بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۱۲ قبل از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
aylin-72 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

ص223-282
شوم . نمی دانم چطور توانستم به هردوی شما پشت کنم ؟ چرا هرگز غم و اندوه شما را ندیدم؟ هردوی شما نقش مهمی در بزرگ کردن آریا داشتید. اما من بی فکر در افکار خودم غوطه ور بودم که همه را نادیده گرفتم. از رفتار نادرستم شرمنده ام اما هیچ چیز نمی توانست عطشی را که برای آمدن به این جا داشتم فرونشاند.
با پوزش فراوان از هردوی شما با تمام عشقم
جاسمن
26 اکتبر1997
دوت عزیز
من و مامان به نوعی در مسیر سکوت قدم بر می داداریم . از موقع ورودم رابطه بین ما ساده و بیشتر مهربانانه است . مطمئن نیستم که این آرامش همین طور ادامه پیدا کند و یاحتی مثل آرامش قبل از طوفان.تاروزی که حرفی از رفتار خصومت آمیز دوران جوانی ام به میان نیامده آرام باشد. گذشت زمان و سال ها دوری هردوی مارا عوض کرده است . هیچ سوالی که بوی رنج و گلایه داشته باشد نمی کند و هیچ حرفی از اشتباهات من به زبان نمی آورد. اصلا از من سوال نکرده که آیا به خانواده و ارتباط بین فامیل اهمیت می دهم یا نه ؟و یاهرگز به جز خودم به دیگری هم فکر کرده ام؟چرا خودم را در ارتباط با ازدواج موجود ضعیفی می دانم؟ چرااز خودم مطبی دایر نمی کنم تادرآمد حسابی داشته باشم؟در حقیقت مامان به ندرت از من سوالی می کند و من همین طور منتظرم تا شاید سوالی بکند. مثلا از من بپرسیدآیاآدم تازه ای وارد زندگی ات شده ؟مامان حتی موقعی که درباره آریا حرف می زند کاملا احتیاط می کند و این طور بگویم من را به حال خودم می گذارد تا هر وقت بخواهم و از هرچه بخواهم حرف بزنم. با این نگرانی که مبادا این رابطه از هم بپاشد در دلم دعا می کنم که او هرگز از گذشته حرفی به میان نیاورد. حرف نزدن از گذشته تلخ و دردناک بهتر از حرف زدن درباره گذشته است اما همان قدر که نمی خواهم حرفی از گذشته به میان بیاید خیلی دلم می خواهد به خاطر جدائی طولانی که مسبب آن من بودم از آن ها عذرخواهی کنم. در هر حال مامان درباره فامیل دوران کودکی اش مشکلات جسمی پدرم و چیزهای دیگر اطلاعات زیادی به من داده است ولی جایی برای مطرح کردن این موضوع نیست که چرا هرروز عده زیادی به این جا می آیند به هر حال وضعیت خوبی است . امروز صبح مامان از مامانی جون و روابطی که با او و من داشت مختصری حرف زد که برایم جالب و شنیدنی بود.
یاسمن جون هیچ می دانی که چقدر بچه کله شقی بودی؟ هردو در اتاق نشیمن روی فرش نشسته بودیم و به میل ها تکیه داده بودیم و داشتیم برنج پاک می کردیم. مثل دختری حرف شنو و مطیع سرم را به نشانه نمی دانم تکان دادم.
هر چه می خواستی بایدهمان می شدوقتی می خواستی کاری بکنی یا چیزی می خواستی هیچ کس نمی توانست تو را با وجود بچگی است از تصمیمت منصرف کند وقتی دوساله بودی فکر می کردی بزرگ شدی و دیگر پوشک نمی خواهی در حقیقت تصمیم و فکر خودت بود که چون بزرگ شدی پس بزرگ ها پوشک لازم ندارند در عین حال گاهی قبل از رسیدن به دستشویی خودت را خیس می کردی و من مجبور بودم نه تنها تو را عوض کنم بلکه جایی را هم که خیس شده بود تمیز کنم. شب ها هم موقع خوابیدن باز لجباری می کردی و حاضر نبودی پوشک بپوشی و در نتیجه باز لجبازی می کردی در نتیجه خودت و رختخواب را خیس می کردی و من هم مجبور می شدم آن ها را تمیز کنم . گاهی زورم می پربید و مجبورت می کردم پوشک بپوشی اما چند دقیقه بعد با شیطنت شلوارت را در می آوردی و کف اتاق می انداختی و پوشک را با خوشحالی در دست می گرفتی و با احساس پیروزی به من نشان می دادی. حتی یک شب پدرت سعی می کرد با تنبیه به تو یاد بدهد که پوشک را لازم داری ولی آن هم بی نتیجه بود .
جالب این بود که فقط به حرف مادر بزرگت گوش می کردی . او می دانست که با توچه رفتاری بکند و جطور حرف بزند تا حرفش را گوش کنی. درمورد پزشک مادر بزرگت پیشناد کرد که مقداری پوشک بزرگسال بخرم و او به تو نشان دهد و تو ببینی که او هم پوشک می پوشد. این بود که قانع شدی که پوشک بپوشی لااقل شب ها از دست خرابکاری ات راحت بودم آن موقع دلم می خواست همان طور بچه بمانی و به من وابسته باشی اما تو بزرگ می شدی و من در خانه نبودم که شاهد بزرگ شدنت باشم.آن روزها مجبور بودم تو مراکز بچه های عب مانده کار کنم و آن موجودات ناتوان به من نیاز بیش تری داشتند تا تو وقتی تورا حامله بودم همیشه از این می ترسیدم که مبادا تو هم مثل آن ها ناقص به دنیا بیایی.
به هرحال این حس با من بود که هم دلم می خواست به من وابسته باشی و هم مستقل بار بیایی به هرحال بزرگ شدی و از بدشانسی من طبیعت تو از بچگی است این بود که به دیگران احساس وابستگی نمی کردی.
مادربزرگت کمک بسیار بزرگی در زندگی مابود. این که او می توانست از تو نگهداری کند تا من هم بتوانم به در آمد خوانداده کمک کنم بسیار باارزش بود. هرچند همیشه عصبانی و ناراضی بودم که مجبورم کار کنم و از تو هم دور باشم. از طرفی از این که پدرت قادر نبود امکانات مالی بهتری در آن کشور برایمان فراهم کند گاهی از دست او چنان حرص می خوردم که نفرینش می کردم . زندگی من در سال های قبل از آن خیلی متفاوت بود بچه پولدار و ناز پرورده ای بودم و با مستخدم و راننده بزرگ شده بودم و به ندرت کار کرده بودم. بعد از ازدواج خیلی سعی کردم بچه دار شویم و این من را خسته و کلافه کرده بود.تحصیلاتم را در رشته زبان های خارجی تکمیل کردم و بعد از یاد گرفتن فرانسه و انگلیسی گاهی به بچه های خانواده های پولدار خصوصی درس می دادم در ضمن به تیم والیبال ملحق شده بودم. خلاصه باید اعتراف کنم که بجز تلاشم برای بچه دار شدن که بی نتیجه بود در هیچ کار دیگری شکست نخوردم اما بعدها تغییر کرده بودم و آدم قانعی شده بودم. وقتی برای لحظه ای به من نگاه کرد فکر کردم می خواهد شماتتم بکند و اشتباهات مرا به رخم بکشدولی او حرفی نزد.
بیش تر وقت من در این جا در صحبت با مامان و فامیل می گذرد و کارهای خانه را نیز با هم انجام می دهیم . مامان می گوید در زمان های خیلی قدیم زن و بچه ها همیشه در خانه بودند و بخشی از خانه که به آن اندرونی می گفتند جایی بود که آن ها می توانستند حجابشان را بردارند بخش دیگر خانه مختص مردها بود . بابا با وجود این که از عصا استفاده می کرد و بیماری مفاصل پا داشت برای خرید و کارهای دیگر به خیابان می رفت و حتی از روی جوهای آب بی درپوش می گذشت به رغم سن سال زیاد همچنان فعال و پرتحرک است . پدرم اغلب به دیدن دوستانش می رود و گاهی برای بعضی معامله ها سری به بازار بزرگ می زند ولی همیشه ساعت دو بعداز ظهر برای خوردن نهار با خانواده به خانه می آید. نکته دیگر این که اصلا تحمل شلوغی و سروصدای خیابان های تهران را ندارم و ترجیح می دهم از مسائل دردسر سازی که در خیابان ها وجود دارد دور باشم . برای همین هیج جا بهتر از خانه نیست هوای آلوده خیابان راننده های عجول و بی احتیاط که همیشه دستشان روی بوق اتومبیل است می توانند آدم را دیوانه کنند. در خانه ماندن این حس را داشت که بعد از چند روز متوجه شدم که مادرم چه استعداد فوق العاده ای در قصه گویی و تکرار شنیده هایش دارد. حافظه او در هفتاد سالگی که می توانست تمام جزئیات اتفاقات گذشته را به یاد داشته باشد شگفت انگیز است . او حتی خاطرات مربوط به نسل قبل از نسل خودش و همین طور ماجراهایی را که سینه به سینه از آبا و اجدادش به او رسیده به خاطر دارد . در آمریکا برای سرگرم کردن مردم روش های مختلفی وجود دارد اما ندیده ام کسی قصه بگوید. با این که مادرم با استعداد خدادای اش می توانست همه را سرگرم کند آن هم با نقل داستان های خودش و دیگران در آمریکا امکان عرض اندام برایش وجود نداشت. مردم در ایران به دلیل مقرراتی که در تماشای برنامه های تلویزیون و نوارهای ویدئو و برنامه های خارج از خانه وجود دارد . ترجیح می دهند در خانه های همدیگر جمع شوند و از سرگرمی هایی که در خانه ایجاد می کنند لذت ببرند وقتی دیم مادرم که با چه مهارتی تار و پود روایت های پیچیده را به هم می بافد و در هر شرایطی می تواند همه افراد خانواده و دوستانش را سرگرم کند تازه متوجه شدم که این می تواند شروعی باشد برای شناختن او.
از نشستن روی فرش به جای استفاده از صندلی لذت می برم. معمولا کنار هم چهارزانو روی زمین می نشینیم و حتی در مورد این که چه غذایی برای ناهار یا شام بپزیم صحبت میکنیم.مامان همیشه انواع سبزیجات را که اخیرا اسم هایشان را به فارسی یاد گرفته ام در خانه دارد ریجان گشنیز مرزنگوش جعفری شوید ترخون نعنا و ....همسایه طبقه پایین ما وخانواده فرشته که تقریبا همیشه این جا هستند بعد از خوردن چای و تنقلات به خانه خودشان برمی گردند و بعد دوباره می آیند. امروز هم برای ناهار باز میهمان داریم و مادرم باز به یاد یکی از خاطرات قدیمی اش افتاد که مربوط به مامانی جون بود .
به رغم اختلافاتی که بین مادر و مادربزرگم وجود داشت هردو رفتار خوب و محبت آمیزی با هم داشتند هرچند مادرم از سیگار کشیدن او بیزار بود اما عادت بی باکانه مامانی جون را کاملا برای زنان هم دوره او در آن سن و در آن دوران غیرعادی بود تحسین می کرد. مامانی جون سیگار کشیدن را از سن ده سالگی شروع کرده بود .حتما تعجب می کنی آقا بابا پدرش که بازرگانی معروف بود روزی یک صندوق پر از سیگار گلفلک از خیلج فارس آورده بود و در زیرزمین خانه شان گذاشته بود . اما روزی باد و باران ناگهانی خرابی های زیادب یه بار آورده بود و باعث شده بود که به صندوق پر از سیگار توی زیرزمین هم آسیب برسد گویا همه را خراب کرده بود . پدرش بعد از آن طوفان با این تصور که همه سیگارها خراب شده اند و دیگر به در نمی خورند سراغشان نرفته اما مامانی جون و سه نفر از دوستانش که به هم خیلی نزدیک بودند و سرنترسی هم داشتند به زیر زمین می روند و بدون ترس از مار و عقرب در میان آذوقه ها که همیشه به مقدار زیاد در زیر زمین برای مصرف خانواده ذخیره می شده به دنبال صندوق سیگار می گردند و بالاخره سیگارهایی را که از طوفان و باران در امان مانده و خشک و سالم بوده پیدا می کنند.
سیگارهای سالم در قسمت پایین صندوق بوده و خیس و کثیف نشده بوده دخترها هر یک بسته ای کبریت از آشپزخانه کش رفته بودند و مادر بزرگم اولین کسی بود که سیگار را روشن کرده بود و پکی به آن زده و به تقلید از پدرش دود سیگار را فرو داده ولی ناگهان به سرفه افتاده و احساس کرده سرش گیج می رود . دوستانش همان طور که او را تماشا می کرده اند به شدت می خندند و مردد می مانند که آیا دود سیگار را فرو بدهند یا به بیرون فوت کنند.
و به این ترتیب کلوپ کوچک دختران سیگاری در زیر زمین خانه آقا بابا پایه گذاری شد به تدریج کلوپ در زیر زمین و در خفا به کارهای دیگری مثل شعرخوانی و خواند بعضی از کتابها می پردازند. البته بعد از سیگار کشیدن مدتی در حیاط خانه می دویده اند تا هوای آزاد بوی سیگار را از آنها دور کند و کسی به رازشان پی نبردو در عین حال همگی برگ نعنا می جویده اند. از قرار تلاش های مامانی جون برای پنهان کردن سیگار کشیدنش سالیان سال ادامه داشته است . این هم داستان شیرین سیگار کشیدن مامانی جون
با عشق
جاسمن
6نوامبر 1997
دوتی عزیز
بعضی روزها احساس می کنم به حالت عادی برگشته ام ولی یک اتفاق یا یک برخورد و یا یاد آوری خاطره ای چنان پریشانم می کند که می بینم راه درازی تا رسیدن به حالت عادی در پیش دارم و امرو زیکی از آن روزها بود. ماجرا از اینجا شروع شد که خمیر دندانم تمام شده بود و از مادرم پرسیدم که می توانم از خمیر دندان او استفاده کنم. به من گفت که بروم از جعبه داروی توی حمام خمیر دندان دیگری بردارم .من هم بلافاصله به حمام رفتم به محض این که در جعبه دارو را باز کردم چشمم به شامپو بچه جانسون افتاد که در طبقه بالای جعبه بود قلبم از جا کنده شد بی اختیار شامپو را برداشتم بو کشیدم و به سینه ام چسباندم خاطره حمام کردن آریا به وضوح جلو چشمم زنده شده بود یادم آمد که به شدت از حمام کردن می ترسید به محض اینکه آماده اش می کردم و آب را باز می کردم داد و هوار راه می انداخت و حاضر نبود حتی دستش هم به آب بخورد در عوض وقتی خیس می شد و در وان می نشست حاضر نبود بیرون بیاید مگر با هزار حیله و التماس آخرین حمامش را نمی توانم فراموش کنم چون وقتی می خواست توی وان برود پایش را روی اردک پلاستیکی زیبایش گذاشت و با صدای بلندی شبیه ناله از آن بلند شد و دخترکم با عشق فراوان اردک را بغل زد و شروع کرد تند تند سرو بدنش را بوسیدن و می گفت ببخشید اردک کوچولوی من با یاد آوری این خاطره چنان دردی به جانم چنگ انداخته بود که نمی توانستم بجز گریه و زاری کار دیگری بکنم.مامان که به دنبال من آمده بود تا ببیند خمیر دندان را پیدا کرده ام یا نه در نیمه باز حمام را کاملا باز کرد و دید که من روی زانوهایم نشسته ام سرم را به لبه وان گذاشته ام و به شدت گریه می کنم با ترس پرسید چی شده ؟ گریه امانم نمی داد حرفی بزنم شامپو جانسون بچه را نشانش دادم نمی دانم فهمید چه می گویم یا نه اما بدون این که حرفی بزند مدتی در کنار من نشست تا کمی آرام شدم وقتی بالاخره از حمام بیرون آمدم فنجانی چای که در آن نبات هم گذاشته بود به دستم داد (مادرم حتی نمی داند من چای پررنگ می خورم) هر دو مدتی در سکوت نشستیم و تنها صدایی که در اتاق پیچیده بود صدای قل قل آب جوش سماور بود.
بالاخره بعد از این سکوت خاطره ای از آریا برایش تعریف کردم. راستی این خاطره را برایت تعریف کرده بودم؟
درست چندروز بعد از مرگ آریا وقتی کیف مدرسه اش را نگاه می کردم یک نصفه آب نبات تافی پیدا کردم که نمی دانستم چه کسی به او داده بود تو می دانی که من هرگز از این مخلفات نمی خریدم (مامان لبخندی زد یعنی می توانم حدس بزنم) آب نبات نصفه را که خشک شده و کهنه بود در دهانم گذاشتم تا آب شد وقورتش دادم فقط کاغذ آب نبات آریا به جا مانده بود که در واقع خداحافظی دیگری از او بود و من هرگز نفهمیدم آب نبات تافی ازکجا آمده بود . یادت می آید کفش هایی را که در بازی می پوشید و من هیچ وقت اجازه نمی دادم که در مدرسه آن هارا بپوشد آن روز پوشید؟ کاغذ آب نبات و کفش ها آخرین یادگاری از لحظات آخر زندگی او بودند چه می شد اگر کفش ها را دور می انداختم؟ آیا با کفش دیگری ممکن بود تندتر یا آهسته تر بدود و ماشین استفانی به او برخورد نکند؟ از کی آریا به آب نبات تافی علاقمند شده بود ؟ اشتباه می کردم که برایش نمی خریدم؟ کی آن ها را به او داده بود ؟ از من قایم می کرد؟ اه خدایا من مادر بدی بودم که این ها را نمی دانستم.
مامان بغلم کرد طوری که انگار که بخواهد تمام عشق و علاقه اش را به من منتقل کند . بعد اشک هایم را پاک کرد و مهربانانه گفت: عزیزم مادر شدن کار سختی است بالاترین مسئولیت زندگی است .
همیشه وقتی دچار چنین بحرانی روحی می شدم دوست داشتم تنها باشم و نماز بخوانم اما در کنار مادر چنین کاری میسر نیست . خانواده ام ترجیح می دهند به جای تنها گذاشتن من تا می توانند به من محبت کنند . بعد از نهار که طبق معمول همه می خوابیدند من هم به آن ها ملحق شدم گاهی هم به تنهایی در اتاق زیر پتو می خزیدم که معمولا می فهمیدند من کجا هستم و می خواستند در کنار آن ها بخوابم جالبترین قسمت موقعی است که می خواهم با صدای خروپف پدرم در اتاق فعلی برای تو نامه بنویسم که از یک طرف بوی چلوکباب رستوران پایین ساختمان تمام خانه را پر می کند و از طرف دیگر هیاهو و رفت و آمد مردم در خیابان کم تر می شود
با عشق
جاسمن
14 نوامبر 1997
آریا جون
اگر این جا بودی عاشق ایران می شدی سرزمینی پر از عشق و مردمانی پر از مهر و محبت آن قدر که احساس نمی کردی که تک فرزند هستی . مامانت حتی از شمردن دایی زاده ها عموزاده ها خاله زاده ها و عمه زاده ها عاجز است . در آمریکا ما حتی فامیل درجه چهار یا پنج را جز خانواده به حساب نمی آوریم اما در ایران همه اعضای فامیل در واقع یک خانواده بزرگ را تشکیل می دهند و از وقتی این جا هستم گروه گروه برای دیدن من می آیند در هر حال همه بخشی از ما هستند تکه ای از ما فامیل و خانواده ما هستند.
می دانی چیه آریا جون؟ این جا همه دوستت دارند با این که هیچ وقت تو را ندیده اند یادت می آید چقدر از مامانی جون برایت می گفتم امروز سرخاک او رفتم و بالاخره با دین جایی که خوابیده بود برای همیشه با او وداع کردم اما با تو هیچ وقت نمی توانم وداع کنم.
خیلی دلم برایت تنگ شده هنوز منتظرم بیایی شاید اگر دوباره در آغوشت بگیرم ببوسمت سرتاپایت را ببوسم بتوانم از تو خداحافظی کنم شاید به خوابم بیایی.
شاید خنده ات بگیرد تو را به خاطر مردنت می بخشم و از تو سپاسگزارم که حتی مرگت درس بزرگی برای من بود . با درک همین درس بود که به ایران آمدم.
ماما همیشه عاشقت است
2دسامبر1997
دوت عزیز
داستان های جدیدی از زندگی مامانی جونی شنیده ام که خیلی متاسفم کرده مادرم با شوق و ذوق داستان های مربوط به گذشته را برایم تعریف می کند که از شنیدن آنها سیر نمی شوم تا به امروز راجع به گذشته ناخوشایند خودمان حرف نزده ایم و حرف هایمان آزاردهنده نیست . مامان دیگر آن مامان قدیمی نیست.
مامان در این سن وسال با جثه کوچک شده قوز پشت پوکی استخوان گونه های فرورفته و موهای بلند بافته نقره ای رنگی که به پشت انداخته متفاوت تر از آن سالها به نظر می رسد با این که آرتروز دارد سلامتی اش را حفظ کرده است . فشار خونش تحت کنترل است و پاهایش پر از واریس . صدای زنگ دار و یکنواختش او را شکسته تر از آنچه هست نشان می دهد دست هایش دائم به کاری مشغول است یا در حال غذا پختن است یا تمیز کردن و یا جمع آوری ظرفهای شسته وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار می شود می رود یکبری روی مبل دراز می کشد یک دستش را زیر سرش می گذارد و به برنامه های تلویزیون نگاه می کند تا بقیه یکی یکی بیدار شوند اگر من به آن جا بروم فورا می گوید که می خواهی برنامه تلویزیون را عوض کنی و هرچه دوست داری نگاه کنی و با می خوای یک قصه دیگر بگویم؟ به نظر می آید خاطرات و داستان های مامان بیش تر از خوندن کتاب شاهنامه طول می کشد از آن جایی که فامیل های من فهمیده اند که من از داستان های مربوط به گذشته خوشم می آید داستان ها را با آب و تاب و شاخ و برگ تعریف می کنند.
امروز که ماه ها از لحظه ورودم می گذرد تازه فهمیدم که مامان درد ناک ترین خاطره مربوط به مامانی جونی را از من پنهان کرده تا مبادا از شنیدنش ناراحت شوم. ولی بالاخره امروز داستان را شنیدم. هرگز نمی دانستم که او از زائیدن پسر خیلی خوشحال نبوده وقتی مامان می خواست خاطره را برایم تعریف کند از من پرسید واقعا می خواهی حقیقت را بدانی؟ و من سرم را به نشانه تایید و اشتیاق فراوان برای شنیدن آن تکان دادم.
معلوم شد مامانی جون از اولش دلش می خواست دختر به دنیا بیاورد و در آن زمان که پسر زائیدن افتخاری بود برای او اهمیتی نداشت و ترجیح می داد بچه اش دختر باشد بعد از این که پدرم را به دنیا آورد فکر می کرد بچه بعدی باید دختر باشد . حسن پدرم سه ماهه بود که مامانی جون دوباره حامله شد و این بار دختر به دنیا آورد . قابله با دیدن رنگ نوک پستان مامانی جون پیش بینی کرده بود که بچه دختر است از این ها گذشته خودش خواب دیده بود که دختر می زاید که همین طور ههم شد .
طوبی دختر مامانی جون وقتی به دنیا آمد سالم و تپل بود سرموقع به دنیا آمده بود نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر مامانی جون خیلی شاد و خوشحال بود که به آرزویش رسیده اما مادر شوهر و شوهرش که می دیدند حسن باید با شیر مادر تغذیه بشود مامانی جونی را مجبور کردند که برای طوبی تایه شیر بگیر او هم مجبور شد بپذیرد.
گلی بهترین تایه شیری شهر بود نه ماهه حامله بود که در ماه آخر جنین سقط شده بود . برای همین گلی تایه شیری به اندازه کافی شیر داشت . و بهترین تایه ای بود برای مادرانی که شیر به شیر حامله می شدند .
مامانی جون اصلا دلش نمی خواست که دخترش را به او بدهد و برایش اهمیت نداشت که گلی قادر است او را شیر بدهد یا این که شیر زیادی برای تغذیه نوزاد دارد . در آن روز و روزگار داشتن تایه شیری خیلی مرسوم بود و بعضی از اقوام ما فکر می کردند که انتخاب صحیحی است که بچه دیگری را دیگری شیر بدهد طوبی با این که از مادرش جدا شده بود رشد خوبی نداشت چون تایه شیری بجز طوبی بچه دیگری را هم شیر می داد. مامانی جون هم تصمیم گرفت وقتی حسن بیست ماهه را از شیر گرفت. طوبی را از تایه شیری پس بگیرد معمولا در آن زمان دویاسه ماه کامل به بچه شیر می دادند. دو هفته قبل از آن که طوبی را نزد خودش برگرداند طوبی دچار تب شد و بعد هم تشنج گرفت وقتی تایه شیری او را به مادر بزرگم رساند دیگر خیلی دیر شده بود و روز بعد طوبی مرد.
مامانی جون به شدت افسرده و غمگین شده بود با این که فوت نوزادان در آن روزها بخشی از زندگی خانواده ها بود . پذیرفتنش از سوی مامانی جونی سخت و دردناک بود. چنان افسرده و دلشکسته بود که شیر دادن به پدرم را قطع کرده بود و بعد از آن رابطه اش با مادر شوهر و شوهرش سرد می شود و اگر پسرش نبود از غصه و درد از دست دادن دخترش می مرد. نمی توانست حسن کوچولو را به خاطر از دست دادن طوبی سرزنش کند بچه بی چاره مسئول مرگ طوبا نبود. مامانی جونی به هوای داشتن دختر سه بار دیگر حامله شد اما بی فایده بود حتی چهارمین بار هم که حامله شد باز بچه اش پسر بود بعد تصمیم گرفت که دیگر بچه دار نشود از قابله یاد گرفت که با استفاده از آب لیمو و سرکه و گیاهی مخصوص برای همیشه از بچه دار شدن جلوگیری کند و موفق هم شد چون بعد از آن دیگر حامله نشد و هرگز هم دختری به دنیا نیاورد.
وقتی حرف مامان تمام شد من ساکت و بی حرکت مانده بودم اما می دانستم که احتیاج دارم با خودم باشم تا از شوک شنیدن این داستان دردناک بیرون بیایم ساعت چهار بعد از ظهر بود روسری را سرکردم طوری که یک تار موی سرم هم پیدا نباشد و برای اطمینان بیشتر ان را دور گردنم هم پیچاندم و گره زدم . کفش ورزشی ام را به پاکردم از جیب کتم عینک آفتابی تیره رنگم را در آوردم و به چشم زدم هردوگونه مامان را بوسیدم و با این بهانه که می خواهم بروم برای عصر نان گرم بخرم قبل از این که از من بپرسد کدام نانوایی از خانه خارج شدم و شروع به دویدن کردم.
مرد طبقداری صدا می زد لبولبولبو تهران هم مثل نیویورک بود که در گوشه و کنارش هات داگ می فروشند.
مردی صدا می زد نمکی نمکی
و یک راننده تاکسی فریاد زنان می گفت تجریش تجریش بوی مرغ بریان و میوه رسیده از دکه آب میوه فروشی به مشامم می رسید.
می خواستم از مردم و از آن همه جنجال فرار کنم درد شدیدی را زیر قفسه سینه ام احساس می کرد.
از کنار یک ردیف مغازه طلا فروشی رد شد. بعد یک مرد دیگر با صدای بلند پرسید کمک لازم داری؟ گفتم نه مرسی پیاده روهای این جا چقدر با پیاده روهای آمریکا فرق می کنند.
از کوچه ای که بچها با هم فوتبال بازی می کردند رد می شدم که توپشان به طرف من آمد و محکم شوتش کردم و توپ به وسط گل آنها که از دو سطل آشغال درست شده بود خورد بچه ها دسته جمعی هورا کشیدند و من هم خنده ام گرفت ازروی جوی آبی پریدم و با تعجب از این که پدرم یا هر آدم ناتوان دیگر چطور می تواند از روی این جوی ها بگذرد به قنادی محبوبم رسیدم چند مرد آنجا بودند که ترکی حرف می زند لهجه ای با مزه و متفاوت داشتند.
همین طور که داشتم و از کنار آدم ها رد می شدم در این فکر بودم که چرا مادر بزرگم این همه درد و رنج کشیده بود مردی را که دوستش داشت به آن صورت از دست داده بود بعد تنها دختری را که آرزو می کرد داشته باشد مرده بود چرا نمی دانستم؟ چرا در مورد طوبی هیچ چیز نمی دانستم؟ چرا هیچ وقت پدر و مادرم نگفته بودند که ممکن بود من عمه ای می داشتم؟ چرا در مورددردی که مادر بزرگم کشیده بود حرفی زده نمی شد در حالی در حالی که این جا هر موضوعی که کمی احساسی باشد سر زبان ها می افتد؟ چطور ممکن است تاریخ در یک خانواده دوباره تکرار شود ؟
پیش خودم غر می زدم که فرقی نمی کند چند سال گذشته من آنچه را آدم های با ارزش زندگی ام فامیلم باید از آریا می دانستند و به آنها می گفتم.
پسر جوانی در میدان ولیعصر سعی می کرد به من کوپن بفروشد اما به او محل نگذاشتم و به دویدنم ادامه دادم.
بالاخره اشکم سرازیر شد و روی صورت و دماغم ریخت و با دوده هوای کثیف خیابان قاطی شد وخطوط سیاه رنگی روی صورتم ایجاد کرد. برای مامانی جونی گریه می کردم و برای خودم چه خوب که تنها بودم.
با وجود اشکها بازهم داشتم می دویدم تنها چیزی که توانست من را از دویدن باز دارد صدای بوق جیپی بود که از کنازم گذشت. سردسته آنها با بلند گو گفت: خانم لطفا بایستید ندوید بیایید اینجا.
جیپ را در گوشه خیابان جلوتر از من پارک کردند و از من خواستند که به طرف آنها بروم . گرمایی که از رادیاتور متصاعد می شد به گونه هایم می خورد. سعی کردم هوای آن را تنفس نکنم. در حالی که سر و وضع خودم را نگاه می کردم به آرامی به طرف ماشین آنها راه افتادم. با خودم فکر می کردم حجابم کامل است هیچ مویی دیده نمی شد و روپوش تا قوزک پایم را پوشانده بود آرایش نداشتم و جوراب مشکی هم پوشیده بودم.
مودبانه گفتم : بله
خواهر عزیز چرا می دوی؟ افسر گشت که حدودا بیست سال داشت و یک جوش بزرگ روی دماغش بود سرش را به عقب چرخاند همان طور که سرم را پایین انداخته بودم خیلی مودبانه جواب دادم دارم پیاده روی می کنم.
عینک را برداشتم و صاف به چشم های راننده جیپ نگاه کردم و گفتم: من اولین بار است که به ایران می آیم. تازه از آمریکا برای دیدن خانواده امده ام . آمده بودم پیاده روی کنم . دستم را توی جیبم بردم خدارا شکر که کیفم آن جا بود. مدرکم را بیرون آوردم بفرمائید نگاه کنید و تصدیق رانندگی آمریکایی ام را به طرف آن یکی که در صندلی جلو نشسته بود دراز کردم و در آن لحظه یادم افتاد که در عکس بی حجاب هستم و دست ها و شانه ها و موهایم بیرون است او نگاهی به عکس انداخت و گفت: متاسفیم به جمهوری اسلامی خوش آمدید.
همان طور که داشتم دور می شدم به آرامی گفتم خداحافظ و به طرف خانه راه افتادم . خوشبختانه روبرو شدن با آنها من را از دنیای درد آلودی که در آن غوطه ور شده بودم بیرون کشاند آرام شده بودم.
با عشق
جاسمن
15 دسامبر 1997
دوت عزیز
بعد از خوردن نهار خوشمزه که چلو و خورشت بامیه و گوشت بره با اسفناج و چاشنی آلوچه بود خوابیده بودم که به صدای گریه و زاری بچه ای هراسان از خواب بیدار شدم چنان وحشت زده بودم که نمی دانستم کجا هستم مدتی طول کشید تا فهمیدم که در خانه دختر عمویم فریبا هستم هرروز یکی از افراد فامیل به خاطر من همه را به ناهار یا شام دعوت می کنند و برایم از غذاهای دلچسب می پزند و به این صورت می خواهند ابراز محبت کنند. بعد از ناهار همگی غرق در لذت خواب بعد از ظهر بودیم که افسون دختر هشت ساله فریبا با گریه و فریادهایش باعث شد با وحشت از خواب بپریم. ماجرا از این قرار بود که کامران برادر بزرگ تر افسون تمام جوجه های او را به کوچه انداخته بود و همه گم و گور شده بودند. شیطنت از سروروی این پسر می بارید. دائم سر به سر افسون می گذاشت و اذیتش می کرد . فریبا که به شدت عصبانی شده بود شانه های کامران را گرفته بود و تکان تکان می داد و فریاد می زد که چرا باعث آزار خواهرش می شود کامران نه تنها عکس العملی که در آن عذرخواهی یا پشیمانی باشد از خود نشان نمی داد بلکه در جواب مادرش می گفت:
شما این دختره را لوس و ننر کرده اید و هرچه می خواهد به او می دهید .فریبا که عصبانی تر شده بود با جیغ و داد گفت: حالا بهت نشان می دهم که چه کسی لوس و ننر است و چند کشیده هم به گوش کامران زد و او را به زیرزمین فرستاد کامران چاره ای نداشت به جز اطاعت.
با این که با تنبیه بدنی هرگز نمی توان بچه را متوجه اشتباهش کرد متاسفانه در کشورهایی مثل ایران رواج دارد. البته در آمریکا هم تنبیه بدنی بچه ها بسیار زیاد است . در حالی که محروم کردن بچه از یکی از علائقش آن هم برای مدتی محدود روش موثرتری است . جالب تر از داستان تنبیه این بود که من هم بی اختیار به گریه افتادم. نمی دانستم چرا باید بیش از حد لزوم احساساتی بشوم و عکس العمل نشان بدهم بدون شک به دلیل دلسوزی نسبت به کامران نبود. چون واقعا پسری شیطان و خودسر بود و همیشه هم می دیدم که خواهرش را اذیت می کند این افکار من بود که همیشه آماده برگشت به گذشته بود .
یک سال قبل از این که آریا فوت کند که حتما برایت تعریف کرده بودم روزی از دست آریا عصبانی شدم و برای اولین بار چنان سرش داد کشیدم که به گریه افتاد گریه ای سوزناک.
داستان به این صورت بود من که معمولا دیر به خانه می آدم آن روز زودتر از معمول از کار برگشتم. آریا هم از کتی مک گوردن دوستش دعوت کرده بود که به خانه ما بیاید تا با هم بازی کنند هردو در اتاق نشیمن سرگرم تماشای برنامه تلویزیونی بودند. من هم برای این که شام مختصر و سبکی برایشان درست کنم به آشپزخانه رفتم و سرگرم آشپزی شدم با خیالی آسوده و سرحال وقتی عذا را آماده کردم به طرف اتاق نشیمن راه افتادم و سرراه با خوشحالی گفتم: بچه ها بیایید شام آماده است کجا هستید؟ دخترها هرجا هستید خودتان را نشان بدهید قایم موشک بس است . فکر کردم قایم شده اند همه جا سرزدم اتاق ها حمام ها کتابخانه تمام گوشه و کنار خانه را نگاه کردم و به حیاط رفتم. ناگهان چشم به در نیمه باز خانه افتاد. آن وقت بود که تنم از ترس به لرزه افتاد کسی آن جا نبود به طرف تلفن دویدم و به الینور مادر کتی تلفن کردم و امیدار بودم که آن جا باشند اما او را هم دلواپس کردم خبری از آن ها نبود با این حال الینور من را دلداری می داد و می گفت: نگران نباش طوریشان نمی شود.
به اداره پلیس تلفن کردم و ماجرای گم شدن آن ها را به پلیس گفتم. درست موقعی که با افسر پلیس حرف می زدم ناگهان صدای غش غش خنده و صدای پایشان را شنیدم و دیدم که وارد خانه شدند هرکدام یک قوطی نوشابه ای در دست داشت.
سوال هایی مثل کجا رفته اند؟ با کدام پول خرید کرده اند ؟یا چطور ممکن است فروشنده بدون پول به آن ها نوشابه داده باشد؟ به مغزم هجوم آورده بود . ولی در هر حال هردو جلو چشمم ایستاده بودند ناگهان از کوره در رفتم و با خشم فریاد زدم چرا بدون اجازه من خانه را ترک کردید؟ آریا از ترس به شدت گریه می کرد و با هق هق می گفت دیگر چنین اتفاقی نمی افتد ماما من معذرت می خواهم و خودش داوطلب شد که یک هفته تنبیه بشود و در ان مدت تلویزیون تماشا نکند. درست موقعی که داشتم با دستم ضربه ای به باسنش می زدم الینور در را باز کرد و این صحنه را دید و با دلخوری دست دخترش را گرفت و از خانه رفت. آریا از این که شدیدا باعث ترس و وحشت من شده بود نه تنها عذرخواهی کرد بلکه صورتم را بوسید و قول داد و گفت که دیگر تکرا نخواهد شد .
وقتی فریبا کامران را تنبیه می کرد تمام این خاطرات جلو چشمم زنده شده بود تنبیه کامران تجربه غم انگیز تنبیه آریا را که مثل فرشته ای مهربان وبی گناه و معصوم بود برایم زنده کرد و درد از دست دادنش دوباره وجودم را از غمی جانکاه انباشت و چشم هایم را پر از اشک کرد.
گریه من و نشان دادن احساسم فریبا را وادار کرد که در مورد آمدنم به ایران کنجکاوی نشان بدهد و سوال پیچم کند . چه مدت می خواهی بمانی؟ چرا علاقمندم راجع به گذشته فامیل بدانم؟ و بعد نصیحتم می کرد و درس زندگی می داد که ظاهرا آن ها را بخشی از وظایف خودش می دانست.
به آن ها گفتم من هم مثل جوجه های افسون که کامران آن ها را توی کوچه انداخت و آواره شان کرد راهم را گم کرده ام و باید راه خانه ام را پیدا کنم.
دوت عزیزم دوست خوبم اکثرا به تو فکر می کنم توبرایم خیلی باارزش هستی و همیشه برایم تکیه گاه بزرگی بوده ای نمی دانم کی راه برگشت به خانه را پیدا می کنم و چه روزی بر می گردم اما بدان که تو اولین کسی هستی که از آن باخبر خواهی شد.
با عشق جاسمن
اول ژانویه 1998
دوت عزیز
در بازار بزرگ و شلوغ و بسیار قدیمی تهران هستم بازاری با گذرگاه های باریک سرپوشیده و کم نور چشمانم همچنان دنبال آریا به هر طرف می چرخد و امید دیدارش را دارم . در کوچه پسکوچه های باریک با گذرگاههای تنگ و بی شمارش گم شدن اجتناب ناپذیر است و با ورود به یکی از گذرگاهها در یک چشم به هم زدن مسیرت کاملا تغییر می کند. در دو طرف گذرگاه ها مغازه هایی کوچک و بزرگ چسبیده به هم با اجناس مختلف به چشم می خورند . طلا فروشی کیف و کفش فروشی فرش فروشی پارچه فروشی مسجد قهوه خانه بانک و هرچه بخواهی در کنار هم ردیف شده اند تنها نوری که به گذرگاه و بازار می تابد از نورگیرهای شیشه ای است که در سقف های بسیار بلند تعبیه شده است بنای قدیمی بازار و معماری آن به زیبایی عکس هایی که از باز اصفهان و شیراز دیده ام نیست . در بازار می توانم قسم بخوریم که در میان ازدحام جمعیت صورت اریا را برای لحظه ای پشت گونی برگ اکالیپتوس دیدم همان طوری که در لابلای جمعیت و فرشندگانی با صدای فریاد مانند کالاهای خود را برای فروش عرضه می کردند رد می شدم به دخترم فکر می کردم و دنبال صورت او می گشتم کسانی که گریگوریان را قبول دارند می دانند که امروز برابر است با اولین روز سال نو میلادی که فقط مسیحیان این روز را جشن می گیرند. در ایران سال نو اولین روز بهار است در اینران مادر سال 1376 هستیم.
همان طور که در بازار راه می روم تمام فکر و حواسم به آریاست ده ماهی است که بدون آریا زنده مانده ام و هنوز به هر کجا که پا می گذارم وهر جا که هستم امیدوارم اورا ببینم چه در خواب و چه در بیداری باور نخواهی کرد که حتی به آنچه اعتقاد نداشته ام مثل رفتن پیش دعانویس یا فردی که نیروی خاصی برای حل مشکلات آدم ها داشت را انجام داده ام تا شاید بتوانم او را در خواب ببینم.
او خود دکتر روانشناش بود با تلاش زیاد موفق شدم او را ملاقات کنم قبل از معرفی و سلام و تعارف به من گفت خانم دکتر تلاهی من از شما عذر خواهی می کنم چون ممکن است این ملاقات در حقیقت باعث هدر رفتن وقت شما بشود . چون من توانایی این را ندارم که کسی را به خوابتان بیاورم. صدایی نرم و آرام داشت که بیش تر شبیه صدای روان درمانگر یا متخصص سرطان شناسی بود توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: باعث تاسف است که حادثه ای به آن دردناکی برای آریا اتفاق افتاده می دانم مرگ آریا باعث شده خلل بزرگی در اعتقادتان به وجود بیاید. من آمده ام این جا که بهتان بگویم آمدنتان به ایران تصمیم درست و بجایی بوده حتی اگر بیش تر بمانید....حرفش را برید و با خط شکسته زیبایی به لاتین نوشت Alexander ما در زبان خودمان می گوییم اسکندر بله اسکندر شما از دوریتان بسیار رنج می کشد و بعد لبخند زنان به من نگاه کرد با علم به این که می دانست که گفتن این مطلب من را تسکین می دهد و من قدرت توانایی او را تایید می کنم وقتی به صرافت این افتادم که هیچ کدام از افراد خانواده و فامیل راجع به الکساندر چیزی نمی داند تنم به لرزه افتاد. از موقعی که به خاطر زندگی با جاستین و به دنیا آوردن آریا و مخالفت پدر و مادرم با این پیوند از طرف آنها محکوم و طرد شده بودم دیگر علاقه ای نداشتم راجع به الکساندر حرفی بزنم.
آریا تورا به ایران کشاند که با شناخت خودت و هویت و ریشه ات بتوانی از غمی که مثل یک زن باردار آن را با خودت حمل می کنی خلاص شوی.
همان طور که لبخند می زد و دندان های سفید و مرتبش که بیش تر شبیه دندان های مصنوعی بود نمایان شده بود ادامه داد خانم دکتر عزیز نصیحت من به تو این است که یاد بگیری که چطوری با شک و تردید زندگی کنی اما حقیقت را انکار نکنی و آن را نادیده نگیری این جا در ایران اعتقاد تو به مادر بزرگت می تواند رابطه بین تو و والدین تو را محکم تر کند. طوری که در بسته قلبت به روی عشق آنها باز شود و به خودت این فرصت را بده که بتوانی این آقای الکساندر را دوباره دوست داشته باشی . بعد از گفتن آخرین جمله ناگهان بلند شد و از اتاق بیرون رفت. از قرار معلوم وقت ملاقات ما تمام شده بود .
هنوز از این که خواب آریا را نمی بینم احساس بازنده ها را دارم و قبل از این که به سیاتل برگردم مطالب زیادی هست که باید یاد بگیرم.
با عشق
جاسمن
24 ژانویه 1998
دوت عزیز
از این که دیشب تلفن کردی و تولدم را با آن صدای صمیمی و مهربان و شاد تبریک گفتی از تو تشکر می کنم بهترین هدیه ای بود که به من دادی امروز کارت تبریک الکساندر هم رسید عکسی که از انعکاس نور زیبای مهتاب روی سنگی ژاپنی متعلق به قرن نوزدهم گرفته بود و جمله پرمعنای عشق من امیدوارم بعد از آن روزهای سیاه همه روزهایت پر از نور و روشنایی باشد آن را با شکوه تر و دوست داشتنی تر کرده بود.
یک سال گذشت سالی که آرزو میکردم هیچ وقت نبود سال سیاهی که آرزوی انکارش بیهوده و عبث بود افسوس پارسال که در جشن تولدم با هم بودیم چقدر خوش گذشت.
بگذریم فعلا که این جا هستم و گاهی به یاد آن خاطرات خوش گذشته می افتم بهتر است بدانی که من از نظر جسمی حالم بهتر شده عادت ماهانه ام بعد از شش ماه خواب زمستانی دوباره بیدار و فعال شده چون احساس می کنم دوباره می توانم مادر بشوم. بیش تر زن ها بدون ترس و فکر به آینده باردار می شدند و همین احساس باشکوه دوران حاملگی است که باعث بقای نسل بشر می شود با چشمانی بسته ناتوان از پیش بینی تولید مثل می کنیم آن هم با این فرض که همه چیز بر وفق مراد خواهد بود چیزی که برایم مبهم است این است که چرا با مادر شدن پا به دنیایی می گذاریم که خارج از تصور ماست ؟ درد و سختی دوران بارداری کشیدگی پوست شکم اضافه وزن سنگینی بدن بواسیر و سوزش قلب و یا شنیدن حادثه ناگواری که برای دیگران رخ می دهد چیزهایی نیستند که خارج از تحمل ما باشند بلکه درد اصلی فریاد مادر فرزند از دست داده است که کلمه ای برای تسلی او پیدا نمی کنی دردی است خانمانسوز و بی انتها و این است دنیای مادر که با آه بچه اش آه می کشد با مردنش می میرد.
حس پدری را نمی شناسم اما به یاد دارم که وقتی بچه بودم عزیز کرده پدرم بودم و به قول خدمان دختر بابا اما وقتی به مدرسه رفتم تمام توجه پدرم فقط و فقط به درس و نمره من بود خدارا شکر که از نمرات درسی من راضی بود. هیچ وقت او را ناامید نکردم. به هیچ یک از فعالیت های دیگرم اهمیت نمی داد و هرگز هدیه ای برایم نخرید تا خوشحالم کند . توجه به خواسته ها و نیازهای من فقط از وظایف مادرم بود .
بابا حتی نمی دانست به چه مطالب و داستان هایی در مورد خانواده علاقمند هستم و می خواهم بیش تر در مورد آن ها بدانم . شاید وقتی کنجکاوری من را نسبت به زندگی مامانی جونی می بیند بی حوصله و عصبانی هم می شود یک بار از او پرسیدم بابا راجع به مردی که مامانی جون عاشقش بود چیزی می دانی؟
وانمود کرد که هیچ اطلاعی از موضوع ندارد گفت:
دخترم چرا فکرت را مشغول این چیزها می کنی؟ باز شما زن ها دور هم جمع شده اید و برای هم قصه می گویید؟ برای این که بتوانم حرفی از او بکشم سوال را به طور دیگری مطرح کردم بابا فکر می کنی مامانی جون عاشق باباجون بود؟
جوابش خیلی جالب بود : بچه جان من این سوالی های غربی چیه از من می پرسی؟ عاشق شدن و این حرف ها خواب و خیال است و تبلیغات فرنگی ها؟
خلاصه کنم تصمیم گرفته ام که با پدرم به خوزستان سفر کنم زادگاهش هرچند مطمئن نیستم که در طول پانزده ساعت راه حرف های ما فقط در مورد تجارت سیاست مشکلات پزشکی او خواهد بود . اما امیدوارم با دیدن دشت های خوزستان ذهن خفته اش چیزهایی از دوران بچگی به یاد بیاورد تا بتوانم بهتر و بیش تر او را بشناسم و روابطمان صمیمی تر شود .
با عشق
جاسمن
تلگراف
به : جاسمن
از :دوت ویلکلینز و الکساندر فورسایت
تاریخ: 17فوریه 1998
جاسمن عزیز در جواب نامه های تو پاسخ برابر با کتابی فشرده را بپذیر بر اساس تقویم گریگو-رومی روی کاغذ پاپیروس با کوتوله های تگهبان مردگاه به ثمر رسیدن میوه مادربزرگ انار بر اساس افسانه یونانی که انار میوه بهشتی از چنگال خدای زیر خاک نوید بهار را می دهد بعد از مرگ طبیعت یک سال گذشت یافتن و خرید انار وارداتی توسط الکس و له کردن و ترکاندن آن به سبک مردم آتن همانند انفجار تو در سال گذشته دانه های انار هزار تکه فال نیک به همراه خوش یمنی یعنی در راه ایستادگی روح بزرگ شما در مقابل دردها مبارک است نهایت اعتماد به تو برکت از منابع باستانی اجداد تو با آرزوی دریافت طلب هایت از طبیعت پایندگی ات آرزوست .
با عشق
دوت و الکس
17 فوریه 1998
دوتی و الکساندر عزیز
امروز مراسم سالگرد مرگ آریا برگزار شد
مردم در ایران ممکن است که به عروسی نروند اما به ندرت ممکن است که در عزاداری شرکت نکنند شرکت در چهلم و مراسم سالگرد را فراموش نمی کنند و از وظایف خودشان می دانند که مراسم عزاداری شرکت کنند اگرچه مراسمی است مذهبی اما باعث تسلی بازماندگان می شود و از نظر روحی بسیار باارزش و سودمند است و البته برگزاری این مراسم بسیار گران و پرهزینه است . از صبح زود زنان فامیل در آشپزخانه پخت و پز می کنند و غذاهای مختلفی مانند ته چین که غذایی است با مرغ زعفران ماست و برنج کباب بره دوغ (آب مخلوط با ماست و نعنا) در تنگ های بزرگ شله زرد (برنج و زعفران) و حلوا( آرد و شکر و گلاب و کره ) آماده می کنند. غذا را فقط به اندازه مهمانان تهیه نمی کنند بلکه خیلی بیش تر می پزند تا بین فقرا تقسیم کنند و به آن نذری می گویند که یکی از سنت های دین اسلام است که به معنای اطعام کردن گرسنه هاست .
مراسم عزاداری در این جا فقط به یک روز محدود نمی شود بعد از روز اول که مراسم خاکسپاری است هفت رو ز به طول می انجامد روز سوم بعد از فوت را ختم و هفتمین روز را هفته می گویند و بعداز چهل روز مراسم دیگری برگزار می شود به نام چهلم روزهای پنج شنبه هر هفته نیز به سر خاک متوفا می روند و دعا می خوانند گل ها را آب می دهند سنگ قبر را می شویند و از همه مهمتر اشک می ریزند و به دل دردمندشان کمی آرامش می دهند.
مراسم سال آریا هم امروز بود و برای این مراسم یادبود از روضه خوانی دعوت کرده بودند که برای زنان نوحه خوانی کند. مردان و زنان خانواده و فامیل در این مراسم در یک مکان نمی نشینند ممکن است به اتاق دیگری بروند و یا در خانه ای دیگر دور هم جمع شوند.
خانم روضه خوان صدای محزونی داشت وبا سوز و گداز می خواند که ظرف چند دقیقه گریه های آرام و بی صدا به هق هق های دردناک تبدیل شد و تمام فضای اتاق را پر کرد . همان طور که صدایش با هیجان اوج می گرفت صدای شیون هم بلند تر می شد اشک هایشان مسری بود و به من هم سرایت کرد و قبل از این که متوجه شوم اشک هایم تمام صورتم را پوشانده بود.
درست بیست دقیقه بعداز پایان روضه و نوحه خوانی وقتی از دراتاق بیرون می رفت با دو دست صورتم را گرفت و گفت : فرزندمن به خاطر داشته باش که عزاداری در سکوت شکنجه روح و کشنده جسم است .
این روزها آنچه در اطراف من اتفاق می افتد برایم سوال انگیز است و حتی رفتار و عکس العمل های خودم را نیز زیر سوال می برم از خودم می پرسم چه بخشی از من متعلق با این فرهنگ است ؟ فرهنگ حاکم در مملکت پدر و مادری ام چیست؟ آیا این عزاداری و سنت را می پسندم؟ در آمریکا سرزمینی که در آن زاده شده ام برای هر اتفاقی فقط یک مراسم برگزار می شود عزاداری همان مراسم یادبود است که همراه با خاکسپاری انجام می شود . همان مراسم را برای تسلیت گفتن یا بهتر است بگویم همدردی با بازماندگان را کافی می دانند و درد و رنج از دست دادن را در خود پنهان می کنند و تصور می کنند که این تنها راه برخورد با این گونه مصیبت ها و حوادث دردناک است . شما هردو خوب می دانید که من چه کشیده ام و درکم می کنید فشار ممکن است انار را بشکند اما دانه های به هم پیوسته آن است که فشار را تحمل پذیر می کند . در ایران مردم شاید نتوانند عقایدشان را ابراز کنند اما با صدای بلند دردشان را به گوش دیگران می رسانند و هرگز نمی بینی که درد و اندوه طاقت فرسای خود را در سینه نگه دارند. تا آن جا که بخواهی می توانی اشک بریزی و کسی نمی تواند از تو خرده ای بگیرد.
با عشق
خاک مرده در انتظار بهار
11مارس 1998
دوت عزیز
نوروز اولین روزبهار است روزی که خاک دوباره زنده و سرسبز می شود سال نو ایرانی است نوروز بزرگترین و شادی آورترین تعطیلات ایران و ایرانی است که قدمت آن به هزاران سال پیش به زمان زرتشت و زرتشتیان بر می گردد. بهار هماهنگی پرشکوه روز و شب ترنم خاک بیدارشدن طبیعت جلال خلقت دور ریختن تاریکی سرمای زمستان و دیدار جوانه ها و شکوفه های با بلبلان مست عشق و بالاخره باروری طبیعت است . فصل خانه تکانی ایرانیان گردگیری خانه ها و جسم و روح و تبدیل کردن قهر به آشتی و خشم به مهر است . فرش ها را می شویند خانه را آذین می بندند . رخت و جامه نو می خرند شیرینی می پزند و سبزه می کارند و با جان و دل با امید و دور راندن غم به پیشواز بهار می روند .
یک هفته دیگر آخرین چهارشنبه سال کهنه چهارشنبه سوری از راه می رسد مردم از خانه ها به پارک ها و خیابان ها می روند و از روی بوته هایی که قبلا آن ها را آتش می زنند و شعله قرمز رنگ دعوت کننده اش می پرند و با هم این شعر زیبا را سر می دهند زردی من از تو سرخی تو از من این سنت قدیمی با شعر پرمعنای آن زردی چهره ام را که نشانگر درد من است به تو می دهم و سرخی تورا که نشان از سلامت دارد از تو می گیرم.
من و مادرم امسال با هم به استقبال سال نو رفتیم به مادرم کمک کردم که سفره هفت سین را آماده کند سفره هفت سین سفره ای است که در آن هفت قسم خوردنی که حرف اول اسم آن ها س باشد چیده می شود و سمبل خوبی هاست "عقل سلامت خوش شانسی و .... چیدن سفره هفت سین هم یکی از سنت های دیرینه ایرانیان است .
حالا همه مان با پشت سر گذاشتن مراسم سالگرد فوت آریا مشغول خرید هستیم و تدارک سال نو را می بینیم . من و مادر برای خرید لباس وسایل هفت سین و شیرینی به بازار می رویم و بابا برای خرید مایحتاج خانواده وقتی سفره هفت سین را با مامان آماده می کردیم و من مشغول مرتب کردن گل های سنبل در گلدان بودم مامان عکس عزیزان از دست رفته را روی سفره گذاشت من در حال حرف زدن با او بودم که یکدفعه حرف توی دهانم ماسید و مات و مبهوت نگاهش کردم آلبوم کوچکی به اسم آریا نوه کوچکم را در وسط سفره گذاشته بود .
ذهنم پرواز کرد و یادم آمد که برای مامان و بابا کارتی به خاطر تولد آریا فرستاده بودم با این امید که شاید یخ های رابطه مان آب شود و مهر آریا کمی از رنجش آن ها بکاهد اما بی اعتنایی آن ها و جواب ندادن به عذر خواهی غیر مستقیم من برایم روشن کرد که بی اعتنایی من به خواسته های آن ها و دوستی ام با جاستین و بچه دار شدنم باعث شده آن ها از من کینه به دل بگیرند آن قدر که حتی تولد آریا هم نتوانسته بود کوچکترین اثری در کم کردن رنجش آن ها داشته باشد من هم به خاطر نامه مادرم که آن را توهینی به خودم می دانستم و این که من را طرد کرده بودند و حاضر نبودند دیگر حتی صدای من را بشنوند نتوانسته بودم خودم را راضی کنم که خبر مرگ جاستین را که بر اثر خونریزی مغزی بود به آن ها بدهم چون از این می ترسیدم که بگویند خدا حقت را کف دستت گذاشت.
ناگهان آلبوم عکس آریا روی میز جلو چشمم ظاهر شد . آلبومی با حاشیه سفید و طلایی عکس هایی از اولین روزهای تولدش از کودکستان جشن تولدها جشن هالووین مدرسه با لباسی به شکل کدو قلقلی عکس دو نفره روی انبوهی کاه در طویله خانواده فورسایتی ها پدر و مادر الکساندر در آلبوم فقط عکس نبود بلکه گواهینامه هم بود گواهی نامه پایان دوره آموزش ویولن از جلد اول ویولن سوزوکی نقاشی های آریا حتی برگه فوت جاستین را در آلبوم دیدم اما برگه فوت آریا آنجا نبود.
تو تنها کسی هستی که می توانست این عکس ها و همه چیزهای توی آلبوم را برایشان بفرستد هنوز متحیر و گیج بودم بی خبر از من چه شد که چنین کردی ؟ تا به امروز فکر می کردم که بین من و تو هیچ سری وجود ندارد. قبل از این که مادرم رشته افکارم را پاره کند نمی دانستم باید از دست تو دلخور و عصبانی باشم یا ممنو و خوشحال اما به هر حال وقتی مامان شروع به حرف زدن کرد دوباره ذهن به سفر رفته ام به آنجا برگشت.
همیشه از این که طبیعت در حق دوستت ظلم کرده ناراحت بودم و از طرفی نگران که آیا دختر من هم عیب و نقصی دارد که چنین دوستی انتخاب کرده . مدت ها فکرم به این مسئله مشغول بود و بالاخره به این نتیجه رسیدم که تو هم مثل من و حسن که از این جا رانده و از آن جا مانده شده بودیم علاقه ات به این کوتوله به خاطر دوری ات از خانه وخانواده و آوارگی ات بین دو فرهنگ شرق و غرب است . از طرفی او کمبودهای تو را درک می کند و تو هم کمبودهای اورا.
برایم روشن بود که در تربیت تو و بزرگ کردنت کوتاهی نکردم. یاسمن جون تو دختر باهوش و با تربیت و با استعدادی بودی . همیشه حسن به من می گفت مریم اگر ما در این کشور نتوانستیم به جایی برسیم در عوض یاسمن توانست از نظر تحصیلی موقعیت خوبی به دست بیاورد و دختر شایسته و با لیاقتی است اشاره اش به خصوص به تحصیلات عالیه تو و نمرات بالایت در رشته پزشکی بود .
حسن از آنچه من درباره تو می دانستم بی خبر بود . نمی دانست که تو خودت را با یک پسر نالایق و بدون آینده برابر می دانستی یک شب وقتی تلفنی با او حرف می زدی از لحن صدایت احساس کردم تو یاسمت همیشگی من نیستی در تمام آن روزها فقط خودم را گول می زدم و به خودم می گفتم که من هنوز هم تنها رازدار تو هستم. متاسفانه مجبور شدم از آن روز به بعد هروقت به اتاقت می رفتی به مکالمه های تلفنی ات گوش کنم. بیش تر به این امید که دخترم را بهتر بشناسم دختری را که دیگر نمی شناختمش و آنچه را می شنیدم از ترس انکارش می کردم. حرف های تو کلماتی که از دهان تو خارج می شد مال یک ذهن سالم نبود مال انسانی بود که برای وجود خودش ذره ای ارزش و احترام قائل نبود دیگر می دانستم که در رابطه ات با او خیلی پیش روی کرده ای شب ها از بی خوابی جان به لب می شدم و نمی توانستم از کابوس ها رها شوم خودم را سرزنش می کردم که ای کاش اجازه می دادم به خوابگاه بروی و یا چرا بیش تر مراقبت نبودم و بالاخره هولناکترین شب زندگی ام شبی بود که از حقیقت تلخ و دردناکی که می ترسیدم اتفاق بیفتد باخبر شدم. اما باز هم خدا را شکر می کنم که هدفت رسیدن به مدارج عالی و پزشک شدن بود ولی ای کاش آن تصمیم تلخ را نمی گرفتی ای کاش می مردم و نمی شنیدم قدرت حرف زدن را هم از دست داده بودم.
روزی را که برای سقط جنین رفتی خوشحال بودم که دوتی که تازه به ارزش واقعی او پی برده بودم همراهت است و در آن افتضاحی که بار آورده بودی مثل مادری در کنارت ایستاده چون به مکالمه های تلفنی ات گوش می کردم می دانستم چه زمانی و به کدام کلینیک می روید و آن پسر حیوان صفت که خدا لعنتش کند حتی این برایش اهمیت نداشت که با تو به کلینیک بیاید با یک تاکسی که البته از تاکسی های شرکتی نبود که پدرت در آن کار می کرد به کلینیک آمدم چون شرم داشتم که کسی از موضوع با خبر شود در پارکینگ منتظر ماندم و از راننده تاکسی هم خواهش کردم که کرایه اش را هر چقدر بشود بپردازم تا دوباره من را به خانه برگرداند.
وقتی از کلینیک خارج می شدم دوتی را دیدم که مثل یک مادر اب مهربانی دست های تو را گرفته بود آرزو می کردم که ای کاش در آن روزهای سخت تکیه گاه تو من بودم اما تحمل اتفاقی که افتاده بود خارج از توان من بود . فقط دعا می کردم که این اتفاق حقارت آمیز درسی بار یتو باشد و در سایه آن آینده بهتر و سالم تری داشته باشی و یاد بگیری که به زن بودنت احترام بگذاری البته کمی جا خورده بودم انتظار داشتم که تورامریض و ناتوان ببینم ولی وقتی تو را سرحال دیدم خیالم راحت شد آن قدر خوشحال شده بودم که کم مانده بود حتی چرخ های کثیف ماشین را هم ببوسم.
بعد از آن شدیدا سرگرم درس و آمادگی برای ورود به دانشگاه هاروارد شدی سال آخر تحصیلت در دانشگاه برکلی را می گذراندی و موفق هم شدی بعد از این جریانات من دچار افسردگی روحی شدم با شروع تحصیلت در دانشگاه هاروارد تصور می کردم دخترکم که از جانم عزیزتر بود با فکری سالم و رفتاری مناسب زندگی می کند و روش دختران امریکایی الگوی زندگی اش نخواهد بود . فکرمی کردم نصیحت های من به تو برای حفظ آنچه لازمه یک ازدواج سالم است کارساز بوده و دیگر می دانی که خطا کردن در این مورد نابخشودنی است .
دیگر خواب و خوراک نداشتم حتی حاضر نبودم حسن بی چاره را تحمل کنم بابا فکر می کرد من از دوری خانواده افسرده شده ام. بدتر از همه این که کسی نبود سفره دل پردردم را برایش باز کنم. آن روزها به خواهرم فرشته نامه های طولانی می نوشتم از خانه حیاط استخر کارکردن ولی هرگز در نامه هایم به خاطر محل زندگی ام گله و شکایت نمی کردم همسایه ها که مهاجرین کم بضاعت مکزیکی و چینی بودند از این که گاهی پولی هم به ایران می فرستادیم فکر می کردند زندگی مرفه و بدون دردسری داریم از درس و تحصلیل تو و از این که موفقیتهای چشمگیری به دست آورده بودی خبر داشتند و شریک شادی ام بودند و به تو افتخار می کردند اما نمی دانستند که چه دل پرخون و چشم های پر اشکی داشتم و تمام روزم شده بود آه کشیدن و افسوس خوردن.
بعدها وقتی به ایران برگشتم به خواهرم گفتم که آوای دهل از دور خوش است و زندگی در آمریکا با کار سخت و فشرده و بدون اندکی استراحت چقدر سخت است و طاقت فرساست. من و حسن هیچ وقت در طول هفته ناهار را با هم بخوریم و اگر یک یا دوبار این شانس نصیبمان می شد که بتوانیم شام را با هم بخوریم احساس خوشبختی می کردیم. در آن جا خطرات زیادی مردم را در خیابان ها تهدید می کند معتادان به مواد مخدر افراد شروری که مجوز حمل اسلحه دارند و چه بی گناهانی به خاطر تیر انداز یهای بی دلیل کشته می شدند و چه جان های بیخود و بی جهت از دست می رفت رفتارشان صمیمی و دوستانه بود اما هرگز به تو آنقدر نزدیک نمی شدند که احساس کنی دوستی داری و می توانی در سختی ها به او تکیه کنی اکثرا نمی دانستند که ایران در کجای کره زمین واقع شده است و اگر می دانستند فکر می کردند شتر سوار هستیم و حتی تلویزیون هم نداریم با مهاجرین با تکبر رفتار می کردند و ما را نادان و جاهل می دانستند سال ها قبل از این که تو یک دختر آمریکایی تمام عیار بشوی چندین بار در موقعیت های مختلف موضوع برگشت به ایران به گونه ای بین ما مطرح شد ولی به خاطر درس و تحصیل تو منصرف شدیم والا یا با هم بر می گشتیم یا خودش زودتر بر می گشت چون دوری از وطن را نمی توانست تحمل کند.
تو تنها نوه دختر مادر بزرگت از پسر ارشدش بودی و وابستگی خاصی به تو داشت و عزیزترین نوه اش بودی مادربزرگ نوه های دیگری هم در تهران و خوزستان داشت و آن ها را هم خیلی دوست داشت همیشه آرزو داشت که به ایران برگردد اما چون حسن به سختی در آمد خانواده را تامین می کرد مادربزرگ با نگهداری تو به ما کمک کرد والا هزینه ای برای این کار نداشتیم و افسوس که حتی نمی توانستم یک روز در خانه بمانم و از دختر خودم مراقبت کنم خدا رحمت کند طاهره جون مادربزرگت را به من التماس می کرد که راهی پیدا کنیم که او به ایران برگردد.
درواقع او بود که یک روز به فکر استفاده از خدمات عمومی افتاد. ما هم توانستیم از خدمات رایگانی که در ا خیتار مردم بود استفاده کنیم جون دلم فکر می کنم تو ذکاوت و هوشیاری و خیلی خصوصیات دیگرت را از مادر بزرگ خدابیامرزت به ارث برده ای ولی حسن راضی نمی شد تا اینکه من و مادر بزرگ با هم تبانی کردیم و من به حسن گفتم که مادربزرگ به صورت من تف انداخته و حسن از شنیدن این جریان عصبانی شد و مادر بزرگ را فورا به ایران فرستاد من و مادر بزرگ خیلی به هم نزدیک بودیم بگذریم از این که گاهی سر مسائل کوچکی مثل اداره خانه با هم اختلاف سلیقه یا بگو مگو داشتیم او رفت و ماهم درست بعد از پایان دوره تحصیل تو در دانشگاه برکلی آمریکا را ترک کردیم دلم می خواست من هم مثل پدرت با تمام وجودم به تو افتخار کنم اما قضیه آشنایی تو با مردی که در شان تو نبود مانعم می شد . در این فکر بودم که تو را با خودم به ایران ببرم. اما حسن حرف خوبی زد گفت که این دختر فارسی را به اندازه شاگردهای کلاس اول می داند و آن جا امکان ندارد بتواند به هدفش که ورود به دانشگاه پزشکی است برسد. بعلاوه می دانستم که تو هرگز حاضر نیستی از هدفت چشمپوشی کنی. روزی که قضیه بارداری ات را شنیدم بدترین روز زندگی ام بود . احساس می کردم در این دنیا موجودی تنها و بی کس و بی چاره هستم دخترم را پاره تنم را که خون خالص ایرانی در رگ هایش بود در امریکا رها کرده بودم.
به هر حال به ایران برگشتیم و در جمع پر مهر خانواده و سرزمینم روحیه ام کمی بهتر شد اما حس نگرانی از تو وآینده ات هرگز رهایم نکرد هردوسال یکبار با صرف هزینه هنگفتی به دیدنت می آمدیم و من هربار شاهد این بودم که شکاف بین ما عمیق تر شده این را می دیدم و برای بهتر شدن روابطمان کاری نمی توانستم بکنم.
هشت سال پیش در عید نوروز حسن گفت که به یاسمن تلفن کنیم ساعت شش صبح به وقت شما بود که تلفن زدیم گوشی را همان یارو جاستین برداشت که هنوز رویای زندگی با تو را درسر داشت بعد از گفتن الو گوشی را به تو داد و تو نه تنها سعی نکردی که وانمود کنی شماره اشتباه است و یا مثلا بگویی که او همان لحظه از در وارد شده است و شب را آن جا نبوده بلکه با آن غرورت و این که این رابطه از نظر تو با تربیت آمریکایی ات عادی بود خیلی راحت حرف زدی طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفاده است حسن با عصبانیت و ناامیدی گوشی را به زمین کوبید و تلفن را قطع کرد عید نوروزش خراب شد و بعد از رسیدن نامه ات که کاملا طرز فکر امریکایی ات را نشان می داد و در آن از عشقت به معلمی ساده از طبقه متوسط نوشته بودی و این که چون پدر و مادرش از هم جدا شده بودند می خواست اول از این رابطه مطمئن شود و بعد ازدواج کند چنان ناامید شد که گفت مهرتو از دلش پاک شده و از من هم خواست ارتباطم را با تو قطع کنم انگار که اصلا وجود نداری .
لااقل وقتی سقط جنین کردی حاضر شدی به پدری با افکار قدیمی بگویی که می خواهی با یک مرد بدون عقد ازدواج زندگی کنی؟
دوست تو این دختر کوتوله چه انسان نازنین و فوق العاده ای است که عکس های تنها نوه ام را برایم می فرستاد. در آرزوی دیدن تو و آریا بودم اما حسن اجازه نمی داد که چنین ارتباطی دوباره برقرار شود وقتی به عکس های آریا کوچولو نگاه می کردم وجودم از عشق دیدن او لبریز می شد و احساس می کردم که قلبم ذره ذره آب می شود و از بین می روم. از این که در مورد او قضاوت غیر منصفانه ای داشتم و رفتارم نادرست بود خجالت زده و شرمنده ام او بزرگترین محبت دنیا را در حق منکرد و بالاترین هدیه زندگی ام را به من داد. تنها کاری که می توانستم برای جبران این رفتار نادرست و همین طور رضایت خودم انجام بدهم کمک به سازمان کوتوله ها بود دوتی همراه عکس ها برایم نامه صمیمانه ای فرستاد دوباره آریا برایم نوشته بوداز ناز بودنش از باهوش بودنش از شیرین زبانی ها و پیشرفتش در کودکستان زنی که در اداره پست کار می کرد . وقتی برای دریافت بسته از خارج به آن جا مراجعه می کردم با علاقه و توجه ای خاص به من کمک کرد و همیشه با نگاهش به من می فهماند که می داند چه بسته با ارزشی برایم رسیده است بدون دوست تو و بدون این کارمندزن اداره پست حتما تا به حال دیوانه و بیمار شده بودم.
امروز 21 سال از آنروزی که احساس کردم دخترم به من و فرهنگم تعلق ندارد می گذرد همیشه فکر می کردم که در تربیت و بزرگ کردن تو سهل انگاری کرده ام و شکست خورده ام و تو با میلیون ها جوان بی مغز آنجا تفاوتی نداری بجز این که تاسف بخوریم کاری از دستم ساخته نبود ندیدن توزجزم می داد تو تنها جواهر و معنای زندگی و هستی ام بودی اما دخترم این اتفاق وحشتناک و باور نکردنی ای که برایت افتاد باعث شد بفهمم که درد من به عنوان مادر در مقابل دردتو چقدر ناچیز و حقیر است . دوران سخت جنگ را گذراندیم . تمام مصیبت های دیگر را تحمل کرده ایم اما رنج و عذابی که ما کشیدیم در مقابل سوختن تو از مرگ دلخراش دخترت هیچ است دلم فقط به این خوش است که لااقل تو زنده هستی بدان که هرچند با تو حرف نمی زدم . همیشه در من و با من بودی و خدا می داند تا زنده ام سپاسگذار دوست کوتوله آمریکایی تو خواهم بود.
آخرین کلمات مامان از هم پاشیده بود هرگز او را چنین درمانده و خرد شده ندیده بودم گریه اش سنگ را آب می کرد بغلم کرد هردو دردمند هردو شکسته و هردو نیازمند همدیگر آغوشش در آن لحظه بزرگترین امن ترین و عزیزترین پناهگام بود اشکمان یکی شد دردمان یکی بود هریک به نوعی مادری فرزند از دست داده بودیم. هرچند برای او هنوز حضور فیزیکی داشتم و فریاد برمن که آریای من نبود در حالی که در آغوشش مثل ابر می گریستم به او گفتم:مامان بعد از آن که من را بی رحمانه ترک کردید و نادیده ام گرفتید و حاضر نبودید بپذیرید که من فردی بالغ هستم و باید زندگی را خودم تجربه کنم عذابی کشیدم که قابل توصیف نیست احتیاج داشتم من را بفهمی در کنارم باشی و نگذاری در زندگی به بیراهه کشیده شوم اما تو نمی خواستی من را همان طور که بودم بپذیری فراموش کرده بودی که من آنجا متولد شده ام و آن فرهنگ و آن نوع زندگی را می شناسم. همیشه بعد از مرگ آریا فکر کردم که جون به حرف های تو گوش نکردم و نخواستم فرهنگ تو را بشناسم زندگی ام در ان جا براساس آن تنظیم کنم چنین تنبیه شده ام و این سزای عمل من بوده است می دانم که تو همیشه بهترین ها را برایم آرزو کرده ای اما با همان تفکری که مخصوص خود توست هردو در آغوش هم اشک ها ریختیم شاید مامان احسا می کرد که دخترش دوباره هفت ساله اش را در آغوش گرفته و با عشق مادری اش به او آرامش می دهد و می گوید که دخترم در امان هستی آسوده باش همان آغوش گرم و امنی که مادر بزرگم آن را از من دریغ نمی کرد . آن جا ماوای امنیت و آرامش بود بعد از آن من و مادر دیگر در این مورد هیچ حرفی با هم نزدیم . اما همان طور که بوی گلاب در حلوا می ماند آنچه بین ما گذشت چون پیوندی ناگفتنی با خون ما عجین شد.
دوت عزیز عز تو سپاسگذارم که باعث شدی مادرم از راهی دور و در عین بی خبری از من با نوه اش پیوند داشته باشد . دختر شیطان بلا واقعا از دیدن این نامه ها و عکس ها و آنچه برای او فرستاده ای شگفت زده و خوشحالم با این که همه را پنهانی فرستاده ای ( خدا می داند دیگر چه کرده ای) اما از تو ممنونم خوشحالم که با نگاهی ورای آنچه من می دیدم به این قضیه نگاه کردی و دست به چنین کاری زدی.
وقتی سرکه را که با (س)شروع می شود و آخرین ( س) بود که در سفره هفت سین گذاشتم از مادرم پرسیدم داستان سرکه درسفره هفت سین چیست جوابش بسیار جالب بود آن قدر که تو هم حتما لذت خواهی برد سرکه نشان دهنده سن صبر و حوصله بشری است
با عشق به تو
جاسمن
9مارس 1998
جاسمن بسیار عزیز
امیدوارم این کارت تبریک عید نوروز من به موقع به دستت برسد شنیدم که طالبان در افغانستان برگزاری عید نوروز را برای مردم ممنوع کرده است . مایه شرمندگی و نشانه ای از زشتی و واپسگرایی است یادم می آید که در هندوکش با فرارسیدن نوروز مردم جشن و پایکوبی می کردند حتی در فصل گرما نوروز باستانی شماراحتی سومری ها در بین النهرین در 3000 سال قبل از میلاد مسیح جشن می گرفتند همیشه بزرگ ترن هدف دشمنان برای تضعیف یک ملت حمله با سنت ها ی ملی و مردمی آنان هست. اسکندر کبیر و کسانی مانند او همیشه سعی می کردند که سنت های امپراطوری عظیم ایران را از بین ببرند اما سنتها میراث بشری است و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود و جاودانی است .
یک سال جهنمی از روزی که آریا مرد گذشته است . دوستان من در گروه زندگی بعد از مرگ همیشه می گویند زمان بر هر درد بی درمان دواست برای همین جای تعجب نیست که دوقدم جلو می رویم و یک قدم به عقب بر می گردیم در هر حال آنچه اتفاق می افتد پشت سر می ماند و تاثیر زمان را به این صورت می توان دید.
این هفته به بوستون آمده ام برای گردهمایی 25 سال فارغ التحصیلی از کالج آرزو می کردم این جا در کنار من بودی حوصله نداشتم بهتر بود نمی آمدم فعلا که این جا هستم دوربین عکاسی ام را فراموش کردم. راتش عکس گرفتن از یک لحظه نمی تواند تمام لحظات را زنده نگهدارددوستم کالوین که به روش خاص خودش نشان می دهد که به حالات و آشفتگی روحی من اهمیت می دهد وقتی شنید که من هم عازم سفر هستم خوشحال شد در حالی که به شوخی با مشت به بازوهایم می زد و می گفت فورسایت ( به جای اینکه بگوید الکس) خداراشکر می بینم پیشرفت کرده ای پسر دیگر دوروبر ماشین فاکس نمی چرخی حتی نمی دانی فاکسی قرار است برسد یا نه و یا هر پنج دقیقه یکبار جعبه ای ملیت را کنترل نمی کنی که ببینی ای میلی رسیده یا نه خدا می داند شاید قرار است این دفعه نامه از سیبری بیاید کی می داند مرد حسابی .
و در حالی که به شانه ام می زد ادامه داد: برای همین است که می گویم پیشرفت کرده ای .
اما از تو چه پنهان که حال و حوصله حرف زدن و معاشرت با کسی را نداشتم از گروه جداشدم و به طرف اسکله راه افتادم سرراه به مراسم یادبودی برخوردم . مراسم یادبود ماموران آتش نشانی بود که موقع انجام وظیفه در حادثه آتش سوزی هتل وندوم در 17 ژوئن 1972 جان باخته بودند من اهل رفتن به مراسم یادبود نیستم اما بعد از اتفاقی که برای آریا افتاد به محض دیدن چنین مراسمی همان جا می ایستم و قابی تیره به شکل اسب دریایی تزئین کرده بودند کت های مخصوص آن ها را روی آن گذاشته بودند اسم هریک روی پلاک برنجی گذاشته بودند. اسم هریک روی پلاک برنجی آن حک شده بود و کلاه هایشان از دور هم به چشم می خورد. آن چه از آن ها باقی مانده بود یادآور حادثه تکان دهنده و فاجعه بازی بود که هرگز فراموش نمی شود.
مدتی روی نیمکتی که در آن نزدیکی بود نشستم و به مراسم خیره شدم به هر حال گاهی مجبور هستیم بگوییم کاری بیش تو از حد توانمان نمی توانم انجام بدهیم و اتفاق را باید پذیرفت.
از آن جا به طرف کتابخانه راه افتادم از خیابان نیوبوری گذشتم که مثل خیابان رودئو شیک و و پر از مغازه های معروفی مثل ریتزکارلتون بربریورساچه جیورجیوارمنی بود وقتی از خیابان برکلی می گذشتم قیافه ات جلو چشمانت زنده شده بود. بعد ا ز آن چشمم به گالری معروف ناگا افتاد حسی مرا وادار کرد وارد نمایشگاه شوم و نقاشی های بی نظیر روبرت فراندینی را ببینم.
درخت در اندازه های مختلف در تمام تابلوهای نقاشی او وجود دارد. معمولا درخت ها با زمینه های از مناظر طبیعی یا با توده های از ابر یا سایه جزیره و آبی در نوری تیره و روشن و رویایی که نمایانگر غروب خورشید در رنگ های مختلف و باشکوه است دیده می شوند. با همان نگاه اول می توانی تصویری زیبا در پس درخت ها ببینی تصویری از تنه یک درخت یا منظره ای طبیعت صخره های دوردست و لکه مانند زمینه ای شرابی وهمین طور درختان بی برگ اسکلت مانند.
دریکی از نقاشی هایش به اسم زندگی قدیسان ده درخت در زمینه نقاشی به چشم می خورد که از زمین سر به آسمان کشیده بود هرکدام از این درخت ها هویت خاص خود را داشت در هرکدام عنصری از شادی و تقدس وجود داشت . یکی به رنگ نارنجی روشن دیگری آبی متمایل به سبز درخت دیگر به رنگ زرد که ظریف و نازک بود و درخت قهوه ای رنگ که حالت با ابهتی داشت نکته جالب این که همه این درخت قهوه های رنگ که حالت با ابهتی داشت نکته جالب این که همه این درخت ها بی ریشه بودند ناگهان فهمیدم که تمام این درختان معلق بین زمین و هوا که در هر تابلو نقاشی تکرار می شوند اشباحی بودند متعلق به فراندینی که نقاش حداقل به این شیوه می خواست محرومیت دائمی خود را بیان کند .
با هر حرکت قلم مو روی شاخه ها نقاش سعی می کند چیزی راکه دیگر حضور ملموس ندارد دوباره خلق کند تا این که در نهایت پا را از مرزهای این زندگی فراتر می گذارد.
هنوز درباره آن تابلوها که نام تو را به یادم می آورد چیزی برایت نگفته ام در تابلوی باغ خدا درختان کاملا عمودی دیده می شود که مثل مینیاتورهای ایرانی با جزئیات ظریف نقاشی شده است . این جا هم آن درختان شبح مانند را در زمینه می بینی در کنار این منظره روستایی امواج خشمگینی به رنگ آبی تیره می بینی . تصور می کنم دریای خزر باشد. دریای کف آلود که با خوشنویسی ایرانی نمایش داده شده است و من هرگز نمی توانم رمز و راز آن را کشف کنم . عزیزم این نقاشی دقیقا روحیه تو را برایم تداعی می کند ظاهری آرام و درونی پر غوغا .
همیشه به روابط خودمان فکر می کنم چه خصوصیاتی ظریفی در این رابطه نهفته است به نظر می آید به زحمت می توان به درون مواج تو نفوذ کرد و از مکنوتات قلبی ات سر در آورد. البته تو هم شاید نمی توانی به عمق باورهای من در خصوص روابطمان پی ببری به هر حال به اعتقاد من پیوند محکم بین من و تو از بین رفتنی نیست و من می دانم که روزی بالاخره بال شکسته را پیوند خواهیم زد فاصله را ازمیان خواهیم برد.
در بروشور روبروت فراندینی این نقاش معروف عکس او را دیدم صورت بزرگ ایتالیایی داشت با عینک بزرگی با شیشه هایی به رنگ گل زر بسیار کم رنگ و به نظر می رسید که بدون صافی نمی تواند به دنیا نگاه کند . با وجود نور اندک نمایشگاه تنه درختان و حتی اسکلت آنها را هم می توانستی ببینی که انگار با سختی و درد وزن شاخه هارا تحمل می کردند و ابرها طوری روی درخت ها سایه انداخته بود که انگار به راهی برای رسیدن به آن سوی ابرها اشاره می کرد. جستجوی او در میان درختان وشاخه ها د راصل به منزله کاوش در زوایای روح انسان بود . و با شناخت زوایای پنهان چشم اندازهاست که می توان راهی در این گذرگاه پیدا کرد.
جاسمن تو را همه جا می بینم در نقاشی در مراسم یادبود وحتی در این گردهمایی کسل کننده امیدوارم سال نوی ایرانی برایت آرامش بیش تری بیاورد و به آرزوهایت برسی و مهم تر این که تو را به خانه بر گرداند .
با عشق
الکساندر
29 آوریل 1998
دوت عزیز
امروز در مراسمی به اسم تعزیه شرکت کردم شاید بشود آن را تسلی یا عزا ترجمه کرد. نمایشی است از شهادت امام حسین (ع) که نوه عزیز پیامبر اسلام است . شهادت هرچند همان مردن است مردن درراه اسلام راه کوتاهی است برای رسیدن به بهشت مادرانی که پسران جوانشان زنانی که شوهران و برادرانشان را در جنگ ایران و عراق از دست داده اند به خاطر شهیدانشان که قرار است به بهشت بروند خوشحالند . در پارک ها محوطه ای وجود دارد که پوشیده از گل های سنبل (گل سنبل هم نماد ملی و سنتی نوروز ایرانیان است و هم نماد شهادت) است همراه با عکس شهیدی که در میان گل های سنبل قرار دارد درمیادین چهارراهها تابلوی بزرگ و عظیمی نصب کرده اند که تصاویر شهدا را روی آن یا چسبانده اند یا نقاشی کرده اند. تصاویر این شهدا را روی دیوارهای بلند بعضی از ساختمان ها هم می شود دید. در برنامه های تلویزیونی روزنامه ها از زندگی نامه شهدا می گویند و فرزندان آنها از امکانات و امتیازات تحصیلی و اجتماعی بی شماری برخوردارند حتی موزه ای برای زنده نگهداشتن یاد آنها وجود دارد. اصطلاحی هم وجود دارد بنام قربانت بروم یعنی می توانم خودم را برای تو قربانی کنم.
ام داستان تعزینه از این قرار است که امام حسین (ع)در راه گرفتن حق در کربلا شهید شد . کربلا در جنوب عراق واقع شده است . علاوه بر امام حسین (ع) تمام همراهان ذکور او نیز به شهادت رسیدند زنان و دختران هم به اسارت دشمن در آمدند که البته ترجیح می دادند کشته شوند و به دست دشمن اسیر نشوند برای مسلمانان شیعه بالاترین فداکاری در راه رسیدن به حق مبارزه با دشمنان اسلام است ایرانیان با برپا کردن تعزیه نه تنها یاد شهدای کربلا را گرامی می دارند بلکه به دین اسلام احترام می گذارند و احساس جنگ با دشمنان اسلام را نیز تقویت می کنند.
تعزیه بزرگترین مراسم عزاداری مسلمانان شیعه است . ریشه آن به اواسط قرن هیجدهم بر می گردداما تاریخ این مراسم نیست که توجه من را جلب کرده است بلکه تکته جالب این است که چگونه مردم معتقد به این مذهب می توانند این جنایت هولناک را که 680 سال بعد از میلاد مسیح رخ داده هنوز مثل همان روزها بعد از مرگ او چنان متاثر و متاسف شوند همان طور که گفتم تعزیه به صورت نمایشنامه از صحنه جنگ و کشتار امام حسین (ع) و خانواده و یارانش به روی صحنه می آید. معمولا در محوطه ای بزرگ افرادی که نقش آن ها را بازی می کنند همه کارگردان صحنه روی سکویی معمولا گرد و بزرگ قرار می گیرند این محوطه ها معمولا در حیاط مساجد روی چمن انجام می شود و تماشاچیان دور این منطقه می نشینند.
کارگردان همیشه در وسط صحنه حضور دارد تا بازیگران غیر حرفه ای را راهنمایی کند که نقششان را خوب بازی کنند و بتوانند احساس همدردی تماشاچیان را نسبت به رویداد تعزیه برانگیزانند. مراسمی که برای تعزیه برپامی شود بیش تر نشانگر جنایات دشمن و مظلومیت خانواده و یاران امام است تا مراسم عاشورای حسینی البته به عاشورای حسینی هم فقط هیجده روز دیگر باقی مانده است . درنمایش تعزیه گروهی که سبز می پوشند از یاران امام هستند گروه دشمن پیراهن های قرمز می پوشند نقش زنان و دختران را هم که با پوشش های زنانه است مردان اجرا می کنند. یاران امام نوحه می خوانند که آوازی است محزون در حالی که دشمن جیغ می زند و ظلم و جنایت را می شود در حرکات حرف ها و سرودشان دید. بعضی از بازیگران از روی نوشته هایی که در کف دستشان پنهان کرده اند حرف می زنند گروه بازیگران چنان با قدرت صحنه جنگ و بسته شدن آب به دست دشمن و تشنگی و زخمی بودن و ناله و فریاد را نمایش می دهند که حضار همگی به شیون و زاری می افتند. صحنه اول با حمله به سربازان و یاران امام آغاز شد و سپاه دشمن با شمشیرهای (
قلابی) آنها را قتل عام کردند و زنان در اطراف مرده هایشان به سرو سینه هایشان زدند . هرکس که از کنار این صحنه رد می شد اشک می ریخت طوری که انگار همان لحظه جنایتی رخ داده است .

فلسفه نمایش عزاداری آشنا کردن مردم با روزهای سخت زندگی است و شاید خود گریه و بیرون ریختن دردهای پنهان شفا دهنده باشد.
ایرانیان توانستند هشت سال جنگ خانمانسوز با همسایه خود عراق را همراه با پیامدهای سختی که در هر جنگی می توان دید تحمل کنند آوارگی مرگ عزیزانشان و تغییرات اجتماعی بیشمار دیگر شاید دلیل بردباری آن ها و رهایی از غم درونشان و قسمت کردن آن با دیگران باشد.
با عشق
جاسمن
7 آوریل 1998
دکتر جاسمن عزیز من
حدس می زدم بالاخره اگر پای تو به ایران برسد مشت من هم باز شود و راز عکس ها برملا شود خداروشکر که هنوز با من حرف می زنی و قصد نداریگردنم را بشکنی خوشحالم که از دیدن عکس ها و بسته هایی که برای مادرت می فرستادم راضی هستی جاسمن می دانستم که بالاخره روزی این اتفاق جالب رخ خواهد داد. ای کاش بل هم آن قدر حالش خوب بود که می توانست از روی بوته های چهارشنبه سوری بپرد و سرخی آن را بگیرد و زردی اش را که بسیار زیاد شده به آتش بسپارد. این روزها مثل سیاره ونوس شده ازدرد مچاله شده زانوهایش از درد بی حس شده به او پیشنهاد کردم که فهرستی از بیماری هایش تهیه کنم اما اگر گفتی خودم دلم می خواست توی بو ته های آتش چهارشنبه سوری چی بیندازم؟ درست حدس زدی این پایان نامه لعنتی که دلم نمی خواهد حتی لحظه ای به آن نگاه کنم. جانش به لب بیاید که جانم را به لب آورده اما بالاخره من او را تمام کردم فرصت ندادم که او من را تمام کند .
چیزی می خواهم بهت بگویم فورا نگو خل شدی می خواهم رما بنویسم ستاره درخشان کتاب هم یک آدم کوتوله خواهد بود .می دانم فکر می کردی که بعد از تمام کردن پایان نامه ام حاضر نخواهم بود حتی دست به قلم و کاغذ ببرم ولی حالا می خواهم کتاب بنویسم. بر خلاف پایان نامه مامبوجامبو من لااقل کتابم می تواند در زندگی کوتوله ها اثر مثبت بگذارد تجربیات و آگاهی من در اختیار کوتوله ها بعد از چاپ هم می توانم آن را در سایت کوتوله های آمریکایی بگذارم. و بالاخره امسال تابستان هم خیال دارم در سینما و گردهمایی انجمن کوتوله های آمریکا که در لوس آنجلس برگزار می شود شرکت کنم و برای کتابم اطلاعات مفید و ارزنده ای جمع کنم . نویسندگان معاصر بزرگی مثل گونترگراس آرمیستد ماپین و اورسولا هگی آن جا خواهند بود که هر یک کتاب های جالبی در مورد کوتوله ها منتشر کرده اند. حتی کتاب طنز و فکاهی ساندی دایموند هم که شبیه تجربیات خنده دار من و توست منتشر شده وقت آن رسیده که من و تو در ادبیات داستانی آستین ها را بالا بزنیم و خودی نشان بدهیم.
برای کتابی که می خواهم در سایت کوتوله های آمریکایی بگذا رم اسم هم پیدا کرده ام علیه درازهای بی مصرف . لعنتی این اسم قبلا انتخاب شده .
گاهی دلم به شدت برای آریا تنگ می شود و همیشه نبودنش را احساس می کنم ولی جاسمن جان هریک از ما به نوعی با این مصیبت و هردردی در زندگی کنار می آییم و بعد همین درد علاج ناپذیر را با دیگران در میان می گذاریم تادرد من یا دردما استوارشان کند و بتوانند با قدرت بیشتری با مشکلات زندگیشان برخورد کنند. امیدوارم نتیجه خوبی به دست بیاورم برنامه ای را که برای راهنمایی کوتوله ها و خانواده هایشان بر پاکردم اثر فوق العاده مثبتی داشت .
دوستت دارم
دوت
10 مه 1998
الکساندر عزیز
آفتاب در آمد من در باغچه خانه مادربزرگم نشسته بودم و با تمام وجودم احساس می کردم که تو در کنارم هستی مامان و بابا و من تا دیروقت در خانه عمو مهدی بودیم تولد دخترش بود راستک امسال دبیرستان را تمام می کند و برای ورود به دانشگاه یک سال باید در جایی مثل کالج درس بخواند تا بتواند کنکور بدهد شاگردی است جدی و هدفش این است که در آینده پزشک بشود روحیه شاد وسرزنده ای دارد درجشن تولدش همه را وادار کرد که برقصند حتی مخلص شما یعنی بنده را هم به رقص واداشت چیزی که اصلا بلد نیستم.
ساعت دو صبح بود که به خانه برگشتیم اما باز هم دم دمای صبح بیدار شدم و با ناامیدی به خودم گفتم یک شب دیگر گذشت و آریای من به خوابم نیامد فکر می کردم روز مادر برای دیدنم به خوابم بیاد که آن هم تصور باطلی بود آرزو می کردم که هر کجا هست با شادی به هفت سالگی برسد. به یاد او و دندان های دوست داشتنی او این بار پای را قند خوردم چای با طعم هل مثل اکثر ایرانی ها نمی دانستم که حتی چای خوردن با طعم هل و قند ممکن است دخترم را به یادم بیاورد و آنچه او دوست داشت برایم تداعی شود .
پرنده کوچک سیاه رنگی که سری قهوه ای رنگ داشت و رنگ قهوه ای روی شکمش کم رنگ تر بود و دمش قرمز مثل من صبح زود بیدار شده بود و همان طور که از روی بوته های گل رز بالا و پایین می پرید غمگنانه نغمه سر می داد صدایش مثل نوای نی حزن آلود بود و آسمانی پاک که گاهی اوج می گرفت و گاهی مثل زمزمه به گوش می رسید و به جانم چنگ می زد نغمه ای بود مثل گریه یک مادر و از عشق ممنوع حکایت می کرد حتی مورچه های قرمز وسوسک های خواب آلود هم محو صدای او شده بودند مامان هم بیدار شد و وقتی دید که آن جا نشسته ام پتویی آورد روش شانه هایم انداخت بوسه ای بر پیشانی ام زد و دوباره به اتاق برگشت احتمالا می خواست برای خودش چای بریزد.
بیش تر وقت ها به او و به نامه های گرم و زیبای تو فکر می کنم الکساندر عزیزم متشکرم از این که امیدت را به پیوند مجدد از دست نداده و به ریشه این پیوند اعتقاد داری امیدوارم بپذیری که ناعادلانه بود به تو قولی می دادم که خودم هم به آن ایمان نداشتم. در جشن بالا انداختن کلاه فارغ التحصیلی دوت در کنار صندلی خودت جایی برایم نگهدار دکتر باستان شناس متخصص مصر باستان شگفت زده خواهد شد .
با عشق
جاسمن
ناگهان
بلبل نغمه خوان
گویی اسیر چنگال صیاد
بال هایش پرپر
تنش لرزان
نفسم بند آمد
تنها با چشمانم سخن می گفتم
بلبل بخوان
بلبل دوباره بخوان
دختر من عشق من هستی من
این است دعای تمام نشدنی من –برای تو-عشق من
در سوگ تو
و برای زخمی که هرگز کهنه نخواهد شد .
بگذار نقش خیال تو
کلام من باشد
هرروز هرساعت هر سال
همچون دانه های تسبیح
در کنار هم
همیشه جاری همیشه گویا
چنان چون گذشته ای نهان
همانند ارثی
چشم به راه میراث بران
دانا جی اویا
Dana Gioia
کلام پایانی
همسفرم یک روز قبل از طوفان به خانه برگشته بود ولی من هنوز آن جا بودم در کشور اندونزی در شهر جاکارتا برای سفر کوتاهی آمده بودیم اما آن روز باد و بوران حاصله از طوفان های موسمی جنوب آسیا و اقیانوس هند غافلگیرم کرد و وادارم کرد به اقامتگاهم برگردم و خودم را آن جا حبس کنم.
نه کتابی برای خواندن بود و نه کاری برای انجام دادن تنهایی ام در آن اتاق همراه با طوفان پش در و پنجره های بسته افکارم را به پرواز در آورد و فکرم را به سوی بیمارانم کشاند با یادآوری سختی ها دردها و تلاش های خستگی ناپذیر آن ها برای رهایی از چنگال بیماری و پریشانی و درماندگی خانواده هایشان ذهنم را از سوال انباشته بود و چنین شد که پیش نویس داستانی زاده شد وگرنه هرگز خیال داستان نویسی نداشتم و چه خوب شد که در دوران سخت تحصیلات پزشکی ام در Hedgebrook با گذراندن دوره آموزش نویسندگی زیر بنای ارزنده ای برای نوشتن فراهم ساختم.
دوره آموزش خلاقیت نویسندگی راکه در کالج Wellesly با استاد برجسته ای به نام خانم لورا لوین گذرانده ام به مثابه ابزاری بود که از طریق آن توانستم استعداد نویسندگی را در وجودم بیابم.
سبک نوشتاری کارول ماس و ماریلین ساید که هرگز شانس دیدارشان را نداشتم من را تحت تاثیر قرار داد و به گونه ای از نگارش آن ها بهره گرفتم از خوش شانسی روزگار این شانس نصیبم شد که Jack Laws را بشناسم و او مطلبی را که درباره طبیعت در کتابم نوشته بودم آگاهانه مورد بررسی قرارداد . اطلاعاتی را که در مورد ذرت و ذرت کاری در ایالت نبراسکا به دست آوردم مدیون خانواده Mc Pheeters و Julie Gamble هستم که سخاوتمندانه در اختیار من قرار دادند.
ههمکاری با ارزش سینتیا شیخ الاسلامی باعث شد که بتوانم مطالب جامعی را درباره نقش کوتوله های دربار مصر باستان به دست بیاورم.
کتی و مریم نشاط با داستان های جذاب و شنیدنی خود درباره اجداد ایرانی یشان نکات با ارزش از چگونگی زندگی و آداب و معاشرت آن ها برایم بازگو کردند. راهنمایی های آذر خواجوی در ارتباط با زنان ایرانی بسیار برایم باارزش بود آشنایی ام با غذاهای متنوع ایرانی را مدیون کتاب های باارزش آشپزی بود که نجمع باتمانقلیچ فراهم کرده بود .
ا زتحقیقات با ارزش انجمن حمایت از محرومین و از سایت کوتوله های آمریکایی در کتابم استفاده کردم.
شعرهایی را که در کتابم از آنها استفاده کرده ام مربوطه به کتاب های شعر باارزش Joan Swift و Dana Gioia است و جا دارد در این جا از آن ها تشکر و قدردانی کنم.
از سرشت خوب بیمارانم در مرکز پزشکی Harborview و آنان که در افغانستان شاهد زنده ای بودند و توانستند بسیاری از جنبه های زندگی را برایم روشن کنند وروحم را با سختی هایی که می کشیدند جلا دهند سپاس دارم.
سپاسگزار از تمامی افراد بی نظیر و فوق العاده ای هستم که در زندگی ام با آنها روبرو شده و هریک به نوعی در دوران طولانی نوشتن این کتاب یار و یاورم بوده اند و پشتیبانی آنها را با تمام قلب ستایش می کنم و مهرم تقدیم به نامزدم Miguel Fernandez که همیشه دوستش دارم و به زودی همسرم خواهد شد تمام عشقم به خانواده عزیزم در ایران و در غربت که همه فوق العاده با ارزش هستند.
پدر و مادرم هما و تورج آصفی که به حق تمام سپاس و تشکرم را به پایشان می ریزم . که کودکی پرباری به من دادند و برای حوصله ای که در برابر انتخابات متعدد شغلی من به خرج دادند و به خاطر شوق بی پایان سفر و دیدن انسان های دیگر که در من زنده کردند و عشق بی پایان من به کودکان را که آن ها در من ساخته اند .




شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
aylin-72 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۹ قبل از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ساغر.ش آواتار ها
 
ساغر.ش به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام عسل جون 10 صفحه می خوام
ساغر.ش آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
heaven-born آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 78 تا 129 ...

16 ژوئیه 1997
فرزندم، عزیزترینم،
یادت می آید آخرین شب با هم به پارک المپیک رفتیم و آن جا چادر زدیم و چون برق نبود که کتاب بخوانیم. شمع روشن کردیم؟! دیشب هم مثل همان شب شمعی روشن کردم. پنجرۀ اتاقم باز بود و نسیم شامگاهی وإرد اتاقم می شد. نسیم انگار قصد داشت شمع را خاموش کند اما شمع مقاومت می کرد. ناگهان احساس کردم که تو همان جا هستی. به سرعت سرم را از پنجره بیرون بردم و به آسمان نگاه کردم؛ پر از ستاره بود و درخشان. چقدر ستاره ها و چشمک زدنشان را دوست داشتی؟ یادت است وقتی با هم به جزیرۀ کائوآیی (kauai) که یکی از جزایر هاوایی است، رفتیم در ساحل دراز کشیدیم؟ آریا جون، به من بگو، آن بالا، در آسمان پر ستاره چه می گذرد؟ بگو که از آن جا داری نگاهم می کنی؟ آه، بچۀ نازنین من، دل همه برایت تنگ شده، بیش تر از همه دل مامانت خیلی برایت تنگ شده.
‏تاکسول و بلئو، گربه هایت بدون تو خیلی تنها و بی کس هستند. خاله دوتی از آن ها مواظبت می کند. امیدوارم این را به یاد داشته باشی که مامانت همیشه دوستت دارد.

