بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۵ بعد از ظهر   #51 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
لحظه آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 161 - 132
بر او تباه می کرد ، ولی شاهرخ سرسختانه با ماندن در هتل مخالفت می کرد ، آن چنان که گاه مجبور می شد ساعات غیبت او را به تنهایی تحمل کند . روزها به کندی می گذشت . هنوز ده روز دیگر به موعد مصاحبه شان مانده بود . در آن مدت دوبار رعنا و دو سه بار هم مهری و مجد با آنها تلفنی صحبت کرده بودند .
رعنا همچنان نگران و دلواپس بود . در آخرین مکالمه اش گفته بود : « لیلی ، صدایت زنگ همیشه را ندارد . چرا با ناله حرف می زنی ؟ مریضی ؟ تو را به خدا راست بگو ! »
لیلی معترض و سرزنش کنان جواب داده بود : « مامان چرا بیخود عیب روی آدم می گذارید . مثلاً صدایم باید چطوری باشد ؟ من کاملاً سلامت و سرحال هستم . این دفعه یک زنگوله به صدایم می بندم که زنگ دلخواه شما را داشته باشد . » رعنا با این که از جواب لیلی با صدای بلند خندیده بود ، ولی از او خواسته بود تا گوشی را به شاهرخ بدهد : « شاهرخ نیست . دو سه روز است از صبح می رود سفارت تا بلکه بتواند کسی را بیاید که با دادن رشوه و یا هر راه حل دیگری ، کارمان را درست کند . »
« تو چرا همراهش نمی رود ؟ »
« من می خواهم بروم ، ولی او می گوید خسته می شوی . حق هم دارد . کار کسل کننده ای است . نمی دانید آنجا چه خبر است ! مامان ، از شما خواهش می کنم وسواسها را از خودتان دور کنید . نگرانیهای شما واقعاً بی مورد است . شما هر وقت به ما تلفن می کنید ، یا نگران سلامتی من هستید یا ... » دنباله جمله اش را نگرفت و حرف را به مسعود و شهلا کشاند : « مسعود و شهلا واقعاً دوستان خوبی هستند . البته شاهرخ بیش از من برای ادامه این دوستی علاقه نشان می دهد ، ولی در حقیقت دوستی با آنها برای من هم خالی از لطف نیست . شهلا به شوهرش خیلی علاقه دارد و مثل یک مادر از او پرستاری می کند . گاهی از کارهایش واقعاً خنده ام می گیرد . مثلاً دیشب مسعود آن قدر خسته بود که با لباس به رختخواب رفت . آن وقت شهلا با چه سختی لباس های او را از تنش بیرون آورد و لباس خواب به او پوشاند . بعد هم به زور او را به دستشویی برد که دندانهایش را مسواک بزند . خیلی خندیدیم . منظره واقعاً مضحکی بود . به هر حال از شما می خواهم که به هیچ وجه نگران من نباشید . من باید نگران شما باشم که زیر آتش بمب و موشک ، هر لحظه در معرض خطر قرار دارید ! »
« تهران خیلی خلوت شده است . دیروز پدر و آقای مجد به لواسان رفتند و یک باغچه اجاره کردند .امروز بعد از ظهر قرار است همگی به آنجا برویم . دیگر نمی شود بیش از این خطر کرد . به هر حال خیالت دیگر از طرف ما راحت باشد . گفتم نکند تلفن کنی و کسی گوشی را بر ندارد ، ناراحت بشوی ! »
« آخ ... چرا این جنگ تمام نمی شود ؟ »
« مردم جانشان به لبشان رسیده و سر به کوه و بیابان گذاشته اند . چنان تهران خلوت شده که آدم دلش می گیرد . ولی چه می شود کرد ، باید به خدا پناه ببریم . لیلی شماره تلفن آنجا را یادداشت کن . انشاءالله نتیجه کارتان را به همین شماره زنگ بزن و بگو . بنویس 03700070 خوب ، به خدا می سپارمتان . مواظب خودت باش . هر چه می توانی به شاهرخ محبت کن و زندگیتان را گرم نگه دار . »
رعنا در هر فرصتی که پیش می آمد ، چنین توصیه ای را به لیلی می کرد . او شاهرخ را بر خلاف آنچه قبل از دیدارش با لیلی ، ابراز می داشت ، سرد دیده بود و از آن شور و حرارتهای تلفنی اثری نمی دید . البته با سه ساعت تاخیر تلفن شاهرخ در مراسم عقد هم زمینه ذهنی نامطلوبی یافته بود . او اگر چه سعی کرده بود آن موضوع را به حساب یک اتفاق غیر مترقبه بگذارد ، ولی با مشاهده رفتار بی کشش شاهرخ ، آن زمینه نامطلوب گسترش یافته بود . در اولین برخورد حضوری هم در فرودگاه استانبول ، به نتایج تلخی رسیده بود که چون خوره روحش را می خورد . او که نمی توانست شاهرخ را به گرمی بیشتر با لیلی ترغیب کند ، به دخترش توصیه می کرد که با محبتهای بی دریغش ، رابطه ای گرم و صمیمانه با شاهرخ برقرار کند . او معتقد بود هر مردی نیازمند محبت یک زن است ، و با چشیدن طعم آن پایبند خواهد شد .
دو سه روز بود که شاهرخ بعد از صرف صبحانه از هتل خارج می شد و آن طور که به لیلی می گفت ، به دنبال برنامه ویزای او می رفت . لیلی هم همراه مسعود و شهلا به دیدن موزه ها و کاخها می رفتند . شاهرخ از آن زن و شوهر خواسته بود که لیلی را تنها نگذارند .
فقط شش روز دیگر به موعد مصاحبه مانده بود که شاهرخ برخلاف روزهای قبل در رختخواب ماند .لیلی از او پرسید : « مگر امروز به سفارت نمی روی ؟ »
« صبح نه ، ولی ساعت دو بعد از ظهر با یکی قرار ملاقات دارم . لیلی ، شماره تلفنی را که مامانت داده بود به اطلاعات هتل بده تا شماره را برایمان بگیرد . »
لیلی بی آنکه دلیلش را بپرسد ، شماره را به اطلاعات هتل داد و یک ساعت بعد ارتباط برقرار شد . مهری گوشی را برداشت . « الو ... شاهرخ جان تو هستی ؟ سلام عزیزم . حالت چطور است ؟ چقدر از شنیدن صدایت خوشحال شدم . هر لحظه منتظر تلفنتان هستم . لیلی چطور است ؟ »
« من و لیلی کاملاً خوب هستیم . شما چطورید ؟ »
« ما هم که فعلاً در اینجا راحتیم . موشک پراکنیها ادامه دارد . تقریباً تهران خالی از سکنه شده است . تو به فکر ما نباش . هیچ خطری تهدیدمان نمی کند . لیلی به مامانش گفته بود که تو این روزها به دنبال کار او ، به سفارت می روی . عزیزم ، هر چه رشوه خواستند بده ! اگر بتوانی در همین نوبت ویزای لیلی را بگیری ، خیلی بیش از آن رشوه ها ارزش دارد . »
« بله . تقریباً سه چهار روز گذشته را به دنبال این کار بودم . »
« انشاءالله موفق می شوی . تماستان را با ما حفظ کنید . اداره مخابرات اینجا خیلی شلوغ است . نمی شود به راحتی با خارج تماس گرفت . کد تلفن خارج از کشور منازل هم بسته است و نمی توانیم مستقیم شماره بگیریم . پدر و محمود خان صبحها سر کارهایشان ، به تهران می روند و عصرها بر میگردند . دور هم هستیم و خوش می گذرد . »
شاهرخ پس از یک سکوتی طولانی که به نظر مهری قطع کامل ارتباط آمد و چند بار الو ، الو گفت ، جواب داد : « صدایتان را می شنوم . »
« پس چرا حرف نمی زنی ؟ »
شاهرخ نگاهی به اطرافش انداخت و لیلی را زیر چشمی از نظر گذراند . لیلی لباسهای داخل کمد را مرتب می کرد و ظاهراً به کار خودش مشغول بود . اما در آن اتاق حداکثر بیست متری نمی شد با اطمینان گفت که صدای شاهرخ را هر قدر هم که آهسته باشد نمی شنود . شاهرخ من و من کنان گفت : « شما هر روز در خانه هستید ؟ »
سوالش به نظر مهری عجیب آمد . با تعجب گفت : « بله ، چطور مگر ؟ »
هنوز روی لیلی به طرف کمد بود . نگاه شاهرخ روی او ثابت مانده بود . گفتی در تنگنا قرار داشت و نمی دانست چگونه از آن بگریزد . مهری گفت : « چرا این قدر سکوت می کنی ؟ گفتم بله ، ما بیشتر وقتها در خانه هستیم ، گاهی بعد از ظهرها برای گردش به باغات اطراف می رویم . مگر کار بخصوصی داری ؟ »
« فعلاً نه ، بعد تماس می گیرم . »
لیلی رویش را برگرداند و با کنجکاوی او را نگاه کرد . شاهرخ نگاهش را از او دزدید . مهری گفت : « خوب ، اگر کاری داری همین حالا بگو . » شاهرخ همچنان در سکوت ، گوشی را در دست داشت . مهری این بار با دلواپسی پرسید : « شاهرخ ، اتفاقی افتاده . خواهش می کنم بگو . دلواپسم کرده ای . چرا این طوری حرف می زنی ؟ مگر بجز تو و لیلی کس دیگری آنجاست ؟ »
« نه ، نه ، خودمان دوتا هستیم . فراموش کنید . »
« چه چیز را فراموش کنم ؟ اصلاً نمی فهمم ! »
« سلام مرا به همگی برسانید . دلم برای همگی تان تنگ شده . سوگل را از طرف من ببوسید . گوشی را می دهم به لیلی . می خواهد با شما صحبت کند . »
لیلی به سوی تلفن رفت . در چهره اش هنوز آثار تعجب دیده می شد . گوشی را از شاهرخ گرفت : « سلام مهری جون . چقدر خوب کردید که از تهران خارج شدید . تا وقتی در تهران بودید من یک لحظه هم آرامش خاطر نداشتم . همه خوب هستید ؟ »
« همه خوب هستند و سلام می رسانند . ببینم لیلی جان ، با شاهرخ مشکلی پیدا کردید ؟ »
« نه ، اصلاً . چرا این فکر را کردید ؟ »
« آخر شاهرخ یک طوری صحبت می کرد . انگار حواسش اینجا نبود . »
« نگرانی شما بی مورد است . فکر می کنم کمی سرما خورده باشد . چون امروز بر عکس روزهای قبل دلش نمی خواهد از تختخواب جدا شود . »
« پس عزیزم مواظبش باش ! »
« چشم مهری جون . آقای مجد و سوگل چطورند ؟ »
« همگی خوب و سلامتیم . »
« سلام مرا به فرد فرد اعضای خانواده برسانید . از دور می بوسمتان . خدانگهدار . » لیلی گوشی را گذاشت و لب تختخواب نشست : « مهری جون از طرز صحبتت دلواپس شده بود . »
« مگر چطوری صحبت کردم ؟ »
« آن طوری که به نظر من هم کمی غیر عادی آمد . »
« همان طور که حدس زدی و به مامان گفتی ، حالم زیاد خوب نیست . »
« قرص سرماخوردگی دارم . الآن برایت می آورم . »
« من اهل دوا و دکتر نیستم . کم کم خوب می شوم . » لیلی به حرف او ترتیب اثر نداد و از داخل یک کیف کوچک ، یک قرص مسکن برداشت و با یک لیوان آب به او داد . شاهرخ قرص و لیوان آب را از او گرفت و روی میز گذاشت : « اگر بهتر نشوم ، می خورم . »
« برای صبحانه پایین نمی رویم ؟ »
« من اصلاً اشتها ندارم . تو با مسعود و شهلا برو . »
لیلی با اعتراض گفت : « چرا من باید با آنها صبحانه بخورم ؟ مگر تو ... »
« فقط همین یک دفعه را . من واقعاً اشتها ندارم و دلم می خواهد در رختخواب بمانم .امروز بعد از ظهر تکلیفمان روشن می شود . حالا اخمهایت را باز کن و برو صبحانه بخور . »
لیلی با حالتی عصبی از اتاق خارج شد . آهسته تقه ای به در اتاق شهلا و مسعود زد : « در باز است . بیایید تو . »
لیلی به داخل سرک کشید : « نمی خواهید برای صبحانه پایین برویم ؟ »
« چرا ، تو برو ما تا چند دقیقه دیگر می آییم . »
لیلی خشمگین در را بست و به رستوران رفت . پشت یک میز نشست و بی آنکه خود بخواهد ، اشکهایش جاری شد : « چه بلایی بر سرم آمده است ! شاهرخ متعلق به چه فرهنگ و تربیتی است ! چگونه می خواهیم عمری را با هم بگذرانیم ؟ ما که به دو دنیای بیگانه از هم تعلق داریم . »
با شنیدن صدای بلند شهلا به خود آمد و به سرعت اشکهایش را پاک کرد . شهلا سراغ شاهرخ را گرفت : « باز هم به سفارتخانه رفته ؟ »
« نه ، بعد از ظهر می رود . مثل اینکه به یک نتایجی هم رسیده است . »
« امروز چه برنامه ای دارید ؟ »
« فکر نمی کنم تا شاهرخ برگردد از هتل خارج شوم . او کمی هم سرماخورده و کسل است . »
« پس ما برای ناهار می آییم به اتاقتان . می گوییم غذا باورند آنجا . »
پس از صرف صبحانه لیلی به همراه شهلا و مسعود به اتاقشان بازگشت . شاهرخ از تختخواب برخاسته و لباس پوشیده بود . به نظر آشفته می رسید . به آدمی می ماند که در معرض یک مخاطره بزرگ قرار گرفته باشد . این حالت او از چشم دیگران پنهان نماند .ابتدا مسعود بود که گفت : « خیلی گرفته به نظر می رسی ! می ترسی کارتان درست نشود ؟ زیاد پا پی نشو ، خدا بزرگ است . »
شاهرخ در عالم خود بود . ابتداد لحظه ای مکث کرد . گفتی متوجه مقصود او نشده ، یا اصلاً حرفش را به درستی نشنیده بود . نگاهی مجهول بر او افکند و آن طور که انگار تازه موضوع را دریافته باشد عجولانه جواب داد : « آره ، آره . می ترسم نتوانم کار را به انجام برسانم . »
لیلی زیر چشمی مراقبش بود . او را تا آن روز آن چنان نگران و مشوش ندیده بود . به پیشنهاد شهلا دور میز نشستند و به بازی ورق مشغول شدند . شاهرخ حواسش آنجا نبود . از طرز بازی اش به خوبی دیده می شد که تمرکز ندارد . زود به زود به ساعتش نگاه می کرد و بی آنکه بتواند پریشانی اش را پنهان کند ، به حرفهای دیگران ، پاسخهای سرسری می داد . اندکی به ظهر مانده بود که گفت : « بهتر نیست الآن ناهار بخوریم ؟ من صبحانه هم نخورده ام . »
دیگران مخالفتی نکردند . در کمتر از نیم ساعت پیشخدمت غذا را به اتاق آورد . شهلا مثل همیشه همچون بلبلان پرگو ، پر حرفی می کرد . مسعود هم مانند او سر حال بود .اما لیلی از آن همه پریشانی و سر در گمی شاهرخ ، بر آشفته ، ولی ساکت بود . غذا در میان لطیفه ها و خنده های شهلا و مسعود صرف شد . هنوز چند دقیقه ای به ساعت یک مانده بود که شاهرخ کیف بزرگ دستی اش را برداشت و آماده رفتن شد . لیلی با تعجب پرسید : « مگر ساعت دو قرار نداری ؟ حالا خیلی زود است ! »
« تا برسم همان قدر طول میکشد . »
مسعود در حالی که لیوان مشروبش را سر می کشید پرسید : « برای امشب چه برنامه ای داریم ؟ »
« برنامه بخصوصی نداریم ! »
« کاباره رزرو بکنم ؟ »
شاهرخ در حالی که برای رفتن بی تابی نشان می داد جواب داد : « هر کاری می خواهی بکن . »
بعد خداحافظی کرد و بی آنکه به لیلی نگاه کند از درخارج شد . دقایقی بعد شهلا و مسعود هم عازم اتاقشان شدند . شهلا در حالی که ابروهایش را بالا برده بود به لیلی گفت : « انگار شاهرخ یک طور دیگری شده بود . خوب ؛ فعلاً ما رفتیم بخوابیم . وقتی شاهرخ برگشت همدیگر را می بینیم . »
لیلی موقع خداحافظی به آنها گفت : « اگر امشب برنامه کاباره رفتن دارین ؛ مرا حذف کنید . »
شهلا با لحنی عتاب آلود جواب داد : « نه ، نصیحت پذیر نیستی ! یعنی می خواهی تک و تنها در هتل بمانی ؟ نمی دانم . هر طور میل خودت است . »
ساعتی بعد پیشخدمت آمد و ظرفهای غذا را برد . با رفتن او لیلی در را از داخل قفل کرد و روی تخت دراز کشید . نمی توانست افکار درهم و برهمش را سر و سامان ببخشد . هنوز احساس واقعی شاهرخ را نسبت به خود نمی دانست . نگاهش به سقف اتاق خیره مانده بود .
لیلی از زمانی که خود را شناخته بود ، تا روزی که شاهرخ از ایران رفت ، هر روز او را می دید ، و بدون آنکه بتواند چگونگی احساسات خود را نسبت به او دریابد ، نوعی دوستی کودکانه را که معنی خاصی نداشت ، نسبت به او حس می کرد . اما بعدها فهمید که شاهرخ بر عکس ، کشش خاصی نسبت به او داشته است . شاید تلقینات مهری بود که آن احساس را دامن می زد . تا آنجا که سر انجام ، مادرها و پدرها ، این باور را در خود تقویت کردند که در آینده ای نزدیک ، بین آن دو ، برای یک زندگی مشترک ، پیوند به وجود خواهد آمد . آنها در حقیقت می خواستند با این وصلت ، درخت دوستی شان را ریشه دارتر کنند .
اگر چه لیلی هنوز آن قدر هوشیار نشده بود که معنی محبتهای شاهرخ را به درستی درک کند و واکنش نشان دهد ، ولی شاهرخ چنان علاقه ای به او نشان می داد که گفتی در رویاهای خوش جوانیش ، بجز او هیچ کس دیگری نقش نخواهد گرفت .
زمانی که قرار شد از ایران برود ، پسر شانزده ساله ای بود که به خوبی مفهوم احساسات عاشقانه خود را نسبت به لیلی درک می کرد . لیلی لحظه خداحافظی او را به یاد داشت . او با چشمانی نمناک ، در حالی که سعی می کرد غرورش را حفظ کند و اشک نریزد ، پیش روی همگان پیشانیش را بوسیده و گفته بود : من این جدایی را دوست ندارم . اگر اصرار مامان و بابا نبود هرگز از ایران نمی رفتم .
در طول سالهای غیبت از ایران هم ، همیشه از مادرش خواسته بود که عکسهای او را برایش بفرستد . و اگر چه با دیدن عکسها شاهد رشد لیلی بود ، ولی رویاهایی را که از او در ذهن خود ساخته بود تغییر نمی داد : لیلی ، آن دخترک سپیدرو و سیاه مو ، با دو چشم درشت و سیاه .
لیلی نمی دانست ، ولی شاهرخ حتی در کنار زنان و دخترانی که با آنان هر گونه معاشرتی را داشت ، باز به لیلی می اندیشید . آنها برایش سرگرمیهای زودگذری بودند که نیازهای غریزی اش را برآورده می کردند . البته گاه از سوی همین سرگرمیها ، دچار دردسرهای بزرگی هم می شد . در آن جامعه افسار گسیخته که معنی و مفهوم اخلاق ، در هیاهوی مادیات خفه گشته بود ، بر کنار ماندن از تشعشات چنان آتشفشانی چندان آسان نبود . آن هم برای جوانی که از سوی خانواده چنان حمایت مالی می شد که به راحتی می توانست پول خرج کند و معاشرتهای دلخواهی داشته باشد . شاید اگر مهری و مجد می دانستند با ریخت و پاشهایشان چه دردسرهایی برای فرزندشان درست می کنند ، هرگز آن طور به پایش پول نمی ریختند .
لیلی به ساعت نگاه کرد . اندکی از ساعت چهار گذشته بود . از روی تخت برخاست و به کنار پنجره رفت . دریا آبی و آسمانی رنگ بود . حضور کشتیهای کوچک مسافربری در کنار اسکله ، منظره ای رویایی به وجود آورده بود که روح را به پرواز در می آورد . در چشم انداز افسونگرانه بحر ، با وزش هر نسیمی ، منظره تغییر می یافت و آبهای عظیم آبی و ساکن ، موج موج می شدند و بر پهلوی کشتیها می خوردند . لیلی این زیبایی طبیعی متین و سنگین و عاری از هرگونه تصنع را مشتاقانه نظاره می کرد . مدتی به دیدن آن مناظر دلفریب مشغول شد . اما گفتی زمان کش می آمد . حوصله اش سر رفته بود . با شدت افکاری را که از سوی هرمز به مغزش هجوم می آورد ، همچون گناهی نابخشودنی از خود می راند . تصمیم گرفت اندکی بخوابد . اما خواب گریخته بود . بر آن شد که به رستوران هتل برود . اما از اینکه باید به تنهایی در آنجا بنشیند منصرف شد . دوباره روی تخت دراز کشید و به گذشته ها برگشت . گذشته هایی که در جای جای آن ، چهره هرمز و نوشین رخ می نمود . به یاد نصیحتهای نسرین افتاد و پس از آن ، شیدا را در اندیشه های خود دید . بر خود نهیب زد : اگر مقاومت نکنم ، فکرها دیوانه ام می کنند .
با یک حرکت سریع از جا برخاست و به رستوران رفت . چای سفارش داد و مشغول تماشای آدمهای جورا جوری شد که در پشت میزها نشسته بودند . ان همه تنوع ملیت و گویش و رنگ پوست و شکل چهره و اندام برایش جالب بود . با خود اندیشید ، اگر افکارش آن همه پریشان نبود ، از این سفر لذت بسیاری می برد . اما انتظاری را که از شاهرخ داشت ، نقش بر آب می دید . به ساعتش نگاه کرد . زمان به کندی می گذشت . از اینکه با شاهرخ نرفته بود ، پشیمان بود . تصمیم گرفت نیم ساعت دیگر در آنجا بماند . حواسش پی دختر بچه ای زیبا بود که کمی دورتر ، با عروسکش چنان بازی می کرد که گفتی با انسانی زنده و کامل مشغوب بازی است . دخترک به زبان محلی سخن می گفت که برای او مفهوم نبود ، ولی سبک و شکل بازی اش نشان می داد که ادای مادرها را در می آورد .
غرق در تماشای دخترک بود که صدای شهلا به گوشش رسید . برگشت و به پشت سر نگاه کرد . شهلا رنگ به چهره نداشت . چشمان ترسخورده اش لیلی را به وحشت انداخت . او در حالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود و هیجان زده ، نفس نفس می زد نزدیک شد . لیلی نگران پرسید : « چیه شهلا ، چی شده ؟ تو حالت خوب نیست ؟ بیا بنشین ، برایت آب میوه سفارش می دهم . »
« نه ... بیا برویم بالا . »
« بگو چه اتفاقی افتاده ؟ چرا این طوری شدی ؟ »
شهلا با چهره ای که بر آن نقش گریه نشسته بود بی اختیار او را در آغوش کشید . لیلی سر در نمی آورد . نمی دانست چه اتفاقی رخ داده است . او تا حدود یک ساعت پیش در اتاقشان بود و هیچ چیز ناراحت کننده ای وجود نداشت . سر شهلا را از روی شانه اش برداشت و به چشمانش خیره شد : « خواهش می کنم بگو چه شده . دارم دیوانه می شوم . »
« برویم بالا . همانجا حرفهایم را خواهم زد . »
با هم به طرف آسانسور به راه افتادند . شهلا سخت هیجان داشت . مسعود در راهرو منتظرشان بود . او هم حالی دگرگون داشت . لیلی مضطربانه پا به زمین کوبید : « چرا به من نمی گویید چه شده ؟ از تهران خبری رسیده ؟ خانواده ام ! موشک باران ! شهلا بگو . آنها زیر بمباران مرده اند ؟ »
شهلا اندکی آرام گرفت و با دست به سوی اتاق آنها اشاره کرد : « نه لیلی ، نگران آنها نباش . هیچ خبری از تهران نرسیده . اما ... برویم به اتاق شما . » شهلا در وسط اتاق دست لیلی را به دست گرفت و در حالی که سعی می کرد بغضش را فرو دهد گفت : « لیلی ، چطور بگویم ؟ چند دقیقه پیش شاهرخ تلفن کرد ! »
« چی شده ؟ چه بلایی سر او آمده ؟ زود باش بگو . »
« او از فرودگاه تلفن کرد . »
« از فرودگاه ؟ آنجا چیکار داشت ؟ »
« او رفت ! »
لیلی معنی حرف او را نفهمید . با بهت پرسید : « کجا رفت ؟ »
« رفت آمریکا . او به ما زنگ زد که به تو بگوییم بلیط بازگشتت به تهران ، همراه یک نامه زیر بالش است . »
یکباره رنگ از چهره لیلی پرید . دستش را به دیوار گرفت که نیفتد . ملالی ناشناخته و جانکاه سرش را به دور انداخته بود . رسوب مسموم و سنگین یک خیانت را درتمام وجودش حس می کرد . آنجا که ارتش ذخیره نیروهای جوانی ، تسلیم یورش اندوه می شود ، پایاب شکیبایی از دست می رود : « شهلا کمکم کن . می خواهم استفراغ کنم . »
شهلا به سرعت او را به دستشویی برد . لیلی هر آنچه در معده داشت بالا آورد و با رنگ و رویی چون گچ سفید در کنار دستشویی تا شد . چشمانش سیاهی رفت . مسعود با سرعت لیوانی آب قند درست کرد و شهلا به زور به او خوراند : « لیلی ، مقاومت داشته باش . این طور خودت را از دست نده . » بعد با دستمال عرق سرد روی پیشانی و پشت لب او را پاک کرد .
لیلی با صدایی ضعیف گفت : « زیر بالشها را نگاه کن ببین نامه کجاست ! »
مسعود به سرعت بالشها را برداشت . یک پاکت پستی زیر بالش بود . نامه را باز کرد و بلیط را از میان آن بیرون آورد . بعد رو به شهلا گفت : « بلیط به تاریخ پس فردا یک بعد از ظهر است . »
لیلی دستش را به دیوار گرفت که بلند شود . تلوتلو می خورد . شهلا دستش را دور کمر او حلقه کرد و آهسته به طرف تختخواب برد . او را روی تخت خواباند .اما لیلی هنوز حال تهوع داشت : « آخ شهلا ... آن سطل را به من برسان . »
شهلا به سرعت سطل کنار اتاق را زیر چانه اش گرفت . لیلی عق محکمی زد و از حال رفت . مسعود گفت : « فکر می کنم باید به یک کلینیک برسانیمش ! »
اما لیلی با دست اشاره کرد « نه » . آن گاه پلکهایش را باز کرد . چهره شهلا و مسعود به صورت تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت . با صدایی ضعیف و بی رمق که به گوش آن دو نرسید چیزی گفت . شهلا سرش را جلو آورد و گفت : « بگذار به اورژانس برسانیمت . ممکن است حالت بدتر شود! »
« نه ، دارم بهتر می شوم . نامه را بده به من . »
« بگذار حالت جا بیاید بعد . عجله نکن . »
« شاهرخ چه گفت ؟ »
« همه چیز را برایت می گویم . کمی صبر داشته باش . »
لیلی چشمهایش را بست . بالش زیر سرش از عرق خیس شده بود . شهلا با یک بادبزن ، آهسته او را باد زد . مسعود روی یک صندلی نشست و سرش را بین دو دست گرفت . دقایقی بعد لیلی پلکهایش را به زحمت از هم باز کرد و چشم به شهلا دوخت : « شهلا ، حالم خیلی بهتر است . بگو شاهرخ چه گفت . »
« چرا به خودت مجال نمی دهی که کمی بهتر شوی ؟ »
« پس او از خیلی وقت پیش تصمیم به این کار گرفته بود ! اصرارش برای دوستی با شما و بعد هم نقل مکان به این هتل و داشتن دو اتاق در مجاورت هم ، تمامش نقشه بود ! »
مسعود و شهلا با گفته لیلی ، تازه به صرافت نقشه های شاهرخ افتادند . مسعود با حیرت گفت : « عجب مار خوش خط و خالی ! چه آسان توانست همه ما را فریب بدهد . در حقیقت او به پشتوانه ما دست به چنین کار بی شرمانه ای زد . پست نامرد ! اگر دستم به او برسد خفه اش می کنم ! » مسعود پس از ادای این مطالب سکوت کرد . قیافه اش درهم و متفکر بود . گفتی خطری بزرگ را حس می کرد .
لیلی با ناله تکرار کرد : « شهلا ، بگو چه گفت . حالم خوب است . ملاحظه نکن . بگو . »
« من گوشی تلفن را برداشتم . شاهرخ در حالی که صدایش می لرزید و پیدا بود خیلی هیجان زده است گفت : من در سالن ترانزیت هستم و آماده سوار شدن به هواپیما می باشم . به لیلی بگویید ، به گناه خودم اعتراف میکنم ، ولی این جدایی اجتناب ناپذیر است . پس چه بهتر که تکلیفمان زودتر معلوم شود . ما برای هم ساخته نشده ایم . یک نامه ، همراه یک بلیط استانبول ـ تهران زیر بالش است . همه چیز را در آن نوشته ام . لیلی را تا پس فردا که موقع بازگشتش به ایران است به شما می سپارم . »
لیلی نیمه خیز شد . دستش را جلوی دهانش گرفت و شهلا با سرعت سطل را زیر چانه اش گذاشت . « چرا نمی گذاری کمی آرام بگیری بعد به این مسایل بپردازی ؟ »
لیلی این بدترین حال را ، به یورش حالات روحی اش ترجیح می داد . حالت تهوع کمک میکرد تا عذابهای روح مستأصلش اندکی فراموش شود . چون روح نامرئی ، مترصد بود تا جسم او کمی تسکین یابد ، در آن صورت با شتابی هولناک باز می گشت . مسعود با اضطراب گفت : « لیلی خانم ، به فکر خود نبودن ، انسان را به سهولت قربانی می کند . » سپس رو به شهلا کرد و مصمم گفت : « باید او را به بیمارستان برسانیم . اگر اتفاقی بیفتد ، ما دچار دردسر می شویم . »
ساعتی بعد در بخش اورژانس یک بیمارستان بودند . پزشک معالج ، حال تهوع شدید او را ناشی از هیجان و فشار زیاد روحی تشخیص داد و داروهای آرام بخش تجویز کرد . دقایقی بعد لیلی در حالی که یک دستش در اسارت سرم بود به خواب رفت . شهلا همچنان در کنار بسترش نشسته بود و چشم بر او داشت . پاسی از شب گذشته ، لیل چشمهایش را گشود .
شهلا ملول و مضطرب پرسید : « لیلی ، بهتری عزیزم ؟ »
لیلی هنوز به طور کامل به هوش نیامده و گیج و منگ داروهای آرام بخش بود . اطرافش را بجا نمی آورد . از ورای مژه های سیاه و بلندش ، اشکال مبهمی در حال عبور بودند . تصویری که از نظم در ذهنش نقش بسته بود ، چیزی به مثابه شکل منظم شش ضلعی لانه زنبوران ، در هم ریخته و زندگیش را همچون سکه ای می دید که در بازی روزگار ، به بالا پرت شده و بی آنکه نشانی از شیر یا خط بر آن باشد به قعر زمین سقوط کرده است . ناگهان با وحشتی غریب تکان خورد . خواست بلند شود . اما شهلا با چالاکی مانع از تکان خوردنش شد : « عزیزم هنوز سرم در دستت داری . الحمدالله به نظر می آید خیلی بهتر هستی . آرام باش . »
لیلی کم کم متوجه محیط و موقعیت خود شد . به شهلا چشم دوخت : « من اینجا چه می کنم ؟ چرا سرم به دستم وصل کرده اند ؟ »
« تو حال مساعدی نداشتی . ما بهتر دیدیم که زیر نظر یک پزشک باشی . »
لیلی پلکهایش را به هم زد . حواسش به طور کامل بیدار شده بود . با التماس گفت : « نامه شاهرخ کو ؟ »
« نامه همراهم نیست . همانجا در هتل است . »
« یعنی شاهرخ مرا تنها رها کرد و رفت ؟ خدایا با این خفت و بدبختی چه کنم ؟ »
« ببین چه می گویم . اگر نخواهی به خودت کمک کنی ، از پرواز فردا جا می مانی . همه تلاش من و مسعود این است که تو به حال طبیعی برگردی ، تا بتوانی به ایران برونی . شماره را می دهی ؟ »
« نه ... فعلاً به آنها چیزی نگو . مادرم دیوانه می شود . باید خودم با آنها صحبت کنم . نباید بگذارم بفهمند که من به این روز افتاده ام . »
مسعود با لحنی محبت آمیز و دلسوزانه گفت : « لیلی خانم ، اولین راه مبارزه با زندگی ، تاب و توان از دست ندادن است . این طور از دست رفتن شما ، بی ارزش و بی حرمت کردن نعمات خداست . اتفاق مهمی نیفتاده شما خیلی جوان هستید و از سلامتی و زیبایی برخوردارید . آینده مال شماست . »
لیلی با زهرخندی غمناک نگاهش را از او برگفت : « اتفاق مهم نیفتاده ؟ »
پزشک توصیه کرد که بیمار آن شب در بیمارستان تحت نظر باشد . صبح روز بعد در حالی که شهلا یک دست خود را دور گردن لیلی انداخته و دست دیگر را دور کمرش حلقه کرده بود ، به هتل بازگشتند . لیلی اندکی تشکین یافته بود . در حالی که اشکهایش را مهار می کرد به شهلا گفت : « نمی دانم با چه روی به ایران برگردم . فامیل و قوم و خویش و آشنایان چه خواهند گفت . شهلا ، نامه را بده ببینم چه مصیبتی به سرم آمده ! »
مسعود از اتاق خارج شد . شهلا از لیلی پرسید : « می خواهی من هم از اتاق بیرون بروم تا راحت تر باشی ؟ »
لیلی ترحم آمیخته به محبت او را درک کرد . جواب داد : « من از روی تو و مسعود شرمنده ام . چطور می توانم انسانیت و محبت شما را جبران کنم ؟ بله ، خودت خوب متوجه شده ای . دلم می خواهد تنها باشم . »
شهلا از جا برهاست و در حالی که سر او را به بغل گرفته بود و نوازش می داد گفت : « حقیقت بسیار تلخی است ، ولی غیر تسلیم و رضا کو چاره ای ! خواهش می کنم به خودت فشار نیاور . به یادت باشد که فردا مسافری و باید به ایران برگردی . پس کمک کن که حال طبیعی داشته باشی . من از هتل بیرون نمی روم . هر وقت خواستی خبرم کن که پیشت بیایم . » سپس پیشانی لیلی را بوسید . از اتاق خارج شد .
لیلی از خود بخود ، دستش را زیر بالش برد و پاکت را بیرون آورد و نامه را گشود . شاهرخ با قلمی سبز رنگ ، بر تمام گذشته ای که در ذهنش به لیلی تعلق داشت خط باطل کشیده و نوشته بود : « لیلی ، می دانم گناهم را هرگز نخواهی بخشید . اما اگر خوب اندیشه کنی ، خواهی فهمید که من فداکاری بزرگی در حق تو کرده ام . از من متنفر شده ای می دانم ، حق هم با توست ، ولی تو زن باهوشی هستی . خودت خیلی خوب فهمیدی که ما با هم هیچ فصل مشترک فکری و روحی نداریم . در این چند روز ما هر دو به این نتیجه رسیدیم که برای هم ساخته نشده ایم . از تو پنهان نمی کنم ، در حقیقت من از همان ساعت اول که تو را در فرودگاه دیدم متوجه شدم ، این لیلی ، با لیلی رویاهای من ، آن لیلی گیس بافته ای که سلطان قلبم بود فاصله ها دارد . آنچه در حافظم ام از تو نقش بسته بود ، چهره ای سپید و درخشان ، با چشمانی کشیده و معصوم با دو موی سیاه بافته بود . دختری رویایی با عادات نازآلود شرقی . لیلی ، حافظه همیشه امین نیست . گاه با رنگ امیال و خواهش می آمیزد . در معصومیت و زیبای ات شکی نیست . اما ، کودکیهایت در آن سرزمین جا مانده بود . بگذریم ، دیگر کار از کار گذشته و ما قانوناً زن و شوهر بودیم .با این حال من تصمیم داشتم تا کاملاً با تو به تفاهم نرسم تصاحبت نکنم . اما متأسفانه آن روز ، در آن حالت بی خبری ، آن اتفاق افتاد . چیزی که من به هیچ روی مایل به انجامش نبودم . به هر حال ، هر گناه کیفری دارد . من به جرم این گناه به هر کیفری که تو بخواهی تن می دهم . تمام مهریه ات را به تو تأدیه می کنم و هر چه بخواهی برایت انجام می دهم .
« لیلی ، تو را به امید شهلا و مسعود ، در یک کشور بیگانه رها کردن و رفتن نامردی محض است ـ یک معمای اخلاقی حل نشدنی ! واقف هستم که چه ضربه ای به روحت وارد آمده . می دانم بازگشتت به ایران با دلی شکسته و غصه دار تا چه حد روانت را بیمار می کند .اما تمام این مسایل به زودی حل و فراموش خواهد شد ، ولی ادامه زندگی دو شخص که از هیچ بعدی با هم سازگار نیستند و هر یک از زاویه ای مخالف دیگری به دنیا می نگرند ، عذابی ابدی خواهد بود .
« لیلی ، برای اینکه زیاد احساس تأسف نکنی ، رازی را برایت فاش می کنم . می دانم افشای این راز خانواده ام را دگرگون می کند . آنها که از من ، جز یک فرزند خلف در خاطر ندارند ، وقتی به این حقیقت تلخ پی ببرند ، سرگشته و دیوانه خواهند شد . از تو توقع ندارم که رازم را پنهان نگه داری . این حق را به تو می دهم که بر سر مادر و پدر من فریاد بزنی که چرا تو را این چنین سیه روز کردند . اما اگر به انسانیت پاینبدی ، آنها را پریشان خاطر نکن . همین واقعه ، یعنی جدایی ما از هم ، برایشان کافیست که تا آخر عمر خود را ملامت کنند و افسوس بخورند و از روی تو و خانواده ات شرمنده باشند . پس به مجازات بیش از این راضی نشو ، و رازم را پیش آنها فاش نکن .
« لیلی ، یادت هست که قرار بود من در روز عقد ، ساعت شش بعد از ظهر به وقت ایران ، تلفن کنم تا عاقد با شنیدن صدای من صیغه عقد را جاری کند ؟ اما من سه ساعت بعد از آن موعد مقرر تلفن کردم . خودت می دانی در ایالتی که من زندگی می کنم ، بیش از ده ساعت اختلاف افق با تهران وجود دارد . یعنی شب و روزش با شب و روز ایران درست برعکس است و من در آن ساعات مجبور بودم در آخرین جلسه یک دادگاه شرکت کنم . مامان بدون مشورت با من تاریخ عقد را تعیین کرده بود ، وگرنه من آن روز را قبول نمی کردم . می دانی چرا ؟ گوش کن . آن آخرین جلسه دادگاه برای تعیین تلکیف فرزند و همسرم بود . همسری که مرا با توطئه به ازدواج با خودش مجبور کرد .او یک مکزیکی بود و در یک رستوران مکزیکی کار می کرد . من سه سال پیش ، با او در آن رستوران آشنا شدم . او با چنان محبتی دوستی اش را با من آغاز کرد که وقتی به خود آمدم ، متوجه شدم از من باردار شده است . اما زمانی این حقیقت را به من گفت که جنینش پنج ماه شده بود و حرکت می کرد . از شنیدن آن خبر وحشتناک دیوانه شدم ، و تا سرحد مرگ کتکش زدم ، آن چنان که از هوش رفت . می خواستم از آن ایالت فرار کنم . اما او با همان محبت بی مرز و انتهایش مرا در بن بست اخلاقی قرار داد و از من خواست که فقط برای چهار ماه همسر قانوی اش بشوم تا بچه ، تولدی مشروع داشته باشد . ابتدا از زیر بار چنین تعهدی شانه خالی کردم ، ولی او با ناله ها و ضجه هایش قلبم را به رقت آورد . من به قولش اعتماد کردم و او را برای چهار ماه به همسری خود در آوردم . اما او پس از وضع حمل ، همه آن قول و قرارها را زیر پا گذاشت و حاضر به طلاق نشد و سعی کرد حس پدرانه مرا تحریک کند تا به ازدواج با او پایبند بمانم ، ولی من به آن کودک سیه چهره که هیچ نشانی از من نداشت هرگز علاقمند نشدم . سر انجام وکیلم برای طلاق اقدام کرد ، و پس از مدتها تلاش ، نیمی از آنچه را داشتم به او بخشیدم و طلاق رسمی شد . این دادگاه درست مصادف بود با روز عقدکنمان که به سه ساعت تأخیر من در تلفن کردن منجر شد .
« لیلی ، من باید همان وقت که مادرم برای ازدواج من و تو ، آن همه اصرار می کرد ، این قضیه را به نحوی به گوش تو می رساندم ، ولی بجز مادرم ، خودم هم دلداده تو بودم . دلداده لیلی مو بافته ، با دو چشم سیاه و چهره سپید . نمی توانستم از خواهش دلم چشم بپوشم . مطمئن بودم وقتی همسرم شوی ، این نقطه سیاه زندگیم را بر من خواهی بخشید . اما عزیزم ، خیلی زود فهمیدم که من و تو از هر نظر ، افق تا افق با هم اختلاف سلیقه و دید داریم . من مطمئنم تو هم به همین نتیجه رسیده ای . اما پایبندی به سنتهای خانوادگی ، راه اظهار چنین مشکلی را بر تو بسته بود . من می دانم که تو با خواندن این نامه ، در چه وضعیت دردناکی قرار خواهی گرفت و از من خواهی پرسید ، آیا این رسم جوانمردی و مردانگی است که دختری غریب را در کشوری بیگانه و ناآشنا ، به امید خدا ، و به اعتماد دو دوست تازه آشنا رها کنم و خودم را از معرکه بگریزم !؟ لیلی ، من در مقابل این سوال تو هیچ پاسخ منطقی ندارم ، جز آنکه بگویم ، از روی تو شرمسارم . تو بزرگواری کن و مرا ببخش . با التماس از تو می خواهم رازم را برای خانواده ام فاش نکنی . حساب هتل را تا آخرین روز اقامتت پرداخته ام .
تو را به خدا می سپارم . شاهرخ . »
شاهرخ با عزت نفسی ناچیز مخارج احتمالی دو روز آینده ای را که لیلی می بایست در هتل بماند محاسبه کرده و پرداخته بود و برای گریز بزدلانه و رهایی از افتادن در پیچاپیچ آن زندگی نامنتظره ، در نامه ای بلند فلسفه بافی کرده بود . اما در فرودگاه ، وقتی لحظه ها به کندی دست به هم می دادند تا ساعتی بگذرد ، ناگهان در یک لحظه ، با پرواز سریع خاطره ها ، به گذشته بازگشته بود . گذشته هایی چون خوابی کوتاه . آن گاه ، در آن لحظه ، سکوتی حسابگرانه بر وجودش حاکم شده و محبتی حاد و ترحم انگیز ، ولی مستعجل قلبش را فشرده بود . در ذهنش زندگی خفته سالهای کودکی به جریان افتاده و رنگهای آن دوران بیهوده موج خورده بودند و با اشکال پراکنده ای که از خاطرات چند روز گذشته در یادش بجا مانده بود ، پا سست کرده و سوزشی غیر قابل تحمل را در تمام اعضاء وجودش حس کرده بود . اما کسی را که برای پیغام نزد لیلی فرستاده بود ، دیگر در دسترس نبود و نقشه خود به خود به اجرا در آمده و شهلا بی هیچ فوت وقتی پیام را رسانده بود . یک بار هم در تهاجم احساساتی تند ، ولی زودگذر ، تصمیم گرفت از فرودگاه به مادر تلفن کند و ماجرا را بگوید تا آنها آمادگی پیدا کنند . اما آن قدرت را در خود ندیده بود . در تماس تلفنی ساعتی پیش از هتل هم ، خواسته بود اشاره ای به تصمیمش بنماید ، ولی حضور لیلی ، در همان نزدیکی ، نقشه اش را عقیم گذاشته و نتوانسته بود چیزی به مادر بگوید .
لیلی با چشمان باز همه چیز را می دید و در می یافت . اما عواطفش به یکباره چنان فلج شده بود که تسلطی قهرمانانه می خواست تا در قالب خویش باقی بماند . با چهره ای منقبض ، به بازخوانی نامه پرداخت . او دور از شبکه ایمنی وطن ، خانه و خانواده تلاش می کرد تا بر خود مسلط شود . اما تلاشش در آن لحظات بحرانی بیهوده بود .
با صدای تقه ای که به در خورد به خود آمد : « لیلی ، حالت خوب است ؟ » شهلا به داخل سرک کشید و با چهره بی رنگ او رو به رو شد . با صدایی نزدیک به فریاد گفت : « دختر تو داری خودت را می کشی . بده ببینم در آن نامه لعنتی چه نوشته شده است ! »
لیلی نامه را از دسترس او دور کرد و به رغم حال خرابش با عزمی راسخ گفت : « نه ...خواهش می کنم راحتم بگذار . »
شهلا دست خود را پس کشید . به نظر می آمد از واکنش او دلتنگ شده است . با لحنی متفاوت که بر آن رنگی از گلایه بود گفت : « من می خواستم کمکت کنم ، ولی مثل اینکه مزاحم هستم . » سپس به سوی در اتاق رفت . لیلی به خود آمد . حالا در می یافت که با او رفتار خوشایندی نداشته است . خواست از تختخواب پایین بیاید و مانع رفتن او بشود .اما شهلا خود بازگشت و نگذاشت او از جایش برخیزد . لیلی درمانده و محزون گفت : « شهلا ،می دانم تو و شوهرت چه محبت بزرگی در حق من می کنید . در حقیقت شما دو نفر بی هیچ دلیلی ، وارد یک جریان پر دردسر و ناخواسته شده اید . آرزو دارم روزی بتوانم پاسخ محبتهای بی شایبه تان را بدهم . اما بگذار این نامه را فقط برای خودم نگه دارم . افشای مطالب این نامه زندگی خیلیها را به هم می ریزد . تو و مسعود نشان دادید که هنوز انسانیت وجود دارد ! »
« لیلی ، به خانواده ات تلفن کن و بگو که فردا در فرودگاه باشند . »
« اگر نشانی شان را در لواسان می دانستم ، تلفن هم نمی کردم ، چون می دانم از لحظه ای که پی به ماجرا ببرند روزشان سیاه خواهد شد . هر چه آنها را دیرتر از موضوع باخبر کنم ، وجدانم آرام تر خواهد بود ، ولی افسوس که نشانی شان را نمی دانم . »
« حتی اگر نشانی را هم می دانستی باید به آنها خبر می دادی . تهران وضعیت عادی ندارد ، با ادامه موشک بارانها شهر خالی شده است . حالا تلفن را بردار و بگو شماره را برایت بگیرند . »
« تو می خواهی اینجا بمانی و مواظب من باشی ؟ »
« درست فهمیدی . تا نتیجه را ندانم از اینجا نمی روم ! » بعد گوشی را برداشت و به دست لیلی داد .
لیلی با نفسهای به شماره افتاده شماره تلفن را به اطلاعات هتل داد و در انتظار برقراری ارتباط ماند . قلبش چنان ضربان داشت که می ترسید بایستد . دستش را روی سینه اش گذاشت و با نگاهی غمزده به شهلا گفت : « خیلی سخت است . چه بگویم ؟ از کجا شروع کنم ؟ چطور کاخ آرزوهایشان را ویران کنم ؟ شهلا ، تو می فهمی که در چه تنگنایی قرار دارم ؟ »
« بله ... با آن که نمی توانم خودم را جای تو بگذارم و اندوهت را عمیقاً درک کنم ، ولی می فهمم در چه گردابی افتاده ای ! »
نیم ساعت بعد تلفن زنگ زد . لیلی با چشمان از حدقه برجهیده به شهلا خیره شد . شهلا گفت : « گوشی را بردار . زود باش . آخرش چی ؟ »
لیلی با دستی لرزان گوشی را برداشت . مادر بود . « سلام مامان . »
« الو ... لیلی جان . سلام عزیزم . حالت چطور است ؟ خوش می گذرد ؟ » لیلی بی آنکه بگذارد صدای گریه اش به گوش مادر برسد با زحمت پاسخ داد : « من خوبم . شما چطور هستید ؟ با موشک بارانها چه می کنید ؟ »
« جای نگرانی نیست . هر کسی هر جایی بیرون از شهر سراغ داشته رفته . شهر کاملاً خلوت شده . خوب عزیزم ، حال شاهرخ چطور است ؟ »
« او هم خوب است . الآن رفته دنبال کار ویزایمان . گفتم تلفن بکنم بگویم فردا بعد از ظهر شهلا و مسعود با پرواز شماره 522 به تهران می آیند . آنها اهل شیراز هستند و می خواهند تا نزدیک شدن موعد مصاحبه شان به شهرشان بروند . توسط آنها یک بسته برایتان می فرستم . خواهش می کنم شما یا پدر به فرودگاه بروید و بسته را از آنها دریافت کنید . »
« عزیزم ، این چه کاریست که می کنی ؟ چرا خودت را به زحمت می اندازی ؟ »
شهلا با نگاهی حیرت زده بر لیلی چشم دوخته بود . از دورغ بزرگ او در عجب بود . آهسته زیر لب زمزمه کرد : « لیلی ، تو چقدر بزرگ و فداکاری شاهرخ واقعاً لیاقت تو را نداشت . »
لیلی زیر باران اشک جواب مادر را داد : « زحمتهای من بعد از این است . اینکه چیزی نیست ! »
مادر متوجه جواب دو پهلوی او نشد . شهلا جلو رفت . دست او را به دست گرفت و بر لبهایش گذاشت و بوسید : « لیلی ، دلم برایت می سوزد . چه سرنوشت تلخی داری ! »
مادر از آن سوی سیم پرسید : « ما چطور شهلا و مسعود را بشناسیم ؟ »
« یکی از عکسهای دسته جمعی مان را که در اینجا گرفته ایم به آنها می دهم تا خودشان به سراغتان بیایند . شما در بوفه بنشینید و منتظر باشید . »
دقایقی بعد مکالمه به پایان رسید . لیلی گوشی را گذاشت و خود را روی تختخواب رها کرد : « شهلا ، آنها تا فردا هم که آسوده خاطر باشند غنیمت است . وقتی در کنارشان باشم ، نمی گذارم خودشان را زیاد عذاب بدهند . »
7
پرواز 522 بر فراز شهر تهران رسیده بود ، اما برج مراقبت اجازه فرود نمی داد . از رادیو آژیر و ضعیت قرمز پخش می شد . لیلی غرق دردهای درونش بود و از آنچه می گذشت فاصله داشت . نمی دانست چطور خود را برای رویارویی با مادر و پدر آماده کند . از ته دل آرزو می کرد ای کاش هرگز به زمین نرسد ، اگر هواپیما در آسمان منفجر می شد ، همه چیز به آسانی پایان می یافت . اما اکنون زنده بود و در هجوم افکار روح شکن دست و پا می زد . به بازگشت خود می اندیشید . بازگشتی موحش ، اندیشه ای که او را درهم می شکست و به زانو در می آورد : آیامی تواست به سوی هرمز بازگردد ؟ در آن لحظات وانفسا خود را به او محتاج می دید و با درماندگی درمی یافت ، این نه احساسی زودگذر که عشقی ابدی است . حقیقتی که به سخت ترین لحظات عمرش معنایی شایسته می بخشید و در عین رنج و اندوه ، با رغبت به آن تن در می داد . آیا این واقعه تقدیر محتومی بود برای آزمودن او ؟ او که نمی توانست بر خلاف اصول خود تصمیم بگیرد ، او که با لمس « فداکاری » لحظه های خون آلود ، ولی شیرین را تجربه کرده و پشت سر گذاشته بود از این آزمون چگونه باید سر بر می آورد ؟ آیا می توانست در بازگشتی چنان شوم ، به شیدا بگوید من یک بار فداکاری کرده ام . حالا آمده ام تا پیش کشم را از تو پس بگیرم . چگونه می توانست میان خود و او مصالحه برقرار نماید ؟ او که در عهدنامه غیر مکتوب و ناگفته ولی روشنش ، به نفع خواهر سرخورده اش عقب نشینی کرده و خود را به دامن سرنوشتی چنین مشئوم ، در آن سوی مرزها سپرده بود ، آیا حالا می آمد تا سهمش را پس بگیرد ؟ تحمل درد خویشتن به مراتب آسان تر از مشاهده درد و رنج عزیزانش است . با به یاد آوردن چهره وحشت زده شیدا هنگام دیدن این خواهر بخت برگشته بر خود لرزید . لرزشی که انسان در میان دشتی پر برف حس می کند . به گونه ای تحمل ناپذیر رنج می برد . در چنین دام هولناکی ، چه کسی را باید محکوم می کرد ؟
از دقایقی پیش رعنا و محمود به فرودگاه آمده و اگر چه وضعیت قرمز بود ، بی اعتنا به صدای آژِیر خطر در بوفه نشسته بودند . محمود عصبی به نظر می رسید : « لیلی نمی بایست در چنین شرایطی به آن زن و شوهر چنین ماموریتی را می داد . می توانست بسته را با پست بفرستد . از آن گذشته ، ما تازه از پیش آنها آمده ایم . خودش می داند چقدر خرت و پرت خریده ایم . این کارش به نظرم زیاد عاقلانه نبود . »
« خوب طفلک دلش خواسته حالا که آن زن و شوهر به ایران می آیند ، یادی از ما کرده باشد . »
ساعتی بعد هواپیما اجازه فرود یافت . هر لحظه بر اضطراب لیلی افزوده می شد . تشریفات گمرکی به طول انجامید . سر انجام در حالی که چمدانش را چون کوهی سنگین به دنبال خود می کشید از سالن ترانزیت بیرون آمد و به سوی بوفه به راه افتاد . قلبش رو به انفجار بود . از فاصله چند متری مادر و پدر را دید . با دیدن آنها گفتی می خواست نفسش بند بیاید . با دهان تنفس می کرد . بی اختیار روی یک صندلی نشست تا اندکی آرام بگیرد . رعنا و محمود سرگرم گفتگو بودند . نگاه لیلی به آخرین دقایق خوشبختی آنها دوخته شده بود : خدایا ، چطور آرامششان را بر هم بریزم . کمکم کن . اندکی بعد برخاست تا برای از پرده بیرون افتادن حقیقتی هولناک خود را آماده کند .
پشت محمود به او بود ، ولی رعنا رو به سوی او داشت . رعنا با چشمانی فراخ از حیرت گفت : « محمود ، یکی دارد می آید . عیناً شکل لیلی است . برگرد نگاه کن ! »
محمود با تأنی به عقب برگشت . اما ناگهان یکه خورد . از جا برخاست . رنگ از چهره لیلی پریده و دور لبانش کبود شده بود . محمود با صدای بلند گفت : « لیلی تویی ؟ »
لیلی لبخندی بی روحی روی لبانش نشاند و با صدایی لرزان سلام کرد . رعنا گفتی هشیار شده باشد ، به سوی او دوید . لیلی در روی اولین صندلی نشست تا نیفتد . رعنا آنچه را می دید باور نداشت . بی آنکه ملاحظه اطرافش را داشته باشد تمام نیرویش را جمع کرد و در کلام ریخت : « لیلی ، تو اینجا چکار می کنی ؟ چه بلایی سرت آمده ؟ چرا این شکلی شده ای ؟ شاهرخ کو ؟ »
لیلی انگشتش را به علامت سکوت روی لبانش گذاشت : « مامان ، اینجا محل عمومی است . چرا این قدر بلند حرف می زنید ؟ »
محمود دست رعنا را گرفت و روی یک صندلی نشاند . خود نیز رو به روی لیلی روی یک صندلی نشست . بعد در حالی که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند ، بی آنکه موفق باشد ، با لحنی شتابزده به رعنا گفت : « خانم چرا مجال نمی دهی ؟ می بینی که حال طبیعی ندارد ! »
رعنا بی اعتنا به گفته او هیجان زده ادامه داد : « لیلی به خدا طاقت ندارم . شاهرخ کجاست ؟ این چه وضعی است که تو داری ؟ »
« برویم توی ماشین همه چیز را برایتان می گویم . اینجا جایش نیست ! » بعد خود برخاست و چمدانش را برداشت .
محمود چمدان را از دستش گرفت . رعنا دستش را دور کمر او حلقه کرد تا تعادلش را از دست ندهد ، و در همان حال نالید : « خدا مرگم بدهد . آخر چه شده که داری از پا میفتی ؟ پس شاهرخ کجاست ؟ »
لیلی دستش را جلوی دهانش گرفت : « مامان ، دارد حالم به هم می خورد ( فکر می کنم اینجاکلمه ای باشد که در اسکن نیامده )
رعنا دستش را از دور کم او برداشت و با سرعت از داخل کیفش یک بسته دستمال بیرون آورد و جلوی دهان او گرفت . لیلی به دیوار تکیه داد . محمود با آشفتگی گفت : « جلوی در بایستید ، الآن اتومبیل را می آورم . » سپس چمدان را به زمین گذاشت و با سرعت دور شد .
رعنا ملتمسانه گفت : « لیلی ، بگو چه بلایی به سرت آمده ؟ تو تنها اینجا چیکار می کنی ؟ چرا به این حال و روز افتاده ای ؟ پس موضوع آمدن شهلا و مسعود چه بود ؟ »
لیلی اندکی آرام گرفت . نگاه مضطربش را بر مادر دوخت : « مامان ، باید قول بدهی که همه چیز را صبورانه تحمل کنی . قول می دهی ؟ »
« دلم گواهی بدی می دهد . دلم می گوید لیلی من قربانی شده است ! »
« تا آرام نگیری هیچ چیز نمی گویم . »
محمود اتومبیل را آورد . لیلی روی صندلی عقب نشست . رعنا هم در کنارش جای گرفت . محمود چمدان را در صندوق عقب اتومبیل گذاشت و خود با سرعت سوار شد و به راه افتاد . رعنا دست لیلی را در دست می فشرد . آرام و قرار نداشت . « خوب ، حالا بگو چه شده ؟ »
« مامان ، نگذار با گریه ها و بی تابیهایت دچار هیجان بیشتری بشوم . من پریشب را در بیمارستان گذراندم . نمی دانم اگر مسعود و شهلا نبودند چه بر سرم می آمد . انسانیت را در حق من تمام کردند . »
محمود سر برگرداند و با خشمی طوفانی گفت : « مگر شاهرخ کجا بود ؟ »
رعنا بر سرش فریاد کشید : « جلو را نگاه کن . می خواهی فاجعه به بار بیاوری ؟ ! »
محمود رویش را برگرداند ، ولی سوالش را تکرار کرد : « شاهرخ تشریف داشت ؟ »
لیلی همه قوایش را جمع کرد و بی آنکه بگذارد اشکش بریزد جواب داد : « آمریکا ! »
« چی ؟ آمریکا ؟ نمی فهمم ! یعنی چه ؟ به تو ویزا ندادند ؟ »
رعنا زاری کنان به جای لیلی جواب داد : « فهمیدنش آسان است . لیلی را گذاشته و خودش رفته ! ولی چرا ؟ بینتان چه اتفاقی افتاد که او دست به چنین کاری بی شرمانه زد . الهی بمیرم برایت . توی آن مملکت غریب به تنهایی چه کشیدی تا به اینجا رسیدی ؟! »
« او فکر همه چیز را از پیش کرده بود . از جمله خرید بلیط بازگشت من به ایران ، و پرداخت صورتحساب هتل تا روز اقامتم و سپردن من به دست شهلا و مسعود ! »
محکود چراغ راهنمای دست راست اتومبیل را زد و چند متر جلوتر ایستاد . اتومبیل را خاموش کرد . نمی توانست به رانندگی ادامه بدهد . به عقب برگشت : « لیلی ، من هنوز اصل قضیه را نفهمیده ام . درست بگو . مغزم کار نمی کند . »
« شاهرخ هیچ گناهی ندارد . ما اصلاً حرف هم را نمی فهمیدیم . او عاشق لیلی گیش بافته سالها قبل بود ، نه من ـ آن لیلی رویایی که او به آن سوی ابرها می برد ، تا در آسمانها مثل دو کبوتر سپید به دنبال هم داشته باشند. دو کبوتری که با فرهنگ و سلیقه او پرواز کنند . »
محمود سرش را روی فرمان اتومبیل گذاشت . حال خود را نمی فهمید . رعنا چون بشکه باروت در حال انفجار بود . این حقایق مسلم و عریان او را از پا در می آورد . او با درک شرقی خود ، همه چیز را بر باد رفته می دید . بغضش با صدای بلند ترکید : « خدا مرا مرگ بدهد . با دست خودم بچه ام را بدبخت کردم ! »
« مامان ، خواهش می کنم آرام بگیرید و بیخود خودتان را سرزنش نکنید . شما می خواستید مرا خوشبخت ببینید . مگر نه ؟ پس سوء نیت که در میان نبوده است ! »
محمود با حالی دگرگون ، سر از روی فرمان اتومبیل برداشت . صورتش برافروخته و غرق عرق بود . با مشت روی فرمان کوبید و با بغضی آشکار گفت : « پدرش را در می آورم . توسط پلیس بین المللی در هر جای دنیا که باشد ، دست بسته می کشمش به ایران و می اندازمش پشت میله های زندان . خیال کرده به همین مفتیها می تواند از چنگ من فرار کند . اگر نتوانم انتقامم را از او بگیرم مرد نیستم . روزگارش را سیاه می کنم . »
لیلی انرژی سخن گفتن نداشت . با صدایی ضعیف گفت : « می آوردیدش به ایران که چه بشود ؟ که به او بگویید تو مجبوری دخترم را دوست داشته باشی ؟ »
این گفته ، به نحوی رقت انگیز محمود را تحت تاثیر قرار داد . به راستی چه می توانست بگوید ؟ !
رعنا همچنان هق و هق می کرد . در میان سکسه گفت : « آخر چرا این کار را کرد ؟ چی گفت ؟ همین طور بدون مقدمه گذاشت و رفت . نه تلفنی ، نه پیغامی ، نه نامه ای ؟ یعنی هیچی ؟ »
« حرفهایش را تلفنی به شهلا گفته بود . به او گفته بود ما برای هم ساخته نشده ایم . با این ازدواج و ادامه آن ، هم او بدبخت می شود ، هم من ، و هم خانواده هایمان . به او گفته بود می گویم خانواده ام تمام مهریه اش را بپردازند و مقدمات طلاق را فراهم کنند . »
« این بی شرف پست نامرد ، نمی توانست با خودت صحبت کند ؟ یا یک نامه برای خودت بنویسد و ابرویت را جلوی آن زن و شوهر نبرد ؟ »
این سخنان را محمود گفت . لیلی با خود عهد کرده بود از قضیه نامه هیچ نگوید و موضوع تاهل و فرزند شاهرخ را همان طور که او خواسته بود ، در سینه خود نگه دارد . او می دانست آگاهی بر این قصه ، مجد و مهری را دیوانه می کند . از آن گذشته ، آگاهی بر آن قضایا ، هیچ مشکلی را حل نمی کرد .
لیلی نفس بلندی کشید و سپس به حرف آمد : « به راستی ما با هم هیچ نقطه مشترک فکری و روحی نداشتیم . تنها او نبود که می فهمید من برایش ساخته نشده ام . من هم با هر ساعتی که می گذشت این فاصله را بیشتر حس می کردم . وقتی او موهای بلند و زنانه اش را روی شانه هایش می ریخت ، یا پشت سرش دم اسبی می کرد ، من حال مشمئز کننده ای پیدا می کردم . وقتی به جای آب دائم مشروبات الکلی سر می کشید ، وقتی می خواست مرا با اجبار به پیست رقص بکشاند ، چنان فاصله ای را با او حس می کردم که دلم می خواست هر چه زودتر از او بگریزم . اما اگر این کار را من نکردم ، دلیلش روشن است ؛ نمی خواستم به آرزوهای شما پاسخ منفی داده باشم . ولی او با شهامت تر از من بود . وقتی دید که لابد یک دختر امل که نه می تواند پا به پای او مشروب بنوشد و شب زنده داری کند و نه با مایو کنار دریا آفتاب بگیرد و یا همپای او تا صبح در دیسکوها برقصد، مطمئن شد که باید سالها عمر خودش و مرا تلف کند و در یک زندگی متلاطم و پر تنش پیر شود ، تا آیا به افق مشترک برسیم ، یا نه ! به طور یک جانبه تصمیم گرفت و عمل کرد . »
محمود مانند مار به خودش می پیچید . از میان دندانهای به هم فشرده اش به رعنا گفت : « بفرمایید ، این هم از مهری جان شما ! »
لیلی با بی حوصلگی حرف پدر را برید : « خواهش می کنم همدیگر را سرزنش نکنید . مهری جون هم واقعاً بی تقصیر است . مگر او بجز آرزوی خوشبختی من و پسرش ، در این قضیه هدف دیگری هم داشت ؟ در این میان هیچ کس گناهی ندارد. این گناه سرنوشت ماست . چیزی که نمی شود از چنگش گریخت ! »
رعنا که هنوز با صدای بلند گریه می کرد ، در میان زاریها گفت : « بمیرم برایت که با این همه بدبختی ، هنوز نمی خواهی هیچ کس را سرزنش کنی . »
دوباره صدای آژیر قرمز برخاست . لیلی با دست اشکهای مادر را از روی گونه هایش سترد و در حالی که سرخوردگی خود را دلیرانه تاب می آورد ، با لحنی محکم گفت : « بیایید قضیه را از آنچه رخ داده بدتر نکنیم . اینجا ایستادن سودی ندارد . دست کم از این محیط خطرناک دور شویم و به یک پناهگاه برویم . »
محمود با حرکتی عصبی اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد . در طول راه گاه چنان خشمگین می شد که بی اختیار سر را به عقب بر می گرداند تا حرفی بزند و بی هیچ احتیاطی از رو به رو غافل می ماند . لیلی با توجه به حال دگرگون آنها پیشنهاد کرد : « می خواهید اگر حالتان مساعد نیست امشب به لواسان نرویم . می دانم با چنین شرایط روحی ، مهری و آقای مجد را هم دچار ناراحتی شدید می کنید . »
« به جهنم که ناراحت می شوند . همین مهری خانم با آن پسر دردانه نامردش زندگیمان را سیاه کرد . هر چه خواستگار برایت آمد ، مثل سگ پاچه شان را گرفت و فرارشان داد . از آن طرف هم مجد سرم را خورد که برای لیلی کسی مناسب تر از شاهرخ روی زمین وجود ندارد . چرا فقط ما بسوزیم . بگذار آنها هم مثل ما از این زهرابه بچشند تا ببینند سوختن چه مزه ای دارد . »
محمود تا لواسان همچنان حرف زد و برای بازگردان شاهرخ به ایران نقشه کشید . « اگر مثل بچه آدم نیاید اینجا و تکلیف ما را روشن نکند ، خودم می روم سراغش . خیال کرده به همین سادگیهاست . یک گلوله خالی می کنم وسط پیشانی او ، یکی هم توی مغز خودم . خیال کرده ! یک الف بچه بیاید و با آبرو و حیثیت ما بازی کند ؟! »
رعنا همچنان اشک می ریخت . می خواست بگرید و رنج بکشد تا کمی از بار گناهانی را که بر گرده اش سنگینی می کرد سبک کند . او خود را در این مصیبت خطاکار می دانست .
ساعتی بعد در لواسان بودند . لیلی سخت اضطراب داشت . از برخورد پدرش با مهری و آقای مجد بیمناک بود . محمود حال درستی نداشت و بی وقفه حرف می زد .
در کوچه پس کوچه های لواسان جلوی در باغ زیبایی ایستادند . شیدا و سوگل با شنیدن صدای اتومبیل به سوی در رفتند تا آن را باز کنند . در که باز شد هر دو با دیدن لیلی حیرت زده گفتند : « لیلی تو اینجا چکار می کنی ؟ »
سوگل به طرف ساختمان دوید و فریاد زد : « مامان ، لیلی آمده ! » مهری مشغول کار بود . صدای سوگل را شنید ، ولی جواب شوخی اش را نداد . از ذهنش گذشت « چه شوخی لوسی . » سوگل وارد آشپزخانه شد : « مامان ، لیلی آمده . اما شاهرخ همراهش نیست . حال رعنا جون خیلی بد است . دارد گریه



همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم ...
لحظه آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۸ بعد از ظهر   #52 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
honorable me آواتار ها
 
honorable me به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 106 تا 115
اجرا می کرد چشم بپوشد و سرش را به خوردن گرم کند، و تنها، گهگاه نیم نگاهی حسرت آلود به پیچ و تابهای ماهرانۀ پیکر خوش تراش رقاصه که همچون حلزون نرم و قابل انعطاف بود بیندازد.
شاهرخ زیرچشمی لیلی را زیر نظر داشت. او که به خیال خود خواسته بود لیلی چشم و گوش بسته را در اولین روز خروج از ایران، با فرهنگی باز و متفاوت غافلگیر کند، با تعجب می دید که او، بی اعتنا و بی تفاوت، با بی رغبتی، به آن نمایشات نگاهی از روی اجبار می کند. لیلی تنها به نمایش "دلقکها" اندکی رغبت نشان داد و لبخند زد.
رعنا متوجه کنکاش شاهرخ بود و دلش می خواست به نحوی به لیلی بفهماند که از خود شوقی نشان دهد. اما لیلی همچنان بی اعتنا بود و گهگاه به ساعتش نگاه می کرد. گفتی دقیقه شماری می کرد تا هرچه زودتر از مهلکه بیرون بیاید.
ساعتی بعد از نیمه شب به هتل بازگشتند. منتظر آسانسور بودند که مهری با صدایی آهسته زیر گوش شاهرخ گفت: "می بینی لیلی چقدر زیباست؟ از این وصلت خوشحالی، نه؟" شاهرخ بی هیچ عجله ای برای پاسخ گفتن سرش را پایین انداخته بود. اما مهری که برای آرزوهای خود حدی جز برآورده شدن آرزوهای پسرش نمی یافت با سماجت ادامه داد: "شاهرخ، تو به آرزوهایت رسیدی. ازدواج با لیلی آرزوی تو بود. مگر نه؟"
شاهرخ اول نگاهی به دیگران افکند و وقتی همه را مشغول صحبت با یکدیگر دید جواب داد: "بله، خیلی زیباست. اما..."
"اما چی؟"
شاهرخ با نگاهی نافذ مادر را ارزیابی کرد و آن وقت با این نتیجه که دیگر خیلی دیر است جواب داد: "بگذریم!"
مهری با نگرانی موضوع را عوض کرد: "تا ما اینجا هستیم عروسی کنید."
"با این عجله؟"
یعنی چی؟ لیلی برای چنین امری باید دلش به ما گرم باشد. وقتی ما رفتیم که..."
مجد با صدای بلند گفت: " در گوشی موقوف. بلندتر بگویید تا ما هم بشنویم." بعد خودش به عادت همیشه، بلند بلند خندیدند.
لیلی به ظاهر با سوگل و شیدا سرگرم صحبت بود، ولی بیشتر حواسش به مهری و شاهرخ بود. از چهره هر دو خواند که چندان خوشحال نیستند. آسانسور رسید و همگی سوار شدند.
دو خانواده در طول دو هفته اقامت در استانبول به همه جای آن شهر زیبا و دیدنی سر کشیدند. آثار تاریخی اش را دیدند. با کشتی به جزایر اطراف سفر کردند. هر شب تا پاسی از نیمه شب را در کاباره ها گذراندند. چمدان چمدان سوغاتی خریدند و با یک تور سه روزه از یونان دیدن کردند. از مناظر زیبا، از دوردستها، از بخار لاجوردی رنگی که سراسر افق را پوشانده بود و تنها تنۀ درختان دیده می شد عکسها گرفتند و فیلمها برداشتند. در کنار دریا آفتاب گرفتند و به قول مجد، به جای بمبارانهای تهران، بمبارانهای س-ک-س را دیدند و در پایان، به صبح روز آخر رسیدند. روزی که دو خانواده باید عروس و داماد را می گذاشتند و خود به ایران باز می گشتند.
رعنا از شب قبل دچار سردرد عذاب آوری شده بود. چشمهایش از فشار سردرد سرخ و ملتهب بود. در طول روزهای گذشته، بارها به مهری گفته بود: "نمی دانم چرا این قدر دلم شور می زند. اگر کار لیلی درست نشود چه باید بکنیم!"
مهری،با آنکه به همان اندازه نگران و ناراحت بود، او را تسلی می داد: "این دفعه درست نشد، دفعۀ بعد. مسئله ای نیست. اما من دلم روشن است. می دانم در همین مصاحبۀ اول کارشان درست خواهد شد و به سلامتی به سر خانه و زندگیشان خواهند رفت."

فرودگاه از جمعیت موج می زد. چیزی به ساعت پرواز نمانده بود. چمدانها را تحویل داده بودند و در کناری ایستاده و با هم سخن می گفتند.رعنا از فرصتی کوتاه استفاده کرد و دور از چشم دیگران، در حالی که برای گفتن مطلبی که بر زبان داشت عذاب می کشید، سرانجام دل به دریا زد و به لیلی گفت: " از این سؤال تکراری که می کنم معذرت می خواهم. می دانم نباید این قدر کنجکاوی کنم. اما من دارم از تو جدا می شود و حال طبیعی ندارم. به من بگو آیا عروسی کرده اید؟"
لیلی لب به دندان گزید و با اندکی تأخیر جواب داد: "بله."
چهرۀ رعنا از هم باز شد.لیلی از دروغی که گفته بود احساس رضایت می کرد. این اولین باری نبود که در طول آن دو هفته، رعنا چنین سؤالی کرده و هربار با جواب منفی لیلی، درهم شده و بعد هم سردرد گرفته بود. پس بگذار در این دقایق آخر دیدار به او آرامش خاطر ببخشد. رعنا با چهره ای متبسم گفت: " مبارک است عزیزم. دچار مشکل نشدی؟"
" اصلاٌ. خیالتان راحت باشد. شاهرخ مواظب همه چیز هست."
" چقدر این حرف به من آرامش می دهد." لیلی سرش را پایین انداخت. دستهای مادر را به دست گرفت و به گونه هایش چسباند. رعنا برخلاف گفته اش هنوز آرام نبود. اسیر وحشتی بود که نمی دانست چیست. با ترسی پوشیده که از چشم دیگران مخفی می داشت پرسید: "احساس خوشبختی می کنی؟ من همین آرزو را دارم!"
" نگران نباشید. اصرارتان برای این ازدواج نتیجۀ بدی نداشته است. بله، احساس خوشبختی می کنم. همان طور که می بینید، شاهرخ برای دوست داشتن چیزی کم ندارد."
" خودت را دست کم نگیر. او در هیچ جای دنیا نمی توانست زنی به زیبایی تو پیدا کند."
لیلی با خنده ای نه چندان طبیعی گفت: "قربان چهار دست و پای بلوری!!"
" مسخره ام نکن. این را من تنها نمی گویم. همه با من هم رأی هستند. خود مهری را ببین، مثل پروانه دور و بر تو می گردد. او بیش از ما برای این ازدواج اشتیاق و عجله داشت. حالا اجازه بده یک چیز دیگر بگویم.لیلی، من تو را نسبت به شاهرخ نمی بینم. باید گرمی بیشتری از خودت نشان بدهی. مرد را باید جذب کرد."
از بلندگو، صدای ظریف زنانه ای، مسافران تهران را به انجام تشریفات گمرکی فراخواند. لحظۀ خداحافظی بود. بجز سوگل، هریک از افراد آن دو خانواده، درگیر حالاتی نه چندان مطبوع بودند. محمود دست شاهرخ را گرفت و اندکی دورتر برد: "شاهرخ جان، من تو را مثل فرزندانم دوست دارم. تو با لیلی و شیدا برایم فرقی نداری. امیدوارم برای لیلی، هم شوهر خوبی باشی و هم جای ما را برایش پر کنی. دخترم را اول به خدا و بعد به تو می سپارم. او دختر فوق العاده حساسی است. عیب بزرگش این است که از ظاهرش نمی شود به هیچ عنوان پی به آلام درونش برد. حتی اگر غمی به سنگینی کوه بر دلش نشسته باشد، باز لبخند می زند. می دانی چرا این حرفها را برایت می گویم؟ می خواهم منتظر تجربه نمانی. آنچه می گویم تنها یک برداشت صرفا عاطفی پدرانه نیست. تجربۀ سالهای زندگیم با اوست. اگر پای تو و مهری خانم و آقای مجد در میان نبود، با هیچ کس دیگری، با چنین شرایطی، برای ازدواج دخترم موافقت نمی کردم." شاهرخ سرش پایین بود. حالت فرار داشت. دلش می خواست هر چه زودتر، دستش را از میان دستهای محمود بیرون بکشد. محمود همچنان به سخنانش ادامه داد: "لیلی خواستگاران زیادی داشت. این را برای بازارگرمی نمی گویم. مامانت در جریان خیلی از خواستگاریها قرار داشت. به مردم می گفتیم، بابا این دختر نمی خواهد حالا ازدواج کند، ولی دست بردار نبودند _بی اغراق هفته ای یکی دو مورد خواستگاری داشتیم. اما مگر ماشاءالله مامانت به کسی راه می داد! در همۀ خواستگاریها شرکت می کرد و دست آخر به عنوان خالۀ لیلی، آب پاکی را روی دستشان می ریخت. بگذریم شاهرخ جان، من به جای جهیزیه، مبلغ ناقابلی پیش لیلی گذاشته ام. اما اگر باز هم احتیاج به پول پیدا کردید خودت به من تلفن کن. این وظیفه را هرگز به عهدۀ لیلی نگذار. او اگر در بدترین شرایط هم باشد، چنین تقاضایی را نه از من و نه از تو که شوهرش هستی نخواهد کرد. طبع عجیبی دارد. من همیشه باید به زور پول در جیبش می گذاشتم."
شاهرخ در حالی که سعی می کرد آن لحظات سخت را با رویی گشاده تحمل کند گفت: "خیالتان راحت باشد. ما هیچ وقت مضیقۀ مالی پیدا نخواهیم کرد. مطمئن باشید. من با اینکه درآمد نسبتاٌ خوبی دارم، ولی هرازگاهی پدر به عناوین مختلف، یا به عنوان روز تولد، یا فارغ التحصیلی، یا هر بهانۀ دیگری که به دست می آورد برایم پول می فرستد. با این حال چشم، اگر موردی پیش آمد، مزاحم شما می شویم."
یک بار دیگر به مسافران استانبول-تهران توصیه شد که جهت تشریفات گمرکی به ترمینال پنج مراجعه نمایند. محمود صورت شاهرخ را بوسید و چشم پرآبش را از او پنهان کرد. رعنا کمی آرام تر به نظر می رسید. لیلی را در آغوش گرفته بود و نمی خواست از او جدا بشود. اما بی اختیار اشکش جاری شد. مهری با سرزنش گفت: "یکی باید به حال ما گریه کند که می خواهیم دوباره زیر آتش بمب و موشک برویم. اینها که جایشان امن و خیالشان راحت است!" بعد رعنا را کنار زد و خود لیلی را در بر گرفت و در حالی که او را چون فرزندی عزیز می بوسید و نوازش می کرد آرام گفت: "لیلی جان، برایت آرزوی خوشبختی می کنم. امیدوارم شاهرخ شایستۀ همسری تو باشد. تا می توانی به او محبت کن. او همیشه بندۀ محبت می شود."
مجد پیشانی پسرش را بوسید و با صدای محکم و مطمئن گفت: "می دانم مرد کاملی هستی و نیاز به پند و اندرز نداری، ولی بگذار فقط یک نکتۀ کوچک را به تو گوشزد کنم. همسرت شایسته ترین زنی است که به عمرت دیده ای، خوشبختش کن."
شاهرخ پدر را در آغوش کشید و زمزمه وار گفت: "امیدوارم بتوانم."
مجد سپس به سوی لیلی رفت و در حالی که دیگر نمی توانست استحکام صدایش را حفظ کند گفت: "لیلی جان، فکر هیچ کس و هیچ چیز را نکن. فقط با شوهرت زندگی را خوش بگذران. تو که خودت می دانی، ما پناهگاههای مطمئنی در خانه درست کرده ایم. بنابراین دلشورۀ ما را نداشته باش."
لیلی گونۀ پدرشوهر را بوسید و از او تشکر کرد. اما لحظۀ وداع محمود با دخترش از همه دلگیرتر بود. او در حالی که سر لیلی را روی شانه اش گذاشده بود، تلاش می کرد که سخنی بگوید. اما تا آخر هم نتوانست چیزی بگوید و گریان از او جدا شد.
شیدا و سوگل به ظاهر از دیگران آرام تر به نظر می رسیدند. سوگل لیلی را بوسید و به آسانی خداحافظی کرد. اما شیدا با گفتن جمله ای که لیلی هرگز انتظار شنیدنش را نداشت، او را بهت زده کرد. او آهسته، آن طور که هیچ کس جز لیلی نشنود گفت: "فداکاری بزرگی در حق من کردی. از تو ممنونم. امیدوارم خوشبخت باشی."
با این عبارت لیلی غافلگیر شده بود. او هرگز به چنین چیزی نیندیشیده بود. یعنی باور نمی کرد که شیدا او را چنین مسلم و مبرهن رقیب عشقی خود بداند و با دور شدنش از صحنه، خود را به آرزویی که داشت نزدیک ببیند. در حالی که نمی توانست بهت خود را پنهان کند گفت: "شیدا، فکر او را از سرت بیرون کن. او می تواند جای پدر تو باشد." شیدا با بوسه ای شتابزده بر گونۀ لیلی با سرعت از او فاصله گرفت و خود را به نشنیدن زد.
دقایقی بعد دو خانواده به سالن ترانزیت رفتند و عروس و داماد راتنها گذاشتند. بغضی تلخ راه گلوی لیلی را بسته بود. بر خود فشار می آورد تا جلوی اشکش را بگیرد. شاهرخ نگاهی به چهرۀ مغموم او افکند و بی آنکه سخنی بگوید دستش را گرفت و به سوی در خروجی برد: "مایلی به هتل برگردیم، یا جای دیگر ناهار بخوریم؟"
"برایم فرق نمی کند. هرطور تو مایل باشی، من هم موافقم."
بیرون هوا گرم بود. اما باد مداومی که می وزید، خنکی مطبوع دریا را با خود داشت و نمی گذاشت گرما زورآور شود. شاهرخ گفت: "من با اینکه چند سال پیش، یعنی در حقیقت موقع فرار از تهران، با گروهمان به اینجا آمدم، ولی با شرایطی که در آن روزها وجود داشت هیچ جا را ندیدم. چون تا روزی که کار عزیمتمان به آمریکا تحقق پیدا کرد، در خانه ای خرابه که نمی دانم در کجای استانبول قرار داشت سکونت داشتیم. در حقیقت آنجا یک زندان موقت بود. آن روزها، فقط یک بار به ما اجازه دادند که با ایران تماس تلفنی داشته باشیم. نمی دانی چه روزهای وحشتناک و عذاب آوری بود. برای اولین بار پس از دو ماه، وقتی صدای مامان را شنیدم ان قدر متأثر شدم که نتوانستم به درستی با او صحبت کنم. دیگران هم حالی بهتر از من نداشتند. اما همان گفتگوی کوتاه هم در تغییر روحیۀ من بسیار مؤثر بود. چون باور نمی کردم که بتوانم یکبار دیگر با خانواده ام تماس داشته باشم. حالا که فرصت دیدار این شهر را پیدا کرده ام، می بینم واقعا زیباست. در هیچ یک از ایالتهای آمریکا نمی توان چنین آثار تاریخی، توأم با تمدن امروزی را یکجا دید. اینجا حتی از رُم هم دیدنی تر است. سه سال پیش که همراه دو نفر از دوستانی که در بدو ورود به آمریکا با آنها آشنا شده بودم، برای گردش به ایتالیا رفتیم. فکر می کردم رُم زیباترین شهر اروپا باشد. اما حالا اینجا را که زیباییهای شرق و غرب را با هم دارد، زیباتر از آنجا می بینم." لیلی سراپا گوش بود. حرفهای شاهرخ را با دقت می شنید با شنیده هایش او را ارزیابی می کرد. شاهرخ یک تاکسی گرفت و نشانی ترمینال کشتیهایی را که به جزایر اطراف استانبول می رفت داد. بعد به لیلی گفت: "می رویم بیوک آدا. موافقی؟"
"بله. آنجا خیلی زیبا بود. جای خانواده هایمان خالی. در بیوک آدا ساعات خوشی را با آنها گذراندیم. چه زود گذشت."
"راستی، مایو با خودت آورده ای؟"
لیلی با نگاهی متفاوت او را از نظر گذراند و جواب داد: "نه... من مایو نمی پوشم."
"پس چطور می خواهی از دریا استفاده کنی؟"
"مثل دفعۀ قبل در ساحل می نشینم و از طبیعت لذت می برم."
"فکر می کردم دفعۀ قبل معذوریت داشتی! یعنی می خواهی بگویی من به تنهایی از دریا استفاده کنم؟"
"اگر مایلی بله. چرا نه؟"
شاهرخ چهره در هم کشید. راه طولانی بود. سکوتی سنگین بینشان نشست. سکوت همچنان ادامه یافت. در ترمینال هم سخنی بینشان رد و بدل نشد. اما وقتی درکشتی نشستند، لیلی سعی کرد با به میان کشیدن مطلبی از سنگینی سکوت بکاهد. از شاهرخ پرسید: "از آمریکا رفتنت راضی هستی؟ اصلاً از اول تعریف کن ببینم چطور از ایران خارج شدی و چگونه به آمریکا رسیدی."
شاهرخ هنوز درهم بود. اما سعی کرد ناخرسندی اش را پنهان کند. پاسخ داد: "خودت که به یاد داری؟ البته در آن زمان تو بیش از دوازده سال نداشتی و زیاد متوجه آن موضوعات نبودی. من اصلاً دلم نمی خواست از خانواده ام جدا شوم. اما پافشاری مامان در فرستادن من به آمریکا آن قدر زیاد بود که جای اظهار نظر برای من که در آن زمان فقط شانزده سال داشتم نمی گذاشت. البته بابا هم بی میل نبود، ولی نه به اندازۀ مامان. او در حقیقت برای رسیدن به این هدف، ناخواسته، تا پای جان من ایستاده بود. چه بگویم در آن شرایط وحشت بار بر من و چهار پسر نوجوان دیگر که همسفر بودیم، در کوره راهها و بیابانها، گرسنه و تشنه، چه گذشت. در آن سفر جنون آمیز بارها مرگ را با دهان باز در برابرم دیدم. اوه... از به یاد آوردن آن روزهای شوم رنج می برم. آخر با هیچ زبانی نمی شود عمق وحشت و ترس و رنج آن روزها را باز گفت." شاهرخ، درمانده در تلاش بیان مقصود با چهره ای آشوب زده افزود: "بگذریم. خلاصه توسط همان باندی که به اسم شادمهر معروف بود، به ترکیه آمدم و بعد هم راهی کالیفرنیا شدم. در فرودگاه آقا و خانم زاهد که از دوستان قدیمی و صمیمی پدرم بودند، انتظارم را می کشیدند. محبت آن زن و شوهر را هرگز فراموش نمی کنم. با آن که بنا به توصیۀ بابا مرا در یک خانوادۀ آمریکایی پانسیون کرده بودن تا زودتر به زبان انگلیسی مسلط شوم، با این حال، هرگز مرا به حال خود رها نکردند. آنها صاحب فرزند نشده بودند و به همین جهت به من علاقۀ زیادی نشان می دادند. در دو سال اقامتم در کالیفرنیا، بدون استثناء تمام تعطیلات آخر هفته را با آنها می گذراندم. آقای زاهد شخصاً به دنبالم می آمد و مرا با خود می برد. در آن دو روز، خانم زاهد بهترین غذاهای ایرانی را درست می کرد و اجازه می داد هرطور می خواهم، ان دو روز را بگذرانم. در آن دو سال تعطیلات کریسمس را هم با آنها گذراندم. اما زمانی که برای ورود به دانشگاه، مجبور شدم به ویرجینیا بروم، بینمان فاصله افتاد. فاصلۀ کالیفرنیا تا ویرجینیا خیلی زیاد است. من با بار سنگینی که از دروس دانشگاه بر دوش داشتم، دیگر نمی توانستم نزد آنها بروم. اغلب تلفنی ازشان خبر می گرفتم. اما آنها یک بار به ویرجینیا آمدندو تعطیلات کریسمس را با هم گذراندیم. لیلی، تو این مطالب را نمی دانستی؟ مامان همه چیز را جرء به جزء می داند."
"کم و بیش چرا، ولی نه به این صورت مفصل."
"اصلاً علاقه ای به شنیدنش داشتی؟"
لیلی معنی حرف او را به درستی دریافت. او با این سؤال می خواست میزان علاقۀ لیلی را نسبت به خود ارزیابی کند. به همین دلیل سعی کرد چیزی بگوید که نه دروغ باشد و نه دلسردکننده: "بله، من خودم خواستم که برایم دراین باره صحبت کنی. مسئله تحصیلاتت همیشه برام یک سؤال بود. چون فکر می کردم زنان آن سر دنیا نگذارند یک مرد جوان و مجرد تنها به حال خودش باقی بماند!"
شاهرخ در برابر این جواب فقط لبخند زد. لبخندی که نمی شد معنای بخصوصی را از آن فهمید. آن وقت مسیر صحبت را به طور کل عوض کرد: "می خواهی یک مایوی پوشیده تر بخری و با هم از دریا استفاده کنیم؟"
"نه... متشکرم."
"شنا بلد نیستی؟"
"چرا. من در تابستان و زمستان از استخر استفاده می کنم."
"پس...؟"
لیلی نگاهش را به دریا دوخت. این اولین باری بود که دور از خانواده زندگی می کرد.احساس مبهمی داشت. نمی دانست از چنین آزادی بی مرز و انتهایی خوشحال است یا نه! یعنی در حقیقت هنوز نتوانسته بود خود را با موقعیت جدید تطبیق بدهد. در ضمن حس می کرد، با پیش آمدن هر موضوعی، شاهرخ بیشتر از او فاصله می گیرد. آیا او مقصر بود؟ جواب را نمی دانست.
آسماان، آبی و زیبا و خیال انگیز بود. باد نرمی رطوبت لب شور دریا را بر چهره ها می نشاند. دختران نیمه برهنۀ ترک، درحالی که با صدای بلند می گفتند و می خندیدند، با جوانانی که چون خود آنها نیمه برهنه بودند، بی پروا عشق می ورزیدند. لیلی با دیدن آن مناظر معذب می شد. یک بار درحالی که از دیدن بوسۀ طولانی یک پسر و دختر به شدت ناراحت شده بود، با لحنی تمسخر آمیز به شاهرخ گفت: "فکر نمی کردم همسایۀ دیوار به دیوارمان این قدر متمدن شده باشد! خودم را آماده کرده بودم که این مناظر را در آمریکا ببینم، نه اینجا."
"به نظر تو، در چنین شرایط دلخواهی چگونه باید بود؟"
لیلی سکوت کرد. طرز سؤال شاهرخ را تأییدی دانست برآن همه بی بندو باری. نگاه سرزنش بارش را از او پنهان کرد و به دریا نگریست. ساعتی بعد در بیوک آدا، آن جزیرۀ زیبا و خیال انگیز بودند. افقی گسترده، آسمانی پهناور و زمینی که باشیبی ملایم رو به سوی دریا داشت. هر دو احساس گرسنگی می کردند. پشت میز یکی از رستورانهای ساحل نشستند تا غذا بخورند. زن نیمه برهنه ای، با قلم و کاغذ به سراغشان آمد. شاهرخ صورت غذا را به دست گرفت و برای لیلی خواند: "صدف، خرچنگ، میگو، ماهی. تو چی می خوری؟"
"صدف."
شاهرخ دستور دو پرس صدف داد و به چهرۀ لیلی که از گرما برافروخته بر زیباییش افزوده گشته بود خیره شد. لیلی معنی نگاهش را به درستی نفهمید. بادبزنی از کیفش بیرون آورد و مشغول باد زدن خود شد. آفتاب ظهر، مستقیم



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!

دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی!

قوس های بدن بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند!

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم.

(زنده یاد سیمین دانشور)
honorable me آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۰۲ بعد از ظهر   #53 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
$~roya~$ آواتار ها
 
$~roya~$ به  ICQ ارسال پیام $~roya~$ به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

57-66
پیوستند . سوگل گفت : باید بعد از کنکور باشد که من و شیدا هم با خیال راحت در مراسم شرکت داشته باشیم .
مهری به لیلی گفت : قبل از شروع امتحانات خریدهایمان را می کنیم . چطور است ؟
لیلی سرش را پایین انداخت و در حالی که غم ، این عنصر در هم شکننده ی طبیعت لطیف و موزون ، بر سراسر وجودش سایه افکنده بود جواب داد : هر موقع صلاح بدانید من حاضرم .
-اگر انشالله زیر بمب و موشک نفله نشدیم ، پنجشنبه ی اینده را می گذرایم برای خرید . چطور است ؟
رعنا با خنده ای از سر رضایت گفت : به این زودی ؟ چه عجله ای داری !
-خوب ، ادم خیالش راحت تر می شود .
از ذهن لیلی گذشت: عروس بدون داماد! دیگر حرفی باقی نمانده بود . مهری از کیفش یک برگ کاغذ یادداشت بیرون اورد و نوشت . صورت خرید :
جواهرات . لباس عروس . ایینه شمعدان . کیف و کفش . لوازم ارایش . لباس زیر. لباس عصر. لباس شب. لباس خواب . بعد کاغذ را به دست رعنا داد :
نگاه کن ببین چیزی از قلم نیفتاده ؟
رعنا بی انکه به نوشته ها نگاه کند ، کاغذ را پس داد : ولم کن بابا . هر تاجی زدی به سر خودت زدی. اصلا خرید هایت را با لیلی هماهنگ کن . من اهلش نیستم .
ساعت حدود دوازده بود که مهمانها رفتند . لیلی با چهره ای ملول، بدون انکه کلمه ای بگوید ، مشغول جمع کردن میز شام شد . رعنا دستش را کشید :
تو برو بخواب . فردا باید به دانشکده بروی .
بعد با لحنی عاجزانه افزود : لیلی ، تو داری دل مرا خون می کنی ، می دانی ؟ حالتت عوض شده . همه اش توی خودت هستی . ان وقت می گویی چیزیم نیست !
-مامان، باز شروع کردی ؟ داری دستی، دستی مرا ...
-من اگر تو را درک نکنم که خیلی عجیب است . به اندازه ی تمام عمرت با تو بوده ام . هر نوسان رفتار و خطوط چهره ات را می توانم بخوانم ، بی انکه اشتباه کنم . ببینم ، من ان قدر برایت غریبه هستم که به اندازه ی شیدا هم نتوانم همرازت باشم ؟ بی خود قیافه ی معترض به خودت نگیر . هر چه هست ، شیدا هم در ان شریک است.
لیلی دست از کار کشید . صورت مادر را بوسید و با خنده ای تسنعی گفت : مادرهای حساسی مثل شما ، هم خودشان را خیلی زجر می دهند، هم بچه هایشان را . من رفتم بخوابم . صبح نمی توانم به موقع بلند شوم . شب بخیر .
رعنا خواست چیزی بگوید ، ولی منصرف شد . باید با شیدا صحبت می کرد . لیلی از اتاقش به ساعت نگاه کرد . اندکی از دوازده گذشته بود . نگاهیس از پنجره به بیرون افکند . همه جا زیر نور نقره گون مهتاب ، سپید به نظر می رسید . چقدر شبهای مهتابی را دوست داشت . در این شبها التهابی شیرین را در وجودش حس می کرد . انگار انتظار اتفاقی دل انگیز در سراسر وجودش موج می زد . اتفاقی که او را از دنیای خاکی برگیرد و به اسمانها ببرد . شنیده بود بعضیها در مقابل قرص تمام ماه ، به اصطلاح مهتاب زده می شوند . شاید حال او هم نوعی مهتاب زدگی بود . با خود زمزمه کرد : شبهای مهتابی مثل دیوانه ها می شوم . نمی فهمم دلم می خواهد بخندم یا گریه کنم . فریاد بزنم یا ساکت باشم . آه...هرمز، چقدر به وجودت نیاز دارم . چگونه باید از تو صرف نظر کنم ؟!
چراغ اتاق مادر خاموش شد . لیلی نفسی اسوده کشید . حالا می توانست بدون دغدغه ی خیال ، تمام اتفاقات صبح تا ان ساعت را مرور کند .
چقدر از اتمام حجت هرمز محظوظ بود . او به این شکل ، اوج دلبستگی اش را نشان داده بود . از پنجره دل نمی کند . با این حال ، بی تصمیم و مردد ، به ان سوی اتاق رفت . پشت میز تحریرش نشست . پیشانی اش را روی میز گذاشت . شیشه ی میز با اشکهایش خیس شد : چرا تقدیر این قدر بی رحم است ؟ چرا باید از مردی که می توانم در کنارش خوشبخت زندگی کنم ، دست بکشم ؟ خدایا ، اگر این عشق حق من نبود ، چرا مبتلایم کردی ؟ هرمز، من خیلی زودتر از ضرب الاجل تو ، برای پاسخگویی اماده شده ام .. حتا همسرم را هم انتخاب کرده ام . نه ... من اصلا اهل مبارزه نیستم . از شیدا بیم دارم . می ترسم او علیه خودش دست به کار خطرناکی بزند . نمی توانم او را نادیده بگیرم . تو نمی دانی به خاطر او در چه اتشی می سوزم . اخر او فاجعه ی تنهایی اش را با دلبستگی به تو درمان کرده است . چطور این خوشبختی را از او بگیرم ؟!
در ان لحظات ، در حقیقت از مرز فداکاری عبور کرده در فراسوی ان ، با ارزوهای سیری ناپذیرش ، ارزوهایی که تحقق نیافته و در هاله ای از رویا مانده بود بدرود می کرد . اما در تضاد درون از خود می پرسید : من به چه چیز باید وفادار بمانم . به عشقی که پارسایانه می پرستمش ، یا وجدان مزاحمی که دائما کفه های ترازویش بر ضد هم بالا و پائین می شود ؟ نه ... این فداکاری نیست . فداکاری نباید موجب خوشبختی یکی و متضمن رنج دیگری باشد . این از عدالت به دور است . هرمز هم مثل شیدا در این میان حق دارد . او به قول خودش «من» را از زندگیش بیرون انده بود تا بدون «شر» با دخترش زندگی ارامی داشته باشد . من ارامشش را مصرانه برهم زدم و به حدود و ثغور تصمیماتش تعدی کردم .
لیلی با ان همه تجزیه و تحلیل، در نهایت جرات این اعتراف را به خود داد: پس از او ، یک عروسک خیمه شب بازی بیش نیستم . چند برگ کاغذ از کشو میز بیرون کشید . با دستمالی اشکهایش را از روی میز پاک کرد . قلم به دست گرفت و با دستی لرزان نوشت :
سلام هرمز،
با هیچ کلامی نمی توانم درد جانکاهی را که در وجودم می پیچد بیان کنم . اما این را می توانم به درستی بگویم که انسان ضعیف و ترسویی هستم . در حقیقت خودخواهی ام باعث این همه ترس می شود . من از ان روزی که بینمان اختلاف بیفتد می ترسم . از نوشین می ترسم . از طلاق می ترسم ، می ترسم ! حق با توست . من از اول ، موقعیت تو را می دانستم . نمی باید تا اینجا پیش می امدم . نمی باید به تو و خودم امید می دادم . ببین چقدر اسان خودم را محکوم می کنم . پس تو دیگر سرزنشم نکن . ملامتهایت را پیشاپیش می دانم . برای همین است که از خودم بیزارم . برای همین است که خودم را محکوم می کنم و برایت ارزوی سلامتی و خوشبختی دارم . برایت همسری ارزو می کنم که بتواند با شهامت خود را مادر نوشین بنامد و از تقسیم تو ،بین او و خودش نهراسد . نه ... من چنین کسی نیستم . من تو را به تمامی می خواهم . ان طور که هیچ کس دیگر را بر تو حقی نباشد ، و تو ، جز به من ، به هیچ کس دیگری تعلق نداشته باشی . حتا فرزندت . مکدر نشو . شاید تقدیر چنین است . خواهش می کنم مرا ببخش . نمی دانی ، ولی من ، بیش از تو رنج می کشم ، زیرا خودم را مقصر می دانم . در حقیقت این منم که دارم به احساس و عاطفه ام پاسخ دروغ می دهم . هرمز، گوش کن ، حالا می خواهم اخرین حرفم را برایت بزنم . من به یکی از خواستگارانم جواب مثبت دادم و به زودی از این مملکت خواهم رفت . خیلی سخت است . نمی دانی چه غوغایی در درونم برپاست . با کدام دست می خواهم این نامه را به تو بدهم ؟ این دستهای لرزان یارای تحمل چنین مصیبتی را ندارند . می گویم مصیبت ! ولی این کلمه در برابر توده اندوه من خیلی کوچک و کم معناست . نه ... من مطمئنم تو از عمق ان با خبر نیستی . این حسی است که فقط تار و پود وجود مرا می سوزاند . به درستی می دانم که عاقبت روزی ، زنی شایسته ی کسی چون تو ، در زندگیت پیدا خواهد شد . زنی که از هیچ چیز نترسد و تو را انچنان که هستی دوست بدارد . من ان «زن» نیستم . فراموشم کن .
لیلی
نامه را بی انکه سخنی از شیدا به میان اورده باشد به پایان رساند . دلش می خواست یک بار دیگر ان را بخواند . اما از باور متزلزل خود می ترسید . ایا این کار خیانت نبود ؟ خیانت به او و به خود ، در پی دست یافتن به یک نامعلوم ! اما پیش از ان که به خود کجال پشیمان شدن بدهد ، نامه را به سرعت تا کرد و درون کیفش قرار داد. سپس به بستر رفت . در سکوت و خلوت دلپذیر شب ، به روزی اندیشید که برای اولین بار هرمز را دید . ان روز پس از یک ماه که از شروع سال تحصیلی می گذشت ، برای درس فلسفه استادی امد . او و نسرین مثل همیشه در آخر کلاس نشسته بودند و حرف می زدند . ان قدر به خود مشغول بودند که وقتی به خود امدند ، استاد را پشت تریبون دیدند . ان روز هرمز در لباس خاکستری روشن، بیش از ان جذاب می نمود که بشود بر او ایراد گرفت . جذابیتش را کلام محکم و شیوایش تکمیل می کرد . او با تسلطی بی تزلزل در همان جلسه ی اول ، به دانشجویان کلاس فهماند که با شخصی محکم و مسلط طرف هستند و کلاس او هیچ مسامحه ای را نمی پذیرد . در حقیقت در همان جلسه ی اول تسلطش را در فرد فرد دانشجویان رخنه داد و تا پایان ترم همچنان گیرا و دلچسب بر شنوندگانش تاثیر گذاشت . این تاثیر در هرکس به نوعی بود ، ولی در او چنان تحولی را باعث شد که بی پرده پوشی به نسرین گفت : اگر روزی چنین مردی از من تقاضای ازدواج کند ف بی هیچ تاملی می گویم ، بله ! و نسرین هوشیارانه جواب داد :
مردی به سن و سال او تا به حال بله اش را گفته و جوابش را هم شنیده است . از ان گذشته او با این سن و سال به درد دختری به سن تو نمی خورد . بی خود خودت را درگیر چنین افکاری نکن .
اما این معنا ، که حقیقتی محض بود ، نتوانست پاسخ دلخواهی برای حالاتش باشد . او در حالی که نمی دانست با احساسی که در وجودش اشوبگرانه سر بر اورده چه کند ، تحقیق دامنه داری را پیرامون زندگی هرمز اغاز کرد . البته اگر ان حسن تصادف پیش نیامده بود ، شاید مدتها طول می کشید تا بتواند سر از زندگی خصوصی او در اورد . اما خیلی زود ، همه چیز به دست یکی از همکلاسیها به نام گلناز حل شد .
ان روز صبح گلناز دوش به دوش هرمز در راهرو قدم بر می داشت و با صدای نه چندان کوتاه حال و احوال می کرد . از طرز رفتار و گفتارش پیدا بود که اشنایی وسیعی با او دارد . لیلی دور ترک ، پشت سر انها قدم برمی داشت . با گوش خودش شنید که هرمز هنگام خداحافظی به گلناز گفت : به بابا سلام برسانید . بگویید اگر وقت داشته باشند ، تا اخر هفته سری به ایشان می زنم .
بعد از ان بود که لیلی خود را به گلناز نزدیک کرد و با رندی شرح زندگی هرمز را از زیر زیان دخترک شیند . هرمز دوست خانوادگی انها بود . در پاریس با پدر گلناز اشنا شده بود . همسرش فرانسوی بود و یک دختر به نام نوشین داشت . نوشین نه ساله بود که با همسرش متارکه کردند و قرار بر ان شد که نوشین نزد هرمز بماند . بعد از ان هرمز برای نوشین هم پدر بود و هم مادر . او را عاشقانه دوست داشت و چون گل می بویید . برایش یک پرستار استخدام کرده بود . گهگاه که پرستار به مرخصی می رفت ، در ساعاتی که نوشین از مدرسه باز می گشت ، او را با خود به دانشکده می اورد . مادر گلناز چند دختر و زن جوان را به او معرفی کرده بود . اما او حاضر به ازدواج مجدد نبود . معتقد بود نوشین در این میان صدمه خواهد دید .
اطلاعات گلناز بسیار ارزنده بود . لیلی از گفته های او برای زندیک شدن به هرمز ، به یک راه حل موثر رسید . بله ، او می توانست از طریق نوشین ، خود را به او نزدیک کند . در این میان انچه البته به جائی نمی رسید هشدارهای نسرین بود : لیلی، داری با اتش بازی می کنی . به خدا پشیمان می شوی ، دست بردار.
-اه... تو چرا مثل مادربزرگها نصیحت می کنی . من به این نتیجه رسیده ام که جز در کنار او با هیچ مرد دیگری خوشبخت نخواهم شد . تو از حال من خبر نداری . اگر می دانستی ، این همه سرزنشم نمی کردی .
لیلی پیش از اولین دیدار نوشین در امفی تئاتر دانشکده ف بارها به عنوان پرسش درسی ، هرمز را سر کلاس ، یا در راهرو به حرف گرفته بود و هر بار چنان دست و پایش را گم کرده و رنگ به رنگ شده بود که هرمز ، ان مرد پخته ی میانسال ، به نتیجه ای که باید برسد ، رسیده بود . خودش بعدها به او گفته بود ، از رنگ به رنگ شدنت هنگام صحبت با من ، دانستم که سوال درسی بهانه ای بیش نیست .
ان وقت بود که احساس کردم تو برایم با دیگران فرق داری . سرانجام، ان روز که نوشین همراه هرمز در سالن امفی تئاتر در ردیف دوم نشست، او خود را به انها رسانده و در صندلی کنار نوشین ، جای گرفت . دخترک معصومیت دوشیزگی را با طراوتی درخشان همراه داشت و با شعفی غبطه برانگیز ، دست پدر را به دست گرفته و سرش را به بازوی او تکیه داده بود . لیلی در همان جلسه ی اول با چنان شیفتگی با دخترک گفتگو کرد که او را به محبتی متقابل کشاند . در همان دیدار بود که به نوشین گفت ، یک سری کتاب علمی دارد که مناسب سن اوست .بعد شماره تلفن خودش را روی یک کاغذ نوشت و پیش روی هرمز به دخترک داد و از او خواست هر وقت مایل بود تلفن کند ، تا قرار اوردن کتابها را بگذارند . در تمام طول برنامه هم دست نوشین را به دست گرفت و با انگشتانش بازی کرد . این کنش و واکنش ها ، چیزی نبود که از سعاع دقیق دید هرمز مخفی بماند ، ولی با همه ی هوشیاری ، بی انکه تلاشی متقابل داشته باشد ، در جو سنگین گریز و اجتناب از زن ، ناخودآگاه جذب میدان مغناطیسی شیفتگی های لیلی می شد .
نوشین همان روز بعد به لیلی تلفن کرد . چنان از او خوشش امده بود که با اصرار از او می خواست به خانه ی انها برود . لیلی شماره ی تلفنشان را گرفت تا در فرصتی مناسب ، قرار ملاقات بگذارد . اما در این میان نسرین بیکار ننشست و او را از اقدامی بی پروا ، بر حذر داشت :«تو با رفتن به خانه ی او ، هیچ ارزش و اعتباری برای خودت باقی نمی گذاری . با این عمل ، به او می فهمانی که برای نزدیک شدن به او ، از همه چیزت مایه می گذاری . این کار را نکن . دست کم به خودت فرصت بده تا از نقطه نظرهایش اگاه شوی . » سرانجام بر اثر هشدارهای نسرین ، تصمیم گرفت کتابها را توسط خود هرمز برای دخترش بفرستد و دو روز بعد ، دو روزی که سراسر التهاب و شتاب بود ، به بهانه ی این که بداند نظر نوشین در مورد کتابها چیست ، در ساعت هشت شب ، زمانی که می دانست هرمز به احتمال قوی در خانه است ، تلفن کرد . هرمز خودش گوشی را برداشت و به این ترتیب اولین گفتگوی خارج از درس بینشان درگرفت و لیلی بود که تلفنها را ادامه داد . ابتدا گاه به گاه و بعد که هر روز تشنه تر و مشتاق تر شد ، فاصله ی بین تلفنها را کم و کم تر کرد . تا انجا که هر دو به این مکلمات معتاد شدند . اما شیدا نگذاشت این اعتیاد در کام او شیرین بماند . او که با اصرار زیاد لیلی به یکی از جشنهای دانشکده رفت و با محبت دور از انتظار مردی فریبنده چون هرمز ، محبتی که از علاقه ی به لیلی ، و در نتیجه نسبت به همه ی وابستگان او سرچشمه می گرفت ، به دام رویاهای شیرین افتاد و رفته رفته ، با تکرار ان دیدارها ، در دنیای دیگری را به روی خود گشوده دید . دنیای که چنان به او اعتماد به نفس می بخشید که می توانست نقص پایش را فراموش کند . تا انجا که در کشاکش عشقی شورانگیز و دیوانه وار ، پیش لیلی رازگشایی نموده اقرار به دوست داشتن هرمز نماید . البته اگر ان روز در برابر اعتراف او ، ان طور بهت زده و مضطرب نشده و دست و پایش را گم نکرده بود ، شاید قضیه سرانجامی دیگر می یافت . اما او با واکنش دور از انتظارش ، دست خود را ناشیانه رو کرد . چنان که شیدا در دل قسم خورد که لیلی رقیب اوست و این رقابت را تا بدانجا کشید که کشید که لیلی ، در برابر پیشنهاد ازدواج مرد محبوبش ، به جای شادمانی ، با دلی خون و چهره ای اندوه بار از او خواست که مدتی مهلت بدهد . هرمز مقصود او را از خواستن مهلت نمی فهمید . چه چیز باعث شده بود که لیلی ، به رغم ان همه شوریدگی ، پاسخ چنین تقاضایی را به بعد موکول کند ؟ وقتی این مهلت خواستنها تکرار شد ، او به این نتیجه رسید که باید خود ، کار را یکسره کند . لیلی نتوانسته بود او را پس از شکست در ازدواج و عبور سالهای تیره ی بدبینی و انزجار، بار دیگر با زندگی اشتی دهد . نه ... هرگز حاضر نبود باور کند که ملعبه ی دست دختری سر به هوا شده است . نمی توانست با چنین منطقی از او چشم بپوشد . از ان گذشته ، جواب نوشین را چه می داد . او هم به لیلی دل بسته بود . هر بار که همراهش به دانشکده می رفت ، خود را به لیلی می رساند و ساعاتش را با او به سر می اورد . طفلک تحت تاثیر تلقینات پدر ف خواب یک مادر جوان و زیبا و مهربان را می دید . بارها از پدر پرسیده بود : پس کی او با ما زندگی خواهد کرد ؟
اما دیگر کار از کار گذشته بود . لیلی تصمیم خود را با چشمی اشکبار و دلی غمزده گفته بود : با شاهرخ ازدواج می کنم .
در این تصمیم گیری اگرچه ملال خاطر داشت ، ولی در اعماق قلبش این رضایت را احساس می کرد : بگذار شیدا همچنان به زندگی لبخند بزند .
ان گاه با قوت و متانت نامه را از کیفش بیرون اورد و با چشمان اشکبار خواند . با ان نامه حرف خود را پس گرفته و چیزی را انکار و تکذیب می کرد که با خون روشن و جوانش عجین شده بود .
از زبونی و ترس خود منفعل بود . نمی توانست این اقدام را یک فداکاری بداند و امتیاز خاص به ان بدهد . او به همان اندازه که برای شیدا مایه گذاشته بود ، شرافتش را پیش هرمز لکه دار می دید . شجاعت و شهامتش را در روی گرداندن از او ف امری معمولی و پیش پا افتاده می دانست . شک و تردید اینکه ایا حق داشته است که به طور یک جانبه تصمیم بگیرد و عمل کند ، مفهوم فداکاری را در کامش تلخ می کرد . وقتی خود را مورد داوری قرار می داد ، چشمان پرسشگر هرمز را می دید که حیرت زده بر او دوخته شده بود و نمی توانست به ان پاسخی در خور بدهد . خود را تنها در اختیار نیروی ترحم و شفقت می دید که به فداکاری دعوتش می کرد ، نه یک روح ممتاز . این هم که چیز ارضا کننده ای نبود . اغلب ف انسانها وقتی در برابر حس ترحم قرار می گیرند ، مشکل می توانند پرهیزهای اخلاقی را کنار بگذارند . گر چه برای طفره رفتن ، اضطرار و استیصال را بهانه می کنند ، ولی در نهایت مغموم و منفعل ، چون شاه مات شده در صحنه ی شطرنج ، خود را سرگشته و ناراضی می بینند . زیرا تمایلاتشان ریشه در فطرت دارد – چیزی عمیق تر از امیال نفسانی . این نوعی همدستی بنیادی است که انسان با فطرتش می کند .
لیلی در این همدستی ، به سود یکی و انهدام دیگری گام برمی داشت – گامهایی متزلزل و لرزان . با این حال در اتاق تشریح روح و روانش ، احساس می کرد در جایی مقدس ایستاده است . همین جایگاه او را مجذوب می کرد و توانایی اش می بخشید تا از عشق خود چشم بپوشد و به یکی از دو احساس عاطفی که در قلمرو جان و روحش به یک میزان حکم می راندندف فرمان عقب گرد بدهد و تعهدی اجباری را که ضرورتش بر نفسانیاتش غلبه داشت بپذیرد- قرار دادی درونی ، آمرانه و قطعی ، بثی ترحم و نفس بر . این قرار داد در او مستقر شده نمی توانست علتش را به نصایح نسرین ربط دهد . هشدارهای او راه را نشانش داده بود . اما راهی را که می پیمود ، راهی نبود که نسرین گفته بود . هسته ی مرکزی هشدارهای نسرین ، حفظ صیانت ذات بود . بری شدن و به دور ماندن از یک «دردسر» به نفع خود . اما در نزد لیلی ، «خود» به «دیگری » تغییر یافته و ان «دیگری » شیدا بود که نقص پایش ، در این معرکه، امتیازی ویژه به او بخشیده بود .
صدای پای مادر نشان ان بود که صبح اغاز شده است . مادر ارام به در اتاق زد : لیلی، دیرت نشود ! هنوز خوابی ؟
لبخندی تلخ بر لبهای لیلی نشست . او تمام شب بیدار مانده بود و حالا با تنی خسته و چشمانی متورم از گریه نمی دانست چگونه از اتاق خارج شود .
سر میز صبحانه پدر گفت : لیلی ، هنوز سردرد داری ؟
رعنا و محمود نگاهی با هم رد و بدل کردند . در این میان شیدا با حساسیت به گفتگوی انها گوش سپرده بود . رعنا در حالی که برمی خاست تا قرص مسکن بیاورد گفت : امروز به دانشکده نرو ، استراحت کن !
-نه ، حتما باید بروم . غیبتهایم پر شده .
البته او غم غیبتهایش را نداشت . می خواست هر چه زودتر نامه اش را به هرمز برساند و تکلیف خود را با او روشن کند . لیوان شیرش را سر کشید و برخاست : دیرم شده .
پدر آمرانه دستور داد : برو استراحت کن . برایت گواهی پزشک می گیرم .
$~roya~$ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۶ قبل از ظهر   #54 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
heaven-born آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 162 تا 237

می کند.»
مهری با دهان نیمه باز از پنجره سر کشید و به بیرون نگاه کرد. نه... هیچ کس شوخی نکرده بود. ظرفی را که در دست داشت روی زمین رها کرد و به باغ دوید. رعنا با دیدنش با صدای بلند گریست: «مهری، بیا ببین پسرت با ما چه کرده!»
مهری آنچه را می دید درک نمی کرد. با سرعت خود را به آنها رساند و رو به روی لیلی ایستاد: «لیلی، تو اینجا چکار می کنی؟ شاهرخ کو؟»
رعنا به جای لیلی شیون کنان جوابش را داد: «لیلی معصوم را گذاشته و خودش رفته آمریکا.»
رنگ از چهرۀ مهری پرید. لرزید، داشت از هوش می رفت. این مصیبت از توانایی او فراتر بود. مانند کودکی که زمین خورده باشد بر زمین ماند. لیلی با اعتراض به مادر گفت: «مامان، شما دارید همه را می کُشید. آخر کمی تحمل داشته باشید. دنیا که به آخر نرسیده!» بعد در کنار مهری نشست و دست او را به دست گرفت: «مهری جون، خودتان را ناراحت نکنید. بلند شوید به ساختمان برویم تا همه چیز را برایتان بگویم.» بعد با دستهایی ناتوان سعی کرد مهری را از جا بلند کند. اما مهری سنگ شده بود نمی توانست از جایش تکان بخورد. شیدا با یک لیوان آب قند به سراغشان آمد. از چهره اش نمی شد چیز بخصوصی را درک کرد. سوگل آب قند را به مادرش خورانید.
محمود با صدایی شبیه به رعد گفت: «مهری خانم، چقدر از پسرت تعریف کردی! چقدر گفتی او آفریده شده تا لیلی را خوشبخت کند. حالا نگاه کن ببین با چه ناجوانمردی، یک دختر غریب و تنها را در یک مملکت اجنبی رها کرده و خودش در رفته.»
حال مهری بعد از خوردن آب قند کم کم بجا آمد. اما هنوز بهت زده بود. لیلی کمکش کرد تا برخیزد. هنوز به ساختمان نرسیده بودند که آقای مجد آمد. دو زنبیل بزرگ میوه و سایر چیزهای خوردنی را به زور از صندوق عقب اتومبیل بیرون آورد و صدا زد: «سوگل، بیا بابا جان کمک کن اینها را به ساختمان ببریم.»
اما به جای سوگل، مهری با جیغی شبیه به زوزۀ بلند که بخشی از هیجاناتش را به بیرون می ریخت، او را مخاطب قرار داد: «مجد کجایی؟ بیا ببین پسرت چه بلایی به سرمان آورده!» مجد گوشها را تیز کرد. درست شنیده بود. اما از آن گفته چیزی سر درنمی آورد. زنبیلها را همانجا گذاشت و به سوی ساختمان به راه افتاد. مهری دوباره جیغ کشید: «ای خدا، چه خاکی بر سرم شد!»
مجد هاج و واج نگاهش به روی لیلی خیره مانده بود. لیلی سلام کرد و سرش را پایین انداخت. محمود از آشوبی که در دلش هنگامه می کرد، بدون تسلط بر خود، مجد را مورد خطاب قرار داد: «پسر بی وجدانت این دختر معصوم را در یک مملکت غریب رها کرد و به آمریکا فرار کرد. من می کُشمش. یک گلوله توی مغز او خالی می کنم، یکی هم توی مغز خودم. من تحمل این سرشکستگیها را ندارم.» بی صبری او دیوانه وار و هراس آور بود. نیروی جوشان خشم و کینه اش دمان و آتشناک، بر زبانش جاری بود. زنش را مخاطب قرار داد: «خانم، انسان هوشیار اول می بیند، بعد قضاوت می کند، آن وقت دست به عمل می زند. اما من و تو، بی آنکه ببینیم و قضاوت کنیم دست به عمل زدیم و لیلی را سیه روز کردیم.»
مهری تازه توانست به حال عادی بازگردد. آن وقت باران اشکهایش شروع شد: «مجد، نگاه کن شاهرخ چه کرده! من دیگر اینجا بند نمی شوم. از همین فردا باید بروی دنبال بلیت. من تا شاهرخ را نبینم و نفهمم به چه علت این کار را کرده یک ساعت هم آرام نمی گیرم.»
مجد دندانهایش را به هم فشرد. هرگز هیچ مصیبتی نتوانسته بود آن طور تعادل روحش را بر هم بزند. صراحت عریان حقیقت از پا می انداختش. او سخت پایبند اصول بود و در مقابل این حادثه از حال طبیعی خارج شده بود. با حالتی نزدیک به جنون غرید: «این دروغ است که جوهر هر کس را تبارش تعیین می کند. این پسرۀ بی شرم جوهر تبار ما را ندارد. پسرۀ دلقک، خفه ات می کنم!»
مهری از ترسِ یقین، خود را به شک معتقد کرده بود. بی آنکه به گفتۀ خود ایمان داشته باشد، در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، زیر لب در میان بغض زمزمه کرد: «شاید شاهرخ از این کارش قصدی دارد که ما نمی دانیم.»
او از دوربینهای زمان شاهرخ را نگاه می کرد. درک افکار زیر و رو شده اش را نداشت. اما مجد در شرارت پسرش اغراق می کرد تا به محمود و رعنا آرامش بدهد: «ما انسانها قواعد اخلاقی را از خانواده و محیط کسب می کنیم، ولی درونیات خودمان را هم به آن می افزاییم تا چیز قابل قبولی به وجود آوریم. اما این نظم در همۀ انسانها یکسان نیست. پسر من هم از آن کسانی است که اخلاق را نشناخته و به عقل نرسیده. ما باید این فاجعه را مثل جزئی از زندگیمان تحمل کنیم، تا راه چاره اش را بیابیم. فرار این پسره یک فرار بزدلانه بود که از ذهن علیلش سرچشمه گرفت. به نظر من، او نه تعادل روحی دارد نه تعادل مذهبی، نه تعادل اخلاقی، و اگرچه فرزند من است، ولی از او متنفرم.»
این واکنشها التهابات رعنا و محمود را اندکی فرو نشاند. کم کم آرامشی نسبی بر محیط تسلط یافت. رعنا اشکهایش را پاک کرد و ساکت شد.
شیدا در تراس نشسته بود و در میان پنجه های اضطراب لِه می شد. او وقتی همه را مشغول دید، در اتاق دیگر، به سوی تلفن رفت و شمارۀ نسرین را گرفت. نسرین خودش گوشی را برداشت. شیدا بی هیچ مقدمه ای گفت: «نسرین سلام. لیلی برگشته.»
«چی؟ این چه شوخی است که می کنی؟ هنوز که نوبت مصاحبه شان نرسیده بود؟»
«نه به خدا شوخی نمی کنم. شاهرخ لیلی را گذاشته و خودش پنهانی به آمریکا رفته.»
«شیدا چرا مسخره بازی درآورده ای؟»
«نسرین باور کن راست می گویم. الآن همه ناراحت و عصبانی هستند.»
«گوشی را بده به لیلی ببینم.»
«نه، نمی خواهم بفهمند من به تو تلفن کرده ام. اگر خواستی خودت زنگ بزن، ولی نگو از آمدن او خبر داری.»
«خیلی خوب، تو گوشی را بگذار من تلفن می کنم.»
شیدا گوشی را گذاشت و به تراس رفت و روی یک صندلی نشست. لیلی را زیر نظر داشت. لیلی آب شده بود و رنگ به چهره نداشت. گه گاه چنان به فکر فرو می رفت که اطرافش را فراموش می کرد. قلب محمود و رعنا با دیدنش آتش می گرفت. مهری پا را در یک کفش کرده بود که از همان فردا دنبال بلیت بروند و مقدمات سفرشان را آماده کنند. مجد هم به لیلی دلداری می داد: «در میان همۀ زن و شوهرهای تازه به هم رسیده قواعدی برقرار می شود که به آن آگاهی ندارند. اما کم کم این قواعد، قانون زندگیشان می شود و به آن خو می کنند. نگران نباش دخترم، انشاءالله همه چیز به خوبی و خوشی حل خواهد شد. ولی تو باید همه چیز را آن طور که اتفاق افتاده برای ما تعریف کنی تا ببینیم چه باید بکنیم و از چه راه وارد شویم.»
تلفن زنگ زد. شیدا عمداً گوشی را برنداشت. سوگل به سراغ تلفن رفت و خبر آورد که نسرین است و می خواهد ببیند از لیلی چه خبر داریم. لیلی بی هیچ وقفه ای به سراغ تلفن رفت. در اتاق را از داخل بست و گوشی را برداشت.
«سلام نسرین.»
«لیلی تویی؟ بهت ویزا ندادند؟ ولی هنوز که نوبت مصاحبه تان نرسیده بود!»
«نسرین، شاهرخ مرا گذاشت و بی خبر به آمریکا رفت.»
«آخر چرا؟ مگر چه اتفاقی بینتان افتاد؟»
«همۀ لحظه هایمان اتفاق بود. اتفاقاتی که ثابت می کرد من و او به دو دنیای متفاوت تعلق داریم. اما او بود که شهامت کافی را برای یک اقدام تعیین کننده به خرج داد.»
«حالا تو می خواهی چکار بکنی؟»
«من هنوز خودم را پیدا نکرده ام. فعلاً هر کس دارد نقشه ای می کشد. اما این نقشه ها تمامش هیچ و پوچ است. مهم این است که او مرا نمی خواهد. این هم چیزی نیست که چاره داشته باشد.»
«لیلی، به خدا دارم دیوانه می شوم. از حرفهایت سردرنمی آورم. تمام وجودم دارد می لرزد. آخر چطور این اتفاق افتاد؟ او که عاشق دلباختۀ تو بود! مگر برای رسیدن به تو حاضر به پذیرفتن هر شرط و شروطی نبود؟ مگر نمی گفت اگر لیلی را به من نرسانید به ایران برمی گردم؟!»
«چه بگویم؟ او بین لیلی رؤیاها و آسمانیش، با لیلی زمینی و ملموس، به همان اندازۀ از زمین تا آسمان فاصله می دید. او در حقیقت مرا نمی خواست. آن دختر بچۀ گیس بافتۀ سالهای کودکیش را می خواست تا به رؤیاهایش تحقق ببخشد.»
«لیلی، من احساس گناه می کنم. به خدا قلبم دارد منفجر می شود. من تو را به این ازدواج تشویق کردم. کاش لال شده بودم.»
لیلی با اعتراض میان حرفش دوید: «خواهش می کنم این طور حرف نزن. این سرنوشت من بود. هیچ کس مقصر نیست.»
«خدا مرا ببخشد. تو مثل همیشه بزرگواری می کنی. اما من خودم را در این میان مقصر می دانم. آخ... لیلی، نمی دانی چه احساس تلخی دارم. بمیرم برایت. او چطور توانست دست به چنین کار رذیلانه ای بزند! چطور توانست تو را در یک سرزمین غریب، تنها و بی پناه رها کند و برود؟» نسرین با صدای بلند به گریه افتاد. در میان های های گریه ها بریده بریده ادامه داد: «حالا چه تصمیمی داری؟»
«نمی دانم. واقعاً نمی دانم. مغزم کار نمی کند. نسرین، خواهش می کنم گریه نکن. در اینجا به اندازۀ کافی از دست مامان و پدر دارم آسیب می بینم. نمی دانی چه واکنش عجیبی نشان می دهند. دست کم تو عذابم نده.»
«خیلی سخت است. وقتی خودم را به جای تو می گذارم، می فهمم چه ضربۀ مهلکی را تحمل می کنی.»
«فعلاً برو. بعد با تو تماس می گیرم.»
«گوش کن، چند روز دیگر موعد ثبت نام ترم جدید است. فعلاً بهتر است خودت را با درس مشغول کنی.»
لیلی با خنده ای محزون و تلخ جواب داد: «من دیگر نمی توانم به آن دانشکده قدم بگذارم. با چه رویی؟»
«باور کن همه چیز مغلوب مرور زمان می شود. حتی کوهها و دریا، چه رسد به چنین مسایلی.»
«دیگر برایم آبرو نمانده. چطور جلوی دیگران سر بلند کنم؟»
«دنبال هدفی رفتن به انسان عزت نفس می دهد. امتحان کن. اما من می دانم درد تو از چیز دیگریست. تو از هرمز واهمه داری.»
«بله، مگر ندیدی با چه قساوتی ترکش کردم؟ با این همه خیانت چگونه می توانم به روی او نگاه کنم؟ از آن گذشته، با حرف مردم چه کنم؟»
«مردم چه اهمیتی دارند؟ تو هستی که باید هرچه زودتر به درس مشغول شوی تا بتوانی کم کم به زندگی عادی برگردی و گذشته را فراموش کنی.»
«فراموش کنم؟ مگر چنین مصیبتی فراموش می شود؟»
«بله، فراموش می شود. من نمونۀ بارزش هستم. جز این چه می شود کرد؟ تا کی می شود در سوگ یک حادثه، هر قدر تکان دهنده، سوگوار بود. راستی، شاهرخ نگفت در نهایت چه قصدی در مورد تو دارد؟»
«چرا، می خواهد برای طلاق به پدرش وکالت بدهد.»
«پس هیچ راهی وجود ندارد!»
«نه... اما من با همۀ اینها شهامت او را تحسین می کنم. شاید اگر به دلیل تربیت غربی اش نبود، او هم مثل من، به یک زندگی ناخواسته تن می داد. نسرین، من می توانم او را در گرفتن چنین تصمیمی خوب بفهمم. کاری که او کرد، اگرچه از لحاظ روحی به من و خانوادۀ من، و خانوادۀ خودش لطمۀ بزرگی زد، ولی از فاجعۀ بعدی جلوگیری کرد. فاجعۀ طلاق، با در میان بودن احتمالاً یکی دو بچۀ بی گناه. اما امروز کار آسان تر فیصله می یابد. البته اگر مامان و پدر و مهری و آقای مجد بگذارند. آنها هر کدامشان یک پا مدعی هستند. پدر که جز به کشتن او، به چیز دیگری رضایت نمی دهد.»
«تو با صداقتی بی پرده شاهرخ را ارزیابی می کنی. من هم مثل تو احساس می کنم که دیگر راهی برای دوباره به هم پیوستن تو و شاهرخ وجود نخواهد داشت. پس همان بهتر که حقیقت را با همۀ تلخی اش شجاعانه بپذیری و صبورانه به تحصیل ادامه بدهی. همان کاری که من کردم.»
هر انسانی کم و بیش تلقین پذیر است. لیلی هم از این امر مستثنی نبود. چون پس از مکثی نسبتاً طولانی با تردید پرسید: «با هُرمز چه کنم؟ از او خبر داری؟»
«یکی دو بار که برای گرفتن نمره هایم به دانشکده رفتم او را دیدم. به نظرم از دیدن من ناراحت نشد.»
«از من چیزی نپرسید؟»
«توقع داشتی حالت را هم بپرسد؟»
«خوب نسرین، باید دیگر خداحافظی کنم. بروم ببینم آنجا چه خبر است. بیا چند روز پیش ما بمان. حضور تو به من آرامش می دهد.»
«بسیار خوب، ببینم چه می شود. تصمیمت را برای ادامۀ تحصیل بگیر. در حال حاضر این بهترین مسکن برای درد سنگین توست. برو عزیزم. خداحافظ.»
لیلی گوشی را گذاشت و مدتی همانجا کنار دیوار نشست. با صدای تقه ای که به در خورد، به خود آمد. کلید را چرخاند و در را باز کرد. مهری بود. با چشمانی متورم از گریه، و با نوازشی همچون نوازش مادر، در کنار او نشست و سرش را به بغل گرفت و های های گریست: «لیلی، یک خواهش از تو دارم. به تو التماس می کنم به من حقیقت را بگو. بین شما چه اتفاقی افتاد که او چنین تصمیمی گرفت؟ هرچه هست بگو و از من پنهان نکن. آخر من مادرم. باید بدانم فرزندم به چه علت دست به چنین عمل شرم آوری زده است!»
لیلی دستی به صورت مهری کشید. اشکهایش را پاک کرد و با محبتی آشکار صورتش را بوسید: «مهری جون، به خدا قسم هیچ کدورتی بین ما پیش نیامد. اما آنچه غیرقابل انکار است، اینکه ما هیچ کدام نتوانستیم حتی برای همان مدت کوتاهی که با هم بودیم، به میل و سلیقۀ هم درآییم. البته اگر شاهرخ مرد و مردانه هدفش را با من در میان می گذاشت، من از تصمیمش استقبال هم می کردم، ولی افسوس که او به بدترین شکل ممکن از من جدا شد. الان هم به هیچ کدامتان توصیه نمی کنم که اقدامی برای پیوند مجدد ما بکنید، چون حتی اگر شاهرخ به پایم هم بیفتد، نمی توانم جای زخمی را که او بر قلبم گذاشته مرهم کنم. من هرگز زیر بار چنین تکلیفی نخواهد رفت. فقط باید کاری بکنید که هرچه زودتر طلاق صورت بگیرد. من از اینکه بلاتکلیف باشم رنج می برم.»
«لیلی چقدر شاهرخ بدبخت و کم سعادت است. افسوس! او نمی داند چه گوهر گرانبهایی را از دست داده است. باشد عزیزم، ببینم چه می توانیم بکنیم.»

روزهای پس از آن، روزگارانی تلخ و سخت بود. سعی مهری و مجد برای عادی ساختن روابطشان با رعنا و محمود کم نتیجه بود. محمود تصمیم گرفته بود در گوشه ای دیگر از لواسانات خانه یا باغی اجاره کند و از آنها جدا شود. رعنا هر دَم با دیدن چهرۀ غمگین لیلی، با کلماتی تند به مهری نیش می زد. یک هفته از ورود لیلی به تهران گذشته بود. اما از شاهرخ خبری نشده بود. مهری و مجد در شبانه روز، بارها و بارها شمارۀ تلفن او را می گرفتند. اما کسی گوشی را برنمی داشت. این بی خبری روز به روز بر دلواپسیهای آن دو می افزود. آنها که تصمیم داشتند در همان اولین مکالمه، شاهرخ را زیر باران سرزنشهایشان خرد کنند، حالا آرزویی نداشتند جز آنکه فقط صدایش را بشنوند و از سلامتی اش باخبر شوند. در حقیقت بی خبری از او، از تشنج اوضاع موجود کاسته بود. رعنا هم پنهان از چشم دیگران بارها شمارۀ شاهرخ را گرفته و به نتیجه ای نرسیده بود. چهرۀ خوشبخت آن دو خانواده به یکباره تیره و تار شده بود. این دگرگونی را اصابت یک موشک به خانۀ مجد و ویران کردن تمامی ساختمان و اثاثیه آن، تکمیل کرد و آنچه را هم باقی مانده بود دزدها به غارت بردند.
خانه پناهگاهی است در مقابل هر چیز ترس آور، ولی وقتی این پناهگاه ویران می شود و از دست می رود، اتفاقی می افتد که به گفتن درنمی آید. مهری و مجد روحیۀ بسیار خرابی داشتند. حالا دیگر محمود و رعنا بودند که به آن زن و شوهر مصیبت دیده، با دلی خونبار، دلداری می دادند.
در پایان سومین هفته بازگشت لیلی به تهران، در شبی پر از اندوه، در حالی که رعنا و محمود هر یک به ظاهر در بستر خود خفته بودند، ولی در حقیقت یک معنا را تکرار می کردند: بدبخت شدیم. آبرویمان پیش دوست و دشمن رفت. دشمن شاد شدیم، تلفن زنگ زد. گوشی را رعنا برداشت. اما از آن سوی خط، با شنیدن صدای او ارتباط قطع شد. چند دقیقۀ بعد باز تلفن زنگ زد. رعنا به محمود گفت: «ما گوشی را برنمی داریم. به نظرم تلفن از راه دور بود. بگذار مهری یا مجد گوشی را از آن اتاق بردارند. شاید شاهرخ باشد.»
مهری و مجد خواب بودند. رعنا شتابزده به در اتاقشان زد: «مهری، بیدار شو. تلفن زنگ می زند. مثل اینکه از راه دور است.»
مهری از خواب پرید و سراسیمه گوشی را برداشت. رعنا درست حدس زده بود. شاهرخ بود. مهری دچار هیجانی وصف ناپذیر، نمی توانست آرامشش را حفظ کند. با صدایی مرتعش گفت: «شاهرخ تویی؟ باور کنم که خودتی؟ تو این همه مدت کجا بودی؟ ما که در بی خبری از تو مُردیم!» رعنا به رغم میل باطنی اش همانجا ایستاد و به حرفهای او گوش سپرد. در آن دقایق، اخلاق را فراموش کرده بود. اخلاقی که حکم می کرد از آنجا دور شود و بگذارد مهری، به دلخواه با پسرش صحبت کند. مهری هیجان داشت و نفس نفس می زد: «تو در این مدت کجا بودی؟»
«گرفتار بودم.»
«چه گرفتاری داشتی که نتوانستی حتی یک تماس تلفنی با ما داشته باشی؟»
«لیلی چیزی درباره مشکل من در اینجا به شما نگفته؟»
«نه... چه مشکلی؟ چرا صریح حرف نمی زنی؟»
شاهرخ ناباورانه پرسید: «یعنی او اصلاً به مشکلات من اشاره هم نکرده؟»
«نه... درست حرف بزن. از چه مشکلی حرف می زنی؟ پس بین شما اتفاقی افتاده که تو...»
«نه... نه. بین من و لیلی نه، اصلاً بگذریم. من الآن از نیویورک دارم با شما صحبت می کنم؛ مجبور بودم به اینجا یا یک جای دیگر بروم.»
«چرا مجبور بودی؟ ما نباید بفهمیم؟»
«خواهش می کنم این قدر کنجکاوی نکنید. من آمادگی ندارم.»
«شاهرخ این چه بساطی است که برای ما درست کرده ای؟ از کی شنیدی، یا در کجا خواندی که یک دختر پاک و معصوم و غریب را که به دست مردی سپرده شده است، در یک سرزمین بیگانه، بدون هیچ یار و یاوری رها کنند؟»
شاهرخ منتظر چنین واکنشهایی بود. اما نه از سوی مادر. با مکثی طولانی به حرف آمد: «مامان، هرچه شما بگویید صحیح است. اما ازدواج من و لیلی یک کار کاملاً غلط بود. من مطمئنم خود او هم همین عقیده را دارد. آخر ما حتی یک اخلاق مشترک، یا مورد تأیید هم نداشتیم. شما هم باید نسبت به این مسئله کمتر سخت بگیرید. من وکالت نامۀ طلاق را تنظیم می کنم و برایتان می فرستم. خودتان هر طور که مصلحت می دانید عمل کنید. فقط کاری کنید که لیلی و خانواده اش راضی باشند.»
«شاهرخ مگر همۀ زن و شوهرها، در همه چیز با هم اتفاق نظر دارند؟ خوب کم کم به مرور زمان با اخلاق هم آشنا می شوند و به هم خو می کنند. تو باید در این مورد تجدید نظر کنی. فکر طلاق را از سرت بیرون کن. صرفاً به دلیل وکالتی که برای طلاق خواهی فرستاد، فکر نکن همه چیز تمام شده است. کمی عاقل باش.»
«نه مامان. من بچه نیستم که خودم را گول بزنم. زندگی ما در کنار هم یک گورستان واقعی خواهد بود. خواهش می کنم تمام مهریۀ لیلی را بپردازید. من از همان دیدار اول حس عجیبی نسبت به او پیدا کردم. نمی دانم چه حسی بود. اما چیز خوشایندی نبود. در حقیقت دیدم لیلی، آن لیلی رؤیاهای من نیست، به همین دلیل تصمیم گرفتم تا به طور کامل از روحیاتش آگاه نشوم، او را تصاحب نکنم. اما متأسفانه، در یک شرایط کاملاً بی خبری او را تصرف کردم. از این بابت خیلی متأسفم. او از همان برخورد اول تو ذوقم خورد. لباسش، مانتویش، روسری اش، کفشش، حتی آرایش صورتش نشان می داد که سلیقه هایمان، زمین تا آسمان با هم فرق دارد. یک بار دیگر خواهش می کنم، تمام مهریه اش را بپردازید و...»
مهری نگذاشت جملۀ شاهرخ به انتها برسد. بدون ملاحظۀ خواب دیگران فریاد زد: «مصیبتمان از جانب تو کم بود، خانه و زندگیمان هم در موشک باران از دست رفت!»
«کی؟ چه وقت این اتفاق افتاد؟ شما کجا بودید؟»
مهری از پرخاش خود منفعل شد. مهر مادری نگذاشت بیش از آن خشونت به خرج دهد. با لحنی آمیخته به گریه جواب داد: «خوشبختانه ما اینجا بودیم و همگی مان سلامتیم. البته از طرف دولت به صاحبان خانه های تخریب شده توسط موشک و بمب، مساعتهایی می شود. تو نگران نباش.»
«مامان، من هر ماه مبلغی به عنوان مهریه لیلی می فرستم، تا این دین پرداخته شود.»
«آه، شاهرخ. تو نمی دانی چه گوهر بی همتایی را از دست داده ای. لیلی یک فرشته است. او چنان بلندنظر و بزرگ منش است که ما را با انسانیتش به زانو درآورده. به جای اینکه ما غمخواری او را بکنیم، او غمخوار ما شده.»
«همین که لیلی برای من رازداری کرده، نشان بزرگواریش است. قبول دارم که لایقش نیستم. وکالتنامه را به آدرس محل کار پدر پُست می کنم. خواهش می کنم به محض دریافت، کار را تمام کنید و تمام حق و حقوق او را بپردارید. نمی دانید هر لحظه چه عذابی می کشم.»
اصرارهای مهری برای تجدیدنظر در امر طلاق بی فایده بود. او و شاهرخ هر کدام حرف خودشان را می زدند. رعنا با چشمی گریان به اتاقشان بازگشت. محمود در بستر نشسته بود و سیگار می کشید. به محض دیدن او پرسید: «درست حدس زدی؟ شاهرخ بود؟»
«بله... خودش بود. مثل اینکه به زودی وکالتنامۀ طلاق را خواهد فرستاد.»
«عجب بی وجدان بی عاطفه ایست. ببین چطور جهنمی برای ما درست کرده!»
رعنا که از احساسات خطا پذیرش، برای خود جهنمی آفریده بود در میان هق هق گریه نالید: «به خدا دارم دیوانه می شوم. لیلی روز به روز لاغرتر و پژمرده تر می شود. او را که می بینم قلبم آتش می گیرد. نازنینم، خودش چقدر با این ازدواج مخالف بود. من چه گناه بزرگی در حقش مرتکب شده ام. یک روز به او گفتم، همین الآن حرف مرا یادداشت کن. شاهرخ تو را خوشبخت خواهد کرد. او از روزی که بازگشته، حتی یک بار هم ما را به دلیل اشتباهمان سرزنش نکرده. اما من از عذاب وجدان دارم می سوزم. طفلکم چطور جلوی سر و همسر سرشکسته و تحقیر شد. او را با دست خودمان بدبخت کردیم.»
«دیگر فکرش را نکن. می فرستمش فرانسه. بگذار برود همانجا درسش را ادامه بدهد.»
«نه... دیگر تنهایش نمی گذارم. یا همگی با هم می رویم، یا نمی گذارم از ما جدا شود. بس است. من می دانم او در تنهایی بار چه عذاب سنگینی را تحمل خواهد کرد. محمود، باید همگی از این مملکت برویم. من بیش از لیلی جلوی سر و همسر احساس سرشکستگی می کنم. می دانم تو هم همین احساس را داری.»
«باید صبر کنیم طلاق عملی بشود، بعد.»
«ازدواج وکالتی! طلاق وکالتی! آخ، ما چه چشم و گوش بسته عمل کردیم. خودم را نمی بخشم. کاش مرده بودم و این کار را نمی کردم.»
شیدا و لیلی در اتاق مجاور بیدار بودند و همۀ صحبتهای رعنا و محمود را به وضوح می شنیدند. هر کدام به نوعی عذاب می کشیدند. شیدا در حالی که زیر نور چراغ خواب مشوش به نظر می رسید، با صدایی بسیار آهسته گفت: «لیلی، من هرگز حاضر نیستم از این مملکت بیرون بروم!»
لیلی در حالی که سعی می کرد چهرۀ اشک آلودش را از دید شیدا پنهان نگه دارد، به او پشت کرد و جواب داد: «فعلاً بخواب. این وقت شب موقع این حرفها نیست.»
شیدا نمی خواست حتی حرف رفتن از ایران را هم بشنود. او که بعد از بازگشت لیلی، با همۀ ظاهرسازی، باز تنگ حوصله و عصبی به نظر می رسید، پس از سه هفته هنوز نتوانسته بود خود را با واقعیت موجود تطبیق دهد. او با ازدواج لیلی، مطمئن شده بود که هُرمز را برای خود خواهد داشت، اما مراجعت لیلی، تمام محاسباتش را برهم زده و دیوانه اش کرده بود. پس از بازگشتن از ترکیه، اولین کاری که کرده بود، به دست آوردن شمارۀ تلفن هُرمز بود. او یک روز که در خانه تنها بود، تمام کُمُدها و کشوهای میز تحریر و اتاق لیلی را بهم ریخته و دفتر تلفنش را یافته بود. چند شماره تلفن بدون نام در گوشه هایی از دفتر یادداشت شده بود. او تمام آن شماره ها را گرفت تا در آخر صدای نوشین را از آن سوی سیم شناخت. آن وقت گوشی را گذاشت و از آن به بعد، گهگاه در ساعاتی که احتمال می داد هُرمز در خانه باشد، شماره را می گرفت و صدای او را می شنید. صدایی که به او روح می بخشید و از تمام دغدغه های فکری آسوده اش می کرد. حتی فراموش می کرد که پای ناقصی دارد. پای کوتاهی که به خاطرش بارها زیر چاقوی جراحان رفته و مدتهای مدید در گچ بوده و عذاب کشیده است. او چنان به هرمز دل بسته بود که فراموش کرده بود او می تواند به راستی به جای پدرش باشد. البته نقشه های او به یک یا دو ارتباط تلفنی در روز و شنیدن صدای هُرمز خلاصه نشده بود. یک بار که نوشین به تلفن جواب داده بود، خود را معرفی کرده و گفته بود از طرف لیلی برایش هدایایی دارد. آن وقت نشانی خانه را گرفته و قرار ملاقات روز بعد را با او گذاشته بود. بعد هم چند کتاب و یک کیف زیبای پولک دوزی شده را که در جشن تولدش از مادر دریافت کرده بود، کادوپیچی کرد و با قلبی کوبان و تپان به خانۀ هُرمز رفت. او آرزو کرده بود که بتواند در آن ملاقات هُرمز را هم ببیند. این آرزو برآورده شده و هُرمز در حقیقت با اطلاع از چنین قرار ملاقاتی از طرف نوشین، آشفته و دلتنگ در خانه مانده بود تا از زبان شیدا، خبری از لیلی بشنود. اگرچه آن روز برای هُرمز، سخت و توانفرسا گذشت، و از شنیدن جزئیات ازدواج لیلی که شیدا عمداً با آب و تاب تعریف می کرد، قرار و آرام از دست داد، ولی برای شیدا روزی پرشکوه و رسیده به آرزویی عظیم بود. آرزویی که بال درآورده و او را به آسمانها می برد. آسمانی آبی و روشن که در آن سر به سر امید بود و عشق. از آن دست روشنی که حتی لکه ابری بر آن پیدا نبود و هیچ کدورتی را بر خود راه نمی داد. در آن اوجها، خود را بر تخت روان آرزوها نشسته می دید و بی ملالت نقص عضو، چون ملکه ای رؤیایی، در کنار مرد آرزوهایش بر زمین و زمان فخر می فروخت. البته اگر کوچ به لواسان، برای مدتی، ادامۀ این دیدارها را به تأخیر می انداخت، ولی او با امیدی شیرین، مطمئن بود که به زودی به تهران باز خواهند گشت و زندگی به روال طبیعی خواهد افتاد و دیدارها ادامه خواهد یافت تا آنجا که به همسری هُرمز درآید. اما تمام آن نقشه ها را آمدن لیلی بر هم زده بود. لیلی بازگشته بود تا او دوباره دچار کابوس شود. کابوس حضور رقیب. رقیبی که با او از یک خون و یک تبار بود.
وقتی موشک بارانها ادامه یافت، دیگر تلفن هُرمز جواب نداد. این بی خبری او را بیمار کرد. او حتی به این تلفن کردنها در لواسان هم ادامه داد. با انفجار هر بُمب و اصابت هر موشک، پنهانی، با تمام مراکزی که می توانست خبری از محل وقوع حادثه بدهد، تماس می گرفت و تا حصول نتیجه مبنی بر اینکه محل آسیب دیده خانۀ هُرمز نبوده است، آرام نمی گرفت. در آخر به این نتیجه رسید که او هم به مکانی دور از تهران کوچ کرده است. با این اندیشه هیاهوی درونش فروکش کرد. اما چه زود آن رؤیاهای طلایی جای خود را به حقیقتی تلخ و انکارناپذیر دادند. او می اندیشید، حالا مسلماً لیلی به سوی هُرمز خواهد رفت. اگرچه نمی دانست که هُرمز، با زن شکست خورده ای چون او چه واکنشی خواهد داشت، ولی دلش گواهی می داد، این شکست آن دو را به هم نزدیک تر خواهد کرد. از این اندوه با زمزمه ای در گریبان، همسفر رنج بود. رد پای خوشبختی را گم کرده و همچون مجسمه ای بی روح و مفرغی، روی خط سیال عمر، به طالع نحس خود با تبسمی تباه شده زهرخند می زد و مرگ، این دشمن استهزاکنندۀ بشر را با چهره ای اهانت دیده و انتقام جو پذیرا بود. او در رنجشی پایدار، بی آنکه تصویری از گناه در ذهن داشته باشد، چون باران پاک، با درک این فلسفه که انسانها قربانیان بی دفاع عام و مطلق هستند، تنها به مرگ خویش می اندیشید. از کی شنیده بود که «این همه بلندی و پستی در برابر مرگ یکسان می شود؟» رستگاری مرگ را آرزومندانه طلب می کرد.

فصل 8

قبول قطعنامۀ پانصد و نود و هشت، از طرف دولت ایران فصل جدیدی در تاریخ کشور بود. فصلی برای احیای آنچه پدیدۀ بی رحم جنگ نابودش ساخته بود. تهران دوباره چهرۀ بر جنب و جوش خود را بازیافته و به حالت عادی برگشته بود. هزاران خانواده که از بیم آسیبهای احتمالی بمبارانها و موشک پرانیهای دشمن به اطراف تهران پناه برده بودند، بر سر خانه و زندگیشان بازگشتند. اگرچه بسیاری زندگی خود را در این معرکه باخته بودند، با این حال قدر موهبت در امنیت زیستن را می دانستند.
خانوادۀ مجد هم که خانه و زندگی خود را از دست داده بودند، به ناچار در خانه ای اجاره ای سکونت گزیدند تا خانۀ ویران شده شان را دوباره بنا کنند. شاید اگر آنها قبل از ازدواج لیلی و شاهرخ به چنین وضعی دچار می شدند، محمود و رعنا نمی گذاشتند جز خانۀ آنان به جای دیگری بروند. اما حالا با کدورتی که بر خاطرشان سنگینی می کرد، به روی دوستیهای خوب و ارزندۀ گذشته شان غباری ضخیم نشانده بود. محمود و رعنا، از دیدن چهرۀ تکیده و غمزدۀ لیلی، چنان عذابی را تحمل می کردند که هیچ شادمانی نمی توانست جایگزین آن گردد. آن دختر سرزنده و با نشاط که با شور و شادابی اش اهالی خانه را به رقص درمی آورد، تا نیمی از روز را در رختخواب می ماند و بدون اشتها به غذا گاه تا شب چیزی نمی خورد، همه چیز حالش را به هم می زد. حتی گاه دیدن آدمها را تاب نمی آورد. تنها نسرین بود که با حضورش روحیۀ خراب او را اندکی تسکین می داد.
او با اصرار از لیلی می خواست که همه چیز را فراموش کند و بی اعتنا به آنچه رخ داده است به درس ادامه دهد: «لیلی، دوشنبۀ آینده روز انتخاب واحد است. باید دست از این مسخره بازیها برداری و با من به دانشکده بیایی و واحد بگیری.»
«نسرین، تو چرا نمی فهمی که حال من بد است. دایم سرگیجه دارم. اعصابم به هم ریخته. به هر چه نگاه می کنم حال تهوع پیدا می کنم. من باید این دوران را پشت سر بگذارم تا بتوانم به زندگی طبیعی بازگردم.»
«تو داری به خودت هم دروغ می گویی. درد تو از جایی دیگر سرچشمه می گیرد. شهامت رویارویی با هُرمز را نداری. در حالی که او، دیگر یک قصه پایان یافته است و مطمئناً تو برایش تمام شده ای. خوب، اگر به درس ادامه ندهی، چکار می خواهی بکنی؟ می خواهی شبانه روز را در بستر بمانی و برای خودت نوحه سرایی کنی؟ تو با این رفتارت داری دل مادر و پدرت را خون می کنی. آنها به اندازۀ کافی از سرزنش وجدان خود در عذاب هستند. تو دیگر بارشان را از این که هست سنگین تر نکن. لیلی، بگذار از خودم برایت بگویم. از روزی که بازگشته ای، از روزی که دانستم چه اتفاقی برایت افتاده، خودم را نمی بخشم. من هم در ترغیب تو برای ازدواج با شاهرخ نقش زیادی داشتم. آن روز که پیشم آمدی و از من کمک خواستی، من با بیان شرح ازدواج ناموفقم، در حقیقت تو را به انتخاب شاهرخ توصیه و تشویق کردم. آخ... کاش آن روز پیش من نیامده بودی، یا من سفرۀ دلم را باز نکرده بودم. نمی توانم خودم را ببخشم. وقتی من چنین روح عذاب دیده ای دارم، قیاس کن ببین پدر و مادرت چه دنیای تلخ دوزخی را تحمل می کنند. کاری نکن که آنها از فرط این عذاب، از پا بیفتند.»
لیلی با کلامی صاف و بیغش، در حالی که پریشان تر به نظر می رسید در پاسخ او گفت: «آیا تو جز خوشبختی من هدف دیگری داشتی؟ من که قبول نمی کنم. تو، مامان، پدر، مهری جون، آقای مجد، هر کدامتان به نوبۀ خود می خواستید برای به سعادت رساندن من بهترین کار را انجام دهید. نسرین، من به تقدیر معتقدم. آنچه پیش آمده، سرنوشت من بوده. باور کن من نهایت سعی ام را برای فراموش کردن این ماجرا می کنم. اما به من حق بده. قضیه خیلی عمیق و در عین حال تازه است. باید به من فرصت کافی داده شود تا کم کم از یاد ببرم. ازدواج یکی از سه مرحلۀ اساسی حیات یک انسان است و در کنار تولد و مرگ قرار دارد. هیچ کس نباید خودش را به خاطر مشکلی که پیش آمده سرزنش کند. حتی خودم هم چنین کاری را نمی کنم. اما تو یک چیز را باید بدانی، و آن اینکه من به هیچ وجه تحت تأثیر سخنان تو، تصمیم به ازدواج با شاهرخ نگرفتم. انگیزۀ من چیز دیگری بود. خودت حدس می زنی، نه... من نمی توانستم قلب شیدا را بشکنم.»
نسرین با ناباوری جملۀ او را تکرار کرد: «نمی توانستی قلب شیدا را بشکنی؟ آن هم به قیمت یک ازدواج ناخواسته؟ دختر تو چه موجود عجیب و نازنینی هستی. کاش شیدا بداند با خواستۀ کودکانه اش چه به روز تو آورده. کاش بفهمد برایش چه کرده ای. لیلی تو یک فرشته ای.»
در تمام مدتی که نسرین پیش لیلی بود، شیدا همچون پرنده ای اسیر خود را به این در و آن در می زد تا گفتگو آنها را بشنود. فکر اینکه لیلی دوباره به دانشکده بازگردد دیوانه اش می کرد: «از کجا معلوم که هُرمز او را فراموش کرده باشد!» او که در مسابقات ورودی دانشگاه موفقیتی به دست نیاورده بود، تنها آرزویش، نرفتن لیلی به دانشکده بود، و بی آنکه از احساس خود راضی باشد، آرزو می کرد لیلی همچنان افسرده و بیمار در بستر بماند. با این حال در طول روز بارها به اتاق او سرک می کشید و آب میوه و کبابی را که مادر برای لیلی آماده می کرد، نزد او می برد. لیلی التماس او را در چشمانش می خواند: لیلی، تو را به خدا دست از سر هُرمز بردار. او این ندا را به وضوح می شنید، و در حالی که روز به روز بر وخامت حالش افزوده می شد، آرزویی جز دیدار هُرمز نداشت. آرزویی که هیچ منطقی را نمی پذیرفت. نه آرزومندی شیدا را، نه ازدواج و شکست خود را، و نه تفاوت سنی غیرمعقول بین خود و او را. او حالا، حتی بیش از گذشته در این نیاز دست و پا می زد، و برای دل شکسته و روح زخم دیدۀ خود، هیچ مرهمی را شفابخش تر از دیدار هُرمز نمی دید، و سرانجام در کشاکش عاطفه و احساس نسبت به شیدا از یکسو، و نیاز به بازیافتن امیدهای از کف رفته از دیگر سو، به رغم همۀ معادله ها، تصمیم گرفت دوشنبۀ آینده، به همراه نسرین به دانشکده برود. محمود و رعنا با شنیدن این خبر شادمانیها کردند. نسرین هم دستها را برهم زد و به او آفرین گفت. اما شیدا خشمگین و برافروخته دندان غروچه کرد.
روز دوشنبه نسرین آمد تا با لیلی به دانشکده بروند. لیلی واقعاً حال ناخوشی داشت و از فرط بی غذایی و ضعف، رنگ به چهره نداشت. نسرین شکلاتی از کیفش بیرون آورد و به زور به او خوراند: «اگر قصد خودکشی داری بگو تا راههای آسان تری را نشانت بدهم!»
لیلی با بی حالی لبخند زد. هنگام خارج شدن از خانه، شیدا را دید که حاضر و آمده است تا همراه آنان برود. ایستاد و با اعتراضی کمرنگ پرسید: «تو کجا می آیی؟»
«می خواهم مواظبت باشم. می ترسم حالت بد بشود.»
«نسرین همراه من است. نگران نباش.»
اما شیدا با سماجت اصرار ورزید که همراه آنها برود. نسرین که منظور شیدا را به خوبی درک کرده بود گفت: «شیدا جان، امروز لیلی را به من بسپار. مطمئن باش من مراقبش خواهم بود.»
شیدا بی آنکه وقعی به گفتۀ او بگذارد به دنبال آنان روان شد. لیلی سخت عصبی به نظر می رسید. او که همیشه سعی کرده بود در برابر خواهر نازک دلش کوتاه بیاید، آن چنان خشمگین شده بود که کنترل خود را از دست داد و با لحنی گزنده گفت: «من اگر این دلسوزی را نخواهم چه باید بکنم؟» اما لحظه ای بعد تلخی گفتۀ خود را با شیرینی لبخندی جبران کرد، اگرچه تبسمش گذرا و ناپایدار بود. دیگر گفتگو فایده نداشت. به ناچار حضور او را بر خود هموار کرد.
در دانشکده لیلی به عمد دفع وقت می کرد تا مگر هُرمز را ببیند. اما هُرمز نیامد و دیداری صورت نگرفت. در بازگشت لیلی دچار چنان ضعفی شد که به ناچار یک تاکسی گرفتند و نسرین و شیدا کشان کشان او را سوار کردند و خود در کنارش جای گرفتند و به خانه بازگشتند. رعنا با دیدن حال نزار او با اعتراض فریاد زد: «تو چرا داری با جان خودت بازی می کنی؟ آخر با مریضی تو که کاری درست نمی شود؟ به خدا دارم دق می کنم. از جان خودم سیر شده ام.»

یک هفته بعد در یک بعدازظهر آفتابی و گرم لیلی پریشان و آشفته شماره تلفن نسرین را گرفت و در حالی که صدایش می لرزید به او گفت: «نسرین، خواهش می کنم خودت را زود به من برسان.»
«چه خبر شده که با این عجله احضارم می کنی؟»
«سؤال نکن. دارم دیوانه می شوم. زود بیا. خواهش می کنم عجله کن.» نیم ساعت بعد نسرین رسید و پس از یک احوالپرسی کوتاه با رعنا و شیدا، به اتاق لیلی رفت. لیلی در بستر نشسته و چشمانش از اشک خیس بود. با دیدن نسرین خود را بی پروا در آغوش او افکند: «نسرین کمکم کن. احساس می کنم باردار هستم!»
نسرین جیغ کوتاهی کشید و از آغوش او بیرون پرید و با ناباوری چهره درهم کشید: «نه لیلی، اصلاً نگران نباش. در بسیاری مواقع، آشفتگیهای روحی تنظیم عادت ماهانه را برهم می زند. مطمئن باش به تعویق افتادن عادت ماهانه ات به دلیل فشارهای روحی است که تحمل می کنی. وحشت نکن. تا چند روز دیگر مسئله حل می شود.»
«اگر چنین چیزی صحت داشته باشد!؟»
«من اطمینان دارم که چنین چیزی صحت ندارد. با این حال می توانم از یک پزشک کمک بگیرم.»
«مامان نباید چیزی از موضوع بفهمد. او طاقت شنیدن چنین مصیبتی را ندارد.»
«بلند شو همین الان پیش یک دکتر برویم. با یک آزمایش ساده، همه چیز روشن می شود.»
لیلی با بی حالی لباس عوض کرد و در مقابل چشمان پرسشگر مادر گفت: «نسرین اصرار دارد بیرون برویم و کمی قدم بزنیم.»
«مگر نسرین تو را از این رختخواب جدا کند. خودت که هیچ کمکی نمی کنی!»

دو روز بعد نسرین تلفنی به لیلی پیشنهاد کرد که ناهار را با هم، در یک رستوران بخورند. ابتدا لیلی مقاومت کرد: «نسرین، حوصلۀ بیرون رفتن ندارم. بیا همین جا، با هم چیزی می خوریم.»
«نه... من دلم هوای غذای بیرون را کرده. می آیم دنبالت.»
ساعتی بعد در یک رستوران خلوت، در خیابانی دور از خانه رو به روی هم نشستند و سفارش غذا دادند. نسرین برعکس معمول ساکت بود و مغموم به نظر می رسید. گهگاه با نگاهی متفاوت به لیلی خیره می شد و وقتی نگاه لیلی با نگاه او تلاقی می کرد، لبخندی نامفهوم می زد. پس از صرف غذا، لیلی پیشنهاد کرد که به خانه بروند و چای را در آنجا بنوشند. اما نسرین در حالی که سعی می کرد اضطرابش را پنهان نگاه دارد گفت: «همین جا چایمان را می خوریم. لیلی، می خواهم موضوعی را با تو در میان بگذارم. ولی از واکنش تو می ترسم.»
لیلی بی صدا خندید و جواب داد: «از کی من این قدر ترسناک شده ام! از هُرمز خبری داری؟ ازدواج کرده؟ نترس بگو. من خودم را برای همه چیز آماده کرده ام. دیگر پوستم کلفت شده.»
«نه... هیچ خبری از هُرمز ندارم. چیزی که می خواهم بگویم، ربطی به او ندارد.»
«خوب، حتماً شیدا از تو خواسته مطلبی را به من بگویی!»
«نه لیلی، شیدا مرا محرم نمی داند. حتی احساس می کنم از من متنفر است، چون مرا رابط بین تو و هُرمز می داند.»
«پس بگو و خلاصم کن. چیه؟»
«گوش کن. من می دانم تو در این مدت اخیر چه مشکلات روحی سنگینی را متحمل شده ای، در حقیقت هر کس دیگری هم که به جای تو بود، با چنین رخدادهایی، دچار آشفتگی روانی می شد. تازه می خواهم بگویم، تو خیلی خوب با مسئله کنار آمده ای. شاید هر کسی نتواند آن طور که تو با شکست مواجه شدی رو به رو شود. اما بعضی مشکلات متأسفانه دنباله دار می شوند. من امروز صبح به آزمایشگاه رفتم و جواب آزمایشت را گرفتم.»
لیلی یک باره دست نسرین را به دست گرفت و ناخنهایش را بی اراده در گوشت دست او فرو بُرد و با چشمانی فراخ از وحشت گفت: «نه... نسرین. نگو که جواب آزمایش مثبت بوده.»
نسرین در حالی که سعی می کرد او را در آن محیط عمومی آرام کند گفت: «لیلی، اینجا یک مکان عمومی است، خودت را کنترل کن. حالا دستم را رها کن تا جواب آزمایش را از کیفم بیرون بیاورم.» رنگ لیلی به شدت پرید. نسرین می ترسید که او بیهوش بشود. دستش را از میان دستهای او بیرون کشید و در حالی که جواب آزمایش را از کیفش بیرون می آورد گفت: «با غش و ضعف کار درست نمی شود. صبور باش تا ببینیم چه باید بکنیم!» لیلی دیوانه وار پاکت را از او قاپید و نتیجۀ آزمایش را خواند. مات و مبهوت چشم به نسرین دوخت. چنان بهت زده شده بود که نسرین را به وحشت انداخت. برگۀ آزمایش تصدیقی هراسناک بود بر امری موحش: «لیلی، می خواهی به خانه تلفن کنم تا بیایند...» نسرین تکلیف خود را نمی دانست. پاکت از دست لیلی رها شد و روی میز افتاد: «تو باید بر خودت مسلط باشی. (چو در تاس لغزیده افتاد مور/ رهاننده را چاره باید نه زور) اصلاً بلند شو برویم.»
«نه... من نمی آیم. بنشین نسرین. باید به من یک قول بدهی.»
«تو حالت خوب نیست. اینجا که جای این حرفها نیست. عجب غلطی کردم. بسیار خوب، می رویم خانۀ ما، آنجا بدون مزاحمت می نشینیم و حرفهایمان را می زنیم.»
«تو اول به من قول بده که از این ماجرا به هیچ کس حرفی نمی زنی!»
«خیلی خوب. قول می دهم. حالا آرام بگیر.»
«نسرین، من این بچه را می خواهم. می فهمی؟ من می خواهم بچه ام را به دنیا بیاورم.»
نسرین حیرت زده بر او خیره شد: «معنی حرفت را نمی فهمم. فکر می کردم به هر قیمتی تصمیم خواهی گرفت که این جنین را سر به نیست کنی.»
«نه... من نمی خواهم این موجود بی گناه را از بین ببرم. نسرین تو به من قول دادی!»
«بر فرض که من و تو به هیچ کس راجع به این موضوع حرفی نزنیم. اما آخرش چی؟ فردا که علائم بارداری علنی شد چه خواهی کرد؟»
«آن موقع دیگر کار از کار گذشته است و جنین آن قدر بزرگ شده است که هیچ کس نمی تواند مرا مجبور به سقط کند. من مطمئن هستم، اگر مامان و پدر الان متوجه موضوع بشوند، مرا وادار به سقط جنینم می کنند.»
«اگر از من می شنوی، باید بگویم که حق با آنهاست. آخر بچه ای که نتواند هرگز پدرش را ببیند و اصلاً نتواند ادعای داشتن پدر را بکند چه فایده دارد. فردا که بزرگ شد، می شود یک آدم سرخورده و عقده ای.»
«تو به من قول دادی. حق نداری زیر قولت بزنی!»
«من توقع ندارم تو همین الان تصمیم عاقلانه بگیری. اما پس از یک تجزیه و تحلیل ساده، نتیجه خواهی گرفت که هرچه زودتر، قبل از آنکه جنین بزرگ شود، کورتاژ کنی.»
«نسرین، خوب گوشهایت را باز کن. اگر کسی بخواهد مرا مجبور به این کار کند، از اینجا فرار می کنم.»
چهرۀ لیلی به طرز عجیبی تغییر کرده بود. زیر چشمانش حلقه ای کبود نشسته و صورتش منقبض گشته بود. دندانهایش از فرط هیجان به هم می خورد. نسرین سخت ترسیده بود. با احتیاط گفت: «باشد. من قول می دهم این راز را تا روزی که خودت افشا نکردی بازگو نکنم. فقط این را بدان، این بچه فردا برایت دردسر خواهد شد. شاهرخ تو را رها کرد و رفت. اما وقتی بفهمد که صاحب یک فرزند است، سر و کله اش پیدا می شود و ادعای پدری می کند و حقش را می خواهد.»
لیلی لبخندی تلخ زد. به یاد گفته های شاهرخ در نامه افتاد. او حالا صاحب دو فرزند می شد؛ نه... شاهرخ اگر بچه می خواست، از آن یکی صرفنظر نمی کرد.
نسرین چشم از او برنمی داشت. دلشوره ای عجیب سراپایش را فراگرفته بود. نمی دانست در مقابل وضعیتی که پیش آمده، چه نقشی را باید ایفا کند. با لحنی ملایم گفت: «این بچه هرگز به تو اجازه نخواهد داد که فکری آسوده داشته باشی. حتی اگر شاهرخ هم دست از سر تو و بچه بردارد، آقای مجد و مهری راحتت نخواهند گذاشت. آنها با علاقه ای که به پسرشان دارند، یادگار او را برای خود می خواهند. هیچ به این مسئله و دهها مسئلۀ مهم دیگر اندیشیده ای؟»
«نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم. حتی هُرمز! می دانم حضور فرزند من برای هیچ کس قابل تحمل نخواهد بود. پیش از این طور دیگری فکر می کردم، ولی حالا دیگر همۀ امیدهایم را از سوی او قطع کرده ام.»
«می ترسم روزی پشیمان بشوی که دیگر راه چاره ای برایت باقی نمانده باشد.»
«نه... من هرگز پشیمان نخواهم شد.» آن گاه بی اراده دستش را به طرف شکمش برد و با شعفی دور از انتظار لبخند زد: «خدا کند دختر باشد. نمی دانی چقدر از دخترهای کوچولو خوشم می آید. می شود برایشان هزار مُدل لباس تهیه کرد و موهایشان را صد مُدل آراست. من می گذارم موهایش بلند شود. آن وقت برایش دو تا گیس می بافم که از روی شانه هایش به پایین آویزان باشد. مثل عکسهای کودکی خودم. وای نسرین، چه قدر خدا مهربان است. من دیگر نه از حرف مردم می ترسم و نه از شماتت مادر و پدر. اگر خیلی بخواهند اذیتم کنند، بچه ام را برمی دارم و از پیششان می روم.»
لیلی همچنان حرف می زد و برای جنینی که هنوز بیش از چند روز از موجودیتش نمی گذشت، نقشه می کشید. نسرین با افسوس و تحیر به او گوش می داد و جا به جا او را به مسائلی که اصلاً به آنها نمی اندیشید آگاه می کرد و هُشدار می داد: «آیا هیچ فکر کرده ای، وقی فرزندت سراغ پدرش را از تو بگیرد، به او چه خواهی گفت؟ فکر نمی کنی او برای همیشه از این فقدان رنج بکشد؟ تو چطور می توانی پاسخگوی رنجهای او باشی؟»
«من برایش هم پدر خواهم بود و هم مادر. نمی گذارم هرگز احساس کمبود کند. به تمام آرزوهایش جامۀ عمل می پوشانم و تا پای جان برایش فداکاری می کنم.»
«اما هیچ یک از آن فداکاریها برایش «پدر» نمی شود.»
«من نمی توانم مثل تو تسلیم بلاشرط و بی چون و چرا بشوم.»
«با سرنوشت چه می کنی؟»
«گاهی می شود به سرنوشت هم تن در نداد. مثل همین کاری که من می خواهم در مورد جنینم بکنم. حتی اگر تمام حرفهای تو واقعیت پیدا کند، من این بچه را از میان نخواهم برد. مهم این است که او حاصل یک رابطۀ نامشروع نیست. بنابراین می شود بقیۀ چیزها را به نوعی رفع و رجوع کرد. حتی می توانم او را بردارم و از این مملکت بروم. می توانم به جایی بروم که دیگر هیچ کس از او نپرسد پدرش کیست و کجاست.» لیلی آرام گرفته بود. آنچنان آرامشی که انسان پس از گذراندن خطری مهم احساس می کند. دست نسرین را به دست گرفت و در حالی که به نقطه ای در خلأ خیره شده بود ادامه داد: «من بچه ام را به هیچ کس نخواهم داد، به هیچ کس هم اجازه نمی دهم او را از من بگیرد. کسی که چنین خیالی را در سر بپروراند با دست خودم نابودش می کنم. آه... نسرین. تو چطور از اِسی صرفنظر کردی؟ چطور توانستی پارۀ تنت را از خودت جدا کنی؟»
«من برخلاف تو، یک کمی عقل توی کله ام دارم.»
«نه... تو قلبی مثل سنگ در سینه ات داری، وگرنه از او دست برنمی داشتی. راستی تو دلت هیچ وقت هوای او را نمی کند؟ ای بی رحم!»
«بلند شو برویم. صاحب رستوران همین طور دارد دور و بر ما می پلکد. الان است که عُذرمان را بخواهد. بقیۀ حرفها را می رویم در خانه می زنیم.»
«نسرین، یک بار دیگر قولت را تکرار کن. قسم بخور تا وقتی که من خودم صلاح ندیدم این راز را نگهداری.»
«اگرچه به زیان توست، ولی به خدا قسم که رازت را افشا نخواهم کرد، ولی قول می دهم با این حال تهوع دائمی که داری، سرانجام مادرت متوجه موضوع می شود. دست کم سعی کن کمی غذا بخوری. تو که این قدر به این جنین وفاداری، پس به فکرش باش. او باید از وجود تو تغذیه کند.»
«آره... تو راست می گویی. سعی می کنم به هر نحو شده غذا بخورم. از امروز به خودم بیشتر می رسم، اگرچه از شیر بدم می آید، ولی به زور می خورم. نسرین، امشب را پیش من بمان. به وجودت احتیاج دارم.»
«باشد، امشب را پیشت می مانم.»
«امیدوارم روزی بتوانم پاسخگوی محبتهای تو باشم. نمی دانی چه آشوبی در درونم برپاست. بودن در کنار تو به من آرامش می دهد.»
وقتی از رستوران بیرون رفتند، لیلی نفسی عمیق کشید و با شوقی که پیش از آن در صدایش پیدا نبود زمزمه کرد: «کوچولوی نازنینم، من هرگز دست به قتل تو نخواهم زد. حتی اگر مجبور بشوم تمام آدمهای دنیا را ترک کنم. حتی اگر مجبور بشوم تو را بردارم و بروم در غارها زندگی کنم. نه عزیزم به هیچ قیمتی تو را از دست نخواهم داد.»

فصل 9

روزها به کندی می گذشت. لیلی در سکوتی غیرعادی به دنیای درون خود پناه برده بود. دیگران هم همین سکوت را داشتند. شیدا در کشاکش احساسات درون و حوادث بیرون آشوب زده بود. او که پنداشته بود ازدواج لیلی راه را برای رسیدن به هُرمز هموار کرده است، حالا با حضور غیرمنتظره او خود را در کوره راهی سنگلاخ و بدون امید می دید، و در دنیای مأیوس خود به سکوتی دلگیر تن داده بود. رعنا و محمود هم با غم سنگین و بزرگ خود روزگار تلخی را می گذراندند. دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود. آنها در انتظار رسیدن وکالتنامۀ طلاق، ایام سیاهی را طی می کردند، و بی آنکه دیگر دَم برآورند در خود می گداختند.
لیلی مصمم بود به دانشکده برود. او که پیش از باخبر شدن از حاملگی اش، چندان رغبتی برای رفتن به دانشگاه نداشت و از برخورد با هُرمز می ترسید، حالا با اعتماد به نفسی که از او بعید می نمود، مصمم بود درس را شروع کند. ماجرای بارداری اش به او این اطمینان را داده بود که هُرمز دیگر هرگز به او فکر نخواهد کرد. همچنان که خودش بنا نداشت به هُرمز بیندیشد. آری، این موجود جاندار کوچک که در بطن او رشد می کرد، می توانست جای عشق شکست خورده و به سامان نرسیده اش را بگیرد و پر کند.
شیدا حال آشفته ای داشت و تصمیم لیلی مبنی بر ادامۀ تحصیل مضطرب و پریشانش کرده بود. اگرچه در دو کلاس کامپیوتر و زبان انگلیسی ثبت نام کرده و به ظاهر به این دو کار مشغول شده بود، ولی در حقیقت بی آنکه هیچ حضور ذهنی داشته باشد در آن کلاسها حاضر می شد. او که خود را تنها و شکست خورده و بی امید آینده می دید، با نزدیک شدن گشایش مدارس و دانشگاهها در التهابی جانگداز و روح فرسا به سر می برد، و لیلی که با درون جوشان خود کنار آمده بود، بی هیچ تلاشی این همه را می دید و درمی یافت. او به آسانی رنجهای شیدا را لمس می کرد. می دانست او در چه کوره ای از خشم می گدازد، و هیچ چیز به اندازۀ انصرافش از تحصیل، باعث خشنودی او نمی گردد. اما این چیزی نبود که به ملاحظۀ خواست کودکانۀ خواهر کوچکتر، مورد اعتنایش قرار گیرد. می اندیشید تا چند ماه دیگر، وقتی آثار بارداری اش هویدا شود، شیدا خواهد فهمید که او دیگر رقیب عشقی اش نیست. به همین دلیل تصمیم داشت آن «ترم» را تا وقتی که وضع ظاهری اش عادی جلوه می کند ادامه دهد. اگرچه حال تهوع و دل بهم خوردگیش همچنان ادامه داشت، ولی با دقت، آن لحظات را از چشم اطرافیان پنهان می کرد. مواد مغذی، بخصوص شیر را، به رغم حال بد و شدید ویار می خورد.
نشاط غیرعادی اش برای محمود و رعنا سؤال برانگیز بود. البته آن دو، از اینکه او را اندکی بهتر و سرزنده تر از گذشته می دیدند خوشحال بودند، ولی در خلوت از هم می پرسیدند: «او چگونه توانسته است با این سرعت، عوارض چنین شکستی را از خود دور کند و به رغم هفته های قبل به ادامۀ تحصیل علاقه نشان دهد؟!»

روز اول مهر نسرین به دنبال لیلی آمد. او حاضر و آماده در را به رویش گشود، و با یک خداحافظی بلند از در خارج شد. با نشاطی همچون نشاط کودکان ذوقزده گفت: «نسرین، نمی دانی چه حالی دارم. از اینکه تا چندی دیگر قرار است مادر بشوم لذت می برم. دلم نمی خواهد تو را به یاد اِسی بیندازم. اما به راستی تو چگونه توانستی از او چشم بپوشی!»
«به خاطر سعادت او هر فداکاری که لازم بدانم می کنم. زندگی او زیر یک سقف، در کنار من و ابراهیم تباه می شد. کوشش من به تنهایی، برای آرام و مطلوب نگه داشتن آن محیط خانوادگی بی اثر بود. پسرکم در آن محیط وانفسا روانی می شد.»
دانشکده شلوغ بود. نسرین زیرچشمی مراقب لیلی بود. او را می دید که با همۀ تلاش و کوشش برای حال عادی داشتن، باز با چشمانی جستجوگر به همه جا نظر می اندازد تا مگر هُرمز را ببیند. هُرمز کسی نبود که بتوان فراموشش کرد. اما او بیش از آنکه بخواهد با دیدار هُرمز، جواب دلِ تنگ خود را داده باشد، می خواست واکنش او را، در رویارویی با خود، یعنی با لیلی شکست خورده ببیند. ولی نه آن روز و نه روزهای بعد هُرمز در دانشکده پیدایش نشد. نسرین از دفتر سراغ او را گرفت. او برای یک هفته به مرخصی رفته بود. اما در آخر هفته خبری چون بمب دانشکده را به لرزه درآورد. نوشین در دریا غرق شده بود.
این خبر چنان به سرعت دهان به دهان گشت که در همان ساعات اولیه به گوش لیلی و شیدا هم رسید. لیلی مشغول نظافت اتاقش بود که تلفن زنگ زد. شیدا گوشی را برداشت و لحظاتی بعد چنان جیغی کشید که لیلی و رعنا سراسیمه به سویش دویدند. او شیون کنان گوشی را به دست لیلی داد: «الو، نسرین تویی؟ چه خبر شده؟»
«هیچی! من مثلاً می خواستم موضوع را به شیدا بگویم تا او کم کم تو را مطلع کند. اما او حتی نتوانست لحظه ای رازداری کند.»
«مگر چه شده، حاشیه نرو. بگو ببینم!»
«بگذار قبل از گفتن موضوع یک تذکر بدهم. یادت باشد که تو بارداری باید قبل از خودت به فکر آن جنین باشی.»
«از تذکرت ممنونم. بابا دیوانه ام کردی، بگو چه شده؟»
«نوشین در دریا غرق شده!»
لیلی بی اختیار به دیوار تکیه داد. پاهایش سست شده بود. با ناتوانی نالید: «تو از کجا این خبر را به دست آوردی؟»
«بچه های دانشکده تلفن کردند. فردا همگی به خانۀ هُرمز می روند.»
«خدایا، او این مصیبت را چگونه تحمل خواهد کرد؟ او عاشق نوشین بود. نوشین همۀ زندگیش بود. هُرمز برایش هم پدر بود و هم مادر.»
«فردا ساعت چهار بعدازظهر همه در خانۀ او خواهند بود. تو هم می آیی؟»
«نسرین، قلبم آتش گرفته. این چه مصیبتی بود! من باید او را ببینم.»
شیدا هنوز با صدای بلند گریه می کرد. رعنا از دیدن بی تابی او حیرت زده بود: «شیدا، تو چرا این قدر بی تابی می کنی؟»
شیدا بی آنکه پاسخی بدهد به اتاقش دوید. روی تختخواب افتاد و زار گریست. لیلی تقه ای به در اتاقش زد و وارد شد. در کنار او نشست. موهایش را نوازش کرد و در حالی که خود به شدت می گریست گفت: «شیدا، حالت را می فهمم. خواهش می کنم آرام بگیر. من میزان علاقه ات را به نوشین می دانم. اما دیگر کاری از دست هیچ کس برنمی آید. بیا دعا کنیم خدا به او صبر بدهد.»

خانۀ هرمز از جمعیت موج می زد. اکثر استادان و دانشجویان آمده بودند. جای نشستن نبود. حیاط بزرگ و روی پله ها هم پر از آدم بود. عده ای هم در کوچه ایستاده بودند. هُرمز را همه دوست داشتند و از قصۀ زندگیش باخبر بودند. می دانستند سخت دلبستۀ دخترش است. دختری که توانسته بود چراغ امید و نشاط را در وجودش روشن نگه دارد، و توان تحمل بسیاری از مشکلات را به او بدهد. گهگاه که نوشین را به دانشکده می آورد، همه می دیدند که چگونه مراقب اوست. فقدان دخترک بی اغراق او را از پای می انداخت. این را همه قبول داشتند.
هُرمز پیراهنی سیاه پوشیده بود و بی آنکه در عادی نگه داشتن ظاهرش موفق باشد، با چهره ای تکیده و پریشان، ریش درآمده، جلوی در ورودی ایستاده بود و طوطی وار جملاتی مرسوم را تکرار می کرد: «بفرمایید. خوش آمدید. به دیدن نوشین من خوش آمدید.»
او شکسته بود و این شکستن مردانه، در سراسر اعضاء صورتش دیده می شد. در همان دو سه روز اول بیش از ده سال پیر شده بود. چشمهای به خون نشسته اش خبر از بیداریهای ممتد و اشکهای بی پایان می داد. حال و روزش انسان را به رقت می آورد. پیش از آن، به راحتی می شد در چهره و رفتارش، هنر زندگی کردن را دید. اما حالا گفتی که کرم ساقه خواری، اندام کشیده و محکمش را از داخل جویده و پوک کرده است. کدام انسان می تواند واقعیت محض یک فاجعه را تاب بیاورد! او محتضری بود در خور مرثیه که از درون چون سیبی کرمو می پوسید.
در آن میان استاد بهاران خود را به او رسانده و شانه به شانه اش ایستاده بود. دستش را روی شانۀ او گذاشته و با شکوهی که خاص خودش بود زیر گوشش زمزمه می کرد: «زندگی بدون غم و اندوه سزاوار یک مرد نیست (شوپنهاور).
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک گشتی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نبینی شادمانه (شهید بلخی)»
هُرمز سر بلند کرد و در حالی که در ژرفای رنج خویش بر تراژدی انسانی درنگ می کرد جواب داد: «چرا روزگار قربانیان خود را از ناتوانها انتخاب می کند؟ شما نمی دانید بر من چه می گذرد.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها»
استاد بهاران با لحنی تأثرانگیز جواب داد: «جغرافیای عالم آخرت را همگی خواهیم دید. چه توانا و چه ناتوان. باید سعی کنیم زندگی را با ابعاد واقعی ببینیم.»
زنان و مردان طایفه مشغول پذیرایی از به عزا آمده ها بودند. صدای مؤثر قاری که آیاتی از قرآن را با صوتی خوش تلاوت می کرد، حال و هوایی جگرسوز به مجلس داده بود. لیلی و نسرین و شیدا او را از دور می دیدند. قلب لیلی رو به انفجار بود. چگونه مرد آرزوهایش، در سرپنجۀ مجموعۀ نیروهای خودآگاه، به رغم روح زنده و شاداب همیشگی اش، شکسته و آسیب پذیر شده بود! لبش را به دندان گزید و بی اختیار اشک می ریخت. شیدا هم بی تاب بود. او که نمی توانست جلوی احساساتش را بگیرد با صدای بلند می گریست. کسی متوجه آنان نبود. همه درگیر احساسات جریحه دار شدۀ خود بودند .
لیلی از آن سوی مرداب اندوه خود به شیدا چشم دوخته بود: «شیدا، می دانم چه رنجی می کشی. صبور باش. ما باید به او کمک کنیم، تا زیر بار این غم بی کران نابود نشود. نگاهش کن. ببین چطور شکسته شده!»
«دست خودم نیست. من نوشین را دوست داشتم. با هم دوست شده بودیم. او آن قدر با من صمیمی شده بود که «شیدا جون» صدایم می کرد. من تا به حال برایت نگفته بودم. وقتی تو در ترکیه بودی، یک بار به خانه شان آمدم. چنان با من راحت بود که نمی توانم توصیف کنم. تمام آلبومهایشان را نشانم داد. از مادرش برایم گفت. از دوستانش، از آرزوهایش، راجع به همه چیز با من صحبت کرد. وقتی می خواستم خداحافظی کنم و بروم، دستم را گرفت و گفت، باید ناهار بمانی. آه... لیلی، چرا باید او بمیرد. او که هنوز خیلی جوان بود.»
لیلی با حیرت و رقت به حرفهای او گوش می داد. باور نمی کرد شیدا تا آنجا پیش رفته باشد که به خود اجازۀ آمدن به این خانه را هم داده باشد. اگرچه جان کلام را از او نشنیده و شیدا حرفی را که باید در نهایت می زده نزده بود. اما بی آنکه نامی از هرمُز ببرد عمق دلبستگی بی مهارش را نسبت به او نشان داده بود. در آن لحظات، لیلی به حقیقتی خوفناک می رسید که در گذشته، با شک و تردید به آن نگریسته بود، و این طور نتیجه می گرفت: «ازدواج با هُرمز غیرممکن بود. در غیر این صورت شیدا تا پای قصد جان خود و من می ایستاد.»
نسرین چون ابر بهاری می گریست. در میان گریه گفت: «باید جلو برویم. مگر نمی خواهید به او تسلیت بگوییم!»
شیدا با کلامی که در آن التماس موج می زد، در حالی که نگاهش را از لیلی و نسرین پنهان می داشت گفت: «شما چند دقیقه بعد بیایید. بگذارید من به تنهایی بروم.» و بی آنکه منتظر پاسخ بماند به سوی هُرمز شتافت. لیلی و نسرین از دور شاهد دیدار آن دو بودند. هرچه بود از سوی شیدا بود.
هُرمز بی آنکه با دیدن او تغییری در چهره و رفتارش مشاهده شود، به سلام و تسلیتش پاسخ داد و تعارفش کرد: «بفرمایید تو. متسکرم به عزای نوشین من آمده اید.»
لیلی بی قرار بود. نمی دانست چطور به چشم هُرمز نگاه کند. نسرین دستش را کشید: «خودت را کنترل کن. بیا برویم. اینجا ایستادن فایده ندارد.» با هم به راه افتادند.
لیلی صدای ضربان قلب خود را می شنید. نفسش به شماره افتاده بود. هُرمز چنان غرق ماتم خود بود که ابتدا متوجه او نشد. اما لحظه ای بعد، آن چنان که گفتی از خواب پریده باشد، پلکهایش را برهم زد. نگاه متحیرش در نگاه او گره خورد و با صدایی محزون نالید: «تو اینجا چه می کنی؟»
لیلی هق هق کنان جواب داد: «نتوانستم ویزا بگیرم.» و بعد بی آنکه منتظر کلامی از او بماند به داخل رفت.
شیدا چشم بر او داشت و لحظه ای غافل نمی ماند. در میان زاری پرسید: «از تو چیزی پرسید؟»
«بله، پرسید اینجا چه می کنی!»
«تو چه جواب دادی؟»
«گفتم چون نتوانستم ویزا بگیرم، برگشته ام.»
«چرا این دروغ را گفتی؟»
«شیدا بس کن. چرا داری مرا استنطاق می کنی؟ نمی توانم حقیقت را به او بگویم.»
شیدا با نگاهی غضبناک او را برانداز کرد و هیچ نگفت. لیلی از طرز رفتارش سخت دلتنگ و عصبانی بود. آهسته به نسرین گفت: «من با او چه کنم؟ ببین چطور از من بازخواست می کند. واقعاً تکلیفم را با او نمی دانم. من هیچ نمی دانستم او به این خانه آمده بوده است. در سر او چه می گذرد؟!»
«خیلی واضح است. او عاشق هُرمز است. اما این را هم به خوبی درک کرده است که او به تو نظر دارد. بنابراین تو را رقیب سرسخت خود می داند. خیلی روشن است دیگر، آدم که قربان صدقۀ رقیبش نمی رود. تو باید خونسردی ات را حفظ کرده و با او مدارا کنی.»
«آه نسرین، چرا من این قدر بدبختم. من که می خواستم از او دل بِکنَم و از این مملکت بروم. اما ببین چطور سرنوشت بار دیگر مرا به اینجا کشاند. تنها دلخوشی ام به جنینی است که در شکم دارم. آن وقت تو می گویی او را سر به نیست کن.»
«من نگران آینده ات هستم. نگران تو و آن طفلک بیگناهی که نمی داند می خواهد به چه دنیای بد و تلخی پا بگذارد. دنیای آدمهایی که در تمام عُمر، بیرحمانه از او خواهند پرسید، پدرت کیست؟»

وقتی به خانه بازگشتند، لیلی دچار حال تهوع شدید بود. رعنا سرآسیمه شده بود و نمی دانست چه کند. او را سرزنش کرد: «آخر تو که حال درست و حسابی نداری که به چنین مراسمی می روی! خودت به اندازۀ کافی مصیبت داری، دیگر چرا به حال خرابت دامن می زنی؟ بلند شو برویم دکتر.»
«نه... الان خوب می شوم. شما را به خدا در آشپزخانه را ببندید. از آن بوی پیاز داغ دارم زیر و زِبَر می شوم.»
رعنا بی آنکه ظنین شده باشد با پوزخند گفت: «مگر ویار داری که از بوی پیاز داغ بدت می آید؟»
لیلی با این حرف یکه خورد. ناشیگری کرده بود. برخاست و به دستشویی رفت. آبی به صورتش زد و برگشت. رعنا وقتی او را آرام تر دید گفت: «مجد به پدرت تلفن کرده و گفته، شاهرخ وکالت نامۀ طلاق را فرستاده است. او گفته هر موقع شما آمادگی داشتید، خبر بدهید که به دادگاه برویم.» لیلی آه بلندی کشید و چشمانش را بست. اشکی گرم از میان مژه های سیاه و بلندش به روی گونه اش غلتید. رعنا با بغضی در گلو ادامه داد: «مجد به پدرت گفته حاضر است تمام مهریه را بپردازد. اما قسطی. گفته اگر خانه شان خراب نشده بود، همه را یک جا می پرداخت، ولی حالا اوضاع مالی اش مساعد نیست.»
«مامان، حرف مهریه را نزنید. من یخچال و تلویزیون و فرش و جاروبرقی نیستم که قسطی خریداری شوم. من زیر بار این حقارت نمی روم.»
«مهریه حق توست. این یک رسم و عُرف شرعی و قانونی است. چرا بچگی می کنی؟ آنها که وضع مالی شان توپ است. تو چرا از حقت می گذری؟»
«به من مربوط نیست که وضع مالی آنها چگونه است. اگر تمام تهران هم مال آنها بود، باز من همین نظر را داشتم. من مهریه نمی خواهم.»
«اصلاً تو به این موضوع کار نداشته باش. این مسئولیت را به عهدۀ من و پدرت بگذار.»
«نخیر، این مسئله اول به من مربوط می شود، بعد به شما. من مهریه ام را می بخشم. همین و بس. چرا متوجه نیستید. من در برابر چنین امری احساس حقارت می کنم.»
«بگذار با چند نفر از بزرگترها مشورت کنیم ببینیم نظرشان چیست. آقا جان را که قبول داری؟»
«بله، قبول دارم. اما نه برای چنین امری. این قضیه احتیاج به مشورت ندارد. مامان، خواهش می کنم نگذارید من بیش از این عذاب بکشم. دور دیگران را هم خط بکشید.»
«خیلی خوب، راجع به این موضوع یک وقت دیگر صحبت می کنیم. در حال حاضر باید یک روز را قرار بگذاریم و برویم دادگاه. فکر نمی کنم بیش از یکی دو روز طول بکشد. این طلاق توافقی است. قاضی برای چنین متارکه ای زود رأی صادر می کند. آخ لیلی، اگر می دانستم یک روز کارمان به اینجا می کشد، خودم را می کُشتم و تو را به این حال و روز نمی انداختم. لعنت بر من.» رعنا بغضش ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کرد: «دلم می سوزد که تو هیچ تمایلی به این وصلت نداشتی. این من بودم که تو را مجبور کردم تن به این ازدواج بدهی. کاش کور شده بودم و این روزها را نمی دیدم.»
«مامان جان، این قضیه برای من حل شده است. شما چرا خودتان را بیخود عذاب می دهید؟ شاید مصلحت خداوند چنین بوده. شاید خواسته ما را امتحان کند.»
«وقتی تو این طور حرف می زنی، من دلم بیشتر آتش می گیرد. کاش تو سرزنشم می کردی. کاش یک جور تلافی می کردی، تا من کمی آرام بگیرم. اما تو با بزرگواریت، با گذشت و بخششت، آرام و قرار مرا می گیری. لیلی، آیا مرا می بخشی؟»
«شما چرا دست برنمی دارید؟ این موضوع از نظر من تمام شده و رفته است. دیگر افسوس و پشیمانی سودی ندارد. دست کم، اگر دوستم دارید، به خواسته ام توجه کنید و حرف مهریه را نزنید.»
رعنا با اکراه و بی میلی گفت: «باشد، هر طور میل توست. اما بعد پشیمان می شوی. تو می توانی با مهریه ات جایی سرمایه گذاری کنی و دارای درآمد بشوی. بسیار خوب، دیگر حرفش را نمی زنم. فقط بگو چه روزی درس نداری که به دادگاه برویم.»
لیلی سخت مضطرب بود. در دل آرزو کرد ای کاش شاهرخ وکالت نامه را چند ماه بعد می فرستاد. او تصمیم داشت تا علائم بارداری علنی نشده چیزی از این بابت به خانواده نگوید. می خواست فرزندش هنگام تولد دارای پدری قانونی باشد. اما حالا در گردابی افتاده بود که راه گریز از آن را نمی دانست.
رعنا منتظر بود تا او روزی را برای رفتن به دادگاه تعیین کند: «خوب، چه روزی را تعیین می کنی؟ سه شنبه ها که درس نداری خوب است بگذاریم برای سه شنبه.»
«چه عجله ای دارید! بگذارید کمی فکر کنم.»
رعنا با حیرت بر او خیره شد. انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشت. این لیلی بود که وقتی به تهران بازگشت، برای طلاق بی تابی می کرد. حالا چه شده بود که می خواست موضوع را پشت گوش بیندازد. با ناباوری گفت: «تو عجله نداری؟ نمی فهمم! مگر تو نبودی که تا همین چندی پیش اصرار داشتنی هر چه زودتر طلاق صورت بگیرد. حتی مرا مجبور کردی یکی دو بار به مهری تلفن کنم و بپرسم موضوع وکالتنامه به کجا رسیده آن وقت حالا می گویی چه عجله ای دارید؟!»
لیلی ساکت ماند. تکلیف خود را نمی دانست. از روزی که از بارداری اش آگاهی یافته بود، حال و هوایی دیگر یافته و مسئله طلاق را مسکوت گذاشته بود. اما حالا در مقابل رخدادی قرار داشت که نمی دانست چه باید بکند. اندوهی عظیم را در سراسر وجودش حس می کرد. یک باره از آرامش تُهی شده و دچار اضطرابی گشته بود. باید حرفی می زد. رعنا منتظر بود. او در حالی که هنوز نتوانسته بود سر و سامانی به سازمان روحی اش بدهد، مِن مِن کنان گفت: «بگذارید فردا راجع به این موضوع صحبت کنیم. الان حالم مساعد نیست و آمادگی ندارم.»
رعنا کنجکاوانه براندازش کرد. اما چیزی دستگیرش نشد. فقط در جواب گفت: «مگر قرار است تا فردا چه اتفاقی بیفتد؟ فردا هم مثل امروز!»
لیلی صورت مادر را بوسید، سپس برخاست و به اتاقش رفت. روی تختخوابش نشست و دستش را به طرف شکمش برد. چقدر این موجود را دوست داشت. در حقیقت احساس مادری را دوست داشت. چیزی که جزئی از فطرت تمامی زنان است. آشفته بود. برای افشای چنین رازی هیچ گونه آمادگی نداشت. مصیبت هُرمز به اندازۀ کافی اعصابش را خرد کرده بود. دیگر طاقت تحمل ماجرای تازه را نداشت. می دانست اگر چنین رازی از پرده بیرون بیفتد چه غوغایی بر پا خواهد شد. شک نداشت که مادر و پدر او را وادار به سقط جنین می کنند. از این فکر یکباره آتش گرفت: «نه... زیر بار چنین تحمیلی نخواهم رفت، حتی اگر مجبور بشوم این خانه را ترک کنم. من این موجود بی گناه را دوست دارم. هیچ کس نمی تواند او را از من بگیرد. بچه من حاصل یک زناشویی شرعی و قانونی است.» با این افکار تصمیم گرفت ماجرا را طی نامه ای برای مادر بنویسد. از رویارویی با او وحشت داشت. پشت میز تحریرش نشست و قلم و کاغذ برداشت تا بنویسد. اما فکرش کار نمی کرد. چند بار یکی دو خط نوشت، ولی در همان مقدمه ماند و روی نوشته ها را خط کشید. تمرکز نداشت. دلشوره ای نامعهود بی قرارش کرده بود. نه... خود از پس چنین ماجرایی برنمی آید. اگر به شیدا می گفت چه؟ نه... شیدا هم نمی توانست کمک مؤثری باشد. در آخر تصمیم گرفت از نسرین کمک بخواهد. به او تلفن کرد: «می بینی نسرین؟ من نمی گذارم تو یک روز از دست من در امان باشی. می دانم چقدر مزاحمت هستم. اما جز تو کسی نمی تواند مرا آن چنان که هستم بفهمد.»
«حرفت را بزن. چرا تعارف تکه پاره می کنی؟ چه شده؟»
«تو دردسر افتاده ام. شاهرخ وکالتنامۀ طلاق را فرستاده. آقای مجد هم به پدر تلفن کرده و گفته، روزی را برای رفتن به دادگاه تعیین کنیم. اما من تصمیم دارم تا تولد بچه طلاق نگیرم. می خواهم فرزندم هنگام تولد صاحب پدر باشد.»
«پس گاوت زاییده. خوب، چه تصمیمی داری؟»
«می خواستم ماجرا را طی نامه ای برای مامان بنویسم، ولی فعلاً مغزم قفل شده کار نمی کند. بعد هم تصمیم گرفتم از شیدا کمک بگیرم. اما او را هم برای رساندن چنین پیامی مناسب نمی بینم.»
«می خواهی این وظیفه را من به عهده بگیرم؟! خیلی خوب، فعلاً غصه نخور.»
«من غصه نمی خورم. غصه دارد مرا می خورد! نسرین درست حدس زدی. تو باید این پیام را برسانی.»
«آسان ترین راه گفتگوی حضوری است. بگذار من بیایم آنجا، آن وقت سر صحبت را باز می کنیم. می دانم در چه دامی افتاده ای. اما به خودت فشار نیاور. هرچه بر خودت بیشتر سخت بگیری بچه بیشتر لطمه می خورد.»
«کی می توانی بیایی؟»
«فردا صبح خوب است؟»
«بله، من منتظرت هستم. دعایم کن. من می ترسم.»
لیلی تمام ساعات آن شب را بیدار ماند. دچار دلهره و اضطراب بود. از واکنش مادر و پدر نسبت به آگاهی از چنین موضوع غیرمنتظره ای وحشت داشت. با آن همه رنجوری چطور می توانست پذیرای ضربه هایی دیگر باشد. احساس می کرد روح زخم خورده اش، دیگر قادر به تحمل ضایعات تازه نیست.
صبح روز بعد وقتی نسرین او را دید، با تعجب ابرو بالا کشید و سوت زد: «دیوانه با خودت چه کرده ای! مثل مرتاضها شده ای.»
«دلشوره و اضطراب نگذاشت دیشب، حتی یک دقیقه بخوابم. از داروی آرام بخش هم که نمی توانستم استفاده کنم. بی قراری مرا کُشت.»
نسرین به شکم او اشاره کرد و گفت: «این طفل معصوم را بگو که در چه محیط مسمومی دارد نشو و نما می کند.»
آن دو منتظر ماندند تا رعنا از خرید بازگشت. وقتی به آشپزخانه رفت تا آنچه خریده بود جا به جا کند، لیلی بی صبرانه به سراغش رفت: «مامان، این کارها را بگذارید برای بعد، من و نسرین باید با شما حرف بزنیم.»
رعنا با تعجب نگاهش کرد. پاکتها را روی میز رها کرد و در حالی که کم کم چهره اش درهم می شد پرسید: «راجع به چی؟»
لیلی رویش را برگرداند تا او تغییرات چهره اش را نبیند. آهسته و زیر لب گفت: «یک راز بزرگ!»
رعنا و لیلی به اتاق رفتند و به دنبالشان شیدا پا به درون گذاشت. لیلی از حضور شیدا اِبایی نداشت. این راز چیزی نبود که بشود از او پنهان کرد. رعنا با نسرین سر صحبت را باز کرد و اندکی حاشیه رفت. از قسمت و تقدیر گفت. از اینکه انسان نمی تواند در مقابل سرنوشت هیچ سدی ایجاد کند. در مقابل این جبر، هیچ تدبیری فاتح نیست و هیچ تأثیری، مانع، و...
رعنا از توضیحات مفصل او کلافه می نمود. اما ادب و نزاکت ایجاب می کرد، سکوت کند تا نسرین به جان کلام برسد. نسرین بی توجه به تشویش او همچنان ادامه داد: «پروردگار کار خودش را می کند و انسانها هم دست و پای خودشان را می زنند. اما در نهایت تقدیر پیروز می شود. گاه انسان نمی تواند به تنهایی از پس عواقب مقدرات برآید. ناچار دست نیاز به سوی این و آن دراز می کند، ولی بعضیها همین کار را هم قادر نیستند. شخصاً انجام بدهند و یکی را میانجی می کنند. اگرچه، شاید میانجی یک غریبه باشد، ولی خواه ناخواه صاحب نقش می شود.» لیلی سرش پایین بود و با دکمۀ لباسش بازی می کرد. به ظاهر توانسته بود آرامش خود را حفظ کند. نگاه کنجکاو و منتظر شیدا بر او بود. نسرین ادامه داد: «البته اجرای این طور نقشها خیلی سخت است. آدم نمی داند باید از کجا شروع کند و چطور به اصل مطلب برسد که آسیب کمتری روی شنونده داشته باشد.»
رعنا که طاقت از دست داده بود با دلخوری گفت: «عزیزم نیازی به توضیح نیست. برو سر اصل مطلب!»
نسرین نگاهی با لیلی رد و بدل کرد و دل به دریا زد: «پس بگذارید بنا به توصیۀ خودتان به اصل مطلب بپردازم. امیدوارم مرا ببخشید که در ماجرایی خصوصی دخالت می کنم. در یک کلام، لیلی حامله است.»
رعنا بی هیچ واکنشی، همچنان چشم بر نسرین داشت. گفتی اصلاً حرفی نشنیده است. نسرین با توجه به روحیۀ او می دانست که ضربۀ چنین حقیقتی تا چه حد برایش سنگین است. رعنا در هجوم یک موج عصبی، ناخودآگاه آنچه را شنیده بود نفی می کرد. نسرین زیر نگاه ثابت او معذب بود. لیلی سر بلند کرد تا بببیند مادر، در میان آن سکوت غیرمعهود، دارای چه موضعی است. شیدا هم با چشمان فراخ چشم بر مادر داشت. سکوت به درازا کشید و ناچار، نسرین میان دار شد: «لیلی می خواهد تا تولد بچه، طلاق را به تعویق بیندازد. ترجیح می دهد فرزندش هنگام تولد، دارای پدری قانونی باشد.»
رعنا پس از یک سکوت طولانی، با صدایی گرفته و بَم پرسید: «بجز شما کس دیگری هم از این ماجرا خبر دارد؟»
«هیچ کس. اگر مسئله طلاق در میان نبود، تا دو سه ماه آینده، شما هم بی خبر می ماندید.»
رعنا دندان غروچه ای کرد و با آتش خشمی که ناگهان در چشمانش شعله کشید به لیلی چشم دوخت و گفت: «این بچه هرگز به دنیا نخواهد آمد. باید این راز سر به مُهر بماند. دادگاه هم نباید از این امر باخبر شود، وگرنه احتمالاً طلاق به تعویق می افتد.»
لیلی با شنیدن آن سخنان، ترسان بلند شد و خود را عقب کشید. دستش را روی شکمش گذاشت و در حالی که به پنجره نزدیک می شد با کلامی قاطع گفت: «این منم که برای بچه ام تصمیم می گیرم!»
رعنا گفتی جواب او را نشنیده است. با چهره ای به هم برآمده، چون پلنگی خشمگین غرید: «چرا زودتر نگفتی؟ جنین هر قدر بزرگ تر باشد، قبول کورتاژ از طرف پزشک مشکل تر می شود.»
لیلی چشمانش را بست. سرش را به دیوار تکیه داد و همچنان با قاطعیت جواب داد: «مامان، شما برای از بین بردن این بچه، اول باید مرا بکشید. چون من قصد از بین بردنش را ندارم. باید این حقیقت را بپذیرید.»
«من عقلم را دست یک بچه نمی دهم! تو نمی فهمی چکار می کنی. این بچه برای همیشه سرنوشت تو را تباه می کند!»
«من قصد سرزنش شما را ندارم. اما باید یادآوری تان کنم که من با همۀ نفهمی، به خوبی حس می کردم که چنین ازدواجی یک اشتباه محض است.»
«من پای اشتباه خودم ایستاده ام. اما نمی گذارم اشتباه دیگری رخ بدهد. می فهمی؟»
«نه... من نمی گذارم. چنین تصمیمی را عملی کنید. مامان، خوب گوش کنید. من بچه ام را می خواهم، و باقی عمرم را در کنار او خواهم گذراند.»
«با این وضع، کدام مرد حاضر می شود تو را...»
لیلی همچون گربه ای که در جایی در بسته افتاده باشد، در حالی که راه فرار می جُست حرف او را قطع کرد. «من دیگر هرگز ازدواج نخواهم کرد!»
رعنا چون دیگ جوشانی که درش را برداشته باشند با فریاد خود را از فشار تهی کرد: «چرا مزخرف می گویی؟ مگر دیوانه شده ای؟» بعد رو به نسرین کرد و با لحنی ملتمسانه گفت: «نسرین، من به شما ایمان دارم. می دانم این راز را جایی ابراز نکرده ای. خواهش می کنم این سِر را برای همیشه نزد خودت نگه دار. او حالا نمی فهمد که چه می گوید. وقتی کورتاژ شد، آن وقت درمی یابد که از مهلکۀ چه مصیبتی خلاص شده است.»
نسرین در مقابل خشم توقانی رعنا عقب نشسته بود. با این حال با احتیاط به او گفت: «شما از چه چیزی فرار می کنید؟ این بچه که نامشروع نیست!»
رعنا که انتظار چنین سخنی را نداشت، با همان خشم و خروش به او پاسخ داد: «بچۀ بی پدر، بی پدر است! خواه مشروع، خواه نامشروع. ما چطور می توانیم جلوی سر و همسر، دوست و فامیل و همسایه سر بلند کنیم؟ فعلاً با مصیبت اول، سکه یک پول شده ایم و ارزش و اعتبارمان را از دست داده ایم. دیگر بس است. باید به این فاجعه هرچه زودتر خاتمه داده شود. همین امروز از دکتر وقت می گیرم.»
لیلی که دیگر قادر به کنترل اشکهایش نبود، زاری کنان گفت: «من در این خانه نمی مانم که باعث سرشکستگی شما بشوم.»
شیدا به آشپزخانه رفت و یک پارچ آب و دو لیوان آورد. لیوانها را پر کرد و به دست لیلی و رعنا داد. رعنا آب را یک نفس سرکشید. با دست محکم روی میز کوفت. اما حرفی نزد. نسرین، لیلی را مورد خطاب قرار داد: «لیلی، اجازه می دهی من بروم؟ فکر می کنم شما حرفهای خصوصی تان را باید بدون حضور من بزنید. این طور بهتر است.» بعد از جا برخاست تا آمادۀ رفتن شود.
لیلی مانند کودکی که احساس ناامنی و بی پناهی می کند، جلو رفت و دست او را کشید: «نه... تو نرو. باید بمانی تا تکلیف من روشن شود.»
رعنا لیوان دیگری آب نوشید و سرسختانه گفت: «تکلیف تو روشن است. همین الان از دکتر وقت می گیرم. این کار از لحاظ قانونی جرم است. برای راضی کردن پزشک خیلی باید مایه گذاشت. هرچه جنین بزرگ تر باشد، احتمال قبول پزشک برای کورتاژ کمتر می شود. بنابراین نباید زمان را از دست داد.»
لیلی در کنار نسرین، مانند کودکی که از گم شدن بترسد، دست او را در دست داشت. در درام هستی تلخ و زهرآگینش، آن جنین خورشیدی زندگی بخش بود. نه... به هیچ بهایی او را از دست نمی داد. با چهره ای ترسیده و چشمانی ثابت، مادر را از نظر گذراند: «شما می خواهید مرا وادار به قتل کنید. اما من زیر بار چنین جنایتی نخواهم رفت!»
نسرین همچنان که دست در دست او داشت، با فشار دست به او فهماند که موضع نگیرد، و خود، رعنا را مورد خطاب قرار داد: «شما مسئله را خیلی بزرگ می کنید. اصلاً شاید شاهرخ با شنیدن چنین خبری، تحت تأثیر قرار بگیرد و تغییر عقیده بدهد و بخواهد با لیلی زندگی مشترکی را شروع کند!»
لیلی با شنیدن این سخنان دست نسرین را رها کرد و با اعتراض گفت: «نه... شاهرخ نزد من برای همیشه مرده است!»
رعنا با حالتی جنون آمیز فریاد زد: «تو می خواهی کاری را که دلت می خواهد بکنی، بی آنکه در اضطراب نتیجه اش باشی. بدبخت، او هر وقت بخواهد می تواند بچه را از تو بگیرد. در این مملکت، کدام زن مطلقه ای صاحب فرزندش می شود؟ پسر دو سال و دختر فقط هفت سال پس از جدایی زن و شوهر مال مادر می شود. وقتی که از آب و گِل درآمدند، قانون دودستی آنها را تقدیم پدر می کند.»
لیلی از ذهنش گذشت اگر می دانستید او با فرزند اولش چه کرده، نگران چنین موضوعی نمی شدید.
رعنا برخاست و رو به روی دریچۀ کولر نشست. داشت از حرارت ذوب می شد . گونه هایش چون آتش برافروخته و دور لبانش سفید شده بود. همان موضع خشن را ادامه داد: «برو از یک قانون دان بپرس تا بفهمی چقدر در اشتباهی!»
شیدا با نگاهی حاکی از حمایت به لیلی فهماند که در موضع اوست. لیلی ناباورانه معنی نگاه او را دریافت. چنین واکنشی از سوی شیدا عجیب و نامنتظر بود. او که تا پیش از فاش شدن این راز، با کینه ای تسکین ناپذیر با لیلی عناد می ورزید، حالا با چشمانی هوشیار و رمزآمیز به او قوت قلب می داد. لیلی اگرچه می دانست او در این ماجرا هیچ کاره است، با این حال احساس دلگرمی کرد و با قوت قلبی بیشتر پاسخ مادر را داد: «مامان، من می دانم که او هرگز به سر اغ بچه اش نخواهد آمد. مطمئن هستم!»
«کور خواندی دختر بیچارۀ من. اگر خودش هم نخواهد، مهری و مجد وادارش می کنند که این کار را بکند. چقدر تو ساده ای!»
«من بچه ام را برمی دارم و به یک گوشۀ دنیا فرار می کنم.»
رعنا که در برابر او، زبانش مانند چاقویی که بر اثر گذشت زمان کُند شده باشد، دیگر تیزی نداشت با فریادی گوشخراش گفت: «لیلی، دیگر داری مرا دیوانه می کنی! چرا مثل آدمهای مالیخولیایی حرف می زنی؟ مگر عقل در سرت نیست؟ آخر تو فردا با شکم برآمده چطور می توانی جلوی سر و همسر، سر بلند کنی؟ مگر اینجا اروپا و آمریکاست که کسی با کسی کار نداشته باشد؟ اینجا مردم چشم آدم را درمی آورند!» رعنا با این حرف نشان داد که خود را در معرض قضاوت دیگران سرافکنده و حقیر می بیند.
لیلی با درک این مطلب جواب داد: «پس مشکل شما، قضاوت مردم است! من به مردم چکار دارم. بگذارید هرچه می خواهند بگویند. من به آنها و نظرشان هیچ اهمیتی نمی دهم. مگر آنها مدعی العموم هستند؟ با همه شان قطع رابطه می کنم!»
«تحصیلت را چطور ادامه می دهی؟ با دانشگاه هم قطع رابطه می کنی؟»
«اگر مجبور بشوم، بله! با دانشگاه هم قطع رابطه می کنم. مگر وقتی به ترکیه می رفتیم چنین قصدی در کار نبود؟ حالا چطور دانشگاه و درس برایتان مهم شده؟»
رعنا بدون مقدمه به سوی تلفن رفت. گوشی را برداشت و شماره گرفت. نسرین و لیلی و شیدا با هم نگاهی رد و بدل کردند و سراپا گوش شدند. لحظاتی بعد رعنا به سخن آمد: «الو... محمود، خواهش می کنم هرچه زودتر خودت را به خانه برسان.»
محمود که از چنین طرز صحبتی دچار وحشت شده بود، با اضطراب پرسید: «رعنا چه خبر شده؟ اتفاقی افتاده؟!»
«باید بیایی از نزدیک صحبت کنیم. پای تلفن نمی شود.»
«دست کم یک سر نخ به من بده. مرا سخت نگران کرده ای! آخر چه شده؟!»
رعنا نگاهی غضبناک به لیلی افکند و آن وقت، طوری که گفتی می خواهی خبر یک سوگواری را بدهد، با لحنی گرفته و بغض آلود گفت: «لیلی باردار است!»
محمود با فریاد پرسید: «چه گفتی؟ باردار است؟!»
«بله، درست شنیدی. حالا بلند شو بیا ببین دختر دیوانه ات چه می گوید.»
محمود بدون اضافه کردن کلامی، گوشی را گذاشت. کمتر از نیم ساعت به خانه رسید. به وضوح پیدا بود که از شنیدن چنین خبری ضربه دیده است. دستهایش لرزشی آشکار داشت و رنگش پریده بود. به محض آنکه وارد اتاق شد و چشمش به لیلی افتاد، هراسان از او پرسید: «لیلی درست شنیدم؟»
لیلی سر به زیر داشت. با شرمی عذاب آور در نبرد بود. رعنا به جای او جواب داد: «بله، درست شنیدی. اما بدبختی اینجاست که او می گوید حاضر به سقط جنین نیست!»
محمود که لحظه به لحظه بر هیجانش افزوده می شد، دستش را روی قلبش گذاشت و روی یک صندلی نشست. در میان نفس زدنهای تند گفت: «من نمی فهمم، مگر راه دیگری هم وجود دارد؟»
لیلی یک باره با حالتی بحرانی به سخن آمد: «ما داریم راجع به یک موجود زنده حرف می زنیم. موجودی که خداوند به او حق حیات داده است.»
محمود نگذاشت او ادامه بدهد. با چهره ای مرگ زده گفت: «خداوند به هیتلر و چنگیز و آیشمن و تیمور هم حق حیات داده بود. به تمام قاتلان و جنایتکارانی هم که الان پشت میله های زندان، منتظر اعدامشان هستند، حق حیات داده است. این بچه ابزار فاجعه ای عظیم است. قلب ما برای همچون موجودی جا ندارد. این پشت پا زدن به همۀ قراردادهای پذیرفته شدۀ جامعه است. مگر تو نمی خواهی در این جامعه زندگی کنی؟»
لیلی در حالی که سعی می کرد هرچه بیشتر از او فاصله بگیرد با صدایی لرزان گفت: «من رابطۀ بین حیات هیتلر و چنگیز و تیمور و قاتلان و جنایتکاران را، با حیات یک جنین بی گناه نمی فهمم. شما چطور اینها را به هم ربط می دهید!»
محمود با فریادی رعدآسا غرید: «تو نمی فهمی. اما من می فهمم!» در آن دقایق هر دو کودک بودند و کودکانه جنجال می کردند یکی سالخورده و دیگری جوان. محمود با همان حدّت و شدت رو به رعنا کرد و پرسید: «چرا تا به حال نگفته بود؟»
«حالا هم به دلیل پیش آمدن موضوع طلاق، قضیه را علنی کرده. می گوید می خواهم فرزندم هنگام تولد صاحب پدری قانونی باشد.»
«آن جوانک گیس دراز، لیاقت نام پدر را دارد؟ من از گفتنش هم ننگ دارم. آن مردک، با آن خیانت دور از شرف و انسانیتش، شایستۀ چنین عنوان مقدسی نیست. رعنا بلند شو با یک دکتر تماس بگیر. همین حالا باید تکلیف را روشن کنیم.»
رعنا بی هیچ کلامی به سراغ تلفن رفت. لیلی به ناگهان و بدون مقدمه از اتاق بیرون دوید. چند پله یکی، به طرف پشت بام رفت. نسرین به دنبالش دوید و شیدا هم متعاقب او.
نسرین فریاد زد: «لیلی صبر کن. مگر دیوانه شده ای؟! چکار داری می کنی؟»
لیلی با کلامی اثرگذار پاسخ داد: «گاهی دیوانگی، دروازۀ بهشت می شود.» محمود و رعنا دیوانه وار به طرف پله ها دویدند. لیلی در یک آن در پشت بام را باز کرد و روی بام ایستاد. هنوز آن دو پایشان را روی پشت بام نگذاشته بودند که فریاد زد: «جلو نیایید، خودم را به پایین پرت می کنم. دیگر بس است. من به اندازۀ کافی در برابرتان خم شده و تعظیم کرده ام. اما دیگر حاضر به پذیرفتن این یکی نیستم. شما دشمن بالقوه من هستید!» محمود و رعنا در آستانۀ در خشکشان زد. نسرین آنها را کنار زد و خواست روی پشت بام برود. لیلی با یک اخطار او را هم سرجایش میخکوب کرد: «نسرین جلو نیا. اگر یک قدم جلوتر بگذاری خودم را پرت می کنم. من دیگر از هیچ چیز نمی ترسم، جز آنکه کسی بخواهد فرزندم را از من بگیرد.»
رعنا از موضع ضعف گفت: «تو مرگ را انتخاب کرده ای که به تصمیم بدتر از مرگت پایان بدهی.»
نسرین بی اعتنا به روابط خود با او، پاسخ داد: «به تنهایی تحقیر شدن و بیگانه ماندن، او را وادار به خودکشی کرده. در این قتل همه دست دارند و شریک جرم هستند. در قتل کسی که فقط می خواهد از حقی که خدا به او داده دفاع کند.»
لیلی در استقامت آشتی ناپذیر متانت روح بخشش را از دست داده بود. وجدان معنوی اش یک معنا را در وجود او تکرار می کرد: «انسان وقتی با ارزش است که دست به اعتراض بی عدالتیها بزند. در هر شخص، اندوخته ای از قدرت وجود دارد که فقط در برابر حوادث و رویدادهایی معین ظاهر می گردد. در آن لحظات هول انگیز، او در ملتقای مظلومیت و انسداد اندیشه، در جریان تندی از احساسات شناور بود که استقامت ذهنی اش را با خود می برد. اجزاء متلاشی شدۀ امیدش، پشت سر جنونی پر قدرت، پراکنده بود.
نسرین با لحنی نوازشگر او را مورد خطاب قرار داد: «لیلی، عاقل باش. زمان کهنه ها را با نو عوض می کند. باید منتظر زمان شد. تو نباید به این آسانی از زندگیت دست بشویی. به زودی همه چیز عوض خواهد شد.»
لیلی جوابی نداد و عقب عقب رفت. رعنا بی اختیار جیغ کشید: «نرو عقب! نرو میفتی! تو دیوانه شدی.»
نسرین با همان لحن ملاطفت آمیز و نوازشگر دوباره گفت: «خودکشی حربۀ آدمهای بی جنبه و ترسوست.»
لیلی که دریافته بود نسرین می خواهد خود را به او برساند، به لب پشت بام نزدیکتر شد.
محمود دستش را روی قلبش گذاشت و همانجا، در آستانۀ در تا شد: «آخ قلبم.» در وحشت سرای چهره اش، همه چیز صورت تهدید کننده ای داشت. گفتی از وحشت مرده بود. با زبانی سنگین شده، به سختی کلماتی را ادا کرد: «لیلی، ما تو را بدبخت کردیم.» اعتراف به گناه در لحظه های احتضار!
شیدا او را دید که با رنگ و رویی چون گچ روی زمین افتاد. فریاد زد و رعنا را که تمام حواسش به لیلی بود، آن طور که گفتی هیچ چیز و هیچ کس دیگر را نمی بیند، صدا زد: «مامان، پدر بیهوش شد.»
نسرین و رعنا نگاهشان به سوی محمود برگشت. رعنا فریاد زد: «شیدا، برو به اورژانس تلفن کن.»
لیلی، چون درختی خشک شده، همانجا ایستاده بود و تکان نمی خورد. گویی از این عالم بیرون شده هیچ نمی شنید و هیچ نمی دید.

فصل 10

هنوز محمود در اتاق «سی سی یو»، بود که مهری و مجد سرآسیمه آمدند. مجد با اصرار و خواهش از مسئول بخش اجازه گرفت که چند دقیقه ای او را ببیند. اما محمود به محض دیدنش رنگ باخت و روی از او برگرداند. پرستار صحنه را دید و با سرعت مجد را از اتاق بیرون راند.
«آقا، ببینید با اصرارتان چه مشکلی درست کردید؟ آخر بیمار قلبی که نباید در معرض فشار و هیجان قرار بگیرد! لطفاً تا برای من گرفتاری درست نشده، بفرمایید بیرون.»
مجد مغموم و منفعل از اتاق خارج شد. در بیرون، مهری سر رعنا را به بغل گرفته بود و اشکهایش را پاک می کرد. رعنا مویه کنان می گفت: «پسرت خانوادۀ ما را از هم پاشید. دخترم را بدبخت کرد. شوهرم را تا پای مرگ کشاند و به بیمارستان انداخت. جلوی فامیل و دوست و آشنا سرشکسته مان کرد! آخر ما چه گناهی کرده بودیم؟!» مجد مرتب با دستمال عرق پیشانی اش را پاک می کرد. گویی همۀ وجودش در حال ذوب شدن بود. رعنا سربلند کرد و پرسید: «چی گفت؟»
«با من اصلاً حرف نزد. رویش را از من برگرداند. آخر چرا این طور شد؟ او که مشکل قلبی نداشت!»
«شما نمی دانید در این مدت بر ما چه گذشته. باید هوار هوار می کردیم تا شما بدانید چه مصیبتی را می گذرانیم و چه روزگار سیاهی را طی می کنیم!»
مجد سرش را به زیر افکند و در حالی که عرقش را پاک می کرد با شرمندگی گفت: «شاهرخ ما را هم از خودش متنفر کرده. اما چه کاری از دست ما برمی آمده که نکردیم؟ الان هم که همه چیز برای طلاق آماده است. چند روز پیش به محمود گفتم. امروز صبح هم دیدم خبری از او نشد، به محل کارش تلفن کردم که بپرسم چرا تاریخ دادگاه رفتن را تعیین نمی کند. اما همکارش گفت سه روز است که در بیمارستان بستری است. رعنا خانم، به والله ما بیش از شما زجر می کشیم. آخر ما لیلی را به اندازه ای که شما دوستش دارید، دوست داریم، و در این اندوه روز و شب می سوزیم. از آن طرف هم که بی خانمان شده ایم. آخر این همه سرزنش شما برای چیست؟ به خدا اگر به او دسترسی داشتم، خودم نابودش می کردم.»
رعنا با زاری نالید: «بدبختی ما که یکی دو تا نیست. دردهایی داریم که باید فقط سرمان را توی چاه بکنیم و بگوییم.»
«چه دردهایی؟ به من بگو. والله و بالله، ما همان دوستان مخلص گذشتۀ شما هستیم. هر مشکلی هست بگو، تا ما هم به نوبۀ خودمان کاری بکنیم.»
«درد ما گفتنی نیست. باید در سینۀ خودمان دفن شود.»
لیلی با بسته ای در بغل که حاوی لباسهای محمود بود، همراه شیدا، از انتهای سالن پیدایش شد. با دیدن مهری و مجد یک لحظه مردد ماند که برود یا بماند. اما قبل از اینکه بتواند تصمیم بگیرد، مهری به سویش رفت: «لیلی عزیزم. چرا می خواهی از ما فرار کنی؟ ما چه گناهی داریم؟ جز اینکه می خواستیم تو و پسرمان را خوشبخت کنیم؟ آخر کمی انصاف داشته باشید. رعنا و محمود که ترک ما را کرده اند. تو هم که دختر عاقل و سنجیده ای هستی، پا جای پای آنها گذاشته ای!»
لیلی نگاهی عاری از هر کینه و نفرتی بر او افکند. در یک لحظه از احساس اینکه او مادربزرگ فرزندش است به وجد آمد. با عطوفت دستش را زیر بغل او انداخت و همپایش به طرف رعنا و مجد به راه افتادند.
رعنا با چشمانی متورم از اشک به او نگاهی ملتمسانه کرد. بسته را گرفت و آهسته و زیر لب، آن طور که دیگری نشنود گفت: «تا پرستار نیست برو توی اتاق و بهش قول بده که کار را تمام می کنی. با این خبر حتماً حالش خیلی بهتر می شود. زیاد آنجا نمان.»
لیلی بی آنکه حرفی بزند به دیوار تکیه داد. از نگاهش غم و اندوه می بارید. در میان برزخی قرار گرفته بود که راه پس و پیش نمی دید. مشکل او چیز کم اهمیتی نبود که بتواند با یک گذشت ساده به آن سر و سامان ببخشد. بر سر این دو راهی باید یکی را انتخاب می کرد. زنده ماندن پدر، یا زنده ماندن فرزند. در دلش بر این روزگار پاندولی، که در تمام طول تاریخ، صحنۀ فولاد و خون و مرگ عدالت است، لعنت فرستاد. می اندیشید، گاه یک «امضاء» یا یک «بله» همۀ زندگی انسان می شود. زندگی خاک نشین و تسخیر ناپذیر خاکی، متروک و غم آلود.
شیدا موقعیت او را، رنج او را می فهمید. طوری واکنش نشان می داد که رعنا درمی یافت که او در موضع لیلی است. از این اتحاد ناخرسند بود. شیدا دست لیلی را به دست گرفته بود و نوازش می داد. حسی ناشناس و غریب، گلچین، گلچین در اعماق رها شدۀ روحش سر برمی آورد. چیزی که آثار مکانیکی جسم مادی نبود و تنها، با روح و روان سر و کار داشت، و افکار سخیف و ناساز را به اغما می برد و میل به خفتن را بر آن تحمیل می کرد.
رعنا با سر به لیلی اشاره کرد که زودتر به اتاق برود. لیلی چشمانش را بست و از میان مژه های سیاه و بلندش، اشکی سیل گونه روان شد. مهری و مجد طاقت نیاودند. مجد به رعنا گفت: «ما می رویم. اما تو را به خدا قسم می دهم، هر کاری داشتی به ما خبر بده. اگرچه از ما رنجیده اید، و حق هم دارید، ولی خودتان می دانید، در این میان بی گناهیم. بیایید برویم خانۀ ما، چند روزی آنجا باشید، تا محمود سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد.»
مهری هم دنبالۀ حرف شوهرش را گرفت و التماس کنان گفت: «مجد راست می گوید. برویم خانۀ ما. آنجا می توانیم بیشتر و بهتر با هم صحبت کنیم. تو نمی دانی ما از واقعه ای که شاهرخ پیش آورده چه عذابی می کشیم. به خدا روز و شب نداریم. اعصابمان خرد است. گاهی فکر می کنم اگر او اینجا بود، دمار از روزگارش درمی آوردیم. اما ما هم مثل شما فعلاً هیچ کاری از دستمان برنمی آید. من که اصلاً با طلاق موافق نیستم. می دانم شاهرخ به زودی پشیمان می شود. ولی حالا که شما این طور مصلحت می دانید، باشد قبول می کنیم. اما شما را به خدا با ما کج رفتار نباشید. کاش از دل ما خبر داشتید. حالا بیایید برویم، پشت در اتاق ماندن که حاصلی ندارد. همان چند دقیقه دیدار هم ممکن است برای حال او مضر باشد.»
رعنا در حالی که بیشتر حواسش به لیلی بود، با جوابی سرسری آنها را از سر باز کرد: «شما بروید. من تماس می گیرم. الان نمی توانم هیچ تصمیمی بگیرم.»
زن و شوهر به هم نگاه کردند و سپس با یک خداحافظی کوتاه رفتند. لیلی با سر جواب خداحافظی شان را داد و پس از دور شدن آنها، با چشمانی اشکبار خواست به «سی سی یو» برود. تصمیمش را با دلی خون و چشمی خونبار گرفته بود: «رُجحان پدر بر فرزند.» این تصمیم گیری، آن هم در آن وانفسا آسان نبود! او پس از شکستی چنان سخت در ازدواج، همۀ امیدش را به جنینی بسته بود که در شکم داشت. با خود عهد کرده بود که دیگر ازدواج نکند و تنها با فرزندش، زندگانی را ادامه دهد. از روزی که مطمئن شده بود نطفه ای در شکم دارد، طور دیگری شده بود. جای غمهایش را شادی پایداری گرفته بود. احساس مقدس مادری را در سراسر وجودش حس می کرد. او در مدتی کوتاه، دو مرد زندگیش را از دست داده بود. هُرمز و شاهرخ، هر یک به نوعی از زندگیش خارج شده بودند. حالا مرد سومی در حال از دست رفتن بود. پدر در آن اتاق، زیر چادر اکسیژن، با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و ادامۀ حیاتش، در نابودی کودک به دنیا نیامدۀ او خلاصه می شد. در هر صورت باید یکی را انتخاب می کرد. انتخابی سخت و جان ستیز که بی تردید، به یک مرگ می انجامید. لیلی در برابر این انتخاب بی ترحم، پدر را برگزیده بود. در حقیقت با قبول سقط جنین، او را به حیات فراخوانده بود. اما می دانست، با از دست رفتن فرزندش، خود نیز از دست خواهد رفت. در ذهن پریشانش انتخاب صورت گرفته بود.
به طرف اتاق می رفت که رعنا دستش را کشید: «تو با این چشمان اشکبار او را پریشان تر خواهی کرد. برو صورتت را بشوی بعد به اتاق برو.»
لیلی به طرف روشویی رفت. شیدا سخت پریشان به نظر می رسید. با یک جمله اوج پریشانیش را به مادر نشان داد: «همه دست به دست هم داده ایم تا لیلی را از پا درآورید!» رعنا گفته اش را نشنیده گرفت و فقط رویش را از او برگرداند. شیدا ادامه داد: «من دیگر نمی توانم این همه سنگدلی را تحمل کنم. می روم خانه. هر بلایی دلتان خواست سر او بیاورید.» آن گاه در حالی که پایین رفتن از پله ها برایش مشکل بود، منتظر آسانسور نشد و بدون خداحافظی از پله ها سرازیر شد و بیمارستان را ترک کرد.
در بیرون نسیم خنک پاییزی روح را نوازش می داد. شیدا که از التهابی نامعهود می گداخت، آن نسیم لطیف را به جان می خرید. او در هجوم تصمیمی که یکباره به ذهنش یورش آورده بود، بیقرار بود. در آن سوی خیابان ایستاد و اندکی بعد خود را به سرعت به خانه رساند. فکری که به مغزش هجوم آورده بود در وجودش توفان بر پا کرده بود. به محض رسیدن داخل ساختمان، به طرف تلفن رفت. نمی توانست تصمیم بگیرد. در گیر و دار عشق و عاطفه جنگی سخت را در وجودش تحمل می کرد. آنجا که عشق چیره می آمد، دستش را پس می کشید و بر فراز آسمانی از نیاز، خود را مستحق رسیدن به بهشت عشقی آن چنان شورانگیز می دید. با خود استدلال می کرد: «لیلی زیباست. سالم و نیرومند است. همان طور که توانست خود را به ازدواج با شاهرخ قانع کند، می تواند در آینده ای نه چندان دور همۀ شکستهایش را فراموش کند و با یکی از خواستگارانش ازدواج کند و زندگی را از سر بگیرد. این حق من است که هُرمز را برای خود نگه دارم.» اما وقتی عاطفه سر برمی آورد، بر خود نهیب می زد: «لیلی به خاطر من خود را به سرنوشتی چنین تلخ و دردناک سپرد. حال نوبت من است که پاسخ فداکاری او را بدهم.» از این فکر شعفی حزن آلود تا لایه های درونی قلبش را می فشرد. هنوز نتوانسته بود از این معارضه به در آید که مادر و لیلی رسیدند و نقشه اش عقیم ماند. آن شب تا صبح بیدار ماند و صبح از مکاشفۀ درون سربلند بیرون آمد. در آن معرکه تنها کالایش عشق بود که خریداری نداشت. لاجرم دست به حراجش زد. صبح روز بعد به محض آنکه لیلی و مادر برای رفتن نزد پزشک زنان، از در خارج شدند، به طرف تلفن دوید و شماره گرفت. التهابی ستوه آور وجودش را می لرزاند.
هُرمز گوشی را برداشت: «بفرمایید.»
«الو... دکتر هُرمز، خودتان هستید؟ سلام. من شیدا هستم.»
هُرمز در سوگ دخترش، در گردابی مرگ آور دست و پا می زد. پیش از آن، هرگز نمی شد او را در چنان ساعاتی از روز در خانه یافت. اما حالا چنان وضع روحی پریشانی داشت که خانه و دیدن یادگارهای نوشین را بر همه چیز ترجیح می داد. با شنیدن صدای شیدا متعجب گفت: «بفرمایید جانم. خودم هستم. چه امری دارید.»
«دکتر، می دانم با شرایطی که شما دارید نباید مزاحمتان شوم. اما من باید شما را ببینم.»
هُرمز لختی سکوت کرد. حوصلۀ هیچ رخدادی را نداشت. با بی میلی گفت: «برای چه باید مرا ببینید.»
شیدا با تردید پاسخ داد: «می خواهم راجع به لیلی با شما صحبت کنم.»
هُرمز با شنیدن نام لیلی، از حال رخوت بیرون آمد و با کلامی که نشان از عمق زخم روحش داشت به تندی جواب داد: «من نمی خواهم راجع به او چیزی بشنوم. انسان وقتی با دشمن رو به رو می شود، ساختار ذهنی اش تغییر می کند. لیلی دشمن من و دخترم بود. من دیگر نمی توانم مثل گذشته، دربارۀ او فکر کنم.»
شیدا که از کم و کیف ماجرای او و خواهرش بی اطلاع بود، با شنیدن این سخن تازه درمی یافت که لیلی چه مراحل دردناکی را پشت سر گذاشته، تا به ازدواج با شاهرخ تن داده بود و حالا می فهمید که نفرت و کینه اش نسبت به او تا چه حد ظالمانه و غیرمنصفانه بوده است. با چشمی پر آب در جواب هُرمز که پیدا بود می خواهد هرچه زودتر ارتباط را قطع کند گفت: «خواهش می کنم لطفاً گوشی را نگذارید. یک اتفاق مهم در پیش است.»
«مسایل او به من مربوط نمی شود.»
«چرا می شود. فقط شما هستید که می توانید جلوی یک فاجعه را بگیرید.»
«کدام فاجعه؟»
«خواهش می کنم اجازه بدهید چند دقیقه خدمتتان برسم. اینجا نمی توانم با خیال راحت حرفم را بزنم. هر لحظه ممکن است کسی سر برسد. خواهش می کنم اجازه بدهید بیایم.»
هُرمز در برابر مسئله ای ناخواسته قرار داشت. در خود هیچ آمادگی برای پذیرفتن شیدا نمی دید. اما شیدا چنان اصرار و التماس می کرد که مقاومت را از او می ربود. ناچار، با لحنی که از آن بوی تلخ ناکامی استشمام می شد، شمرده و سنگین گفت: «این ملاقات کی باید صورت بگیرد؟»
«همین الان! در غیر این صورت دیر می شود.»
«من الان به هیچ وجه آمادگی چنین ملاقاتی را ندارم. شما مرا به یاد نوشین می اندازید. این اواخر خیلی به شما علاقه مند شده بود. کتابهایی را که از شما دریافت کرده بود با علاقه می خواند.»
«پس به خاطر او اجازه بدهید بیایم. پای یک قتل در میان است.»
«نمی فهمم. این موضوعات چه ربطی به من دارد. قتل چه کسی؟»
«قتل یک موجود بی گناه. دیگر بیش از این عذابم ندهید. زیاد مزاحمتان نمی شوم. من باید هرچه زودتر به خانه بازگردم، تا کسی بویی از این ملاقات نبرد.»
هُرمز در برابر اصرارهای او خلع صلاح شده بود. در حالی که از حرفهای مبهم او سر در نمی آورد، ناخواسته با تقاضایش موافقت کرد.
شیدا گوشی را گذاشت و به سرعت از خانه خارج شد. او حالا یک فرشته بود. هیاهوی ارعاب آور حقد و حسد و کینه اش در مصاف با آن نیمۀ مقدس روحش، که روشنایی فلق گون حس شریف انسانیت، نورانی اش می کرد شکست خورده بود. دیگر خود را به فراموشی سپرده و در آن لحظات، درخت پر چراغ روحش می درخشید. اجازه داده بود چشمانش به روی واقعیت باز شود. واقعیتی زیباتر از رؤیا. او از راهی دور و پرپیچ و خم بازگشته بود. راهی که در آن، بایدها و نبایدها، کینه ها و حسادتها، همچون دست اندازهای سهمگین و خطرناک کمین کرده بودند. پایان این راه نفس گیر، به احساسی زلال و بی غش ختم شده بود، که در آن، بازنده و برنده ای وجود نداشت. بازنده خود برنده ای بود با مشعل روشن عاطفه. مشعلی که نورش را از قلب جوان و به رقت آمدۀ او وام گرفته بود. آنچه او می کرد غم انگیز بود- غمی متعالی. از آن نوع هموم که وجه تمایز بین «آدم» بودن و «انسان» بودن است. شیدا به این نوع غم عادت نداشت. در گذشته غمهایش از نوع دیگری بودند، و حالا، به گونه ای دلپذیر، این اندوه را دوست داشت. اندوهی شیرین که اندیشه اش را تغییر می داد. دیگر اندیشه اش در التزام عشق به هُرمز نبود و به لیلی و جنینش بستگی داشت. عظمت این روح به تعالی رسیده را چه کسی درک می کرد؟ اما این تعالی نشانۀ خوشبختی اش نبود. زیرا بیش از همیشه خود را تنها حس می کرد. تنهای تنها، با رؤیایی دست نیافتنی. رؤیایی که در پشت سر مانده و هر لحظه فاصله اش با او بیشتر و بیشتر می شد، و با تسلطی غاصبانه، مالکیتش را انکار می نمود. هُرمز خودش در را به روی او باز کرد. شیدا با دیدنش منقلب شد. این مرد را دوست داشت. در یک لحظه اشتیاقی بی مهار سراپای وجودش را در بر گرفت. دهانش خشک شده بود و نمی توانست چیزی بگوید. آرزوهای بر باد رفته چنان ضربه اش می زدند که احساس می کرد می خواهد از پا بیفتد. در زندان تمنای بی پاسخ خویش، منقلب و ناآرام، در دهلیزهای تاریکی که راه اندیشه را سد می کرد، به دنبال خدایی می گشت که صدایش را بشنود. هُرمز سخت ژولیده و آشفته بود. با این حال چهرۀ جذابش در متن لباسی سراپا سیاه می درخشید. با دیدن شیدا، دندانهایش را از درد و اندوه بر هم فشرد. به او راه داد که وارد خانه شود.
شیدا بی هیچ کلامی پا به درون گذاشت و به سختی از پله ها بالا رفت. پس از یک دوران بی خبری و طلایی، بار دیگر دغدغۀ موذی پایی لنگ، عذابش می داد. درِ آپارتمان باز بود. شیدا منتظر اجازۀ او نشد. گفتی می ترسید کسی او را ببیند. به پیرمردی که در هال نشسته بود سلام کرد و وارد اتاق شد. راه را خوب می شناخت. پیش از آن یک بار دیگر، با حال و هوایی دیگر به آن خانه آمده بود. هُرمز به دنبال او به درون رفت و با دست مبلی را به او تعارف کرد شیدا نشست. بر تمام دیوارها و روی بوفه ها عکسهایی از نوشین، در حصار روبانهای سیاه خودنمایی می کرد. قلبش با دیدن آن مناظر دلخراش فشرده شد. با این حال اشکهای سرشار از رقتش را در چشمخانه مهار کرد. می اندیشید، اگر آن همه به نوشین نزدیک نشده بود، حالا چنین احوالی نداشت. نزدیکی با او، آن هم در همان اواخر، باعث شده بود که در آن فضای غم انگیز احساس خفگی کند. شاید اگر به خود اجازۀ گریستن می داد، کمی آرامش می یافت. اما با سرسختی با خود مبارزه می کرد که اختیار را از کف ندهد و باعث تشدید توفان درون هُرمز نگردد. تاب تحمل دیدن زجر او را نداشت. فضای اتاقها سرشار از بوی گل بود. هنوز سبدهای کوچک و بزرگ گل، در جای جای خانه دیده می شد. سکوت سنگین را هُرمز شکست و خطاب به پیرمردی که در بیرون از اتاق نشسته بود گفت: «عموجان، از آن چایهای خوش رنگ و بویت دو تا برای ما بیاور.»
اندکی بعد پیرمرد با یک سینی چای و شیرینی آمد. شیدا پیش پایش از جا برخاست. پیرمرد سینی را روی میز گذاشت و بیرون رفت. شیدا سر بلند کرد و به هُرمز نظر انداخت. با دیدنش از خود بیخود شد. او خدای قلبش بود، عشقش بود، همۀ امیدها و آرزوهایش بود. از روزی که او را دیده بود، نقص پایی که عمری از آن رنج کشیده و سرخورده بود فراموشش گشته و آدم دیگری شده بود. بی آنکه تلاش کند، آن حالت همیشگی یأس و ناامیدی موذی، از وجودش گریخته بود. حالا مرد آرزوهایش، با آن چهرۀ مردانه، که خطوط رنج و اندوه جذاب ترش کرده بود، رو به رویش نشسته و منتظر بود تا او به سخن بیاید.
شیدا زنی بود مانند همۀ زنان- اسیر محبت- اسیری که دلیلی نمی شناسد و به منطق اجازۀ حضور نمی دهد. عشق و محبت برایش بالاترین منطق است. همان چیزهایی را می بیند که دوست دارد. اما وقتی آرزو هایش لگدمال می شود، تمام آلامش فروتنانه، در زوالی پنهانی زانو می زند. اینکه او در برابر حقیقتی عریان و بی رحم، با روزگار کنار آمده بود. کنار آمدن با جهانی پر از «چرا» و بدون پاسخ. او که آرزو داشت روزی با فریاد «دوستت دارم» به همسری مرد رؤیاهایش درآید. در کشاکش عشق از یکسو، و فداکاری و از خودگذشتگی از سوی دیگر، در حالی که برای ادای هر کلامی دچار هیجان می شد گفت: «من باید بدون مقدمه وارد اصل مطلب بشود. نباید غیبتم به درازا بکشد. سه روز است که پدرم به دلیل حملۀ قلبی در بیمارستان بستری است. آمده ام به شما بگویم پدرم دارد از دست می رود و لیلی هم رو به نابودی است.» هُرمز با شنیدن نام لیلی سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمانش را به سقف دوخت. این کار را کرد تا شیدا درخشش اشک را در چشمانش نبیند. شیدا ادامه داد: «شما می دانید ازدواج لیلی به کجا کشید؟ گوش کنید. شوهرش او را در ترکیه رها کرد و خود به آمریکا بازگشت.»
هُرمز با چشمانی فراخ از حیرت به او خیره شد. با این کار نشان داد با همۀ مصیبتی که از مرگ نوشین به دل دارد، هنوز نتوانسته است از فکر لیلی غافل باشد. شیدا دنبالۀ کلامش را گرفت: «آن وقت او با حال و روزی خراب، بی آنکه کسی را از ماجرا باخبر کند، به تنهایی به ایران بازگشت. این ماجرا برای پدر و مادرم، در حکم رأی اعدامشان بود. آنها که پنداشته بودند لیلی با چنین ازدواجی یکی از خوشبخت ترین زنان عالم می شود، وقتی دیدند او شکست خورده و ویران نزدشان بازگشته است، از اینکه با دست خود او را به دام انداخته بودند بی قرار شدند. شاید در همین فاصلۀ کوتاه به اندازۀ ده سال پیرتر شدند. اما کاری از دستشان بر نمی آمد، جز آنکه به پدر و مادر شاهرخ، برای طلاق فشار بیاورند. البته شاهرخ به این تقاضا جواب مثبت داد و همین چند روز پیش وکالتنامۀ طلاق را برای پدرش فرستاد تا لیلی را طلاق بدهد.»
هُرمز همچنان با ناباوری چشم به دهان او دوخته بود. زیر لب نجوا کرد: «پس درست نشدن ویزا دروغ بود؟ چرا مرا در جریان نگذاشت؟»
شیدا سخن او را شنید. از واکنش او راضی بود. دقتش را دلیل خوبی برای رسیدن به مقصود خود می دید . آهسته زمزمه کرد: «او هیچ وقت راجع به شما، با من حرفی نمی زد. اما من می فهمیدم... علت بی خبر گذاشتن شما از ماجرا معلوم است. او احساس سرشکستگی و سرخوردگی می کند.» در یک لحظه به زبانش آمد که بگوید، او به خاطر من از شما صرفنظر کرد، ولی سخنش را فرو خورد و خود را مهار کرد. چون در این ملاقات به عمق واقعیتی کمرشکن رسیده بود. بی شبهه او و لیلی تا مرحلۀ ازدواج پیش رفته بودند .او برای هدف دیگری به آنجا آمده بود. بنابراین ابراز چنین حقیقتی، شاید همه چیز را خراب می کرد. در آن لحظات حساس، واقعیت تلخ دیگری را مزمزه می کرد. دیگر حتی حق نداشت به هُرمز بیندیشد. آماده بود او و لیلی را به هم پیوند دهد و خود را در بوتۀ فراموشی گم کند. استکان چایش را برداشت و یک جرعه نوشید تا بغضش را فرو دهد. هُرمز سراپا گوش بود.
هر لحظه انتظار شنیدن دنبالۀ ماجرا را می کشید. شیدا استکان چای را روی میز گذاشت و گفت: «اما مشکل اصلی از همین جا شروع شد. یعنی رسیدن وکالتنامۀ طلاق. دکتر هُرمز، آخر لیلی باردار است. او تصمیم داشت تا تولد فرزندش طلاق را به تعویق بیندازد. البته تا دو سه روز پیش هیچ سخنی از بارداری اش به میان نیاورده بود، ولی سه روز پیش که مادرم از او خواست تا روزی را برای رفتن به دادگاه تعیین کند، مجبور شد ماجرا را بگوید. او می خواهد فرزندش در هنگام تولد پدر داشته باشد. اما مادرم بی هیچ اغماضی به او تکلیف کرده که زیر نظر یک پزشک، سقط جنین کند. لیلی زیر بار نرفت. مادرم که در این زمینه راضی به هیچ ارفاقی نبود پدرم را خبر کرد. او هم وقتی از موضوع آگاه شد بر تصمیم مادرم مبنی بر سقط جنین صحه گذاشت. لیلی مقاومت کرد. ولی آن دو چنان تحت فشارش گذاشتن که یک مرتبه از اتاق بیرون دوید و روی بام رفت تا خودش را به پایین پرت کند. ما به دنبالش دویدیم و در آستانۀ در، وقتی پدرم او را نزدیک به لبۀ پشت بام دید، سکته کرد. سرانجام دیروز مادرم به لیلی تکلیف کرد که به دیدن پدر برود و به او اطمینان بدهد که بچه را سقط خواهد کرد، و امروز صبح، عاقبت لیلی بین پدر و فرزندش، پدر را انتخاب کرد و با مامان پیش دکتر امین که متخصص زنان است رفتند تا وقت بگیرند. دکتر هُرمز، من آمده ام که به شما بگویم کاری بکنید. لیلی با از دست دادن جنینش خواهد مُرد. او در این مدت کوتاه لطمه های زیادی را تحمل کرده است. این یکی دیگر او را از پا می اندازد.»
هُرمز سردرگم بود. خود را بر چنگکی آویخته می دید. جلوه یک درد زنده، زخم چرکین بدخیمی را که در سینه داشت به التهاب آورده بود. در زیر یخ شفاف زمستان چهره اش، رودی گرم از عواطف، پنهانی روان بود. می بایست به پیکاری سخت تن در می داد تا صفای معنوی روزگاران گذشته را که در یورش دریغ و اندوه محو گردیده بود باز یابد. اما او دیگر اندوهش را دوست داشت و نمی خواست با خوشیهای ناپایدار جهان عوض کند. آزمونهای سخت را از سر گذرانده و امیدهای ناکام مانده اش را طاقت آورده بود. در میان کلاف ابروانش شیاری عمیق دیده می شد- رد پای شکست در تبعیدگاه روح- چیزی که پیروزمندان نمی شناسند. سر آن داشت که گریه سر دهد. دیگر از مهار سیلاب درونی اش عاجز مانده و با آن درآمیخته بود. سرانجام در اسارت تیرگی تفکر گفت: «من چکار باید بکنم؟»
شیدا چون پیکر بی سری که هنوز گرم است، می تپید و پرپر می زد- یک مقتول روحی که عشقش در ناکامی خزان می شود. عشقی یک سویه و دردآور و سمج. او همچون پرنده ای غریب که بر شاخه ای خشک نشسته باشد، با سؤال هُرمز، سر در گریبان فرو برد. سؤال او، یعنی آمادگی برای فداکاری. شیدا برای همین منظور به آنجا رفته بود. اما در ضمیر ناخودآگاهش، کسی از آن سوی شخصیتش مویه کنان آرزو می کرد که هرمز به جای تسلیم در برابر لیلی او را به خود بخواند. هرمز منتظر جواب بود. او می بایست با پاگذاری بر روی آخرین بُراده های امیدش بگوید: «اگر شما پا به میان بگذارید و با لیلی ازدواج کنید، تمام مسائل حل می شود.»
هرمز با حیرت او را برانداز کرد. با آنچنان نگاهی که نشان می داد طرح چنین پیشنهادی را از سوی او بعید می داد. این طور به نظر می رسید که از میزان علاقه اش نسبت به خود کاملاً آگاه است. حرکات و رفتارش در همان چند دیدار نشان از تعلق خاطری عمیق داشت. او اگرچه از گفته های نوشین هم به چنین نتایجی رسیده بود، ولی هرگز، حتی برای یک لحظه هم به فکر پاسخگویی به آن نیفتاده بود. او لیلی را می خواست. آن طور که نمی توانست محبت هیچ زن دیگری را به جای محبت او در قلبش راه دهد. شیدا بی صبرانه منتظر پاسخ بود. سر از گریبان به در آورده و انتظار می کشید. هُرمز نفس بلندی کشید و گفت: «شما دارید به خاطر خواهرتان دست به فداکاری بزرگی می زنید!»
شیدا سرخ شد. چهرۀ تاب خورده از دردش را با روی گرداندن، از او پنهان کرد. هُرمز با اندکی تأخیر جواب داد: «شما را ستایش می کنم. اما من با این روحیۀ تخریب شده و چنین ضایعات احساسی، حالا نمی تواند دست به اقدامی که شما می خواهید بزنم. من احتیاج به مرور زمان دارم. لیلی با ازدواجش بزرگترین ضربۀ روحی را به من زد. بعد از ازدواج او، من هنوز خودم را پیدا نکرده بودم که نوشین از دستم رفت. لیلی به عشق پاک من توهین کرد. در حقیقت خیانت کرد.»
شیدا با شنیدن ابراز عشقی چنین عمیق، گفتی آسمان بر سرش ریخت. آسمانی سیاه و بی ستاره. «او به عشق پاک من توهین کرد!» کلامی عفیف که عریان دیده می شد. شیدا خود را در نبردی بی توازن، در برابر لیلی بی سلاح و بی دفاع می دید. دور باطلی را چرخ زده بود. محراب چهره اش از پس لرزه های عشق مسخره اش شکسته می نمود. آرزوهایش مثل دندان شیری سُست می شدند و می افتادند. از درون فرو می ریخت. تلاش می کرد، آشوب عشق یکجانبه اش را تا وقتی خود در صحنه است سرکوب نماید. در ارتعاشات افکار نفس گیر، با نوعی تعالی موقتی گفت: «خواهش می کنم به این موضوع جدی تر نگاه کنید. موقعیتتان را خوب می فهمم. اما اگر دیر بشود و کار از کار بگذرد، شاید لیلی دیگر نتواند زندگی طبیعی داشته باشد. از اتفاقات ناگوار پی در پی عاصی شده. می ترسم باز دست به خودکشی بزند. شما باید فداکاری کنید- ارشادی منجر به رهنمونی متعالی!»
هُرمز در برزخی غریب قرار داشت. در آن بحران شدید روحی، هرگز احتمال وقوع چنین ماجرایی را نمی داد. شیدا او را در مقابل مسئله ای غامض قرار داده بود که با همۀ ابعاد وسیعش، فرصت فکر کردن را هم به او نمی داد. او با بار سنگین ضایعۀ دو ماجرای عاطفی، ازدواج لیلی و مرگ نوشین، در برهوتی از ابهام تکلیفش را نمی دانست.
شیدا دَم به دَم به ساعتش نگاه می کرد و به این ترتیب دلواپسی اش را نشان می داد. او که سکوت هُرمز را تاب نمی آورد، با لحنی ملتمس ادامه داد «نباید فرصت را از دست داد. می دانم مامان لیلی را مجبور خواهد کرد که همین فردا دست به چنان کاری بزند. خواهش می کنم به من قول بدهید. من باید بروم.»
هُرمز با آشفتگی زمزمه کرد: «بیا و نوع بشر را تماشا کن.» سپس با لحنی ملول ادامه داد: «دست کم بگذارید چند ساعتی در این باره فکر کنم.»
شیدا برخاست و آمادۀ رفتن شد. نگاهش به چنان بدرودی آمیخته بود که هُرمز را دگرگون کرد. بدرودی پارسایانه و آراسته به تقدس. در چهره اش هستی بی نامی نقش گرفته بود. هُرمز منقلب بود. هنر بزرگ تمرکزش برهم خورده بود. با تردید در معیت شیدا به راه افتاد و با لحنی جانشکار گفت: «باز هم شما را ستایش می کنم. این کار شما، انسان را به یاد قصه های توی کتاب می اندازد. به لیلی بگویید امشب منتظر تلفنم باشد.»
«نه، نه! لیلی هرگز نباید از این ملاقات آگاه شود.»
«او حتماً خواهد پرسید من حوادثی را که بر او گذشته از کجا می دانم! چه جوابی باید بدهم؟»
«نمی دانم. بگویید از نسرین شنیده اید. خوب، من شمارۀ نسرین را به شما می دهم. اصلاً هرچه دلتان خواست بگویید، فقط پای مرا به میان نکشید.» سپس با قلبی سوزان خداحافظی کرد و شتابان از در خارج شد. در آن سوی خیابان منتظر تاکسی ماند و با چشمی خیس به خانۀ هُرمز چشم دوخت و بر امیدهای از کف رفته اش لبخند تمسخر زد. از فراسوی ابرهای طلایی خیالاتش، پایین افتاده بود. واژه های لال در ذهنش می چرخیدند: بدبخت. مسخره. دلقک!
فقط یک ساعت پس از ورودش به خانه، مادر و لیلی آمدند. لیلی چون ابری سیاه و آبستن، گریان بود. مادر به محض ورود، غرغرکنان به طرف تلفن رفت. شیدا پرسید: «وقت گرفتید؟»
مادر در حالی که دنبال شماره ای در دفتر تلفن می گشت، با کلافگی جواب داد: «تا پانزده روز دیگر وقت ندارد.»
رعنا شماره دکتر دانش را گرفت. منشی گوشی را برداشت. رعنا با سلامی کوتاه گفت: «یک وقت زود می خواهم.»
«تا پایان شهریور وقت نداریم. می توانید بین مریض تشریف بیاورید.»
«می توانیم فردا بیاییم؟»
«نخیر، فردا بین مریض هم وقت نداریم. یادداشت بفرمایید سه شنبه ساعت چهار بعدازظهر اینجا باشید.»
«ممنونم خانم، خداحافظ.»
لیلی با چشمی پر آب به مادر خیره شده بود. کلمات او همچون دشنه در قلبش فرو می رفت. اما بی آنکه سخنی بگوید، به اتاقش رفت. در آن خلوت تنهایی با خدا به راز و نیاز پرداخت: «خدایا، مگر من چه کرده ام که مستوجب چنین مصیبتها باشم. من فرزندم را دوست دارم. چرا باید قربانیش کنم. این چه سرنوشتی است؟ چرا باید بین پدر و فرزندم یکی را انتخاب کنم؟ پس کو آن عدالت خدایی؟» دستش را روی شکمش گذاشته بود. گفتی صدای ضربان قلب جنین را می شنید. لبخندی تلخ روی لبهایش نشست. فقط چهل و هشت ساعت دیگر اجازه داشت که او را با خود داشته باشد. آرزو کرد ای کاش زمان در همان لحظات متوقف شود. یا پدر و مادر از چنین تصمیم شومی منصرف شوند.
شیدا با جانی بیقرار دورا دور مراقبش بود: «مبادا بار دیگر تصمیم به خودکشی بگیرد؟!» او تمام آن شب بحرانی را، بین خواب و بیداری، با کابوس گذراند و لیلی سراسر شب را پریشان و مستأصل در اتاقش قدم زد و یا لبۀ پنجره نشست و به سرنوشت شومش اندیشید و با امدادِ دولت اشک سربالایی نفس گیر لحظه ها را سپری کرد.
یک بار شیدا در نیمه های شب بی تاب از خیالات زجرآور، پاورچین، پاورچین خود را به پشت در اتاق او رساند و با دستی لرزان آهسته به در زد. لحظه ای بعد، سرآسیمه در را گشود، بی اختیار خود را به آغوشش افکند: «لیلی، نمی توانم بخوابم. می ترسم دست به کار خطرناکی بزنی!»
لیلی در حالی که از رفتار دور از ذهن او حیران شده بود، موهایش را نوازش کرد و نجواگونه نالید: «نگران نباش. وقتی تقدیر نباشد، مرگ هم سر ناموافق پیدا می کند. برو بخواب، نمی شود از دست سرنوشت گریخت. برو، شب بخیر.»
شیدا سر از روی سینۀ او برداشت و با گفتن: «لیلی، تو را به خدا فکر خودکشی را از سرت بیرون کن.» به اتاق خود بازگشت و بقیۀ شب طولانی و سیاه را با احساساتش در جنگ و گریز گذراند. احساسی که در سودای سوزان عواطف، زخمی شده بود. او می بایست به خاطر لیلی و کودک به دنیا نیامده اش، عشق هُرمز را برای همیشه در قلب خود مدفون کند. عشقی که در بهار زندگی می خشکید و فرو می ریخت. پیش از بازگشت لیلی، چنان زیسته بود که گفتی بر اوج آسمانها پرواز می کند. آسمانی آبی و روشن از امید. دوستی اش با نوشین چلچراغ این آسمان بود. وقتی با او حرف می زد، از شیرینی امید می چشید و خود را در کنار هُرمز می دید. طفلک دخترک، چنان به او دلبسته بود که گویی در همۀ عمر کوتاهش او را می شناخته است. اما حالا، همه چیز از دست رفته بود. نوشین را مرگ ربوده بود و هُرمز را لیلی می برد. باز او می ماند و پایی لنگ و دلی خون. در آن ساعتها، خود را مهرۀ از کار افتاده ای می دید که با سر، در تار عنکبوت افتاده باشد. سقوطی هولناک به قعر دامی سیاه و تیره.
رعنا هم تمام آن شب را نخوابید. قلبش به خاطر لیلی جریحه دار بود، و پیش وجدان زخم دیده اش احساس عذاب می کرد. اما در کشمکشهای روحی، آنچه غالب می آمد، رها شدن از زخم زبانهای مردم بود. مردمی که او می پنداشت قصۀ لیلی، نُقل مجلسهایشان شده. او پیش از آن به داشتن دختر زیبا و مقبولش همیشه مغرور بود. به لفظ دقیق، احساسی آلوده به تفرعن. خواستگاران شایستۀ زیادی را رد کرده و آرزوی بختی بسیار بلند را برای او داشت. بختی که با دستهای خود او سیاه شده بود. نه... او نمی خواست با برآمدن شکم لیلی، بیش از آن خوار و سرافکنده شود. ندای وجدانش را خفه می کرد و آرزو داشت آن چهل و چند ساعت به سرعت بگذرد. دلبستگی لیلی را به آن جنین هنوز حرکت نیافته، احمقانه می دانست. از نظر او، لیلی با این میل جنون آمیز، بخت خود را در ازدواج دوم از دست می داد. او تا صبح از این دنده به آن دنده غلتید و خدا را به کمک طلبید.
در گذر پایان ناپذیر آن شب، هر سه بیدار مانده بودند و در آن زندان سه گانه، هر یک به نتیجه ای رسیده بود.
با دمیدن سپیده، رعنا به آشپزخانه رفت و خود را سرگرم کرد. برای بیمارستان رفتن هنوز خیلی زود بود. دقایق به کندی می گذشت. لیلی و شیدا پشت درهای بستۀ اتاقهایشان، به حال خود بودند. اندکی از ساعت هفت و نیم گذشته بود که تلفن زنگ زد. قلب رعنا با شنیدن صدای زنگ چنان فرو ریخت که رنگش پرید: «تلفن از بیمارستان است!» سرآسیمه گوشی را برداشت: «الو... الو بفرمایید.»
صدای محزون و مردانه، پس از سلام به معرفی خود پرداخت: «خانم یاران، من دکتر هُرمز هستم.»
«آقای دکتر هُرمز، تسلیت مرا به خاطر از دست دادن فرزندتان قبول کنید. چه مُصیبتی! امیدوارم خداوند به شما صبر عطا کند.»
«متشکرم خانم. غرضم از تلفن، می خواستم بدانم آیا امروز وقت می دهید که ساعتی مزاحمتان شوم؟» رعنا این اواخر نام او و دخترش را بسیار از زبان شیدا شنیده بود. بعد هم مرگ نوشین باعث شده بود که آشنایی غیابی بیشتری نسبت به او پیدا کند. اما او در آن صبح زود چکار داشت!
شیدا با شنیدن نام هرمز آشفته حال به سالن آمد و چشم به دهان مادر دوخت. اما لیلی فارغ از مسایلی که در جریان بود، همچنان در بستر افتاده و فکر می کرد. رعنا در ادامۀ سخن گفت: «خیلی متشکرم. اما شوهرم هنوز در بیمارستان بستری است.»
او فکر کرده بود که هُرمز به طریقی از بیماری محمود باخبر شده و قصد دارد به عیادتش بیاید. با این محاسبه که می خواهد به این ترتیب بازدید عزای نوشین را به لیلی و شیدا پس بدهد. اما هُرمز او را از اشتباه بیرون آورد: «من با شما کار دارم.»
«با من؟»
«بله، با شما.»
«خواهش می کنم. بفرمایید.»
«می توانم تا دقایقی دیگر خدمتتان برسم؟»
«همین الان؟ اما من عازم بیمارستان هستم.»
«زیاد وقتتان را نمی گیرم، مطمئن باشید. من باید شما را الان ببینم. خواهش می کنم نشانی منزلتان را بفرمایید.»
رعنا تکلیف خود را نمی دانست. در مقابل چنین درخواست غیر مترقبه ای، آن هم در آن صبح زود، حیران مانده بود. در حالی که سعی می کرد الفاظ متین تری را به کار گیرد گفت: «اگر بعدازظهر تشریف بیاورید، من با خیال آسوده تری...»
هُرمز نگذاشت جمله اش را تمام کند. شجاعانه تصمیم گرفته بود زندگی را به خود و آن جنین بی سرنوشت بازگرداند: «اگر ضرورت ایجاب نمی کرد، من هم میل نداشتم با چنین شرایطی مزاحم شوم. اما این یک ملاقات کاملاً مهم و ضروری است.» رعنا با بی میلی و حیرت، نشانی را گفت و او یادداشت کرد. هُرمز پس از یادداشت آدرس، با لحنی فروتنانه افزود: «از اینکه مرا به خدمت پذیرفتید سپاسگزارم. تا چند دقیقۀ دیگر آنجا خواهم بود.» سپس با یک خداحافظی سریع گوشی را گذاشت.
شیدا همانجا روی یک مبل نشست. رعنا حیرت زده با صدای بلند لیلی را صدا زد: «لیلی... لیلی بلند شو. دکتر هُرمز دارد به اینجا می آید.»
لیلی همچون فنر از جا پرید: «چی؟ مامان چه گفتید؟»
«دکتر هُرمز بود که تلفن کرد. اصرار داشت همین الان بیاید اینجا.»
«شما چه گفتید؟ قبول که نکردید؟»
«چرا... البته به او گفتم که عازم بیمارستان هستم. اما او با اصرار زیاد خواهش کرد که همین الان بیاید. متعجب مانده ام که او در این صبح زود با ما چکار دارد!»
لیلی با سرعت به طرف کُمد لباسهایش رفت. رعنا هم برای آماده کردن وسایل پذیرایی به آشپزخانه دوید و شیدا از همانجا که نشسته بود، با قلبی سوگوار آن دو را زیر نظر گرفت.
بیست دقیقه بعد، زنگ در خانه به صدا درآمد. شیدا به سوی در باز کن دوید. دکمه را زد و خود به استقبال رفت. هرمز جامۀ سیاهش را درآورده و در لباس کتان آبی روشن، چهره ای ملکوتی یافته بود. موهای پرپشت و خوش حالتش به چهرۀ جذاب و مردانه اش جلوه ای خاص بخشیده بود. شیدا سلام کرد و بی هیچ کلام اضافی او را به داخل راهنمایی کرد. رعنا به استقبال رفت و لیلی بی آنکه چیزی از آن واقعۀ غیرمترقبه دستگیرش شده باشد وسط سالن به استقبال ایستاده بود. با دیدن هُرمز نفسش بند آمد. حتی نتوانست سلام او را به درستی پاسخ گوید. رعنا هُرمز را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد و شیدا بی آنکه با لیلی که همچنان بلاتکلیف در سالن ایستاده بود حرفی بزند، برای آوردن چای به آشپزخانه رفت.
رعنا در حالی که سخت معذب به نظر می رسید، با جملاتی مرسوم شروع به صحبت کرد: «خیلی خوش آمدید. باور کنید ضایعۀ مصیبتی که به شما وارد آمده، ما را سخت متأثر کرده. از خداوند برایتان آرزوی صبر و بردباری دارم. شیدا به دختر شما خیلی علاقه داشت. این واقعه او را واقعاً غمگین و ناراحت کرده است.»
«متشکرم خانم. افسوس که از دست هیچ کس کاری برنمی آید. دخترم را یک موج عظیم و بی رحم جلوی چشمان خودم ربود و برد.» هُرمز با گفتن این عبارت دگرگون شد. شاید اگر اندکی بیشتر در این زمینه گفته می شد، پایداری مردانه اش را از دست می داد و می گریست. اما ورود شیدا با سینی چای فضای حاکم بر اتاق را عوض کرد. او در حالی که ارتعاش دستهایش به وضوح دیده می شد، سینی چای را جلوی هُرمز گرفت. بعد هم مادر چای برداشت. می خواست از اتاق بیرون برود که هُرمز گفت: «شیدا خانم، لطفاً به لیلی خانم بگویید به اینجا بیایند.»
شیدا نگاهی با مادر رد و بدل کرد و به سوی لیلی رفت. رعنا گفت: «لیلی کمی کسالت دارد. اگر اجازه بدهید...»
هنوز کلامش نیمه تمام بود که لیلی در آستانۀ در ظاهر شد. هُرمز مسحور آن چهرۀ زیبای مهتاب گون، بی اراده از جا برخاست. لیلی همچون گناهکاری که قصد اعتراف دارد، با لبانی خشک از هیجان درون، آهسته سلام کرد و پرسید: «چه چیز در این صبح زود شما را به اینجا کشانده است؟ آیا مرا مسبب...»
هُرمز نگذاشت او به صحبتش ادامه بدهد. در حالی که به نشستن دعوتش می کرد گفت: «من با گذشته ها کار ندارم.»
رعنا از آنچه می گذشت در حیرت بود. نگاهش از لیلی به هُرمز، و از هُرمز به سوی لیلی در حرکت بود. وقتی لیلی نشست، با نگرانی پرسید: «چرا این قدر رنگت پریده؟ حالت خوب نیست؟»
«خوبم. نگران نباشید.»
شیدا در اتاق نشیمن نشسته و گوش به اتاق پذیرایی داشت. هُرمز در حالی که سعی می کرد ارتعاش صدایش را کنترل کند، بی هیچ فوت وقتی وارد بحث شد: «خانم یاران، می دانم وقت مناسبی را برای دیدار شما انتخاب نکرده ام. شما الان باید در بیمارستان نزد شوهرتان باشید. اما هدف من این بود که قبل از تماس با شوهرتان، شما را ببینم. حاشیه نروم، من برای خواستگاری لیلی به اینجا آمده ام.»
رعنا و لیلی هر یک با برداشت خویش، با دهان نیمه باز به هم نگاه کردند. شیدا دور از آنها دستش را جلوی دهانش گرفته بود تا صدای گریه اش بلند نشود. هرمز بی آنکه فرصتی به آنها بدهد، دنبالۀ سخن را گرفت: «من همه چیز را دربارۀ لیلی می دانم. حتی می دانم که او به زودی مادر می شود.» لیلی برخاست تا از اتاق بیرون برود. از شدت هیجان حال تهوع داشت. اما هُرمز با یک کلام او را سر جایش میخکوب کرد: «لیلی، من تو را با بچه ات می خواهم. اگرچه راه دشواری را در پیش خواهیم داشت. اما من پای تمام پیامدهای حقوقی و قانونیش ایستاده ام. پس از تولد بچه، ازدواج می کنیم و مراحل قانونی را شروع می کنیم.»
رعنا همچنان در حیرت بود و از طرز گفتار صریح هرمز سر در نمی آورد. او طوری با لیلی حرف می زد که دال بر سابقۀ آشنایی دیرینه ای بود. هُرمز ادامه داد: «خداوند اگر نوشین را از من گرفت، این رحمت را داشت که مرا صاحب همسر و فرزند دیگری بنماید. لیلی، من همین حالا از تو جواب می خواهم! همین حالا.»
لیلی سر برداشت و با چشمان سیاه و درشتش که زیر پرده ای از اشک، شکوهی روحانی یافته بود، به هُرمز چشم دوخت و گفت: «من نیاز به ترحم ندارم.»
هُرمز در حالی که سعی می کرد احساستش را کنترل کند. پاسخ داد: «اما من دارم.»
رعنا همچون مجسمۀ آهکی که آب برویش ریخته باشند کم کم از انجماد درمی آمد. و قبل از آنکه هُرمز حرف دیگری را که بر زبان داشت بگوید، رو به لیلی کرد و گفت: «من نباید بفهمم اینجا چه خبر است؟!»
لیلی از جا برخاست و رو به مادر و هُرمز گفت: «من چند دقیقۀ دیگر برمی گردم.» و بی آنکه منتظر جواب بماند، از اتاق خارج شد و به جستجوی شیدا پرداخت. او را در اتاق نشیمن و آشپزخانه نیافت. به سرعت به سوی اتاقش رفت. تقه ای به در زد و وارد شد. شیدا با شنیدن صدای در برخاست و راست در جایش نشست. چشمانش از گریه متورم و سرخ بود. لیلی در را پشت سر خود بست و بی مقدمه گفت: «شیدا، بگو چه کردی؟ این یا کار توست یا کار نسرین. خواهش می کنم بگو.»
شیدا معصومانه نگاهش کرد. بی تکلف و مطبوع لبخندی روشن بر لبهایش نشاند. او که کار را با اندوه شروع کرده بود، با شادی به پایان رساند: «نسرین از این جریان بی خبر است. هرچه می خواهی بگویی به من بگو.»
لیلی آغوش باز کرد و او را در بر گرفت و محکم به خود فشرد. سر و چشمش را بوسید و ناله کنان گفت: «عزیزم، من می دانم در چه توفانی دست و پا می زنی. شیدا، شیدای عزیزم، من نمی توانم عشق و احساس تو را نسبت به هُرمز نادیده بگیرم. من نمی توانم با مردی که تو آرزویش را داری ازدواج کنم.»
شیدا خود را به سرعت از آغوش او بیرون کشید و با نگاهی که از آن شراره های عزمی بزرگ شعله می کشید به او خیره شد و با قاطعیت گفت: « لیلی، این تهدید نیست که می گویم، یک واقعیت محض است. اگر پیشنهاد او را قبول نکنی، کاری را که تو می خواستی بکنی من می کنم. خودم را می کشم. فهمیدی؟ خودم را می کشم.»
لیلی وحشت زده نگاهش کرد و اعتراض کنان گفت: «تو دیوانه شده ای. یک دیوانۀ به تمام معنی. تو می خواهی با تهدید مرا وادار به کاری بکنی که می دانم با آرزوهایت بیابان تا بیابان فاصله دارد. اما نمی خواهی بفهمی که من هم نسبت به تو احساسی متقابل دارم. نمی توانم تو را، احساسات و عاطفه ات را، رنج و زجرت را نادیده بگیرم. شاید اگر از آنچه در درونت می گذرد، بی خبر بودم، می توانستم خودم را قانع کنم. اما حالا نه!»
قلب شیدا همچون طبق خورشید شعله ور بود و می سوخت. با آتشی بر زبان گفت: «ای کاش می شد فراموش کرد. اما من فراموش نکرده ام که تو به خاطر من به ازدواج با شاهرخ رضایت دادی.» آنگاه برخاست و قبل از آنکه لیلی بتواند به مقصودش پی ببرد، از اتاق بیرون رفت و به سوی اتاق پذیرایی دوید. لیلی پشت سرش ظاهر شد. شیدا بی آنکه بگذارد آشوب درونش بر کلامش اثر بگذرد، مادر را مورد خطاب قرار داد: «لیلی با دکتر هُرمز ازدواج می کند. این را خودش به من گفت.»
لیلی در آستانۀ در ایستاده بود و با درماندگی پی کلامی می گشت تا بتواند سر و سامانی به وضع موجود بدهد. رعنا حیران و مبهوت به آن صحنه چشم دوخته بود. شیدا ادامه داد: «دکتر، من می خواهم اولین کسی باشم که پیوندتان را تبریک بگویم. ازدواج لیلی با شاهرخ یک تحمیل بود. این را همۀ ما می دانیم. شما هم بدانید. او بعد از آن شکست حق دارد که این بار با میل خود، همسرش را انتخاب کند. این سعادت حق اوست.» بعد به طرف لیلی برگشت و خود را به آغوش او افکند و صورتش را بوسید: «لیلی، تبریک می گویم. من به زودی خاله می شوم. چه سعادت شیرینی.»
رعنا با درماندگی گفت: «یکی به من بگوید اینجا چه خبر است. من که سر در نمی آورم. دکتر هُرمز شما بگویید. پیداست در پس پرده ماجراهایی بوده که من از آن بی خبرم.»
هُرمز نگاهی حاکی از عشق و محبت به لیلی افکند و سپس رعنا را مخاطب قرار داد: «خانم یاران، من در دانشگاه فلسفه تدریس می کنم. دختر شما یکی از شاگردانم بود. من پس از سالها جدایی از همسرم، به رغم تصمیم جدی ام برای مجرد ماندن، متوجه شدم که به لیلی علاقه مند شده ام، و خیلی زود فهمیدم که این احساس متقابل است. با این حال به خودم اجازه نمی دادم به دختری که تفاوت سنی زیادی با من دارد پیشنهاد ازدواج بدهم. تا اینکه او اولین نامه اش را در یکی از روزهای زمستان، به دستم داد. در نامۀ لیلی، نشانه های تشخص، وقار، و در عین حال علاقه مندی به من وضوح پیدا بود. این نامه مرا دگرگون کرد، آن طور که در اولین فرصت از او تقاضای ازدواج کردم. او هم در نامۀ بعد به من پاسخ مثبت داد. اما نوشته بود باید اندکی به او فرصت بدهم. البته دلیلش را ننوشته بود. از آن به بعد هر روز منتظر بودم تا او آمادگیش را برای ازدواجمان اعلام کند. ولی کم کم متوجه شدم که دفع الوقت می کند و بی هیچ دلیل بارزی مرا سر می گرداند. به همین دلیل در آخرین نامه ام به او هشدار دادم که یا تکلیف را روشن کند، یا بدون فوت وقت به خواستگاریش خواهم آمد. اما جواب او عکس همۀ تصورات من بود. او در یک نامۀ تکان دهنده که وجودم را به لرزه درآورد، به من خبر داد که مرد دیگری را برای ازدواج انتخاب کرده است. این ضربه، چنان بیرحمانه بر من وارد آمد که تا هفته ها نتوانستم احساسات جریحه دار شده ام را بهبود ببخشم. وقتی او ارتباطش را با من قطع کرد، بیش از من نوشین بود که برای او دلتنگی می کرد.»
در اینجا هُرمز سکوت کرد. زخم سوزان مرگ نوشین، چنان در قلبش تازه و زنده بود که با بردن نامش می سوخت و آتش می گرفت. لبخندی بر کنج لب رعنا نشسته بود- کلید در بستۀ گنج امید. نشانی از اعتمادی محبت آمیز. سپاسی به دور از مصلحت اندیشی. نشانی ساده و بی غش از نماد کشتزار روح، که طرح چهره اش را از درون خاکستر اندوهبار زمانه، زنده و باصفا نشان می داد. بی آنکه بداند، بر این انتخاب، نه تنها به سود خودش، که برای پالایش کلاف این اضطراب دل آشوب همه گیر مُهر تأیید می زد: «آقای دکتر هُرمز، خواهش می کنم ادامه ندهید. می دانم چقدر برایتان سخت است.» بعد در حالی که می شد از چهره اش اراده بر تصمیمی بزرگ را دید، به لیلی گفت: «لیلی، کاش قبل از اینکه همه دچار یک دردسر بزرگ بشویم، ما را در جریان این موضوع می گذاشتی. به هر حال، هیچ کس تو را از این وصلت منع نخواهد کرد. دیگر نمی خواهم خطای گذشته را تکرار کنم و به جای تو تصمیم بگیرم.»
لیلی به نرمی لبخند زد. لبی خندان و دلی خونین داشت. همه چیز به ظاهر در حد کمال مطلوب بود. اما شیدا چه؟ تکلیفش را با او نمی دانست. اگرچه او نشان داد روح بزرگی بر قالب جسم کوچکش حاکم است، اما به هیچ گرفتن امید و آرزوهای او کار آسانی نبود. رعنا از سکوت لیلی مضطرب بود. بی آنکه به هُرمز احساس خاصی پیدا کرده باشد، او را تأیید می کرد. شاید این تأیید، بعدها رنگ دیگری از احساس به خود می گرفت، ولی در حال حاضر، رنگ و بوی «مصلحت» داشت. مجد و مهری، تمام دوستان و آشنایان و فامیل می دیدند، و از همه بالاتر، به گوش شاهرخ می رسید که لیلی، با همۀ شکستها، به همان زودی به خانۀ شایستۀ بختی سپید می رود. با این نتیجه گیری، بی صبرانه منتظر پاسخ مثبت لیلی بود: «چرا ساکتی؟ اگر تو از اول به این ماجرا اشاره می کردی، شاید هرگز دچار چنین دردسری نمی شدیم. تو رنج من و پدرت را درک می کنی. می بینی، پس از بازگشت تو به ایران، در حقیقت ما با مرگی تدریجی دست به گریبان هستیم. خوب، چه تصمیمی داری؟»
لیلی که تا آن لحظه سر به زیر داشت، سربرداشت و مستأصل به چشمان مادر نگاه کرد. در یک لحظه به زبانش آمد که از شیدا بگوید. اما می دانست حرف بیهوده ایست. او شیدا را در موضعی که قرار داشت محکم و بی خلل می دید. او حتی به تصمیمی دیوانه وار تهدیدش کرده بود «خودم را می کُشم.» با خود اندیشید: چنین فکر احمقانه ای را من به ذهن او القاء کردم. چند روز پیش بود که با این حربه مادر و پدر را تهدید کردم. از تداعی ماجرای آن روز منفعل شد. نگاهی به سوی شیدا انداخت. قلبش از محبت او سرشار بود. چقدر او را دوست داشت. شیدا نگاه او را گرفت. لبخندی که صد معنی داشت، روی لبش نقش بست. با این لبخند به لیلی قوت قلب می داد و او را در بن بست یک تصمیم گیری عظیم یاری می کرد. اما وقتی او را همچنان متزلزل و سرگردان دید، نگاهش همان نگاه تهدیدآمیز شد.
رعنا سکوت را شکست: «لیلی، مسئلۀ طلاق که حل شده است. می ماند مراحل قانونی تعیین تکلیف بچه که فکر نمی کنم در آن مرحله هم دچار مشکلی بشویم.»
لیلی آنجا نبود. هر تکۀ وجودش به سویی رفته بود. به سوی پدر، شیدا، هُرمز، فرزندش، احساس عجیبی داشت. همین چند دقیقۀ پیش مادر گفته بود: «دیگر نمی خواهم خطای گذشته را تکرار کنم و به جای تو تصمیم بگیرم.» اما در حقیقت باز هم به نوعی او را در تنگنای خواستۀ خودش گذاشته بود. برایش مهم نبود هُرمز چگونه انسانی است. عنوان «دکتری» و چهرۀ جذاب و شنیدن ماجرای روابط عشق آمیز آن دو، دلیل راضی کننده ای بود که وجدانش را ساکت نگه دارد. در حال حاضر به یک چیز می اندیشید- احیای غرور از دست رفته! معنی سکوت لیلی را نمی فهمید. مگر آنچه هرمز گفت حقیقت نبود؟ پس چرا با گشوده شدن چنین راه مفری فریاد نمی زد و نمی گفت بله.
«اعصابم خرد است. در یکی از همین روزها، من هم به درد محمود گرفتار می شوم.» کلام او رنگ تهدید داشت. این را نه تنها لیلی، که شیدا و هُرمز هم دریافتند.
لیلی اندیشۀ دیگری داشت. یک زندگی آرام و بی تهدید. در گوشه ای خلوت و بی هیاهو. در کنار فرزندش. با همۀ عشقی که به هُرمز داشت، ازدواج با او را، دیگر داروی درمان درد خود نمی دید. مگر دغدغۀ فکر شیدا می گذاشت از زندگی با هُرمز لذت ببرد! فداکاری او را چون یوغی آهنین بر گردۀ خود حس می کرد. نه... طاقت این بار گران را در خود نمی دید! مگر می شود در مرگ آرزوهای او، به زندگی رسید؟ مگر می شود او را ندیده گرفت و پا بر روی امیدهایش گذاشت؟ این در توان او نبود. برخاست تا سینی چای را بیرون ببرد. زیر آن فضای سنگین، صدای لِه شدن وجود خود را می شنید.
رعنا با اعتراض گفت: «تو بنشین، شیدا این کار را می کند.»
دلش می خواست فریاد بزند: شیدا دلخون است. شیدا مجروح است. شیدا تنهاست. فقط شیدا معنی سکوت او را می فهمید. از ذهنش گذشت: به فکر من نباش. من کجا و عشق هرمز کجا؟ از اول هم باید می فهمیدم، یک دلقک مسخره بیشتر نیستم. سینی را برداشت و استکانها را در آن جای داد و از اتاق خارج شد. لیلی دردمند، با چشم او را دنبال کرد. انگار تازه راه رفتن کج، کج او را می دید. قلبش فشرده شد. سپس با نگاهی خشم آلود، مادر را برانداز کرد. چرا او نمی گذاشت وضع موجود حفظ شود؟ چرا متوجه نبود که این هم یک تحمیل است؟ تحمیلی به مراتب سنگین تر و دشوارتر از ازدواج با شاهرخ! آه... مادر، چرا فقط از غرورت دستور می گیری؟ چرا نظر مردم را بر زندگیمان حاکم می کنی؟ نظر آنها چه اهمیتی دارد؟ من خسته ام. روح و جسمم آسیب دیده است. در مقابل هرمز احساس ضعف می کنم. چطور بچه به بغل به خانه اش بروم! هیچ کس صدای تفکراتش را نشنید. شیدا با سینی چای برگشت. چای را جلوی هرمز و مادر و لیلی گرفت. بعد روی یک مبل نشست. رعنا به ساعت نگاه کرد. دلش شور محمود را داشت.
هرمز گفت: «من شما را به بیمارستان می رسانم نگران نباشید.»
رعنا کلافه و مضطرب به لیلی گفت: «من معنی سکوتت را نمی فهمم.»
لیلی از ذهنش گذشت: باشد. باز هم شما پیروز شدید. آن وقت با صدایی ضعیف گفت: «من که لیاقت مادری نوشین را نداشتم. اما می دانم هرمز پدر خوبی برای بچۀ من خواهد شد.»
رعنا برخاست و اشک شوق ریزان لیلی را در آغوش گرفت: «عزیزم مبارک باشد. آه... آسوده شدم. امیدوارم در کنار هم خوشبخت باشید. بلند شوید همگی به بیمارستان برویم. محمود منتظر است!»
همگی از فراز موانع بالا آمده بودند. شیدا آرام بود. نوری، همچون آفتابی که بر ارواح تاریک بتابد، جهان ذهنش را جلوه ای خاص بخشیده بود. هیاهوی شوم و خش دار بغض و کینه های گذشته، جایش را به نغمه های همدردی داده بود. او با گذشت از مرحله ای دوزخی، از توهم بدر آمده و بر چهره اش درخششی از بهترین اندیشه ها جلوه گر بود. بلند همتی اش را زیر آیینۀ صاف چهرۀ فرشته گونش پنهان کرده بود و در پهنۀ موج خیز جزیرۀ قلبش، به تمامی ایستاده و به تمنای بهبود جان آشوب زده اش، خدا را صدا می زد. نیاز به سخن گفتن نبود. در شجاعت خاموشی توفان زده اش، محروم از کامیابی آسمان زرین عشق، این زمزمه را با خود تکرار می کرد. من فراموش شدم، خودم می دانم.

پـــایـــان
heaven-born آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۵ بعد از ظهر   #55 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
taraneh joon آواتار ها
 
taraneh joon به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 22 تا 31

مي گفتي خوب، اگركس ديگري پايش درميان نيست، شاهرخ باهرمرد ديگري كه به خواستگاريت بيايد، ازنظرشناخت توفرقي نمي كند، تازه مي خواهم بگويم شاهرخ با توبيگانه نيست.سالهاست كه تورا درفكرش دارد.
ليلي بانفسي بلند سينه اش را سبك كرد.اندوه را درتمامي قلبش حس مي كرد. ازسخنان مادر درعجب بود. چه آسان خودش را قانع مي كرد. چه آسان به خوداطمينان مي داد كه دخترش به كس ديگري دلبسته نيست .با نگاهي درمانده به مادرچشم دوخت وگفت: دوسه روزبه من فرصت بدهيدتاتصميم نهايي را بگيرم.مامان جان،لطفا دراين دوسه روز را حتم بگذاريد نخواهيد كه هرچندساعت يكبار ازمحسنات شاهرخ ومهري جون وآقاي مجد بگوييد خودم مي دانم ، آنها نظير ندارند.!
كاش چشمانت را كمي به روي سعادتي كه دارد نصيبت مي شود بازمي كردي تو درآمريكا زندگيت را شروع خواهي كرد .آزاد وخوشبخت خواهي شد. بايد مي دانستي چه كساني حسرت تورا مي خورند، تاباوركني كه چقدر خوش شانسي ، آن هم باآن پسركه ازهمه نظرتكميل است . با اين سن كمش آنقدركتاب ودرس خوانده كه مثل فيلسوفها شده بعضي از نامه هايش را مهري داده ، من خوانده ام، واقعا نابغه است .
ليلي معترضانه پاسخ داد:نمي دانم چرا شما فكرمي كنيد كه آمريكا بهشت موعوداست .مثل اين كه چشم وگوشتان را به روي فجايعي كه درآن بهشت رخ مي دهد بسته ايد .ازنظر من آنجا يك باغ وحش آدمي است .ديگر اينكه من دلم مي خواهد بايك مرد عادي ازدواج كنم، نه بايك فيلسوف !» مادرنگاهي تاسف بار براوانداخت وبادلخوري اتاق را ترك كرد شيدا پشت درايستاده وهمه چيز را شنيده بود مادرنگاهي سرزنش بار به سويش افكند: شيدا ،كارخوبي نمي كني . اگرليلي بفهمد خيلي ناراحت مي شود.
بارفتن مادر، ليلي نامه را اززيربالش بيرون آورد وخواند تا آن لحظه سعي كرده بود اشكش سرازير نشود،ولي طاقت ازدست داد درهمان حال به سوي تلفن رفت. نسرين را مي خواست .نسرين خودش گوشي را برداشت وليلي گريان گفت: نسرين سلام .كي آمدي خانه ! سلام چرا گريه مي كني؟ چه شده؟ من همين الان رسيده ام . مي توانم تورا ببينم ؟ كي؟ همين الان .
خيلي خوب، بلندشوبيا، نگرانم كردي ، اتفاقي افتاده ؟
وقتي آمدم برايت مي گويم .
ليلي گوشي را گذاشت ،نامه را درجيبش فروبرد اشكهايش را پاك كرد وازاتاق بيرون رفت شيدا هوايش را داشت .به سويش رفت :كجا با اين عجله .
مي خواهم به خانه نسرين بروم .
مگرسرت دردت نمي كند؟
چرا! اين قدرسوال پيچم نكن! شيدامثل هميشه بغض كرد،چنان زودرنج ونازكدل بودكه همه را مستاصل مي كرد ليلي بانرمش بيشتري گفت : معذرت مي خواهم نبايد تند مي شدم بعدصورتش را به طرف شيدا بردكه اورا ببوسد .اما شيدا خودش را پس كشيد ليلي بااندوه صدا زد مامان من مي روم خانه نسرين !
يكدفعه چطورشد؟ مگرسرت دردنمي كند؟ استراحت كن.برايت آب ليموگرفته ام يك مسكن بخور.
ليلي كلافه بود باسرعت به آشپزخانه رفت قرص را به دهان انداخت وآبليمو را سركشيد مادررا بوسيد وازخانه خارج شد شيدا ازپشت پنجره اتاقش آنقدر نگاهش كرد تادورشد، بعدروي تختخوابش درازكشيد وزمزمه كرد: خدا يا يك گوسفندنذرمي كنم كه ليلي زن شاهرخ بشود.
نسرين منتظر بود،به محض آنكه صداي زنگ دربرخاست به استقبال رفت.ليلي اندوهگين وگرفته همان دم درخودرا به آغوش اوانداخت ! نسرين كمكم كن كمكم كن.
نسرين به سكوت وآرامش دعوتش كرد: خودت را كنترل كن، ممكن است ازپشت پنجره نگاهمان كنند.بي طاقتي نكن بعددست اورا گرفت وبه اتاق خودش برد: خوب حالا هرقدردلت مي خواهدگريه كن اما اميدوارنباش كه باگريه وزاري كاري درست بشود.
نسرين توبگوچكاركنم .بامامان چه كنم؟ بامهري جون وشاهرخ چه كنم؟ ازهمه مهمتر باشيداچه كنم؟ اومحكم ونفرت زده روبه رويم ايستاده من براي رسيدن به هرمز بايد ازروي جنازه اوبگذرم .
باوركن هرمز براي توشوهر مناسبي نخواهدبود. چون الان برايت غيرقابل دسترس است اين طورحريص هستي اما وقتي خواستي زير يك سقف بااوزندگي كني آنوقت متوجه اشتباهت مي شود روياها مثل مه درتابش آفتاب محومي شوند.تومي ماني ويك حقيقت محض هرمز چهل ساله ونوشين سيزده ساله دربرابرت قد علم مي كنند.بيست سال تفاوت سن كافيست تادنياي دونفررا فرسنگها ازهم فاصله بدهد .دراين فاصله بعيد هم كسي ايستاده تا باهمه وجود اورا ،يعني پدرش را براي خودنگه دارد. او هرگزنخواهد توانست تورا به جاي مادرش بپذيرد .به قول خودهرمز، اوهرسال تابستان كه به پاريس نزدمادرش يم رود وبرمي گردد ،تامدتها آدم ديگري مي شود.لجوج وعبوس، سركش وعصيان زده ،حالافكر كرن كه مسئله بلوغ را هم به اين همه بيفزايي وكسي را هم به نام زن پدر مقابلش بنشاني ، ببين چه هنگامه اي مي شود.
تواشتباه مي كني .من براي نوشين مثل يك مادرواقعي خواهم شد. تونمي داني درآن چنددفعه اي كه اورا ديدم ، احساس كردم چقدردوستش دارم .
اين احساس توست. اما درباره احساسات اوهيچ چيزنمي داني ازكجا معلوم كه اين احساس متقابل باشد. به صرف اينكه هرمز درنامه اش نوشته كه نوشين را براي پذيرفتن توآماده كرده است نبايد دلخوش كني،موضوع نوشين به كنارخودهرمز باتفاوت سني كه با تودارد ،نخواهد توانست خواسته هايش را به خواسته هاي يك دختربيست ساله آنقدر نزديك كندكه به تفاهم كامل برسد. اويك عمر پرنشيب وفرازرا پشت سرگذاشته ، پخته وسردوگرم چشيده شده ممكن است به عنوان يك پدر بتواندشورشرهاي دخترنوجوانش را تحمل كند،اما درمورد توچنين نخواهدبود اوازتو انتظار داردكه جبران شكستش را درازدواج اول بكني. به نيازهاي روحيش پاسخ شايسته بدهي ،بادخترش آنچنان كناربيايي كه دغدغه خاطرنداشته باشد.
ليلي موضوع عشق وعاشقي بين شاگردواستادچيز تازه اي نيست اغلب دختران جوان محدوديت معلم،دبير، يااستادخوش پوش وخوش قيافه شان مي شوندمردي كه روبه رويشان پشت تريبون مي ايستد وباسحر كلام، ووسعت اطلاعات وچهره دوست داشتني ودرنهايت، ابهتش آنان را مجذوب مي كند.آنهاعاشق اين مجموعه مي شونداما وقتي باحماقتهاي حادشان، خانواده شان را مجبور به پذيرش خواستشان مي كنند وبا اوازدواج مي نمايند. وزيريك سقف مي روند،آن وقت به معادلات زيرمجموعه مي رسندوهمه چيزحقيقي مي شود.وقتي مرد روياهايشان را با پيژاما وعرق گير، ياموهاي ژوليده وچشهاي پف كرده ودرحال دهن دره وكش وقوس آمدن دررختخواب مي بينند،ياازصداي خرخرشان نيمه شب بالشتشان را زيربغل مي گيرند ومي روندروي كاناپه گوشه حال مي خوابند يا غرغرهايش را دراعتراض به اسراف وولخرجي، ياهربهانه ديگري مي شنوند ،آنجاست كه ديگرازآن مجموعه عشق برانگيز چيزي برايشان باقي نمي ماند ودرنظرشان اوهم مردي مي شودمثل همه مردان برسرموضوعات پيش پا افتاده روزمره هستند .توداري قصه اي را شروع مي كني كه پيش ازتو بارها اتفاق افتاده ونتايج شومي داشته است.تاآنجا كه كاربسياريشان به طلاق انجاميده نه استادپرجاذبه وپرابهت توانسته خود را به دنياي پرشوروشرهمسرش نزديك كند،ونه دختر خانم آداب وعبادات وخواسته ها وسليقه هاي يك مرد ميانسال را تاب آورده بدبخت تر ازآنها،كودكاني هستندكه دراين ميان قرباني مي شوند.
نسرين، تومثل مادربزرگها حرف مي زني، عشق تابع هيچ قانوني جزقانون خودش نيست نه منطق سرش مي شود، نه ادب وآداب ، ونه خطر، تورا به خدا اين قدرمرا نترسان !
نسرين حالتي بخصوص داشت .درچهره اش تصميمي توام با ترديد نقش گرفته بود. يكي دوبارخواست ازجايش برخيزد اما دوباره سرجايش ماند به نظرمي رسيدديگرحواسش آنجا نيست.ليلي ادامه داد: من اورا خوشبخت مي كنم وخودم هم دركنارش خوشبخت خواهدشد.قلبم گواهي مي دهد تويك بارديگر نامه اش را بخوان تاباوركني كه من چقدر برايش اهميت دارم .بعد دستش را داخل جيبش برد .نامه را بيرون آورد وجلوي نسرين گذاشت : برداربخوان ببين باچه احساسي اين نامه را نوشته است .نسرين نامه را به دست گرفت.اما هنوز همان حالت ترديد درحركاتش پيدابود.نامه را دوباره روي ميزگذاشت نگاهش را به چشم ليلي دوخت لبخندي موهوم بركنج لبش نشست .پيدا بودمي خواهدپرده ازرازي بزرگ بردارد بعد بانگاهي مصمم درفضا خيره نگريست، وآن طور كه گفتي درگرفتن تصميمي سخت دست وپا مي زند، به ناگهان ازجابرخاست وبي آنكه سخني بگويد ،به سراغ كتابخانه كوچكي كه دركناراتاق بودرفت. كتابي را برداشت وباخودبه سرميز آورد.چشم ليلي براوبود. نمي دانست نسرين از آوردن كتاب چه منظوري دارد.نسرين روي صندلي نشست .سخت به هيجان آمده بود.نفسهاي بلند مي كشيد كتاب را درآغوش گرفت وپيشانيش را روي آن گذاشت.بعدآن را به سينه اش چسباند .آنچنان كه گفتي عزيزي را درآغوش دارد.اندكي بعدسرش را بالاگرفت وچشمان خيس ازاشكش را به ليلي دوخت.
لييل به رغم همه چيز،مجبورم كردي كه رازي را به توبگويم، رازي كه ...
باصداي بلندبه گريه افتاد ونتوانست ادامه بدهد.ليلي مبهوت مانده بود. كسي كه ازدرونش فريامي زد نسرين هم دلباخته هرمز است.طاقت ازدست داد.باصدايي كه گفتي ازآن سوي كوهها به گوش مي رسيد،بي رمق وكم نفس گفت: پس توهم ...
نسرين آنچنان كه گويي ازخواب پريده باشد،چشمانش را فراخ كرد وباتهاجم گفت: نه ديوانه ،حالا چون شيدا هم خاطرخواه اوشده ، خيال مي كني همه دلداده اوهستند؟ مازنها همين طور هستيم وقتي يه مردي دل مي بنديم، خيال مي كنيم ديگرنظير اودردنيا وجودندارد. وچشم تمام زنها به اوست و مي خواهند اورا از مابقاپند.
آن وقت ديگرتاخير را جايزندانست كتاب را بازكرد عكسي ازميان صفحات آن بيرون آورد وبه دست ليلي داد.درعكس،پسركي دوسه ساله وزيبا، باچشمهاي درشت وموهاي پرپشت وصاف كه تاروي ابروهايش ريخته بودديده مي شد ليلي بادقت عكس را برانداز كردوبانگاهي پرسشگر به نسرين كه همچنان شفته حال مي نمودنظر دوخت وپرسيد: اين عكس كيه ؟
نسرين چشمانش را به سقف دوخت تاجلوي ريزش اشكهايش را بگيرد. باصدايي خفه گفت: عكس پسرمن است! اسي عزيزمن اسماعيل من .ليلي حيران مانده بود.نسرين هرگزنگفته بودكه صاحب شوهر وفرزندبوده است. آن دواز ترم اول بايكديگر دوست شده بودند ،ولي درطي مدت دوستي شان، نسرين اين طوروانمود كرده بوددختري است كه هنوزدرخانه پدرومادرش زندگي مي كند گفته بودكه چندسال گذشته رابه كارهاي هنري مشغول بوده ويكمرتبه به صرافت ادامه تحصيل افتاده است. ليلي دربرابر آنچه به ناگهان شنيده بودهنوز مبهوت بود.ژ
نسرين اندكي برخودتسلط يافت وعكس را ازليلي گرفت.ازپشت پرده اشك نگاهي آشوبگر برآن افكند. آنگاه لبهايش رابه آن چسباند وصداي هق وهقش بلندشد. درميان گريه گفت:ليلي ،اگرنمي توانستي دست به ازدواج باهرمز بزني،هرگز چنين رازي را برايت افشا نمي كردم .من نمي خواستم دردانشكده هيچ كس ازرازم باخبرشود. اماتومجبورم كردي كه برايت بگويم چه سرنوشتي داشته ام .
آنوقت بااحساسي اندوهبار، جان برهنه ، جان تب زده اش را بي برده نشان داد. گفتي باصداي بلندفكر مي كرد اندوههاي نهفته اش، بانگاهي هيجان زده وبي همتا رازمي گفتند رازضيافت بي اعتبارطبيعت راه آن بهشت دروغين كه پس ازگذشتن ازآستانه سوداها، زنجير پندارها رامي گشندودر كناره مرز نيستي مقيم مي گردد.
وقتي به ابراهيم دل بستم، سال آخردبيرستان بودم اوازدوستان صميمي شوهرخواهرم بود. تحصيلاتش را درهلند به اتمام رسانده بود وبايك دخترهلندي ازدواج كرده ومقيم آنجا شده بود.ازدواجي ناموفق كه بيش ازدوسال دوام نيافته بودوازيكديگر جداشده بودند.ابراهيم پس از آن شكست تصميم گرفته بود ديگرازدواج نكند. درهلند به كارآزاد اشتغال داشت باشوهر خواهرم دركارصادرات وواردات بود.گهگاه براي ديدار خانواده اش به ايران مي آمد.درآن ديدارها ،اصرا خانواده اش مبني برازدواج مجددتوبايك دخترايراني، دروي موثر نيفتاد وهمچنان اززيربار چنين پيشنهادي شانه خالي كرده بود. اسم او را اززبان خواهر وشوهرخواهرم زيادشنيده بودم ، ولي هرگز نسبت به اوكنجكاو نشده بودم اما روزگارهميشه دلش مي خواهد بازيهاي عجيب وغريب داشته باشد حالانوبت من بود كه بازيچه يكي ازاين بازيها شوم .يك شب خواهرم مهماني مفصلي داشت.ازمن خواست كه به كمكش بروم. درآن زمان من فقط هجده سال داشتم . امتحانات ثلث اول را به پايان رسانده ومصمم بودم درسها را آنچنان بخوانم كه يك ضرب وارده دانشگاه شوم .آن شب من خيلي زيباشده بودم .نه اينكه فكركني ازخودم تعريف مي كنم نه اصلا جواني خود زيبايي است،علي الخصوص كه حسن خدا داد هم برآن اضافه شده باشد.شايد اگر آن همه اززيان اين وآن درباره زيبايي ام نمي شنيد،الان اين طور خودخواهانه ازآن حرف نمي زدم. اماهميشه موردحسرت دوستان وآشنايان وفاميل بودم .همان شب هم خواهري توي آشپزخانه گفت:نسرين، با اين لباس ماه شدي، وبوسه اي ازسرمحبت برگونه ام نشاند،ساعت هشت بودكه كم كم سروكله مهمانها پيداشد.
آخ ليلي، معذرت مي خواهم من بدون توجه به حال تودارم وپرحرفي مي كنم .
ليلي آنچنان كه گفتي ازدنياي ديگربرگشته است،مشتاق وپرتمنا، باكلامي كه رنگ اعتراض برآن بودگفت: نسرين خواهش مي كنم بگوبه من اعتماد كن اين رازبراي هميشه درقلب من خواهدماند مطمئن باش.
نسرين عكس را دوباره لاي كتاب گذاشت كتاب را بست وادامه داد: در ميان مهمانان زن ومردي بودندكه ابتدا من آنها را زن وشوهرپنداشتم .البته به نظرهمسن وسال مي آمدند وباهم رفتاري صميمي داشتند اماموقع معرفي ازاشتباه بيرون آمدم .آنها خواهروبردار بودندخواهرم شيرين هنگام معرفي آنها گفت: توآقاي ابراهيم را دورادور مي شناسي، ايشان همان دوست صميمي ساسان هستند كه درهلند زندگي مي كنند ايشان هم احترام خانم،خواهر آقاي ابراهيم هستند.گفتم بله بله تعريفشان را ازتووساسان زيادشنيده ام خوشحالم كه امروزبه عنوان ميزبان درخدمتشان هستم.
ابراهيم واقعامردجذابي بودچهره روشن ونگاه نافذش برديگران اثر مي گذاشت. قدي متوسط داشت واندامش ازتعليمات ورزشي منظم خبر مي داد.آنچه بر اين مجموعه دلنشين مي افزود، موهاي جوگندمي اش بودكه اورا مردي چهل وچند ساله نشان مي داد آن شب بي اراده به سوي او وخواهرش كشيده شدم آنهاهم با من گرم گرفتند. ازدرس ومدرسه ام پرسيدند. ازدوستان وهمكلاسيهايم سوال كردند اما چيزي كه بيشترمرا خوشحال مي كرد ،تحسين ابراهيم اززيبايي هام بود.اوگفت نسرين خانم، شما مثل شكوفه هاي بهاري زيبا وپرطراوت هستيد آيا قدرزييايي وسلامتي تان را مي دانيد؟ به شما توصيه مي كنم ازدندانهايتان خوب محافظت كنيد بايد هشياروبيدارمراقب نعمتهاي خدادادتان باشيد . درشستن دندانهايتان بعداز هرغذا اصلا اهمال وتنبلي نكنيد.
تعريف وتمجيد اززيباي ام دلنشين بود،ولي اينكه اوروي شستشوي دندانهايم آن قدر تكيه كندبرايم چندان مطلوب نبود.اما نمي دانستن كه اين توصيه بيانگرچه چيز ناخوشايندي است. بعدها فهميدم كه اين توصيه ،به نوعي،دلسوزي توام با تحكم پدرانه است .پدري كه هنوزفرزندش را نه كامل مي داند ونه بالغ ، به همين جهت دربرابرش احساس مسئوليت مي كند تا اورا ازجميع جهان مطابق الگوهاي خوددرآورد. آن شب من قدم به دنياي ديگرگذاشتم .دنيايي كه باهمه ابهام وپيچيدگي اش برايم دري از دروازه هاي بهشت بود. خواب ازچشمم گريخته بود وتاسحر صحنه هاي شب قبل درذهنم جان مي گرفت ومحظوظم مي كرد .بخصوص دعوت ابراهيم ازمن براي شركت درمهماني هفته آينده اش چنان سرمستم كرده بودكه نمي دانستم با آن همه خوشبختي چه كنم هفته آينده مهماني درخانه احترام خانم برگزار مي شد ولي درحقيقت ابراهيم ميزبان بودگفته اودرآخر مهماني خانه شيرين، به طوركامل درخاطرم هست اورو به خواهرم كردوگفت شيرين خانم حضورنسرين خانم را درمهماني هفته آينده فقط به شانس بلندخودم ربط مي دهم .شوهر خواهرم درپاسخ اوبه شوخي گفت: يعني امشب شانس مابلندبود؟ همه باهم خنديديم امامن غيرازخنده ظاهري باتمام تاروپودوجودم مي خنديدم. آن هم خنده اي سرخوشانه و سرشار ازحسي عميق وشادمانه روزبعدجمعه بودشيرين خيلي اصرار كردكه ساسان مرا به خانه برساند تابه درسهايم برسم،ولي من باپافشاري نزدش ماندم .هم به دليل كارسنگيني كه ازمهماني شب قبل باقي مانده بود،هم اينكه دلم مي خواست درباره اوازشيرين چيزهايي بپرسم.البته شيرين چيزي بيش از آنچه قبلا ازاومي دانستم نگفت ،ولي من ازتكرار آنها وبردن نام اولذت مي بردم .
شيرين ،ابراهيم دقيقا چندسال دارد؟
همسن ساسان است.بايدچهل ودوسال را داشته باشد. حالايك سال كمتر يا بيشتر را نمي دانم، ولي باهم همكلاسي بوده اند.
ابراهيم بعداز متاركه باهمسر خارجي اش، ديگرازدواج نكرد؟
به طوررسمي نه ، ولي دراروپا ماشرت زن ومرد بدون ازدواج خيلي متداول است .احتمالا او ازاين نوع معاشرتها زياددارد!
باشنيدن اين مطلب بي اختيار احساس حسادت كردم .بي آنكه هيچ تعهدي بين من وآن مرد درحقيقت غريبه باشد،حس مالكيت دروجودم سر برآورد ه بود. باكنجكاوي بيشترپرسيدم .
ابراهيم ازآن مردهايي است كه باهمه زنها سروسرپيدا مي كند؟
درجامعه ما اين طوردوستي ها اسمش سروسر است ولي دراروپا وآمريكا امري طبيعي است
خلاصه آن روز باسوالهاي پي درپي ام شيرين را كنجكاوكردم تاجايي كه اوگفت:
حالاچرا اين قدردرباره اوسوال مي كني؟
اين حرف شيرين باعث شدكه ديگر درمورد اوسوالي نكنم اما در حقيقت تشنه دانستن جزئيات زندگي اوشده بودم .تمام آن يك هفته را بي اختيار به اوفكركردم. درطول آن هفته ،يك بارشيرين به خانه مان آمدمحكم وقاطع به اوگفتم:
ابراهيم واحترام خانم ازمن براي مهماني شب جمعه دعوت كردند من باشمامي آيم.
نگاه زيركانه شيرين نشان دادكه دستم را خوانده است ،ولي به روي خودش نياورد وجواب داد:
باشد،شب جمعه آماده باش، ساعت هشت ونيم به دنبالت مي آييم .
درطول هفته دورازچشم مامان تمام لباسهاي اووخودم را پوشيدم وجلوي آيينه ژست گرفتم. مي خواستم بهترين لباسي را كه درخانه بود



زن قـــــداست دارد ....
بــــراى با او بـــــودن بايد مــــرد بود !
نه نـــــر ... !!!






روزهای بارانی را خیلی دوست دارم....
معلوم نمیشود منتظر تاکسی هستی یا آواره خیابان ها.....
بخار هوا ماله سرماست یا دود سیگار.....
روی گونه ات اشک هست یا دانه های باران...
taraneh joon آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر   #56 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~alone angel~ آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

27 تا 36

رازی که...»
با صدای بلند به گریه افتاد و نتوانست ادامه بدهد. لیلی مبهوت مانده بود. کسی از درونش فریاد می زد. نسرین هم دلباخته هرمز است. طاقت از دست داد. با صدایی که گفتی از آن سوی کوهها به گوش می رسید بی رمق و کم نفس گفت:«پس تو هم...»
نسرین آنچنان که گویی از خواب پریده باشد چشمانش را فراخ کرد و با تهاجم گفت:«نه دیوانه حالا چون شیدا هم خاطر خواه او شده خیال می کنی همه دلداده او هستند؟ ما زنها همینطور هستیم. وقتی به مردی دل می بندیم خیال می کنیم دیگر نظیر او در دینا وجود ندارد و چشم تمام زنها به اوست و می خواهند او را از ما بقاپند.»
آن وقت دیگر تأخیر را جایز ندانست. کتاب را باز کرد. عکسی از میان صفحات آن بیرون آورد و به دست لیلی داد. در عکس پسری دو ساله و زیبا با چشمهای درشت و موهای پر پشت و صاف که تا روی ابروهایش ریخته بود دیده می شد. لیلی با دقت عکس را برانداز کرد و با نگاهی پرسشگر به نسرین که همچنان آشفته حال می نمود نظر دوخت و پرسید:«این عکس کیه؟» نسرین چشمانش را به سقف دوخت تا جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد. با صدای خفه گفت:«عکس پسر من است. اسی عزیز من. اسماعیل من.»
لیلی حیران مانده بود. نسرین هرگز نگفته بود که صاحب فرزند بوده است. آن دو از ترم اول با یکدیگر دوست شده بودند ولی در طی مدت دوستی شان نسرین این طور وانمود کرده بود دختری است که هنوز در خانه پدر و مادرش زندگی می کند. گفته بود که چند سال گذشته را به کارهای هنری مشغول بوده و یکمرتبه به صرافت ادامه تصیل افتاده است. لیلی در برابر آنچه به ناگهان شنیده بود هنوز مبهوت بود.
نسرین اندکی بر خود تسلط یافت و عکس را از لیلی گرفت. از پشت پرده اشک نگاهی آشوبگر بر آن افکند. آنگاه لبهایش را به آن چسباند و صدای هق هقش بلند شد. در میان گریه گفت:«لیلی اگر نمی خواستی دست به ازدواج با هرمز بزنی هرگز چنین رازی را برایت افشا نمی کردم. من نمی خواستم در دانشکده هیچ کس از رازم با خبر شود. اما تو مجبورم کردی که برایت بگویم چه سرنوشتی داشته ام.»
آ وقت با احساسی اندوهبار جان برهنه جان تب زده اش را بی پرده نشان داد. گفتی با صدای بلند فکر می کرد. اندوههای نهفته اش با نگاهی هیجان زده و بی همتا راز می گفتند راز ضیافت بی اعتبار طبیعت را آن بهشت دروغین که پس از گذشتن از آستانه سوداها زنجیر پندارها را می گسلد و در کناره مرز نیستی مقیم می گردد.
«وقتی به ابراهیم دل بستم سال آخر دبیرستان بودم. او از دوستان صمیمی شوهر خواهرم بود. تحصیلاتش را در هلند به اتمام رسانده بود و با یک دختر هلندی ازدواج کرده و مقیم آنجا شده بود. ازدواجی نا موفق که بیش از دو سال دوام نیافته بود و از یکدیگر جدا شده بودند. ابراهیم پس از آن شکست تصمیم گرفته بود دیگر ازدواج نکند. در هلند به کار آزاد اشتغال داشت. با شوهر خواهرم در کار صادرات و وادرات بود. گهگاه برای دیدار خانواده اش به ایرن می آمد. در این دیدارها اصرار خانواده اش مبنی بر ازدواج مجدد او با یک دختر ایرانی در وی مؤثر نیفتاده و همچنان از زیر بار چنین پیشنهادی شانه خالی کرده بود. اسم او را از زبان خواهر و شوهر خواهرم زیاد شنیده بودم ولی هرگز نسبت به او کنجکاو نشده بودم اما روزگار همیشه دلش می خواهد بازیهای عجیب و غریب داشته باشد. حالا نوبت من بود که بازیچه یکی از این بازیها شوم. یک شب خواهرم مهمانی مفصلی داشت. از من خواست به کمکش بروم. در آن زمان من فقط هجده سال داشتم. امتحانات ثلث اول را به پایان رسانده و مصمم بودم درسها را آنچنان بخوانم که یک ضرب وارد دانشگاه شوم. آن شب من خیلی زیبا شده بودم. نه اینکه فکر کنی از خودم تعریف می کنم نه! اصلا جوانی خود زیبایی است علی الخصوص که حسن خداداد هم بر آن اضافه شده باشد. شاید اگر آن همه از زبان این و آن درباره زیبایی ام نمی شنیدم الان این طور خودخواهانه از آن حرف نمی زدم اما همیشه مورد حسرت دوستان و آشنایان و فامیل بودم. همان شب هم خواهرم توی آشپزخانه گفت:نسرین با این لباس ماه شدی و بوسه ای از سر محبت بر گونه ام نشاند. ساعت هشت بود که کم کم سر و کله مهمانها پیدا شد.
«آخ لیلی معذرت می خواهم من بدون توجه به حال تو دارم پر حرفی می کنم.»
لیلی آنچنان که گفتی از دنیای دیگر برگشته است مشتاق و پر تمنا با کلامی که رنگ اعتراض بر آن بود گفت:«نسرین خواهش می کنم بگو. به من اعتماد کن. این راز برای همیشه در قلب من خواهد ماند. مطمئن باش.»
نسرین عکس را دوباره لای کتاب گذاشت. کتاب را بست و ادامه داد:«در میان مهمانان زن و مردی بودند که ابتدا من آنها را زن و شهر پنداشتم. البته به نظر همسن و سال می آمدند و با هم رفتاری صمیمی داشتند. اما موقع معرفی از اشتباه بیرون آمدم. آنها خواهر و برادر بودند. خواهرم شیرین هنگام معرفی آنها گفت:«تو آقای ابراهیم را دورا دور می شناسی. ایشان همان دوست صمیمی ساسان هستند که در هلند زندگی می کنند. ایشان هم احترام خانم خواهر آقای ابراهیم هستند. گفتم:«بله بله تعریفشان را از تو و ساسان زیاد شنیده ام. خوشحالم که امروز به عنوان میزبان در خدمتشان هستم.
«ابراهیم واقعا مرد جذابی بود. چهره روشن و نگاه نافدش بر دیگران اثر می گذاشت. قدی متوسط داشت و اندامش از تعلیمات ورزشی منظم خبر می داد. آنچه بر این مجموعه دلنشین می افزود موهای جو گندمی اش بود که او را مردی چهل و چند ساله نشان می داد. آن شب بی اراده به سوی او و خواهرش کشیده شدم. آنها هم با من گرم گرفتند. از درس و مدرسه ام پرسیدند. از دوستان و همکلاسیهایم سؤال کردند. اما چیزی که بیشتر مرا خوشحال می کرد تسحین ابراهیم از زیبای ام بود. او گفت:نسرین خانم شما مثل شکوفه های بهاری زیبا و پر طراوت هستید. آیا قدر زیبایی و سلامتی تان را می دانید؟ به شما توصیه می کنم از دندانهایتان خوب محافظت کنید. باید هشیار و بیدار مراقب نعمتهای خدادادتان باشید. در شستن دندانهایتان بعد از هر غذا اصلا اهمال و تنبلی نکنید.
«تعریف و تمجید از زیبایی ام دلنشین بود ولی اینه او روی شستشوی دندانهایم آن قدر تکیه کند برایم چندان مطلوب نبود. اما نمی دانستم که این توصیه بیانگر چه چیز ناخوشایندی است. بعدها فهمیدم که این توصیه نوعی دلسوزی توأم با تحکم پدرانه است. پدری که هنوز فرزندش را نه کامل می داند و نه بالغ. به همین جهت در برابرش احساس مسئولیت می کند تا او را از جیع جهات مطابق الگوهای خود در آورد. آن شب من قدم به دنیای دیگری گذاشتم. دنیایی که با همه ابهام و پیچیدگی اش برایم دری از دروازه های بهشت بود. خواب از چشمم گریخته بود و تا سحر صحنه های شب قبل را در ذهنم جان می گرفت و محظوظم می کرد. بخصوص دعوت ابراهیم از من برای شرکت در مهمانی هفته اینده اش چنان سرمستم کرده بود که نمی دانستم با آن همه خوشخبتی چه کنم. هفته آینده مهمانی در خانه احترام خانم برگزار می شد ولی در حقیقت ابراهیم میزبان بود. گفته او در آخر مهمانی خانه شیرین به طور کامل در خاطرم هست. او رو به خواهرم کرد و گفت:شیرین خانم حضور نسرین خانم را در مهمانی هفته آینده فقط به شانس بلند خودم ربط می دهم. شوهر خواهرم در پاسخ او به شوخی گفت:«یعنی امشب شانس ما بلند بود؟ همه با هم خندیدیم. اما من غیر از خنده ظاهری با تمام تار و پود وجودم خندیدم. آن هم خنده ای سرخوشانه و سرشار از حس عمیق و شادمانه. روز بعد جمعه بود. شیرین خیلی اصرار کرد که ساسان مرا به خانه برساند تا به دسهایم برسم ولی من با پافشاری نزدش ماندم. هم به دلیل سنگینی کار که از مهمانی شب قبل باقی مانده بود هم اینکه دلم می خواست درباره او از شیرین چیزهایی بپرسم. البته شیرین چیزی بیش از آنچه قبلا از او می دانستم نگفت ولی من از تکرار آنها و بردن نام او لذت می بردم.
ـشیرین ابراهیم دقیقا چند سال دارد؟
ـهمسن ساسان است. باید چهل و دو سال داشته باشد. حالا یک سال کمتر یا بیشتر را نمی دانم ولی با هم همکلاسی بوده اند.
ـابراهیم بعد از متارکه با همسر خارجی اش دیگر ازدواج نکرد؟
ـبه طور رسمی نه ولی در اروپا معاشرت زن و مرد بدون ازدواج خیلی متداول است. احتمالا او از این نوع معاشرتها زیاد دارد! «با شنیدن این مطلب بی اختیار احساس حسادت کردم. بی آنکه هیچ تعهدی بین من و آن مرد در حقیقت غریبه باشد حس مالکیت در وجودم سر بر آورده بود. با کنجکاوی بیشتر پرسیدم:
ـابراهیم از آن مردهایی است که با همه زنها سر و سر پیدا می کنند؟
ـدر جامعه ما این طور دوستی ها اسمش سر و سر است ولی در اروپا و آمریکا امری طبیعی است.
«خلاصه آن روز با سؤالهای پر در پی ام شیرین را کنجکاو کردم تا جایی که او گفت:
ـحالا چرا این قدر درباره او سؤال می کنی؟ «این حرف شیرین باعث شد که دیگر در مورد او سؤالی نکنم. اما در حقیقت تشنه داشتن جزئیات زندگی او شده بودم. تمام آن یک هفته را بی اختیار به او فکر کردم. در طول آن خفته یک بار شیرین به خانه مان آمد.
محکم و قاطع به او گفتم:
ـابراهیم و احترام خانم از من برای مهمانی شب جمعه دعوت کردند. من با شما می آیم.
«نگاه زیرکانه شیرین نشان داد که دستم را خوانده است ولی به روی خودش نیاورد و جواب داد:
ـباشد شب جمعه آماده باش. ساعت هشت و نیم به دنبالت می آییم.
«در طول هفته دور از چشم مامان تمام لباسهای او و خودم را پوشیدم و جلوی آیینه ژست گرفتم. می خواستم بهترین لباسی را که در آن خانه بود بپوشم و زیبا باشم. اما درست نیم ساعت قبل از اینکه شیرین و ساسان بیایند مادر به اتاقم آمد و زیر چشمی براندازم کرد. بعد با لحنی سرزنش بار گفت:
ـلباسهای خودت بیشتر برازنده ات است. یقه باز این لباس با سن و سال تو هماهنگی ندارد لباست را عوض کن.
«از خجالت سرخ شدم و با دلخوری لباس را از تنم بیرون آوردم و یک لباس سبز رنگ را که مال خودم بود پوشیدم. موقع رفتن مامان زیر گوشم گفت: ـجوانی خود زیبایی است. هر چه ساده تر باشی زیباتری.
«آن شب در تمام طول مهمانی ابراهیم را زیر نظر داشتم می خواستم ببینم رفتارش با زنهای دیگری که در آن مهمانی حظور داشتند چگونه است. در آخر یک نمره بیست به او دادم. او چنان مغرور و متفرعن رفتار می کرد که هیچ زنی نمی توانست این امید را به خود بدهد که مورد توجه اوست. همین امر باعث شد که من توجه او را نسبت به خودم یک معجزه بپندارم. از این موهبت آن چنان خوشحال بودم که نمی دانستم از شعف چه کنم. یک بار هم گفت: ـمن از ساسان و شیرین خانم دعوت کرده ام برای چند هفته ای به هلند بیایند. حالا از شما هم دعوت می کنم همراهشان تشریف بیاورید. بی نهایت خوشحال می شوم.
ـمگر شما کی می خواهید بروید؟
ـپانزده روز دیگر.
«دلم فرو ریخت. فقط پازنده روز فرصت داشتم که او را ببینم. تولدم را بهانه کردم و از مامان خواستم جشنی برایم بگیرد. مامان خیلی زود قبول کرد. اما باری دعوت مهمانان دچار اختلاف شدیم. او معتقد بود که من فقط دوستان و همکلاسهایم را دعوت کنم. اما من چیز دیگری می خواستم. من می خواستم به این بهانه ابراهیم را ببینم. سرانجام اصرارها و التماسهایم کار خودش را کرد. از شیرین خواهش کردم که شماره تلفن احترام خانم را به من بدهد تا آنها را هم دعوت کنم. شیرین در برابر این حرکات من چهره ای ناخشنود به خود می گرفت. یک بار هم سربسته گفت:«نسرین ظرافت زن از زیبایی اش کار ساز تر است. رفتار تو خیلی بی ظرافت است. ولی من اهمیت ندادم. حواسم جای دیگری بود. روز تولدم یک روز سه شنبه بود هر چه مامان اصرار کرد که مهمانی را به شب جمعه موکول کنیم قبول نکردم و گفتم:من می خواهم درست روز تولدم جشن بگیرم. نمی خواهم که خودم را گول بزنم. اما دروغ می گفتم. من طاقت صبر کردن تا جمعه را نداشتم. سرانجام سه نشبه فرا رسید. مهمانها یکی یکی آمدند ولی من بی صبرانه چشمم به در بود و در انتظار آمدن او لحظه شماری می کردم. آنها آخر از همه آمدند. ابراهیم و احترام خانم و شوهرش با سبدی گل به جمع ما پیوستند. از دیدارشان چنان ذوق زده شدم که بی اختیار احترام خانم را در آغوش گرفتم و محکم بوسیدم. یک بسته در دست احترام خانم بود و یک بسته بزرگ را هم ابراهیم با چهره ای مغرور و مفتخر به دستم داد. شیرین سبد گل را گرفت و من هم بسته های هدیه را در کنار بسته های دیگر گذاشتم. آن شب نیم دانم چند بار برای ابراهیم و خواهر و شوهر خواهرش چای و شربت و بستنی بردم. دوستانم را فراموش کرده بودم. اصلا آنها را نمی دیدم. همه حواسم پیش او بود و او نیز... نه لیلی اشتباه نمی کردم. او هم تمام توجهش به من بود. اما چیزی کهه مرا بیشتر نسبت به علاقه او مطمئن کرد هدیه ای بود که برایم آورده بود. لباس نفیسی که با بهایی سنگین و انتخابی پر وسواس خریداری شده بود. هدیه او تقریبا همه را کم و بیش متوجه یک امر غیر عادی کرد. با دیدن آن لباس متحیر شده بودم. هرگز چنین هدیه ای حتی از مامان و پدر دریافت نکرده بودم. لباس را با دست جلوی سینه گرفتم و با نگاهی که همه جانم را بدرقه اش کرده بودم به او چشم دوختم با صدایی آهسته تشکر کردم. آن شب گذشت. من حساب یک یک روزهایی را که می گذشت داشتم. او ده روز دیگر از ایران می رفت و من همین چند روز را فرصت داشتم که به او بگویم دیوانه وار دوستش دارم.
«لیلی یادآوری این خاطرات دیوانه ام میک ند. اصلا چرا شروع کردم؟» «نسرین خواهش می کنم ادامه بده. مرا میان زمین و آسمان رها نکن.»
«بگذار یک چای بیاورم بعد...»
وقتی نسرین از اتاق خارج شد لیلی کتاب را برداشت باز کرد و به عکس اسی چشم دوخت. باور نمی کرد همکلاسی بذله گو و خندانش دارای چنین سرنوشت غم انگیزی باشد. باور نمی کرد صاحب این عکس فرزند اوست. چه آسان توانسته بود باور کند که او هم مثل خودش دختری دم بخت است. با دقت عکس را نگاه کرد و دوباره به جای اولش برگرداند. اندکی بعد نسرین آمد. سینی چای را روی میز گذاشت و به سوی کتابخانه رفت. از پشت کتابها یک آلبوم بیرون آورد و باز کرد. عکسهای عروسی اش بود. لیلی با ولع آلبوم را ورق زد. چقدر نسرین در لباس عروسی زیبا شده بود. الحق که برانزده مرد ی چون ابراهیم بود. با این تفکر پیش خود اذعان کرد:نه نسرنی در تعریف از ابراهیم غلو نکرده است. ظاهر او مردی فریبنده و دلخواه را نشان می داد. ژستهای نسرین در تمامی عکسها نشان سبکبالیهای یک دختر هجده نوزده ساله بود که با تیپ موقر و متین ابراهیم هیچ جور در نمی آمد. لیلی عسکها را با دقت ارزیابی می کرد و گهگاه سر بلند می کرد و با چشمانی پرسشگر می خواست بداند چه چیزی این سعادت را بر هم زنده است. نسرین فنجان را سر جایش گذاشت و در حالی که آلبوم را از لیلی می گرفت و می بست ادامه داد: «همان شب از یک فرصت کوتاه استفاده کردم و به ابراهیم گفتم:درباره هلند سؤالاتی از شما دارم. کی می توانم به شما تلفن کنم؟ او با حالتی که نمی دانم چه معنی داشت به چهره ام خیره شد و بعد کارت ویزیتی از کیف بغلی اش بیرون آورد و به دستم داد و گفت: از ساعت چهار تا هفت بعد از ظهر هر روز می توانید با این شماره تماس بگیرید. کارت را همچون شیئی گرانقیمت در گوشه ای پنهان کردم و دوباره به جمع مهمانان پیوستم. چنان احساس خوشبختی می کردم که می خواسم فریاد بزنم. به وضوح می دیدم که او هم به رغم رفتار موقر و متینش دستخوش نوعی شادمانی است که نمی تواند پنهانش کند. در این میان شیرین با درک صحیحی از آنچه در وجود من جریان داشت من و او را می پایید. این را من به خوبی حس می کردم. اما ابریم مهم نبود. من در آسمانها پرواز می کردم و نمی خواستم خود را با مشکلی زمینی درگیر کنم. آن شب گذشت و من تا ساعت چهار بعدازظهر روز بعد در رویایی شیرین غرق بودم. رأس ساعت چهار با قلبی پرتپیش و دستی لرزان از هیجان شماره اش را گرفتم. اما هرچه زنگ زد کسی گوشی را برنداشت. بی طاقت و ناباور گوشی را گذاشتم و چشم به ساعت دوختم. خوشبختانه مامان هر روز بعدازظهر به کلاس ورزش می رفت. پدر هم زودتر از ساعت هشت به خاه نمی آمد. از این جهت خیالم راحت بود. دقیقه به دقیقه شماره را می گرفتم و بعد از چندین زنگ نا امید گوشی را روی تلفن می کوبیدم. سرانجام نزدیک ساعت پنج گوشی را برداشت. با شنیدن صدایش چنان هیجان زده شدم که نتوانستم احساساتم را کنترل کنم. با صدایی نزدیک به فریاد گفتم:سلام شما کجا هستید؟ از ساعت چهار تا به حال بیش از صد مرتبه شماره تلفنتان را گرفتم داشتم دیگر نا امید می شدم. بعد هم مثل همه عاشقها با شعر شروع کردم:دلم به امید صدایی که مگر در تو رسد/ ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد. او در عین شادمانی با کلماتی سنگین و متین جوابم را داد: اگر شما هم تلفن نمی کردید من زنگ می زدم تا از بابت پذیرایی دیشب تشکر کنم. راستی خیلی به زحمت افتاده بودید. همان طور ذوق زده از هدیه ای که برایم آورده بود تشکر کردم و گفتم:این قشنگ ترین لباسی است که تا کنون داشته م. چقدر شما خوش سلیقه هستید. او همچننا آرام و موقر جواب داد:چیز بسیار ناقابلی است. اما من باز هم با همان شور و التهاب جواب داد:نه... خیلی خیلی عالیست. همان دیشب آن را پوشیدم. خیلی به من می آمد. او با یک جمله ناب غافلگیرم کرد:شما آنقدر زیبا هستید که با هر لباسی می درخشید. از این حرفش دلم فرو ریخت از فروریختنهای شیرین که یکمرتبه همه وجود انسان سست می شود انگار می دانست که چه چیز مرا مجذوب می کند. بعد دنباله صحبت را به هلند و زندگی در آنجا کشاندم. او همه چیزهایی را که می پرسیدم با صمیمیت و حوصله جواب می داد و من بی آنکه به هلند بیندیشم گوش به صدای دلنوازش داشتم. اما چیزی که لحظه به لحظه خاطرم را می آزرد فکر رفتنش بود. او نه روز دیگر از ایران می رفت و من نمی دانستم با آن آتشی که در وجودم شعله ور شده بود چه کنم. چندین بار به زبانم آمد که فریاد بزنم نرو تو را به خدا از اینجا نرو. اما دژخیم عقل زبانم را بست. بیش از یک ساعت صحبت کردیم و در آخر او گفت که باید به قراری برسد و خواست که بقیه صحبتها را به فردا موکول کنیم. به این ترتیب خداحافظی کردیم ولی من تا دقایقی بعد همچنان گوشی را به سینه ام چسبانده بودم و حاضر نبودم آن وسیله ارتباط با او را از دست بگذارم. درس و مدرسه فراموشم شده بود. آن شب تا صبح خوابم نبرد بارها عبارت و جمله های دلنشین او را پیش خودم تکرار می کردم و صبح با چشهای پف کرده و صورت خسته سر میز صبحانه نشستم که مامان دلواپس شد. تمام ساعاتی را که در مدرسه بودم چشم بر ساعت داشتم. پیش از آن با توجه به آنکه سال آخر دبیرستان بودم با جدیت درس می خواندم تا بتوانم در کنکور هم موفیتی به دست آورم ولی حالا بی خبر و سودازده همه هوش و حواسم را به او سپرده بود. هر چه عقربه های ساعت به چهار نزدیک تر می شد من سرگشته تر و بی طاقت تر می شدم. حواسم پی مامان بود که زودتر از خانه بیرون برود. مامان طبق برنامه هر روزش عمل می کرد ولی من در این اضطراب می مردم که مبادا او به دلیلی از رفتن منصرف شود. بارها این اتفاق افتاده بود که او به دلیلی کلاس نرفته باشد. اما بخت یار بود و مامان رفت. با رفتن او همچون عقاب به سوی تلفن فرود آمدم. اندکی به ساعت چهار مانده بود ولی من نمی توانستم تا آن موقع صبر کنم. خوشبختانه با اولین زنگ او گوشی را برداشت. بر عکس روز قبل چقدر زود از انتظار در آمده بودم. با کمال سادگی این خوشبختی را برایش



آنكه دستش را اینقدر محكم گرفته ای
دیروز عاشق من بود !
دستانت را خسته نكن ...
محكم یا آرام !
فردا تو هم تنهایی ...



ویرایش توسط ~alone angel~ : ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۳۳ بعد از ظهر
~alone angel~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۴۷ بعد از ظهر   #57 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

18 تا 21

داشت که رفتارش بکلی تغییر کرده و لیلی را نگران داشته بود.
« چیزی شده؟ تو از چیزی ناراحتی؟ خوب چرا حرفی نمی زنی؟ اتفاقی افتاده؟»
شیدا هنوز مردد بود که به خواهرش راز دل بگوید یا نه، اما در مقابل نگرانی لیلی ، ترجیح داد که موضوع را همچنان مسکوت بگذارد و پیش خود نگه دارد. به همین جهت بی آنکه مطلبی بگوید، بلند شد که از اتاق بیرون برود. اما لیلی دستش را گرفت و نشاند: « کجا؟ تو هنوز حرفت را نزده ای!»
« آمادگی ندارم. باشد برای یک وقت دیگر.»
« حالا که مرا کنجکاو کرده ای؟ بنشین و حرفت را بگو، من منتظرم.»
شیدا از اصرار خواهر خشنود بود. مدتها بود که نگهداری این راز بر قلبش سنگینی می کرد و از ته دل می خواست که پیش او رازگشایی کند. احساس می کرد با این راز گشایی معمای درونش حل خواهد شد. با چهره ای که نشان از آرزوهای اضطراب آلود و مبهم داشت گفت: « لیلی از تو خجالت می کشم!»
« خجالت تو از من، اصلاً مورد ندارد. چه کسی نزدیک تر از من به تو. خیلی راحت حرفت را بزن. زود باش من منتظرم.»
« می ترسم به من بخندی و مسخره ام کنی!»
« من چنین کاری نخواهم کرد. حالا بدون خجالت حرفت را بزن.»
لیلی برای اولین باز از نگاه او، دورخیز امیدهای پرشکوه را می دید. سکوتی ممتد برقرار شده بود. لیلی با صدای اندکی بلند گفت: « چی؟ تو چیزی گفتی؟ من نشنیدم!»
شیدا لبخند معصومانه ای زد: « لیلی، خودت حدس بزن.»
« اصلاً طاقت انتظار کشیدن و حدس زدن را ندارم. خودت بگو.»
« راجع به دکتر هُرمز است.»
قلب لیلی فرو ریخت. آیا شیدا درباره او و هرمز می دانست. با حالتی دگرگون پرسید: « تو راجع به او چه می دانی؟ چرا حرفت را نمی زنی؟ خسته شدم، بگو دیگر!»
« لیلی، من او را دوست دارم.»
شیدا با گفتن این عبارت برخاست که از اتاق بیرون برود. لیلی با آنکه از قبل، با سؤالات جوراجور او در مورد هرمز، حدسهایی زده بود، با این حال غافلگیر شد و مبهوت دست او را گرفت: « تو او را دوست داری؟ می فهمی چه می گویی؟ او بیش از دو برابر تو سن دارد. از همسرش جدا شده و یک دختر نوجوان دارد! اینها را می دانستی؟»
شیدا که از اسارت تیرگی تفکر نقص عضو، به سوی روشنایی بال و پر گشوده می خواست اراده اش را بر سرنوشت تحمیل کند، در حالی که مستی یقین را از جام جانش می چشید، با اعتماد به نفسی که با بهایی گزاف، یعنی فروپاشی اساس فکری خواهرش به دست آورده بود گفت: « نمی دانستم. اما حالا هم که می دانم فرق نمی کند. چون احساس می کنم او هم به من علاقه دارد.»
« از کجا می دانی که او به تو علاقه دارد؟»
« از رفتارش. از گفتارش. ندیدی چطور از من استقبال می کند؟»
لیلی با دهان باز هوا را بلعید و فرو داد: « خواهر قشنگ و کوچولوی من، او با همه این طور گرم و صمیمی رفتار می کند. برای همین است که همه دانشجویان پسر و دختر به او علاقه دارند. تو باید عاقل باشی، او جای ذر توست!» لیلی داشت او را نصیحت می کرد. نصایح اخلاقی ضدعفونی شده. اما در باطن به بیان خیر و شری که پیش کشیده بود لبخند تمسخر می شد.
شیدا با دلخوری نگاهش کرد و با نوعی عناد گفت: « اما رفتارش با من فرق دارد.»
مشکلی لیلی از همان جا آغاز شد. به مردی دل بسته بود که خواهرش نیز دیوانه وار او را دوست می داشت و در این چند ماه در رؤیاهایش، در کاخی از پرنیان با او زیسته و به او اندیشیده بود. و حالا پس از آن همه جدال درونی، به خود اجازه داده بود که رازش را به خواهر خود بگوید و از او چاره جویی کند. اما به دور از انتظارش، لیلی را نه تنها موافق خود نمی دید، بلکه به روشنی در می یافت که او می خواهد به هر نحو که شده خواهر کوچکترش را از این فکر دور کند. او در این استنباط به هیچ وجه اشتباه نمی کرد. بله، لیلی به راستی مصمم بود تا با مجاب کردن شیدا عشقش را برای خودش نگه دارد. اما چگونه؟ مجاب کردن شیدا به چه قیمتی تمام می شد؟ چگونه می توانست به خواهر نازکدلش که پیش از این واقعه، نقص پایش را برای بریدن از همه عالم دلیلی بی چون و چرا می دانست بگوید، تو بیخود امیدوار شده ای، مردی که تو را با زندگی آشتی داده است مورد علاقه من است، و من چنان به او دلبسته ام که حاضر نیستم چنین مصیبتی را از سوی خواهرم باور کنم. چون به وضوح می دید که شیدا دست بردار نیست. در تمام طول آن ماهها بارها از او خواسته بود که شماره تلفن هرمز را برایش یدا کند. او برای به دست آوردن ان شماره بارها با اطلاعات تلفن تماس گرفته بود، ولی هر بار به او پاسخ داده شده بود که شماره ای با چنین نام در حافظه کامپیوتر موجود نیست. از این رو برای به دست آوردنش به لیلی فشار می آورد. اما این بار طور دیگری شده بود.

شیدا با آتش خشمی سوزان که از چشمانش شعله می کشید خود را به پشت در اتاق لیلی رساند و آن طور که مادر نشنود گفت: « من خوب می فهمم که در سر تو چه می گذرد! خیال نکن که با یک احمق طرف هستی!»
لیلی آشفته تر از آن بود که به این کلام که بوی تهدید می داد وقعی بگذارد. خود را با اندوه روی تختخواب رها کرد. نامه هرمز توی جیب مانتویش بود. ان را بیرون آورد. بغض راه گلویش را بسته بود. بی آنکه نامه را بخواند آن را به لبهایش چسباند و بوسید. چشمهایش را بست و با خود زمزمه کرد: « یک هفته مهلت، برای تصمیم به این بزرگی؟» آن وقت نامه را زیر بالش پنهان کرد. اندکی بعد تقه ای به در خورد و متعاقب آن در باز شد و مادر دلواپس و نگران به درون آمد.
« چرا زود برگشتی؟ شیدا گفت سرت درد می کند.»
لیلی برخاست و همانجا روی تخت نشست. با حالی دگرگون گفت: « نه تنها سرم، که همه وجودم درد می کند.»
« پس حسابی سرما خورده ای. برایت یک مسکن می آورم. حوصله داری موضوعی را برایت بگویم؟»
« بله، گوش می کنم.»
« تا نیم ساعت پیش مهری جون این جا بود.»
لیلی با خشم میان حرف او دوید: « خوب، متوجه بقیه اش شدم. گفت تکلیفشان را روشن کنیم.»
« درست حدس زدی. ولی چرا عصبانی می شوی؟ مردم که مسخره نیستند. انها هم می خواهند تکلیفشان را بدانند.»
« تکلیف من با آنها روشن است. با شما روشن نیست. این شما هستید که نمی خواهید به مهری جون بگویید دخترم هیچ تصویری از شاهرخ امروز شما در ذهن ندارد. شما هستید که نمی خواهید به آنها بگویید که هشت سال زندگی در آمریکا، آن هم درست در زمان رشد و شکل گیری شخصیتی کافی است تا دو نفر از بسیاری جهات با هم بیگانه باشند. بله، شما هستید که می خواهید به این ترتیب به مهری جون ثابت کنید که پای آنچه بیست سال پیش به او گفتید ایستاده اید. به قول خودتان درست در اولین روز تولدم بود که به مهری جون گفتید، حرفت را قبول دارم، لیلی مال شاهرخ. لیلی یک روزه مال شاهرخ چهار ساله. آخر مامان جان، چه کسی در این عصر و زمانه چنین قول و قرارهایی را عاقلانه می داند؟»
مادر با اعتراض پاسخ داد: « اصلاً قضیه ربطی به قول و قرار ندارد. شاهرخ خودش اصرار دارد که با تو ازدواج کند.»
« شاهرخ هم تحت تأثیر مهری جون است. وگرنه او که از من چیزی نمی داند. مگر اینکه بگوییم از روی عکسهایم پی به شخصیت من برده!»
« من سعادت تو را می خواهم. اگر مرد دیگری را در نظر داری بگو، که البته فکر نمی کنم چنین چیزی باشد. اگر بود دست کم تا امروز چیزی



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۲ بعد از ظهر   #58 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

ممنون
قفل



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, ساحلها, سبکباران, شهره, فراخوان, نودوهشتیا, وکیلی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
سبکباران ساحلها | شهره وکیلی | اسکن Persiana کتابهای کامل شده ایرانی 35 ۲۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۳۱ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 148 ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | سفید بخت (شهره وکیلی) -ALI- فراخوان تایپ 193 ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۳۵ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب عروسی من ( شهره وکیلی) -ALI- فراخوان تایپ 233 ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۲۵ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان