ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
یک لیوان شیر | *dorsa* کاربر انجمن نودهشتیا
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21
  1. Top | #1

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    4,028
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    12,411
    تشکر شده 26,900 در 3,449 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    Wink یک لیوان شیر | *dorsa* کاربر انجمن نودهشتیا

    یک لیوان شیر

    ناظم مدرسه دستش را روی زنگ فشرد. صدایی حیاط کوچک مدرسه را طی کرد و در کلاس های اطراف حیاط دوید... زینگگگگ... معلم لبخندی زد و کتاب را بست. بچه ها با خوشحالی تا کمر در کیف های عروسکی شان خم شده و به جستجوی تغذیه خود پرداختند. نون و پنیر، کیک، شیرکاکائو، میوه، بستنی زمستانی...
    از پشت میز به سختی برخاست و دست در کیفش که روی زمین بود کرد... روی صندلی تکی مینشست... کیفش روی آن جا نمیشد! کیکش را بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. خوب بود... کیک شکلاتی که دوست داشت...
    صبر کرد تا همه از کلاس خارج شدند و بعد آهسته به سمت درب گام برداشت. در دل دعا میکرد که شیر تمام نشود... شیری که به صورت سهمیه بندی به مدارس ارائه میشد! دستی به مقنعه اش کشید به امید آن که کمی صاف شود و تمسخر بچه ها کمتر... اما نشد... خودش هم این را میدانست... کلاس اول بود و هنوز طریقه درست مقنعه سر کردن را نمیدانست!
    یک پایش را بلند کرد و روی پله ای که کلاس را از حیاط جدا میکرد گذاشت... و بعد... پای دیگرش را با دست گرفت و سعی کرد همان کار را تکرار کند... چند بار امتحان کرد... پای سالمش از تحمل وزنش به ستوه آمده بود، اما پای معلولش... همچنان در تقلا بود... پایش یاری نمیکرد... خدایا شیر تمام نشود... میخواست با کیکش بخورد!
    بالاخره موفق شد. خیس عرق، اما توانسته بود... 5 دقیقه از زنگ تفریح یک ربعی گذشته بود. با حداکثر سرعتی که پایش اجازه میداد به سمت سبد شیر رفت. هوس کرده بود... دوست داشت... به آن رسید. دانه ای برداشت و به دیوار کنارش تکیه داد و چون نی نداشت، آلمینیوم سر آن را کاملا باز کرد.
    صدای خنده ی بچه ها در گوشش زنگ میزد... بازی آنها، دویدن هایشان، دوست هایشان... بغض کرد. او هیچ کدام را نداشت...! تنها 7 سالش بود و تحمل این درد... لیوان شیر را لبه ی پنجره کلاسی قرار داد و کیکش را گشود. بار دیگر لیوان میان دستان ظریف و ناتوانش قرار گرفت... صدای بچه ها، جیغ هایی از خوشحالی، دست، سوت، خنده... هر لحظه نزدیک تر میشدند... احساس کرد مثل همیشه توهم محض است.
    دلش میخواست فریاد بزند:
    - من هم میخواهم بدوم!
    گاز کوچکی از کیک زد و لبه ی لیوان را بر لب گذاشت. بزرگترین قلپ عمرش را زد و بغضش را با آن فرو داد... صدا ها... هیاهو... خنده... جیغ...
    ناگهان دنیا پیش چشمانش تار شد... دستش به شدت درد گرفت! حتی جرات نگاه کردن به پایین را نداشت... صداها، دست ها، خنده ها، حتی سوت ناظم، لحظه ای در سکوت گم شدند... نگاه وحشت زده اش را پایین آورد... از چیزی که میدید گریه اش گرفت!
    مانتو و مقنعه ی کوچکش غرق در سفیدی شیر بود. دستش درد میکرد. یکی از بچه ها به او خورده بود! لیوان شیر، در کنار پای معلولش به او دهن کجی میکرد... بچه ها دوره اش کردند... صداها... فریاد ها... عصبانیت ها... تمسخر ها... پوزخند های بچه گانه...
    کاش هنوز صدای خنده می آمد. کاش هنوز لیوان شیرش در دستش بود... گریه میکرد... زار میزد... بر بدبختی خود زجه میزد! کاری از دستش بر نمی آمد...
    - حیاطمون رو کثیف کردی.
    - تو که بلد نیستی بخوری، چرا شیر بر میداری؟
    - خاک بر سرت.
    - عرضه نداری...
    دولا شد. لیوان شیر را برداشت... اما شیر ها چه؟! ناگهان جمعیت کنار رفتند. دو کودک با فشار خود را از میان بچه ها عبور داده و به او رسانده بودند... آنها نیز اشک میریختند...! دست یکی خالی بود و دست دیگری یک بطری آب!
    فردی که بطری داشت، در کنارش قرار گرفت و دستان کوچکش را دور شانه ی او حلقه کرد...
    - نگران نباش، ریحانه الان درستش میکنه...
    ریحانه به سمت آبخوری دوید. دستان کوچک اما تپلش را کنار هم قرار داد و آن ها را پر از آب کرد... باز دوید... جمعیت را کنار زد و مشتش را بر روی زمین خالی کرد... بر روی شیر ها... این کار بارها تکرار شد... در ذهن کوچکش چه میگذشت؟!
    شیر به سرعت با آب قاطی شده و در کف حیاط پخش شدند. فکر میکردند اینجوری از کثیفی جلوگیری میکنند... آنقدر بچه بودند که حتی به فکرشان هم نرسید برای آوردن آب از بطری که در دست کودک دیگر بود استفاده کنند! گویا مشت های تپل ریحانه، پناهگاه خوبی برای آب ها بودند... بالاخره در ظاهر وضع کمی بهتر شد...
    بار دیگر صدایی محوطه را طی کرد و در گوششان طنین انداخت... زینگگگگگ... زنگ خورد... وقت کلاس رفتن بود!
    ریحانه و دوستش، او را در آغوش کشیدند و به سمت کلاس بردند... بچه ها دیگر صدا نمیکردند... نمیخندیدند... فریاد نمیزدند... سکوت مطلق...
    ***
    یک سال گذشت... اول مهر بود... بچه ها با شوق به مدرسه آمده بودند... ریحانه در کنار دوستش ایستاده بود... چشمانشان دنبال یک آشنا... یک مظلوم... یک نیازمند کمک... اما... اما... نبود... او نبود... او همان سال آن مدرسه را ترک کرده بود... جای خالی اش پیش چشم دو کودک رژه میرفت... او آنجا نبود...!


    90/11/6
    9:20
    ویرایش توسط *dorsa* : 1390,11,06 در ساعت ساعت : 16:10
    دلم میخواد وقتی این روزها تموم شد، بزنم پشت خدا، آروم در گوشش بگم:
    خدایا حال کردی جنبه رو؟!

    ***




  2. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    26,338
    میانگین پست در روز
    15.08
    تشکر از کاربر
    48,478
    تشکر شده 53,506 در 13,801 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    درساقبلنم گفتم بهت یکم توصیفاتو درست کنی زبانتو ساده ترکنی محتواهات عالین داستان کوتاهات خیلی خوب میشن....

    در تنگنای حيرتم از نخوت رقيب
    يا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  3. 2 کاربر از پست .RAHA. تشکر کرده اند .


  4. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    4,028
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    12,411
    تشکر شده 26,900 در 3,449 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط رهـــا نمایش پست ها
    درساقبلنم گفتم بهت یکم توصیفاتو درست کنی زبانتو ساده ترکنی محتواهات عالین داستان کوتاهات خیلی خوب میشن....
    اولا مرسی که داستان هامو میخونی خانمی
    دوما راستش این موضوع بر اساس واقعیته... من فقط چیزهایی رو که دیدم نوشتم، برای همین ممکنه یکمی توصیفاتش ضعیف باشه.
    چون محور اصلی داستانم همون دختر 7 ساله است و کاری که انجام میده، نه فضای اطراف!
    در مورد زبان گفتارش هم مرسی که گوش زد کردی... سعی میکنم تو داستان های بعدی رعایت کنم.

  5. کاربر زیر از پست *dorsa* تشکر کرده است .


  6. Top | #4

    Banned


    تاریخ عضویت
    اسفند 1390
    نوشته ها
    823
    میانگین پست در روز
    0.81
    تشکر از کاربر
    18,816
    تشکر شده 16,413 در 5,504 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    درســـا با این داستـانت اشکـمو دراوردی...فقط همینو میتونم بگـم

  7. 4 کاربر از پست ~ MisS Fati ~ تشکر کرده اند .


  8. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    4,028
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    12,411
    تشکر شده 26,900 در 3,449 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ~ MisS Fati ~ نمایش پست ها
    درســـا با این داستـانت اشکـمو دراوردی...فقط همینو میتونم بگـم
    گریه نکن آجی جون
    دیگه ببین من خودم چه حالی داشتم وقتی این صحنه رو دیدم
    اوموقع سوم دبستان بودم

  9. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    1,136
    میانگین پست در روز
    1.09
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    3,242
    تشکر شده 3,368 در 1,024 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دری بگم چی بشی ...
    اشکمو در اوردی ...نیگا
    هیییییییییییییییییییییییی یییییییی روزگار ...دوباره
    بابا یکم شاد بنویس ...دلمون باز شه نه اینکه مثه الانه من باشه

  10. کاربر زیر از پست ~Mahdiye~ تشکر کرده است .


  11. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    4,028
    میانگین پست در روز
    2.28
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    12,411
    تشکر شده 26,900 در 3,449 پست
    حالت من
    Ghati
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ~Mahdiye~ نمایش پست ها
    دری بگم چی بشی ...

    اشکمو در اوردی ...نیگا
    هیییییییییییییییییییییییی یییییییی روزگار ...دوباره

    بابا یکم شاد بنویس ...دلمون باز شه نه اینکه مثه الانه من باشه
    آخی عزیزم... ببخشید... حالا گریه نکن
    چشممممممممم داستان بعدی رو سعی میکنم بسی شاد بنویسم که روح هممون شاد شه خوبه؟
    البته اگه حس داستان کوتاه نویسی اونم از نوع شاد بیاد...

  12. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    1,136
    میانگین پست در روز
    1.09
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    3,242
    تشکر شده 3,368 در 1,024 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط *dorsa* نمایش پست ها
    آخی عزیزم... ببخشید... حالا گریه نکن
    چشممممممممم داستان بعدی رو سعی میکنم بسی شاد بنویسم که روح هممون شاد شه خوبه؟
    البته اگه حس داستان کوتاه نویسی اونم از نوع شاد بیاد...
    باشه حالا که قول داستان جدید اونم از نوع شادشو دادی گریه نمیکنم ...
    آره زودتر بنویسااااا ... تو خماری نزاری ...
    چرا حسش نیاد بهش بگو بیاد ...

  13. کاربر زیر از پست ~Mahdiye~ تشکر کرده است .


  14. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    آذر 1390
    نوشته ها
    1,011
    میانگین پست در روز
    0.92
    محل سکونت
    جهان سوم
    تشکر از کاربر
    19,591
    تشکر شده 1,110 در 673 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خیلی ناراحت کننده بود
    WARNING
    Keep Your Self
    You Are In Danger

    به امید شنیدن صدای شادی بخش


  15. کاربر زیر از پست Just Say No تشکر کرده است .


  16. Top | #10

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1390
    نوشته ها
    1,758
    میانگین پست در روز
    1.42
    محل سکونت
    زمین ....
    تشکر از کاربر
    10,751
    تشکر شده 4,717 در 1,982 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    عالی بود .....اشک تو چشمام جمع شد دلم براش سوخت .......


    این روز ها خون هم گریه کنی
    عمق همدردی دیگران
    یک کلمه است
    "اخی"

  17. کاربر زیر از پست *دختر خوب * تشکر کرده است .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. عبور | تی.آمو کاربر انجمن نودهشتیا
    توسط تی.آمو در انجمن داستان های کوتاه کاربران سایت
    پاسخ ها: 8
    آخرین نوشته: 1393,05,08, ساعت : 22:18
  2. دانلود رمان شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391,05,12, ساعت : 22:57
  3. نگاه سر بالا | saghi k کاربر انجمن نودهشتیا
    توسط saghi k در انجمن داستان های کوتاه کاربران سایت
    پاسخ ها: 6
    آخرین نوشته: 1390,09,05, ساعت : 16:49
  4. شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا | موبایل
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1390,04,16, ساعت : 22:38

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •