند آمد و برگشت ولی روی هم از صبح تا شب توی اتاقها می چرخد و با خودش ورد می خواند. از وقتی مادر و پدرش به دیدنش اومدن و خواستن ببرنش بدتر و بدتر شده کیوان جان! شب می آد گوشه اتاق من کز می کنه و اشک می ریزه و حرف خواهرشو که عمرشو داد به شما می زنه ... کای این پدر و مادر دست از این پسر می کشیدند و خلاصش می کردن. آقا مردا همانطور آرام و شکیبا نگاهمان می کرد. بانو! اوقاتشان را تلخ نکن، کیوان خان الان فکر عروسی و شیرینی است. فیروزه خانم خندید. تو سرخ شدی و چیزی در قلبم فرو ریخت . تو بی معطلی گفتی: نه استاد! باید بذارین فیروزه خانم حرفشان را بزنند! حال حافظ خوب نیست. شما باید با این نفس جادویی تان متقاعدش کنید با من بیاد. باید در بیمارستان تحت معالجه قرار بگیره. فیروه خانم شانه بالا انداخت و گفت: نه کیوان جان! می بینی که حالش آنقدرها بد نیست اگر هم باشه ما ترجیح می دهیم تمارستان بره ، هنوز که آزارش به کسی نرسیده. -شما اشتباه می کنید. اون حالش مناسب نیست. اصلا برش گردونین خونه اش. -چطور همچین کاری بکینم کیوان جان؟ مرده گنده را مثل مرغ توی اتاق حبس می کنند و کمربند به جانش می کشند. دوای این طفل بدبخت محبته، توجه پاکه ، نه حبس و شلاق و تبر. تو یادت رفته روز اول که اینجا اومد چطور خودش را خیس می کرد. آنقدر حال ندار و به هم ریخته بود که نمی توانست دستشویی رفتنش را بگوید. حالا حتی تنها قدم می زند، خرید هم می کند. به یمن وجودش مرتب نان تازه داریم. محال است کسی در نگاه اول بفهمد این بچه مریض بوده. فیروزه خانم حالت خاله خان باجی های پیر فامیل را داشت. حالت مادربزرگهای نیمه دلسوز و نیمه حاکم که وجودشان ضروری به نظر می رسید. همانطور که تند تند از حافظ دفاع می کرد برخاست و گفت: خودم دستگاه فشار را می آورم تا ببینم حافظ کجا رفت؟ چند لحظه بعد با دستگاه و چند شیشه مربا بازگشت. -بیا کیوان جان! این سهم تو از مربا، خیلی وقت است کنار گذاشته ام. بیا عزیز دلم بلکه صبحها بهتر صبحانه بخوری. -واقعلا لازم نبود، این چه کاری است کرده اید فیروزه خانم!زحمتتان زیاد شد. -کیوان جان تو خوب می بخشی و خوب هدیه می دهی ولی خوب هدیه نمی گیری . این یکی را باید تمرین کنی. می ترسم یک روز عشقی را که احتیاج داری دریافت نکنی پسرم. تو فشار خون هر دو را گرفتی و با لبخند گفتی: علی مثل همیشه . هر دو سرحال و سلامت هستید. حالا با اجازه شما ما مرخص شویم. وارد حیاط که شدیم هنوز باران می آمد. من هیکل عظیم حافظ را دیدم که روی حوض خم شده بود و با قلم موی متوسط روی حوض نقشهای سبز و قرمز می کشید. باران تند و شتابزده بر رنگها فرود می آمد و بازی شان می داد. با دیدن ما فقط سر تکان داد. -می روید؟ تو دست محبت آمیزی روی شانه اش گذاشتی که نفهمید، غرق در کار خودش بود. 8 دنیا را هر کدام از ما به گونه ای می بینیم و تجربه میکنیم و جای تاسف است که هر کس از چیز جداگانه ای رنج می برد. بر من دردی بدتر از انتظار و سردرگمی نگذشته است. حتی در رویاهای شبانه ام به تو می اندیشم و در خواب دنبالت می گردم. خواب می بینم که برایم میوه به آورده ای . عطر به و خاک نم خورده در تمام خوابم جاری می شود. به را روبروی من می گذاری و موهایم را نوازش یم کنی و آرام آرام در گوشم زمزمه می کنی: شمار را گم کرده ام، همه جا به دنبالتان می گردم. و بوی روشن به تمام خواب مرا می گیرد. شوهر صفورا پیش از رفتنش صفورا را سیر کتک زد و بعد حتی نگاهش هم نکرد. صفورا پابرهنه وسط کوچه های گل آلود و باران خورده می دوید و فحشش می داد، قسم می خورد: جان حسین...جان فاطمه ...ای خدا!... و ضجه می زد. زانوهای مرد را بغل کرده بوده و زار زار گریه می کرد. مردم ده آرام آرام دورشان جمع شدند و پچ پچ کردند. میانجیگری کردند ولی مرد هوای رفتن داشت؛ رفتنی بود. به التماس کدخدا به خانه بازگشتند و روی هم بوسیدند. ولی فردا پیش از سپیده مرد رفته بود. صفورا مشت مشت گل و خاک توی سرش می پاشید و یقه اش را می دراند. مردم با چشمهای گشاد نگاهش می کردند. تو آمدی چادرش را از مسط گلها برداشتی روی سرش انداختی. حسین و فاطمه را جمع و جور کردی و به خانه آوردی. پدرش به خانه راهشان نمی داد. تو آرام بخشی قوی به صفورا تزریق کردی و بچه ها را بردی رستوران ساحلی فانوس! مرد من، حسین و فاطمه زیاد دلتنگ تو می شوند. هر چه به خانه نزدیک تر شدیم من غمگین تر می شدم. روز غریب و آرامی را در کنار تو گذرانده بودم. دلم می خواست قدم بزنیم و باز هم صحبت کنیم. هراس مرموزی از به خانه رفتن در خود حس می کردم. باران بندآمده بود و از خیابان بوی خاک نمزده و باد غبارآلود می آمد. تو حرفی نمی زدی؛ گاهی سیگار می کشیدی و گاهی هیچ! خواب آلود نگاهم می کردی. برای آنکه فضای سنگین بین خودمان را کم کنم گفتم: در فکر به نظر می رسید دکتر کیوان میرسپهر ، نوه صائب السلطنه، شازده قاجاری. تو لبخند زدی و گفتی: وقتی شیطنت می کنید در نقطه قدرت هستید. چیزی توی چشمهایتان برق می زند. -چه فایده ، هر چه قوی ترم بیشتر احساس ضعف می کنم. با گفتن این حرف به راستی لرزیدم. تو با نگرانی نگاهم کردی. -سردتان است؟ کت مرا می خواهید؟ -نه از درون سردم، گرمای حقیقی می خواهم. تو باز سکوت کردی. جلوی در خانه که ایستادی نرم و شمرده گفتی: ساغر جان، فکر می کنم شما زیاد دلبسته تردیدها و دردهایتان هستید! هر چیزی را می توانید برای خودتان سخت کنید. من برخلاف شما دلم می خواهد همه چیز را به سمت سادگی هدایت کنم. سادگی ناب ترین بخش وجود ماست. -من با خودم درگیرم -درگیری تان را با من شریک شوید، با من ازدواج کنید! از لحظ اول که تو را دیدم به همین فکر می کردم، ولی حالا جا خوردم. راستی حیرت کردم . تو با آرامش گفتی: حالا جواب ندهید. من از شما یک جواب طلب دارم... هر وقت که بخواهید. خداحافظ! گیج و منگ از پله ها بالا رفتم. به محض رسیدنم مادر فهرست بلند و بالایی جلوی رویم گداشت. -خانم آزاده ... خانم منصف ... موسسه دانشمند... آقای عموزاده ... انتشارات دریا... دفتر شرکت شباهنگ ... دکتر مشیری ... گلناز ، شیوا تلفن کردند همه هم کار واجب داشتند. -اه. -وا! اه به چی مادرجان؟ چته؟انگار رنگ و روت هم پریده؟ -اه به این نزدگی ، اه به موسسه ها ، خانم آزاده ... نشر و دکتر مشیری و همه. کیفم را پرت کردم و از خانه بیرون رفتم. به هوای تازه نیاز داشتم. به باران... به اکسیژن ... فضای خانه تنگ بود و من سخت ناآرام ، از ته دل می خواستم گریه کنم. کاش می توانستم نزد فیروزه خانم برگردم و سر بر دامنش بگذارم و آنقدر گریه کنم که محو شوم، رها شوم. راستی چرا مرا نزد فیروزه خانم بردی؟ می خواستی یادآوری کنی چقدر از آرامش دورم! دلم می خواست شکل زندگیم را عوض کنم. درست تغییر دهم. تو را دوست نداشتم یا دست کم ایمان داشتم که عاشقت نیستم ولی نمی توانستم آرامش غریبی که در کنار تو حس کرده بودم را فراموش کنم. ساعتها راه رفتم و گیج تر از پیش بازگشتم. -وای ساغر جان ، دلم هزار جا رفت. تو چقدر خلی. -مامان آقای میرسپهر امشب از من خواستگاری کرد. نیش مادر باز شد. -مبارک است، مبارک است. قرار می گذاشتی بیان خانه ... وای خاک بر سرم آمادگی نداریم. یه دست فنجان و یه جفت قالی خوب باید بخریم... چند روز وقت می خواهم خانه را درست آن طور که می خواهم تمیز کنم... باید بریم از میدون تره بار میوه خوب بخریم. تو تنهایی نمی تونی ، من خودم باید باشم. زود به رختخواب رفتم با چشمهای باز هاج و واج و گرفته! با لیوان چای و قصر کافکا. کمی هم با نوشتن خاطراتم سرگرم شدم. پنجره را گشودم. باد می آمد و خاک نفس عمیق می کشید. می خواستم تنهای تنها باشم. دلم شور می زد. باد پرده ها را تکان می داد و در تن اتاق جاری می شد. چای خوردم بدون برگ بهار نارنج. نداشتیم، دلم چای با بهارنارنج و هل می خواست، بانو فیروزه را می خواست، نقاشی های روی حوض حافظ را می خواست. از شبهای تنهایی به ستوه آمده بودم. بی قرار و خسته بودم، بی قرار بی قرار، فکر می کردم تنهایی دردناک است، دانستن اینکه تنها هستیم دردناک تر است. خواب آلود و گیج رنگها را روی پالت مخلوط می کردم. نم نم خفیف باران صورتم را تر می کرد. تمام شب را بیدار مانده بودم و نمی دانستم چه تصمیمی بایدبگیرم. از دور که تو را دیدم دلشوره گرفتم. فکر می کردم حداقل چند روزی به من فرصت فکر کردن بدهی. آمادگی روبرو شدن با تو را نداشتم، می ترسیدم. خنده و نفس نفس زدنت از معذب بودنم کم کرد. -صبح بخیر خانم نقاش! احوال شما؟ -امروز دیر فرمودید والاحضرت ، نوه مستطاب صائب السلطنه. -خیلی منتظرم بودید؟ ساغرجان! چشم به راهم بودید؟ -منتظر شما نبودم! سپس به تابلو اشاره کردم. -بیایید ببینید همین امروز تماش کردم. تو با دقت کامل براندازش کردی و گفتی: نرم و گیراست درست مثل خودتان. خوب نخوابیده بودم . بیش از هر زمانی می دانستم تنها هستم و شاید به همین دلیل با کج خلقی گفتم: مثل اینکه یادتان رفته که به نظرتان من یک تکه آهن پاره ام. -فکر می کنید چه خصوصیتی در شما اینقدر مجذوبم کرده! چشم و ابرویتان ... تا آنجا که یاذم هست مال سوفیا لورن شهیر قشنگ تر است. همین تناقص غریبتان جذبم می کند. می دانید چه فکر می کنم، فکر می کنم من و شما هر دو آهنهای جیوه نما هستیم. آنقدر جیوه مانده ایم که آهن بودن یادمان رفته است. -شما هیچ شباهتی به آهن ندارید آقای میرسپهر. -شما اقتداری استثنایی دارید. تعجب می کنم با این همه اقتدار چطور این را نفهمیده اید. طبیعت سرسخت من و شما ماجرای پردردی است. چیزی است که نمی توان با جیوه و آب و خاک تقسیمش کرد، از درون هم دوب نمی شود، فقط ساییده می شود ، اصطکاک پیدا می کند و سنگینی بیش از حد و سختی اش را یک عمر باید تحمل کنیم. من! مرد من! گرداگر خانه مان می گردم. شمع روشن می کنم و شمع روشن می کنم . به لالایی صفورا گوش می دهم، هیس ! بچه ها باید بخوابند. شامشان را خورده اند. نمی دانم آیا زمانی قادر به لمست و در آغوش کشیدنت خواهم بود؟ هر صدایی و هر اشاره ای تمرکزم را به هم می زند و مرا از جا می پراند. بوی باران تو را به یادم می آورد. باد نشانه توست ، نور فانوس یادآور توست. تو برای من در همه چیز تجلی می یابی. صورتم را می شویم و جوشانده بابونه می زنم. تو باید بیایی ، هر چند که به تجربه دانسته ام بایدی وجود ندارد، باید بی باید! -با من به بیمارستان می آیید؟ -چرا باید بیایم. -بایدی وجود ندارد. گفتم اگر دوست دارید محیط کارم را هم ببینید. -جوری حرف می زنید انگار بله را گرفته اید، درست مثل اینکه زنتان هستم. تو با شیطنت خندیدی و گفتی: مگر نیستید؟ -دلم می خواهد برای شما غیرقابل دسترس بمانم. -مگر از من می ترسید؟ می ترسیدم ولی گفتم: نه ، برویم مطبتان را ببینیم. -امروز می آیید؟ -نه فردا... نشانی و ساعت و همه چیز را مشخص کنید. خودم می آیم. -دنبالتان نیایم؟ -نه! برای یک عمر شستن و پختن آمادگی نداشتم ولی در کنار تو ماندن وسوسه ام کرد. وسوسه آرام آرام ماندن. نمی دانستم آیا حق داشتم طالب آرامش تو باشم یا نه؟ من که عشقی نداشتم تا به تو ببخشم، حتی قطره ای، آنقدر مردد بودم که می گذاشتم شرایط مرا با خود ببرد. از صبح صد نفر راجع به سر و وضعم نظر دادند. مادر دور خودش می چرخید و دستهای کارکرده اش با به هم می مالید. -زیاد آرایش نکن مادرجان! ماتیک پررنگ نزن! خانم و سنگین باش ... جلف لباس نپوش. ساقی دور و برم نمی پلکید . روی تخت دراز کشیده تبود و سرش را توی یک کتاب مراقبه مخفی کرده بود. ولی هر چند وقت یکبار با اضطراب می گفت: روسری گل بهی سرت کن ... نه سورمه ای، با کرم بهتره ... لاک کرم بزن ... بیا خط چشم و خط لب برات بکشم... نه لاک قهوه ای بزن. خودم کلافه بودم ، کلافه و گیج. منتظر آمدن تاکسی ساعت را نگاه می کردم. دستی به سر و صورتم برده بودم و رژ لبم هم پررنگ و پرمایه بود، به زرشکی می زد. مادر با تاسف نگاهم می کرد. -وا مادر! عین عروسها خودتو درست کردی، هیشکی نمی فهمه تو دختری ... اون انگشتر را از دست چپت دربیار. هر چه تاکسی به جنوب شهر نزدیکتر می شد دلهره بیشتری پیدا می کردم و راننده بیشتر غر می زد. سعی می کردم نفس عمیق بکشم و فراموش کنم که به دیدن خواستگارم می روم. جلوی بیمارستان شلوغ و بی نظم بود. ملغمه ای از ماشین و مسافر و کمپوت و بیمار. دهاتی هایی که بار و بندیلشان را جلوی در گذاشته منتظر بستری شدن بیمارشان چرت می زدند یا می دویدند. دسته گل های گلایل زشت و بدترکیب در دست ها می گشت. از تاکسی که پیاده شدم ناگهان متوجه وضع نامناشب خودم شدم. صدای پاشنه های ده سانتی کفشم در راهرو درب و داغان می پیچید و توجه آدمهای بی حوصله را به من جلب می کرد. چند رزیدنت جوان با دیدنم پچ پچ کردند و خندیدند. کفشهای پاشنه بلند... مانتو مثل شیر ... ماتیک زرشکی تند، میان انبوهی از آدمهای بدبخت و خسته و مریض. پیرزنهای گریان و مردهای مستاصل که زیر بغل پیرمردهای مچاله و زهوار دررفته را گرفته بودند و بیماران پیژامه پوشی که دمپایی های پلاستیکی شان را روی زمین می کشیدند. از پرستار بداخلاق و چاق پشت میز سراغ اتاقت را گرفتم. کج کج نگاهم کرد و با انگشت نشانم داد و من ناگهان تو را با روپوش سفید روبروی خودم دیدم. زیر بازوی پیرمرد چغری را گرفته بودی و با همراه جوان کردش تند تند صحبت می کردی. با روپوش سفید سفید و موهای روشن و لبخند صاف و شفاف... با دیدنم جا نخوردی . بیشتر لبخند زدی. -چه عجب از این طرفها! به مرد جوان گفتی: خدا به همراهت! مواظبش باش! سیگار مطلقا نکشد و الا مجبورم بستریش کنم. سیگار نه! فهمیدی پدر جان! در گوش مرد جوان چیزی زمزمه کردی . مرد سرخ شد و سر تکان داد. من خودم را جمع و جور کردم. مثل مترسک سر جالیز پر از قر و فر و دنگ و فنگ بودم ، وصله ابریشم روی لباس کتان. در اتاق خشکی حالتت کمتر شد، عالم آشکار. هول و معذب بودی . اتاق کهنه و ساده ای با تخت و پاراوان سفید چرک مرده. تو صندلی را جلو کشیدی و من نشستم . تیرگی چشمهایت به من فهماند که ظهرهای دریاچه برای تو هم آرامشی فراهم می کند. تو جلو میز نشستی و با خودکارت بازی می کردی. صورتت سرخ و رفتارت مردد و مستاصل بود. با شیطنت گفتم: شما موقع معاینه خانمها ، بخصوص اگر خوشگل باشند چه رنگی می شوید؟ بنفش؟ ارغوانی؟ تو سرختر شدی و خندیدی ، گفتی: اینجا کمتر خانم خوشگل می بینم. دوباره سکوت کردیم . تو به فلاسک نقره ای کوچک روی میزت اشاره کردی. -چای می خورید؟ -نه ممنون! خیره نگاهم کردی ، سرم را زیر انداختم. -خجالت می کشید؛ من وسوسه نمی شوم! نفس عمیقی کشیدم و باز هم به موزاییک های رنگ و رو رفته خیره شدم. تو نفس عمیقی کشیدی و پرسیدی: می خواهد بخش را نشانتان بدهم! -نه! دلم می گیره، اینجا پر از فقر و مریضی است. -کار تازه نمی کشید؟ -کار نرم و گیرا... یک قطره جیوه تازه! -هر چه دوست دارید شما با نقاشی تان غریب به نظر می آیید. -در حال حاضر که یکسری تصویر سازی پرت و پلا برای یک شرکت آب پرتقال سازی سفارش گرفته ام. شبها تا صبح پرتقال می کشم بعضی وقتها هم نارنگی باید ببینید. -اینجا برایتان تنگ است... حرف خودم نیست. هر وقت این طور صدایم مثل حالا که صدای شما می لرزد می شوم فیروزه خانم می گوید اینجا برایت تنگ است. نفسم سنگینی کرد. -من از عشق تهی شدم. پر از تصویر آب پرتقال و شامپو هستم. پر از جار و جنجال این شهر و این دنیای تهی است. خوش به حال فیروزه بانو. -او هم توی همین شهر دو قدم بالاتر کنار یک شاعر پیر و خسته بازنشسته و یک پسر دیوانه خطرناک زندگی می کند. برای آنها اینجا تنگ نیست خودشان وسعت دارند. -من ندارم. تو برخاستی و از پنجره به حیاط بیمارستان نگاه کردی، سپس سر برگرداندی . خسته و منگ بودی. -ببخش که درست پذیرایی نمی کنم، گیجم، فکر می کنم عاشقت شده ام. چیزی ته قلبم نفس کشید و خاموش شد. به اتاق فرسوده و ضد عفونی شده خیره شدم و حس کردم که دلم خواب می خواهد. یک رویا خسته بودم. نگاه تو هم خسته و بی فروغ بود. -دلم می خواهد به چیزی برسم. نمی گویم تغییر کنم، می گویم کشف کنم، یک زندگی ناب ساده و سلامت. من و تو با هم می توانیم به چیزهای باارزشی برسیم، نه؟! پوزخند زدم و گفتم: من دلم شوهر پولدار می خواهد و بریز بپاش؛ ما ربطی بهم نداریم. در من سادگی نیست والا خودم را در تبلیغ آب پرتقال غرق نمی کردم؛ کنار شما توی همین مریضها غلت می زدم. بوی الکل خفه ام می کرد. کیف روشن و عینک آفتابی ام را برداشتم و گفتم: با این حال فکر می کنم بهتر باز هم فکر کنم . بعد به تو خبر می دهم. 9 من جام بلور صاف و تراش خورده ای را می شویم و لبریز آب می کنم. نارنج تازه ای را در میانش می چکانم. خانه را عطر تازه نارنج پر می کند. پنجره را می گشایم. هوای یخ و نمدار تن پرده را می لرزاند و در بوی نارنج و چای و دریا حل می شود. من گمانم آن سادگی ناب که می گفتی همین بود. گاهی اوقات به حرفهایت زیاد فکر می کنم. عشق ، شاید نیاز به یک معشوق...لیلی ... عشق شاید جریان ناب هستی باشد، بوی نارنج تازه و تمرین لبخند... تمرین لبخند جلوی آینه... مادربزرگم می گفت عشق نیاز همه گیر مردم است فرق ندارد که باشی ؟ کجا باشی؟ داستان بدون عشق خواندن ندارد. بازگرد مرد من! تو را دوست دارم. مثل موسیقی نرم کشتزار و شالی های برنج، مثل لبخندی که به من آموختی، مثل روشنی... مثل نور. دوست داشتن پاک و عمیق ، نور را به زانو در می آورد و من دلم می خواهد خود خورشید باشم. تو را دوست دارم مرد من! تو را دوست دارم محبوبم. -این پنجشنبه؟ ساعت هفت؟ واه واه چقدر کار داریم. مادر ، یک هفته نشست و سایید . تمام شیشه ها را ، حتی شیشه آشپزکخانه را برق انداخت. تمام پرده ها را ، حتی پرده حمام را شست و یک جفت قالیچه خوب برای کف اتاق؛ یک دست فنجان زرد و سبز ... یک دست پیش دستی و جای دستمال کاغذی خرید. چه میوه های خوبی. دانه دانه با عشق سواشان کرد. سیب سرخ بدون لک، پرتقال ... خیار تازه سبز قلمی وشیرینی تازه. دور خودش می پرخید و درزها و حاشیه ها را پاک می کرد. من گیج بودم. بیشتر توی اتاقم می ماندم. کنار دریاچه هم نمی رفتم. باید پوستر شرکت تولید شامپوی فرش را تمام می کردم و می خواستم ازدواج کنم. مات می شدم . دوستت نداشتم فقط شوهر مهربان و دهن پرکن می خواستم. مادر مرتب لقمه و سینی غذا حاضر می کرد. دلم بهم می خورد. هیجان روبرو شدن با خاله اشرفت را داشتم . از سر سیری آرایشگاه رفتم، صورتم را بند انداختم و زیر ابروهایم را تمیز کردم. ناخنهایم را مانیکور کردم و لاک سیر زدم، خیاطی رفتم و برای شب خواستگاری پیراهن زرشکی سفارش دادم به من می آمد، با لاک و ماتیک زرشکی.مادر غر می زد که سبک لباس می پوشم. باز می آمدم روی تختم دراز می کشیدم. حتی گریه هم کردم و خودم نفهمیدم مچرا؟ بوی عروسی می آمد ولی دور دور بود. هزار بار فکر کردم باید صبر کنم تا با عشق ازدواج کنم و هزار بار دیگر به خودم یاآوری کردم که دیگر چنین خواستگاری سراغم نمی آید. عاقبت روز خواستگاری رسید . از صبح با موهای خیس روی تخت دراز کشیدم و به تق تق کاسه و بشقابها گوش دادم. نزدیک غروب پیراهن حریر زرشکی را پوشیدم . لاک زدم ، آرایش کردم، موهایم را تافت زدم. بیگودی ها را باز کردم و سرسری نگاهی به میوه های تازه براق انداختم. جای گلدانها را عوض کردم . ظرف شیرینی را عوض کردم م. عمه ها و دایی ها آمدند. همه شق و رق و خوش لباس بودند. معذب ... با لبخند نگاهم می کردند و مرا در لباس عروسی می دیدند. سرانجام تو آمدی ... با خاله اشرفت، تنها بازمانده خاندان که شل شل می زد و چند ردیف مروارید به خودش آویزان کرده بود. صورتم را که بوسید حس کردم بوی نا و کهنگی می دهد، بوی پیری ... عصایش را کنار مبل رها کرد و زل زل نگاهم کرد. زیر خیرگی نگاهش عداب می کشیدم . تو فقط با خودت یک شاخه گل صد تومانی سفید آورده بودی و بس. عمه ها با هم پچ پچ می کردند و مادرم چپ چپ نگاه می کرد. لابد و به حتم انتظار سبد گل رز داشت. یک چیز پرطمطراق و دهن پر کن. خودم هم توی هم رفتم. جلوی فامیلها خجالت می کشیدم. ولی سر وضعت مناسب بود. دیگر آن پیراهن رنگ و رو رفته آبی را که با دیدنش دلهره می گرفتم به تن نداشتی، کت و شلوار تمیز سورمه ای و نو ... مرتب و تمیز. هر چه می پرسیدند پاسخ می دادی. شغل ... خانه ... خاله اشرف سرخ شده بود. حرف نمی مزد و شربتش را ننوشید. عمه ها زیر چشمی ویرایش توسط butterfly90 : ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۰۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #84 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,812
(View Stats)
تشکرها: 15,753
تشکر شده 38,695 بار در 5,144 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 88-93 ازدواج می کنی؟ از گریستن دست برداشتم و سکوت کردم. تو آرام و جدی و ساده بودی و من گیج. تو گفتی: دلم می خواهد با هم رشد کنیم، با هم به سرچشمۀ ناب و سادۀ زندگی برسیم. دلم می خواهد نترسی و تنها نباشی. با من ازدواج می کنی؟ زندگی ناب ... از سرچشمه ... سادگی ... امنیت و مهربانی ... انگار خدا هدیه ای شیطنت آمیز به من می داد. اشک در چشمهایم می جوشید و چشمهای تو پر از آرامش معصومانه و مهر بود. دلم می خواست شوخی کنم ولی بهتزده بودم و هیچ قدرتی حس نمی کردم. چون کودکی پرسیدم: با من مهربان می مانی؟ _ تا هر وقت که بخواهی، ولی مهربانی یکطرفه نیست. ما با هم مهربان خواهیم شد تا هر وقت که بخواهی. _ با تو ازدواج می کنم. و ناگهان حس کردم آرام ارام گیجی و اضطرابم از بین رفت. من ازدواج می کردم. نمی توانستم بفهمم چرا خواسته ام با تو، بدون آنکه دوستت بدارم، ازدواج کنم ولی با گفتنش رخوتی خوشایند مرا فرا گرفت. متاسف نبودم، شاد هم نبودم، فقط آرام بودم، آرام و امن. تو خندیدی و گفتی: کاش گل صد تومانی همراهم بود خانم میرسپهر. فصل 10 مرد من به گمانم هیچ معجزه ای در کار نیست. زیستن خود به تمامی معجزه است در لحظه زیستن. ما هر شب شمعها را روشن می کنیم و من به یاد نذر و نیازهایم هستم. من نماز می خوانم و باز شمع روشن می کنم. خانه در گرمای شب تب آلود است و بوی انتظار می دهد. در انتظار من اجباری برای بازگشت تو وجود ندارد. در هیچ عشقی که من آموخته ام اجباری وجود ندارد. عشق آزادی است. من اینجا از تو می نویسم و به یاد تو لبخند می زنم و بی اضطراب و بی دغدغه عاشقت هستم. در انتظارت کنار آتش می نشینم و شعر می خوانم. شعرهای ناب، موسیقی تازه، و موهایم همیشه بوی دود و آتش می دهد و زندگی ام بوی انتظار زنی که شعر می خواند و روی بزرگترین دیوار خانه اش شب مهتابی صافی را کشیده است، همان شب مهتابی که به طور حتم به یادت می آید. بازگرد مرد من. زمان آفریدن است و بدون عشق آفریدن عمیق چگونه ممکن است؟ زمان نقش زدن است، لبریز ساختن، بنا نهادن، صبر کردن. برای من و تو کافی است زمان در سیالان تند خود ما را با خود ببرد. وقت سفر است، مسافر ماندن ... حجم سفر را از تازگی عشق پر کردن ... زندگی مرد من برای تردید توقفی نمی شناسد. من برای حسین و فاطمه عروسکی درست کردم و سعی کردم با ان خیاطی ناقصم برای صفورا پیراهن نو گشادی با گلهای بنفش روشن بدوزم. پیراهن بدقوارۀ خوشرنگی بود. نشستم و نوشتم. بابونه باردار است، چاق شده است. شوفر مراد پسر می خواهد. امروز برای ما یک جعبۀ بزرگ پرتقال آورد با سر کج و دستمال یزدی مچاله ... عذر زحمات ... آب پرتقال خوبی با یخ درست کردیم، من و حسین و فاطمه. پیش از غروب افتاب کنار ساحل بودیم. چه ساحل شلوغی ... آدمهایی که می خواهند از خودشان فرار کنند یا خودشان را در شلوغی ساحل فراموش کنند. ولی دریا زیباست، حتی در روزهای تعطیل شلوغ ... کاش می شد مردم را به خلوص رساند، به آزادی از حصارهای خودشان ... عشق ناب و اخلاقی است. محبوبم، اخلاقی ترین چیزی که شناختم عشق است. ناب، پاک، ساده، دور از حاشیه و زائده، عشق آبی است. من کمتر دوشیزه ای را بدون رویای مراسم عروسی اش دیده ام. من نیز هیچ از این قاهده مستثنی نبودم. ساعتها مجله و ژورنال ورق می زدم. خستگی ناپذیر بودم. خاله اشرف تلخ و تند شب بله بران و خواستگاری را زهرمان کرده بود ولی برخورد خوب و دلچسب تو همه را متقاعد می کرد با خاله جان اشرفت تفاوت زیادی داری. بعلاوه فیروزه بانو هم اثر مساعدی داشت او حتی دلش می خواست لباس عروس مرا قبل از شب عروسی ببیند. نصیحتم نمی کرد فقط لبخند می زد. حافظ یک مشت نقاشی چرک و غیرقابل تحمل نشانم می داد. موهایم روز به روز بلندتر می شدند و من خستگی ناپذیر دنبال شکرپاش و قندان و لیوان شربت خوری می گشتم و تو را به دنبال حلقل عروسی این طرف و آن طرف می کشیدم. شبها از نقشه هایی که مغزم را پر می کرد بدخواب می شدم. عروسی من باید چیز فوق العاده ای از آب در می آمد. گاهی از شدت شوق از تختخواب بیرون می پریدم و طرح رومیزی یا روتختی را تند تند می کشیدم و فهرست چیزهایی را که لازم داشتم یادداشت می کردم. البته یادداشت که نه، گاهی تا ده صفحه را تند تند با خط ریز پر می کردم. تو چیزی نمی گفتی. همراهم می آمدی تا خودم را با پارچه و لباس و لوازم آرایش پر کنم و خفه کنم و از خستگی و پا درد نفس بزنم. از اینکه از دایرۀ بستۀ خودم خارج شده بودم خوشحال بودم. و ما نخستین دعوای زندگی مشترک را چند روز پیش از عروسیمان کردیم. وقتی من حلقۀ ازدواج سنگین با دو ردیف الماس درشت را انتخاب کردم و نظرات را پرسیدم اما تو حلقۀ ساده و باریکی را نشانم دادی. _ من این را می پسندم. به نظرم این حلقۀ ازدواج ماست. _ چرا؟ طلافروش با کنجکاوی و لبخند نگاهمان می کرد. از او دور شدی و گفتی: ساغر این واقعاً مبتذل است. حلقل ازدواج سمبل ارتباط ما دو نفر است. این چیز پر دنگ و فنگ چه جور ارتباطی را معلوم می کند؟ این حلقه سمبل معیارهای ازدواج ماست؟ قرار است نشانۀ ازدواج ما یک کپۀ الماس زشت و بزرگ و نخراشیده باشد؟ دروغی! زشت! با ناراحتی گفتم: تو خسیس بازی در می آوری، زورت می آید پول درست حسابی بابت حلقه بدهی. بعلاوه من جلوی دیگران خجالت می کشم یک حلقۀ پِرپِری ساده دستم کنم، راجع به من چه فکر می کنند؟ _ مردم خودشان هم وضع خودشان را نمی دانند. تو کاش می توانستی جدی باشی. _ جدی هستم و همین را می خواهم. سالهاست که آرزویش را داشتم. _ من این چیز زشت و مبتذل را به عنوان سمبل ازدواجمان قبول نمی کنم. من نمی خواهم با یک زن معمولی و مبتذل ازدواج کنم. به همین خاطر تو را انتخاب کردم. _ خب اگر آنقدر به نظرت ناخوشایندم پس گورت را گم کن چون من جز این حلقه چیز دیگری نمی خواهم. تو با کمی خشم بازویم را گرفتی و از مغازه بیرون کشیدی. _ ساغر من تا شب حلقۀ ساده ای به سادگی عشقی که به تو دارم برایت می آورم، به من نه نگو. تو قوی و مقاومت ناپذیر به نظرم می رسیدی. با خستگی و عصبانیت سر تکان دادم. _ مرا به خانه برسان حالم خوب نیست. همان شب از تو یک شاخۀ مریم سفید و ترد و یک حلقه بسیار ساده و باریک طلایی بدون هیچ حاشیه ای هدیه گرفتم. حلقۀ ازدواجم. و آن را چند بار توی دستم فشردم و با خودم فکر کردم مردم چه خواهند گفت. توانایی مقابله با پچ پچ ها را نداشتم. من آرزوهای بیشتری داشتم. مادرم با دیدن حلقه سری با تاسف تکان داد و نچ نچ کرد. _ حتماً جون به عزرائیل نمی دهد، این حلقه آنقدر سبک است که توی دست له می شه. جلوی مردم چی بگوییم. کاش بهم نزنی، هنوز که کسی نفهمیده است. آن هم با یک شاخه گل که حتی تزیین هم ندارد. خدا مرگم بدهد. اینها را حتماً خاله اشرفش یادش می دهد. محکم روی دستش کوبید. من سرم را توی بالشم مخفی کردم و گریستم. حالا دیگر نمی دانستم چرا ازدواج می کنم. حلقه را با شرم در دستم مخفی می کردم و توی چشم دیگران نگاه نمی کردم. آخرهای شب هنوز چشمهایم از زور گریه ورم داشت و برای کتاب حسنی و گربه های بازیگوش طرح اولیه می زدم. تو آمدی. مادرم که هنوز دلخور بود زیاد تعارفت نکرد که بالا بیایی و تو خواستی که با هم به دیدن فیروزه خانم و آقا مراد برویم. در تاریک و روشن شب دستها را روی سینه حلقه کرده و به در ماشین تکیه داده بودی. من هول هول دکمه های مانتو را می انداختم. آبشار مهتاب تو و اطرافت را روشن می کرد. با دیدن چشمهای قرمزم لبخند از لبانت محو شد و دستهای خالی از حلقه ام باعث شد که با اخم نگاهم کنی. _ خجالت نکشیدی اینحلقه را جلوی مادرم برای من فرستادی؟ کیوان! خاله اشرفت این چیزها را یادت می دهد؟ _ ساغر! گریه کردی؟ فکر کردم بد نباشد فیروزه جان را ببینیم. کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #85 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,812
(View Stats)
تشکرها: 15,753
تشکر شده 38,695 بار در 5,144 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 104-105 پرده ها را به حرکت درآورد. اول فقط ریزهای ساده ضرب و بعد صدای هموار آقا مراد. _ مرده بُدم، زنده شدم، گریه بدم خنده شدم ... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم ... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم. دف اوج گرفت، شور گرفت. تو دستم را فشار دادی. صدای تو به صدای روان آقا مراد پیوست. _ گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای ... رفتم و دیوانه شدم سلسله درنده شدم ... گفت که تو مست نه ای رو که از این دست نه ای ... رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم ... رفتم و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم و از طرب آکنده شدم. چیزی در روحم سبک می شد، ته می گرفت، تهی می شد. تو خاموش شدی. حافظ مشتی از نقلها را در هوا پراکند. تار آقا مراد ناگهان به جمع اضافه شد. گیج می خوردم، سبک می شدم. _ گفت تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای ... از رخ جان بخش تو من مرده بُدم زنده شدم ... مرده بُدم زنده شدم. آقا مراد سکوت کرد و تو همچنان که دستم را می فشردی ادادمه دادی: گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری ... شیخ نیم پیش نیم امر ترا بنده شدم ... امر ترا بنده شدم. حالا هر سه با هم می خواندید: گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم ... در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم. باز تو خواندی: چشمۀ خورشید تویی، سایه گه بید منم ... چونکه روی بر سر من پست و گدازنده شدم. خوابم بوی ریحان می داد. بوی باران، بوی شربت زعفران ... روشنی و سبکی داشت. خواب غریبی بود. بودم و نبودم و در نبودم عین تکامل بودم. دو نیمه داشتم. نوک قله ای ایستاده بودم و لباس عروسم در تنم می پیچید. باد می زد و من در قالب خود خودم را نمی شناختم. هستی ام در روح مه حلول کرده بود، در جایی دور صدای تار می خزید. _ دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم ... دولت پاینده شدم. می چرخیدم ... سرم به دوار افتاد. مه در هم می پیچید. صورتی می شد، زرد می شد و هق هق آرامی از درون روحم برخاست. دردی نهفته و قدیمی. گفت که دیوانه نه ای ... رفتم و دیوانه شدم. هق هق می کردم. یکباره پریدم. خورشید توی اتاق ناآشنا میان ملافه های سفید سرریز می کرد و می تابید. خسته و هراسان به یاد نمی آوردم کجا هستم. آواز و رویایی غریب در مغزم موج می زد. با حیرت نگریستم. اتاق فیروزه خانم بود. ملحفه های سفید، شربت و سیب بالای سرم بود. با لباس و تاج عروس در تنم زشت و مچاله بود و موهایم آشفته. به زور تاج را از سرم کندم و از اتاق بیرون آمدم. لباس بین دست و پایم پیچ می خورد و نزدیک بود زمین بخورم. تو در اتاق کناری با حافظ نشسته بودی. _ کیوان! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #86 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,812
(View Stats)
تشکرها: 15,753
تشکر شده 38,695 بار در 5,144 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز 5-26 فصل 1 امشب کنار شمعها و پشت میز پوشیده با رومیزی کتان گل بهی، همان که گلهای سفید دارد، می نشینم و دفتری را که صبح از تنکابن خریده ام می گشایم. امشب داستان ساده ای خواهم نگاشت، داستان خودمان را ... مرد من! داستان من و تو ... من هنوز همان دخترک پشت پنجره ام که با شنیدن موسیقی ساده باران دلم از خوشی می لرزد و هنوز می توانم عاشق بمانم، عاشق خوشه های زرد و رسیده گندم، نخلهای قد کشیده و داغ، عاشق ماه و مهتاب دریا و حتی آن قایق پیر خسته که گوشه گرفته و سرد از ساحل به گل نشسته است. عاشق کارون ... عاشق مزرعه ذرت و آفتابگردان. من گمانم هر کسی را رسالتی است و من نیز رسالتی دارم. رسالتی که چون نفس خود جاودانگی عاشق شوم و رودخانه ای از عشق باقی بمانم. مرد من! ... من و صفورا هر شب شمعهای همیشگی مان را پشت پشت پنجره ها روشن می کنیم و تمام چراغها و لاله ها را برق می اندازیم؛ آنگاه با شکوه یک انتظار خاموش چون وحی عمیق دامن می گسترانم و به انتظارت می نشینم. محبوبم ... من نذر کرده ام، نذر بی بی شهربانو. اگر بیایی هفت شب بر هفت جاده و راه هفت چراغ روشن کنم و فانوس مسافران گمشده دور دستها گردم. مسافر من ... عهد بسته ام که تا تو باز گردی روشنایی لحظه ای خانه مان را ترک نکند و این خانه شب و روز میان نور غوطه بخورد. از کجا باید شروع کنم از قصه کودکی ام که از میان لبهای خسته مادبزرگ چون نجوای دوری بیرون می آمد و یا پیرمرد دیروز ... و از تو. دیروز صبح زود پیرمرد دستفروشی از کنار پرچینهای یاس خانه مان گذشت و صدای زنگدار پیرش آرامش صبح را بر هم زد. من او را خواندم؛ هر چه از تو بود به او دادم، کت و شلوارهایت، پیراهنها و جورابها و کتابهایت ... همه، حتی دیوان شمس را ... مرد من! خاطرات تو را نمی خواهم و می دانم که بها دادن به خاطراتت ایمان مرا به رفتنت نشان خواهد داد. خاطرات تو را دستفروش سرگردان با خود برد. محبوبم امشب ماه چهارده در آسمان نیست و من دریا را نمی بینم ولی صدای غرشش را می شنوم و صدای شیون و ناله. هیس! باز هم ناله مکرر آغاز می شود به گمانم صدای بابونه است که حضرت ابوالفضل را صدا می زند. حدس می زنم که وقتش رسیده ... امشب کودک او و شوفر مراد متولد می شود. زمان، آغازهای جدید می طلبد و به اجبار پایانهایی مداوم ... وقتی تو رفتی بابونه تازه عروس بود. یک وجب بچه با صورت سرخ و سفید و پیراهن گلدار بلند. حالا ... همین حالا او مادر خواهد شد. هیس! کسی به در خانه می کوبد. از پشت پنجره هیکل بزرگ عمه بلور را می بینم که با مشت به در می کوبد. « ساغر خانم ... خانم دکتر ... خانم دکتر ... » « چیه عمه بلور ... بابونه داره می زاد؟ » عمه بلور وسط تاریکی است ولی من لرزش خفیف صدایش را می شنوم. « آره تصدقت خانم دکتر ... عروسم داره مثه مار به خودش می پیچد. شوهرش هم بار برده تهرون ... تا برسونیمش شهر می ترسم بلایی سر بچه بیاد. شوفر مراد همه مان را به عزا می نشاند. » « صبر کن همین حالا لباس می پوشم، برو بابونه را بیار کنار جاده تا من ماشین را بیاورم. » مانتو می پوشم. دسته کلیدم و مقداری پول _ هر چه هست _ بر می دارم و می دوم. پر در می آورم و با سرعت ماشین را در مه غلیظ جلوی پایشان نگه می دارم. پیکر زن بچه سال شوفر مراد زیر بار درد تا شده ولی عمه بلور همان طور بزرگ و تیره وسط من جاده ایستاده و او را محکم با دو دست گرفته است. « آروم بگیر دختر جان. » زود باز می گردم و حرفهای نگفته را خواهم گفت. گوش کن مرد من! ... حالا باید به کمک عمه بلور و بابونه بروم. وقتی بچه به دنیا بیاید باز می گردم و قصه مان را خواهم گفت. فصل 2 وقتی بچه بودم بعدازظهرها کنار مادربزرگم که پیرزن تر و تمیز و خوشگلی بود دراز می کشیدم و قصه های دلنشین را گوش می کردم. قصه های تکراری که هر بار به نظرم تازه می نمود و مرا به دنیای افسانه ها می برد. یکی بود ... یکی نبود ... حاکم بلخ دختری داشت که آوازه خوشگلیش هفت اقلیم آنطرف تر هم رفته بود. دختر با کمال و جمالی که وقتی تار می نواخت مرد و زن را میخکوب و مبهوت می کرد. خوب معلوم است قسمت شاهزاده خانم پسر پادشاه، سوار بر اسب چهار قدم سیاه و پیشانی سفید است ... اینبار نه دیو و ددی و نه عفریته ای جلوی ازدواجشان را نمی گیرد. با جلال و جبروت شاهانه پس از هفت شبانه روز آذین بندی عروسی، شاهزاده خانم دُردانه بلخی به عقد پسر حاکم خراسان و سیستان و چند جای دیگر در می آید. چه جهازی، چه جشنی. شب که داماد عالیمقام به حجله در می آید و روی عروس خانم والاجاه را پس می زند چشم عروس خانم به صورت وحشی او می افتد که قلب و اندرونش را می لرزاند و منقلبش می کند. بعله ... عزیز من عشق نیاز همه گیر مردم است. داستان هیچ شاهزاده خانمی بدون عشق نبوده و نیست. داماد که به حتم حرمسرایی مفصل داشته و فنون عشق ورزی را برعکس سلطنت کردن خوب می دانسته شاهزاده خانم را به اوج عشق و شادمانی می رساند. یک سالی به همین ترتیب می ماند. دختر حاکم بلخ می شود سوگلی و چشم و چراغ پسر حاکم خراسان و سیستان. ولی بعد از یک سال یر و صدای قضیه در می آید و شوهر والامقام دلزده می شوند. شاهزاده خانم در نهایت بدبختی می بیند که اینبار شاهزاده میل به شاهزاده خانمی ترک دارد. وای چشمتان روز بد نبیند. شب و روز و روز و شب کار همسر ولیعهد می شود زارزدن و گریه کردن ... زنهای حرم بعد از آنکه حسابی دلشان خنک می شود و ورم حسادتشان می خوابد راه حلهای مختلفی ارائه می دهند. گل گاوزبان و سنبل طیب دم کرده ... داروی مهر و محبت ... دست آخر هم یک اشکدان گرانبهای سلطنتی و طلا کاری جلوی دستش می گذارند تا اشکهایش را در آن بریزد و نشان شوهر بدهد. همدم و مونس شاهزاده خانم می شود اشکدان و اشک. روزی در حمام سه پری اثیری و غریب با لباس حریر و گلاب پاش و دف و چنگ و خلاصه با کلی کبکبه و دبدبه بر او ظاهر می شوند که آنقدر ناله کردی تا دل از ما بهتران هم به حالت سوخت. پاشو ... صورتت را بشور. همان اشکهایی که ریختی سرمه چشم کن و آن اشکدان را بشکن ... ما قدرتی به تو می دهیم که هر روز در قالبی بروی و شکل زنی زیبا شوی. اینطوری شوهرت هر روز زنی زیباتر از قبل در آغوش می گیرد و تو هرگز از چشم و دل شوهرت نمی افتی. زن اشکدان را شکست و برای شوهرش پیغام داد که والا حضرت من فلان شاهزاده خانم هندی ام که به عشق دیدارت سر از پا نشناخته و فردا در باغ گل زرد سلطنتی به انتظار توام ... خلاصه پسر ناخلف شاه با شور و شوق و له له زنان به باغ گل زرد تشریف فرما می شود و دستور می دهد شراب زرد چند ساله و کباب را آماده کنند که زنی به غایت زیبا در لباس حریر بر او وارد شده و مردک را مفتون خود می سازد. این ماجرا ... مدتها ادامه پیدا می کند. یک بار با لباس سرخ در باغ گل سرخ ... یک بار با تافته صورتی در باغ گل محمدی ... شاهزاده مست و کیفور روز به روز از همسرش رویگردان تر می شود و دیگر جواب سلامش را هم نمی دهد. عجب! یک روز که با همسر واقعی خود کنار حوض نشسته و قلیان می کشید گل آتش روی دست شاهزاده خانم والا مقام می افتد. خانم هوار می کشد که سوختم و البته شوهر سیر و دلزده رو می گرداند و لابد یک اَه زیر لبی هم می فرماید. از قضا همان فردا او با شاهزاده خانمی عرب در باغ نیلوفر وعده داشت. چه شاهزاده خانمی و چه رخت و لباس و زیبایی به رنگ نیلوفر که مرد را دیوانه و مدهوش می کند آنطور که خم می شود دست بانوی عرب را ببوسد. خدا را ببینید، باید آنقدر شیفته چشمان شهلا شود که درست خم شود دست بانو را ببوسد. که ... چشمتان روز بد نبیند، جای زغال و زخم تازه روی دست زن، او را آگاه می کند که ای دل غافل تو این همه مدت همسر من بودی، چه ساحره ای! چه گوهر و درّی در خانه داشتم. و زن شاد و راضی دل به زندگی می سپارد و ... بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود. مادربزرگ می گفت تا آخر عمر به خوشی زندگی کردند اما من شک دارم، به گمانم چیزی در دل شاهزاده خانم برای همیشه یخ بست. صفورا پرده ها را کنار می زند تا نور پر و پیمان آفتاب داخل اتاق سرریز کند و درست لحظه ای بعد صدای تق تق فنجانهای صبحانه و هیس هیس بخار سماور و زر زر فاطمه و حسین شروع می شود. من مثل هر روز نیم خیز می شوم. « صفورا تو را به خدا دو تا آب نبات از قندان بردار به این دو تا بده، خفه ام کردند آنقدر ونگ زدند، نمی تونی ساکتشان کنی؟ » « سلام خانم جان ... روم سیاه ... شرمنده ام ... ای خفه خون بگیرید خانم دکتر خوابن خفه شین. » « به بچه فحش نده ... بابونه را از زایشگاه آوردند؟ » « بله خانم! دیشب با بچه آوردنش ولی انگاری روبراه و سر دماغ نیست دور از جون شبیه نعش. » « دلم می خواد یه قابلمه کاچی خوب و پُر ملات درست کنی با کره مفصل ... دست و دلت هم نلرزه! می خواهم براش ببرم. همین الان درست کن. » « چشم ... ای حناق بگیرین اتیش گرفته ها ... شوفر مرادم گفت اگه مزاحم نیست کاری با شما داره، انگار شما بزرگواری کردین پول بیمارستانو دادین ... نداره پس بده، داره از شرمندگی شما آب می شه ... ای بلا بگیرید میام با چوب سیاتون می کنم، ای سایه تون رو زمین نباشه. » « حالا لازم نیست بیاد ... خودم یه ساعت دیگه می رم دیدن بابونه. » توی تاریک و روشن صبح نور ملایم صورت صفورا را روشن می کند. صورت آفتاب سوخته و چغر با چشمانی سیاه و زنده و شعله ور و سرشار از تکاپوی زندگی. صبح تا شب می شورد ... می ساید ... می پزد ... برنج می کارد ... خمیر درست می کند. و شب تا صبح از پدر قلتشنش کتک سیر می خورد و دوره انتظار زنانه اش را چنین سپری می کند. بیشتر صبحها صورتش مثل ترب سیاه باد کرده و کبود است و توی دلش منتظر شوهر است. از او می پرسم: « باز آقا جانت دست روت بلند کرد؟ » حسین چادرش را که دور کمرش گره زده می کشد. گرسنه است. « حق داشت والا ... بچه ها عینکشو شکستن ... ریز و له دادن دستش. » « هی خوش خیال ... تو منتظری بابای فاطمه برگرده ... خیره سر و یه دنده ای ... هزار دفعه بهت گفتم بیا دو تا از اتاقهای بالا را واسه خودت و این دو تا بدبخت مادر مرده درست کن، خودم هر چی بخوای بهت می دم، منم از تنهایی در می آم ... گوش نمی دی می ترسی شوهرت بیاد فکر کنه صدقه گرفتی ... حالا خودت به جهنم این دو تا چه گناهی کردند؟ » صفورا چیزی نمی گوید. گریه هم نمی کند. چشمهایش خشک خشک است. خشک و سخت و خسته. روزهای خیلی زیادی من به آیینه خیره شده ام. در چشمهای خودم خستگی و تنهایی نگاهم چیز غریبی نیست گاهی اوقات همان نگاه عمه بلور خانم است. صفورا هیزم ها را پشت خانه می شکند و هن هن کنان در شومینه می ریزد. بوی دود هیزم تر بر می خیزد و اتاق را پر می کند. حسین هنوز از پر چادر مادرش آویزان است ولی سر و صدایی از فاطمه در نمی آید. صفورا می گوید: « خانم مهندس را صبحی سر جاده دیدم. تازه از تهرون رسیدن. گفت به شما بگم یکی از این شبها شام تشریف ببرین اونجا بعد هم اگه اشکال نداره دو سه روزی برم یه تر و تمیزی اونجارو را بکنم. » وقتی شوهر صفورا رفت، تو صفورا را به خانه خودمان آوردی. اهل ده پچ پچ می کردند که کلفت مفت می خواهیم و تو بی خیال و بی تفاوت حسین را توی بغلت می خواباندی و می گذاشتی صفورا صبح تا شی ملافه ها را چنگ بزند، گریه کند و نفرین کند. آنقدر چنگ بزند که نوک انگشتهایش ورم کند و حسین خواب و بیهوش روی مبل ولو شود. آن روزها تو می نشستی و برای فاطمه لالایی می گفتی یا برای بابونه و شوفر مراد چشم روشنی و هدیه عروسی می بردی. فصل 3 تو را در بدترین روزهای زندگی ام دیدم. زمانی که در هر طرفم صفر و بن بست عمیق به چشم می خورد. آدمها گنگ و مه آلود و نچسب به نظر می رسیدند و من به طرز ناخوشایندی بین افسردگی دردناکم گیج گیج می خوردم. رنجی از درون مرا از درون می خورد. رنجی دائمی که جزئی از وجود من شده بود. از صبح زود که از خواب بر می خاستم آغاز جنگ و مبارزه روزمره من بین موفقیت و ناکامی، رنج و خوشی بود. تمام روز با همان حالت مسلط و مقتدری که در سن بیست و سه سالگی به آن عادت کرده بودم و لبخند مسلطی که دیگران را مغلوب می ساخت. تکرار و تکرار ... و شبها ... وای که چقدر تنها و خسته و سرما زده بودم و از اعماق وجودم نیازمند محبت و گرما و گرما و گرما ... مرتب در انتظار چیزی، شاید عشق که حتی به درستی آنرا نمی شناختم. جایی که دیگران در میان سالی می رسیدند من به نفس نفس افتاده و خسته رسیده بودم. چه تجربه ای پس از آن می توانست در من دگرگونی و معجزه ایجاد کند؟ چه راهی مرا به شادکامی می رساند که پیش از آن طی نکرده بودم؟ من عاشق شده بودم یا حداقل گمان می بردم که شده ام ... درس خوانده بودم ... شعر ... فلسفه، موسیقی ... به حد تهوع لباس و کیف و کفش آشغال خریده بودم طوریکه در فضای بین لباسهای انبوه و متراکم من مورچه هم نفس نمی کشید، به هر کس که اعتماد کرده بودم بدی دیده بودم ... دلم می خواست نقاش شوم. نقاشی را ادامه داده بودم. روزها و روزها می کشیدم. در مسابقات ریز و درشت جایزه های ریز و درشت گرفته بودم. دیگر چه بگویم؟ در یک کلمه رسیده بودم به نقطه ای که روزی هر آدمی می رسد، رسیده بودم به تنهایی، آن هم عمیق و سفت و سخت. تو را کی دیدم؟ بیست و ششم فروردین ماه هزار و سیصد و هفتاد و سه، راس ساعت شش و نیم، ساعتم را نگاه کردم تا ببینم چند ساعت دیگر گالری تعطیل می شود. خیلی خسته بودم و پاهایم از زور خستگی گزگز می کردند، تو درست وسط شلوغی افتتاحیه شلوغترین نمایشگاهم بدون دسته گل از در وارد شدی در حالی که زیر بغل پیرزن شَل و بسیار مجلل و پر زرق و برقی را گرفته بودی. اول غریبه بودنتان، دوم به دلیل ظاهر عجیب پیرزن همراهت و سوم به دلیل اینکه به نظرم فوق العاده جذاب و خوش قیافه آمدی، توجهم به شما جلب شد و برای لحظه ای فراموش کردم که خسته و کسل بودم. با سرعت روسریم را صاف و مرتب کردم که خسته و کسل بودم. با سرعت روسریم را صاف و مرتب کردم و به طرفتان آمدم، با لبخندی مصمم که می دانستم موثر است . تو قوی، چهار شانه با موهای روشن و صاف با صورتی خیس از عرق نخستین لبخند غریب و روشنت را به من تحویل دادی. پیرزن همراهت زشت و عبوس و کریه بود، ولی چشمهای زیتونی زیبایی درست مانند چشمهای خودت داشت. با همان لبخند گفتم: خیلی خوش آمدید! هر دو با آن چشمهای سبز عجیبتان براندازم کردید و تو بی درنگ گفتی: شما نقاش این تابلوها هستید؟ ... من دو تا از نمایشگاه های قبل شما را و همینطور تابلوهای شما را در بینال موزه معاصر دیدم، خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ... به شما تبریک می گم، می خواستم از نزدیک شما را ببینم. خوشحال شدم. تعریفی که از من کردی واقعی به نظر می رسید. _ متشکرم شما لطف دارید. تو کمی سرختر از پیش شدی و مِن مِن کنان گفتی: من کیوان میرسپهر هستم. من قرمزی صورتت را دیدم و خوشحال تر شدم. قابل اعتماد و خجالتی به نظر می رسیدی. پیرزن همراهت با صدای خش دار و بلند گفت: خانم! ایشان دکتر کیوان میرسپهر نتیجه صائب السلطنه و عمادالسلطنه دو تا از شازده های قاجار هستن. » لحنش توهین آمیز و هشدار دهنده بود . صدایی که می گفت باید حد و حدودم را با یک دکتر دم کلفت و خوش قیافه بدانم. در مخیله من حتی فکر تورزدن چنین شوهری دور نزند. جا خوردم و لبم را گزیدم ولی پیرزن که دست مرا خوانده بود ادامه داد: امروز کیوان جان به زور و بیخود مرا کشیده اینجا. در صورتی که من چیزی از این یک مشت رنگ چرک و بی خاصیت نمی فهمم که اسمش را گذاشته اند نقاشی. بی ادب و سرد و مزاحم بود ولی نمی دانستم به یک پیرزن ناراحت چه باید بگویم در نتیجه ترجیح دادم سکوت کنم، ولی او ادامه داد: خوب دختر! بگو ببینم! چقدر می گیری تا یک تابلوی تمام قد بزرگ و درست که باب دل من باشد از من و کیوان بکشی؟ می دانی، در فامیل ما این رسم خیلی قدیمی است. تو سرخ شدی و با عصبانیت گفتی: خاله جان! شما خانم را ناراحت می کنید. این خانم با نقاشهای دوره جوانی شما فرق دارند. سپس رو به من کردی و گفتی: من به راستی شرمنده ام، خاله جان قصد بدی ندارند. پیرزن هم کمی سرخ شد. معلوم بود سرخ شدن در دودمان سلطنه های قاجاری باید ژنتیکی باشد و با تغیر گفت: چه حرفها می زنی دکتر جان! نقاش نقاش است دیگر ... یادش بخیر آقاجان خدا بیامرز مشت مشت پهلوی طلا به این رقاص ها و نقاش ها می داد ... هر کس سر سفره اش نان می خورد و شکر می کرد ... نمی دانم تو چرا شبیه او نشدی؟! دیگر قابل تحمل نبود. در حالی که بغض کرده بودم رو گرداندم و رفتم خودم را به اتاق استراحت رساندم و اجازه دادم تا اشکهای گرمم روی صورتم جاری شود. از شرم می سوختم، کفشهای تنگم را از پا درآوردم، گره روسری را شل کردم و های های گریستم. ساقی که برای تلفن زدن به اتاق آمده بود با اضطراب در آغوشم گرفت: _ چی شده ساغر جون؟ چرا این طور گریه می کنی عزیزم؟ چیه؟ _ اون پیرزن کثافت ... همون که شل می زد و یه رج مروارید دور گردن زهرماری اش بسته، حسابی بهم توهین کرد ... دارم از شدت تحقیر می میرم. من رو نون خور باباش حساب کرده. خواهرم بی درنگ واکنش نشان داد. _ خوب تو باید جوابشو می دادی، نباید بذاری مردم به همین راحتی به تو توهین کنند. الان خودم می رم عذرشو می خوام، باید دمش را بذاره روی کولش و بره! اصلاً به چه حقی پا شده اومده به تو توهین کنه. _ نه! _ چرا نه؟ خوبه صداش کنم یه سری درست بده! چرا تو انقدر تو سری خوری؟ _ نه، هر چی باشه اون یه پیرزنه، نمی شه جوابشو داد یا بیرونش کرد یا حداقل من نمی تونم. امشب تنها قصه ای که خوب می دانم، قصۀ همان شاهزاده خانم بلخی را، برای حسین و فاطمه تعریف می کنم ولی هرگز به آن دو نخواهم گفت که شاهزاده خانم بینوای بلخی به سازش با شوهر هوسبازش ادامه می دهد. مرد من! من پایان قصه را آنطور که شایسته عزت و شرف یک زن است تمام خواهم کرد. شاهزاده خانم به بلخ باز می گردد و می گذارد مرد در گناهان خود فرو برود. شاهزاده خانم زندگی را در آغوش می گیرد نه خفت و خواری را. شوفر مراد دم غروب به خانه آمده بود. همان موقع که رفته بودم بچه را ببینم و برای بابونه کاچی ببرم. بابونه خسته است، شوفر مراد از بابونه پسر خواسته بود. پشت و اصل و هر چیز دیگر؛ و بچه یک دختر سرخ و سفید اخمو بود. عمه بلور مرتب دور خودش چرخ می زد و ورد بدبختی سرگرفته بود. « حالا جواب شوفرو چی بدم؟ مگه می شه به مرد جماعت گفت بچه ای که اینقدر چشم انتظارش بودی دختره، حتمی خون به پا می کنه، اخلاق تندش که دیگه دستمه. » بابونه بغض کرده و همانطور که گوشه آن نیم وجب اتاق تمیز غمبرک زده از سماور برای من و عمه بلور چای می ریزد. بلورخانم گوشه دیگر اتاق کته آماده می کند، همان کته همیشگی ظهر ... شب ... حتی صبحها ... و با همه چیز ... من دلداری شان می دهم. « بلور خانم شما مادرشی، اگه شما سر خلق باشی اونم چیزی نمی گه ... الان مگه پسر خودت ... یا همین شوهر صفورا چه گلی به سرش زده ... این عروستو ببین ... مثه ماه! ... برنج می کاره ... قالی می بافه ... حصیر می بافه مگه تو بدی ازش دیدی. » « وا خانم دکتر! شما چه فرمایشها می فرمایین ... بچه ام تا چهل سالگی زن تو خانه اش نیاورده، حالا هم که اینو گرفته به امید اینکه یه زاغ و زیغی دورشو بگیره، یه پسری، چیزی، آرزومون یه پسر بوده، حالا من نباید پسر مرادمو ببینم، باید کارد به دل صاحب مُردم بزنم؟ » « حالا سال دیگه انشاا... دنیا که سر نیومده. » بلور خانم دم کنی را روی قابلمه دودزده می گذارند و می گوید: « انشاا... حالا دختر جان پاشو مادر! پاشو! واسه خودت و خانم دکتر کاچی بریز ... واسه شوفر هم بذار. » همین موقع شوفر مراد خسته و عبوس برمی گردد. از حیث هیکل به مادرش رفته، درشت و بی تناسب است، با شکم آویزان که کمربند زیرش را نمی توان دید. خسته و دست به سینه جلوی من می نشیند، به بابونه محل سگ نمی گذارد. دستمال چرک پول را جلوی من می گذارد و چای را هورت می کشد. « پول پیش شما بماند آقا مراد! من الان لازم ندارم ولی بچه ممکن است لازم داشته باشد، به علاوه من همین دور و برهام، هر وقت لازم داشتم خودم بهت می گم. ولی به خاطر دوستی شما و آقای دکتر قَسَمت می دم اوقات خودت و بابونه را تلخ نکنی. » فصل 4 روز بعد توهین های پیرزن دیروزی را فراموش کرده بودم و حدود ساعت یازده سر حال از خواب کاملی که کرده بودم به گالری آمدم. آقای قائمی بی درنگ مرا کنار کشید. _ یه آقایی از نه صبح منتظرتونه، می گه باهاتون کار خصوصی داره. _ کجاس؟ آشناس یا غریبه؟ _ تو دفتره، به نظرم نیومد قبلاً دیده باشمش خانم حقیقی. خودت بودی و من ته دل خوشحال شدم ولی با اخم و تخم سلام کردم. جلوی پای من بلند شدی و با عجله گفتی: من آمدم به خاطر حرفهای دیشب خاله ام از شما معذرت بخوام و تشکر کنم که رفتار بدی با او نکردید، می دانید قصد و غرضی نداشت. به طعنه گفتم: بعضی حرفها ... آقای دکتر کیوان میرسپهر نوه صائب السلطنه، بعضی حرفها با معذرت خواهی از یاد کسی نمی رود، بفرمایید بنشینید. تو نشستی و به زمین زل زدی. _ خاله جان من دختر یک خانواده از هم پاشیده است خوب شما بهش حق بدین که کمی عجیب رفتار کنه. با کمی بدخلقی گفتم: توهین کردن به مردم رفتار عجیبی نیست آقای دکتر! تو دوباره و در نهایت آرامش گفتی: من باز هم معذرت می خوام ... باید مطمئن شوم از دل شما درمیاد ... از دیروز حسابی ناراحتم. نرمتر شدم. _ مهم نیست. به هر صورت من همان دیروز مسئله را حل کردم. شما هم بیخود به خودتان زحمت دادید. تو برخاستی و گفتی: دیروز اینجا خیلی شلوغ بود ... جلوی هر تابلو حداقل بیست نفر ایستاده بودند، دلم می خواد دوباره نقاشیهای شما را ببینم، ممکنه خودتان راهنمایی کنید؟ با اکراه ولی دلگرم از لبخند عجیب و تشویق کننده تو برخاستم و به سالن اصلی رفتیم. تو با دقت و در سکوت به توضیحات من گوش می دادی و چنان لبخند روشنی می زدی که تشویق می شدم بیشتر و بیشتر حرف بزنم. ساعت نزدیک دوازده بود و من برای ساعت دوازده و نیم با یک ناشر آثار کودکان قرار داشتم. ساعت یک و نیم با دوستانم در چلوکبابی نایب. ساعت سه و نیم با عمه ام در میدان محسنی. ساعت شش و ربع با بچه های سه تا هفت ساله کلاس نقاشی داشتم. بعلاوه شب هم عروسی یکی از همکلاسیهای دانشکده ام بود. تمام روز را اضطراب داشتم و می ترسیدم به یکی از برنامه هایم نرسم و یکنفر را از خودم دلخور کنم ولی تو یک مشوق خوب و مثبت با یک لبخند روشن و یک جفت گوش شنوا بودی که نمی توانستم از آن بگذرم، در نتیجه همانطور که با شوق و ذوق توضیح می دادم در ذهنم حساب کردم قرار با ناشر را فراموش کنم یا بماند برای یک روز دیگر. _ این زاینده رود خروشان است ... من خودم آن را در سرچشمه زاینده رود ... در دهی به اسم مورکان که بعد از اصفهان است کشیدم ... باید یک بار آنجا باشید تا زاینده رود واقعی را بشناسید ... همه چیز سبز و مرطوب است، زیبا و بکر به معنی کلمه ... قوی ترین موسیقی فضا صدای خروشان رود است و کمی سرمای همیشگی. من نظیرش را جای دیگری ندیده ام. _ باید دیدنی باشد، شما سفر کردن را دوست دارید؟ _ خیلی! _ این؟ _ گندمزار در حوالی شیراز مایه اصلی آن است. دشتهای زرد و آفتابی قبل از درو گندم. زمانی که خداحافظی می کردی تقریباً دلخور بودم. هیچ کس تا آن زمان به این حد به هنر و نقاشی من توجه نکرده بود. تو با تاسف به ساعتت خیره شده بودی و با یک لبخند عمیق دیگر گفتی: برای خاطر معذرت خواهی از شما صبح به بیمارستان نرفتم. باز هم دلم می خواست برای شنیدن حرفهای با ارزشتان بعدازظهر را هم بگذارم ولی مریضها منتظرند، شاید موقع دیگری ... خجالت می کشیدی و با آنکه غریبه بودی من به طرز حیرت آوری معذب بودنت را حس می کردم. با خودم فکر کردم اگر هرگز عاشق نشوم باید شوهری انتخاب کنم، در نتیجه با یک بیماری مصلحتی به دیدنت می ایم. بی درنگ گفتم شما کارت ویزیت ندارید؟ دست در جیب پیراهنت کردی و کارت ساده کوچکی را به دستم دادی که با خط ریز و ساده روی آن نوشته شده بود: کیوان میرسپهر، متخصص گوش و حلق و بینی. بی معطلی گفتم: خوشحالم که زمان سرماخوردگی و آنفلونزا می دانم کجا بیایم. بعد دستم را دراز کردم تا با تو دست بدهم. _ حتماً اسم مرا سر در نمایشگاه دیده اید، من ساغر حقیقی هستم. تو با من دست ندادی و وانمود کردی دست دراز شده مرا نمی بینی. احساس حماقت کردم و با خجالت دستم را پشتم مخفی کردم، به درک ...! دور شدنت را با خشم نگاه کردم، محکم و قوی با پشت صاف و استوار دور شدی. به هیچکدام از دکترهایی که می شناختم شباهتی نداشتی، نه کیف و کت و شلوار تیره ... و نه عینکی با قاب درشت سیاه، پیراهن آبی تیره کهنه و نخ نمایی به تن داشتی که روشنی موهایت را بیشتر نشان می داد. چه احمقی بودم که نفهمیدم مردی که هر دقیقه از شدت شرم و سرخ و سفید می شد و حتی یک بار هم به من زل نزده بود و با زن نامحرم دست نمی دهد. اگر مادرم می فهمید با خوشحالی می گفت: داماد مناسب نجیبی خواهد شد. می دانستم با وجود رفتاری که از خودم نشان داده بودم باید تظاهر به آنفلونزا و تب ولرز را فراموش می کردم. قرار صبح که از دست رفته بود باید عجله می کردم تا حداقل به چلوکبابی و دوستانم می رسیدم | ||||||||
| |
| | #87 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,437 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ،, آبی, آرام, امن, تایپ, روح, شهره, فراخوان, قوی, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | سبکباران ساحلها | شهره وکیلی | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 57 | ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۵۲ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | دیوانه ها بهتر عاشق می شوند (شهره قوی روح) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 299 | ۲ دي ۱۳۹۰ ۰۹:۰۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 245 | ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | سفید بخت (شهره وکیلی) | -ALI- | فراخوان تایپ | 193 | ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ بعد از ظهر |