19 ژوئیه 1997
دوتی، عزیز من،
تمامی خاطرات مادربزرگم بی وقفه در ذهنم جان می گیرند. امروز صبح، ‏که سرگرم جارو کردن کلبه ام بودم، ناگهان به یاد روزی افتادم که من را از مرگ حتمی نجات داده بود. شاید یکی از اولین خاطراتم، هر چند که سخت است بدانم کدام یک از خاطراتم، مربوط به خانوادۀ لُرم است. آن روز، صبح لباسم را پوشاند که با هم برای خرید به نزدیک اسکله برویم. مامان می گفت که همیشه موقع پوشیدن آن جوراب های سفید روبان دار و زیبایی که داشتی لجبازی می کردی و حاضر نمی شدی آن ها را بپوشی. گاهی ترجیح می دادم پا برهنه باشم و آن ها را نپوشم. اما آن روز بخصوص سماجت نکردم و جوراب خوشگل ها را با کفش های ورنی مشکی ام، که مثل کفش بالرین ها زیبا بود، پوشیدم. خیلی هم احساس غرور می کردم. وقتی مامانی جون موهایم را دم اسبی می کرد، کمی جیغ و داد کردم. حتی حالا هم به یاد دارم که وقتی مردم از کنار ما رد می شدند، از دیدن موهای پرپشت من تعجب می کردند و حرف هایی می زدند، همان طور که وقتی موهای آریا را می دیدند می گفتند. آن روزها، در محل زندگی ما در منطقۀ ساحلی، این همه مهاجر از کشورهای خاور میانه و ایران وجود نداشت.
با اتوبوس به شهر رفتیم. روی پاهای مادربزرگم نشسته بودم و با شوق و اشتیاق از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا می کردم؛ مخصوصاً ماشین هایی را که از کنار ما رد می شدند. به مامانی جون قول داده بودم، که چون بزرگ شده ام، دیگر کالسکه ام را نمی خواهم. وقتی جلو او جست و خیز می کردم و می دویدم، در کنار پیاده رو چند گل لالۀ زیبایی را دیدم و آن ها را چیدم و به مامانی جون هدیه کردم. مامانی جون با لحنی آرام و مهربان به من گفت که گل ها را باید تماشا کرد و إز آن ها لذت برد. نباید آن ها را چید. از خجالت به گریه افتادم. موقع بازگشت در خیابان چست نات (Chestnut)، مامانی جون پشت شیشۀ موزۀ هنرهای زیبا به تماشا ایستاد. در اصل، این محل بخشی از نمایشگاه بین المللی ای بود که در سال 1915 ساخته شده بود؛ ساختمان باشکوهی با گنبدی فرو ریخته و راهروهایی به سبک معماری یونان و رم باستان و سرداب هایی با حوض و فواره که لک لک ها و غازها و اردک ها در آن ها شنا می کردند. این مکان محبوب مامانی جون در این شهر بود. شاید تنها محلی بود که زادگاه چند هزار ساله اش را به یادش می آورد و او برای مدتی کوتاه فراموش می کرد که در سرزمینی مدرن و بدون تاریخ و فرهنگی باستانی است. در همین لحظات، مامانی جون چشمش به یک خانم ایرانی، که به نظر می آمد گم شده، افتاد. با خوشحالی از این که هموطن و همزبانی پیدا کرده، به طرفش رفت و با هیجان شروع به حرف زدن کرد. هر دو روی سکوی حوض بزرگی، که به استخر شباهت داشت، ایستاده بودند و با هم حرف می زدند و، در ضمن، برای پرنده ها خرده نان می ریختیم.
‏پرنده نترسی هم بود که با دل و جرئت برای قاپیدن نان به طرف من آمد که هوس کردم بگیرمش، اما با بی اعتنایی به داخل حوض پرید و من که فقط به فکر گرفتن پرنده بودم به دنبال او به وسط حوض گل آلود پریدم. اول، مثل شنا کردن در استخر، جالب بود اما ناگهان با صورت افتادم و چنان در گل های چسبیده به ته حوض گیر کردم که قدرت تکان خوردن نداشتم. درست موقعی که احساس کردم دیگر دارم غرق می شوم، صدای پاشیده شدن آب های اطرافم را شنیدم و فهمیدم که مامانی جون آن جاست. سرم را گرفت و از وسط حوض بیرونم آورد. رنگ و رویم مثل بچه ای که تازه به دنیا آمده باشد آبی شده بود. سرم را خم کرد و با دست به پشت شانه ها و کمرم زد تا آب را بیرون بریزم. خانم مسن ایرانی ای که با مامانی جون آشنا شده بود، ژاکتش را آورد و به دورم پیچید؛ چون لباس هایم خیس شده بود. من و مامانی جون دوباره به خیابان چست نات برگشتیم و او، آن جا پیراهن نویی برایم خرید و من صاحب یک دست پیراهن نو شدم اما برای کفش های ورنی و جوراب نازنینم که خراب شده بود سخت گریه و زاری می کردم. بعد، با هم به همبرگر فروشی رفتیم. با این که مامان سفارش کرده بود که مامانی جون از دکه های ساندویچ فروشی برایم ساندویچ نخرد، همبرگر خوشمزه ای از همبرگر فروشی محبوبمان خرید و خوردیم. چه امنیتی در کنار مادربزرگم احساس می کردم، با ولع تمام سیب زمینی های سرخ شدۀ پر چربی را فرو دادم.
‏هر بارکه خاطراتم را مرور می کنم، متوجه چیزهایی می شوم که قبلاً از آن ها بی خبر بودم. نمی دانم اگر هنوز مادربزرگ زنده و در کنارم بود، باز آن حادثه برای آریا اتفاق می افتاد؟ مامان جون سال های حساس دورۀ بچگی ام در کنارم بود و چند بار من را از مرگ نجات داد. اگر مامان و بابا من را طرد نمی کردند، شاید الان آریا زنده بود. شاید اگر سعی می کردم با آنها ارتباط برقرار کنم، امکان داشت به خاطر آریا از خطایم چشمپوشی کنند! ای کاش می دانستم که به خاطر سکوتم در مورد خانوادۀ مادری اش، که در ایران هستند، و آشنایی اندکش با آن ها داشتم تنبیه می شدم.
با عشق
جاسمن

25 ژوئیه 1997
جاستین عزیز،
بی بی جون، بزرگ خانواده، پیشنهاد کرد تا رسیدن محصول ذرت به دیدن مناطق دیگر گواتمالا بروم. برای همین، چند روزی به پاناجاچل (Panajachel)، که تو به آن جا گرینگولاندیا (Gringolandia) می گفتی رفتم تا در ساحل دریاچۀ معروفش، آتیتلان (Atitlan)، استراحت کنم. اما از بخت بد، بچه های فروشندۀ دورگرد با دیدن من بلافاصله به طرفم آمدند و نه تنها آرامشم را به هم زدند، بلکه از سر و کولم بالا رفتند. هرچه مؤدبانه لبخند می زدم و سرم را به نشانۀ این که علاقه ای به خرید ندارم تکان می داد، باز دست از سرم برنمی داشتند. پسربچۀ هفت ساله ای با پیراهن و کلاه مخصوص بازیکنان تیم بیسبال شیکاگو، که دست بندهای یشمی می فروخت، با شرم و خجالت به من نزدیک شد. با این که چند بار گفتم، نه، متشکرم اهمیتی نداد و کنجکاوانه نزدیک تر شد و به زبان انگلیسی کاملی پرسید:
«کجایی هستی؟»
«حدس بزن!»
این بار به زبان اسپانیایی پرسید: «اسمت چیه؟» به آرامی با تلفظ اسپانیایی طوری که بتواند تلفظ کند، گفتم: «یاز-من.»
هر دو در سکوت کنار هم نشسته بودیم. مجسم می کردم که آریا در کنار ساحل دریاچه کنارم نشسته است. سعی می کردم حواسم را جمع کنم و حدس بزنم که اگر آریا هفت ساله شده بود چه کارهایی می کرد که صدای ترکیدن سه ترقه حواسم را کاملاً به هم ریخت. ترقه بازی در این منطقه متداول است. مطمئن بودم که این پسر بچۀ هفت ساله هم مثل اکثر بچه های هم سن خودش در گواتمالا اثر زخمی از برخورد ترقه در بدن دارد.
بعد از این که موزی را که در دست داشت فرو داد و پوست آن را به طرف بوته های اطراف پرت کرد گفت: «کوکاکولا می خواهم!»
طوری که انگار با دوست آریا حرف می زنم، به انگلیسی گفتم: «نازنین، درست نیست که از غریبه ها چیزی بخواهی!»
بدون این که به حرفم گوش کند ادامه داد: «من یخ در بهشت می خواهم، همین الان!»
اهمیت ندادم، کم کم داشتم عصبانی می شدم. این بار جمله اش را به فرانسه، بعد به آلمانی، بعد به ژاپنی و اسپانیایی تکرار کرد. بازویم را نیشگون گرفت. حالا دیگر غیرممکن بود که بتوانم این پسر هفت سالۀ پُررو را با آریای خودم مقایسه کنم؛ گفت:
«بس است دیگر!»
دوباره بازویم را نیشگون گرفت. باید کمی می ترساندمش. این دفعه دستش را گرفتم و با پرخاش گفتم: «زود برو پیش مادرت!» ناگهان مثل بچه های کوچک زد زیر گریه و فرار کرد. چرا این بچۀ کوچک گواتمالایی را به گریه انداختم؟
اما آشنایی ام با بچه ای دیگر داستانی است شنیدنی، دختری که داوطلبانه. بی آن که من اسمش را بپرسم، خود را معرفی کرد؛ پائولا کرین (Paula Crane). دخترک هیچ وقت با من رفتار درستی نداشت. انگار از پزشک ها و وکیل ها خوشش نمی آمد. در ناحیۀ رینرلاین، خانوادۀ کرین تنها همسایه ای بود که بعد از تصادف آریا، نه تسلیت گفت، نه گل آورد و نه اظهار همدردی کرد. شاید چون مدت زیادی از مادر شدنش نمی گذشت یا شاید نسبت به استفانی الیاس (Stephanie Elias) احساس گناه می کرد. پائولو، بعد از 17 فوریه، تنها یک بار تلفنی با من صحبت کرد و گفت که استفانی الیاس را همسر کشیک منطقه با تعریف و تمجید به او معرفی کرده بود. طوری حرف می زد که انگار من گفته ام استفانی الیاس قاتل دخترم است. تصمیم گرفتم آدرس این دختر را از مدرسه ای که در آن درس می خواند بگیرم. برای همین، از نفوذ پزشکی ام استفاده کردم. فکر می کردم او یک جوان آمریکایی لوس و از خود راضی است که خط تلفن جدا دارد. همان طور که صاحب آن اتومبیل بود. حتماً اسمش در دفترچۀ راهنمای تلفن ثبت شده بود.
از دست استفانی الیاس چنان عصبانی بودم که حتی چندین بار نامۀ نفرت آمیز به او نوشتم، هر چند نفرستادم. یکی از نامه ها را به یاد دارم.

نمی دانم تو را کجا پیدا خواهم کرد و یا چه برخوردی با هم خواهیم داشت اما شکی نیست که مجبورت می کنم تا بهای کاری را که کردی بپردازی.
خاطرۀ واقعیت تکان دهندۀ زندگی ام را به صورتت می کوبم، اما اول باید به سؤال هایم جواب بدهی، مست بودی؟ از مواد مخدر استفاده کرده بودی؟ چرا در خیابان با آن سرعت رانندگی می کردی؟ چرا بچه ام را زیر گرفتی؟ چرا، چرا عذرخواهی نکردی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
خانۀ دور از تصور قهوه ای رنگت را پیدا کردم. نگاه کردم و دیدم که پرتو پر نخوت آفتاب از پنجرۀ خانه ات به درون می تابید. تو را می بینم که جلو تلویزیون نشسته ای و به طرز احمقانه ای خیره به برنامه های آن نگاه می کنی و وانمود می کنی که داری تکالیف مدرسه ات را انجام می دهی. مسیر اتوبوسی را که با آن می روی می دانم. کاری می کنم که دچار وحشت شوی، همان طور که تو با من این کار را کردی! دلم می خواهد بمیری!

نه یک بار که هزار بار از خودم پرسیدم که وقتی او را می بینم چه بگویم خودم را مادری معرفی می کنم که زندگی اش نابود شد. برایش نحوۀ رانندگی در محل مسکونی را توضیح می دهم، و به او می گویم که جوان ها نباید رانندگی کنند، مگر این که مسئولیت کامل رفتارشان را مثل اشخاص بالغ به عهده بگیرند.
بالاخره روزی رسید که واقعاً با استفانی الیاس روبرو شدم. در پایین جادۀ تپه مانندی که به خانه آن ها منتهی می شد. همان جایی که بارها او را، وقتی از اتوبوس پیاده می شد و سربالایی را بالا می رفت دیده بودم. ماشینم را پارک کردم و صبر کردم تا وارد خانه شد. بعد، بالا رفتم، زنگ را به صدا درآوردم. وقتی در خانه را باز کرد به زحمت توانستم چشم های او را در زیر ابروهایش ببینم. فقط مردمک های آبی رنگ چشم هایش را که مثل سایه بودند دیدم. هیچ وقت او را از نزدیک ندیده بودم. یکدفعه تو رفت و در را بست. تعجب کردم. انتظار نداشتم چنین حرکتی از او سر بزند. همه حرف هایی را که می خواستم به او بزنم فراموش کردم. راستش بعد از این که در را بست، چند بار در زدم و خواهش کردم در را باز کند، تا این که بالاخره در را باز کرد. داخل خانه با بیرون آن کاملاً فرق می کرد. کف راهرو از موکت خاکستری رنگ پوشیده بود و روی دیوارها از تابلوهای نقاشی کپی. انتظار داشتم به جای آن تابلوها، عکس هایی از افراد خانواده اش ببینم. استفانی می لرزید، حتی وقتی روی صندلی چرمی سیاهی نشست. لرزش تنش را می دیدم. لاغر و بلند قد بود، بلوز یقه لاک پشتی پوشیده بود و شلوار جین آبی با سوراخ هایی روی زانو. موهای بلوند و چربش روی شانه هایش ریخته بود.
دهانش را که برای حرف زدن باز کرد، با تمام وجودم احساس کردم که از حادثۀ روز 17 فوریه رنج زیادی برده، همان طور که من رنج برده بودم. شاید منتظر یک عذرخواهی ساده بودم؛ شاید می خواستم ببینم که او هم لطمۀ روحی از آن حادثه دیده است. احتیاجی به حرف زدنم نبود. با دیدن من چنان شرمگین و بی حال شد که فهمیدم خودش را به اندازه کافی سرزنش کرده است. می دانستم آریای من هر کجا که هست او را بخشیده، و این را به زبان آوردم. با شنیدن این حرف به شدت گریه کرد. او را مثل مادری که سعی کند بچه اش را تسلی بدهد، بغل کردم. تمام تنش از هق هق گریه می لرزید. جاستین، می توانی این صحنه را مجسم کنی؟ بله، من کسی را که باعث مرگ بچه مان شده بود بغل کردم. اما باید چیزی به تو بگویم! ته دلم نمی توانم ببخشمش. وقتی این داستان را برای دوتی تعریف کردم، اشک ریخت، گفت: «فکر می کنی کی هستی جاسمن، حضرت مسیح؟»
در آنتیگوا (Antigua)، در خلوتکدۀ لاس کاپوچیناس (Las Capuchinas) ساکن شدم؛ در یکی از هیجده حجرۀ راهبه های تارک دنیا. ساکنان اولیه، در سال های 1700میلادی زندگی ریاضت کشانه ای برای خود انتخاب کرده بودند. آن ها زندگی در صومعه، خوابیدن روی تخت های چوبی، نداشتن ملاقات کننده و به طور کلی قطع رابطه با دنیای خارج از حجره را به زندگی آسوده در کنار خانواده ترجیح داده بودند. توی حجره نشسته بودم و داشتم مجسم می کردم که زندگی زاهدانه ای دارم که ناگهان در گوشه ای از حجره، سایۀ قمری ای را دیدم که بال هایش را به هم زد و سفید به نظر می رسید. آیا واقعاً قمری بود یا وهم و خیالی بود که از ماندن طولانی ام در آن کلیسا و حجره به وجود آمده بود؟ آیا پیامی در آن وجود داشت؟ اما پرنده چنان بی حرکت نشسته بود که انگار مجسمه بود.
آه جاستین دلم برای هر دوی شما تنگ شده. دلم برای خودم هم تنگ شده؛ زنی که می توانست با حضور هر دوی شما، کامل و خوشبخت باشد. دلم می خواست شاهد نوجوانی آریا باشم، که حتماً پر شور و سرکش می شد، و یا آن روزهایی را می دیدم که زن جوانی شده؛ مثل شکوفه ای که به گل تبدیل می شود، و همین طور، بچه هایی را که می توانست داشته باشد؛ نوه های ما. من دیگر مادربزرگ نخواهم شد. امیدوار بودم آن قمری که آن جا نشسته بود روح یکی از شما باشد. با تمام قدرت فریاد زدم: «جاستین، آریا، کدامتان هستید، نشانه ای بدهید!» صدای جیغ های من، پرندۀ بی چاره را چنان ترساند که پرید و رفت.
آریا، یک بار زندگی پرندۀ کوچکی را که در باغچه میان گل های درخت ماگنولیا گیر افتاده بود، نجات داد. اگر از بال های کوچک او دلسوزانه مراقبت نمی کرد، بدون شک گربه ها او را یک لقمۀ چپ کرده بودند. با کمک هم یک جور قالب برای بال هایش درست کردیم و هر روز آریا با مهربانی بغلش می کرد و برایش آواز می خواند. غذای پرنده و خرده نان به او می داد تا این که پرنده جان گرفت و بزرگ و قوی شد. درست دو هفته قبل از مرگش، وقتی سعی می کرد به او پرواز یاد بدهد، پرنده که حالش کاملاً خوب شده بود، پرواز کرد و رفت و دیگر به لانه اش، که در گاراژ خانه برایش درست کرده بودیم، برنگشت. آریا در کنار من ایستاده بود. این اولین تجربه ای بود که در آن عشقش را با تمام وجود در طبق اخلاص گذاشت اما پرنده را از دست داد!
با عشق،
جاسمن

استفانی الیاس
پروژۀ کلاس خلاقیت براساس واقعیت
پایان نامۀ 22 مارس 1999
استاد راهنما: پروفسور ماریلین لوین (Marilyn Levine)
از خامی تا پختگی!
«اگر بخندی دنیا به رویت خواهد خندید! اگر گریه کنی، فقط گریه خواهی کرد.»
الاویلر ویلکاکس (Ella Wheeler Wilcox)

17 فوریه 1997، روزی است که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد. دوشنبه بود، روزی که مسیر زندگی ام تغییر کرد؛ تغییری بازگشت ناپذیر. به نقطه ای رسیده بودم که نه می توانستم برگردم و نه می توانستم به مسیرم ادامه بدهم. از آن روزهای دردناک و وحشتناکی که انگار از طلوع خورشید تا تاریکی شب، طبیعت و هر آنچه در آن بود با من سر ستیز داشت و بدبیاری پشت بدبیاری می آمد؛ وقتی به پارکینگ مدرسه رسیدم، متوجه شدم که به جای پنجاه سنت ورودیۀ پارکینگ فقط یازده سنت در ته کیفم دارم. تا دوستم به آن جا برسد و از او پول قرض کنم، کلاسم دیر شد و شروع کلاس موسیو ماسون، معلم فرانسه، را از دست دادم و برای این تأخیر نمرۀ منفی گرفت. بعد هم، نمی دانم چرا این روز لعنتی را برای رفتن به کلاس رقص انگلیسی سادی هاوکینز (Sadie Hawkins) انتخاب کردم و از راب (Rob) خواستم من را تا آن جا همراهی ام کند که البته او گفت نمی آید، چون روز قبل سامانتا از او خواسته بود که همراهی اش کند سر کلاس تاریخ متوجه شدم که زودتر از موعد دچار عادت ماهانه شده ام و، در نتیجه، مجبور بودم برای تعویض لباسم، قبل از رفتن به خانۀ خانم کرین، برای نگهداری بچۀ او، به خانۀ خودمان بروم.
روزهای قبل از آن هم از بچۀ خانم کرین نگهداری کرده بودم. و چون بچۀ نق نقویی بود، دل خوشی از این کار نداشتم. کتی، دختر چهار ماهۀ خانم کرین، ملوس اما بداخلاق و جیغ جیغو بود. خانم کرین وکیل بود و بعدازظهرها کار می کرد و به همین دلیل، از من خواست که از بچه اش نگهداری کنم. اگر به درآمد اندک کار نگهداری بچه نیاز نداشتم، هرگز تن به این کار نمی دادم و شاید مصیبتی هم که در این روز شوم اتفاق افتاد هرگز رخ نمی داد. پدر و مادرم، که همیشه «به دنیا آورنده های من»، صدایشان می کردم، برای خرید اتومبیل به من پول قرض داده بودند و باید بدهی ام را به آن ها می دادم، بدهی برای تنها مایملکی که داشتم؛ اتومبیلم فوردی به رنگ آبی آسمانی بود و خیلی زیبا، با این که پدرم مطمئن نبود که بتوانم بدهی و قسط ها را بدهم، تا آن موقع، قسط را سر وقت پرداخت کرده بودم.
مدل فوردم راد رانر (Road Runner) بود. معاملۀ خوبی بود، طوری که نمی توانستم از آن صرف نظر کنم. صاحب قبلی آن پیرزنی بود که بر اثر سکتۀ مغزی فلج شده بود و قادر به رانندگی نبود. خیالم آسوده بود که چون خیلی آرام رانندگی می کرده، اتومبیل ممکن نیست مشکل خاصی داشته باشد. روان و پرشتاب بود و رانندگی کردن با آن بدون دردسر. در شاهراه ها می توانستم هر اتومبیلی را پشت سر بگذارم. این به این معنی نیست که در روز حادثه با سرعت می راندم حداقل این را به خاطر دارم که سرعت نداشتم.
برنامۀ رفتن به کلاس رقص منتفی شد. چندان هم شیفتۀ آن درآمد ناچیز نبودم. فکر کردم به خانه کرین تلفن کنم و بهانه ای بتراشم و به خانه اش نروم اما در آخرین لحظه احساس گناه کردم. به هر حال خانم کرین مجبور بود کار کند و برنامه کاری اش را نمی توانست تغییر دهد. از به هم ریختگی برنامه هایم دمق و بی حوصله بودم؛ از صندوق عقب ماشین آبجویی درآوردم که بخورم. آبجوها که یک بستۀ دوازده تایی بود و خواهر جین آن را چند روز قبل خریده بود تا وقتی دسته جمعی به کلوپ می رویم بخوریم، در صندوق عقب مانده بود و از گرما مثل آب جوش شده بود، اما از حرصم آن را همان طور سر کشیدم. طعم وحشتناک آبجوی داغ وادارم کرد بیسکویتی را که در داشبورد داشتم بیرون بیاورم و چند تا از آن را بخورم، رفتنم به خانه و عوض کردن لباس های کثیفم باعث شد چند دقیقه دیر به خانۀ خانم کرین برسم، می دانستم که به محض ورودم حرف های نصیحت آمیز و سرزنش بار ایشان را خواهم شنید.
به خدا قسم می خورم که وقتی از خیابان رینشادو (Rainshadow) به رینرلین پیچیدم سرعتم زیاد نبود اما می دانم که در حین رانندگی به مسائل دیگری فکر می کردم، مست هم نبودم، چون می توانستم حداقل سه قوطی آبجو بخورم بی آن که هوشیاری ام را از دست بدهم یا تغییری در من ایجاد شود؛ مثل این بود که پپسی خورده باشم. اما آنچه موقع پیچیدن به آن خیابان در خاطرم مانده برق زدن جسمی بود که به شیشۀ اتومبیلم برخورد کرد، که تصور کردم سگ یا گربه ای است. خدایا، فکر کردم با حیوانی تصادف کرده ام، چنان دستپاچه شده بودم که به جای فشار دادن پدال ترمز، پدال گاز را فشار دادم تا اگر سگ یا گربه ای آن جاست، آن را رد کرده باشم، متأسفانه دیر شده بود؛ قبل از این که اتومبیلم به میلۀ بسکتبال برخورد کند، چیزی روی هوا دیدم.
صدای خودم را می شنیدم که می گفتم، آه خدا، آه خدای من، اما پشت فرمان یخ زده بودم، ماتم برده بود، اولین احساس بدم این بود که به خانم کرین برای صدمه ای که به میلۀ بسکتبالش زده ام چه توضیحی بدهم! در داشبورد را باز کردم و برگ بیمۀ اتومبیل را برداشتم و به سینه ام فشردم. در آن لحظه حتی متوجه درد گرفتن گردنم نبودم، شوکه شده بودم، فراموش کردم با چه حیوانی تصادف کرده ام، وقتی در اتومبیل را باز کردم و پیاده شدم، یا مسیح، نگاهم افتاد به خونی که روی سپر اتومبیل پاشیده شده بود. بچه هایی را دیدم که فریادزنان به سمتی می دویدند. در انتهای خیابان بن بست دور چیزی جمع شده بودند. ساکنین با شنیدن صدای ترمز به کوچه ریخته بودند. صدای فریاد یکی از آن ها را شنیدم که می گفت به 911 (شماره امداد رسانی) تلفن کنم. من به طرف خیابان بن بست و مردمی که آن حا جمع شده بودند دویدم. احساس کردم کند و آرام می دوم، آن جا بود که فهمیدم چرا همه می دوند، وای خدا، خدای من، من یک بچه را زیر گرفته بودم!
از آن لحظه به بعد، خون، صورت دخترک صدای نالۀ خفیف، نفس های بریده بریده و «ماما، ماما» گفتنش در خاطرم حک شده، و قسم می خورم که تا آخر عمر نمی توانم از چنگال این خاطره نجات پیدا کنم. اوایل، این صحنه در تمام لحظات در مقابل چشمانم بود. حتی توی خواب هم رهایم نمی کرد.
آمبولانس رسید و به همه اخطار کرد که، «لطفاً همه بروند عقب.» مسئولیت اتفاقی را که افتاده بود به عهده گرفتم. پلیس هم در آن لحظات پرهیاهو رسید. افسر پلیس به من نزدیک شد و پرسید چه اتفاقی افتاده؟ دقیقاً یادم نیست چه جوابی دادم. هق هق کنان توضیح مختصری دادم اما حرفی از آبجو خوردنم به زبان نیاوردم. افسر پلیس از من پرسید که آیا صدمه ای خورده ام. نمی دانم چرا به گردنم اشاره کردم در حالی که تا آن لحظه درد را احساس نکرده بودم. از من خواست روی چمن دراز بکشم تا آمبولانس دیگری برسد. گروه امداد، بسیار خوش رفتاری کردند، شمارۀ تلفن خانه ام را خواست که دیدم کاملاً از ذهنم پاک شده، نمی دانستم چه شماره ای است. فکر می کردم ای کاش یکی از آن ها می توانست من را به کلاس رقص برساند.
یکی از دو امدادگر که مردی جوان، عضلانی و قوی هیکل بود، وقتی من را روی برانکار می گذاشتند، به من گفت: «سعی کن بدنت را مثل کندۀ درخت صاف و ساکن نگه داری.» کم کم به حال عادی برگشتم و از آن ها سؤال کردم: «دختر کوچولو، خوب می شود؟»
مردی که از روی برچسب سینه اش فهمیدم اسمش بیلی چارلز و دستیار پزشک. جواب داد: «امیدوارم که حتماً خوب بشود. ما خیلی سریع به محل حادثه رسیدیم. گروه ما بسیار باتجربه و ماهر هستند و تاکنون آدم های زیادی را از مرگ نجات داده ایم.» با جوابی که داد، ناگهان، وحشت تمام وجودم را گرفت.» اولین بار بود که به ذهنم رسید که ممکن است دخترک بیچاره زنده نماند. با این که اعتقادات مذهبی نداشتم، از همان لحظه، بدون تأمل شروع به دعا کردم:
«یا مسیح، به این بچه اجازۀ زندگی بده، نگهدارش باش، قول می دهم که به حرف هایت عمل کنم. هرچه بخواهی انجام می دهم و تا آخر عمر خدمتکارت خواهم بود. راهبه خواهم شد. هرچه بخواهی می کنم، خدایا، خدایا نجاتش بده. خواهش می کنم نجاتش بده.» امدادگری که خوش قیافه بود، تا برسیم به اورژانس بیمارستان سؤالات دیگری کرد که چنان غرق دعا و التماس به درگاه خدا بودم که جوابی ندادم.
وقتی بالاخره به بیمارستان رسیدیم، من را از برانکار آمبولانس به برانکار بیمارستان منتقل کردند. سه نفر، که یکی بالای سرم بود و دو نفر دیگر هر یک در سمتی دستشان را برای محافظت از من کنار برانکار گذاشته بودند من را به بخش اورژانس بردند. در راهروی بخش اورژانس، روی برانکار، در آن حال که پزشکان، پرستارها و دیگران با سرعت به طرف اتاق عمل می دویدند ثانیه ها در نظرم مثل قرنی می گذشت. صدای فریاد زنی از فاصله ای کوتاه شنیده می شد که می گفت: «برو کنار، آن هیکل گنده ات را از جلو من بکش کنار، با آن دست های گنده ات هلاکم کردی، اگر وکیلم بفهمد که با من چه رفتاری داری تا آخر عمرت باید تو زندان بمانی!» آیا آن زن راجع به من حرف می زند؟
کنار تخت من، پیرزن بیماری خوابیده بود که بی وقفه می گفت: «کمک». وقتی، بالاخره یک بهیار به سراغش آمد، او از جایش پرید و فریاد زد و گفت: «ببین پسرجان، من تمام روز انتظار کشیدم، همین الان باید کسی به دادم برسد.»
بهیار گفت: «معذرت می خواهم خانم، ما تو اتاق عمل مریضی داریم که بین مرگ و زندگی دارد دست و پا می زند. آن جا به همۀ ما احتیاج دارند.»
«پس من چی؟»
«به شما هم می رسیم.»
«کمی تحمل کنید. می خواهید تا آن موقع برایتان سون آپ یا آب بیاورم؟»
«برایم اسپرایت (Sprite) بیاورید؛ با یخ باشد، در ضمن رژیمی باشد.»
زندگی یا مرگ؟ خدایا، مبادا آن دختر کوچولو باشد؟ در سکوت دوباره شروع کردم به دعا خواندن و التماس کردن به خدا، تا این که فریاد زن کوتاه قدی که روپوش سفید پزشکی به تن داشت و در پشت در اتاق عمل ایستاده بود سکوت را شکست.
«متأسفم دکتر تلاهی!»
«بچه ام کجاست؟»
دلم می خواست بمیرم. خیس عرق شدم. نفسم را حبس کردم. آرزو می کردم قلبم از حرکت بایستد. ای کاش قبل از این که خانم دکتر تلاهی می دانست که آن گناهکار من هستم، می مردم.
دکتر تلاهی فریاد زنان می گفت: «کجاست، کجاست؟!» از کجا فهمیده بود که من همان هستم، همان گناهکار، پتوی نازک و سفید را روی سرم کشیدم و سعی کردم در زیر پتو هیچ حرکتی نکنم.
دکتر تلاهی را از بخش اورژانس دور کردند. وقتی بالاخره دل و جرئتی پیدا کردم و سرم را از پتو بیرون آوردم، دکترهای جراح و پرستاران و دستیارانشان را دیدم که با غم و اندوه از اتاق عمل بیرون آمدند، بعضی، سرشان را پایین انداخته بودند و بعضی سرشان را به نشانۀ تأسف تکان می دادند. روپوش های سفید و جوراب های آبی یکبار مصرفشان پر از لکه های خون بود.
بالاخره، دکتر جوانی که او هم از اتاق عمل بیرون آمده بود، به طرف من آمد و گفت:
«استفانی حالت چطور است؟ من دکتر موریسون (Morrison) هستم. چکار می توانم برایت انجام بدهم؟» غمگین و خسته به نظر می رسید، اما سعی می کرد خودش را سرحال نشان دهد. قبل از این که منتظر شنیدن جواب من باشد، شروع کرد به خواندن صورتجلسه ای که گروه امداد تهیه کرده بود. «اتومبیل ماوریک آبی رنگ سال 1986، مدل ام.وی.ای. سرعت کم. برخورد با میلۀ بسکتبال. راننده، دختر هفده ساله، بدون اثری از الکل، حرکات فیزیکی بدن -راه رفتن- عادی.» و باز رو به من کرد و پرسید: «بگو بچه جان، دردی داری؟»
«گردنم، ولی، وای خدا...»
قبل از این که بتوانم حرفم را ادامه دهم، سؤال دیگری کرد: «می توانی بگویی دقیقاً درد در کدام قسمت گردنت است؟»
«ببخشید آقای دکتر.»
و باز قبل از این که جواب بدهم پرسید: «اگر میزان درد را از یک تا ده فرض کنیم، بگو درد تو چه شماره ای است، با توجه به این که شماره ده شدیدترین درد است؟»
«ببین دکتر، درد گردنم به درک، برایم مهم نیست.» از رفتارم در مقابل دکتر شرمگین بودم اما ادامه دادم: «تنها چیزی که می خواهم بدانم و برایم اهمیت دارد این است که چی به سر آن دخترک بی گناه آمده؟»
انگار گیج شده بود، چون پرسید: «منظورت چیه؟»
«منظورم همان دختر کوچکی است که من با ماشین به او زدم!»
با لحنی آرام گفت: «آه، تو می راندی؟» طوری نگاهم کرد که انگار به یک قاتل یا به کسی که به کودکی تجاوز کرده نگاه می کند. نگاهش تکانم داد. خدای من، شاید واقعاً قاتل هستم... و بالاخره گفت: «نتوانستیم نجاتش بدهیم.»
بعد از آن، انگار ابری سیاه و دلگیر تمام مغزم را در خود گرفت. به نظرم می آمد زمان متوقف شده. مادرم برای برگرداندنم به خانه آمده بود؛ یا شاید پدرم، دکتر به خاطر درد گردنم، برایم قرص مسکن و گردنبند طبی تجویز کرد و گفت که به مدت دو هفته از آن استفاده کنم. درد گردنم چندان شدید نبود. کمی ضرب دیده بود.
بعد از این حادثه، رفتن به مدرسه با گردنبند طبی جهنمی مثل رفتن به جهنم بود. توی کلاس، راهرو و بوفه، هیچ راهی برای خلاصی از کنجکاوی ها و سؤالات وجود نداشت. از گفتگو و حرف زدن در مورد تصادف گریزان بودم و می دانستم که همه از داستان آن باخبرند. اما خاطرۀ دردناک دخترک از دست رفته، مثل زنجیری که از گردنم آویزان باشد، در تمام لحظات زندگی ام با من بود. از آن جایی که گردنبند طبی را هم نمی توانستم تحمل کنم، آن را در مدرسه توی قفسه انداختم. افراد زیادی دیده بودم که از گردنبند طبی استفاده می کردند اما در مورد من، بستن گردنبند طبی باعث بروز کنجکاوی و طرح سؤالات تمام نشدنی اطرافیان می شد، حادثه را به طور کامل برای جین (Jane)، دوست و همکلاسی ام، تعریف کردم. نمی دانم به خاطر اثر منفی این حادثه بود یا چیز دیگر، رابطۀ ما هم کم کم از بین رفت.
بعد از آن حادثه، درتمام لحظات زندگی ام بی اختیار به آریا، دخترک بی گناه فکر می کردم و هر مطلبی را که در موردش نوشته می شد می خواندم و هرچه بیش تر با او و زندگی اش آشنا می شدم، درد و رنجم هم بیش تر و بیش تر می شد. دلم می خواست می توانستم پول و درآمد اندکی را که از نگهداری کودکان مردم به دست می آوردم، در مراسم تدفین او به سازمان حمایت از زنان و کودکان بی سرپرست ایرانی اهدا کنم. اما نتوانستم راهی پیدا کنم که چک را بدون نام بفرستم. والدینم، «به دنیا آوردنده های من»، توصیه کرده بودند که از فرستان چک خودداری کنم چون اثر خوشایندی نخواهد داشت. در موقعیتی قرار گرفته بودم که به نظر می آمد باید تمام زندگی و سختی هایش را یک جا و همزمان تجربه کنم، یاد بگیرم. آریا به کودکستان لیک ویو می رفت. همان کودکستانی که من سال ها پیش دورۀ بچگی ام را در آن جا گذرانده بودم. او تنها فرزند پزشک زنی بود متخصص، به اسم دکتر جاسمن تلاهی. همان زنی که در اتاق اورژانس فریاد دردناکی کشید که هر قلبی را پاره پاره می کرد. اسم پدر آریا جاستین آوری بود که قبل از به دنیا آمدن دختر کوچکش بر اثر گرفتگی یکی از رگ های مغزش فوت کرده بود. براساس نامۀ یکی از دوستان خانوادگی آریا به اسم اکیکو مینامی که به سردبیر مجلۀ محلی نوشته بود، آریا به گل و باغچه و بازی در ساحل عشق می ورزیده، و براساس گزارش دیگری، آریا بر اثر خونریزی داخلی ناشی از ضربه ای که به قلب و قفسه سینه اش وارد شده بود فوت کرده بود.
چند روز بعد از تصادف، افسر پلیس به من تلفن کرد و گفت براساس تحقیقات و گزارش پلیس، مقصر شناخته نشده ام و هیچ حرکت نادرستی از من سرنزده است، و البته من هرگز حرفی از آبجویی که خورده بودم به میان نیاوردم و، به این ترتیب، از دست قانون فرار کردم. آن ها هرگز من را به خاطر روشن شدن این نکته که در هنگام تصادف، الکل یا مواد مخدر در بدنم وجود داشته یا نه مورد آزمایش قرار ندادند. در حالی که اکثر رانندگانی را که تصادف می کنند یا حتی پلیس آن ها را متوقف می کند مورد آزمایش قرار می دهند. از این که قانون به طرزی صحیح در مورد من به اجرا درنیامده بود ناامید بودم، مجازات نشده بودم و آریا مرده بود. اما در عین حال، شهامت این را نداشتم که به آن اعتراف کنم. افسر پلیس به من خاطر نشان کرد که در رانندگی به سرعت تعیین شده دقت کنم و بیش تر در سمت راست جاده، که مخصوص اتومبیل هایی با سرعت کم است، رانندگی کنم. هرگز آشکارا مورد سرزنش پدر و مادرم قرار نگرفتم. اما آن ها تمایلی هم برای تعمیر اتومبیلم نشان ندادند. در صندوق عقب ماشین هرگز باز نشد و راز من برای همیشه آن جا پوشیده ماند، و هرگز نفهمیدم که چرا در این حادثه بی گناه شناخته شدم.
مادرم با چشمانی اشک آلود دلداری ام می داد: «عزیزم، اتفاقی است که افتاده، نصف آدم ها در دورۀ نوجوانی و در شش ماه اول رانندگی اتفاقاتی مثل این برایشان می افتد، تو بدشانسی آوردی، از نظر زمانی و مکانی در نقطۀ نامناسبی قرار گرفتی، و دخترک جلو ماشین تو پرید و تو نهایت سعی ات را کردی که با او برخورد نکنی، کار دیگری نمی توانستی بکنی.» به دنیا آورنده های من خیلی تلاش می کردند که آرامم کنند اما طبق معمول فایده ای نداشت. پدرم که به نسبت مادرم همیشه حساسیت بیش تری به مسائل مادی داشت، می گفت:
«استف، می دانم تحمل این حادثۀ شوم و دردناک برایت دشوار است، اما اگر عمیق تر فکر کنی، می بینی این دخترک بود که در خیابان بازی می کرد بدون این که بزرگ تری، سرپرستی مراقبش باشد. مادرش حتماً خودش را به خاطر این سهل انگاری سرزنش می کند. اگر تو با او تصادف نمی کردی، دیگری می کرد. در هر حال، این حادثه اتفاق می افتاد. در ضمن، شرکت های بیمه برای کسانی که تصادف می کنند، مبلغی در نظر می گیرند که می توانند برای تعمیر ماشین و تعمیر میلۀ بسکتبال خانم کرین پرداخت کنند و در عوض، اجرت بیمۀ خود را در سال بعد چندین برابر افزایش دهند.»
بعد از این حادثه، خانم کرین هم یک بار به من تلفن کرد و حال من را جویا شد و از درد گردنم پرسید. فکر می کنم او هم خود را در قبال این تصادف گناهکار می دانست و خودش را سرزنش می کرد. خدا را شکر که بعد از این مکالمۀ تلفنی دیگر خبری از او نشد و به این ترتیب حرفی از آریا به میان نیامد. شب جمعۀ بعد از تصادف قرار بود از بچه های خانوادۀ سیرز (Sears) نگهداری کنم و چون برنامه از قبل مشخص شده بود. به هیچ نحوی نمی توانستم آن را لغو کنم. در عین حال، قدرتی برای انجام این کار در خودم نمی دیدم. اگر من، استفانی، دختر بچۀ پنج ساله ای را به کشتن داده بودم، چرا باید خانواده ای به من اطمینان می کردند و بچه هایشان را به من می سپردند؟ من دیگر حتی خودم به خودم اعتماد نداشتم!
به هر حال، به خیر گذشت؛ از بچه ها به خوبی مراقبت کردم و حادثۀ بدی هم اتفاق نیفتاد. مایک و پال دست به برق نزدند و داروی نظافت هم نخوردند. شاید در مراقبت از آن ها سختگیری زیادی به خرج دادم. وقتی می خواستند رشته های باریک هویج بخورند، مجبورشان کردم روی صندلی بنشینند تا هویج در گلویشان گیر نکند. حتی موقع بازی گرگم به هوا مراقب بودم که سرشان به جایی برخورد نکند. خلاصه، تمام شب مثل نگهبان بالا سرشان بودم. حتی وقتی خوابیدند چشم از آن ها برنداشتم.
بدترین وضعیت روحی ام موقعی بود که بعد از تصادف می خواستم سوار اتومبیلم بشوم. به به دنیا آورنده هایم می گفتم رانندگی از نظر من دیگر تمام شده است، یا حداقل برای مدتی طولانی نمی توانم رانندگی کنم. به نظر می آمد از شنیدن حرف من احساس آسودگی می کردند، ولی وقتی سوار ماشینی می شدم، تمام لحظات تصادف مثل پرده سینما جلو چشمم زنده می شد. درست مثل این بود که در چنگال روح آریا یا چیزی شبیه به آن بودم. در هر پیچی، بی اختیار، دستگیرۀ در ماشین را می گرفتم و احساس می کردم که خون روی ماشین پاشیده می شود. بعد از تصادف، هرگز لب به آبجو نزدم. فشار شدیدی را تحمل می کردم که بعدها فهمیدم در روانشناسی به چنین احساسی «زخم روحی» می گویند. مدت ها گذشت تا توانستم کمی از فشاری که به من وارد آمده بود بکاهم و بتوانم رانندگی کنم؛ و خدا را شکر می کردم، درد گردنم به طور کامل از بین رفت اما هر وقت عصبانی می شوم یا تحت فشار روحی قرار می گیرم، دردش را احساس می کنم، و هنوز هم لب به مشروب نمی زنم.
حدود دو ماه بعد از تصادف، یک روز، وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، رسیده و نرسیده، زنگ در به صدا در آمد. خانم هاچینسون (Hutchinson)، معلم هنر مدرسه مان، بود؛ احوالپرسی کرد و گفت اگر نیازی به حرف زدن دارم، می توانم به او اعتماد کنم، وضع روحی نامطلوبی داشتم. همۀ نمره های درسی ام پایین آمده بود، و خانم هاچینسون کاملاً متوجه این تغییرات و افت درسی ام شده بود. جین هم می گفت که آدم دیگری شده ام و او تنها دوستی نبود که این را به من می گفت، خودم هم می دانستم که دیگر حوصلۀ هیچ کاری را ندارم. کار نگهداری بچه های مردم را هم کنار گذاشته بودم و با دنیا و خودم قهر کرده بودم. با این حال و احوال خراب تعجب می کنم چرا وقتی زنگ خانه به صدا درآمد، در را باز کردم. همین عکس العمل، باز کردن در خانه، مسیر زندگی ام را تغییر داد.
پشت در زنی ایستاده بود. دستم را روی گردنبند صلیبم، که زیر بلوزم آویزان بود، کشیدم. فکر می کردم یکی از مبلغین مذهبی است. آماده بودم یکی از آن جمله های بی معنی ای را که می دانستم تحویلش دهم؛ مثل «تمام خطابه های مذهبی ای را که نیاز دارم می دانم، ممنون» و همیشه آماده بودم که به این دسته از آدم ها بگویم «خدا احتیاج به مدیر برنامه ریزی مذهبی ندارد!» اما قبل از گفتن جمله ای که داشتم در ذهنم می ساختم، صدای زن را شنیدم که من را با اسم خودم صدا کرد.
«شما استفانی الیاس هستید؟ ببخشید مزاحم می شوم.»
می خواستم بگویم نه، من نیستم، می خواستم وانمود کنم که مستخدم خانه هستم اما احساسی وادارم کرد که بگویم، بله، خودم هستم. و به محض این که آن زن خودش را معرفی کرد و گفت: «اسم من جاسمن تلاهی است. نمی دانم اسم من چیزی به خاطراتان می آورد یا نه؟» با خودم گفتم، وای خدا، گندش درآمد، احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده. داشت می گفت دخترکی که در 17 فوریه جلو ماشینت پرید.......... صدایش می لرزید. کم و زیاد می شد. حرف که می زد انگار آه می کشید، با چشمانی خالی از نفرت و انزجار، به نظر می رسید حرف هایی را که می زد بارها تمرین کرده بود. بی اختیار، در را محکم بستم. نمی توانستم نگاهش کنم. بستن در فقط یک عکس العمل آنی بود. وای خدای من، خدای من، نجاتم بده. بالاخره مادر آریا پیدایم کرد. می دانست آن کسی که باید سرزنش بشود، من هستم. تنها کسی که روی کره زمین آرزو می کردم که هرگز صدایش را نشنوم، او بود، مادر آریا. همان طور آماده پشت در ایستاده بودم تا برای محافظت از خودم بزرگ ترین و سنگین ترین صندلی را پشت در بگذارم. چنان جا خورده بودم که قدرت فکر کردن را از دست داده بودم. ناخودآگاه از خود عکس العمل نشان می دادم و به فکر نجات جانم بودم. دستم مدام به طرف گوشی تلفن می رفت تا به مرکز 911 تلفن کنم. اما قدرت انجام آن را هم نداشتم. در این وضع و حال، صدای مادر آریا را شنیدم که گفت:
«استفانی، لطفاً در را باز کن، مطمئن باش به تو صدمه ای نمی زنم، برای من مهم و حیاتی است که با تو حرف بزنم.» صدایش ضعیف و لرزان بود. احساس کردم تمام بدنش دارد می لرزد. این بود که در را به آرامی و با احتیاط باز کردم. و داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا از او بخواهم وارد خانه شود. نمی توانستم چشم از جملۀ «به خانۀ الیاس خوش آمدید» روی پا انداز بردارم. «ببخشید، واقعاً ببخشید که در را به روی شما بستم.» از ترس یخ زده بودم. دلم می خواست حرف بزنم و به او بگویم که از اتفاقی که افتاده چقدر متأسفم؛ به خاطر طرز رانندگی ام در پیچ آن خیابان، به خاطر آبجویی که خورده بودم، به خاطر بی دقتی ام موقع رانندگی، به خاطر فشار دادن پدال گاز به جای پدال ترمز، به خاطر شرکت نکردن در مراسم عزاداری، و به خاطر فرستادن گل به مطب دکتر تلاهی با امضای مستعار، اما سکوت بود و سکوت.
همان طور که به طرف اتاق نشیمن می رفتیم از او پرسیدم که می توانم برایش فنجانی چای ببرم. بی صبرانه می خواستم هر طور که شده از او دور شوم؛ حتی برای لحظه ای. هر چند، بعد از این دیدار فهمیدم که او کلید رهایی من از خواب های آشفتۀ شبانه ام است. دکتر سرش را به نشانۀ نه تکان داد.
روی مبلی کنار او نشستم. هنوز قدرت نگاه کردن به چشم های او را نداشتم، اما بی اختیار اشکم سرازیر شد. با آه و درد و اشک شروع کردم به حرف زدن:
«من معمولاً با احتیاط رانندگی می کنم، قسم می خورم، هیچ وقت جریمه نشده ام، حتی به خاطر پارک کردن در محل توقف ممنوع. به نود و هشت درصد سؤالات امتحان رانندگی جواب درست داده بودم. دخترت، نمی دانم، یکدفعه از کجا جلو ماشینم پرید. باور کن سعی کردم با او برخورد نکنم، به خدا راست می گویم، خیلی سعی کردم.»
مادر آریا به من نزدیک شد. سرم را روی شانه اش گذاشت. نوازشم کرد، طوری که تا آن روز حتی «به دنیا آورنده های من» آن طور نوازشم نکرده بودند، و با مهربانی گفت: «باور می کنم عزیزم، می دانم راست می گویی، باور می کنم.»
«همیشه به دختر کوچولوی تو فکر می کنم. در خاطرم زنده و ماندنی است. گاهی از خودم می پرسم که رنگ دلخواهش چی بود؟ یا حیوان خانگی داشت؟ غذای مورد علاقه اش چی بود؟ چی می شد اگر چند لحظه زودتر یا دیرتر از آن محل رد می شدم و هزاران سؤال دیگر.»
مادر آریا، به نظر می رسید احساسم را درک کرده بود، حرف هایم را باور کرده بود؛ چون بعد از این که حرف هایم را زدم یا بهتر است بگویم احساسات درونی ام را به زبان آوردم، گفت: «استفانی، آریا، بچۀ بیمار من، آریا تو را بخشیده، مطمئن هستم که بخشیده. من هم تو را بخشیدم.» با شنیدن کلمات مهرآمیزش، که پر از عواطف انسانی بود، گریه ام شدیدتر شد. طوری که نزدیک بود از هق هق و آب دهانم دچار خفگی بشوم.
ناباورانه پرسیدم: «واقعاً من را بخشیدی؟» باورم نمی شد.
سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد و گفت: «می خواهی برایت داستانی از آریا بگویم؟»
همان طور که از شدت گریه، سراسر بدنم مثل موج تکان می خورد، سرم را مشتاقانه تکان دادم تا بفهمانم که چقدر دوست دارم داستان مربوط به آریا را بشنوم. مادر آریا در حالی که چشم های غمگین اشک آلودش را پاک می کرد شروع به تعریف داستان کرد:
«تابستان گذشته، روزی در باغچه داشتم علف های هرز لابلای بوته های گل رز را می کندم و آریا داشت با قارچ ها و علف هایی که توی سطل می ریختم، بازی می کرد که یکدفعه صدای افتادن جسمی به گوشم خورد. فکر کردم سنجاب است. بعد، آریا با صدای بلند فریاد زد و گفت: «ماما ماما، زود باش بیا این جا.»
رفتم دیدم آریا پرندۀ خاکستری چاق و چله ای را که کمی هم گیج و بی حال بود بغل کرده و دارد گربه اش را دعوا می کند و می گوید: «تاکسول بد! می خواستی بچه کبوتر بدبخت را بگیری.» و با غرور به من گفت: «ماما دیدی، تاکسول می خواست کبوتر را بخورد، خودم نجاتش داد!»
از قرار، بال های پرنده زخمی شده و از بالای درخت ماگنولیا پایین افتاده بود و گربه سر رسیده و خواسته بود بگیردش. من و آریا برایش لانه ای به شکل قفس ساختیم و گذاشتیمش توی گاراژ خانه. به آریا کمک کردم که برای بال های آسیب دیده اش، قالبی شبیه قالب گچ شکسته بندی درست کند. آریا هر روز به پرنده غذا می داد و به من می گفت: «وقتی پرنده ام خوب بشود، پرواز یادش می دهم.» قالب افاقه کرد و پرنده به سرعت خوب شد. برای همین، آریا، پرنده را از قفس بیرون آورد و روی دست هایش گذاشت و به پرنده گفت: «پرندۀ کوچک من، باید کاری را که بهت می گویم انجام دهی، می خواهم پرواز را یادت دهم.» و به سمت تنۀ درختی پرید. دست هایش را باز و بسته می کرد و به پرنده یاد می داد که بال هایش را باز کند و بپرد. «بال هایت را باز کن، صافشان کن و بعد که آماده شدی بپر.» و در همان حال، از سمت تنۀ درخت به این طرف می پرید. کبوتر هنوز میان دست هایش بود. آریا شروع به شمردن کرد: «یک برای پول، دو برای نمایش، سه برای آمادگی و چهار برای پریدن، حالا بپر!» پرنده را مثل یک کفتر باز روی دستش گذاشت و بعد، پروازش داد. کبوتر، اول به سمت عقب چرخید، بعد، بالاخره، پرواز کرد و رفت. آریا به پرنده زندگی بخشیده بود.
کبوتر پرواز کرد و رفت و بر سر شاخه ای نشست. بعد، از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرید و، در چشم به هم زدنی، از چشم های آریا پنهان شد. آریا صدایش می زد: «برگرد، برگرد، حالا باید به خانه ات برگردی.» اما دختر کوچکم نمی دانست که پرنده به پرواز زنده است و حالا که بال هایش خوب شده دیگر به او نیازی ندارد. آریای من دست از گریه نمی کشید تا بالاخره با این وعده که برایش بستنی شکلاتی با طعم موز خواهم خرید آرام شد. حاضر بودم هر کاری برای آرام کردن او انجام بدهم، ولی او همان طور با تأسف می گفت: «پرندۀ کوچک من، زود به لانه ات برگرد، دیر می شود.» لانه ای را که درست یک هفته قبل از آن با هم برای پرنده اش ساخته بودیم از گاراژ بیرون آوردم و بردم روی لبۀ پشت بام گذاشتم و کبوترش با سه جفت چشم کوچولو در زیر بال هایش پرواز کنان برگشت. می بینی آریای من حق داشت که می گفت یک روز پرندۀ کوچک من برمی گردد. خودش پروازی بی بازگشت داشت اما پرنده اش به لانه برگشت. به نظرم بازگشت پرنده اش به دلش برات شده بود.»
هر دو دقایقی را در سکوت گذراندیم. نگاهمان به هم گره خورد. سرنوشت یک آن، در این کره خاکی، در جاده ای باریک، به هم پیوند زده شد، و من بودم که سکوت را شکستم. گفتم: «ای کاش آریا را می شناختم، حتماً با عشق و اشتیاق فراوان از او نگهداری می کردم؛ بهتر از نگهداری بچه های خانم کرین که ارباب، بود.» با این که حرف های دور از احساسم در مورد خانم کرین عادلانه نبود، هر دو خندیدیم.
آمادۀ رفتن شد، تا دم در بدرقه اش کردم. به او گفتم: «از صمیم قلب از تو سپاسگزارم. از این به بعد، به جای تصویر صورت خونین او، خاطرات شیرینش برایم تداعی می شود. متشکرم، و از این که در خانه را به رویت بستم معذرت می خواهم. مرا ببخش.» دکتر جاسمن تلاهی در آخرین دقایق و هنگام ترک آن جا، حالتی جدی به خود گرفت و خیلی رسمی با من دست داد، و این بار من بودم که او را محکم بغل کردم که نزدیک بود زمین بخورد. او هم من را محکم بغل کرد و گفت:
«استفانی، خودت را سرزنش نکن، سعی کن خوب زندگی کنی. شاید هیچ کدام از ما فردا زنده نباشیم. عزیزم با تأسف خوردن به گذشته، آینده ات را تباه نکن!» و از در خارج شد.
همزمان با خروج او. به دنیا آورنده های من رسیدند. پدرم با کنجکاوی پرسید: «او کی بود؟» چه می توانستم بگویم، می گفتم، مادر دخترکی بود که من او را کشتم. اینجا آمده بود تا مرا دلداری بدهد؟ دربارۀ پرندۀ آریا و درس پروازش به پرنده حرف بزند؟ چطور می توانستم به پدر و مادرم بگویم که به طور ناگهانی نور امیدی به زندگی ام تابیده تا از درد جانکاهی که، به هر حال، همیشه با من خواهد بود، بکاهد؟ فکر کردم، به دنیا آورنده های من هرگز حرفم را باور نخواهند کرد و حتی قادر به درک آن نخواهند بود. برای همین، در جواب گفتم: «از انجمن خیریه برای درخواست کمک و جمع آوری اعانه آمده بود.»
مادرم از شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت: «خدار را شکر که این جا نبودم.»
آن روز، روزی بود که فهمیدم بالاخره به بلوغ فکری رسیده ام.
دیگر ناپختگی بر نخواهد گشت.

فصل دوم

26 فوریه 1997
دوتی عزیز،
با انار شروع شد. تو و الکس (Alex) رفته بودید برای من خوردنی بخرید. اولین بار بود که بعد از تصادف در خانه تنها بودم. یادت می آید به تو گفتم می خواهم در خانه بمانم تا جواب کارت های محبت آمیز تسلیتی را که رسیده بود بدهم؟ واقعیت این بود که می خواستم تنها باشم. نمی خواستم کسی را ببینم، چطوری بگویم، حاضر نبودم حتی سؤال ساده ای مثل «حالت چطور است؟» را از کسی بشنوم تا مجبور نباشم جواب بدهم. از همه بدتر، طاقت این را نداشتم که چه خودی و چه غیر خودی از روی همدردی و دلسوزی من را در آغوش بگیرد. هر یک از این برخوردها تا سر حد مرگ آزارم می داد.
بعد از رفتن شما به کتابخانه رفتم. خودم را هم به زحمت می توانستم تحمل کنم، جعبه ای را که پر از کارت های تسلیت و همدردی بود برداشتم؛ روز 9+0 کارتی را که عکس فرشتۀ بالدار رویش بود برداشتم، از طرف «بارب (Barb)» منشی ام، بود. حروفی را که زرکوب بود با صدای بلند خواندم: «امیدوارم به زودی آرامش درونی ات را به دست بیاوری، مطمئن باش فرزندت در پناه خداوند است.» و بعد، جمله ای که دستخط خودش بود: «جاسمن عزیز، امیدوارم به یاری مسیح، آرامشت را بازیابی، همه به تو فکر می کنیم و برایت دعا می کنیم. با عشق، بارب.» با عصبانیت کارت را به سمتی پرت کردم.
به طرف دستگاه ضبط صوت رفتم. موسیقی ای از شوپن گذاشتم، همان موسیقی ای که وقتی آریا به دنیا آمده بود برایم آرامش خاطر می آورد. از نیمه های موسیقی، دکمه را فشار دادم: نوکتورن (Nocturne) در سی کینور، اپوس 48، شمار1. موسیقی ای که در گذشته به روح آشفته ام آرامش می بخشید. بعد از مرگ جاستین، آهنگ های شوپن بهترین یار و همراه من بودند. اما این بار، هیچ اثری در من نداشت. تو به این حالت می گفتی احساسات یخ شده. فردیک شوپن هم مثل آریا و جاستین من روحی بزرگ داشت و زندگی کوتاه. رشتۀ پیوندش با زندگی زود از هم گسست. ضبط را خاموش کردم.روزنامه را برداشتم، صفحاتش را نگاه کردم تا خبر مربوط به کارهای عام المنفعۀ الکس را پیدا کنم، اما نتوانستم حواسم را متمرکز کنم. و بعد چشمم افتاد به سبدی پر از انار که برای ابراز تسلیت و همدردی فرستاده بودند. انارها در آن روزهای بی آفتاب وسط زمستان ایالت سیاتل، رنگ تندی و زیبایی شان را به رخ می کشیدند. هنوز کسی سبد را باز نکرده بود. در همان لحظه، اتفاق عجیبی افتاد. سمت چپ بدنم مثل بیماران مبتلا به پارکینسون، شروع به لرزش های غیر عادی کرد و بعد، به سمت راست بدنم هم سرایت کرد. به سرعت اناری برداشتم و روی پوست ناصافش دست کشیدم. رنگ انار مثل رنگ خونمردگی است و هر دانشجوی پزشکی این رنگ خون را به خوبی می شناسد. یادم آمد وقتی بچه بودم دیده بودم که مامانی جون با چه مهارتی دانه های انار را با دست هایش از روی پوست می فشرد.... زیر ناخن های مامانی جون به رنگ تنباکو بود و انگشت های دستش از بیماری آرتروز قلمبه قلمبه شده بود و خودش می گفت به این خاطر گرد و قلمبه است که زیر پوست انگشت هایش، الماس گذاشته اند... اما با چه عشقی انار را برایم آب لمبو می کرد. مادربزرگم به من یاد داده بود که دانه های انار را از روی پوست آن به آرامی فشار بدهم، و با دندان سوراخش کنم و آب گوارا و شفاف آن را که به رنگ شاه بلوط بود، بخورم.
سال ها از اولین باری که اناری را با انگشت هایم فشردم گذشته است. وقتی برای خرید می رفتم، از کنار جعبه های انار رد می شدم اما بعد از رفتن مادربزرگم هیچ وقت دست به انار نزده ام. انگار که دست زدن به انار، خاطرۀ رفتن و غیبت مادربزرگم را برایم زنده می کند. پدر و مادرم بودند که باعث رفتن او شدند و او مجبور شد من را ترک کند. تمام خاطرات به ذهنم هجوم آورده بود. اناری برداشتم و قبل از این که فشار دادنش را شروع کنم، به آن بوسه زدم. برای لحظه ای رشته افکارم پاره شد؛ لرزشی بی امان سراسر بدنم را در خود گرفت. بعد، به قسمت پایین بدنم هم کشیده شد. آب ترش مزه ای در گلویم جمع شده بود و حالت تهوع داشتم. بدنم به من هشدار می داد. قادر نبودم از بالا رفتن ضربان قلبم جلوگیری کنم، احساس می کردم حادثۀ شومی در راه است. اما همان طور به فشردن انار با انگشت هایم ادامه می دادم. انار را برای بچه ای که هرگز مزۀ انار را نچشیده بود، آماده می کردم؛ برای او. با هجوم این افکار به ذهنم بود که بدون اراده شروع کردم به فریاد کشیدم. چنان فریادهای دلخراشی که انگار همان لحظه به صحنۀ تصادف دلخراش آریا رسیده ام. توانایی فرونشاندن ضجه های دردناکم را نداشتم. یادم می آید مریضی داشتم که می گفت روزی توانسته بود از خشم و ترسش با فریاد زدن در ماشین خود، که شیشه هایش را بسته بود خلاص شود. باید همان کار را می کردم. خشم و دیوانگی در رگهای بازوهایم جمع شده بود. انار را به شومینه کوبیدم، دانه هایش در و دیوار شومینه را قرمز کرد. دانه های انار، باکرۀ قربانی. تمام کارت های تسلیت را پاره پاره کردم، کتاب های نازنین و دوست داشتنی ام را که روی میز جلو مبل بود ورق ورق کردم. خودم را محکم به زمین زدم، بالش هایم را به کف چوبی اتاق، که از چوب درخت بلوط بود، می کوبیدم و چنگشان می زدم، وقتی نگاهم به شمعی افتاد که تو با دست هایت به شکل کراوات برای کلاس هنر آریا ساخته بودی، دیگر خشم و دردم به اوج رسیده بود، شمع را برداشتم و به زمین کوبیدم، هزار تکه شد، تکه های آبی و بنفش. تاکسول و بلئو، گربه های بدبخت، از ترس در گوشه ای پنهان شده بودند. گربه های احمق نمی دانستند که آریا رفته و دیگر برنمی گردد. کف اتاق افتادم و غلت زدم. داشتم مثل دیوانه ها می خندیدم. از شدت خنده های بی اراده ام. نتوانستم جلو ادرارم را بگیرم و خودم را خیس کردم. به جای وحشت از خنده های هیستریکم، بیش تر می خندیدم و آریا را صدا می زدم، آن قدر که صدایم می گرفت. آخرین چیزی که شکستم و داغانش کردم ظرف کریستال پر از گل های خوشبو بود؛ هدیه ای بود از طرف مادر جاستین، وقتی آن را به زمین زدم چنان صدای مهیبی داد که بی شباهت به انفجار نبود. و من هنوز می خندیدم. چه کار ابلهانه ای و چه توصیف احمقانه ای. صدای نفس نفس زدن های غیر عادی ام را می شنیدم و با این که آرزو می کردم بمیرم. از 17 فوریه تا آن لحظه هنوز زنده مانده بودم. خانم النور مک گاورن (Eleanor McGovern) با گفتن، «آه، خدای عزیز من!» خیالات پریشان من را به هم ریخت و دوباره به دنیای زنده ها برم گرداند. او و افسر پلیس، که در کنارش ایستاده بود به من نگاه می کردند. با نگاهی حاکی از عذرخواهی ادامه داد:
«عزیزم، سر و صدای عجیب و وحشتناکی شنیدم، دلواپس شدم. چندین بار زنگ زدم اما چون در را باز نکردی، مجبور شدم به ادارۀ پلیس زنگ بزنم و با کلیدی که دارم در را باز کنم. نگرانت بودم.» افسر پلیس با چشمانی پر از سؤال گفت: «چه اتفاقی افتاده؟»
می بینی دوتی، دردناک تر از همه اتفاقات این بود که برای افسر پلیس کنجکاو توضیح بدهم که چه شده. پیرزن همسایه در جواب پلیس که منتظر جواب من بود، به او گفت:
«دکتر تلاهی اخیراً دخترش را در تصادف اتومبیل از دست داده و در حالت بسیار بدی به سر می برند. بعد رو به من کرد و گفت که امیدوار است از این توضیح برای ایشان ناراحت نشده باشم. نمی دانم وقتی افسر پلیس فهمید که پزشک هستم با خیال آسوده خانه را ترک کرد یا دلیل دیگری داشت. پزشکان، زمانی که نیاز به کمک دیگران دارند، بدترین بیماران هستند. افسر پلیس قبل از ترک خانه، همدردی اش را که حتماً هزار بار مثل آن را به دیگران ابراز کرده بود ابراز کرد و رفت. همان طور که بدرقه شان می کردم به خاطر سر و صدا و مزاحمتی که ایجاد کرده بود، از آن ها عذرخواهی کردم و در ضمن، از این که با من رفتاری دلسوزانه داشتند از آن ها تشکر کردم.
از ترس این که شما دو نفر وقتی از خرید برمی گردید خرابکاری ام را نبینید، به سرعت همه جا را تمیز کردم. آدمی مثل من که توانایی نشان دادن حتی بدخلقی های ساده اش را هم نداشت چطور می توانست چنین افسار گسیخته خشم درونش را بروز دهد و چیزهای مورد علاقه اش را آن طور نابود کند. یادم است در دومین سالگرد آشنایی مان، وقتی جاستین پیشنهاد کرد که لیوان شامپاین را در شومینه بیندازیم نپذیرفتم. چون معتقد بودم شکستن و ویران کردن لذتی ندارد.
حالا فهمیدی چرا شمعی که تو با دست های خودت ساخته بودی. بعد از آن روز دیگر روی میز جلو مبل کتابخانه نبود. یادت می آید! آن روز با هزار حیله مانع از رفتن تو و الکس به کتابخانه شدم؟ چنان از کرده ام شرمنده بودم که نمی توانستم به زبان بیاورم. اما همیشه دلم شور می زد که النور پیر روزی تو را ببیند و ماجرا را برایت تعریف کند.
هنوز از طغیان خشم آن روز خودم وحشت دارم. نامه نوشتن از حیله های قدیمی بچگی ام بوده که همیشه توانسته آرامم کند، آیا من را به خاطر نابود کردن شمع زیبایی که دست های مهربانت آن را ساخته بود می بخشی؟ ممکن است گفتن این ماجرا در نظر تو پیامی هم داشته باشد که بعد از 17 فوریه، آن روز، اولین بار خنده ام گرفت.
با عشق
جاسمن

کوتوله های خوش فکر و داستان های دیگر
گردآورنده: دوروتی ویلکینز (Dorothy Wilkins)
به من می گویند که وقتی پا به دنیا گذاشتم می خندیدم. اما تا چهار سالگی ام حرف نزده بودم. داستان جیغ و ویغ من. که نوعی حرف زدن بود، حتی در میان بدخلق ترین و ایرادگیرترین ساکنین بندری در کارولینای شمالی، جا افتاده بود. آن عده که یواشکی نگاهم می کردند و در نظر آن ها موجودی عجیب و غریب و مضحک بودم، وقتی از کنارم رد می شدند، زیر لب می گفتند، «چه فرشته ای!» اما من با تمام بچگی ام فهمیده بودم بهترین شیوه ای که می توانم از شدت تعجب آن ها بکاهم خنداندن آن هاست... در حقیقت، ظاهر عجیب و غریب به منزلۀ دعوتی است برای دیدن هر گونه رفتار و عکس العمل نادرست و غیرانسانی، البته از طرف گروهی از مردم، نه از طرف همۀ انسان ها. قدم 119 سانت است. وقتی خیلی صاف و شق و رق و کشیده می ایستم، می توانم بگویم قدم 120 سانت است!
موقع به دنیا آمدن یا حتی در دوران نوزادی، بل و تدی ویلکینز (Belle and Teddy Wilkins)، پدر و مادرم، مشکل خاصی در من ندیده بودند، البته سرم از نوزادان دیگر بزرگ تر و فاصلۀ بین انگشت های سوم و چهارم دستم بیش تر از حد طبیعی بوده، اما هیچ کدام از این دو آن ها را دچار شک و تردید نکرده بودند. تا این که روزی، دکتر شهر ما، در یکی از معاینات پزشکی، مسئلۀ بزرگی سر و فاصلۀ انگشتان دستم را با آن ها در میان گذاشته و بعد از چندین و چند بار آزمایش و عکسبرداری، به پدر و مادرم گفته که «دوتی کوچولو هرگز آدم طبیعی نخواهد شد.» چشم های پدر و مادرم با شنیدن این خبر از حدقه درآمده بوده. بعد از علنی شدن، این خبر، یک نفر هم گفته بوده که بالاخره اتفاق نادری در محلۀ ما افتاده!
نمی دانم پزشک من در توصیف نوع بیماری ام به والدینم از اصطلاح پزشکی اکوندروپلازیا (Achondroplasia)، یعنی توقف رشد طبیعی استخوان، استفاده کرده و یا به سادگی کلمۀ رایج کوتوله را به کار برده.
به هر حال، تا چهارده ماهگی که توانایی نشستن و تا سه سالگی که قادر به ایستاده نبوده ام، مادر، بل، نگرانی ای به دلش راه نداده ، اما در چهار سالگی. که هنوز قدرت تکلم نداشته ام، نگران شده. تدی، پدرم، که مردی زودباور بود، به مادرم گفته: «به جرئت می توانم بگویم که دختر ما، با این که حرف نمی زند، تمام حرف های ما را می فهمید و مسائل را کاملاً درک می کند. به انجیل مقدس شاه جیمز قسم می خورم که دخترم کند ذهن نیست.» مادر نگرانم من را نزد این پزشک و آن پزشک برد، تا این که بالاخره، پزشک متخصص گوش و حلق و بینی که در شهر دورهام (Durham) پیش تر هم من را دیده بود علت حرف نزدنم را تشخیص داد و بعد از قرار دادن لوله کوچکی در مجرای شنوایی گوشم به مادرم اطمینان داد، گفت که: «دختر شما به خاطر مشکل مجرای شنوایی نمی توانست حرف بزند و اگر عقب ماندگی ذهنی نداشته باشد. با این درمان به زودی شروع به حرف زدن خواهد کرد.»
درست دو هفته بعد، ور ور کردن من شروع شد. آن قدر پر حرفی می کردم که می گفتند می خواهم چهار سال سکوتم را جبران بکنم. به زودی در فعالیت های بدنی دیگری نیز پیشرفت کردم. یاد گرفتم که به جای استفاده از پوشک به دستشوئی بروم. پدرم هم برایم «عصای سحرآمیزی» از چوب درخت بلوط ساخت که حلقه ای به آن وصل بود و با آن حلقه می توانستم از دستمال کاغذی استفاده کنم. از دندان هایم بگویم که کاملاً کج و کوله بود، اما در آن روزها کسی به کج و نامرتب بودن دندان اهمیتی نمی داد.
در مدرسه به خاطر داشتن انگشتان کوتاه اما چابکم توانستم برنده مسابقات هنری بشوم؛ از بافندگی و قلاب دوزی گرفته تا آشپزی. در شعبده بازی هم مورد توجه بچه های مدرسه قرار می گرفتم. اگر مجذوب نمایش نمی شدند از هر کاری که با بدنم اجرا می کردم، مثل برگرداندن انگشتانم تا مچ دست، صدای فریاد حاکی از تعجب و شعفشان سالن نمایش را پر می کرد. از پاهایم بگویم، ساق پاهایم را می توانستم به شکل کمال در بیاورم و مثل اردک راه بروم. در حقیقت، من بهترین برنامۀ زندۀ جشن های هالووین (Halloween) بودم. اما با تمام کارهایی که برای خنداندن و تفریح دیگران انجام می دادم می توانستم با تمرکز کامل بر طرز فکر تو پیروز شوم. رئیس کلوپ مناظره و گفتگو و معرف در جشن فارغ التحصیلی و جشن افتتاحیه مدرسه بودم. ای کاش همین طور بود! آخری را الکی گفتم، بیش تر کارهای من پسرانه بود، به همین دلیل، این امکان را نداشتم که پیراهن صورتی زرق و برق دار و نامتعارف دخترانه بپوشم. با اینکه کارهای مورد علاقه ام را با شهامت تمام انجام می دادم، دل آن را نداشتم که برای منظم کردن دندان هایم به دندانپزشک مراجعه کنم. این مهم است که سخنران وقتی در مقابل مردم سخنرانی می کند، دندان های صاف و مرتبی داشته باشد.
بگذریم. در محلۀ خودمان. در اسکله، من همان قدر به نظر اهل محل عادی و طبیعی بودم که بچه های دیگر. اما به محض این که از محلۀ خودمان دور می شدم و به جاهای دیگر می رفتم، احساس کمبود و عجیب و غریب بودن ناشی از نگاه های کنجکاوانۀ مردم به طرز دردناکی من را در خود می گرفت. یادم می آید یک بار که برای دیدن مادربزرگم به شهری به نام گرینزبورو (Greensboro) رفتیم، از این که دستم به قفسۀ ظروف غذا در آشپزخانه نرسید، از شدت ناراحتی زدم زیر گریه. با این که قدم بلند نمی شد، خدا را شکر، هوش و ذکاوتم روز به روز بیش تر می شد. اما، درد ناشی از بیماری آرتروز کمر و باسن و زانوهایم را به شدت آزار می داد. همین درد و کار نکردن باعث شده بود که وضع خانه را به هم بریزم و برای سلیا (Celia)، دختر خدمتکار، که هر دو هفته یک بار برای تمیز کردن خانه می آمد، به اندازۀ کافی کار درست کنم. وقتی می دیدم مثل هم سن و سال هایم نمی توانم ظرف های شام را بشویم، کفرم درمی آمد. در خانۀ ما درخت بلوط شکسته ای بود که پدرم از چوب آن چهارپایه ای ساخته بود که با استفاده از آن تقریباً دستم به وسایل مورد نیازم می رسید. بالاخره به هیجده سالگی رسیدم و از دبیرستان، فارغ التحصیل شدم. پدر و مادرم برای تولدم، اتومبیل بیوک قرمز رنگ مدل لوسابره (Losabre) برایم خریدند و چون پاهایم کوتاه بود، قطعه ای روی پدال گاز و ترمز نصب کردند تا بتوانم آن را برانم... رانندگی با آن اتومبیل، که در مقایسه با هیکل من غول آسا بود، به من احساس قدرت و بزرگی می بخشید، و فراموش می کردم که قدم از یک بچۀ دبستانی هم کوتاه تر است.
قبل از رفتن به کالج در کالیفرنیا، هرگز فکر نمی کردم که بتوانم به کالج بروم. بعد، در مورد تحصیل در دانشگاه برکلی، به این نتیجه رسیده بودم که از یک طرف دستخوش هیجان و غرور خواهم شد و از طرف دیگر خجالت خواهم کشید... اما رفتم. هم اتاقی من در خوابگاه، دختر سبک مغز و پر ادا و اصولی بود از اورنج کانتی (Orange County)، که به خاطر هم اتاقی شدن با من به مسئولین دانشگاه اعتراض کرده بود چون می خواست با آدم های طبیعی مراوده داشته باشد و هم اتاقی شدن با من چنین شرایطی را برای او به وجود نیاورده بود. و داستان هم اتاقی و خواسته های زندگی طبیعی دانشگاهی هم بارها و بارها تکرار شد، و باید اعتراف کنم که وقتی اولین بار با چنین وضعیتی روبرو شدم... احساس شرمندگی کردم. بالاخره به عنوان دانشجوی تازه وارد صاحب اتاقی یکنفره شدم. اتاقی بزرگ، لوکس و بدون مزاحم، در حالی که داشتن هم اتاقی برابر با بدشانسی.
یک بار، پسری که در کلاس شیمی همکلاسی ام بود، من را به جشن انجمن همبستگی دعوت کرد. فکر کردم پسر خوب و مؤدبی است و رفتم. ولی همین پسر مؤدب، بعد از خوردن چند نوشیدنی، در جمع دوستانش هوس کرد با من شوخی کند و از این تفریح خوش باشد. تمام اخلاق انسانی را زیر پا گذاشت و من را گرفت و با دیگران، مثل توپ بالا انداخت. دختران بی خاصیت انجمن، مثل مجسمه تماشا کردند و هیچ عکس العملی نشان ندادند. بجز یکی از آن ها که در کلاس شیمی با ما بود؛ او کسی نبود جز جاسمن تلاهی.
جاسمن، دختری بود با قد و قوارۀ متوسط که چنان بلندتر از من به نظر نمی رسید. بعد از این که با هم دوست شدیم، همیشه 28 سانت بلندی قدش را با شوخی به رخم می کشید. آن شب، مثل شیری خشم آلود و غران آمد و با قدرت به پسرها دستور داد که فوراً من را زمین بگذارند. حرکت قاطعانه و لحن آمرانه اش چنان وحشتی در دل آن ها انداخت که فورا اطاعت کردند و من را روی زمین گذاشتند. راستش، دانشجویی آرام و ساکت بود که در کلاس همیشه در ردیف جلو می نشست. اهل خاورمیانه بود و به نظر می رسید که تمام زندگی اش فقط و فقط در درس خواندن و گوش سپردن به حرف استاد خلاصه می شد. یادم نمی رود که آن شب با هم به خوابگاه برگشتیم و جالب این که ساختمان خوابگاهمان یکی بود و اتاقمان دیوار به دیوار. توی راه به موهای سیاه و نگاه جدی و چشم های شکلاتی رنگش نگاه کردم و آن همه زیبایی و جذابیت و قدرت و استواری اش را تحسین کردم. او، برخلاف تصورم دختر ناز نازی ای نبود، بلکه بسیار محکم و با ارزش بود. روز بعد، یکشنبه بود و تصمیم گرفتیم برای خوردن برانچ (Brunch)، که صبحانۀ سنتی یکشنبه هاست و در واقع هم صبحانه است و هم ناهار، با هم باشیم. از آن روز به بعد، سال های متمادی، یکشنبه ها را برای خوردن برانچ با هم می گذراندیم. و چنین بود که دوستی ما تبدیل به پیوندی بسیار محکم شد؛ دوستانی یکدل و یکرنگ برای همدیگر.
مدتی از دورۀ تحصیلی ام گذشته بود که متوجه شدم شیمی، رشتۀ مورد علاقه ام نیست. برای همین، رشتۀ ارتباطات را انتخاب کردم. پس از مدتی توانستم کار کوچکی در ایستگاه رادیویی کالج خودمان دست و پا کنم که البته نان شوخ طبعی و صدای ناهنجارم را می خوردم. در آن زمان قدم تقریباً 114 سانت شده بود و برای این که به میکروفن برسم چند کتاب راهنمای تلفن را که بسیار قطور بود، روی هم می گذاشتم و روی آنها می نشستم. بزرگ ترین شانسی که آوردم این بود که دکتر مسئول برنامۀ حیوانات، که به طور زنده پخش می شد. بر اثر ابتلا به لارنژیت قادر نبود حرف بزند و نیامد، من هم اتفاقی در ایستگاه رادیو بودم. وقتی شنیدم که مجری برنامه مریض شده و نیامده، پیشنهاد کردم که می توانم برنامه او را اجرا کنم. آن ها با ترس و لرز پذیرفتند و من چنان برنامه ای ارائه دادم که نه تنها صاحبان رادیو بلکه شنوندگان نیز خواستار اجرای مجدد برنامه شدند. میکروفن را گرفتم و شروع کردم: «امروز که شوهرتان خانه نیست، گربۀ شما همدم مطمئن شماست؛ پسرتان که مسئول غذا دادن به فیدو، سگتان بود دیگر حاضر نیست به او غذا بدهد؛ شغلتان را از دست داده اید، چون تمام روز در محل کار، به خاطر از دست دادن طوطی تان گریه و زاری کرده و اخراج شده اید؟ کاملاً روشن است که برای حیوان یا پرنده ای که دارید ارزش و اهمیت قائل هستید؟ برای مشاور کوتولۀ رادیو، بسیار آسان است که شما را یاری دهد و مشکلتان را حل کند. به دوت تلفن کنید و راه حل مشکلتان را از او بخواهید. او مشکل شما را در رابطه با هر حیوان و پرنده ای، حل می کند.»
شنوندگان رادیو که اکثراً دارای سگ و گربه و پرنده های خانگی بودند و شنوندۀ آن برنامه. همه مسحور حرف زدن من شدند. من تنها بچۀ خانواده بودم و خیلی زود از همان بچگی با حیوانات دوست و نزدیک شدم. آن ها را بهترین دوستان خودم می دانستم. سال ها قبل، با دو موجود عزیز زندگی ام حرف زده و راضی شان کرده بودم که برای تولدم، حیوان یا پرنده ای به من هدیه کنند. بیچاره بل، شکایت می کرد که خانۀ من کم از باغ وحش ندارد و تبدیل به خانۀ حمایت از حیوانات شده است. اما خدا را شکر که دانستنی ها و عشقم به حیوانات در آن سال ها، باعث شد من آن روز، در ایستگاه رادیو به شهرت محلی برسم.
خاطرم است که با اصرار جاسمن برای رسیدگی به دندان های کج و کولم به دندانپزشک مراجعه کردم. دکتر، دو تا از کج ترین دندان هایم را کشید و بقیه را با سیم پیچی به طرز زیبایی به شکل ردیف درآورد که البته مجبور بودم درد ناشی از آن را تحمل کنم؛ به قول معروف «بکش و خوشگلم کن!» نتیجۀ درمان بسیار رضایت بخش بود، به این ترتیب، من صاحب دندان هایی زیبا شدم. بعد از این اتفاق فرخنده بود که یکی از مجریان تلویزیونی به من پیشنهاد همکاری در برنامۀ تلویزیونی اش را داد. او به دنبال گوینده ای بود که لبخند و دندان هایی زیبا داشته باشد، چه کسی بهتر از من! و یکی از بهترین شب های عمرم شبی بود که جاسمن و دو نفر از دخترها، که دوستانمان بودند، در بیستمین سالگرد تولدم، جشن مفصلی در ایستگاه رادیو برپا کردند که واقعاً غافلگیر شدم. این سه دوست با روی هم گذاشتن پولشان برایم چهارپایه ای بلند خریده بودند که مجبور نباشم برای رسیدن به میکروفن، از کتابچه های قطور راهنمای تلفن استفاده کنم. البته چهار پایه، دوره ای سکو مانند داشت که مانع از آویزان شدن پاهایم می شد. «واقعاً برایم شبی فراموش نشدنی بود.»
در همان روزها، برنامۀ رادیویی من خیلی گل کرده بود، آن قدر که تعداد بی شماری از ساکنان سواحل شرقی سانفرانسیسکو درخواست کردند که برنامه ای در رادیوی کی. کیو.ای.دی (KQED) داشته باشم.
به همین خاطر، وقتی کاری تمام وقت در آن جا به من پیشنهاد شد، پذیرفتم. آن روزها مرسوم نبود که مردم برای طرح مشکلات خود به رادیو و تلویزیون بیایند و مجری برنامه به آن ها جواب بدهد، اما چون برنامۀ من اولین برنامه رادیویی بود که مردم تشنه و نیازمند به راهنمایی های فکری را می پذیرفت، برای همین خیلی گل کرد و من و برنامه ام مشهور شدیم و طرفداران بسیاری پیدا کردیم. بالاخره، من و جاسمن از دانشگاه کالیفرنیا فارغ التحصیل شدیم و مشترکاً آپارتمانی در خیابان سان ست اجاره کردیم که برای هر دوی ما، مناسب بود. جاسمن هنوز دانشجوی پزشکی بود و آپارتمان، نزدیک دانشگاه پزشکی یو.سی.اس.اف (UCSF) بود.
شب ها وقتی بیکار می شدم مثل بچه ای که بخواهد قصۀ تکراری شب های گذشته را بشنود، به جاسمن التماس می کردم که از دورۀ بارداریش برایم بگوید. با این که در دانشگاه برکلی، در درس علوم هیچ وقت نمرۀ چشمگیری نگرفته بودم، دوست داشتم از جزئیات فیزیولوژی بدن آگاهی داشته باشم. در واقع، تشنۀ یادگیری تمام مراحل بارداری بودم. جاسمن هم خیلی خوشحال بود که من نه تنها به شنیدن تجربیات پزشکی اش علاقمند بودم، بلکه لذت هم می بردم. او هم در تمام آن سالهایی که پزشک تمام وقت بیمارستان بود دائم از مسائل مربوط به پزشکی حرف می زد و زندگی اش فقط دروس پزشکی بود و بس. برای همین، این که من شنوندۀ خوبی بودم از خوش شانسی او بود. گاهی جاسمن در خانه بود اما وضعیتی آماده داشت و هر لحظه امکان داشت که از او بخواهند به بیمارستان برود. از این که با پاسخ دادن به سؤالاتم، من را راضی نگه می داشت خوشحال بود؛ جالب این که ادای استادان دانشگاه را هم در می آورد و وانمود می کرد که حرفه ای حرف می زند. با تمام اطلاعاتی که جاسمن در مورد پزشکی در اختیارم گذاشته بود می توانستم حتی دکترای افتخاری در رشتۀ زیست شناسی بگیرم. حالا هم که در مورد فیزیولوژی بدن انسان حرف می زند، حیرت می کنم.
بگذریم. آن روزها وضعیت فیزیکی بدن من ایجاب می کرد که به بیماری ام توجه بیش تری شود. جاسمن در مورد نقص بدنی من احساس مسئولیت می کرد و معتقد بود که بررسی و پژوهش در مورد توقف غیرطبیعی رشد استخوان، یعنی اکوندروپلازیا بسیار ابتدایی است و باید دانش پزشکی در این مورد پیشرفت کند و حتی در مدارس در این مورد بحث و گفتگو شود. ابتدا سعی کردم متقاعدش کنم که در کار تحقیق این بیماری از سگ و کره اسب استفاده کند. ناگفته نماند که آگاهی هر دوی ما در مورد این بیماری با تحقیقات و مطالعاتی که کرده بودیم خیلی کامل و حتی قابل ارائه بود و می توانستیم آن را با مسئولیت خدمات اجتماعی در میان بگذاریم و حتی به خاطر آن نشان و جایزۀ پزشکی بگیریم. این بود که ما نتایج بررسی و مطالعات در مورد اکوندروپلازیا را برای طرح و نمایش به بخش «ژنتیک دانشگاه پزشکی»، «هیئت برنامه ریزی مدارس» و «انجمن حمایت از معلولین» بردیم.
اکوندروپلازیا یا کوتولگی بیماری شایعی است که با ژن به بدن منتقل و در هر یک از پانزده تا بیست هزار نفر در هر جنسیت و نژادی دیده می شود. این شایع ترین نوع توقف رشد استخوان بدن است و بیش از دویست نوع از این سندرام (Syndromes: به مجموعه ای از علائمی که به صورت یک بیماری بروز می کند.) وجود دارد. این ژن به طور موروثی از طریق کروموزوم غیر جنسی غالب منتقل می شود و در 75 درصد موارد، به دلیل جهش ژنی، موتاسیون (Mutation) جدید به وجود می آید. نوع ژن غالب مضاعف آن معمولاً مهلک است و تنها زمانی که می شود آن دو را تشخیص داد دورۀ جنینی است. در سال 1997 جان واسموث (John Wasmuth) کشف کرد که بیماری اکوندروپلازیا ناشی از جهش ژنی در کروموزم است. آنچه این ژن را تولید می کند عامل پیشرفت سه، خانم فیبروبلاست (Fibroblast) است که عامل جهت دادن به رشد غضروف هاست. بدون این علائم قسمت انتهایی استخوان های بزرگ به صورت نامتناسبی کوتاه می مانند.
سخنرانی کامل جاسمن همه را مجذوب کرده بود. جاسمن دارای چنان وقار و قدرت روحی بود که کم تر کسی را شبیه او دیده بودم. اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا دوست پسر ندارد. در حقیقت، باید اعتراف کنم که بیش تر من با پسرها رفت و آمد می کردم و دوست بودم تا جاسمن. ولی جاسمن سخنرانی می کرد و حرف می زد. با وجود این که بیش تر اوقات می توانستم حدس بزنم چه کلماتی و یا چه جملاتی به کار خواهد برد، نفسم را در سینه حبس می کردم، و گهگاه، وقتی او در حال سخنرانی بود و من وارد سالن می شدم، چنان محو گفتار و نوع بیان او می شدم که نمی توانستم صندلی ام را پیدا کنم. او واقعاً سخنرانی چیره دست بود. همیشه با روپوش آبی بیمارستان در سالن سخنرانی ظاهر می شد. یک بار، یکی از سخنرانی هایش راجع به من بود:
«دورتی، به عنوان فردی کوتوله، قدش تقریباً 122 سانت است. پاهای کمانی اش را می توان با ایجاد برشی در استخوان های نازکش به شکل طبیعی درآورد. دست هایش به خاطر فاصله ای که بین انگشت های میانی و بنصر وجود دارد. سه دندانه ای نامیده می شود. و این یکی از مشخصه های بیماران مبتلا به آلوندروپلازیاست. از این گذشته، استخوان کف جمجمه اش کوچک تر از حد معمول است. خطری که، به خصوص، در اوایل کودکی این افراد را تهدید می کند این است که سوراخ بزرگ زیر استخوان کف جمجمه که آن را «سوراخ بزرگ» می نامند. ممکن است روی ساقۀ مغز فشار بیاورد و منجر به توقف نفس مرکزی یا مرگ شود. خوشبختانه در مورد دورتی این اتفاق نیفتاده است. در عکسبرداری، استخوان لگن خاصرۀ چهارگوش و استخوان دنبالچۀ کوچک و دندانه دار او به خوبی نشان داده شده، و این وضعیت می تواند باعث تنگی سوراخ های انتهائی ناحیه کمری-دنبالچه ای شود و نخاع و رشته های عصبی مربوط را تحت فشار قرار دهد، به همین دلیل، اول باید با جراحی سوراخ هایی در آن ایجاد کرد.»
بی جهت نیست که دوست دارم کانون اصلی مسائل باشم. وقتی جاسمن در مورد من، بیماری ام و اندام ناقصم سخنرانی می کرد، لذت بخش ترین قسمت، موقعی بود که دانشجویان رشتۀ پزشکی با هیجان سعی می کردند توضیحات مربوط به اندام من را به خاطر بسپارند. از نظر من هم هیچ مانعی نداشت که وقتی روی تخت می خوابیدم من را به عنوان یک موجود جاندار نادر بررسی کنند، هرچه دانشجوها برازنده تر و خوشگل تر بودند، من خوشحال تر می شدم. مقصود اصلی، فقط ارائه برنامۀ زنده دربارۀ این بیماری نبود، بلکه یک آموزش مفید و سازنده بود، ور در عین حال سند زنده ای که براساس آن مطالبمان را ارائه می دادیم. بدن من و مطالب پر محتوای او، محرک بی نهایت سودمندی برای مطرح کردن سؤالات بحث برانگیز و آموزنده بود. مطالب زمینه های مختلفی داشت؛ از مقایسه در تفاوت های فیزیکی بدن انسان تا اعتماد به نفس در روان شناسی و این که چگونه با احترام گذاشتن به افرادی با توانخواهی های مختلف می توان افکار عمومی را نسبت به این افراد به جهتی مثبت سوق داد و شعور اجتماعی را ارتقاء بخشید. از طرفی، لازم است که جنین در دوران بارداری به دقت معاینه شود و فرد باردار را، در صورت داشتن جنین مبتلا به بیماری اکوندروپلازیا به انجام کورتاژ متقاعد کرد تا بتوان ژن حامل این نقص را اصلاح کرد.
در هر حال، بعد از هر سخنرانی و ارائه مطالب و مدارک، با سؤالات بی شماری از طرف حاضرین روبرو می شدیم و جاسمن اجازه می داد که من پاسخگوی آن ها باشم. معمولاً سؤال این بود که فرق من کوتوله و آدم قد کوتاه چیست؟ من هم همیشه این توضیح را می دادم:
«آدم قد کوتاه، به فردی اطلاق می شود که قدی کوتاه و خوش فرم و زیبا دارد و تمام اعضای بدنش با حفظ تناسب کوچک است؛ مثل مانچیکین ها در جادوگر شهر اوز (Munchkins in the Wizard of Oz). معمولاً علت کوتاه بودنشان، ناهنجاری در هورمون ها است. امروز عده ای از مردم کلمۀ فسقلی را نوعی توهین تلقی می کنند و آن را اصطلاحی به جا مانده از دلقک بازی های کوتوله ها در سیرک ها می دانند. اما اگر یک کوتوله را که من جزو آن ها هستم، دست و پایش را بکشند و اندازۀ سرش را کوچک کنند، می شود قد کوتاه و به نظر طبیعی می آید.»
اشتیاق بیمارگونه و بیش از اندازۀ من به جمع آوری مطالب علمی و پزشکی مربوط به بیماری ام از نامتجانس بودن اعضای بدن من سرچشمه می گرفت. یکی از راه هایی که می توانستم به پاسخ سؤالات تمام نشدنی پزشکی ام برسم این بود که وقتی جاسمن، خسته و کوفته، از بیمارستان برمی گشت و دمرو روی زمین دراز می کشید، با پنجۀ پاهایم چندین بار کمرش را ماشاژ می دادم و در عوض، از او می خواستم برای من دربارۀ بیماری هایی تقریباً نادر مثل «بیماری ادراری (Maple Syryurine Disease) و یا سندرم تخمدان زنان (Testicular Feminization Syndrome) یا از بیماری باکتری های گوشتخوار (Flesh-Eating Bacteria) حرف بزند، و من سراپا گوش می شدم. با یادگیری و استفاده از این اصطلاحات پزشکی پیچیده، خودم را به دنیای پزشکی جاسمن نزدیک تر حس می کردم. ناگفته نماند که به کار بردن این اصطلاحات پزشکی برای من مثل تسلط به یک زبان بیگانه بود. اغلب در گفتگوهای عادی بهانه ای برای پراندن اصطلاحات پزشکی پیدا می کردم. مثلاً، متأسفم که روز تولدت را فراموش کردم، تقصیر هایدروسفالوس (Hydrocephalus: بزرگی جمجمه از انباشتگی مایع) من است.
جاسمن هم به خاطر علاقۀ من به اصطلاحات پزشکی، سعی می کرد موقع حرف زدن با من از این لغات پیچیده استفاده کند. خدا می داند که قبل از هر برنامه ای در این مورد، چقدر با هم می گفتیم و می خندیدیم. هر وقت از وراجی های من خسته می شد، می گفت: «راستی در مورد سوراخ محفظۀ پشت سرت چی گفتم؟ هان، یادم آمد، یک خروار عصب تو یک محفظۀ کوچک.»

روزهایی که به دانشگاه می رفتیم، من و جاسمن بهترین و نزدیک ترین دوستان یکدیگر بودیم. در حقیقت، در کنار او بودم اما از مسائلی که او در مدرسۀ پزشکی گرفتارش بود خلاص شده بودم و درست همزمان با شنیدن خبر غافلگیر کننده حاملگی او به سیاتل نقل مکان کردم تا در دانشگاه واشنگتن دورۀ فوق لیسانس را در رشتۀ باستان شناسی شروع کنم. اما قبل از این که کلاس ها را شروع کنم، بل و تدی را در چهلمین سالگرد ازدواجشان به یونان بردم. هر دو مجذوب زیبایی و قدمت یونان شده بودند و من هم در میان سنگ های معابد باستانی یونانی از خود بیخود شده بودم. بعد از این که چهار بار به دیدن معبد پارتون (Parthenon) رفتم، امیدم را برای راه یافتن به هالیوود از دست دادم و در عوض، میثاقی همیشگی با باستان شناسی بستم و از مشهور شدن در هالیوود صرف نظر کردم و برای دوام این میثاق سکه ای را که به همین دلیل نیت کرده بودم در دریای اژه (Aegean) انداختم. چه رویایی! این طور نیست؟
دوست پسر جاسمن، پدر آریا، زمانی که جاسمن حامله بود، درست یک هفته قبل از این که ازدواج کنند بر اثر خونریزی مغزی درگذشت. هنوز از فکر کردن به این حادثۀ وحشتناک تنم می لرزد. توانستم جاسمن را متقاعد کنم که شغلش را در یو.سی.اس.اف ترک کند و به سیاتل نقل مکان کند تا در زمان وضع حمل او بتوانم مراقبش باشم و در نگهداری بچه هم به او کمک کنم. جاسمن با این که خیلی صمیمی و خونگرم به نظر می رسید اما اکثراً نزدیک شدن به او و شناخت خواسته هایش کار دشواری بود. آدمی نبود، که مثل من، سفرۀ دلش را پیش دیگران باز کند و چون بین ما صمیمت و نزدیکی فوق العاده ای وجود داشت، دوست داشتم در آن دوران دشوار زندگی اش، در کنارش باشم. به همین دلیل، به سیاتل نقل مکان کرد و آریا به دنیا آمد.
هرگز نمی دانستم که می شود در همان نگاه اول عاشق یک نوزاد شد، اما من همان لحظه عاشق آریا شدم. تمام زندگی ام در او خلاصه شد و او هم وقتی کمی بزرگ تر شد، نه تنها به من علاقمند شد، بلکه رفیق شفیق من شد. من اولین کسی بودم که باعث شدم اولین لبخند به روی لب هایش نقش ببندد. بعدها، اغلب اوقات با هم بودیم و با بازی های گوناگون سرگرم می شدیم و جاسمن که اصولاً آدم با حوصله و پر طاقتی نبود، خیلی خوشحال بود که دخترش همبازی خوبی دارد. با چوب های آب نبات چوبی، برای پرنده ها لانه می ساختیم. با محتویات موجود در قفسۀ آشپزخانه کارهای علمی انجام می دادیم، حتی در باغچه باستان شناسی می کردیم. خاک باغچه را می کندیم و استخوان های مرغ مرده ای را که شب قبل من توی خاک چال می کردم، با هم کشف می کردیم. آریا بچه ای باهوش و مثل الماسی درخشان و نایاب بود. او در ظرف چند دقیقه آهنگی را که از «اپرای دون ژوان» (Don Giovanni) برایش خواندم، حفظ کرد. روزی که آهنگ را یاد گرفته بود. به محض این که جاسمن از بیمارستان برگشت با هیجان به طرف او دوید و گفت: «ماما، ماما، خاله دوتی به من این آواز را یاد داد!» و آن را با صدای بلند خواند.
جاسمن هیچ قوم و خویشی نداشت. پدر و مادرش به خاطر ازدواج او، طردش کرده بودند. پدر و مادر جاستین در دورۀ نوجوانی او از هم جدا شده بودند و جاستین معتقد بود که برای پیوند محکم در زندگی زناشویی، شناخت بیش تری لازم است. اما من و اطرافیان آن ها مطمئن بودیم که پیوند عشقی محکمی بین آن ها وجود دارد و حتماً ازدواج می کنند. برای همین، جاسمن بعد از مرگ جاستین خویشاوند دیگری نداشت و وقتی آریای کوچولو به دنیا آمد، من نزدیک ترین فرد به آن ها بودم. آریا فرزند خواندۀ تعمیدی من شده بود؛ خواهرزاده ام بود و از همه مهم تر مثل پوست تنم به من نزدیک بود. جاسمن آدمی بود که دوست داشت همه چیز بی عیب و نقص باشد. معتقد بود که در تربیت بچه هیچ اشتباهی جایز نیست. من به این طرز فکر معتقد نبودم و بعضی اشتباهات را امری عادی می دانستم. مثلاً، طفلک آریای من مجبور بود با گریه و زاری به کلاس باله برود، چون معلمی لوس و سختگیر داشت. آریا همیشه در طول راه، یکریز گریه می کرد و جاسمن زیر بار نمی رفت و به خواسته آریا توجهی نمی کرد؛ چون معتقد بود که آریا باید کاملاً منظم باشد. من، در این مواقع، دقیقاً می دانستم به چه شکلی از آریا در مقابل مادر یکدنده اش طرفداری و حمایت کنم. یک روز به آریا کمک کردم که به مادرش این نامه را بنویسد؛ «مامای عزیزم، باله رقص مناسبی برای من نیست، من عاشق موسیقی هستم و در ضمن خانم کارمینسکی (Karminsky) خوش اخلاق نیست و من علاقه ای به او ندارم. می توانم صبر کنم تا وقتی بزرگ تر شدم، شما رقص دیگری برای من انتخاب کنید؟ با عشق آریا.»
من هنوز این راز را به جاسمن نگفته ام که وصیت نامه ای نوشته بودم. به هر حال، برای آدم کوتوله ای مثل من، که به چهارمین دهۀ عمرش رسیده است، هر اتفاقی ممکن است بیفتد. در وصیت نامه ام تمام دارایی ام را به آریا تلاهی بخشیده بودم، دختری که وارث من بود، و خدا می داند که هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که این جواهر باارزش زندگی ام چنین پر پر شود. من زنده بمانم و او بمیرد. اما او در پی حادثۀ تصادف 17 فوریه فوت کرد و من قادر نبودم دست به وصیت نامه ام بزنم و تغییری در آن بدهم. برای اولین بار در زندگی، شوخ طبعی ام، که بزرگ ترین سرمایه ام است، نتوانست از رنج و اندوه بی پایانم بکاهد. زمان طولانی ای لازم است که بتوانم دلمردگی را از خود دور کنم و از ته دل بخندم.
heaven-born آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ قبل از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
butterfly90 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض


50 تا 59

چه طور؟» آقای ساتیو معلم ویلن بود و آریا، به تازگی برای یادگرفتن ویلون پیش او می رفت و او ، رفتاری پدرانه و مهربان با آریا داشت . اما آن روزها ، از این متعجب بودم که چرا فکر نمی کرد الکساندر، که دوستم است . پدرش نیست! الکساندر را سه سال پیش ، در یک برنامه کتاب خوانی ، که به خواندن کتاب یک نویسنده مصری و فعال سیاسی به نام نوال السعداوی اختصاص داشت، ملاقات کردم . الکس با او درباره بنیان گذاری موسسه حمایت از زنان مصاحبه کرده بود؛ آن هم وقتی که او در هشتاد سالگی در زندان بود. الکس با این که ظاهری کاملا غیر آمریکایی داشت، برخورد ملایم او با دیگران در همان چند لحظه اول، آشکار می شد. در نظر او فرقی نداشت که در چه نقطه ای از دنیا باشد یا با چه کسانی ملاقات می کند، با دوربین و دفترچه یادداشت خود به آن جا می رفت و در همان لحظه آشنایی باعث آرامش آن ها می شد. اما جالب این جاست که الکس با بچه ها به آسانی نمی توانست کنار بیاید . این حالت را آریا از اولین دیدارش با او حس کرده بود.

تصمیم گرفتم دوباره با دکتر آریا حرف بزنم. بعد از آن عکس های مربوط به روزهای اول آشنایی با پدر آریا را به خود آریا نشان دادم، خصوصا عکس بزرگ دو نفره ای را که در قاب به دیوار اتاق نشیمن آویزان بود؛ همان عکسی را که در سفر آخرمان گرفته بودیم . آن را در اتاق خواب آریا بالای سرش به دیوار آویختم. به آریا گفتم که او را بی اندازه دوست داشت اما وقتی که او در شکم من رشد می کرد، پدر مجبور شد ما را ترک کند . وقتی از تو می گفتم ، چند لحظه ای افسرده و غمگین شد ، فکر کردم مرگ را درک کرده اما بعد از مدتی پرسید: « مامان ، پدر جاستین کی برمی گردد؟» برای همین، سعی کردم از راه دیگری وارد شوم ؛ درباره گلها که خشک می شوند و می میرند. و حتی از مرگ ماهی طلایی رنگش ، که اسمش را اسکار گذاشته بود، حرف زدیم تا بالاخره معنای مرگ یعنی «هرگز برنگشتن» را فهمید . هفته های بعد ، فقط راجع به تو حرف می زد و می پرسید ، « مامان بابا وقتی داشت می مرد چی پوشیده بود؟» ، « مردنش اذیتش کرد؟» « مرده ها کجا زندگی می کنند؟» ولی بالاخره عطش سوال کردن در مورد تو فروکش کرد و به آن جا رسید که روزی بدون هیچ مقدمه ای پرسید :« پدر بیسکوئیت اورئو را دوست داشت ؟ اجازه می دادی بخورد؟»

مدتی گذشت و بالاخره بعد از جستجوهای زیادی در کتابخانه ، کتاب مناسبی پیدا کردم به اسم خداحافظ ، داستان در مورد دخترکی است که پدرش را در بیمارستان از دست می دهد ؛ واقع بینانه اما نه خیلی خشک و بی روح . کتاب با تولد بچه و جشن و شادی شروع می شود و بعد با صحنه هایی از بیمارستان و تصویر دختر و مادری غمگین و افسرده ادامه می یابد و بعد با اثبات این نکته که رندگی و مرگ همواره همراه یکدیگرند به پایان یم رسد ، البته دخترک اطمینان می یابد که انسان های بسیاری هستند که سال های طولانی زندگی می کنند . و این دقیقا حقیقتی بود که آریا می بایست بداند که زندگی همه کوتاه نیست و مرگ هم بخشی از زندگی است.

یک روز وقتی از کتابخانه برگشتم ، آریا و دوتی در اتاق نشیمن نشسته بودندو با کوسن ها قلعه ساخته بودند و بازی می کردند. هر دو را به کتابخانه بردم ، در کنار شومینه نشستیم و من شروع به خواندن کتاب کردم . کتاب خوانی سه نفری ، اثر خودش را گذاشت ؛ وقتی به انتهای کتاب رسیدیم ، آریا مثل ابر بهار گریه می کرد. من ودوتی هم اشک می ریختیم . اشک های آریا مثل آبشار روی گونه های نرمش سرازیر شده بود . و اولین سوالش از من این بود که ؛ «ماما ، تو هم می میری؟ خاله دوتی هم می میرد؟»

او را بلند کردم ، روی زانوهایم نشاندم و محکم بغلش کردم . دوتی که موهایش را نوازش می کرد با لحنی قاطع به او اطمینان داد که : «نه! تا وقتی که پیر بشویم ، موهایمان سفید بشود و عینک هایی بنددار از گردنمن آویزان کنیم و تو بچه دار بشوی ، نه.» صدایم می لرزید؛ مثل وقتی که قسمت مربوط به مادربزرگ را از کتاب شنل قرمزی می خواندم. بعد از آن، معلوم شد که آریا آن کتاب را به خوبی درک کرده؛ چون ، بعدا معلمش می گفت موقع بازی در کلاس گاهی وانمود می کند که بعضی از عروسک هایش مرده اند و حتی یک بار می خواست آن ها را توی حیاط مدرسه دفن کند. آریا بالاخره آرام شد. اما هرگز تصور نمی کنم که من و دوتی تا وقتی زنده هستیم به آرامش برسیم.»

درست چند روز قبل از تصادف آریا، با هم به پارک دیسکاوری رفتیم. نهالی را که من با خکستر بدنت کاشته بودم ، در محل مشرف به قایق های بادبانی حاشیه پارک با شکوه تمام خودنمایی می کرد، طوری که انگار روح تو در آن حلول کرده بود. آریا آبپاش کوچکش را آورده بود و با این که به او اطمینان دادم به اندازه کافی دراین فصل زمستان ، در سیاتل باران می بارد باز هم نهال تو را آب داد . و تعجب آور بود که در اواسط ماه فوریه، هوای سیاتل نسبتا آفتابی بود و می شد به وضوح کوه های زیبای رینرو المپیک را تماشا کرد. آریا بعدازآب دادن به درخت ، کف دست خود را بوسید و آن را به سمت تو پرتاب کرد. درخت رابا دست های کوچکش نوازش می کرد و در همان حال، صورتش را محکم به آن می چسباند و فشار می داد. هفته پیش وقتی من را می بوسید می گفت بوسه های من طعم خوبی دارد ، بهتر است من بوسه هایش را بچشم . برای همین وقتی با کنجکاوی پرسیدم که چرا برای درخت بوسه می فرستی؟ جواب داد: « بوسه شکلاتی بود که برای پدر فوت کردم!»

دوت همیشه از من می پرسید که آیا آریا را با برنامه ریزی قبلی حامله شدم یا اتفاقی. و معتقد است که آریا مدرک عشق ثابت و محو نشدنی ماست. گاهی حوصله شنیدن افکار رویایی دوت را ندارم اما در این مورد باید اعتراف کنم که قلبم هم همین را می گوید.

جاستین ، خیلی دلم می خواست این جا بودی و دخترکمان را می دیدی ؛ حتما تو هم شیفته اش می شدی، ما هر دو خیلی دلتنگت هستیم؛ خیلی . خیلی . اما هر کجا هستی ، همیشه در کنار ما مثل موج در حرکتی و مثل همان درخت ریشه در وجود ما.

با عشق،

جاسمین (و آریا)



5 ژوئن 1997

آریای عزیزم،

وقتی هفت ساله بودم ، مامان جون به ایران برگشت. آخرین روز که با هم بودیم برای قدم زدن به اطراف دریاچه استو در پارک گلدن گیت رفتیم. روی نیمکتی در کنار هم نشستیم؛ پرنده ها را نگاه می کردیم. مامانی جون از کیف دستی اش دو تا انار قرمز بیرون آورد و به من یاد داد که با دست هایم طوری که ترک نخورد ، فشار بدهم تا آب لمبو بشود و بعد آن را سوراخ کنم و آبش را بمکم. وقتی داشتیم انار را فشار می دادیم که نرمش کنیم به من گفت: «تو و انار مثل هم هستید، عشق من ، هر دو مال ایران هستید. با این تفاوت که ایران چهار هزار ساله است.» حیرت زده به مادربزرگم خیره شدم و سعی کردم معنای چهار هزار سالگی را درک کنم ، و چون به نتیجه ای نرسیدم ، دو انگشتم را در انار فرو کردم . مامان جون به حرف هایش ادامه داد؛ تنها انار است که میوه بهشتی است!» با این که نمی دانستیم چهار هزار سالگی و انار و میوه بهشتی چه ارتباطی با هم دارند با دقت به حرف هایش گوش می دادم .« حتی حضرت محمد (ص) هم به ما سفارش کرده که انار بخوریم؛ چون معتقد بود انار پارک کننده روح و جسم است. از رنگ آلبالویی گل درخت انار می گفت که چطور میوه را در مقابل آفات حفظ می کند تا برسد . و تاکید می کرد:« بعد از این که من از روی زمین پرواز کردم و رفتم، هر وقت به انار گاز زدی و آب آن را مکیدی ، به یاد من هم باش.»

بعد از این حرف ها ، مادربزرگم رویش را برگرداند و تمام حوایش را به انارش سپرد . وقتی دیدم پوست انار صاف شده و مکیدن آب انار طول می کشد، آن را محکم روی نیمکت کوبیدم . مامانی جون وقتی این را دید، گفت :«روح من، احتیاط کن، اگر خون انار به لباست بپاشد، لکه های قرمز آن پاک نمی شود. باید به سابقه و خواص انار احترام بگذاری . هزار سال پیش که مثل امروز ، پزشکی نبود، مردم از تمام قسمت های انار برای مداوای بیمارها استفاده می کردند.» مامانی جون انارش را که برای مکیدن آماده بود به دستم داد و انار مرا گرفت که نرمش کند. «نباید این میوه را زیاد فشار بدهی ، باید حوصله داشته باشی ، آرام آرام نرمش کنی، بعد سوراخش کنی و آب گوارا و تازه اش را بمکی و بگذاری شیرینی آب انار ، تو را به یاد خوبی های زندگی بیندازد. با نوشیدن آب انار می توانی ترشی زندگی را هم احساس کنی و بدانی که رنج بردن هم بخشی از زندگی است.» و بعد مرا در آغوش کشید و غرق بوسه ام کرد و به این ترتیب ، تمام غمی که به خاطر رفتن او سراسر وجودم را در خودگرفته بود، از بین رفت. آن روزها معنای کلمات و حرف های او را درک نمی کردم و حتی نمی دانستم چرا آن ها را به من می گوید. اما این را می دانستم که باید به حرف هایش گوش بدهم. و تمام کلماتش برای همیشه در ذهنم حک شد. حالا آن ها را به تو می گویم، عشق من. امیدوارم قدرت عشق و درک مادربزرگم ، آن جا، تو را درامان نگهدارد.


دوستت دارم،

مامی




10 ژوئن 1997

جاستین عزیز،

در این مدت، با نوشتن بی امان، توانستم قدرتی را که برای بازگویی سرگذشت تلخ آریا لازم بود به دست بیاورم. حالا آماده هستم تا داستان آن حادثه دردناک را برایت تعریف کنم. حدود ساعت 4:10 بعد از ظهر روز شوم 17 فوریه ، دختر جوانی هنگام رانندگی ، اتومبیلش به سمت پیاده رویی که آریا و بچه های همسایه ، آن جا با قوطی هیا خالی کنسرو بازی می کردند لغزید و با دخترمان برخورد کرد و کوچولوی ما این ضربه را تاب نیاورد و جان سپرد.

کاش می توانستم بهشت و جاودانگی را باور کنم؛ آن وقت می توانستم قبول کنم که او در بهشت و در کنار توست . حتما او را میان کسانی که به بهشت می آمدند ، فورا می شناختی . از همان لبخندی که به لب داشت، از چشم های بادامی و نگاه های شیطنت بار شبیه نگاه های تو . البته، با عشق ذاتی ات به او پیدایش می کردی.

آن رو در بیمارستان بودم ؛ بالا سر مریضی به نام دانی یانگ، که سرطان ریه داشت و در بخش اورژانس او را معاینه کرده بودم و باید گزارش بیماری اش را می نوشتم. اسمم را که از بلندگوی بیمارستان اعلام می شد، شنیدم . باید به خانه برمی گشتم. توی راه خط ترمزی روی کف خیابان دیدم . دنبال نشانه و اثری می گشتم که لکه خونی دیدم. در ذهنم میزان خسارتی را که به باغچه خانه گرگوری وارد شده بود تخمین زدم. می خواستم با بچه هایی که شاهد حادثه بودند حرف بزنم که، در خانه مک گاورن باز شد، الینور بیرون آمد و بغلم کرد. به نظرم آمد که توجه او به من بی اندازه و از این رو، غیر عادی است. بعد هم گفت که بچه ها خیلی افسرده اند و دوست ندارند راجع به حادثه ای که دیده اند حرف بزنند ، و ممکن است بعدا با تو حرف بزنند.

قول گرفتم که روز بعد ماجرا را برایم تعریف کنند.

به دوت تلفن کردم که بیاید . روزها گذشت و من نمی فهمیدم چه شده. چه می گویند، آریا مرده؟ دوت مجبورم کرد که به اتاق آریا بروم، اما من به مدت سه روز از این کار خودداری کردم. نمی خواستم به اتاق نزدیک بشوم . بیشتر وانمود می کردم که آریا برای گذراندن آخر هفته، پیش خانواده دوستش اکیکو رفته . دوت من را به طرف پله ها و طبقه بالا هل داد. کاردستی ای که نقاشی روی سفال بود و آریا آن را پارسال برای روز مادر درست کرده بود، دم در اتاقش بود. در سکوت ، وارد اتاقش شدم. مثل یک کارآگاه همه جا را وارسی کردم. دوت بیرون از اتاق نشسته بود. کتاب هیاش را ورق زدم. مداد رنگی صورتی او را که کف اتاق افتاده بود، برداشتم و سر جایش گذاشم. دستم را روی دودو پرنده نارنجی براقش ، کشیدم. کمدش را باز کردم، کفش های کوچکش را مثل همیشه مرتب کردم. دمپایی صورتی اش که آخرین روز پوشیده بود، زیر بالش من در امن و امان بود.

وقتی رختخوابش را مرتب می کردم، روی تخت افتادم سرم را روی بالشش گذاشتم؛ بوی تنش را می داد. جاستنی همان بوی دلنشین و تازه ای که فقط یک مادر وقتی بچه اش را در آغوش می گیرد آن را حس می کند. با انگشتم صورتم را نشان دادم و شاره کردم که برایم بوسه ای شیرن بفرستد؛ مثل آخرین شبی که در رختخواب برایم فرستاد. به نظرم می آمد که جلو چشمانم به خواب می رود. همیشه به پهلو و روی یک دست می خوابید و خودش را جمه می کرد. چقدر زیبا می خوابید.نیمه های شب به او سر می زدم؛ از دیدن کمر نرمش که قوسی ظریف و زیبا داشت و با وجود این می توانست با قدرت فراوان جست و خیز کند تعجب می کردم. روی تختخوابش دست کشیدم . آریا آن جا نبود . نعره کشیدم ؛ فریاد زدم. گفتم :«ای خدا، ای خدا، آریا برگرد؛ تو را خدا، بچه عزیزم برگرد». دوت به اتاق آمد و شانه هایم را گرفت و فشار داد و مثل فرمانده ای دستور داد که: «گریه کن، تو خودت نریز. داد بزن . بریز بیرون!» و من ، بی اختیار ، همان کار را کردم. همیشه در اطاعت از هر دستوری آمادگی داشتم. نمی دانم چه مدت در اتاق آریا بودم ، فقط می دانم وقتی می خواستم اتاقش را ترک کنم ، ملافه اش از اشک هایم حسابی خیس شده بود، طوری که مجبور شدم ان را بچلانم . هرگز تصور نمی کردم کسی بتواند تا این حد اشک بریزد یا این همه اشک برای گریه کردن داشته باشد.



هر وقت به آینده و زندگی بدون آریا فکر می کنم ، دچار سردرد دیوانه کننده ای می شوم . تمام سعی ام را می کنم تا به خودم بقبولانم که حالات من ناشی از بیماری روان تنی است. ای خدا به خاطر مسیح ، من مثلا پزشک هستم ، بارها و بارها شاهد رنج ها و مرگ بیماران بوده ام. پس چرا آگاهی ام از دردهای گوناگون و شیوه تسکین و درمان آن ها نمی تواند از درد طاقت فرسای خودم بکاهد. چنان ضعیف شده ام که در بیمارستان وقتی از دستگاه قهوه درست کنی لیوان قهوه را برداشتم. از دستم رها شد و روی کف تمیز سو براق بیمارستان افتاد.

باریستا طوری غم آلود نگاهم کرد که انگار می گفت حق داری قهوه ات را بیندازی. پیرزن سرایدار اهل تیوپی که شاهد افتادن قهوه ام بود. به طرفتم آمد تا کثافت کاری ام را تمیز کند. دستش را با مهربانی روی شانه ام گذاشت و گفت:«ناراحت نباش عزیز، این چیزها اتفاق می افتد.» با قدرت تمام ، مثل مار زخمی هلش دادم و با پرخاش گفتم :«نیازی به ترحم تو ندارم.» بیمارانی که در اتاق انتظار بیمارستان بودند به من زل زده بودند و من از آن فضایی که درست کرده بودم احساس رضایت کردم. خشم بعدی ام نثار آرایشگری شد که موهایم را همیشه کوتاه و درست می کرد. برای گفتن تسلیت تلفن کرد«عزیز دلم ، هنوز جوانی، آینده ای طولانی در پیش داری ، می توانی بچه ای را به فرزندی قبول کنی .» چند لحظه ساکت بودم ، طوری که فکر کرد تلفن را قطع کرده ام . پرسید :«هنوز گوشی دستت است ؟» در جوابش به تندی گفتم:«آریا آینده من بود!» و محکم گوشی را گذاشتم. قلبم به ام میگوید که آریا به آرامش ابدی رسیده ، اما عقلم این را قبول نمی کند. آریا همیشه جلوی چشمم است . هر وقت دلمه ذرت می خورم می بینم از در اتاق می دود می آید روی زانوهایم می نشیند . دست هایش را دور گردنم می اندازد و می گوید:«ماما ، ماما ، حدس بزن چی شده؟ من برگشتم! دلت برام تنگ شده بود؟ حالا یک کم از دلمه ذرت بده بخورم.» یا موقعی که در مزرعه کار می کنم، صدایش را به وضوح می شنوم که آهنگ آمریکا زیباست را به طرزی دلنشین می خواند.

سابق بر این قدرت تمرکزم زیاد بود. روزانه بیست بیمار را معاینه می کردم و تمام جزئیات پزشکی آن ها را به حافظه ام می سپردم. اما حالا حتی کارهای جزئی زندگی ام مثل مسواک زدن ، ویتامین خوردن و خالی
butterfly90 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۱ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
sahar sss آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض 173-222

دخترم آريا
173

تمام قدرتم پا به فرار گذاشتم. جلو بيمارستان، پايم به لبه ي آبرو خورد و افتادم. رهگذران با بي اعتنايي رد مي شدند و حتي نيم نگاهي هم به من نمي انداختند. درد پايم رخوت و سستي را از يادم برد. انگار درد نشانه ام گرفته بود. در راه بازگشت به هتل با دوچرخه كذايي ام، از كنار دوچرخه ي پليس گذشتم. پليس هاي دوچرخه سوار، كه غالبا زنان مسني هستند، كه اونيفرم زرد رنگ مي پوشند با كلاهي همرنگ آن، و پرچم قرمزي در دست دارند و با به صدا در آوردن بوقي كه به دوچرخه شان وصل است، مي توانند هر لحظه كه بخواهند عبور و مرور را متوقف كنند و اهميتي به حطرات اين متوقف كردن هاي ناگهاني نمي دهند. دوچرخه سوارها بچه هايشان را در ترك دوچرخه شان به مدرسه مي برند و بر مي گردانند. بچه ها، معمولا روي كتابهايشان مي نشينند و دست هاي كوچكشان را به دور گردن يا كمر پدر و يا ادر دوچرخه سوارشان حلقه مي كنند. از كلاه ايمني يا وسايل ايمني ديگر هم خبري نيست. در حين راندن دوچرخه يكدفعه متوجه شدم سر مادري كه دخترش را جلو و پسرش را عقب دوچرخه نشانده فرياد مي زنم، چون چيزي نمانده بود با هم تصادف كنيم. صداي خودم را شنيدم كه فريادزنان مي گفتم: «احمق، چرا كلاه ايمني نداريد؟ به چه حقي جان بچه هايت را به خطر مي اندازي؟» و سرم را به نشانه ي اين كه چقدر كم فكري تكان دادم. كه البته برگشت و خيره نگاهم كرد، طوري كه انگار با نگاهش مي گفت: «احمق دماغ گنده، تقصير خودت است. تازه كي از تو دعوت كرده كه به مملكت من بيايي؟»
خلاصه، آن روز از هر آنچه دور و برم بود ايراد مي گرفتم و غر مي زدم. از آلودگي شديد هوا كه چشم هايم را مي سوزاند و ريه هايم را پر از هواي آلوده كرده بود. از ساختمان هاي بلند و بد منظر كه فضاهاي سبز و طبيعي و غرفه هاي چوبي و قديمي را از بين برده بود. از دود غليظي كه از راه تنفس به ناي و ريه ها نفوذ مي كرد و يقينا جز ايجاد عفونت اثر ديگري نداشت. از شلوار بچه ها كه در قسمت نشيمنگاهشان، چاك داشت تا در وقت لازم بچه محتويات روده اش را از آن جا بيرون بريزد. از معابر متعدد بودايي كه همه جا ديده مي شدند با نقاشي هاي آب رنگ كپي از مجسمه ي مائو كه روبرويش دكه ي سيگار فروشي بود و ياد آور قول هاي دروغين و انقلاب فرهنگي كه در پي آن پزشكان به مزارع دور از خانه و كاشانه شان فرستاده شده بودند. درصد بالاي خودكشي كه به صورت يك بيماري واگيردار در ميان زنان ستمديده شايع شده بود و همچنان اوج مي گرفت و البته هيچ كس، جز خودم، مفهوم غر زدن ها و حرف هاي بيهوده ام را نمي فهميد. نمي دانم آيا به آريا خيانت كرده ام كه به چنين سردرگمي دچار شده ام؟ آيا به خاطر خودخواهي ام تنبيه مي شوم؟ مي دانستم كه الكساندر علاقه اي به بچه دار شدن ندارد. با اين همه، آريا را به او سپردم كه از او مراقبت كند. مردي را انتخاب كردم كه من را تحسين مي كرد و بچه ام را تحمل و آن روز كه مسئول مراقبت از او بود، آرياي من مرد. آيا مرگ بچه ام فقط يك تصادف بود؟ يا نتيجه و عواقب كارهاي بد من؟ الكس همچنان احساس نامعقولش را نسبت به من در خودش حفظ مي كند. عشق او به من مثل درخت بونسايي زيبايي است كه به جاي آن كه ريشه اش در خاك باغچه باشد، در گلدان زيبا و دلفريبي در نمايشگاهي در پاريس است. به الكساندر بگو من با كوهستان و صخره ها و خار و خاشاك يكي شده ام. بگو در سرزمين بودا هستم. مردي كه خانواده و كاشانه اش را ترك كرد تا به روشنايي دست يابد. من هم همه را رها كردم تا گمشده ام را بيابم.
آخرين شامي كه در شهر چن – دو خوردم كبابي بود با ادويه ي تند كه از ريشه درخت لوتوس به دست آمده. چنان تند است كه تمام وجود آدم را مي سوزاند. غذايي كه بيشتر جنبه ي سمبوليك دارد. بعد از شام، بدجوري عصباني بودم ولي بالاخره تسليم خواب شدم. هر شب به اين اميد سر به بالش مي گذارم و مي خوابم كه شايد شب ديدار باشد. شبي كه آريا را ببينم. از آن روز كه رفت هرگز به خوابم نيامده است! شايد هنوز خوشبختم از اين كه هر شب با كابوس مرگ او مي خوابم و از آن رهايي ندارم. بگذار هميشه با درد بمانم!
با عشق،
جاسمن
پليس دوچرخه سوار آمريكايي

14 اوت 1997
دوتي عزيز، شادباش!
بالاخره پايم به لهاسا رسيد. اگر بلندترين مكاني روي كره ي زمين وجود داشته باشد حتما اينجاست. لهاسا بام دنياست. ممكن است از بودن در بالاي اين بلندي به وحشت بيفتي، خدا مي داند رسيدن از سطح دريا به بالاي بلندي 3658 متري چه بلايي ممكن است به سر مغز آدم بياورد. وقتي در شهر چن دو بودم به اين فكر افتادم كه ممكن است ديگر نتوانم از آن جا جان سالم بدر برم. با آن دوچرخه ي درب و داغان. با وحشت و ترس، بيش تر به دور خودم مي چرخيدم تا به طرف مكاني بروم. شهر سن چوان هم مثل آدم بي كس و كار و سرگردان بود. به هر حال، حالا اين جا هستم. در مسافرخانه ي سرزمين برف ها در نوك كوه كه با سكوت حاكم بر كوهستان، مرموز و پرابهت به نظر مي رسد و بي خوابي را به مشكلات ديگرم اضافه كرده. ساعت سه نصفه شب است؛ بهترين وقت براي نامه نگاري به تو.
امروز از موقعي كه به ناحيه بارخور رسيده ام هيچ كاري نكرده ام. جز اين كه دايره وار به همان سمتي كه عقربه هاي ساعت مي چرخد، به دور معبد جوخانگ كه يكي از بهترين معابد تبت است، چرخيدم. به رسم فرنگي هاي امروزي چنديدن بار خودم را نيشگون گرفتم تا مطمئن شوم بيدار هستم و خواب نمي بينم كه دارم در بين مردم گذشته هاي بسيار دور راه مي روم. زائران در ميان مردم مثل كلاف در هم مي پيچند. شهر بارخور تنها يك شهر مذهبي نيست بلكه مركز داد و ستد كالا به شكل قديمي مردم تبت است و در ضمن، ناحيه اي است تجارتي و بازرگاني. اطراف معبد پر از جايگاه هاي كوچك و بزرگ فروش انواع كالاهاست. در اين آشفته بازار مقدس، از كره ي بدبوي گاوميش گرفته تا وازلين و بيرق هاي براق، كه دعا كنندگان براي زيارت در دست مي گيرند، از كليد زنگ زده ي راهبان كه به كمربند خود مي آويزند تا لوازم كمپ، نوارهاي غيرمجاز آهنگ هاي راك اند رول و لباس هاي زيباي كودكان براي فروش عرضه مي شود.
در ميان زائران، مانك ها، تارك هاي دنياهاي بودايي، با رداي زعفراني رنگ و سرهاي تراشيده دعا مي خوانند و هر يك كاسه اي براي گرفتن صدقه در دست دارند. مردم از مناطق دوري نظير نپال، هندوستان، كوئيك هاي غرب چين و شهر مقدس بارخور مي آيند تا با عبادت به تزكيه ي نفس برسند؛ مثل مسلمانان جهان كه با رفتن به زيارت مكه به عبادت مي پردازند و روح و نفسشان را تزكيه مي كنند. آنها سيمي در دست مي گيرند كه قسمتي از آن را به دور مچ دست مي بندند و طبلك هايي مثل جغجغه را تكان مي دهند و با صداي يكنواخت طبلك ها همان طور كه دعاي نفس برسند؛ مثل مسلمانان جهان كه با رفتن به زيارت مكه به عبادت مي پردازند و روح و نفسشان را تزكيه مي كنند. آنها سيمي در دست مي گيرند كه قسمتي از آن را به دور مچ دست مي بندند و طبلك هايي مثل جغجغه را تكان مي دهند و با صداي يكنواخت طبلك ها همان طور كه دعاي «روح و روان مرا از گزند ناپاكي ها در امان بدار» را تكرار مي كنند. در جهت عقربه هاي ساعت به دور معبد مي چرخند. صداي يكنواخت طبلك هاي آنها، كه امروز مدل هاي جديد آن در بازار عرضه و فروخته مي شود، بدون لحظه اي درنگ به گوش مي رسد. من هم با شنيدن ضرباهنگ بي وقفه ي آن ها احساس آرامش مي كردم و متوجه شدم كه من هم در دلم، دعاي آن ها را براي خود تكرار مي كنم. در حالي كه معناي آن را نمي دانستم و فقط همان كلمات را به زبان خودشان طوطي وار تكرار مي كردم و دور معبد مي چرخيدم.
براي گشتن و چرخيدن در شهر مقدس بارخور، بهترين راه پياده رفت است. كشكول هايي به ديوارهاي معبد آويزان است و زائران به روي آن دست مي كشند و صدايي مثل صداي ناقوس از آن ها بلند مي شود. در ضمن، داخل آن كشكول ها دعاهايي نوشته شده. زائران صفحه ي چوبي اي كه مثل دمپايي چوبي است به كف دست ها و گاهي روي زانوهايشان مي بندند طوري كه انگار در آب شيرجه بروند، روي زمين دراز مي كشند و پيشانيشان را به خاك مي رسانند و بدنشان را مماس با سطح زمين قرار مي دهند و بعد دوباره بلند مي شوند و در جهت عقربه هاي ساعت مي چرخند و دوباره همان عمل شيرجه رفتن را كه به منزله ي عبادت و نشانگر بندگي كردنشان مي باشد تكرار مي كنند. زائران پولدارتر، دست و زانوهايشان را با نوعي دمپايي چوبي، كه بهتر است بگويم «كف دستبند» چوبي، از آسيب احتمالي ناشي از برخورد با زمين محافظت مي كنند. گروهي كف دستبند پلاستيكي مي پوشند و فقيرترين زائران، آناني هستند كه هيچ گوه پوششي نه از نوع چوبي و نه از نوع پلاستيكي ندارند و اكثرا دست ها و زانوهايشان زخمي است و پر از ميخچه و پينه ي ضخيم كه اين نشانه ي عبوديت و بندگي بيش تر هم محسوب مي شود. بعد از هر بار به خاك افتادن شيرجه وار، با كف دست از بالاي پيشاني تا لب ها و بعد قلب و زانوها مسح مي كشند. مسلمانان در نماز به سجده مي روند تا فدائيان اين فرقه با تمام بدن روي خاك مي افتند. در دست به موازات بدن و در كنار سر. به حالت كشيده قرار مي گيرد و از پوسته ي صاف مثل مهر نماز استفاده مي شود. در ميان زائران پيرزني را ديدم كه زانوهايش حالت عادي نداشت و به طرف پشت پا پيچيده بود و از شدت عبادت، كمرش قوز ناهنجاري در آورده بود. با ديدن آدم ها كه از صبح تا شب، با سختي اما با تمام نيرو و احساس عبادت مي كنند و من چنان آرام و در سكوت اطراف معبد مي چرخم و هر چرخ زدنم سي دقيقه طول مي كشد، احساس گناه مي كنم.
روبرو شدن با بچه هاي گدا و برهنه، دردناك ترين و سخت ترين لحظات من در اين شهر مقدس است. شيطانك هايي هستند كه اغلب تنپوشي هم ندارند. فقط تكه پاره هايي به جاي لباس بر آنها آويزان است. مثل كنه به آدم مي چسبند و نمي گذارند حركت كنم. يادم است فقط يك بار بچه اي اين طور به من آويزان شده بود آن هم روزي بود كه آريا نمي خواست به كودكستان برود و پاهايم را بغل كرده بود تا تنهايش نگذارم. همين طور كه داشتم به آريا فكر مي كردم بي اختيار بچه ي نوپاي تبتي را بغل كرده بودم و به سمت مسافرخانه مي رفتم كه با جيغ و داد بچه ي توي بغلم و مادري كه با تمام قدرت بچه اش را از ميان بازوانم بيرون مي كشيد به خودم آمدم. خشم و سوءظن جمعيت موقعي كمي آرام گرفت كه سرم را چندين بار به نشانه ي عذرخواهي تكان دادم و با مشتي اسكناس به آنها كه مي توانست تمام زائران را به آن جا بكشاند، غائله را خواباندم. از آن به بعد، به طرزي قاطعانه از آن بچه ها دوري مي كنم.
از مديتيشن چه آرامشي قرار است به دست آورم كه به هيماليا و اين عبادتگاه سفر كرده ام؟ آيا عبادت اين زائران تبتي را درك خواهم كرد؟ در اين سن و سال و اين روزها متحير مانده ام كه آيا مي توانم به چيزي ايمان داشته باشم و يا لااقل از راه عبادت به آسودگي فكري برسم و تارا، خدای خوبی ها که بیانگر فکر آگاه است، راهبرم باشد؟ شاید هم تارا چیزی بیشتر از حس دوستی محکم بین من و تو نباشد. در این ناتوانی، دست های پر از عشق و مهر تو می تواند من را دوباره سر پا نگهدارد.
با عشق،
روح سرگردانی که دوستش داری

17 اوت 1997
دوت عزیز،
دو روز قبل، بعد از این هشت ساعت با اتومبیل لندکروز جاده های پر دست انداز و پیچ در پیچ را طی کردم به صومعه ی آنی گومها رسیدم. که معنای تحت الفظی آن «منزلگاه راهبه های تارک دنیا» است. در طول راه بارها مجبور شدیم بایستیم و جاده را از سنگ و گل و لای ناشی از ریزش کوه پاک کنیم. تلاش برای باز کردن جاده را به فال نیک گرفتم. راننده، مرد جوانی بود که روبانی قرمز به دور سرش بسته بود و شلواری به پا داشت با مارک لیوایز. که البته لیوایز واقعی نبود. کمی هم انگلیسی می دانست. اسم راننده تندرو بود که وقتی به خودآموز زبان تبتی به انگلیسی، که از فروشگاه خریده بودم، نگاه کردم، فهمیدم که معنی اسم او «کسی که به هدف های زندگی اش رسیده» است. این فرهنگ لغات بارها به دادم رسیده.
صومعه ی برتسه را باید یکی از روحانی ترین مکان های دنیا نامید. معبد به رنگ سرخ اخرایی است و حیاط بخش مسکونی صومعه دیوارهای آجری سفیدرنگ دارد. دیوارها روی تخته سنگ هایی بنا شده اند که بر اثر تغییرات جوی و آب و هوا، فرسایش یافته و مشرف به دره ی علفزاری است که حیوانات علف خواری که در آن می چرخند، از دور به نقطه هایی سیاه رنگ شباهت دارند. تپه های پرفراز و نشیبی که دره را احاطه کرده اند. از دوردست به نظر می رسد که افق را در آغوش گرفته اند. قله های نوک تیز و دندانه دار سلسله جبال ناین چنتگها به سربازان آماده برای جنگ می مانند که با سر نیزه های دوشاخه ی خود، در ارتفاع بیست هزارپایی اطراف صومعه مشغل نگهبانی هستند. صومعه انگار که در یک نقطه ی نظامی قرار گرفته باشد مثل قلعه ای جنگی آماده ی مقابله با مهاجمین چینی است.
در این صومعه از راهبه چهارساله گرفته تا نودساله زندگی می کندد و رئیس صومعه زنی است چاق و حدودا هفتادساله. در دهانش فقط دو دندان دارد. صورتش پر از چین و چروک است. طوری که وقتی می خندد مثل نقشه ی توپوگرافی به نظر می آید. وقتی نامه ام را به دستش دادم که در آن نوشته شده بود می خواهم در آن صومعه از طریق مدیتیشن تعلیمات آنها را یاد بگیرم، تنها عکس العمل او تکان دادن سرش بود. بعد بدون این که کلمه ای بگوید به سمت اتاقی که قرار بود خوابگاه و محل اقامت موقتی من در آن جا باشد به راه افتاد و من هم به دنبال او رفتم. اتاق خواب تختخواب های باریکی دارد و من و سه راهبه ی دیگر مشترکا در آن می نشستیم. وقتی به اتاق رسیدیم با اشاره من را دعوت کرد تا با آنها غذا بخورم. تندرو، راننده ای که ما را آورده بود اطلاعات چندانی در مورد راهبه ها نداشت تا از او بپرسم راهبه ها با تازه واردین چه رفتاری دارند. مجبور بودم با اتکا به خودم و دیدن رفتار دیگران، دوره ی کارآموزی ام را شروع کنم. سرپرست صومعه زنی است مهربان اما در کارهایش هیچگونه شور و هیجانی دیده نمی شود.
وقتی چای معروف گرفته شده از کره ی شیر گاومیش را به من تعارف کرد، با هزار بدبختی قورتش دادم. با این که عاشق چای چینی هستم، تحمل این یکی برایم غیرممکن بود اما مجبور بودم از آنچه او می گوید پیروی کنم. این چای کره ی گاومیش را باید داغ داغ نوشید، در غیر این صورت آب و تفاله، که توده ی چربی گاومیش است، از هم جدا می شود و دیگر لب زدن به آن ممکن نیست. اما همین چای بدطعم و بدبو، بسیار انرژی زاست و آب بدن را هم تامین می کند و چون در دوره ی مدیتیشن روزها باید روزه بگیریم و شب هنگام روزه را بشکنیم، باید با راهبه های دیگر همراهی کنم و بتوانم روز را دوام بیاورم.
هیتر، زن راندولف (رندی)، بر فراز صخره های صومعه ی آنی گومپا جای مناسبی برای خلوت و مدیتیشن پیدا کرده که نشانی آن را به من هم داد. برای همین، از همان اول، روزها را در غار به تنهایی می گذرانم و با خودم خلوت می کنم. هنوز روش های علمی ای را که کارلوس در مدیتیشن به کار می برد به خاطر دارم. این نکته کاملا برایم روشن بود که به عنوان یک مدیتیتور مبتدی عاقلانه نیست خودم را در تمام روش ها و سنت های آنها غرق کنم و همه را یکجا تجربه کنم و به کار ببرم. به همین دلیل، نشستن در غار و انزوا، برایم شروع خوبی بود.
من از همان غار ساکت و خلوت می توانستم رمه های گوسفندها، بره ها و غزال های تبتی را ببینم که با صدایشان، حضورشان را در علفزار به رخ می کشیدند. چوپان ها با چوخای پوستی و سربندهای سبز رنگ و نوای دل انگیز نی شان، حس و حال کودکانه ای به وجود می آوردند. چادرهای قهوه ای رنگ چادرنشین ها که از پوست و موهای بلند گاومیش های تبتی درست شده، از دور به چشم می خورد. چادرنشین ها در صحراهای تبت دور از شهر و شلوغی زندگی می کنند، به آنها دراگپا می گویند که به معنای مردان تارک دنیاست. به نوعی با آنها احساس همدلی و پیوستگی می کنم. چون من هم خودم را مثل تک درختی تنها و بی یار و یاور در دشتی پهناور احساس می کنم.
در حال حاضر به زندگی در صومعه در ارتفاع شانزده هزارپایی خو گرفته ام. روزهایم با به صدا درآمدن زنگ صومعه، همزمان با طلوع خورشید آغاز می شود. اجاقی که با چوب می سوزد و ما را گرم نگهمیدارد، نیمه های شب خاموش و سرد می شود و من و راهبه ها در حالی که از شدت سرما می لرزیم از خواب بیدار می شویم. کاماشومپی کسی است که به طور روزانه تپاله های خشک گاومیش تبتی می آورد؛ یعنی تنها سوخت موجود در این جا که آن را با شاخه های درخت جونیپر، درختی که در ارتفاعات می روید، در اجاق می گذارند، بلافاصله بعد از بیدار شدن، کامایاندرو، مسئول آب، با دلوی پر از آب، که آن را از نهر پر می کند و بر پشت خود می گذارد و می آورد، از راه می رسد. آبی است که برای خوردن و شستشو باید آن را بجوشانیم. بعد از آن که خودم را تمیز و اتاق را مرتب می کنم راهی نماز می شوم، نیم ساعت طول می کشد تا خودم را به آن جا برسانم. از صبح تا ظهر به حالت چهارزانو روی زیراندازی که از شهر بورنئو خریده ام می نشینم و هر دو ساعت یک بار زنگ کوچکی را به صدا در می آورم تا دگی شونام، مراقب ده ساله ام، به من سر بزند. از روز اول، این کودک ده ساله برای برطرف کردن بعضی از نیازهای من به عنوان مراقب انتخاب شده. موقعی که من در غار در حال مدیتیشن هستم، او بیرون می نشید و به جای درس خواندن، به طرف شگ های کولی های چادرنشین، سنگ پرتاب می کند. وقتی برایم خوراک روزانه ام یعنی همان چای کذایی را می اورد، ترجیح می دهد خودش آن را به همان روشی که در معبد یاد گرفته برایم بریزد. اوایل، یک بار سعی کردم خودم این کار را انجام دهم و از او کمک نخواهم اما دگی شونام، این دخترک ده ساله حرفم را نشنیده گرفت و با نگاهش به من فهماند که بهتر است تو کار خودت را بکنی و من هم کار خودم را.
در ساعت 6 بعدازظهر به راهبه های دیگر ملحق می شوم و در تهیه ی شام با آن ها همکاری می کنم؛ گاهی برنج می پزم، گاهی با جو شوربا درست می کنم که آن را نوعی چای به اسم تسامپا مخلوط می کنیم و می خوریم یا ظرف ها را می شورم. به ندرت جرات می کنم به داخل معبد بروم. به هر حال، داخل معبد با صدها پیکره ی بودا، دایره هایی پوشیده از تصاویری مانند هیولا و آلات موسیقی ابتدایی، باریک و ترسناک به نظر می رسد. غروب ها من و راهبه ها بی آن که حرفی بینمان رد و بدل شود به هم نگاه می کنیم و با ایماء و اشاره با هم حرف می زنیم. گاهی هم با کمک خودآموز زبان تبتی جمله ای به آن ها می گفتم. گفتگوی چشمی و اشاره ای ما، تا شب ادامه پیدا می کند و وقتی هم که خسته می شویم و نای بیدار ماندن نداریم، می خوابیم.
راهبه ها، همکاران تو (چون من به آنها می گویم انسان شناس)، شب ها به دنبال من به اتاقم می آیند تا با اشتیاق مسواک زدن بنده را نگاه کنند. طرز نگاه آن ها به جعبه ی لوازم بهداشتی و وسایل من، نشان می دهد که با دنیای خارج از آنجا، به قول ما خارجی ها، ارتباط کمتری دارند. به نظر می آید که هرگز از بو کردن مسواک و صابون خسته نمی شوند و با این کار، دسته جمعی غش غش می خندند و بعد با گفتن «سیم جا-نانگ-گا» که یعنی شب به خیر، می روند تا بخوابم.
با عشق
راهبه ی تو در دوره ی آموزش

20 اوت 1997
جاستین عزیز،
در این غروب آرام و روشن کوه های هیمالیا تو را بیش تر از همیشه به خودم نزدیک احساس می کنم. زیبایی و شکوه غروب کوهستان، چنان بر همه جا گسترده شده که حتی مجسمه ی بزرگ بودا در مقابل معبد رنگ باخته است. تو اولین کسی بودی که چشمانم را برای دیدن زیبایی ها و شگفتی های طبیعت باز کردی. به من یاد دادی که پرواز خفاش در تاریک روشنای غروب نگاه کنم، دگرگونی درختان کاج را در هر چهارفصل ببینم و باران ستاره در کهکشان لایتناهی را به تماشا بنشینم و آن را تحسین کنم. برای دیدن، گفتن و احساس کردن شگفتی های طبیعت روش های ساده ای داشتی و چه راحت می توانستی زیبایی جادویی طبیعت را با چشم ببینی و با درونت حس کنی.
به جز تو، همه کسانی که در زندگی ام بودند همیشه به دنبال جوابی برای مجهولات طبیعت بودند. اما تو، از آنچه می دیدی چه لذتی می بردی و من عاشق همین رفتار خالی از راز و رمز و پیچیدگی ات بودم. شادی را همه جا و به آسانی به دست می آوردی. به قول دوت، تو شوخ طبع و واقع گرا بودی و من پیچیده و اهل دلیل و منطق. کاشکی بودی! دلم برای داستان هایی که شب ها می خواندی و وقت هایی که سر به سرم می گذاشتی یک ذره شده. شاگردان مدرسه ای که در ان درس می دادی، بعد از مرگت از نظر روحی خیلی درب و داغان شده بودند. یادم می آید که در مراسم خداحافظی به تو حرف جالبی زدند. گفتند «معجزه گر کلاس» بودی. خدایا نمی دانم چه می توانم بکنم که دوباره صدای خنده های تو را بشنوم و شاهد تکان دادن سرت باشم وقتی خوشحال و سرحال بودی.
می خواهم به گناهی که مرتکب شده ام اعتراف کنم. این جا، در این سرمای تبت که هیچ بویی از زیر بغل آدم نمی آید، من برای این که احساس کنم در کنارم هستی از عطر زیر بغل دئودورانت تو استفاده می کنم.
یادت می آید هر وقت تنها و بدون تو سفر می کردم می رنجیدی؟! فکر می کنم حالا می فهمی که چرا سفر را دوست دارم. دوت فکر می کند که نیاز شخصی من است که از محیطی که در آن هستم، فرار کنم. اما این نظر درستی نیست. در سفر، من باطنا با پایه های اساسی زندگی آشنا و با آن ها درگیر می شوم نه با زندگی ماشینی که فقط باید به فکر درآمد، تهیه ی غذا و... باشم. مسافرت، از جایی به جای دیگر رفتن است و آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم مردم، با امکانات ابتدایی، به دور از اتمام تشریفات و قید و بندها و بالاخره برقراری ارتباط با انسان ها به عنوان یک انسان نه به عناوین و القابی که یدک می کشیم. می بینی، بالاخره از درون تارهایی که به دور خودم تنیده بودم، بیرون امدم. حالا این هستم، آدمی ساده و بدون پیچیدگی.
با عنوان پزشک متخصص سرطان شناسی، فکر می کردم آدم ساده ای هستم و رابطه ی انسانی و دلسوزانه بین بیمار و پزشک را بالاترین حس عاطفی می دانستم. وظیفه ام در چنین رابطه ای کاملا مشخص بود. باید گوش می کردم. بیماری را تشخیص می دادم و آنچه را علم پزشکی تجویز می کرد انجام می دادم. بیشتر اوقات می توانستم قبل از این که شروع به حرف زدن بکنند، حدس بزنم که چه می خواهند گفت. یکی از بیمارانم که خلبانی بود مبتلا به سرطان مقعد، می گفت که بهتر است من را دکتر بودیساتوا، یعنی «دکتری که برای از بین بردن رنج و درد به زمین آمده» صدا کند. دوست داشتم حرف او را باور کنم. با همه ی دلسوزی و توجهی که به آن ها داشتم، باز خودم را جدا از آن ها می دانستم و در حقیقت، آن ها را از خودم نمی دانستم و تنها احساس وظیفه ام بعد از معالجه این بود که با آن ها ابراز همدردی و دلسوزی کنم. حتی مرگ تو من را متوجه نوع رابطه ام با آنها نکرد. به همین دلیل، از آنچه انجام می دادم، رضایت کامل داشتم. برای آن ها مرگ را بخشی از زندگی می دانستم اما خودم این واقعیت را قبول نداشتم.
عزیزم، امروز زمان وداع با توست. هرچند هیچ وقت جوابی برای این سئوالم نیافتم که چرا زندگی تو روی این کره ی خاکی، می بایستی این همه کوتاه باشد، یا چرا باید آریا فقط پنج سال عمر کند؟
اما آنچه حالا برای با ارزش است این است که اگرچه هر دو عمر کوتاهی داشتید، خیلی خوشبخت بودم که شما را شناختم و بخشی از زندگی ام بودید و هستید. وقتی به گذشته فکر می کنم به حیرت می افتم از این که من با چه جرئتی از مرگ حرف می زدم و این که چه به سادگی دیگران را با کلماتی عادی، می خواستم تسلی بدهم. آن روزها، وقتی یکی از بیماران سرطانی ام توان مبارزه با بیماری اش را از دست می داد و از بین می رفت، به این دلخوش بودم که برای همدردی با خانواده اش نامه ای دلسوزانه برایشان بفرستم و چقدر بیهوده بود این که فکر می کردم دردشان را احساس می کنم و شریک غم و اندوه آن ها هستم. دریغا که هیچ نمی دانستم. در حقیقت، حالا می فهمم که هیچ نمی فهمیدم.
با عشق
جاسمن

نامه ی همدردی و تسلیت از طرف دکتر تلاهی

خانواده ی عزیز...............
با اندوه بسیار، درگذشت عزیزتان را خدمت شما تسلیت عرض می کنم. من از بیماران سرطانی بسیار عزیزی مراقبت می کنم که سرانجام بر اثر همین بیماری زندگیشان را از دست می دهند. پایان زندگی ایشان به این دلیل که در حال و آینده ی زندگی بازماندگان را برای همیشه دگرگون می کند فاجعه بار است.......... اگرچه با درد به زندگی خود ادامه می داد، خوشحالم که با عشق و محبتی که دوستان و خانواده به او داشتند، با دردی اندک و با آرامش از میان ما رفت. او همچون قهرمانی با بیماری مهلکش جنگید و من این سعادت را داشتم که با او آشنا شوم. همیشه به یادش خواهم بود. از شما خواهش می کنم که هر وقت به من نیاز داشتید، تلفن کنید تا قراری برای ملاقات با شما بگذارم. از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد.
خواهشمندم این کتاب را همراه با همدردی صمیمانه و خالصانه ام نسبت فوت............... بپذیرید. باشد که در این لحظات دشوار سوگواری، اندکی از غم و اندوهتان بکاهد، چنان که برای سایر بیماران عزیز من مفید بوده است.
شریک اندوه شما،
دکتر جاسمن تلاهی

22 اوت 1997
دوت عزیز،
لطفا بگو آیا من این را که می توان ده ساعت در گوشه ای ساکت و آرام نشست روشی برای رسیدن به آرامش می دانستم یا نه؟ الان یک هفته است که در این غار مدیتیشن می کنم، آن هم چهارزانو با پاهای ضربدری. چنان بی تاب شده ام که می خواهم جیغ زنان از غار فرار کنم. تماسم با راهبه ها محدود است برای همین کسی را ندارم برایم دلسوزی کند. از تو چه پنهان که گریه کردن هم دیگر دردی را دوا نمی کند، تازه باعث می شود که دگی شونام به من بخندد. تمرکز فکر ندارم. هرچه سعی می کنم برای تنظیم تنفس تمرکز کنم و فقط به آن فکر کنم، ذهن آشفته ام نمی گذارد. حتی سعی کردم که با زمزمه ی دعای «مرا از ناپاکی ها در امان نگهدار» بتوانم فکرم را فقط روی نفس کشیدنم تمرکز کنم، باز بی نتیجه بود و فکرم به هزارجا می رفت. به مرده ها، به زنده ها، به سفرهایم، به مسائل روزانه زندگی ام قبل از تصادف در سیاتل، به ماجراهای خانوادگی. تنها چیزی که نمی توانستم لحظه ای روی آن تمرکز کنم، تنظیم تنفس به روش بودایی در یوگا بود. بگذریم، حالا که این نامه را برایت می نویسم، می دانم که شاید تا چند هفته تا چند ماه دیگر هم به دستت نرسد. فکر مثل وروجک این طرف و آن طرف می پرد. اما هنوز نمی خواهم جا بزنم و احساس کنم قدرت این را ندارد که روی تنفسم تمرکز کنم. بالاخره شاید روزی با ساعت ها چهارزانو نشستن و مدیتیشن کردن بتوانم قدرت تمرکزم را به دست بیاورم. می دانم که فکر می کنی خل شده ام. شاید حق با تو باشد اما من امید ندارم که بتوانم این کار را به درستی انجام دهم.
دوستت دارم، راهبه ی درمانده ی تو

2 سپتامبر 1997
دوت عزیز،
هنوز این جا هستم، در صومعه. و هنوز هم نتوانسته ام با روشی که می تواند به من یاری دهد حواسم را یکجا متمرکز کنم. هنوز هم سعی می کنم تنفسم را تنظیم کنم اما اگر این کار را یاد نگرفته ام، کارهای دیگری را با تمرین آموخته ام. مخلص شما، آتش را از پهن حیوانات، که البته گاومیش تبتی است، روشن می کند. فکر نکن آسان است. مثل این است که بخواهی با باد بجنگی، فوت کنی و فوت کنی. تازه از جوانه های جو هم می توانم نوعی شوربا و فرنی درست کنم. راهبه ها علاوه بر آموزش تزکیه ی روحم، که از صبح تا شب طول می کشد، این کار را هم یادم داده اند.
این جا هرچه دلت بخواهد، چیز برای یادگرفتن وجود دارد. بخصوص اگر در ارتباط با گاومیش تبتی باشد. یکی از با ارزش ترین مواد غذایی آنها که برایشان بسیار حیاتی و مقدس است همان چای گرفته شده از کره ی شیر گاومیش است. خون دماغش (مثل کسانی که خون ما را می خوردند تا نیاز جنسیشان زیادتر شود) را در برابر چشمان حیرت زده من خوردند ( ای راهبه های بد!) بعد ذره ذره ی بدن این حیوان را از قسمت پرچربی آن نوعی سوسیس درست می کنند و از ریه ها، طحال، معده هم غذاهای دیگر. پوستش بهترین کفپوش برای اتاق هایشان است و چادر چادرنشینان هم از پوست و موهای آویزانش درست می شود. همین طور از موهایش، بعد از ریسیدن، پتوهای زیبا و صخیمی می بافند. و بالاخره جمجمه ی حیوان بدبخت را روی پشت بام می گذارند که ارواح خبیثه را بترساند و به آن جا نزدیک نشود. خلاصه، از ذره ذره ی گاومیش تبتی نهایت استفاده را می برند.
من هم در پرتاب سنگ چنان مهارتی به دست آورده ام که اگر ببینی تحسینم می کنی. صبح ها که از اتاقکم برای انجام مدیتیشن به غار می روم، جیب هایم را پر از سنگریزه می کنم و هر لحظه آماده ام که آن ها را به طرف دشمن پرتاب کنم و از خودم دفاع کنم. سگ های خون آشام تربیت شده ای وجود دارند که با شنیدن بوی خارجی ها به آنها حمله می کنند و تنها وسیله ی حفظ امنیت آنها همین سگهای خون آشام هستند. دگی شونام یادم داده بود که چطور در مقابل آنها از خودم دفاع کنم. «سنگ در مقابل حمله!» یک روز وقتی به روان هر روز به طرف غار به راه افتادم، در میانه ی راه وقتی دست در جیبم بردم که ببینم سنگ ها آن جا هستند یا نه، متوجه شدم که از وسیله دفاعی ام خبری نیست . جیبم خالی است. چند بار ته جیب هایم را گشتم، اما هیچ سنگی پیدا نکردم. همزمان سگ درنده ای هم به طرفم خیز برداشته بود. خوشبختانه به ذهنم رسید که دولا شوم و وانمود کنم که دارم سنگی بر می دارم، وقتی بلند شدم وانمود کردم که دارم سنگ را به طرفش پرتاب می کنم. با این حرکت نمایشی سگ را که هنوز زبانش بیرون بود و له له کنان می آمد تا تکه پاره ام کند، فراری دادم. قدرت تخیل این بار به دادم رسید. می بینی چقدر باهوش هستم؟ یادت می آید گاهی به کمک تخیلات تکراری خودم را به مردن می زدم و برای خودم عزاداری هم می کردم؟! هرچند حاضر نیستم و هیچ وقت هم فکر نکرده ام که به وسیله ی سگی بمیرم، آن هم تکه پاره شده! غالبا سناریوی خنده دارم مرگ بر اثر سقوط از بلندی بود که همیشه از آن می ترسم، و یا بر اثر از دست دادن کنترل فرمان اتومبیل و سقوط به دره. فکر کنم یادت باشد که پیشنهاد کردی اگر این تخیلات ادامه پیدا کند بهتر است به دکتر روانشناس مراجعه کنم. هزار و یک سوال داشتم که از روانشناس بپرسم چرا من دچار این توهمات و کابوس ها می شوم؟ آیا دچار وسواس و ترس از مدن شده ام؟ آیا دارم صحنه مرگ را پیشاپیش می سازم؟ آیا به همین دلیل رشته ی تحصیلی ام را که در اصل روبرو شدن با مرگ بیمارانم است انتخاب کرده ام؟ بعد از طرح سوالات متعددم، وقتی برای دکتر روانشناس تعریف کردم که به دام رشته ی تحصیلی ام افتاده ام، لبخندی زد و مطمئنم کرد که «دریچه ی اطمینان» است. مثل سوراخ یک کتری که وقتی آب به جوش می آید بخار از آن خارج می شود و دریچه ی اطمینان نشان می دهد که تحت فشار و مشکلات زیادی قرار گرفته ام و باید مقداری از آن ها را از روی شانه هایم بردارم و با زندگی آسان تر برخورد کنم. باید به مشکلات به همان اندازه اهمیت بدهی که توان تحمل آن را داری. زندگی هزارا بالا و پایین دارد و طوری باید با مسائل زندگی ات برخورد کنی که حتی الامکان آسیب نبینی. هرچه ضعیف تر باشی، مشکلات به نظر سخت تر می آیند. یادت باشد که «همیشه به اندازه ای که انتظار داری عایدت می شود.» بدان که زندگی در کیسه اش حیله و نیرنگ هم دارد و تو هم می توانی با زرنگی به آن ها جا خالی بدهی. شاید روانشناس اشتباه می کرد و من یک روح تناسخ یافته ی فهیم هستم.
تازگی ها، قبل از شام با راهبه ها دور هم جمع می شویم و گپ های خودمانی می زنیم. با این که با اشاره با هم حرف می زنین، آرامش بخش است. ایمان و اعتقاد به آنچه می گویند از چشم هایشان می بارد. کسی چه می داند شاید آن ها هم مادران فرزند از دست داده باشند یا در آرزوی دیدن عزیزی که از او دورند. در هر حال، با سرهای تراشیده، مثل مردها و پوشیده در جبه در کنار هم می نشینند، با تمام نقض ها و مشکلات فردیشان، با هم حرف می زنند و سایه ی کمرنگ لبخند صمیمانه روی لب هایشان ممکن است یادآور خاطرات گذشته شان باشد.
راهبه ها صاحب شخصیت و خواسته های متفاوت با یکدیگرند اما هر کدام داستان های سرشار از جنبه های انسانی و یکرنگی برای گفتن دارد. هم اتاقی من، کاماشومپی، از داشتن عکس های دالایی لاما به خود می بالد. کامایاندرو اگر من موقع شام خوردن در کنار راهبه ی دیگری بنشینم، حسودی می کند. کامابامو وقتی دچار سردرد می شود، نمی تواند هیچ یک از ما را تحمل کند. در مجموع، آن ها مدیتیتورهای خوبی نبوده اند اما با تمرین و تحمل سختی ها به فن مدیتیشن مسلط شده اند. بیشتر اوقات در سکوت عمیق غارم می نشینم و به از دست دادن ارزش های زندگی ام فکر می کنم. پیش از این بارها به این خاطر گریه کرده ام اما حالا همه چیز به تدریج دارد بهتر می شود.
با عشق،
جاسمن

8 سپتامبر 1997
دوتی عزیزم،
در یک غار ساکت و خلوت دور افتاده که بر لبه ی دره ی محصور در کوهستانی با قله های سر به فلک کشیده، واقع شده به سر می برم. طبیعت آرام و ذهن من پر از هیاهوست و همیشه می خواستم در چنین سکوتی، به ذهن پر آشوبم سکون و آرامش بدهم، اما امروز که مثل درخت کُنار چهارزانو نشستم که مدیتیشن را شروع کنم تا از شر سر و صداهای مغزم خلاص شوم. صدای زمزمه ی یکنواختی را که با صدای ترمپتی از فاصله ی دور می آمد شنیدم. فکر کردم خیالاتی شده ام اما لحظه ای بعد، دوباره همان صدا را شنیدم. صدای طبل ها مثل صدای رعد و برق، از فاصله بسیار دور. اما از بیرون غارم صدای نوحه مانندی به گوشم خورد و ترانه ای آرام، که رنجی عمیق را بازگو می کرد، انگار تمام آدم های دنیا، درد و رنجشان را در این نوای غم انگیز فریاد می زدند. وهم و خیال نبود، صدای موسیقی واقعی بود. پس اتفاقی در صومعه رخ داده که من از آن بی خبرم. از دگی شونام خبری نبود، غیبش زده بود. غار را ترک کردم و به طرف صومعه راه افتادم.
در سرازیری یکی از تپه ها، از جایی که می شد صومعه را دید، چشمم به چهار راهبه ی سالخورده، که پیران با تجربه و دنیا دیده ی صومعه بودند، افتاد که شیئی پیچیده در پارچه ای سفید با خود حمل می کردند. وقتی ایستادند پارچه را از روی شیء برداشتند، متوجه شدم که یک جسد است. جسد سالخورده ترین راهبه ی صومعه بود که گویا همان روز از دنیا رفته بود. جسد را در معرض دید همه گذاشتند و راهبه هایی که مسئول این کار بودند شکافی از جناق سینه تا شکمش ایجاد کردند و درست مثل کالبد شکافی در پزشکی قانونی، اندام های داخلی بدنش را بیرون کشیدند و از آن به بالا به طرف تپه های اطراف پرتاب کردند. دست ها و پاها را قطعه قطعه کردند و آن ها را هم به اطراف پرت کردند و آن ها را هم به اطراف پرت کردند. روح راهبه به جهان باقی پیوسته بود. بنابراین، جسم او می بایست روزی و قوت موجودات زنده می شد. زودتر از آنچه تصور می کردم، لاشخورها هم آمدند و بقایای جسم پیر صومعه را به نیش کشیدند. راهبه ها، بی تفاوت، به تماشای این صحنه ایستاده بودند، در حالی که من از تعجب و ترس، مات و مبهوت مانده بودم. بازگشت بدن موجودی به طبیعت، آن جا که به آن تعلق داشت: «از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم.»
احساس می کردم این مراسم تدفین، سرد و نفرت انگیز است، اما بالاخره مراسم تمام شد. با خودم فکر می کردم محال است بتوانم با بدن آریا چنین کاری بکنم. خاطره کمی از تدفین و مراسم آریا به یادم مانده است. بعد از مرگش باید کارهای مراسم یادبودش را انجام می دادم؛ نوشتن نامه های زیادی به دیگران، سفارش گل و غذا و برگزاری مراسم سوگواری برای او، تمام زمانم را پر کرده بود و یک روز هم باید صرف ضبط ویدئو از برنامه ها می کردم. هرچند که مثل روحی بودم که به آن مهمانی دعوت شده بودم، مراسم سوگواری باید اجرا می شد، چون یکی از مهم ترین گردهمایی های جامعه ی ماست. جای امنی که می توانی بدون احساس محدودیت و دلواپسی، تمام محنت و دردت را ابراز کنی و همه به آن احترام بگذارند. قطعات بدن کاماچیمبا که غذایی برای حیوانات و لاشخورها شده بود، درس خوبی بود که بتوانم مرگ را احساس کنم و باید بگویم که ما انسان ها، همیشه با دیدن مرگ عزیزانمان متحول می شویم. با این حال، هرگز قطعه ی موسیقی ای را که آقای ساتیو با ویولن تک نوازی می کرد و نوای غمگنانه، زنده و جانداری از آن به گوش می رسید فراموش نمی کنم. همان طور که صدای مرگی را که امروز از طبل و ترومپت بر می خاست، فراموش نخواهم کرد.
با عشق،
جاسمن

12 سپتامبر 1997
به بچه ای که قرار نبود به دنیا بیاید
در 5 مارس 1997 در حقیقت، مانع از آمدن تو به این دنیای ظالم و در عین حال، زیبا شدم. با بهترین دوستم دوتی، که از خواهر هم به من نزدیک تر است. به کلینیک پزشکی رفتم و در کنار زنان دیگری که در اتاق انتظار نشسته بودند به انتظار نشستیم. یکی با شوهرش آمده بود، یکی با دوست پسرش، یکی با مادرش، خلاصه، هر کس همراهی داشت. فرم اطلاعات پزشکی را دادند و من هم پر کردم. برایم آسان نبود که آن جا باشم و فرم های پزشکی را پر کنم، اما به هر حال، مجبور بودم اطلاعاتی را که پزشک باید از آن ها آگاه می شد بنویسم. به بخش های مربوط به علت رفتنم به آن جا جواب دادم. جواب دادن به این بخش سخت تر از امضا کردن قسمت مربوط به پذیرش خطرات احتمالی بود. برای همین، در فرمی که پر می کردم جلوی این سوال که آیا راضی به انجام این کار هستید با خاطری آسوده علامت مثبت زدم. اطمینان کامل داشتم که تصمیم درستی گرفته ام. هنوز دانشجو بودم و هدف اصلی ام این بود که پزشک بشوم و با این که همیشه عاشق بچه بودم، آمادگی بچه دار شدن را نداشتم.
پدرت با شنیدن خبر بارداری من به سفر رفته بود و بعد هم بهانه ی این که قصد دارد راهبه ی بودایی شود به تایلند رفت. راهبه شدن از نظر او به معنای بریدن از تعلقات دنیوی، رهایی از پول، خلاصی از موهای سرش و بالاخره، از من و تو بود. او در جستجوی نیروانا بود که به معنای آزادی نامحدود است. قبل از مطالعه درباره ی بودائیسم فکر می کردم که آزادی به این معنی است که حق رای داشته باشی، یا مجبور نباشم در انتهای اتوبوس بنشینم و یا به معنای آزاد شدن یک زندانی است. اما سخت در اشتباه بودم. این آزادی یعنی بریدن و کنار گذاشتن نیازهای انسانی. اگر گرسنه ای، غذا لازم داری، اگر سردت است، لباس لازم داری، اگر مریض هستی، توجه و عشق پدر و مادرت را لازم داری. وقتی کم کم بزرگ تر شدم فهمیدم که برآورده نشدن این احتیاجات، باعث بروز فشارهای عصبی و اعمال تاسف بار می شوند. آزادی در یک جمله این است که از علائق خود در زندگی بگذری. آن روز که شنید دارد پدر می شود، ناگهان به انسانی با افکار متفاوت تبدیل شد و گفت: « ما نباید سد راه یکدیگر باشیم.»
حالا هم تف سر بالاست که بیست سال بعد از این جریان من رد پای پدرت را گرفتم و به صومعه آمده ام تا روح گمشده ام را پیدا کنم. اتفاق وحشتناکی در زندگی ام افتاد و عزیزترین کس زندگی ام را ناگهان از دست دادم. نمی دانم آیا این تقاصی است که به خاطر نخواستن تو پس می دهم؟ با این که می دانم تصمیم من، با توجه به شرایطی که در آن زمان داشتم، به نفع هر دوی ما بود.
در اتاق دکتر وقتی سوزن بلندی در بدنم فرو رفت به هیچ وجه احساس تاسف نکردم. دکتری که کار سقط جنین را انجام می داد، در تمام لحظات به من توضیح می داد که چه می کند. در مورد سر و صدای دستگاه مکنده هم به من هشدار داده بود. به یاد برنامه رادویی «من زن هستم» هلن ردی افتادم و همان لحظه دکتر اعلام کرد که کار سقط جنین تمام شد. چنان احساس آسودگی می کردم که به محض خاموش شدن دستگاه مکنده به شوخی گفتم: «جاسمن حالا مثل قالی جارو شده است.» و همگی خندیدیم.
بعد اصرار کردم که تو را قبل از این که دور بیندازند ببینم، ولی دکتر به من تاکید کرد که از دیدن تو صرف نضر کنم چون ممکن است قسمت هایی از سر و بدنت مشخص باشد و باعث ناراحتی من شود. اما من که دانشجوی پزشکی بودم و هیچ وقت در زمان تشریح حالم به هم نخورده بود اصرار داشتم آنچه را به وجود آورده بودم ببینم. دوت که بیشتر از من عاشق رشته ی بیولوژی بود جرئت نگاه کردن نداشت. دکتر بغلم کرد و گفت که فراموش کن، اما وقتی دید اصرار می کنم، بالاخره تو را نشانم داد.
تو به اندازه ی ناخن انگشت بودی و دست ها و پاهای ذره بینی داشتی. دکتر بند نافت را هم نشانم داد. گریه کردم اما گریه ام از روی غم و اندوه نبود بلکه تاسف می خوردم از این که ای کاش از اول این اتفاق نمی افتاد. آن اشک اولین اشکم بعد از دوران نوجوانی و پی بردنم به سختی زندگی بود. و هنوز هم خوشحالم از تصمیمی که گرفته ام.
متسفم که اجازه ندادم به دنیا بیایی. امیدوارم حال من را درک کنی. خدا نگهدار روح شیرین جنینی که هرگز رشد نکرد. امیدوارم دنیا را با این آگاهی ترک کرده باشی که کاری که من انجام دادم بهترین کار ممکن بود.
با عشق، جاسممن

15 سپتامبر 199
دوتی عزیز،
یک ماه از ورودم به صومعه ی برتسه، محلی که با ناامیدی وارد آن شدم و می خواستم از دنیا و همه چیز و همه کس ببرم، گذشت. امیدوار بودم با مدیتیشن بتوانم راه و چاره ی مناسبی پیدا کنم و راه رفتن با پاهای ناتوان و تاول زده و زخمی را یاد بگیرم اما امروز بعد از گذشت ساعت ها و روزها خلوت نشینی ام در غار و گوش سپردن به دم و بازدم هایم به این نتیجه رسیدم که جدا شدن از گذشته ناممکن است. در حقیقت، تنها کسی که در غار به دیدنم می آمد مامانی جون بود.
از دید تو ممکن است آنچه می گویم فقط در تراژدی های شکسپیر یا داستان های یونانی باشد اما آیا تصادفی است این که من و مادربزرگم عاشق مردهای شدیم که هر دو را نه به دلیل مخالفت پدر و مادر بلکه به خاطر مرگشان از دست دادیم؟ چطور ممکن است ما، هر دو چنین سرنوشتی داشته باشیم؟ مامانی جون لااقل با آوردن فرزندی توانست تسلی خاطری پیدا کند، هر چند مراقبت از من هم برایش تسلایی دیگر بود. خاطرات مربوط به سیگار کشیدن او و اصرارم به ترک کردن آن را مرور می کنم و سعی می کنم از عذاب این که چرا نتوانستم از عهده این کار برآیم رها شوم. التماس می کردم:
«مامانی جون، لطفا سیگار نکش!» و او خنده ی مخصوص خودش را که از ته دل بود، با نفسی که بوی سیگار از آن پخش می شد تحویلم می داد و من برایش دلیل و برهان می آوردم و می گفتم: « مامانی، چون سیگار تو را می کشد، می ترسم سرطان ریه بگیری.» او وقتی می دید خیلی ناراحت شده ام، من را محکم بغل می کرد و قول می داد که به خاطر من سیگار را ترک خواهد کرد. سیگارش را به من می داد و من از جلو چشمش دور می کردم و می بردم در جایی که به نظرم می امد پیدا کردنش سخت است قایم می کردم؛ مثلا بالای لوستر اتاق، پشت توالت دستشویی، زیر ماشین رختشویی، و موقعی که مامانی جون مشغول پختن شام برای ما بود به انگلیسی، برای این که او نفهمد، به مامان می گفتم که جعبه ی سیگار را کجا قایم کرده ام. اما یک روز وقتی وارد اتاق شدم، او را دیدم که روی یک صندلی رفته و سعی می کند قوطی سیگارش را که بالای لوستر اتاق نشیمن بود بردارد. وقتی دید لو رفته گفت که فهمیده ممن به انگلیسی به مامان گفته ام که سیگار را کجا قایم کرده ام. بعد از این که مچش را گرفتم، نقشه ی دیگری کشید. وقتی من مدرسه بودم به مغازه ی نزدیک خانه می رفت و سیگار می خرید و در سینه بدنش قایم می کرد تا من نبینم. بعد از سیگار کشیدن هم برگ نعنا می جوید که بوی سیگار را از بین ببرد تا وقتی من از مدرسه می آیم و به طرفش می دوم و من را می بوسد، بوی سیگار از دهانش رفته باشد. اما من به این آسانی ها گول نمی خوردم. فکر می کردم با آن همه سیگاری که می کشید، ریه هایش مثل صفحه ی تلویزیون سیاه و کدر است. گریه می کردم. من را در آفوش می گرفت و به پستان های آویزانش می فشرد و می گفت: « جواهر یکدانه ی من، باور کن من به این زودی ها نمی میرم. همه می میرند ولی من قصد ندارم این دنیا را ترک کنم. نترس قول می دهم!»
روز مرگش، همه ی خانواده در کنارش بودند و لحظه ای ترکش نکردند. خانواده ای که برای او خرید می کردند، غذا می پختند و وسایل آسایش او را فراهم می کردند. آن روز که می دانستند حال خوبی ندارد با گفتن جوک و داستانهای بامزه سرگرمش کردند. تمام شب را، لحظاتی که دیگر به زحمت نفس می کشید، چشم بر هم نگذاشتند و از او مراقبت کردند. مامانم می گفت آن شب، با این که بدنش از کار افتاده بود، چهره اش از همیشه بشاش تر بود.
و من در این غار، تنها و منزوی، نمی دانم چرا دائما به او فکر می کنم. خاطراتش را بارها و بارها مرور می کنم. آن قدر که احساس می کنم برای دیدنم به غارمی آید و نمی خواهد تنها باشم. شاید با یادآوری خاطرات و آنچه به او مربوط است به منزله ی پیامی است که قادر به درک آن نیستم. شاید می خواهد به من یادآوری کند که روزی با خودم عهد کرده بودم که به ایران، به دیدارش بروم. به دیدار خانواده و سرزمینی بروم که از آن هیچ نمی دانم مگر آنچه او برایم تعریف کرده بود. می دانم که بجز یک بار سفر به مکه و زیارت، خانواده تا آن روز که پدر و مادرم به آمریکا آمدند هیچ وقت از هم دور نشده بودند. می توان از تاریخ اجدادمان در این سرزمین، زمانی که اصفهان نصف جهان در زمان حکومت شاه عباس پایتخت ایران بود و همین طور از دوران گسترش اسلام در دنیا، داستان ها گفت. سرزمینی که استوار از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و هیچ چیز نتوانسته پیوند میان مردم را از بین ببرد. در عوض من را ببین، زنی با تحصیلات عالی، فعال در جامعه که به خاطر شغلش با بیماران خود آشنایی کافی و ارتباط نزدیک دارد، اما خانواده اش را نمی شناسد. همیشه از خودم می پرسم، چرا؟ آریا چقدر زندگی و گدشته ی من را خواهد شناخت؟ به او چه دارم بگویم، که مادرت خانواده اش را نمی شناسد؟
خوب می دانم که تا پایان عمرم نخواهم توانست به وظیفه ی مادری ام عمل کنم. در این غار، خودم را بیگانه ای یافتم که دور از حقایق زندگی است. باید، حتما خودم را از نو بسازم و جاسمن دیگری به وجود بیاورم. اول با شناخت خود و خانواده ی آبا و اجدادی ام که همیشه آن ها را نادیده گرفته ام.
با عشق،
جاسمن

18 سپتامبر 1997
مامان عزیز،
روزی وقتی آریا را که چهارماهه بود، بغل کرده بودم و داشتم از پله های خانه پایین می رفتم. سر خوردم و با آریا به پایین پله ها افتادم. تو هیچ وقت خانه ای را که در سیاتل در آن زندگی می کردم، ندیدی. بعد از مرگ جاستین برای این که در کنار دوت باشم، که همیشه کمکم می کرد، به آن جا نقل مکان کردم. کف خانه و پله ها چوبی است و لغزنده اما معجزه بود که وقتی از روی پله ها سر خوردم، آریا، مثل نان پیتزا که موقع ورز دادنش بالا می اندازند، بالا رفت و در آخرین لحظه توانستم روی هوا بگیرمش. دخترکم خراش هم برنداشت.
نمی دانم اگر آریا صدمه می خورد چه بلایی سر خودم می آوردم. وقتی یادم می آید، تنم می لرزد. در آن زمان وابستگی آریا به من فقط به شیر خوردن و تر و خشک شدن و خوابیدنش نبود بلکه باید تمام وقت از او مراقبت می کردم اما وابستگی من به آریا بیش از این ها بود. تنها وابستگی خونی که داشتم آریا زندگی من بود. در ضمن، مامان، آریا آینده ی تو و بابا هم بود.
لحظات بی شماری در زندگی ام بود که این وابستگی را عمیقا احساس می کردم و می توانستم تشخیص بدهم که تو و بابا می توانستید دخترکم را بی اندازه دوست بدارید. با وجود این، هفت سال است که نه تنها با هم کلمه ای رد و بدل نکرده ایم بلکه شرمندگی من ده سالی است که شما را از من دور کرده است. هرگز من را درک نکرده اید. اما این نکته ای نیست که بخواهم درباره ی آن حرفی بزنم، بلکه می خواهم بگویم که غرور و یکدندگی من، شما را از من گرفت و ما را از هم دور کرد. حالا، بعد از گذشت این همه سال، می توانم تصور کنم که چه احساس وحشتناکی از این جدایی دارید اما بیزاری و دوری ممکن است از میان برود و جای خود را به عشق و نزدیکی بدهد.
می خواهم برای دیدنتان ببه ایران بیایم. من را ببخشید، از آنچه اتفاق افتاده متاسفم.
با عشق،
یاسمن شما

26 سپتامبر 1997
دوتی عزیز،
مدت اقامت من در صومعه به سر آمده. پایان فصلی کوتاه از زندگی ام. به همه ی راهبه ها سخت انس گرفته ام و ارتباطی زیبا و دوست داشتنی بین ما وجود دارد. چنان جوک ها و حرف های خنده داری تعریف می کنند که صدای خنده ام بلند می شود. به خصوص وقتی پشت سرم قایم می شوند و وانمود می کنند که با قیچی باغبانی می خواهند موهای بلندم را بچینند و از آن طنابی ببافند و دور شاخه های درخت سرو کوهی ببندند، خنده ام به اوج می رسد. اگرچه ارتباط کلامی چندانی با هم نداریم، همین ارتباط هم کاملا قابل درک است و منظور همدیگر را می فهمیم و چه زیباست این طور حرف زدن با این گروه. قبل از این که راه بیفتم و این جا را ترک کنم و در ضمن، منتظر ماشین لندروری بودم که قرار بود من را به شهر برساند، کاماشومپی و کامایاندرو با بی قراری، تند تند در لابلای کتاب راهنمای زبان تبتی من دنبال جمله ای می گشتند. وقتی آنچه را می خواستند پیدا کردند، ان را به کامابامبو، که خط زیباتری داشت، نشان دادند و او هم آن را دقیقا از روی نوشته، رونویسی کرد. وقتی زمان خداحافظی و رفتن رسید و آن ها را بغل کردم که ببوسم، هدیه شان را به من پیشکش کردند که بسیار زیبا بود. جمله ای سرشار از مهر و دوستی به انگلیسی روی کاغذی به رسم یادبود نوشته بودند: «ما تو را دوست داریم.» اشکم سرازیر شد و قلبم پراز سپاس از این همه خلوص و یکرنگی.
حالا دارم می روم؛ می روم به سرزمینی که من را به خود خوانده است. به آن سرزمین کهنی که ریشه در خاک پر بهایش دارم. متسفم که خیلی سریع و بدون فکر از پدر و مادرم ناامید شدم و رهایشان کردم. پدر و مادری که همه چیز را به من دادند اما اجازه ندادند دخترشان «آمریکایی مدرن» باشد. مامانی جون و آریا رفته اند. اما «امید» زنده است و امیدوارم که بتوانم با پدر و مادرم پیوندی دوباره برقرار کنم.
دارم به ایران می روم تا ببینم از من چه در آن جا باقی است. اگرچه اجازه دادم مرغ ماهی خوار تخم های ماهی را از او جدا کند و در اقیانوس آرام پخش کند اما تخم ماهی، دوباره ماهی خواهد شد و می دانم که می توانم رشته های از هم گسسته ی پیوند را دوباره به هم گره بزنم. این من بودم که رابطه ام را با مادر و پدرم هفت سال قطع کردم اما، به آن ها التماس خواهم کرد که من را ببخشند. می دانم که باد مهربان هیمالیا، پیام بازگشت من را به دامنه ی البرز خواهد رساند. و من به دنبال آن شتابان خواهم رفت.
با عشق،
جاسمن.

تلگراف
به: مریم و حسین تلاهی
از: یاسمن تلاهی
تاریخ: 30 سپتامبر 1997
مامان و بابا جون: در تبت هستم. به خانه بر می گردم، به ایران. دلم برایتان بسیار تنگ شده. تاریخ ورود: 2 اکتبر، ساعت 2:30 دقیقه صبح، پرواز 1673 ایرفرانس.
Ghorbaneh shoma

6 سپتامبر 1997
مدیتیتور عزیز من،
واقعا نمی دانم تو چطوری مدیتیشن می کنی. من که هر چه سعی کردم نشد. امروز برای این که وضع و حالی را که تو در آن غار و در تبت داشتی بیشتر درک کنم، فکر کردم من هم شروع کنم به مدیتیشن کردن. برای همین، اطلاعات مربوط به مبتدیان علاقمند به مدیتیشن را از کامپیوتر در آوردم. نشان می داد که اول باید چهارزانو نشست. هرچه تو سرم زدم که چهارزانو بنشینم نشد که نشد. با زانو دردی که دارم چهارزانو نشستن برایم غیرممکن است. این بود که سعی کردم به حالتی بنشینم که هر دو پایم از هر طرف به یک سمت قرار گیرد. و در همان حالت سعی کردم روی دم و بازدم و تنفسم که گویا تا به حال اشتباهی نفس می کشیدم، تمرین کنم و نظمی به تنفس بی نظمم بدهم. قبل از این که نفسم را از سینه بالا بیاورم و بعدا بخواهم حرکت را به طرف ارگان ها داخلی و ریه و انگشتان پاهایم هدایت کنم، مخلص شما به خرناسه کشیدن افتاد. به این فکر افتادم که دوباره، با استفاده از راهنما همان کار را تکرار کنم. تو چطوری تا به حال از این همه بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه و نفس کشیدن، جان سالم به در بردی؟
جاسمن جان، دلم برای آریا تنگ شده. احساس می کنم تمام بدنم درد می کند و وقتی تو را مجسم می کنم که در سرزمینی دور در غاری خلوت، دور از همه، تنهای تنها روزها و شب ها را سپری می کنی، دیوانه می شوم و تحملش برایم سخت و دردناک است. وقتی به خودم نگاه می کنم به جز درد و بدبختی نمی بینم. اما با این حال هر بلایی هم به سرم بیاید حاضر نیستم به خاطر دل خودم از خانه و خانواده ام دور بشوم. هر وقت راه حلی برای مشکلم پیدا نمی کنم، شلوار راحتی می پوشم، شیر کاکائویی درست می کنم و گوشه ای می نشینم و با خودم خلوت می کنم اما تو، حتی وقتی در سیاتل بودی، مواقعی که در شرایط روحی نامناسبی قرار می گرفتی، حاضر نبودی کمی آرام بگیری و دست از جنب و جوش برداری. اما حالا، همان آدمی که آن طور ناآرام و بی قرار بود چطور حاضر شده در آن انزوای کشنده، در سکوت و تنهایی مطلق که خارج از درک و تصور من است، با فکر رسیدن به آرامش در انتظار معجزه باشد؟ به هر حال خدا را شکر که از چنگ جنگجویان دوچرخه سوار چن دو نجات پیدا کردی. من حتی اگر بمیرم، حاضر نیستم پا به چین بگذارم چه برسد به این که آنجا دوچرخه سواری هم بکنم و از همه بدتر، یک میلیون چشم از پشت سرم، خیره نگاهم کنند و خدا می داند باعث چه تصادف های وحشتناکی بشوم! راستی از دوچرخه حرف زدم، بگویم که دوتی خانم برای خودش دوچرخه ای که مخصوص آدم های کوتوله است سفارش داده و نمی دانی با چه کبکبه و دبدبه ای، قرقرکنان، در جاده ها دوچرخه سواری میکند! معرکه است.
ممنون که حوصله می کنی و من را در جریان سفر و ماجراهای آن قرار می دهی. گاهی چنان در نامه هایت غرق می شوم که فراموش می کنم از دست تو به خاطر نبودنت، عصبانی شوم. اما جاسمن عزیز، از این ها گذشته، بگو چه بلایی سرت آمده؟ تا کی می توانی دوری من را تحمل کنی؟ امیدوارم از تنهایی، انزوا و فکر کردن در غار، به این نتیجه رسیده باشی که با فرار و تنهایی نمی توانی از درد و رنجت بکاهی و یا به قول خودت به آرامش برسی و مرگ آریا را بپذیری؟ تو در شهر خودت، سیاتل است که می توانی آنچه را در جستجویش هستی پیدا کنی. فکر نمی کنی که فقط این جا، در همان شهری که تو و آریا بودید، می توانی با واقعیت مرگ او روبرو شوی و ما به یاری همدیگر می توانیم با این درد بزرگ و جانکاه کنار بیاییم؟ به خدا قسم تا تو را سالم به سیاتل برنگردانم، از پا نمی نشینم.
با خواندن نامه های هیجان انگیزت احساس گناه می کنم چون هر چقدر تو در نوشتن نامه پیشرفت کرده ای من به همان اندازه در نوشتن پایان نامه ی تحصیلی ام عقب مانده ام. به نظر می رسد می توانی با این نوع رجزخوانی ها راجع به کشورهای جهان سوم، کتابی هم بنویسی. قبل از 17 فوریه، تنبلی ام باعث شد نتوانم پایان نامه را تمام کنم و حالا، از تو چه پنهان درد نبودن آریا به من چنان ضربه ای زده که تا نوشتن و کار کردن روی پایان نامه ی لعنتی ام را شروع کنم، اشکم سرازیر می شود و بعد سعی می کنم خودم به خودم دلداری بدهم. چه کنم، نیستی که با هم اشک بریزیم.
از زمانی که سیاتل را ترک کرده ای کار جالب دیگری هم شروع کرده ام. پروژه ی آموزشی برای نوجوانان کوتوله؛ بخصوص برای آن هایی که از والدین کوتوله به دنیا آمده اند. در گروه ما دو دختر مبتلا به بیماری نارسایی استخوانی هستند و سومی پسربچه ای است که مبتلا به تکثیر غیر عادی سلولی است. هر سه بیمار در گردهمایی های گروه شرکت می کنند. گاهی نفر چهارمی هم که دختری است مبتلا به بیماری نارسایی استخوانی به جمع ما اضافه می شود. یادت می آید همیشه از تدی و بل می پرسیدم که چرا بجز من بچه ی دیگر نخواستند و خودم همیشه از این بابت متسف بودم؟ جواب مادرم همیشه چنان عجیب و غریب بود که خودش هم به خاطر آن حرف هایی که تحویلم می داد خجالت می کشید. ولی باز هم می گفت: «نازنین من، تو همانی هستی که ما آرزویش را داشتیم.، بگذریم، والیدن این گونه افراد، نه تنها باید مشکلات پزشکی آنها را کنترل کنند بلکه از نظر روحی باید بیاموزند که با آن ها چگونه رفتار کنند به همین دلیل، می خواهم با استفاده از تجربیت خودم، در راه خدمت به کوتوله های مملکتم گام بردارم. می خواهم به آن ها بیاموزم که افرادی عادی هستند و باید طبیعی و سالم زندگی کنند. قصد دارم به آن ها بیاموزم که چطور قدرت روحیشان را به دست آورند و بدانند که حق و حقوقشان در جامعه و در زندگی شخصی به اندازه ی دیگران است و آن ها هیچ فرقی با انسان های دیگر ندارند. دلم می خواست می توانستی فیلم این گروه و برنامه ی ما را ببینی. بی شک به این نتیجه می رسیدی که جالب تر از پیش پرده های سینما است. در هر حال، از آن جالب تر است و تماشاچی را بیش تر جذب می کند.
این بچه ها تا حدودی جای خالی آریا را برایم پر می کنند. باور کن مثل بچه های خودم به آن ها علاقه دارم. تازه می فهمم که تو و آریا چقدر مکمل زندگی ام بودید؛ مکمل زندگی من. من که آرزو داشتم ازدواج کنم و خانواده ای تشکیل بدهم، اما مردی واقعی که چهره و رفتاری پدرانه و سرزنده داشته باشد پیدا نکرده ام که برای ازدواج با من به دست و پایم بیفتد و در برابرم سر تعظیم فرود بیاورد. خدا را شکر که بی آن که تن به ازدواج بدهم، آرامش دلخواهم را دارم، به خصوص با دیدن و حضور این نواجوانان کوتوله و فکر کردن به آینده ی آن ها. همان طور که آن وقت ها از این که اوقاتم را با آریا می گذراندم لذت می بردم، حالا هم از بودن در کنار این افراد لذت می برم و در واقع حضورشان به من قدرت ایستادگی (نه به این معنی که پاهایم از زمین خیلی دور است!) و از همه مهم تر بینش و آگاهی می دهد که بدانم اولویت های زندگی ام کدامند. خلاصه، خانم کوچولو، بهتر است خودت را جمع و جور کنی و فورا به خانه برگردی.
با عشق،
دوت

9 اوت 1997
جاسمن،
جاسمن، واقعا دیوانه ام کرده ای به خاطر رفتنت از کشور تو را می بخشم، اگرچه من هم همیشه به طور غریزی به سفر علاقه داشته ام اما از این که من را رها کرده ای به شدت عصبانی هستم. احساس می کنم که خفه ام کرده ای. باعث شده ای احساس کنم تنهاترین، غمگین ترین و منزوی ترین مرد دنیا هستم. از همه بدتر، این که من بودم که اجازه دادم تو چنین بلایی به سرم بیاوری. جاسمن، به مسیح قسم که آریا را بی نهایت دوست داشتم. درست است که هیچ وقت تمایل چندانی به پدر شدن نداشتم اما همیشه آمادگی این را داشتم که این موضوع را بپذیرم. من عاشق تو شدم، عاشق آنچه بودی، یک مادر. و آریا سهم بزرگی در رابطه ی عاطفی ما داشت. با این که اوایل برایم سخت بود معنای بچه و نگهداری از آن را درک کنم، ولی خودت شاهد بودی که روابط من و آریا در آن مدت کوتاه، چقدر عمیق و زیبا بود. واقعا نمی دانم چطور می توانی نقش و سهم من را نگهداری از آریا نادیده بگیری و با بی رحمی کنارم بگذاری.
تو بهتر از هر کسی می دانی که من هیچ وقت قدرت این را نداشتم که خشم و مکنونات قلبی ام را به افراد نزدیک زندگی ام نشان دهم. اما هم دوت و هم روانشناس به من یاد دادند که سرکوب خشم و احساسات عوارض بسیار بدی دارد و خطرناک است. با شناخت بیشتری که از خودم به دست آوردم متوجه شدم که قسمت اعظم این حس سرکوب به دوره ی بچگی ام بر می گردد. گاهی می توانم آن را نشان دهم ولی گاهی با این که مثل پتکی به دیوار روحم ضربه می زند، قادر نیستم آن را به زبان بیاورم. نمی دانم چرا آن جا نشسته ای و دائم به این فکر می کنی که برگشت تو به طرف من غیرممکن است. گاهی نامه هایت حاکی از عشق و مهربانی است و گاهی چنان سرد و بی تفاوت که دیوانه ام می کند. اصلا نمی توانم بفهمم که چرا یکدفعه از نامه نوشتن به من دست کشیده ای؟ چرا می خواهی رابطه ی با شکوه مان را قطع کنی؟ این فکر که تو یکباره در این دنیا تنهایم گذاشته ای دیوانه ام کرده یعنی انتظار داری بدون تو و آریا به زندگی ام ادامه بدهم؟
از این که چرا قبل از رفتنت، نتوانستم حرف هایم را به تو بگویم از دست خودم به شدت عصبانی هستم و احساس حماقت می کنم و دائما خودم را سرزنش می کنم. فردا به پلیت خواهم رفت، لااقل می دانم آن جا کسی هست که به من اهمیت بدهد. دیروز مادرم در آشپزخانه زمین خورد و لگن خاصره اش شکست. بلافاصله عملش کردند ولی هنوز در بیمارستان است. دکترش گفته که به زودی خوب می شود. نگرانش نیستم اما کسی که بیشتر از او نیاز به مراقبت و همدردی دارد پدرم است که به خاطر این جریان خودش را کاملا باخته است.
امیدوارم مدیتیشن های طولانی ات، در هیمالیا باعث شود که واقع بینانه به زندگی نگاه کنی در هر جال، می خواهم بدانی که عاشقت هستم و با وجود جهنمی که برایم ساخته ای، باز حاضرم به خاطر از سرگیری همان روابط عاطفی و عشق بسیار با ارزشی که بین ما بود تن به هر فداکاری ای بدهم. اتفاقی که برای آریا افتاد دردناک ترین مرحله ی زندگی من است و اگر تو را هم از دست بدهم، دیگر نمی توانم زندگی کنم.
جاسمن عزیز، برایم نامه بنویس و مهم تر از این، لطفا به خانه برگرد.
الکساندر


فصل پنجم

پست جمهوری اسلامی
خدمات فاکس بین المللی
«به نام خداوند بخشنده ی مهربان»
گیرنده: دوروتی ویلکینز و آلکساندر فورسایت
دانشگاه واشنگتن، بخش علوم انسان شناسی
شماره فاکس: 3285-543-1206-01
فرستنده: جاسمن تلاهی
تاریخ: 10 اکتبر 1997
عزیزانم،
چنان دچار شک و تردید و دلهره بودم که آخر از همه برای سوار شدن به هواپیما به طرف در ورودی رفتم. آن هم وقتی که اعلام کردند اگر مسافری جا مانده بهتر است سوار شود، ذهنم از سوال پر بود. آیا شهامت این را دارم که با پدر و مادری که ده سال پیش طردم کردند روبرو شوم؟ آیا والدینم عذرخواهی من را خواهند پذیرفت؟ یا باز هم سرزنشم خواهند کرد؟ با پاسپورت آمریکایی به ایران می روم، آیا می گذارند داخل شوم؟ حتی فکر کردن به این ها باعث شده بود که دل پیچه و دل درد بگیرم و کم مانده بود منصرف بشوم و برگردم اما بالاخره دستم را توی کیفم بردم و دستی به روسری سیاهی که خریده بودم، زدم تا مطمئن باشم که آن جاست و به نوعی احساس امنیت کردک. نفس عمیق کشیدم و به طرف ورودی هواپیما راه افتادم.
وارد هواپیما شدم و نگاهم روی صورت مسافران که خیره نگاهم می کردند، چرخید. نگاه های کنجکاو اما عاری از حس آزاردهنده، مسافرین در راهرو هواپیما به چهره های آشنا بر می خوردند و احولپرسی می کردند. صدای گفتگوی آن ها فضای هواپیما را پر کرده بود. و بعد صدای مهماندار بلند شد که اول به فرانسه و بعد به انگلیسی خوشآمد گفت و اعلام کرد که زمان برخاستن هواپیماست. مسافرین در صندلیشان بنشینند و کمربندهای ایمنی خود را ببندند.
غرق در افکار خودم بودم که صدای آهنگ نه چندان شادی (نا آشنا) به گوشم خورد. اما به دلیل صدای گفتگوی مسافرین به دشواری می توانستم آن را بشنوم. چنین فضایی برایم غیرعادی بود. شاید قوم و خویشی هم میان آن ها بود و من نمی شناختم و آن ها هم من را نمی شناختند. مسافری که کنار من بود زنی بود مقیم پاریس که با محصولات جیونچی و لوئیس ویتون آرایش کرد بود. بعد از هیجده سال به ایران می رفت تا برای شرکت واردات و صادرات خود فرش بخرد. دیگری مردی بود از استهکلم که می رفت تا از مادر بیمارش عیادت کند و دو خواهر شش ساله و هشت ساله از لس آنجلس که سر این که کدام یک اول دخترعموی نوزادشان را در آغوش بگیرند داد و بیداد به راه انداخته بودند. بعد از چند دقیقه تازه متوجه شدم که کسی انگلیسی حرف نمی زند و همه به زبان مادربزرگم حرف می زنند که سالها بود نشنیده بودم و فراموش کرده بودم.
ساعت ها به اندازه ی یک دقیقه گذشت و ناگهان شنیدن که مهمانداران در حالی که داشتند شیشه ها و چیزهای دورریختنی را جمع می کردند، گفتند داریم می رسیم. مسافرین ساک ها و کیف های دستی را به سرعت باز می کردند و وسایل لازم را در می آوردند. من هم روسری ام را از کیفم در اوردم. در حکومت اسلامی، دختران از نه سالگی می بایستی لباس مناسب اسلامی بپوشند و موهایشان را بپوشانند تا چشم مرد نامحرمی به آن نخورد. طبق قانون اسلامی، زنان باید سر تا چایشان کاملا پوشیده باشد و البته صورت و دست ها از این قاعده مستثنی است. من هم وقتی ار لهاسا به چن دو رفتم یک مانتوی زیتونی رنگ بلند که تا مچ پاهایم می رسید و یک روسری سیاه ساده خریده بودم که بپوشم. من روپوش را پوشیدم و موهایم را با روسری پوشاندم.
در غرب، فقط راهبه ها و عروس ها لباس های بلند می پوشند. وقتی من به سن آریا بودم، روزی روسری یکی از دوستان مادربزرگم را از سرش کشیدم. کنجکاو بودم که ببینم زیر آن موست یا نه. مامانی جون بدجوری عصبانی شد و دعوایم کرد و گفت که کار زشتی کرده ام و در ضمن گفت هرکس که این کار را بکنو عاقبت به خیر نمی شود.
در فرودگاه مهرآباد، اول چشمم به دو عکس خیلی بزرگی از مرد مذهبی افتاد، یکی عکس آیت ا... خامنه ای رهبر مذهبی فعلی بود و دیگری عکس ایت ا... خمینی، اما نمی دانم چرا عکس آقای خاتمی، که رئیس جمهور بود دیده نمی شد. وقتی به باجه ی کنترل پاسپورت رسیدم، زن جوانی را آن جا دیدم که چادری سیاه و عینک قاب طلایی داشت که چشمان عسلی او را پنهان می کرد. به فارسی از من پرسید: «متولد آمریکا هستی و از پدر و مادر ایرانی به دنیا آمده ای؟ خوش آمدی.» بعد از این که سالن گمرک را ترک کردم، به سمت راهروی خروجی راه افتادم. ساعت چهار صبح به وقت تهران بود. در پشت شیشه، تا چشم کار می کردمستقبل بود. بچه ها در انتظار رسیدن قوم و خویش هایشان بی قراری می کردند و برای دیدن آن ها از پشت شیشه یکدیگر را هل می دادند.
دو مرد میانسالی دیدم که احتمالا برادر بودند و با دیدن هم، همدیگر را سخت در آغوش گرفتند. دلم به درد آمده بود. چشم هایم به دنبال پدر و مادری که سال ها ندیده بودمشان به این سو و آن سو می چرخید. اخرین باری که به آمریکا آمدند سال 1987 بود. درست قبل از آشنایی من و جاستین. سال هایی که ایران و عراق با هم در جنگ بودند و پدر و مادرم به من گفته بودند در آن وضعیت به ایران نیایم. و بعد از تابستان 1990 دیگر ارتباط من با آن ها قطع شد. این اولین سفرم بود. نمی دانستم چه عکس العملی از خود نشان خواهم داد. حتی نمی دانستم که فامیل هایم چه شکل و قیافه ای دارند یا اسم هایشان چیست؟ ناگهان چشمم به گروهی افتاد که همگی با هم از پشت شیشه برایم دست تکان می دادند. آن ها منتظر دیدن عکس العملی از طرف من بودند و من نمی دانستم باید برایشان دست تکان بدهم یا نه. به محض این که به در خروجی رسیدم، خودم را میان آن ها دیدم دور من جمع شده بودند و بغلم می کردند.
مادرم را دیدم، کوتاه تر از آن سال ها به نظر می رسید. پدرم لنگان لنگان راه می رفت. با دیدن آن همه آدم در کنار خودم دستپاچه شده بودم و فکر کردم برای این که به خودم مسلط شوم، بهتر است تعداد آن ها را بشمارم. و این بود که کمی آرام شدم؛ چهل و هفت نفر برای استقبال از من به فرودگاه امده بودند. آمده بودند به من خوشآمد بگویند. به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که خانواده ای به این بزرگی دارم. گونه هایم را می بوسیدند و صورتم از این همه بوسه می سوخت و متوجه شدم که اشک از گونه هایم می ریزد. یکی از بچه ها فریاد زد و گفت: « نگاه کنید، عمه یاسمن دارد گریه می کند.» وقتی باللخره از فرودگاه خارج شدیم، بچه ها برای این که کنار من بنشینند با هم جر و بحث می کردند. هر چه سعی کردم چند کلمه فارسی حرف بزنم اما کلمات چنان گنگ و نامفهوم از دهانم خارج شد که انگار دندان هایم را عمل کرده بودم.
تمام خانواده سوار هفت ماشین شدند و به طرف خیابان های پهن تهران راه افتادیم. از میدان آزادی و بنای یادبود باشکوهش گذشتیم و به طرف میدان انقلاب، که خانه ی پدر و مادرم آنجا بود، رفتیم. ساعت پنج صبح بود. بوی کبابی به مشامم رسید که از رستوران همکف مجتمع مسکونی محل زندگی ان ها می آمد و تمام فضا را برداشته بود. پدر و مادرم در یک آپارتمان دو اتاق خوابه زندگی می کردند که اتاق بزرگی به اسم اتاق پذیرایی داشت و دو توالت که یکی ایرانی و یکی فرنگی بود. از همان لحظه ی ورودم، قالی دستباف گل ابریشم ایرانی خیلی زیبا، که در کف اتاق بود، توجهم را جلب کرد. قالی ایرانی به گونه ای شگفت انگیز به زیبایی اتاق افزوده بود. مبل ها از پارچه ی مخمل آبی بود و شکل نعل داشت و لوستر کریستال آویخته از سقف اتاق نشیمن جلب توجه می کرد. در گوشه ی اتاق یک تلویزیون با صفحه ی بزرگی که خیلی مدرن بود دیده می شد و سماور طلایی رنگی که برای درست کردن چای به کار می رفت، روشن بود. با وجود میز ناهارخوری ده نفره، همه روی زمین نشستند و به پشتی های رنگارنگی (مخده) که در اتاق بود تکیه دادند. تابلوی بزرگی از جشن تولد پنج سالگی من با قاب چوبی طلایی رنگ و عکس عروسی سیاه و سفید پدر و مادرم دیوار خانه را تزیین کرده بود. روی هم رفته اثر کمی از زندگی غربی در آنجا دیده می شد.
دلم می خواست به محض رسیدن به خانه، به رختخواب می رفتم و می خوابیدم، اما همه آنجا ماندند و بساط صبحانه را پهن کردند. سفره ای کار دست، گلدار و زیبا روی زمین پهن کردند و همه مشغول خوردن صبحانه متداول ایرانی شدند که شامل: نان بربری، پنیرف خیار، سبزیجات، گردو، مربا، کره و میوه و چای می شد.
به نظر می امد که همه درباره ی آریا همه چیز را می دانستند اما چون او حاصل ازدواج نبود، کسی اشاره ای نمی کرد. متوجه شدم که بزرگ ترها بیش تر لباس سیاه به تن دارند. خاله فرشته ام که جوان ترین خواهر مادرم بود به من فهماند که لباس سیاه آن ها برای آریاست. خانواده، همگی به پدر و مادرم می گفتند: «چشم شما روشن!» («چشم هایتان پرنور باشد.») عمو زاده هایم که می توانستند شعرها حافظ را بخوانند برایم فال حافظ گرفتند. بعد از آن همه سکوت و تنهایی، بودن در این جمع و با این همه آدم، دستپاچه ام کرده بود. بعد از خوردن صبحانه دو تا از خاله هایم آمدند کنار من نشستند و بالاخره ساعت نه صبح همه خداحافظی کردند و رفتند و من و پدر و مادرم توانستیم بخوابیم.
تا چندین و چند روز، مهمان داشتیم؛ همه به دیدن من می آمدند و گاهی آن ها را اشتباها به جای دیگری می گرفتم. هنوز تهران را خوب ندیده ام. اما در همان رفت و آمدهای کوتاه، دود و ترافیک سنگین و برج هایش را دیده ام. همه جا یا برج های بلند ساخته اند یا می سازند. در اکثر خیابان ها مغازه هایی چسبیده به هم و شبیه به هم وجود دارد. بعضی از میدان های شهر، فواره یا مجسمه دارد. شمال شهر چشم انداز جالبی دارد؛ کوه ها و تپه های کنار شهر، زیبایی طبیعی به آن داده اند. خیابان ها و پارک های زیادی پر از درخت و گل است. شنیده ام خانه های ویلایی زیادی در شمال شهر وجود دارد، اما هنوز فرصتی برای دیدن آن ها به دست نیاورده ام. موزه های دیدنی هم دارد؛ خلاصه شهری است پر از دود که همه این ها در آن وجود دارد.
فعلا که روزها به دید و بازدید فامیل می گذرد. معمولا اینجا، جوان ترها به دیدن بزرگ ترهای خانواده می روند. هر روز از چهار، چنج نفر گرفته تا گاهی بیست نفر با جعبه ی شیرینی، گل، صنایع دستی ایران و یا حتی طلا به دیدن من می آیند. بعضی از افراد فامیل که در همان محله زندگی می کنند، هر روز به خانه ی پدر و مادرم می آیند. مامان همیشه ظرف نقره ای زیبایش را پر از میوه می کند و برای پذیرایی از مهمانان آن را روی میز می گذارد. پدرم مامور خرید میوه و بقیه ی مایحتاج خانه است. سماور، همیشه در این خانه قل قل می کند و چای همیشه آماده است. به عمرم این همه غذا نخورده بودم که در این چند روز خوردم.
تا این لحظه رفتار پدر و مادرم با من بسیار مهربانانه و خوب بوده. به نظر می آید که یکدندگی های من را فراموش کرده اند. از جاستین حرفی نمی زنند و از من سوالات عجیب و غریب نمی کنند. در ضمن، به تو خیلی سلام می رسانند. اما دوتی، آنها دوست دارند از آریا برایشان تعریف کنم ولی وقتی از آریا حرف می زنم، گریه می کنند و این دلم را به درد می آورد. شاید ابراز همدردی، بزرگ ترین هنر ایرانیان است. در ایران، جایی که تمام فامیل، بدون این که آریا را دیده باشند، خودشان را در غم از دست دادن او با من شریک می دانند. من را متوجه این نکته ی مهم کرده است که من خودخواهانه می خواستم به تنهایی در غم از دست دادن آریا غرق
تا آخر صفحه 222
sahar sss آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۲۳ قبل از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
sadaf.a آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

حضور او یاد اوست این که وسایلش راببینی و بدانی که او دیگر نمی تواند انها را لمس کند دردناک است دردناک تر از انچه که فکرش را بکنی مسیری که صبحا از ان به به سرکار می رفتم را عوض کردم تا از جلوی مدرسه ی او رد نشوم کاری کردم که فروشگاه موادغذایی محل را نبینم برای رفتن به بیمارستان مسیر پیچ در پیچ زیر زمین را انتخاب کردم تا مجبور نباشم از جلوی کودکستان دانشگاه رد شوم همه ان بچه ها زنده ان ونفس می کشند
وقتی چند هفته بعد از سرگردانی و این طرف وان طرف رفتن امیلیا درو کلید کلبه اش را که در اریزوناست کف دستم گذاشت با اب و تاب راجع به این منتقه حرف زد می گفت بعد از طلاق دردناکش توانسته اینجا در صحرای سونوران ارامش دلخواهش را به دست اورد به من پیشنهاد کرد که تا هر وقت بخواهم این جا بمانم شاید کور سوی امیدی در دلم بتابد چنان ناامید بودم که توان انجام هیچ کاری را نداشتم باید از همه ی چیزهایی که من را یاد ان حادثه ی هولناک می انداخت فاصله می گرفتم من که هیچ وقت گذارم به صحرا و بیابا ن نیفتاده بود نمی توانستم تصور کنم که چطور در چنین جایی به ارامش دست یافت اما حالا باید اعتراف کنم که اینجا برای اندکی ارامش روزنه امیدی وجود دارد افتاب داغ و سوزان شنزارسخت وناهموار کاکتوس های خاردار و تک افتاده گیاهان خشک وتشنه این فضای خالی از همه چیز و به طور کلی این چشم انداز خشک و بی اب و علف تمثیلی از زندگی من است اما بدان که سفر همیشه برایم تسلی بخش بوده تو خودت یه بار به من گفتی اسمش را گذاشته ای مسکن دلخواه من برای همین حالا این جاهستم امیدوارم من را درک کنی مبادا فکر کنی می خواهم تو را از خودم دور کنم دوستت دارم وبسیار سپاسگذارت هستم ,با اطمینان و همه ی وجودم میگویم اگر کور سوی امیدی وجود داشت تا خودم را در سیاتل بیابم و مرهمی بر زخم دلم بگذارم این با بودن در کنار تو میسر بود بگذریم وقتی راهی صحرای اریزونا شدم انتظار داشتم با چشم انداز های تیره و تار و غبار الود و کسل کننده ای روبه رو شوم نمی دانستم اینجا جز کاکتوس و گل های خاردار گل های زیادی نیز وجود دارد تو این را می دانستی؟گل پامچال .خشخاش.گرگر.سوسون و گل های بسسیار دیگری که اسم انها را نمی دانم زنبور هم در صحرا هست انها هر کدام تک و تنها ها در حفره هایشان زندگی می کنند خانواده های که در صحرای اریزونا زندگی می کنند باید انبردستی به همراه داشته باشند چون دائم نگران خارهای گزنده کاکتوس ها هستند که با اندکی غفلت تیغشان در تن و بدن فرو می رود کاکتوس های گوناگون بوته ای .شاخه دار. بلند کوتاه وانبوه انچه در اینجا جذابیت بیشتری دارد تیره های مختلف کاکتوس هاست هر نوع کاکتوس که فکر می کنی در اینجا هست نوعی کاکتوس وجود دارد که به خرس اسباب بازی معروف است چون مثل خرس اسباب بازی پشم الوست ویا کاکتوسی به نام مداد که طول شاخه هایش به قلم های درشت شباهت دارد یا کاکنوسی به نام شیطان که می گویند ناغافل در مقابل ادم ظاهر می شوند کاکتوس ها هم مثل انسا ستون فقراتو تخمدان و...دارند افسوس اینجا ارامش ندارم فقط مثل این است که وارد کلیسا بزرگ و باشکوهی شده باشم می توانم معماری هایش راتحسین کنم محوتماشای شیشه کاری رنگی و پر نقش ونگار ساختمان شوم حتی ارزش نقاشی های نابی را که عیسی مسیح را پیش از مصلوب شدن نشان می دهند درک کنم اما راستش از زیبایی های خشک و ملال اور بیابان نفرت دارم هفته ی اینده به بلندی های گواتما خواهم رفت از همان موقع که جاستین برایم از دوره فعالیت خود در گروه صلح می گفت دوست داشتم دهکده اش را ببینم بیش ترازان دوست داشتم دهکده اش راببینم می دانم ان جا به او نزدیک ترخواهم بود ان جا قصه ی زندگی دخترمان را برایش تعریف خواهم کرد
دوستت دارم
زنبورصحرایی تو
می توانی با من به ادرس زیر در گواتما تماس بگیری
jasmine talahi
lista correos
quetzalenango
guatemala
21اوریل1997
مامانی جونم
35 سال از ان روز که برای اخرین بار بوی عطر گلاب و سیگارت را با ولع به سینه فرو بردم می گذرد اما هنوز تصویر تو را به همان روشنی و وضوح در برابر چشمانم می بینم حالا دیگر من بزرگ شده ام پزشک هستم و مادر اما ای کاش دوباره نوزادی می شدم و در اغوش گرم و پرمهر تو مامان و بابا سالهاست با من قهر کرده اند تنهایم گذاشتم نه کلامی نه عشقی از من ناامید شده اند با من قطع رابطه کردند ترجیح می دهم در امریکا باشم تا در ایران حتی یک بار هم برای دیدن انها به ایران نیامده ام شاید این را بی وفایی و خیانت تعبیر کرده اند باید به تو اعتراف کنم که ایران روی این کره ی خاکی اخرین جایی است که به ان احساس تعلق می کنم حالا که تو درانجا میستی دلیلی ندارد که به ایران بیایم
اه مادربزرگ عزیز و خوبم زبان رمزی بین خودمان را فراموش کرده ام اما با این حال احساس می کنم تو زبان من را درک میکنی به من بگو چطور این خبر دردناک را برایت تعریف کنم؟اما می دانم که می توانم سفره ی دلم را پیش تو باز کنم هنوز که هنوز است فکر تو به من ارامش می بخشد باید به تو اعتراف کنم که در امریک ان زندگی اسوده و دلنشینی که برایم ارزو می کردی نصیبم نشد دخترک خوشگلم که عقل و درایت عشق به گل سرخ را از تو ارث برده بود ازدنیا رفت مامان.دخترم را حتی قبل ازاین که به دنیا بیایید ترک کرد مادربزرگ امریکایی پیر وعلیلش قدرت ان را نداشت که به اریا رسیدگی کند می دانم اگر تو زنده بودی ازاو نگه داری می کردی نمی گذاشتی از دست برود یک روز وقتی سری به نهالستان و گلفروشی محل زدیم اریا محو تماشای گلبرگ های سرخ تیره شده بود چشم هایش را بست و انها را با تمام وجودش لو کشید و اصرار و التماس می کرد درخت انار را به خانه ببریم و در باغچه بکاریم که البته همین کار را هم کردیم این نشانه ای از پیوند روحی او با تو بود پیوند روح او با روح بزرگ تو مادربزرک عزیزم که پیوندی است از وسعت عشق افسوس که دخترم هرگز میوه ی ابدار و گوارای درخت انارش را نخورد به یاد دارم که انار را با دست های ناتوانت که به شدت درد می کرد و بیماری ارتروز که به شدت مچالشان کرده بود می شکافتی و دانه های قرمزش را به دهانم می گذاشتی
چه ارزوهایی به باد رفت مامانی جون؟چیزهای زیادی است که امروز حسرت انها را می خورم نمی دانم از کجای قصه پرغصه برایت بگویم اول اینکه در کنار تو بود که از اب و گل در امدم و ای کاش دران سالهای جدایی طولانی دست کم می توانستیم هرازگاهی دیداری تازه کنیم ان لحظه های کوتاه دردناک پشت تلفن پرازاختلال ان قادرنادر نانفدرناکافی بود که نمی توانستم احساس واقعی ام را نسبت به تو بیان کنم یا از زمانی بگویم که بیمار بودی و در ارزوی پرستاری و نگهداری از تو پرپر می زدم اما کاری از دستم بر نم امد افسوس بهتراست هیچ نگویم مهم تر از همه این که فقط امیدوارم این را بدانی که تو راهمیشه باتمام وجودم دوست داشته ام و تاابد فراموشت نخواهم کرد
یاسمن تو
اریا عزیزترینم
مامان همین حالا با هواپیما به زمین نشست به اسم گواتمالا که یکی ازکشورهای امریکای مرکزی است بین امریکای شمالی وجنوبی
درست پایین کشور مکزیک شفرمان را به اکزاما یادت می اید ان کلاه لبه پهن اسپانیولی را به سرت گذاشته بودم که از افتاب سوزان ان جا درامان باشی خیای کوچولو بودی اما شاید هنوز همه چیز را به خاطر داشته باشی مامان روز تولدت ار فراموش نکرده چطور ممکن است یادش برود روز تولد تو بهترین روز عمر من بوده است برای روز تولدت از هرگوشه و کنار تحفه و هدیه جمع کرده ام بیا دخترم هرجاکه هستی بیا بگذار ببینمت بگذار دوباره به اغوشت بگیرم بیا که دلم برایت تنگ است
بیا بیا
عشق من.عشق من.عشق من
ماما
4مه 1997
جاستین عزیزم
مسافرت با اتوبوس در این سرزمین عجیب کار سختی است اول ازهمه تحمل پرخاش ها موقع اسم نویسی در ترمینال است بعد وقتی مقصدت را گفتی مامور سری تکان می دهد و تا میایی ببینی چه خبر است چمدانت را به یک چشم بهم زدن مثل سیب زمینی داغ دست به دست می کند و به شاگرد راننده می دهد تا او را بالای سقف اتوبوس بگذارد لابد تعجب می کنی که من اینجا چکار می کنم؟دارم به ایکس چلتانگو می روم همان جایی که تو رفتی از پله ی اتوبوس بالا می روم که شبسه اتوبوس مدرسه دروان بچگی من است اتوبوسی با نقش یک پرنده ابی رنگ و یک پلاک بالای سر راننده که نشان می دهد اتوبوس به کجا تعلق دارد مدرسه ی ایالت الامدا سال1966
شاید با خودت فکر کردی چرا حالا؟خیلی دیر کرده ام ایا این کار باعث اظطراب من شده ؟جاستین حرف های زیادی دارم که باید به تو بگویم . احساس می کنم در این سرزمین که تو دوسال پربار از زندگی ات را در ان گذراندیبه تو نزدیک تر هستم می توانم اسوده تر با تو درد دل کنم اما از کجا شروع کنم و این شش سال اخر را چگونه برایت توصیف کنم شاید دیوانگی باشد اما اطمینان دارم کاری که می کنم درست است
صندلی های این اتوبوس سه نفری است اما گاهی بچه ها روی زانوی مادرشان می نشینند چهار پنج نفری هم می شود وسط راهرو ی اتوبوس جای ادم های نگونبختی است که از بس میاه های بالای سرشان را محکم می گیرند پوست بند انگشتشان مثل صدف باد می کند نگاهشان که می کنم می بینم مثل دانه های ذرات چنان بهم چسبیده اند که هیچ راهی برای بیرون رفتن از ان جا وجود ندارد اما با این حال شاگرد راننده به طرز باورنکردنیمثل ماهی که از میان انبوه خزها بگذرد از لابلای جمعیت می گذرد کرایه ها را می گیرد و بعد به عقب اتوبوس می رودو از ان جا خود را به سقف اتوبوس می رساند و ان وقت به حالت سینه خیز به سمت جلوی اتوبوس بر می گردد و دوباره از جلو سر در میاورد اتوبوس گاهی در میان راه توقفی کوتاه می کنند و همزمان دختر و پسر هایی که فروشنده های درو گردی اند با خوردنی ها و نوشیدنی ها با طبق های روی سرشان مثل مور و ملخ به داخل اتوبوس هجوم می اورند و فریاد می زنند ای پدر مادر کلوچه کلوچه اب اب و انان که زرد زرنگ ترند خودشان را به پنجره ی اتوبوس می رسانند و از انجا خوردنی و نوشیدنی هایشان را عرضه می کنند معمولا چند اسکناس بین دستانشان رد و بدل می شود جاستین ان مهمانی که گرفتیم و اسمش را قصیده ای برای جنین گذاشتیم یادت می اید حالا چقدر بچه گانه به نظر می رسد اما من و تو از عشق سرمست بودیم تو همیشه می دانستی من را چگونه خوشحال کنی دو طرف اتوبوس زرد رنگ را با نقش های قرمز روشن ترئین کره اند و با حروف سبز رنگ روی انها نوشته اند عشق ممنوع ان روز ها اگر
می فهمیدی که عشق ممنوع ما چطور رابطه ام را با خانواده ام قطع کرد حتما مجبورم میکردی که ترکت کنم و اگر چنین اتفاق می افتاد دیگر اریایی نبود اریانبود اریا نبود در حالی که محو تماشای شیشه ی سیاه و براق جلو اتوبوس و انعکاس جمله ی خدا با من است بودم ارزو کردم که ای کاش می توانستم وجود خدا را در خود حس کنم و حقیقت این است که من هرگز ایمان تو را درک نکردم نه تنها به خدا بلکه به هیچ چیز دیگر
تقریبا در تمام وسایل نقلیه در گواتمالا جمله ی مذهبی نوشته شده استراستی20سال پیش هم همینطور بود؟چقدر مضحک و نامقعول است که عمس مریم مقدس و تصاویر شهوت انگیز را در کنار هم روی بدنه ی یک اتوبوس نقاشی کنند اگر من یک اتوبوس بودم کدام شعار بر روی پیشانی من نقش می بست تا دیگران ببینند؟
اریا تلاهی اوری را در دهم مه 1991 به دنیا اوردم در هفته ی اول بارداری کم کم داشتم امیدم را از به دنیا اوردن او از دست می دادم بخصوص که اطرافیان همه می گفتند دکتر باردار قبل از موعود وضع حمل می کند اولین درد های زایمان اواسط پخش اخبار11شروع شد اول احساس کردم چیزی در بدنم کشیده می شود دوتی را که درست مثل مادری شده بود که چشم به راه بچه باشد بیدار کردم او با عجله حمام و وان اب گرم را اماده کرد خودم وسایل بیمارستان را از چند هفته ی قبل اماده کرده بودمدوتی بلافاصله ی امپرومپتو شوپن را گذاشت ماساژور کشیک را با بلندگو خبر کرد و همه ی این کا را با چنان شور و حرارتی انجام داد که گمان می کردم فقط تو می توانی از عهده ی انها بر ایی
دوتی در فاصله ی دردها موهایم را شست و کمک کرد که پیژامه ابریشمی ابی رنگی را که تو در کریسمس به من هدیه داده بودی بپوشم عشق من متشکرم که به فکر من بودی و این پیژامه هایظریف و قشنگ که مناسب چنین زمانی است برایم تهیه کردی پیژاما را هنوز دارم و دوتی هر وقت که درز و سوراخ های ان را می دوزد از سر درد اه می کشد ماساژور بعد از این کارهای اولیه از راه رسید با حرکات موزون و پرقدرت انگشتانش شکم را ماساژ داد دست هایش را در مسیر درد به حرکت در می اورد پاهای متورم ابروهای در هم پچیدخو چین وچروک های صورت و پوست سرم را ماساژ داد تا از درد طاقت فرسا بکاهد یادم داد که در فاصله ی درد ها نفس عمیقی بکشم تاکسول و بلئو ان دو گربه از ترس جیغ های شدید من زیر کاناپه قایم شده بودند راستش بیشتر شبیه حیئان بودم تا انسان وقتی به بیمارستان رسیدیم کسیه ی ابم پاره شد چون نمی توانستم تصور کنم که کارها به طور طبیعی پیش برود بلافاصله سفارش دادم با تزریق نخاعی بیهوشم کنند قبل از این که دکتر بیهوشی برسد درد های وحشتناک و تحمل ناپذیری تمام بدنم را در خود گرفت به طوری که دیگر تاب و تحمل دست های خانم ماساژور را نداشتم می خواستم او را چنگ بزنم طاقت این را نداشتم که کسی بهم دست بزند دوتی مجبور شد ازاو بخواهد اتاق را ترک کند اگر چه دیر شده
sadaf.a هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ قبل از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
نی نی توچولو آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض



از صفحه 130 تا 149

موضوع : منفجر شدن

تاریخ 11 آوریل 1997

درود بر تو خانم دکتر!

به نظر می آید که گواتمالا کشور دلخواه من می تواند باشد ؛ یکی به این خاطر که اتوبوس هایش برای من ساخته شده ، دوم اینکه مردم قبیله مایان هم قد و قواره من هستند . زمانی به این فکر افتاده بودم که ردپای کوتوله های رقاص را که تصاویرشان روی ستون های ویران و خرابه های مصر باقی مانده پیدا کنم ، اما حالا قصد دارم در گواتمالا راهی برای گرفتن پروژه ای در خرابه های شهر قدیمی تیکال پیدا کنم .بعلاوه ، به نظر می آید که مردم گواتمالا با روحیه جستجو گر من که دائم دنبال موضوع های جدیدی هستم ، مشکلی ندارند ؛ چه سخاوت تحسین برانگیزی .
ماجرای بعدی را ، بدون شک باور نمی کنی ؛ بعد از رفتن تو، بالاخره در کلاس ورزشی آیروبیک اسم نویسی کردم و ورزش آیروبیک را شروع کردم . اما هنوز مثل تو برای لاغر شدن به باسن و پروپاچه ام شکنجه نمی دهم .در ضمن ، در سایه کوتولگی ، سود و منفعت زیادی از این ورزشگاه عایدم میشه . این روزها ، بر خلاف گذشته ، برای کوتوله هایی مثل من کلاس های ویژه ای وجود دارد . این کلاس را هم من در سایت « آدم های کوتوله آمریکایی» پیدا کردم؛ اسم کلاس هم هست «کوتوله ها و ورزش» . لازم نیست بخندی ؛ یکی از موضوعات مهم این سایت ها و کلاس ها این است که ستاره ورزشی آن چهره درخشانی مثل بنده ! ورزش کردن، باعث شده که درد کمرم کم بشود. از این گذشته ، خیال دارم با ورزش به خانمی خوش قد و بالا و خوش هیکل تبدیل شوم، چه هیجان انگیز در ضمن خودم را هم با ورزش و تمرینات زیاد آماده میکنم تا در مسابقات ال.پی.ای کوتوله های آمریکایی ، که در آتلانتا برگزار خواهد شد، شرکت کنم. خدا را چه دیدی، شاید با کسی آشنا بشوم و به زندگی ام هیجان بدهم.
حالا از الکس برایت بگویم. جاسمن جان ، باید بدانی که الکس بی چاره و بدبخت ، از دوری تو ،مثل مرده از گور فرار کرده ،لاغر مردنی شده. کاشکی غم و غصه دوری از تو ، من را هم لاغر میکرد ، اما از بخت بد ، غصه و پرخوری بیشت چاقم میکنند و در نتیجه ، روز به روز دارم چاق تر میشوم! اما جدی میگویم جاسمن ، کاشکی این پسر بدبخت میتوانست با عشق تو به خودش کمی امیدوار بشود . تو را به خدا به او تلفن کن ، فکر کن در راه خدا داری با آن روح انسان دوستی ات به یک نیازمند کمک میکنی ،همان طور که همیشه از این کارها کرده ای .البته میدانی تمایلی به دخالت در کار شما دو نفر ندارم ! صبر کن جانم ، سر به سر کی میذارم و به کی چی میگویم ؟ البته تو که میدانی پا در میانی کردن (نه مداخله!) حرفه من است؛ بخصوص وقتی پای دوستان عزیزم در کار است .لطفا برایش نامه بنویس، کارت پستالی بفرست. شاید پرت و پلا گویی ها و سفارشات من به تو در مورد او چند ساعتی دلش را خوش کند.
به واقع نمیدانم به فکر الکس بدبخت باشم یا به فکر پایان نامه دانشگاهی خودم. در حال حاضر یکی از یکی بیش تر فکر من بدبخت را بهم ریخته. منظورم این است که چه کسی اهمیت می دهد محتوای پایان نامه من درباره موقعیت اجتماعی کوتوله ها در دوران مصر باستان چه بوده؟ به هر حال، موضوع انتخابی من در این باره است. بر طبق اسناد و نقوشی که بر ویرانه های آن جا باقیمانده ، به نظر می رسد آنها با فنونی که می آموختند می توانستند از طبقات پایین جامعه به درجات بالاتر و به موقعیت های بهتری برسند . من هم به این نظریه معتقدم که کوتوله ها با آن دست های کوچکشان در صنعت هایی مثل طلا و جواهر سازی مهارت زیادی داشتند و در حقیقت ، در دربار فراعنه ، کوتوله ها خدایان صنعتگری بودند. چه کسی اهمیت می دهد که درهای خانه هایشان به طول قدشان بود . یا هر کسی می توانست از آن درها وارد و خارج شود . یا این که کوتوله ها پادشاهی داشتند که از هر کاری سر رشته ای داشت ؛ از بذله گویی گرفته تا خزانه داری کشور؟ چه تفاوتی دارد که آدم های کوتوله ای مثل خود من را با نگاهی روشن بینانه مورد بررسی قرار دهند و یا به چشم شعبده باز مذاهب مثلا دوران امپراطوری مصر باستان ببینند؟ به هر حال بررسی نقش ها در دوران تاریخ یعنی از خود گذشتگی ، اما چه کسانی که از این بررسی ها بهره مند می شوند ؟ آن دسته از فرهنگ شناسان جنجالی که معتقدند با آگاهی یافتن از فرهنگ و دستاوردهای فرهنگی انسان های دوران باستان و جوامع پیشرفته آن زمان ، می توانند به پیشرفت دنیای امروز کمک کنند؟ و یا آن دسته از پژوهشگرانی که مثل ارواح پر شر و شور در اتقا های در بسته ، کنفرانس های باستان شناسی راه می اندازند و خودشان را با تحقیقات و بررسی هایشان سرگرم می کنند؟ چه بگویم ، من هم باید بچسبم به این رشته روانشناسی موسیقی یا حداقل وقتم را صرف علم انسان شناسی و فرهنگ جوامع بشری معاصر کنم . به هر حال ، برای کسی که مثل من عشق خدمت به انسان دارد، رشته احمقانه ای است .
بگذریم باید تو را از آخرین اخبار اینجا با خبر کنم ؛ همکارانت مرتب تلفن می کنند و حالت را جویا می شوند و می گویند جاسمن کی بر می گردد. در ضمن ، در مورد مطب ، باید بگویم که تا مدتی می توانند از بیماران تو مراقبت کنند اما اگر مسافرت تو خیلی طولانی شود باید پزشک دیگری به جای تو استخدام کنند. سعی میکنم تا مدتی با وعده وعید سرگرمشان کنم تا شاید برگردی اما جاسمن جان ، نگرانم که مبادا شغلت را از دست بدهی . منظورم این نیست که وقتی برگشتی شغلی نخواهی داشت ، چون می دانم می توانی به اشاره یک انگشت شغل دیگری دست و پا کنی اما بهتر است شغل خودت را حفظ کنی .
دیگر چی؟ تمام صورتحساب هایی را که رسیده بود پرداخت کردم. یک قبض غیر منتظره ای هم از اورژانس بیمارستان رسید که، خدایا ، اصلا حاضر نبودم حتی نگاهش کنم. به شرکت بیمه تلفن کردم و هر چه از دهنم در آمد به آنها گفتم و حسابی داد و فریاد کردم ، گفتم که بهتر است صورتحساب را بپردازند. کلی نامه و کارت از طرف افرادی مثل ، خانم فرانسیس کارسون ، گریگوری ها ، سو اسمیت ، اکیکو و مادرش رسیده و حتی نامه ای از استفانی الیاس آمده . می توانم همه را در داخل یه کیسه بزرگی بریزم و برایت پست کنم. روزنامه که هر روز می آمد تلفن کردم و گفتم فعلا نیاورند . اما اگر دوست داری ، می توانم روزنامه ها و مجله های پزشکی را برایت جمع کنم . علف های باغچه را کندم . گل ها زیباتر از قبل شده اند ، تاکسول و بلئو دلتنگت هستن اما خوشبختانه در گوشه ای آرام می نشینند . خدا شاهد است این اواخر کسی در رختخوابم نخوابیده .
بچه جان ، خیلی به خودت سخت نگیر. فکر نکن که چون پزشک هستی خیلی حالی ات می شود . و جواب همه سوال ها را می دانی ؟ فقط باید سعی کنی که از این غم و غصه رها شوی . بعد از رفتنت به آریزونا احساس کردم ، با آرامش به خانه بر می گردی ، اما حدسم غلط از آب در آمد . می دانم ، به گواتمالا رفتی که خودت را به جاستین نزدیک تر احساس کنی ! خوش قلب من ، اینجا محدودیت زمانی و مکانی برای با خود بودن وجود ندارد . دلم ، دیوانه وار برایت پرپر می زند. سعی میکنم صبر کنم و تحمل داشته باشم . به خودم می گویم به این سفر نیاز داری حتی اگر رفتن تو قلب من را پاره پاره کرده باشد. اما اگر مسافرت برایت ارامشی نمی آورد ، به خانه برگرد ، مجبور نیستم که به بیمارستان بگویم که برگشتی .

همیشه دوستت دارم

حاشیه : جوک جدیدی یاد گرفتم که شاید کمی قلقلکت بده و بخندی ؛ وقتی روی پایان نامه ام کار می کردم نوشتم : به کوتوله روشنفکری که از زندان فرار کرده چه می گویند؟ کوتوله دیوانه گمشده یا فراری .


موضوع : راهپیمایی به سوی بهشت

12 ژوئن 1997 ساعت 11:06

دوست عزیز ،

برای آشنایی با خارج از شهر ایکس چلتنانگو بیرون امدم . نامه ها خیلی دیر به دستم رسیدند . اما به محض دیدنشان ، شوق شنیدن صدای جذابت سراپای وجودم را در خود گرفت به همین دلیل ، سوار اولین اتوبوسی شدم که به کتسالتنانگو می رفت . البته دو ساعت طول کشید تا رسیدیم و به سرعت برق خودم را به مرکز مخابرات شهر رساندم . باور کن ، متوجه گذشت زمان نشدم ، ناگهان خود را آنجا پیدا کردم . کارمند دفتر ، تلفن شش شماره را گرفت و من توی کابین پریدم که با تو حرف بزنم ، که البته نبودی . اگر پیامگیر را گوش کردی فکر نکن مزاحم تلفنی بوده ؛ من بودم و هزاران کلمه و پارازیت و جمله های نا مفهموم دیگر.
نبودی ولی حداقل شانس این را داشتم که صدای تو را در پیامگیر بشنوم . البته ، صدای همیشگی ات نبود ، صدایی که انتظار شنیدنش را داشتم . از شنیدن پیام جدید خوشحال بودم اما بعد از شنیدن بوق که باید پیام میگذاشتم ، بلافاصله بعد از گفتن الو ، صدا در گلویم شکست و نتوانستم ادامه بدهم ، نه به این دلیل که نمیدانستم چه بگویم ، بلکه چون دیگر صدای آریا که می گفت :«در حال حاضر کسی در خانه نیست .» در پیامگیر نبود . گیج شده بودم . یادم می اید که یک روز ، بعد از ظهر ، شما دو نفر یک پیام در دستگاه پیامگیر ضبط کردید . اول تو با تقلید از صدای حیوانات شروع کردی و بعد موسیقی گذاشتی و بالاخره صدای شیرین و دلچسب دخترکم را در دستگاه پیامگیر پخش گذاشتی . گاهی ، با این که می دانستم کسی در خانه نیست، از بیمارستان به خانه تلفن می کردم فقط صدای عزیزش را بشنوم . امروز هم بعد از چهار بار که تلفن زنگ زد، انتظار داشتم صدای آریا را از آن سوی خط بشنوم ، اما پیام جدید ضبط شده تو را شنیدم .و به این خاطر گلویم خشک شد که نمی دانستم چرا صدای آریا در پیامگیر نیست .
لطفا این طور فکر نکن که از تغغییر صدای پیامگیر دستگاه توسط تو عصبانی و ناراحت هستم ، اگر من هم در موقعیت و شرایط تو بودم ، پیام را تغییر می دادم . هرچند می توانستی بلافاصله بعد از تصادف این کار را بکنی . خدا رو شکر که بعد از رفتن من این کار را کردی.
به هر حال ، عادت تلفن کردنم به تو این بود که می خواستم اتفاقی را که در آخرین شب دیدار من و الکساندر افتاده بود برایت توضیح بدهم. دوست دارم به دقت به حرفهایم گوش بدهی و در این رابطه بهتر قضاوت کنی .
شب قشنگی را شروع کردیم. الکس با عشق و علاقه شام مفصل و خوبی اماده کرده بود. باید اعتراف کنم که با پختن خورشت فسنجان من را خیلی تحت تاثیر قرار داد . حتی کتاب غذایی برای زندگی را که شیوه های تهیه غذاهای ایرانی بود ، به من هدیه داد . با تمام توانم ان شب سعی کردم حوادش دردناک زندگی ام را فراموش کنم و همان باشم که بودم .
نیمه شب رو اندازم را که خیس عرق شده بود کنار زدم ، تن داغ تب دارم را از رختخواب بیرون کشیدم . تنپوشی به تن کردم ، درست مثل مواقعی که تلفنی از بخش اورژانس بیمارستان احضارم می کردند. کلمه ای با الکس حرف نزدم . الکساندر خواب آلود بود ، با این حال ، با دستپاچگی پرسید که چرا ناراحتم ، چه اتفاقی افتاده ؟ پاسخی ندادم .حرف خوشایندی برای گفتن نداشتم . با این که خسته و خواب آلود بود ، باز اصرار می کرد که علت کلافگی و ناراحتی ام را برایش توضیح بدهم. اما از کوره در رفتم و با صدای بلند داد زدم :« این تو هستی که به کمک درس هایی که در کلاس های گروه درمانی یاد گرفته ای می توانی احساسات خودت را ابراز کنی و هیچ عکس العمل خشنی از خودت نشان ندهی و به درد هایی که داری غلبه کنی ، نه من.» الکس مثل همیشه ، بدون هیچ عکس العمل تند و یا پرخاشی گوش می کرد. من ادامه دادم: « چه جوری می توانی بعد از مرگ آریا طوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی در زندگی من نیفتاده .» و بدون این که منتظر جوابی از طرف او باشم ، به طرفش حمله ور شدم و گفتم :«برایم غیر ممکن است با مردی زندگی کنم که مسؤل مرگ فرزندم است.»
به من زل زده بود و رفتارش طوری بود که انگار حرف های من را نشنیده است خونسردی او من را عصبی تر کرد . دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم ، فریاد زدم ، گفتم :« برو گورت را گم کن ، از زندگی من برو بیرون !» با نگاهی ملتمسانه و درمانده نگاهم کرد و با خشم فرو خورده اش زمزمه ای کرد که دلم میخواست خفه اش کنم . بالاخره به حرف آمد و گفت :
«جاسمن ، ساعت چهار نصف شب است ، می شود تا صبح ، که زمان مناسب تری است ، صبر کنی تا با هم در این مورد صحبت کنیم؟!» هیچ وفت من و او موقع جر وبحث به یک اندازه عصبانی نمی شدیم . کمی به حال خودم برگشتم :«الکس می خواهم تنها باشم» و از خانه خارج شدم و شاخ و برگ های بوته گل های صد تومانی را از حرصم کندم و به زمین ریختم و از آن جا دور شدم.
هرگز نمی توانم این واقعیت را نادیده بگیرم که درر آن روز شوم و نفرت انگیز، او قرار بود از آریا مراقبت کند. با این که قلبا می خواهم او را ببخشم ، اما نمی توانم . هر چند در گذشته هم به آریا اجازه داده بوم که با بچه های همسایه بازی کند ، اتفاق بدی نیفتاده بود . می دانم که فقط یک حادثه بود و او گناهی ندارد . آن اتومبیل باید با همان سرعت می آمد و در آن زمان و در آن مکان و به آن جا می رسید. وقتی به یاد آن روز می افتم ، از درد کبود می شوم اما حقیقت این است که دیگر هرگز نمی توانم الکس را ببینم و آن روز دردناک برایم تداعی شود.
بعد از دریافت نامه تو و این که از من خواسته بودی به الکس نامه بنویسم نامه ای به او نوشتم و فکر می کنم تا حالا باید به دستش رسیده باشد . از او خواهش کردم رابطه عاطفی ای که بین من و او وجود داشت فراموش کند، اما همیشه به یادش هستم و به او فکر می کنم . سه روز پیش به طرف پوئرتوسی یلو راه افتادم ، از قله های کوه های مرتفع سوچوماتانز ، که هم مرز با ایکس چلتنانگوست، از میان گله های گوسفندی که در مراتع می چریدند و از کنار چوپان گله، که در زیر آفتاب چرت می زد ، گذشتم ، از میان دهکده ای عبور کردم که مردهایشان در هر سنی، لباس هایی متحدالشکل ، شلوار هایی با نوار سفید و قرمز ، پیراهن هایی با نوار سفید و یراق دوزی های قرمز پوشیده ، کلاه های کابویی به سر گذاشته و خورجین های یشمی براق روی شانه هایشان انداخته بودند. زنان ده نیز پیراهن های سنتی سرمه ای رنگ با لاتنه چین خورده و خوش دوخت و دامن های سرمه ای پوشیده بودند.
آن ها از دیدن غریبه رهگذر خیلی هیجان زده شده بودند و طرز احوالپرسی من باعث خنده و سرگرمیشان شده بود. بعد از رد شدن از ده ، تا مدتی ، تعدادی از پسران جوان ده به دنبال من تا نزدیک کوه آمدند. می توانستم در میان صدای خنده دسته جمعی آنها عبارت هایی مثل «خانوم خوشگله» را که به اسپانیایی می گفتند بشنوم. یکی از آن ها بیش تر از دیگران سعی می کرد توجه من را به خودش جلب کند . از میان درختان بلوط و درختان سرو ، که مثل دسته ای از رقاص های مارتاگراهام بودند، عبور کردم . از جویبار ها جست و خیز کنان می گذشتم با عبور از میان رودی که از آن جا می گذشت خودم را به آن طرف رساندم . بعد از ظهر بود، که مبدا من ، که صخره ای خشک ، در بالای درختان خوشبوی کاج بود ، نمایان شد. از فاصله ای دور، صدای دلنواز سنتور چوبی ای را شنیدم و این صدا من را یاد جاستین انداخت . پرتو با شکوه خورشید ، مثل نوارهای رنگارنگ سر تاسر ده را فرا گرفته بود. چشمانم را بستم و، شاید باور نکنی در آن شکوه و جلال طبیعت ، با تمام وجودم برای الکس دعا کردم که بدون من به آرامش برسد. و اشک های افسوس من از درد این دوری و فاصله زیادی که بین من و او به وجود آمده، بی اختیار روان شد . به خاطر روزهای پرباری که در کنار زراعین در مزارع گواتمالا کار می کنم خدا ر شکر می کنم. هر چند هر روز و هر لحظه ، بدنم در معرض آسیب ها بود اما تحملش آسان تر از غم و درد قلب شکسته ام بود . بدن شکسته درمان پذیر است. اما قلب شکسته را چه می توان کرد؟ آن جا توانستم با زانو زدن روی خاک کمی آرامش روحی به دست آورم.
می خواهم بدانی که روزی اگر به سیاتل برگردم، به خاطر توست ، «تو بهترین دوستم هستی و جای خواهرم هستی .» اما حالا ،باید این جا بمانم . شاید آنچه را در جستجویش هستم در گواتمالا به دست آورم. راهی که انتخاب کرده ام ، این احساس را به من می دهد که راهم، راهی است درست!
با عشق

خانوم خوشگله

در حاشیه : تانانگو در زبان جنگجویان سرخپوست مکزیکی بعد از سال های 1500 میلادی به معنی خانه ای در طبیعت است. بنابراین ، کوئتزالتنانگو یعنی «مکانی در کوئتزال». در این مکان پرنده نر سخنگویی وجود دارد با دم بلند سبز و طلایی ، که قبیله مایان ، آن را مقدس به شمار می روند و برایشان سمبل آزادی است و حتی تصویرش روی سکه ها و پرچم هم دیده می شود . وحتی وقتی به ایکس چلتنانگو رسیدم کشف کردم که ایکس چل یکی از رب النوع ها یا خدایانی است نظیر خدای زایمان . بنابراین ، ایکس چلتنانگو ممکن است به معنی خدایان یا خدای سحر و جادو هم باشد.

موضوع : شهر شانگهای
تاریخ : 27 ژوئیه 1997، ساعت 17:45

مدت ها بود به هر چایخانه ای که برای خوردن قهوه می رفتم فقط موسیقی جاودانی و غرور آمیز آمریکای لاتین را می شنیدم اما دلم می خواست به موسیقی موزارت ، که مورد علاقه ام بود گوش کنم. وقتی به کافه لافلور در مرکز توریستی غربی در آنتیگوا رسیدم ، خودم را به گوشه ای دنج رساندم و قهوه اسپرسو سفارش دادم و به محض این که قهوه را آوردند ، معطل نکردم و جرعه جرعه شروع کردم به خوردن آن. همان طور که داشتم با لذت قهوه را در دهانم مزه مزه می کردم ، جوانی که آمریکایی بود و صورتی سرخ داشت نزدیک شد و با همان لهجه ای که انتظارش را داشتم گفت :«سلام می گذاری کنار میزت بنشینم؟» سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و او هم دور همان میز نشست .به نظر می رسید جوان خونگرم و خوش مشربی است . بلافاصله هم خودش را معرفی کرد ؛ رندی گوستافسون تفنگدار دریایی سابق از ایالت آیداهو. هیکلی درشت ، با شکمی بر آمده از آبجو و با خنده هایی حاکی از سلامت جشم و جان.
وقتی می خندید با ضدای بلند می گفت :«یا مسیح» و دست هایش را چنان روی میز می کوبید و میز را تکان می داد که انگار زلزله شده . روحیه جوان ، شاد و پر نشاطش دلچسب و گیرا بود. قدرت تشخیص اش در شناخت آدم ها فوق العاده است، اگر ماجرای بازار مکاره مال فروشان را بشنوی که در واقع به راز بزرگ برنده شدن او در اسب سواری بر می گردد می فهمی که جوان بسیار سرحال و خوش بینی است . ماجرا از این قرار بوده که وقتی در مسابقه شرکت می کند و سوار اسب می شود ، می بیند تنها راه برنده شدنش این است که گوش اسب بدبخت را برای این که تند برود گاز بگیرد. برنده که می شود دست هایش را بالا می برد و از حضار تشکر می کند . و به ابراز احساسات آن ها پاسخ می دهد.
وقتی دور از وطنت ، در کشوری دیگر، هموطنی را در کافه یا قهوه خانه ای می بینی ، بخصوص اگر تنهایی سفر کنی ،مردم ، معمولا ماجرای واقعی زندگی شان را با صداقت و بدون نگرانی و حذف و اضافه برایت تعریف می کنند. همزبانی که در نقطه ای دور از آب و خاک و وطن زندگی می کند فرض را بر این می گذارد که طرف مقابل ، اورا درک و گفته هایش را باور می کند. در عین حال غالبا فکر می کنند که چون تنها سفر می کنی و ، به هر حال ، در سفر هستی ، وقت و فرصت زیادی داری. و از همه مهم تر این که فکر می کنند دیگر همدیگر را نخواهند دید و راز هایشان برملا نخواهد شد. و برای این است که دلشان را بی هیچ شاخ و برگی خالی می کنند . این بود که وقتی رندی سفره دلش را برایم باز کرد تعجب نکردم . در هر حال ، یک هفته بود که از همسرش دور بود ، اول، از داستان های خنده دار شروع کرد؛ داستان بازار مکاره . وقتی من دومین قهوه ام را تمام کردم ، رندی داشت آبجو چهارمی اش را می خورد ، گفتگویمان به شغل و کارو وظایف شغلی مان کشید و این که بعضی ها با تحمل سختی های کار گروهی آب دیده می شوند و بعضی ها با تعظیم و چابلوسی زندگی را می گذرانند . و رندی شروع کرد از خودش گفتن :
«گروه ما در ارتش بیش ترین تلاش را می کرد تا به منطقه اصلی جنگی برسد در هر حالتی می بایست گوش به زنگ دستورات می بودیم و آماده برای انجام وظیفه؛ چه در نیروی زمینی ، چه در نیروی هوایی و چه در نیروی دریای . وظیفه اصلی ما، متزلزل کردن روحیه دشمن بود . تخصص ما در حمله سریع به پیاده نظام ، جنگ های چریکی شبانه و شکستن دیوار صوتی بود . مجبور بودیم از عینک های مادون قرمز استفاده کنیم که در تاریکی شب همه جا را روشن میکرد و با استفاده از آن عینک ها به خوبی می توانستیم محل فرودمان را ببینیم . کوله ای با خود می بردیم که پر از فشنگ و کنسرو لوبیا بود . و البته تفنگ هایمان را حمایل می کردیم و با تمام این لوازم با چتر نجات در آن منطقه فرود می آمدیم . از ترس جان به سر می شدیم اما چاره ای جز اطاعت از دستور فرمانده نداشتیم. همیشه ، در هر گروهی ، فرد یا افراد شجاعی مثل خودم پیدا می شد که داوطلب کارهای خطرناک بودند . در هر مرحله ، شماره افرادی را که میکشتیم ، نگه می داشتم . می دانم که آدم حالش از شنیدن این بی رحمی ها بهم می خورد اما واقعیت این بود که انگار شستشوی مغزی شده بودیم و جز این فکری نداشتیم . هر کشته ای به منزله امتیازی بود که با آن به درجات بالا ارتقاء پیدا می کردیم و مدال افتخار دیگری به سینه مان اضافه می شد .» رندی ادامه داد:« حالا که من این جا نشسته ام همان سرباز گروهان 197 هستم و نسبت به آنچه کرده ام هیچ غرور وافتخاری احساس نمیکنم . وقتی به ارتش ملحق شدم یک بچه شهرستانی بودم اما در بیس و دو سالگی گروهبان یکم ارتش بودم .
بعد ها ، روزی با دختری به اسم هیتر بارنس آشنا شدم؛ زیبا ترین و ناز ترین دختری بود که تا آن روز دیده بودم . علاوه بر زیبایی ، زیرکی و هوش فوق العاده ای داشت . روزی از من پرسید که در دوران خدمتم در ارتش ، کسی را هم کشته ام؟ و من به نحوی ، بدون شرح جزئیات ، واقعیت را به او گفتم . همان بخشی که گفتم باعث شد که از من فاصله بگیرد و خیلی زود متوجه شدم که پیرو مکتبی عرفانی است. البته او هم در دروه دانشجویی اش با دختری از تبت هم اتاقی بوده که پیرو این مکتب بوده و چون او از این مکتب خوشش آمده ، به آن ها گرویده . بالاخره کار ما به آنجا رسید که با من معامله ای کرد ، او گفت ، اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم ، باید با مکتب آن ها آشنا شوم ، در واقع ، به گروه آن ها ملحق شوم و در معبد آنها به مدیتیشن بپردازم .
«با شنیدن پیشنهادش چنان جا خوردم که تصمیم گرفتم او را ترک کنم . اما بعد به این فکر افتادم که به او رشوه بدهم و با او یک بار برای مدیتیشن به معبد بروم و قال قضیه را بکنم . تمام ماجراکاملا مخفیانه بود ، چون اگر اعضای گروه با خبر می شدند ، کارم تمام بود. به هر حال ،اول ، از روی احساسات و فکر تن دادن به نوعی بازی شروع کردم ، اما، شاید به نظرت خنده دار و مضحک بیاید ، بعد از مدتی انگار نور عجیبی به دلم تابید . خلاصه ، آن تابستان ، مثل باد گذشت و در یکی از روزهای آخر تعطیلات تابستانی ، که بهترین روزهای تابستان بود ، با آمادگی ام برای سفر به تبت او را شگفت زده کردم . آن جا دوره فشرده ده روزه مدیتیشن را به آخر رساندیم . در هفته اول این دوره ، نگاه من به زندگی کاملا تغییر کرده بود .
به همین دلیل ، با آگاهی و رضایت قلبی از ارتش کناره گیری کردم و در همان معبد جوخانگ ، از او تقاضای ازدواج کردم .
«ازدواجمان به رسم آنها در لهاسا انجام شد و بعد هم به خاطر پدر و مادرمان مراسم ازدواجمان را در کلیسا تکرار کردیم . از آن موقع دو سال می گذرد و من با گروه صلح بین المللی همکاری می کنم اما به زودی به خانه مان بر می گردیم ، چون من و هیتر در انتظار تولد فرزندمان هستیم .»
آماده بودم به او تبریک بگویم و خودم را وادار می کردم لبخند بزنم که رندی داستان دیگری راجع به مبتلا شدنش به زوزه میمون در اِل پتن را شروع کرد، آن هم قبل از این که به هدف اصلی اش از بازگو کردن داستان قبلی برسد . و بلافاصله هم به موضوع دیگری پرداخت و گفت:» خانم، می تونم از شما سوالی بپرسم ؟ شما خانم با شخصیت و خوبی به نظر می رسید ، چرا با این که در سفر هستید این قدر غمگین و افسرده اید؟ می توانم پیشنهاد کنم برای مدیتیشن به آن صومعه ای که من و هیتر رفتیم بروید؟
جواب ندادم ، اما لحظاتی به او خیره نگاه کردم . هیکل درشتش را چرخاند و ادامه داد:« می توانید در جوابم بگویی ، بچه پررو ، به تو مربوط نیست که به کار من دخالت می کنی. اما هر اعتقاد و مسلکی هم داشته باشید با مدیتیشن قابل مقایسه نیست . مدیتیشن افق تازه ای به زندگی ام بخشید . و باعث شد خودم را بیش تر و بهتر بشناسم . من را ببخش که این پیشنهاد را به تو می کنم ، معمولا با غریبه ها نمی توانم خیلی راحت حرف بزنم ، اما با شما خیلی راحت و بی پروا حرف زدم ؟»
به رندی نگاه کردم . من هم به اندازه او دستپاچه شده بودم، اما سعی می کردم با بیانی گرم ، سکوتم را بشکنم . دست هایش را میان دست هایم گرفتم و فقط گفتم؛ ممنونم. او هم اسم معبد ر روی دستمال کاغذی نوشت و به من داد. بعد ، از هم خداحافظی کردیم.
برای همین ، دوست عزیز ، دوستت دارد به شانگهای می رود . ای کاش می توانستم شکوه کوه های هیمالیا و لحظات مدیتیشن را برایت توصیف کنم ، امیدوارم که بتوانم با این روش ، مرگ آریا را بپذیرم فقط این را می توانم بگویم که «من حاصل پیوند دو انسان مهاجری هستم که برای بدست آوردن فرزند و زندگی بهتر مجبور به ترک زادگاهشان شدند.»
شاید بتوانم نشانه های از هویت خودم را در این مکان جدید به دست بیاورم . جایی که درآن می توان به زندگی برگشت.
می دانم که از توجه من به این مکتب بودیستی تعجب کرده ای! حق داری، یادت می آید از اول مخالف آشنایی من با کارلوس بودی ؟! به خاطر هوا داری اش از آن مکتب فلسفی «مجسمه بلاهت!» صدایش می زدی . آن مکتب فلسفی که به آن معتقد بود ! علاوه بر این ، تو بیشتر از هر کسی می دانی که چه شور و هیجانی دارم . یادت می آید برای به دست آوردن ناچیزی در دانشگاه چه دیوانگی کردیم؟ البته تو زودتر از این کار صرف نظر کردی یادت می آید به عنوان مربی ساعت ها در آب ماندیم تا حس غریب مدر آب ماندن را تجربه کنیم؟ آن دو ساعت که در آب بودیم ، به نظر می آمد که تمام نخواهد شد. در اعماق آب ، تنها صدایی که می شنیدم ، کلمات نافهمومی بود که هیچ گونه درکی از آن نداشتم ، مثل داستان های خیالی و مبهمی که کارلوس تعریف می کرد .
هنوز هم آشفتگی های فکری آن روزها را دارم! شاید با خواندن این نامه با خودت فکر کنی که چرا من به تبت می روم ، برای این که در سکوت ، خودِ گمشده ام را پیدا کنم با اقامت در گواتمالا توانستم با زندگی خارج از درونم آشنا شوم. دیدن انسان های مهربان ، خونگرم ، ساده و روستا های دور از سر و صدا و شلوغی شهر ، در ذهنم دریچه به دنیایی دیگر گشوده شد و حالا آماده ام تا آنچه را در تنهایی در صحرای سونوران جستجو کرده و نیافته بودم در درون و عزلت به دست آورم . اول به ایلت چنگ دو در چین می روم ، آن هم ، با بلیط یکسره ام به دور دنیا، و بعد برای رفتن به لهاسا ، برنامه ریزی می کنم . احتمالا آن جا «ای –میل» امکان پذیر نیست ، برای همین، می توانی به آدرس زیر برایم نامه بنویسی :

Poste Restante

Lhasa Main post office

Tibet,

China
با عشق ،
جاسمن
موضوع:شانگهای

1997/29/7 ، ساعت 10:08


آه کودک من، کودک نازنین من

خورشید با غروبش کوهستان را نورانی کرده است

برای روح تو.

چه شد که از خنده های تو محروم شدم؟

آه کودک من ، کودک نازنین من

چه شد که ناگهان در صخره های زندگی

چنین سرگردان ماندیم

بی انعکاس صدای تو


ایروکوئیس پره یر

(ترجمه پاتریشا بنتون)
دکتر خوشگله،

سعی می کنم درک کنم . بیش از بیست سال است که تو بهترین دوستم هستی. معمولا می توانم کارهایی را که انجام می دهی از قبل پیش بینی کنم . اما باید اعتراف کنم که این بار باعث سردر گمی ام شده ای . راستش پیش بینی می کردم که به زودی برگردی . می دانم که سفر به تو آسودگی خاطر می دهد ، و فرصتی است برای رها شد از درد و دور بودن از خانه ای که پر از خاطراتی دردناک است ، اما فکر نمیکنی که سه ماه دوری و سفر کافی است؟؟ چرا فکر میکنی ، می توانی جواب چراهایت را در آن مزارع و میان بومیان آن جا که حتی زبانشان را نمی دانی ، پیدا کنی، در حالی که این جا دوستی داری که حاضر است تمام عشق و زندگی اش را به پای تو بریزد و در کنارت باشد؟
و حالا، تازه، می خواهی به تبت بروی ؟ نکند هنر پیشگان معروف و ثروتمند فیلم های هالیوودی هیپنوتیزمت کرده اند؟ آن ها که برای رهایی از مشکلات و شکست های روحیشان ، بر خلاف ظاهری موفق، در مقابل دالایی لاما زانو می زنند و خوردن چای و کره گاو میش را راه رسیدن به مقام والای روحانیت می دانند؟ به نظر می آید که باید یک بار دیگر تو را از زیر نفوذ افکار کارلوسی بیرون بکشم . عزیز من ، مصیبت و درد باید ما را به هم نزدیک تر کند نه این که تو را از ان جا که به آن تعلق داری هزاران فرسخ دور کند ! نکند فکر می کنی تو تنها کسی هستی که بعد از مرگ آریا ، دنیا و زندگی ات عوض شده است؟ الکس و من ، هزار تکه شده ایم، نیاز داریم که در کنارمان باشی . نمی توانم باور کنم که مارا به حال خودمان رها کرده ای و رفته ای ! حتی دل و دماغ آن را نداشتم که به نمایشگاه بزرگ آتلانتا بروم، آن وقت می بینم که تو به قول خودت دور دنیا سرگردان هستی؟
امروز اتفاقی ، این دعای ایروکویس را پیدا کردم که واقعا تسلی بخش حال من است بعد از مرگ آریا . دلم می خواست تو هم آن را بخوانی . تمام سعی و تلاشم را میکنم که صبور باشم ، اما تصور نمی کنم بدون وجود تو بتوانم این مصیبت را تحمل کنم . به خاطر خدا باور کن که حتی بدون تو نمی توانم در سیاتل بمانم . جدا دیگر نمی خواهی برگردی؟






تـــــــو را به رخ تمام شقایق ها میکشم و میگویم...
آری
تا گل من هست زندگیــــ ـ ـ ـ باید کرد ...

لمس واژه ی عشق (ساحلی کاربر انجمن)

http://www.forum.98ia.com/t492087.html




ویرایش توسط نی نی توچولو : ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۰ قبل از ظهر
نی نی توچولو آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۱ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
amozhgan آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 20 تا 29

حضور و یاد اوست. این که وسایلش را ببینی و بدانی که او دیگر نمی تواند آن ها را لمس کند دردناک تر از آنچه فکرش را بکنی .مسیری را که صبح ها از آن به محل کارم می رفتم عوض کردم تا از جلو مدرسه او رد نشوم .کاری کردم که فروشگاه مواد غذایی محل را نبینم .برای رفتن به بیمارستان مسر پیچ در پیچ پارکیگ زیرزمین را انتخاب کردم تا مجبور نباشم از جلو کودکستان دانشگاه رد شوم. همه آن بچه ها زنده اند و نفس می کشند.
وقتی چند هفته بعد از سرگردانی و این طرف و آن طرف رفتن امیلیا دُرو کلید کلبه اش را که در آریزوناست کف دستم گذاشت با آب و تاب راجع به این منطقه حرف زد می گفت بعد از طلاق دردناکش توانسته این جا در صحرای سونوران آرامش دلخواهش را به دست بیاورد .به من پیشنهاد کرد تا هر وقت که بخواهم این جا بمانم شاید کور سوی امیدی در دلم بتابد .چنان ناامید بودم که توان انجام دادن هیج کاری را نداشتم .باید از تمام چزهایی که من را یاد ان حادثه هولناک می انداخت فاصله میگرفتم. من که هیچ وقت گذارم به صحرا و بیابان نیفتاده بود نمی دانستم تصور کنم که چطور می توان در چنین جایی به آرامش دست یافت.اما حالا باید اعتراف کنم که ان جا برای اندکی ارامش روزنه امیدی وجود دارد .آفتاب داغ و سوزان شنزار سخت و ناهموار کاکتوس های خاردار وو تک افتاده گیاهان خشک و تشنه این فضای خالی از همه چیز و به طور کلی این چشم انداز خشک و بی آب و علف تمثیلی از زندگی من است .اما بدان که سفر همیشه برایم تسلی بخش بوده تو خودت یک بار به من گفتی اسمش را گذاشته ای مسکن دلخواه من. برای همین حالا این جا هستم .امیدوارم من را درک کنی.مبادا فکر کنی می خواهم تو را از خودم دور کنم. دوستت دارم بسیار سپاسگزارت هستم با اطمینان و با تمام وجودم می گویم که اگر کورسوی امیدی وجود داشت تا خودم را در سیاتل بیابم و مرهمی بر زخم دلم بگذارم این با بودن در کنار تو میسر بود.
بگذریم وقتی راهی صحرای آریزونا شدم انتظار با چشم اندازه های تیره و تار و غبارآلود و کسل کننده ای روبرو شوم .نمی دانستم این جا به جز کاکتوس و گل های خاردار گل های زیبایی هم وجود دارتد. تو این را می دانستی؟ گل پامچال ،خشخاش ،گرگر،سوسن و گل های بسیار دیگری که اسم آنها را نمیدانم .زنبور هم در صحرا هست.آن ها هر کدام تک و تنها در حفره هایشان می کنند . خانواده هایی که در صحرا ی آریزونا زندگی می کنند باید انبردستی به همراه داشته باشند چون دائم نگران خارهای گزنده کاکتوس ها هستند که با اندکی غفلت تیغشان در تن و بدن فرو می رود.کاکتوس های گوناگون بوته ای شاخه دار بلند کوتاه و انبوه آنچه در این جا جذابیت بیش تری دارد تیره های مختلف کاکتوس هاست. هر نوع کاکتوس که تصور کنی این جا وجود دارد .نوعی کاکتوس وجود دارد که به خرس اسباب بازی معروف است چون مثل خرس اسباب بازی بچه ها پشم آلودست .و یا کاکتوسی به نام مداد که طول شاخه هایش به قلم هایدرشت شباهت دارد یا کاکتوسی به نام شیطان که می گویند .ناغافل در مقابل آدم ظاهر می شود !کاکتوس ها هم مثل انسان ها ستون فقرات تخمدان ...و دارند.
افسوس این جا آرامش ندارم وفقط مثل این است که وارد کلیسای بزرگ و با شکوهی شده بام. می توانم معماری اش را تحسین کنم.محو تماشای شیشه کاری رنگی و پرنقش و نگار ساختمان شوم. حتی ارزش نقاشی های نابی را که عیسی مسیح را پیش از مصلوب شدن نشان می دهند درک کنم.اما راستش از زیبایی خشک و ملال آور بیابان نفرت دارم.
هفته آینده به بلندی های گواتمالا خواهم رفت .از همان موقع که جاستین برایم از دوره فعالیت خود در گروه صلح می گفت دوست داشتم دهکده اش را ببینم.بیش تر از آن دوست دارم محلی را که از نظر جاستین بسیار با اهمیت بود ببینم. می دانمآن جا به او نزدیک تر خواهم تر خواهم بود. آن جا قصه زندگی دخترمان را برایش تعریف خواهم کرد.
دوستت دارم
زنبور صحرایی تو
می توانی با من به آدرس زیر در گواتمالا تماس بگیری
jasmine talahi
lista de correos
Quetzaltenango
Guatemala
21 آوریل1997
مامانی جونم
35 سال از آن روز که بریا آخرین بار وی عطر گلاب و سیگارت را با ولع به سینه فرو بردم می گذرد .اما هنوز تصویر تو را به همان روشنی و وضوح در برابر چشمانم می بینم .حالا دیگر من بزرگ شده ام. در آغوش گرم و پر مهر تو مامان و بابا سال هاست با من قهر کرده اند تنهایم گذاشته اند .نه کلامی نه مهری نه عشقی از من نا امید شده اند با من قطع رابطه کرده اند ترجیح می دهند در آمریکا باشم تا در ایران حتی یک بار هم برای دیدن آنها به ایران نیامده ام .شاید این به بی وفایی و خیانت تعبیر کرده اند .باید به تو اعتراف کنم که ایران روی این کره خاکی آخرین جایی است که به آن احساس تعلق می کنم. حالا که تو آن جانیستی دلیلی ندارد که به ایران بیایم .
آه مادربزرگ عزیز و خوبم زبان رمزی بین خودمان را فراموش کرده ام .اما با این حال احساس می کنم تو زبان من را درک می کنی.به من بگو چطور این خبر دردناک را برایت تعریف کنم؟ اما می دانم که می توانم سفره دلم را پیش تو باز کنم .هنوز که هنوز است .فکر تو به من آرامش می بخشد .باید به تو اعتراف کنم که در آمریکا آن زندگی آسوده و دلنشینی که برایم آرزو می کردی نصیبم نشد .دخترک خوشگلم که عقل و درایت عشق به گل سرخ را از تو به ارث برده بود از دنیا رفت .مامان دخترم را حتی قبل از این که به دنیا بیاید ترک کرد .مادربزرگ آمریکایی پیر و علیلش قدرت آن را نداشت که به آریا رسیدگی کند.می دانم اگر تو بزنده بودی از او نگهداری می کردی نمی گذاشتی از دست برود .
یک روز وقتی سری به نهالستان و گلفروشی محل زدیم آریا محو تماشای گلبزگ های سرخ تیره شده بود .چشم هایش را بست و آن ها را با تمام وجودش بو کشید.و اصرار و التماس می کرد که درخت انار را به خانه ببرریم ودر باغچه بکاریم .که البته همین کار را هم کردم. این نشانه ای از پیوند روحی او با تو بود. پیوند روح او با روح بزرگ تو .مادربزرگ عزیزم که پیوندی است به وسعت عشق افسوس که دخترکم هرگز میوه آبدار و گوارای درخت انارش را بخورد .به یاد دارم که انار را با دست های ناتوانت که به شدت درد می کردند و بیماری آرتروز مچاله شان کرده بود می شکافتی و دانه های قرمزش را در دهانم می گذاشتی.
چه آرزوهایی به باد رفت.مامانی جون!؟چیزهای زیادی هست که برایت بگویم اول این که در کنار تو بود که از آب وگل در آمدم و ای کاش در آن سال های طولانی جدایی دست کم می توانستیم هر از گاهی دیداری تازه کنیم.آن لحات کوتاه دردناک پشت تلفن پر از اختلال آن قدر نادر و آن قدر ناکافی بود که نمی توانستم احساس واقعی ام را نسبت به تو بیان کنم یا از زمانی بگویم که بیمار بودی و من آرزوی پرستاری و نگهداری از تو پرپر می زدم اما کاری از دستم بر نمی آمد.افسوس بهتر است هیچ نگویم .مهم تر از همه این که فقط امیدوارم این را بدانی که تو همیشه با تمام وجودم دوستت داشته ام و تا ابد فراموشت نخواهم کرد.
یاسمن تو
1 مه 1997
اریا عزیزترینم
مامان همین حالا با واپیما در سرزمینی به زمن نشست به اسم گواتمالا که یک از کش.رهای آمریکای مرکزی است .بین آمریکای شمای و جنوبی.درست پایین کشور مکزیک .سفرمان را به اوکزاکا یادت می آید؟ آن کلاه لبه پهن اسپنیولی را به سرت گذاشته بودم که از افتاب سوزان آن جا در امان باشی؟ خیلی کوچولو بودی اما شاید هنوز هم مه چیز را به خاطر داشته باشی مامان روز تولدت را فراموش نکرده .چطور ممکن است یادش برود ؟ روز تولد تو بهترین روز عمر من است .برای روز تولدت از هر گوشه و کنار تحفه و هدیه جمع کرده ام .بیا دخترم هر جا هستی بیا بگذار ببینمت .بگذار دوباره در آغوشت بگیرم.بیا که دلم برایت تنگ شده است.بیا . بیا.
عشق من عشق من عشق من
ماما

4 مه 1997
جاستین عزیزم
مسافرت با اتوبوس در ان سرزمین عجب کار سختی است . اول از همه تحمل پرخاش ها موقع اسم نویسی در ترمینال است.بعد وقتی مقصدت را گفتی مامور سری تکان می دهد و تا می آیی ببینی چه خبر است.چمدانت را به یک چشم به هم زدن مثل سیب زمینی داغ دست به دست می کند و به شاگرد راننده می دهد تا او آن را بالای سقف اتوبوس بگذارد.
لابد تعجب می کنی که من این جا چه می کنم؟دارم به ایکس چلتانگو می رود همان جایی که تو رفتی.از پله های اتوبوسی بالا می روم که شبیه اتوبوس مدرسه دران بچگی من است اتوبوسی با نقش ی پرنده آبی رنگ و یک پلاک در قسمت بالای صندلی راننده که نشان میدهد اتوبوس به کجا تعلق دارد مدرسه ایالات آلامدا سال 1996.
شاید با خودت فکر کنی چرا حالا؟خیلی دیر کرده ام آیا این کار باعث اضطراب من شده؟جاستین حرف های زیادی دارم که باید تو بگویم و احساس می کنم که در این سرزمین که تو دو سال پربارتر از زندگی ات را در آن گذارندی به تو نزدیک تر هستم به تو نزدیک تر هستم و می توانم آسوده تر با تو درد دل کنم.اما کجا شروع کنم و این شش سال آخر را چطور برایت توصیف کنم.شاید دیوانگی باشد اما اطمینان دارم کاری که می کنم درست است.
صندلی های این اتوبوس سه نفری است اما گاهی که بچه ها روی زانوی مادرشان می نشینند چهار پنج هم می شود.وسط راهروی اتوبوس جا آدم های نگونبختی است که از بس میله های بالا سرشان را محکم می گیرند پوست بند انگشتانشان مثل صدف باد می کند .نگاهشان که می کنم می بینم کثل دانه های ذرت چنان به هم چسبیده اند که هیچ راهی بریا بیرون رفتن از آن جا وجود ندارد .اما با این احوال شاگرد راننده به طرزی باور نکردنی مثل ماهی ای که از میان انبوه جزه ها بگذرد .از لابه لای جمعیت میگذرد کرایه ها را میگیرد و بعد به عقب اتوبوس می رود و از آن جا خود را به سقف اتوبوس می رساند و آن وقت به حالت سینه خیز به سمت جلو اتوبوس برمیگردد و دوباره از در جلو سردر می آورد .
اتوبوس گاهی درمیان راه توقعی کوتاه می کند و همزمان دخترها و پسرهای جوانی که فروشنده های دوره گردی اند با خوردنی ها و نوشیدنی های داخل طبق های روی سرشان مثل مور و ملخ به سمت اتوبوس هجوم می آوردند و فریاد می زنند ای پدر مادر کلوچه کلوچه .آب آب و آن ها که زرنگ ترند خودشان را به پنجره اتوبس می رسانند و زا آن جا خوردنی هاو نوشیدنی هایشان را عرضه می کنند .معمولا چند اسکناس بین دست ها رد و بدل می شود.
جاستین آن مهمانی ای که گرفتیم و اسمش را قصیده ای بریا جنین گذاشتیم یادت می آید؟ حالا چقدربچه گانه به نظر می آید واما من و تو از عشق سرمست بودیم تو همیشه می دانستی که چطور من را خوشحال کنی....
دو طرف اتوبوس زرد رنگ را با نقش های قرمز روشن تژئین کرده اند و با حروف سبز رنگ روی آن نوشته اند عشق ممنوع .آن روزها اگر می فهمیدی که عشق ممنوع ما چطور پیوند من را بریا همیش با خانواه ام قطع کرد جتما مجبورم می کردی که ترکت کنم .و اگر چینی اتفاقی می افتاد دیگر آریایی در کار نبود آریا نبد آریا نبود.
درحالی که محو تماشای شیشه سیاه و براق جلو اتوبوس و انعکاس جمله خدا با من است بودم آرزو کردم که ای کاش می توانستم وجود خدارادر خودم حس کنم. و حقیقت این است که من هرگز ایمان تو را درک نکردم نه تنها به خدا بلکه به هیچ چیز دیگر.
تقریبا روی تمام سایل نقلیه عمومی در گواتمالا جمله های مذهبی نوشته شده راستی 20 سال پیش هم همین طور بود؟ چقدر مضحک و نا معقول است که عکس مریم مقدس و تصاویر شهوت انگیز را در کنار هم روی بدنه یک اتوبوس نقاشی کنند ! اگز من اتوبس بودم کدام شعار بر پیشانی من نقش می بست تا دیگران ببینند ؟
آریا تلاهی آوری را هم در دهم مه 1991 بدنیا آوردم. در هفته اول بارداری کم کم داشتم امیدم را برای به دنیا آوردن او از دست می دادم بخصوص که اطرافیان همگی می گفتند دکتر باردار قبل از موعد وضع حمل می کند .اولین دردهای زایمان اواسط پخش ساعت 11 شروع شد.اول احساس کردم چیزی در بدنم کشیده می شود دوتی را که درس مثل مادری شده بود که چشم به راه بچه باشد بیدار کردم .او با عجله حمام و وان آب گرم را آماده کرد .خودم وسایل بیمارستان را از چند هفته قبل آماده کرده بودم. دوتی بلافاصله امپرمپتو شوپن را گذاشت ماساژور کشیک را با بلندگو خبر کرد و همه این کارها را با چنان شور و حرارتی انجام داد که گامان می کردم فقط تو می توانی از عهده آن ها برآیی .
دوتی در فاصله دردها موهایم را شکست و کمک کرد که پیژآمای ابریشمی آبی رنگی را که تو در کریسمس به من هدیه داده بودی بپ.شم عشق من متشکرم که به فکر من بودی و این پیژامای ظریف و قشنگ را که مناسب چنین زمانی است بریام تهیه کردی .پیژآما را هنوز دارم و دوتی هر وقت که درز و سوراخ های آن را می دوزد .از سر درد آه می کشد.ماساژور بعد از این ارهای اولیه از راه راه رسید با حرکات موزون و پر قدرت انگشتانش شکم ام را ماساژ داد. دستهایش را در مسیر درد وبه حرکت در می آورد .پاهای متورم ابروهای درهم پیچیده و چین و چروک های صورت و پوست سرم را ماساژ داد تا از درد طاقت فرسا بکاهد یادم داد که در فاصله دردها نفس عمیق بکشم .تاکسول و بلئو آن دو گربه از ترس جیغ های شدید من زیر کاناپه قایم شده بودند .راستش بیش تز شبیه خون حیوان بودم تا انسان .
وقتی به بیمارستان رسیدیم کیسه آبم پاره شد.چون نمی توانستم تصور کنم که کارها به طور طبیعی پیش برود بلافاصله سفارش کردم با تزریق نخاعی بیهوشم کنند .قبل از این که دکتر بیهوشی برسد دردهای وحشتناک و تحمل ناپذیری تمام بدنم را در خود گرفت به طوری که دیگر تاب و تحمل دست های خانم ماساژور را هم نداشتم می خواستم او را چنگ بزنم طاقت این را نداشتم که کسی به بدنم دست بزند دوتی مجبور شد از او بخواهد که اتاق را ترک کند اگر چه دیر شده

amozhgan آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۷ بعد از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
amozhgan آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 150 تا 159

البته باید بکویم که وجود الکس هیچ دردی را دوا نمی کند او بی صبرانه و غمگینانه به امید بازگشت تو.روزها را به شب وشب ها را به صبح می رساند .دائم در این فکر است که تو ممکن است بدون او زندگی کنی. برایت نامه های طولانی می نویسد و اکثرا قبل از این که آن ها را پست کند پاره اشان می کند.شکر خدا که نامه ها را پاره می کند!میدانی که آد بذله گو و شوخ طبعی هستم اما دیروز با تمام قدرت سر الکس داد زدم: آدم های سرکوب شد و شکست خورده همه شان مثل هم هستند !لطفا به خاطر خدا و به خاطر من دست از این اداها بردار و به او نامه بنویس.
به هر حال دلم یک جورایی گواهی می دهد که جاسمن که من دوستش دارم و می شناسمش چند هفته دیگر به خانه برمی گردد.می دانی عزیزم آن چیزی که در دوستی و رفاقت مهم است این که در غم شادی همدیگر شریک باشند .مدت ها قبل از آن موقعی که پدر و مادرت تو را دختر خوانده شان می دانستند و دوست داشتند جزو وواثتشان باش .حالا دست از یاغیگری بردار و به خانه برگرد در غیر این صورت زیر پایت رررا جارو می کنم و با الکس دوست می شوم .چنین کاری صورت خوشی ندارد جالب هم نخواهد بود چون نامه های پر شور من مثل شعرهای نپخته الکس آبکی و تحمل ناپذیر است.
دوستت دارم و دلم می خواهد که برگردی.
«از دور می بوسمت »دوت
فصل سوم

15ژآنویه 1997
الکساندر عزیزترینم.
یکشنبه است ساعت 9:30 بعد اظهر تنهایی در کتابخانه نشسته ام و به تو فکر می کنم .گرمای هیزمی که در شومینه می سوزد با نوای دلنواز و لذت بخش آهنگ پرونگرو که تو ان را به من داده بودی باعث شده قلم کلمات رابا حرارت بیش تری روی کاغذ نقش کند .گربه ها کنار پایم لم داده اند و آریا غرق در خواب است .امروز روزی است که شش ماه از چهل و شش سالگی ات می گذرد .به خاطر شش ماه اول یک تکه کیکی شکلاتی زنچبیلی می خورم ویک لیوان از تاونی به سلامتی تو می نوشم .می توانم تو را در آن جا در آن نیمه زمستان مجسم کنم که برای گرم کردن خودت چای داغ می خوری و احتمالا در آشپزخانه در کنار مادرت هستی و با شور و علاقه با او حرف می زنی گفتگوی مادر و پسر حتما لذت بخش و سیر نشدنی است .در حالی که پاپا پدرت جلو تلویزیون بی اعتنا به این چهل وشش سالگی و نیمی که از عمرت گذشته توی مبل لم داده و غرق در تماشای برنامه های تلویزیون است.
به من وآریا در تعطیلات کریسمس که با خانواده تو گذراندیم خیلی خوش گذشت .چه لذت بخش بود دیدن تو که هنوز مثل بچگی هایت در کنار پدر و مادرت خوشحال وسرمست بودی .در عین حال به این فکر می کنم که تو خارجی خوش فکر و آگاه توانستی از محدوده کوچک خیابان های زادگاهت پت فراتر بگذاری . ه رویای بزرگت جامه عمل بپوشانی. آریا هنوز به یاد آن رزی است که با پدرت سوار تراکتور شد از دیدن مزرعه چقدر ذت برده بود .دیدن پدر و مادرت و تلاش آن ها برای دانستن این که آیا فرهنگ جدید فرزندشان را که از زادگاهش دور شده و پا به دنیای بیگانه ای گذاشته تغییر داده یا خیر همه برام جالب و به یاد ماندنی بود در کنار آن ها من آرزو می کردم چنین رابطه ای با پدر و مادر م داشتی. باید اعتراف کنم که غم انگیز است که آن ها با طرد کردن من در واقع نوه شان را هم با بی رحمی طرد کردند. و در تصمیمی که گرفته اند پا فشاری می کنند .جتی با آگاهی از این که نوه شان ضربه جبران ناپذیری خواهد خورد آن هم به این خاطر که دخترشان زندگی غربی را ترجیح داده است.
فکر نکن که از بی عدالتی خانواده ام می خواهم شکوه کنم .بر عکس می خواهم بدانی که از یان به عنوان انسانی فوق العاده باعث شدی سختی های چند سال گذشته برایم تحمل ناپذیر شود . زندگی ام را به نوعی دگرگون کردی به خاطر این دوستی و رفاقت جشن بگیرم امروز بعداظهر بعد از سال ها که از مرگ جاستین می گذرد احساس شادی در وجودم بیدار شد و تکانم داد و می دانم که برای تو دوست داشتنی زنی با یک فرزند کوچک کار آسانی نیست و خوشحالم که تو با احساس آرامش و اننیت در مقابل آریا درباره جاستین حرف می زنی و یا داستان های جالب و مشوقانه می گویی .مادرت چندین بار به من گفته است که روزی به او گفته ای که هرگز نمی خواهی بچه داشته باشی ولی وقتی داوطلبانه حاضر شدی هر هفه آریا را به کلاس هنر ببری و یا دوشنبه شبها که مجبور بودم تا دیر وقت در مطب بمانم از آریا مراقبت می کنی خلی تعجب کردم حتی من ومادرت به خاطر این داستان کلی با هم گفتیم و خندیدیم.
عزیز دلم دوستت دارم نه به این خاطر که با مهربانی دستم را گرفتی و روحیه از دست رفته ام را به من برگرداندی و با آریا مثل پدری واقعی رفتار کردی بلکه به دلایل بسیاری که وقتی فکر می کنم بلافاصله 46 دلیل تحسین برانگیز در ذهنم شکل می گیرد:
1-به خاطر انعکاس زیبایی درونت در چشمان آبی رنگت.
2- به خاطر قدرت فوق العاده ات در انتقال سریع فکرت .مثلا می توانی در حین این که در مورد عزل شده سومالیا حرف بزنی بذله گویی هم بکنی .
3- به خاطر این که در نهایت آرامش و سکوت می توانی پرهیجان و احساساتی هم باشی.
4- به خاطر دل پاکت که چون جواهر کمیاب است.
5-به خاطر هماهنگی و توازنی که در هر کاری داری.
6- به خاطر پرسش عایت که پر از بینش و آگاهی است.
7-چون شنونده ای با حوصله و فوق العاده هستی.
8-چون در مزرعه بزرگ شده ای رفتار مردی با صلابت را داری و
9-به خاطر دستان پرقدرتت در ماساژدادن وقتی خستگی مرا در می آورد.
10-به خاطر لهجه ات در انگلیسی حرف زدن.
11- به خاطر علاقه ات بریا شناخت ایران .سرزمینی که هرگز ندیده ام با این که سرزمین مادری من است و تو داوطلبانه می خواهی من وآریا را به آنجا ببری.
12- به خاطر آغوش مهربانت.
13- به خاطر هیجان مسری ات هنگام خواندن مقالات روزنامه نیویرک تایمز
14 به خاطر کتاب ها خواندنی که به من داده ای.
15 به خاطر سی د های موسیقی فوق العاده ای که برایم خریدی.
16- به خاطر انعطاف پذیری ات .
17-به خاطر عشقی که با ظرافت و دلچسبی به من می دهی.
18-به خاطر داشتن رفتار مهربانانه با گروه های مختلف مردم و حس دلجویی از آن دسته از افرادی که از کشورشان دور هستند.
19 -به خاطر بدن سالم و ورزشکارت.
20-چون بهترین آمزگار هستی
21-به خاطر نامه های دلگرم کنند های که برایم می نویسی
22-به خاطر اعتقادی که از همان اولین لحظه اشنایی به رابطه مان داری
23-به خاطر حمایت و پشتیبانی از دوستان و خانواه ات.
25-به خاطر برخورد منطقی و ارام با مسائل و مشکلاتی که در زندگی با آن روبرو می شوی.
2-به خاطر بردباری و حوصله ات وقتی آریا حرفت را قطع می کند
27-به خاطر روزهایی که من و آرریا را به موزه های دیدنی می بری
28-به خاطر عس هایی که قلب را تسخیر می کند نه تاریخ را
29- به خاطر این که می توانی حتی در سکوت هم در کنار من بنشینی
30-به خاطر حرف های مجذوب کننده و پر محتوایت
31-به خاطر بغل کردن آریا وقتی که از راه رفتن خسته می شود
32-به خاطر این که من ا به داشتن رابطه صمیمی تر با دوتی تشویق می کنی
33-به خاطر این که با دلسوزی و توجه خاص خودت وقتی خسته از کار برمیگردم حتی خمیر دندان و مسواک را برایم آماده می کنی
34-به خاطر هوش سرشارت در تشخیص کشور افرادی که با آن ها حرف می زنی
35-به خاطر وفاداریت
36-به خاطر تمام کتاب های آشپزی ای که به من داده ای و حاشیه نویسی هم کرده ای
37- به خاطر این که تحمل شوخی را داری
38-به خاطر این که اولین کسی بودی که بازی کریکت را به من یاد دادی.
39-برای این که حتی از خورن یک فنجان چای لذت می بری
40-به خاطر خنده های از ته دل بخصوص اگر کف پایت را قلقلک بدهند
41- به خاطر تعمیر کامپیوتر دستی
42 -به خاطر کمک کردن در تمیز کردن آشپزخانه بخصوص کف آشپزخانه آن هم داوطلبانه
43-به خاطر سلامت روح و فکرت
44- به خاطر دست و دل بازی ات
45 به خاطر صدای مهربانت
46- به خاطر تکان دادن سرت به نشانه تشکر بریا راننده ها موقع عبور از عرض خیابان
چهل و شش و نیم سالگی ات مبارک باد الکس ؛نوشتن فهرست خوبی ها و امتیازهایی که داری کار آسانی بود .هر چند محاسن تو به مراتب بیش از این هاست.
جاسمن تو
9 می 1997
جاسمن عزیز
بی صبرانه منتظر نامه یا خبری از توهستم .با این که سعی می کنم موقعیت تورا درک کنم .درماندگی و ناتوانی امانم را بریده . روان درمانگرم می گوید فرار تو از سیاتل برای پذیرفتن مرگ دردناک آریا عکس العملی طبیعی است .برای همین رفتن تو را فقط به این دلیل می پذیرم و برای خودم توجیه می کنم .در چند ماه گذشته علت ناله و زاری من همین بوده. امیدوارم که با این جدایی موقتی باشد .راستش بارها برایت نامه نوشتم و چون نمی دانستم که کلمات و جملات نامه ام باعث آزار یا تسلی ات می شود از فرستادنن خودداری کرئم .تنها کسی که می تانم به کمک او از تو خبردار شوم دوت است .به او حسرت می خورم که می تواند مستقیم با تو در تماس باشد و من باید از او جویای حال و احوالت باشم.
جاسمن توانایی آن را ندارم به آخرین شبی که با هم بودیم فکر نکنم .برایم بالاترین سعادت و خوشبختی بود که بعد از هفته ها بی اعتنایی ات به من می توانیم با هم شام بخوریم و وقتمان را با هم بگذرانیم .می توانم بگویم تیره گی و انودهی که مثل کوه روی دلم سنگینی می کرد از میان رفته و روشنایی جای آن را گرفته بود. و چه کوتاه بود مدت زمانی که زندگی و زنده بودن را دوباره احساس کردم و باز تاریکی و غم با گریز و فرار دردناک تو وجودم را در خود گرفت و هنوز که هنوز است با آن دست به گریبان هستم.
می دانم که در اعماق وجودت دوست داری خانواده داشته باشی اما می دانم که داشتن فرزند دیگری که بتواند جای آریا را برایت پر کند احساسی نفرت انگیز در تو ایجاد می کند .م دانم موقعی که از من دور شدی با تمام وجود از من و خودت متنفر بودی. از این که بعد از مرگ آریا بی فکر و خیال در کنار هم باشیم احساس گناه می کردی و شاید از این می ترسیدی که ممکن است پای بچه دیگری به میان بیاید .اما به نظر می رسد تصور این که کودکی دیگر جانشین آریا شود برای همیشه منتفی است.
فردا تولد شش سالگی آریا ست و من درمانده تر وغمگین تر از همیشه هستم .چهار روز پیش از کنار مدرسه اش گذشتم از میان بوته های توت فرنگی سیاه دوشنبه بود.دوشنبه ها او را از مدرسه بر می داشتم ایستادم به کلاسش نگاه کردم خانم کارسون برای شاگردانش کتاب می خواند برای لحظه ای احساس کردم آریا آن در کناار اکیکو نشسته است.کیف بزرگ نارنجی اش را می دیدم و چشمان زیبایش را که با هوشیاری به معلوم خیره شده بود .آقای جکسون دقایقی به بچه ها استراحت داد و خودش برای کشیدن سیگار بیرون آمد و من را دید مات و مبهوت آن جا ایستاده بودم نمی دانم چه گفت اما دیدم که من را شناخت و مثل برق گرفته ها به کلاس برگشت .شاید فکر کرد من روحم نباید دیده شوم چه می دانم !
نمیدانم زندگی بدون آریا را چطور توصیف کنم.زبانم قاصر است دلم برایش تنگ شده .همان قدر که دلم برای تو تنگ شده .آه جاسمن اجازه نده این مصیبت .که جلوگیری از آن از قدرت ما خارج بود .رابطه من و تو را از هم میان ببرد .میدانم که از شب دیگر نمی خواهی حتی صدایم را بشنوی اما لطفا خفه ام نکن نگذار با حرف نزدن با تو نابد شوم.عاشقت هستم و تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام را تحمل کنی .ما نباید در این روزهای سخت دور از هم باشیم .چه کنم جاسمن ؛بی تو هیچم.
با عشق
الکساندر
14 مه 1997
جاسمین عزیز
این نامه را از پاریس برایت می نویسم .شرکت خانه ای زیبا باغچه های زیباتر به مدت یک هفته به من مأموریت داده است که از نمایشگاه درختهای مینیاتوری که بزرگ ترین نمایشگاهی است که تا به امروز در دنیا برپا می شود دیدن کنم .اعضای گروه ما به خاطر بی علاقگی و بی توجهی من به کار و پروژه ای که داریم و از همه مهم تر به دلیل بی قراری هاین به شدت عصبانی اند و از من نالید شده اند .اگر کار را قبول کردم و آمدم به خاطر درختان کوتاه ژآپنی نبود بلکه می خواستم شناخت بیش تری از پاریس شهری که تو دوست داری به دست بیاورم تمام حواسم به این است که ردپایی از تو در این شهر پیدا کنم این که چه جاهایی را دیده ای و چه چیزهایی مورد علاقه ات بوده اما به چنان حدی از درماندگی رسیده م که نمی دانم با چه کلماتی با تو در این عشق و علاقه ام را چطور به تو ثابت کنم. برای همین بنده جای حاشیه رفتن می خواهم از پاریس شهر مورد علاقه ات حرف بزنم شاید معجزه لوتک باعث شود احساسی که به من داشتیدوباره در تو بیدار شود!
در نمایشگاه بویس د بولوگن درخت کوتاه بونسایی میناتور ژاپنی را دیدم که آن قدر زیبا که به مجسمه شباهت داشت زیایی تحسی برانگیز .هیرو اومایا صصاحب باغ بونسایی (درخت مینایاتور ژاپنی).که باغش را به خاطز وسعت زیاد در دهکده بونسایی باغ بونسایی می گویند .معتقد است که درخت بونسایی چتردار درجهان بی نظیر است،
amozhgan آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر   #50 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
elahe57 آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض 168 تا 172

فصل چهارم

7 اوت 1997
دوت عزیز،
توی کافه نشسته ام و دارم آخرین جرعه چای هم اسم خودم (چای یاسمن)، را سر می کشم. از گوش تمیز کن ، دندان پزشک دوره گرد یا بهتر بگویم عصاره گیر یا جرم گیر گرفته تا مردی که میخچه در می آورد همگی به من زل زده اند . تنها کسی که در این کافه نگاهم نمی کند ، ماساژور است که او هم نابینا ست . بعضی مثل پیرمردی که کت آبی رنگ مائو به تن دارد،در حال حرف زدن است .اکثرا هم انگلیسی را از رادیو آمریکا در زمان انقلاب یاد گرفته اند و ظاهرا خیلی دلشان می خواست سر حرف زدن را با من باز کنند . این افراد را خیلی زودمی شود در میان دیگران دید ، چون معمولا با قفسی ساخته شده از چوب بامبو و پرنده ای در آن این طرف و آن طرف می روند .
این گروه از آدم ها برخلاف بسیاری از دوچرخه سواران بی ملاحظه ای که معمولا همه جا به صورت آشفته و دستپاچه دیده می شوند از آرامش برخوردارند; صرفنظر از طرز دوچرخه سواری ، نوع دوچرخه و یم الیت بسیار با صرفه برای رفت و آمد در شهر و اطراف آن . من هم دوچرخه ای سه دنده به اسم پنگوئن پروازی دارم که بفهمی نفهمی فرسوده است . هر وقت دوچرخه سواری می کنم ، احساس می کنم تمام جمعیت این شهر 10 میلیونی ، در یک خط با من دوچرخه سواری می کنند . دسته ای از دوچرخه سواران بی پروا و جسور هستند بعضی از دختران دوچرخه سواری که دامن های خش خشی و کفش های پاشنه بلند دارند موقع گذشتن از کنار من خنده های تمسخر آمیزی سر می دهند و من احساس می کنم همان لحظه دارم با کله به زمین می افتم . از همه بدتر دوچرخه سواران دوره گردی اند که کالسکه ای پشت دوچرخه اشان دارند و اجناسی در آن برای فروش عرضه می کنند . بعضی از این دوچرخه سواران تلفن همراه دارند و دائما مشغول صحبت هستند و چنان بی توجه و بی احتیاط می رانند و بخصوص از کنار دوچرخه سواران ناشی مثل من رد می شوند و ویراژ می دهند که واقعا خودم را برای سقوط آماده می کنم . در حین دوچرخه سواری ، جرئت ندارم لحظه ای پشت سرم را نگاه کنم ،چون در پشت سرم دریایی از صورت هایی می بینم که با چشم های متعجب به من خیره می شوند . اگر لحظه ای بی جهت توقف کنم ، زن ها «هی ، هو هو گویان» که ظاهرا شبیه انگلیسی است سرم داد می زنند . شانه و گردنم از این دوچرخه سواری به شدت درد می کند . و به همین دلیل راهی بیمارستان شدم ، آن هم بیمارستانی که در آن به شیوه سنتی و با ماساژ معروف چینی بیماران را درمان می کنند .
بعد از این که در مورد نوع درد و محل درد به بخش پذیرش مفصلا توضیح دادم، من را برای معاینه نزد دکتر متخصص طب سنتی چینی ، که در ضمن ،بهتر از همه می توانست انگلیسی حرف بزند ، فرستادند . دکتر فو ، که مثل سنجاب ریز نقش و زبر و زرنگ بود و موقع حرف زدن نمی توانست از پرتاب آب دهانش از میان دندان های جرم گرفته اش جلوگیری کند . وقتی هم که لبخند می زد ، به نظر می رسید رگ های گردنش دارد می ترکد . موهای بلند سفیدی داشت که روی دمغ و گونه ها و لب هایش ریخته بود . بعد از این که نبضم را گرفت و زبانم را دید ، پیشنهاد کرد که برای بهبود درد شانه و گردن ، با طب سوزنی معالجه ام کند . اما چون فکر کرده بود که یک زن آمریکایی ممکن است تحمل سوزش سوزن های بلند آن ها را نداشته باشد ، روش آکوپانچر انگشتی را انتخاب کرد .
درمان را در همان لحظه که روی تخت معاینه دراز کشیده بودم ، شروع کرد . انگشتان پر قدرتش را با سرعت تمام دقیقا روی نقاط درد شانه و گردنم گذاشت و فشار داد . در مراحل اول معالجه که هنوز هوشیار بودم ، دهان باز کردم و از او روش پزشکی اش را پرسیدم . جواب داد :«روش بودایی فا ، تابع قانون اصلی جهان یعنی راستی دلسوزی و بخشندگی است . بعضی از پزشکان تصور می کنند که کار اصلیشان فقط درمان بیماری است اما من معتقدم که درمان کردار ورفتار انسان و توجه به این بخش مهم تر از درمان بیماری است . اما به عقیده من ، مداوای کردار انسان در درجه اول اهمیت قرار دارد ، نه درمان مرض . درمان واقعی با آموختن فن فالون دافا که مهم ترین روش رسیدن به بالاترین درجه بودایی است امکان پذیر است . تزکیه روح به رئش بودایی است .»
وقتی فشار انگشتان او بر بدنم زیادتر می شد ، اشکم مثل سیل از چشم هایم سرازیر می شدند . اشک ها نه از درد فیزیکی ناشی از آن فشار ها بلکه ناشی از حس قوی تری مثل شوک الکتریکی بود که در بدنم تولید می شد ، انگار سد پر آبی در پشت چشمانم ، باز شده باشد . بدنم را ربه زحمت می توانستم روی تخت معاینه ساکن و ثابت نگه دارم حتی وقتی با انگشتانش فشار نمی داد ، تکان های بی امان جسمم ادامه داشت . انگار دکتر فو به لایه های درونی احساسات من چنگ انداخته بود . و من دیگر آن جا نبودم . از چین با هواپیما به سیاتل رفتم . نیمه شب بود ، به بیمارستان دانشگاه رفتم ،مثل روح از راهروی اصلی و از مقابل بوفه بیمارستان گذشتم و به تابلو های نقاشی و عکس های روی دیوار ها نگاه کردم این نگاه ها با نیم نگاه های شتابانی که معمولا به ندرت هنگام عبور ا راهرو بیمارستان به تابلو ها می انداختم فرق داشت . راهرو بیمارستان خلوت بود . فقط سرایدار کامبوجی آن جا بود که کف راهرو را تمیز می کرد . با دیدن من لبخند زد . وقتی از کنارش رد شدم ، سرم را پایین انداختم و شکم آبستنم را که زیر روپوش بیمارستان پنهان شده بود ، نوازش کردم و با جنینی که در درونم زندگی می کرد حرف زدم و به او قول دادم که تا آخر عمرم از او نگه داری خواهم کرد و با تمام توان سعی خواهم کرد جای خالی پدرش را که با مرگ خود مارا تنها گذاشته بود برای او پر کنم . به طرف اتاق زایمان راه افتادم . به طبقه ای که بخش زایمان در آن قرار داشت رسیدم . به نظر می رسید که به این زودی ها کیسه آب پاره نشود .
هنگام ورود به اتاق زایمان ، دکتر زایمان را کنارم دیدم . گفت :«منتظرت بودیم . »آماده شدند و دستگاه ها را به من وصل کردند به دستگاهی که جنین را نشان می داد ، نگاه کردم ، و صدای ضربان قلبش راشنیدم . الکساندر در کنارم ایستاده و دست هایم را گرفته بود . لحظه ای تنهایم نمی گذاشت . دکتر با نگاهی نگران اعلام کرد : « شماره های روی صفحه به سرعت کم می شوند و باید او را به بخش آی سی یو ببریم . »
به سرعت مرا به اتاق عمل بردند . حتی فرصت این نبود که پرده مخصوص عمل را بین صورت و شکمم قرار دهند . الکس با دستکش هایش توانست به سرعت بچه را از شکمم بیرون بکشد . بند ناف آبی به دور گردنش پیچیده بود . بچه خونین و کبود رنگ بود و هیچ صدایی از او شنیده نمی شد . دکتر بچه را به الکساندر داد و گفت :« مبارک است . دختر است !»قبل از این که بتوانم به الکساندر بگویم کاری کن تا بچه گریه کند ، بچه از دستش سر خورد و با صدای مهیبی به کف اتاق عمل افتاد . شنیدم که تقاضای کمک کردند و دکتر اطفال و پرستار ها را خواستند . قبل از این که پرستار جسم شکسته ی بچه را روی برانکارد بگذارد و از اتاق عمل بیرون ببرد ، می دانستم بچه ام مرده است . ولی دکتر با تمام توان سعی می کرد که به او تنفس مصنوعی بدهد و با ضربه زدن روی قفسه سینه کوچکش ، قلب بی حرکتش را دوباره به تپش آورد ، اما بی فایده بود .الکساندر خودش را از سر راه گروهی که برای نجات آمده بودند دور کرد و بعد هم از در بیرون رفت و همان جا نقش زمین شد . بدنم لرزید .
آهی کشیدم و دوباره به بیمارستان چین به بخش دو ، درمان سنتی برگشتم . خواب بود یا خیال . هرچه بود ، به درمان سنتی آکوپانچر انگشتی مربوط می شد . وقتی از درد وهم و خیال و خواب بیدار شدم ، برای رفتن بی تاب بودم ، برای فرار از بیمارستان . دکتر فو از عکس العمل بدنم راضی بود . روش بودایی فا کارساز بود . بی اعتنا به رخوت و سستی ، روی کف اتاق پریدم و با اینکه سرم به کپسول اکسیژن خورد ، با



قلبم هق هق می کند

گریه می کند.....زجه می زند

حالا که نیستی دیگر طپش ندارد

یادت هست که می گفتم بی تو می میرم؟؟
elahe57 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آریا, آصفی, تایپ, دخترم, فراخوان, نسیم, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 85 ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
دخترم آریا | نسیم آصفی | اسکن پرهوده کتابهای کامل شده ایرانی 36 ۱ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۱۲ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان