بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > شعر و ادبیات > دفتر شعر و مشاعره

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱ خرداد ۱۳۸۹, ۰۳:۳۸ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
حاجی بلا آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
Wink دفتر اشعار سعدی شیرازی !


برآمد باد صبح و بوی نوروز
به كام دوستان و بخت پیروز

مبارك بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را، دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل كجایی
كه بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نكونامی میندوز

نكویی كن كه دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی
كه بر گنبد نخواهد ماند این گوز*

دریغا عیش اگر مرگش نبودی
دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز**
* گنبد گوز، کنایه از آسمان است.(لغت نامه دهخدا)
** یوز :
جانوری شکاری کوچک تر از پلنگ که بدان مخصوصاً شکار آهو و مانند آن کنند.(لغت نامه دهخدا)

************************************************** **********
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی

که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی
به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی

تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی
به هر کویی پری رویی به چوگان میزند گویی

تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم

به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم

که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه

که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی
کمال حسن رویت را صفت کردن نمیدانم

که حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن

که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی

************************************************** ***********
ای که انکار کنی عالم درویشان را
تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را
طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن به در میرود از باغ به دلتنگی و داغ

وین به بازوی فرح میشکند زندان را
دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد

مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را
جان بیگانه ستاند ملکالموت به زجر

زجر٬ حاجت نبود عاشق جانافشان را
چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود

عارف عاشق شوریدهی سرگردان را
در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
عاشقی سوختهای بی سر و سامان دیدم

گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت بگذار من بی سر و بیسامان را
پند دلبند تو در گوش من آید؟ هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را
سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را
**** ******************************************




کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند
چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند
به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند
**************************************************
آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامهایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست



************************************************** *************************************
تو را نادیدن ما غم نباشدمن از دست تو در عالم نهم رویعجب گر در چمن برپای خیزیمبادا در جهان دلتنگ روییمن اول روز دانستم که این عهدکه دانستم که هرگز سازگاریمکن یارا دلم مجروح مگذاربیا تا جان شیرین در تو ریزمنخواهم بی تو یک دم زندگانینظر گویند سعدی با که داریحدیث دوست با دشمن نگویم
که در خیلت به از ما کم نباشدولیکن چون تو در عالم نباشدکه سرو راست پیشت خم نباشدکه رویت بیند و خرم نباشدکه با من می​کنی محکم نباشدپری را با بنی آدم نباشدکه هیچم در جهان مرهم نباشدکه بخل و دوستی با هم نباشدکه طیب عیش بی همدم نباشدکه غم با یار گفتن غم نباشدکه هرگز مدعی محرم نباشد
************************************************** ********************
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم های جهان هیچی اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهامدم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجب تر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که درپایتو ریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم
می نماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آن است که با سابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

بعضی وقتا مجبوری...تو فضای بغضت بخندی..
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...
خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط سکوت کنی...
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


خدایـــآا !من اینجا دلــمـ سخت معـــجزه میخواهــد...!
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



حاجی بلا آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲ تير ۱۳۸۹, ۰۱:۱۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
tatar1 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض زیباترین شعر سعدی

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها —— وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهلست بیابان ها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

(شیخ اجل)



انسان به اندازه اي که به مرحله انسان بودن نزديک مي شود ،
احساس تنهايي بيشتري مي کند.
tatar1 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۹ آذر ۱۳۸۹, ۱۰:۳۶ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
iMasoud آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض امروز با سعدی



عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
مجنون از آستانهٔ لیلی کجا رود؟
گر من فدای جان تو گردم، دریغ نیست
بسیار سر که در سر مهر و وفا رود
ورمن گدای کوی تو باشم، غریب نیست
قارون اگر بخیل تو آید، گدا رود
مجروح تیر عشق، اگرش تیغ بر قفاست
چون می رود زپیش تو، چشم ازقفا رود
حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی
کاین پای لایق است که بر چشم ما رود
در هیچ موقفم سرگفت و شنید نیست
الا در آن مقام که ذکر شما رود
از هوشیار اگر به سر مست بگذری
عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود
ما چون نشانه پای به گل در بمانده ایم
خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود
ای آشنای کوی محبت، صبور باش
بیداد نیکوان همه بر آشنا رود
سعدی، به در نمی کنی از سر هوای دوست
در پات لازم است که خار جفا رود

امشب به راستی شب ما روز روشن است
عید وصال دوست علی رغم دشمن است
باد بهشت می گذرد یا نسیم صبح؟
یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است؟
هرگز نباشد از تن و جانت عزیز تر
چشمم که در سرست و روانم که در تن است
گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول
تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است
ای پادشاه، سایه ز درویش وامگیر
ناچار خوشه چین بود، آنجا که خرمن است
دور از تو در جهان فراخم مجال نیست
عالم به چشمِ تنگدلان، چشم سوزن است
عاشق گریختن نتواند که دست شوق
هرجا که می رود متعلق به دامن است
شیرین به در نمی رود از خانه بی رقیب
داند شکر که دفع مگس باد بیزن است
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
با من همان حکایت گاوِ دهل زن است
بازان شاه را حسد آید بدین شکار
کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است
قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق؟
هرچ آن به آبگینه بپوشی، مبین است



داستان کوتاه های من
http://masoud-m.blogfa.com/
iMasoud آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ تير ۱۳۹۰, ۰۹:۳۹ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
rosa آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی


ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی


خجل آنکس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت


خواب نوشین بامداد رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل


هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت


وان دگر پخت همچنین هوسی

وین عمارت بسر نبرد کسی


یار ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشاید این غدّار


نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آنکس که گوی نیکی برد


برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس تو پیش فرست


عمر برفست و آفتاب تموز

اندکی مانده خواجه غرّه هنوز


ای تهی دست رفته در بازار

ترسمت پر نیاوری دستار


هر که مزروع خود بخورد به خوید

وقت خرمنش خوشه باید چید



از این نامهربونی ها، دارم از غصه می میرَم
رفیقِ روزِ تنهایی، یه روز دستاتو مـــــــــی گیــــرَم


× . × . ×. × . × . × . ×


rosa آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ خرداد ۱۳۹۱, ۰۸:۲۸ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
uknown lover آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
Question سعدی قرن ها پیش حادثه تایتانیک را سروده بود + متن شعر

سعدی قرن ها پیش حادثه تایتانیک را سروده بود + متن شعر



در گلستان سعدی شیرازی، باب عشق و جوانی، یک مثنوی عاشقانه آورده شده است که پدر داستان عاشقانه ی معروف تایتانیک است.
ادبیات و فرهنگ غنی ما سرشار از مفاهیم و مضامین نابی است که متاسفانه نه تنها ندیده و نشنیده و نشناخته ایم بلکه با نمونه های بیگانه ی آن بیشتر آشنا هستیم و از فرهنگ ناب خویش باز مانده ایم. باعث تاسف است که جوانان ما با اثری چون گلستان سعدی بیگانه اند.
می توان به جرات ادعا کرد این کتاب یکی از بهترین نثر های جهان و شیرین ترین نثر پارسی است. اثری به غایت هنری و آموزنده و جذاب که افتخار زبان فارسی ماست. گلستان حکایت زندگی است، با تمام فراز و نشیب های آن. تجربه ی شخصی من در مطالعه ی این کتاب ارزشمند وصف ناشدنی است.
با مطالعه ی این کتاب هم زبان مادری تان را بهبود خواهید بخشید و هم درس های گران بهای زندگی خواهید آموخت. شایان ذکر است که ترجمه ی این کتاب قرن ها در کلیساهای انگلستان یکی از کتاب های درسی بود و از این جهت اولین اثر ادبی پارسی است که به زبان بیگانه ترجمه شده است.
همانطور که در ابتدای مطلب آمد، سعدی هفت قرن پیش در اثری به یاد ماندنی داستان عاشقانه ای را به تصویر کشیده است که در سال ۱۹۹۷ میلادی دست مایه عاشقانه ی فیلم سینمایی تایتانیک بود.
داستان از آنجا شروع می شود که جوانی پاکباز همراه با معشوق زیبای خود در قایقی بوده است که در گرداب گرفتار می شوند و با هم به درون دریا می افتند. هنگامی که قایقران قصد نجات او را داشته است از بین موج ها می گوید که مرا رها کن و یارم را نجات بده و در اثر این فداکاری کشته می شود… در واپسین لحظات جملاتی می گوید که خودتان باید بخوانید.
این اثر فخیم و عاشقانه ی ناب در زیر آمده است:


جوانی پاکباز پاکرو بود با پاکیزه رویی در کرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی بر آشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت:
حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران، زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی
اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی

منبع:3نسل



اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی
چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده
هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید !!!

uknown lover آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۰۴ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال درسی و دانشجویی
 
shahrzad1369 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض



معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت


غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت


تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت


هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتن دری آموخت


برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت


همه قبیله من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت


مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت


مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

وجود من ز میان تو لاغری آموخت


بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

چنان بکند که صوفی قلندری آموخت


دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت


من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت


به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت


چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

در آب دیده سعدی شناوری آموخت













اگه هیچ وقت بعد از هر لبخندی
خدا رو شکر نمی کنی؛

حقی نداری بعد از هر اشکی
اونو سرزنش کنی!

"خدایا شکرت"


shahrzad1369 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال درسی و دانشجویی
 
shahrzad1369 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض



شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد


عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد


ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد


به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد


چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد


نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد


دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد


قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
shahrzad1369 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۱۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال درسی و دانشجویی
 
shahrzad1369 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض



حدیث عشق به طومار در نمیگنجد

بیان دوست به گفتار در نمیگنجد


سماع انس که دیوانگان از آن مستند

به سمع مردم هشیار در نمیگنجد


میسرت نشود عاشقی و مستوری

ورع به خانه خمار در نمیگنجد


چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ

که بیش زحمت اغیار در نمیگنجد


تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد

که عرض جامه به بازار در نمیگنجد


دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم

که با تو صورت دیوار در نمیگنجد


خبر که میدهد امشب رقیب مسکین را

که سگ به زاویه غار در نمیگنجد


چو گل به بار بود همنشین خار بود

چو در کنار بود خار در نمیگنجد


چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست

که سعی دشمن خون خوار در نمیگنجد


به چشم دل نظرت میکنم که دیده سر

ز برق شعله دیدار در نمیگنجد


ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست

گدا میان خریدار در نمیگنجد

shahrzad1369 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۹ اسفند ۱۳۹۱, ۰۹:۱۶ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فرهنگ و هنر
 
ms_f90 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهی

یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی

سرو بلند بستان با این همه لطافت

هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی


گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت

بالات خود بگوید زین راست تر گواهی


روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینی

تا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی


با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن

تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی


خیلی نیازمندان بر راهت ایستاده

گر میکنی به رحمت در کشتگان نگاهی


ایمن مشو که رویت آیینه ایست روشن

تا کی چنین بماند وز هر کناره آهی


گویی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتی

خود را نمیشناسم جز دوستی گناهی


ای ماه سروقامت شکرانه سلامت

از حال زیردستان میپرس گاه گاهی


شیری در این قضیت کهتر شده ز موری

کوهی در این ترازو کمتر شده ز کاهی


ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم

وز رستنی نبینی بر گور من گیاهی


سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید

پیش که داد خواهی از دست پادشاهی





یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

ویرایش توسط ms_f90 : ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ در ساعت ۰۹:۲۱ بعد از ظهر
ms_f90 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ اسفند ۱۳۹۱, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فرهنگ و هنر
 
ms_f90 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ندانم از من خسته جگر چه میخواهی

دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی

ز روزگار من آشفتهتر چه میخواهی


به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد

جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی


ز دیده و سر من آن چه اختیار توست

به دیده هر چه تو گویی به سر چه میخواهی


شنیدهام که تو را التماس شعر رهیست

تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی


به عمری از رخ خوب تو بردهام نظری

کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی


دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را

وی آن کند که تو گویی دگر چه میخواهی
ms_f90 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اشعار, امروز, بود, تایتانیک, حادثه, دفتر, دفتراشعار, را, زیباترین, سروده, سعدی, شعر, شیرازی, قرن, متن, ها, پیش

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مشاعره با اشعار سعدی شیرازی ! nasime bahari مشاعره 442 ۴ فروردين ۱۳۹۳ ۱۱:۴۸ بعد از ظهر
دفتر اشعار شهیار قنبری ! شبنم دفتر شعر و مشاعره 23 ۴ فروردين ۱۳۹۳ ۰۱:۵۵ بعد از ظهر
دفتر اشعار شفیعی کدکنی ! SaRa دفتر شعر و مشاعره 202 ۲۴ شهريور ۱۳۹۲ ۱۱:۴۰ قبل از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۹:۵۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا