سلام

سلااام

سلاااااااااااام

خوب با مرحله آخر نظر سنجی مسابقه در خدمت شماییم ... انگار همین دیروز بود که فراخوام مسابقه رو زدم




خوب از بحث احساسات میگذریم و میریم سر اصل مطلب :
با تبریک فراوان به
sundaughter 


، برنده هفته پیش و فینالیست سوم مسابقه .
مثل همیشه بعد از چند تا جمله تکراری می ریم که داشته باشیم :
1-همونطور که می دونید تمام داستانای دوستان ادامه این پاراگرافه :
توی صف بلیت سینما بودم ، هنوز نیومده بود ، بلیت رو که گرفتم بهش زنگ زدم .... جواب داد : - بله ؟ گفتم : کجایی ؟ من بلیت رو گرفتم . - من جلوتم اون ور خیابون ! روبروم رو نگاه کردم ... تنها نبود ... باورم نمی شد ؛ همراهش ...
که ایشالا می خونید و به بهترین ترین داستان رای می دید .
2-چون مرحله آخره و شرکت کننده ها بیشتر از سری های قبلند ... پس هر چند تا که دوست داشتید رای بدبد! 3- آخرش رو هم می دونید که ! اسامی شرکت کننده ها به ترتیب داستان ها نیست ، کسی حق تبلیغ خصوصی و پروفایل نداره ... هرکسی هم فهمید کدوم داستان مال کیه ، لو نده که اون داستان حذف میشه
4- در ضمن هرکی بیاد رای بده و نظرش رو نگه
خیلی بده !
این هم وصیت آخرم : فکر کنید این تاپیک یه توپه !!! تا می تونید شوتش کنید ، خدا رو چه دیدید ! شاید یه دفعه گل شد !
و اما اسامی شرکت کننده های این هفته : Mehrsa_m Feedback star78 Armin gerrard مونا** NAFAS tireys_77 داستان 1 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
روبروم رو نگاه کردم ... تنها نبود ... باورم نمی شد ؛ همراهش آناهیتا هم اومده بود. حرصم گرفت. خوبه صد هزار بار بهش گفتم که چشم دیدن این دختره رو ندارم! ... ولی قبول نمیکنه. اومد جلو و با لحنی سرشار از عشوه و ناز گفت : -سلام مهتاب جون! ... خوشحالم میبینمت عزیزم ... هرچی به سهراب میگم بریم یه فیلم قشنگ تر ، گوش نمیده! ... این چیه میخواین ببینین؟! بابا هم فقط می خندید و با اشاره ابروهاش از من میخواست تا چیزی نگم! ... تو دلم گفتم : -مامان روحت شاد! ... ببین چه پتیاره ای شده زن دوم بابام! بلیتا رو پرت کردم تو صورت آناهیتا و دستامو کردم تو جیبم و از جلوی سینما رد شدم. بابا اومد دنبالم و همینطور که باهام می اومد ، گفت : -این چه کاری بود کردی دختره دیوونه؟ بهش توجهی نکردم و برنگشتم. به راهم ادامه دادم ولی بابا کیفمو گرفت و گفت : -وایسا ... کجا میری؟ ... انقدر لج بازی نکن مهتاب! تحمل این کاراشو نداشتم ... تا کی میخواد حضور اون دختره رو واسم پررنگ کنه و هرجا میریم ، اونم بیاد؟ ... تازه از خونه عزیز اومدم و خیرِ سرم گفتم باهاش میرم سینما و خاطرات بدِ این هفته رو فراموش میکنم! ... میخواستم مثلاً آشتی کنم! ... ولی چه فایده؟! دستشو ول کردم و گفتم : -من عارم میاد بگم تو بابامی! نکاه نفرت انگیزی به قیافه کوتوله و تپلش انداختم و سیبیلاشو با دندوناش مزه مزه کرد و چیزی نگفت. با حرص نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم. به خیابون اصلی رسیدم و بابا هم دیگه دنبالم نیومد. بغضم ترکید و همینطور اشک ریختم. حواسم به هیچی نبود و سرمو پایین گرفته بودم و یه بند گریه میکردم. صدای آشنایی به گوشم خورد که میگفت : -مهتاب وایسا ... صبر کن ... نرو! روی خط کشی عابر پیاده بودم و سرمو بی اختیار چرخوندم تا ببینم کیه! ... آناهیتا داشت به طرفم می اومد و با استرس میگفت -عزیزم ... وایسا! تحملشو نداشتم و گفتم : -گمشو! ... نمیخوام ریختتو ببینم!
همینطور فحش نثارش میکردم و عرض خیابون رو میرفتم. به ایستگاه اتوبوس نرسیده بودم که صدای ترمز ماشین اومد. برگشتم و دیدم یه پراید به آناهیتا زده و اونم دراز به دراز روی زمین افتاده. بابا هم به سرعت خودشو رسوند و گفت : -حالا جواب مادرشو چی بدم؟ ترسم دو برابر شد و وقتی نزدیکتر شدم ، گفتم : -یعنی چی بابا؟ ... مگه صیغه ات نیست؟ بابا : چرا ... یعنی امروز قرار بود ... نه نه ... فردا قرار بود صیغه کنیم ... این مدت همش با هم بیرون میرفتیم ... مادرشم نمیدونست! دو دستی زدم تو سر خودم. آناهیتا رو بردن تو ماشین تا ببرنش بیمارستان. بابا هنوز این جوجه رو صیغه نکرده بود و تا خرخره هم تو بدهی بود! ... با این وضعیتی که الان پیش اومده ، 100% قضیه خواستگاری رامتین از من کنسل میشه! ... خدا بگم باعث و بانی این زندگی کوفتی رو چیکارش کنه!
داستان 2
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
مرد جوان بسیار خوش تیپ بود. فرهاد که می گفت برادر ندارد. پس اين شخص كيست؟
مدت خیلی زیادی نبود که منو فرهاد همدیگر را می شناختیم. در مهمانی یکی از دوستانم او را دیده بودم که با ظاهري شیک و برازنده به من خیره شده بود. دوستم او را فامیل شوهرش معرفی کرد و من هم میخکوب جذابیتش شدم. بعد از مهمانی دوستم گفت که او از من خوشش آمده است.سر از پا نمی شناختم. فرهاد جوانی بسیار سنگین و موقر بود و در همان زمان بود که من رضایتم را برای آشنایی بیشتر با فرهاد اعلام کردم، قلبم را نیز به او سپردم.
من فرهاد را دوست داشتم و توان دوري اش را نداشتم كه البته بايد بگويم عاشقش بودم. اما هنوز نمي دانستم كه آيا من را دوست دارد يا نه؟ در عمق چشمهايش چيز غريبي ميديدم. اما نميفهميدم ...
تا اينكه چند روز پيش گفت مي خواهد حرف مهمي به من بزند و بعد با هم در پاركي نزديك خانه قرار گذاشتيم. من زودتر رسيدم و از دور او را كه با يك شاخه گل نزديك مي آيد ديدم و بعد از لختي كه من نگران بودم به چشمهايم خيره شد و گفت: رها خانم با من ازدواج مي كني؟
نفسم از خوشحالي حبس شد و به خودم آمدم و گفتم: تو كه مي داني من پدر ندارم و حرف اول و آخر خانه را برادرم ميزند.
قرار شد من با داداشم حرف بزنم. داداشم با ما زندگي نمي كرد و فقط گاهي به ما زنگ مي زد. من هم تلفني او را راضي كردم. با اينكه به خاطر كارهايش زياد اهل قرار بيرون از خانه نبود ولي قبول كرد كه بيايد.
بالاخره من اين قرار را گذاشتم براي ديدن فيلمي به سينما برويم بلكه يخ هامون باز بشه تا راحت تر بتوانيم صحبت كنيم. در اين افكار غوطه ور بودم كه به ما رسيدند، مردم به سالن نمايش هجوم برده بودند و خيابان خلوت شده بود.
داداش رضام مدام غر ميزد كه چرا اين قدر دير كردند. تا به خودم آمدم از چيزي كه ديدم چشمهايم چهارتا شد.بله آن مرد به دست برادرم دستبند زده بود. برادرم يك هكر فراري بود.دنيا دور سرم مي چرخيد، يعني تمام اين ها پوچ بود؟ من بازيچه بودم؟...
ديدم كه داداشم را بردند، لحظه آخر فرهاد برگشت و گفت از اول جزو نقشه بودي اما آن طور كه بايد پيش نرفت. نمي خواستم با احساساتت بازي كنم اما شكست خوردم و آروم با پشت دست اشك روي گونه ام را پاك كرد و گفت نگران نباش من هستم
داستان 3
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
روبروم رو نگاه کردم ... تنها نبود ... باورم نمی شد ؛ همراهش اصغر كله پزرو آورده بود با لهجه ي خودمون باو گفتم:(( «يره» چرا اينو ورداشتي اوردي؟اينجا كلاس دِرِ هركي هركيو كه ور نِمِدارن بيارن...)).
_گفتُم دلش شاد مره پيره مرده گناهه...براش بليت بگير
_بيا اينور بيليت تموم مره هاااا...
باكلي دردسر و شلوغي دوباره وارد صف شدم...تو صف بليت، اصغر آقا مدام با بليت فروشه حرف ميزدو من هم احساس كردم كه بله خرابكاري هاي قوم «مهرانم»شروع شده و تمومي هم نخواهد داشت...
قبل از ورود به سالن اصغر آقا گفت : ((«سپيشگه» دِره سوپرشان؟))...همه برگشتند و به حالت تمسخر آميزي اونو نگاه كردند و من باز هم خجالت زده تر از قبل...
موقع ورود به سالن از جلو چشم چند نفر رد شديم كه خيلي ناجور به ژاكتم نگاه ميكردند اول احساس كردم كه باز اصغر آقا از پشت سر كار خرابي ميكنه اما وقتي پشت سرم رو نگاه كردم متوجه عنكبوتي شدم به بزرگيه كفشاي اصغر آقا...سعي كردم آرامشم رو حفظ كنم و آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو روي شونه م گذاشتم عنكبوت سريعا حركت كرد و ناگهان وارد آستينم شد نتونستم خودم رو كنترل كنم جيييغي كشيدم به بنفشيه محلول يد روي سيب زميني...عنكبوت حركت ميكردو اطرافيان يا فرار ميكردندو يا ميخنديدند اصغر آقا روي زمين افتاده بود و مهران از شدت خنده نفسش بند آمده بود ،من هم در تلاش براي بيرون آوردن عنكبوت...بالاخره عنكبوت از پاچه ي شلوارم در آمد و من با خجالت نزديك مهران شدم و باهم رفتيم و در ريف هفتم سالن نشتيم اصغر آقا اول كه ميخواست بشينه روي صندلي به قول خودمون كله پا شد اما خوشبختانه كسي نديد ...
فيلم شروع شد و ما غرق در فيلم بوديم بعد از چند دقيقه متوجه شدم كه اين فيلم اون فيلم كمدي كه قرار بود بدون دردسر با دوست دوران كودكيم ببينم نيست بلكه يك فيلم اكشن و كاملا با موضوع متفاوت با فيلم منتخب ما بود؛ به روي خودم نياوردم ...خوشبختانه مهران هم به روي خودش نياورد فقط نگاهي به من انداخت كه متوجه شدم فهميده...اما بگويم از اصغر آقا كه در بين فيلم جوگير شده بود و جو به طور فضايي اونو ميگرفت...
_بدو يره چرا مثل گوشفند سر بريده واستادي؟بدو خِفَش كِن پدر شه در بيار.....
بعد از تموم شدن فيلم اكشن كه اصغر آقا از كمديم كمدي ترش كرده بود با مهرانو اصغر آقا خداحافظي كردم ...اونا به روستا برگشتن و من رفتم خوابگاه .....
الان چند سال از اين ماجرا ميگذره ...اصغر آقا سه سال بعد اين ماجرا سكته كرد و مهران هم كه براي ادامه ي تحصيل و فكر ميكنم براي زندگي رفته فيليپين و گاهي باهاش تماس دارم اما مهران ديگه ما رو تحويل نميگيره و من تنها اينجا فقط باياد و خاطره ي گذشته و تماشاي به آلبوم قديمي زندگي ميكنم....
پاورقي: يره=طرف،فلان شخص
سپيشگه=تخمه ي آفتاب گردان
داستان 4
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
توی صف بلیت سینما بودم ، هنوز نیومده بود ، بلیت رو که گرفتم بهش زنگ زدم .... جواب داد :
- بله ؟
گفتم : کجایی ؟ من بلیت رو گرفتم .
- من جلوتم اون ور خیابون !
روبروم رو نگاه کردم ... تنها نبود ... باورم نمی شد ؛ همراهش . . .
بهترين دوستم بود . دوستي كه حاضر بودم همه جوره روي معرفت و دوستيش حساب باز كنم . بليتا از دستم روي زمين افتاده بود . با سستي گوشي رو قطع كردم و به اون دو تا نگاه كردم كه شونه به شونه ي هم از خيابون رد ميشدن . بين موندن و رفتن دودل بودم . قطره اشكي توي چشمام حلقه زد . نه باورم نميشد . نبايد اينجوري ميشد . نگاهش روي من قفل بود ولي لبخندش مال يكي ديگه بود . تصميم ناگهاني گرفتم و به پاهام حركت دادم . دلم ميخواست اول برم و سيلي محكمي توي صورت كسي بزنم كه به اصطلاح بهترين دوستم بود ولي خائن تر از هر خيانت كاري بود . اون ميدونست كه حس من چيه . اون همه چي و ميدونست ! چرا باهام اين كار و كرد ؟ قدمهام و تند كردم و از جلوي سينما گذشتم . صداي فرياد گونش و پشت سرم ميشنيدم :
- صحرا ، صحرا صبر كن . كجا داري ميري صحرا ؟
حتي براي 1 ثانيه هم صبر نكردم تا نمايش مسخره ي دلدادگيشون و ببينم . با پشت دست اشكايي رو كه حالا روي گونم راه باز كرده بود و پاك كردم . تند تر ميدويدم . همچنان پشتم ميومد . كنار خيابون رفتم و براي اولين تاكسي كه از جلوم ميگذشت دست بلند كردم . راننده تاكسي سرش و از پنجره بيرون آورد و گفت :
- خانوم كجا ؟
با چشماي به اشك نشسته سوار شدم و گفتم :
- فقط از اينجا دور شو .
راننده با اين حرفم مكثي كرد و بعد خواست حركت كنه ولي همون مكث كوچيك به باربد اجازه داد كه به تاكسي برسه . در ماشين و باز كرد راننده به حرف اومد :
- دربستيه آقا مسافر نميزنم ديگه .
صورتم و از نگاه باربد گرفتم . بدون اينكه توجهي به حرف راننده بكنه گفت :
- اين چه حركتي بود ؟ چي شد يهو ؟
نميخواستم گريم و ببينه . دوست نداشتم فكر كنه ضعيفم و تونسته من و خورد كنه . اخمام و تو هم كشيدم و بدون اينكه سرم و بالا بگيرم گفتم :
- برو كنار بايد برم .
- كجا ؟ چي شد خوب ؟ حداقل بهم توضيح بده .
راننده كه از كشمكشمون خسته شده بود گفت :
- خانوم برم يا بمونم ؟
باربد دست توي جيبش كرد و 5000 توماني تا نخورده اي به سمتش گرفت و گفت :
- شما تشريف ببرين اين خانوم پياده ميشن .
راننده از خدا خواسته پول و گرفت و منتظر موند تا پياده بشم . چرخ اين مملكتم كه فقط با پول ميچرخه و حرف اصلي رو اون ميزنه . ناچار پياده شدم . راننده به چشم به هم زدني از جلومون گذشت . دستام و روي سينم قلاب كردم . حالا به خودم مسلط تر شده بودم . ديگه خبري از اشك نبود گفتم :
- چي ميخواي ؟
نگاه دقيقي تو چشمام انداخت و گفت :
- چرا رفتي ؟
از كوره در رفتم گفتم :
- پس ميموندم دلدادگي شماهارو تماشا ميكردم ؟
باربد گيج و سر در گم نگاهي بهم كرد و گفت :
- دلدادگي ؟ از چي حرف ميزني ؟
- چرا اون و با خودت آوردي ؟ ميخواستي شكستم بدي ؟ خوب تبريك ميگم موفق شدي . حالا بذار برم .
بازوم و كشيد . نگاه خندونش و به چشمم دوخت و گفت :
- اون دوست توئه من بين راه ديدمش . فكر كردم شايد دوست داشته باشي اونم باهامون بياد سينما فقط همين . مگه تو از قلب من خبر نداري ؟
حالا لبخندش عميق تر شده بود و اين من بودم كه با گيجي نگاهش ميكردم گفتم :
- بعني تو از اون خوشت نمياد ؟
نگاه مهربونش و بهم دوخت و گفت :
- امان از دست تو . من يه قلب داشتم و تا آخر عمرم اون و به تو دادم . ميفهمي فقط مال توئه .
حالا منم ميخنديدم . راسته كه ميگن عاشق حسوده . چه خيال پردازيايي كه با خودم نكردم . فكر ميكردم دختر فريب خورده ي ماجرا شدم ! بازوش و به سمتم گرفت و با لبخند شيرينش بهم گفت :
- خانوم عاشق افتخار همراهي به من ميدن ؟
منم لبخندي بهش زدم و دستم و توي بازوش انداختم . دست ديگه اش و روي دستم گذاشت و كنار گوشم زمزمه كرد :
- دوستت دارم عزيزم .
لبخندم پررنگ تر شد خدايا چقدر دوستش داشتم . حاضر بودم همه ي زندگيم و بدم كه تا آخر كنارش بمونم .
داستان 5
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
توی صف بلیت سینما بودم ، هنوز نیومده بود ، بلیت رو که گرفتم بهش زنگ زدم .... جواب داد :
- بله ؟
گفتم : کجایی ؟ من بلیت رو گرفتم .
- من جلوتم اون ور خیابون !
روبروم رو نگاه کردم ... تنها نبود ... باورم نمی شد ؛ همراهش ... ،یه معتاد خیابونی و ژو لیده بود .
به طرف راست خیابون نگاهی انداختم و خودم رو بهشون رسوندم ، می خواستم از الهام سوال بپرسم این کیه ولی چشمهای غمگین اش رو به زمین دوخته بود،مرد ژولیده با لبخند بهم نگاه می کرد ،چقدر ر نگِ نگاش آشنا بود، زیر لب زمزمه می کرد :
-آتیش واسه منی که با توام فقط رنگِ خوشرنگ آتیشه...
با تعجب بهش خیره شدم ،این جمله فقط برای من و سعید معنی داشت ...سعید...رفیقی که توی طوفان سال 88 گمش کرده بودم...
**************************************
توی اون سالها کلاس 205، کوچکترین کلاس دانشگاه محل قرار همیشگیمون بود .
-بچه ها امروز مهم ترین تظاهراتی که داریم ، حواستون رو خوب جمع کنین،ساعت 6 توی خیابون فردوسی.
-امیر ،سعید کو؟
- نمی دونم کجاست ،الهام هم از صبح توی دانشگاه نیست،خودت بهش زنگ بزن...
- بچه ها اکیپ از 50 نفر بیشترنشه،به همه بگین هیچ مدرک شناسایی با خودشون نیارن به غیراز ما سه نفر که اینجایم و الهام و سعید به کسی چیزی نگید ،به امید خدا....
حوالی 5 طبق قرار دم درب دانشگاه بودیم.همه بودیم به غیر از سعید ،به خیال اینکه خودش میاد به سمت خیابون فردوسی حرکت کردیم.خیابان هاشلوغ بود ،توی یکی از فرعی ها به محض اینکه خواستیم پرچم ها و وسایل رو از توی کیفهامون در بیاریم ،گارد دولتی هممون رو دستگیر کرد،ظرف کم تر از 5 دقیقه سوار ون ها ی مشکی رنگ با شیشه های دودی کردنمون وبعد ازاون هم تا 6 ماه رنگ خورشید رو ندیدم...
تمام مدتی که کتک می خوردم و صداهای جورواجور می شنیدم فقط به دونفر فکر می کردم ، سعید و الهام.بعداز 6 ماه هممون آزاد شدیم ...همه مون به غیر از یه نفر ...سعید ،هسته مرکزی گروه...
***************************
دست هامو دور شونه های سعید گرفتم و آروم تکونش دادم.
- توی این 5 سال کجا بودی رفیق؟ هیچکی ازت خبر نداشت،همه جا رو گشتم ،اون موقع کجا بردنت؟
با چشمهای مشکی اش توی چشمام زل زده بود ،بعد از چند ثانیه آروم گفت :
-امیر،هیچ وقت فهمیدی اون سال کی آمارتون رو قبل از رسیدن به محل داد؟
دستام شل شد ،از چیزی که می خواستم بشنوم می ترسیدم ،آروم نالیدم :
-اون ها چه بلایی سرت آوردند رفیق؟
-اونها؟؟؟؟؟!!!هیچی...به وعده ای که بابت لو دادنشماهاداده بودن عمل کردن و من رو به کاناد افرستادن ،من خودم ،خودم رو نابودکردم...هیچ وقت حسرت چیزی به غیر از از دست دادن تو رونخوردم.....
این رو گفت و عرض خیابون روپیش گرفت و رفت...
امیر دست الهام رو توی دستش گرفت و آروم پرسید : کجادیدیش؟؟
-نزدیک های اینجا ،کنار یه بساط..
- الهام؟؟چرا اینقدر دستات سرده؟
- کسی که همه چیز رو بدونه وهیچ وقت چیزی نگه ،از همه مقصرتره....
داستان 6
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
همراهش.....همراهش کسی بود....که چهارسال به پایش نشستم و او نیامد....
نفس هایم کند شده بود....نمی دونستم چه عکس العملی باید نشون بدم؟؟!!
نگاهم که با نگاهش قفل شد،سد بغض چهار ساله ام شکست..................
شروع کردم به دویدن...ولی کجا؟؟نمیدانستم!!صدای پاهایش می آمد و صدای رها رها گفتنش....اما من...نه جایی را میدیدم و نه صدایی می شنیدم....
لحظه ی آخر بازومو گرفت و محکم سمت خودش کشید....
و من مثل آدمای گنگ فقط نگاش کردم...دو دستش محکم و با فشار تکونم داد: لعنتی کجا میرفتی؟؟؟با توام......؟؟کجا میرفتی؟؟؟بسمون نیست این همه دوری؟
ولی من جوابی نداشتم که بدم و فقط با چشمای خیسم نگاش کردم و هم زمان با من اونم نگاهم کرد...دنیا ایستاد و دو چشم خیس در هم فنا شدن....
و بعد صدای گریه ی دو نفرمون بلند بود...و دستای آهنی اون بود که داشت استخون هامو خورد میکرد.....
مدتی که گذشت دستمو کشید و بردم سمت ماشینش،منم بی توجه به مردم که نگاهمون میکردن فقط گریه میکردم.
هولم داد تو ماشین و در و محکم بست...وقتی خودش نشست ،سکوتی که بود فقط با هق هق من شکسته می شد، با صدای فریادش سه متر پریدم بالا:
بسه دیگه....یسه...بهت گفته بودم دیگه حق نداری اینطوری گریه کنی...نگفته بودم؟؟؟؟با توام...گفته بودم یا نه؟؟
منم آروم و از ترس داد کردنش فقط سرمو تکون دادم...
گفت:حالا گوش کن ببین چی میگم؟؟من تو تمام مدتی که با هم بودیم به این فکر کردم که ما به درد هم نمیخوریم...دوستت داشتم ...خیلی...اندازه نداشت و نداره...اما ما نمیتونیم مال هم باشیم....می فهمی؟؟
اگه بعد چهارسال برگشتمو اینارو میگم چون علی گفت که فراموش نکردی...
گفت که اتاقت از عکسای دو نفرمون پره...گفت که چهارساله یه قطره اشک نریختی...اما رها من شرمنده ام ...من خجالت زدتم...بیا و فراموش کن خب؟
با توام میشنوی چی میگم؟؟
آره شنیدم...من فراموش کردم...خیالت راحت...برو به زندگیت برس...
محکم زد رو فرمون و داد کرد :د فراموش نکردی که من اینجام....رها به علی قسم من مریضم... ما نمیتونیم با هم باشیم...بفهم!!
رفتم سمتش و با چشمای خیسم نگاهش کردم...آروم دستامو گرفت و صورتشو آورد جلو...حالا صورت خیسم با پوست زبرش یکسان شد...و بعد پیشانی منو چسبوند به خودش و لبهایمان بعد از چهارسال دوری دوباره شیرین شد....
بعد از بوسه ی طولانی ،زل زد توی چشمام و آروم گفت:رها ...من سرطان دارم ....می فهمی؟؟؟
صداش تو سرم تکرار شد ...خودمو کشیدم عقب و با ناباوری نگاهش کردم...
دستای یخ زده ام جدا شد در ماشین و باز کردم و رفتم بیرون...
دوباره نمیدونستم کجا میرم...دوییدم سمت خیابان....لحظه ی آخر برگشتم سمتش و نگاهش کردم...چشمای خیس و وحشتزدش آخرین چیزی بود که دیدم و یعد خودم را معلق بین زمین آسمان حس کردم و محکم خوردم زمین...خون گرمی که روی صورتم اومد فهمیدم تمام شد ...تمام..
داستان 7
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
[توی صف بلیت سینما بودم ، هنوز نیومده بود ، بلیت رو که گرفتم بهشزنگ زدم .... جواب داد :
برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید
- بله ؟
گفتم : کجایی ؟ من بلیت رو گرفتم .
- من جلوتم اون ور خیابون !
روبروم رو نگاه کردم ... تنهانبود ... باورم نمی شد ؛ همراهشیه مرد قد بلند با بارونی خاکستری و کلاهی که تقریبن نیمی از صورتشو پوشونده بود ، ایستاده بود . با خودم گفتم :" وای این چقدر شبیه بابامه ... اما قبل از هر فکر و خیال دیگه ، اونا از خیابون رد شدند و در فاصله ی چند قدمی من ایستادند . هنوز چهره ی اون مرد رو بوضوح نمی تونستم ببینم ، ولی حسم دروغ نمی گفت خودش بود ... پدرم ... که ناگهان مرد سرشو بالا آورد و من از برق نگاه غریب و بهت زده ی پدرم خشکم زد . نه می تونستم حرکت کنم و نه حرف بزنم و تنها صدای ناله مانندی از گلوم در اومد که بزحمت گفتم :" نه احسان ... نه ..." در یک لحظه هجوم خاطرات یک سال گذشته مثل یک فیلم سینمایی با دور تند از ذهنم گذشت ...
"درست یکسال قبل ...خواستگاری یکی از دوستان پدر برای پسر تازه از فرنگ برگشته اش . مخالفت شدید من . دلخوری پدر .و سفر ناگهانی من بهمراه چند تا از دوستانم بخاطر شرکت در عروسی یکی از بهترین دوستان هم دانشگاهی ام . آشنایی اتفاقی من و احسان در فرودگاه بخاطر عوض شدن چمدونهامون و اینکه هر دو عازم شیراز بودیم و شروع ماجرای عاشقانه ی من و احسان و تجربه ی یک عشق نفس گیر و رویایی که تنها دلیل زندگی ام شده بود و یکسال زندگی در خیال و رویاهای زیبایی که احسان برام ساخته بود . احسان تونسته بود قبل از هر گونه مراوده ی عاشقانه ، حقیقت روحم رو بشناسه و پیوندی نا گسستنی با قلبم پیدا کنه و بقول خودش تونسته بود روح عصیانگر نا آرام منو اهلی کنه و چقدر خوب کارش رو بلد بود و حالا من با تمام وجودم چون کبوتری ،جلد بام عشق او بودم و با او می تونستم به اوج خوشبختی برسم ... و حالا این خوشبختی و تمام این خواب و خیالهای عاشقانه در معرض توفانی خانمان برانداز قرار داشت "
پدرم چهره به چهره ام ایستاده بود و هرم گرم نفس هایش صورتم رو میسوزاند و یک قدم فقط یک قدم آنطرف تر احسان من ایستاده بود ...مثل همیشه صبور ،آرام و سر به زیر ... جلوی سینما شلوغ بود و من می ترسیدم با رفتار غیر منطقی از جانب پدرم روبرو شوم هر چند که او ذاتن آدم منطقی بود ... در چشمان پدر نگاه کردم ... خالی بود و هیچ چیز در آن سیاهی مطلق دیده نمی شد و این بیشتر عذابم می داد . دوست داشتم لااقل می توانستم میزان خشمش را از چشمانش حدس بزنم اما چشمانش خالی از هر گونه احساسی بود .
پدر لبخندی زد که بیشتر شبیه زهر خند بود و در حالیکه که آهی از اعماق سینه میکشید گفت :" نمی دونم چرا هیچ وقت باور نکردی که منو و مادرت همیشه صلاح تو رو می خواستیم ... "
_ ولی بابا من ....
_ هیچی نگو ... فقط گوش کن سارا ... تو نمی خواستی به خواستگارانت جواب مثبت بدی چون می خواستی به من بفهمونی بزرگ شدی ... تحصیلکرده هستی ... و دوست نداری مثل قدیما بشینی تو خونه تا بیان انتخابت کنند در اصل می خواستی با افکار من مخالفت کنی ... خوبه ...تو کار خودتو کردی و حرفتو به کرسی نشوندی ...ولی منم نمی تونستم بشینم و نگاه کنم با دستهای خودت ، خودتو بدبخت میکنی که در اصل ما رو بد بخت میکنی ... تو تنها دختر من هستی و من می خوام خوشبخت بشی سارا می فهمی ؟؟؟...
دلم می خواد دخترم خوشبخت باشه این تقاضای زیادی نیست که یه پدر از دخترش می خواد ...
می خواستم بگم بابا احسان پسر خوبیه مطمئنم منو خوشبخت می کنه .
می خواستم بگم احسان همونیه که همیشه آرزوشو داشتم و مهمتر از همه خودمون همدیگه رو انتخاب کردیم فارغ از نام دهن پر کن پدرهامون و بی اطلاع از مبالغ نجومی حسابهای پس اندازشون ...
می خواستم بگم من عاشق احسان هستم پس از من نخواه که واسه ی دل تو از عشقم بگذرم .
همه ی این حرفها رو می خواستم بگم اما زبونم انگار تو دهنم نمی چرخید ...
و من در کابوس شنیدن ها و نگفتن ها دست و پا می زدم که پدرم ناگهان دستهایش را بطرفم باز کرد و منو در آغوش کشید و گفت :" خوشبخت باشی دخترکم ... بدون بابا هیچ وقت بد تو رو نمی خواست . اما تو احتیاج به زمان داشتی تا به حرفم برسی ... خوشبخت بشی بابا..."
خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم . احسان هنوز با یک قدم فاصله در کنار ما ایستاده بود . ساکت ،آرام و فکور ...
دستهایم یخ زده بودند ...انگار خون در رگهایم منجمد شده بودند و با خود فکر کردم که چقدر به گرمای دستان اومحتاجم دستانی که روزی گرمای زندگی را به من هدیه داده بودند . به دستهایم نگاه کردم که چقدر خالی بنظر می رسیدند ... و با خود گفتم درگیر عجب بازی بی رحمانه ای شدم ؟؟؟!!!!...