بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۱۸ بعد از ظهر   #101 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
mahsa_72thr آواتار ها
 
mahsa_72thr به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

ص 134-153
رو به موجودی ارام و متحرک داشت، گویی او نیز با حق در ارتباط است و حق می گویددختر اندیشید انان که حق می گویند بسیار ناحق می شنوند و انان که حق می طلبند داغ چه حقارت هایی که بر پیشانی دارند، ناحقان عالم اسودگان خاکند و حقان ، رنج کشان ان، همین است که دنیا را زندان مومن نامیدند.
مرد رو به مینا کرد اندکی به او نگریست، چهره اش در هم شد، از مقابل دختر عبور کرد، عطر تن او در مشام دختر که هیچگاه در هیچ کجای دیگر چنان بویی استشمام نکرده بود، نشست، در اتاق را باز کرد، قدمی دیگر برداشت و ایستاد، گفت:« موقع رفتن مواظب خودت باش.»
مرد رفت و دختر همچنان سنگین و پربار حقوقش را روی طاقچه گذاشت و از منزل وی بیرون امد، پس از اندکی پیاده روی، عاقبت سوار تاکسی شد، تنها مسافر تاکسی بود، هنوز تا میدان شهیاد مانئه بود، پیشانی چپش را به سینه شیشه تکیه داد و پیاده رو انسوی خیابان را بی انکه چیز خاصی را ببیند نگاه می کرد، تابلو دست های خون الود تنها تصویر ذهنش بود، هر چه اندیشید مفهومی نیافت، همیشه در گفته و اعمال استاد سردرگم می شد، استد بسیار بالاتر از فهم او بود و او تشنه ی ان فهم عمیق، می خواست هر چه می شنود در بایگانی ذهنش ضبط کند و دایم در مرور و کشفشان باشد.
ناگهان دست ها در ذهنش خاموش شدند، جرقه ای اتشین شعله برانگیخت، تصویری دیگر و پنهانی اشکار رخ نمود، قلبش از جا کنده شد، مردی را دید در پیاده رو ایستاده ، دختر از خود بیخود نفهمید چه گفت که راننده بشدت ترمز کرد، منتظر بقیه ی پولش نشد، در درون دو ریل ایستاده بود، می رفت در نهایت، نقطه پیوند را پیدا کند، فاصله اش تا وصل عرض یک خیابان بود، نباید می گذاشت صدای فریاد قلب بی تابش به گوش مرد برسد، اگر خیابان را طی می کرد...
«سلام»
« سلام، شمایین مینا خانوم، حالتون چطوره؟ مامان...»
نباید می گذاشت مرد اشتیاقش را بفهمد
« ببخشین من دیرم شده الان ساعت ده و نیمه، شماره تلفنمونو یادداشت کنین، تازه یه ماهه که واسمون تلفن اومده... »
در دل گفت:« نکنه بازم همدیگه رو گم کنیم.»
ناگهان اتومبیلی به دست چپش خورد، چیزی نمانده بود روی زمین رها شود، لیکن پیش از سقوط خود را جمع و جور کرد، دردی جانگاه در آنی امانش را برید، زانوانش تا شد، در حال فرو رفتن بود اما سیوش را می نگریست، کف دست راست را بر ارنج دست چپ گذاشت و دست چپ را بر سینه فشرد، سیاوش نیز چون دیگران به سویش دوید، حال دیگر همه چیز تمام شده بود، چشمها را بست و سخت در هم فشرد، دیگر نمی خواست ان مرد را ببیند، روی زمین رها شد، اشک بر گونه هایش جاری شد، از شوق دیدن محبوب خواسته بود درد را پنهان کند.
اما چشمهایش به او خیانت کرده بودند و سیاوشی در انسوی خیابان نبوده ان مرد که حالا بالای سرش ایستاده بود هیچ شباهتی به او نداشت، نالید« وای از این گمشده ها، یعنی میشه هیچ گمشده ای و گم کرده ای وجود نداشته باشه، خدایا یعنی میشه یه روزی پیدا کنم... »
مردی جوان و برازنده هراسان خم شده بود « خانوم چی شده، زخمی شدین... »
« نه، فقط دستم ، دستم یه جور بدی درد می کنه، داره نفسمو می گیره... »
«اجازه بدین کمکتون کنم، باید برسونمتون بیمارستان، نمی دونم باید عذرخواهی کنم یا... »
مینا برخاست از شدت درد بر ان بود که فریاد بزند، مرد بسوی تویوتای البالوئیش که تقریبا در وسط خیابان توقف کرده بود هدایتش کرد« بفرمایین»
مینا در صندلی عقب نشست، سر خود را به پشتی تکیه داد، همچنان گریه می کرد.
« خیلی درد دارین؟ درسته که خیلی تند می رفتم، پروازم دیر شده بود، اما حواسم بود، یهو پریدین وسط خیابون طوری که اصلا هیچی قابل کنترل نبود... »
چشم باز کرد، مرد جوان با نگرانی از دل اینه نگاهش می کرد، مینا گفت:« بله تقصیر خودم بود، اصلا حواسم نبود»
« حالا خدا رو شکر که بخیر گذشت»
« هنوز معلوم نیست»
در طول راه هم از دردجسمانی و هم از درد روحی گریست، در بیمارستان هم یکسر اشک می ریخت و این، مرد را که خود را محمدی و خلبان معرفی کرده بود نگرانتر ساخته و دایم دور و بر او می پلکید.
با دستی گچ گرفته و اعصابی اندکی ارام از ماشین پیاده شد، مرد کارت شناسایی و گواهینامه و نشانی خود را نشانی خود را نوشت و به دست وی داد و گفت:« اگه خواستین شکایت کنین بنده در خدمتم» همان شب اقای محمدی به همراهی مادر برای عیادت امدند، اقای درودیان مدارک وی را پس داد و گفت:« مینا گفت که چقدر بی دقتی کرده و اصلا توجهی به ماشینا نداشته، حتی اگه غیر از این ام بود شکایت نمی کردیم... »
از ان به بعد مرد جوان ابتدا به قصد عیادت مینا سپس به علت دوستی ای که بین او و اقای درودیان بوجود امده بود به منزل انها می امد. خوش مشربی و خاطرات شیرین و مملو از تجربه ی مرد که حاصل سفرهای فراوانش به نقاط مختلف جهان بود، وی را مورد توجه خانم و اقای درودیان قرار داده تا انکه در پی رفت و امدهای مکرر به مینا دلبسته و از او خواستگاری کرد، لیکن مینا بی تامل و با اندکی خشم به او جواب رد داد و از ان پس هنگامی که مرد جوان به منزل ان ها می امد دختر در اتاق خود می ماند و به هیچ عنوان حاضر نمی شد در میان جمع باشد. خلبان جوان ان چنان دلبسته شده بود که همچنان می امد و تلفن می کرد، لیکن دختر همچنان سرسختانه بر سر حرف خود ماند ، خانواده دایم از او علت مخالفتش را می پرسیدند و مینا سکوت می کرد. پدر و مادر احساس کردند که دخترشان رازی در دل و دل در گرو عشقی دارد، از این رو خانم درودیان گفت:« اگه شخص بخصوصی مد نطرته و کسی رو می خوای، بگو بیاد، مطمئن باش ما سخت نمی گیریم و ... » باز هم مینا سکوت کرد و کلامی از داغ گداخته اندرونش به زبان نیاورد.
ترسی ناشناس بر دلش چنگ انداخته بود. می ترسید روزی فرا رسد که تحت فشار خانواده به عشق پاک خود پشت کرده و مسیر زندگیش را عوض کند، دلش در جایی باشد و تنها با جسم به خانه بخت برود، می دانست اگر تلخ شروع کند تا اخر تلخ پیش خواهد رفت و یا باید سالها تلاش کند تا طعم تلخ اغاز را از کام بزداید و دیگر فرصتی برای شیرینیها نیابد. هزاران چشم در او می نگریستند و او در هزاران چشم، اما دمی از یاد مرد ارمانی خود غافل نبود، نه تحسین برایش مهم بود نه لبخندی و نه کلامی ، هر چه بود یکسر در سیاوش بود.
با دست گچ گرفته چند روزی با مرخصی استعلاجی در منزل ماند، دایم به تابلو دست های خالی و سیاوش خیالی پیاده رو می اندیشید، نمی توانست معمای این دو را حل کند، از خود می پرسید:« اخه اون مرد هیچ شباهتی با سیاوش نداشت، من چرا عوضی گرفتم، چرا این فکرو کردم، چه حکمتی تو کار بوده... »
اما این را فهمیده بود از ان لحظه ی دیدار خیالی، او را نزدیک تر از گذشته در وجودش پیدا می کند، حال دیگر حتی دلش نمی خواست به ادراه برود، می خواست تنها باشد و ساعت ها با وی حرف بزند. ناچار به اداره برگشت و کارش را شروع کرد، اذر و مژگان تیزبین تر از سایرین متوجه اندوه و انزوای او شده و از یکدیگر می پرسیدند« اخه مینا چشه؟» و پاسخی نمی یافتند، دختر از جمع می گریخت و گاه در خلوت اشک می ریخت.
***
بر سر میز غذا در حال بگو بخند و سربهسر هم گذاشتن بودند، مینا ارام و خاموش مشغول صرف غذا بود و هیچ توجهی به انها و حرف هایشان نداشت. اذر زیر چشمی مراقبش بود، مینا سر بلند کرد چشمش به دست اذر که تکیه گاه چانه اش بود افتاد، بناگاه صدایی مبهم از حنجره اش بیرون جهید، اما در هیاهوی مردان انسوی شیشه ها گم شد، دست، همان دست نشسته در تابلو، گره خورده به دست مردی بود، دلش لرزید« وای خدای من استاد چی می خواست بگه، دست اذر بود، اره همین دست، استاد تو رو خدا با من بازی نکن، یعنی چی؟ چرا دست اذر... » اذر ذر حالت نگاه اتش زننده ی مینا لرزید، ان چشم ها را خوب می شناخت مثل ملوانی که دریا را. چشم از چشم های مینا که در دست ها جا مانده بود گرفت و با ترس دست خود را پیش چشم اورد و در ان نگاه کرد، پس و پیش کرد، حالا دیگر مینا سر به زیر انداخته بود و با بشقاب غذایش بازی می کرد.
«چی شده مینا؟ چیزی دیدی؟»
به صورت نگران اذر نگاه کرد و با لبخندی ساختگی گفت«هیچی ، چطور مگه؟»
«هیچی؟! مگه میشه؟ یه جور عجیبی به دست من نگاه کردی»
« خیال می کنی»
«مینا! تو رو خدا بسه، تو یه چیزیت هس، بگو ببینم، چی شده؟»
« ای بابا ، خانوم چش ام افتاد همین»
«نخیر، جون من بگو، بخدا ناراحت نمیشم تو... »
مینا به دنبال فرار از سوال اذر بود، همه سکوت کرده و اندو را نگاه می کردند، دختر غافلگیر شده و نمی دانست چه بگوید، ناگان سودابه گوشه ی روسری خود را که هرگز به سر نمی کرد و کرده بود بلند کرد ، چشمان اذر از روی مینا بر سر سودابه سر خورد و در انجا خشکید، غرق در حیرت اندکی خیره ماند و سپس پرسید«إإإ چی شده، چرا این شکلی شدی؟»
« از ته تراشیدمش، می گن هم تارش ضخیم میشه هم پرپشت... »
مژگان با خنده گفت:« پس باید صورت مردا تو سی سالگی مثل خرس پشمالو بشه، تو ... »
***
زنگ تفریح تمام شده و دانش اموزان در کلاس بهم ریخته و اشفته منتظر رسیدن دبیر ریاضی بودند، مینا به خواست سودابه که روسری اش را گم کرده بود مقابل در ورودی ایستاده، چشمی به ابتدای راهرو و پله ها و چشمی به کلاس داشت، قرار بود به محض اینکه دبیر را دید به سودابه خبر بدهد. سودابه نیمکت به نیمکت، میزها و کیفهای همکلاسیهایش را که اغلب زنان و دختران بودند حتی چند بانوی چهل سال به بالا را که در میانشان دیده می شد می گشت سر اقای شربتی و سپس تنه اش که از پله ها بالا می امد پیدا شد، مینا دوید و با صدای بلند گفت« اقا اومد» سودابه که درهیاهوی شوخ الوده ی کلاس گم شده بود نشنید، مینا او را به پیش راند و گفت:« بدو اقا اومد » سودابه دوید و با درماندگی د اخرین نیمکت کلاس، ته نیمکت که جای همیشگیش بود فرو رفت، سرش را روی میز گذاشت و خودش را پشت دانش اموزان جلویی پنهان کرد.
کلاس در سکوتی عجیب چون بادکنکی باد کرده و منتظر ترکیدن بود، کسی سر به سر سودابه گذاشته و روسری اش را به عمد پنهان کرده بود، دختر با سر طاس و عریان نمی دانست چه کند. اقای شربتی مثل همیشه لحظه ای در سکوت کلاس را از نظر گذراند و منتظر ماند تا همه جابجا و ساکت شوند، در همین موقع چشمش به میز اخر و پشت قوز کرده ای افتاد پرسید:« اونجا کی سرشو رو میز گذاشته؟»
صدایی همچون طنین زنگ، در عمق سکوت انعکاس یافت، اما هیچ پاسخی برای سوالش نشنید باز گفت:« با شما هستم خانوم شهریاری اگه حالتون خوش نیست بفرمایین دفتر مرخصی بگیرین»
برخلاف همیشه که به محض مخطب قرار گرفتن کسی به وسیله ی دبیر سایرین سربرمی گرداندند و وی را نگاه می کردند، هیچکس حرکتی نکرد، در سکوت چشم به چشم های ریز و اندکی روشن اقای معلم چاق و کوتاه قد اما بسیار کارکشته دوخته بودند. صدای موذن از گلدسته های مسجد نزدیک دبیرستان بگوش می رسید، دبیر صدایش را که بلند کرد با اذان درهم پیچید« خانووم با شما هستم وقت کلاسو نگیرین، زودتر... »
ناگهان کلمات در دهان مرد خشکید چشمانش گشاد و چهره اش چون صاعقه زده ها بی حرکت ماند، برای لحظاتی بر روی سر طاس سودابه که زیر نور لامپی که از سقف اویزان بود برق می زد، میخکوب شد، اما ناگاه به قاه قاه بلندی که در پی اش صورت سفید و گوشتالودش به سرخی گرائید خندید، کلاس با شلیک خنده منفجر شد، سودابه با لبخند ملیح و ساده لوحانه اش که به چهره اش معصومیت خاصی بخشیده بود به اقای شربتی چشم دوخته و با حالتی مزاح گونه دست راستش را از پیشانی تا پشت سر می کشید و باز تکرار می کرد و گاه به دبیر خود و گاه به همکلاسیهای سمت راست خود که چند دختر شیطان بودند و حالا با پیچ وتاب دادن خود ریسه رفته و متلک پرانی می کردند نگاه می کرد، گفت:« مرض، بی مزه ها، خیلی لوسین، روسریمو بدین»
به حسن زاده نگاه کرد و گفت:« اوی تو همیشه فضولی می کنی ، روسریمو بده»
سودابه با جملات بی ربط و طنز الود به نارامی کلاس دامن می زد« مرض تو ورش داشتی مگه چیه؟ اگه توام جیگر داری برو سرتو بتراش» « چیه نگاه میکنی؟ ادم ندیدی » و ...
عاقبت صدایش را بلند کرد و معلمش را مورد خطاب قرار داد « اقا شما یه چیزی بگین حالا ما با این کله طاس چجوری بریم خونه، مردم هومون می کنن، بگین روسریمونو بدن... »
اقای شربتی اندکی به خود مسلط شد و گفت:« این چه ریختیه واسه خودت درس کردی؟»
« خب چیکار کنیم اقا، اینا مسخره بازی دراوردن روسریمونو قایم کردن ما کله مونو اون زیر قایم کرده بودیم»
« چرا موهاتو تاشیدی؟»
« مو نداشتیم که اقا، دو تا شیوید مو داریم که اونم مش مش میریزه،داشتیم کچل می شدیم، گفتن اگه با تیغ بتراشی زیاد می شده، خودتراشو دادیم دس خواهرمون اونم هی می خندید و هی سرمونو می برید، نیگا کنین... » در این ضمن سر خود را به سوی دبیر خم کرد و چند خراش سرش را به وی نشان داد، در همین موقع ، خنده های ارامتر شده باز اوج گرفت، ناگهان با حالتی تهاجمی به سمت مینا برگشت و گفت:« اوی نکنه تو ور داشتی خودتو زدی به موش مردگی، خوبه حالا یه دس داری بزنم اون یکیرم چلاق کنم»
در ضمن گفتن این جملات با مینا به کشمکش افتاده و کیف او را می کشید تا بگردد و مینا هم اجازه نمی داد، دست ها برروی شکم و خنده ها پست وبالا می شد. بالاخره دختر ساده لوح تا اخر زنگ بدون روسری ماند و سرش نورافشانی کرد، وقتی می خواست از کلاس درس بیرون برود دید که روسری اش را به دستگیره ی در اویخته اند، عاقبت هم نفهمید کار چه کسی بوده.
***
شبها با هم از مدرسه بیرون می امدند، گاه در ایستگاه اتوبوس از هم جدا و هر کدام به راهی می رفت اما بیشتر شبها سودابه به خانه مینا می رفت تا در درس هایش از او کمک بگیرد، ان شب هم با هم به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتند، پیاده رو پر رفت و امد و چراغ ها بر سر در مغازه ها نور افشانی می کرد، باد پاییزی می وزید و در اندامهای به گرما خو کرده نفوذ می کرد مینا گفت:« سودی اگه یهو باد روسریتو ور داره یا یکی سربه سرت بذاره از سرت بکشدش چی میشه؟»
« نمیشه، موهام جوونه زده، روسریم راحت سر نمی خوره، ببین»
مینا بی اختیار روسری را گرفت و به ارامی کشید، سودابه ترسید و سرش را به قصد اینکه روسریش را از دست مینا برهاند پیش برد و در عین حال قدمی بلندتر از معمول برداشت و گفت « نگفتم که اینجوری... » اینجا بود که روسری در دست مینا ماند و سر بی موی سودابه در معرض دید رهگذران قرار گرفت.
پیرمرد بلیط فروش با دسته ای بلیط در حال نشستن بر روی چهارپایه اش بود، در همان حال چشمش به سودابه افتاد، چنان حیرت کرد که همانجا نیم خیز خشکش زد، رهگذران با چشمان از حدقه در امده پا سست کرده و تماشایش می کردند، مینا حیرت زده و خندان به سودابه و رهگذران نگاه می کرد و نمی دانست باید چه کند، همانطور روسری در دست می خندید، سودابه مرد بلیط فروش را دید و گفت « چیه مگه ادم ندیدی » چرخید و روسری را از دست مینا کشید و با حوصله همانجا انرا سه گوش کرده با خونسردی تمام بر سر گذاشت. مینا متکی به دیوار می خندید و سودابه کار خودش را می کرد.
«إ پس کجا داری میری ، امشب خل شدی دختر؟»
خنده ی مینا ناگهانی قطع شده و هراسان به عکس مسیری که باید می رفتند براه افتاد و لحظه به لحظه از سودابه که با تعجب نگاهش می کرد دور می شد دختر به خود امد و بدنبال مینا چندگامی دوید، بازویش را گرفت و پرسید:« با توام دختر ، چرا اونوری می ری؟»
« ها؟ صبر کن الان میام »
«بابا الان اتووس میره»
« خب ازش چی بپرسم»
« از کی؟»
مینا به خود امد، ایستاد حالا دیگر افسانه از او فاصله گرفته و دور و دورتر می شد، چشم ها در پی اندام و لباس بی پروا و کفش های بند بندی تابستانی که پاهایش را جالب توجه کرده و مناسبتی با اواخر فصل پاییز نداشت، می رفت، سودابه پرسید« چی شده دختر؟»
« هیچی اون دختره، قبلا همسایمون بود، حالا از محلمون رفتن، می خواستم... »
در حین ادای این جملات برگشت و پشت به افسانه و رو به ایستگاه اتوبوس به راه افتاد، مغازه داران هنوز می خندیدند و انچه که دیده بودند برای انانی که ندیده بودند، تعریف می کردند، اما مینا دیگر کاری به سودابه و سر بی مویش نداشت، با حالی دگرگون و غرق در سکوت، به سمت ایستگاه اتوبوس می رفت.
« باید ازش می پرسیدم از سیاوش خبر داره یا نه، اگه الان سیاوش با اونا باشه، اونوخ افسانه از من می پرسید با سیا چیکار داری... » در دل نجوا می کرد و می رفت.
فصل 10
از حرف ها و رفتارهای خانواده رنجیده واندوهگین بود، اقای درودیان از صفات نیک مرد خلبان گفته و در انتها افزوده بود « اگر تصمیم گیری با من بود قطعا اونو برای همسری با تو مناسب می دونستم، در واقع برای دختر بااحساسی مثل تو کسی مناسب تر از اقای محمدی پیدا نمیشه، بهتره بیشتر فکر کنی، فردا پشیمون میشی»
دختر در دل نظر پدر را تایید کرده بود لیکن خاموش مانده و اندکی بعد به اتاق خود رفته و خود را به شدت سرزنش کرده بود که چرا دل در گرو عشق سیاوش دارد، مادر امده و اندکی نصیحتش کرده بود، دست اخر مینا گفته بود:« مادر جون من نه با اقای محمدی که با هیچکس دیگه ام نمی خوام ازدواج کنم، اصلا من نمی خوام عروس بشم، چرا این همه اصرار می کنین» خانم درودیان اندکی پرخاش کرده و او را تنها گذاشته بود.
مینا شنید که مادرش با دلخوری و اندکی گله مندانه به همسرش گفت« مینا خیلی خیره سر و خودرایه اینم به خاطر رفتارای شماس، اصلا با همه دخترای هم سن و سال خودش فرق داره، انگار توقعش از زندگی خیلی زیاده شما اونو اینجوری بار اوردین زیادی بزرگش کردین و بهش بال و پر دادین... »
مرد گفت:« درسته ، اما دلیلش رفتارای من نیست، بخاطر روح هنرمند خودشه، این قشر اغلب خیلی شکننده و اسیب پذیر می شن ، مینا دنیا رو یه چیز دیگه میبینه، بنابراین توقعش از زندگی با دیگرون فرق می کنه.. »
پدر ومادر بحث کردند و اندکی هم از انتقادات یکدیگر دلخور شدند، قطره اشک باز هم بر گونه اش جاری بود، در سقف خیره مانده و به سیاوش می اندیشید، خود را مقصر می دانست و بشدت احساس گناه می کرد، اسمان دلش ابری و خاکستری شده و هیچ ناقوسی نمی خواند و سکوت شب را نمی شکست، اوای موزون عشق و صداقت، طنینی دلنواز در اندرون بیکرانش داشت در اتومبیلی بی راننده در حرکت بود و مسیر و مقصد هر دو نا اشنا، انقدر پیش رفتند که جاده به انتها رسید، اتومبیل توقف کرد، نفهمید کی و چگونه پیاده شد، بر بالای تپه ای ایستاد و چشم به دره ای که دریاچه ای کوچک و یا تالابی بود دوخت، سواحل دور تا دور گل و بود و سبزه و گیاه، هیچ گردی بر رخ سبز و زرد و بنفش گیاهی ننشسته بود و هیچ مکانی عریان از گیاه نبود، در درونش جز شیفتگی و شوریدگی و شیدایی هیچ نداشت، سراشیبی را به ارامی پیمود، قایقی در انتظارش بود، گویی از جهانی دیگر امده، بر قایق نشست، قایق بر اب سرید بی انکه صدایی از اب و قایق باشد، صدا بود اما همه اواز پرنده ها و هلهله و نجوای مست گیاهان، نواها در گوشش نااشنا بود، عکس اسمان با اب عجین شده و امواج اب در سکوتی بی همهمه چون رقاصی ریز و ارام می رقصید، قایق ران نیز چون راننده پیدا نبود، اما حضور و باورش بود و قایق را می برد، بنظرش می امد به ضیافتی ابی رنگ خوانده شده، از پهنه ی دریاچه گذشتند و به تگه ای رسیدند که مه رویان نباتی گویا ناطق اما خاموش، طاق نمایی دلنواز در ان بالا هلالی ماه گونه ساخته بودند، از زیر طا هم گذشتند، ندایی در دلش نشست نه در گوش، که صدایی نبود، فهمید که قرار است او را که تمامی ابی است در گنبدی سر به اسمان کشیده بنشاند، به دست خود نظری کرد انگشتری با نگین فیروزه ی زلال برانگشتی داشت، نمی دانست چه کسی ان را به انگشتش کرده و از چه زمانی انجاست ، لبهایش به ترنم زیبای تبسمی از هم گشوده شد با خود نجوا کرد: اگه با گنبد عجین بشم، برای همیشه قادرم این برکه و دلبریاشو ببینم... »
ناگهان پوششی شد بر روی اجرهای تیره ، دیگر گنبدی ساده نبود، همه فیروزه بود، همه با ابی یکسان شده، میناهای اوازه خوان از راه رسیدند بر رویش بال گشودندو بال بستند، دورش چرخیدند و بر رویش نشستند، می امدند و می رفتند، تکثیر می شدند و او را خانه و کاشانه ی خود کرده بودند، تالاب با همه افسون گری هایش بی انکه خزانی از هم بپاشدش زیر پایش بود و وی را سرشار از کیف و لذت می کرد.
تکانی سخت خورد انگار از خواب بیدار شده بود، قلم در دستش بال پرنده ای را که بر بالای گنبدی ابی در پرواز بود، ابی می کرد، گویی گلدسته های ابی همان گنبد بود، که اذان صبح به گوشش می خورد اخرین جزء تابلو هم تمام شد همان مینایی بود که جوجه اش بر گنبد نشسته بود ، مست برخاست، مست وضو گرفت و مست نمازش را خواند، همانطور که رو به قبله چادر بر سر ، سر سجاده نشسته بود سر برگرداند، تابلو سوار بر سه پایه نشسته بود، نگاهش کرد، عجیب بود، در گوشه ای از تالاب در دل درختان تمامی بید، تک درخت بلوطی قد برافراشته و دل می ربود.
زیر پتک سرد و اشوبگر پاییزی که در دل جوان دختر غوغایی لرزان به پاکرده بود با چشمانی پف کرده که بوی غمناک ترین محافل را به خود گرفته بود از منزل خارج شد. هیچکس نمی دانست او را چه می شود. گاه پلکهای متورمش چشمان مست و گیرایش را در بر می گرفت، در پی هر سوالی گویی سوار بر غزلهای عارفانه عاشقانه به متن گلها سفر کرده تنها می گفت «چیزی نیست» لیکن در دل نجوا می کرد « سودای سفر کرده ای به سر دارم که مجنونم کرده » مدام در پی ان بود که از جمع و شلوغی بگریزد و با خود و خیالات جان گرفته اش در دل بومها و گاها در کنار مرد عارف تنها باشد،اما دوستان اصرار می کردند و به این سو و ان سو می کشاندش.
از وقتی که به اداره که باز از سرویس جا مانده بود، رسیده بود، تلفن پی تلفن« بیخود، باید بیای، روزمونو خراب نکن ، بی تو نمی شه»
« حوصله ندارم می خوام برم خونه»
« بی خود، تو خونه چه خبره، باید بیای»
به اجبار رفت، اما ناگاه به ستوه امد و با چهره ای افروخته از خشم برخاست و شروع به دویدن کرد.
میزبان سودابه بود، که پس از پر شدن دو کارت نوبت امتحان رانندگی و کلی حرف و شوخی از دوستان و عاقبت قبول شده و دوستان رو برای خوردن عصرانه به چاتانوگا دعوت کرده بود. مینا کنار سودابه و مقابل اذر نشسته چشم به لیوان مقابلش دوخته بود، جرعه ای چشیده و از طعمش خوشش نیامده با خود گفته بود« اه این که همین چایی سردیه که مامان میریزه بیرون » اندکی در لیوا نگاه کرد انگاه فهمید که با چکاندن اب لیمو و ریختن شکر در ان می تواند ان را خوش طعم کرده و بخورد و سربلند کرد که بگوید « اهان حالا فهمیدم ایس تی یعنی چای یخ... » همین که سر بلند کرد چشمش به میز پشت سر اذر افتاد، جوانی خوش سیما، خیره و خواهنده با لبخندی که بوی شعرهای ناب عاشق ترین شاعران را می داد چشم به او دوخته بود، لحظه ای دل در سینه اش لرزید، لیکن به سرعت چون زن شوهردار متعهدی چشم از وسوسه ی چشم ها برگرفت با خود گفت:«درسته که من یه دختر مجرد دم بختم اما تو درونم یه تعهد اخلاقی به عشمی که تو دلمه دارم» لحظه ای خود را با رهگذران پشت شیشه و پیاده رو مشغول کرد، اما کنجکاوی وادارش کرد بداند ان مرد برازنده باز نگاهش می کند یا نه، باز نگاه کرد و دید مرد همچنان چشم به او دارد، دستپاچه شده چشم به لیوانش دوخت و با خود گفت« مینا تو حق داری از عشق بنویسی، از عشق بگی، از عشق عاشقا بشنفی ، عشقو تو تابلوهات خلق کنی، عاشق بشی و عشق رو تحسین کنی، اما حق نداری به ساحت مقدس عشق توهین کنی » بی اختیار لب گشود و با صدایی که گویی از ان خودش نیست و توجه دوستان را با حیرت بخود جلب کرد گفت:
انگاه که در پگاه دلدادگی
جامی لبالب از عشق را سر می کشم
و چشم به سرخدانه های خورشید می دوزم
به یقین می دانم
می دانم قایق هستی ام را
در هیاهوی ناشکیب بیکران فنا
در ان دور دستهای غریب
و شاید پیچیده در امواج فریب
دور از چشم غریق نجات
بی ملوان اشنا به طنازی اب
رها می سازم
و انگاه
از خود می پرسم
آه
ای دختر بادسوار
ای زاده ی سحر
پرورده ی افتاب
ایا معشوق لیاقت جان تو را دارد؟
و باز با خود می گویم
چه اهمیت دارد که قایقم بشکند
و خود
غریق دریای عشق شوم
و شقایق ها
حتا
همه با هم پر پر شوند
من که پیرو ارمانهای بلندم
مشعلی با شعله های سرکش
تا به اتش کشیدن جانم در پای معشوق
و من
باز هم با سحر زاده خواهم شد
هزاران شقایق خواهم زایید
و تازه
هزاران یاس و اقاقیا
از سینه هایم شیر عشق خواهند نوشید
اما
معشوق!
و تو...
در اینجا لب گزید و خاموش شد، اذر با حالتی خاص خیره نگاهش می کرد و اکرم و مژگان از خود می پرسیدند« چی شده، این بچه چشه » میترا غرق رویای خود شده و به مهران می اندیشید. مینا باز کنجکاوانه به مرد نگاه کرد و باز او را دید که با نگاهی تحسین گر نگاهش می کند و لبخندی پر از تمنا بر لبهایش موج می زند، اذر که تبدار مرد گریز پایش بود، لبخند تلخی بر لب اورد و گفت:« انگار جواب سوال منو دادی، یعنی کریم و کریما لیاقت فنا شدن منو ندارن؟ نه بخدا مردی لیاقت منو داره که برای ادمیت ادما فارغ از جنسیتشون ارزش و حق و حقوق انسانی قایل باشه، من دیگه به کریم که این همه ادعا داشت و از فهم و شعور و عشق دم میزد فکر نمی کنم، کسی ارزش اینو داره که دوسش داشته باشم ، که برام ارزش قایل بشه ، شاید اصلا اون کسی که من تو ذهنم خلقش کردم، تو دنیای بیرون از ذهنم وجود نداشته باشه و اصلا حقیقتی عینی ... »
سودابه که از بدو ورود قبل از انکه مینا متوجه میز پشتی باشد متوجه ان مرد و نگاههایش شده و هنوز هم حواسش به او بود با شیطنت و لودگی گفت:« اما اذر خانوم ، اون اقا خوش تیپ پشت سرت یه موجود حقیقیه، دل مینا رو برده و مینا واسش شعر می خونه... »
مینا ناگهان برافروخت و با نگاهی خشم الود به سودابه گفت:« دل منو برده؟ اصلا تو از حقیقت چی می دونی که اظهار نظر می کنی؟»
« حقیقت؟ حقیقت همینه که هر جا پا میذاریم توجه همه رو به خودت جلب می کنی، بابا یه جایی ام واسه بقیه بذار»
« تو واقعا اینجوری فکر می کنی،یعنی تخصیره منه که... »
بغض کرده بود انقدر پریشان بود که کنترل ذهن و افکارش را از دست داده و خشمی توفانی بر تمام وجودش مستولی شده بود، سیاوش را در کنارش می دید که شاید او هم چنین برداشتی دارد و رنج می برد با خود نالید:« تو مرام من نیست به وفاداری که تو حقم وفا می کنه، حس می کردم که تو ذهنش جا دارم اما خیانتی نکرد حتی با یه کلوم حرف » برخاست و عجولانه گفت:« بچه ها منو ببخشید حالم خوب نیست اگه اینجا بمونم بعداز ظهرتونو خراب می کنم ... » دخترها هنوز از بهت و حیرت و گفت و گوی عجیب مینا و سودابه بیرون نیومده بودند که مینا دوان دوان از لابلای میزها به سمت در خروجی رفت و از دیده ها پنهان شد و دیدند مرد جوان هم به سرعت از رستوران بیرون دوید، چشمها همه به در بود که مرد جوان بازگشت، خود را به میزی که دوستانش و یا شاید اقوامش در ان نشسته بودند رساند و با صدایی که دخترها هم شنیدند گفت:« سوئیچ منو بدین » و باز دوید. لحظاتی بعد بازگشت و بر سر میز دخترها ایستاد:« خانوما منو ببخشین، فکر بدی ندارم اما من باید با اون خانوم حرف بزنم ، کمکم می کنین... » دخترها به هم نگاه کردند، مژگان گفت « ببخشین حضرت اقا ما چنین اجازه ای نداریم، مثل اینکه وجود شما باعث فرار دوستمون شد، اگه می خواست فرار نمی کرد»
« خواهش می کنم، به هر حال من باید با ایشون حرف بزنم»
اذر گفت:« شمارتونو به من بدین ، میگم اگه خواستن بهتون تلفن کنن »
مرد جوان شماره ای داد و با تشکر و پوزش بر سر میزش بازگشت. دخترها با سودابه به بحث پرداختند و سرزنشش کردند که مینا هیچ وقت خودنمایی و عشوه گری نمی کند و ...
خود را در اتاق کار استاد دید نمی دانست چگونه تا بدانجا رسیده است. تمامی اندیشیده بود راز دل را برای مرد عارف فاش کند، شقایقها را بشکافد، از اندرونش عشق را بیرون بکشد و فریاد کند بگوید که چگونه در اتش انتظار می سوزد و نمی داند چگونه شعله ها را خاموش کند. چارپایه را تا نزدیکی استاد پیش کشید بر روی ان نشست، استاد نیم نگاهی به چهره ی رنگ باخته و اشوب زده اش کرد و به ارامی خواند:
نغمه ی عشق از لب یار خوش باشد
چه چه بلبل بر شاخ گل نار خوش باشد
بعد عمری زیستن در وادی بهمن و دی
دیدن روی بهار خوش باشد
ساقی دهر بنوشانده تو را از می ناب
بوسه بر لب لعل نگار خوش باشد
مستی از جام وصال در دم مرگ
مردن از بهر نگار خوش باشد



در زمانه ای که وفا قصه ی برف در تابستان است به چه کسی می توان گفت:
با تو می مانم!

دکتر علی شریعتی

*****




http://www.forum.98ia.com/group5.html

ویرایش توسط mahsa_72thr : ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۴۹ بعد از ظهر
mahsa_72thr آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۸:۵۶ بعد از ظهر   #102 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
!@sara آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

228 تا 237

نهایت دختری بانمک بود.
اتاق سودابه نورگیر ترین و قشنگ ترین اتاق بود که در نوع خود بسیار محقر و غمناک بود، پنجره ای رو به حیاط و درش به بالکن باز می شد. یک تخت و یک ضبط و مقداری نوار موسیقی و قالی دستبافی که می گفت « همه ی اینارو با دست رنج خودم خریدم » مجموعه ی زندگی و اسباب و اثاثیه اش بود، پشت پرده در درگاهی دو طناب به دیوار و به دو میخ وصل کرده یکی بالا و دیگری پایین تر که اندک لباس هایش را که اغلب خودش می دوخت با سلیقه ی تمام در آن جا نگهداری می کرد، دیوارهای اتاق رنگ شده و تمیز بود، می گفت:« خودم، تنهایی با چن تا قوطی رنگ اینجا رو رنگ کردم، از سرکار که میومدم میفتادم به جون اینجا، اینجوری نبود که انگار طویله س ... » با وجود برخی معایب به صفاتی نیک نیز اراسته بود از جمله این که، کدبانویی بسیار ماهر و با سلیقه و خیاطی خبره بود، تحت هیچ شرایطی نماز اول وقتش ترک نمی شد و شب های جمعه برای اموات قرآن می خواند.
دخترها تازه از درآوردن لباس و ارایش چهره فارغ شده بودند که در باز شد مادر سودابه وارد اتاق شد، همه به احترامش برخاستند و او باز هم به تک تک مهمان ها خوشامد گفت. در چشمان ریز یخ زده اش موجی گرم و مملو از محبت دیده می شد که در دل ها می نشست، کلام هایش تمامی التماس و نیاز و درد بود. گویا التماس می کرد « منو از ایت زندگی و این رد نجات بدین » نیازش بود که « منم انسانم، به رفاه و آسایش و دلگرمی نیاز دارم ... » و دردهایش را آشکارا و به زبانی می گفت:« بخشین بچه م نمی تونه شماها رو دعوت کنه، باباش خیلی ندید بدیده، بداخلاقه، بد ذاته ... » آستین بالا زده اش را بالاتر برد و افزود:« ... آه، نیگا کنین، می بینین چه جوری منو می زنه. »
بازوی زن که هیچ گوشتی نداشت و پوستی بود چروکیه بر روی استخوان، کبود و بنفش بود، سودابه سینی چای را روی زمین گذاشت و گفت:« تخصیر خودته ( رو به جمع کرد و افزود ) ... ور میداره کفش مرتیکه رو می کنه تو حوض آب می کشه، اونم می گیره میزندش، اونقدر سر حوض آب و آبکشی می کنه که وخ نمی کنه یه لقمه زهرمار بپزه بندازه جلوش، اونم پا میشه خودش دروس می کنه و به این ام میگه بخور، این میگه تو نجسی، دستت به هر چی بخوره نجس می شه، اونم می گیره اینو به این روز میندازه، خانوم هفته که هفت روزه، هشت روزه شو قهر می کنه می ره خونه ی ننش ... »
زن میان حرف های سودابه حرف می زد و سانت به سانت جای اشیاء را عوض می کرد، مینا چشم به دست های چروکیده و سرخش دوخته و به ناچار شمرده بود فنجان چایش سه بار چند سانت به راست رفته و دوباره به جای اول بازگشته بود، چهار بار به چپ رفته و باز بازگشته بود و قندان نیز چند بار دچار چنین سرنوشتی شده بود.
ابتدا همه با دقت تمام به زن گوش می کردند، اما کم کم از تکرار مکررات خسته شده و او به حال خود گذاشتند تا خود بگوید و بشنود و گاه کسی بله یا نخیری می گفت و باز به دیگران می پیوست.
سودابه سنگ تمام گذاشته بود و دو نوع خورش و مرغ و مسما و سوپ و سالاد و نوشابه تدارک دیده بود که همه اعتراض کردند که این همه خرج برای چه، اما او حقیقتاً مهماندوست بود و این بعدها نیز ثابت شد.
سودابه تا آن روز در چشم مینا بسیار بی ارزش و بی مقدار بود، وقتی می دید سر شب سرش را می گذارد زمین و راحت می خوابد و در دبیرستان ورق امتحانی او را از زیر دستش برای کپی کردن می کشد و گاه در نیمه شب ها چشم باز می کند و می بیند مینا در حال خواندن است می گوید:« پاشو بخواب ساعت دوه، مگه خل شدی این همه خرخونی می کنی ... » و آنگاه همان نمره ای را می گیرد که مینا، و دست آخر به دوستان کی گوید:« این دیوونه تا صب بیدار می مونه می خونه، هر دومون هیژده شدیم ... » به شدت عصبانی می شد، اما دیدن آن شرایط وی را تکان داد و از آن پس در صدد کمک به وی برآمد تا بتواند زودتر دیپلم بگیرد و به حقوقش افزوده و زندگی اش اندکی دگرگون شود. هرگاه ناظرین جلسه امتحانات مانع رساندن پاسخ سوالات از طرف مینا می شدند، مینا زبان به التماس می گشود، حتی چندین بار با دبیر زبان و ریاضی و فیزیک به طور خصوصی صحبت کرده و در خفا از موقعیت سودابه گفته و ورق امتحانی وی را دستکاری کرده بودند تا نمره قبولی را بگیرد، خود سودابه نیز این جریانات را نفهمیده بود.
16
سیاوش مملو از خشم و متفکرانه با عزمی راسخ برای پایان دادن به کار، در حیاط قدم می زد، حجیم و سنگین، می رفت و باز می گشت:« باید گولشون بزنم برم اون تو، باید بکشمش. » پشت ابروی راستش به حالتی عجیب می پیرد، یادها و خاطره ها لحظه ای رهایش نمی کرد، حرف هایی که از فاطمه شنیده بود در ذهنش طوفان وار می چرخید، گردباد می شد و دم به دم بر خشمش می افزود:« باید بکشمش آره می کشمش، اینجوری فایده نداره ... »
در باز شد ابتدا افسانه و به دنبالش سایرین پا به حیاط گذاشتند، از خنده هایشان پیدا بود روز خوشی داشته اند، پیش رفت مقابل فاطمه ایستاد و گفت:« بذار برم تو اتاق خودم، دیگه کاری به کار کسی ندارم، هر کار دوس ... »
« اِ؟! اتاقت؟! ( زن در حین ادای این کلمات که رنگ تمسخر داشت و بوی الکل دهانش را به صورت پسر جوان می پاشید با دست به زیر زمین اشاره کرد ) اتاق سرکار اونجاس، بفرمایین، هری. »
« اونجا نمور و تاریکه، اگه یه بار دیگه کاری به کارتون داشتم، خودم ... »
« نمی تونی کار داشته باشی، سگ کی باشی. »
خشمش را پنهان کرد:« فقط می خوام برم تو اتاق خودم حتی حموم ام ... »
« خب دیگه چی می خوای، بگو خجالت نکش. »
« هیچی، دیگه نمی خوام تو زیر زمین ... »
« خر خودت و اون بابایِ ... ته ... »
دیگر تاب نیاورد و فریاد کشید:« خفه شو، کثافت، اسم بابای منو به او دهن نجست نیار، همچین ... » ناگهانگله ای گرگ هار و گرسنه حمله ور شدند، تیزی دندان ها را در بازو و ماهیچه های پا حس کرد، می خواست خود را برهاند و به داخل ساختمان دویده و چاقویی بردارد لیکن نمی شد. لحظه ای افسانه را دید با چشمان مست و خمار با بی تفاوتی مقابل در ورودی ساختمان ایستاده سرش را به چارچوب تکیه داده بود، اگر نبود از چنان مادری، می تواسنت دختر رویایی وی باشد، با چشمانش فریاد کشید:« افسانه یه چاقو بده شرشونو از سر تو اَم کم می کنم. » از فرط خشم می لرزید:« می کشمت. » موهای زن در دستش بود و فریاد و ناله اش در گوشش. نفهمید چه شد روی زمین غلتید، فاطمه روی سینه اش بود و دندانش را در گوشت بالای رانش فرو برده بود، دستی موهایش را چنگ زد و سرش را به زمین می کوبید، افسانه فریاد کشید:« ولش کن خره، می کشیش، اعدامت می کنن، اِ میگم ... » جشمانش سیاهی رفت، در حال فرو رفتن بود، انگشت شستش به شدت می سوخت، این بار زرین بود که داد می زد:« مامان، مامان، خاک بر سر مُرد، ولش کن مجید، مامان این ... از جونش سیر شده می خواد بکشیش ... »
ناگهان آزاد شد، کسی بلندش کرد، در راهرو بود، دستش در دست افسانه، دختر با دست آزادش در را باز کرد، پرتش کرد بیرون:« برو احمق اینا مستن. » یک لحظه کاردی بلند را در دست مجید، مقابل در ورودی ساختمان، در حال دویدن به سوی خود دید و بعد در پشت سرش بسته شد.
این صحنه آخر هولناک ترین صحنه ای بود که از پیش چشمانش نمی رفت و از این که ناچار شده بود مزاحم خانواده ی درودیان شود، شرمنده بود، لیکن با گذشت چند روز و دیدن محبت های بی پیرایه و صادقانه ی آن ها اطمینان یافت که می تواند مدتی را با آنان بگذراند، از این که در آغوش خانواده ای مهربان و فهیم و منسجم که سالها از داشتنش محروم بود، است، احساس آرامش و امنیت می کرد، به یاد می آورد که چگونه فاطمه و فرزندانش با یکدیگر درگیر می شدند و گاه کار به زد و خورد می کشید، که مجید در این میان هم خواهرهایش را می زد و هم مادرش را، چه بسیار بوده که زن بر لبه حوض نشسته و اشک ریزان با صورتی گاه سرخ و متورم که چند روزی کبود بود، دیده بود و چه بسیار فریادهای او را شنیده بود که نام یکی را با فریاد می برد و نفرینشان می کرد.
چشم هایش به سوی حقایق زندگی باز می شد، با ناامیدی از زندگی، از درس و مدرسه و کتاب و قلم دل کنده و دیار علم و دانش را ترک کرده بود، ناگهان در دل کتاب هایی که مینا برایش می آورد، دنیای دیگری می دید، دنیای که در میانشان زشتی ها و زیبایی ها نمود یافته و زشت ها شکست خورده و زیبایی ها چیره شده بودند، پدیدار شدن چنین عوالمی چشم هایش را باز می کرد و ذهنش را به تحرک وا می داشت، ساعت ها چشم به سقف می دوخت و به گذشته و حال و آینده می اندیشید.
دختر جوان با متان و رفتارهای شایسته و پسندیده و افکار بلند خود مرد را به اندیشه ی فردای بهتر برده بود، هنوز هفته ای بیش سپری نشده بود که نیسم شوق و التهاب برای ساختن زندگی شرافتمندانه و ادامه ی حیاتی عالی در دلش جوانه زد و هر روز که بر او می گذشت نهالِ نوپایش رشد می کرد و به درختی دیرسال مبدل می شد.
دقایقی بیش نبود که دختر به دیدنش آمده و برایش کتاب و نوار موسیقی آورده و مدتی با هم گفتگو کرده بودند. چشم ها را بسته و به گفته های وی که در سن و سال بسیار جوان لیکن در عقل و کمال بزرگسال بود فکر می کرد:« می دونین مهم تر از هر چیزی داشتن هدفه، بعد از هدفدار شدن اگه بخواییم موفق بشیم و به هدفامون برسیم، باید انرژی درست فکر کردن و عمل کردنو داشته باشیم، نباید بذاریم انرژیامون تو راه منفی و بیهوده از دست بره، اگه به بدیای مردم فکر کنیم و دایم اونا رو تو ذهنمون تکرار کنیم انرژیمون هدر می ره، پس باید بخشید وگرنه مثل زندونی ای می شیم که محصوره دیوارا و سقفه، زندونی که مانع و سد محکمیه واسه رسیدن به رشد و تکامل، به نظر من دیگه نباید به فاطمه و بچه هاش و گذشته فکر کنین، بیایین به فرداها فکر کنین، فکر کنین چیکار باید بکنین که به خواسته ها و آرزوهاتون برسین ... »
فاطمه گفته بود:« مگه نمی گن پایان شب سیاه سفیده، مگه نمی گن اگه یه طرف ماه تاریک باشه سمت دیگه اش روشنه، خب این ام سفیدی و روشنی عمر منه، من ام باید بعد اون همه بدبختی و نداری چار روز باقی مونده ی عمرمو کیف کنم، هر چی نشستم و منتظر شدم ببینم سر ظالمایی که بهم ظلم کردن، دروغ گفتن، گولم زدن، ازم سوء استفاده کردن چه بلایی میاد که دلم خنک شه، دیدم نه، هیچ خبری نیست، هیچ بلایی سرشون نیومده که هیچ، سر و مور و گنده دارن عشق می کنن، حالا اگه اسم کار من ظلمه، باشه بی خیال فرش، هر بلایی سر اونا اومد بذار سر من ام بیاد، مگه نمی گن سرنوشته، خب سرنوشت من این بوده که تو رو نابود کنم خودم بود بشم، سرنوشت تو ام این بوده که نابود بشی تا من بود بشم ... »
هرچند نمی داسنت فاطمه از چه ظلمی و کدام ظالمانی حرف می زند، لیکن با کلام های روح بخش دختر، تفکر بخشیدن او و گذشتن از آن چه که بر سرش آمده به ذهنش خطور کرد و تلاش کرد دیگر به گذشته ها نیندیشد و اگر اندیشید آن را دانشگاهی ببیند که بسیار درس ها در آن جا آموخته و مملو از تجربه گشته است، با خود زمزمه کرد:« آقا سیاوش، خوابیدن تو گوشه ی خیابون هیشگی رو نکشته، اونم درس و تجربه س، باید بری، باید از یه نقطه ای شروع کنی، باید خودت بسازی، خدا بیامرز بابام می گفت، پسر با غیرت مال و میراث پدر رو می خواد چیکار، پسر بی غیرت ام همین طور، اولی نداشته باشه ام می ره کسب می کنه دومی ام اگه گنج قارون بهش برسه، به باد می ده و تمومش می کنه باز مفلس می شه ... »
آنقدر راه رفته بود که پاهایش خسته و ناتوان بود لیکن دلش بسیار پر امید به سوی آسمان فردای روشن پرواز می کرد، از سپیده صبح که به راه افتاده بود به علت نداشتن شناسنامه نتوانسته بود کاری پیدا کند، مهندس درودیان اصرار کرده بود که بماند تا او کاری برایش پیدا کند، مهندس درودیان اصرار کرده بود که بماند تا او کاری برایش پیدا کند، لیکن نپذیرفته و گفته بود:« دیگه وخت رفتنه، میخوام بدون تکیه به کسی فقط رو پاهای خودم وایسم، باید از پس زندگی بر بیام ... »
کم کم مغازه های داخل بازار تعطیل شد اما مغازه های بر خیابان همچنان باز و پذیرای مشتری بودند، با پولی که آقای درودیان در جیبش گذاشته بود، نیم جین بلوز خریده و از فروش سه عدد آن به رهگذران سودی گرمابخش برده بود، و ساندویچی خرید روی سکو، مقابل بانک تجارت نشست و با ولع تمام خورد، احساس کرد لذیذترین غذای عالم را می خورد زیرا دسترنج خودش بود و بی منت، ساکش را زیر سر گذاشت و به خوابی نه سنگین لیکن آسوده و راحت فرورفت.
مدت زمانی این چنین گذشت و اندک درآمدی نیز داشت، روزها همچنان بلوزها در دستش به دنبال مشتری می رفت و در جستجوی کاری بهتر نیز بود، گه گاهی باری را حمل می کرد و مبلغی عایدش می شد، شب ها نیز اجناسش را به خریداران دیرمانده عرضه می کرد.
غرق در تفکر کاخ رویاهایش که باید می ساخت آرام آرام در سبزه میدان به سوی بازار بزرگ در حرکت بود، مردی با کفش های کتانی سه بار از مقابلش عبور کرده و باز بازگشته و باز رفته بود، ناخودآگاه متوجه او شد. مرد این بار به سرعت از کنارش عبور کرده و چد گام جلوتر از وی تنه ای سخت به مردی زد و سپس عذرخواهی کرد. در همین هنگام چشم سیاوش به دست مرد که لحظه ای قبل خالی بود افتاد. کیفی در آن بود که با چابکی و مهارت عجیبی آن را میان کمربند و بدنش فرو کرده و به سرعت دور شد، بی اختیار فریاد کشید:« آی دزد، بگیرینش، کیفو زد ... » ساکش را پرت کرد و به دنبال مرد دوید، از پشت او را گرفت. در هم آویختند، مجید و فاطمه، مرد سبیل دم عقربی و زرین در مقابل او روی آسفالت افتاده و مشت های سهمناک سیاوش را می خوردند، دستش بازویش را گرفت و بلندش کرد و پسابانی کیف زن را که از دهان و بینی اش خون جاری بود، بلند کرد، مردی که سیاوش را گرفته بود از دزد پرسید:« کیفم کو؟ » سیاوش نفس زنان پر از خشم گفت:« گذاشت زیر پیرهنش لای کمرشه ... »
پاسبان کیف را بیرون کشید و به دست مرد داد و با یک پس گردنی به مرد گفت:« بازم پیدات شد ... » پاسبانی دیگر از راه رسید و دزد را بردند. مرد که قد بلند و پنجاه سال به بالا را داشت، لبخندی پر از مهربانی تحویل سیاوش داد، پسر جوان به نظرش آشنا می آمد، ناگهان سیاوش دوید:« ساکم! » تمام سرمایه اش درون ساک بود، پیرمرد به دنبالش دوید:« ساک داشتی؟ »
«بله، همه ی زندگیم توش بود. »
به محلی که ساک را رها کرده بود رسیدند:« آقا یه ساک ندیدین؟ »
« نه »
بغضی با نیش زهرآلود در گلویش چنبره زد، پیرمرد با او بود و از مغازه دار و رهگذر ساک را می پرسیدند. عاقبت هر دو ناامید و هاموش در توقفی کوتاه مقابل هم در چشمان هم عمیق شدند، مرد پرسید:« چی توش بود؟ »
« دو سه تیکه لباس خودم و هفت هش ده تا پیرن نو. »
« پیرن چی؟ »
« دس فروشی می کنم ... »
« خب حالا ولش کن، دیگه رفت، بیا بریم، من پولشو می دم، پول ام توش بود؟ »
« نه، یه کمی پول دارم، تو جیبمه. »
« بیا، بیا پسرم، دیر شده، من پارچه فروشی دارم، بیا بریم مغازه ی من، بالاخره ... »
« نه آقا مزاحمتون نمی شم، شما که مقصر نیستین، کاریه که شده ... »
« بیا پسرجون، نمی خواد تعارف کنی ... »

ویرایش توسط !@sara : ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
!@sara آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر   #103 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
khanoom tala آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مینای عشق صفحه 90 تا 93

زنش از همان ابتدا هیچوقت به ان حیاط کاری نداشتند انجا بیکاره افتاده و نقش انباری را داشت هنگامی که حبیب الله پذیرفت فاطمه به منزل او بیاید گفت : "غذا رو توی اشپز خونه من بپزین غذای منو بچه مو بذارین مال خودتونو ببرین " فاطمه هر روز صبح به کارهای منزل حبیب میرسید و غذا را بار میکرد و به خانه خودش میرفت حبیب حقوقی هم برای زن در نظر گرفته و ماهانه به وی میداد و اگر خواسته یا کمبودی داشتند براورده می کرد
مرد برخورد چندانی با زن نداشت مگر در مواقعی که فاطمه رودابه را پیش پدر می آورد در این مواقع میدید که زن سعی میکند خود را به وی نزدیک سازد و توجهش را جلب کند به زن هشدار داد "خانم خواهش میکنم حجابتون رو رعایت کنین " فاطمه چادر گلدارش رو به روی سینه و گردن میکشید بار دیگر مرد با لحن خشونت بار گفت اگر نمیتونین خودتونو جمع و جور کنید این حیاط نیاین " فاطمه به شدت رنجید و در دل گفت :"خاک بر سر املت کنن خیال کرده حلواس که خیر کنم نمیخوای نخوا منتشو میکشن..."
از آن پس خود را جمع و جور و فقط به کارگر بودن اکتفا کرد.دوباره سر و کله عزیز پیدا شده و روزها منزل فاطمه را پاتوق خود کرده بود.
7
بحث در مورد ادامه تحصیل سودابه بالا گرفته و آذر بیش از دیگران سعی میکرد وی را برای ادامه تحصیل ترغیب نماید سودابه طفره میرفت و میگفت "ول کنین بابا حوصله درس خوندن ندارم اصلا هرچی میخونم نمیفهمم "
آذر اندکی بر افروخت و میگفت " راس میگن خلایق هر چی لایق ادم از زندگی هر چی بخواد همونو میگیره فردا میندازنت بیرون میخوای چیکار کنی؟ وضعت از این که هست بدتر میشه "
سودابه گفت " برو بابا بندازن یه ساعت با یکی ............."
مینا به قصد گرفتن میانه گفت :"بابا سودابه شوخی میکنه تو چرا باور میکنی......" بعد رو کرد به سودابه و گفت " من تو شبانه ثبت نام کردم تو ام بیا همونجا ثبت نام کن درسم خوبه کمکت ...."
"نه والله شوخی نمیکنم یعنی میخوام گشنه بمونم"
آذر با لرزشی عجیب در صدا گفت "نه گشنه نمی مونی اون سگ و گربه کنار خیابون ام گشنه نمی مونن اما شرف چی میشه آدم بی شرف ..."ناگهان لبهاش لرزید و بغضش ترکید برخاسته به بالکن دوید.مینا از دیدن این صحنه به شدت ناراحت شده و لحظه ای خیره به چشمان سودابه نگاه کرد سودابه بی انکه حرفی بزند سر به زیر انداخت مینا خود را به اذر که به شدت گریه میکرد رساند و گفت : "اصلا معلوم هست تو چته . واسه چی اینقدر خودتو ناراحت میکنی . به قلب بعضیا مهر نفهمی خورده . مگه تو مسئولی .ما فقط تا یه حدی وظیفه داریم . به ما چه هر کاری میخواد بکنه . پاشو.پاشو بابا بعد دعوای کوچه نوبت شماس؟"
"آخه مینا جون تو نمیدونی این بدبخت چه زندگی سگی ای داره ادم باید خودش هم بخواد .باید برای ....."
مینا نسبت به اذر که مدتی بود به دیگر مریدان استاد پیوسته بود احساس خاصی پیدا کرده و او را بیش از دیگران پذیرفته و در دل جای داده بودافکار او در نظرش از جنس بلور و گیرنده و منعکس کننده نور بود انچه میگفت درل مینا گنجید و انچه مینا میگفت در درک آذر اشکارا میدید دیگران حرفهای اورا نمیفهمند گویا قلب و افکارشان صخره ای غیر قابل نفوذ بود کلامهای اخر اذر لحظه ای غمناکشان می ساخت و یا دمی به فکر فرو میرفتند و لحظاتی بعد فراموش میشد هیچ اثری بر قلبی نمیگذاشت و رفتاری را عوض نمیکرد او وظیفه خودش میدانست که این اندک جماعت را اگاه کند مینا میدانست اذر از وضع مملکت خشمناک است و پنهان از چشم دیگران کتابهای خاصی را میخواند میگفت باید به مردم آگاهی داد به انان تفهیم کرد تا حقشان را شناخته ومطالبه کنند برای فهماندن مشکلات جامعه به انواع واقسام مثالهای عینی میپرداخت وگاه فریاد میکشید "هرجا دست میذاری ویرونه اس اموزش و پرورش بهداشت و پست... اینا با خود کامگی هاشون دارن مملکتو با تموم دارایی های مادی و معنویش به باد میدن.فساد داره بیداد میکنه زنای زیادی از زور فقر و بدبختی به خیابونا کشیده شدن . پولدارا هی پولدارتر میشن هیشکی به فکر فقر بیچاره ها نیست . مثلا بیمارستان و درمونگاه دولتی ساختن مردم باید چار ساعت تو صف بشینن و دکتر واسه هر مریضی چارتا قرص بده .کاباره ها پر از پولداریه که با حق فقیر بیچاره ها به اونجا رسیدن .نبض اقتصاد مملکت تو دست یه مشت بی دین و ایمونه که فردا اگه تقی به توقی بخوره پولاشونو ور میدارن و میرن هرکسی دو کلوم حرف میزنه میبرن از پا اویزونش میکنند نمیفهمند که عقاید اینا رو از سر به سلولای تموم بدنشون منتقل میکنندو باعث میشن فردا مملکت شلوغ بشه "
چهره دختر به هنگام بازگو کردن این عقاید واعتراضات پر آژنگ و گاه مملو از غم و اندوه. گاه خشم و گاه دیگر چشمانش لبریز از اشک میشد در این هنگام گریه کلامش را میشکست و قطع میکرد
لیسانس مترجمی زبان انگلیسی را داشت دو کلاس را یکی کرده و پیش افتاده بود سومین دختر خانواده بود دو خواهرش ازدواج کرده و سعادتمند بودند خانواده نسبتا مرفه و با فرهنگ عالی داشت با تنها برادرش که چهار سال از خودش کوچکتر بود رابطه بسیار نزدیک و صمیمانه ای داشت همه میدانستند به اسانی به چیزی ایمان نمی اورد و اگر اورد هیچ چیز نمی تواند متزلزلش کند تکیه گاه و مشاور امین دوستانش بود . به همان سرعتی که که چشمان و لب و دهان بسیار زیبا و اندام
khanoom tala آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۳۰ قبل از ظهر   #104 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
ghorob89 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Smile صفحه 65 تا 73



5
در تلاطم درگیری قلبش به تندی میزد. آتش خشم در سراسر وجودش شعله ور بود، به تنها چیزی که می اندیشید از میدان در کردم دشتمن بود، لیکن عده ی آنها زیاد و هار بودند، زورشان به وی میچربید، بخصوص مجید که فقط دوسال از او کم سن تر بود و چون بی خیال و زننده بر طبل بی عاری بود هیکلی دزشت و زوری چون خرس داشت در آن حال افسانه او را از دست فاطمه و زرین و مجید نجات داده،در را باز کرد و داد زد«الاغ جون تا نکشتنت برو بیرون» فاطمه بازویش را گرفته ویکر فحش می داد لحظه ای کوتاه توانی یافت و خود را رهانید و با کمک افسانه به کوچه پرت در پشت سرش بسته شد، صدای فاطمه و افسانه را شنید:«برو کنار بذار درو واکنم...تو قبر باباش...»
«بابا ولش کنین میکشینش»
«به تو مربوط نیست...»
در حیاط دربازی باز و بسته شدن بود که در منزل درودیان باز شد و خانم درودیان بیرون آمد، تنها چیزی که در ذهن جوانش بود«فعلا فرار»بود، بی تفکر از کنار زن گذشت، کفشهایش را درآورده بدست گرفت و بداخل اتاق پرید، چشمش به سمت چپ ودر منزلش بود که مبادا به آنی باز شود و او را ببینند، ناگهان محکم به چیزی خوردف سر برگرداند، دختر مهندس بود، لحظه ای چشم به هم دوختنند، دستباچه شد، دختر جا خورده و چیزی نماده بود فریاد بکشد، او را به سکوت واداشت لحظه ای برای جا افتادن اش باز دختر را نگاه کرد، دختر هنوز متحیر بر جای ایستاده بود، اما عاقبت خود رای افت و از اتاق بیرون رفت، پس از اندکی مکث در را پشت سرش بست. دلش مالامال از درد و اندوه بود اما فریاد توفانرای اندرون سرگشته اش بگوش هیچکس نمی رسید راه گم کرده ای بود که از بدو تولد راهی را تجربه نکرده بود تا اکنون پا در ان بگذارد قلبش بشدت بر دیوارها می کوبید، صدای گفتگوی دو زن را میشنید، فاطمه کلامی راست نمیگفت و در میان گفتهدهایش به پدر و مادرش فحش می فرستاد، منتظر ماند تا قایله ختم شود و از خانه برود، در این اندیشه بود که همان روز چاقویی بخرد شبها در گوشه ای کمین کند و در فرصتی مناسب فاطمه را به قتل برساند«میکشمش،دیگه حتما میکشمش»
در باز شد و مادر دختر بداخل آمدند، انتظار داشت توهین و تحقیر شود، لیکن زن با چنان محبتی با او سخن گفت که گویی فرزند دلبندی را یافته مرد جوتن دعوت نشستن شد و پس از صرف چای و میوه اندکی آرامش یافت و گفت«مادرجون اگه اجازه بین زحمتو کم می کنم»
«کجا!؟ فعلا بشین بذار مهندس بیاد»
«نه دیگه مزاحمتون نمیشم»
«مزاحم چیه عزیزم، خونه خودته، خدا پدر و مادرتو بیامرزه، درسته که با مادرت ارتباط زیادی نداشتم، اما وقتی پدرشوهرم به رحمت خدا رفت، خدا بیامرز بابات خیلی زحمتشو کشید...»
غرور جریحه دار شده ی مرد در توهینهه و اهانتهای دایمی فاطمه با تعاریف خانم درودیان که از حسنها و خوبیهای پدرش میگفت ترمیم میافت و آنگاه بار سنگین دردهایش در ریختن بیرون و گفتن آنها به زن مهربانی که میتوانست مادرش باشد سبکترش کرد. گویی تازه متولد شده و به روشنی رسیده است زن از اتاق خارج شد و با ملافه و بالشتی بازگشت و گفت:«معلومه که خیلی خسته ای،این همه درگیری و آشوب نه تنها روج که جسم آدمم خسته میکنه، یکمی استراحت کن، تو باید یه محیط امن وآروم باشی تا کلاف سردرگم زندگیتو پیدا کنی»
زن رفت و سیاوش دراز کشید، منزل آرام و ساکت بود، چشم به شقف دوخت، سالها بود روی ارامش ندیده بود، فاطمه و سایرین حتی در زمانهای عادی هم با صدای بلند و به هار هار حرف می زدند چه رسد به هنگام مهمانیهلای مداوم، دعواها و مستیهایشان، راستی که همانن قایق شکسته بر امواج بود که صدای هلهله ی توفان و آب و غرش آسمان و ریزش تگرگهای سنگسی، فرصت اندیشیدن را می ربود تها اندیشه ای که در چنان اوضاعی تفکر رشد و تکامل و هدف دار شدن و به سوی هدف رفتن در ذهنش جایی نداشت. چشمدنش لبریز از اشک شد. خانم درودیان او را به دامن مهربان مادر و آغوش مردانه ی پدر برده بود، از خود پرسید:«چی شد چرا از هم پاشیدیم؟» این اولین سوال جدی در طول چند سال بود.
مدتی بود که ساکن زیرزمینی نمور و آغشته به بوی ترشی و نفت بود، متکا و بالشت کثیف و مندرسشض را زیر سر میگذاشت چشم به شقف لرزان بالای سر میدوخت و در رویاهایی دور و دست نیافتنیغر می شد.
پدر با چهره ی همیشه خندان صدایش کرد«بیا پسرم، بدو، اگر گفتی باید کدوم طرفم بشینی؟»
«طرف راستتون»
«ای وروجک شکیمو، از کجا فهمیدی؟»
نگفت که مادرش اشاره کرد وندانس که پدر میداند گوهر اشاره کرده،دست در جیب پدر کرد، پر بود از مغز پسته و بادام و فندق وپول خورد، لپ هایش چون بادکنکی پر کرد. خیارها و سیبهای قندی درون حوض، عکس درخت توت سفید و گلهای شمعدانی لب حوض را میشکستند و عبور می کردند وباز باز میگشتند، آب سرازیر شده از فواره چون بید معلقی در هوا میرقصید و در حوض می غلتید وآب را موج می کرد وهمه ی تصاویر حقیقی و غیر حقیقی را به رقص شکستن و امیدداشت.
حبیب استاکان چایی را که گوهر در سینی مستطیلی کوچک مقابلش گذاشته بود برداشت و هورتی کشید،زیر چشمی مراقب پسردردانه اش بودف میدانست از هورت کشیدن بدش می آید پسر بالپهای باد کرده سرخم کرده به پدر نگاه کرد، پدر لبخن زیبایش را عمیق تر کرد و گفت:«این تلخی به اون شیرینی در؛ هورت تلخه، قاقالی لیا شیرین»
تاپ تاپهای بالای سرش، آینه ی خاطرات را شکست، باز جشنی پیدا نبوده برای چی بپا بود، حال چه کسی برای چه کسانی میرقصید، هرچه بود موزیکی ناهنجار و کر کننده و صدای پایی به تعجل رقصنده بگوش میرسید، انگشتها را به گوش فشرد و چشم از سقف فرو بست، فریاد کشیده بود«خجالت بکش، اینا جوونن و نادان، تو دیگه چرا، سن بالای چل سال یعنی وقار زن...»
«آخه تو رو سننن، مگه وکیل وصی منی...» بوی الکل مشامش را آزارده بود«مثل اینکه ناسلامتی شوورتم»
زن به قهقهه ای بلند با تمسخری آشکار خندیده و گفت بود«خاک بر سرت، اونقدر خری که نفهمیدی که اون دفتر دستکی که اضا کردی راس راسی منو تو رو زن و شوور نکرد،همه اش واسه(انگشت شست و سبابه را بهم سایید) این بود»
سیاوش اندیشیده بود که فاطمه محضر داری را اجیر کرده، حال به چه قیمتی خدا میدانست، فریاد کشیده بود:«تو زن خیلی پستی هستی،چطور از دلت اومد سر منف یه جوون داغ دیده که هیچ بدی ایی در حقت نکرده بود کلاه بذاری...» لیکن حرف در دهانش ماند و قوم تاتار بر سرش ریخته و با مشت ولگد از ساختمان بیرونش کرده و در را از داخل قفل کرده بودند، او به اتاق خود در زیر زمین پناه آورده و در سقف بدنبال خوشیهای ناپایدار گذشته میگشتف آینه ی کنار دستش شکسته، دو تکه وو تار و فرتوت نگاهش می کرد،برش داشت ، مقابل صورتش گرفت، جای چهار انگشت فاطمه روی گونه چپش سرخ جا انداخته بود، بغض گلویش را فشرد، پدرش گفت:«پسر جان مرد که گریه نمیکنه، خشمشو مبدل به بخشش و اشکشو بخنده...»نیم نگاهی به همسرش کرد و افزود«...میکنه،گریه اسلحه ی سرد و تیز خانوماس،مردا قوی ان نباس...»
مادرش گفت:«گزیه زن از ظعف نیس، زن دلش نازکتره زودتر به رحم میاد؛اشکش ام زودتر از مرد درمیاد،دل مردا سنگه،کمتر میسوزه،اشکشو...»
«تو اینجوری خیال کن،میدونی دل من طاق دیدن شبنم آسمون چاشتو نداره، فوری شبنم میرقصونی»
گوهر با خنده گفته بود«از زبون نرم تو مار از لونه اش میزنه بیرون واست قر کمر میده، منکه ادم ام راس راس که حبیب اللهی...»
لابود خدا خیلی دوستش داشت، وقتی نماز میخواند نور سرخی پوست نازک گوشهایش که بزرگتر از حد معمول بود عبور میکرد، قدش بلند و اندکی خمیده بود، شاید لاغریش بخاطر اشکهای نیمه شباش بر سرسجاده اش بود، صورتش طریف و کوچک و چانه اش اندکی جلو، مجموعه ای بی نهایت مهرآلود بود شبهای تاسوعا آبگوشت میخت، کاسه های مسی را ردیف میکرد حسین حسین گویان و اشک ریزان با دو انگشت شست و سبابه بر روی ابگوشتها دارچین میپاشید دستمالهای یزدی پیاپی خیس میشد و باز میگریست، خیمه های غم زده ی کاروان کوچک حسین در برابرش جان میگرفت و باز حسین حسین میکرد، پس از دادن شام به عزاداران، تا صبح بر سر دیگ حلیم، زینب را مینگریست که با نگرانی به تک تک خیمه ها سر میکشد، ابوالفضل را مینگریست که با نگرانی به تک تک خیمه ها پاسداری میکند و زار میزند و حسین و زینب و ابوالفضل ورد زبانش بود، پس از پایان تقسیم حلیم، مشکی بدوش میگرفت و با پای برهنه میان دسته های عزاداری میچرخید و تشنگان را سیراب میکرد و باز اشک میریختف ظهر عاشورا قیمه خوش عطر و بویش عزاداران سایر هیئات را نیز بدان سو میکشاند. شب شام غریبان اسرای کربلا، هیچ کس او را نمیدید، دست پسر و زنش را میگرفت، گرسنه و تشنه درخرابه ای به یاد زینب علی و سید ساجدین اشک میریخت. آنگاه صبحگاه قبل از طلوع بعد از هفتاد و دو ساعت بیداری و اشک ریختن، کار کردن و پذیرایی کردن از عزاداران حسین، چند ساعت میخوابید«پس مردم گریه میکنه، تازه برای مرگ زن و بچه شم گریه میکنه» و سیاوش درد دل هزار پاره ی چهره ی آینه گریست، بدست ظالم افتادن بسیار آسان است، اما رهایی بسیار مشکل، درست مثل زمانیست که نوزاد از زهدان تنگ به دنیایی وسیع پا می نهد.
***
از عنفوان جوانی در آهن فروشی حاج شعبان یزدی کار میکرد و امین وی بود تا چهل سالگی ازدواج نکرده بود، حاج شعبان دوستشداشت و علت را پرسیده و حبیب گفته بود، مادرش پیر و فرتوت و بیمار است در نتیجه دل نازک و بدخلق، میترسد عشق زن و فرزند موجب عاق والدینی شود.
پس از فوت مادر در چهل سالگی گوهر، دختر یکدانه ی شعبان را که شوهرش فون کرده و سی سال داشت به زنی گرفت، حاجی همه ی اموالش را به داماد نیک سیرت خود بخشید و خود اندک مالی درکربلا مقیم شد.
حبیب یازده سال با گوهر زندگی کرد، دوبار به کربلا و نجف و خانه ی خدا رفتند، تا گوهر به دنبال یک ناراحتی روی پس از تولد رودابه خودسوزی کرد و درطول دو ساعت ببا وضع فجیعی از دنیا رفت.
حدود یکسال بود که زنی سیه چرده با قدی بلند و استخوان بندی درشت، چشمانی زاغ و لباسهایی مندرس به منزل حاج حبیب برای رسیدگی به کارهای زن باردار وی می آمد. شوهرش گارگر قطار بود، چند روزی در تهران و چند روزی در سفر میگذراند. حاجی او را در قطار و راه مهشد دیه از وضع زندگیش آگاه شده بود، مردی بود مظلوم و کم حرف و بیمار و نحیف، گوهر و حبیب قرار گذاشتند مخارج احسان سالگرد فوت ماد حبیب را حساب کرده و بخانواده ی کارگر بی چیز هدیه کنند. گوهر گفت:«سیاوش ام للریم، بذار با فقر آشنا بشه، یادبگیره فردا دست بگیره...»
این شد که گوهر با فاطمه آشنا شد و از او خواست به خانه اش بیاید بهنگام تولد رودابه یک ماهی می شد که شوهر فاطمه مرده بود، اندک حقوق مردکفاف سه بچه و یک زن و اجاره مسکن وی را نمیداد پس از تولد رودابه گوهر بی هیچ دلیلی فقط اشک میریخت. زندگی را بیهوده میخواند و مرگ را می جست از خوردن داروهایی که پزشک تجویز کرده بود خوددارب میکرد و بیحال و سسن به گوشه ی انزوا پناه کی برد. حاج حبیب نازش میخرید و هرچه در توان داشته انجام میداد، سخت نگران وی بود و گاه به فاطمه که برای رفت و روب می امد سفارشهایی میکرد.
صبح سیزدهم مهرماه، آسمان تیره و تار ابرهای خاکستری که رونده بودند و قصد باریدن نداشتند، صبح دلگیری بودف گوهر در گوشه ی اتاق نشسته و بی اعتنا به گریه ی طفلش غرق در عالم گویا تو کجایی غرف بودف در چندین بار صدا کرد و گوهر بی اعتنا گوش به آوای غمگین درونش داده در باز نکرد، در همچنان کوبیده شد، با پاهایی منگ وناتوان در را باز کرد، فاطمه بود. حوشه های خشم و انتقام از زنی که جز نیکی در حقش کاری نکرده بود در دلش لرزشی شیطانی تا رسیدن به تکامل نهایی داشت، نگاه پر کینه اش را به صوزت گوهر انداخت به اجبار سلامی داد و به کارهای منزل پرداخت، نظارت کرد تا مرد آب حوضی، آب را سطل سطل بیرون برد سپس مرد را مرخص رکد و خود به میان خوض خالی رفت، لجنا را شست و آخر ین قطرات اب را میتوانست امیدی برای زنده ماندن باشد از چاله ی کوچکی به اندازه ی کاسه بیرون ریخت و با دستمالی اب باقی مانده را نیز زدود.
ناهارش را خورد و قابلمه ای عذا نیز درکنار دستش برای بردن به یتیمان قرار داد ساعتی به رحف زدن گذراند و حقوق کارگریش را گرفت و رفت.
سیاوش با مادر ناهار خورده و چون همیشه به اتاق خود رفت تا خواب بعد از ظهرش را بکند، درخوابی شیرین بود که فریادهای جگر خراش مادر را شنید، بیرون دوید، مادر تمامی آتش بو د و شعله، حرارتی سوزنده از بدن مادرش بسویس می آمد، زن در حیاط درست مقابل در ورودی راهرویی که به در کوچه ختم میشد میسوخت و فریاد میکشید، خود را به این سو و آن سو پرت میکرد، فریادهای پسر کوچیک در نعره های مادر گم میشد و صدایش کوبش در نیزف زن در جستجوی آب، ناامیدانه به حوض و شیر بسته نظر کرد، عاقبت عاصی از سوزش های گزنده و تلخ، بوی آتش و گوشت و روغن سوخته فضای کوچه بوی گورستان داده بود، درها باز ومردم درکوچه بودند کوچه یکسر فریاد و هراس بود، زن روی زمین می غلتید . نا جرغاله شدن پیش رفت، مردی پابرهته لحافی در دست خود را به گوهر رساند، زنی دیگر با پتویی خیس سر رسید آتش خاموش شد، جسم مچاله شده زن نالان، زیر لحاف پیچ و تابهای هولناکی خورد، فریاد میگشید«سوختم خدا، سوختم خدا....» ناگهان صدایش خاموش و اندامش بی حرکت شد گویی آماده بود خاطره ای از دود و آتش بشازد و خود در هستی گم و ناپیدا شود، دستش از زیر لحاف بیرون بود، ساعت مچی بند قلزی در میان گوشتهای فرو رفته و بجای مو بر سر زن مشتی پشم سوخته بچشم میخورد، سیاوش روی دو پا میجهید، فریاد میکشید، اشک میریخت، او...

میبخشید که دیر شدش
ghorob89 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۳۳ قبل از ظهر   #105 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Sokout_momtad آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

329 تا338
خیر شده بود،با خود گفت:
-خدایا این ساز و آواز از کجاست،نوازنده و خواننده ش کیه؟به محض این که ساز و آواز قطع میشد،شیونی بر میخواست،کنجکاوی تحریکش میکرد،احساس میکرد رابطه ی اسرار آمیزی بین او و آن صداها وجود دارد،باز هم چون شبهای دیگر غرق در صدا به خواب رفت.
فصل 27
بادی که از جنوب میوزید ترنمی دل انگیز برای رقص پروانهها بود،دخترها قدم زنان پیچ و خام و پستی و بلندیهای جاده مالرو را به سوی زیارتگاهی که در نزدیکی آبشار بود پیش رفتند و در سمت چپشان در دره ی کوههای سر به فلک کشیده ی چون دیوار مرمری صیقلی یافته،آب در بستر خود رو به جنوب میرفت،در سمت چپ،تپهها پوشیده از گولهای وحشی و گیاهان دارویی ،سر سبز و خندان در دست نسیم پیچ و تاب موزونی به اندامشان میدادند.پ
نجشنبه اواخر،خرداد بود،میترا شب قبل به همراه آقای درودیان به آهار آمده و در یک جمله گفت:
-بابام به مهران جواب مثبت داد.به علت بیداری شب قبل و هیجانات آن و طول مسیر از منزل تا آهار و عوامل دیگر،شب زود خوابیده و صبح مینا را در تاریکی بیدار کرده بود.که تمام وقایع را برای او تعریف کند،حال در حال صعود بودند.پدر میترا در مأموریت بود و دختر چند ساعتی در منزل خلوت و تنهایی به سر برده بودند،گویا دو جوان عاشق در آن خلوت دچار وسوسهٔ و هیجانات جوانی شده و چون پیچکی مشتاق پیچیدن شدند.

میترا با وجدانی معذب و گریان به منزل بازگشته و به اتاقش پناه برد و ساعتها گریسته بود،مادر هر چه او را صدا میزند دختر جواب نمیدهد،مادر به شدت نگران شده و در ساعت انتهایی شب به التماس و خواهش متوصل میشود.
-میترا تو رو خدا در و باز کن،آخه چته مادر؟چرا حرف نمیزنی؟
میترا پس از ساعتها سکوت با اندوهی در صدا میگوید:
برین،برین راحتم بگذارین،نترسین نمردم،خودکشی نکردم،نه از غصه دق میکنم.
-آخه چرا باید غصه بخوری،چرا باید خودکشی کنی؟-اگه غیرت داشتا میکردم،مرگ قشنگ تر از بی شرف بودن و از دست دادن عزت نفس.
-خدا نکنه،چرا بی شرفی؟
میترا که بسیار دختر متین و با نزاکتی بود، شاید برای اولین بار از همان پشت در فریاد زد:
-چون شما میخوایین،شما درین برام رقم میزنین،شما پارههای تنم،به اسم سعادت فردا، امروزمو خراب میکنین،شما نگران هستین،مبادا من امروز یا فردا خودکشی کنم بمیرم،چون خودتونو ملک من میدونین،اگه بمیرم چیزی از اموال شما از دست میره،اما وجدان من، شرف درونی من،به شما ربطی نداره،که از رنجش عذاب بکشین،شما نمیتونین بفهمین منم به خاطره مرگ دارایی خودم که وجدان خودمه در عذابم،شما که میدونین من و مهران سه چهار ساله همدیگر رو دوست داریم،اونم که نمیخواد با آبروی من بعضی کنه میاد خواستگاری،چیه باید یه جوان بیست و شیش هفت ساله مثل شما خونه ی ویلایی و آپارتمان دویست متری داشته باشه،اون خوش شانس نبود،جنگ بدادش نرسید که تولید قوطیهای کنسرو چند برابر جیبشو پر کنه،شما که میدونی ما باهمیم،چطور فکر نمیکنین،چطوری و کی و کجا همدیگر رو میبینیم،بذارین بهتون بگم از ترس اینکه تو خیابون و پارک نگیرنمون،دنبال شماها نفرستند و آبرتون نر،میریم توی خونه های خلوت،اما گناههای عسلی ما به پای شماست..میترا پس از مدتها آنچه در دل داشته بر زبان میاورد و باز در اتاق میماند.
مادر تمام شب را در خلوت و بیداری به وی میاندیشد،صبح زود وقتی شوهرش از یک سفر چهار روز بر میگردد،همسر خود را با چشمها ی متورم و چهره ی آشفته میبیند،پس از آگاه شدن از مکونات قلبی دخترش بوسیله ی همسر میگوید:
-حالا که از هم دست نمیکشن،بگو بیان،خودم دستشنو میگیرم....
آقای جابر مستوفی تولید کننده ی مواد غذا ی بود و کارخانه ی موفقی داشت که پس از انقلاب و آغاز جنگ،بخاطر استفاده ی رزمندگان از غذاهای کنسروی در برخی نقاط،کارش روز به روز رونق گرفته بود،نه مردی چندان خسیس و نه چندان دست و دل باز بود و چون بسیاری از متمولین خوش قلب اگر پا میداد دست کسی را میگرفت و افتادهای را بلند میکرد،لیکن هیچ گاه خودش دنبال افتادگان نمیگشت،میترا فرزند دومش بود،فرزند اولش پسر و در اوایل سال پنجاه و شیش برای تحصیل به آمریکا رفته و در همانجا با دختر کانادایی ازدواج کرده بود.
میترا آمده بود که این خبر مسرت بار را به مینا بدهد که خواب مجال نداده و صبح در حال کهپیمایی یک سر از مهران و مادر و خواهر و سایر اقوامش میگفت،در نهایت آنها اجازه ی ازدواج گرفته بودند..
دخترها در نیمههای راه دور زدند و به نزدیکی رودخانهای رسیده بودند که از مقابل منزل آقای درودیان میگذشت،گاه با دیدن گًل یا پروانه ای لحظهای کلامشان قطع میشد،یکی برای دستیابی به آن،دیگری را تنها میگذشت،از لحظاتی قبل صدای همیشگی سنتور در گوششان طنین انداخته و هر لحظه نزدیک تر میشد،
مینا به روی پروانهای زرد رنگ با خطوطی سیاه نشسته بر روی گلی خمّ شد و از نزدیک تماشایش میکرد.ناگهان میترا با صدای هراس آلودی گفت:-مینا اونجا رو.
مینا ابتدا چون مسحوری مست به گفته ی وی توجهی نکرد:
-میترا دست بر شانه ش گذشت و تکانش داد:-مینا حواست کجاست پاشو باید از اینجا بریم.
صدایی سنتور قطع شده و جز صدایی آوای آب و آوای پرندهها هیچ صدایی به گوش نمیرسید،مینا گفت:-چیه،نگاه کن انگار....
چشم به سرعت میترا که در جایش خشکیده بود دوخت و مسیر نگاهش را دنبال کرد.کلام در دهانش وا رفت،اندکی به حلقه ی مردان آن سوی رود که تمامی متوجه اینها بودند نگاه کرد.هیچ بنی بشری در آن هنگام صبح و در آن حوالی دیده نمیشد،هوا اندکی روشن اما باز تاریک بود،ناگهان چیزی در دلش کنده و پائین افتاد:
-پناه بر خدا این همه مرد این وقت صبح اینجا چی کار میکنن،بیا بریم،نگاشون نکن.
میترا نمیتوانست چشم از آنها بردارد اما مینا بعد از یک لحظه دیدن، دیگر نگاه نکرده و خود را به ندیدن زده بود،گفت:
-تند بیا،تند بیا خطرناکه،بعضی وقتا این لات و لوتا میان اینجا عرق خوری و الواطی.
-
چرت نگو،این وقت صبح کی عرق خوری میکنه،ایکیشون بلند شد و لباس پوشید.
مینا نیم نگاهی کرد و گفت:- بروت نیاز داره میره سمت پولی که اون بالاس.
حالا دیگر دخترها درست روبروی جمع آن سوی رودخانه بودند و باید به چپ میپیچیدند و نیم رخ راستشان رو به آنها میشد.
مینا به هنگام پیچیدن نیم نگاهی به بالای رودخانه کرد،مرد را دید که در حال عبور از روی پول است،هراسان گفت:
-بدو میترا،فقط کافیه به ما برسه،صدامون به هیچ بنی بشری نمیرسه.
با پا به فرار گذاشتن آنها مردها به پا خواستن،هیچکس حرفی نزد فقط دو دختر وحشتزده را که میدویدند نگاه میکردند.دخترها از تیرس نگاه آنها دور شدند،میترا نگاهی به پشت سر کرد،مردی را پشت سر خود که به
سرعت میامد دید:-میترا داره میاد.
ترس و سرعت ساعت قلبشان را پر تبش کرده بود گویی دیگر هیچ توانی در کالبدشان نمانده بود،ناگهان دو مرد از پشت پیچی در مقابلشان بیل بر دوش پیدا شدند،دخترها با احساس امنیت اندکی قدمها را آهسته کردند،اما به محض اینکه مردها به نزدیکشان رسیدند هراسی کشنده تر از قبل به جانشان افتاد،متوجه اشارات مردان پیش رو و پشت سرشان شدند،نه راه پس داشتند نه راه پیش.
مینا چشم چرخاند در چپ و راستش به دنبال چیزی میگشت،چشمش به سنگی نه چندان درشت بر لبه ی جوی سمت راستش افتاد،عجول و بی اختیار خمّ شد و سنگ را برداشت،حالا دیگر مردان رودرو و چشم در چشمشان قرار داشتند،مینا هنوز قد راست نکرده بود که آنها از کنارشان عبور کرده و رفتند،لحظهای کوتاه مات و متحیر در حال چسبیدن و فرو رفتن به زمین ماندند،آرام و لرزان به پشت سر نگاه کردند،کوچه خالی بود،میترا با لکنت زبان پرسید:
-ِِ به این سرعت کجا رفتند؟مینا پریشان و واا رفته بی آنکه حرفی بزند،با گامهای خسته و گیج به راه افتاد،میترا هم دنبالش.
ساعتی بعد به ترس بیهوده ی خود میخندیدند و قلب از رسیدن ظهر نیز همه چیز فراموش شد.پس از صرف ناهار برای استراحت به اتاق مینا رفتند.
مینا چشمهایش را بست،صحنههای صبح پیش چشمش شکل گرفت،ناگهان از جا پرید و پرسید:
-میترا صدایی سنتور کی قطع شد؟
-صدایی سنتور؟درست وقتیکه تو برای تماشای پروانه هه نشستی.
-خوب بعدش.
-هیچی دیگه صدایی سنتور قطع شد،یهو چشمم به انور رودخانه افتاد،آهان صبر کن.....(میترا نشست بالشها را روی رانها گذشت و به سینه فشرد،متفکرانه و با صدای بلند گفت:-مینا...
-هان،بگو.
-اونی که درست روبروی ما بود انگار روی صندلی یا چارپایه نشسته بود،چون بالا تر از همه بود،انگاری اون قبل از همه متوجه ما شده بود،خوب حتما اون داشته سنتور میزده دیگه.
-دیدیش،چه شکلی بود؟
-خوب آدم بود دیگه.
مینا لبخندی زد و گفت:-بله،اما قیافه ش؟
-اولش که فاصلمون زیاد بود،بعدش وقتی همه برگشتن آنقدر ترسیدام که هیچ صورتی رو درست نتونستم ببینم،اما مطمئنم اون اولیه ما رو به بقیّه نشون داد.
-میدونی میترا من با این صدا آشنام،دائم مخصوصا شبا.صدایی سنتور میاد،یه آهنگ بخصوصی م،بلند تر از آهنگهای دیگه به گوش میرسه،یه شعر مخصوصی داره،......(مینا با زبان چیزی را نواخت و سپس افزود)بعضی وقتام رهگذر هام توی کوچه همین آواز رو میخونن،همین اهنگاس مطمئنم،به چشمت چشم دوخته عشق دیدم،به لبها شعر خاموشی سرودم،دلم از شوق نمیدونم چی چی شد.انگار مردم اینجا همش همین عوض رو بلدن،اینا محلی آن،ما بی خودی ترسیدیم،بابا بچه آهار،همه رو میشناسه،لابد اینارم میشناسه.
باقی که از پدر آقای درودیان برای وی مانده بود بر سر یک سه راهی قرار داشت.عرض باغ طول کوچه بود رو به شمال،مهندسین ساختمان محل سکونت را تماماً در عرض ساخته و یکی از اتاقهای شیک و بزرگ در طبقه ی دوم با پنجرههای شمالی و شرقی به مینا تعلق گرفته بود.از پنجرههای شرقی کوههای خاکستری رنگ،و از شرق باغهای خالی از سکنه که صاحبانشان بیشتر در شهر زندگی میکردند و باغبانان محلی به آن رسیدگی میکردند.پیدا بود که کوچه ی مقابل منزل محل رفت و آمد روستأییان و کوهنوردان و زائیرانی که برات زیارت به قول خودشان(شکر آب)راه سختی را میپیمودند و در آن بالا سفرههای نظری پهن میکردند و آش نظری میپختند،این کوچه بقدری باریک بود که پدر و دختر مجبور بودند اتومبیل خود را در میدانگاهی ابتدای داه پارک کنند و تا منزل را پیاده بروند.
دختر دوروزی یکبار به تهران و به آتلیهای که با دختر خاله ش اداره ش میکردند و روزی مینا بود و روز دیگر یاسمن میرفت و در ساعت مختلف آموزش نقاشی داشت.مدتی بود به یاری برادر پیرو وارسته ی استاد علی
طبا
که مدتی بود همسرش را از دست داده و تنهایی موجب شده بود به منزل برادر بیاند،منزل استاد رونقی دوباره گرفته و مثل سابق برو بیایی داشت و مینا در فرصتهای مختلف با پدر یا تنها به آنجا سر میزد و مایجتاج مهمانان استاد را تهیه میکرد.ساعت یازده صبح مینا بر سر چرخ خیاطی در حال دوخت لباسی بود که باید در جشن نامزدی میترا میپوشید،افکار درهم و برهمی داشت،غم سودابه همه ی ذهنش را پر کرده و به شدت نگرانش کرده بود،قرار بود با شکمی بر آمده و جسم و روحی ویران شده برای طلاق به دادگاه برود،گذشتههای دور هم بودنها اه حسرت مینا را از میان لبهایش به بیرون جهاند.
در همین حال آوای نئی که از بیرون میآمد احساساتش را رقیق تر کرد و بی اختیار چند قطره اشک بر گونه ش غلتید،صدایی مادر افکارش را تاراند:
-مینا جون،مادر من دارم برنج آبکش میکنم بیا اینها رو ببر دم در بده به اون آقا.
مینا از پلهها پائین آمد،داخل سینی نون و پنیر و گردو،یک قوری چای یکرنگ بود،مادر گفت:
-میدونی من اینا رو گدا نمیدونم،اون داره از هنرش نون در میاره،ببین چه قشنگ میزانه اما حیف کسی قدر...
مینا اندکی مکث کرد،از لحظاتی قلب متوجه شده بود، نی زن نوت آشنای او را مینوازد و همان اشعار را بر نی میدمد.اندکی ترسید لیکن سینی را برداشت،احساس میکرد دهها چشم در آن سوی رودخانه به او دوخته شده اند و مردی برای گرفتار کردنشان بدنبالشان میدوود،بیل به دستها یاریش میکنند و در چشم به هم زدنی گم میشوند.
- تا حالا چنین چیزی نداشتیم،کسی بیاید بیخ یه دیوار کنار یه باغ مسکونی نی بزنه.....
سینی در دست،گیج و منگ بیرون رفت،مرد بر سر سه راهی متکی به دیوار مقابلشان نشسته بود،همینطور که در نی میدمید،چشم به مینای مات و متعجب دوخته بود و مینا نیز زول زده بود به چشمان مرد،چشمانی صاف و بی غل و غش و پوستی آفتاب سوخته و شالی سبز در کمر و چهرهای آرام و مطمئن داشت،که این مجموع همان اول بر مینا اثر گذشت و در دل اعتمادی نرم به مرد احساس کرد،لبخندی بر لبانش نشست،غوطه ور در چهره ی مرد به وی نزدیک شده،بی آنکه دمی چشم از صورت مرد بردارد سینی را مقبل او روی زمین گذشت،آرام آرام





دلم میخواهد کسی «باشد»

«خوب» باشد...

«مهربان » باشد...

« بس» باشد...

همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد...
.
.

فقط برای من .....

ویرایش توسط Sokout_momtad : ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۱۹ قبل از ظهر
Sokout_momtad آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۰۸ بعد از ظهر   #106 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
noooor آواتار ها
 
noooor به MSN ارسال پیام noooor به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

54-63
قشنگی تو گلدونای کوچلو تو فشار وتنگی جا رشد میکنن که تو اسایش و رفاه گلخونه های عالی چنین گلایی پیدا نمی شه به قول مینا که میگه فشارای زندگیه که ادمو متحول میکنه ( مرد جوان نگاهی به صورت دختر که خاموش نشسته و گوش میکرد انداخت) بیا اینجوری فکر کن تو هر اتفاق ازار دهنده ای خیری هست تو به اون خیر فکر کن و کشفش کن اینارم بسپر به راهی که خودشون توش پا گذاشتن کار خوب و نتیجه و اینده خوبی داره کاره بدام نتیجه خودشو میده ....)) مادر حرف میزد و مینا به دست ها ی مرد که شست دست راست را در کف دست چپ پنهان کرده و میفشرد چشم دوخته بود عاقبت بی اختیار پرسید: ببخشین دستتون چیزی شده ؟
لبخند تلخ نشسته بر لبانش چهره اش را مغموم تر ساخت : چیزی نیست خانم زخم زمونه اس حق خواه همیشه تو رنج و عذابه خوب میشه.
خانم درودیان گفت : ببینم
انگشت و کف دست خون الود بود معلوم شد انگشت او را به دندان گرفته و گوشت زیر و روی انتهای ناخن را کاملا کنده اند . سریع بساط پانسمان را اماده کردند و خانم درودیان انگشت وی را پانسمان کرد مینا برای مرور درسهایش رفت و مادر و سیاوش را تنها گذاشت .
ساعتی بعد اقای درودیان به منزل بازگشت زن و شوهر اندکی باهم گفتگو کردند که مینا بعدها فهمید انها قصد داشتند مرد جوان را در انجا نگه دارند تا فرصت اندیشیدن به زندگیش را بیابد . سیاوش دو ماه در منزل مهندس درودیان بی انکه از منزل خارج شود ماند انگاه شبی در جمع اطلاع داد که قصد رفتن دارد ساعتی در خلوت با مهندس درودیان صحبت کرد مینا نفهمید میان انها چه گذشت اما صبح زود در نیمه روشن هوا با سرو و ضع نسبتا مرتب که لطف مهندس درودیان بود با ساک کوچکش از خانواده تشکر کرد و رفت مینا حیران نگاهش کرد شب امد اما نفهمید که چه شد تا سحر خواب به چشمانش راه نیافت تنها تصویر جاودان ذهنش چهره مردانه و دلنشین سیاوش شد اغلب چگور در دست واشک بر چشم اشعاری عاشقانه می خواند و با تارهای دل می نواخت .
سوزی چه سوزانی ، رنجی بدل دارم
شوری به سر اری عشقی به دل دارم
دردی به جان دارم گریه شده کارم
سازی بسازم من در هجر دلدارم
هر دم به گوش ساز گویم چنین اواز
از درد هجر تو اهی چنین دارم
مجنون نشد چون من مجنون لیلایش
مجنون شدم از عشق خونین جگر دارم
......
مینا بزن چنگی تا که به گوش او
هر دم رسد ناله ،ناله بدل دارم
*************************************
کتابی در دست تقه ای به در زد سیاوش در را باز کرد دختر گفت : فکر کردم شاید حوصله تون سر بره براتون کتاب اوردم نمیدونم از تاریخ خوشتون میاد یا نه ؟ بیشتر کتابای من تاریخین.
مرد خود را کنار کشید و مینا به داخل اتاق رفت روی مبلی روبه روی سیاوش نشست ورد گفت : ممنونم که به فکر من هستین راستش بعد از فوت بابام دیگه فرصتی نشده چیزی بخونم تا بفهمم از چی خوشم میاد از چی نمیاد.
-راستی بعد فوت حاج اقا کجا رفتین ؟ مدتی نبودین.
-تو خونه بودم.
-ببخشین دارم فضولی میکنم فاطمه خانم چه نسبتی با شما دارن ؟
مرد اندکی سرخ شد و اهسته گفت : شاید باورتون نشه اما حقیقتو میگم ایشون خانم بنده هستن.
-زنتون ؟ اما ایشون که ......
دختر پر از بهت و حیرت بود اما حرف خود را برید به خود اجازه نداد بگوید فاطمه از مادر شما هم بزرگتر است چطور زن شماست ، مرد با سری افکنده گفت : بله ایشون همسر بنده هستن اما اختلاف ما سر سن و سال نیست سر انسانیته چیزی که رنجم میده ناجوون مردیه زندگی کردن با کسی که روزی بهش سرپناه میدی بعد سرپناه خودتو رو سرت خراب میکنه فریبت میده کلاه سرت میذاره ازت سوء استفاده میکنه و برای رسیدن به مال و منال به هزار دروغ و حیله و نیرنگ متوسل میشه درد اوره خود مال باختگی ام مهم نیست نقش فریبکاری ادماس که کشندس.
-پس فاطمه خانم با مال و اموال شما به اینجا رسیده ؟ یادمه چن سال قبل ظاهری خیلی ساده داشتن یه هو رنگ عوض کردن.
-بله امروز ظاهرا متمول و غنی هستن اما باور کنین هنوزم فقیرن اینا تو فرهنگ علم شعور و انسانیت فقیرن اینجور ادما هیچوقت غنی نمی شن محاله (اندکی مکث کرده و سپس افزود) بهتر نیست وقتتون رو به فکر کردن به اینجور اشخاص هدر ندین؟ وقتای ادم پرارزش تر از این حرفاس که بخواد به بطالت بگذره من چن سالی رو از دست دادم اما راستش دیگه قصد ندارم ببازم......
طرز بیان مرد دختر را به شناختی دیگر از او می رساند هیچ کلام بیهوده ای بر زبان جوان جاری نبود و بسیار ارام و متین حرف میزد بیاد حرف پدرش افتاد که چند شب قبل گفته بود (( حاج حبیب مرد بزرگ و درستکاری بود اونقدر ادب داشت که ادم در برابرش احساس حقارت میکرد)). حال میدید چندین سال سر کردن در محیط فاسد و پربلوا نتوانسته است اموخته های مرد جوان را که از کودکی در درونش تنیده نابود کند.
خوش صحبتی مرد دختر را بر ان داشت تا در فرصت های مختلف با او به گفتگو بنشیند و همین لحظات خلوت و تنهایی در ذهن دختر رسوبی دل انگیز ساخت که بعدها مبدل به معبد پاکبازان شد چه لحظات فراوانی بود که در گوشه خلوتی مینشست از سیر در کوچه ها ی خاطرات اندک ذهنش به وجد می امد و چون سرمستان باده شوق بر تار میکوبید.
باز بر در کوبید سیاوش در را گشود دختر شعری را که د رمجله ای بود بدستش داد و گفت : از دیشب چن مرتبه این شعرو خوندم انگاری یه جوریه ظاهرا خیلی قشنگه اما انگار که مصنوعیه نمی تونم بفهمم چرا .
مرد شعر را گرفت خواند و باز خواند سپس گفت : منم با نظر شما موافقم . شعر قشنگیه ظاهرا خیلی ام پر معنیه اما بدل نمیشینه انگار از دل بر نیومده فقر ، انگار شاعر خواسته خودشو از یه درد لحظه ای خلاص کنه البته من این شاعرو نمی شناسم اما شعر فقری که شاعر مرفه میگه واقعیت درد مستمند دردمند نیست شاعر از بیرون نگاه میکنه احساسش به غلیان میاد دلش درد می گیره درد ازار دهندس میخواد زودتر از این درد خلاص بشه دردشو رو کاغذ به شکلی قشنگ با الفاظی قشنگ خال میکنه این احساس و درک حقیقی نیست گوینده صادق و حقیقی دردمندان کسیه که خودش درد و لمس کرده باشه اخه کسی که زیر سقف ابکش شده یه خونه حقیر زندگی نکرده چطوری میتونه از درد دردمندای زیر اون سقف بگه شاعری که تو زمستون تو ویلای شمال جلوی شومینه صورتش از گرمای دلپذیر گل میندازه چطور میتونه از بی سقفی جسد بی جونی که داره تو سرما یخ میزنه بگه فکر میکنم نحوه زندگی و شناخت شاعر به شعر معنای وسیعتری میده و ........
مینا نمی دانست چرا میخواهد از فاطمه بداند لیکن هراز گاهی سوال میکرد سیاوش ابتدا با کینه و نفرت از ان زن صحبت میکرد اما چیزی نگذشت که ارام تر شد (( خدا رو شکر میکنم که فاطمه رو وارد زندگی من کرد. وجود اون باعث تفکر و تحرک من شد حالا میفهمم بلاهای زندگی ادم میتونن نعمت باشن به شرطی که عقل بهره برداری ازشونو داشته باشیم حالا دیگه ادما حال خوب یا بد فقیر یا غنی برام موجودات مجهولی نیستن.....))
چند روز قبل از رفتن بود که مرد نگاه عجیبی به چشمان زیبای دختر کرد گویی اولین بار است که وی را میبیند.
((من فکرامو کردم تصمیمو گرفتم باید برم باید تمام خاطره ها و گذشته ها رو فراموش کنم اونا رو درسی کنم واسه بهتر زندگی کردن.))
مینا لرزید((کجا؟))
((واسه رسیدن به حق ام که داشتن یه زندگی عالی و با شرافته و فکر میکنم لیاقت داشتنشو دارم نباید بیشتر از این معطل بمونم ))
((یعنی می خوایین برگردین خونه پیش همسرتون ؟))
مرد لبخندی زد و گفت : (( نه نه من دیگه هیچوقت اونجا بر نمی گردم .))
(( یعنی خونه زندگیتون رو ول میکنین می رین حق و حقوقتون چی میشه به نظر من باید بمونین و بجنگین اگه برین در واقع فرار کردین ....))
((نمیدونم شاید بشه اسم اینو فرار گذاشت اما مهم نیست معتقد به گرفتن حق هستم اما فعلا فاطمه با یک مشعل روشن کنار خرمن زندگی من وایساده به محض نزدیک شدن من همه چیزو به اتیش میکشه من خیال ندارم با اتیش بازی کنم بهرحال یه روز این مشعل خاموش میشه هر کاری رو باید به موقع خودش انجام دادمن منتظر اون موقع میشم.))
((پس در واقع یه روز برمیگردین.))
((نه اینجا نه من دیگه هیچوقت تو این کوچه و اون خونه پا نمیذارم.))
مینا درمانده و ملول پرسید: ((یعنی هیچ وقت اونارو نمی بینن؟ ))
مرد جوان پرتو عشق و دلدادگی و جاذبه های محبت را در چشمان دختر منور دید ان غوغای عاشقانه باورکردنی نبود می خواست باور کند و با ان نیرو بگیرد و بسوی مقصد و مقصود پیش برود . گویا دختر با سوالات خود میخواست مطمئن شود روزی مرد را خواهد دید . مرد دقیقتر نگاه کرد خطا نکرده بود .شعله ای از اسمان نه برای سوختن دل که برای گرم شدنش فرو افتاده بود پس مینا هم چون او دل داده بود هر دو سکوت به مرز عاطفه های سبز و شیرین رسیده بودند . باید چیزی میگفت و به دختر اطمینانی میداد اما چه چیزی و چگونه ؟ چه کسی از دمی دیگر خبر دارد/ کدام وعده در ابهام جامه حقیقت می پوشد ؟ این بود که با احتیاط . ارام گفت : ((اگه وسط دو ریل موازی قطار بایستین چشم به دور دستا بدوزین تو انتهای راه وضعیت اون دو خط چه جور میشه ؟))
دختر اندکی اندیشید بمیان دو خط رفت انتها را نگریست دو خط به هم رسیده و یکی شده بودند . مینا جوانتر و خامتر از ان بود که بتواند معنای گفتار وی را بفهمد لیکن گفت :(( از حالت موازی خارج میشن به هم میرسن اما.....))
سیاوش مجالش ندادنمی خواست معنی اشکار شود لااقل در ان روزهای لابدی (( بله دختر خانم محترم من به این معتقدم که هرگز غیر ممکن وجود نداره الا تعدد خدا حتی مرده ام به امر خدا به دست عیسی مسیح زنده شد.))
غرش رعد امده بود اسمان تیره و تار شده ابرها در دل هم متراکم شده بودند اغاز هجرانی بود و مینا گریسته بود در پسر هیچ نشانی از دلباختگی ندیده بود نمیدانست معنای اخرین نگاه جوان چه بود وقتی از در بیرون می رفت اخرین کتابی که دردست داشت به دست دختر داده و نگاهی خاص و پرمعنا به وی کرده و از در بیرون رفته بود .
کتاب در دست به اتاقش برگشت ان را با خشونت روی میز تحریر انداخت و خود دمر روی تخت افتاد ساعتی گریست انگاه با دلی شکسته برای نوشتن مطلبی پشت میز تحریرش نشست با بی حوصله گی به جلد کتاب نگاهی کرد به ذهنش رسید تا ساعتی قبل گرمای اندرون سیاوش از طریق دستهایش به جلد کتاب منتقل شده است دسته اوراق را گرفت و رها کرد کتاب به سرعت ورق خورد چشمش به کاغذی افتاد که از دیدش پنهان شد دوباره اوراق را دسته کرد کاغذ را یافت باز کرد نوشته بود:
(( شما جامع ترین و کامل ترین نام ها را دارید به هر کجا نظر کنم انجایید و در نظرم زنده و پایدار پرنده گلزار و اسمان منتظر رسیدن دو خط که امروز موازیند و نه از جنس هم و یکی در تلاش لایق شدن برای خط دیگر باشید اگر مشتاق عینیت یافتن انتهای دو خط هستید در ذهنتان از من تصویری بسازید که خود میخواهید و هر روز در این تصویر بنگرید قطعا میوه ای بسیار شیرین و گوارا خواهید داشت خدا نگهدارتان سیاوش .))
مینا اندیشید غرش رعد و ابرهای خاکستری غم افزا و ترسناک هستند لیکن مژده نزول باران رحمت می باشند و امروز من فراق و هجران خاکستریست . انشب تا نیمه ها مردی را کشید که در میان دو ریل ایستاده و به دور دستهای پیوستگی می نگرد . از ان پس دیگر نه شبها خوابید و نه روزها و پیش خود اعتراف کرد که سیاوش را دوست دارد . او را دریایی می دید که ارزو میکرد غواص اعماقش باشد و زیبایی ها یدل انگیز را با اسودگی خیال نظاره کند صدای مرد در گوشش بود و با انکه یاد و خاطره های عاشقانه از وی نداشت لیکن می ساخت و در برابرش سر فرود می اورد مرد جوان رنگ سبز تابلوهایش شد از ان تاریخ به بعد حتی اگر دریا و جنگل زرد خزان زده را هم میکشید باز تکه ای رنگ سبز در تابلو می افرید با رفتن سیاوش غم کنج چشمان او به شکل شگفت اوری شعاع عای نور زندگی را از رخسار دختر ربوده و انرا بسیار ملال انگیز کرده و شادی ها همه بوی حقارت گرفته بود تنها زمانی شادمان می شد که غرق در خیالات هستی موجود پیرامونش را فراموش میکرد و نسیم نازک خیال عطر مرد جوان را به مشامش می پاشید حال دیگر ساقه ها ی لرزنده دلدادگی خد را بر دیوارهای وجودش خوب درک میکرد.
**************************
هنوز چند روزی از رفتن سیاوش نگذشته بود که توفان زندگی فاطمه اغاز شد. بناگاه صدای هولناک کمک خواهی زن بگوش رسید مینا دچار التهاب بیکرانی شد تصور کرد که مرد برای انتقام گرفتن بازگشته است دیوانه وار خود را به کوچه رساند.غوغایی بود مردی مست فاطمه را که روی زمین مچاله شده ودر اخرین لحظات نای فریاد کشیدن بود با لگدهای سهمناکی میکوبید مرد چاقویی بزرگ در دست داشت دخترها و پسر فاطمه هراسان فریاد میکشیدند لیکن جرئت نزدیک شدن به اندو را نداشتند کوچه مملو از جمعیت وحشت زده ای بود که می ترسیدند مرد چاقو را به بدن زن فرو کند ناگهان مرد قوی هیکلی که از همسایگان بود پیش دوید مرد مست را چنان محکم در اغوش گرفت که مرد قدرت حرکت را از دست داد چند نفر دیگر پیش دویده و چاقو را از او گرفته و او را کشان کشان از انجا بردند مرد فریاد میکشید و زشترین کلمات را بر زبان می راند زطین و مجید فاطمه را در حالی که سرو صورتی خون الود داشت بداخل کشیدند و در را بستند . ساعتی بعد طوماری امضا شده در دست همان همسایه قوی هیکل و جسور مبنی بر اینکه فاطمه محل را به فساد کشانده و مخل اسایش همسایگان شده است به در منزل اقای درودیان امد . چند روز بعد در کلانتری از زن تعهد گرفته شد که دیگر مزاحم اسایش در و همسایه نشود . لیکن باز هم جنگ و جدل هایی شد و این چندمین باری بود که صدای او بلند میشد و همسایه ها را بیرون می ریخت . در هر حال ان شب مهمانی مینا را به تماشاخانه مبدل کرده بود .
پس از پایان جنجال دختر ها به منزل برگشتند ابتدا در جستجوی شناخت ان زن از مینا سوالاتی کردند سپس بحث داغ و پرتنشی در مورد ادامه تحصیل سودابه شروع شد و جنجال خانه شمالی روبروی خانه مهندس درودیان فراموش شد اما مینا همچنان به سیاوش میاندیشید و قلبش به شدت فشرده شده سایه غم در چشمانش اشکارا دیده میشد.



شیشه نازک احساس مرا دست نزن... چندشم می شود از لکه انگشت دروغ!‬

noooor آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۱۱ قبل از ظهر   #107 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 276-286

سودابه به اکرم گفت :" توام نمی خواد کلوپ ملوپ بزنی ، پاشو برو تو قبرستونا ، بگرد دنبال آدمای کهنسال و عتیقه متیقه ببین کی ، کیو کشته ، کی کیو خورده ...." سپس با اشاره دست به سوی اکرم افزود :"ای کپک اینم شد رشته ، تاریخ، آخرشم ما نفهمیدیم واسه چی تاریخ خوندی . به چه دردی میخوره . تازه خانوم میخواد معلم هم بشه ."
اکرم گفت :" تو نباید بفهمی . چون درکت پایینه . اگه عظمت تاریخو میفهمیدی این روزگارت نبود ."" ا.... فقط تو میفهمی ، آخه تاریخ چه ربطی به روزگار من داره ."
" خب حالیت نیست ، تو اگه غرور ملی داشتی تن به هر حقارتی نمیدادی ."
اندکی مکث کرد و افزود :" ...... از شوخی گذشته ایکاش ملت ما یه کمی غرور ملی داشتن ، انقدر از بچگی نسل به نسل به ما گفتن که غرور و تکبّر زشت و مکروهه ، فکر نکردیم یه جاهایی هم مغرور بودن به رشدمون کمک میکنه . ملتی که پشت سرش تاریخ و فرهنگ غنی و مردای بزرگ و سلحشور داره ، هیچ وقت دچار فقر فرهنگی و پذیرای هر فرهنگ ناخودی و پیش پا افتاده نمیشه . نمیره بیتل و هیپی بشه . هر وقت هم ببینه داره از سایرین عقب می افته میگردهٔ بهترین فرهنگو پیدا میکنه . اینجاس که تاریخ خوندن حقایق خودمونو بهمون نشون میده . باید تاریخ خونده بشه ، باید بچه ها و جوونا با گذشته ملی و مردای بزرگ که با دادن خون از خود گذشتگی ها نذاشتن این سرزمین نابود بشه آشنا بشن ، میدونی وقتی جوون با امیر کبیر و کارایی که کرده آشنا میشه تو درونش بهش احترام میذره ، فردا که تو راس یه کاری قرار میگیره آرزوی امیر کبیر شدن باعث میشه درست کار کنه .
اکرم سکوت کرد گویی به دوران قاجار سفر کرده و آن مرد بزرگ را میدید که در مقابل بریز و بپاش ها به نفع ملت قیام نموده است در این هنگام مینا به آرامی گفت :" راستش من معتقدم حتی اسمی که رو بچه هامون میگذاریم مهمه . وقتی بچه ای اسمش علی باشه و بزرگتراش بهش بگن علی کی بوده ناخودآگاه سعی میکنه لااقل یکی از کارای اونو الگو قرار بده . یا مثلاً مریم ، آرش ، کوروش قبول داری ؟"
اکرم گفت :" البته بی اثر نیست . اما تاثیر صد در صد نداره."
سودابه در حالی که خواب الود مینمود به اکرم گفت :" دهنت درد نکنه . خوب نطق کردی باید دهنتو پر از مفرغ کرد ......."
آذر گفت :" من حرفا تو قبول دارم . البته در مورد تاریخ ، اما یه چیزی میگم ناراحت نشو ، به نظر من اگه میخوای معلم بشی باید اول خودتو به روانشناس و روانکاو نشون بد ی ، خودتو بهت بشناسونه و اگه مشکل اخلاقی داری حل کنه بعد معلم بشی ."
اکرم گفت :" منظورت رو نمیفهمم ."
سودابه گفت :" همین که نمیفهمی یعنی عقلت کمه باید خودتو معالجه کنی ."
اکرم گفت :" تو حرف نزن کم عاقلتر از ...."
آذر نگذاشت ادامه بدهد گفت :" معلم یعنی صنعت گر ، یعنی سازنده ی آدم ، تو اول باید از عقده ها و مشکلات روحی روانی خالی بشی و گر نه اینا رو به بچه های بی گناه منتقل می کنی . یه خاطره دارم که هیچوقت از یادم نمیره . کلاس ششم ابتدایی بودم ، مژگان باید بدونه . روز اول مدرسه معلم آمد توی کلاس و خودشو معرفی کرد بعد شروع کرد به خوندن اسم بچه ها به اسم جلیل وند که رسید یه کمی مکث کرد ، سرشو بالا گرفت و تو صورت تک تک بچه ها نگاه کرد یه خشم و کینه ای تو چشماش بود که من یکی خیلی ترسیدم . صداشو بلند کرد و تکرار کرد :" جلیل وند " جلیل وند که دختر خیلی خوب و با شخصیت و درسخونی بود بلند شد . معلم پرسید :" تو با جلیل وند که دبیر ادبیات بود فامیلی ؟" دختر گفت :" نه خانوم ما اصلا تو فامیلمون دبیر نداریم ." این جریان گذشت اما تمام طول سال این معلم نه تنها نتونست با جلیل وند رابطه ی خوبی برقرار کنه بلکه دائم ازش بهونه میگرفت و سر به سرش می گذاشت .تا بعد از امتحانای ثلث دوم معلم شروع کرد از گفتن دوران تحصیلی خودش . وسط حرفاش گفت " یه دبیر ادبیات داشتیم که یه سال به خاطر کمتر از نیم نمره من رو مردود کرد ، اما من این طوری نیستم ...." یه هو گفتم :" خانم اسم دبیرتون جلیل وند نبود ؟" گفت : " بله درسته ، میشناسیش ؟" ترسیدم بگم بله باهام چپ بیفته . بگم خیر بفهمه منظورم چیه مجبور شدم دروغ بگم ، گفتم دبیر ادبیات مامانم بوده اما بازم گیر داد بهم حالا چه سالی و کدوم مدرسه بالاخره با نمیدونم گفتن خلاص شدم . اما فهمیدم بیچاره جلیل وند بخاطر دبیر ادبیات خانوم امسال این همه عذاب کشیده و گریه کرده برای همینه میگم خودتو داره کن بعد معلم بشو ."
صبح دخترها از منزل مژگان خارج شدند تا دو روز دیگر در جشن تولدش شرکت کنند .مینا و میترا برای خرید هدایا برای مژگان و اکرم که قرار بود هفته آینده به عقد پسر عمویش که در راشت دبیر فیزیک بود در آید رفتند . پس از خرید از یکدیگر خداحافظی کردندن و مینا با یک دنیا مسّرت و دستهای پر به سوت منزل حرکت کرد . عاشق جهان زیبا و فریبای عشق بود و وصال دلدادگان . از آنجایی که در ساختار وجودش عشق جایگاه خاصی داشت و خود نیز بار عشقی را چون بار نوری روشن و تابنده بر دل داشت از عطر و بوی دل انگیز آن مست میشد ، از رسیدن اکرم به آرزویش بسیار شادمان بود .
اکرم دختر ساده و معمولی بود . سه سال قبل به عقد پسر همسایه در آمده و خیلی زود بهم خورده بود ، مدّتی بود دل در تمنای پسر عمو داشت تا او آمده و از محبت گفته و دختر را به دیار سبز و دریا ببرد .
مینا زمزمه کنان در را پشت سرش بست . بسته ها را به اتاقش برد و به آشپزخانه برگشت . یادداشتی توجهش را جلب کرد . کاغذ را برداشت بناگاه با خواندن آن گر گرفت و داغ شد . قلبش با بی قراری می تپید دوان دوان از خانه بیرون آمد سر خیابان تاکسی گرفت و با آنکه سعی میکرد آرامشش را حفظ کند لیکن دست هایش میلرزید ، یاداشت را مادرش نوشته بود پس قطع برای پدر مشکلی به وجود آمده بود با خود میگفت :" چی شده یعنی بالایی سر بابا اومده نکنه ......"
در یاداشت نام بیمارستانی که در آنجا بودند نوشته و از وی خواسته شده بود هر چه سریعتر به آنجا برود .




۲۱

مینا بیتابی می کرد و اشک می ریخت . خانم درودیان با پنهان کردن اضطرابی که در دل داشت سعی کرده بود دختر را آرام کند ، لیکن سودی نبخشیده بود و مادر بناچار به دوستان وی تلفن کرده و مژگان و آذر به آنها پیوسته ، پشت در بسته ی اتاق عمل به پیروی از مینا که قدم میزد و یکریز گریه می کرد قدم میزدند و گاه کلامی در آرام کردنش بر زبان می آوردند .
خانم درودیان هم به درستی نمیدانست چه اتفاقی افتاده تنها شنیده بود که همسرش کنار جسد مردی از حال رفته و مردم او را به بیمارستان منتقل کرده و فورا به اتاق عمل برده شده است پس از رسیدن به بیمارستان فهمیده بود که خون وارد ریه مردش شده و او را به آنجا کشانده است .
لحظه ها به کندی می گذشتند ، تنها یک چیز در ذهنش می چرخید " نکنه از دست بره ." زمین و زمان در مقابل چشمانش تار شده و اندوهی جانکاه درونش را می لرزاند . بعد از استاد درویش علی فقط پدر را داشت که درکش میکرد و به نغمه های چگورش گوش میداد و سر می جنباند ، زیر لب دعا میکرد :" خدایا هنوز برای بی پدر شدن زوده ، تو رو قسم به مولای عاشقان ، به زهد و زاهدان حقیقی ، به معرفت عرفان ، به روح شهیدان در راه تو ، بابآم رو ازم نگیر . قول میدم باهات پیمان میبندم ....."
پزشک لبخندی بر لب گفت :" الحمد الله خطر رفع شده ."
با آنکه آقای درودیان به هوش آمده بود و چند کلامی حرف زده و خیال دختر را آسوده تر کرده بود لیکن هنوز پر بود و به دنبال مکانی خلوت برای سبک شدن میگشت این بود که از بیمارستان خارج شد و با دوستان به سوی منزل استاد که حالا بی صاحب مانده اما مریدان همچنان درش را به روی مستمندان باز گذاشته بودندن به راه افتاد . در اندیشه ی چند جمله از پدر بود . پدر مردی را دیده بود که در حال حرکت اتومبیلی به بیرون پرتش کرده و متواری شده اند . اولین کسی که بالای سر مرد میرسد آقای درودیان بوده که با دیدن پیشانی مرد که پوستش کنده شده و در طرفی آویزان مانده دچار تنگی نفس شدید شده و پس از چند سرفه از حال میرود .
برگ های خشک ، زیر بای استاد می شکستند و نوای غمناک فنا سر می دادند . مژگان مرد نمناک بود . دختر از پی اش آرام قدم بر میداشت . فضای پیرامونشان آکنده از نیایش اشنا بود . دختر دمی ایستاد ، با نگاه مشتاق راه رفتن مراد خود را دنبال کرد و باز به سویش داود . مرد شوریده حال اشعاری را زمزمه میکرد و اشک را نثار چهره ی پر آژنگ غمناکش می ساخت . مینا و وی همراه بود بی آنکه بخواهد دریچه ی دل را باز کند و از رنجی که در آن پنهان داشت کلامی بگوید . دل به شوریدگی استاد سپرد و با او می گریست . استاد گفت :" کجاست آن ابدیّت بی انتها که بیزارم از جهان محدود مادّی . برای این مظهر فریب در درونم ، مرگ میخواهم . وصلت جاودانی با موجودی ازلی کجاست . بوی بی انتهای غیر قابل وصف ملکوت کجا ، اکنون از مغز مرتبط با نفس به دل مرتبط و روح پناه آورده ام با دل به قضاوت کردن رو کرده ام ، چه حقیر میبینم خود را و اگر نبود آن روح قدسی چه ناپاک میدیدم خود را اسرار به که گویم که از درک عاجزند . پس گفتن را چه سود . خدای من میکشند ، میکشند . بی آنکه توجه کنند اینها انسانند . هزاران آرزو و اعمال ......" مرد ناگهان ایستاد " مینا جان از غم به غمستان پناه آورده ای من در میدان ژاله دیدن انسان ها را بر زمین میریختند . دخترم برای من که آرزو دارم اخلاقیات نمیرد و انسانها نه تنها به هم بلکه به گربه ای که در فراز بامی چندک زده نیز رحم کنند . دیدن این صحنه ها رنج است . رنج . دلم میخواهد انسان بتواند در آسایش فرصت خوب اندیشیدن ، خوب عبادت کردن و به تکامل رسیدن را داشته باشد ."استاد آرام آرام با هق هقی که شانه هایش را م یلرزاند به سمت عمارت رفت ، دخترکی دنبالش کرد ، اما فهمید دیگر مرد سکوت کرده . یکی از خصوصیات مرد این بود که با سلام میآمد اما بی خداحافظی میرفت . دوستانش از پنجره آنها را تماشا میکردند . نمیدانست چه روزی چنین صحنه ای را در آن خانه دیده است . اما آنروز اندیشیده بود :" واژه های افکارم را داد و رفت ، حالا تا یکی دو ماه خوراکی برای فکر کردن دارم ، آنچه باید وجود داشته باشد اما نیست ."
در کنار باغچه کوچکی که طعنه درخت از چند سو شکافته بودش فرود آمد و پیشانی بر زمین گذاشت لحظاتی به زمزمه ی استاد در لابلای برگهای بر زمین ریخته گوش کرد ، اندکی برگها را نوازش کرد ، ناگاه ناله ی مرد مسرو را شنید " پیر مرادمونو کشتن ...." نعره ای کشید " استاد شما کجایین ؟ مگه تو این پهنه جهان برای شما جایی نبود ؟ با که رفتین تو بزم اسمونیا دست افشانی و پایکوبی کنین ........" و مینا که در آن لحظات بداد زمان به وجود معلمش که باز واژههای افکارش را بسازد نیاز داشت در سوگ استاد پیشانی بر زمین میکوبید و فریاد کشان وهای های گریه کنان او را میخواند . دخترها از ساعتی پیش پشت پنجره ایستاده و قدم زدن و بعد به خاک افتادنش را دیده بودند ، دوان دوان خود را به او رساندندن ، سرش را بلند کردند ، پیشانی اش شکاف برداشته و صورتش پوشیده از خون بود .
هیچ نمی گفت ، در سکوتش بیاد گم شدگان زنده بود و دلش غمناک . چون آسمان ملال انگیز بالای سرش ، چشمان سرربار مرگ به کشورش دوخته شده و در پیش چشمانش مناره های با ظلم بنا شده ی مغولان بر پا بود . همه جا بوی خون میداد . نالید :" اسکندر و چنگیز هم اینگونه نکشتند و تاراج نبردند ، اینان بیگانگان را به سینه می فشرند و خودی ها را از خود بیزار می کنند . اگر چنگیز کشت بیگانه بود ، اینان خودیند و ....."
بیشتر اوقات بیننده و شنونده بود تا گوینده ، جز چند نفر از نزدیکان هیچکس نمیتوانست او را بشناسد . با همه دوست و همراه بود اما افکاری سوای دیگران داشت . در ساخت ساحت زندگی هیچ دلی را نیازده و با همه کس راه میآمد . زمان و مکانش با سایرین مشترک بود لیک زبان و درکی دیگر داشت.
دوره ی نقاهت آقای درودیان با بیماری همسرش تب الود گشته بود . حال از رنج مردش بود یا میکروبی که بر اندرونش نفوذ کرده بود . روزهای مینا را سخت ملال انگیز کرده بود . گاه در کنار بستر مادر و گاه در بیمارستان کنار پدر بود . گاه دوستان یاریش می کردند . گاه دیگر تنها بود . گاه اخبار خونریزی ها را از دوستان میشنید و گاه خود با چشم میدید و خون میگریست .
اندوهگین و خسته چشم به پدر دوخت . او در خواب بود از بیمارستان بیرون آمد ، چشم به تظاهر کنندگان دوخته و شعارهایشان را گوش میکرد . اغلب چشم ها اشکبار بود " میکشم ،می کشم آنکه برادرم کشت ."
باز بیاد استاد افتاد ، فریاد زده بود " میکشم میکشم آنکه معلمم کشت ." اندیشید این سلحشوری را تنها میتوان از فرزندان آرش و پیروان حسین انتظار داشت . تظاهر کنندگان از مقابل بیمارستان در سکوت گذاشتند . دختر اندکی ایستاد دور شدنشان را نظاره کرد آنگاه به داخل بیمارستان برگشت . از پله ها بالا رفت در پاگر کنار پنجره ایستاد ، خیره به سوی که نمیدانست کجاست نگاه کرد ، بی اختیار گفتگوی دو مرد را شنید . مردی با لباس مرتب و کت و شلوار قهوه ای خوش دوخت به آن دیگری با کتی اسپرت در تن گفت :" اینایی که با شلوار جین و یه تیکه روسری فریاد میکشان و اسلام میخوان حالیشون نیست فردا مجبور شون میکنن مثل دوره ی قاجار چادر چاقچون و روبنده بزنن ، اونوخ بهشون میگم یه من ....."
مرد دوم گفت :" نه آقا ! این حرفا نیس ، قضیه چیز دیگه ای ....."
" همینه ،دیگه ،مگه ..."
حوصله شنیدن هیچگونه بحثی را نداشت مدّتی بود که به هر کجا پا میگذاشت مردم را میدید که در حال بحث کردن هستند . اما او در نگاههای اسرار آمیز برخی از تظاهر کنندگان هزاران راز دیده بود . درد فقر و
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۲۵ قبل از ظهر   #108 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 286-296

فریاد آزادی از استثمار در نگاه ها موج میزد ."
چند روز قبل به داروخانه رفته و سه زن را در حال بحث کردن دیده بود . زنی گفته بود :" هیچ نهضتی بی یاری دولت مقتدری پیروز نمی شود " و دیگری گفته بود : " اینها منافع خود را میخواهند و رسمشان علم کردن دین است ، دست مردم نیست ، دست انگلیس هاست ." و سومی گفته بود : اینها نه به شرق و نه به غرب متکی نیستند "و زن دوم ابتدا پرخاش و بعد قهر کرده و رفته بود .
باز دو جوان را دیده بود که یکی میگوید همه چیز مادیست و دیگری میگوید حاکم خدا است ، خدا آفریننده است ،در جایی شنیده بود " این سرمایه دارها یا رفته اند یا خواهند رفت اگر هم بمانند اموالشان را از دستشان میگیرند نجات آن عده ی دیگری سرمایه دار می شوند ." طرف مقابلش گفته بود :" آقا می خواد عدالت را برقرار کند بنابر این همه مساوی نان خواهند داشت " مینا بحث ها را تا انتها نشنیده بود زیرا خود گریخته یا بحث کنندگان با هم درگیر شده بودند و استاد گفته بود :" دخترم هر کس وظیفه ای دارد وظیفه تو بشناس و وقتی شناختی با عشق بهش عمل کن ...." اینجا بود که دائم بیاد استاد می افتاد و اشک در چشمانش حلقه میزد .
محیط بیمارستان و حوادث و وقایعی که در این مدت اندک دیده بود چنان اعصابش را درهم شکسته بود که به توصیه پزشک روزی پنج قرص اعصاب میخورد . هر چه مادرش اصرار می کرد که در بیمارستان نماند نمی پذیرفت . دو حادثه به فاصله ی دو روز او را آشفته کرده بود . روز دوشنبه و حدود سعی دو بعد از ظهر بود . مینا کتابی را که میخواند بست و روی میز گذاشت . پدرش خواب الود بود با انگشت چشم هایش را اندکی ماساژ داد و برخاسته و از اتاق خارج شد چند بار راهرو را بالا و پایین رفت . سپس در کنار در متکی به چشم به در ورودی دوخت . میدانست تا لحظاتی دیگر مادر و دوستان و اقوام به عیادت پدرش خواهند آمد . در باز شد اولین ملاقات کننده که مردی با ظاهری آراسته بود و مقداری میوه در دست داشت به درون آمد . وقتی از کنار مینا عبور میکرد بود ادکلنش در مشام دختر بشست . دختر پشت به مرد و اتاق پدر باز به سمت در ورودی حرکت کرد . مدّتی در آنجا ایستاد و نگاهش را از شیشه ها عبور داد و به محوطه ی پر درخت دوخت . باز برگشت همچنان که میرفت به اتاق ها و بیماران چشم انتظار مینگریست و لبخندی به آنها میزد . بوی مرد هنوز در راهرو جا مانده بود . از مقابل اتاق پدر هم ردّ شد به انتهای راهرو رسید ناگهان مات و مبهوت بر جای ماند و چشم بدرون اتاق دوخت ، آنچه میدید غیر قابل تصورش بود . اما خیلی زود به خود آمد و تمام قوایش را در حنجره اش متراکم کرد و فریاد جگر خراشی از دهان تا انتهای گشوده شدهاش بیریین جهید .با طنین صدای او کردی که از کنارش گذشته بود و اکنون با شی عجیب بر سر و صورت مجروحی می کوبید متوجه او شد و از اتاق بیرون دوید در حال دویدن با تن ه ی سختی دختر را بر کفّ زمین پرت کرد و هراسناک به سوی در دوید ، مینا روی زمین افتاد و همچنان فریاد می کشید ، پرستاران و بیماران به سوی او میدویدند و مینا با انگشت به مرد و اتاق اشاره می کرد ، جماعت میان ضارب فراری که حالا به نزدیکی در رسیده و مینا سرگردان مانده بودند که مرد از در گذشت و همچنان دوان دوان از دیدهها پنهان شد . مینا نیز در همان شلوغی خود را به اتاق رساند ، خون داخل سرمی که باید به رگ های مجروحی می رفت با چاقو قطع شده کف زمین را سرخ کرده و جوان هجده ساله ای که سعی پیش از اتاق عمل به آنجا منتقل شده بود با ضربه هاییِ به سر و صورتش خورده بود جان باخته بود و آن دیگری که بیمار عادی بود نیز غرق به خود بیهوش بود .
از آن لحظه به بعد مینا یکریز اشک میریخت و نمیتوانست آن صحنه را فراموش کند .
این حادثه موجب شد که مسئولین بیمارستان در صدد تخلیه بخش نوزادان و اختصاص دادن آن بخش که امن تر بود به بیمارانی که در درگیری های خیابانی مجروح می شدند باشند ، اما هنوز نقل و انتقال صورت نأگرفته بود که فاجعه ای دیگر به واقع پیوست .
ساعت ملاقات و راهرو پر رفت و آمد بود ، مردی بالای میانسالی همراه با دختر جوانی با دسته گل بزرگ تزئین نشدهای وارد بخش شدند با گامهای متین و آرام به سوی ایستگاه پرستاری که مینا نیز در آنجا حضور داشت آمدند پیرمرد اول سلام کرد و سپس پرسید :" دخترم مجرح ها کجان ؟"
پرستار با دقت سرپای او و دختر همراهش را نگاه کرد و پرسید :" دنبال مجروح بخصوصی میگردین ؟"
" بله ، پسرام "
" مگه چن تا پسرتن مجروح شدن ؟"
" پدر جون اینا همه شون پسرای من هستن ، آخه من خودم پسر ندارم واسه همینه که اومدم پای این جوونا رو ببوسم واسه همه شون گل آوردم ."
پرستار شماره ی اتاقی دو تخته را گفت ،پدر و دختر به آن سو حرکت کردند و مینا و دو خانم پرستار و نگاه های تحسین آمیز آندو را تعقیب کردند . پیرمرد پیشاپیش در حرکت بود و دختر در پیاش ، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان از درون اتاق فریادی آمیخته با :" چرا ، چرا ، چرا " بگوش رسید . در همین موقع مردی از اتاق بیرون دوید و به سرعت پا به فرار گذاشت . پرستاران خود را به اتاق رساندند اتاق کاملا آشفته و بهم ریخته بود . گل ها روی زمین ریخته ، دختر شوکه شده خود را به دیوار می فشرد و با چشمانی مملو از وحشت یکسره فریاد می کشید . پیرمرد که در همان آن سکته کرده بود و جان به جان آفرین بخشیده بود کف زمین افتاده بود . پرستاران زیر بازوی دختر را گرفته و از اتاق خارج کردند . عده ای در کنار او و عده ای در اتاق مجروحان بودندن . وقتی دختر جوان به خود آمد و توانست حرف بزند گفت که به محض ورود مردی را دیدک که با باتون به فرق سر آن دو مجروح ضربه های پیاپی میزند در حالی که او و پدرش لحظه ای مبهوت مانده و حتا قدرت فریاد کشیدن هم نداشته اند . مرد با باتون به پیرمرد حمله می کند اما قبل از آنکه ضربه ش به او بخورد پیرمرد در دم سکته کرده و نقش بر زمین میشود . شقایق ها بر سر و صورت مجروحین سرخ روییده بود . گل هایی که در دست پیرمرد به قصد بوسیدن پای مجروحان آماده بود بر قدوم سفرشان به آخرین منزل ریخته شد و عندو بشهادت رسیدند .مینا دیگر از هم پاشیده و خرد شده خود را به اتاق پدر رساند و فریاد کشان دست ها را مشت کرده و ناخن ها را بر کف دست می فشرد و خود نمی فهمید پرستاران به کمک خانم درودیان که نمیتوانست دخترش را آرام کند شتافتند و در پی پزشکی رفتند و عاقبت با آمپول و آرام بخش دختر را روی پاناپه خواباندند و از آن پس مدّتی مجبور شد داروهای اعصاب مصرف کند ولی هرگز نتوانست آن صحنه ها را از یاد ببرد .




۲۲

بارانی سفیدی به تن داشت ، از همیشه زیبا تر می درخشید ، گفته بود " اگه کتابفروشی باز براشن چن تا کتاب میخوام شاید یه سری به خونه ی مینا اینا هم بزنم ." کتابی بر دست رو به جنوب در حرکت بودند . سودابه از تنهایی اش می گفت ناگهان صدای شلیک در گوش هایش می شنید ، همه میدویدند او نمیدوید ، خیابان خلوت می شود و او پر هیاهو از اندیشه های مادران گریان در خیابان میماند . همه پنهان می شوند و او میدود تا برگ از درخت افتاده ای را که چهره اش چون مهتاب درخشان لیک بسان خوشید سرخگون بر زمین افتاده و دچار رعشه ی شده جمع کند . خیابان خالی است و سربازان از بامی تیر اندازی می کنند . مادری در آن دوست دستها ناله می کند :" گلی گم کرده ام میجویم او را ، به هر گل میرسم میبویم او را ...." شاید مادری بدنبال عزیزی در میان اجساد از هم پاشیده شده میگردد ، سودابه فریاد میکشد " نرو تو تیررسی " اما دختر صفی پوش میدود بالای سر جوان مجروح زانو میزند :" آیا تو آری تو نبودی که داماد جوان مرا کشتی ؟"
روسری سفیدش را از سر میکشد تا نمیداند کجای پسر را ببندد . مادری در همین نزدیکی ها می نالد ....." گل من رنگ و بوی دیگری داشت به سر سربندی از یاس سفید داشت ....." ناگهان گلوله سفیر کشان می آید ابتدایش گویی نیش زنبور است لیکن انتهایش پاشیده شدن گوشت و پست و استخوان ، حال عروس و داماد ناشناس با خود یکدیگر کلام آشنایی خوانده اند . دست در دست هم میلرزاند در حال رسیدن به واالند که رسیدن شوق انگیز است و لرزاننده . گویی در ضیافت ملکوتیان تختی پر از گل و شکوفه و جواهرات به انتظار دختر ماه رویی نشسته تا ملایک یاج سرخ شهادت را بر سرش بگذارند و جاودانه بماند ، از دست محبوب روزی بخورد و در او حل شود و تمامی او گردد . نمیداند چرا دست جانی که زودتر از او به محبوب رسیده در دست میگیرد ، سر خم میکند و بر سینه ی مرد می نهد . بله مردش همین است . سال ها نشسته و این دم یافته . حال که پیدا شده باکی نیست بگذار با هم آسوده بخوابند . بارانی سفیداش را با دست های خود گلی رنگ میکند .می گوید :" من مملوکی هستم که فقط به بند خودش و آزاد از قید خلق آفریده ، من به این آزادی حرمت میذارم و به هیچ عنوان ازش سواستفاده نمی کنم ، تا به حال ذرهای از هوس های درونم بر من غلبه نکرده که دست مردی دستمو لمس کنه من مثل آینه ی عروس پاک و شفاف موندم . هیچ مردی حق نداره منو محدود کنه من خودم خودمو محدود میکنم اونم فقط به خاطر مالک والامقامم ، من برده نمیشم ...." و اکنون سر بر سینه ی مردش گل سرخ خون را چنگ میزند رفته بود برگ خزان زدهای را جمع کند و خود به جمع خزان زدگان پیوست تا دوباره بهار شود . یک چهره و یک رنگ بود و یکرنگ رفته بود گفته بود " عجله ای نیست ، اونکه مقدره اونم بی حرف و گفتگو ."
شهادت آذر دومین ضربه ای بود که جمع یاران برای به مرز جنون کشاند . همه در منزل مینا برای کمک به او که روز قبل پدرش را از بیمارستان مرخش شده بود جمع شده بودند . ناگهان سودابه با رنگی پریده و بر سر زنان از راه رسید و آنچه خود شاهدش بود گفت ، رفتن آذر شیرازی ی کتاب متحرک جوانیشان را پر ترک کرد . سهمی بود که گرد او جمع می شدند و بی او همه ها جا سیاه شد .
مادر آذر چنان مبهوت بود که درد را حس نمی کرد و اشکی از چشمش نمی چکید . می گفت :" چن سال پیش که این مقبرهٔ رو خریدیم ، فکر نمی کردیم آذر اولین صاحب این خونه میشه . یه شب قبل از شهادتش گفت : مامان هوس کردم تو بغل تو بخوابم ، دلم هوای صدای قلبتو کرده ، با خنده و شوخی بابا شو فرستاد تو اتاق خودش اومد جای اون کنار من خوابید . باباشو بوسید و می گفت :" بخدا مرد خوبی هستی دوستت دارم چن وقت بود که ایرج میگفت اون تابلویی که مینا خانوم بهش هدیه داد بده به من بزنم تو اتاقم ، آذر نمی داد می گفت پرو میشی همون شب صداش کرد گفت بیا برش دار ، شب چن بار بیدار شدم دیدم بچهام بیداره یه حال و هوایی داشت که ........" زن چون گلی لهیده و خسته فقط حرف میزد . آذر میگفت :" دل زن برای بچه هایش مثل گلبرگ های نازک و لطیف گله که با کوچکترین غم بچه آزرده و پژمرده میشه . شورای امروز بچه ها دیروزن که زیر سایه ی همین گلا بودن و طعم این شکنندگی رو چشیدن و با او عاطفه را یاد گرفتن . اما امروز به گلبرگ دل زن بی اعتنا هستن و بچه هاشونو ازشون میگیرن این بیچاره خانوم مرادی ."
گلایل هایی که انتظار میرفت در جشن عروسی اش هدیه شوند و سرود شادباش بخوانند نوحه سرایانی شدند که بر تابوت و گورش مینشستند . به جای تورهای چین اندر چین لباس عروسی اش متقالی تن پوشش شده بود ، بی هیچ چین و شکنی دلربا اما خیس و نمدار و چروک .به جای اتومبیل گل زده اش که او در آن چون خورشید آذرگون بدرخشد ، تابوتی چوبی نصیبش شده بود و مینا اشک ریزان ، در دل دل بوم میکشید . تابویی که قسمتی از کفن شیری رنگ ، آب چکان از گوشه اش بیرون بود و بر سر دست ها میرفت و گلایول ها بر روی تابوت سوار ، اشک میریختند و در سویی آذر با لبان خندان ، دست های گل سرخ در دست ، تاجی بر سر با لباس عروسی بر تن که دستی بازوی او را گرفته بود اما مرد اندام و چهره نداشت . هم اکنون هر گاه کلیدی در مقبره را می گشاید ، با دی لرزان پرتره بزرگ مرگ عروس را در آن داخل دستخوش هیجان میکند ، زیر تابلو نوشته شده " حضورت نزد ما حس می شود لیک عزیزم با درد فراق جسم و کلامت چه کنم " و آنگاه امضایی که همیشه اشک ریز است در زیر آن دیده میشود " مینا "
انقلاب منتظر شهادت گل مجلس یاران بود و آنگاه پیروز شد ، کارکنان شرکت ها و موسسات به سر کار خود بازگشتند ، اما مینا بیش از چند روزی نتوانست عدم حضور آذر را تا ب بیاورد ، در همان هفته ی اول استعفا داد ، ز آن پس تمامی نقاشی شد و عشق پنهان و رویاهای دو عزیز از دست رفته اش ، پزشک معالج آقای درودیان سفارش کرده بود تا آنجایی که مقدور است از مکان های شلوغ و پر سر و صدا و اضطراب آور دوری کند ، مرد به فکر افتاده بود کوچه ی یاس را به سوی کوه ها و داره های یاسمن ترک کند.




۲۳

پسر جوان اندک اندک خود گم شده اش را می یافت و در کنار پیرمرد مهربان که به او احترام خاصی قایل بود احساس امنیت می کرد . سعی میکرد حوادث ناگوار گذشته اش را فراموش کند ، در خلوت فشرده خود تنها به خانوادهای که نجات دهندهاش بودندن میاندیشید ، دو چشم سیاه را میدید که در آرامش دل انگیز آن خانه نجیبانه به او دوخته شده و کلمات امید بخشش روح زندگی را در کالبدخشکیدهاش دمیده و به سوی زندگی گرم و تکامل بخش رهنمون می شود . اندیشه ای عاشقانه و پر از احترام بود که در ژرفای وجودش هر لحظه عمیق تر می شد و هر دم با خود عهد میبست تا در موقعیتی مناسب آنگاه که لایق آن خانواده شد به سراغ دختر برود ، باورش شده بود که دختر نیز دل به او داده و به انتظارش خواهد نشست . حال دیگر از آن نگاه مضطرب و چهره ی تکیده اثری بجای نمانده و سراسر شور و شوق جوانی بود . امید به فرداها موجب شکفتگی و زیبایی اش شده و یقین داشت که در آینده ای نزدیک خواهد توانست داماد عروس زیبایی چون مینا شود .
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۳۷ قبل از ظهر   #109 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 296-303

پیرمرد در هر فرصتی حاج حبیب و کارهای خیریه اش و خاطرات خود و آنچه دیده بود میگفت و باورش نمی شد میرزا در مال باختگی سیاوش سهمی داشته باشد ، می گفت " باید میرزا رو پیدا کنیم ، اون آدمی نبود که با کسی ساخت و پاخت کنه یا مال کسی ری بخوره ،بابات هر چی داشت زیر دست و پای میرزا بود ، حاج آقا کسی نبود که سرش کلاه بره یا آدما رو نشناسه ، اگه میرزا اهل دله دزدی بود ، حاجی بهش این طور اعتماد نمی کرد ، من خوب میدونم میرزا آدم درستکاری بود ...."
دو مرد دست بکار شدند، چند ماه طول کشید تا میرزا عسل الله که در بستر بیماری بود را پیدا کردند . پیرمرد زیاد نمیتوانست حرف بزند ، بنچاق باغی که آقای صاحبقران از آقای شعبانی پارچه فروش خریده بود و منزلی که در محله ابو سعید داشت که میرزا و همسرش در آن سکونت داشتند و مبالغی پول نقد که مرد توانسته بود از تاراج فاطمه محفوظ نگاه دارد بدست سیاوش داد و جسته و گریخته توانست به پسر بفهماند که فاطمه هر چند روز یکبار به سراغ و می آمده و پول میخواسته ، چند ماه با اکراه به او پول میداده اما عاقبت تصمیم میگیرد با تنها وارث آقای صاحبقران صحبت کند ، ابتدا فاطمه جار و جنجال بپا میکند اما خیلی زود آرام می شود و جواب پای تلفن به میرزا دستور میدهد هر چه فاطمه خانم لازم دارد بی حرف و گفتگو به او داده شود . مدّتی طول نمی کشد که فاطمه عقد نامه و وکالت نامه ای می آورد اما باز میرزا سر پیچی می کندکه فاطمه سعی میکند او را متهم به دزدی وأختلاس کند اما موفق نمی شود و عاقبت میرزا را اخراج می کند . میرزا که فهمیده بود که کاسه ای زیر نیم کاسه اش دو سند را برای روز مبادا مخفی میکند و نمی گذارد فاطمه از آنها بویی ببرد ، از آن پس تا مدّتی دورادور مراقب منزل حاجی بوده تا شاید سیاوش را ببیند ، با دیدن رفتارهای فاطمه و خانواده اش دیگر برایش قطعی می شود که سیاوش قربانی توطئه ای شده است ، از سوی از یافتن سیاوش ناامید می شود از سوی دیگر بیماری مهلتش نمیدهد و درست زمانی که سیاوش بیدار شده از منزل خارج می شود پیرمرد در رختخواب می افتاد.
سیاوش با شنیدن آنچه میرزا اسد الله و همسرش می گفتند و تلاشی که مرد برای حفظ ، اندکی از اموال او کرده بود ،دل به آنان بست و همچنان اجازه داد در منزلش بمانند و خود کمر به خدمت آنها بست و در اتاقی در همان خانه سکونت کرد . با نقدینه ای که میرزا داده بود برای خود پارسه خرید و غیر از حقوقی که از حاج آقا شیبانی می گرفت خود نیز در آمدی مستقل داشت به اضافه ی ماهیانه ای که آقای شیبانی که اظهار کرده بود مقداری به حاج حبیب بدهکار بوده و به وی میداد که مجموعا در آمد خوبی بود و مرد جوان را به سوی رشد مالی می کشاند .
طولی نکشید که میرزا به رحمت خدا رفت و بانو را گریان به دست سیاوش جوان سپرد . جوان در اندیشه ی کسب و کاری پر در آمد تر بود تا بتواند دارایی اش را در آن سرمایه گذاری کند . مدتها فکر کرده بود لیکن اوضاع و اوّل مملکت چنان درهم آشفته و بی ثبات بود که فکرش به جایی نمیرسید .
اولین بار بود که در باقی که پدر از آقای شیبانی خریداری کرده بود قدم میزد . در نظرش بهشتی کوچک و دلنواز بود . ساعتی در خلوت تنهایی در آنجا گذراند . تصمیم گرفت از باغبانی محلی کمک بگیرد و به باغ سر و سامانی بدهد تا از محصولاتش بهره برداری نماید .
ساعت چهار بعد از ظهر برای مشورت و کمک گرفتن از حاج آقا شیبانی به راه افتاد ، در اتومبیلی نشسته چشم به اطراف جاده دوخته و به سوی تهران در حرکت بود . ناگهان جرقه ای در ذهنش پدیدار شد با خود گفت :" هر اتفاقی که بیفته بازم مردم باید بخورند " همین کافی بود تا عزمش را جزم کند و رستورانی در جاده دایر نماید .
پس از پر و جو توانست وکیلی که وکالت داشت اموال موّکل خود را که به خارج از کشور رفته بود به فروش برساند رستورانی نیمه کاره را با قیمتی بسیار مناسب خریداری کند ، همه چیز بر وفق مراد بود و سیاوش درنگ نکرد و به سرعت به تکمیل کردن ساختمان پرداخت ، قصد داشت تا قبل از فرا رسیدن عید کار را تمام کند و در بهار رستوران را بکار اندازد . در این میان آقای شیبانی و همسر میرزا مشوقش بودند و کمک فکری می کردند . دائم با خود می گفت :" اسمشو میذارم مارگریت "
با فقط و فساد و ظلم های و بیدادهای زمان و مردم زمان خوبی آشنا شده بود . سر کردن با فاطمه و افرادی که با او حشر و نشر داشتند چشم و گوشش باز شده بود و حالا در شبی پر اضطراب مشتش به فریاد الله اکبر گره شده بر فراز سرش میچرخید در دل فریاد میکشید :" شما هر که هستید باشید اما تا زمانی که ما را بیگانه ببینند و به هیچ بگیرند و در بیچاره کردن مان از هیچ ظلم و ستمی دریق نکننید ، در هر زمانی و در هر مکانی که باشد با شما در ستیز خواهیم بود . هر نامی که دارید و هر مسلکی که باشد با شما در ستیز خواهیم بود مهم آن است که بدانید ما همه ایرانی و مسلمانیم و فرمان دین ما جهاد بر علیه ستمگران است ....." لحظه ای بعد مشت فرود آورد تا بر سر ظلم کوبیده شود . گلوله ای از اسلحه نظامی زانو زده ای که روزی قسم یاد کرده بود که از ایران و ایرانی محافظت می کند حال با چه اندیشه و باوری خود میدانست سفیر کشان پیش آمد ، سرعتی داشت چون برق ابتدا مچ دست چپ و سپس سینه را سوزاند ، بر زمین غلتید ، لحظه ای کوتاه فرصتی یافت تا چشم بر مچ بر پوست مانده و جوی خون روان شده بر آسفالت خیابان بدوزد و زور لب زمزمه کند :" باور میکنم انا الله و انا الیه راجعون ." بارها از پدر در مسجد و در راه مسجد و در خانه و بر سر نماز این جمله را شنیده بود و آنگاه ادامه داد باور میکنم اشهد آن لا الاه الا الله و اشهد آن ......" چه سبک بال بود ، به پرواز در آمد گرم و مستانه بر بای کویری خشک در کنار ستاره ها که چسبیده بیم میدرخشیدند . میرفت ، در آغوش امواج آبی و سبز و زرد و نارنجی غرقه بود . ماه رویان سفید پوش لبخند زنان زمزمه کنان بر دورش حلقه زده منتظر حادثهای تماشایش میکردند . در انتظار دستی که دستش را نگیرد ، دست پیش برد دستی نیامد لیکن لبخندها عمیق و دلربا تر شد . لبها جنبدند و آواهای سحر آمیز به گوش میرسید . آرام نجوا میکردند از اقوام هلاک شده و از اقوام راه یافته می گفتند . بر لب هایی سرود مبارک با د بود ، در دل این همه نغمه سرایی ، صدای متین و آرام اما پر طنین روحش را به جنبش در آورد :" آنکه عشق و حقیقت را دریابد و به آن عمل کند در شعله های آن نفس و تن بسوزاند و خاکستر شود شهید است ، ابتدا قطرهای بود چون شهید شود به دریا فرو میرود ، در دم نجوای عاشقانه به شور میرسد ، می فهمد سال ها رنج به خاطر فراق از دریای بی کران بی انتها و باقی و جاوید بوده است . در کل فرو میرود در آن حل می شود . با آن یکی می شود و این همان لقأ الله است . پژوهشگران اسرار خلقت و عاشق دیدار قدرت جادویی عشق را در لحظه خواب خاکی در مییابد و خود عشق می شود ، با بلند پایگان در نزد حاضرت جبروت ساکن همیشگی میشوند و این است مقام عاشق که نامش شهید نهاده ایم و باید با شهید گفت ، پیوستنت به ابدیّت و شعور یافتنت مبارک باد "
از جذبه ی این آوای عجیب به شدت میلرزید ، احساس میکرد به سرعتی حیرت آورد به سوی صدا در حرکت است . لیکن هنوز تا اوج ها راه زیادی مانده بود و میدید هیچ دستی برای گرفتن پیش نمی آید ، فریاد بر آورد :" مرا نیز با خود ببرید تا در دریا به شعور برسم ...."
دختری مینایی، سفد پوش و سفید روی و سیاه چشم و سیاه موی با لبخندی بر لب و چشمانی مملو و پاکی و نجابت اندکی نگاهی کرد ، ردایی بر تن داشت دستش از رضا بیرون آمد دست چپ مرد را گرفت و مچ آزاد شد ، سفید پوشان آمدند و دست را بوسه زدند بر مجمعه ای که مواج بود و درخشان نهادند ، گل های سفید از آسمان بر دل مجمعه سرازیر شد . پرندگانی از همه رنگ خوش صدا ، آواز خوان بر گرد سپید پوشان دلربای سینی به دست می چرخیدند ، عطر تمام گل های خوش بوی جهان از میان سینی به آسمان میرفت ، سیاوش در آنجا بود . در دل ستارگان و دست میریت تا اوجها چشم گشود سقف سفید بود ناله ای در گوشش نشست ، سر برگرداند بیماری بود ، چشم به در ورودی دوخت ، دختری با چشمان عجیب نیم نگاهی به او افکند نیم رخی آشنا بی آنکه به او نظر کند از مقابل در گذشت ، در ذهنش به دنبال نقطه ای آشنا گشت :" اینا کی بودن چه آشنا بودن " باز چشم هایش بر هم افتاد . خود را در بخش کوتاهی از رخداد زندگیش که آرام و دلنشین بود میدید ، برای وضو گرفتن به بالکن آمده بود گرگ و میش دلربای نوازشش میداد در آن پایین مینا را دید که سر بلند کرد و برای لحظه ای کوتاه نگاهش کرد . چشم ها در فاصله قدرت گره خوردن نداشتند ، اما صداقت و نجابت از چشمان دختر جواب در دلش نفوذ کرد . آغاز دلباختگی اش همان دم بود احساس کرد کسی آرنجش را لمس می کند ، چشم گشود پرستاری بود ، لحظه ای اندیشید نامش میناست ، دختری که مدت ها قبل در دلش نقش عشق کشیده بود ، از خود هیچ نگفته اما همه چیز را شناسانده بود .
"خب الهی شکر حالتون بهتر شده ، راستش هیچ مدرکی همراهتون نبود ، دو تا جوون با وانت اوردنتون ...."
تلفن منزل حاج حیدر شعبانی را داد ، طولی نکشید مرد گریان به سراغش آمد ، پرستار گفته بود چه بر سر جوان آمده ، مرد نگاهی به دست باند پیچی شده جوان انداخت ، با آرامی گفت :" مشتی که از دست دادی برای همیشه تو سر ظلم سنگینی میکنه ، اما تو بهشت منتظرت میشینه "
سیاوش دست خود را اندکی بالا آورد و نگاهی به آن کرد و پرسید :" یعنی تونستم بزنم تو سرشون ؟"
"اره پسرم زدی ، خیلیا با تمام هستیشون زدن اما تو با یه قسمتی از بدنت ."
پیرمرد به سفارش سیاوش برای تهیه مایحتاج " بانو " همسر میرزا رفت و سیاوش در خلوت خود فرصتی برای اندیشیدن مجدد یافت به نظرش میآمد در همین نزدیکی ها مینا را دیده است اما کجا و چگونه نمیدانست .. نمیدانست مهندس درودیان و خانواده اش بهنگام خواب طولانی بعد از بوش آمدنش بیمارستان را ترک کرده اند با خود می اندیشید تا انجای راه را خوب آمده تا لایق شدن راه زیادی نمانده وقتی خانه اش را در باغ بسازد بسراغ شان خواهد رفت صدای مهربان دختر در گوشش بود :" هنوز فرصت دارین خیلی ام زیاد باید تلاش کنین ، نباید خودتونو ببازین و بدست سرنوشت از پیش ساخته شده بدین ، باید خودتون رو بسازین ، خودتونو باور کنین و به خودتون اعتماد داشته باشین ، تمام خرابی ها رو با نیروی اراده میشه آباد کرد ."
" بله مینا جان می سازم ، آباد می کنم ، اما آیا یه مرد معلول به درد تو میخوره ؟" گویی دختر در کنارش بود ، صدایش میزد و با او هم کلام میشد . صدایش در گوشش طنین انداز شد :" سیاوش الان کجایی ؟ نماز صوبحتو کجا میخونی ؟ منو یادت میاد ؟"گلوله ای که به سینه اش اصابت کرده بود خارج ارده بودندن و آسیب چندانی به او وارد نکرده بود پس از مرخصی از بیمارستان و طی شدن دوران نقاهت رستوران را افتتاح و شروع کرد به ساختن خانه ای که میخواست مینا عروسش باشد .

۲۴
مینا به محض اینکه از مادر شنید:" بابات تو اتاق عمله ....." منتظر شنیدن بقیه کلام مادر نشد و نالیده بود :" یا امام قریب بابام رو شفا بده ، یه قربونی نذرت میکنم ." و حالا پدر بهبود پیدا کرده بود و در پی ساختن عمارتی برای سکونت دائم در روستای احار بود . مینا روزهای سختی را که با شهادت آقای علی تابع شروع شده و با شهادر آذر و بیماری پدر ادامه یافته بود پشت سر گذاشته و خسته و آشفته بود . خانم درودیان با مشورت کردن با همسرش به دختر پیشنهاد داد که برای ادای نظر و استراحت به مشهد برود و این پیشنهاد نه تنها با استقبال مینا که دوستانش نیز روبرو شد . دخترهایی که با هم در یک شرکت کار می کردند و مینا نیز پذیرفت ، خانم درودیان با دوستش در مشهد تماس گرفت و از او خواست که در هتل مناسبی برای دخترها جا رزرو کند و سانید دخترها میتوانند به هتل مهدیخانی که تصادفا در هفتم تیر ماه عروسی مفصلی نیز در آنجا برگزار
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ بعد از ظهر   #110 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
!@sara آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

174 تا 177
است، مگر گناه من چه بوده؟ مگر من به خواسته ی خودم پدر و مادر گم کردم که زبان ها به نیش و طعن سر راهی بودنم باز شد و در پی بی کس و کاری این همه رنجم دادند، مگر من به طمع نوشیدن باده ی هوس همسر اختیار کردم؟ اصلاً مگر من اختیار کردم؟ مگر من خودم، خودم را با مشت و لگد سیاه و کبود کردم؟ مگر من خواستم که کمبود عشق و عاطفه و محبت، سلول های تنم را تشنه ی محبتی خالص، از انسانی کند؟ مگر من قانون حضانت را با تفکر بی بها بودن عواطف مادرانه، قاونو طلاق را با تفکر بی شعوری و برده بودن زن تصویب کرد؟ مگر من قوانین نانوشته ی اذهان مردمان عادی را که طلاق و مطلقه و زن حق خواه را لعن و تکفیر می کنند نوشته ام؟ پس چرا باید برای این همه گناه نکرده مجازات شوم و حتی یک حامی نداشته باشم که از این فریب خورده ی اهریمن بپرسد به چه جرم زخم زبانش می زنی، سیاه و کبودش می کنی، عمرش را در زندان زندگیت خاموش می کنی، بی اعتنایی می کنی و ... » قطرات اشک سرخ رنگ از قلبش جاری و از گوشه چشمانش به سمت گوش ها سرازیر شد و نالید:« سوختم خدا، از روزی که از مادر زاده شدم، محرومیت از شیر گرم سینه ی مادر و آغوش نرمش شروع شد و هنوزم ادامه داره زمونه منو بلعید، بلعید ... » هق هق را در گلو خفه کرد ولی تلخ گریست.
به یاد آورد روزهایی که پسرش در بیمارستان بستری بود و او نیازمند پولی که ودیعه ی اتاقی برای پسرش کند، ( پزشک گفته بود باید دایم مراقبش باشید و به داروهایش برسید )، با آن که نیمی از منزل مسکونی هدیه ای بود از رفتگان و در خاک خفتگان، اما شوهرش نه آن روز که از سال ها قبل نمی گذاشت پسرش را به خانه بیاورد در اوج درماندگی و واماندگی به خود امید داد « مردم ما مردم خیر و برکتن، مهربون و از خود گذشته ان، اگه درد یه مادر رو بدونن قطعاً کمکم می کنن » ماه رمضان بود، سفره های رنگین لفطاری برای کسب آخرتی زیبا گشوده، نامه نوشت، کپی کرده و در پاکت گذشات، کوچه ها را از سپیده صبح با کفش کرم رنگ از چپ و راست سوراخ. که مایه ی حقارتش و ظلم همسرش بود از پا گذراند، پاهایش دردآلود و رنجور شده بود، هر دری را بازدید و تعداد زیادی کفش زنانه فهمید در آن جا مقابله ی قرآن است، چون روزگاری خود جلسه گردان چنین جلسه هایی بود پاکت ها را زیر قدم های زنان قرآن خوان بر روی کفش ها نهاد، زنانی که به امید اجر اخروی در آن مکان ها جمع شده بودند، ژیلا فریاد برآورده بود، فرزندم بیمار است این هم نشانی بیقوله ی او اتاقی ده متری با توالتی در اندرون و حشرات موذی در گوشه و کنار، این هم نشانی بیمارستانی که وی در آن بستریست، خود بروید و ببینید و به صحت گفتارم پی ببرید، یاری ام کنید به اندک مایه ای از قاقالی لی های فرزندانتان، با خود گفته بود آن ها همین دیروز و باز امروز خوانده اند « و مما رزقنا هم ینفقون » ( از آن چه روزی شان کرده ایم انفاق کنید ) بله این ها معنی این کلام را می فهمند، شمرده بود، دو هزار نفر، آن هم از متمولین جامعه درد و نیاز وی را فهمیده بودند لیکن دریغ از یک نفر، بله حتی یک نفر هم به آن چه در کتاب مقدس خوانده بود عمل نکرده و دست وی را نگرفته بود، چقدر از این مردم دل شکسته شده بود، بله از شما، از خود تو این فقط جزء ناچیزی از کوه سختی های زندگی اش بود، غم در گفتن و شنیدن آسان است لیکن در دل امواج سختی ها غم را به جان خریدن شیرمردی کهن می خواهد و او باید می شد.
نه مینا و نه مادرش هیچکدام نفهمیدند آن شب بر ژیلا چه گذشت، سفره ی خاطرات باز شده و بدبختی ها و گرفتاری های گونه گون و رنگ به رنگ، دردها و شکست ها و داغ های حقارت در اندرونش نهاده شده بود و زن در کوچه های تکرار همه را یک به یک می دید، گاه می لرزید، گاه نفرت درونش شعله می کشید و گاه دیگر از این همه پستی و فرومایگی بنی آدم حالت تهوع می گرفت.
سال ها پوست و گوشت و استخوان به کتگ های مردمش سپرده بود و دم نزده بود، سال ها شلاق زبان مردمش را به تهمت و توهین تحمل کرده بود و یک بار خواسته بود به مردمش بفهماند که ژیلا می توانسته چنین زنی باشد و نبوده به دامن قانون چنگ انداخته بود. آن هم فقط برای رهایی برای روزهایِ « بعد از این » اما ناگاه دیده بود برخی مردان قانون، چون مردند از او بیزاری می جویند که چرا بر علیه شوهرت شکایت کردی، معاون کلانتری چنان با نگاه و زبان تحقیر آمیز برخورد کرده بود که گویی این ژیلا بود که کتک و تهمت زده و دو کس که گفته بودند ما خواهر و برادرت هستیم و از تو حمایت می کنیم نیز خود را کنار کشیده و با دیده ی حقارت به وی نگاه کرده و به نوعی طردش کرده، آن چه را که در واقعیت شنیده بودند برای رسیدن زن ظلم دیده به حقش کتمان کرده و بر روی حقیقت پرده انداخته بودند، چقدر سوخته بود از این همه بی عدالتی انسان های.
مینا اندکی از سرگذشت زن را که از مادر شنیده بود، نمی توانست باور کند زنی این همه رنج کشیده و این همه صبر کرده هرگز به فکر خودکشی یا عصیان به خدا نیفتاده و دایم در تلاش شکستن سد غم ها و مصایب بوده و هنوز هم سرپا باشد، با خود اندیشیده بود، اگر ایوب نبی برا این همه بلا صبر کرد، از آن رو بود که به زیب نبوت آراسته بود و وعده ی فنا شدن در الله را از منبع وحی دریافته بود، به ژیلا چه وعده ای داده شده بود که این همه پایداری کرده و همیشه به خدا دل بسته و هنوز هم با یاد او خوش بود.
دختر هرگاه کتابی می خواند و می دید خالق اثر بر سر قهرمان داستانش چند گرفتاری و مشکل پیاپی آورده او را به نقر می کشید و محکومش می کرد که این واقع بین نبوده و با خود می گفت « مگه ممکنه این همه بلا سر یه نفر بیاد »
ژیلا روز بعد اندکی از زندگی اش را گفت، مینا به گریه افتاد. ژیلا به قهقهه ی زیبایی خندید، خنده اش پر از اندوه اما زیبا نیز بود گفت:« عزیزم اینی که شنیدی یک چهارم یه دفتر خاطره س از سیزده تا دفتر، دیدی طاقتشو نداری، هر وخت خودت این توانو دیدی بشنفی خبرم کن ... »
مینا اندوهگین شده و تکان خورده بود، اما تجاربی مفید بود که بعدها نیز از آن سود فراوانی جست، آمدن ژیلا و گفتگوی با وی موجب معلوم شدن مجهول ذهن دختر شد، از خود می پرسید سعادت چیست و سعادتمند کیست؟ و شب های بسیاری بود که در این دو سوال غوطه می خورد و به دنبال پاسخ می گشت.
!@sara آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, شمسی, عشق, فراخوان, مینای, نجاتی, نودوهشتیا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 363 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل تلخ | ف.دقیقی ( پروانه) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 85 ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۱۴ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 83 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو جلد 1 (شهره وکیلی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 245 ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۰۹:۲۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان