بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۲۰ قبل از ظهر   #51 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
سیاوش 68 آواتار ها
 
سیاوش 68 به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

298-347
بهار هنگامي که به هوش آمد.همه چيز در برابر ديدگانش سياه بود.اصلا قدرت حرکت نداشت و متوجه شد دستهايش از پشت و پاهايش محکم بسته شده است
چشمانش را با پارچه اي سياه و دهانش را با پارچه اي که نميدانست چه رنگي دارد،بسته بودند.او دراز کش بر سطحي سخت افتاده بودو از حرکت يکنواخت
و گاه بالا و پايين شدن دريافت درون وسيله اي نقليه که احتمالا کاميون بود ،قرار داردپارچه ي دور دهانش را به قدري محکم بسته بودندکه کوچکترين صدايي از
آن به بيرون نمي رفت.پس از دقايقي که کمي بر خود مسلط شد و قدرت تفکرش را بازيافت ،تازه به ياد آبتين افتاد.از شدت نگراني نزديک بود قلبش از حرکت
باز ايستد.از سرنوشت او هيچ اطلاعي نداشت.کمي به ذهن خود فشار آورد.يادش آمد که در آخرين لحظه پارچه اي را جلوي بيني او گرفتند که بيهوش شد
پس بي شک آبتين را نيز بايد بي هوش کرده باشند.اما نکند خداي ناکرده داروي
بي هوشي براي آن بچه قوي بودهو به او آسيب وارد شده باشد؟اين فکر او را بيشتر به تقلا وا داشت .او پاهاي بسته شده اش را بالا مي برد و محکم به زمين
مي کوبيد و سعي مي کرد در جاي خود بغلتد.اما با کوچکترين حرکتي به اجسامي سخت برخورد مي کرد.به نظرش رسيد در ميان جعبه هايي محصور
شده است.هراز چندگاهي وسيله ي نقليه از روي دست اندازي رد مي شد که تکاني شديد را در پي داشت و پس از آن دردي که در سراسر بدن خود احساس مي کرد.
اما او به قدري در انديشه آبتين بود که آن درد ها اصلا به نظرش نمي آمد .پس از نيم
ساعتي تقلا ،خسته و وامانده از حرکت باز ايستادو به بيچارگي خود اشک
ريخت;اشکهايي که جذب پارچه ي سياه مي شد و بر روي گونه هايش فرو نمي چکيد.
دقايق برايش به کندي سپري مي شد و از اينکه نمي دانست کجاست، چه زماني است و او را به کجا مي برند به مرز جنون رسيده بود.مي دانست که با دهان بسته
فرياد کشيدن ثمري ندارد ،پس نبايد بيهوده انرژي خود را هدر دهد.تن به قضا داد و بي حرکت برجاي ماند تا از گرسنگي و تشنگي ناشي از سپري کردن
روزش در بيمارستان بيش از اين آزارش ندهد.نمي دانست چند ساعت گذشته و چه زماني از روز و شب است،فقط متوجه تکاني شديد شد که او را از خواب
پراند .هنگامي که چشم گشود پارچه ي روي چشمش را باز کرده بودند و او ،در تاريکي محض اشباحي را بالاي سر خود ديد و سپس نور شديد چراغ قوه اي به چشمش افتاد که باعث شد آنها را ببندد.
وقتي چشمش به تاريکي عادت کرد،متوجه شد سه نفر در کنارش ايستاده اندو به زبان کردي با هم حرف ميزنند.يکي از آنها بازوي بهار را گرفت و با يک
حرکت بلندش کردکه بايستد.نفر دوم طناب بسته شده به پاي او را گشود و گفت:"حالا مي تواني با پاي خودت راه بروي خانم!"
حدس بهار درست بود.او را در يک کانتينر زنداني کرده و به جايي که نمي دانست کجاست انتقال داده بودند.او را از کانتينر پياده کردند.بهار که از
شدت ضعف ناي راه رفتن نداشت،با هر قدمي که برمي داشت ،زانوانش خم مي شد و در مرز غلتيدن به زمين قرار مي گرفت.جايي که او را پياده کرده بودند،شبيه
کاروانسرا بود که تريلي در گوشه اي از آن متوقف بود.
به هر زحمتي که بود ،او را به سوي پله هايي کشاندند که به زير زميني منتهي مي شد بهار از وضعيت آفتاب پي برد که ساعت در حدود هفت يا هشت صبح
است مردي که لباس کردي به تن داشت و ريشي انبوه چهره اش را پوشانده بود،بازوي بهار را گرفت و او را به سوي اتاق نيمه تاريک که از پنجره اي به ابعاد سي
در سي سانتيمتر نور مي گرفت ،هل داد و پس از چند دقيقه يکي ديگر از آن مردان ،در حالي که آبتين را در بغل داشت ،وارد شد و او را که هنوز بي هوش و يا شايد
خواب بود بر روي گليمي که در گوشه اي پهن شده بود قرار داد.مرد اولي سپس دست و دهان بهار را باز کرد ،او را با خشونت به گوشه اي هل داد و گفت"همين
جا مي ماني،صداتم در نمي آد!فهميدي؟"اگه داد و بيداد راه بندازي،يک گلوله
حرومت مي کنم!"سپس از اتاق بيرون رفت و در چوبي قديمي ،اما محکم را زا بيرون قفل کرد.
بهار اولين کاري که کرد رفتن به سوي آرتين بود.او را در آغوش گرفت و وقتي ديد آرام نفس مي کشد ،او را به خود فشرد و بي امان گريست .شايد در حدود
نيم ساعتي به همان وضع مانده بودکه صداي باز شدن در را شنيد .همان مرد ريشو با يک سيني وارد شد و آن را بر روي گليم گذاشت و بدون بر زبان آوردن هيچ کلامي از در بيرون رفت و آن را قفل کرد.
بهار که روز گذشته هم چيزي نخورده بودو سراسر روز را در بيمارستان گذرانده بود،به سيني يورش برد.درون سيني تکه نان محلي ،مقداري عسل درون
ظرف مسي و يک ليوان شير بود.بهار،پس از خوردن چند لقمه ناگهان به ياد آبتين افتاد و دست از خوردن کشيد .دوباره او را در آغوش گرفت و حکم تکان
داد.چند سيلي آرام به صورت آبتين زد و باز هم تکانش داد.سپس فکري به خاطرش رسيد ليوان شير را برداشت .انگشت درون آن فرو برد دست خيس خود
را به صورت آبتين کشيد .اين کار را چندبار تکرار کرد و به تکان دادن او ادامه داد. در اين هنگام در چوبي باز شد و مرد ريشو به داخل آمد ،ليوان شير را از دست
بهار گرفت،سيني غذا را که بهار بيش از چند لقمه از آن نخورده بود،برداشت و بيرون رفت بهار آبتين را زمين گذاشت ،برخاست و به دنبال مرد دويد،اما
هنگامي که به او رسيد که بيرون رفته و در را بسته بود .با مشت به در کوبيد و فرياد زد:"من که غذا نخورده م....اون بچه گرسنه اس....بي شرف اون غذا رو برگردون...."
اما هيچ پاسخي نشنيد.با هر دو مشت به در مي کوبيد که صداي گريه آبتين باعث شد برگردد و او را در آغوش بگيرد .از شادي سالم بودن آبتين به گريه افتاد
او را بوسيد ،بوييد و به خود چسباند و پي در پي گفت:"عزيزم!....عزيزم!....عزيزم!. ...تو سالمي!....تو سالمي!....خدا رو شکر!"
آبتين که هاج و واج به بهار مي نگريست،به حالت گريه افتاد"بهار جون من گشنمه ،من گشنمه....."
بهار او را بغل کرد و به پشت در رفت،با مشت به در کوبيد و با صداي بلند گفت:اين بچه گرسنه اس،يکم غذا بدين بخوره!"
هيچ صدايي نيامد .بهار باز به در کوبيد و گفته ي قبلي خود را تکرار کرد .حسي شبيه مادران پيدا کرده بودکه براي سير کردن شکم فرزند خود از جان مايه
مي گذارند.او شهامتي يافته بود که پيشتر هرگز در خود سراغ نداشت .بارها و بارها به در کوبيدو فرياد زد تا سرانجام در به شدت باز شد،مرد ريشو که از شدت
غضب مشت خود را بلند کرده بود تا به صورت بهار بکوبد،دقايقي مکث کرد ،مشت خود را محکم به در زد و گفت:"اگه ماهان خان سفارش نکرده بود ،با يک مشت مي فرستادمت به درک!"
بهار با شهامتي بي سابقه گفت:هر غلطي که مي خواي بکن ،فقط يکم غذا براي اين بچه بيار !من براي خودم چيزي نمي خوام....
مرد ريشو با همان غيظ گفت "مگه يک بار غذا نياوردم چرا کوفت نکردي؟مگه من گارسون تو هستم!
-من نميدونم تو چي هستي ،ولي دستور داري ما رو زنده نگه داري،پس بايد به ما غذا بدي!
مرد چند لحظه اي برجا ماند چند بار نفس نفس زد،سپس بيرون رفت و در را قفل کرد در حدود ده دقيقه بعد در باز شد و همان مرد با سيني و غذاي
نيم خورده برگشت.آن را به دست بهار داد و پس از انداختن نگاهي غضب آلود به او بيرون رفت و در را قفل کرد.
بهار که از شهامت خودش خوشش آمده بود، به زمين نشست و با لبخند پيروزمندانه اي که برلب داشت ،نان و عسل را به آبتين داد و بقيه آن را نيز خودش خورد.
ساعت هشت و نيم صبح بود که بهرام خان به کلانتري مراجعه کرد.وي را به اتاق افسر نگهبان راهنمايي کردندو او پس از خواندن گزارشي که سروان بابايي از
حادثه شب تهيه کرده بود،چند سوال از بهرام خان کرد که او به آنها پاسخ گفت و اظهار اطمينان کرد که کار ماهان باشد و از افسر نگهبان خواست با
سرهنگ متقي که از سابقه ي امر اطلاع داشت تماس بگيرد.افسر نگهبان پس از برداشتن گوشي و گرفتن شماره اي که معلوم شد شماره ي تلفن محل کار سرهنگ
متقي است،با منشي او سپس خودش حرف زد و پس از دقايقي گوشي راگذاشت و گفت "آقاي شهيدي،جناب سرهنگ فرمودن خودشون الان تشريف مي آرن
اينجا.شما لطفا توي اتاق بغلي تشريف داشته باشينتا من به چند پرونده رسيدگي کنم .وقتي جناب سرهنگ تشريف آوردن با هم به قضيه رسيدگي مي کنيم "
بهرام خان تشکري کرد و با راهنمايي سربازي به اتاق ديگري رفت که کسي در آن نبود.در حدود بيست دقيقه بعد همان سرباز به اتاق آمد و از بهرام خان
خواست به اتاق افسر نگهبان برود.بهرام خان وقتي وارد اتاق افسر نگهبان شد سرهنگ متقي که که در کنار افسر نگهبان نشسته بود برخاست و پس از روبوسي با
او،رو به افسر نگهبان گفت:جناب سروان حيدري،آقاي شهيدي از مهندساي ساختمون خيلي خبره س و مردي بسيار آقا و با معرفت .بنابراين هر کمکي از
دست ما بر مي آدبايد انجام بديم ،هر چند که با بستن اين پرونده براي پليس هم آبرو و حيثيتي کسب ميشه.
سرهنگ متقي که گزارش حادثه را خوانده بود،ضمن ابراز تاسف از کشته شدن راننده ي بهرام خان از او پرسيد:ببينم بهرام خان تازگيها اين مردک شماها رو تهديد جدي نکرده بود؟
بهرام خان که از ماجراي پيغام تلفني چند وقت پيش ماهان خبري نداشت گفت:گمان نمي کنم....يعني من اطلاع ندارم،چون عروسم و دخترم تازگي
حرفي به من نزده ن .اما هيچ ترديدي ندارم که کار همون مردتيکه و دارو دسته شه.
من به بچه ها گفته بودم که اين مردک تشکيلات و سيعي داره و بايد حواسمونو خوب جمع کنيم ،ولي باز هم بي احتياطي کردن.
-شما که مي گفتين اونها بيشتر وقتها توي خونه هستن و هر جا هم که مي خوان برن ،با اين خدابيامرز که ورزشکار و قوي هم بوده مي رفتن .پس
چطوري ميگين بي احتياطي کردن؟مسئله بي احتياطي نيست ،موضوع اينه که تشکيلات اين مردک خيلي قوي تر از اونيه که ما تصور مي کنيم .من دستور داده
بودم يه ماشين شخصي با دو تا مامور زبده دور و بر خونه ي شما به طور ناشناس کشيک بدن،ولي اونها به هيچ مورد مشکوکي برنخوردن.اين نشون
مي ده که تشکيلات اين مردک خيلي وسيعه و همه جا آدم داره.حتي توي بيمارستان شما رو زير نظر داشته و مي دونسته که شب عروستون کجا مي خواد
بره همه رو قدم به قدم تعقيب مي کردن تا در فرصت مناسب به منظورشون رسيدن.عجيب که ديشب نوبت خاموشي اون منطقه نبوده ،حالا چرا برقا قطع
شده بايد دليلش رو پيدا کرد.به هر حال شک خود من هم بيشتر از همه به همين ماهانه براي همين وقتي برمي گردم اداره ي آگاهي چند تا مامور زبده رو مي فرستم
طرف غرب کشور و همه ي پاسگاههاي انتظامي استانهاي سنندج،کرمانشاه و حتي اروميه بخشنامه مي کنم که جست و جو رو شروع کنن .بدون شک عروس
شما رو همون شبونه به اون طرفها بردن .البته نمي خوام باعث نگرانيتون بشم ،اما خبردار شديم که يک تشکيلات وسيعي توي اين مناطق فعاليت داره که علاوه بر
قاچاق مواد مخدر و عتيقه ،انسان هم قاچاق مي کنن.....يعني دخترهاي جوون رو مي دزدن و از طريق عراق مي فرستن شيخ نشينهاي جنوب و حتي ترکيه.البته به
اون دخترها گفته ميشه که از مرز ردشون مي کنن تا به امريکا يا اروپا برن،اما از اونها سوءاستفاده مي کنن و بيشتر اونها رو به فاحشه خونه ها مي فروشن.اميدوارم
عروس شما با اين مورد روبرو نشه و مسئله همون انتقام گيري اي باشه که چند وقت پيش به من گفتين.
بهرام خان که اين حرفهاي سرهنگ متقي او را ترسانده بود،با نگراني گفت:اميدوارم همين طور باشه که شما مي فرمايين .الان موقعيت خيلي بديه.ما همه نگران عمل پيوند کليه بهزاد هستيم.....
سرهنگ متقي حرف او را قطع کرد و گفت:مگه ديروز عمل با موفقيت انجام نشد؟
-چرا دکتر گفت عمل موفقيت آميز بوده،ولي چند روزي طول مي کشه که معلوم بشه که بدنش کليه رو قبول کرده يا خداي ناکرده پس زده.به هر حال ،حال پدر عروسم
هم خوب نيست و گويا قلبش ناراحته و اين اتفاق ممکنه خداي ناکرده حالش رو بدتر کنه.براي همين خواهشم اينه که هر طوري هست يه خبري از
عروسم و اون بچه پيدا کنين.اگه اون نامرد پول هم بخواد من حاضرم بپردازم.
-نه آقاي شهيدي،پليس به کسي باج نميده....هر طوري باشه اونو به دام مي اندازيم و تشکيلاتش رو از هم مي پاشيمفبهتون قول ميدم.
نسترن خانم که با چشم گريان در آشپزخانه مشغول تهيه ناهار بودتا پس از برگشتن از بيمارستان بدون ناهار نباشند،وثتي تلفن زنگ زد هيچ توحهي نکرد
آقاي نادري در دستشويي بودبنابراين تلفن پس از چند بار زنگ خوردن ساکت شد.آقاي نادري در دستشويي گفت:خانم چرا گوشي رو برنمي داري؟
نسترن خانم فقط اشک مي ريخت و زير لب دعا مي کردو مي گفت:خدايا بچه امو به تو سپردمبه خاطر قلب پاکش اونو در پناه خودت بگير....خدايا بچه امو
از تو مي خوام.تو هميشه به من لطف داشتي و دعاي منو مستجاب کردي بچه م خيلي سختي کشيده اونو با لطف و کرمت حفظ کن.
-تلفن دوباره زنگ زد،اما نسترن خانم همچنان در عام خود بود و سرگرم به کار آشپزي و راز و نياز با خداوند.در اين هنگام آقاي نادري از دستشويي بيرون
آمد و بي آنکه به نسترن خانم حرفي بزند به سوبي تلفن ها ل رفت،پيش از برداشتن گوشي به نمايشگر شماره تلفن نگاه کرد و يک لحظه برجا ميخکوب شد
نزديک بود قلبش از حرکت باز ايستد.شماره تلفن همراه بهار بر سطح نمايشگر نقش بسته بود.تلفن چندبار ديگر زنگ زد اما چنين به نظر مي رسيد که
آقاي نادري را برق گرفته و خشک شده است.درست در لحظه اي که به خود آمد و گوشي را برداشت زنگ قطع شد و صداي بوق آزاد به گوش رسيد نسترن خانم
که حالات و حرکات نادري را ديد با تعجب پرسيد نادري چرا خشکت زده ؟چرا گوشي رو برنداشتي؟کي بود؟
آقاي نادري که به نقطه اي خيره مانده بود آرام گفت به گمانم بهار بود
نسترن خانم با حرکتي ناگهاني به سوي نادري آمد و تقريبا فرياد کشيد:چي گفتي ؟گفتي بهار؟تو بهاش حرف زدي؟
-نه....تا برداشتم قطع شد
-پس چطور ميگي بهار بود؟
-شماره ش....تکمه ي حافظه او بزن
نسترن خانم با سرعت برق تکمه ي حافظه تلفن را فشرد و با حيرت ديد که شماره ي تلفن بهار بر صفحه نمايشگر نقش بسته .سپس برگشت و با حرکتي
سريع يقه پيراهن آقاي نادري را گرفت و ديوانه وار تکانش داد و با گريه گفت:پس چرا....زودتر و رنداشتي که باهاش حرف بزني.....چرا؟الان اون بين مرگ و زندگيه...چرا؟....چرا؟....چرا؟... .و گريه اش به هق هق تبديل شد.
آقاي نادري که مي دانست نسترن خانم درحالت روحي بسيار بحراني به سر مي برد دستهاي او را در دست گرفت ،نوازش کرد و در حالي که او را مي کشيد تا
بر روي کاناپه بنشيند گفت:بشين....بشين عزيزم.....مي دونم چه حالي داري،ولي با گريه و بي تابي کاري درست نميشه....بايد به فکر چاره بود گمان مي کنم بازم زنگ بزنه.....
نسترن خانم کمي آرام شده بودبا همان صداي بغض آلود گفت:اگه نزنه چي؟يعني چي مي خواست بگه؟من گردن شکسته چرا گوشي رو برنداشتم.....عجب اشتباهي کردم.
آقاي نادري سر او را بر شانه ي خود گذاشت ،موهايش را نوازش کرد و در حالي که خودش بي اندازه به گريستن نياز داشت آرام گفتعزيزم به دلم برات شده
که بهار طوريش نميشه و اين بار هم از دست اون شيطون جون سالم به در مي بره بهت قول ميدم....اما به آنچه مي گفت هيچ اطميناني نداشت
زن و شوهر ساکت و ماتمزده نشسته بودندو انتظار مي کشيدن که زنگ تلفن به صدا در آمدنسترن خانم هراسان به پا خاست و ديوانه وار و بدون نگاه کردن به
شماره تماس گيرنده گوشي را برداشت و گفت الو؟الو؟بهار تويي؟....
-سلام نسترن جون منم فرناز
نسترن خانم با شنيدن صداي فرناز بار ديگر اشکش سرازير شده بود ضجه زنان گفت:فرناز جون کجايي که بهار منو از دستم گرفتن.....کجايي که بهار منو دزديدن....کجايي که ببيني بدبخت شدم....
آقاي نادري که دريافت تماس گيرنده فرناز است گوشي را از دست نسترن خان گرفت و با صدايي که مي کوشيد نلرزد گفت الو فرناز جان....اگه کار واجبي
نداري خودتو برسون اينجا.....نسترن بهت خيلي احتياج داره.
فرناز با گفتن چشم مکالمه را قطع کرد و در حدود بيست دقيقه بعد زنگ در آپارتمان آقاي نادري به صدا درآمد.آقاي نادري سوار بر صندلي چرخدار
در را باز کرد و فرناز که فاجعه اي را حدس زده بود با چهره اي بسيار
نگران و چشماني که آماده ي اشک باران بود به درون آمد.به محض بسته شدن در
آپارتمان پشت سر فرناز صداي جيغ نسترن خانم به آسمان رفت و او بار ديگر شروع کرد به زدن سرو صورت خود و بي محابا اشک ريختن.
فرناز کيف دستي خود و دو کتابي را که در دست داشت ،بر روي مبلي انداخت و به سرعت به کنار نسترن خانم آمد و او را در آغوش گرفت و سرش را بر شانه
خود گذاشت.دقايقي طولاني با او گريست ،در حالي که آقاي نادري نيز نتوانسته بود مانع از فرو ريختن اشک خود شود و در اتاق خود ، در حالي که صورتش را
ميان دو دست خود پنهان کرده بود ،زار مي رد.
پس از حدود يک ربع ساعت که همه کمي آرام گرفتن ،آقاي نادري همه ماجرا براي فرناز تعريف کرد که باعث شد بار ديگر بغض فرناز بترکد و هق هق
را سر دهد.او پس از آنکه کمي آرام شد تلفن همراه خود را از کيفش بيرون آورد و با فرهاد که بيمارستان رفته بود تا احوال بهزاد را بپرسد تماس گرفت و پس
از شرح مختصر واقعه از او خواست کاري کند بهزاد از ماجرا مطلع نشود فرهاد که خود از
شدت تعجب قادر به حرف زدن نبود قول داد اين کار را بکند.
پس از حدود يک ساعت نسترن خانم و آقاي نادري براي رفتن به بيمارستان آماده شدند.،اما فرناز از آنان قول گرفت به بهزاد حرفي نزنند و يا کاري نکنند که او
بويي ببرد و ناراحت شود.
همه در بيمارستان جمع بودند و چهره هاي در هم از غمي بزرگ حکايت مي کرد بهرام خان که تازه از کلانتري آمده بود ،گفته هاي سرهنگ متقي را براي همه از
جمله آقاي نادري و نسترن خانم بازگو کرد.چيزي به ظهر نمانده بود و پزشک بيمارستان تنها به فرهاد اجازه ي ديدار با بهزاد را داده و از بقيه خواسته بود فعلا به
ديدن بهزاد از پشت شيشه پنجره اتاق مراقبتهاي ويژه بسنده کنند تا وضعيت جسماني او براي ملاقات حضوري مناسب شود
فرهاد که از اتاق مراقبتهاي ويژه آمده بود با ديدن فرناز او را به کناري برد و موضوع را پرسيد و او تا جايي که خبر داشت به وي اطلاعات داد.نفر بعدي که
فرهاد به سراغش رفت بهرام خان بود که همه واقعه را براي او شرح داد و گفت که سرهنگ متقي قول داده است اقدامات همه جانبه را براي يافتن بهار و دستگيري
ماهان و اهندام تشکيلات آغاز کند.
وقتي آقاي نادري گفت بهار ساعتي پيش تماس گرفته اما موفق به حرف زدن با آنان نشده است دهان همه از حيرت بازماند و آقاي نادري همه ماجرا را شرح داد.
بهرام خان که بي اندازه شگفت زده شده بود با تلفن همراه خود با سرهنگ متقي تماس گرفت و موضوع را به اطلاع او رساند.سرهنگ متقي گفت احتمال
زيادي دارد که او دوباره تماس بگيرد از اين رو دستور خواهد داد به تلفن خانه ي آقاي نادري دستگاههاي شنود وصل شود تا در صورت تماس بتوان محل تماس را شناسايي کرد.
بهار از نور اندکي که از پنجره ي کوچک قرار گرفته در نزديکي سقف دريافت بايد نزديک غروب باشد ساعت او را از دستش باز کرده و کيفش را که هنگام دزديده شدن با دسته بلندش به شانه ي او آويزان بود برداشته بودند .بهار به ياد آورد
که شناسنامه ،گواهينامه رانندگي ،کارت دانشجويي و مقداري چک پول و از همه مهمتر تلفن همراهش درون آن کيف بود اگر تنها تلفن همراهش را در دسترس داشت
اميد مي رفت نجات يابد او که به دستشويي رفتن نياز شديدي پيدا کرده بود
چند بار محکم به در چوبي قديمي مشت کوبيد و وقتي مرد ريشو با همان چهره ي غضبناک در را گشود بدون هيچ ترسي از او گفت من بايد برم دستشويي
اما مرد بدون هيچ حرفي دوباره در را قفل کرد و رفت.
بهار چندبار ديگر با مشت به در کوبيد و فرياد کشيد که در نتيجه آبتين ترسيد و به گريه افتاد دقايقي بعد در باز شد و بهار از آنچه در برابر خود ديد يکه خورد.
ماهان با لباسي کردي و ريشي انبوده که در جاي جاي آن تارهاي موي سفيدي ديده مي شد با فانوسي در دست وارد اتاق شد و بيرون از اتاق چند فانوس روشن
بود که وقتي درباز مي شد نور آنها اتاق را کمي روشن مي کرد ماهان کلتي به کمرش بسته و در دست ديگرش چيزي بود که بهار نمي توانست تشخيص دهد
ماهان که لبخندي پيروزمندانه بر لب داشت فانوس را به ميخي که در کنار در به ديوار کوبيده شده بود آويزان کرد و به بهار که آبتين را در آغوش داشت و
عقب عقب تا انتهاي اتاق رفته بود نزديک شد و در حالي که سر تکان مي داد گفت خب خب که هر غلطي که مي خواهم بکنم درسته ؟اين حرف شما
زدين خانم بهار نادري همسر بهزاد شهيدي .خب ديدي که هر غلطي دلم بخواد مي کنم ؟ديدي اون بچه پولدار بي مصرف رو چه جوري ناکار کردم که مجبور شده براي گرفتن کليه دست گدايي دراز کنه؟و
ديدي آخرش تو رو به چنگ آوردم دختره ي خودخواه.
بهار که با نفرت به ماهان نگاه مي کرد گفت من فعلا به دستشويي احتياج دارم و اگه يان جز شکنجه هات نيست بگو منو ببرن دستشويي تا بعدا به حرفات جواب بدم.
ماهان برگشت و به مردي که در چارجوب در ايستاده بود به کردي چيزي گفت سپس از سرراه بهار کنار رفت تا او بيرون برود بهار در حالي که آبتين را در آغوش داشت
به راه افتاد که ماهان مانع شد و آبتين را با وجود مقاومتي که مي کرد و گريه را سر داده بود به زور از آغوش بهار گرفت بهار به سرعت بيرون رفت تا
زود برگردد چون مي دانست آبتين به گريه ادامه خواهد داد و مي ترسيد ماهان عصباني شود و او را کتک بزند .
توالت در سوي ديگر آن محوطه کاروانسرا مانند قرار داشت و در زيرزميني واقع بود بهار که از تاريکي مي ترسيد جلوي پله ها ايستاد و گفت اونجا تاريکه يه چراغ لازم دارم .
مردي که او را همراهي مي کرد با خشونت گفت چراغ نداريم اينجا که هتل نيست يالله برو پايين .
بهار که ديگر قادر به نگه داري خود نبود به سرعت به پايين رفت کورمال و از بوي بسيار آزار دهنده توالت را يافت و به درون آن رفت پس از پايان کار چون
نه از آب خبري بود و نه از آفتابه با دستمال کاغذي مچاله شده اي که در جيب روپوش خود داشت خودش را پاک کرد و در حالي که حالت تهوع به او دست داده
بود بيرون آمد و از آن مرد پرسيد اينجا آب هم پيدا نميشه که دستهامو بشورم .
مرد چند لحظه اي به او نگاه کرد سپس گفت بيفت جلو ....اون گوشه يک سطل آب هست و نقطه اي را نشان داد که بهار به آن سو حرکت کرد در آنجا
چاهي ديد و سطلي کنار آن قرار داشت و پر آب بود بهار پس از آنکه دستش را بدون صابون يا مايع تميز کننده شست حالت تهوعش کمي کاهش يافت.
بهار هنوز به پا نخاسته بود که مرد بازويش را گرفت و به سوي زير زمين هلش داد صداي گريه آبتين از بالاي پله هاي زير زمين به گوش مي رسيد به همين دليل بهار با سرعت بيشتري از پله ها پايين رفت و داخل اتاق شد و آبتين را در آغوش
گرفت ماهان هنوز در گوشه اتاق ايستاده بود و با چيزي که دستش بود بازي مي کرد بهار وقتي خوب دقت کرد تلفن همراه خود را در دست ماهان ديد پس
کيف او را به همراه آورده بودند و قاعتا مي بايست بقيه مدارکش هم نزد او باشد
ماهان وقتي متوجه شد که بهار تلفن همراه را در دست او ديده است آن را بالا برد و در حالي که سر تکان مي داد و لبخند شوم بر لب داشت گفت خوب
نگاش کن تلفن همراهته که الان خيلي دوست داري دستت باشه درسته؟
-مسلمه
-باشه اونو بهت مي دم.اما وقتش که برسه فعلا امانت پيش من هست تا ببينم بچه خوش اخلاقي هستي يا نه.راستي ممکنه پول قبض تلفنت زياد بشه
مي خوام باهاش دوباره به منزل آقاي نادري زنگ بزنم............
بهار حرف او را قطع کرد :کي؟چرا؟مگه مرض روحي داري که از آزار دادن اون بيچاره ها لذت مي بري؟تو منو مي خواستي الانم توي چنگت هستم ديگه چرا به اونها تلفن مي زني حيوون وحشي؟
هنوز کلمه يآخر از دهان بهار بيرون نيامده بود که سيلي محکم ماهان گونه بهار را سوزاند و او را با آبتين به زمين پرت کرد که سبب شد آبتين پس از کشيدن جيغ
گريه را سر دهد ماهان سپس با چشماني که شرارت از آنها مي باريد نگاهي غضب آلود به بهار انداخت و گفت دفعه بعد ديگه سيلي نمي زنم کاري مي کنم
که تا وقتي زنده هستي هر لحظه آرزوي مرگ کني تو تا لحظه اي زنده هستي که خودت بخواي اگه کوچکترين حرکتي کني که به غرورم برخوره جادرجا باي ه گلوله مي فرستمت به جهنم....تو منو خيلي اذيت کردي پس بايد تقاص همه ي
کارهاتو پس بدي....بذار روشنت کنم....تو الان جايي هستي که دست هيچ کس لهت نميرسه مي دونم دوستهاي پليست به تکاپو افتادندو حتما از نيروهاي ويژه اشون براي نجات تو
استفاده مي کنن ولي آرزوي رها شدن از منو بايد با خودت به گور ببري ....
بهار در حالي که شيار باريک خوني را که از دهانش سرازير شده بود با گوشه دست پاک مي کرد نگاهي آکنده از خشم به ماهان افکند و گفت مگه اون بار ه با من
حرف زدي نگفتي بايد سه ماه با من زندگي کني ؟پس چرا زير حرف خودت مي زني؟چرا منو با بچه دزديدي؟اين بچه که گناهي نداره اونو برگردون من در
اختيارت هستم در ضمن تو حق نداري خونواده ي منو آزار بدي .چرا به اونها تلفن زدي و تهديدشون کردي؟تو با من و بهزاد خرده حساب داري.چرا
ديگران رو شکنجه ميدي ؟چرا پدرمو معلول کردي؟تو برخلاف ارزشهاي هم نژاده هات رفتار مي کني.کردها آدمهاي غيور و مهربون و مهمان دوستي هستن
ولي تو با اين کارهات آبروي اونها رو مي بري....تو با من دشمني داري خب پس زهر تو به من بريز نه به اطرافيانم....
-خوبه خوبه ...مي بينم طرفدار کردها هم هستي خيال مي کردم به نظر تو کردها آدمهاي وحشي و ستيزه جو هستن ولي مي بينم که انصاف داري و
مي پذيري که ما آدمهاي خوبي هستيم فقط شزايط باعث ميشه که کار خلاف از ما سر بزنه تو بايد خوب بدوني علت اين کارهاي من چيه ....من اولش ميش بود
ولي ظلم و ستم از من يه گرگ درست کرد اين رو بهت بگم که من حق دارم هر کار دلم خواست انجام بدم هر کس رو که خواستم به قول تو آزار بدم چون آزار ديدم
چون نامردي و نامردمي ديدم ....چون هر کس دستش رسيد به من آزار رسوند در مورد بچه خيالتو راحت کنم که برگشتي در کار نيست اين هم
سرنوشت اين بچه بودکه پاش به اينجا برسه .البته قرار نبود اونو بيارن ولي از بخت بدش پيش تو بود و افرادم مجبور شدن اونو بيارن....
-ولي اون بچه پيش من و خونواده ام امانته و اگه طوريش بشه شرمندگيش مال خونواده منه .گذشته از اين هيچ کس ،هيچ موجودي حتي حيوونا به بچه ها
کاري ندارن ولي تو داري اين بچه رو هم آزار ميدي من از جون خودم ترسي ندارم ولي به خاطر جون اين بچه به تو التماس مي کنم اين بچه رو به هر ترتيبي که مي توني به خونواده ي من برگردوني .پدر اين بچه....
ماهان با خشم حرف بهار را قطع کرد :مي دونم پدرش زندانيه...پدرش قرار بود با تو ازدواج کنهکه اگه يم کرد تو الان اينجا نبودي....ولي اون ديگه وارد اين بازي
شده و سرنوشت برايش اينجوري رقم خورده ....فقط مي تونم يه کار براش بکنم که راحت زندگي کنه و اون هم بدمش به يه زن و مردي که بچه ندارن...
بهار با لحني ملتمس حرف او را قطع کرد :نه...نه ...خواهش مي کنم اين کار رو نکن اون بچه که گناهي نداره.....چرا مي خواي زندگيشو تباه کني ؟هر بلايي که مي خواي سر من بيار
لي اون بچه رو آزاد کن .التماس مي کنم تو رو به جون هر کسي که دوست داري اين کار رو نکن....
ماهان به نقطه اي از سقف چشم دوخت و زير لب گفت:اوني که دوست دارم ديگه جوني نداره که بهش قسم يم خوري....همون طور که من از فراق اون سوختم
تو هم بايد از دوري اين بچه بسوزي...
به صدا درآمدن زنگ تلفن همراه بهار که در دست ماهان بود سبب قطع کلام او شد.او که گوشي را که تاشو بود باز کرد و به صفحه نمايش آن نگاهي انداخت و رو به
بهار گفت بيا ببين شماره ي کيه ؟نکنه مامان جونت مي خواد با دختر جونش حرف بزنه.و خنديد.
بهار که از روشن بودند تلفن همراه تعجب کرده بود يادش آمد که ماهان به گفته ي خودش قبلا آن را روشن کرده و با خانه ي پدرش تماس گرفته بود او جلو
آمد به صفحه ي نمايش تلفن نگاه کرد و گفت دوستمه فرناز چ-آهان همون که برادرش دکتره؟
-تو که همه چيز رو مي دوني ديگه چرا از من مي پرسي.
زنگ تلفن پس از چند بار زدن قطع شد بهار که روشن بودن تلفن هنوز برايش سوال بود پرسيد تلفن که خاموش بود و براي روشن کردنش پين کد لازم بود پس چطوري تونستي روشنش کني؟
ماهان با خنده اي شيطاني گفت به يه نکته پليسي اشاره کردي ...درسته من پين کد رو از کجا آوردم؟معلومه به کمک خودت.
-من؟
-بله خودت.تو پين کد رو به من دادي يادت نيست؟
-کي؟من چطور ممکنه اين کار رو کرده باشم؟
-يادت نيست ؟تو شماره ي پين کد رو روي خود سيم کارت نوشتي...حتما چون فراموشکاري و من هم چون باهوشم وقتي ديدم خاموشه سيم کارتشو در آوردم
که ديدم يه شماره کوچيک با يه روان نويس روي اون نوشته شده به همين سادگي...خب شوخي ديگه بسه .تو اگه دختر خوبي باشي تا بهار پيش من
مي موني اونوقت اگه از تو راضي بودم و اگه ديدم شوهر احمقت به اندازه کافي شکنجه روحي شده شايد دلم به حال پدر و مادرت بسوزه و رهات کنم اما اگه
رضايت منو جلب نکني يا قصد فرار داشته باشي بدون هيچ ترحمي مي کشمت درست مثل اون پهلووني که به عنوان باديگارد استخدام کرده بودين
ماهان پس از گفتن اين حرف بي درنگ بيرون رفت و در اتاق پشت سرش بسته و قفل شد شب فرا رسيده و اندک روشنايي بيرون نيز از پنجره به درون اتاق نمي امد
و روشنايي اتاق را که اکنون به سياهچال مي مانست تنها همان فانوس کوچک تامين مي کرد.بهار ساکت و آرام بر روي گليم نشست آبتين را در آغوش
فشرد و آرام آرام اشک ريخت .آبتين که با تعجب به صورت بهار خيره شده بود با دستهاي کوچکش اشک را از روي گونه ي بهار پاک کرد و با لحن گودکانه ي خود گفت
بهار جون الان که پياز پوست نمي کني ،چرا گريه مي کني؟
بهار که در ميان گريه از اين حرف آبتين خنده اش گرفته بود به ياد آورد که هميشه وقتي گريه مي کرد و آبتين علت را از او مي پرسيد در پاسخش مي گفت
دارم پياز پوست مي کنم.شنيدن لحن کودکانه ي آبتين بيشتر آزارش داد و بر بخت بد خود لعنت فرستاد و انديشيد تقاص کدامين گناه را مي دهد.صداي
خش خشي گوشهايش را تيز کرد به گوشه و کنار نيمه تاريک اتاق چشم دوخت و متوجه حرکتي شد خوب که دقت کرد موشي کوچک را ديد که شتابان به هر سو
مي دود ترس خود را پنهان کرد چون مي دانست اگر جيغ بکشد ،کاري که هميشه با ديدن موش يا ديگر موجودات موذي مي کرد ،آبتين به گريه خواهد افتاد و او براي ساکت کردنش وسيله اي نداشت .
آبتين که موش را ديده بود تقمي کرد که از آغوش بهار بيرون بيايد و به سراغ جانور برود و پي در پي مي گفت بهار جون جوجو.....جوجو.....
-نه عزيزم نميشه بري....اون جوجو کثيفه دستت کثيف ميشه
در اين هنگام در اتاق باز شد و همان مرد ريشو با يک سيني به درون آمد سيني را بر زمين گذاشت و پس از نگاهي شيطنت بار به بهار به بيرون رفت .بهار به
داخل سيني نگاه کرد ،کمي نان و مقداري ماست و پنير و يک ليوان آب در آن يافت عجب شام شاهانه اي !از ترس اينکه مانند دفعه پيش مرد ريشو سيني غذا را
زود بيرون ببرد به سرعت کنار سيني نشست و ضمن خوردن لقمه هايي هم براي آبتين مي گرفت که او با بي ميلي مي خورد و مي گفت بهار جون پلو مي خوام.....پلو مي خوام....
-اينو بخور عزيزم ،فردا بهت پلو ميدم.....امشب پلو ندارم....
حدس بهار درست بود چون يک ربع ساعت بعد مرد ريشو به درون اتاق آمد،بدون برزبان آوردن هيچ کلامي و بي توجه به نيمه کاره بودن غذا خوردن بهار سيني را برداشت و بيزون رفت .شب بد بهار آغاز شد.
خانه ي آقاي نادري شلوغ بودعمو نادر و زن و دخترش با شنيدن خبر گم شدن بهار به آنجا آمده بودند و فريده خانم با چهره اي غمگين نسترن خانم را دلداري مي داد.
نسترن خانم هر چند دقيقه يک بار گوشي تلفن را بر مي داشت و شماره ي تلفن همراه بهار را مي گرفت اما پيغام دستگاه مورد نظر خاموش است
را مي شنيد .او اميد داشت که صداي بهار را بشنود فرناز نيز در ساعت هشت شب به اتفاق فرهاد آمد و باعث تسلاي خاطر آقاي نادري و نسترن خانم شد.که
با بهرام خان در تماس ساعت به ساعت بود به آقاي نادري اطمينان مي داد که بهار به زودي پيدا خواهد شد و در پاسخ نسترن خانم که از وضع جسماني بهزاد مي پرسيد
حرفهاي اميدوار کننده ميزد ساعت نزديک نه بود که شيرين خانم ،بهرام خان،دکتر شهيدي و زويا خانم به خانه ي آقاي نادري آمدند .و زويا خانم که
چهره اش نشان مي داد بي اندازه ناراحت است اظهار اميدواري مي کرد که پليس هر چه زودتر بتواند بهار و آبتين را پيدا کند.
نسترن خانم که همواره چند قطره اشک از گونه اش سرازير بود با تاسف سر تکان مي داد و مي گفت :حالا جواب مادربزرگ آبتين رو چي بدم؟بگم نوه شو که
دست ما سپرده بود دزديدن؟نمي گه شما که عرضه بچه نگه داشتن نداشتين چرا اصرار کردين نوه قشنگمو به دستتون بسپرم؟....خدايا جوابشو چي بدم؟
همه به جز سر تکان دادن تاسف آميز جوابي نداشتند.بهرام خان باز هم با تلفن همراه سرهنگ متقي تماس گرفت و از جريان عمليات يافتن بهار و آبتين
جويا شد که همان پاسخ قبلي را شنيد :ماموران ما با جديت در سراسر غرب کشور مشغول فعاليت هستند و به محض پيدا شدن کوچکترين سرنخ موضوع را اطلاع خواهند داد.
هراسي فرساينده و انتظاري کشنده بر جو خانه حکمفرما بود و همه منتظر بودند که هر لحظه يکي از تلفنها زنگ بزند .اما فقط يک تلفن همراه بود که پيوسته
زنگ مي خورد بي آنکه کسي آن را بردارد و جواب دهد و آن تلفن همراه بهاد بود که در کمد خانه اش و در ميان وسايل او بود که به هنگام عمل همراه با لباسش به خانه آورده بودند.
ماهان که با گوشي بهار شماره تلفن همراه بهزاد را مي گرفت از اينکه او پاسخ نمي داد خشمگين بود و با غيظ مي گفت د گوشي رو بردار حرومزاده ،گوشي رو بردار تا درد ديگه اي به دردت اضافه کنم....الان بهترين زمانه که بشنوي چه بلايي
سرت آوردم ...درست همون بلايي که تو سرم آوردي.....همون داغي رو که به دلم گذاشتي به دلت مي ذارم....تو باعث شدي کسي رو که بيشتر از جونم دوست داشتم
خودم بکشم.....گوشي رو وردار تا همونطوري دلتو بسوزونم.
او که بهار را در کاروانسراي قديمي در قلعه شيخان در نزديکي سنندج زنداني کرده بود از جاده هاي فرعي به چناره بازمي گشت .همه ي افکار او حول
محور اين موضوع دور مي زد که بهار را به کدام يک از مخفيگاه هاي خود منتقل سازد تا امکان پيدا شدنش به وسيله نيروهاي انتظامي کمتر باشد و بتواند به
سرعت او را زا مرز عبور دهد و به خاک عراق برساند.چناره نزديک مريوان قرارد داشت که از آنجا مي توانست از جاده هاي فرعي و بعضا مالرو ،از مرز عبور کند.او
مواد مخدر و اسلحه و بعضي کالاهايديگر و حتي انسان را از همين جاده ها عبور مي داد و اعضاي تشکيلاتي که بومي آن مناطق بودند و با همه ي کوره راههاي منطقه
آشنايي کامل داشتند چندسالي بود که در اين نواحي به کارهاي خلاف قانون مشغول بودند و هرگاه خود را در خطر مي ديدند از کوره راهها به خاک عراق
مي رفتند و در دهکده هاي مرزي که بيشتر کردنشين بودندمخفي مي شدند .او وقتي به محل استقرار خود که خانه اي روستايي در نزديکي چناره بود رسيدريا،
يکي از افرادش به او اطلاع داد که فعاليت نيروهاي انتظامي در منطقه شدت پيدا کرده است و از مرکز سنندج نيروهاي ويژه براي جستجوي منطقه گسيل
داشته اند .ماهان پس از کمي فکر کردند به سه نفر از افرادش دستور داد حاضر باشند که شب بعد زنداني را به گويله که با مرز فاصله ي چنداني ندارد انتقال دهند.
بهزاد صبح روز بعد وقتي از خواب برخاست احساس مي کرد حالش بهتر است هر چند محل عمل درد داشت و او نيز نگران بود بدنش کليه را پس بزند.
نگراني ديگر او اين بود که روز گذشته همه را پشت شيشه اتاق ديده بود به جز بهار.چون به دستور دکتر قرار بود يک هفته هيچ کس به ملاقاتش نيايد تنها
فرهاد آن هم با لباس و دهان بند و کفش استريل به اتاق مراقبتهاي ويژه مي آمد و دقايقي خيلي آرام با او حرف مي زد .بهزاد بيشتر با حالت اشاره و صدايي که به
سختي شنيده مي شد از فرهاد پرسيد چرا بهار را پشت شيشه نمي بيند و حالش چطور است و فرهاد که فکرش مشغول بهار و آبتين بود گفتن منتظره از اينجا بيايي بيرون تا بياد ملاقاتت.
بهزکه قانع نشده بود با اشاره به گوشش به فرهاد فهماند که چرا او تلفن نمي کند و با همان صداي بسيار آهسته گفت تلفن همراهم خونه س،اگه ممکنه لطف کن به مامان يا بابا بگو برام بيارنش که تلفني با بهار حرف بزنم باشه؟
فرهاد که نمي دانست چه پاسخي بدهد گفت عزيز من چند روز ديگه صبر کني دکتر اجازه ي ملاقات کي ده با خودش حرف مي زني چشم!مي گم تلفن همراهتو برات بيارن
سه چهار روز ديگه مي برمت توي بخش جراحي ،اتاقت خصوصيه و همه نوع امکانات داري>فقط خدا کنه براي کليه ات مشکلي پيش نياد.
بهزاد که درد ناراحتش مي کرد با هر زحمتي بود پرسيد امکانش زياده مشکل پيش بياد؟
-بهزاد جان من هنوز متخصص نشدم ،به خصوص متخصص کليه براي همين نمي دونم چي بگم.بذار دکتر بياد آزمايشهاتو و ضعيتت رو ببينه خودش
نظر بده تو فعلا نگران نباش.
پرتوهايي طلايي رنگ خورشيد از پنجره ي کوچک زندان بهار به داخل آن سرک مي کشيد و بهار پس از چشم گشودن و ديدن آنها بي اختيار لبخندي زد و به ياد
جمله اي افتاد که در کتابي خوانده بود:هر بامدا که چشم مي گشايم پرتو جانبخش خورشيد يادآور معجزه ي زيستن است،معجزه اي که رخ دادنش را
در نمي يابيم و بديهي مي شماريمش"زير لب تکرار کرد:معجزه زيستن!و به آبتين نگاه کرد که آسوده در خواب بود.
دراز کشيده و به سقف خيره بود که صداي باز شدن قفل در و پس از آن شدن آرام آن را شنيد .در تاريکي اتاق درست قادر به ديدن نبوداما وقتي در
کاملا باز شد مرد ريشو را ديد که با احتياط سر خود را به داخل آورد به او نگاهي کرده و آرام پا به درون اتاق گذاشت بهار با ديدن حالت او غرق در هراس و
وحشت به نيت او پي برد.برخاست و نشست و خود را کاملا جمع کرد.به دور و بر خود چشم انداخت تا چيزي براي دفاع پيدا کند چيزي نديد جز قلوه سنگي
بزرگتر از مشت انسانکه در گوشه اي افتاده بوداز مرد ريشو چشم بر نمي داشت و در عين حال زير چشمي به قلوه سنگ نگاه مي کرد.لحظه ها به کندي مي گذشت
مرد که تازه چشمش به فضاي نيمه تاريک عادت کرده بود،ديد که برخلاف تصورش زن زنداني خواب نيست و در گوشه اي به او چشم دوخته است.
لحظه اي در جاي خود بي حرکت ماند و سپس همچون پلنگي که بر سر شکارمي جهد با پرشي قصد داشت خود را روي بهار بيندازد که او به سرعت
برخاست ،به گوشه اتاق رفت و قلوه سنگ را برداشت اما در همين لحظه مرد با جست ديگري خود را به بهار رساند ،دو دستش را به دور او حلقه کرد و با حرکتي
سريع و با قدرت به زمين انداختش.او که متوجه وجود سنگ در دست بهار شده بودبا يک دست خود مچ آن دست بهار را گرفت و فشار داد و با دست ديگر مي کوشيد روپوش او را پاره کند.
بهار جيغي کشيد که سبب شد ابتين از خواب بپرد و بي امان گريه کند.براي لحظه اي حواس مرد متوجه آبتين شد و بهار با استفاده از همين فرصت دستي را
که قلوه سنگ در آن بوداز دست مرد بيرون آورد و سنگ را با همه ي قدرت به سر مرد کوبيد .مرد که بر اثر درد فرياد مي کشيد،دو دست خود را به سرش گذاشت که
در نتيجه بهاربا فشار دودست او را از خود دور کردو به پاخاست و به سمت در دويد .اما پيش از رسيدن به در مرد از پشت سر مشتي محکم به شانه ي او کوبيد که نقش بر زمين شد.
گريه آبتين شدت يافته و بر خشم مرد افزوده بود.او که خود را در رسيدن به مقصود ناکام ديد به سوي آبتين رفت ،او را با يک دست بلند کرد و بالا برد و رو به بهار گفت:
اگه مي خواي پرتش نکنم همه ي لباساتو دربيار !زود باش!زود باشو گرنه پرتش مي کنم. و دستش را بالاتر برد.
بهار جيغ کشيد دو دستش را به سوي مرد دراز کرد و با التماس گفت :نه....نه ....خواهش مي کنم.....هرکاري بگي انجام مي دم فولي اونو کاري نداشته باش....
مرد که خون قسمتي از صورتش را پوشانده بود و شعله هاي شهوت از چشمانش زبانه مي کشد فرياد زد زود باش چرا معطل مي کني!زود باش و گرنه پرتش مي کنم.
بهار که همچنان که تکمه هاي روپوش خود را که چند تايي از آن بر اثر کشمکش با مرد کنده شده بود باز مي کرد با همان لحن ملتمس گفت:نه....نه...خواهش مي کنم....الان...الان....
او پس از با کردن تکمه ها و درآوردن روپوش ،دو طرف لبه ي پاييني بلوز آستين کوتاه خود را بالا گرفت وو آن را بالا کشيد و از سر خود بيرون آورد،بدن
نيمه عريان بهار مرد را از خود بي خود کرده بود به طوري که آبتين را از نيمه راه به زمين انداخت و به سوي بهار يورش بردبهار از يک لحظه غفلت مرد استفاده
کرد از پله ها به سرغت بالا رفت و وارد محوطه شد.مرد ديوانه وارد از پله ها بالا آمد و دنبال بهار دويد بهار به سوي چاه دويد سطل آبي را که در کنار دهانه ي
بلند چاه بود برداشت و به سمت مرد پرتاب کرد.مرد چاخالي دادو سطل به وسط محوطه افتاد.بهار سراسيمه به هر سو نگاه مي انداخت تا چيزي بيابد که چشمش
به بيلي افتاد که به ديوار تکيه داده شده بود.با سرعتي خيره کننده بيل را برداشت و دور سر خود چرخاند.اما مرد با چالاکي خود را کنار کشد و بيل را پس از يک
دور زدن در هوا گرفت و به سمت خود کشيد واما بهار سر ديگر بيل را گرفته بودو مي شکد مرد با يک حرکت ناکهاني بيل را به طرف خود کشيد و بهار که نزديک
بود به طرف مرد کشيده شود بيل را رها کرد.بر اثر اين حرکت مرد تعادل خود را از دست داد و از پشت به زمين خورد و بيل از دستش پرت شد >شدت برخورد او
با زمين به حدي بود که چند لحظه گيج شد و بهار با استفاده از همين فرصت بيل را برداشت و با کفه ي آن محکم به شکم مرد کوبيد که فرياد او را به آسمان برد بهار
ضربه ي دوم را وارد آورد و سومين ضربه را با دسته بيل به سر مرد کوبيد که مرد پس از تکاني از حرکت باز ايستاد.
بهار بيل را انداخت و به سرعت به سمت پايين پله ها رفت ،بلوز خود را به سرعت پوشيد آبتين را که از شدت گريه به سرفه افتاده بود در آغوشش گرفت و به خود
فشرد پس از چند دقيقه که آبتين آرام گرفت بهار روپوش خود را پوشيد و تازه متوجه وضعيت خود شد هيچ کس در آنجا نبود.از پله ها بالا آمد محوطه را که
حياطي بزرگ با ديوارهاي سنگي بود از نظر گذراندو نگاهش به در اتاقي در گوشه محوطه افتاد به سرغت به آنجا رفت .اتاقي کوچک بود که در گوشه اي از
آن تختي سفري با رختخوابي کهنه به چشم مي خورد به تخت نزديک شد از زير بالش چيزي برق مي زد بالش را برداشت.چيزي که برق مي زد يک اسلحه ي کمري
کلت بود نمي دانست چه کندولي جز برداشتن آن چاره اي نداشت کلت را در دست گرفت و از سنگيني آن تعجب کرد.او در فيلمها ديده بود که اين اسلحه ها را
چقدر راحت و با سبکي حمل و نقل و از آن استفاده مي کنند.از سويي طرز استفاده از آن را بلد نبود.آن را سرجايش گذاشت و از اتاق بيرون رفت اما باز هم
ايستاد کمي فکر کرد سپس برگشت کلت را برداشت و در جيب روپوش خود گذاشت.
به محوطه آمد و با شتاب به سوي در رفت .در چوبي قديمي که معمولا با کلوني چوبي بسته مي شودبه وسيله نجيري بسته و زنجير قفل شده بود.
بهار ترديد نداشت که کليد در جيب مرد ريشو است که بي هوش نقش بر زمين شده بود آبتين را زمين گذاشت کلت را از جيب روپوشش درآورد و در حالي که
نمي دانست چگونه بايد از آن استفاده کند آرام آرام به مرد نزديک شد مرد ريشو با سرو صورت غرق در خون بسيار ترسناک به نظر مي رسيد و بهار از اين همه
شهامت خود شگفت زده شده بود ابتدا با پا آرام به مرد زد و وقتي مطمئن شد تکان نمي خورد ،نشست و با دستي که آزاد بود جيبهاي شلوار مرد را وارسي
کرد سپس جيبهاي بلوزش را اما کليدي نيافت سردرگم و مردد ايستاده بودکه يادش آمد اتاق مرد را نگشته است با سرعت به اتاق رفت طاقچه ها را گشت اما
کليدي در آنجا نبود بالش را بلند کرد کليد آنجا بود متعجب از اينکه چرا دفعه ي قبل کليد را نديده بود آن را برداشت و به سرعت از اتاق بيرون آمد قفل را باز
کرد زنجير را از لاي گيره هاي چوبي بيرون کشيد سپس آبتين را بغل کرد و در را گشود
اما در جا خشکش زد ماهان و سه نفر ديگر پشت در ايستاده بودند گويي انتظار مي کشيدند باز شود .
ماهان که اسلحه ي کمير در دست داشت آن را به سمت بهار نشانه گرفت و جلو آمد.بهار عقب عقب به داخل محوطه برگشت و ماهان در حالي که لبخندي
موذيانه بر لب داشت گفت:کجا با اين عجله تشريف داشتين سپش چشمش به مرد ريشو افتاد که نقش بر زمين بود و تکان نمي خورد "آفرين آفرين ظاهرت نشون نمي ده که اينقدر قوي باشي که خسرو رو با اين هيکل و قدرت از پا
دربياري و لي مي بينم که اين کار رو کردي ...بارک الله"
سپس با صداي بلند به زبان کردي چنين گفت که آن سه نفر پس از بستن در جلو آمدند و يکي از آنها با گامهاي بلند خود را به مرد افتاده بر زمين رساند در
کنارش زانو زد و گوشش را به سينه ي او چسباند و گفت "زنده است"
ماهان بار ديگر به چهره ي بهار نگاه کرد و پس از ورانداز کردن سراپايش گفت مي بينم که اسلحه ي اون مردک بي عرضه رو هم برداشتي مي خواستي با اون چکار کني؟
بهار که از اين بدبياري بسيار خشمگين بود گفت مي خواستم با اون تو رو بکشم
-خب اين کار رو بکن زود باش
بهار بي حرکت ماند مي دانست تيراندازي بلد نيست و از سويي تا آن لحظه با اسلحه کار نکرده بود تا بداند چطور کار کند
-چرا معطلي ؟هان بلد نيستي چطور باهاش کار کني درسته؟خب چرا برداشتيش؟
-همين طوري....گفتم شايد به دردم بخوره
-اين بي عرضه رو چطور به اين روز انداختي؟نکنه قهرمان ورزشهاي رزمي هستي هان؟
-نه....نه ولي اون منو خيلي ترسوند ....اون حيوون مي خواست به من.....دست درازي ککنه و آدمي که مي ترسه زورش زياد ميشه
ماهان با شنيدن اين حرف سر تکان داد به زبان کردي چيزي به آن سه نفر گفت سپس بالاي سر مرد رفت و گلوله اي به قلب او شليک کرد .يکي از آن سه نفر
به کردي چيزيهايي گفت که بهار نفهميد ولي متوجه شد حرفهاي او اعتراض آميز بود آن دو نفر ديگر به مرد ريشو نزديک شدند و جسدش را بلند کردند
و به زيرزمين بردند و پس از چند دقيقه برگشتند.
ماهان که حالت متعجب بهار را ديد گفت هر کي به من خيانت کنه چنين عاقبتي داره،اين مرد برادر خسروست که از پس يه زن برنيومده بود.معترض بود که چرا برادرشو کشتم
و لي اون در امان خيانت کرد و حقش همين بود خب حالا اون اسلحه رو بده به من.
بهار پس از لحظاتي نگاه به چهره ماهان آبتين را زمين گذاشت و اسلحه را از جيب روپوشش درآورد و به ماهان داد ماهان باز هم به زبان کردي چيزيهايي به
سه مرد گفت که يکي از آنها جلو آمد و آبتين را که هنوز روي زمين بود در بغل گرفت بهار ازاين حرکت غافلگير شده بود با مشت به بازوي مرد کوبيد اما او
توجهي نکرد و به سوي در رفت بهار فرياد کنان به دنبال او دويد اما يکي ديگر از ان مردان او را از پشت گرفت دستهايش را به پشت برد و با طنابي محکم بست
سپس دهان و چشمهاي او را مانند وقتي که او را به اين محل آورده بودند بستند و کشان کشان بيرون بردند.
بيشترين نگراني بهار بابت آبتين بود و اينکه نمي دانست او را کجا برده اند.وقتي حرفهاي ماهان را به ياد آورد که آبتين را به زن و شوهري روستايي مي دهد که
بچه ندارند ترس همه ي وجودش را گرفت اشک از چشمانش سرازير شد که پارچه ي سياه بسته شده به چشمانش مانع فروريختن آنها مي شد بهار که هيچ جا را
نمي ديد فقط متوجه شد او را کف خودرويي خواباندند و چيزي مثل لحاف يا پتو رويش کشيدند جاده اي که از آن عبور مي کردند سنگلاخ و پر از دست انداز بود و
بدن بهار بر اثر تکانهاي شديد و برخورد به ميله هايي که حدس مي زد مربوط به صندلي هاي خودرو باشد درد گرفته بود چون پارچه اي که چشم او را مي بست
گوشهاي او را نيز پوشانده بود چيزي هم نمي شنيد و از همه جا و همه چيز بي خبر بود .
پس از مدت زماني که به نظر بهار بسيار طولاني بود او را از خودرو پياده کردند .بر اثر ضعف و گرسنگي و از شدت درد قادر به ايستادن سرپا نبود .پس از
پياده کردنش کسي بازوي او را گرفت و به جلو هدايت کرد بهار که جلوي پاي خود را نمي ديد بر روي زمين ناهموار و سنگلاخ به سختي قدم بر مي داشت و
چند بار بر اثر گير کردن پايش به سنگهاي بزرگي که سر راهش بود سکندري خورد که دست قوي مرد همراهش مانع از به زمين افتادنش مي شد پس از عبور از
راهي پر پيچ و خم و سربالايي که نفس او را بند آورد سرانجام به زمين صافي رسيد صداي باز شدن دري را شنيد و بعد وارد شدن به جايي که به نظرش رسيد
بايد ساختماني باشد .مرد همراه بهار همچنان بازوي او را گرفته بود و هدايتش مي کرد در نقطه اي مرد به او گفت جلوت پله هست مواظب باش
بهار از حدود سي پله پايين رفت سپس صداي باز شدند در ديگري را شنيد که از صدايش مشخص بود آهني است پس از وارد شدن به جايي مرد چشمان و
دستهاي او را باز کرد .نوري خيره کننده چشمان بهار را زد و او پس از چند بار پلک زدن توانست دور و اطراف خود را ببيند در اتاقي بود با ديوارهاي سنگي
سقفي بلند و بدون پينجره که نورافکني در گوشه اي از سقف روشن بود در گوشه اي از اتاق مربع شکل يک دستشويي به ديوار نصب شده و دري نيز در
کنارش بود که بهار حدس زد بايد توالت باشد سلولي بود که نظير آن را درفيلمي به نام"سکوت بره ها "ديده بود که شخصيت خوفناک داستان را در آن زنداني کرده
بودند و در گوشه اي ديگر اتاق تختي چهار طبقه وجود داشت که بهار بر روي طبقه اول آن دراز کشيد با خود قرار گذاشته بود در برابر ماهان از خود ضعف نشان ندهد و به
هيچ وجه گريه نکند اما فکر کردن به آبتين و اينکه الان در کجاست و چه برسرش آمده است فچيزي نمانده بود اشکش را جاري سازد نه مي دانست کجاست و نه چه وقت از روز و شب است .
از وضعيت اتاق سلول مانند پيدا بود که به منظور زنداني کردن فرد يا افرادي ساخته شده بود و بهار يادش نمي آمد که از چه کسي شنيده بود تشکيلات ماهان
به قاچاق انسان نيز دست مي زنند پس بي ترديد بايد کساني پيشتر در اينجا زنداني بوده باشند و بعد از اين هم کساني را براي زنداني کردن بياورند.بهار در اين افکار بود که
زير لب گفت "قلعه ي سنگباران.....درسته اسم اينجا رو ميذارم قلعه ي سنگباران.....به ظاهرش خيلي مي آد...."
صداي باز شدن در آهني قلعه ي سنگباران که دريچه اي کوچک نيز در وسط آن بود سسب شد ساکت بر جا بماند و به کسي که وارد مي شو د چشم بدوزد .مردي بود
با لباس کرد و هيکلي غول آسا که سيني حاوي غذايي در دست داشت .مرد که صورت زمخت و ابروان پرپشتش بهار را خيلي ترساند سيني را در چارچوب در
بر زمين گذاشت ،آن را با پا به جلو هل داد ،سپس بيرون رفت و در را بست پس
در آن دريچه ي کوچک را گشود و با صدايي که برخلاف ظاهر صاحبش طنيني خوش آنگ داشت و بهار را به ياد دوبلورهاي فيلمها مي انداخت و هيچ رگه اي
از خشونت در آن ديده نمي شد گفت :دختر جان اين غذا رو بخور ،چون تا فردا از غذا خبري نيست.
پس از رفتن مرد غول پيکر بهار به سرعت به سمت سيني رفت .يک قرص نان و در بشقابي چيزي شبيه گوشت کوبيده ي آبگوشت درون سيني بود که بهار با ديدن آن
حالت تهوع پيدا کرد .گرسنگي بدجور به او فشار مي آورد قرص نان را برداشت و شروع به خوردن کرد.نان خالي از گلويش پايين نمي رفت اما
رغبت نمي کرد به آن غذا ددست بزند .سرانجام نان را که بسيار بيات هم بود به ضرب اب شير دستشويي خورد و رفع گرسنگي کرد.
مدتي بعد که بهار نمي دانست چقدر بود بار ديگر در باز شد و اين بار ماهان همراه مرد غول پيکر وارد شد آن مرد سيني را برداشت و بيرون رفت و در
را قفل کرد .ماهان کمي دور اتاق قدم زد به در و ديوار نگاه کرد سپس بر لبه ي طبقه ي اول تخت نشست و با لبخندي موذيانه که بر لب داشت خطاب به بهار گفت
اينجا چطوره؟به نظرم جات راحته و خيلي هم امن.اينجا دست هيچ کس بهت نمي رسه نظرت چيه؟
بهار به جاي پاسخ دادن به پرسش ماهان گفت اون بچه رو چکار کردي؟چرا از من جداش کردي؟اون که به تو کاري نداره....خواهش مي کنم اونو به من برگردون....اون بچه امانته....خواهش مي کنم....
-من قبلا حرفامو باهات زدم يادته گفتم اگه با من درست رفتار کني مي ذارم بچه رو نگه داري و بعد از شش ماه هم برمي گردي پيش خونواده ات و لي تو قصد
فرار داشتي ....اگه ما چند دقيقه ديرتر رسيده بوديمتو فرار مي کردي......اينه رفتار درست و دوستانه؟اون بچه جاش مطمئنه و اگه تو با ما همکاري کني اگه قصد
فرار نداشته باشي وقتي خواستم آزادت کنم بچه رو بهت مي دمو گرنه ديگه اون بچه رو نمي بيني .پس يادت باشه اگه به فرض محال بتوني از چنگ من دربري
ديگه هيچ وقت اون بچه رو پيدا نخواهي کردچون فقط من مي دونم اون بچه کجا و پيش چه کسانيه .پليس هم امکان نداره بتونه پيداش کنه چون توي اين همه
روستاها که بعضي هاشون جاهاي پرت و دور افتاده اسپيدا کردن اون بچه کار ساده اي نيست به خصوص زن و مردي که اون بچه پيش اونهاست خونه ي ثابتي ندارن
و دايم در سفرو تغيير مکان هستن حالا انتخاب کن يا گوش دادن به حرفاي من و اجراي خواسته هام و رسيدن به بچه و يا بدرفتاري و همکاري
نکردن و از دست دادن هميشه ي بچه.
-من نمي فهمم منظورت از رفتار خوب و همکاري چيه؟ من در چه کاري بايد با تو همکاري کنم؟در کارهاي خلاف تو و دارو دسته ات که نمي دونم چيه؟
-تو بايد با رضا و رغبت و ميل خودت با من ازدواج کني.
-چي؟هيچ مي دوني چي داري مي گي؟من يه زن شوهردارم،چطوري مي تونم با يه مرد ديگه ازدواج کنم،تو چطور مي توني اين حرف بي شرمانه رو بزني؟
مگه خودت نگفتي کاري به کار من نداريو فقط بايد يه مدت پيش تو بمونم؟چرا زير حرف خودت ميزني؟مگه تو يه مرد کرد نيستي؟يه مرد کرد براي حرفش خيلي ارزش قايله ولي مثل اينکه تو از اين نژاد نيستي و آبروي هر چي کرده رو بردي.
هنوز آخرين کلمه از دهان بهار بيرون نيامده بود که ماهان سيلي محکمي به صورت بهار زد که نقش زمين شد او در حالي که برمي خاست و خوني را که از
گوشه ي لبش جاري شده بود را با پشت دست پاک مي کرد با نفرت به ماهان نگاه کرد و گفت تو مي توني منو بکشي ولي نمي توني وادارم کني به خواسته ي حيواني تو تن بدم فقط اينو بدون که نيروهاي انتظامي تو و تشکيلاتت رو شناسايي کرده و به آخر عمر کثيفت ديگه چيزي نمونده....
-زبونت خيلي دراز شده.....منو از نيروهاي انتظامي مي ترسوني؟واقعا کهخيلي احمقي!هيچ ماموري جرات نداره پاشو اين طرفا بذاره چون ديگه براش برگشتي در کار نيست.
گذشته از اين اگه اونها منو بگيرن و به قول تو تشکيلاتم رو از هم بپاشن تو اينجا اينقدر مي موني که اسکلتت هم به خاک تبديل بشه چون هيچ کس از وجود اين اتاق خبر ندارهو حتي اگه توي اين خونه هم بياناينجا رو نمي تون پيدا کنن پس دعا کن هيچ وقت پاي نيروي انتظامي به اينجا نرسه.
-تو که اينقدر به خودت اطمينان داريچرا وقتي منو اينجا مي آوردي چشمهامو بستي؟ترسيدي مسير رو شناسايي کنم و اطلاع بدم.چطوري؟اينجا که مثل پناهگاههاي ضد حمله اتميهو با اين همه نگهبان خوفناکي که اينجا
داري چطور مي تونم از اين سلول برم بيرونو با چه وسيله اي خبر بدم و به کي؟من اصلا نمي دونم در چه موقعيت جغرافيايي هستمولي مطمئنم طرف غرب کشوريم.
تو اهل سنندجي و اينجا بايد همون طرفها باشه منتها ده کوره اي پرت.اما بگو ببينم از زنداني کردن من چي به دست مي آري؟عقده هاي دلت خالي ميشه؟مي توني روژآن رو زنده....
ماهان نگذاشت بهار حرف خود را به پايان برساند و با سيلي محکم ديگري او را نقش بر زمين ساخت و با خشم فرياد کشيد "خفه شو هرزه اسم اونو به زبون نيار.....اون شوهر کثافت تو باعث مرگ اون شد اگر زير پاش نمي نشست و اونو از من جدا نمي کرد الان منم يه هنرمند اين مملکت بودمو مثل اون بچه سوسول که از بچگي توي ناز و نعمت بود،اين شهر و اون شهر مي رفتم و کنسرت اجرا مي کردم ،نه اينکه به راه خلاف کشيده بشم و دست به کارهايي بزنم که توي خواب هم نمي ديدم....آره ....حالا هم تويي که بايد تاوان کشته شدن روژآن منو پس بدي،بايد دل اون بهزاد کثافت بسوزه تا دل من خنک بشه....
بهار که با پشت دست شيار باريک خون روان شده از گوشه ي لبش را پاک مي کرد با لحني قاطع گفتولي بهزاد هيچ تقصيري نداشت روژآن بود که لحظه اي آرومش نمي گذاشت....
گفتم خفه شو ،اسم روژآن رو منو به زبون کثيفت نيار مثل اينکه از جونت سير شدي.....مثل اينکه نمي خواي از اينجا جون سالم به در ببري ،آره؟
بهار که مدتها عذاب کشيدن از دست ماهان و در ترس زندگي کردن کاسه ي صبرش را لبريز کرده بود فرياد کشيد کثافت خودتي،سالهاست که با عثده هات زندگي مي کنيو زندگي رو براي خيلي هاي ديگه جهنم کردي هر غلطي مي خواي بکني، بکن!ديگه طاقتم تمو شد .تو خودتم خوب ميدوني که موضوع از چه قرار بوده....براي همين...براي همين....
-براي همين چي؟چرا مي ترسي حرفتو بزني؟
-براي همين هم خودت اونو کشتي ،چون غيرتت قبول نمي کرد نامزدت يکي ديگه رو به تو ترجيح بده....بعدش هم پيش خودت دادگاه تشکيل دادي و بهزاد و گناهکار شناختي و راي صادر کردي که ازش انتقام بگيري ، اون هم ذره ذره....براي همين سر راه من سبز شدي منو وسيله قرار دادي که بهزاد رو عذاب بدي ولي زندگي منم خراب کردي.....پدر منو معلول کردي کسي که توي عمرش آزارش به هيچکس نرسيده بود.....کسي که هزارها شاگرد درس داده و به خيلي ها کمک کرده برن دانشگاه و درس بخونن تا مثل تو تبهکار نشن اون روز که توي راهرو از در آپارتمانت اومدي بيرون و چشم توي چشم من انداختي.....
-چيه ؟چرا ساکت شدي؟بگو ،دارم مي شنوم....وقتي نگاهت کردم چي شد؟مي خواي بگي نگاه من عاشقانه بود،از اون نگاههايي که دل و جون آدمو مي لرزونه؟
بهار به نقطه اي نامعلوم خيره شد.اشک در گوشه ي چشمانش حلقه زده بود اما بر خودش مسلط شد و گفت:بله....خيال کردم عشق در يک نگاه بود....مدتها گيج بودمو بهزاد رو اذيت مي کردم.....منتظر بودم کلامي محبت آميز از زبونت بشنومکه نشون بده به من علاقه مند شدي،اما تو فقط با نگاه مرموزت به من نگاه مي کردي و توي دلم غوغايي به راه انداخته بودي....خيلي مشتاق بودم کلام عشق رو از زبونت بشنوم ولي بعد فهميدم اشتباه کردم و تو فقط براي رسيدن به مقصودت اون طور به من نگاه مي کردي.....براي همين ازت متنفر شدم و الان مي فهمم احساسم درست بوده و تو آدمي نفرت انگيز هستي.....تو که ازش اينقدر متنفري چرا نکشتيش؟تو که آدم کشي برات کاري نداره؟اينجوري دلت خنک مي شد.
-نه....نه....اگه اونو مي کشتم راحت مي شد در صورتي که مي خواستم با اون همون کاري رو بکنم که با من کرد با شکنجه دادن تو شاهد عذاب کشيدنش مي شم و آبي روي آتش کينه هان ريخته مي شد.بهزاد بود که منو به اين راه کشوند.به جايي که يکي از بزرگترين باندههاي تبهکاري رو تشکيل بدم و از هيچ خلافي رو گردون نشم .حتي اسم اميل زولا نويسنده فرانسوي به گوشت خورده....اون توي کتابهاش روي تاپيرگذاري شرايط روي انسانها تاکيد داره به خصوص توي کتاب آسوموار شرح مي ده که چطور شرايط آدمي معصوم رو به
فردي تبديل مي کنهکه به پست ترين کارها تن مي ده....آره منم قرباني همون شرايط هستم.....بنابراين بايد از هر کسي که مي تونم انتقام بگيرمو تو يکي از همون افراد هستي براي تو خيلي نقشه ها داشتم ولي فعلا قراره معامله اي پر منفعت انجام بگيره که همه ي وقت منو مي گيره و بايد مدتي از اينجا دور بشم اميدوارم توي اين قصر شاهانه بهت خوش بگذره....معلوم نيست که من کي برگردم،شايد يک ماه،شايد يک سال....نمي دونم،اصلا معلوم نيست .ولي جاي تو راحته،تختخواب راحت،غذا و دستشويي.همه ي وسايل يه زندگي راحت مهياست.فقط نور آفتاب کم داري که به جاي اون گاهي اون نورافکن رو روشن مي کني.....
صداي باز شدن دريچه ي توي در آهني کلام او را قطع کرد.صورت گوشتالوي مردي با سبيلهکردي با ماهن حرف مي زد و پس از رد و بدل شدن چند کلمه اي دريچه بسته شد ماهان به بهار رو کرد و گفت "شانس آوردي ،چون رفتن من چند روزي عقب افتاده و فعلا در خدمت شما هستم....
بهار از تصور زنداني بودن در اين دخمه بي نور و سرد بر خود لرزيد و ترسي فزاينده سراسر وجودش را آکند . ندايي دروني به او مي گفت به پاي ماهان بيفتد و به او التماس کند که در اين سياهچال رهايش نسازد اما غرورش به او چنين اجازه اي نمي داد .به زمين پر از پستي بلندي هاي کوچک خيره شد و به ياد اين شعر سهراب افتاد"هيچ کس عاشقانه به زمين خيره نبود"و انديشيد آيا اگر سهراب در اين دخمه بود به اين زمين عاشقانه خيره مي شد ؟اما بايد که اميدوار مي ماند تا مي توانست بار ديگر پرتو هاي جانبخش خورشيد را به چشم ببيند و از گرماي مطبوعش بهرمند شود.

فصل 16
-الو ؟الو ؟توويي بهار؟
-سلام بهزاد منم بهار....
مکالمه قطع شد و بهزاد بارها و بارها شماره ي تلفن بهار را گرفت اما هيچ صدايي نشنيد .او که درد محل عمل اذيتش مي کرد و شنيدن قضيه ي دزديده شدن بهار و آبتين روحيه اش را به کلي خراب کرده بود ديگر نتوانست جلوي خود را بگيرد و گريه را سرداد ،گريه اي آن قدر با صدا که سبب شد پرستار سراسيمه به اتاقش بيايد
-آقاي شهيدي؟آقاي شهيدي....چي شده درد داري؟الان دکتر رو خبر مي کنم.
بهزاد که از تصور اسير بودن بهار در دست ماهان به خشمي جنون آميز دچار شده بود فرياد کشيد:برو بيرون!همه تون برين گم شين من دکتر نمي خوام....من به هيچ کس احتياج ندارم!بهار تو کجايي خدايا اين چه بلايي بود که به من نازل کردي؟آخه چرا چرا؟چرا؟و لوله ي سرم را از دستش بيرون آورد و سعي کرد
از تخت پايين بيايد که دو پرستار مرد به داخل اتاق آمدند و او را از دو طرف گرفتند و بر رو تخت خواباندند.بهزاد براي رها شدن از دست آنها تقلا مي کرد که پزشک کشيک بيمارستان وارد اتاق شد و به پرستار خانمي که آمپولي در دست داشت گفت بهش تزريق کن.
دو پرستار مرد بهزاد را بي حرکت نگه داشتند و خانم پرستار آمپول مسکن
بسيار قوي اي به او تزريق کرد که در نتيجه آرام شد و دقايقي بعد به خواب رفت سپس لوله هاي سرم را دوباره به دستش وصل کردند و او را به تخت بستند.
از عمل بهزاد يک هفته گذشته و او را از اتاق مراقبتهاي ويژه به يک اتاق خصوصي در بخش جراحي آورده بودند.به دليل اصرار بيش از اندازه ي او در مورد حضور نيافتن بهار در بيمارستان سرانجام بهرام خان به ناگزير قضيه دزديدن شدن بهار را به او گفت که بي اندازه متاثرش کرد .بهزاد با اصرار زياد خواست که تلفن همراهش را براي او بياورند چون به علت شرايط ويژه اي که داشت مدت ملاقات با او خيلي کم بود و پزشک معلجه اش از همه ي اطرافيان خواسته بود بيش از چند دقيقه در کنار بسترش نمانند.
هنگامي که بهزاد از خواب برخاست يک ساعت از طهر گذشته بود پس از چند لحظه دوباره به ياد مکالمه ي چند لحظه اي با بهار افتاد و اشک از گوشه هاي چشمانش سرازير شد و بر بالش زير سرش فرو چکيد .در اين هنگام پزشک معلجه اش به داخل اتاق آمد و با لبخندي خطاب به بهزاد گفت چي شده؟شنيدم بيمارستانو ريخته بودي بهم!جانم تو که نبايد زياد تکون بخوري ،برات خطر داره....حالا چه خبري شنيدي که اين همه هيجان زده شدي؟
بهزاد که به نقطه اي خيره شده بود و اشک همچنان از چشمانش فرو مي چکيد زير لب گفت"بهار....بهار بود....خودش بود.....دکتر،بهار من بود.....پس اون زندهي....
دکتر که فقط مي دانست بهار نام همسر بهزاد است و از قضيه پيش آمده خبري نداشت با لبخندي گفت آدم در عرض يک هفته اين همه دلتنگ زنش نمي شه ....نکنه ليلي و مجنونين!اون هم توي اين دوره زمونه خب دو ساعت ديگه مي آد ملاقاتت....درسته مدتش کمهولي براي ليلي و مجنون يه نظر ديدن هم يه دنيا مي ارزه....يه ماه طاقت بياري سرحال و قبراق مي ري پيش ليلي و سالها در کنارش هستي !حالا آروم باش و گريه نکن چون هيجان و تقلا برات خيلي بده و ممکنه به خونريزي بيفتي!
بهزاد که در دل به دکتر مي خنديد در ميان گريه پوزخندي زد و گفت لطفا بگين دستهامو باز کنن....الان براي ملاقات مي آن اين طوري خوب نيست.
با اشاره ي سر دکتر يکي از پرستاران مرد دستهاي بهزاد را باز کرد و سپس بهزاد را تنها گذاشتند بهزاد با دستي که سرم به آن وصل نبود تلفن همراهش را از روي ميز کنار تخت برداشت و شماره ي تلفن همراه بهار را گرفت و منتظر ماند اما هيچ صدايي نشنيد غرق فکر بود که آن تماس تلفني چند لحظه اي چه دليلي داشت.
به ساعت ديواري نگاه کرد تا آمدن ملاقاتيها يک ساعت مانده وبد از شدت اظطراب آرام و قرار نداشت آرزو مي کرد اي کاش در اين وضعيت نبود تا براي پيدا کردن بهار از جان مايه مي گذاشت در خيال مجسم مي کرد با ماهان روبرو شده است و گلوي او را چنان مي فشارد که چشمان شرارت بارش از حدقه بيرون زده است
در چنين لحظاتي احساس مي کرد تپش قلبش شدت يافته است و آرام و قرار ندارد.
در اين افکار غرق بود که صداي زنگ تلفن همراهش را شنيد با عجله گوشي را از روي ميز کنار تخت برداشت و به صفحه نمايشگر آن خيره شد ....خودش بود شماره ي تلفن بهار.با ترديد و دلي آشوب تکمه ي مکالمه را فشرد "الو؟...."
صدا قطع و وصل مي شد پس از چند بار الو گفتن صدايي را شنيد که او را به مرز انفجار رساند"سلام آقا بهزاد!منو شناختي؟مگه مي شه نشناسي؟چرا صدات در نمي آد؟خفه خون گرفتي يا از ترس زبونت بند اومده؟.....
و خنده اي شيطاني همه ي وجود بهزاد را از خشم آکند.
-آره شناختمت حيوون،آخرش کار خودتو کردي؟ولي اگه يه مو از سرش کم بشه تو هر سوراخي که قايم بشي گيرت مي آرم و با دستهاي خودم خفه ات مي کنم...الو؟الو؟
صدا قطع و وص شد و صداهايي نامفهوم شنيد و سپس صدا به طور کامب قطع شد و صداي بوق اشغال به گوشش رسيد از شدت عصبانيت گوشي را به
گوشه اي از اتاق پرت کرد و با همان دست محکم بر روي تشک کوبيد اما در همين لحظه گوشي پس از برخورد با پرده بر روي نيمکت مخصوصي همراه افتاده بود ،زنگ زد.او قادر نبود از جا بلند شود چنان فريادي کشيد که صداي در همه ي بخش پيچيد "پرستار!پرستار کجايي"
يکي از پرستاران به تصور اينکه بيمار از روي تخت پايين افتاده است در حالي که رنگ به چهره نداشت با سرعت به داخل اتاق دويد تلفن همراه هنوز زنگ مي زد بهزاد فرياد کشيد تلفن تلفن منو بده به منزود باش تا قطع نشده پرستار با چابکي گوشي را برداشت و به دست بهزاد داد در اين هنگام دو پرستار مرد نيز وارد اتاق شدند که بهزاد فرياد کشيد بريد بيرون، بريد بيرون و تکمه ي مکالمه را فشرد الو فالو حرف بزن نامرد.....پرستارها در جاي خود ميخکوب شدند و به حرکات او چشم دوختند.
صداي غيظ آلود ماهان در گوشي پيچيد "گوش کن عوضي تو اونوقت که روي پاهات بودي و هيچ عيب و ايرادي نداشتي هيچ غلطي نمي تونستي بکني حالا که ناقص هم شدي و شلوارتم نمي توني بالا بکشي ما داريم با هم بي حساب مي شيم تو روژآن رو از من گرفتي ،منم بهارتو ازت گرفتم پس برو به جهنم.
پيش از آن که بهزاد بتواند کلمه اي حرف بزند مکالمه قطع شد و بار ديگر صداي بوق اشغال به گوش بهزاد رسيد و پي در پي الو گفتن او نيز هيچ سودي نداشت به جز آنکه بر شدت خشمش افزود و بار ديگر گوشي خود را به سمت ديوار پرت کرد که اين بار پس از برخورد با ديوار صداي شکستن آن در اتاق پيچيد و هر تکه اش به گوشه اي افتاد همچون پلنگي زخمي فرياد کشيد نامرد،حيوون ،حرومزاده ،مگه دستم بهت نرسه.....تيکه تيکه ات مي کنم،خفه ات مي کنم.....
از شدت هيجان دستانش راب ا شدت تکان دادکه در نتيجه لوله ي سرم از دستش درآمد و پيش از آنکه دو پرستار مرد به کنار تختش برسند بر اثر حرکت ناگهاني از روي تخت پايين افتاد ،فريادي کشيد و از شدت درد از هوش رفت.
پرستارها بي درنگ او را از روي زمين بلند کردند و روي تخت گذاشتند چند لحظه نگذشته بود که از جاي عمل آنقدر خون بيرون زد که ملافه ي روي تخت به رنگ سرخ در آمد .پرستار بخش شتابان بيرون رفت و پس از چند دقيقه به همراه پزشک کشيک بازگشت پزشک به محض ديدن او در حالي که رنگش پريده بود دستور داد بهزاد را روي برانکارد بگذارند و به اتاق عمل متنقل کنند و از سرپرستار خواست بي درنگ با دکتر جراح تماس بگيرد و او را به بيمارستان فرا بخواند.
بهار در قلعه ي سنگباران که اکنون لامپي بسيار کم نور آن را روشن مي کرد و به آن رنگي خوفناک مي بخشيد .بر لبه ي تخت نشسته بود و به تماس چند لحظه اي پيش از ظهر با بهزاد مي انديشيد .تماسي که به زور اسلحه ي ماهان انجام گرفت آن هم
فقط و فقط براي عذاب دادن بهزاد .ماهان پس از بستن چشمان بهار او را از پله ها بالا برده و به ظاهر در اتاقي از اتاقهاي ساختمان که تلفن همراه انتن مي داد واردارش کرده بود شماره بهزاد را بگيرد که به محض معرفي خود براي نگه داشتن بهزاد در حالت اضطراب و دلشوره گوشي را از دست او گرفته و قطع کرده بود.
بهار مي انديشيد چگونه امکان دارد انساني تا اين حد به حضيض پستي سقوط کند که بيماري چنان بدحال را بيازارد در اين افکار غرق بود که نورافکن روشن شد و صداي باز شدن در به گوشش رسيد پس از چند لحظه ماهان در حالي که قهقه اي شيطاني مي زد و تلفن همراه بهار در دستش ،وارد شد .خنده اش تا چند دقيقه ادامه داشت و گوشي را در دستش در هوا تکان مي داد .او ،پس از کمي آرام گرفتن نگاهي شرربار به بهار انداخت و گفت :با شوهرت حسابي حال کرديم نمي دوني چه فريادهايي مي کشيد دلش مي خواست دستش از توي گوشي به من مي رسيد و گلومو فشار مي داد تا خفه بشم .....بايد اونجا مي بودي و صداشو مي شنيدي ،داشت خودشو جر مي داد .....منم لذت مي بردم ،اشتباه کردم بايد تو رو هم مي بردم نعره هاي شوهر خوبتو بشنوي .خب باشه براي فردا يا يه روز ديگه ....تفريح خوبيه.....مثل آب خنکي مي مونه که روي آتيش دلم مي ريزه.....
بهار که از اين وحشي گري ماهان بي اندازه خشمگين شده بود با فريادي کلام او را قطع کرد :خفه شو حيوونه،تو از حيوون هم پست تري،اون بيچاره عمل کرده ،عملي که به زندگيش بستگي داره.....اون بايد تحت مراقبت باشه ولي تو با بي رحمي آزارش دادي اسم خودتو گذاشتي مرد ؟اگه مرد بودي با دشمنت مردانه رو به رو مي شدي نه مثل موشي ترسو ،تو موجود رذلي هستي که زورتو فقط به يه زن و بچه بي دفاع نشون مي دي،اگه جرات داري....
سيلي محکم ماهان که بار ديگر بر گونه ي بهار فرود آمد کلام او را قطع کرده و در پي آن فرياد ديوانه وار:مگه اون نامرد مردونه با من رفتار کرد ؟مثل موش زيرزيرکي پايه هاي عشق منو جويد و همه ي اميد منو ازم گرفت ....چيزي که الان هستم موجوديه که شوهر حرومزاده ي تو آفريد مسبب همه ي بدبختيها و دردهاي زندگي من بهزاده و هر چي سرش بيارم باز هم کمه.....تازه اولشه.....اين بازي حالا حالا ها ادامه داره....و باز هم قهقه اي ديوانه وار سر داد .
بهار که درد سيلي و بيشتر از آن درد تحقير و توهينهاي ماهان به شدت آزارش مي داد .به کنار دستشويي رفته بود و خون جاري شده بر لبش را مي شست .او سپس برگشت فبر لبه تخت نشست و ساکت به نقطه اي خيره شد نفرت همه ي وجودش را آکنده بود و به اين مي انديشيد چگونه خواهد توانست اين موجود بي رحم را به سزاي اعمال ننگينش برساند به ياد حرف خود ماهان افتاد که گفته بود شرايط بر زندگي انسان خيلي تاثير گذار است.او که در عمرش کوشيده بود حتي مورچه اي را زير پا له نکند اکنون به امکانت انتقام گرفتن مي انديشيد اما بعيد مي دانست چنين کاري از او ساخته باشد.
ماهان که بهار را ساکت ديد پس از کمي قدم زدن آرام نزديکش آمد و دست پيش برد تا صورت او را لمس کند اما بهار با سرعت خود را پس کشيد برخاست و به گوشه ي ديگري از اتاق رفت .ماهان نگاهي موذيانه به او انداخت چند بار سر تکان داد و بيرون رفت .پس از بسته شدن در نورافکن خاموش و لامپ کم نور روشن شد .بهار برگشت خود را بر روي تخت انداخت و به اشکهايي که مدتها بود همچون خود زنداني شان کرده بود اجازه رها شدن و فرو چکيدن داد.
پس از بند آمدن خونريزي محل عمل بهزاد ،دکتر جراح دستور داد او تا مدتي در بخش مراقبتهاي ويژه بستري شود و تحت مراقبتهاي شديد قرار گيرد و ملاقات کنندگان تنها از پشت شيشه ي پنجره ي ويژه ملاقات بيماران بستري در اين بخش او را ببينند.وي در پاسخ به پرسش بهرا مخان در مورد وضعيت بهزاد با ناراحتي گفت بهزاد خان با اون کار نسنجيده حاصل زحمات منو به باد داده و اگه کليه آسيب نبينه و جواب بده بايد خيلي خدا رو شکر کرد .فقط براش دعا کنين.
شادي از ميان دو خانواده رخت بر بسته و غم مضاعف ،نوميدي و ترس از دست دادن بهار و بهزاد خنده از لبانشان دور ساخته بود نسترن خانم و آقاي نادري که از سرنوشت تنها فرزندشان اطلاعي نداشتند در عرض آن مدت کم به اندازه ي سالها شکسته و خموده شده بودندبهرام خان که دليل اين کار بهزاد را نمي دانست .
بيش از پيش نگران بود و مي ترسيد که ماهان دوباره او را تهديد کرده باشد چون از پرستاران شنيده بود که بهزاد پس از مکالمه اي تلفني بر اثر خشم زياد هيجان زده شده و آن بلا را بر سر خود آورده بود.او بي تابانه در انتظار روزي به سر مي برد که بهزاد بتواند حرف بزند و به او بگويد با چه کسي گفت و گوي تلفني انجام داده بوده است.
بهرام خان که تقزيبا روزي چند بار با سرهنگ متقي تماس مي گرفت و از بي نتيجه بودن تلاش نيروهاي انتظامي براي پيدا کردن سرنخ و ردپايي از ربايندگان بهار اگاه مي شد ،آکنده از خشم و ترسي ناشناخته بود.ماموران نيروهي انتظامي در غرب کشور چند شرور و قاچاقچي را دستگير کرده بودنداما آن افراد با تشکيلات ماهان هيچ ارتباط و از آنان اطلاعي نداشتند.با گذشت هر لحظه و ساعت نوميدي بيش از پيش بر اطرافيان بهار مستولي مي شد و وضعيت روحي خانم و آقاي نادري به وخامت مي گراييد.
فرهاد با چند نفر از همکلاسي هاي خود که دوره ي طرحشان را در سنندج ،پاوه و سقز مي گذراندند تماس تلفني گرفته و خواهش کرده بود اگر از فردي به نام ماهان خان که در آن نواحي مشهور و از قاچاقچيان و تبهکاران شناخته شده است خبري به دست آوردند بي درنگ به او اطلاع دهند تا به کمک سرهنگ متقي بتوانند او را دستگير و بهار و آبتين را آزاد کنند.البته اگر تا به حال بلايي سرشان نياورده باشد.بهرام خان به هر دوست و آشنايي متوسل شده و دکتر شهيدي تصميم گرفته بود همراه با دو تن از دوستانش که شکارچي بودند به اطراف سنندج،مريوان،پاوه و آن حدود بروند تا شايد از گمشدگانشان نشاني بيابند.
البته سرهنگ متقي از طريق بهرام خان به دکتر شهيدي هشدار داده بود که اين کار بسيار خطرناک است و امکان زيادي وجود دارد که او و دوستانش جان خود را به خطر اندازند،زيرا قاچاقچيان و تبهکاران افرادي بي رحم ودر ضمن بسيار ورزيده و آشنا به آن مناطق کوهستاني هستند و چون انواع و اقسام اسلحه ي سرد و گرم نيز در اختيار دارند ،افراد عادي هرچند شکارچي و آشنا به اسلحه و طبيعت وحشي باشند در برابر آنان بخت کمتري دارند دکتر شهيدي که حرف سرهنگ متقي را منطقي مي دانست از تصميم خود منصرف شد.
در زماني که بهار نمي دانست چه وقت از شب يا روز است ،در قلعه ي سنگباران به صدا درآمد و پس از روشن شدن نورافکن نصب شده به گوشه اي از سقف در باز شد و ماهان به درون آمد .بهار چيزي را که مي ديد باور نمي کرد يک سه تار در دست ماهان بود او که لبخندي شيطاني بر لب داشت به بهار که بر لبه ي تخت نشسته بود نزديک شد سه تار را به سوي او گرفت و گفت :بگير تو يه زماني شاگرد من بودي ،خب يه کم درس پس بده ،ببينم شاگردم چقدر پيشرفت کرده
بهار که چاره اي نداشت سه تار را گرفت اما هيچ دل و دماغ و ميلي براي نواختن نداشت .او لحظاتي به سه تار نگاه کرد و سپس با صدايي که به ناله مي مانست گفت:توي اين وضعيت چطور درس پس بدم من از غصه ي شوهرم و بچه ام دارم مي ميرمو تو از من مي خواي برات سه تار بزنم ؟اين هم يه راه ديگه ي شکنجه کردنه؟
ماهان که سعي مي کرد آرامش خود را حفظ کند همچنان لبخند بر لب گفت:سه تار ساز غم و غصه س ،نشنيدي که مي گن هر وقت غم داري به ساز پناه ببر و با لرزش سيمهاش غم و غصه تو بيرون بريز؟خب يه قطعه ي غم انگيز بزن که وصف حال خودت باشه .من هر قطعه اي که با سه تار نواخته بشه ،دوست دارم.بزن معطل نکن ،خودت مي دوني که اگه نزني چي در انتظارته!....
بهار به ناگزير ساز را در بغل گرفت و شروع کرد .همچنان که مي نواخت آرام آرام اشک مي ريخت و احساس مي کرد سبک تر مي شود.او که چشمانش را بسته بود گه گاه از لاي پلکهايش ماهان را مي ديد که با چشمان بسته قدم مي زد و سر تکان مي داد گويي به عالم خلسه فرو رفته وبد.پس از پايان آن قطعه که بهار در دستگاه شور نواخته بود ماهان براي او دست زد و گفت:آفرين!آفرين!عالي زدي،تو ديگه شاگرد نيستي و براي خودت يه پا استادي!ببينم پيش کي به تمرين ادامه دادي که يان قدر با مهارت مي زني؟استادت کي بوده؟
-دکتر شکيبا
ماهان چهره درهم کشيد و گفت دکترشکيبا؟دکتر شکيبا؟اسمشو نشنيده بودم ،کجا تدريس مي کنه؟
-اون هيچ جا تدريس نمي کنه .از دوستهاي خانوادگي منه....
ماهان حرف او را قطع کرد و گفت آهان يادم اومد....يادم اومد...اون برادر و خواهري که با تو دوست هستن.....من چقدر فراموشکار شده م....همون که اسمش فرهاده.....آره درسته خودشه.....ولي خوب يادت داده،معلومه که تو کارش استاده،نمي دونم چرا اينو به من گزارش نداده بودن....خب يه قطعه هم در ماهور بزن که حسابي کيفور شم.
بهار که تازه به سر شوق آمده بود و شنيدن نواي ساز از اندوهش کاسته بود بار ديگر ساز را در آغوش گرفت و نواخت آن هم با شور و هيجاني بيش از پيش.اين بار هم ماهان براي او دست زد و تشويقش کرد .سپس آمد و بر لبه ي تخت نشست .ساز را از دست بهار گرفت و در کنار تخت گذاشت ،سپس به او نزديکتر شد .اما بهار بي درنگ برخاست ولي در اخرين لحظه او دستش را گرفت و به سوي خود کشيد بهار که به نيت شيطاني او پي برده بود ،با حرکتي سريع دستش را آزاد کرد و به گوشه اي از اتاق رفت .اما ماهان به دنبالش آمد مثل بازي گرگم به هوا شده بود.
بهار از دست ماهان جاخالي مي داد و او دوباره دنبالش مي کرد يک بار دست ماهان به جيب روپوش بهار گير کرد که در نتيجه جيب و فسمتي از روپوش پاره شد اما بهار باز هم از دستش گريخت.سرانجام ماهان او را در گوشه اي از اتاق گير انداخت ، به طوري که هيچ راه فراري نداشت.درست در لحظه اي که ماهان به سوي بهار يورش برد تا با دو دستش گلوي او را بگيرد بهار با پا ضربه اي محکم به ميان دو پاي ماهان کوبيد که فريادش به آسمان رفت ماهان از درد دقايقي به خود پيچيد زير لب به کردي چند ناسزا نثار بهار کرد و باز هم به سويش يورش برد
اين بار بهار به سوي توالت دويد و داخل آن رفت و در را بست ماهان لنگان لنگان قدم برمي داشت ناسزاگويان به نزديک در توالت آمدو دستگيره اي را که از بيرون داشت به دست گرفت و سپس به زبان کردي و با صدايي شبيه فرياد چيزي گفت.در اين لحظه دريچه باز شد و مرد غول پيکر به داخل نگاه کرد .ماهان حرف قبلي خود را باز هم به زبان آورد و پس از چند دقيقه در باز شد و مرد با قفلي در دست به درون آمد و قفل را به دست ماهان داد.ماهان که دستگيره ي در را همچنان به سوي خود مي کشيد چفت در توالت را بست قفل را بست و قفل را به آن زد.سپس قهقه اي سر دادگحالا تو اون بمون تا وقتي که اخرين نفستو بکشي .....حالا که مستراح رو به من ترجيح ميدي ،پس همون جا بمون تا زندگي کثيفت به آخر برسه....
بهار که دريافت چه بر سرش آمده با مشت پي در پي به در کوبيد .....اما ماهان برون رفته و در سياهچال را نيز قفل کرده بود،بهار تا جايي که توان داشت با مشت به در کوبيد و وقتي که ديگر رمقي در تن خود نديد همان جا نشست و گريه اي بي امان را سر داد.حتي در مخيله اش نمي گنجيد که روزي در چنين مکاني آخرين ساعات عمر خود را سپري کند.....
همه چيز را تار مي ديد.کجا بود؟چيزي به ياد نمي آورد .اشباحي که در برابر نگاه تارش به اين سو و آن سو حرکت مي کردند ،چه بودند....قدرت تشخيص نداشت .چشم بر هم گذاشت و سعي کرد ذهن خود را به کار اندازد....آن بوي ناخوشايند که ساعتها آزارش داده بود ديگر به مشامش نمي رسيد....خنکايي را روي پوست صورتش حس کردو پس از آن تماس شيئي را با آن.بار ديگر چشم گشود....و اين بار اشباح وضوخ بيشتري داشتند دو چهره بود که او آنها را شبحي نا مشخص مي ديد لحظاتي خيره ماند.اشتباه نمي کرد چهره ي زني بود ناآشنا و در کنارش چهره ي مردي کمي آشنا....خوب دقت کرد،آري اشتباه نمي کرد آشنا بود....باز هم چشم برهم گذاشت و ....باز کرد
-حالت خوب است؟
بهار بيشتر به ذهن فشار آورد ....درست است خودش بود همان مرد غول پيکر....و در کنارش زني با لباس کردي ليواني را به لبش نزديک کرد.مايعي سفيد رنگ را ديد سپس نوشيد...چه طعم گوارايي داشت ....شير و عسل.
-حالت خوب است؟
بهار اين بار پاسخ داد:بله....خوبم ...شما کي هستيد؟
-من محبوبه هستم
خاطره اي تلخ همچون نيشي که به جانش زده شود ،او را سوزاند...محبوبه؟ همان که سبب شد به اين بلايا دچار شود؟اما نه اين يکي شهد زندگي به کامش ريخت....رفته رفته ذهنش کارايي بيشتري مي يافت و دقايقي بعد کاملا هوشيار بود،لحظاتي به چهره زن خيره ماند و سپس با صدايي که گويي از ته چاه بيرن مي آد پرسيد کدوم محبوبه؟
-من محبوبه هستم زن رحمان
-رحمان؟رحمان کيه؟
مرد غول پيکر با همان صدايي که نخستين باري که بهار شنيد ياد دوبلورهاي سينما افتاد گفت رحمان من هستم.....اسم شما هم بهاره،درسته دخترم؟
بهار دقايقي سردرگم شد .از لحظه گرفتار شدن در دام ماهان ديو صفت ،نخستين بار بود که در صدايي نشانه ي محبت مي يافت.نورافکن روشن بود ،پس ماهان مي بايست در آنجا باشد .با هراس به گوشه و کنار اتاق چشم انداختفاما
اثري از او نيافت .شادي دلش را فشرد.چشم گرداند و اين بار نگاهش به در توالت ثلبت ماندو تازه به ياد آورد چه بر او رفته است.با ترس و در حالي که لرزي سراسر بدنش را فراگرفته بود با انگشت در توالت را نشان داد و با بغض گفت :من...من....من اون تو.....زنداني شدم....من....و گريه امانش نداد.
محبوبه بر لبه ي تخت نشست سر او را بر شانه ي خود گذاشت و موهايش را نوازش کرد.بهار کم کم آرام گرفت و زير لب گفت پس اينجا مهر و محبت هم پيدا ميشه
دقايقي به همان وضع سپري شد تا اينکه رحمان به زبان کردي چيزي به محبوبه گفت و از اتاق بيرون رفت.محبوبه به بهار کمک کرد تا بر روي تخت بنشيندسپس در حالي که به زحمت فارسي حرف مي زد گفت دخترم تو سه روز توي مستراح بودي.ماهان خان اجازه نمي داد تو را بيرون بياوريمامروز صبح براي کاري رفت و ما با رحمان تو را ببرون آورديم،ما کليد نداشتيم براي همين کلون راشکستيم و تو را در آورديم .تو بي هوش شده بودي اما الان به تو غذا مي دهيم که حالت خوب شود...
ورود رحمان با سيني غذا سبب قطع کلام محبوبه شد رحمان سيني حاوي غذا را بر روي تخت گذاشت و به بهار گفت:زود بخور چون ممکن است ماهان پيدايش شود....اگر ببيند ما به تو غذا مي دهيم ما را خيلي دعوا مي کند.
او سپس به زبان کردي چيزي به محبوبه گفت و هر دو بيرون رفتند.درون سيني يک قرص نان تازه ،مقداري عسل و کمي شير در کاسه اي بود که بهار با ولع همه را خورد که پس از تمام شدن غذا کمي هم احساس دل درد کرد .محبت اين زن و مرد کرد بار ديگر دلگرمش کرد و انديشيد چرا اين زن و مرد مهربان بايد اسير دست ماهان ديو صفت باشند؟
مدتي بعد که هبار حدس مي زد در حدود نيم ساعت مي شه رحمان در را باز کرد و داخل شد و با ديدن بهار که جاني گرفته بود گفت سير شدي دخترم؟جان گرفتي؟
بهار نگاهي سرشار از حق شناسي به رحمان انداخت و گفت:بله آقا خيلي ممنونم....شما جون منو نجات دادين....از شما خيلي ممنون...
رحمان سر تکان داد و گفت در عوض جان خودم رو به خطر انداختم.اگر ماهان خان برگردد و ببيند که به شما کمک کردم از مستراح بيرون بياييد معلوم نيست چه بلايي سر من و محبوبه بياورد.ماهان خان خيلي بي رحم است....سال پيش يکي از پسرهاي من که نافرماني کرد به دست ماهان خان کشته شد....
بهار با تعجب گفت کشته شد؟بعد شما کاري نکردي؟
-چکار مي تانستيم بکنيم؟
-خب به پليس يا نيروي انتظامي يا پاسگاه ژاندارمري اطلاع مي دادين که دستگيرش کنن.
رحمان به نشانه ي تاسف سر تکان داد و گف شما از هيچ چيز خبر نداريد.....اينجا شهر نيست....اينجا يک دهکده ي مرزي است،اينجا بيشتر آدمها اسلحه دارند،و هر کي زور و اسلحه ي بيشتري داشته باشه حرفش بيشتر پيش مي ره.....
بهار که اين حرف رحمان به نظرش غير منطقي به نظر مي رسيد کلام او را قطع کرد :مگه هنوز هم خان خانيه؟الان ديگه نيروي انتظامي قدرت دارن و همه جا قانون رو اجرا مي کنن.شما با اين هيکل که آدم از ديدنش مي ترسه چطور از اين مرد بي رحم فرمون مي برين....خب اگه اون اسلحه داره شما هم اسلحه گير بيارين و بکشينش....
-چفتن اين حرف ساده است دخترم اما ماهان خان نفرات زيادي داره که از او فرمان مي برنو به دستورش همه کار مي کنند.با يک اشاره ي ماهان خان هر جا که بريم گيرمان مي آرن و با شکنجه مي کشن و تا نيروهاي انتظامي بخوان به دادمان برسن هفت تا کفن پوسانده ايم .خلاصه بگويم در مقابل ماهان خان از دست ما کاري بر نمي آيد .تو هم بهتر است به حرفش گوش کني تا اينطور کتک نخوري
-آقا رحمان ماهان اينجا رو براي چي درست کرده؟چرا اين تخت چهار نفره رو اينجا گذاشته؟
رحمان پيش از دادن پاسخ بهار از قلعه ي سنگباران بيرون رفت و پس از چند لحظه برگشت در انتهاي تخت بر لبه ي آن نشست و گفت دخترم اول تو داستان زندگي ات را بگو تا من هم قضيه ي اين اتاق را برايت بگويم
بهار موافقت کرد و همه ي ماجراي خود را از آشنا شدن با شهريار تا آن لحظه براي رحمان شرح داد و داستان خود را با ريختن چند قطره اشک به پايان برد
چهره ي رحمان هم پس از شنيدن سرگذشت بهار در هم رفته و خشم در آن نمايان بود.او که صداقت در گفتارش احساس مي شد گفت دخترم خيلي دوست دارم که مي تانستم آزادت کنمو لي اگر ماهان برگرده و تو را اينجا نبيند من و محبوبه را مي شکد .پس بايد اينجا بماني تا مثل دخترهاي ديگري که افراد ماهان خان اينجا مي آوردند و بعد از مرز رد مي کردند و مي فروختند ،ماهان خان به سراغت بيايد.
-رحمان خان ماهان کي برمي گرده؟
-نمي دونم امرزو که رفت گفت زود برمي گردم....شايد امشب بياييد،شايد فردا و شايد هم چند ماه ديگر....
بهار با حيرت گفت چند ماه ؟يعني من بايد چند ماه ديگه هم نوي اين سياهچال باشم؟من که نمي تونم طاقت بيارم.....رحمان خان خواهش مي کنمبگذار من برم التماس مي کنم....
رحمان که از شرم نمي توانست به چشمان بهار نگاه کند در حالي که پشت به بهار ايستاده بود گفت:تو را به خدا اينجوري حرف نزن ،من خجالت مي کشم ....تو دوست داري که ماهان خان به خاطر فرار تو من و زنم را بکشد؟
-نه ...نه ....اصلا شما در حق من مهربوني کردين من به هيچ وجه نمي خوام با خودخواهي جون شما رو به خطر بندازم......نه نه من اينجا مي مونم.....فقط...فقط يه خواهش دارم.
-چيه دخترم؟
-رحمان خان شما مي دونين ماهان پسر منو به کي داده يا چه کارش کرده؟اگه مي دونين تو رو خدا به من بگيد ...يه کاري کنين ،بچه مو يک بار هم شده ببينم.رحمان ساکت ماند و به بهار خيره شد از چهره اش پيدا بود چيزهايي مي داند.
ولي نمي تواند بگويد .بهار با لحني ملتمس و با تضرع گفت "رحمان خان تو رو خدا ....تو رو به جون هر کس که دوست داري،کمک کن.تو خودت بچه داشتي و داري و مي دوني بچه براي آدم چقدر عزيزه ،پس کمک کن بچه مو ببينم...
رحمان که بي اندازه تحت تاپير قرار گرفته بود با لحني که بغض الود به نظر مي رسيد گفت دخترم خواهش مي کنم اين را از من نخواه.اگر ماهان خان بفهمد به سر خانواده ي من بلايي مي آورد .غير از اينها تو تا وقتي اينجا هستي که نمي تواني بچه ات راببيني و کسي هم که بچه پيش اوست تا ماهان خان نگويد،بچه را به تو نمي دهد.پس بمان تا ماهان خان بيايد ،شايد انشالله دلش به رحم بيايد و از سر تقصير تو بگذرد و تو بتواني با بچه پيش پدر و مادرت برگردي.
و پيش از آنکه بهار حرف ديگري بزند از سياهچال بيرون رفت و در را قفل کرد فاما نور افکن را همچنان روشن گذاشت

وخامت حال بهزاد سبب شده بود دکتر جراح اجازه ي انتقال يافتن او را به بخش ندهد و وي در بخش مراقبتهاي ويژه همچنان زير نظر و مورد مراقبتهاي دقيق باشد .دکتر هنوز اطمينان نداشت که بدن بهزاد کليه را قبول مي کند يا پس مي دهد با وضع پيش آمده براي بهزاد همه چيز در پرده ي ابهام قرار داشت و به قول دکتر معجزه اي لازم بود تا بهزاد سلامت خود را بازيابد و از همه مي خواست براي او دعا کنند.وضعيت بد روحي بهزاد مزيد بر علت بود و دردش را تشديد مي کرد.
در ميان اين همه نوميدي و امواج غم و اندوه که گريبانگير خانواده ي شهيدي و نادري بود تلفني که به خانه ي آقاي نادري زده شد شادي و بيش از آن غمي افزون تر را در پي داشت .در بعدازظهري که نسترن خانم و آقاي نادري در خانه مشغول تماشاي فيلمي از تلويزيون بودند ،صداي زنگ تلفن هر دو را از جا پراند،نسترن خانم که انتظار تلفني را نمي کشيد به جز آنکه مخاطبش بهار باشد به آقاي نادري نگاهي پرسشگر انداخت و با ترديد گوشي را بردات و گفت:الو؟
-الو؟نسترن خانم سلام....حالتون خوبه؟آقاي نادري خوبن؟بهار جون چطوره؟آبتين؟
نسترن خانم که صداي محبوبه خانم هم خوشحال و هم نگرانش کرده بود دست خود را بر روي دهني گوشي گذاشت و به آقاي نادري گفت :محبوبه خانم....اگه درباره ي بچه بپرسه چي بگم؟
-الو؟الو؟نسترن خانم.....صداي منو مي شنوين؟چرا جواب نمي دين...صئاي منو مي شنوين؟
نسترن خانم که مردد بود چه بگويد با سردرگمي گفت"بله...بله ...صداتونو مي شنوم محبوبه خانم.....مرسي همه خوبن....شما چطورين؟شهريار خوبه؟وضعش روشن شد؟آقا شهاب حالش خوبه؟
محبوبه خانم با صدايي که شادي در آن موج مي زد گفت خدا رو شکر همه خوبن....همه خوبن....کار شهريار به اميد خدا داره درست ميشه....صدام خوب مي آد؟
-بله...بله ...بفرمايين ،صداتون خوب مي آد....داشتين مي گفتين کار شهريار چي شد؟
-آره ...در ارتباط با قتل شيما پليس چند نفر رو دستگير کرده که شهريار اونها رو ديده و يکي از اونها همون مرد مسني بود که شهريار اون روز يعني روزي که رفته بود خونه ،پيش شيما ديده بود....شهريار به پليس گفته به احتمال زياد اون مرد قاتل شيماست و پليس داره از اون مرد بازجويي مي کنه....وکيلش که دوست همون آقاي دوست دکتر سيامک خانه گفته با توجه به ضدونقيض گويي اون مرد احتمال اينکه مجبور به اعتراف بشه زيادهو اگه اعتراف کنه شهريار آزاد مي شه.شما هم دعا کنين کارش درست بشه.ملاقات شهريار که رفته بودم گفت دلم براي ديدن آبتين يه ذره شده و اگه به اميد خدا آزاد باشم بي معطلي مي آم ايران که هم آبتين و هم بهار رو ببينم.
-اميدوارم که کارش هر چه زودتر درست بشه...
-نسترن خانم صداتون يه جوره مثل اينکه گريه کردين ....خداي ناکرده طوري شده؟
نسترن خانم که مي کوشيد بر خود مسلط باشد و گريه نکند با صدايي که کمي لرزش داشت گفت نه چيزي نيست .....يه کم سرماخوردگي دارم...
-وا سرماخوردگي اونم توي تابستون؟راستشو بگين نسترن خانم....من خونه ي بهرام خان زنگ زدم کسي جواب نداد.مي شه با بهار جون حرف بزنم؟بعدشم با آبتين ...خودمم دلم براش يه ذره شده.
نسترن خانم که مردد مانده بود چه بگويد،با اشره ي سر و دست از آقاي نادري کسب تکليف مي کرد آقاي نادري که صلاح نمي دانست موضوع بع محبوبه خانم گفته شود،از نسترن خانم خواست گوشي را به او بدهد،او پس از گرفتن گوشي و سلام و احوالپرسي کردن گفت"اولا خيلي خوشحالم کار شهريار جان داره درست ميشه و اما در مورد بهار و آبتين .راستش بهار يکهو به سرش زد با دوستاش بره شمالامروز صبح با آبتين و دو سه تا از آشناها رفت شمال طرفهاي کلاردشت...
محبوبه خانم که دچار شک شده بودفبا لحني حاکي از حيرت گفت :وا...آقاي نادري مگه بهزاد جون توي بيمارستان بستري نيست؟مگه عمل نکرده؟چطور شوهرشو گذاشته رفته سفر؟
-راستش به توصيه دکتر بود....دکتر گفت بهار الان يه مدتيه همش درگير غم و غصه و گريه و زاريهو چون بهزاد هم ممنوع الملاقاته،بهتره که بهار يه هفته اي بره سفر تا وضعيت روحيش بهتر بشه،آخه اين اواخر خيلي بدخلق شده بود....
محبوبه خانم که به ظاهر قانع شده بودگفت حق داره بيچاره!اين همه مدت مريض داري آدمو واقعا از پا مي اندازه.خب اميدوارم بهش خوش بگذره....اگه دردسترستون بود بهش بگين يه تلفن به من بزنه که باهاش حرف بزنم،همين طور با آبتين...خب ديگه اميدوارم هر چي زودتر همه تونو ببينم و آقا بهزاد هم حالش خوب بشه و به ياري خدا باز هم دور هم جمع بشيم.....خدانگهدار.
نسترن خانم که باز به ياد بهار افتاده بود در حالي که اشک مي ريخت گفت:اگه بيان ايران و بفهمن موضوع چيه،چه خاکي بايد به سرمون بريزيم....خدا کنه يا بهار زودتر پيدا بشه يا کار شهريار طول بکشه،چون من که روم نمي شه به محبوبه خانم بگم نوه شو که دست ما امانت بود ،دزديدن
-خانم توکل کن به خدا.....من دلم روشنه که همين روزا يه خبري مي شه،يه خبر خوب....

فصل 17
-الو ؟بهرام جان تويي؟
-سلام سهراب جان چطوري؟خير باشه اين وقت شب تماس گرفتي؟
-گمان کنمخير باشه....ببين مامورهاي ويژه ما طرفهاي سنندج و دهکده هاي مرزي ردپايي از ماهان گير آوردن.به نظرم داريم به خودش نزديک مي شيم.در يه عمليات ضربتي يه گروه قاچاقچي دستگير شدن که يکي از اونها از همکارهاي نزديک ماهانه.مامورا به زور ازش حرف کشيدنو او هم چند نفري رو لو دادهکه دارن دنبالشون مي گردن،منطقه فعاليت اونها مريوان و روستاهاي اطرافشه.
البته عمليات سخته چون منطقه کوهستانيهو قاچاقچيا هم انواع اسلحه ها رو دارن،حتي يکي از هلي کوپترهاي نيروي انتظامي رو چند روز پيش زدن که سه نفر از مامورا شهيد شدن.ولي چيزي مونده که خود ماهان دستگير بشه.فعلا دارن روستا به روستا پيش ميرن و شايد توي چند روز آينده موفق بشيم همه شو نودستگير کنيم .البته اميدوارم عروس شما هنوز زنده باشه و ما بتونيم پيداش کنيم ،چون يکي از کارهايي که اين نامردا مي کنن،رد کردن زنها و دخترها از مرزو فروختن اونها به دلالهاي فاحشه خونه هاي ترکيه و اون طرفهاس.
-سرهنگ جون،تو که اميدوارم کردي،ديگه منو نترسون.ايشالله که پيدا ميشه...پدر و مادر اون دختره بيچاره ،خونواده ي ما،از همه بيشتر بهزاد ،داريم از غصه دق مي کنيم.قربونت ،خدانگهدار.



باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

سیاوش 68 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۸ بعد از ظهر   #52 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
- REZA - آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام20صفحه لطفاااااااااااااااااااااا ااااااااا



و حالا انتهای کوچه شعر
منم با انتظاری مبهم و زرد
ولی ایکاش جادوی نگاهت
غزل های مرا غارت نمی کرد
- REZA - آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر   #53 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink

نقل قول:
نوشته اصلی توسط - REZA - نمایش پست ها
سلام20صفحه لطفاااااااااااااااااااااا ااااااااا
اینکه یه قرنه تموم شده
عنوان تاپیک رو ندیدین زدیم تمام ؟

فراخوان فعال الان اینجاست

فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | معجزه عشق | هستی فضائلی فر



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ بعد از ظهر   #54 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
Rosali آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

1
خدا جون! خدای مهربون! خدایی که از راز دلِ همه خبر داری! خدایی که به ما قلبی دادی که گنجینۀ مهر و محبته! خدایی که عشق رو در وجود ما به ودیعه گذاشتی!خدایی که از روح خودت در ما دمیدی تا جسم خاکی ما به حرکت در بیاد و عشق رو چاشنی زندگی کردی تا ما آدما انگیزۀ زنده بودن داشته باشیم! خدایی ک ما رو دوست داری! کاری کن عقیدۀ پدر و مادرم عوض بشه و با عشق من و شهریار مخلفت نکنن. خداجون، می دونی که من شهریارو چقدر دوست دارم و اون هم منو چقدر دوست داره. عشق ما، یه عشق پاکه و خودت می دونی که آرزوی ما دو نفر ازدواجی از سَرِ عشقه، نه هوسی گناه آلود. خدا جون به ما کمک کن به وصال هم برسیم... ازت خواهش می کنم!
بهار، دختر سفید روی ابرو کمانی با چشمانی سیاه به رنگ شب یلدا، پس از زمزمۀ این کلمات، از حرم امامزاده صالح بیرون آمد، و در حالی که هنوز نشئۀ راز و نیاز با خدا بود، کتابهایی را که در دست چپ داشت، به دست راست خود داد و از میدان تجریش به سمت خیابان شریعتی به راه افتاد. برای رفتن به خانه باید سوار تاکسی می شد؛ اما هوس کرده بود پیاده برود و در خیال خود، با یاد شهریار، حالی بکند.
اواخر مهرماه بود، هوای ابری گویا هوس باریدن داشت؛ ولی دِل دِل می کرد.
خنکای هوا لذت بخش بود و بهار با خود می گفت، جون می ده برای پیاده روی ؛ اما با شهریار. طبق معمول، میدان تجریش و خیابانها غلغله بود؛ اما بهار کسی را نمی دید. راه رفتنش به نوعی پرواز شبیه بود. فکر کردن به شهریار گویا سبب دفع جاذبۀ زمین و سبکباری او شده بود. حتی صدای خش خش خرد شدن برگهای خشک را در زیر پایش نمی شنید.خیال شهریار بر همۀ حس هایش غالب بود.
همچنان که آرام گام بر می داشت، روزهای اول آشنایی با شهریار، همسایۀ رو به رویی، بر پرده ذهنش نقش بسته بود و مانند فیلم سینما از برابر چشمانش عبور می کرد. اولین نگاه شهریار را به یاد آورد که از لای پردۀ اتاقش رد شده، از درز پردۀ نیمه باز اتاق خودش عبور کرده و به او دوخته شده بود؛ و همان یک نگاه بس بود. بهار در آن نگاه هیچ نشانه ای از ناپاکی ندیده بود؛ برای همین هم به دلش نشست. روز بعد از آن را به یاد آورد که شهریار، سر خیابان اصلی، با جسارت هر چه بیشتر، به او سلام کرده و خواستار چند کلام حرف زدن شده بود.
راستی که خر بودم! حتی جواب سلامش رو هم ندادم. بیچاره خیلی حالش گرفته شد؛ اما خوشم اومد که جا نزد.
این فکر لبخندی را بر لبش نشاند. با خود گفت، اگه الان کسی منو ببینه، حتماً می گه دختره خل شده که با خودش می خنده!
باز هم به دنیای خیال برگشت و لحظه هایی را در ذهن مجسم کرد که پنهانی، به دور از چشم بزرگترانی که همیشه به فکر خیر و صلاح(!) آدم هستند، در بوستانهای اطراف خانه، به خصوص بوستانی که توی یکی از پس کوچه های نزدیک میدان تجریش است، با شهریار قرار ملاقات داشت. در آن دیدارهای گاه خیلی کوتاه، قرار بر این شده بود که به محض پایان درسشان، یعنی وقتی که بهار دیپلم گرفت و شهریار لیسانس، شهریار به خواستگاری بیاید و ، در صورتِ یاری بخت و سوار خر شیطان نبودن بزرگتر ها، با هم ازدواج کنند. برای تحقق پیدا کردن این خواسته، فقط تا آخر سال تحصیلی باید دندان روی جگر می گذاشتند. اوووه... حالا کو تا آخر سال! تازه آخرای مهره! خدا جون، این روزها رو زودتر به شب برسون! من که دیگه طاقت ندارم!
بهار یکباره به خود آمد و متوجه شد دارد با خود حرف می زند. همچنان که راه می رفت، به دور و بر خود نگاهی انداخت و وقتی دید کسی متوجه او نیست، با خیال راحت، بار دیگر به دنیای خیال برگشت و لحظه های خوشِ با شهریار بودن را مرور کرد. اما به یاد آوردن لحظه ای بد، حالش را گرفت؛ به خصوص لحظه ای که پدرش برای اولین بار و به طور کاملاً اتفاقی، او و شهریار را در بوستانی دید و شب حالش را حسابی جا آورد! البته نه با کتک که با شلاق کلام.
آقای ناصر نادری، پدر تحصیل کرده و مترقی او که خیلی هم اهل مطالعه بود، با روابط دختر و پسر پیش از ازدواج میانۀ خوبی نداشت. او برای خود فلسفۀ خاصی داشت و معتقد بود که چون تربیتهای بیشتر ما ملت اشکال دارد، خیلی از پسر ها و دختر ها جنبه و ظرفیت این نوع روابط را ندارند و خیلی زود کارشان به جاهای باریک می کشد. گذشته از اینها، آقای نادری به درس بی اندازه اهمیت می داد و معتقد بود ازدواج کاری است که باید بماند برای پایان تحصیلات دانشگاهی.
نسترن خانم، مادر بهار، نیز کم و بیش پیرو همین فلسفه بود؛ بنابراین بهار باید فاتحۀ دوستی با شهریار و ازدواج در آینده ای نزدیک را می خواند. اما بهار هم دست کمی از شهریار نداشت و اهل جا زدن نبود. او و شهریار به هم قول داده و عهد بسته بودند که هیچ چیز مانعشان در رسیدن به یکدیگر نشود.
_اوهوی... آبجی خانوم!بغلو بپا نماله!
این فریاد، رشتۀ افکار بهار را از هم گسیخت. او به قدری غرق در یادآوری خاطرات خود بود که هنگام عبور از خیابان فرعی، خودرویی را که به سرعت به تقاطع نزدیک می شد ندید. راننده که مردی میان سال و جاهل مسلک بود، چند کلمۀ رکیک دیگر بر زبان آورد و با سرعت دور شد.
بهار دقایقی منگ و سردر گم بود؛ اما پس از رد شدن خودرو و عبور از تقاطع، به پیاده روی بعدی رسید و دنبالۀ افکارش را گرفت. یاد آوری لحظه های شیرینِ در کنار شهریار بودن چنان خلسه آور بود که بهار متوجه نشد از سر کوچه شان رد شده بود. صدای بوق خودرویی که رانندۀ بی حوصله اش تاب تحمل ماندن در راه بندان را نداشت و به خیال خودش با بوق زدن می خواست گره کور ترافیک را باز کند، بهار را به خود آورد. برگشت و وارد خیابانی شد که خانه شان در انتهای آن قرار داشت. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدایی آشنا گوشش را نوازش داد.
_سلام خانوم خانوما!
نیازی نبود صاحب صدا را ببیند؛ او مالک قلب و روحش بود. به سرعت برگشت و با دیدن شهریار گل از گلش شکفت:«سلام آقا آقاها! این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟ مگه درس و مشق نداری؟!»
_امروز بعد از ظهر کلاس نداشتم، توی شرکت هم حوصله ام سر رفته بود، زودتر اومدم که برم خونه بشینم پای این یارو دستگاه عمر تلف کن و ببینم توی اینترنت کتابی رو که می خوام پیدا می کنم یا نه.تو چطور الان می آی خونه؟
_رفته بودم امامزاده صالح، آخه زنگ بعد از ظهر دبیرمون نیومده بود.
_ای شیطون رفته بودی دعا کنی که...
_آره، برای جفتمون دعا کردم.دعا کردم افکار بابام عوض بشه، تو هم شجاع تر بشی!
_شجاعت برای چه کاری؟
_برای اینکه بیای خواستگاری من!
_این کار که شجاعت نمی خواد. همین که تو دیپلمت رو بگیری، من هم بشم آقای مهندس کامپیوتر، خیلی راحت یه دسته گل بزرگ می خرم با یه جعبه شیرینی، دست بابا و مامانو می گیرم و ،یا علی، زنگ خونه تونو می زنم.
_خدا کنه به همین راحتی که می گی باشه، چون بابا از الان زمزمه می کنه که باید برم دانشگاه.
_خب، مگه اشکالی داره؟ می ری دانشگاه،البته بعد از اون که عروس خانوم شدی!
_گمون نمی کنم بابا و مامان رضایت بدن... البته نه برای اینکه تو لایق دامادیشون نیستی،اصولاً بابا می گه اول درس رو به جایی برسون، بعد به فکر شوهر باش، اون عقیده داره دختری که شوهر کرد دیگه به فکر درس نیست.اوایل فکر لذت بردن از شیرینی های اول زندگیه، بعدشم پشتش باد می خوره و دیگه حال و حوصلۀ درس خوندن رو نداره. نظر تو غیر از اینه؟
_کاملاً، ببین، اگه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن و برای زندگیشون برنامه ریزی هم کرده باشن، هیچ مشکلی پیش نمی آد. الان چند تا از هم کلاس های من زن دارن، هم خودشون و هم زنشون درس هم می خونن، کار هم می کنن، به زن و شوهریشون هم می رسن.
_خب بعله؛ ولی اینو چطوری می شه به بابای من حالی کرد؟ بابا و مامان می گن الا و بالله که اول کسب علم و دانش، اون هم با رفتن به دانشگاه، و بعد عشق و عاشقی، من نمی دونم بابام که از شدت علاقه ش به مامان نتونست تا آخر تحصیل دانشگا صبر کنه و سال دوم بود که با مامان ازدواج کرد، حالا چطور در مورد من این طور سختگیری می کنه؟
_اصلاً ناراحت نباش. به وقتش رضایت می ده. ما که این مدت صبر کردیم، یک سال دیگه هم دندون رو جیگر می ذاریم، درسهامون که تموم شد، به طور جدی اقدام می کنیم.
_شهریار، بابا و مامان تو از موضوع آشنایی ما خبر دارن؟
_همچین بفهمی نفهمی یه چیزایی می دونن. البته مامان...
_چرا ساکت شدی؟مامان ،چی؟
_هیچّی، بگذریم.
_ولی مثل اینکه می خواستی دربارۀ مامانت چیزی بگی...
_چیزی نیست... یعنی، مادرهارو که می شناسی، در مورد پسر شون تعصب خاصی دارن.
_من چون برادر ندارم، نمی دونم مادرا در مورد پسرشون چه تعصبی دارن، ولی خب هر مادری دوست داره یه عروس خوب و خوشگل و خونواده دار گیرش بیاد که آقا پسرش رو سعادتمند کنه. به نظر تو من این امتیازات رو دارم؟ یعنی می تونم نظر مامانتون رو جلب کنم؟
_عزیز دلم، مامانم از خدا بخواد که دختر خوشگل و از هر جهت بی نظیری مثل تو عروسش بشه.
_خب، این نظر توست، شاید نظر مامانت چیز دیگه ای باشه... اصلاً شاید کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه!
_بهار! این چه حرفیه می زنی؟! مگه من دخترم که پدر و مادرم برام تصمیم بگیرن!؟
_معذرت می خوام، مثل اینکه ناراحتت کردم. هیچ منظوری نداشتم...
_پس چرا گفتی ممکنه مامانت کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه؟
_هیچی... همین طوری... آخه...
_آخه چی؟ ببین بهار جون، من از لاپوشانی خوشم نمی آد، دوست دارم اگر حرفی داری و چیزی توی دلته، صاف و پوست کنده بگی. از پریدن به این شاخه و اون شاخه خیلی شاکی می شم.پس منظورتو رو راست بگو!
_راستش، راستش، الان مدتیه که می بینم یه دختر خانوم توی منزل شما رفت و آمد می کنه.البته می دونم که خواهرت نیست، چون تو فقط یه برادر داری که اون هم ایران نیست.
شهریار، بی توجه به رهگذرانی که از کنارشان رد می شدند، خندۀ بلندی کرد و همراه با آن گفت:« دیوونه... عجب خل و چلی هستی ها! اون دختره دوست مامانمه،یعنی...
_اون دختر با اون سن سالش چطور دوست مامانته، دختره که همسن و سال منه؟
_خب نذاشتی بگم... مامانم یه دوستی داشت که چند وقت پیش خدابیامرز شد. این دختر، یعنی شیما خانم، دختر اونه که از خیلی وقت پیش به خونۀ ما رفت و آمد داره. یه برادرم داره که مثل برادر من، شهاب، توی آلمان زندگی می کنه.
_خب، این شیما خانوم اینجا با کی زندگی می کنه، چرا اون نرفته آلمان پیش برادرش؟
_شیما با باباش زندگی می کنه. برادرش زمان جنگ برای اینکه سربازی نره، قاچاقی رفت آلمان و پناهندگی سیاسی گرفت، گویا با شیما آبش توی یه جوب نمی ره، برای همین تا حالا اقدامی نکرده که اونو ببره پیش خودش. البته باباش، بعد از مردن مادرش، ازدواج کرد که آب شیما با زن باباهه هم توی یه جوب نمی ره و همیشه با هم درگیرن.
_خب، کار این شیما چیه؟
_دیپلمش رو گرفته، مدتی کلاس آرایشگری رفته؛ اما راست راست راه می ره و خرجش رو از باباش می گیره.اینم بگم که با مامان خیلی رفیقه.
_آره، خودم چند بار از پشت پنجره دیدم که چطور دستشو انداخته بود گردن مامانت.
_شیطون زاغ سیای خونۀ ما رو چوب می زنی؟
_نه،نه... من اصلاً آدم فضولی نیستم؛ اتفاقی از پنجرۀ اتاقم چشمم به حیاط خونه تون افتاد.
_به هر حال، فکر تو از بابت اون اصلاً ناراحت نکن... من اون دختره رو اصلاً آدم حساب نمی کنم.خودتم دیدی که چه آرایش بدی می کنه و چه لباسهای جلفی می پوشه. یه تار موی دختری نجیب و با وقار مثل تو به صد تا از این دخترا می ارزه...
_شهریار جون من به تو کاملاً اطمینان دارم و می دونم آدم صادقی هستی؛ ولی...
_دیگه ولی ملی نداره، اگه اطمینان داری دیگه اما و اگر نیار. می دونی، همۀ کارهای دنیا رو این سه تا حرف خراب می کنه. یکی واو، یکی لام ، یکی هم ی، یعنی همین ولی. توی عالم عشق ما، ولی جایی نداره!
شیرینی گفت و شنودشان مانع از آن شد که متوجه رد شدن از خط قرمز شوند.
دو چهار راه مانده به خانه شان را خطی فرضی کشیده بودند که اجازه نداشتند از آن عبور کنند؛ چون امکان داشت با هم دیده شوند و به دردسر بیفتند. با هم قرار گذاشته بودند تا زمانی که بتوانند موضوع آشنایی خود را آشکارا به پدر و مادرهایشان بگویند، جانب احتیاط را رعایت کنند و با هم دیده نشوند.
_اوه،اوه، اوه، از خط قرمز رد شدیم! خداحافظ من رفتم. فردا محل همیشگی می بینمت.
_باشه شهریار جون... ببینم، از دست من که دلخور نیستی؟
_بابت چی؟
_بابت حرفهایی که زدم.
_می دونی از حرفات خیلی هم خوشم اومد؟
_چرا؟
_چون بوی حسادت می داد! و این نشون می ده منو دوست داری.
هر یک از آن دو به یکی از پیاده روهای دو طرف خیابان رفتند، در حالی که بهار زیر لب زمزمه می کرد؛«دوستت ندارم،دیوونته م!»

_بهار، چرا دیر اومدی؟ کجا رفته بودی؟
_از مدرسه رفته بودم امامزاده صالح.
_تو که خیلی اهل زیارت و امامزاده نیستی،چطور شد رفتی زیارت، اون هم تنهایی؟!
_خب، زنگ بعد از ظهر معلم نداشتم، هوس کردم برم زیارت، آخه دلم خیلی گرفته بود.
_دلت گرفته بود؟ برای چی دخترم؟ الان خیلی زوده دچار دلتنگی بشی عزیزم، تو هنوز جوون تر از اونی که غم و غصۀ دنیا دلتنگت کنه، مگه اینکه...
_مگه اینکه عاشق شده باشی!
_عاشق...!
_توی چشمای من نگاه کن ببینم شیطون!... یه جوری گفتی عاشق که یعنی بله...
_مامان! سر به سرم نذار!
_مامان بی مامان! کور بشه بقالی که مشتریشو نشناسه! الان یه مدتیه بدجوری حواست پرته... خیال می کنی حالیم نیست!
_خب، گیریم این طور باشه، مگه بده؟
_نه، اصلاً بد نیست. عشق یه موهبت خداییه... اگه عشق نباشه باید فاتحۀ زندگی رو خوند... عشقه که خون رو توی رگهای ما به جریان می اندازه... من عشق رو با گوشت و پوستم حس کردم. من و بابات عاشق هم شدیم و عاشقانه ازدواج کردیم. به قول رند معروف، از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر... ولی... ولی شرط و شروط داره!
_یه نفرو می شناسم که می گه همۀ کارهای دنیارو سه حرف واو، لام و ی خراب می کنه... یعنی همین ولی.
_بارک الله، چه حرفا یاد گرفتی... ولی این ولی که من می گم کارها رو خراب که نمی کنه هیچ، درست هم می کنه. من می گم عشق خوب چیزیه؛ ولی به وقتش.
_مگه عشق و عاشقی هم وقت و ساعت داره؟ یعنی شما صبر کردین تا وقت عاشقی برسه، بعد عاشق بابا شدین؟
_نه...
_خب، پس چی؟
_امان از دست شما جوونا، برای همه چیز دلیل و علت و جواب می خواین.خب، دختر جون زمان ما وضع فرق داشت؛ ولی این روزها...
_این روزها چی؟ عشق هم باید برنامه ریزی شده باشه؟ نکنه باید مشخصاتمون رو بدیم به کامپیوتر تا صلاحیت عاشق شدن مارو تأیید کنه؟!
_نه عزیز دلم، امروز زندگی سخته، توقع ها از زندگی رفته بالا، آدم ها بیشتر افتادن تو خط مادیات، برای همین مشغلۀ فکری فقط شده پول در آوردن برای تهیۀ خونۀ بزرگ تر، ماشین آخرین مدل و این جور چیزها. خب، خودت بگو دیگه جایی برای فکر کردن به عشق و عاشق شدن می مونه؟
_مامان، چرا همه رو جمع می بندی؟ همه که این طوری نیستن، اگه بودن که دیگه هیچ کس عاشق نمی شد...
_مگه این روزها کسی عاشق هم می شه؟ اگه یه نگاه به بعضی روزنامه ها بندازی، می بینی که آمار طلاق چقدر بالا رفته، همین طور آمار خشونت و خلافکاری، می دونی چرا؟ چون مادیات جای همه چیز رو گرفته و محبت کردن و دوست داشتن، افتادن ته چاه غربت. به قول سهراب که می گه هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود، توی نگاه آدم ها دیگه از عشق نشونه ای پیدا نمی شه و این چقدر بده...
_مامان باز هم می گم که این موضوع عمومیت نداره، باز هم خیلی ها هستن که به بهترین چیز می رسن، یعنی به قول همون جناب سهراب، یه نگاهی که از حادثۀ عشق تر است.من ،برعکس شما، عقیده دارم که عشق هنوز زنده س؛یعنی همیشه زنده بوده و خواهد بود...
_ای پدر سوخته، مثل عاشقا حرف می زنی! مولوی گفته، هر کسی از ظن خود شد یار من، تو هم حتماً عاشق شدی که همه رو عاشق می بینی! راستشو بگو، خبریه؟!
_خب... خب...
_این قدر خب، خب نگو، اگه خبریه به من بگو... به هر حال دختر باید راز دلش رو به مادرش بگه،مگه نه؟
_حق با شماست؛ ولی...
_ولی چی؟ چرا دست دست می کنی؟ ببین بهار جون، من هم از جنس خودت هستم، مضافاً اینکه عاشق هم شده م و مزۀ دوست داشتن رو چشیده م...
راستش، مدتیه رفتارت یه جور دیگه شده و ... غلط نکنم تو دلت خبرایی...آره، درسته؟
_ببین مامان، من عقیدۀ شما و بابا رو در مورد عشق و ازدواج می دونم، یعنی چند بار که بحث شده، چه اینجا، چه جاهای دیگه، شنیده م که شما و بابا در مورد ازدواج و عشق چه عقیده ای دارین... خب، برای همین هم گمان می کنم بحث با شما در این باره فایده ای نداشته باشه.
_به نظر تو عقیدۀ من و بابات غلطه؟ خوبه که دختر اسیر دست هوس بشه و وقتی شور و شوق روزهای اول آشنایی تموم شد، با چشم گریون برگرده و اظهار پشیمونی کنه؟
_ولی مامان ، اگه دو نفر همدیگه رو واقعاً دوست داشته باشن، هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افته.
_اگه واقعاً همدیگه رو دوست داشته باشن... به نظر تو، کسی که بهت اظهار عشق کرده، واقعاً دوستت داره؟
_مگه شما می دونین کسی به من اظهار عشق کرده؟!
_عزیز دلم، گفتم که من هم زنم و حالات زنهارو خوب درک می کنم.حتی بابات هم متوجه شده که تو تغییری کردی، و چون اون هم اهل بخیه س، زود فهمید که باید خبری باشه.... ببین، بهتره همه چیز رو بگی... نکنه به من اعتماد نداری!
_این چه حرفیه مامان... من، من خیلی وقته می خواستم با شما در این باره حرف بزنم؛ ولی خجالت می کشیدم...
_خجالت نداره عزیزم، بهتره با من راحت باشی... مطمئن باش هر طور بتونم کمکت می کنم. من و بابات توی دنیا، تو یه دخترو داریم و دلمون می خواد خوشبخت و سعادتمند ببینیمت.خب، بیا بریم توی آشپزخونه در ضمنی که من کارهامو می کنم، تو هم همه چیزو برام تعریف کن.
_مامان الان کو تا شام، نمی خواد بری آشپزخونه.
_مگه خبر نداری عزیزم، امشب عموت اینا می آن اینجا، بابات رفته خرید، من هم باید بساط شام رو جور کنم. تو هم برو لباس عوض کن، بیا یه کم کمکم کن.
نسترن خانم، پس از شنیدن موضوع آشنایی بهار با شهریار که دانشجوی سال آخر رشتۀ کامپیوتر و همسایۀ روبه روی شان بود که در خانۀ شمالی آن سوی خیابان محل زندگی شان با پدر و مادر خود زندگی می کرد، در عین حال که به وجد آمده بود،کمی متفکر می نمود.
_مامان، مثل اینکه ناراحت شدین... می شه بگین چرا؟
نسترن خانم که نمی خواست حالت وجد و سروری که در بهار بود از بین برود، از گفتن آنچه مدتی بود قصد ابراز آن را داشت خودداری کرد و با تبسمی ساختگی اظهار داشت:«نه، نه، اصلاً ناراحت نشدم؛ بلکه برعکس خوشحال هم شدم. اما باید بگم شما دو تا خیلی ناقلا هستین که تا حالا نذاشتین کسی از رازتون آگاه بشه... در ضمن، باید بگم من این آقا... اسمش چی بود؟
_شهریار.
_آره، این آقا شهریار رو چند بار دیده م که داشته از خونه بیرون می رفته... البته تو چهره ش دقت نکردم، ولی قد و قامت خوبی داره، یعنی منظورم اینه که خوش تیپه. اما از نظر ما، یعنی من و بابات، ذات و سیرت آدم هاس که اهمیت داره، خوشگلی ظاهری و قد و قامت خیلی زود برای آدم عادی می شه، فقط خصوصیات فردیه که اگه خدای نکرده نقصی داشته باشه، نمی شه کاریش کرد.
_شهریار قیافه ای عادی داره، یعنی نه زشته و نه خوشگل و جذاب، ولی معصومیتی توی چهره ش هست که آدمو جذب می کنه. در ضمن، خیلی هم مؤدب و موقره که این هم مربوط می شه به تربیت خونوادگیش، پدرش، آقای مرادی، دبیر بازنشسته س که الان توی کلاسهای کنکور درس می ده و خیلی هم اهل کتاب و شعره.شهریار که ازش خیلی تعریف می کنه...
_شهریار از مادرش چی بهت گفته؟ معمولاً پسر ها از مادرشون خیلی تعریف می کنن که دختر از بابت مادر شوهر خیالش راحت باشه!
_شهریار راجع به مادرش چندان چیزی نگفته، فقط می دونم اسمش محبوبه خانمه...
صدای زنگ در خانه سبب قطع کلام بهار شد. نسترن خانم گوشی در باز کن را برداشت و پس از گفتن «بله» تکمۀ در باز کن را فشرد.
پس از چند لحظه آقای نادری با چند پلاستیک پر از میوه و جعبه ای شیرینی وارد شد و گفت:«ببخشید زنگ زدم، دستم پر بود حوصلۀ کلید در آوردن نداشتم.»
بهار هم به پیشواز پدرش رفت و پس از بوسیدن گونۀ او و سلام گفتن، پلاستیکها را از دستش گرفت و به آشپزخانه رفت. مهمانی آن شب با شام مفصلی که نسترن خانم پخته بود و پذیرایی گرم و صمیمانۀ آقای نادری و بهار و خوش صحبتی های عمو نادر، برادر بزرگ تر آقای ناصر نادری، و پسرش مازیار که لحظه ای از بهار چشم بر نمی داشت و پشت چشم نازک کردنهای فریده خانم ، زن عمو، و مستانه، دختر عمو، با خوشی و خرمی به پایان رسید. عمو نادر هنگام بیرون رفتن از در ، ناصر را به گوشه ای کشید و چیزی به او گفت که با سر تکان دادنهای وی همراه بود.
بهار از نگاه های زن عمو فریده و دخترش مستانه و نیز مادرش که جوّی مرموز پدید آورده بود، حدس زد باید رازی در میان باشد که او از آن بی اطلاع است. مازیار بدجوری نگاهش می کرد.
2
_که این طور! پس بندو آب دادی؟!
_آره... یعنی نمی خواستم بگم؛ ولی حرف پیش اومد، منم همه چیز رو به مامان گفتم، به هر حال باید دیر یا زود به بابا و مامان می گفتم که ما تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم.مگه نه؟
_خب بله؛ ولی با عقیده ای که گفتی پدر و مادرت دربارۀ ازدواج دارن، ممکنه مخالفت کنن و از این به بعد بِهِت سخت بگیرن و خدای نکرده نتونیم همدیگه رو ببینیم.
_نه، گمان نمی کنم. البته باید منتظر بشم ببینم وقتی مامان موضوع رو به بابا می گه، واکنش بابا چیه، امکان داره بابا نصیحتم کنه که فعلاً به درس و مشقم بچسبم و فکر دانشگاه رفتن باشم، اما با اطمینان می تونم بگم که از دعوا کردن و سختگیری خبری نیست. ما توی خانواده به احترام متقابل اهمیت می دیم و سعی می کنیم مشکلات و مسائلی رو که پیش می آد با منطق و گفت و گو حل کنیم.
_این روش خوبیه.ما هم توی خانواده برای احترام به بزرگها و عقاید همدیگه ارزش زیادی قایلیم و سعی می کنیم چیزی رو به همدیگه تحمیل نکنیم. البته مامان یه ذره جدی تره و بیشتر باید حرفش به کرسی بشینه و بابا هم، خیلی وقتها، تسلیم نظرهاش می شه!
بهار لحظه ای به فکر فرو رفت و در نتیجه ساکت ماند. شهریار که سکوت بهار نگرانش کرده بود، با لبخندی برای دلجویی از بهار گفت:«خیالت راحت باشه، مادر شوهر بدذاتی نداری که برات مادر شوهر گیری در بیاره، مادر من فقط توقع داره دیگران بهش احترام بذارن و به حرفاش گوش بدن، فقط همین!
بهار که به نظر می رسید قانع شده است، در پاسخ به شهریار لبخندی زد و گفت:«نه، نه مسئله ای نیست.به هر حال، مادره و انتظار داره بچه ش بهش احترام بذاره و حرفشو گوش بده. خب بگذریم، تو دربارۀ ما چیزی بهش گفتی؟»
_فعلاً که نه... می دونم که اون هم، مثل مامان و بابای تو، می گه بهتره اول درسمو تموم کنم، ولی حالا که تو گفتی، منم تصمیم دارم موضوع رو به بابا و مامان بگم و ازشون بخوام بیان خواستگاری.
بهار که گویا دستپاچه شده بود، بی درنگ گفت:«نه، نه، صبر کن اول من بابا و مامانو راضی کنم، وقتش که شد بهت می گم.»
_پس همۀ تلاشت رو بکن، چون دیگه طاقتم تموم شده، همش فکر می کنم نکنه یه رقیب برام پیدا بشه و تو رو از دستم بقّاپه.
_تا خود من نخوام، هیچ رقیبی نمی تونه منو از دست تو بقّاپه، منم که یه موی تو رو با صد تا رقیب عوض نمی کنم!
_من به تو اطمینان دارم؛ ولی خیالم از بابت دیگران ناراحته، اگه رقیبی پیدا بشه که پافشاری کنه و شرایط بهتر از من داشته باشه، شاید بابا و مامانت اونو ترجیح بدن.
_مطمئن باش که نظر من برای بابا و مامان خیلی مهمه و هیچ وقت به زور منو به کاری که دلم نمی خواد وادار نمی کنن.اما تو هم نباید دست دست کنی، منم که خیالم راحت بشه، امسال رو بهتر درس می خونم تا با موفقیت قبول بشم، اون هم با نمره های خوب که نگن این پسره حواستو پرت کرد؛که البته کرده!

_ببینم شهریار تو چی گفتی؟
_مامان، مثل اینکه به حرفای من هیچ توجهی نداری! گفتم که، وقتشه قاطی مرغا بشم!
_خب، خب، مبارک ایشالّا! آقا پسر من هوس زن کرده! اون هم الان که هنوز نه درسش تموم شده و نه درآمد درست و حسابی و نه شغل مشخص داره!
_مامان، یعنی شما مخالف ازدواج من هستین؟
_نه؛ ولی وقتش که شد!
_مثلاً کِی؟
_خب مادر جون بذار مدرک مهندسیتو بگیری، یه شغل پیدا کنی، پول دستت بیاد، بعدش... تو که نمی خوای وقتی می ری خواستگاری بگی نون خور باباتی، می خوای؟
_نه، نمی خوام؛ ولی می خوام اقدامهای اولیه رو انجام بدم، به اصطلاح زنبیل رو تو صف بذارم که کسی جامو نگیره.
_مگه توی صفِ کسی وایسادی؟
_اِی... تقریباً.
_خب، چشم من روشن! پسرم توی صف وایساده و ما بی خبریم! خب، این شازده خانوم کی هست؟
_شازده خانم نیست، یه دختر معمولیه از خونواده ای بسیار محترم.دختری که دین و ایمون برای من نذاشته!
_به به! آقا پسرمون عاشق شده! مبارکه! من دیدم یه مدتیه خیلی کیفوری، بعضی وقتها هم حسابی توی فکری، نگو خبراییه.خب، حالا طرف کی هست؟
شهریار موضوع آشنایی با بهار را به طور خلاصه برای مادرش تعریف کرد. او ، در ضمن شنیدن حرفهای شهریار، چند بار تغییر حالت چهره داد که سرانجام شهریار نفهمید موافق است یا مخالف؛ اما پس از پایان سخنان شهریار با حالتی که گویا بوی بدی به مشامش خورده است، گفت:«خیال کردم ببین طرف کسی هست؟دختر همین همسایۀ رو به رویی رو می گی؟»
_بله مامان، اسمش بهاره.
_واقعاً که پسر بی دست و پایی هستی! این روزا همه دنبال دخترای پولدار و خوشگل هستن، اون وقت تو، چسبیدی به این دخترۀ لاغر و ...
شهریار حرف مادرش را قطع کرد:«مادر، شما که این جوری نبودی! دربارۀ مردم این طوری حرف نمی زدی!
دخترۀ لاغر و، حتماً می خواستی بگی بی ریخت! ولی او قشنگ ترین دختر دنیاست که تا حالا دیده م!»
_من که سر و شکلش رو از نزدیک ندیدم، همین جوری از دور که دیدم چنگی به دلم نزد.
_ولی دل منو که تو چنگاش حسابی فشار داده!
_قضیۀ علف و بُزه... پسر جون، زن می خواستی به خودم می گفتی تا بهترینش رو برات پیدا کنم.
_مامان خانم من که زن سفارشی نمی خوام. از قبل هم فکرشو نکرده بودم.دیدمش، دلم رو برد و با هم قرار گذاشتیم که ازدواج کنیم.
_خب تو که قرار تو گذاشتی، دیگه چرا به من می گی؟ برو خودت کارهاتو بکن!
_مامان، مامان، چرا ناراحت شدی؟ منظورم اینه که به هم قول دادیم و عهد بستیم. نکنه اصلاً با زن گرفتن من مخالفی، هان؟
_گفتم که، برات یه خورده زوده... بعدشم، گمون نکنم این دختره به دردت بخوره!
_ببین مامان، از الان نه توی کار نیار، تو باید با این دختر آشنا بشی تا بفهمی چه فرشته ایه!
_خُبه،خُبه، اولش همه از همین حرفا می زنن. می گن عشقی که آتیشش تنده، زود عرقش در می آد. بذار یه چند وقتی بگذره، دختره خرش که از پل گذشت بعد معلوم می شه فرشته س یا شیطونی در قالب فرشته!
_مامان شما که این قدر نَرو نبودین! بنارو بر خوب بذارین تا عکسش بهتون ثابت بشه که می دونم نمی شه.بهار دختر رؤیاهای منه و مطمئنم خونواده ش هم نظر شما رو جلب می کنن.
_خدا کنه؛ ولی من چشمم آب نمی خوره! حالا تکلیف من چیه؟
_هیچی ، با بابا حرف بزنین، بعدشم منتظر می مونیم تا بهار به من بگه چه وقت بریم خواستگاری.
محبوبه که از حالت چهره و لحن کلامش پیدا بود رضایت ندارد، در حالی که بر می خواست تا به دنبال کار خود برود، گفت:«بابات طبق معمول می گه هر چی خانم بگن، من هم که چندان رضایت ندارم؛ ولی...»
شهریار که با اخلاق مادرش آشنا بود، دنبالۀ حرف را نگرفت و منتظر شنیدن حرفهای بهار ماند.

از روزی که بهار موضوع دوست داشتن شهریار را به مادرش گفت، یک هفته می گذشت؛ اما آقای نادری هنوز حرفی به او نزده و رفتارش مانند گذشته بود. دل تو دل بهار نبود که بداند نظر پدرش چیست. در طی این یک هفته دلش هزار راه رفته بود و کم کم داشت نگران می شد و اطمینان می یافت که پدرش با این موضوع مخالف است و یا شاید مادرش قضیه را به نگفته بود.چند بار خواسته بود از مادرش بپرسد؛ اما شرم مانع شده بود. از سوی دیگر شهریار، هر روز که همدیگر را می دیدند، می پرسید که جواب پدر و مادرش چیست.
سرانجام انتظار بهار به سر رسید و یک روز جمعه که آقای نادری، برخلاف جمعه های دیگر، کلاس درس فوق العاده نداشت و در منزل بود و به علت باران شدیدی که می بارید از خانه هم بیرون نرفته بودند، در حال تماشای تلویزیون که برنامه ای اجتماعی پخش می کرد، رو به بهار گفت:« بهار جون، راستی چند روزیه که می خوام موضوعی رو با تو در میون بذارم.»
بهار که منتظر شنیدن این حرف بود، در حالی که ضربان قلبش رفته رفته شدت می یافت، پاسخ داد:«چه موضوعی بابا؟»
_موضوع مربوط می شه به عموت، عمو نادرت.
_خب، عمو نادر چه کاری داره که به من مربوط می شه؟
_در مورد پسرشه... مازیار.
بهار که ناگهان شستش خبردار شده بود امکان دارد مسئلۀ خواستگاری در میان باشد، با رنگ و روی پریده و کمی ترسیده گفت:«پسر عمو مازیار؟ چه ارتباطی با من داره، نکنه...»
_بله دخترم، درست حدس زدی... عمو نادر تو رو برای مازیار از من خواستگاری کرده!
بهار که گویی با پتک به سرش کوبیده بودند، هاج و واج به پدرش نگاه کرد؛ اما کلامی بر زبان نیاورد. در این لحظه، نسترن خانم که از این خبر یکه خورده بود، رو به آقای نادری گفت:«تقی، چرا این موضوع رو تا حالا به من نگفتی؟! تو که همیشه همۀ حرفهاتو به من می زدی!»
_عزیزم، راستش، هی دو دو تا می کردم که به تو بگم یا نه، از طرفی می دونم تو از فریده خوشت نمی آد، البته حق هم داری، با فیس و افاده ای که فریده خانم داره و خودخواهی مستانه، نباید هم از اونها خوشت بیاد، از طرفی برادرم که می دونی همۀ قوم و خویشها براش خیلی احترام قائلن، بر خلاف همیشه که به همه دستور می ده، چون خیال می کنه آدم پولدار اختیار همه چیز و همه کس رو داره، این بار از من خواهش کرد این قضیه رو یه جوری سر هم کنم تا اگر موافقت تو و بهار جلب شد، رسماً بیان خواستگاری. اون شبی هم که اومدن اینجا، می خواستن موضوع رو مطرح کنن؛ اما نمی دونم چرا چیزی نگفتن، البته داداشم، وقت رفتن از من خواست در این مورد حتماً اقدام کنم.
_من دیدم اون شب مادر و دختر، هی به بهار نگاه می کردن و با چشم حرفهایی به هم می زدن، نگو قضیه این بوده.
بهار که دریافته بود مادرش دربارۀ موضوع شهریار هنوز به پدرش حرفی نزده است، با دلخوری به مادرش نگاه کرد و سپس از پدرش پرسید:«خب، جواب شما چی بود؟»
_من هنوز جوابی ندادم. گفتم که... تردید دارم. اولاً از ازدواج فامیلی چندان خوشم نمی آد؛ چون غیر از حرف و حدیثی که توش در می آد، مسئلۀ ناقص شدن بچه ها هم هست. گذشته از اینها، برای من هم کنار اومدن با اخلاق فریده خانم مشکله، چه برسه به بهار که اگه عروسش بشه، بایستی عمری تحملش کنه.
بهار که احساس کرد خطر کمی رفع شده است، نفسی از سَرِ آسودگی کشید و پرسید:«خب، پس جواب شما معلومه دیگه»
_با همۀ این احوال جواب من بستگی به جواب مستقیم و صریح شما داره؛ تو و مامانت.البته این رو هم در نظر داشته باشین که من با برادر بزرگم رو در واسی دارم و دادن جواب منفی به اون برام خیلی سخته و ممکنه حتی روابط ما به هم بخوره و قطع بشه.
_به نظر تو قطع روابط، که شاید هم پیش نیاد، بهتره یا اینکه دخترمون یه عمر جنگ اعصاب داشته باشه؟
_شاید مازیار شوهر خوبی برای بهار بشه و اجازه نده که مادرش توی زندگیش دخالت کنه.
_من که بعید می دونم. میوه پای درختش می ریزه. خودت خوب می دونی که برادرت آدم مستبدیه و زن و بچه ش از دستش عذاب می کشن، برای همین هم سعی می کنن تلافی کارهای برادرت رو سر بقیۀ آدم ها در بیارن... بنابراین مازیار هم نمی تونه شوهر خوبی برای بهار باشه. غیر از این...
نسترن خانم ساکت شد. تپش قلب بهار شدت یافت. حدس زد که مادرش قصد دارد موضوع او و شهریار را به پدرش بگوید.
سکوت نسترن خانم، آقای نادری را کنجکاو کرد:«غیر از این، چی؟»
نسترن خانم بدون حاشیه رفتن گفت:«بهار یه نفر دیگه رو دوست داره!»
_یه نفر دیگه رو دوست داره؟! قضیه چیه؟
نسترن خانم ساکت ماند که این امر بر سردرگمی آقای نادری افزود.او که به بهار و لحظه ای بعد به نسترن نگاه می کرد، وقتی که نسترن را ساکت دید، از بهار پرسید:«بهار جون، قضیه چیه؟ خجالت نکش بابا، هر چی هست بگو!»
بهار خواست لب بگشاید؛ اما شرم باز هم مانع شد. سر به زیر انداخت و زیر چشمی به نسترن نگریست و با نگاهش از مادر خواست موضوع را مطرح کند. نسترن که دید بهار از پدرش خجالت می کشد، همۀ آنچه را از بهار شنیده بود برای آقای نادری بازگو کرد.
_خب، بهار جون چرا خودت قبلاً، یعنی قبل از مهمونی اون شب، موضوع رو به من نگفتی که جواب عموتو همون شب بدم و خلاص!
بهار که گونه هایش گل انداخته بود، با سری پایین افتاده و آهسته گفت:«خب باباجون، روم نمی شد.»
_ولی عزیزم ما که با هم این حرفهارو نداشتیم. از بچگی با هم ندار بودیم و همۀ حرفامونو به همدیگه می زدیم. به هر حال مسئله ای نیست، حالا که دلت جای دیگه س،باشه جواب عموت با خودم؛ هر چند خیلی سخته و نادرخان حسابی ترش می کنه.
بهار که تصور نمی کرد همه چیز به همین راحتی انجام پذیرد، در حالی که از شدت شرمش کمی کاسته و رویش بازتر شده بود، از آقای نادری پرسید:«پس، نظرتون در مورد ازدواج من مثبته؟»
_عزیزم، به قول معروف، نمی خوام که تو رو ترشی بندازم! تو دختری و آخرش باید یه روز ازدواج کنی؛ اما دربارۀ عشق و ازدواج قبلاً هم با هم بحث کردیم و تو می دونی که نظر من و مامانت در این باره چیه، گذشته از اینها، ما دربارۀ اون جوونی که دوستش داری و می خوای باهاش ازدواج کنی، چیزی نمی دونیم. نه دربارۀ خودش و نه خونواده ش.
_خب می شه ترتیبی داد که بیشتر آشنا بشید.اگه شما اجازه بدین، من دعوتش می کنم بیاد اینجا با هم حرف بزنیم و شما هر چی می خواین ازش بپرسین، یا درباره ش تحقیق کنین.
_باید ببینم نظر مادرت چیه... خب خانم، شما چی می گین؟
_من می گم، شما اول با برادرتون حرف بزنین و وضع اونو روشن کنین، بعد دربارۀ قضیه تصمیم می گیریم.البته، می دونین که در مورد موضوع بهار نبایستی چیزی بگین، چون پای رقابت می آد وسط و داداشتون می افته سر دندۀ لج که در این صورت کارها خیلی خراب می شه.
_باشه، پس فعلاً همه چیز مسکوت می مونه تا ببینیم در روی چه پاشنه ای می چرخه!
بهار که نامشخص بودن وضع کلافه اش کرده بود و از سویی می دانست عمویش آدم مستبد و خودخواهی است که به این سادگیها از تصمیم خود منصرف نمی شود، حال و روز خوشی نداشت.شهریار هم متوجه این قضیه شده بود و چون می دانست گفتن موضوع بحثی که با مادرش داشت او را بیشتر ناراحت می کند، در این باره حرفی نزد و در دیدارهایشان که بعد از تعطیل شدن مدرسۀ بهار و در راه خانه شان انجام می گرفت، بیشتر راجع به آینده و کارهایی که دوست داشتند انجام دهند صحبت می کردند. البته پدر شهریار، آقای مرادی، پس از شنیدن موضوع خیلی خوشحال شده و از این امر استقبال کرده بود؛ اما محبوبه خانم هنوز میل نداشت رضایت کامل خود را ابراز کند.
قضیه یک هفته مسکوت ماند؛ اما سومین روز هفتۀ دوم بود که بهار متوجه شد پدرش خیلی گرفته و ناراحت است و حدس زد موضوع چیست. شب، سر میز شام بود که دیگر نتوانست تحمل کند و از پدرش پرسید:«بابا، چیزی شده؟ خیلی ناراحت به نظر می آین.»
آقای نادری با همان حالت، بدون تغییر حالت چهره گفت:«چیزی نیست، یک کم خسته م.»
_می بخشین بابا جون؛ولی گمان نمی کنم مال خستگی باشه... راستشو بگین، موضوع عمو ایناس؟
آقای نادری لحظاتی ساکت ماند.از خوردن غذا دست کشید و متفکر بر جا نشست. پس از دقایقی نسترن رو به بهار گفت:«آره دخترم، عموت وقتی دیده بابات مخالف ازدواج تو با مازیاره، بهش خیلی برخورده و کلی به بابات توپیده و گفته حالا که این طوره، اصلاً نمی ذاره بهار با هیچ کس دیگه ازدواج کنه!»
_می بخشید؛ ولی عمو جون حق ندارن دربارۀ زندگی من تصمیم بگیرن. خب، من پسر عموم رو دوست ندارم و این خیلی طبیعیه... خیلی آدم ها از خیلی ها خوششون نمی آد، مگه جُرمه؟
آقای نادری که هنوز متفکر می نمود، خطاب به بهار گفت:«تو خودتو ناراحت نکن دخترم، من قضیه رو یه جوری حلش می کنم. تو راست می گی، برادر من، چون پولداره، خیال می کنه همه بندۀ زر خریدشن و هر چی گفت باید بی برو برگرد گوش بدن. قبلاً هم گفتم که، من هم از مازیار خوشم نمی آد. بچۀ لوس و خودخواهیه که به ضرب پول برادرم مدرک تحصیلی گرفته و هی مهندس، مهندس به ناف خودش می بنده، در صورتی که اندازۀ خر نمی فهمه. دخترم، یه مدت به من مهلت بده تا این قضیه رو سر و سامون بدم، بعد نظرمو دربارۀ شهریار خان شما اعلام می کنم.باشه؟»
بهار که با شنیدن حرفهای پدر مجاب شده بود، به نشانۀ تأیید سر تکان داد و به خوردن شام مشغول شد؛ اما در دلش غوغایی برپا بود و خدا خدا می کرد این ماجرا بدون دردسر به پایان برسد تا مانعی بر سر راه ازدواج او و شهریار وجود نداشته باشد.

محبوبه خانم از روزی که شهریار موضوع بهار را مطرح کرده بود، همواره با نیش و کنایه حرف می زد و با شهریار سرسنگین بود. این موضوع تعجب آقای مرادی را برانگیخته بود، چون از ماجرا خبر نداشت. نه محبوبه به او حرفی زده بود، نه شهریار.اواخر آبان ماه بود و روز جمعه ای ابری که نم نم باران می بارید، آقای مرادی که آن روز احساس نشاط خاصی داشت، از محبوبه و شهریار خواست که حاضر شوند تا سه نفری به پارک جمشیدیه بروند. محبوبه که چهره اش نشان می داد حال خوشی ندارد، مخالفت کرد:«من امروز حال بیرون رفتن ندارم، خودتون دو تایی برین.»
شهریار که بدش نمی آمد از آن هوای عالی استفاده کند، گفت:«بابا، با پیشنهادت کاملاً موافقم.اگه صبر کنی، نیم ساعت با کامپیوتر کار دارم،بعدش با هم می ریم. این مامان همیشه ساز مخالف می زنه!»
محبوبه خانم که کمی حسودیش شده بود، با لحنی نیشدار گفت:«خب معلومه دیگه، آدمی که حواسشو پرت کرده باشن، مادر می خواد چه کار؟ برو با اونایی بگرد که ساز موافق می زنن!»
آقای مرادی که این حرف گوشش را تیز کرده بود، رو به محبوبه خانم گفت:«نفهمیدم، این موضوع ساز مخالف و موافق چیه؟ کی واسۀ کی ساز می زنه؟»
_من چه می دونم، از آقا پسرت بپرس!
_شهریار، مامانت چی می گه؟ اصلاً شما چرا یه مدتیه مرموز حرف می زنین؟ خبری شده که من ازش بی خبرم؟
وقتی شهریار و محبوبه خانم ساکت ماندند، آقای مرادی به ظاهر عصبانی شد و با صدای بلند گفت:«آخه بابا منم آدمم! به منم بگین توی این خونه چه خبره؟»
شهریار به محبوبه خانم نگاه کرد،سپس رو به پدرش گفت:«یعنی مامان به شما نگفته که من می خوام...»
محبوبه کلام او را قطع کرد:«تو هنوز چیزی نمی
خوای... یعنی، تا من اجازه ندادم، چیزی نمی خوای!»
آقای مرادی هاج و واج به شهریار و سپس به محبوبه نگاه کرد. شهریار نگاهی غضبناک به مادرش انداخت و گفت:«بابا، وقتی رفتیم بیرون، برات تعریف می کنم.»
محبوبه خانم که معلوم بود حسابی تو لب شده است، گفت:«خب آقا پسر، اگه قرار بود ایشون بدونه که خودم بهش گفته بودم!»
_مادر چه لزومی داره بابا از این موضوع بی اطلاع باشه. به هر حال، یه طرف قضیه ایشون هستن و به اندازۀ شما حق دارن که بدونن و اظهار نظر کنن.
_باشه، بفرمایین... هر کاری دوست دارین بکنین، از این لحظه به بعد بنده هیچ دخالتی در کار حضرت عالی نمی کنم، جناب آقای مهندس!
_باز هم که به حربۀ زنانه متوسل شدین مامان خانم... آخه نمی دونم این دختر که هنوز نه اونو دیدین و نه شناختین، چه هیزم تری به شما فروخته که هنوز هیچی نشده عَلَم مخالفت براش بلند کردین!
آقای مرادی که تازه فهمیده بود قضیه از چه قرار است، با شیطنت گفت:«به به! مادر شوهرگری از همین حالا! غلط نکنم پای عروسی و این جور چیزا وسطه، مگه نه شهریار جان!؟»
شهریار در حالی که به طبقۀ بالا می رفت تا به کار خود برسد، در راه پله ها گفت:«بابا، تو راه برات تعریف می کنم. فعلاً برم به کارم برسم. نیم ساعت دیگه حاضر باش!»
شهریار هنوز به طبقۀ بالا نرسیده بود که صدای زنگ آیفون را شنید و پس از آن صدای مادرش را که گوشی را برداشته بود و با لحنی بسیار مهربان گفت:«بفرما تو عزیزم!» شهریار می دانست که مادرش تنها با یک نفر است که آن گونه حرف می زند؛ یعنی شیما.
شهریار پس از نیم ساعت لباس پوشید و به طبقۀ پایین آمد و پدرش را دید که حاضر و
آماده در اتاق نشیمن بر روی کاناپه نشسته است.«بابا، من حاضرم، بریم.»
در همین لحظه صدای مادرش را شنید که از اتاق خودش فریاد زد:«کجا! صبر کنین، من و شیما هم می آییم!»
شهریار نگاهی به آقای مرادی انداخت که با چهره ای دمغ به تماشای تلویزیون مشغول بود. شهریار به او رو کرد:«بابا، مگه مامان نمی خواست خونه بمونه؟ حالا حتماً این دختره رو هم دنبالش راه می اندازه... اَه که چقدر از این آدم بدم می آد!»
در همین لحظه محبوبه خانم و شیما، آرایش کرده و خیلی آلامد به اتاق نشیمن آمدند. شیما، طبق معمول، آرایشی غیلظ داشت و لباسی جلف پوشیده بود که شهریار را بسیار برافروخته کرد. او در حال برگشتن به طبقۀ بالا بود که آقای مرادی به دنبالش رفت و گفت:«شهریار جان، به خاطر من بیا... جون بابا! وگرنه باید تا شب با مامانت اره بدم و تیشه بگیرم!»
شهریار به ناچار برگشت، به حیاط رفت، خودروی پدرش را که یک پژوی جدید بود روشن کرد و طبق معمول پشت فرمان نشست و پس از سوار شدن آقای مرادی، محبوبه خانم و شیما به راه افتاد. شهریار که از حضور شیما، آن هم با آن سر و وضع بی اندازه دلخور بود، به این می اندیشید که وقتی در پارک به اتفاق هم قدم بزنند، مردم چه نگاه هایی که به شیما خواهند کرد و چه حرفها که خواهند زد؛ حرفهایی که او اصلاً میل نداشت حتی یک کلمه اش را بشنود، چون او را عصبی می کرد.
وقتی به پارک رسیدند باران بند آمده و هوا پر بود از اکسیژن خالص. پارک هنوز شلوغ نشده بود، بنابراین قدم زنان به سمت بالا
رفتند. شهریار همراه آقای مرادی بود و محبوبه خانم با شیما راه می آمدند، چیزهایی درگوشی به یکدیگر می گفتند و می خندیدند.
آقای مرادی که دید میان آنان و محبوبه و شیما چند قدمی فاصله افتاده است، آهسته در گوش شهریار گفت:«ایشالله که مبارکه، می خوای زن بگیری؟»
_راستش بابا، این مامان یه جوری رفتار می کنه که آدم از غلط کردنش پشیمون می شه... هنوز هیچی نشده و به اصطلاح نه به داره، نه به باره، پاشو کرده توی یه کفش که این دختره به درد تو نمی خوره! آخه عزیز من اول طرفو ببین، بعد بگو نه.
_از هم کلاس هاته؟
_نه... دختر همسایۀ رو به رویی.
_اون طرف خیابونی؟
_بله.
_آقای شاکری، اون خونه آجر سه سانتیه؟
_نه.
_آقای صباحی، اون خونه دو طبقه سنگ سفیده؟
_نه باباجون، دختر آقای نادری، همون که درست رو به روی خونۀ ماست.
_به به! چه انتخابی! بارک الله پسرم... من یکی دو بار دیدمش. چه دختری... خانوم! موقر!... پدرشم مرد خیلی با فرهنگ و تحصیل کرده ایه.... شنیده م دبیر بازنشسته س و توی کلاسهای کنکور درس می ده. اکبر آقا سوپری از خودش و خانمش خیلی تعریف می کرد. خب حرفی چیزی هم زدین؟
_مگه این مامان امون می ده! وقتی بهش گفتم من اون دختر رو دوست دارم و قرار گذاشتم ازدواج کنیم، کم مونده بود کلۀ منو بکّنه! نمی دونم چرا با این دختر این قدر لجه!
_با اون دختر لج نیست، موضوع اینه که ...
_ببینم، شما دو تا دارین چی در گوش همدیگه پچ پچ می کنین؟ گفته باشم اگه بخواین خودتون ببرین و خودتون هم بدوزین، من یکی یک قدمم ور نمی دارم.خودتون می دونین و خودتون.
شیما که با شیطنت به شهریار نگاه می کرد، غش غش خندید و گفت:«مبارکه شهریار خان! مبارکه! شنیده م با دختر مدرسه ای ها می پری!»
شهریار که هیچ وقت شیما را جدی نگرفته بود و حتی جواب دادن به او را در شأن خود نمی دید، از این متلک او کفری شد و با نگاهی آکنده از خشم گفت:«این فضولیها به شما نیومده!»
اما شیما که دختری بی عار بود، بدون اینکه این حرف به او بر بخورد، با خنده ای ممتد گفت:«اما گمون نکنم بتونه لقمۀ به این بزرگی رو قورت بده! حتماً تو گلوش گیر می کنه!»
شهریار پوزخندی زد و گفت:«همه که مثل شما نیستن چند تا لقمۀ بزرگو یهو با هم قورت بدن و عین خیالشون هم نباشه!»
محبوبه خانم که از این حرف شهریار ناراحت شده بود، چهره در هم کشید:«قرار نیست با شیما بد حرف بزنی ها! حد خودتو رعایت کن!»
_مگه اون می کنه؟ اصلاً چه حقی داره به کار من دخالت کنه.شما پر روش کردین، وگرنه جرأت نمی کرد حرفهای بزرگ تر از دهنش بزنه!
آقای مرادی که دید بحث دارد بالا می گیرد، دست شهریار را گرفت و او را با خود برد.آنان با سرعت بیشتری بالا رفتند تا به کنار استخر بزرگ رسیدند و بالای صخرۀ قرار گرفته در ضلع شمالی استخر نشستند. محبوبه خانم و شیما بر روی یکی از نیمکتهای کنار استخر نشستند و گرم صحبت شدند.


3
اواخر آذر ماه نخستین برف پیش از زمستان چادری سپید بر همه جا گسترده و ناپاکیها و آلودگیها را در زیر سفیدی خود پنهان کرد. بهار که همچنان در انتظار شنیدن پاسخ پدر به سر می برد، اسیر دست غم، حتی در ملاقاتهایش با شهریار نیز دل و دماغ درست و حسابی نداشت و ترس از ناکام شدن بر همۀ وجودش چنگ انداخته بود و روحش را می خراشید. شهریار از مخالفتهای مادرش حرفی نمی زد و تنها انتظار روزی را می کشید که بهار رضایت پدر و مادرش را برای خواستگاری اعلام کند.
بعد از ظهر یکی از روزها که آقای نادری کلاس نداشت و در خانه به سر می برد، پس از آمدن بهار از مدرسه، از او خواست بعد از کمی استراحت و رسیدگی به درسهایش، شب به اتاق نشیمن بیاید تا دربارۀ موضوع عمو و مازیار با هم گفت و گو کنند.
بهار که می ترسید خبری ناگوار بشنود، بی حال و بی رمق با اتاق خود رفت. بر روی تخت افتاد و غرق در تفکر شد، در حالی که دو قطره اشک از گوشه های چشمانش جاری بود. می اندیشید اگر عمویش لجاجت به خرج دهد و برای ارضای غرور خودش هم شده است از حرفش برنگردد و پدرش، با همۀ آزاداندیشی و اعتقاد به آزادی فردی و حق انتخاب، نتواند در برابر برادرش مقاومت کند، او چه کار می تواند انجام دهد؟ درست است که او به شهریار بی اندازه علاقه داشت؛ اما او را طوری تربیت کرده بودند که به خود اجازه نمی داد بر خلاف میل پدر و مادرش اقدامی کند و یا تصمیمی بگیرد. اگر چه او آزاد بود راه زندگی خود را انتخاب کند، ترجیح می داد در همه حال رضایت مادر و پدرش را به دست آورد و کاری نکند که سبب رنجش آنان شود. این احساس دو طرفه بود و آقای نادری و نسترن خانم نیز به اصل دموکراسی معتقد بودند و هیچ تمایلی به تحمیل عقایدشان نداشتند و همواره می خواستند که بهار با رضا و رغبت خواسته های آنان را بپذیرد و پذیرش او جنبۀ تعبدی نداشته باشد.
بهار پس از نیم ساعتی استراحت، چون بر اثر مشغلۀ فکری نتوانسته بود درس آن روز را مرور کند، به ناچار لباس خانه را پوشید و به اتاق نشیمن آمد.آقای نادری مشغول مطالعۀ کتابی بود که با دیدن بهار آن را بر روی میز عسلی کنار دستش گذاشت، عینکش را برداشت و نسترن خانم را که در آشپزخانه مشغول تهیۀ شام شب بود،صدا زد.
_اومدم... تا شما شروع کنین، من رسیده م.
بهار، با چهره ای که از آن غم می بارید، روبه روی پدر بر روی مبلی نشست و نومیدانه چشم به او دوخت.
_بابا جون این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ مگه کشتیهات غرق شده؟هنوز خبر بدی بهت ندادم که این قدر درهم رفتی. از کجا می دونی چی می خوام بگم، شاید خبر خوش باشه.
نور امیدی به دل بهار تابید و چهره اش کمی از هم باز شد.«می بخشین پدر، دست خودم نیست، دلم شور می زنه که نکنه خدای نکرده...»
_اصلاً دلت شور نزنه. من و مامانت از دار دنیا تو یه دخترو داریم و همۀ آرزوی ما سعادت و خوشبختی توست. من، تا جایی که قدرت داشته باشم، به هیچ کس اجازه نمی دم حق شاد بودن و سعادتمند شدن رو از تو بگیره. به قول برتراند راسل، خوشبختی انسان بر اثر آمیزش با افرادی که همفکر و هم سلیقه اند بیشتر می شود. من ترجیح می دم با خیلی از دشواریها روبه رو بشم؛ ولی تو خوشبخت بشی...
در این هنگام نسترن خانم هم از آشپزخانه آمد و به جمع آنان پیوست و برای آنکه رشتۀ کلام آقای نادری را قطع نکند، بدون گفتن کلامی بر روی یکی از مبلها نشست و به آقای نادری چشم دوخت.
_بازهم از برتراند راسل باید بگم، ترس از افکار دیگران، مانند اقسام دیگر ترسها، شاق و ظالمانه و مانع رشد و ترقی است. من از اینکه برادرم و خونواده ش فکرهایی غیر منطقی در مورد من بکنن هیچ ترسی ندارم. من با عموت حرف زدم. اونا، یعنی بیشتر عمو نادر، دوست داره تو عروسش بشیم من دو سه ماهی می شه که دارم با اون کلنجار می رم که از خر شیطون پایین بیاد و از تو دست بکشه.اما اون پاشو توی یه کفش کرده که الله و بالله بهار رو باید بدی به مازیار من. خیلی سعی کردم قانعش کنم؛ اما نشد. بهش گفتم یه پسری که ما هم خوب می شناسیمش و تحصیل کرده و او خونواده ای محترمه و بهار رو هم بی اندازه دوست داره و بهار هم بهش خیلی علاقه منده، طالب ازدواج با بهاره و ما هم قصد داریم بهار رو به اون بدیم. به هر حال دردسرت ندم، از من نه و از اون آره. ولی من باز هم می گم که حرف آخر رو تو می زنی. درسته خانم؟
_کاملاً صحیحه.رضایت بهار، رضایت ماست و اگه اون شاد باشه، ما هم شادیم.
بهار که لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بسته بود، با شرم سر به زیر انداخت. آقای نادری پس از لحظاتی سکوت گفت:«اما بهار جون، لازمه که ما دربارۀ این جناب شهریار خان شما بیشتر بدونیم؛ چون نگرانیم و گمان می کنم به ما حق بدی.»
_بله... شما کاملاً حق دارین نگران باشین.من هر اندازه از شهریار تعریف کنم ،تا خودتون با اون و طرز فکر و شخصیتش آشنا نشین، خیالتون راحت نمی شه. اینو می دونم که شما ترجیح می دین من برم دانشگاه، بعد ازدواج کنم؛ اما مطمئن باشین وقتی با شهریار زندگی مشترک تشکیل بدم فرصت درس خوندن و دانشگاه رفتن هم پیدا می کنم. من عقیده دارم تعداد آدم هایی که نیمۀ گمشده شون رو پیدا می کنن خیلی کمه و من جزو اون معدود آدم ها هستم.اگه شما و مامان رضایت داشته باشین، من از شهریار دعوت می کنم بیاد اینجا تا شما با اون بیشتر آشنا بشین و اگه مسئله ای نبود، بهش اجازه بدین با خونواده ش بیاد خواستگاری.
آقای نادری به نسترن خانم نگاه کرد.«نظر شما چیه خانم؟»
_هر طور شما صلاح بدونین.
_بهار جون، می تونی به شهریار خان بگی هفتۀ آینده یه روز که براش امکان داره، بیاد اینجا تا باهاش بیشتر آشنا بشیم.
بهار که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، با شادی از جا جهید، بر گونۀ پدر و مادرش بوسه زد و با صدایی که از هیجان می لرزید، گفت:«بابا، مامان، از شما ممنونم و به شما افتخار می کنم!»

وقتی بهار موضوع را با شهریار در میان گذاشت، فریاد شادمانی شهریار در فضای ساکت پارک که به علت سرما و بارش برف کسی در آن دیده نمی شد، طنین انداخت و کلاغهای نشسته بر شاخه ها را ترساند، به طوری که غارغار کنان به هوا برخاستند.
_یواش تر! صدات تا آسمون رفت... بیچاره کلاغها ترسیدن!
_بهار جون نمی دونی چقدر خوشحالم! امروز بهترینش روز عمرمه، البته غیر از اولین روزی که با تو آشنا شدم. دلم می خواد برقصم... دلم می خواد راه بیفتم و هر کسی رو سر راه ببینم ماچ کنم! خدایا شکرت! بهار، من کم کم داشتم ناامید می شدم.مادرم می گفت مطمئنه که پدر و مادرت جواب رد می دن؛ ولی حالا... حالا می تونم بهش بگم که چه اشتباهی کرده و هنوز تو رو نشناخته.
_خب حالا...یه کم آروم بگیر ببینم چه کار باید بکنیم. تو کی برات مقدوره بیای خونۀ ما که با پدر و مادرم صحبت کنی؟
_همین حالا! اصلاً می دونی چیه؟ بیا همین الان بریم خونه تون.
_الان که بابام خونه نیست.
_باشه، پشت در خونه تون اون قدر می شینم تا بیاد!
_لوس نشو! امروز یکشنبه س. بابا روز سه شنبه کلاس نداره، تو هم می تونی سه شنبه بیای؟
_بله،بله،بله،بله!ساعت چند بیام؟
_بذار با بابا حرف بزنم، بهت زنگ می زنم.فعلاً بریم.

قرار شد بعد از ظهر سه شنبه، ساعت شش بعد از ظهر شهریار به خانۀ آقای نادری برود. شهریار آن روز صبح نفهمید سه ساعت کلاس صبح خود را چگونه پشت سر گذاشت و با آخرین سرعت به خانه برگشت. از شادی روی پا بند نبود وبه جای راه رفتن، می جهید. محبوبه خانم که اطمینان داشت نشاط بی اندازۀ شهریار به بهار مربوط می شود، سعی می کرد با پرسشهایی ته و توی قضیه را در آورد؛ ولی شهریار چیزی بروز نمی داد. ساعت چهار بعد از ظهر بود که زنگ در خانه شان به صدا در آمد و دقایقی بعد سر و کلۀ شیما پیدا شد. شهریار کمی دمغ شد؛ ولی سعی کرد نشاط خود را حفظ کند تا برای دیدار با آقای نادری و مادر بهار، سرحال و آماده باشد. به حمام رفت، اصلاح کردو بهترین کت و شلواری را که داشت پوشید و کراواتی زیبا زد. ساعت پنج و نیم قصد بیرون رفتن از خانه را داشت تا دسته گلی تهیه کند و راهی خانۀ دلدار شود که محبوبه خانم جلوش را گرفت؛«کجا؟شیک و پیک کردی که از کی دلبری کنی؟»
_از خودم!
_خیال می کنی بنده خیلی احمق تشریف دارم؟! می دونم که حتماً می خوای بری سراغ دختره. ولی چرا این قدر رسمی؟ نکنه داری می ری خواستگاری؟
_مطمئن باش که خواستگاری نمی رم، چون برای این کار رسم و رسومی هست و اون هم حضور مادر و پدر داماده. الان با اجازه تون یه کار دیگه درام که از حضورتون مرخص می شم.
_من و شیما می خواستیم بریم یه کم خرید، اگه تو ما رو با ماشین بابات می رسوندی بد نبود.
_اگه کار نداشتم، مخلص شما یکی هم بودم.فقط شما یکی.
_نمی دونم این شیما چه هیزم تری به تو فروخته که باهاش این قدر مخالفی؟! دختر به این نازنینی!

_واقعاً که نازنینه!! بنده فعلاً وقت ندارم دربارۀ نازنین بودن این خانم بحث کنم. خدانگهدار.
_هنوز هیچی نشده ما رو می فروشی به غریبه ها!؟
شهریار که می خواست برای گفت و گو با آقای نادری و بهار کاملاً سرحال باشد، به نگاهی پر معنا به مادرش بسنده کرد و از خانه بیرون رفت. اما فکری ذهنش را کاملاً به خود مشغول داشته بود: اگه مامان بخواد به همین رفتارش ادامه بده، بی شک بهار رو از خودش می رنجونه و خدا می دونه زندگی ما چه شکلی پیدا می کنه.
دسته گل بزرگ و بسیار زیبای رزهای سفید که شهریار در دست داشت و پس از ورود به خانۀ آقای نادری بهار آن را از دستش گرفت، مورد پسند نسترن خانم، آقای نادری و بهار قرار گرفت و آغازی بود بسیار خوشایند.
_سلام سرکار خانم نادری، جناب نادری، بهار خانم. از اینکه بنده رو پذیرفتین بی اندازه خوشحال و سپاسگزارم.
آقای نادری، در حالی که برای دست دادن با شهریار و روبوسی با او نزدیک می شد، با تبسمی که نشان دهندۀ رضایت خاطر او بود، گفت:«سلام جناب آقای مرادی.خیلی خوش اومدین.از آشنایی با شما بسیار خوشوقتیم و ممنون از گلهای قشنگتون که سفیدش علامت صلح و دوستی و عشق پاکه!»
نسترن خانم هم با شهریار سلام و علیک گرمی کرد و به او خوشامد گفت. بهار که در حضور پدرش از نگاه کردن زیاد به شهریار پرهیز می کرد، در دل او را ستود. تا آن لحظه شهریار را با آن سر و وضع و لباس رسمی ندیده بود. شهریار با کت و شلوار و کراوات خیلی خوش تیپ به نظر می رسید و توجه نسترن خانم و آقای نادری را جلب کرد.
بهار گلها را در گلدان کریستالی گذاشت و بر روی میز وسط اتاق پذیرایی قرار داد و در حالی که شهریار و آقای نادری بر روی مبلهایی که رو به روی هم بود می نشستند، بهار به آشپزخانه رفت تا در تهیۀ چای و آوردن میوه به مادرش کمک کند.
در آشپزخانه بهار از مادرش پرسید:«مامان، نظرتون دربارۀ شهریار چیه؟»
_عزیزم ظاهرش موقره و معقوله؛ ولی تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. باید دید طرز فکرش چیه.
_مطمئنم از اون هم خوشتون می آد.
آن دو، در حالی که بهار سینی چای را در دست داشت و نسترن خانم ظرف بلوری پر از پرتقال و نارنگی و سیب و انگور، وارد اتاق پذیرایی شدند. نسترن خانم میوه را بر روی میز گذاشت و بر روی مبلی نشست و بهار، پس از تعارف چای، سینی را بر روی میزی عسلی گذاشت و بر روی مبلی دیگر در کنار مادرش نشست.
آقای نادری و شهریار که پس از وارد شدن نسترن خانم و بهار حرف خود را قطع کرده بودند، دوباره رو به یکدیگر کردند و آقای نادری گفت:«شهریار جان، دربارۀ این مشکل بعداً صحبت می کنیم. فعلاً بپردازیم به موضوعهای مهم تر.»
نسترن خان با نگاهی پرسشگر به آقای نادری چشم دوخت و گفت:«ناصر خان، هنوز چند دقیقه نگذشته ایشون شدن شهریار جان و دراین مشکلی رو حل می کنین؟ اون مشکل چیه؟»
_چیزی نیست خانم، نگران نباش. من داشتم از شهریار جان سوءاستفاده می کردم. یه مشکلی در کار با رایانه داشتم، گفتم تا استاد اینجاست، مسئله پرسی کنم.
شهریار که شرمنده می نمود، گفت:«اختیار دارین جناب نادری، بنده کوچک تر از اون هستم که به شما چیزی یاد بدم. بنده هنوز خودم ابجدخوان هستم باید سالهای سال شاگردی حضرت عالی رو بکنم.»
_ببین شهریار جان تعارف نداریم... شما رشته ت کامپیوتره، بنده ادبیات. من مشکلم رو در کامپیوتر از شما می پرسم و شما هم اگر، گفتم اگر، سوءالی در ادبیات داشتی، ممکنه، باز هم می گم، ممکنه بنده بتونم پاسخگو باشم. پس یه جور بده بستونه، بی تعارف. خب،بگذریم. غرض از مزاحمت و تصدیع اوقات جنابعالی آشنایی بیشتر ما با شما و شما با ما بود. گمان می کنم بهار همۀ چیزها رو دربارۀ ما گفته باشه، با این حال بنده خودم رو معرفی می کنم. ناصر نادری هستم، دبیر بازنشستۀ ادبیات که در حال حاضر توی کلاسهای تقویتی و کنکور تدریس می کنم و کارم رو خیلی دوست دارم و تا وقتی زنده باشم و ازم بر بیاد به تدریس ادامه می دم.
وضع مالیم مثل همۀ کساییه که با فرهنگ و هنر سر و کار دارن و شکر خدا بد نیست و خودم راضی ام و می دونم همسر خوبم، نسترن خانم عزیز که عاشقانه با هم ازدواج کردیم هم رضایت داره. بهار رو نمی دونم، البته به طور قطع و یقین نمی دونم.
_پدر حون من هیچ وقت از وضعی که داریم شکایت نکردم و شما و مامان همیشه باعث افتخارم بودین و هستین.
در این لحظه شهریار که با دقت به حرفهای آقای نادری و نسترن خانم و بهار گوش می داد، با لبخندی حاکی از رضایت خاطر گفت:«از آشنایی تون خوشوقتم، من هم شهریار مرادی هستم. سال آخر رشتۀ کارشناسی کامپیوتر که فعلاً با پدرم آقای تقی مرادی و مادرم، محبوبه خانم در خونۀ پدریم که اون طرف همین خیابونه، زندگی می کنم.پدرم کارمند عالی رتبۀ وزارت داراببه که به بازنشسته شدنشون چیزی نمونده.»
با پایان گرفتن حرفهای شهریار همگی خندیدند و آقای نادری گفت:«عجب مصاحبۀ استخدامی جالبی بود!»
با گذشت دقایق، جوّ دوستانه تر می شد و پس از دو ساعت طرز حرف زدنها کاملاً خودمانی شده بود و این امر بیش از همه بهار را خوشحال می کرد. سر میز شام، شهریار با دیدن خورشت قیمه ای که نسترن خانم پخته بود، با خوشحالی گفت:«آخ جان، قیمه! من عاشق قیمه هستم. از ظاهرش هم پیداست که خیلی خوشمزه س!»
پس از صرف شام و یک ساعت گفت و شنودی بسیار دوستانه، شهریار اجازۀ مرخصی خواست و در ضمن از آقای نادری و نسترن خانم اجازه گرفت که برای تماس با بهار به خانه شان تلفن بزند. در گفت و گوی انجام شده قرار گذاشتند که شهریار، پس از جلب موافقت پدر و مادرش، تاریخی را برای خواستگاری معین کند، به این شرط که در صورت به توافق رسیدن، همۀ کارها پس از پایان امتحانات بهار و خود شهریار موکول شود.

شهریار ماتم گرفته بود، چون می بایستی باز هم با مادرش جر و بحث کند تا او راضی شود به خواستگاری بیاید. شهریار موضوع را با پدرش در میان گذاشت که او، با خوشحالی بسیار، آمادگی خود را اعلام کرد. اما محبوبه خانم بهانه های مختلف آورد و سرانجام نیز گفت در صورتی به خواستگاری خواهد آمد که شیما هم همراهشان بیاید و دلیلش هم این بود که شیما به جای خواهری که شهریار ندارد، باید در آن مراسم باشد. شهریار از این شرط مادرش به قدری ناراحت و خشمگین شد که گفت:«اگه شده تنهایی و یا با باب می رم؛ اما هیچ وقت اجازه نمی دم این دخترۀ جلف پاشو بذاره خونۀ بهار. اون که عضو خونوادۀ ما نیست!»
جر و بحث یک هفته ادامه داشت. محبوبه خانم گاهی نرم می شد و گاه همان موضع سرسختانۀ پیشین را اتخاذ می کرد. در این میان آقای مرادی بخت برگشته که ناراحتی قلبی گاهی زنگ خطری را برایش به صدا در می آورد، همواره با لحنی التماس آمیز از محبوبه خانم می خواست از خر شیطان پایین بیاید و کاری نکند که پشیمانی به بار آید.
سر انجام اواخر زمستان بود که محبوبه خانم راضی شد با شهریار و آقای مرادی به خواستگاری بهار برود. شهریار به اطلاع بهار رساند که در صورت امکان روز جمعۀ آخر سال که چند روز بعدش سال تحویل می شد، مراسم خواستگاری انجام گیرد.
بهار موضوع را به پدر و مادرش گفت و آنان نیز با روز جمعۀ آخر سال موافقت کردند. آقای نادری و نسترن خانم که شهریار نظرشان را جلب کرده بود، از او پیش بهار تعریف کردند و به انتخاب او تبریک گفتند. آقای نادری از این ام بسیار خوشحال بود که شهریار جوانی متکی به خود، با مطالعه و خوش فکر که در بیشتر زمینه ها، به ویژه هنر و سینما، اطلاعات نسبتاً خوبی داشت.نسترن به زندگی آیندۀ آن دو بسیار امید داشت و در دل شکر خدا را به جا می آورد که چنین دامادی نصیبش کرده بود.

آخرین جمعۀ سال هوایی کاملاً بهار داشت. بهار صبح زود از خواب برخاست. از شب تا صبح بیش از یکی دو ساعت نخوابیده.اگر وقت دیگری بود، چشمانش از شدت خواب آلودگی باز نمی شد؛ اما آن روز شور و شوق خواستگاری خواب و سستی را از او دور کرده و نشاطی وصف ناپذیر به او داده بود. با استحمام این نشاط دو برابر شد. آقای نادری و نسترن خانم که بهار را همچون پرنده ای سرمست از هوای روح بخش باغ و بستان در فصل بهار دیدند، به یاد روزهای آشنایی و نامزدی خود افتادند و کاملاً دریافتند او چه حالی دارد.
_ناصر،یاد می آد روزی که اومدی خواستگاری من چه لباسی پوشیده بودم؟
_مگه می شه یادم بره. یه لحظه هایی توی زندگی آدم هست که بهش می گن لحظه های حقیقی.آدم اون لحظه ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنه و در لوح ضمیرش حک می شه... آره، اون روز هم یکی از روزهای زمستون بود، دقیقاً بیست و
پنجم بهمن ماه.برف زیادی باریده بود و تا نصف چرخ ماشین توی برف بود.یادمه سرکوچه تون که رسیدیم، یه چالۀ پر از برف بود که من از هولم ندیدم و یک چرخ ماشین افتاد توش و گیر کرد. داشتم از اضطراب می مردم و نزدیک بود گریه م بگیره. از شانسم چند نفر رد می شدن، با اون کت و شلوار اتو کرده و کراوات، به اونها التماس کردم کمک کنن. خدا پدرشونو بیامرزه که به هر زحمتی بود ماشینو درآوردن و من با یک ربع تأخیر رسیدم و کلی خجالت کشیدم. وقتی تو با اون کت و دامن صورتی و یک گل مصنوعی رز صورتی به یقۀ کتت بود، سینی چای به دست وارد شدی ، درجا خشکم زد و زبونم بند اومد. اون لحظه رو تا عمر دارم فراموش نمی کنم و خیلی وقتها که گرفتاریها کلافه م می کنه، با به یاد آوردنش، دوباره نشاط پیدا می کنم. توی یه کتاب روان شناسی خوندم که نوشته بود وقتی خیلی گرفته و غمگین هستین، لحظه های شاد و خاطره انگیز زندگیتونو به یاد بیارین تا حال و هواتون عوض بشه.
_عزیزم، من فقط ازت پرسیدم یادته چی پوشیده بودم، تو این همه داستانسرایی کردی؟ کافی بود بگی کت و دامن صورتی. می بینی که چقدر کار داریم! پس بدو!
_به روی چشم عروس خانم!
_بعد از این همه سال؟!
_تو در نظر من همیشه همون نسترن خانومی که با لباس سفید عروسی رو به روم وایسادی و من از بوی خوشت سرمستم!
_الحق که دبیر ادبیاتی. حالا لطفاً کمک کن وسایل بعد از ظهر رو فراهم کنیم. اول بدو برو گلفروشی سر خیابون یه مقداری گلهای قشنگ بخر و طبق معمول سلیقه به خرج بده... بدو پسر خوب!

سر ساعت شش بعد از ظهر بود که زنگ در خانۀ آقای نادری به صدا در آمد و بهار پس از برداشتن گوشی در بازکن و شنیدن صدای شهریار تکمۀ در بازکن را فشار داد و گفت:«بفرمایین...»
پس از باز شدن در ، ابتدا محبوبه خانم وارد راهرو شد و سپس آقای مرادی و پشت سرش شهریار با دسته گلی بسیار بزرگ از گلهای رز قرمز و سفید که به شکلی بی اندازه زیبا پیچیده شده بود. دسته گل به قدری بزرگ بود که صورت و بالاتنۀ شهریار از پشت آن دیده نمی شد. بهار جلو رفت، با محبوبه خانم که انگار از دماغ فیل افتاده بود، سلام و روبوسی کرد و پس از سلام کردن به آقای مرادی و خوشامدگویی دسته گل را از دست شهریار گرفت و به آشپزخانه برد تا در گلدان بگذارد.
آقای نادری با ظاهری بسیار آراسته و چهره ای بشاش به پیشواز مهمانان رفت. در مقابل محبوبه خانم سرخم کرد، سپس با آقای مرادی دست داد و روبوسی کرد و پس از آن با شهریار سلام و احوالپرسی گرمی کرد و صورتش را بوسید. نسترن خانم هم با خوشرویی هر چه بیشتر به محبوبه خانم سلام و با او روبوسی کرد و به آقای مرادی و شهریار خوشامد گفت.
نسترن خانم، محبوبه خانم را به اتاقی هدایت کرد تا ضمن درآوردن مانتو، سر و وضع خود را نیز مرتب کند. بهار گلها را درون همان گلدان کریستال زیبا گذاشت و گلدان را بر روی میز غذاخوری گوشۀ اتاق پذیرایی قرار داد و برای آوردن چای به آشپزخانه رفت.
مردها بر روی مبلها نشستند و نسترن خانم، به نشانۀ ادب، منتظر محبوبه خانم شد و سپس با اتفاق به اتاق پذیرایی آمدند. محبوبه خانم لباس شب بسیار گران قیمتی پوشیده بود که به آن مجلس اصلاً نمی آمد و کاملاً پیدا بود که منظور از پوشیدن آن صرفاً فخر فروشی است و بس. گذشته از این، رفتار محبوبه خانم که با تفرعن بیش از اندازه راه می رفت و حرکات بسیار نمایشی اش سبب شد آقای نادری و نسترن خانم نگاهی معنی دار با هم رد و بدل کنند.
آقای مرادی که موهای وسط سرش کاملاً ریخته و با کمک گرفتن از موهای یک طرف سر، قسمتهای بی مو را پوشانده بود، حالتی کاملاً مدیر کلی داشت؛ اما هیچ نشانه ای از غرور و فیس و افاده در او دیده نمی شد. همواره لبخندی بر لب داشت و چشمان میشی اش گویی به مخاطب خود می خندید.
پس از احوالپرسی و خوشامدگوییهای مقدماتی، بهار با سینی چای وارد شد.کت و دامنی صورتی به تن داشت که گل رز مصنوعی صورتی به یقۀ کت آن سنجاق شده بود.شهریار با دیدن بهار در آن لباس، از شدت شگفتی، چند لحظه برجا میخکوب شد و اگر مجبور به حرف زدن می شد، بی تردید این کار را با لکنت انجام می داد. کسی که بیشتر از شهریار دستخوش حیرت شد، خودِ آقای نادری بود، چون آن لباس را بی درنگ شناخت. لباس خود نسترن بود در روز خواستگاری. اندیشید، ای پدر سوختۀ ناقلا، چرا قبلاً به من نگفتی لباس مادرتو می پوشی؟
همه با لبخند و تشکر فنجان چای خود را برداشتند، به جز محبوبه خانم که بی اعتنا و البته با بی ادبی، فنجان چای را برداشت. بی آنکه حتی به بهار نیم نگاهی بیندازد و به لبخند نمکین او پاسخ دهد؛ چیزی که از چشم نسترن خانم و به ویژه شهریار، پنهان نماند.
این رفتار محبوبه خانم، آن هم در نخستین برخورد با کسی که قرار بود عمری در کنار هم زندگی کنند، سبب ایجاد جوّی نامناسب و حکمفرمایی سکوتی آزار دهنده شد. اما آقای نادری با لبخندی خوشایند چینی سکوت را شکست:«با خوشامد گویی مجدد، خیلی مایلم حرف رو با گفته ای از راسل که به اون خیلی علاقه دارم شروع کنم. ایشون گفته ن، بر اثر آمیزش با افراد همفکر و هم سلیقه، خوشبختی انسان بیشتر می شه و مراودت اجتماعی روز به روز زیاد تر. این رو قبلاً خدمت شهریار جان هم عرض کردم. من اعتقاد دارم این گفته در مورد ما کاملاً صدق می کنه، چون از وجنات خانوادۀ جناب مرادی پیداست که افرادی با حسن نیت هستن و بی تردید همفکر، که افتخار دادن در خدمتشون باشیم و بهره ببریم. حقیقتش اینه که بنده، همون اول که شهریار جان رو دیدم متوجه شدم جوونی برازنده و معقوله و با خیلی از جوونهای بی بند و بار امروزی فرق داره.
فکر و سلیقۀ ایشون در خیلی از موارد با بنده و همین طور هم با بهار همخوانی داره و این از نکته های مثبتیه که برای دوام زندگی لازمه...»
محبوبه خانم که با نگاه عاقل اندر سفیه به آقای نادری چشم دوخته بود، حرف او را قطع کرد و گفت:«ولی همدلی از همزبونی بهتره... حتماً این شعرو شنیدین؟»
_بله شنیده م و خوشحالم که سرکار خانم هم اهل شعر و شاعری هستن! اما متوجه مناسبت این مصراع با موضوع صحبت نشدم.
_خب، معلومه دیگه... در این دوران، یعنی دوران دوستی هایی که از توی خیابون شروع می شه، همه سعی می کنن حرفهای خوشایند بزنن و خودشونو موافق فکر و سلیقۀ طرف مقابل نشون بدن؛ ولی وقتی می بخشین ها، خرشون از پل گذشت، دیگه نه همدل هستن، نه هم زبون!نسترن خانم که از همان نخستین نگاه پی برده بود محبوبه خانم رغبتی به حضور در این مراسم نداشته و به احتمال زیاد به اصرار شهریار و یا آقای مرادی آمده است، از شنیدن چنین قضاوت عجولانه و نا عادلانه یکه خورد؛ ولی سعی کرد بر خود مسلط باشد، از این رو با لبخندی که می کوشید طبیعی باشد، گفت:«ولی گمان می کنم بهار و شهریار از اول با صداقت با هم رفتار کردن و هر چی گفته ن از ته دل بوده و قصد گول زدن همدیگه رو نداشته ن، پس بیشتر همدلی بوده.»
محبوبه خانم که متوجه نگاه معنادار و تا اندازه ای خشمگین شهریار شده بود، تنها گفت:« خدا کنه همین طور باشه!»
آقای مرادی که متوجه وخامت اوضاع شده بود، با خنده ای تقریباً بلند گفت:« خب، بگذریم، مثلاً اومدیم خواستگاری و دفعۀ اولیه که همسایۀ روبه رویی رو از رو به رو می بینیم، پس بهتره که خودمونی تر باشیم. خب، جناب نادری واقعاً سعادتیه که در خدمت شما هستیم. ما الان بیشتر از بیست ساله که همسایه ایم؛ ولی تا الان حتی یک سلام و علیک خشک و خالی هم با هم نکرده بودیم. بابا قدیما مردم تا چل کوچه اونورتر رو همسایه می دونستن و حق همسایگی به جا می آوردن. جداً سلام و علیک ها معنا و مفهوم دیگه ای داشت و به قول معروف از جنس دیگه ای بود؛ ولی این روزا... واقعاً جای تأسفه. باز خدا زنده نگه داره این جوونا رو که با آشنایی شون، غریبه ها رو با هم آشنا می کنن. جناب نادری، من هم با عقیدۀ شما در مورد حرف جناب راسل موافقم و قبول دارم که اگر ما همفکر و هم سلیقه نبودیم، الان افتخار حضور نداشتیم.»
شهریار که گویی بهار را بار اولی است که می بیند، چنان محو تماشای او بود که گویی در این عالم نیست و از آنچه بر زبانها جاری می شود کلامی نمی شنود. بهار نیز دست کمی از او نداشت.
نسترن خانم گفت:«چیزی که کار ما رو آسون می کنه اینه که از شهریار خان تا اندازه ای شناخت داریم و این طور که من می بینم، خونوادۀ محترمی هم دارن که جایی برای تردید باقی نمی گذاره که آیندۀ روشنی در انتظار هر دو تاشونه...»
محبوبه خانم باز هم بی مقدمه حرف نسترن خانم را قطع کرد:«ولی ما که از بهار خانم شما شناخت کافی نداریم، چطوری می تونیم اطمینان کنیم می تونه عروس دلخواه ما باشه؟»
این طرز حرف زدن و گفتن چنین کلماتی آب سردی بود که بر روی سر نسترن خانم و آقای نادری می ریختند؛ ولی دخالت شهریار کمی باعث دلگرمی آنان شد.«مامان، من که دربارۀ بهار با شما حرف زدم و گفتم چه دختر نازنینه و چه خونوادۀ محترمی داره،مگه به حرفهای من شک داری؟»
_خب،در وضعیتی که تو هستی، غیر از این چیز دیگه ای نمی گی، یعنی نمی تونی بگی.
چیزی نمانده بود شهریار منفجر شود؛ ولی به هر وضعی بود بر خود مسلط شد و با لبخندی گفت:«با اجازۀ بزرگتر ها، پیشنهاد می کنم بریم سر اصل مطلب، جناب نادری شما بفرمایید.»
آقای نادری که حسابی گیج شده بود، به نسترن خانم و سپس بهار نگاهی پرسشگر انداخت و پس از چند لحظه اندیشیدن گفت:« مثل اینکه خوب شروع نکردیم؛ ولی امیدوارم خوب تمام کنیم. با اجازۀ نسترن خانم و بهار جون باید عرض کنم، جناب شهریار خان از نظر ما مقبوله و به قول فرنگیا اُکی شده ست؛ ولی قراین و شواهد نشون می ده که سرکار محبوبه خانم به این وصلت راضی نیستن...»
آقای مرادی که دید حرفهای محبوبه خانم اثر بدی روی خانوادۀ بهار گذاشته است، کلام آقای نادری را قطع کرد:«با عرض معذرت باید خدمتتون بگم که محبوبه خانم قصد بدی ندارن، خب چون ما اینجا همین یه پسرو داریم و به این دلیل که همسر پسر اولمون شهاب که الان ایران نیست، مارو خیلی اذیت کرد، چشم محبوبه خانم ترسیده؛ وگرنه تا الان هر چیزی که از شهریار دربارۀ بهار خانم شنیدیم خوبی بوده و حُسن.البته من هیچ تردیدی ندارم بهار خانم کاری خواهد کرد که خاطرۀ تلخ عروس اول ما از ذهنمون پاک بشه. حالا خواهش می کنم دربارۀ شرط و شروط و مراسم و رسم و رسومی که بایستی رعایت بشه، هر مطلبی هست بفرمایید.»
این گفته های آقای مرادی جو رو به تشنج را کمی آرام کرد.بهار برخاست، به آشپزخانه رفت تا بار دیگر چای بیاورد. نسترن خانم به دنبالش به آشپزخانه آمد و دید که بهار قطره های اشکی را که بر گونه اش روان شده بود پاک می کند.«عزیز دلم، چیزی نیست، ناراحت نشو، بعضی مادرها روی پسراشون تعصب دارن و می ترسن یکی بیاد و اونو از دستشون بگیره و همۀ محبتش رو مال خودش بکنه، خب، دیدی که آقای مرادی گفت چشمشون از عروس اولشون ترسیده. مطمئنم که تو خلافش رو به اونها ثابت می کنی، گذشته از اینها وقتی بری سر زندگیت، دیگه کمتر با این خانم رو به رو می شی. تا اون وقت هم عقیده ش دربارۀ تو عوض می شه. حالا اشکاتو پاک کن، لبخند بزن و چای بیار که با شیرینی بخورن.»
پس از آمدن بهار و خوردن چای و شیرینی، حرفهای مختلفی دربارۀ وضعیت اقتصاد و سیاست و دیگر حرفهای روزمره بر زبانها جاری شد.سپس آقای نادری برای اینکه پیش از صرف شام حرفها زده شده باشه، گفت:«خب عزیزان، اگه سرکار محبوبه خانم، جناب مرادی و شهریار جان موافق باشن، هفتۀ آینده که روزهای اول سال نو ست، مهمانی نامزدی کوچکی برگزار کنیم، حلقه ای رد و بدل بشه و بقیۀ کارها بمونه برای اواخر خرداد آینده که بهار دیپلمش رو می گیره و شهریار جان هم که فعلاً درسش تموم می شه.»
آقای مرادی با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام داشت. شهریار گفت:«هر طور میل شما باشه، من موافقم.»
همه ساکت بودند و منتظر محبوبه خانم. او که گویا قصد نداشت کلامی بر زبان آورد، مانند مجسمه ای ساکت نشسته بود و متفکر می نمود. همۀ نگاه ها متوجه او بود که ناگهان دهان باز کرد:«ولی یه شرط داره... و اون هم اینه که، بعد از ازدواج، شهریار باید طبقۀ بالای خونۀ ما زندگی کنه. بچه م نه پول داره که خونۀ دیگه ای اجاره کنه و نه من دوست دارم از اون دور باشم!»
بهار که از این حرف یکه خورده بود، به شهریار چشم دوخت. او که غافلگیر شده بود، لحظاتی ساکت ماند؛ اما خیلی زود بر خود مسلط شد و گفت:«اجازه بدین مراحل مقدماتی طی بشه، دربارۀ این موضوع می شه بعداً تصمیم گرفت. شاید من تونستم از شرکتی که باهاش همکاری می کنم وامی بگیرم و خونه ای اجاره کنم.»
محبوبه خانم که دوست نداشت روی حرفش حرفی زده شود، گفت:«همین که گفتم! یعنی زندگی در کنار مادر شوهر اون قدر بَده که حتی نمی خواین اسمشو بیارین؟ پس چی شد اون همدلی؟»
آقای نادری به بهار نگاهی انداخت، سپس با خوشرویی گفت:«چه اشکالی داره؟ زندگی ها که از هم جداست! می شه با حَُسن همجواری در کنار هم زندگی کرد. اگه خدای نکرده، زبونم لال، مشکلی پیش اومد، اون وقت می شه یه فکری کرد. انشاءالله که مبارکه!»
همۀ حاضران کف زدند و نسترن خانم ظرف شیرینی را دور گرداند. پس از آن دیگر حرفی از خواستگاری و مراسم به میان نیامد. محبوبه خانم با چهرۀ در هم و دماغی بالا گرفته نشسته و کاملاً متفکر بود و به ندرت در گفت و گو ها شرکت می کرد. شام در جوی آرام و در حالی صرف شد که هر یک از حاضران فکری در سر داشت.

4
خداجون ازت متشکرم... از اینکه آرزوی منو برآورده کردی ازت ممنونم؛ ولی ای کاش مادر شوهر مهربون تری نصیبم می کردی. حداقل کاری کن از لجبازی دست برداره. من که می دونم ته دلش راضی نیست من عروسش بشم... خدا جون کاری کن با من مهربون بشه و بذاره با شهریار آروم زندگی کنم... با همۀ اینها بازم ازت ممنونم.

بهار، پس از زمزمۀ این کلمات در حیاط امامزاده صالح و رو به حرم، به سرعت بیرون آمد، به میدان تجریش رفت و با تاکسی راهی خانه شد. هم امیدوار بود، هم ترسان.علت مخالفتهای مادر شهریار را نمی دانست و از همین می ترسید. زمانی که دشمن نامرئی است بیش از همه باید ترسید.
آن شب، پس از رفتن شهریار و پدر و مادرش، نسترن خانم آشکارا اعلام کرد که از محبوبه خانم اصلاً خوشش نیامده است و به هیچ وجه رضایت نمی دهد که بهار، پس از ازدواج، در طبقۀ دوم آن خانه و زیر نظر مستقیم محبوبه خانم زندگی کند. از طرز برخورد و حرفهای محبوبه خانم معلوم بود که می خواهد بگوید اینجا رئیس منم و حق دخالت در هر کاری را دارم.این چیزی بود که نه بهار تاب تحملش را داشت، نه نسترن خانم و نه آقای نادری. همۀ امید بهار به شهریار بود که بتواند مادرش را منصرف کند و زندگی مستقلی را برای خودشان تدارک ببیند. البته قراین نشان می داد که شهریار با تصمیم مادرش تا اندازه ای رضایت دارد که شاید ریشۀ اقتصادی داشت و اینکه او توان مالی تهیۀ خانه ای مستقل را نداشت.
فرارسیدن نوروز بهانه ای شد که شهریار با دسته گلی بزرگ و زیبا از رزهای زرد و انگشتری که به عنوان عیدی برای بهار خریده بود،به دیدنش بیاید و از آقای نادری یک سکه به عنوان عیدی بگیرد. همان روز هم قرار گذاشتند روز جمعۀ بعدی که مصادف بود با ششمین روز عید، مراسم نامزدی مختصری در خانۀ آقای نادری برگزار شود. آقای نادری از شهریار خواست تعداد مهمانان را به او اطلاع دهد تا بتواند مقدمات جشن را فراهم سازد.
با توجه به تعطیلات نوروز، در تهیۀ حلقه با مشکل مواجه شدند که آقای مرادی، به دادشان رسید. یکی از دوستانش جواهر فروشی بود که از بخت خوش، آن سال به مسافرت نرفته بود.آقای مرادی با دوستش که آقای طلاچیان نام داشت، تماس تلفنی گرفت و موضوع را در میان گذاشت. روز پنجم عید که پنجشنبه بود، بهار و شهریار به اتفاق آقای مرادی و محبوبه خانم به جواهر فروشی آقای طلاچیان رفتند؛ ولی محبوبه خانم هیچ یک از حلقه ها را نپسندید و آنها را در شأن پسرش ندانست. چون جای دیگری باز نبود و برای جمعه حتماً می بایست حلقه می خریدند، آقای طلاچیان، به خاطر سابقۀ دوستی طولانی با آقای نادری، قبول کرد که دو حلقه از بهترین حلقه هایی را که داشت، به شهریار و بهار قرض بدهد که در مراسم نامزدی به دست کنند، سپس آنها را به او برگردانند و در فرصت مناسب حلقۀ مورد نظرشان را بخرند. محبوبه خانم، با اکراه تمام، این پیشنهاد را پذیرفت و دو حلقه انتخاب کرد؛ بی آنکه به بهار و شهریار اجازۀ دخالت دهد.
بهار از این همه خودرأیی و استبداد محبوبه خانم بی اندازه دلگیر شده بود و این را شهریار از چهره اش می خواند؛ ولی با اشارۀ چشم و ابرو از او خواست چیزی نگوید تا مشکلی پیش نیاید . و بهار، فقط به خاطر شهریار، پذیرفت.
پس از قرض گرفتن حلقه، شهریار، در حدود سه ساعتی، به همۀ خیابانهایی که در آن بوتیکی سراغ داشت سر زد تا شاید لباس مناسبی برای نامزدی بهار بخرد؛ اما موفق نشد، چون بیشتر مغازه ها و بوتیکها بسته بود و مغازه های باز هم لباس مناسبی نداشتند. البته در طول راه محبوبه خانم آنی از غر زدن دست بر نمی داشت و بر بیهوده بودن چنین خرجهایی تأکید می کرد.
نزدیک ساعت هشت شب بود که بهار به خانه رسید و نخستین کارش این بود که به اتاق خود رفت و پس از تعویض لباس، به حمام رفت، در آن را بست و چند ثانیه ای جیغ کشید. نسترن خانم که از جیغ ناگهانی بهار بی اندازه ترسیده بود، پشت در حمام رفت و با اضطراب در زد:«بهار، بهار، چی شد مادر؟»
تنها چیزی که به گوشش رسید، صدای گریۀ بهار بود و بعد صدای دوش آب. نسترن خانم چند بار به در حمام زد و از بهار خواهش کر در را باز کند.پس از دقایقی، بهار در را باز کرد و در حالی که لباس حوله ای خود را به تن کرده بود، با چشم گریان مادرش را در آغوش گرفت.
¬¬_چیه مادر، چرا گریه می کنی؟ تو رفتی خرید نامزدی... چرا با چشم گریون برگشتی؟!
بهار که گریه اش به هق هق بدل شده بود، فقط می گفت:«محبوبه خانم! محبوبه خانم! محبوبه خانم!»
نسترن خانم که دریافته بود زهرِ کلام محبوبه خانم دخترش را سوزانده و به گریه انداخته است، آرام به پشتش زد، محکم در آغوشش فشرد و گفت:«عزیزم، عزیزم... قرار نیست از الان به این حال بیفتی! هنوز اول راهی... خب، بعضی آدم ها زبونشون تلخه و طبیعتشون اینه... نمی تونن خودشونو عوض کنن... درست می شه.شک ندارم زمانی می رسه که اگه یه روز محبوبه خانم رو نبینی، دلتنگش بشی... صبور باش عزیزم.»
بهار که آرام گرفته بود، آرام زیر لب گفت:«خدا کنه این طور باشه که شما می گین.»
آقای نادری که برای خرید بیرون رفته بود، در این لحظه بازگشت و پس از گذاشتن خودرو اش در پارکینگ هر چه در صندوق عقب بود خالی کرد، بالا آورد و به آشپزخانه برد. بیشتر از آنچه خریده بود شامل میوه و شیرینی خشک و آجیل می شد و گفت که شیرینی تر را سفارش داده است که فردا می گیرد. او دید نسترن چهره ای در هم دارد، پرسید:«خانم، چیزی شده؟ بهار کجاست؟»
_بهار توی اتاقشه.
_حلقه خریدن؟
_منم نمی دونم. بهار پیش پای تو اومد، دوید توی حموم و خیلی هم گریه کرد.
_گریه کرد؟ از شوق یا...
_نه از دِق. از دست محبوبه خانم و زبونش...
_خب، تو که می دونی محبوبه خانم دست خودش نیست. یادته ک با هم در موردش حرف زدیم. فعلاً باید یه جوری باهاش کنار بیایم تا ببینیم چی می شه. خب،حالا برو سراغ بهار و بیارش اینجا ببینیم چه کار کرده ن.
بهار که با جیغ زدن در حمام خود را تخلیه کرده و از فشار روحی ناشی از خودداری از پاسخ دادن به محبوبه خانم رها شده بود، همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کرد. نسترن خانم و آقای نادری دخترشان را به آرامش دعوت کردند و از او خواستند فعلاً خویشتنداری نشان دهد؛ اما اگر برایش امکان ندارد و خیلی زیر فشار است، می تواند میان شهریار و مادرش یکی را انتخاب کند. یا عشق شهریار و تحمل تلخ زبانی مادرش و یا دست کشیدن از شهریار و رها شدن از نیش زبانهای محبوبه خانم. و بهار تصمیم گرفت با شکیبایی از عشق خود دفاع کند.

مراسم نامزدی، به خواستۀ شهریار و بهار ساده برگزار شد. مهمانان از طرف بهار عبارت بودند از خاله اش نوشین، عمه اش نیره و یکی دیگر از عموهایش به نام منصور و خانمش نسیم. شهریار هم به اتفاق پدرش،مادرش، خاله اش منیژه خانم، عمه اش توران خانم و شوهر عمه اش سعید خان در جشن نامزدی شرکت داشت.البته هنوز نیم ساعت از آغاز جشن نگذشته بود که زنگ در به صدا درآمد و وقتی بهار گوشی در بازکن را برداشت، صدایی با عشوه گفت:«باز کنین، منم شیما هستم، مهمون مادر دوماد!»
چهرۀ بهار از شنیدن نام شیما در هم رفت؛ ولی چاره ای نداشت به جز بازکردن در. شیما، طبق معمول، با آرایشی بسیار غلیظ و لباسی عجیب و غریب مانند لباسهای مانکن ها ی نمایشهای لباس که در ماهواره نشان می دهند، وارد شد و در حالی که پیوسته می خندید، به همه سلام کرد. قیافۀ شهریار و آقای مرادی در آن لحظه دیدنی بود. محبوبه خانم شیما را عزیزترین دوست خود معرفی کرد.
بهار که برای تمدد اعصاب به داخل آشپزخانه رفته بود، لیوانی آب نوشید و با خود قرار گذاشت وجود آن دختر را نادیده بگیرد تا بتواند آرامش خود را حفظ کند. موسیقی ملایمی که از دستگاه پخش صوت به گوش می رسید، پس از دخالت شیما، به موسیقی تند و آهنگهای قر دار تبدیل شد و شیما وسط آمد و مانند رقاصه ای حرفه ای می رقصید و همه را با پررویی به رقص دعوت کرد. با آنکه غیر از محبوبه خانم هیچ کس به او روی خوش نشان نمی داد، شیما از رو نمی رفت و بی توجه به همه چیز و همه کس به کار خود ادامه می داد.
بهار از فرصتی استفاده کرد، شهریار را به گوشه ای کشید و گفت:«ببینم شهریار، این دختره رو برای چی دعوت کردی؟»
_من دعوت نکردم! به خدا روحم بی خبر بود. همش زیر سر مامانه. من نمی دونم از این دخترۀ قرتی چی دیده که ازش این قدر طرفداری می کنه و همیشه مثل دم بهش چسبیده! ازت خواهش می کنم امشبو تحمل کن و چیزی نگو تا من تکلیفم رو با این دختره روشن کنم.
_به جای اون دختره، باید تکلیفتو با مادرت روشن کنی!
_عزیزم، می دونم خیلی آزارت داده؛ ولی مادرمه چه کارش کنم؟ تو می تونی از مادرت دست بکشی؟
_اگه چنین مادری داشتم، حتماً این کارو می کردم! من که گمان می کنم مادرت به عمد این کارها رو انجام می ده که تو از من دست بکشی.
_عزیزم، امشب وقت این حرفها نیست... ما تازه می خوایم نامزد بشیم. بهت قول می دم رفتار مامان عوض می شه. تو یه کم دندون سر جیگر بذار!
شیما که آن دو را در گوشه ای گرم گفت و گو دید، به سویشان رفت و با پررویی تمام گفت:«به به! عروس داماد هنوز هیچی نشده، خلوت کردن! بابا بیاین وسط قِر بدین... برای حرف زدن وقت بسیاره!» و دست هر دو را گرفت و آنان را به وسط اتاق پذیرایی کشید. بهار و شهریار، بدون هیچ حرکتی که نشانۀ رقصیدن باشد رفتند و بر روی مبلی نشستند؛ ولی شیما با پررویی و تنهایی به رقص ادامه داد.
سرانجام حلقه رد و بدل شد و هنگامی که بهار قصد داشت حلقه را در انگشت شهریار کند، محبوبه خانم بی مقدمه گفت:«البته این حلقه در شأن داماد نیست، ولی چون همه جا بسته بود، برای به هم نخوردن مراسم اینها رو عاریه گرفتیم!»
این توضیح نابجا و بی مناسبت شهریار را از درون منفجر کرد و آثار آن بر چهره اش که به سرخی گراییده بود، آشکار شد. چیزی نمانده بود نسترن خانم هم منفجر شود؛ ولی آقای نادری با ایما و اشاره به او فهماند که خویشتنداری کند. شامی که از بیرون سفارش داده شده بود؛ در محیطی آرام صرف شد و پس از آن مهمانان بهار یک به یک خداحافظی کردند. عمو منصور، هنگام خداحافظی، وقتی گونۀ بهار را می بوسید، آرام در گوشش گفت:«مبارکت باشه؛ ولی خدا صبرت بده با این مادر شوهر!»
مهمانان شهریار نیز خداحافظی کردند و یک به یک مجلس را ترک گفتند، اما شهریار، با اجازۀ آقای نادری و نسترن خانم، ماند تا با بهار کمی صحبت کند. محبوبه خانم هنگام بیرون رفتن رو به شهریار گفت:«مادر زیاد نمونی! خسته ای بیا خونه استراحت کن!»
این حرف بیش از همه شهریار را عصبی کرد و باعث شد تنها نگاهی آکنده از خشم به مادرش بیندازد و چیزی نگوید. پس از رفتن مهمانان و خلوت شدن خانه، نسترن خانم دیگر نتوانست جلو خود را بگیرد و رو به شهریار گفت:«شهریار خان به نظر شما می شه با آدمی که زبونش این قدر تلخه و هر دقیقه آدمو نیش می زنه در زیر یک سقف زندگی کرد؟»
_نسترن خانم من واقعاً شرمنده م. حق با شماست، خیلی سخته که آدم این حرفها رو بشنوه؛ ولی به روش نیاره. خود من بعضی وقتها از زورگویی مامان به مرز انفجار می رسم؛ ولی خب مادره و احترامش واجب. من تا وقتی یادم می آد همین طور بوده. یعنی یکی از علتهای طلاق گرفتن زن شهاب دخالتهای مادرم بود. درسته اون زن از لحظۀ اول ورودش به زندگی شهاب اونو چزوند؛ ولی مامان هم بی تقصیر نبود. اما من سعی می کنم بهار رو از مامان دور نگه دارم.
¬_ قصد من جدا کردن شما از مادرتون نیست. اصلاً چنین هدفی ندارم؛ ولی من و نادری همین یه دخترو داریم و دلمون نمی خواد وقتی رفت خونۀ شوهر همیشه چشمش گریون باشه. خب، اگه مادر شما از بهار خوشش نمی آد، رک و راست بگه، دیگه این همه نیش و کنایه لازم نیست.
_باز هم می گم من واقعاً شرمنده م. نمی دونم مامان چرا این کارها رو می کنه؛ البته نه اینکه ندونم، ولی کاملاً یقین ندارم... راستش به نظرم دلش می خواد اون دخترۀ وقیح رو، بنده رو می بخشین این جوری حرف می زنم، بله اون دختره رو عروس خودش کنه. من نمی دونم اون دختر که همه رو از خودش بیزار کرده، چطوری دل مامانو به دست آورده که این قدر شیفته ش شده. اما شاید باورتون نشه در عرض چند سالی که این دختر به خونۀ ما رفت و آمد داره، یک بار نشده کتی به سلامش جواب بدم. من با برادرش،نیما، که الان امریکاست دوست بودم؛ ولی با شیما هیچ وقت رابطۀ خوبی نداشتم و به نظرم همین موضوع باعث شده اون جَری بشه. خدا می دونه؛ ولی شاید این رفتارهای مامان باری همینه؛ وگرنه آدم بدجنسی نیست. خودخواه بله؛ اما بدجنس نبوده.
آقای نادری که تا این لحظه ساکت بود، گفت:«شهریار جان، خداوند هیچ کس رو ذاتاً بد نیافریده. می دونیم که انسان بهترین آفریدۀ خداست، پس خدا همۀ هنرش رو در آفریدن انسان به کار برده و همۀ صفات نیک رو در وجودش به ودیعه گذاشته. پس بدی و شر و خباثت در ذات انسان نیست، بلکه اکتسابیه و اون هم به خیلی چیزها بستگی داره، از جمله شرایط زندگی و دوران کودکی آدم؛ یعنی وقتی که لوح ضمیرش داره شکل می گیره. بی تردید مادر شما، در دوران کودکی مورد محبت بیش از اندازه بوده و ببخشید ها، لوس بار اومده و هر چی خواسته براش مهیا بوده. بعد هم که بزرگ شده، تحت تأثیر دوران کودکی، حرف حرف خودش بوده و مطمئنم اگه از آقای مرادی بپرسین، تصدیق می کنه که محبوبه خانم از اول زندگی حرف خودشو به کرسی نشونده و الان هم همین قصد رو داره. من واقعاً قصد بدی ندارم؛ ولی تردید دارم محبوبه خانم اجازه بده تو و بهار زندگی بی دردسر و توأم با آرامشی داشته باشین. البته خدا کنه من اشتباه کرده باشم.»
شهریار که در همۀ مدت سخن گفتن آقای نادری سراپا گوش بود، گفت:«جناب نادری، با فرمایشهای جنابعالی صددرصد موافقم؛ اما چون بهارو خیلی دوست دارم و در ضمن نمی خوام به مامان بی احترامی بکنم، همۀ تلاشم رو به خرج می دم تا مسئله رو طوری حل کنم که عدالت رعایت بشه. کار سختیه؛ اما ممکنه.»
آن شب دیگر در این باره حرفی زده نشد و بهار و شهریار تا پاسی از شب در کنار یکدیگر نشستند و برای آینده نقشه کشیدند. شهریار مدتی هم با آقای نادری در مورد سینما و هنر بحث کرد و معلومات او در این زمینه تعجب نسترن خانم را برانگیخت.

_آخرش دل کندی اومدی؟ می دونی ساعت چنده؟
_مامان شما هنوز نخوابیدین؟
_مگه دلواپسی می ذاره آدم بخوابه!
_دلواپسی، دلواپسی برای چی؟ مگه رفته بود جبهه یا توی قبیلۀ آدمخورها؟!
_والله چه عرض کنم! همچین منطقۀ بی خطری هم نبود.
_اون بیچاره ها که نهایت لطف و مهربونی رو در حق همۀ مهمونا کردن! آقای نادری مثل پروانه دور همه می گشت و دقیقه ای از پذیرایی غفلت نمی کرد.نسترن خانم هم همین طور. همه راضی بودن، الّا شما! اونها دیگه چه کار بایستی می کردن که نکردن.
_ می تونستن مراسمو بندازن توی یه سالن آبرومند.
_برای ده نفر آدم سالن بگیرن؟ کدوم سالن رو سراغ داری که مخصوص ده نفر باشه؟ مامان شما چه حرفها می زنین.
_آره دیگه، حالا حرفهای ما بد شد، حرفهای نسترن خانم و آقای نادری خوب باشه... بشکنی ای دست! زحمت بکش، خون دل بخور، بچه بزرگ کن، بعد دستمزدتو این جوری می دن. باشه، این رسم روزگاره!
_ببخشین مادر، الان، به قول شما دیر وقته، اجازه بدین من برم بخوابم که خیلی خسته م. اگه عمری باقی بود، فردا و فردا ها در خدمتتون هستم. فعلاً شب به خیر!
روز بعد که شنبه بود، اداره ها باز شده بود؛ ولی آقای مرادی که چند روز بعد را نیز مرخصی گرفته بود ، در خانه ماند. شهریار چون دیر وقت خوابیده بود، نزدیکی های ظهر از خواب بیدار شد. از محبوبه خانم اثری نبود و شهریار تنها پدرش را در خانه یافت که در آشپزخانه مشغول پوست کندن سیب زمینی بود.
¬_سلام بابا، چه کار می کنی؟
_سلام آقا دوماد گل! چقدر خوابیدی! من دارم سیب زمینی پوست می کنم، می خوام کتلت درست کنم.
_آخه دیشب دیروقت اومدم خونه. ببینم از اون کُتلتهایی که منم خیلی دوست دارم؟
_بله دیگه... می دونی شهریار، الان بهترین روزهای عمرته. دوران نامزدی، اون هم نامزدی که آدم دوستش داشته باشه یه چیز دیگه س! از من می شنوی، از این روزها خوب استفاده کن، که یه روز حسرتشو نخوری.
_مگه شما می خورین؟!
_آره... آره پسرم. حسرت اینو می خورم که چرا دوران نامزدیم با دختری مثل محبوبه خانم گذشت که خون جگرم کرد.
_خب، اگه دوستش نداشتین، چرا باهاش نامزد کردین که بعد کارتون به ازدواج بکشه؟
_پدر عشق بسوزه...
_مگه شما عاشق مامان بودین؟!
_من بله؛ البته خیال می کردم عاشقشم؛ ولی نبودم، یه هوس دوران خام جوونی بود. مادرتم، تا می تونست، منو چزوند. وضعیت من و مادرت، درست مثل تو و بهار بود؛ یعنی همسایه بودیم. منتها دیوار به دیوار. مامانت دختر خیلی خوشگلی بود و منم عاشق ریخت و قیافه ش شدم؛ غافل از اینکه، ای برادر سیرت زیبا بیار! مامانت دختر یکی یه دونۀ مامان و باباش بود و تا دلت بخواد لوس... البته آدم وقتی جوونه و شور جوونی بر وجودش غالبه، کمتر به آخر وعاقبت کار فکر می کنه. یادمه وقتی مادر خدا بیامرزم گفت بعد از عروسی طبقۀ بالای خونه ش که کاملاً هم مستقل بود زندگی کنیم، مادرت قشقرقی به راه انداخت اون سرش ناپیدا، خودت خوب می دونی که من از بچگی پدر نداشتم و مادرم همۀ زندگیشو صرف بزرگ کردن من و خواهرم توران کرد. اون زمان توران شوهر داشت و من با مادرم زندگی می کردم. محبوبه کاری کرد که پیرزن بیچاره خونۀ درندشتی رو که از پدرش بهش ارث رسیده بود، فروخت و یه آپارتمان جداگانه برای من خرید که با تازه عروسم توش زندگی کنم. من که از همون اول از آپارتمان خوشم نمی اومد، وقتی توی ادارۀ دارایی مشغول به کار شدم، یه وام گرفتم، آپارتمانم رو فروختم و اینجا رو خریدم. منظورم اینه، مادرت که اون زمان برای یک جا زندگی کردن با مادر شوهر اون جنجالو به پا کرد، حالا خودش از عروسش می خواد که با مادر شوهر یه جا زندگی کنه... اون هم با چنین آدمی! البته بابا جون، از یه نظر درست می گه، تو تازه می خوای بری سر کار و زندگی تشکیل بدی. اون قدر پول نداری که خونه بخری... حتی اجاره هم نمی تونی بکنی، چون کلی پول ودیعه لازم داره. منم که کارمندم، نمی تونم کمک چشمگیری بهت بکنم پس، این پیشنهاد مادرت بد نیست؛ اما به شرط و شروط.
_چه شرط و شروطی؟
_ پا روی دم مادرتون نذارین و هر چی می گه گوش بدین.
_فعلاً که اون پا روی دم ما می ذاره. بابا، خودت خونوادۀ بهارو دیدی و متوجه شدی که چه آدم های نازنینی هستن. خود بهار هم که واقعاً بی نظیره. ولی مامان نمی دونم چرا این قدر سر راه ما سنگ اندازی می کنه و باعث آزار و فرار اونها می شه.
_راستش، منم کارهاشو نمی پسندم و حرفاش ناراحتم می کنه؛ ولی چه کار می تونم بکنم. یا باید ازش جدا بشم، یا یه جوری باهاش بسازم؛ چون اون همینه و عوض نمی شه. البته گمون می کنم بهار بتونه روش تأثیر بذاره و عوضش کنه.
_به شرطی که مامان اجازه بده اون بیچاره پاشو توی زندگی من بذاره. بابا، من همۀ امیدم به شماست، یه کم با مامان حرف بزن، راضیش کن که از مخالفت با بهار و دخالت بیش از اندازه توی کارهای من دست ور داره، بذاره به حال خودمون باشیم. این طوری احترام خودشم بیشتر حفظ می شه، ما هم راحت تریم.
_تو خیال می کنی من نگفته م؟ از روزی که رفتیم خواستگاری تا به حال چند بار باهاش جر و بحث کردم؛ ولی اون زیر بار نمی ره و حرف خودشو می زنه. من واقعاً مونده م که با این زن چه کار کنم.

روز دوازدهم فروردین شهریار به خانۀ آقای نادری آمد و پیشنهاد کرد اگر موافق باشند، روز سیزده به در را به شمال بروند و در ویلای عمه توران بمانند. او گفت می توانند بعد از ظهر راه بیفتند و به ویلای عمه توران که در نزدیکی نوشهر است بروند.
_البته اینو از طرف عمه توران می گم. از دیروز تا به حال شاید پنج شیش بار زنگ زده و باور کنین خواهش کرده که شما حتماً تشریف بیارین. عمه توران مخصوصاً از نسترن خانم خیلی تعریف کرد و گفت اگر آقای نادری، نسترن خانم و بهار جون تشریف بیارن، خیلی منت سر ما گذاشتن و سعید خان هم خیلی خیلی خوشحال می شن.
آقای نادری به نسترن رو کرد و گفت:«خانم،شما هر چی بفرمایین، ما هم موافقیم، مگه نه بهار جون؟»
_این که معلومه بابا.
نسترن خانم که از رویارو شدن با محبوبه خانم اکراه داشت و می دانست که با رفتار پرنخوتش باز هم او و بهار را خواهد آزرد، لحظاتی ساکت ماند، به بهار و آقای نادری نگاه کرد، سپس گفت:«خودتون می دونین که من عاشق شمالم، به خصوص در این فصل سال؛ اما...»
شهریار بی درنگ گفت:«مامان، می دونم تو ذهنتون چی می گذره... ولی قول می دم نذارم حرفی زده بشه که شما رو برنجونه... سر مامانو یه جوری گرم می کنم که کاری به کار شما نداشته باشه. اگه بیاین عمه توران خیلی خوشحال می شه. از من خیلی خواهش کرد. پس قبول می کنین، درسته؟»
نسترن خانم پس از کمی فکر کردن، گفت:«خب... باشه؛ اما فقط به خاطر تو و عمه توران!»


آقای مرادی و خانواده اش، که البته شیما هم جزوشان بود، با خودروی خودشان رفتند؛ ولی شهریار با خودروی آقای نادری و همراه بهار آمد که هم راهنمایی کند و هم در کنار بهار باشد. آقای مرادی از جلو می رفت و آقای نادری پشت سرش و سعی می کرد فاصله ای میان دو خودرو نیفتد.
وقتی به ویلای عمه توران رسیدند، خود او جلوی در بزرگ و ماشین روی ویلا و تقریباً نزدیک جاده ایستاده بود. او، با دیدن نسترن خانم و بهار به پیشوازشان رفت، با آنان روبوسی کرد و خوشحالی بیش از اندازۀ خود را از آمدنشان ابراز داشت. چون آقای مرادی هنوز نرسیده بود، عمه توران همه را به داخل ویلای بزرگ و دو طبقه شان که در زمینی به مساحت حدود دو هزار متر مربع بنا شده بود، هدایت کرد. جلوی ساختمان ویلا، سعید خان به پیشوازشان رفت و از آنان بی اندازه تشکر کرد که دعوت او و عمه توران را پذیرفته بودند. وقتی آقای مرادی رسید، استقبال سرد عمه توران از محبوبه خانم، با دیدن شیما سردتر شد. اما شیما با پررویی هر چه بیشتر، جلو رفت، عمه توران را به گرمی بوسید و با سعید خان دست داد. از چهرۀ سعید خان پیدا بود که می خواست بگوید، این همه پررویی به خدا نوبره ، اما کلامی بر زبان نیاورد.
هوا عالی بود؛ ابری با نم نم باران پوست انسان را نوازش می داد.شهریار از بهار خواست به اتفاق به لب دریا که در سمت شمال ویلا واقع بود، بروند تا از نسیم ملایمی که می وزید لذت ببرند. آقای نادری و آقای مرادی و سعید خان به داخل ساختمان رفتند تا با هم گپی بزنند. عمه توران به آشپزخانه رفت تا با کمک خدمتکاری که از اهالی بومی بود، ترتیب شام را بدهد. شیما و محبوبه خانم به یکی از اتاقهای طبقۀ دوم ساختمان رفتند تا لباس عوض کنند و سپس با هم به کنار دریا بروند. لطافت هوا حتی به مرده هم جان می بخشید و بهار که چند سالی بود به دلیل مشغلۀ آقای نادری نتوانسته بود به شمال بیاید، محو تماشای گلکاری زیبای محوطۀ ویلا بود که تا نزدیک ساحل ادامه داشت.آن دو، دست در دست یکدیگر و فارغ از هر فکری، بی آنکه کلامی بر زبان آورند، با پای برهنه بر روی ماسه ها قدم می زدند و گفتنی ها را با زبان سکوت و امواج ذهنی به هم می گفتند. هر چند لحظه یک بار هر دو بر می گشتند، به چشمان یکدیگر خیره می شدند و گویی منظور همدیگر را دریافته باشند، سر تکان می دادند، چند لحظه پلکها را بر هم می فشردند و به راه خود ادامه می دادند.
در همین لحظه صدای شلیک خنده هایی سکوتشان را بر هم زد. شیما و محبوبه خانم، در حالی ک با قدمهای تند از پشت سر به شهریار و بهار نزدیک می شدند، بلند بلند می خندیدند و کلماتی نامفهوم بر زبان می آوردند. تنها چیزی ک شهریار و بهار هنگام عبور آن دو از کنارشان شنیدند کلمۀ «لیلی و مجنون» بود و سپس دوباره خنده ای بلند و تمسخر آمیز. شهریار به بهار نگاه کرد، به نشانۀ تأسف سر تکان داد و فقط گفت:«بهشون اهمیت نده!»
شیما و محبوبه خانم دوباره برگشتند و هنگام عبور از کنار بهار و شهریار باز هم همان حرکت را انجام دادند و همان حرف را زدند. بهار داشت از کوره در می رفت؛ اما شهریار دست او را که در دست داشت، فشرد و گفت:«بی خیال شو!»
وقتی این حرکت باز هم تکرار شد، بهار که پی برده بود قصد محبوبه خانم و شیما چیست، از شهریار خواست به ویلا برگردند و شهریار پذیرفت؛ اما پیش از برگشتن، شهریار منتظر ماند تا شیما و محبوبه خانم به نزدیکی آنان برسند. وقتی خوب نزدیک شدند، رو به شیما گفت:«به نظر من، تو منفورترین آدم دنیایی و مادرم، با این سن و سالش، آلت دست تو بی سر و پا شده!»
اما هنوز یکی دو قدم بیشتر بر نداشته بود که محبوبه خانم تقریباً با فریاد گفت:«تو هم بی چشم و رو ترین پسر دنیایی که به خاطر یه دختر بچۀ لوس و ننر احترام مادرشو زیر پا می ذاره!»
شهریار که کاسۀ صبرش لبریز شده بود، گفت:«این شمایین که احترام خودتونو نگه نمی دارین! لوس این دختر یا اون آشغالی که شما رو خام کرده که با زندگی من بازی کنین تا اون به مقصودش برسه... مادر دیگه بس کنین! بهار خیلی خانومه که در برابر این همه بی احترامی شما سکوت می کنه و چیزی نمی گه...»
_خیلی ناراحته راهشو بگیره و بره... هرّی، کسی ازش دعوت نکرده!
بهار دیگر نتوانست طاقت بیاورد. در حالی که دو دست خود را جلوی صورتش گرفته بود، ناله ای کرد و های های گریه را سر داد و به سوی ساختمان ویلا دوید. اما شهریار که نمی خواست کسی از موضوع خبردار شود، با برداشتن چند قدم بلند به او رسید، بازویش را گرفت و نگهش داشت.
_صبر کن عزیزم! خواهش می کنم... می خوای همه رو ناراحت کنی؟! من ازت خیلی خیلی عذر می خوام! مامان قصد بدی نداره، فقط... فقط تحت تأثیر حرفهای این دختره س... مطمئن باش ترتیب این کارو می دم. فقط صبر کن برسیم تهران... این دفعه دیگه می دونم چه کار کنم... خواهش می کنم!
بهار که همچنان می گریست، با همان صدای آکنده از بغض گفت:«مگه نشنیدی چی گفت؟ آدم باید خیلی پر رو باشه که با شنیدن این حرف دیگه بمونه... اون، اون رک و راست گفت که از من متنفره و دلش می خواد گورمو گم کنم. تو بازم می گی چیزی نگم... من که دیگه نمی تونم!»
محبوبه خانم و شیما که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، با حالتی پر نخوت و با فیس و افاده از کنار آن دو گذشتند و به سوی ساختمان ویلا رفتند و شهریار با نگاهی غضب آلود بدرقه شان کرد.
بهار همچنان می گریست و شهریار دلواپس آن بود که نکند خانم یا آقای نادری به هوای قدم زدن در کنار دریا، از آنجا رد شوند و بهار را در آن وضعیت ببینند و متوجه موضوع بشوند. آن وقت همه چیز به هم می خورد.
_بهار جون، خواهش می کنم دیگه گریه نکن. بهت قول می دم رفتیم تهران همه چیز درست می شه. خواهش می کنم آروم بگیر که عمه توران و بقیه متوجه نشن؛ وگرنه اوقات تلخی پیش می آد و خیلی امکان داره بابام با مامان حرفش بشه و اگه مامان سر لج بیفته، دیگه کسی جلودارش نیست.ممکنه همین الان بره سر جاده، سوار ماشین بشه، بره تهران. من اونو می شناسم... دل بابا هم از دستش خونه؛ ولی آدم ها رو نمی شه عوض کرد. من باید یا از تو دل بکنم،یا از مادرم دست بکشم. به نظر تو چه کار کنم؟ دست کشیدن از تو برام غیر ممکنه... مامان هم که این طوریه، تو بگو چه کار کنم؟
بهار ساکت بود. بلند شد، چند قدمی راه رفت، نفسی عمیق کشید، سپس برگشت و در کنار شهریار بر روی کندۀ بزرگ درختی نشست و گفت:«ببین شهریار، ممکنه من کم سن و سال و بی تجربه باشم؛ ولی تا الان خیلی صبر نشون دادم، گمون نمی کنم اگه دختر دیگه ای بود این قدر تحمل می کرد. من نمی گم تو از مادرت دست بکش... به هیچ وجه! ولی خودت بگو صبر و طاقت یه دختر به سن و سال من چقدره؟! من هم تو رو خیلی دوست دارم. برای منم جداشدن از تو تصور ناپذیره؛ ولی آیا می شه همیشه و در همه حال چنین نیش زبونهایی رو نشنیده گرفت. من چطوری می تونم با مادرت توی یه خونه زندگی کنم؛ ولی با اون قهر باشم، یا دَم ساعت نیش زبونشو تحمل کنم؟ مادرت از من خوشش نمی آد...شهریار خودتم می دونی که مادرت دلش می خواد تو با شیما عروسی کنی...شیما عروسیه که مامانت دوست داره، نه من...»
_بهار، بهار بس کن! اسم این دختره رو پیش من نیار! من از اون واقعاً متنفرم! تو تا حالا باید اینو فهمیده باشی! الان چند ساله که شیما توی خونۀ ما رفت و آمد داره، اگه قرار بود علاقه ای بین ما به وجود بیاد، اومده بود و تا حالا مامان اونو به ناف من بسته بود... ولی من تو رو دوست دارم و بدون تو زندگی برام مفهومی نداره... بهار، خواهش می کنم این یکی دو روزی که اینجا هستیم، دندون روی جیگر بذار، کاری می کنم دیگه شیما رو نبینی و مامان هم با تو کاری نداشته باشه... ازت عاجزانه می خوام این کارو بکنی! قول می دی...
شهریار با دیدن خانم و آقای نادری که دست در دست هم به کنار ساحل می آمدند، حرف خود را قطع کرد و برای هر دو نفرشان دست تکان داد. بهار هم بی درنگ اشکهای خود را پاک کرد، چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا حالت عادی به خود بگیرد.
_این هوا جون می ده برای نامزد بازی! منم با نامزدم اومده م نامزد بازی! بابت این پیشنهاد باید کلی ازت تشکر کنم شهریار جان. در ضمن، سعید خان خیلی اهل حاله!
شهریار دست بهار را گرفت و هر دو بلند شدند. بهار با لبخندی که سعی می کرد طبیعی جلوه کند ، به نسترن خانم گفت:« مامان هوا خیلی عالیه، مگه نه! مثل اون دفعه ایه که با خاله جون اینا اومدیم شمال من توی جنگل گم شدم.»
_آره عزیزم... فرقش اینه که اون دفعه خودت توی جنگل گم شدی، این بار دلت گم شده!
شهریار نگاهی پر تمنا به بهار انداخت و رو به نسترن خانم گفت:«دلش گم نشده، اینجاست، پیش منه، به جاش مال منو گرو ور داشته!»
آقای نادری دست نسترن خانم را گرفت و در حالی که او را می کشید،گفت:«بیا عزیزم، بیا بریم حرفهای خوب خوب بزنیم. بذار اینها هم حرفاشونو بزنن!»
پس از رفتن آن دو بهار کمی آرام شده بود. شهریار به چشمان بهار نگاهی انداخت و گفت:«ازت ممنونم، تو بهترین دختر دنیا هستی! جدایی از تو برای من یعنی مرگ!»
سر میز شام که با چند نوع غذای شمالی و مخلفات تزیین شده بود، همگی شاد به نظر می رسیدند و سعید خان با بذله گویی همه را به خنده انداخته بود. خنده از لبهای بار لحظه ای دور نمی شد؛ اما سوزش آخرین نیش زبانهای محبوبه خانم هنوز شدت داشت و به همین دلیل می کوشید نگاهش به هیچ وجه به او و شیما نیفتد. عمه توران هر بار که از کنار بهار رد می شد، با گفتن کلامی محبت آمیز، قربان صدقه اش می رفت و این از چشمان تیزبین محبوبه خانم دور نمی ماند.
نسترن خانم که از حالت بهار دریافته بود مسئله ای پیش آمده است و آن مسئله بی تردید با محبوبه خانم ارتباط دارد، شب، زمانی که به یکی از اتاقهای طبقۀ بالا که در اختیار خانوادۀ آقای نادری قرار گرفته بود رفتند، پیش از خوابیدن از بهار پرسید:«بهار جون، چیزی پیش اومده؟»
_نه مامان، چیزی نیست.
_راستشو بگو! من دخترمو می شناسم... مادر اگه ندونه توی دل دخترش چی می گذره که مادر نیست.
_نه مامان، چیزی نیست... باور کنین!
_خب، اگه دلت نمی خواد،نگو... می خوای من و پدرت ناراحت نشیم؟ حالا که بابات پایین داره تخته نرد بازی می کنه، حداقل یه ساعتی وقت داریم که بگی توی دلت چی می گذره... اگه تنهایی بار غمت رو بکشی خیلی زود از پا درت می آره... بذار یه کم کمکت کنم. قول می دم واکنشی نشون ندم.
بهار که همیشه حرفهایش را به مادرش می زد، همۀ ماجرا را تعریف کرد و در پایان از نسترن خانم قول گرفت هیچ حرفی نزند تا وقتش برسد.

روز سیزدهم فروردین بدون هیچ نحوستی به پایان رسید و صبح زود روز چهاردهم، همگی با تشکر فراوان از زحمات عمه توران و سعید خان راهی تهران شدند و هر کس به خانۀ خود رفت. درس و تحصیل دوباره شروع شد و بهار و شهریار به امید هر چه زودتر تمام شدن درسشان؛ با جدیت درس خواندند. یک بار نسترن خانم از آقای مرادی، محبوبه خانم و شهریار دعوت کرد به خانه شان بیایند و مهمانی بدون ناراحتی برگزار شد و در مهمانی ای که اوایل خرداد ماه در خانۀ آقای مرادی برگزار شد، دربارۀ روز عقد و عروسی و خرید عروسی گفت و گو کردند. محبوبه خانم خیلی کم حرف می زد؛ اما همچنان رفتاری توأم با فیس و افاده داشت. بهار چنین تصور کرد که گفت و گوی شهریار با مادرش باعث تغییر در رفتار محبوبه خانم شده است.اما تأکید محبوبه خانم بر این بود که در خرید همه چیز نظارت داشته باشد. نسترن خانم و آقای نادری اظهار داشتند که برای شان فرقی نمی کند و به اصطلاح هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند و تاریخ عقد و عروسی را برای اواخر شهریور ماه تعیین کردند.
وقتی حرف از مهریه به میان آمد، نسترن خانم و آقای مرادی اظهار نظری نکردند، و حتی وقتی محبوبه خانم صد سکه را پیشنهاد کرد، باز هم گفتند که برای شان فرقی ندارد. آقای نادری گفت:«از نظر من مهریه و مقدارش در زندگی دو نفر ک همدیگه رو دوست داشته باشن هیچ تأثیری نداره و اصلاً تعیین کننده نیست. این رسمیه که از قدیم بوده و بحث در مورد درست یا غلط بودنش چیزی نیست که در این مختصر بگنجه.من، به دلایلی ک توضیحش طولانیه، با مهریه اصلاً موافق نیستم؛ هر چند که این روزها زیاد بودن مقدار مهریه رو نشونۀ تشخص می دونن و خیلی از مردم سر اون با هم چشم و همچشمی و رقابت می کنن!»
نسترن خانم در ادامۀ حرفهای آقای نادری گفت:«البته، متأسفانه، بعضی ها هستن که این موضوع رو حمل بر بی ارزشی دختر می کنن و می گن ببین دختره چقدر رو دست پدر و مادرش مونده بوده که اونها حاضر شدن با مهریۀ کم ردش کنن بره و چیزهایی از این دست که باعث می شه بعضی پدر و مادرها هم که به مهریه اهمیتی نمی دن، به اجبار، از بقیه پیروی کنن و مهریه رو سنگین بگیرن. من هم معتقدم تنها عشق و خواستن دِلِه که دوام زندگی رو تعیین می کنه، نه مهریه و تشریفات دیگه.»
محبوبه خانم که تا این لحظه ساکت بود، به نشانۀ تأکید سر تکان داد و گفت:«بله،درسته، اصلاً به قول معروف مهریه رو کی داده، کی گرفته! عروسی آن چنانی هم ضرورتی نداره! عروسی گرفتن توی سالنهای هتلهای گرون قیمت، لباس عروس و مخارج سنگین دیگه، کمر دوماد رو می شکنه، به خصوص اگه مثل جوونهای امروزی تازه رفته باشن سر کار و پول توی دست و بالشون نباشه!»
خانم و آقای نادری نگاهی معنا دار به یکدیگر انداختند؛ اما چیزی نگفتند. کسی که به حرف آمد شهریار بود که گفت:«ولی بهار ارزش همۀ اینهارو داره.شما هر قدر مهریه که تعیین کنین، من با جون و دل قبول می کنم. مادیات در مقابل خوبی های بهار هیچ ارزشی نداره... اصلاً برای این که بحث ادامه پیدا نکنه، با اجازۀ بزرگ ترا من هزار تا سکه پیشنهاد می کنم.»
محبوبه خانم، انگار که دچار برق گرفتگی شد باشد، از جا پرید:«هزار تا سکه؟!می دونی چقدر پولش می شه؟مگه دیوونه ای پسر!»
آقای نادری که از این حرکت محبوبه خانم یکه خورده بود؛ اما احتمال چنین وضعی را می داد، رو به محبوبه خانم گفت:«ای خانم... خودتون گفتین مهریه رو کی داده، کی گرفته؟ پس بحث در این مورد بی فایده س... شهریار جان هر چیزی که راضیت می کنه برای مهریۀ بهار جون تعیین کن.»
در این لحظه بهار که بی اندازه ناراحت شده بود، به حرف آمد:«دوام زندگی فقط با معیار دوست داشتن سنجیده می شه؛ نه سکه، پول و این چیزها.نه شهریار قصد خریدن منو داره و نه من قصد فروختن خودمو. من همیشه از این بحث بیزار بوده م و هستم. هر چند که ممکنه خیلی حرفها پشت سرم گفته بشه، باید بگم من هیچ مهریه ای نمی خوام به جز عشق شهریار، پس خواهش می کنم دیگه به این بحث ادامه ندین!»

5
بهار با همۀ شوق و ذوقی که برای ازدواج داشت و روزها را می شمرد تا هر چه زودتر دست در دست شهریار، زندگی تازه ای را آغاز کند. درس خود را خوب خواند و با نمره های عالی قبول شد؛ اما به علت نداشتن آمادگی در آزمونهای ورودی دانشگاه شرکت نکرد. البته آقای نادری از او قول گرفت سال بعد که خیالش کمی راحت تر شد، حتماً به درس خود در دانشگاه ادامه دهد.
قول و قرارها برای روز ازدواج گذاشته شد. روز بیست و پنجم شهریور، شهریار توسط یکی از دوستانش که پدر او سالن بزرگ و مجللی ویژۀ جشنهای مختلف از جمله عروسی داشت، برای آن شب سالن رزرو کرد. شهریار و بهار قرار گذاشتند، پس از خرید عروسی، روزی به اتفاق کارت عروسی را انتخاب کنند و سفارش دهند.
آقای نادری و نسترن خانم دست به کار تهیۀ جهیزیه شدند و چون نسترن خانم از خیلی سالها پیش به نیت تهیۀ جهیزیه پولی در بانک پس انداز کرده بود، بابت خرید جهیزیه مشکلی نداشت و در عرض یک هفته، با سلیقۀ بهار، بیشتر وسایل تهیه شد و در دو اتاق بزرگ خانۀ عمو منصور که دو خیابان پایین تر بود، جای گرفت. شهریار پیشنهاد داد وسایل را در طبقۀ بالای خانه شان که محبوبه خانم گفته بود باید عروس و داماد در آن زندگی کنند، جای دهند،؛ اما نسترن خانم، همین طور هم بهار، با این پیشنهاد مخالفت کردند و دلیلشان هم این بود که هنوز مشخص نیست که به طور قطع بخواهند آنجا را به عنوان منزل انتخاب کنند. آقای نادری به شهریار پیشنهاد کرد طبقۀ بالای خانه شان را اجاره دهند و با پول ودیعه و کرایه ای که دریافت می کنند، خودشان خانۀ دیگری اجاره کنند؛ اما محبوبه خانم این پیشنهاد را نپذیرفت.
به هر حال، جهیزیه را به خانۀ عمو منصور بردند و موضوع زندگی کردن در طبقۀ بالای خانۀ آقای مرادی باز م مسکوت ماند و شهریار گفت که برای این معضل فکری خواهد کرد.
برای خرید عروسی بهار پیشقدم شد. او به شهریار گفت روزی را تعیین کند تا به اتفاق برای خرید کت و شلوار و حلقه بروند. شهریار روز سه شنبه را برای این کار مناسب دانست و گفت که صبح آن روز به دنبالش می آید تا به اتفاق برای خرید بروند.
در روز موعود، ساعت ده صبح بود که زنگ در خانۀ آقای نادری به صدا در آمد و وقتی بهار در را باز کرد، شهریار با دسته گلی زیبا که برای بهار آورده بود، از او تقاضا کرد به اتفاق نسترن خانم برای خرید روانه شوند. اما نسترن خانم ضمن تشکر از شهریار گفت:«عزیزم، اومدن من دلیلی نداره، سلیقۀ شما دو نفر مهمه و مطمئنم سلیقۀ شما هر چی باشه، رضایت من و آقای نادری رو هم جلب می کنه. پس بهتره من مزاحمتون نشم، برین به سلامت و خوشحال برگردین!»
بهار وقتی لباس پوشید و برای سوار شدن به خودرو دم در آمد، دید که محبوبه خانم در صندلی جلوی خودرو نشسته و کلی هم باد به دماغ انداخته است. او که تصور می کرد برای خرید مزاحمی ندارند و راحت می توانند هر چه دلشان خواست بخرند، از دیدن محبوبه خانم یکه خوردو دمغ شد. با این حال جلو رفت و همراه با لبخندی نمکین به محبوبه خانم سلام کرد و در صندلی عقب نشست.
در طول راه شهریار سعی می کرد با خوش زبانی و بذله گویی محیط شادی به وجود آورد؛ ولی محبوبه خانم به قدری عنق بود که بهار هم از دل و دماغ افتاده بود. بهار از شهریار پرسید:« شهریار جون برای خرید کت و شلوار جای خاصی رو در نظر داری؟»
ولی پیش از آنکه او حرفی بزند، محبوبه خانم گفت:«من چند تا بوتیک توی زعفرانیه می شناسم که کت و شلوار های خارجی خیلی شیکی دارن. به جای گشتن توی خیابانها، یکراست برو اونجا!»
شهریار گفت:«ولی مامان، من کت و شلوار معمولی می خوام. اون جاهایی که شما می گین لباسهاشون خیلی گرونقیمته!»
_خب باشه! مگه تو چند بار دوماد می شی، یه بار... پس باید آبروداری کنی و لباس خارجی گرونقیمت بپوشی. نکنه دوست داری بری ناصر خسرو؟!
_مادر، خودت می دونی که من چند دست کت و شلوار دارم که بد هم نیستن، حالا برای اینکه رسم و رسوم اجرا بشه، یه دست کت و شلوار معمولی هم بد نیست.
_نه، نه، نه... فقط باید همون جایی که من گفتم بریم و همون کت و شلواری رو که من گفتم بخرین!
بهار که می دانست محبوبه خانم هیچ وقت از حرفش بر نمی گردد، برای اینکه بحث به درازا نکشد،گفت:«باشه شهریار، بریم همون جایی که مامان می گن. از نظر من اشکالی نداره.»
شهریار که روی دندۀ لج افتاده بود، راه خود را به سوی خیابان ولی عصر کج کرد و جلوی یکی از مغازه ه هایی که کت و شلوار پشت ویترین گذاشته بود، ترمز کرد. محبوبه خانم، با دیدن آن مغازه گفت:«واه، واه، این لباسها که به درد پوشیدن توی راه اداره هم نمی خوره!نه من اصلاً پیاده نمی شم.»
_مادر جون از خر شیطون بیا پایین! آخه چه دلیلی داره کلی پول بدیم که چیه، لباس خارجی مارکدار بپوشیم. همین لباسهای دوخت وطن خیلی خوب و شیک.
¬_نه،نه،نه... بهار تو بهش بگو دومادی که لباس شیک و آبرومند تنشه با یه دوماد که لباس دوخت وطن پوشیده چقدر فرق داره؟
بهار که در این دو فرقی نمی دید، مانده بود چه پاسخی بدهد که به مذاق محبوبه خانم خوش بیاید. به هر حال برای پایان دادن به غائله گفت:«شهریار جان برو هر جایی که مامان می گن، از نظر من مشکلی نیست. پول به اندازۀ کافی همراهم هست.»
شهریار با خشم پا بر روی پدال گاز گذاشت و به سوی زعفرانیه راند. اما در آنجا هم هیچ یک از کت و شلوار های موجود در بوتیکها مورد پسند محبوبه خانم واقع نشد. ساعت پنج بعد از ظهر بود؛ اما جست و جوی آنان برای یافتن کت و شلوار مورد پسند محبوبه خانم ادامه داشت. سر انجام یکی از مغازه داران آدرس خانه ای را در خیابان در بند داد و گفت یکی از دوستانش تعدادی کت و شلوار ایتالیایی وارد کرده است که در خانه اش به فروش می رساند و ما مشتریای بخصوص را به آنجا می فرستیم.
شهریار به هر دردسری بود آن خانه را که باغی بزرگ بود، یافت و پس از زدن زنگ و معرفی خود و آوردن نام همان مغازه دار اجازه یافت داخل خانه برود. در هال بزرگ طبقۀ اول خانه تعدادی جالباسی بود که به آنها کت و شلوارهایی بسیار شیک آویخته بودند. لباسها به قدری زیبا و آخرین مدل بود که محبوبه خانم نمی دانست کدام را انتخاب کند. او سر انجام کت و شلواری توسی و بسیار شیک را انتخاب کرد و از مرد متصدی فروش قیمت آن را پرسید.
_نهصد و پنجاه هزار تومن!
شهریار با شنیدن این قیمت نگاهی متعجب به بهار انداخت. اما محبوبه خانم گویا میلیاردری است که این پولها برایش کمترین ارزشی ندارد.
_مامان، من کت و شلوار یه میلیونی می خوام چه کار؟
_عزیز من چرا ارزش خودتو پایین می آری؟ تو ارزش بیشتر از اینها داری.
_مامان، مگه ارزش آدم به لباسشه؟ ول کن بیا بریم یه دست لباس ارزون تر بخریم.
_اگه اونها دامادی مثل تو می خوان، خب باید خرجش هم بکنن. من نمی دونم، باید این لباسو بخری! بهار گفت:«شهریار اشکالی نداره، حالا که مامان این لباسو پسندیده، از نظر من هیچ اشکالی نداره.»
_ولی از نظر من اشکال داره. مگه پول علف خرسه که این همه برای یه دست کت و شلوار پول بدیم!
شهریار سپس به متصدی فروش رو کرد و گفت:«می بخشید آقا، کت وشلوار ارزون تر از این ندارین؟»
_چرا داریم. اون کت و شلوار هایی که اون ردیف چیده شده ن ارزون ترن.
_مثلاً قیمتشون چقدره؟
_هشتصد هزار تومن!
_ارزون تر شو ندارین؟
_نه آقا، ارزون تر هاش رو توی همون مغازه می فروشن.
بهار که چهرۀ محبوبه خانم را در هم دید، به شهریار گفت همان کت و شلواری را که محبوبه خانم پسندیده است بخرند و قال قضیه را بکنند. با چانه زدنهای شهریار لباس را به قیمت هشتصد و پنجاه تومان خریدند و راهی خانه شدند. در طول راه محبوبه خانم چهره ای فاتحانه به خود گرفته بود و لبخندی بر گوشۀ لب داشت. شهریار قصد داشت ابتدا به خانۀَ آقای نادری برود تا کت و شلوار را ببینند؛ اما محبوبه خانم اظهار خستگی کرد و از شهریار خواست این کار را به وقت دیگر موکول کند.
آقای نادری و نسترن خانم از شنیدن قیمت کت و شلوار لحظه ای مانند برق گرفته ها شدند. آقای نادری که هنوز هاج و واج بود، رو به بهار گفت:«ایشون قبلاً هم کت و شلوارهایی با این قیمتها می پوشیدن؟!»
_بابا به خدا شهریار اصلاً نمی خواست همچین لباسی بخره. اون پیشنهاد کرد بریم چند تا از مغازه های لباس فروشی توی خیابون ولی عصر، اما محبوبه خانم پاشو کرد توی یه کفش که الله و بالله باید بریم زعفرانیه، بعدش هم مارو کشوند به اون خونه و به زور انداخت گردن من و شهریار که اون لباسو بخریم!
در همین لحظه تلفن زنگ زد و وقتی بهار گوشی را برداشت، صدای شهریار را شنید که پس از سلام و احوالپرسی از او خواست گوشی را به آقای نادری بدهد:«سلام بابا، حالتون خوبه... نمی دونم بهار براتون گفت یا نه؛ ولی به خدا من نمی خواستم همچین کت وشلواری بخرم.مامان...»
آقای نادری که شرمساری را در صدای شهریار حس کرده بود، حرف او را قطع کرد:«می دونم عزیزم، خودتو ناراحت نکن... اصلاً مسئله ای نیست. البته می دونم خودت هم راضی به این کار نبودی؛ ولی خب، مادره دیگه دلشو نباید شکست!»
_آقای نادری در فرصت مناسب حتماً برای شما توضیح می دم. فعلاً وقتتونو نمی گیرم.
بهار گوشی را از پدرش گرفت و پس از کمی گفت و گو آن را گذاشت. سپس به مادرش رو کرد و گفت:«مامان، قرار شد فردا بریم برای خرید لباس عروس و آینه و شمعدان. دوست دارم شما بیاین و تلافی امروزو در بیارین!»
_عزیزم تلافی رو سر کی دربیاریم؟ سر شهریار؟ که اول زندگی بهش فشار بیاد و اون فشار گریبان تو رو هم بگیره؟ نه عزیزم، معامله به مثل در این مورد کار درستی نیست. فردا با همون محبوبه خانم برو و هر چی که اون پسندید قبول کن، ببینم دیگه چه بهانه ای می خواد بگیره.
بهار که دلخور به نظر می رسید، با صدایی که آثار بغض در آن مشهود بود، گفت:«مامان، شما و بابا چرا در مقابل این خانم این قدر کوتاه می آین؟ مگه منو دوست ندارین؟»
_عزیزم، دقیقاً به خاطر تو کوتاه می آییم. برای اینکه تو شهریارو دوست داری و ما دلمون نمی خواد با ناراحت کردن مادر شوهر آینده ت ، باعث ناراحتی تو بشیم؛ وگرنه من هم من و هم بابات از دست کارها و حرفهای این زن دلمون خونه. حالا باشه وقتش که بشه همۀ حرفامو بهش می زنم که یه وقت خیال نکنه ما قید بچه مونو زدیم و روی دستمون مونده و با دیدن پسرشون، که البته در خوبی و وقار شهریار جون شک نداریم، دست و دلمون می لرزه! ما به خاطر دل تو، از خواستۀ دل خودمون گذشتیم. به هر حال، باز هم فکرهاتو بکن و تصمیمتو بگیر.

ساعت ده صبح بود که زنگ در خانۀ آقای نادری به صدا در آمد. این بار هم شهریار بود که با دسته گلی زیبا و لبی خندان در آستانۀ در پدیدار شد. بهار لباس پوشیده آماده بود؛ اما نسترن خانم لباس منزل به تن داشت. شهریار با تعجب گفت:«مامان، شما برای خرید همراه ما نمی آیین؟»
_نه عزیزم. دیروز هم که گفتم مزاحمتون نمی شم. با میل خودتون هر چی دوست دارین، بخرین.
_ولی مامان ،ما خوشحال می شیم شما هم توی انتخاب به ما کمک کنین.
_گفتم که،سلیقۀ من با شما فرق داره. شما جوونین و امروزی و چیزهایی ور می پسندین که شاید من نپسندم، بعد شما در خرید دچار تردید می شین. پس بهتره خودتون برین. خوش بگذره.
باز هم بهار محبوبه خانم را دید که در صندلی جلو خودروی پدر شهریار نشسته بود. البته بهار شکی نداشت که او برای خرید و نظر دادن حتماً همراهشان خواهد آمد. پس از آنکه شهریار حرکت کرد و بعد از سلام و احوالپرسی مختصر، محبوبه خانم گفت:«بهار خانم، شهریار می گه امروز بریم خرید آینه و شمعدون و لباس عروس. برای این که بهترین جنس رو با قیمت مناسب بخریم، بهتره بریم بازار، چون این مغازه دار ها هم جنساشونو از بازار می آرن و قیمت دولا پهنا می فروشن. چرا پول بیخودی بدیم،نظرت چیه شهریار؟»
_نظر من، نظر بهاره. هر چی که بهار بگه. بهار نظر تو چیه؟
_والله، جاش اصلاً برای من مهم نیست. یه آینه شمعدون قشنگ باشه، حالا مهم نیست از کجا خریده می شه.
شهریار گفت:«البته می گم یه چرخی توی خیابونا بزنیم، من چند تا مغازه توی ولی عصر و تجریش دیده م که آینه شمعدونهای قشنگی داشتن... اول یه سری به اونها می زنیم، اگر پسند نکردیم، می ریم جایی که مامان می گه.باشه؟»
محبوبه خانم با دلخوری قبول کرد و شهریار همچنان که از میدان تجریش راهی خیابان ولی عصر شد، چشمش به یک مغازۀ بزرگ آینه و شمعدون فروشی افتاد. خودرو را پارک کرد و هر سه پیاده شدند و به درون مغازه رفتند.
بهار مدتی را محو تماشای آینه و شمعدانهای بسیار شیک و قشنگ داخل مغازه شد. محبوبه خانم یکی دو آینه و شمعدان از جنس برنج طلایی رنگ را پسندید که به علت بزرگی و از نظر بهار زشت بودن، مورد پسند او قرار نگرفت. در آنجا بهار چیزی نپسندید و در حالی که اخم محبوبه خانم در هم بود از مغازه بیرون آمدند. به همین ترتیب چند مغازۀ دیگر را دیدند که به علت اختلاف سلیقه، خرید میسر نشد.
محبوبه خانم که خسته شده بود، با اوقات تلخی گفت:«چقدر سخت سلیقه ای بهار خانم! پسندیدن یه آینه شمعدون که این قدر معطلی نداره!»
_می بخشید محبوبه خانم؛ ولی چون سلیقه هامون با هم جور نیست، چیزی رو که شما می پسندین، من دوست ندارم، چیزی رو هم که من می پسندم، شما خوشتون نمی آد. باید یه آینه شمعدونی بخریم که هر وقت نگاهش می کنیم به سلیقۀ خودمون آفرین بگیم، نه اینکه توی ذوقمون بخوره.
در همین گیر و دار چشم شهریار به مغازۀ آینه و شمعدان فروشی بزرگی افتاد و توقف کرد. به داخل مغازه رفتند. بهار آینه و شمعدانی نقره ای را پسندید که شمعدانهایش سه شاخه و آینه اش مستطیلی با طرحهای بسیار زیبا بود؛ اما بازهم محبوبه خانم ایراد گرفت و آینه و شمعدان بزرگ طلایی رنگی از جنس برنج را پسندید که دو برابر آینه و شمعدان مورد پسند بهار بود. بهار متوجه شده که طبق معمول محبوبه خانم در صدد به کرسی نشاندن حرف خود است و می دانست که او تا به مقصد خود نرسد، دست بردار نیست. از این رو، برای آنکه به خریدهای دیگر هم برسند و او بتواند از روزهای دیگر خود بهتر استفاده کند، به ناچار نظر محبوبه خانم را پسندید. وقتی که شاگرد مغازه آینه و شمعدان را در صندوق عقب خودرو جا می داد و شهریار مشغول پرداخت پول بود، محبوبه خانم لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت.
وقتی در خودرو نشستند، شهریار گفت:«خب، بهار جون جایی رو برای خرید لباس عروس سراغ داری؟»
محبوبه خانم با قیافه ای حق به جانب گفت:«وا...! خرید لباس عروس؟ واسۀ یه شب می خواین کلی پول لباس بدین؟! خدارو خوش نمی آد!»
شهریار که دید چهرۀ بهار تغییر حالت داد، گفت:«مامان، چطور برای دوماد لباس خریدن، واسۀ عروس لباس نمی خواد.»
_خب، دوماد لباسشو بعد از عروسی هم همه جا می تونه بپوشه؛ ولی عروس چی؟ بعد از عروسی باید لباسشو بذاره توی کمد که خاک بخوره! درست نمی گم؟»
_ولی مامان، من باید برای بهار لباس عروسی بخرم؛ اون هم لباسی که مورد پسندش باشه... خب، بهار جون کجا بریم؟
بهار که این حرف محبوبه خانم به او خیلی برخورده بود، جوابی نداد. محبوبه خانم که سکوت بهار را دید، گفت:«حالا قهر نکن! اصلاً می دونی چیه؟ می ریم مرکز لباس عروس. اونجا هر مدل لباس که بخوای هست.»
شهریار پرسید:«مرکز کجاست؟»
_کوچه رفاهی، طرف مخبرالدوله.
_من که اونجارو بلد نیستم.
محبوبه خانم گفت:«من بلدم، بهت آدرس می دم.»
شهریار به بهار رو کرد و پرسید:«نظرت چیه؟»
بهار پس از کمی تأمل گفت:« من یه جارو بلدم توی دروس که لباس عروسهای قشنگی داره. اول بریم اونجارو ببینیم، بعد اگه نپسندیدیم، می ریم جای دیگه.»
به جایی که بهار نشانی داده بود رفتند. صاحب مغازه که خانمی میانسال و موقر بود چند دست لباس عروس را به تن بهار کرد که هیچ کدام را نپسندید. خانم صاحب مغازه که دید نظر بهار جلب نشده است، گفت:« عروس خانم، خیلی خوش سلیقه هستین. بنابراین پیشنهاد می کنم به مغازۀ یکی از دوستانم که توی میدون احتشامیه س تشریف ببرین، حتماً یکی از لباسهاشو می پسندیدن. اگر هم مورد پسندتون واقع نشد، می تونین سفارش بدین از توی ژورنال براتون بدوزن.»
در حالی که محبوبه خانم زیر لب غر می زد، راهی مغازه ای شدند که نشانی آن را از خانم مغازه دار گرفته بودند. مغازه ای بزرگ بود، پر از انواع مختلف لباس عروس. یک ساعت طول کشید تا بهار لباسی را پسندید. محبوبه خانم با بی حوصلگی از مغازه دار پرسید:«قیمت این لباس چنده؟»
مغازه دار که خانمی خوشرو بود، با لبخندی مشتری پسند گفت:«قابل شمارو نداره!»
محبوبه خانم گفت:«بعد از تعارف بفرمایین چند قیمته؟»
_ما معمولاً این لباس رو ششصد هزار تومن می فروشیم؛ ولی برای گل روی عروس خانم خوشگلتون، صد تومنش رو هم نمی گیریم.
_یعنی پونصد هزار تومن! یه لباس عروس، برای یه شب پونصد هزار تومن!؟
شهریار که از رفتار مادرش بسیار ناراحت شده بود، با لبخندی ساختگی گفت:«اِ... خانم ما همین لباسو می بریم. می شه لطفاً آماده ش کنین؟»
_مبارکتون باشه؛ ولی برای بردنش باید فردا تشریف بیارین.
_اشکالی نداره. بنده چقدر باید تقدیم کنم؟
_هر قدر دوست دارین به عنوان بیعانه لطف کنین، بقیه ش رو فردا که خواستین لباسو ببرین بپردازین.
در میان اعتراض محبوبه خانم، شهریار سیصد هزار تومان به صاحب مغازه داد و پس از گرفتن رسیدی بیرون آمدند. صورت محبوبه خانم از شدت خشم مانند لبو قرمز شده بود و بهار از اینکه این بار تسلیم خواستۀ محبوبه خانم نشده بود، احساس شعف می کرد.
چون دیگر دیر وقت شده بود، به خانه بازگشتند و شهریار از بهار خواست صبح روز بعد آماده باشه که به اتفاق برای خرید حلقه بروند.
وقتی بهار موضوع را برای نسترن خانم گفت، او از شدت ناراحتی به آشپزخانه رفت و دو لیوان آب را پی در پی نوشید.«چطور برای خرید لباس دوماد باید اون همه پول بدیم؛ ولی لباس عروس لازم نیست!؟ اون زن دیگه شورشو در آورده. من باید هر چی زودتر تکلیفمو با این زن روشن کنم!»
آقای نادری با آنکه ناراحت شده بود، به نسترن خانم گفت:«خانم، یک کم دیگه خوددار باشین. به وقتش حرفامونو می زنیم. فعلاً بذار کار این دو تا جوون پیش بره.»
_نادری تو خیلی خوشبین هستی، همیشه هم ملاحظۀ مردمو می کنی. اون از همون اول نشون داد که می خواد برتریشو ثابت کنه و بگه حرف حرف منه... ما هم همش کوتاه اومدیم. خب، پس فردا که این دو تا برن سر زندگیشون و کار از کار بگذره، دیگه نمی شه جلو دار اون زن شد. پس بهتره تا چیزی نشده جلوش وایسیم. تو دوست داری دخترت یه عمر عذاب روحی بکشه و دم به ساعت تنش بلرزه؟
¬¬¬_نه عزیزم، نمی خوام دخترم دچار کمترین ناراحتی ای بشه؛ ولی اگه الان بخوایم حسابامونو تصفیه کنیم، ممکنه کار به جاهای باریک بکشه. ببینم بهار نظر تو چیه؟
_ببینین بابا، من شهریارو خیلی دوست دارم. اونم منو دوست داره؛ ولی رفتار و حرفهای مادرش اصلاً تحمل کردنی نیست. امروز خودمو خیلی نگه داشتم. شما نمی دونین این زن توی شمال با حرفاش منو چقدر چزوند؛ ولی من صدام در نیومد مبادا که ناراحتی پیش بیاد. همۀ مادر شوهرا اول زندگی بچه هاشون، همش قربون صدقۀ عروسشون می رن. حالا شاید بعد اون روی خودشونو نشون بدن، ولی حداقل اولش این رفتارو ندارن. من پیش شما خیلی خجالت می کشم.
نسترن خانم دستی به سر بهار کشید و گفت:«تو چرا خجالت بکشی؟! تو نهایت خانومی خودتو نشون دادی. توران خانم و سعید خان چقدر از تو تعریف کردن خدا می دونه. عمه توران می گفت خدا کنه محبوبه با بهار مثل اون یکی عروسش رفتار نکنه. همۀ دور و بریها می دونن محبوبه خانم چه آدم ناراحتیه.»
_مامان، شما اجازه بدین ما فردا بریم حلقه بخریم. اگه فردا هم همین رفتارو داشت، دیگه تحمل نکنین و حرفاتونو بهش بزنین.

وقتی آقای مرادی شنید که قرار است شهریار لباس عروسی به قیمت پانصد هزار تومان بخرد، خطاب به شهریار گفت:«پسرم، اون دختر برای خرید لباس تو اون همه پول داده، پس درستش این بود که تو هم لباس عروسی به همون قیمت براش بخری که تلافی بشه.»
_چیه داری پسرتو مثلاً نصیحت می کنی. اصلاً چه دلیلی داره برای یه شب لباسی به اون گرون قیمتی بخره؟ تو هم به جای اینکه منصرفش کنی، داری آب به آسیابش می ریزی! می دونی چیه، شهریار خان تو باید فردا بری پولتو بگیری، بعدش بریم کوچه رفاهی یه لباس عروس ارزون قیمت تر بخریم... نه، چرا بخریم؟ می تونیم کرایه کنیم.
¬_مامان! یهو بگو اصلاً لباس عروسی نمی خواد و راحتمون کن!
_من برای خودت می گم. می خوام خرجت زیاد نشه. اول زندگیت کلی خرج و مخارج داری، باید پولاتو پس انداز کنی!
_چرا وقتی که اون دختر بیچاره داشت اون همه پول بابت لباس دومادی من می داد، همچین حرفی نمی زدین؟ چیه، مرگ خوبه برای همسایه؟من فردا می رم و همون لباسو برای بهار می خرم؛ همین طور هم یه حلقۀ خیلی گرون قیمت!
_باشه، بخر... هر چی دلت می خواد بخر؛ ولی اینو بدون که بعد از این دیگه مادر نداری! هر کاری دوست داری بکن. من از این لحظه دیگه هیچ کاری به کار تو ندارم. اصلاً همین الان می رم خونۀ خواهرم منیژه.
محبوبه خانم ، پس از گفتن این حرف، برخاست به اتاق خود رفت و پس از چند دقیقه لباس پوشیده بیرون آمد.کیفش را برداشت، به کنار تلفن رفت و گوشی را به دست گرفت.
آقای مرادی که با تعجب به کارهای محبوبه خانم نگاه می کرد، گفت:«داری چه کار می کنی؟»
_می خوام به آژانس زنگ بزنم.
_خانم... از خر شیطون بیا پایین!
_نه... من توی خونه ای که هیچ کس برام ارزش قایل نیست،نمی مونم.
_مامان! چرا بچه بازی در می آری؟ حالا که وقت این کارها نیست.
محبوبه خانم در حالی که شماره می گرفت، گفت:«خیال کردی شوخی می کنم! من دیگه طاقت کارهای شمارو ندارم. دیگه خسته شدم. من می رم، شما هر کاری دلتون خواست انجام بدین... اصلاً خیال کنین من مرده م! وقتی کسی حرفمو گوش نمی ده، با مرده فرقی ندارم... الو... الو...»
شهریار تکمۀ تلفن را فشار داد و سعی کرد گوشی را از دست مادرش بگیرد اما او مقاومت کرد:«اِاِاِاِاِ، چرا قطع کردی، بیچاره داشت حرف می زد! حالا باید دوباره شماره بگیرم!»
_مامان، چرا بچه بازی در می آری؟! الان که وقت این کارها نیست... حالا که ما نصف خریدهامونو کردیم... حالا که سالن رزرو کردیم... حالا که همه می دونن قراره چند روز دیگه عروسی کنیم! اگه مخالف بودی، اصلاً چرا اومدی خواستگاری؟ همون وقت می گفتی تا تکلیف خودمو و اون دختر رو بدونم.
_دیگه باید به چه زبونی می گفتم؟ من نمی خوام تو با اون دختر ازدواج کنی. اون به درد تو نمی خوره!
_آخه چرا؟ مگه اون چه عیب و ایرادی داره... مگه غیر از اینه که هم خودش و هم خونواده ش تا حالا هر چی که شما گفتین، هر زخم زبونی زدین تحمل کردن؟ اگه از اون خونواده های بی فرهنگ بودن، اگه بهار از اون دختر های پاچه ورمالیده بود که اگه یه حرف بهش می زدی، ده تا می ذاشت روش جوابتو می داد، خوب بود؟ آخه چرا با خودخواهی هات داری منو بدبخت می کنی؟ من بهارو دوست دارم. من با اون خوشبخت می شم. چرا می خوای این موقعیت رو از من بگیری؟
_اصلاً مهم نیست. تو می تونی خودت با بابات بقیۀ کارها رو انجام بدی، اصلاً احتیاجی به من نیست. حالا هم گوشی رو بده به من تلفن بزنم؛ وگرنه می رم توی خیابون سوار تاکسی می شم و می رم!
شهریار که چیزی نمانده بود به گریه بیفتد، با صدایی بغض آلود گفت:«من به بهار چی بگم؟ خودت دیدی که قرار گذاشتیم فردا بریم برای خرید حلقه. حالا چطوری می تونم بهش بگم تو قهر کردی و رفتی و من باید بدون مادرم به کارهای عروسیم برسم؟ اون نمی پرسه تو چرا قهر کردی؟ جوابشو چی بدم، بگم مادرم از تو خوشش نمی آد؟ هر چند، با حرفهایی که بهش زدی، شکی نداره که تو نمی خوای او عروست بشه. منتها به خاطر علاقه به من، داره ادامه می ده. مامان،من باید چه کار کنم که توی این موقعیت حساس تنهام نذاری و رضایت بدی؟
محبوبه خانم بی آنکه به صورت شهریار نگاه کند، با بی اعتنایی گفت:«هیچ کار. تو همۀ کارهاتو کردی و الان هیچ کاری نمونده بکنی که من رضایت بدم. به چی رضایت بدم؟ به اینکه اون دختره عروسم بشه، بعد با پررویی تو روم وایسه و هر چی دلش خواست بگه و هر کاری خواست انجام بده؟!»
_مادر جان، تا اینجا که شما همۀ حرفاتونو به کرسی نشوندین و اون بیچاره هم گوش کرد، چرا این قدر بی انصافین؟
_من بی انصافم؟ دستم درد نکنه! واقعاً که! پسر بزرگ کردم که با یه گوشۀ چشم، همۀ زحماتمو ندیده بگیره! مگه تو امروز صبح ندیدی در مورد لباس عروس چه جوری حرفشو به کرسی نشوند و تو رو وادار کرد لباس عروسی به اون گرون قیمتی براش بخری؟ آینه شمعدونم، اگر من کوتاه نمی اومدم، همون آینه شمعدون فسقلی و زشت رو می پسندید و می خرید.دارم می گم، تو فردا باید اون لباس عروسو پس بدی و بیای بریم کوچه رفاهی یه لباس عروس آخرین مدل برای شب عروسی کرایه کنیم.
_مامان،مامان! تو چرا با زندگی من بازی می کنی؟! این کار می دونی یعنی چی؟ یعنی اینکه برای اون دختر و خونواده ش هیچ ارزشی قایل نیستی. به نظرت اونا چی می گن؟
_چی دارن بگن؟! آخه کدوم آدم عاقلی برای یه شب می ره اون همه پول لباس می ده؟
_ای خدا از دست این مادر! بازم که حرف خودتو می زنی! مگه اونا این همه پول برای کت و شلوار من ندادن، پس ما چرا باید خساست به خرج بدیم؟ خودت اگر دختر داشتی و این رفتارو باهاش می کردن، چه حالی می شدی؟ هان؟
_من این حرفا سرم نمی شه. همون که گفتم، یا فردا لباسو پس می دی، یا نه من و نه تو... در ضمن، همین فردا باید به بهار جونت بگی بعد از عروسی باید بیاد اینجا و همین بالا زندگی کنه.
_من که نمی تونم این کارها رو بکنم.
_باشه، منم همین الان می رم خونۀ خواهرم و دیگه پامو اینجا نمی ذارم، سپس گوشی را برداشت و دوباره شمارۀ آژانس را گرفت و تقاضای خودرویی به آدرس خانۀ خواهرش کرد. آقای مرادی که می دانست اصرار بر ماندن محبوبه سودی ندارد و او از حرف خود برنمی گردد، از این رو ساکت بر روی مبلی نشسته بود و ناظر صحنه بود. پس از ده دقیقه زنگ در خانه به صدا در آمد و وقتی خود محبوبه خانم گوشی در بازکن را برداشت صدای مردی را شنید:« خانم آژانس می خواستین؟» محبوبه که در این فاصله ساک کوچکی از وسایل ضروری و چند دست لباس خود را برداشته بود، ساک به دست و بدون خداحافظی ازخانه بیرون رفت.

_مامان، ساعت یازده س؛ ولی از شهریار خبری نیست. چطوره یه زنگی به خونه شون بزنم.
نسترن خانم هم که نگران شده بود، از بهار خواست تلفن بزند. بهار شماره را گرفت؛ ولی هر چه زنگ می خورد، کسی گوشی را بر نمی داشت. بهار گوشی را گذاشت و یک ربع ساعت دیگر دوباره شماره گیری کرد. اما باز هم خبری نشد.
_مامان، دلم شور افتاده، چطوره برم در خونه شون زنگ بزنم ببینم چه خبره.
بهار لباس پوشید و به در خانۀ آقای مرادی رفت و زنگ زد. زنگ طبقۀ پایین، زنگ طبقۀ بالا. اما پاسخی نیامد. خانه از بیرون متروکه می نمود. بهار به خانه برگشت و موضوع را به مادرش گفت. نسترن خانم هم به جز متعجب شدن کاری نمی توانست انجام دهد. بعد از ظهر که آقای نادری به منزل آمد و بهار موضوع را به او گفت، بی اندازه تعجب کرد، گوشی را برداشت و شمارۀ منزل آقای مرادی را گرفت. به جز صدی بوق چیزی نشنید.
_صبر می کنیم شب بشه، اگه چراغی توی خونه روشن دیدیم،می رم در خونه شون، اون قدر در می زنم تا آخرش یکی درو باز کنه.
بهار حال خود را نمی فهمید. لحظه ای آرام و قرار نداشت و از شدت اضطراب قادر به انجام دادن هیچ کاری نبود. با خود می اندیشید چه اتفاقی ممکن بود افتاده باشد. نکنه شهریار سر لباس با مامانش دعوا کرده باشه و کارشون به جاهای باریک کشیده باشه؟ خب، اگه این طوری می شد، سر و صدایی می اومد!
شب هم هیچ چراغی در خانۀ آقای مرادی روشن نشد. تنها فکری که به ذهن نسترن خانم رسید این بود که با عمه توران و سعید خان که شمارۀ تلفن خود را در شمال به آنان داده بودند، زنگ بزنند و خبر بگیرند. این کار هم بی تأثیر بود، چون عمه توران و سعید خان هم از آقای مرادی، شهریار و محبوبه خانم خبر نداشتند.
روز بعد هم سپری شد؛ بی هیچ خبری از شهریار یا از خانوادۀ او. بهار هر لحظه آشفته تر می شد. تا روز موعود چیزی نمانده بود؛ اما گویی زمان از حرکت باز ایستاده و همه چیز منجمد شده بود. روز سوم هم سپری شد. در خانۀ آقای مرادی هیچ چراغی روشن نمی شد و تلفنها بی پاسخ می ماند. بهار به گوشۀ اتاق خود خزیده بود و مات و مبهوت، بی اختیار اشک می ریخت. نسترن خانم او را دلداری می داد که شاید از درد و اندوهش بکاهد. عجیب بود که هیچ کس، هیچ خبری ازخانوادۀ مرادی نداشت.
غروب روز چهارم بود که عمه توران تلفن زد. نسترن خانم که بی صبرانه انتظار می کشید، با عجله گوشی را برداشت.«الو، بفرمایید!»
_سلام، نسترن خانم. منم عمه توران.
_سلام عمه توران، حالتون چطوره، خیلی لطف کردین تماس گرفتین. خوش خبر باشین.
_راستش... من که از شما شرمنده م. با این کاری که زن برادرم و برادر زاده م کردن، از خجالت نمی تونم تو روی شما نگاه کنم. برای همین تلفن زدم. به خدا از روتون شرمنده م.
_دشمنتون شرمنده باشه عمه توران، شما چه تقصیری دارین، شما که به جز لطف و خوبی در حق ما کاری نکردین. حالا خبری از آقای مرادی یا خونواده ش دارین؟
_برای همین مزاحمتون شدم. من، اون روز که شما زنگ زدین ، دلم خیلی شور افتاد. روز بعدش با ادارۀ داداش تماس گرفتم، گفته ن سر کارش نیومده. چند جا خونۀ قوم و خویش تلفن زدم، اونجاها هم نبودن. به فکر افتادم خونۀ منیژه خانم زنگ بزنم. با منیژه خانم که تماس گرفتم، گفت خبری ازشون نداره. ولی فرداش خودش زنگ زد و گفت محبوبه دو سه روزه که قهر کرده، اومده خونۀ ما و به من سفارش کرده از بودنش در اونجا چیزی به کسی نگم. من چون می دونم خونوادۀ آقای نادری و بهار جون از شهریار بی خبرن، خواستم به تو خبر بدم که اگه خواستی خونوادۀ آقای نادری رو مطلع کنی. برادرم صبح روز بعدی که محبوبه خانم قهر کرد، رفت خونۀ منیژه خانم تا شاید محبوبه خانم رو قانع کنه که برگرده، که قانع نشد و به اصرار شوهر منیژه خانم، خود آقای مرادی هم همون جا مونده. دلیل اینکه داداش به شما زنگ نزده اینه که خودشون هم از شهریار خبر ندارن.
نسترن خانم که از شدت شگفتی نزدیک بود فریاد بکشد،ناباورانه گفت:«یعنی چی که از شهریار خبر ندارن؟! یعنی گذاشته رفته؟»
_شواهد که این جوری نشون می ده. گویا شب همون روزی که برای خرید لباس عروس رفته بودن، شهریار سر لباس عروس با مادرش حرفش می شه، محبوبه خانم قهر می کنه و می گه دیگه به کار عروسی کاری نداره و می ره خونۀ خواهرش. صبح که داداش از خواب پا می شه، می بینه شهریار نیست. می ره خونۀ منیژه خانم، چون تصور می کرده ممکنه شهریار رفته باشه اونجا تا با مادرش حرف بزنه؛ ولی شهریار اونجا هم نبوده. هیچ کسی نمی دونه شهریار کجاست. محبوبه خانم هم نشسته یه گوشه ای و گریه می کنه. داداش هم حال و روز خوبی نداره. به هر جایی که می دونسته و می تونسته سر زده و خبر گرفت. باور کنین داداش ازخجالتش بر نمی گرده خونه ش. به من گفت می ترسه بیاد خونه و با شما رو به رو بشه. می گفت اگه خونوادۀ آقای نادری رو ببینم، به خصوص بهار جونو، از خجالت آب می شم. برای همینه که خودشو قایم می کنه.
نسترن، ضمن تشکر از عمه توران، نشانی ادارۀ آقای مرادی را گرفت تا آقای نادری سری به او بزند و از چند و چون قضیه مطلع شود. نسترن خانم، پس از قطع مکالمۀ تلفنی با عمه توران، به اتاق بهار رفت و اگر چه می دانست بهار با شنیدن این خبر بیشتر آشفته می شود، به جز گفتن واقعیت چاره ای نمی دید. بهار پس از شنیدن موضوع، خود را جمع کرد، مچاله شد و در گوشۀ تخت سر در گریبان نشست. چند لحظه ای به همان حالت ماند، سپس برخاست، به داخل حمام رفت، در را بست و چند ثانیه بی وقفه جیغ کشید. پس از آن، با لباس زیر دوش ایستاد و دوش آب سرد را باز کرد. با این کار فشاری را که از درون به وی وارد می آمد و او را به مرز جنون رسانده بود، مانند مواد مذاب درون آتشفشان، بیرون ریخت.
نسترن خانم که منتظر بود او خود را تخلیه کند، وقتی دید بهار بیش از اندازه در زیر دوش ایستاده است،در زد و از او خواست بیرون بیاید:« مادر جون، بسّه دیگه. ممکنه سرما بخوری، هوا همچین گم هم نیست. بیا بیرون، یه فکری برای این موضوع می کنیم. من مطمئنم شهریار هر جا رفته باشه، همین روزا پیداش می شه. مطمئنم دلش برات تنگ شده و بیشتر از این نمی تونه تحمل کنه.»
بهار وقتی احساس کرد کمی سبک شده است، شیر دوش را بست و از حمام بیرون آمد. حوله ای به دور خود پیچید، به اتاقش رفت و ، پس از عذرخواهی از مادرش، در را بست و قفل کرد.
نسترن خانم که اخلاق دخترش را می دانست، به سراغش نرفت. بهار هر وقت با مسئله ای ناراحت کننده رو یارو می شد که خیلی آزارش می داد، برای آنکه خود را تخلیۀ روانی کند به حمام می رفت، جیغ می کشید، دوش آب سرد می گرفت و بسته به شدت ناراحتی، مدتی را در اتاقش خلوت می کرد و به قول خودش، به غار تنهایی خود پناه می برد. نسترن خانم که می دانست این بار درد بهار بسیار آزارنده و خرد کننده است، به سراغش نرفت تا روز بعد که خودش در اتاقش را باز کرد، به آشپزخانه آمد و پس از نشستن در کنار میز، گفت:«مامان،گشنمه!»
_مامان جون، نیم ساعت صبر کنی، ناهارم حاضر می شه، بابات هم می آد، با هم ناهار می خوریم.
_پس یه لیوان شیر به من بده که قندم اومده پایین.
نسترن خانم یک لیوان شیر به بهار داد. سپس در صندلی کنار میز نشست، درست روبه روی بهار، دست او را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و گفت:«عزیز دلم، می دونی که یوسف گمگشته باز آید به کنعان؟ پس غم مخور، من بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که شهریار از خجالتش خودشو یه جایی گم و گور کرده. اون از روی تو شرمنده س. حتماً مادرش گفته بهش کار نداره، اونم که دیده تنهایی نمی تونه کاری کنه، گذاشته رفته. البته کارش اشتباهه.از طرفی بدون مادرش هم می تونه به کارهای عروسی برسه، چون ما هم در کنارش هستیم. از طرفی هم می بینه عروسی بدون حضور مادر ، ممکن نیست. شهریار واقعاً تنهاست. اون کسی رو نداره که بهش کمک کنه. برای همین ترسیده، بیشتر از ترسیدن، شرمنده س، نظر تو چیه؟»
بهار که با لیوان خالی شیر بازی می کرد و به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود، در یک لحظه گویی به خودش آمد:«هان... ببخشین مامان، آخر حرفتونو متوجه نشدم. چی گفتین؟»
_گفتم شهریار از وضع پیش اومده شرمنده شده و برای همینم خودشو از ما قایم کرده. نظر تو چیه؟
_راستش، من اصلاً تصورش رو هم نمی کردم که شهریار چنین مادری داشته باشه. محبوبه خانم از همون لحظۀ اول از من خوشش نیومد و اینو همۀ شما متوجه شدین؛ ولی به خاطر دل من حرفی نزدین. من با نظر شما موافقم که شهریار از خجالتش خودشو قایم کرده؛ ولی با این کارش به من نشون داد مرد میدون نیست. اون اگه منو واقعاً دوست داشت، جور دیگه ای رفتار می کرد. من نمی گم به مادرش احترام نمی گذاشت و کار خودشو می کرد؛ ولی می تونست جُربزۀ بیشتری از خودش نشون بده. با مادرش، ضمن احترام، با قاطعیت برخورد می کرد و اجازه نمی داد کار به اینجا بکشه. ولی اون ترجیح داد فرار کنه. این جوری نه تنها خودش شرمنده شد؛ بلکه همۀ مارو هم پیش بقیه که برای روز عروسی ما انتظار می کشن، شرمنده کرد. امروز بیست و یکمه، یعنی قرار بود چهار روز دیگه جشن عروسیمون بر پا بشه، ولی دوماد و خونواده ش فراری شدن. من دیگه روم نمی شه توی صورت بابا نگاه کنم. از شما هم خجالت می کشم.
_نه مادر جون، خجالت نداره که. مگه تو مقصری. این وسط بلاهت و عقد گشاییهای یک نفر همۀ برنامه ها رو به هم ریخته و به خاطر موضوعی بی اندازه مسخره، زندگی دو تا جوون داره از هم می پاشه.
_داره از هم می پاشه؟ نه مامان، از هم پاشید. من دیگه حاضر نیستم با شهریار ازدواج کنم. حتی اگر برگرده و همه چیز مثل اولش بشه، حتی اگر مادرش هم از سر راه ما بره کنار، دیگه حاضر به زندگی کردن با شهریار نیستم؛ چون اون اگه برای من ارزش قایل بود، به جای این کارش، مرد و مردونه می اومد و همه چیزو تعریف می کرد. ما می تونستیم خودمون بقیۀ کارها رو انجام بدیم تا زمانی که محبوبه خانم متنبه بشه و از خر شیطون پایین بیاد.
_ولی عزیز دلم، تو هم داری زود قضاوت می کنی. این کار شهریار به اون دلیل نیست که تو رو دوست نداره. فقط نمی خواسته بین تو و مادرش یکی رو انتخاب کنه. اون می خواسته هم تورو داشته باشه، هم مادرشو که متأسفانه نتونسته.
_به هر حال، شهریار، با همۀ علاقه ای که بهش دارم و عشقش رو هرگز نمی تونم از دلم بیرون کنم، دیگه برام وجود خارجی نداره؛ حتی اگه برگرده و اظهار ندامت کنه.
_اما من معتقدم اگه چشمت توی چشمش بیفته، همه چیز یادت می ره.

6
آقای مرادی هنوز پشت میز خود کاملاً مستقر نشده بود که آبدارچی به داخل اتاق آمد و گفت:«جناب مرادی، یه آقایی تشریف آوردن با شما کار دارن، می گن اسمشون آقای نادریه.»
آقای مرادی از شنیدن نام آقای نادری یکه خورد و رنگش پرید؛ اما نمی توانست از پذیرفتن او خودداری کند. از این رو، خطاب به آبدارچی گفت:«آقای صفری، لطفاً ایشونو راهنمایی کنین به اتاق من.»
لحظاتی بعد آقای نادری، با چهره ای که نه نشانی از شادی در آن بود و نه خشم، به اتاق وارد شد، به آقای مرادی سلام کرد و پس از دست دادن و احوالپرسی معمول، به خواهش آقای مرادی، بر روی مبلی که وسط اتاق قرار داشت، نشست. آقای مرادی هم بر روی مبل کنار او نشست و به آبدارچی دستور چای داد.
_خب، جناب آقای نادری، سرافرازمون کردین قربان. چه عجب از این طرفا!
آقای نادری با چهره ای بی حالت گفت:«شما لطف دارین جناب مرادی. جنابعالی حتماً خوب می دونین که بنده چرا اینجا خدمت رسیده م و مصدع اوقات شما شده م. بنده هیچ وقت اهل بحث و مجادله و یا کشمکش نبوده ام و نیستم؛ اما وضعیت پیش آمده بنده رو ناگزیر کرد خدمت برسم و از شما توضیح بخوام.»
آقای مرادی همۀ ماجرا را ، از اول تا آخر، برای آقای نادری توضیح داد و در آخر سخنانش افزود:«حالا بنده هم، مثل جنابعالی، از شهریار بی خبرم. باور کنین مادرش شده مثل دیوونه ها. از شما چه پنهون، دیروز شال و کلاه کرده بود که بیاد در خونۀ شما و داد و هوار راه بندازه و پسرشو از شما بخواد؛ ولی بنده، با هزار زحمت و قربون صدقه رفتن، از این کار منصرفش کردم و گفتم اون بندۀ خداها چه تقصیری دارن. در اصل، خود شما باعث فرار پسرتون شدین! حالا با من هم چپ افتاده که تو هم همدست اونا هستی و پسرمو سر به نیست کردین! یکی نیست به این زن بگه همۀ آتیشا از گور خودت بلند می شه. باور کنین آقای نادری، از لحظه ای که به خواستگاری این خانم رفتم و ازدواج کردیم، آب خوش از گلوی من پایین نرفته. همیشه حرف خودش بوده. همین کارهاش عروس اولش رو هم یاغی کرد، الان هم که این بساط رو برای شما و ما درست کرده!»
_حالا نظر شما چیه؟ ما باید چه کار کنیم؟ بهار مثل دیوونه ها شده. از صبح تا شب توی اتاقشه، فقط گاهی می آد بیرون، یه چیزی می خوره باز برمی گرده توی اتاقش، با هیچ کس هم حرف نمی زنه. من و مادرش موندیم که چه کار کنیم. بچه مون داره از دست می ره. همش می ترسیم یه وقت دست به خودکشی بزنه و کاری دست خودش و ما بده.
_جناب آقای نادری، من از شرمندگی نمی تونم به صورت شما نگاه کنم؛ ولی منم درمونده شدم. تا وقتی که از این پسره خبری نشه، هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم. من با هر کسی که می شناختم و می دونستم با شهریار تماس داشته حرف زدم تا شاید ازش خبری به دست بیارم؛ اما نشد که نشد. باور کنین در اولین لحظه ای که از حال و روزش با خبر بشیم، شمارو مطلع می کنیم.

شهریور ماه به پایان رسید و پاییز، فصلی که بهار آن را بی اندازه دوست داشت، جای تابستان گرم و سوزان را گرفت. روز سوم مهر ماه بود. بهار از پنجرۀ اتاق خود که رو به خیابان قرار داشت؛ همان پنجره ای که نخستین بار از پشت آن شهریار را در اتاق طبقۀ بالای خانه شان دیده و به او دل باخته بود، دانش آموزانی را تماشا می کرد که در حال رفتن به مدرسه بودند. اما ناگهان نگاهش بر نقطه ای ثابت ماند. دَرِ خانۀ آقای مرادی باز شد و شهریار از آن بیرون آمد. بهار درجا خشکش زد. یعنی درست می دید، خودِ شهریار بود؟ یعنی او برگشته بود؟ چطور امکان داشت؟ لحظاتی بی حرکت ایستاد، سپس پرده را کشید، بر روی تخت خواب نشست و زیر لب زمزمه کرد:«نه، ممکن نیست... شهریار دیگه مرد.»
در همین افکار غوطه ور بود که زنگ در خانه به صدا در آمد. آقای نادری رفته و نسترن خانم نیز برای خرید منزل را ترک گفته بود. پس باید خودش جواب می داد؛ اما نمی خواست این کار را بکند. نه... دیگر نمی خواست. برای او، شهریار مرده بود؛ هر چند هنوز دل در گرو او داشت. زنگ در باز هم به صدا در آمد و با هم. اما بهار از جای خود حرکت نکرد. چند دقیقه گذشت و ناگهان صدای خوردن ضربه هایی به شیشۀ پنجرۀ رو به خیابان اتاقش او را از جا پراند. نه، شهریار مرده. چند ضربۀ پیاپی دیگر و بعد سکوت.
در حدود یک ساعت بعد، وقتی نسترن خانم از خرید برگشت، بهار، بی هیچ هیجان خاصی، موضوع برگشتن شهریار را به او گفت. نسترن خانم، برخلاف او، بی اندازه حیرت کرد. «راست می گی ! در خونه رو هم زد و تو باز نکردی؟ حداقل می خواستی باهاش حرف بزنی و دلیل کارشو بپرسی! می خواستی بهش بگی چه بلایی سر تو آورده! من همین الان می رم در خونه شون و می گم چیزهایی رو که توی دلم تلنبار شده!»
_نه مامان... دیگه هیچ حرفی با شهریار نداریم؛ نه من و نه شما. من که یه بار گفتم،شهریار دیگه مرد.
_یعنی چی؟! یه آدم ترسوی بی اراده بیاد، با احساساتت بازی کنه، زخمی به این بزرگی به دلت بزنه، بعدشم بذاره بره... پس دلِ زخم خوردۀ تو چی می شه؟! این همه حرفی که شنیدی و شنیدیم، بدون هیچ جوابی بذاریم. به ضرر مالیش کاری ندارم. ضرر معنویش اصلاً جبران کردنی نیست. عزیزم، خودتو توی آینه دیدی؟ در عرض این مدت مثل جنازه شدی، یه تیکه پوست و استخوان. من برای بزرگ کردن تو خون دل خوردم، نمی تونم ببینم جلوی چشمم مثل شمع آب بشیو من صدام در نیاد.
_مامان،اگه منو دوست دارین، هیچ کاری نکنین. حتی اگه باهاش رو به رو شدین، دربارۀ من هیچ حرفی نزنین.
عصر که آقای نادری به خانه برگشت، نسترن همه موضوع را برای او گفت. آقای نادری بی درنگ گوشی را برداشت و شمارۀ منزل آقای مرادی را گرفت؛ اما هیچ کس گوشی را برنداشت. آقای نادری گوشی را گذاشت، لباس خود را دوباره پوشید و بیرون رفت. نسترن خانم از پنجرۀ اتاق بهار به بیرون نگاه کرد. دید که آقای نادری زنگ در خانۀ آقای مرادی را زده و منتظر است. آقای نادری بارها زنگ زد؛ ولی خبری نشد و به ناچار برگشت. با آنکه سعی می کرد بر خود مسلط باشد، چهره اش از غوغای درونش خبر می داد.«این آقای مرادی هم دست کمی از بقیۀ اعضای خونواده ش نداره. به من قول داده بود به محض اومدن آقا پسرش، موضوع رو به من خبر بده؛ ولی زیر قولش زده. الان هم هیچ کس خونه شون نیست. یا شاید هم هست؛ ولی جواب نمی دن.»
ساعت در حدود نُه شب بود که زنگ تلفن خانۀ آقای نادری به صدا درآمد. خود آقای نادری گوشی را برداشت و با شنیدن صدای فرد تماس گیرنده، او را شناخت:«به به آقای مرادی کوچک،چه عجب یاد ما کردین! تازه از سفر تشریف آوردین؟!»
شهریار که صدایی بغض آلود داشت، با لحنی پوزش خواهانه گفت:«سلام آقای نادری. من... من... من نمی دونم چطوری باید توضیح بدم. می دونم که گناهکارم و هیچ دفاعی ندارم که بکنم؛ اما حتی به کسی که مرتکب جنایت شده و قراره اعدام بشه، اجازه می دن حرفاشو بزنه.منم حرفایی دارم که باید بزنم...»
آقای نادری که وضعیت بهار روحیه اش را کاملاً خراب و آشفته کرده بود، حرف شهریار را قطع کرد:«گوش کن شهریار خان، ما هیچ حرفی نداریم که به همدیگه بزنیم.این هم آخرین تماسیه که شما با ما می گیرین. از این به بعد نه به اینجا زنگ می زنین، نه در خونه می آین و نه مزاحم بهار می شین. شما برای بهار و برای من و همسرم مردین... مرده ای که حتی نمی تونیم بگیم خدا رحمتش کنه، چون روح هم، مارو آزرده کردین. والسلام.»
تنها تماسی که شهریار با خانوادۀ آقای نادری گرفت، پاکتی پستی حاوی نُه چک پول صد هزار تومانی بود که به نشانی خانه شان فرستاد؛ بدون هیچ نامه یا یادداشتی.

زمستان جای پاییز را گرفت و با لشکر سفید پوش خود به شهرها و روستاها تاخت و درختان را آذین بست. بهار که اتاق خود را عوض کرده و به اتاق رو به حیاط آمده بود، از پشت پنجرۀ بزرگ اتاقش که تا حدود نیم متری کف ادامه داشت، حیاط پوشیده از برف سنگین را تماشا می کرد و در عالم خیال خود را می دید که با شهریار در خانۀ آن سوی خیابان، از پنجره به خیابان برف گرفته خیره شده اند. اگر ازدواج کرده بودند، الان در حدود پنج ماه از زندگی مشترکشان می گذشت و شاید مسافری عزیز در راه داشتند. کتابی را که در دست داشت و انگشتش را لای یکی از صفحات آن گذاشته بود، بالا آورد،باز کرد و خواند:
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود.
و صدایی در تنهایی می گریست.
کتاب را بست، به کنار پنجره آمد، پیشانی اش را به شیشۀ بخار گرفتۀ پنجره چسباند، به نقطه ای نامعلوم خیره شد و آرام آرام اشک ریخت. فراموش کردن شهریار جانفرساترین دردی بود که جسم و روحش را هر لحظه، بیش از پیش، تحلیل می برد.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
بهار در آن چند ماه بیش از دو سه بار از خانه بیرون نرفته بود. روزها، ساعتهای متوالی پشت آن پنجره می نشست، کتاب سهراب را به دست می گرفت و با اشعار روح نوازش، می کوشید شهریار را به فراموشی سپارد و زندگی تازه ای بیاغازد. به تلفن هیچ یک از دوستانش نیز جوابی نمی داد و از دنیا و خلق آن گریزان بود. چه آسان همه چیز را باخته بود. چه ساده همۀ رویاهایش به کابوسی بدل شده بود. نسترن خانم از دور او را زیر نظر داشت؛ نه ملامتش می کرد و نه زبان به نصیحت او می گشود. او نیز انتظار می کشید، زخم دل بهار را گذشت زمان بهبود بخشد.

اواسط بهمن ماه بود که روزی آقای نادری به خانه آمد، نسترن خانم در آشپزخانه مشغول تهیۀ شام بود و بهار نیز، طبق معمول، در اتاق خود کتاب می خواند. آقای نادری به آشپزخانه رفت و در حالی که بشاش می نمود، گفت:«خانم جان، امروز با یکی ازاستاد ها که تخصصش روان شناسیه حرف می زدم. موضوع بهارو گفتم. گفت بهترین کار اینه که مدتی منزلتونو عوض کنین. با عوض شدن محیط، خط فکری و روحیۀ بهار هم عوض می شه. نظر شما چیه؟»
_منظورت اینه که خونه رو بفروشیم؟
_خب،بله... مگه اشکالی داره؟
_ولی این خونه برای ما یه دنیا خاطره داره. من اینجارو دوست دارم، دلم نمی آد... در ضمن، گمان نمی کنم بهار هم رضایت بده.
_من بخاطر بهار می خوام این کارو بکنم. باهاش حرف می زنم و راضیش می کنم.
آقای نادری سپس به اتاق بهار رفت.«سلام بهار جون، امروز حالت چطوره؟ بازم داشتی با سهراب حال می کردی؟»
_سلام بابا... بله... این شعرها رو هر چی بیشتر می خونم، بیشتر تأسف می خورم که چرا زودتر از این سهرابو نشناختم. می دونی بابا، اگه قبلاً با این واژه های روح نواز آشنا می شدم، الان حال و روز دیگه ای داشتم.
_شایدم حال و روزت باعث شد حال و هوای شعرهای سهراب این همه روت تأثیر بگذاره. پس باید گفت عدو شود سبب خیر.
پس از گفت و گویی طولانی، سرانجام بهار نیز رضایت داد که خانه را بفروشند و از آن محل بروند. بیشترین هراس بهار از این بود که مبادا روزی هنگام بیرون آمدن، یا بازگشت به خانه، با شهریار رویارو شود.

به علت مناسب بودن و مرغوب بودن زمین خانه برای ساخت چندین دستگاه آپارتمان پس از چهار روز برای آن مشتری پیدا شد همان بگاه معاملات املاک که خانۀ آقای نادری را فروخت، یک آپارتمان بزرگ سه خوابۀ نوساز در طبقۀ سوم ساختمانی شش طبقه و مشرف به پارک برای او خرید. در عرض یک هفته اثاث خانه جمع آوری شد و با وجود سردی هوا، آقای نادری با استفاده از چند روز آفتابی اوایل اسفند، ترتیب اثاث کشی را داد و تا دهم اسفند در خانۀ تازه جا به جا شدند.
نسترن خانم که به آپارتمان نشینی عادت نداشت، روزهای اول احساس می کرد در قفسی تنگ گرفتار شده است و در روز چند بار می گفت:«یه کم بریم توی حیاط.» اما خیلی زود به آنجا عادت کرد، چون آپارتمانشان از دو طرف به پارکی بزرگ و سرسبز مشرف بود و پنجرۀ اتاق خواب خودشان و بهار رو به فضای سبز باز می شد که جای حیاط را تا اندازه ای پر می کرد.
روحیۀ بهار رفته رفته بهتر می شد و دقایق بیشتری خنده بر لبانش نقش می بست و این امر آقای نادری و نسترن خانم را خشنود کرده بود. چند روز مانده به عید نوروز آقای نادری اعلام کرد که روزهای تعطیل سال نو را، به دعوت یکی از دوستانش، به نام آقای شهیدی، به شمال خواهند رفت و در ویلای او خواهند گذراند.این خبر بهار را نیز خیلی خوشحال کرد؛ چون دیگر به این نتیجه رسیده بود که نشستن و غصه خوردن چارۀ کار او نیست و باید که به زندگی لبخند بزند.

آقای دکتر سیامک شهیدی، دکتر در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی، و همسرش زویا خانم، در ویلای بزرگ و مدرن خود که در چابکسر قرار داشت، از آقای نادری، نسترن خانم و بهار با روی گشاده و بی هیچ ریا و تظاهری استقبال کردند. آقای شهیدی که در حدود پنجاه سال داشت؛ اما خیلی جوان مانده و چهل و یکی دو ساله بیشتر نشان نمی داد، بسیار قد بلند، خوش اندام و خوش سیما بود و به خارجیها بیشتر شبیه بود تا ایرانیان.
زویا خانم، با چهل و دوسال سن، قدی نزدیک به همسرش داشت و صورت سفید و چشمان آبی اش، به او چهرۀ زنان روس را داده بود که پس از آشنایی بیشتر معلوم شد، مادر بزرگش از اهالی بادکوبه بوده و او به مادرش رفته است. زن و شوهری بودند به مفهوم کامل برازندۀ یکدیگر. بهار با دیدن آن دو اندیشید که گاه زنها و شوهرها چقدر با هم تناسب دارند و گویی خداوند آنان را فقط سفارشی برای همدیگر آفریده است. بذله گویی و خوش صحبتی هر دو نفرشان توجه نسترن و بهار را بیشتر جلب کرد.چون آقای نادری از قبل با آنان آشنایی داشت. البته آقای شهیدی و زویا خانم چند سال اخیر را در آمریکا زندگی کرده و تازه یک سال می شد که به ایران آمده بودند.
غروب روز دوم فروردین، وقتی خودروی آقای نادری از در ویلا که قبلاً باز و صاحبخانه در انتظار او بود، وارد شد. زن و شوهر، گویی سالهاست با هم آشنا هستند، به پیشوازشان آمدند. زویا خانم با نسترن و بهار چنان احوالپرسی و روبوسی کرد که آن دو شگفت زده شدند.
آقای نادری پس از معرفی دکتر شهیدی و زویا خانم به همسر و دخترش، رو به آنان گفت:«سیامک از همشاگردیهای دوران دبیرستانمه که شاید بیست سالی باشه ندیدمش. آخرین باری که سیامک رو دیدم قرار بود با زویا خانم نامزد کنه. الان که می بینمشون، به نظرم می رسه درست مثل همون سالها هستن، بدون اینکه بر اثر گذشتن سالها آخ گفته باشن!»
دکتر شهیدی، در حالی ک با دست به پشت آقای نادری می زد، گفت:«آخ که زیاد گفتیم؛ ولی امیدوارم چشمت شور نباشه که یهو ور بپریم!» سپس به نسترن خانم رو کرد و ادامه داد:«نسترن خانم، این ناصر خان ما از اون بچه شلوغا بود که اون سرش ناپیدا!... ادبیاتش هم که خوب بود، خب دیگه... ما هر چی به دخترا می گفتیم، از ایشون یاد گرفته بودیم...»
زویا خانم به میان حرف دکتر پرید:«پس اون حرفهایی که منو باهاشون خر کردی، کار ناصر خان بوده! بابا دست مریزاد!»
آقای نادری قیافه ای حق به جانب گرفت و گفت:«شایعه س... همه رو تکذیب می کنم!»
نسترن خانم در تأیید گفته های دکتر شهیدی گفت:« حق با شماست آقای دکتر منم گول همون حرفاشو خوردم!»
_ولی خانم ضرر نکردین، ناصر جداً یه پارچه آقاس. من از انسانیت ناصر خان چشمه هایی دیدم که از هیچ کس دیگه ندیده م و هر جا که حرف از انسان و انسانیت بوده ، چه اینجا و چه هر جای دنیا که بوده م، اسم ناصرو آورده م، حالا نسترن خانم خیال نکنین تومنی دوزار پورسانت گرفته م که از ناصر تعریف کنم ها!
_ناصر هم از خوبی های شما برام خیلی تعریف کرده و من ازش بعید نمی دونستم که دوستی مثل شما داشته باشه.
_ناصر جون خانم شمام دستش تو کاره ها! یه جوری تأییدت کرد که دل منم نشکنه...
در این لحظه زویا خانم حرف شوهرش را قطع کرد:«خب، خب، تعریف و تمجید دیگه بسه. سیا، تو می خوای مهموناتو همین جوری دم در نگه داری؟ بابا از راه رسیدن خسته ن، بذار یه استراحتی بکنن، یه آبی به دست و روشون بزنن، بعد به قول جوونای این دوره زمونه، مخشونو کار بگیر!»
_حق با شماست خانم، بنده چارچنگولی در خدمتم!
همه خندیدند و از همه بیشتر بهار بود که ریسه می رفت. طرز حرف زدن دکتر شهیدی به اندازه ای توجهش را جلب کرده بود که دلش می خواست ساعتها بنشیند و به حرفهایش گوش دهد. از مدتها پیش این طور از ته دل نخندیده بود. آنچه بیشتر خرسندش کرد، بی تکلفی آن زن و شوهر بود که رفتاری داشتند برخلاف بسیاری از تازه به دوران رسیده هایی که او، به ویژه این روزها، با آنان بیشتر برخورد می کرد.
آقای نادری، نسترن خانم و بهار، پس از استراحت در اتاق بزرگ و بسیار تمیز سه تخته ای که برای آنان در طبقۀ دوم ویلا در نظر گرفته شده بود، پایین آمدند. هوا دیگر تاریک شده و چراغهای متعدد که در جای جای محوطۀ چمن و باغچه های پر از گل و بسیار خوب مراقبت شده روشن بود، به فضای ویلا جلوه ای شاعرانه و زیبا می داد. دکتر شهیدی و زویا خانم که به علت سردی هوا هر یک بالا پوش زیبایی به تن داشتند، در محوطۀ چمن مشغول قدم زدن و گفت و گو بودند. دکتر شهیدی به محض دیدن آقای نادری گفت:«ناصر جون، از همین الان بگم شب تخته نردو سر کله پاچۀ صبح زدیم؛ بی بهونه!»
_تو اول ببین من تخته نرد بلدم یا نه!
_بلدی؟! ما رو گرفتی! تو فکر کردی هالوییم؟ تو توی قنداق بودی همه رو مارس می کردی، حالا که دیگه هیچی! خیال کردی یادم رفته بچه های کلاسو از دم سوسکشون می کردی؟ اما با همۀ این حرفا بازنده کله پاچۀ صبحو می گیره،قبول.
_جهنم،قبول!
زویا به سراغ بهار و نسترن رفت، دست آن دو را گرفت و گفت:«بریم یه خرده حرفای زنونه بزنیم تا آقایون هم به حرفای مردونه شون برسن.»
چون ویلا در فاصله ای نزدیک با دریا قرار داشت و در واقع دیوار شمالی آن دریا بود، زویا خانم بهار و نسترن را به کنار ساحل برد. زویا از خود و خانواده اش و وضع زندگی اش را تعریف کرد تا نسترن خانم و بهار نیز خجالت را کنار بگذارند و حرف بزنند. در آن طرف ویلا دکتر شهیدی و آقای نادری هم گرم گفت و گو بودند. سرایدار خانه، مشهدی صفر و همسرش لیلا مشغول چیدن میز شام در ایوان بزرگ جلوی ویلا بودند و منقل بزرگی نیز برای درست کردن جوجه کباب در نزدیکی ایوان برپا شده بود. مشهدی صفر مردی در حدود چهل و سه ساله بود که چهره ای شکسته تر داشت و همسرش لیلا از خودش پانزده سال جوان تر بود. آقای نادری از طرز کارکردن مشهدی صفر و لیلا دریافت که از وضع خود می بایست خیلی راضی باشند، چون با رویی خوش و با جدیت کار می کردند و در ضمن کار، به زبان محلی مازندرانی با هم حرف می زدند و می خندیدند. آقای نادری که از زبان مازندرانی چیزهایی بلد بود، دریافت که آن دو در تعریف و تمجید دکتر شهیدی و همسرش چیزهایی می گفتند و از خداوند می خواستند به او عمر با عزت بدهد.
ساعت در حدود هشت و سی دقیقه بود که مشهدی صفر اعلام کرد شام حاضر است و لیلا برای صدا کردن زویا خانم و مهمانانش به کنار ساحل رفت که چند دقیقه بعد سر و کله شان پیدا شد. نسترن خانم دید که لیلا سر و وضعی مرتب و بسیار تمیز دارد. میز و صندلی فرفورژۀ سفید رنگ هشت نفره در وسط ایوان قرار گرفته و میز شام با سلیقه چیده و با دو سه گلدان پر گل تزیین شده بود. همه به دور میز نشستند و مشهدی صفر و لیلا جوجه کباب را که هنوز روی آتش بود تا داغ بماند، در دیسهای سیلور زیبا به سر میز آوردند و پس از قرار دادن آنها بر روی میز، قصد رفتن داشتند که دکتر شهیدی گفت:«کجا؟! مشتی صفر، لیلا خانم، قرار ما که به هم نخورده.»
مشهدی صفر که با خجالت و سری پایین افتاده با لهجۀ غلیظ مازندارنی گفت:«دکتر جان مزاحم نمی شیم، امشب شما مهمون دارین.»
_مهمون داریم؟ خب داشته باشیم. این مهمونای من اون قدر گُلن که نگو.بشینین، خجالتم بذارین کنار... راستی فریدون کو؟
_دکتر جان، فریدون رفته خونۀ عمه ش قراره چند روزی بمونه... خب، می دونین که با پسر عمه ها و دختر عمه ها بیشتر یهش خوش می گذره.
_خب اشکالی نداره. خودتون بفرمایین... لیلا جان بشین... بشین خجالت نکش!
مشهدی صفر و لیلا بر روی دو صندلی در کنار هم نشستند و همگی مشغول خوردن شدند. بهار نزدیک بود گریه اش بگیرد. با خود می اندیشید، یعنی آدم این قدر خاکی هم می شه؟ او زیر چشمی می دید که مشهدی صفر و لیلا خانم خیلی تمیز و مرتب غذا می خوردند و به همۀ آداب غذا خوردن سر میز آشنایی داشتند.
دکتر شهیدی یکه تاز میدان بود و آقای نادری در این سوی میز، هیچ یک از گفته های او را بی پاسخ نمی گذاشت، به طوری که صدای خندۀ همۀ کسانی که دور میز شام بودند، در فضای ویلا طنین انداز بود. پس از صرف شام، دکتر شهیدی با صدای بلند گفت:« خدایا شکرت! از نعمتی که به ما عطا کردی، هیچ کدوم از بنده ها تو بی نصیب نذار. البته خداجون خودت می دونی به کی بدی به کی ندی ما فضولی نمی کنیم!» مشهدی صفر و لیلا خانم میز شام را به کمک زویا خانم، نسترن خانم و بهار جمع کردند و پس از شستن ظرفها در آشپزخانه، اجازه مرخصی خواستند تا به اتاقهای خود بروند که در گوشه ای از ویلا نزدیک در ورودی قرار داشت و شامل دو اتاق بزرگ، آشپزخانه، حمام و سرویس بهداشتی بسیار مرتب و به شکل کلبه ای ساخته شده بود.
پس از رفتن مشهدی صفر و لیلا، گپ زدن دور میز شروع شد و دکتر شهیدی رو به آقای نادری گفت:« ناصر جان، امیدوارم شما و نسترن خانم و بهار خانم خوشگل از این کار من ناراحت نشده باشین.»
آقای نادری هر چند منظور دکتر را فهمیده بود، با لحنی پرسشی گفت:«کدوم کار؟»
_این که با مشتی صفر ولیلا سریک میز غذا خوردیم.
_مگه باید ناراحت بشیم؟ اونا هم مثل ما بندۀ خدا هستن و پیش خدا شاید عزیزتر از ما.
_آی قربون مرامت! آخه ما هر وقت می آیم اینجا، شام و نهار رو با هم می خوریم. بعضی وقتها هم من و زویا می ریم توی کلبۀ مشتی صفر مهمونشون می شیم. خودت که می دونی اینجا از پدر خدا بیامرزم به من ارث رسید، من هم، همون جا که بودم، از پسز عموم که با من خیلی نداره، خواستم اینجارو بازسازی کنه که اون هم الحق از هیچ چی کم نذاشت. مشتی صفر از وقتی چهارده پونزده ساله بود اینجا سرایداری می کرد. بعدشم زن گرفت و بچه دار شد. چهار تا بچه دارن، دو تا پسر، دو تا دختر، یکی از پسرانش که از همه بزرگ تر بود، زن گرفت و رفت تهران. دو تا از دخترانش هم شوهر کرده ن که توی چالوس زندگی می کنن.یه پسر کوچیک یازده ساله هم داره، همون فریدون که ازش پرسیدم، امشب نبود. وقتی بیاد می بینینش. خیلی بامزه س. یار غار منه. ما این دو سالی که اومدیم ایران، همین جا زندگی می کنیم. یعنی من توی دانشگاه آزاد استان مازندران و گیلان درس می دم. البته برای این که فعال باشم و احساس بیهودگی نکنم؛ وگرنه نیاز مالی ندارم. به هر حال، این همه صغراکبرا چیدم که یه وقت شما از این کارم ناراحت نشین و بدونین به چه علته.
_سیامک جان این کارت هم روی من خیلی تأثیر گذاشت، هم روی نسترن و بهار. ای کاش تعداد بیشتری از ما مردم یاد می گرفتیم که بنی آدم اعضای یکدیگرند. راستی چرا سهراب گفته هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود. ما مردم اگر یه ذره بیشتر به همدیگه توجه داشته باشیم، خیلی از مشکلاتمون حل می شه. به هر حال، من و خانمم و دخترم از این کار تو و زویا خانم سپاسگزاریم.
_قربون شما، قابلی نداره!
باز هم زویا خانم، بهار و نسترن خانم برخاستند و به کنار ساحل رفتند. زویا خانم چراغ قوۀ بزرگ و پرنوری در دست داشت که جبران پنهان شدن ماه را می کرد. دکتر شهیدی و آقای نادری تخته نرد را آوردند و جدال را آغاز کردند. گفت و گوی زویا خانم و نسترن خانم به بهار کشیده شد و نسترن خانم موضوع بهار و شهریار را برای زویا خانم گفت. زویا خانم که از شنیدن ماجرا بی اندازه ناراحت شده بود، دستش را دور شانۀ بهار حلقه کرد، او را به خود فشرد و آرام و مهربانانه گفت:«عزیزم برات هم متأسفم، هم خوشحال. اگه بهت بگم منم ماجرایی تقریباً شبیه تو داشتم، ممکنه تعجب کنی و باورت نشه؛ولی منم، پیش از سیامک پسری رو دوست داشتم که تصور می کردم اگه زنش نشم،دیگه دنیا برام بی معنیه و بهتره بمیرم. البته فرقش اینه که اون پسر، هر چند می گفت عاشق بی قرار منه، با یکی ازدوستهای خود من ازدواج کرد. اون هم جلوی چشم خودم. یه مدتی از دنیا سیر بودم و از تو چه پنهون، یه بار قرص خوردم که خودمو بکشم؛ ولی نجاتم دادن.»
زویا خانم ساکت شد و در آن تاریکی معلوم نبود گریه می کند یا نه و اینکه چهره اش چه حالتی دارد. اما بهار، با به یاد آوردن شهریار، اشک از گوشه های چشمش، آرام آرام بر روی گونه هایش می چکید. زویا خانم، نور چراغ قوه را به بوته های اطراف، سپس رو به دریا انداخت و ناگهان آن را رو به صورت بهار برگرداند و با دیدن اشکهای بهار گفت:«عزیزم، همیشه برای کسی بمیر که برات تب می کنه. مثل من که الان حاضرم برای سیامک بمیرم. مطمئنم تو هم روزی نیمۀ گمشده تو پیدا می کنی؛ کسی که عشق تو بهش نیرویی می ده که جلوی همه چیز و همه کس بایسته و کوهو از جا بکنه. می دونی، توی اون بحران روحی، وقتی با سیامک برخورد کرد. و اون به من اظهار عشق کرد، می خواستم کله شو بکنم. اما بعد از گذشتن یه مدت، وقتی که از فکر اون پسر بی وفا خودمو خلاص کردم، کم کم بهش علاقه مند شدم و بعد هم عاشقش. البته اون زمان یه دانشجوی آس و پاس بود که خرج تحصیلش رو هم خودش در می آورد؛ هر چند پدرش قارون بود. این رو گفتم که بدونی پول و ثروت سیامک منو بهش علاقه مند نکرد، بلکه شخصیتش باعث جذب من شد. من از چهرۀ تو می خونم که دختر خیلی مهربون و پاکدلی هستی، پس مطمئن باش پاداش صبر و مهربونیتو می گیری.»
بهار که سراپا گوش بود، در آن تاریکی لحظاتی به چهرۀ زویا خیره شد، سپس بر گونه اش بوسه ای زد و گفت:«دیدن شما و آقای دکتر، در همین مدت کم روحیۀ منو عوض کرد. به زندگی امیدوارتر شدم و قول می دم به زندگی جور دیگه ای نگاه کنم... قول می دم چشمامو بشورم.»
زویا خانم، نسترن خانم و بهار، پس از ساعتی قدم زدن در کنار ساحل و لذت بردن از هوای مطبوع به ساختمان ویلا بازگشتند. هنوز به ساختمان کاملاً نزدیک نشده بودند که صدای خنده های بلند آقای نادری و دکتر شهیدی را شنیدند که مشغول بازی تخته نرد بودند و برای همدیگر کُرکُری می خواندند. از گفته های دکتر معلوم بود که برنده است؛ اما آقای نادری نیز کم نمی آورد و صدای قهقه اش به آسمان می رفت.
دکتر شهیدی با دیدن خانمها از دور گفت:«نسترن خانم بشتابید که شوهرتون ششدر شده و چیزی نمونده که در برابر شاگردش مارس بشه!»
نسترن خانم با لبخندی گفت:«به گمانم رعایت صاحبخونه رو می کنن؛ وگرنه من تا به حال باخت ناصر رو ندیده م!»
_به به! به این می گن همسر وفادار و شوهر دوست. خانم با این روحیه ای که شما به شوهر تون می دین، نبایدم ببازه! ولی شرمنده م که به عرضتون برسونم امشب باید ببینین چیزی رو که تا به حال ندیدین!
آقای نادری که می دانست بازی را خواهد باخت، با لبخندی گفت:«دنیا که به آخر نرسیده، دستای بعد جبران می کنم و بهت قول می دم این آخرین باریه که شاهد پیروزی رو در آغوش می گیری دکتر جان!»
بازی به سود دکتر شهیدی تمام شد و پس از نیم ساعتی گپ زدن به علت خستگی راه، آقای نادری و خانواده اش برای خواب به اتاق خود رفتند. صبح زود روز بعد آقای نادری از ویلا بیرون رفت و با یک قابلمه پر از کله و پاچه برگشت. نسترن خانم و بهار حتی از بوی کله پاچه حالشان به هم می خورد؛ اما دکتر شهیدی، زویا خانم و آقای نادری حسابی خوردند و ظرفی هم برای مشهدی صفر و لیلا خانم بردند.
آن روز آفتابی بود؛ ولی سرمای هوا اجازۀ دریا رفتن نمی داد. البته سرگرمی زیاد بود، از جمله می توانستند به جنگل بروند. دکتر شهیدی پیشنهاد داد با خودرو تا نزدیک جنگل بروند و بقیۀ راه جنگل را پیاده طی کنند. برای رفتن حاضر شده بودند که تلفن زنگ زد. دکتر به داخل ساختمان رفت و پس از چند دقیقه برگشت و با خوشحالی گفت:«بچه ها مژده یه پا به جمع ما اضافه شد. پسر عموم، بهرام، با خانمش و بچه هاش راه افتادن و تا سه ساعت دیگه اینجان!»
آقای نادری که با بهرام هیچ آشنایی قبلی نداشت، خواست به دکتر بگوید پس ما امروز رفع زحمت می کنیم؛ اما هنوز دهان باز نکرده، دکتر گفت:«ناصر جان از قیافه ت فهمیدم چی می خوای بگی. ببین، درسته که گفته ن مهمون مهمونو نمی تونه ببینه، صابخونه هیچ کدومشونو؛ ولی کسی که این حرفو زده یا خسیس بوده با خیلی بی معرفت. بذار بهرام بیاد، همه تون عاشقش می شین. خاکی خاکی، یعنی اگه نبود که من باهاش کاری نداشتم. منم چشم دیدن همه تونو دارم...»
آقای نادری حرف او را قطع کرد:«ولی...»
اما دکتر به او اجازه نداد:«ببین ناصر جون، ولی مَلی نداره... هم تو تا سیزده بی کاری، هم ما. پس دیگه عذر و بهونه نیار. اینجام که شکر خدا جا تا دلت بخواد هست. اگرم خدای نکرده،زبونم لال یه وقت به فکرت رسید که داری به ما تحمیل می شی، از جیب خودت خرج کن که وجدانت آسوده باشه که حق یتیم رو نمی خوری! روشن شد؟»
نسترن خانم با شرمندگی گفت:«آخه زحمتتون می شه...»
اما زویا خانم بی درنگ حرف او را قطع کرد:«نسترن جون، ببین قرار نداشتیم نغمۀ بی وفایی سر کنی. شما که روی دوش ما سوار نیستین. گذشته از اینها، ما تازه شمارو پیدا کردیم. جون بهار جونم اصلاً حرف رفتنو نزنین که دلخور می شیم. تازه، شیرین و شراره، زن و دختر بهرام، هم به جمع ما اضافه می شن. تازه اول حال کردنه!»
در این هنگام مشهدی صفر به اشارۀ دکتر شهیدی به آنان نزدیک شد و پس از سلام گفت:«آقا فرمایشی داشتین؟»
دکتر گفت:«مشهدی صفرجان، داره برامون چند تا مهمون دیگه هم می آد. ببین اگه لیلا خانم دست تنهاس، به خواهرش ربابه خانم، هم بگو بیاد کمکش، خودت هم ترتیب خواربار و میوه و گوشت و بقیۀ مایحتاج رو بده. پول که پیشت داری؟»
_بله آقا. پول دارم؛ اما ماشین حیدرعلی خراب شده، باید صبر کنم درست بشه.
_کی درست می شه؟
_علی مکانیک گفته دو سه روزی کار داره، مثل اینکه موتورش سوخته.
_از بچه های ده کس دیگه ای ماشین نداره؟
_چرا آقا دارن؛ ولی عیده بیشترشون رفته ن سفر یا عید دیدنی.
_خب این که بد شد، برای خرید اون همه خرت و پرت ماشین لازم داری.
آقای نادری که شاهد این گفت وگو بود، گفت:«سیا جان من می برمش، تو بمون شاید مهمونات زودتر رسیدن.»
_ناصر جان این جوری من شرمنده می شم.
_خب،باش مگه چه عیبی داره؟!
دکتر شهیدی به شانۀ آقای نادری زد:«بازم ازون حرفای توی مدرسه زدی.یادش به خیر. خب،حالا که می خوای منو شرمنده کنی، خب بکن، اما یادت باشه منم یه دفه شرمنده ت کنم که بی حساب شیم.»
_تو که الانشم داری منو شرمنده می کنی. خب، ما رفتیم... بریم مشتی صفر. راستی، یادم رفت از خانم بپرسم چیزی می خواد یا نه.
_بابا یه دقه از سر این خانم دست وردار بذار راحت باشه.
آقای نادری قهقه را سر داد، خودرو اش را روشن کرد و پس از سوار شدن مشهدی صفر از ویلا بیرون رفت.فاصله تا شهر خیلی کم بود و زود رسیدند. پس از خرید، هنگام برگشتن مشهدی صفر گفت:«آقا، اگه ممکنه تا توی ده بریم من خواهر خانمو صدا کنم برای کمک بیاد. خیلی ممنون می شم.»
_باشه مشتی جان، هر چی بگی به روی چشم.
_چشمتون بی بلا... مهمونای آقای دکترم مثل خودشو و خانمشون خیلی انسانن. خدا سایۀ شما آدمای خوبو از سر ماها کم نکنه. زنده باشین.
_لطف داری مشتی جان. ببینم چند بار به پابوس رفتی؟
_اگه خدا قبول کنه، ده باری می شه. خدا عمر به آقای دکتر بده... همیشه خرج سفر من و لیلا رو می ده. تقریباً سالی یه بار می ریم. آقا شما از فامیلاشون هستین؟
_نه، من و دکتر توی مدرسه و دبیرستان همکلاس بودیم.
_به به، رفقای قدیمی. پس دکترو از خیلی وقت پیش می شناسین. پدر خدا بیامرزشون هم آدم خیلی خوبی بودن و توی این منطقه همه رو سرش قسم می خوردن. با همۀ روستاییها رفیق بودن و انگار نه انگار اونها رعیتن. آقای دکتر هم همین طوره، برای همین مردم این دور و بر خیلی خیلی دوستش دارن. خدا عمرشون بده. من دو تا دختر شوهر دادم و یه پسرم زن گرفت، همۀ خرجشو آقای دکتر دادن. خدا اگه پول می ده، خوبه به همچین آدمایی بده. فقط موضوع پول نیست، رفتارشون هم خیلی انسانیه...
_خوشحالم که اینو می شنوم. من هم به دکتر شهیدی افتخار می کنم. ای کاش تعداد این جور آدما بیشتر می شد.
_ای کاش... ببخشید حاج آقا، لطفاً بپیچین توی این کوچه خاکی،آخر کوچه.
پس از سوار کردن ربابه خانم به ویلا برگشتند. مهمانان هنوز نیامده بودند. خانمها و دکتر شهیدی در ایوان به دور میز نشسته بودند و از قرار معلوم بحثی داغ در جریان بود. دکتر شهیدی، به محض وارد شدن خودروی آقای نادری برخاست و به سراغش آمد. «خسته نباشی ناصر جان، خیلی هم ممنون. زحمت کشیدی،بهرام دیگه هر جا باشه، الان پیداش می شه. داشتیم در مورد موضوعی که برای بهار جون پیش اومده بود حرف می زدیم. تو هم بیا کمکمون کن.»
_برای چه کاری؟
_خب برای این که بهار جون زندگی جدیدی رو شروع کنه دیگه.
_مگه قراره به سلامتی بره سر خونه زندگی جدید؟!
_تو هم مارو گرفتی؟! بیا ببینم... بشین دور میز گرد!
زویا خانم گفت:«آقای نادری،موضوع بهار جون رو شنیدم، هم متأسف شدم و هم از اینکه بهار جون تصمیم عاقلانه گرفت و داره گذشته رو فراموش می کنه خوشحالم. من به خودشم گفتم که خودمم درگیر همچین قضیه ای شده بودم که بعد با سیا آشنا شدم، زندگیم تغییر کرد. بهار جون هم می تونه خیلی برنامه ها برای خودش در نظر بگیره. یکیش اینه که می تونه خودشو برای کنکور آماده کنه و بره دانشگاه اون طور که از خودش شنیدم، شاگرد زرنگی هم بوده، به خصوص در کار نقاشی و زبان و این جور چیزا.»
دکتر شهیدی گفت:«من به بهار جون پیشنهاد دادم زبانشو ادامه بده. من با مدیرای چند تا از موسسه های زبان دوستم، می تونم معرفیش کنم. البته معرفی که نمی خواد، ولی این روزا همه جای دنیا پارتی داشته باشی کارها بهتر پیش می ره.بره زبانشو ادامه بده و با استعدادی که داره دانشگاه هم در این رشته شرکت کنه که به طور آکادمیک تحصیل کنه. این روزا زبان خیلی دایرۀ
گسترده ای داره و مطمئنم با ادبیات خوبی که بهار جون داره، می تونه مترجم بسیار قابلی بشه، چون این روزا مترجم خوب کم داریم. در کنارش هم می تونه رشته هایی مثل نقاشی، حتی موسیقی رو،البته اگر دوست داشته باشه، دنبال کنه. اتفاقاً پسر بهرام، آقا بهزاد، اگه امروز همراهشون باشه، معلم پیانوئه. از بچگی پیانو می زده و الان هم داره در رشتۀ موسیقی تحصیل می کنه. بهار جون می تونه از بهزاد کمک بگیره چون می گفت به موسیقی هم خیلی علاقه داره، درسته عمو جون؟ چه سازهایی رو دوست داری؟»
بهار که کمی شرم حضور داشت، آرام گفت:«بله، موسیقی دوست دارم البته سه تار رو بیشتر دوست دارم، ولی از پیانو هم بدم نمی آد. البته ساز گرونیه.»
دکتر شهیدی گفت:«عمو جون تو پیانو زدن یاد بگیر. اولین کنسرتی رو که برام اجرا کنی، یه پیانوی خوب بهت هدیه می دم.»
_متشکرم آقای دکتر. حالا باید دید استعدادم تا چه حده.
_پس ازت قول می گیرم برگشتی تهرون، اول دنبال زبان رو می گیری، بعد در کنکور رشتۀ زبان، بعد هم موسیقی و بعدشم خودت می دونی. خلاصه باید اون قدر سرتو گرم کنی که از فکر های گذشته بیرون بیای و از لحظه ها ی عمرت حداکثر استفاده رو بکنی. البته عزیزم همش حواست با این چیزا نباشه... منظورم اینه که از عشق غافل نشو... اینو برای این می گم که معمولاً دخترهایی که در عشق ناکام می شن، دیگه از جنس مخالف متنفر می شن و سعی می کنن عشق رو در وجودشون سرکوب کنن، در حالی که دل یه بار مصرف نیست،می شه برای عاشق شدن بارها ازش استفاده کرد، تا وقتی که صاحب اصلیش از راه برسه، قلعۀ دلو فتح کنه و دیگه اجازۀ ورود هیچ کس و هیچ چیز رو نده.
_ممنونم عمو سیامک. شما حرفای جدی رو هم خیلی خوب می زنین.
_منظورت اینه که همۀ حرفام دری وری نیست؟ درسته؟
_خواهش می کنم. اصلاً همچین منظوری نداشتم. شما خیلی راحت و بی تکلف حرف می زنین و باهاتون راحت می شه صحبت کرد.
_شوخی کردم عزیزم... در ضمن، ممنونم که منو عمو سیامک صدا زدی، مُردم از بس دکتر صدام زدن.
گفت و شنود همچنان ادامه داشت که صدای بوق خودرویی پشت در شنیده شد و مشهدی صفر در ویلا را باز کرد. خودروی کادیلاک بسیار نویی وارد شد و مشهدی صفر در را پشت سر بست. خودرو به نزدیک ساختمان که رسید متوقف شد و مردی بلند قد که عینک آفتابی بسیار زیبایی زده بود، از آن پیاده شد و همزمان یک خانم، یک دختر جوان و مرد جوان دیگری از آن بیرون آمدند.
دکتر شهیدی و زویا خانم جلو رفتند. دکتر با راننده و مرد جوان روبوسی کرد و با صدای بلند گفت:«خوش آمدین... خوش آمدین، صفا آوردین.»
سپس دست مرد را از نظر سن و سال و قد و قامت خیلی شبیه خودش بود گرفت و نزد آقای نادری آورد:«ناصر جان، پسر عموم بهرام که قبلاً هم دیدیش. البته در حدود سی سال پیش... بهرام جان ایشون هم ناصر خان نادری، همکلاس دوران مدرسه و دبیرستانم که همیشه ذکر خیرش بود.»
سپس مرد جوان به آقای نادری نزدیک شد و دکتر شهیدی گفت:«به، به اینم بهزاد جان، پسر بهرام که داشتیم در باره شون حرف می زدیم. استاد مسلّم پیانو و از پسرای گل روزگار!»
دکتر شهیدی پس از آن شیرین خانم و شراره، همسر و دختر بهرام را به نسترن خانم و بهار معرفی کرد که با هم دست دادند و روبوسی کردند. سپس بهرام و بهزاد را به خانمها معرفی کرد. بهزاد، مثل پدرش، قدی بلند و چهره ای مردانه داشت و برعکس خیلی ها که در کارهای هنری شکل و شمایلی عجیب و غریب برای خود درست می کنند، بسیار ساده بود، چه از نظر چهره و چه لباس. شراره که به مادرش خیلی شبیه و مانند او زیبا بود، در ظاهر نشان می داد که باید فیس و افاده ای باشد؛ اما بی تکلف تر از خیلی دخترانی بود که بهار با آنان سرو کار داشت.
پس از پایان جلسۀ معارفه، همگی در ایوان نشستند، میز دیگری در کنار میز قبلی گذاشته و بساط ناهار چیده شد. مشهدی صفر، لیلا خانم و ربابه خانم همۀ کارها را با سلیقه انجام دادند؛ اما برای صرف نهار عذر خواستند و ابراز تمایل کردند که در خانۀ خودشان ناهار بخورند.
نسترن خانم با شیرین خانم و شراره نیز با بهار خیلی زود اُخت شدند. در این میان بهزاد بیش از هر چیز به بهار نگاه می کرد و او نیز گه گاه زیر چشمی او را می پایید و متوجه نگاه های او بود. دکتر شهیدی خطاب به بهرام گفت:«بهرام جون، به گمونم پای بازی حکم جور شد. امشب یه حکم مشتی می زنیم.تو با بهزاد،من و ناصر.»
بهرام که قیافه ای مغرور به خود گرفته بود، با پوزخندی گفت:«حالا دیگه واسۀ من بازیکن تیم ملی می آری! ولی سیا جون خوابشو ببینی که من و بهزادو ببری! البته ناصر خان می بخشین، ما با هم کُرکُری داریم.شما به دل نگیر!»
آقای نادری با لبخند گفت:«خواهش می کنم دستمون تو کاره. می دونیم کُرکُری خواندن قسمتی از بازی حکمه؛ یعنی اگه نباشه، بازی حال نمی ده.در ضمن،بنده تو تیم ملی نیستم،هنوز کار آموزم؛ البته از تازه کارها هم باید ترسید!»
دکتر شهیدی به پشت آقای نادری زد و در حالی که قهقهه می زد، گفت:«بارک الله نادری خوشم اومد... الحق که استاد ادبیاتی. محترمانه به بهرام خان گفتی که هنوز بچه ای که بخوای مارو ببری!»
باری آن شب به سود دکتر شهیدی و نادری تمام شد و قرار گذاشتند شب بعد بازی انتقامی انجام گیرد. شراره که دانشجوی سال اول رشتۀ زبان دانشگاه آزاد بود، وقتی فهمید بهار قصد ادامۀ تحصیل در این رشته را دارد، بسیار خوشحال شد و آن دو خیلی حرفها داشتند که برای همدیگر بزنند که البته بهزاد نیز در آن بحثها شرکت می کرد. بهزاد حرف را به موسیقی کشاند و وقتی از علاقۀ بهار نیز آگاه شد، با خوشحالی مطالبی در این زمینه می گفت و پیدا بود که سعی در جلب توجه بهار دارد.
بهار با خود عهد کرده بود پس از شهریار به هیچ جوانی به دیدۀ کسی که می شود عاشقش شد نگاه نکند؛ اما با حرفهای دکتر شهیدی و جاذبه ای که چهره و شخصیت بهزاد داشت، اجازه نمی داد او به عهد خود پایبند باشد. شیرین خانم نیز از همان نگاه اول از بهار خوشش آمده بود و با توجه به صحبتهای طولانی میان بهار،بهزاد و شراره،َ دو روز بعد در گوشی به زویا خانم گفت:« گمونم عروسمو پیدا کرده م! بهار دختر خیلی محجوبیه و به دل آدم می شینه.»
زویا خانم نیز در پاسخ او گفت:«اگه این دختر عروست بشه، یه تیکه جواهر گیر آوردی.»
نسترن خانم هیچ یک از این حرفها را نشنید؛ اما از حرکات و طرز نگاه ها فهمید باید خبری باشد.

7
صبح روز چهاردهم فروردین ویلای آقای دکتر شهیدی شاهد وداعی همراه با اشک و آه بود. خانوادۀ آقای نادری و بهرام شهیدی بیش از همه ابراز ناراحتی می کردند. چون در عرض آن ده روز به همدیگر خیلی انس گرفته بودند. چشم آقای نادری هم هنگام خداحافظی با دوست دیرینش کمی نمناک بود. بهار هنگامی که با شراره روبوسی می کرد، شنید:«خداحافظ زن داداش!» و چهره اش سرخ شد.
دکتر شهیدی که در طی همۀ آن روزها لبخند از لبش محو نمی شد، آن روز اصلاً نمی خندید؛ ولی از مزه پرانی هم غافل نبود:«خب، مهمونای عزیز حسابی زحمت دادین؛ ولی اگه باز هم زحمت می دادین بد نبود. به امید خدا، فامیل که شدیم، بیشتر از اینها دور هم جمع می شیم! قابل توجه عروس و داماد!»
بهزاد که معلوم بود از شنیدن این حرف دلش مالش می رود، نگاهی مشتاقانه به بهار انداخت و لبخندی پر معنا زد. شیرین خانم هم با نگاهی به نسترن خانم و بهار، با چهره ای بشاش گفت:«ایشالله که همین طوره!»
آقای نادری و خانواده اش با مشهدی صفر، لیلا و پسرشان فریدون که در دل همگی جا باز کرده بود، خداحافظی پر شوری کردند و آقای نادری خطاب به مشهدی صفر گفت:«مشتی،نشونی منزلو که بهت دادم. اومدی تهران حتماً بیا پیش ما. با خانم و بچه ها ،به خصوص آقای فری شطرنج باز!»
بهرام، وقتی با آقای نادری خداحافظی می کرد، آهسته گفت:«هر وقت که بفرمایین، خدمت می رسیم.»
زویا خانم رو به همۀ مهمانان گفت:«از این به بعد هوا خوبه، پنجشنبه جمعه ها یادتون نره اینجا منتظریم. تعارفو بذارین کنار. شیرین جون یادت نره،نسترن خانم شما هم همین طور، اینجا جون می ده واسۀ چراغونی کردن! متوجه منظورم هستین که؟!»
شیرین خانم و نسترن خانم حرفی نزدند؛ اما نگاهشان گویای بسیاری از حرفهای ناگفته بود. شیرین خانم هم هنگام روبوسی با نسترن خانم گفت:«نسترن جون، هر وقت بفرمایین، خدمت می رسیم. شماره تلفن و آدرس هم که دادم خدمتتون. سرافرازمون بفرمایین، خیلی خوشحال می شیم.»
_حتماً شیرین جون. من که به شما و شراره جون خیلی انس گرفتم.

پس از چهارده روز زندگی در ویلای بزرگ و سرسبز، آپارتمان برای خانوادۀ آقای نادری خفقان آور بود. هر سه نفر هم غصه دار بودند، هم شاد و سهم شادی بهار از همه بیشتر بود. او که روحیه ای کاملاً مضاعف یافته بود، به پدر و مادرش گفت:«می دونین، این چند روز، بهترین روزای عمرم بود. بابا، از شما ممنونم که ترتیب این مسافرتو دادین که با دکتر و زویا جون آشنا بشیم.»
_پدر سوخته،چرا نمی گی بهزاد؟ خجالت می کشی؟ راستی، چرا پیشنهاد برپایی مراسم نامزدی توی ویلا رو قبول نکردی، تو که به نظر از بهزاد خیلی خوشت اومده؟
_خوشم اومد؛ ولی...
_ولی چی؟ خونواده ش هم حرف ندارن. اون از مادرش ک می دیدم دایم قربون صدقه ت می رفت، اون از بهرام خان که با تحسین نگات می کرد، اون از شراره که مثل پروانه دورت می گشت و اونم بهزاد که برای جلب توجه کم مونده فقط رو دستاش راه بره و پشتک وارو بزنه.
_نادری، تو که همیشه طرفدار تحقیق و عاقلانه تصمیم گرفتن بودی، چرا داری بهارو دچار اضطراب می کنی... بهار جون، من از خونوادۀ بهرام خان خیلی
پایان صفحۀ 113
Rosali آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر   #55 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
hanoozhastam آواتار ها
 
hanoozhastam به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

180-190
تماس گرفتن بهزاد بود. صلاح دید گوشی را بردارد و از او خواهش کند که دیگر تماس نگیرد.
ــ الو، بفرمایید.
ــ سلام بهار خانم. چرا گوشی رو گذاشتید. گفتم که درست نیست آدم با استادش چنین رفتاری داشته باشه. بهتره به حرفم گوش کنی. من می خوام تو رو ببینم.
ــ دلیلی نداره ما با هم ملاقات کنیم. استاد، عرض کردم من زمانی شاگرد شما بودم؛ ولی حالا دوست ندارم سه تار یاد بگیرم، پس دیگه حرفی نداریم که بزنیم. لطفاٌ گوشی رو قطع کنین، چون من منتظر یه تلفن ضروری هستم.
ــ حتماٌ تلفن استاد بهزاد، نامزد عزیزتون!
ــ اگر هم این طور باشه، موضوع به خودم مربوطه نه شما.
ناگهان صدای رعدآسای ماهان در گوشی تلفن پیچید، به طوری که گوش بهار را آزار داد: «من باید تو رو ببینم و موضوع مهمی رو بهت بگم! یا با زبون خوش قرار ملاقات می گذاری، یا به زور این کار رو انجام می دم! فهمیدی؟»
طنین صدای ماهان، لرزه ای بر اندام بهار انداخت، به طوری که نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد. اما بهار کوشید بر خود مسلط باشد و با قاطعیت گفت: « من هیچ علاقه ای به ملاقات با شما ندارم، و اگر بیشتر از این اصرار کنین، از شما به پلیس شکایت می کنم. حالا دیگه بهتره قطع کنین!»
ــ خوشم اومد، دل و جیگر پیدا کردی. آفرین! ولی گوش کن دخترۀ هرزه، من باید تو رو ببینم و این کار رو هم می کنم و هیچ ترسی هم از پلیس ندارم. تو الان شمارۀ تلفنی رو که من باهات تماس گرفتم داری، پس می تونی اونو بدی به پلیس تا منو دستگیر کنه. شاید پلیس بتونه این کارو بکنه؛ ولی بعدش باز هم با من طرفی. یک کلام بهت بگم ، کاری میکنم آرزوی ازدواج با اون پسرۀ بچه ننۀ پولدارو به گور ببری! حالا برو هر غلطی دلت می خواد بکن. فقط یادت نره که من باید ببینمت. اگر سر عقل اومدی که هیچ؛ وگرنه باید منتظر اتفاقای وحشتناکی باشی. بهتره که این کارو هر چی زودتر انجام بدی؛ چون هر چی طول بکشه عواقبش برات بدتره و مطمئن باش هیچ جا در امان نیستی و سایه مرگ بر سرته!...
صدای قطع کردن مکالمه مانند پتکی بر مغز بهار فرود آمد. آقای نادری و نسترن خانم آن شب به خانۀ یکی از همکاران آقای نادری رفته بودند و خانۀ خالی بر شدت ترس بهار افزوده بود. او به سرعت برخاست و همۀ چراغهای خانه را روشن کرد؛ چون در هر گوشۀ تاریک چهرۀ ماهان را می دید که با چشمانی شعله ور از خشم به او خیره شده است. برای غلبه بر ترس، شمارۀ بهزاد را گرفت. گوشی را شیرین خانم برداشت و گفت بهزاد خونه نیست. بهار شمارۀ همراه بهزاد را گرفت؛ اما پیغام «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» را شنید. چند بار این کار را تکرار کرد؛ اما به نتیجه ای نداد.
غرق در اندیشه بود که ناگهان صدای زنگ او را از جا پراند، به طوری که بی اراده جیغی کوتاه کشید. با ترس و لرز به شمارۀ نقش بسته بر نمایشگر کوچک تلفن خیره شد و وقتی شمارۀ تلفن همراه بهزاد را دید، نفسی از سر آسودگی کشید و با سرعت گوشی را برداشت. از شدت هراس و هیجان نتوانست جلوی اشکهای خود را بگیرد و با هق هق ناگهانی گفت: «الو... الو... بهزاد، کجا بودی؟ کجا بودی؟»
بهزاد که از ماجرا اطلاعی نداشت، در حالی که تعجب در لحن کلامش هویدا بود، پرسید: «بهار، بهار، عزیزم، چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ بهار، بهار، جواب منو بده!»
بهار که به سختی می توانست حرف بزند، همچنان که اشک می ریخت، بریده بریده گفت: «بهزاد... بهـ... زاد... کمک... کمکم... کن... دارم... از... از... از ترس... می میرم...»
بهزاد که بی اندازه وحشت کرده بود که مبادا اتفاق ناگواری برای بهار افتار باشد، با دستپاچگی گفت: «بهار یکم به خودت مسلط باش و آروم حرف بزن ببینم چی شده... بهار، صدای منو می شنوی؟ چی شده؟»
بهار که شنیدن صدای بهزاد به او کمی آرامش داده بود، این بار شمرده تر گفت: «ماهان... بهزاد، چند دقیقه پیش ماهان زنگ زده بود.»
ــ خب، زنگ زده بود که چی؟ چی می گفت؟ اصلاٌ شمارۀ خونه رو از کجا پیدا کرده؟»
ــ من نمی دونم؛ ولی با تلفن همراه زنگ زده بود... شماره ش توی حافظه تلفن هست.
ــ نپرسیدی شمارۀ خونه رو از کجا گیر آورده؟
ــ پرسیدم؛ اما چیزی نگفت... ولی منو تهدید کرد؛ خیلی هم جدی.
ــ خب، حرف حسابش چی بود و چی گفت؟
بهار که از هراس لحظاتی پیش در وجودش اثری اندک بر جا بود، موضوع تلفن زدن ماهان و همۀ حرفهایی را که گفته بود، برای بهزاد شرح داد و اضافه کرد: «بهزاد، من خیلی می ترسم. ماهان آدم خطرناکیه. اون کله شقه. من شک ندارم که اسلحه هم داره و ممکنه... ممکنه به ما آسیب برسونه. می ترسم جون تو در خطر باشه!»
ــ بهار جان اصلاٌ نترس. من با نیروی انتظامی تماس می گیرم و موضوع رو می گم. بابا در دستگاه نیروی انتظامی با یک سرهنگ دوسته. ازش کمک می گیرم. مطمئن باش نمی تونه کاری بکنه. ببینم مگه بابا و مامان خونه نیستن؟
ــ نه، رفتن یه جا مهمونی. البته مامان زنگ زد گفت داریم می آییم. بهزاد، من می ترسم. ماهان که شمارۀ تلفن منو داره، حتماٌ خونه رو هم بلده و ممکن بیاد سراغم. تو رو خدا یه کاری بکن. تو نشونی محل زندگیشو بلدی؟
ــ باشه، باشه، تو قول بده به خودت مسلط باشی، منم قول می دم همین الان قضیه رو پیگیری کنم.
یک ربع ساعت گذشته بود که صدای زنگ تلفن باز هم بهار را از جا پراند. او که با دیدن شمارۀ تلفن بهزاد بر نمایشگر تلفن آرامش یافته بود، پرسید: «بهزاد... بهزاد جان کاری کردی؟»
ــ عزیزم، عزیزم، گفتم که ناراحت نباش. من با دوست بابا تماس گرفتم و مشخصات ماهان رو بهش دادم. قول داد اقدام کنه و نتیجه رو به من اطلاع بده. در ضمن، یه ماشین گشت نیروهای انتظامی رو مأمور کرد نزدیک کوچۀ شما گشت بزنه و اون منطقه رو زیر نظر بگیره تا اگه آ دم مشکوکی خواست وارد مجتمع شما بشه، دستگیرش کنن. مطمئن باش چیزی نیست. می خوای بیام پیشت تا بابا و مامان بیان؟
ــ نه، نه، مزاحمت نمی شم. مامان اینا دیگه الان پیداشون می شه. می دونی بهزاد، موضوعِ الان نیست. خودت ماهانو می شناسی، ممکنه از این بعد برای ما دردسر درست کنه. خودش گفت دیگه هیچ جا برات امن نیست و سایۀ مرگ همه جا بر سرته!
ــ عزیزم، این قدر وحشت نکن. مطمئن باش از فردا اصلاٌ تنهات نمی ذارم و هر جا بری همرات می آم... اصلاٌ نترس، اون هیچ غلطی نمی تونه بکنه. شاید همین فردا کاری کردم دستگیر بشه به جرم تهدید به مرگ به زندون بیفته.
بهزاد و بهار، به رسم هر روز، در حدود نیم ساعت با هم گفت و گو کردند و ماهان را به فراموشی سپردند. به طوری که وقتی آقای نادری و نسترن خانم برگشتند، هیچ اثری از ترس در بهار باقی نمانده بود. اما این امر باعث نشد که بهار از شرح ماجرا خودداری کند. نسترن خانم پس از شنیدن موضوع چنان ترسید و رنگش پرید که نزدیک بود از حال برود. روبه آقای نادری گفت: «ناصر، ناصر، حالا چی به سر دخترمون می آد؟ نکنه او بلایی به سر بهار بیاره؟!»
آقای نادری می کوشید بر خود مسلط باشد، با لحنی آرام و خونسرد گفت: «اصلاٌ نترسین. هیچ اتفاقی نمی افته. اون مردک به خاطر کینه ای که از قدیم از بهزاد به دل داشته این بساط رو راه انداخته و حالا که دیده بهار با بهزاد می خواد عروسی کنه، بیشتر آتیشی شده. مطمئن باشین هیچ غلطی نمی تونه بکنه. من فردا ازش شکایت می کنم...
بهار حرف پدرش رو قطع کرد: «اتفاقاٌ بهزاد هم گفت بهرام خان با یک سرهنگ نیروی انتظامی آشناست و فردا از ایشون کمک می گیره و ماهان رو به اتهام تهدید دستگیر می کنه. اما من چشمم آب نمی خوره. به نظر من ماهان موذی تر از این حرفهاست.»
ــ دخترم، به هر حال تو نباید اصلاٌ ناراحت بشی و از چیزی بترسی. محکم باش. اگر قرار باشه با هر تهدیدی میدون رو خالی کنی کارت زاره و فاتحه ت خوندس.
تلاشهای روز بعد بهزاد و دوست سرهنگشان به جایی نرسید. ماهان یک هفته بود که نه به آموزشگاه موسیقی آمده و نه در خانه اش بود. همسایگانش در مجتمع آپارتمانی اظهار داشتند که حدود ده روزی می شود که از او خبری ندارن و هیچ صدایی از آپارتمانش بیرون نمی آید، در حالی که او به چند شاگرد خصوصی خود در خانه اش آموزش می داد. موضوع جالب تر اینکه، تلفن همراهی که ماهان با آن تماس گرفته بود، سرقتی بود و صاحب آن سه روز پس از ناپدید شدن تلفنش، یعنی روز بعد از تماس ماهان، موضوع را به مخابرات اطلاع داده و گفته بود، تصور می کرده که تلفن را در جایی جا گذاشته و اصلاٌ به ذهنش خطور نمی کرده است که آن را دزدیده باشند. چون ماهان اهل سنندج بود، به مأموران انتظامی آن شهر اطلاع داده شده بود که او را، در صورت مشاهده، به جرم تهدید به قتل دستگیر کنند.
به هر حال، آن تماس تلفنی باعث شد که بهار تنها از خانه بیرون نرود. یا بهزاد به دنبالش می آمد و یا آقای نادری او را به کلاس زبان و کنکور می برد. البته تا تعطیلات نوروز چیزی نمانده بود و این امر، بیش از همه، بهار را خوشحال می کرد، چون مدتی در خانه می ماند و گذشته از آن، چون در صدد تهیۀ مقدمات عروسی بودند، دور و برش همواره شلوغ می شد و احساس امنیت می کرد.
تلاش مأموران برای یافتن ماهان در سنندج نیز نتیجه ای نداد و این امر تشویش خاطری دایم را برای بهار در پی داشت. او هر وقت کنار پنجره می رفت، احساس می کرد الان است که مورد هدف گلولۀ تفنگی دوربین دارقرار گیرد. او وقتی در این باره با مادرش حرف زد، او خندید و گفت: «عزیزم تقصیر فیلمهای پلیسی تلویزیونه که تو رو خیالاتی کرده. اون مردک یه حرفی زده و باد دلش رو خالی کرده، تو چرا این همه می ترسی؟ من که می گم خواسته با تو شوخی کنه.»
ــ شوخی مادر؟ نه، اون آدمی که من دیدم، اهل شوخی نیست. اون در منطقه ای زندگی می کنه که اسلحه خیلی راحت به دست می آد. بدون شک الان اونجاست و اسلحه هم تهیه کرده که حساب من و بهزاد و برسه. مامان اون تا زهرشو نریزه ول کن نیست.
آقای نادری، نسترن خانم و بهار، در روزهای پایانی سال سرگرم تهیۀ جهیزیه بودند، اما هر جا می رفتند به مردم با شک و تردید و کمی هم ترس نگاه می کردند. هر حرکت عابران و فروشندگان فروشگاهها به نظرشان مشکوک می رسید و باعث می شد خود را جمع کنند و آمادۀ فرار شوند. این وضعیت، اوضاع روحی بهار را کمی بهم ریخته و بسیارحساس شده بود، به طوری که با کوچکترین حرفی به گریه می افتاد. حرفهای هیچ یک از اطرافیان نیز در او اثری نداشت و آشفتگی روحی اش روزبه روز شدت بیشتری می یافت.
آخرین روز کلاس زبان بیست و پنجم اسفند ماه بود که پس از آن کلاسها تا چهاردهم فروردین ماه تعطیل می شد. آن روز وقتی بهار با دوستانش در راهرو خداحافظی می کرد، خانم شیدایی که دفتردار بود، با دیدن بهار گفت: «خانم نادری، راستی خانم کیهانی با شما تماس گرفتن؟»
بهار که کسی را به اسم خانم کیهانی نمی شناخت، با تعجب پرسید: «خانم کیهانی کی هستن؟ من چنین کسی رو نمی شناسم.»
ــ ولی اون خانم گفت از همکلاسی های دورۀ دبیرستان شما بوده، یک بار شما رو دیده که از کلاس بیرون می رفتین، تا خواسته به شما برسه، سوار ماشین نامزدتون شدین و رفتین. ایشون هم چون خیلی علاقه داشتن با شما تماس بگیرن. با خواهش و تمنا از من خواستن شمارۀ تلفن منزل شما رو بهشون بدم که منم این کار رو کردم. آخه می دونین، خیلی خواهش کرد و من دیگه روم نشد بهش جواب رد بدم.
بهار تازه فهمید که ماهان شمارۀ تلفن او را از کجا به دست آورده بود.
10
سفرۀ هفت سینی که شیرین خانم چیده بود، توجه بهار را به اندازه ای جلب کرد که با بهزاد در کنار آن نشست و چند عکس یادگاری گرفت. هنگام تحویل سال، خانواده آقای نادری و بهرام شهیدی در کنار هم لحظات خوبی را سپری کرده بودند.
درست ده دقیقه پیش از سال تحویل بود که زنگ در خانۀ بهرام خان به صدا در آمد و پس از آن صدای دکتر شهیدی در فضای اتاق پذیرایی پیچید و پس از چند لحظه سر و کلۀ خودش و زویا خانم نیز پیدا شد. با ورود دکتر، شادی به کمال رسید و پس از تحویل سال، عروس و داماد عیدی گرانبهایی از زویا خانم گرفتند. یک ساعت مچی بسیار ظریف که بیشتر قسمتهایش از طلا بود برای بهزاد و انگشتری با نگین الماس برای بهار. بهار پس از بوسیدن زویا خانم گفت: «زویا خانم واقعاٌ ما رو خجالت دادین. آخه عیدی به گرونقیمتی برای چی؟»
ــ عزیزم، برای عروس نازنینی مثل تو این چیزها هیچ ارزشی نداره. اگه پسر خودم ایران بود، به بهزاد فرصت نمی دادم این تکه جواهرو به دست بیاره!
بهزاد قهقهه ای سر داد و گفت: « زویا جون، حالا که پسرت نیست و این جواهر به دست من افتاده، فقط باید حسرتشو بخوری.» و همه خندیدند.
شراره باز هم همۀتلاش خود را می کرد تا توجه فرهاد را جلب کند؛ اما او تنها به زدن لبخندی ساده به او بسنده می کرد؛ لبخندی که هیچ معنا و مفهوم خاصی نداشت. فرهاد آن شب هم با سه تاری که در کلکسیون سازهای بهزاد بود، هنرنمایی کرد و پس از او بهار نشان داد که تا رسیدن به مرحلۀ مهارت فاصلۀ چندانی ندارد. این بار هم پیانو نواختن بهار چنگی به دل نمی زد.
دکتر شهیدی، پس از شام، اعلام کرد که همۀ وسایل جشن عروسی در ویلای او فراهم است و می توانند برای روز ششم نوروز از مهمانان برای شرکت در جشن دعوت به عمل آورند. یکی از تفاوتهای این عروسی با بقیه آن بود که این عروسی کارت دعوت نداشت و بهرام خان و شیرین از طرف داماد و نسترن خانم و آقای نادری از طرف عروس قبول کردند که با تلفن به یک یک مهمانان اطلاع دهند.
دکتر شهیدی رو به بهزاد و بهار گفت: «شما فقط لباس عروس و دوماد با خودتون داشته باشین. بقیه چیزها، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، همون جا فراهم شده. روز چهارم عید همه با هم راه می افتیم. کاروان عروس د.ماد از تهران می ره چابکسر. من می گم ماشینو گل بزنیم. تا خود چابکسر هم بوق می زنیم. چطوره؟»
همه خندیدند. روحیۀ شاد دکتر شهیدی همیشه به بقیه روحیه می بخشید، به همین دلیل، در هر محفلی که حضور داشت، شور و نشاطی حکمفرما می شد.
کاروان عروسی ساعت شش و نیم صبح روز چهارم فروردین از مقابل خانۀ بهرام خان به حرکت درآمد. خودروی اول، کادیلاک سفید رنگ و بسیار تمیز بهرام خان که رانندگی آن را بهزاد برعهده داشت، بهار در کنارش نشسته بود و فرهاد و فرنازدر صندلی عقب بودند. خودروی دوم بنز 208ـ اس بهرام خان بود که به نظر می رسید همان ساعت از کارخانه بیرون آورده شده بود، به رانندگی بهرام خان که آقای نادری در کنارش نشسته بود و نسترن خانم، شیرین خانم و شراره دیگر سرنشینان آن را تشکیل می داند. خودروی سوم هم شورلت کاپریس کلاسیک دکتر شهیدی بود که خودش رانندگی می کرد و زویا خانم هم در صندلی کناری آن نشسته بود.
قرار بر این بود که در هر حال بهزاد جلو، بهرام خان وسط و دکتر شهیدی پشت سر حرکت کنند و این ترتیب, تا رسیدن به چابکسر به هم نخورده مسیر هم از جاده ی چالوس به رامسر و سپس چابکسر بود و محل ایستادن برای خوردن صبحانه را هم باید عروس و داماد به میل خود تعیین می کردند. قرار بود هرجا بهزاد برای صبحانه توقف کرد, بقیه پشت سرش متوقف شوند.
هوا اندکی ابری بود و احتمال داده می شد در جاده باران ببارد. بهزاد طوری رانندگی می کرد که فرهاد دریافت او به جاده آشنایی کامل و در رانندگی خودروی امریکایی مهارت کافی دارد. در جای مناسب با سرعت می رفت و به موقعش از سرعت می کاست. از سد کرج که گذشتند, بارش باران آغاز شد و لحظه به لحظه شدت می یافت. به علت مه گرفتگی, امکان دیدکافی وجود نداشت و بهزاد با نهایت احتیاط می راند و از آینه ی خودرو پی در پی به پشت نگاه می کرد تا از وجود همراهان اطمینان یابد.
از تونل کندوان که بیرون آمدند. مه گرفتگی بیشتر شد و باران نیز با شدت می بارید. بهزاد از سرعت خودرو کاسته بود و از آینه پشت خود را به سختی می دید; اما وجود بنز بهرام خان را در پشت سرش تشخیص می داد.بهار به بهزاد پیشنهاد کرد در سیاه بیشه برای خوردن صبحانه توقف کنند; ولی بهزاد عقیده داشت, پس از رد شدن از هزار چم, در کنار رودخانه توقف کنند و در یکی از قهوه خانه ها صبحانه بخورند. هرچه جلوتر می رفتند بر شدت بارش باران افزوده می شد. در بالاترین نقطه ی هزار چم که رستورانی بزرگ در سمت راست وجود داشت, بهزاد در مقابل رستوران ترمز کرد و پیاده شد. از بنز و شورولت خبری نبود و مه گرفتگی اجازه نمی داد تا چند متر بیشتر را ببیند و بارش شدید باران بیرون ایستادن از خودرو یا سر پناه را ناممکن می کرد.
در حدود یک ربع بعد سر و کله ی بنز پشت سرش شورولت پیدا شد بهرام خان با دیدن کادیلاک در کنارش متوقف شد و خودروی دکتر شهیدی نیز در کنار بنز از حرکت باز ایستاد. همه توافق کردند که در رستوران صبحانه بخورند بنابراین همه به داخل رستوران رفتند و دور میز بزرگی نشستند. تعداد مشتریان رستوران زیاد نبود که همه مشغول خوردن نیمرو باکره و عسل و چای بودند
بهار شور و شوق خاصی در خود احساس می کرد و با اشتیاق و اشتهای تمام مشغول خوردن نیمرو با تخم مرغ محلی شد. پس از آن چند لقمه کره و عسل خورد و با نوشیدن یک لیوان چای صبحانه را تکمیل کرد.
بهار و بهزاد که صبحانه ی خود را زودتر ا دیگران خورده بودند, به ایوان رستوران آمدند تا از هوای مطبوع کوهستان نیز بهره مند شوند و ریه های خود را پر کنند. در این لحظه چشم بهار به خودروی بلیزری افتاد که کمی دورتر متوقف بود و دو نفر در آن نشسته بودند. از آن فاصله امکان تشخیص دادن چهره ی آن دو به آسانی امکان نداشت, به ویژه که وجود مه این کار را دشوارتر می کرد. در صحنه ای که بهار پیش روی خود می دید چیز خاصی به چشم نمی خورد; اما نمی دانست چرا با دیدن آن خوردرو با دو سرنشنی دچار احساس دلشوره شد. خواست به بهزار حرفی بزند; اما از این کار منصرف شد. مبادا که تشویش سبب بروز مشکلی در رانندگی او شود.
سرانجام همه صبحانه خوردند و سوار بر خودروهای خود به راه افتادند. بر شدت بارش باران افزوده شد ه و در لحظاتی باران به برف تبدیل می شد که جاده را لغزنده می کرد. یکی دو پیچ را پشت سر گذاشتنه و در سرازیری افتاده بودند که کادیلاک تکان شدیدی خورد. بهزاد که غافلگیر شده بود, در یک لحظه فرمان از دستش رها شد و چیزی نمانده بود که از جاده منحرف شود به پایین سقوط کند.بهزاد بی درنگ به علت تکان پی برد. بلیزری که از پشت سرشان می آمد, به کادیلاک زده بود.
بهزاد از سرعت خود کاست و خودرو را به سمت راست جاده که کوب بود متمایل کرد تا بایستد که بلیزر این بار با شدت بیشتری به پشت خودرو برخورد کرد, به طوری که کادیلاک یک متری به جلو پرت شد. بهزاد متوجه شد که این برخورد عمدی بود و گویا راننده ی بلیزر قصدی دارد. فرهاد و فرناز مه براثر برخورد بلیزر به پشت کادیلاک با صورت به صندلی جلو خورده بودند. مات و متحیر از شیشه ی عقب به پشت سر نگاه می کردند. بهار که خیلی ترسیده بود, وقتی از شیشه ی پشت بلیزر را دید, جیغی کشید و هراسان گفت: ((بهزاد, یه کاری بکن,
hanoozhastam آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۲ بعد از ظهر   #56 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
#SamaneH# آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

178-179

وجود مشغله بسیار, هفته ای یکی یا دو جلسه به او آموزش سه تار می داد و ازسرعت پیشرفتش نیز ابراز رضایت می کرد. بهار با تشویق فرناز, در کلاس کنکور نیز ثبت نام کرده و تعداد زیادی کتاب های تست خریده بود که بقیه وقت خود را به خواندن آنها می گذراند.
در این میان از تفریح نیز غافل نبود. اولین جمعه بهمن ماه که برفی سنگین باریده بود, بهترین فرصت بود برای او که به همراه خانواده خودش و بهرام خان برای اسکی به دیزین برود. البته او اسکی کردن بلد نبود, در نتیجه به همراه مادرش و شیرین خانم و آقای نادری, به تماشای اسکی کردن بهزاد, بهرام خان و شراره پرداخت. اما شوق فراگیری اسکی لحظه ای رهایش نکرد و با اصرار از بهزاد خواست که به او هم اسکی کردن یاد بدهد. بهزاد چوبهای اسکی خود را به پاهای او بست و بهار با احتیاط تمام کار را شروع کرد. حاصل کار او چندین بار زمین خوردن و مچ پایی ضرب دیده بود که مجبور شد تا آخر بهمن ماه بلنگد و هر روز به قوزک پای آسیب دیده اش پماد بمالد. در عوض خاطره ای خوش برایش باقی ماند.
با آغاز اسفند ماه, از شدت سرما و بارش برف کاسته شد و رفته رفته بوی بهار به مشامها می رسید. بهار هر روز با زمزمه من چه سبزم امروز از خواب برمی خواست و با وجد و شعفی توصیف ناپذیر به کارهای روزانه خود می رسید و شب, پس از دقایق طولانی مکالمه تلفنی با بهزاد, به بستر می رفت. هر دو برای فرا رسیدن نوروز و برپا شدن مراسم عقد و ازدواج خود لحظه شماری می کردند که در یکی از شبهای اولین جمعه اسفند, وقتی بهار گوشی تلفن را با شوق حرف زدن با بهزاد برداشت, از شنیدن صدای تماس گیرنده, مانند برق گرفته ها خشکش زد.
_ الو؟ الو؟ خانم نادری؟ بهار خانم...چرا جواب نمی دی, می دونم که خودتی.
_ ا...ا...الو...بله...بله...شما؟
_ حالا دیگه منو نمی شناسی؟ چرا دروغ می گی؟ اگه نمی شناسی چرا زبونت بند اومده؟
بهار که کوشیده بود بر خود مسلط شود, با لحن کمی محکمتر گفت:«نه...نه اصلا زبونم بند نیومده, فقط چون تصورش رو هم نمی کردم که صدای شما رو بشنوم, یک کم جا خوردم. خب, فرمایشتون چیه؟»
_قرار نیست این قدر رسمی حرف بزنیم. دو نفر که به همدیگه این قدر نزدیکن که رسمی حرف نمی زنن.
_این قرار رو شما گذاشتین یا من؟ در ضمن, ما از کی به هم خیلی نزدیک بودیم؟
_ از وقتی که شما شاگرد شدین و من استاد, این قرار گذاشته شده و ما به هم نزدیک شدیم. مگه نه؟
_ ولی من چیزی یادم نمیاد...حالا تماس گرفتین که این حرفها روبزنین؟
شما شماره اینجا رو از کجا به دست آوردین و اصلا چرا زنگ زدین؟
_ آدم با استادش که این طوری حرف نمی زنه. من به گردن شما حق دارم.
_ببین استاد ماهان. من الان مدتیه که کلاس نمی آم و این یعنی اینکه دیگه شاگرد شما نیستم. یعنی دیگه نم خوام با شما ارتباطی داشته باشم. حالا بگین شماره اینجا رو کی بهتون داده؟
_ بهار عزیز, این درست نیست که با من این طور حرف بزنین. احترام استاد واجبه و شما با این طرز حرف زدن ناسپاسی خودتونو نشون می دین.
_ آقای ماهان گفتم با من چکار دارین که زنگ زدین؟ خواهش می کنم مزاحم نشین. من دیگه مایل نیستم سه تار یاد بگیرم و دیگه هم دوست ندارم با شما همکلام بشم. لطفا قطع کنین, و گرنه من قطع می کنم.
_خب, اشکال نداره, من دوباره تماس می گیرم و اگه نشد, دوباره و دوباره تا حرفمو به شما بزنم و جوابمو بگیرم. خب, حالا گوش...
بهار گوشی را گذاشت و, در حالی که از ترس و خشم به شدت می لرزید, تکمه حافظه تلفن را فشار داد تا شماره تماس گیرنده را ببیند. شماره تلفن همراهی را دید. در همین لحظه زنگ تلفن به صدا درآمد و باز همان شماره بود. مردد بود که گوشی را بردارد یا نه. پدر و مادرش در خانه نبودند و او نیزمنتظر



گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد

کفش هایش را در بیاورد،

یواشکــــی نوک پا نوک پا

از خودش دور شـــــــــود،

بعد بزند به چاک

فرار کند از خودش ..


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




#SamaneH# آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۵ بعد از ظهر   #57 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون
قفل



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهار, تایپ, زاهدی, فاطمه, فراخوان, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | خاطره | فاطمه حاجی بنده | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 19 ۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۳۷ بعد از ظهر
شب زیبا شدن من | فاطمه زاهدی | تایپ گروهی نودوهشتیا -ALI- کتابهای کامل شده ایرانی 50 ۱۴ آذر ۱۳۹۰ ۰۴:۳۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب زیبا شدن من (فاطمه زاهدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 112 ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰۹:۵۸ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام -ALI- فراخوان تایپ 191 ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان