بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > داستان های کوتاه و حکایات > داستان های کوتاه کاربران سایت

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر
 
*dorsa* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
Wink یک لیوان شیر | *dorsa* کاربر انجمن نودهشتیا

یک لیوان شیر

ناظم مدرسه دستش را روی زنگ فشرد. صدایی حیاط کوچک مدرسه را طی کرد و در کلاس های اطراف حیاط دوید... زینگگگگ... معلم لبخندی زد و کتاب را بست. بچه ها با خوشحالی تا کمر در کیف های عروسکی شان خم شده و به جستجوی تغذیه خود پرداختند. نون و پنیر، کیک، شیرکاکائو، میوه، بستنی زمستانی...
از پشت میز به سختی برخاست و دست در کیفش که روی زمین بود کرد... روی صندلی تکی مینشست... کیفش روی آن جا نمیشد! کیکش را بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. خوب بود... کیک شکلاتی که دوست داشت...
صبر کرد تا همه از کلاس خارج شدند و بعد آهسته به سمت درب گام برداشت. در دل دعا میکرد که شیر تمام نشود... شیری که به صورت سهمیه بندی به مدارس ارائه میشد! دستی به مقنعه اش کشید به امید آن که کمی صاف شود و تمسخر بچه ها کمتر... اما نشد... خودش هم این را میدانست... کلاس اول بود و هنوز طریقه درست مقنعه سر کردن را نمیدانست!
یک پایش را بلند کرد و روی پله ای که کلاس را از حیاط جدا میکرد گذاشت... و بعد... پای دیگرش را با دست گرفت و سعی کرد همان کار را تکرار کند... چند بار امتحان کرد... پای سالمش از تحمل وزنش به ستوه آمده بود، اما پای معلولش... همچنان در تقلا بود... پایش یاری نمیکرد... خدایا شیر تمام نشود... میخواست با کیکش بخورد!
بالاخره موفق شد. خیس عرق، اما توانسته بود... 5 دقیقه از زنگ تفریح یک ربعی گذشته بود. با حداکثر سرعتی که پایش اجازه میداد به سمت سبد شیر رفت. هوس کرده بود... دوست داشت... به آن رسید. دانه ای برداشت و به دیوار کنارش تکیه داد و چون نی نداشت، آلمینیوم سر آن را کاملا باز کرد.
صدای خنده ی بچه ها در گوشش زنگ میزد... بازی آنها، دویدن هایشان، دوست هایشان... بغض کرد. او هیچ کدام را نداشت...! تنها 7 سالش بود و تحمل این درد... لیوان شیر را لبه ی پنجره کلاسی قرار داد و کیکش را گشود. بار دیگر لیوان میان دستان ظریف و ناتوانش قرار گرفت... صدای بچه ها، جیغ هایی از خوشحالی، دست، سوت، خنده... هر لحظه نزدیک تر میشدند... احساس کرد مثل همیشه توهم محض است.
دلش میخواست فریاد بزند:
- من هم میخواهم بدوم!
گاز کوچکی از کیک زد و لبه ی لیوان را بر لب گذاشت. بزرگترین قلپ عمرش را زد و بغضش را با آن فرو داد... صدا ها... هیاهو... خنده... جیغ...
ناگهان دنیا پیش چشمانش تار شد... دستش به شدت درد گرفت! حتی جرات نگاه کردن به پایین را نداشت... صداها، دست ها، خنده ها، حتی سوت ناظم، لحظه ای در سکوت گم شدند... نگاه وحشت زده اش را پایین آورد... از چیزی که میدید گریه اش گرفت!
مانتو و مقنعه ی کوچکش غرق در سفیدی شیر بود. دستش درد میکرد. یکی از بچه ها به او خورده بود! لیوان شیر، در کنار پای معلولش به او دهن کجی میکرد... بچه ها دوره اش کردند... صداها... فریاد ها... عصبانیت ها... تمسخر ها... پوزخند های بچه گانه...
کاش هنوز صدای خنده می آمد. کاش هنوز لیوان شیرش در دستش بود... گریه میکرد... زار میزد... بر بدبختی خود زجه میزد! کاری از دستش بر نمی آمد...
- حیاطمون رو کثیف کردی.
- تو که بلد نیستی بخوری، چرا شیر بر میداری؟
- خاک بر سرت.
- عرضه نداری...
دولا شد. لیوان شیر را برداشت... اما شیر ها چه؟! ناگهان جمعیت کنار رفتند. دو کودک با فشار خود را از میان بچه ها عبور داده و به او رسانده بودند... آنها نیز اشک میریختند...! دست یکی خالی بود و دست دیگری یک بطری آب!
فردی که بطری داشت، در کنارش قرار گرفت و دستان کوچکش را دور شانه ی او حلقه کرد...
- نگران نباش، ریحانه الان درستش میکنه...
ریحانه به سمت آبخوری دوید. دستان کوچک اما تپلش را کنار هم قرار داد و آن ها را پر از آب کرد... باز دوید... جمعیت را کنار زد و مشتش را بر روی زمین خالی کرد... بر روی شیر ها... این کار بارها تکرار شد... در ذهن کوچکش چه میگذشت؟!
شیر به سرعت با آب قاطی شده و در کف حیاط پخش شدند. فکر میکردند اینجوری از کثیفی جلوگیری میکنند... آنقدر بچه بودند که حتی به فکرشان هم نرسید برای آوردن آب از بطری که در دست کودک دیگر بود استفاده کنند! گویا مشت های تپل ریحانه، پناهگاه خوبی برای آب ها بودند... بالاخره در ظاهر وضع کمی بهتر شد...
بار دیگر صدایی محوطه را طی کرد و در گوششان طنین انداخت... زینگگگگگ... زنگ خورد... وقت کلاس رفتن بود!
ریحانه و دوستش، او را در آغوش کشیدند و به سمت کلاس بردند... بچه ها دیگر صدا نمیکردند... نمیخندیدند... فریاد نمیزدند... سکوت مطلق...
***
یک سال گذشت... اول مهر بود... بچه ها با شوق به مدرسه آمده بودند... ریحانه در کنار دوستش ایستاده بود... چشمانشان دنبال یک آشنا... یک مظلوم... یک نیازمند کمک... اما... اما... نبود... او نبود... او همان سال آن مدرسه را ترک کرده بود... جای خالی اش پیش چشم دو کودک رژه میرفت... او آنجا نبود...!


90/11/6
9:20



دلم میخواد وقتی این روزها تموم شد، بزنم پشت خدا، آروم در گوشش بگم:
خدایا حال کردی جنبه رو؟!

***



ویرایش توسط *dorsa* : ۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۱۰ بعد از ظهر
*dorsa* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۱۰ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به .RAHA.
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

درساقبلنم گفتم بهت یکم توصیفاتو درست کنی زبانتو ساده ترکنی محتواهات عالین داستان کوتاهات خیلی خوب میشن....




در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۱۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر
 
*dorsa* آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط رهـــا نمایش پست ها
درساقبلنم گفتم بهت یکم توصیفاتو درست کنی زبانتو ساده ترکنی محتواهات عالین داستان کوتاهات خیلی خوب میشن....
اولا مرسی که داستان هامو میخونی خانمی
دوما راستش این موضوع بر اساس واقعیته... من فقط چیزهایی رو که دیدم نوشتم، برای همین ممکنه یکمی توصیفاتش ضعیف باشه.
چون محور اصلی داستانم همون دختر 7 ساله است و کاری که انجام میده، نه فضای اطراف!
در مورد زبان گفتارش هم مرسی که گوش زد کردی... سعی میکنم تو داستان های بعدی رعایت کنم.
*dorsa* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۳:۳۳ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
Banned
 
~ MisS Fati ~ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

درســـا با این داستـانت اشکـمو دراوردی...فقط همینو میتونم بگـم
~ MisS Fati ~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۰۹ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر
 
*dorsa* آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~ MisS Fati ~ نمایش پست ها
درســـا با این داستـانت اشکـمو دراوردی...فقط همینو میتونم بگـم
گریه نکن آجی جون
دیگه ببین من خودم چه حالی داشتم وقتی این صحنه رو دیدم
اوموقع سوم دبستان بودم
*dorsa* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۲۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Mahdiye~ آواتار ها
 
~Mahdiye~ به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

دری بگم چی بشی ...
اشکمو در اوردی ...نیگا
هیییییییییییییییییییییییی یییییییی روزگار ...دوباره
بابا یکم شاد بنویس ...دلمون باز شه نه اینکه مثه الانه من باشه
~Mahdiye~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۳۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر
 
*dorsa* آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~Mahdiye~ نمایش پست ها
دری بگم چی بشی ...

اشکمو در اوردی ...نیگا
هیییییییییییییییییییییییی یییییییی روزگار ...دوباره

بابا یکم شاد بنویس ...دلمون باز شه نه اینکه مثه الانه من باشه
آخی عزیزم... ببخشید... حالا گریه نکن
چشممممممممم داستان بعدی رو سعی میکنم بسی شاد بنویسم که روح هممون شاد شه خوبه؟
البته اگه حس داستان کوتاه نویسی اونم از نوع شاد بیاد...
*dorsa* آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۶:۴۲ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
~Mahdiye~ آواتار ها
 
~Mahdiye~ به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط *dorsa* نمایش پست ها
آخی عزیزم... ببخشید... حالا گریه نکن
چشممممممممم داستان بعدی رو سعی میکنم بسی شاد بنویسم که روح هممون شاد شه خوبه؟
البته اگه حس داستان کوتاه نویسی اونم از نوع شاد بیاد...
باشه حالا که قول داستان جدید اونم از نوع شادشو دادی گریه نمیکنم ...
آره زودتر بنویسااااا ... تو خماری نزاری ...
چرا حسش نیاد بهش بگو بیاد ...
~Mahdiye~ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۵۴ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
Just Say No آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خیلی ناراحت کننده بود



WARNING
Keep Your Self
You Are In Danger

به امید شنیدن صدای شادی بخش

Just Say No آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ تير ۱۳۹۱, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*دختر خوب * آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

عالی بود .....اشک تو چشمام جمع شد دلم براش سوخت .......





این روز ها خون هم گریه کنی
عمق همدردی دیگران
یک کلمه است
"اخی"
*دختر خوب * آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
شیر, لیوان, یک

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عبور | تی.آمو کاربر انجمن نودهشتیا تی.آمو داستان های کوتاه کاربران سایت 7 ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ۰۶:۲۱ بعد از ظهر
دانلود رمان شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا asal_cheshmak رمان نوشته کاربران سایت 1 ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۵۷ بعد از ظهر
نگاه سر بالا | saghi k کاربر انجمن نودهشتیا saghi k داستان های کوتاه کاربران سایت 6 ۵ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا | موبایل asal_cheshmak رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۱۶ تير ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۱۰:۰۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا