| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 3,522
تشکرها: 12,270
تشکر شده 25,715 بار در 3,238 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز یک لیوان شیر ناظم مدرسه دستش را روی زنگ فشرد. صدایی حیاط کوچک مدرسه را طی کرد و در کلاس های اطراف حیاط دوید... زینگگگگ... معلم لبخندی زد و کتاب را بست. بچه ها با خوشحالی تا کمر در کیف های عروسکی شان خم شده و به جستجوی تغذیه خود پرداختند. نون و پنیر، کیک، شیرکاکائو، میوه، بستنی زمستانی... از پشت میز به سختی برخاست و دست در کیفش که روی زمین بود کرد... روی صندلی تکی مینشست... کیفش روی آن جا نمیشد! کیکش را بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. خوب بود... کیک شکلاتی که دوست داشت... صبر کرد تا همه از کلاس خارج شدند و بعد آهسته به سمت درب گام برداشت. در دل دعا میکرد که شیر تمام نشود... شیری که به صورت سهمیه بندی به مدارس ارائه میشد! دستی به مقنعه اش کشید به امید آن که کمی صاف شود و تمسخر بچه ها کمتر... اما نشد... خودش هم این را میدانست... کلاس اول بود و هنوز طریقه درست مقنعه سر کردن را نمیدانست! یک پایش را بلند کرد و روی پله ای که کلاس را از حیاط جدا میکرد گذاشت... و بعد... پای دیگرش را با دست گرفت و سعی کرد همان کار را تکرار کند... چند بار امتحان کرد... پای سالمش از تحمل وزنش به ستوه آمده بود، اما پای معلولش... همچنان در تقلا بود... پایش یاری نمیکرد... خدایا شیر تمام نشود... میخواست با کیکش بخورد! بالاخره موفق شد. خیس عرق، اما توانسته بود... 5 دقیقه از زنگ تفریح یک ربعی گذشته بود. با حداکثر سرعتی که پایش اجازه میداد به سمت سبد شیر رفت. هوس کرده بود... دوست داشت... به آن رسید. دانه ای برداشت و به دیوار کنارش تکیه داد و چون نی نداشت، آلمینیوم سر آن را کاملا باز کرد. صدای خنده ی بچه ها در گوشش زنگ میزد... بازی آنها، دویدن هایشان، دوست هایشان... بغض کرد. او هیچ کدام را نداشت...! تنها 7 سالش بود و تحمل این درد... لیوان شیر را لبه ی پنجره کلاسی قرار داد و کیکش را گشود. بار دیگر لیوان میان دستان ظریف و ناتوانش قرار گرفت... صدای بچه ها، جیغ هایی از خوشحالی، دست، سوت، خنده... هر لحظه نزدیک تر میشدند... احساس کرد مثل همیشه توهم محض است. دلش میخواست فریاد بزند: - من هم میخواهم بدوم! گاز کوچکی از کیک زد و لبه ی لیوان را بر لب گذاشت. بزرگترین قلپ عمرش را زد و بغضش را با آن فرو داد... صدا ها... هیاهو... خنده... جیغ... ناگهان دنیا پیش چشمانش تار شد... دستش به شدت درد گرفت! حتی جرات نگاه کردن به پایین را نداشت... صداها، دست ها، خنده ها، حتی سوت ناظم، لحظه ای در سکوت گم شدند... نگاه وحشت زده اش را پایین آورد... از چیزی که میدید گریه اش گرفت! مانتو و مقنعه ی کوچکش غرق در سفیدی شیر بود. دستش درد میکرد. یکی از بچه ها به او خورده بود! لیوان شیر، در کنار پای معلولش به او دهن کجی میکرد... بچه ها دوره اش کردند... صداها... فریاد ها... عصبانیت ها... تمسخر ها... پوزخند های بچه گانه... کاش هنوز صدای خنده می آمد. کاش هنوز لیوان شیرش در دستش بود... گریه میکرد... زار میزد... بر بدبختی خود زجه میزد! کاری از دستش بر نمی آمد... - حیاطمون رو کثیف کردی. - تو که بلد نیستی بخوری، چرا شیر بر میداری؟ - خاک بر سرت. - عرضه نداری... دولا شد. لیوان شیر را برداشت... اما شیر ها چه؟! ناگهان جمعیت کنار رفتند. دو کودک با فشار خود را از میان بچه ها عبور داده و به او رسانده بودند... آنها نیز اشک میریختند...! دست یکی خالی بود و دست دیگری یک بطری آب! فردی که بطری داشت، در کنارش قرار گرفت و دستان کوچکش را دور شانه ی او حلقه کرد... - نگران نباش، ریحانه الان درستش میکنه... ریحانه به سمت آبخوری دوید. دستان کوچک اما تپلش را کنار هم قرار داد و آن ها را پر از آب کرد... باز دوید... جمعیت را کنار زد و مشتش را بر روی زمین خالی کرد... بر روی شیر ها... این کار بارها تکرار شد... در ذهن کوچکش چه میگذشت؟! شیر به سرعت با آب قاطی شده و در کف حیاط پخش شدند. فکر میکردند اینجوری از کثیفی جلوگیری میکنند... آنقدر بچه بودند که حتی به فکرشان هم نرسید برای آوردن آب از بطری که در دست کودک دیگر بود استفاده کنند! گویا مشت های تپل ریحانه، پناهگاه خوبی برای آب ها بودند... بالاخره در ظاهر وضع کمی بهتر شد... بار دیگر صدایی محوطه را طی کرد و در گوششان طنین انداخت... زینگگگگگ... زنگ خورد... وقت کلاس رفتن بود! ریحانه و دوستش، او را در آغوش کشیدند و به سمت کلاس بردند... بچه ها دیگر صدا نمیکردند... نمیخندیدند... فریاد نمیزدند... سکوت مطلق... *** یک سال گذشت... اول مهر بود... بچه ها با شوق به مدرسه آمده بودند... ریحانه در کنار دوستش ایستاده بود... چشمانشان دنبال یک آشنا... یک مظلوم... یک نیازمند کمک... اما... اما... نبود... او نبود... او همان سال آن مدرسه را ترک کرده بود... جای خالی اش پیش چشم دو کودک رژه میرفت... او آنجا نبود...! 90/11/6 9:20 دلم میخواد وقتی این روزها تموم شد، بزنم پشت خدا، آروم در گوشش بگم: خدایا حال کردی جنبه رو؟! *** برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط *dorsa* : ۶ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۱۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | **دختر باران**, *~SETAREH~*, *دختر خوب *, .RAHA., ashoka, bahar1313, darya.m, Dina*, elahe70, elnaz 90, faezeh97, hiva, little princess, little-fairy, Mahdis 77, maneou, mfr60, M_KH3000, Nelson, neyayesh, rey rey, sahar4, shahtut, sh•m•s, talayeh, zizi1996, ~ MisS Fati ~, از چی بگم؟, الهه1374, جوی آب, سرو آزاد, پیازچه, ღMoOn GiRlღ |
| تبلیغات | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال داستان و حکایت ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸
نوشته ها: 13,126
تشکرها: 23,754
تشکر شده 36,761 بار در 8,249 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز درساقبلنم گفتم بهت یکم توصیفاتو درست کنی زبانتو ساده ترکنی محتواهات عالین داستان کوتاهات خیلی خوب میشن....
| ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 3,522
تشکرها: 12,270
تشکر شده 25,715 بار در 3,238 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
![]() دوما راستش این موضوع بر اساس واقعیته... من فقط چیزهایی رو که دیدم نوشتم، برای همین ممکنه یکمی توصیفاتش ضعیف باشه. چون محور اصلی داستانم همون دختر 7 ساله است و کاری که انجام میده، نه فضای اطراف! ![]() در مورد زبان گفتارش هم مرسی که گوش زد کردی... سعی میکنم تو داستان های بعدی رعایت کنم. | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| Banned تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۹۰
نوشته ها: 878
تشکرها: 18,819
تشکر شده 16,133 بار در 5,504 پست
کتاب مورد علاقه : کـتـاب هـای fatemeh_r حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز درســـا با این داستـانت اشکـمو دراوردی...فقط همینو میتونم بگـم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 3,522
تشکرها: 12,270
تشکر شده 25,715 بار در 3,238 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,188
تشکرها: 3,242
تشکر شده 3,300 بار در 1,020 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز دری بگم چی بشی ... ![]() اشکمو در اوردی ...نیگا ![]() هیییییییییییییییییییییییی یییییییی روزگار ...دوباره ![]() بابا یکم شاد بنویس ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر فعال بخش فرهنگ و هنر ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 3,522
تشکرها: 12,270
تشکر شده 25,715 بار در 3,238 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
![]() چشممممممممم داستان بعدی رو سعی میکنم بسی شاد بنویسم که روح هممون شاد شه خوبه؟ ![]() البته اگه حس داستان کوتاه نویسی اونم از نوع شاد بیاد... | |||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,188
تشکرها: 3,242
تشکر شده 3,300 بار در 1,020 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز نقل قول:
![]() آره زودتر بنویسااااا ... تو خماری نزاری ... ![]() چرا حسش نیاد بهش بگو بیاد ... | |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : جهان سوم
نوشته ها: 1,030
تشکرها: 16,596
تشکر شده 1,073 بار در 660 پست
کتاب مورد علاقه : 100sal tanhai حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خیلی ناراحت کننده بود | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت : زمین ....
نوشته ها: 1,849
تشکرها: 10,811
تشکر شده 4,584 بار در 1,970 پست
کتاب مورد علاقه : کافه پیانو ....... حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز عالی بود .....اشک تو چشمام جمع شد دلم براش سوخت ....... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید این روز ها خون هم گریه کنی عمق همدردی دیگران یک کلمه است "اخی" | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| شیر, لیوان, یک |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا | asal_cheshmak | نوشته کاربران سایت | 1 | ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۵۷ بعد از ظهر |
| ✘ نبایدها | هیوا بهرامی کاربر انجمن نودهشتیا | hiva | جزیره متروکه کتاب | 14 | ۲۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱۰:۵۶ بعد از ظهر |
| عبور | تی.آمو کاربر انجمن نودهشتیا | تی.آمو | داستان های کوتاه کاربران سایت | 2 | ۳ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۵۷ بعد از ظهر |
| نگاه سر بالا | saghi k کاربر انجمن نودهشتیا | saghi k | داستان های کوتاه کاربران سایت | 6 | ۵ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۴۹ بعد از ظهر |
| شفق | کاربر انجمن عشق سرا . ویرایش نودهشتیا | موبایل | asal_cheshmak | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۱۶ تير ۱۳۹۰ ۱۰:۳۸ بعد از ظهر |