| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #81 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,807
(View Stats)
تشکرها: 15,749
تشکر شده 38,679 بار در 5,140 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز 69-89 می زنم ولی می خواهم بی پرده و خیلی صادقانه اعتراف کنم که حضور شما و هیئت خیره کننده تان باعث شده که این شب برای من شبی فراموش نشدنی و خاطره انگیز باشه، باور کنید، از صمیم قلب می گویم ... » روژیا باز هم لبخند دلنشینی بر لبانش نشست و به زمین چشم دوخت. خجالت نمی کشید فقط از رفتار این مرد غریبه و سمج متعجب شده بود، متعجب و گیج و پرابهام! امین در حالی که هم چنان صحبت می کرد و حین صحبت انگشتان دست راستش را مرتب لای موهایش فرو می داد، مکثی کرد، سیگاری آتش زد و در حالی که به طور ناگهانی لحن خود را تغییر داد، خیلی خودمانی و بی پرواتر روژیا را مورد خطاب قرار داد: _ « ... ببینید باید بی رو در واسی بگم که امشب از وقتی چشمم به چهره ی پرغرور شما افتاد دیگر نتوانستم به هیچ چیز دیگری توجه کنم، ... دختری به زیبایی و وقار شما با این لباس بسیار قشنگ محلی، با این سادگی و جذابیت، هر مردی را به زانو در می آورد ... آره خوشا به حال کسی که چنین بانویی را داشته باشد ... » روژیا کمی از او فاصله گرفت ولی امین ادامه داد: _ « ... حالا می خواهم رک و پوست کنده به من بگویی که آیا می توانم افتخار دوستی با سرکار خانم را داشته باشم؟ می دانم که دست رد به سینه ام نمی زنی، از فرشته ی مهربان و زیبایی مثل تو بعید است که دل کسی را بشکنی، ... خب؟ » روژیا که انتظار برخوردی چنین صمیمانه و گستاخانه را نداشت، قلبش شدیداً به طپش افتاده بود. این پا و آن پا می کرد که ناگهان کلافه و عصبی شد که چرا چشمان ناپاک مردی بیگانه تمام وقت، مراقب او بوده است. در حالی که لرزشی خفیف اندامش را در برگرفته بود و احساس تنگی و خفگی می کرد تصمیم گرفت خود را از چنگ مرد بیگانه رها سازد از این رو چند قدم از او فاصله گرفت و به سوی مجلس حرکت کرد اما امین به سویش شتافت و دست او را گرفت: _ « کجا می روی، مگر حرف بدی زدم، اگر ... » حرارت و داغی دست مرد غریبه، پوست دستش را آتش زد، تمام وجودش داغ شد، دست مرد پر حرارت و نرم بود. _ « نه، نه حرف بدی که نه، حالا خواهش می کنم دستم را رها کنید ... » و دست خود را از دست مرد در آورد. چهره اش از فرط شرم و حیا کاملاً قرمز شده بود، دوست نداشت با این کار، نظر دیگران را به خود جلب کند زیرا اگر متوجه چنین صحنه ای می شدند برایش حرف در می آوردند. از این رو باید طوری خود را نجات می داد که امین بپذیرد و دیگر دنبالش دراز نشود این بود که بر خود مسلط شود و با آرامش و وقار همیشگی اش، خیلی محکم و مودبانه، از وی عذر خواست و از او دور شد. روژیا برای اولین مرتبه در زندگی با مردی چنین گستاخ و بی پروا روبرو شده بود. با این حال یک احساس خیلی تازه و خاص، احساسی که نمی توانست تعریفش کند، نوعی دوگانگی، حالتی از دافعه و جاذبه، احساسی از تنفر و لذت وجودش را فرا گرفته بود. لحن صدای مرد غریبه، تُن صدایش و آهنگ بم حرف هایش مانند قهرمان برخی داستان های شب بود که از رادیو پخش می شد یعنی شبیه لحن صدای آقای « علی محمدی » که همیشه در نقش مردهای عاشق پیشه در داستان های رادیو صحبت می کرد. لحن صدای این مرد بیگانه نیز هم چون طنین حرف های آقای « علی محمدی »، آرام بخش و جذاب بود، لحنی مردانه، رگه دار و تحریک کننده، به خصوص ان جا که گفته بود: « ... می دانم دست رد به سینه ام نمی زنی، از فرشته ی زیبا و مهربانی مثل تو بعید است ... »! بعد از آن گفتگو، روژیا دیگر آرامش خود را از دست داده بود. گرچه مثل ساعات پیش به خجسته زمان کمک می کرد ولی تمام هوش و حواسش جای دیگر بود. جایی که آن دو چشم سیاه و مشتاق به او می نگریست، گویی نیرویی پنهان و مرموز، عنان اختیار را از او گرفته است زیرا ناخودآگاه نگاهش به سوی مرد می چرخید و لحظاتی نگاهش در نگاه مرد گره می خورد. امین هم از فرصت استفاده می کرد و در این حین، لبخند و چشمکی به وی می زد. با این که روژیا با دیدن لبخند و چشمک های او، بلافاصله نگاهش را از چشمان مرد بر می گرفت اما نوعی هیجان و لذت، سراسر وجودش را گرم می کرد. از این اضطراب و هیجان، از این بازی نگاه ها، از این قایم موشک بازی چشم ها و این نگاه های خواهان و دزدانه ی مردِ غریبه و شیک پوش، خوشش می آمد؛ حسی جدید، لذتی تازه و بکر که تا حالا تجربه نکرده بود، حسی شیرین توام با تلخیِ عذاب وجدان و فشار شرم! یک دفعه تصمیم گرفت به جای کمک کردن در مجلس، به آشپزخانه برود و به دیگران در امر کشیدنِ غذا کمک کند. این بود که برای آخرین بار، در حالی که غرور و بی نیازیِ خود را به رخ امین می کشید به وی نگاه کرد و چون طاووسی مغرور از سالن خارج شد. امین نیز از فرصت استفاده کرد و به او علامتی داد. روژیا توجهی به اشاره ی امین نکرد و به آشپزخانه رفت. اما در آشپزخانه نیز آرامش نیافت و با خود درگیر بود. احساس می کرد آن دو چشم سیاه و جستجوگر، در این جا نیز رهایش نمی کند. با خود می اندیشید که چرا در باغ، بیش تر با او صحبت نکرده است؟ نمی دانست چرا گریخته است، چرا نتوانسته بود مثل همیشه که با داور و دیگران صحبت می کند با او نیز حرف بزند؟ مگر او خود را دوت صمیمی امیرسالار معرفی نکرده بود، پس چرا از وی فرار کرده بود؟ چرا قادر نبود با او راحت باشد، چرا نمی دانست نادیده اش بگیرد. در میان آن همه ولوله و شادی و تلاش، کسی فکر نمی کرد که روژیا در دنیایی متفاوت و در خلوت خود غوطه ور است. کسی حال او را درک نمی کرد. هیچ کس نمی توانست بفهمد که در میان انبوه سروصدا ها و همهمه ی حضار، این دختر جوان و با طراوت، در حال تجربه کردن حسی جدید و تازه است. سپس فکر کرد که این چه علامت و پیامی بود که مرد غریبه سعی کرده بود آن را به او بفهماند؟ اصلاً چرا از سالن به آشپزخانه آمده، مگر از او می ترسید؟ چرا با دیگر میهمانان راحت است ولی با این مرد ... پس از صرف شام _ که نفهمید چه خورده است _ بهتر دید با دایه ی نازان به خانه باز گردد. دیگر طاقت ماندگاری نداشت. احتیاج به فکر کردن و تنهایی داشت، خلوت کردن با خود! چنین بود که سر درد را بهانه کرد و با معذرت خواهی از نازان و خجسته زمان، از انان خداحافظی کرد و به سرعت به سوی خانه حرکت کرد. پیش از خراج شدن از در، امین خود را به او رساند و خیلی کوتاه و تلگرافی به او گفت: « فردا بعد از ظهر، ساعت پنج، همین جا منتظرتم! » اما آن شب تا صبح، لحظه ای خواب به چشمانش نرفت. در تاریکی به سقف خیره می نگریست و قیافه ی امین _ که حالا برایش خیلی جذاب و دوست داشتنی جلوه می کرد _ لحظه ای از مقابل چشمانش دور نمی شد. مرغ فکر و رویاهاش به پرواز در آمده بود و موج گرم و متلاطم احساسات چنان بر وجودش غلبه می کرد که تمام پیکرش داغ می شد و نفسش به شماره می افتاد. متکا را به سختی به سینه می فشرد، این حس غریب و ویرانگر حتا در اوج سال های بلوغ هم تا این اندازه بر وی غلبه نکرده بود. داشت دیوانه می شد. دلش می خواست به منزل خجسته زمان بازگردد و با مردی ثروتمند که این چنین وضع روحی اش را به هم ریخته بود دعوا کند؛ دلش می خواست در همان لحظات نیمه شب با کسی حرف بزند، درد دل کند، از حس جدید و تازه اش بگوید، راهنمایی بطلبد. فریاد بزند، برود در باغ و خود را در حوض بیندازد، تنش یک پارچه تب دار بود، یک گلوله آتشِ گداخته! فردا نزدیکی های ظهر از خواب بیدار شد اما برخلاف معمول، حوصله و رمقی برای بیرون آمدن از رختخواب نداشت. دنیایی مغشوش و متلاطم از فکر و خیالات گوناگون ذهنش را تسخیر کرده بود. گویی نیروی ناشناخته ای هر گونه اراده و اختیار را از او سلب کرده است. آیا واقعاً امین وجود خارجی داشت یا خواب دیده بود؟ آیا آن مرد غریبه ای که یک شبه آن قدر به وی نزدیک شده و در قلب و روحش رخنه کرده بود همان کسی است که روژیا به آرزوهایش یعنی به سرزمین خوشبختی و رهایی از فقر خواهد رساند؟ مردی جنتلمن، با سواد، فرنگ رفته و از خانواده ای سرشناس چگونه و چطور این چنین واله و شیفته ی او شده بود؟ ... آه، چقدر چشم هایش زیبا و نافذ بودند، چقدر نگاه هایش حساب شده و زیرکانه می نمود. در واقع بی پروایی و اشتیاق امین برای به دست آوردن روژیا، دختر جوان را مجذوب و فریفته کرده بود. او به موقع، روح و قلب دختر را از پرتوهای لذت بخش لبریز کرده بود و این امر در روژیا نوعی دگرگونی و تشویش به وجود آورده بود. روژیا، پریشان و کسل، هم چنان در رختخواب آرمیده بود و دل و دماغ هیچ کار و حرکتی نداشت. قرار امروز بعدازظهر در خانه خجسته زمان، لحظه ای راحتش نمی گذاشت. با خود اندیشید: « کاش می گفتم نمی آیم، چرا سکوت کردم، چرا جوابش را ندادم. مگر او با دیگران چه فرقی دارد ... اُه، چرا لال مونی گرفته بودم، اصلاً تقصیر خودم هست ... خب حالا که طوری نشده، نمی روم. آره نمی روم و قضیه تمام می شود ... آره این طوری بهتر است. » ظهر پس از ناهار که داور به دیدنش آمد، از آشفتگی و حالتِ غیرعادی وی تعجب کرد. تاکنون او را این چنین پریشان و سردرگم ندیده بود. داور که قلبی پر عاطفه و حساس داشت و به شدت دلباخته ی روژیا بود تاب و تحمل دیدن یک لحظه ناراحتی و پریشانی دختر مورد علاقه اش را نداشت. این طور تصور کرد که ممکن است ازدواج نازان و جدایی ناگزیر که بین این دو دوست صمیمی ایجاد شده، باعث افسردگی و پریشانی روژیا باشد بنابراین پیش خود اندیشید که بهترین فرصت برای در میان نهادن راز عشق اش با روژیا فراهم آمده است زیرا اگر علاقه و تصمیم اش به ازدواج را با او مطرح سازد در حالت روژیا موثر است و با ایجاد امید به آینده، این حالت آشفتگی وی برطرف خواهد شد! با گذشت چند لحظه از اتخاذ این تصمیم، بار دیگر، داور در بیان عواطفش درنگ کرد مبادا که شرایط و روحیه ی روژیا آمادگی لازم را نداشته باشد و طرح موضوع، حال او را بیش تر دگرگون کند. از این رو بار دیگر دندان بر جگر گذاشت و صبر کرد تا وقت مناسب تری پیش آید! پس از مدت کوتاهی، داور برای سر زدن به یکی از روستاهای مجاور، از روژیا خداحافظی کرد و رفت. گرچه از کنار روژیا رفت ولی همه ی وجودش پیش روژیا بود. پس از رفتن داور، روژیا که شبی سخت و متلاطم را از سر گذرانده بود، تمام بعدازظهر را پکر بود و حوصله ی هیچ کاری نداشت. دختری لطیف، حساس و دست نخورده که ناگهان با ستایش و اظهار عشق نجیب زاده ای مواجه شده بود. این پیش آمد، گرچه برای روژیا غیرمنتظره و ناگهانی می نمود ولی به هر حال عکس العمل های روحی متنوعی را درون وی به وجود آورده بود. گویی از اعماق تاریک و وحشت انگیز زندگی دشوار خود، روزانه ای به خوشبختی می دید! امین نخستین مردی بود که چنین بی پروا و جسور، به او اظهار عشق و علاقه کرده بود؛ آن صدای موزونِ واژه های فریبا و دل انگیزاش، آن چهره ی مصمم، آن اصرار و پافشاری اش برای به دست آوردن روژیا، و بالاخره آن تیپ امروزی و آراسته ی وی، دل روژیا را لرزانده بود. نحوه ی حرکات و اداهایش، آن جمله های کوتاه انگلیسی که لابلای حرف هایش چاشنی صحبت می کرد، آن خنده ی دلنشین اش و کراوات قرمز رنگش که یا کت و شلوار مشکی تناسب چشم نوازی داشت، به چشم روژیا خوش نشسته بود. امین با اظهار عشق و دلدادگی، دورنمای فردوس برین را مقابل دیدگان روژیا گشوده بود. شبیه افسانه ی قدیمی « ماه پیشانی » یعنی قصه ی دخترک فقیری که از دست زن پدرش به نزد دیو پناه می برد؛ وقتی دیو، زیبایی و کمال و خوش قلبی دخترک را مشاهده می کند او را به آرزویش که ازدواج با پسر ملک جمشید است می رساند ... ولی آن حکایت، افسانه ای بیش نبود و واقعیت زندگی، چیزی دیگر! از طرفی، دوگانگی و تشویش درونی اش هنگامی شدت می گرفت که نصایح مادر را به یاد می آورد. خاطرش بود که هنگام خواستگاری علی مراد از قمر، مادر به سختی مخالفت کرده و گفته بود چنان چه همسر مردی بالاتر از خودتان شوید نزد قاینان ( فامیل شوهر ) و خود شوهر، همیشه خوار و ذلیل هستید، نباید لقمه ای بزرگ تر از دهان تان بردارید! روژیا به خاطر آورد که ننه قمر دایم می گفت: « کبوتر با کبوتر، باز با باز ... بهتر است یک لقمه نان را با سربلندی بخورید تا این که عمر ذلت و خواری داشته باشید ... » سخنان مادر و نصایح او در گوش روژیا طنین داشت و مرتب تکرار می شد اما تجربه و واقعیت زندگی حقارت بار قمر، نشان از نادرستیِ حرف های مادر داشت. قمر گوش به فرمان مادر و مطیع و پیر و حرف های او بود این پیرویِ بی چون و چرا باعث شد که در عنفوان جوانی، به پیرزنی شکسته و مفلوک تبدیل شود و زندگیش سراسر، رنج و حرمان باشد. پس چه جای شک و دودلی، چه جای تردید و تشویش؟ ... آیا قمر که این چنین دنباله روانه به آموزه های مادر گوش کرده بود اکنون زندگی خوب و پرنشاطی داشت؟ آیا از زندگی مشترک با ادریس لذت می برد؟ آیا اگر با علی مراد ازدواج می کرد زندگی اش بهتر نمی شد؟ پس چرا مادر مخالفت کرده بود؟ چرا آن گونه به سرعت با ازدواج دختر بزرگ و معصومش با ادریس رضایت داده بود؟ ... تازه مگر چه عیب و ایرادی داشت که روژیا با تمام ابهامی که از زندگی اشراف و بزرگان داشت به پای ازدواج با امین می رفت، آیا واقعاً گرفتار وضعی بدتر از قمر می شد؟ حتا اگر به فرض صحت فرضیه های ننه قمر، زندگیش با امین شکست می خورد بهتر از آن نبود که با مردی چون ادریس ازدواج کند؟ به واقع چه اشکالی و چه سعی وجود دارد که مانع از لمس کردن یک تجربه ی تازه _ هر چند توام با سختی _ می شود؟ ازدواج با امین تجربه ای تازه برای روژیا بود، گرچه امکان شکست هم وجود داشت ... این ها سوال هایی بود که به ذهن روژیا هجوم می آوردند و هر لحظه درون او را برای پذیرش عشق امین، آماده تر می ساختند. اما گویی همه ی این اوضاع و احوال در رویا اتفاق افتاده بود نه در واقعیت! اتفاقی غریب، ناگهانب و باور نکردنی! مردی پول دار، جوانی تحصیل کرده و ثروتمند یک شبه، این گونه واله و شیدای روژیا شده بود و خب، باور کردنش مشکل بود؛ گرچه او و برخوردهایش، دل دختر جوان را لرزانده بود؛ پس چرا دیشب ابتدا از برخورد مرد، ترسیده بود؟ آیا با این عمل غیر ارادی، از خود تصویر یک دختر ترسو و شهرستانی او در ذهن مرد به وجود آورده بود؟ باری، آن روز بعد از ظهر به منزل خجسته زمان نرفت و تمام بعد از ظهر و شب را به فکر کردن و خودگویی سپری کرد. تردید و نگرانی اش آن قدر شدید بود و آن چنان عذابش می داد که آن شب نیز تا نزدیکی صبح نتوانست بخوابد زیرا یکی از نگرانی هایش، تجربه ی تلخ و دردآوری بود که زندگی خواهرش را دگرگون ساخته بود. آری، روژیا فکر می کرد که چه تضمینی هست که امین نیز مثل بعضی مردها هوس باز و دَله از کار نیاید؟ مگر نه این که مردهایی که این طور و در یک نگاه به دختری دل می بازند. به همان سرعت هم عشق شان را فراموش می کنند؟ واقعاً چه تضمینی وجود داشت که امین با آن تیپ ها تفاوت داشته باشد؟ ... اما در عین حال یک چیز برای روژیا، ایجاد اعتماد و یقین می کرد و آن، صداقت و یک رنگی خاصی بود که در چشمان امین مشاهده کرده بود. حس زنانه ی روژیا و عمق احساس او، آن صداقت و پاکی را عمیقاً درک کرده بود و در آن تردیدی نداشت. فردا پیش از ظهر، کوکب خانم دایه ی نازان به دنبالش آمد: _ « ... روژیا خانم، آمده ام که با هم پیش خانم بریم، خانم با تو کار دارد ... » روژیا خوشحال از این که می تواند به دیدار نازان برود، به سرعت برخاست و خود را آماده کرد و سپس به اتفاق کوکب خانم به دیدار دوستش شتافت. هنگامی که خجسته زمان و نازان را دید نمی دانست چه عُذر و بهانه ای برای غیبت دیروزش بیاورد. او باید برای انجام انبوه کارهای دیروز به نازان و خجسته زمان کمک می کرد و آن ها را تنها نمی گذاشت ولی به خاطر وجود امین، توجیحاً در خانه مانده بود. خجسته زمان با دیدن روژیا، او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: _ « دخترم چرا شب عروسی آن قدر زود رفتی، کمی نگرانت شدیم ... » _ « آخه سرم درد می کرد، انگار سرما خورده بودم، خیلی سرم درد می کرد ... » خجسته زمان اما از همه چیز خبر داشت زیرا امین همان شب با خجسته زمان درباره ی روژیا و علاقه ش نسبت به او صحبت کرده بود. خجسته زمان با چهره ای متبسم و مادرانه در حالی که دست روژیا را در دست گرفته بود گفت: _ « عزیزم، خوشگلی و متانت تو با آن لباس زیبای محلی ات، همه را هاج و واج کرده بود. هِه، هِه، باور می کنی اگر بگویم همه مهمان ها مرتب از من درباره ی تو می پرسیدند؟ ... به نظر من تو شایستگی آن همه توجه و اهمیت را واقعاً داری ... » نازان حرف مادرش را قطع کرد: _ « وای روژیا پریشب همه ی چشم ها به تو خیره شده بود، بدجنس انگار که عروس تو بودی نه من ... » _ « روژیا تو مانند نازان برایم هستی و خدا می داند برای سعادت تو حاضرم هر کاری که از دستم برمی آید انجام دهم ... دلم می خواهد که هر چه زودتر، تو را هم مثل نازان عروس کنم، دلم می خواهد که توی لباس عروسی ببینمت ... » و سپس آرام، مساله ای امین و علاقه اش را مطرح کرد: _ « ... آره اون شب در جشن عروسی، یکی از دوستان نزدیک امیرسالار که اخیراً در کرمانشاه برای انجام پروژه یی در اداره ی « اصل چهار » ماموریت دارد و مشغول کار شده، تو را دیده بود ... نمی دانی چطور به تو علاقه پیدا کرده، مرتب درباره ی تو از من سوال می کرد ... اسمش امین است! » روژیا به لحاظ حُجب و حیایی که داشت و در عین کنجکاو شده بود و می خواست بیش تر در مورد امین بداند، گفت: _ « گفتید امین؟ اسمش امین است؟ » _ « بعله عزیزم، اسمش امین هست و چه جوان برازنده ای ... » _ « کارش چیه؟ » _ « امین مثل امیرسالار، مهندس است و اتفاقاً در رابطه با کارهای شرکت امیرسالار و پدرش همکاری دارد. شب عروسی، امیرسالار از او و خانواده اش دعوت کرده بود که همگی به کرمانشاه بیایند اما خانواده ی امیر نتوانستند بیایند این بود که به تنهایی در جشن شرکت کرده بود ... عزیزم نمی دانی توی جشن چطوری شیفته ی تو شده بود. راه به راه از من سوال می کرد. از امیرسالار و نازان هم سوال می کرد .... » نازان گفت: _ « هِه، هِه، هِه یک دل نه صد دل عاشقت شده ... روژی، به قدری دلش را بردی که تمام دیروز بعدازظهر هم این جا بود و مرتب سراغ تو را می گرفت، حتا می خواست بلند شود و به منزل شما بیاید که من و ماما، هر طور بود نگذاشتیم بیاید. البته یه وقت فکر بد نکنی ها. امین دوست صمیمی امیر است و سال ها با هم همکلاسی و هم اتاق بوده اند روژی خیلی با شخصیت است ... » خجسته زمان افزود: _ چون دیروز خیلی اصرار داشت که تو را ببیند، من هم پیشنهاد کردم که پس فردا یعنی همین فردا شب ترتیبی بدهیم که شما همدیگر را ببینید، بهتر نیست؟ ... روژیا لحظه ای سکوت کرد و چون عادت داشت با تامل به مسایل پاسخ گوید، چند لحظه ای اندیشید، او خود را مسحور و مسخ شده می دید، همه چیز ناگهانی پیش آمده بود. چه تصمیمی باید می گرفت؟ آن چشمان نافذ و کلمات شیرین، آن قیافه و ظاهر اراسته و شیک واقعاً چه ایرادی می توانست داشته باشد؟ به خصوص که مورد تایید امیرسالار شوهر نازان هم بود. مردی تحصیل کرده و از خانواده ای اشرافی که حالا عاشق و خواهان روژیا شده است، طالب او شده و در پی اش آمده، پس جای صبر و دو دلی؟ چرا باید این فرصت طلایی، فرصتی که او را به سوی سعادت و نیک بختی فرا می خواند از دست بدهد؟ قمر یک بار فرصت ازدواج با علی مردان را از دست داده بود و در چنگال دیوی آدمی خواره اسیر گشته بود، زندگی قمر اکنون مغاک هولناکی از ذلت، رنج و ترس دایمی از کتک بود، بنابراین آیا باید او هم چنین فرصتی را از دست می داد؟ آیا حق داشت که این امکان به دست آمده را نادیده بگیرد؟ روزنه ای به سوی رهایی، مفری به خوشبختی و رفاه، فرصتی که ممکن بود به خوشبختی خود او و دیگر خواهرهایش بیانجامد ... آیا واقعاً این همان لحظه ای نبود که همیشه در رویاهایش، آرزو می کرد؟ خجسته زمان که سکوت روژیا را دید، ادامه داد که: _ « می دانم الان برای تو سخت است که تصمیم بگیری. به نظر من بهتر است چند باری همدیگر را ببینید و بعد که خوب از او شناخت به دست آوردی جواب بدهی ... فردا قرار است منزل ما بیاید و به افتخار تو ب « مش قربان » دستور تهیه ی غذای کرمانشاهی داده. خورشت خلال بادام و ... تو هم سعی کن بیایی، آره به نظر من بیا، جوان خوب و فهمیده ای است، نازان هم از معلومات و شخصیتش تعریف می کند. » روژیا با تمام دو دلی و ستیز و جدلی که با خود داشت سرانجام به حضور پیدا کردن در میهمانی فردا شب رضایت داد. لحظه ی دشواری بود و در عین حال دلپذیر! تا حالا این گونه روابط که مثلاً به افتخارش میهمانی مخصوص ترتیب دهند را تجربه نکرده بود. در سراسر زندگی سرش به کارهای هنری، بافندگی، درس خواندن و مطالعه ی کتاب گرم بود. وانگهی، زندگی سخت و دشوار و فقیرانه ی خانوادگی شان و عدم ارتباط با دیگر خانواده ها، او را به همراه بقیه خواهرهایش از این نوع روابط محروم کرده بود. اگر هم مادرش با خانواده ای رابطه داشت بیش تر برای انجام کارها و خدمتکاری بود. نه این گونه روابط مساوی و احترام آمیز بنابراین، پیشهناد خجسته زمان و شرکت در یک ضیافت خصوصی که برای اولین بار به افتخار او _ فقط به خاطر او _ برگزار می شد، برایش دلپذیر و غرورآفرین بود. روژیا هنگام بازگشت به خانه در افکار خود غرق بود. از لحظه ای که امین را دیده بود، یک آن از ذهنش خارج نمی شد. مردی مبادی آداب و کاملاً مسلط به خود که می دانست چه کار می کند. برخورد با امین برای روژیای جوان، تجربه ی تازه ای بود، تجربه ی برخورد با مردی که بر خلاف داور و یاورخان، نه از هنر و عرفان و معنویت و یا مسایل مهم جهان هستی، بلکه از خوشگلی و جذابیت او سخن گفته بود او را فرشته خوانده و متواضعانه دوستی و همصحبتی او را خواستار شده بود؛ ثقل عالم هستی را در زیبایی او یافته بود؛ مردی که به دنبال زنِ مورد علاقه اش، نوعی گستاخی و بی پروایی خاصی داشت که روژیا را تحریک می کرد و به وجد می آورد! او روژیا را خواسته بود و مصمم و قاطع می خواست به چنگش بیاورد و برای این منظور با خجسته زمان، نازان و امیرسالار صحبت کرده بود میهمانی ترتیب داده بودو هر طور بود تصمیم داشت دختر مورد علاقه اش را تصاحب کند! ... و روژیا بی میل نبود که به این خواسته و تهاجم تن دهد، تسلیم شود و اجازه دهد تصاحبش کنند! همه این مسایل و برخوردها برای روژیا تازگی داشت و او را مجذوب می کرد. از این رو احساس علاقه به امین نیز در وجود روژیا ریشه می گرفت و درونش را گرم می کرد؛ توصیف آن حرکات، وصف برخورد آن شب به او لذت می داد: وَصفُ العیش نصفُ العیش! ... غروب فردا که کوکب خانم به دستور خجسته زمان آمده بود که روژیا را با خود به منزل علینقی خان ببرد، دید که روژیا یکی از زیباترین لباس های کُردی و دست بافت خود را تن کرده و شالمه ای که بر آن نقش و نگارهای بسیار زیبایی بافته شده را بر شانه انداخته است. کوکب خانم لحظاتی محو تماشای زیبایی و قامت برازنده و جذاب روژیا شد. سپس به اتفاق یکدیگر به سوی خانه خجسته زمان حرکت کردند. پس از ورود، روژیا مشاهده کرد همه جمع اند. در حالی که از شرم صورتش گل انداخته و قلبش به تپش افتاده بود خیلی مودبانه به همه سلام کرد. امین جلوتر از دیگران به سویش آمد و دست بلند و ظریف او را که پوستی شفاف داشت بوسید و به وی خوش آمد گویی و تعارف کرد که بنشیند. روژیا از این حرکت امین پاک دستپاچه شده بود ولی با تمام وجود سعی کرد بوسیده شدن دست خود را عادی جلوه دهد از این رو با جملاتی که نمی نمی فهمید چه می گوید با نازان به صحبت پرداخت. پس از مدتی که گذشت امین از روژیا تقاضا کرد که با هم در باغ قدم بزنند. روژیا این بار برخلاف شب عروسی نازان، دستپاچه نشد و در حالی که انتظار این نوع برخوردها را داشت و خود را آماده کرده بود، خیلی محترمانه پیشنهاد امین را پذیرفت و به اتفاق وی به سوی حیاط وسیع و باغچه ی مصفای جلوی عمارت رفتند. حین خارج شدن از سالن پذیرایی، نازان را دید که خنده ای دلنشین _ حاکی از رضایت و شادمانی _ بر لبانش نقش بسته و از سر شوق به او چشمک می زند، زیرا نازان که خود به تازگی عروس شده بود آرزو داشت بهترین دوستش روژیا، نیز ازدواج کند و به خانه ی بخت برود. در باغ صدای جیرجیرک ها سکوت و آرامش محیط را تنوع خاصی می بخشید. صدای شُر شُر آب و خنکای هوای لطیف حیاط با عطر گل های شب بو، روح و جسم روژیا را تازه تر می کرد. سطح آب استخر جلوی عمارت، صاف و بی حرکت بود و تصویر روشن قرص ماه در آن، درخشش ویژه ای داشت. در آن محیط آرام و شاعرانه، روژیا و امین شانه به شانه یکدیگر قدم می زدند و تا مدتی هر دو ساکت بودند. سرانجام امین سکوت را شکست و خیلی صمیمانه و خودمانی رو کرد به روژیا: _ « ممنونم که آمدی، گرچه دیروز خیلی منتظرت ماندم اما حالا فرصتی هست که با تو حرفهایم را بزنم. باید اعتراف کنم که با اولین نگاه، اسیر زیبایی و شخصیت توشدم. می دانی روژیا امیدوارم فکر نکنی دیوانه ام یا می خواهم آزارت بدهم، نه واقعاً این طور نیست. در ضمن امیدوارم تصور نکنی آدم بوالهوس و سطحی هستم و با یک نگاه، به دختری دل می بندم، نه اصلاً این طور نیست، نه، ... » روژیا که قضیه را این گونه دید ابتدا گوشه چشمی به او انداخت. نیم رخ چهره ی امین که اکنون به زمین چشم دوخته بود در نظر روژیا خیلی معصومانه و دوست داشتنی جلوه کرد. سپس رو کرد به او: _ « آخه شما چطور یک دفعه این قدر سریع این حس را پیدا کردید حتا در همان دیدار اول عشق خود را ابراز کردی و ... » _ « حقیقتش این است که به نظر من هر مردی در دنیای درون خود، زنی ایده آل را در ذهن مجسم می کند و سال ها با تصویر و خصوصیات او زندگی می کند. ممکن است که هیچ گاه به آن دست نیابد یا امکان دارد تحت شرایطی، دختری را انتخاب کند که همه ی آن خصوصیات را نداشته باشد یا حتا به ناگزیر و تحت شرایطی خاص، دختری را به همسری برگزیند که از نظر خصوصیات و هیئت ظاهری با رویاهایش در تضاد کامل باشد اما در عین حال ممکن است دست تقدیر باعث شود دختر ایده آل خود را به طور اتفاقی پیدا کند؛ این است که بعضی وقت ها، فقط شانس و تقدیر می تواند مردی را به دختر ایده آل و مورد علاقه اش برساند ... من فکر می کنم از آن دسته مردانی هستم که شانس و تقدیر باعث شده که دختر مورد علاقه ام را پیدا کنم یعنی به تو بر بخورم، به دختری که از اوان نوجوانی در رویاهام پرورانده ام. که البته خودم را مدیون امیر و نازان می دانم که مرا به جشن عروسی شان دعوت کردند ... زیبایی تو، وقار و رفتار سنگین و دوست داشتنی ات، حتا رنگ چشمان تو، همه و همه آن چیزهایی است که من عاشق شان هستم و قبلاً در ذهنم آن ها را پرورانده ام. بنابراین نه تنها قصد بازی کردن یا آزار تو را ندارم بلکه با تمام وجودم در اختیار تو خواهم بود. آرزو دارم که بتوانم محبت قلبی تو را به دست بیاورم. در این چند روز خیلی فکر کردم و تصمیم خود را گرفته ام! » با قطع شدن ناگهانی صحبت امین، دوباره سکوت و صدای جیرجیرک ها، آرامش دلپذیر باغ را گوشزد کرد. نرمه نسیمی شبانگاهی که عطر خوش گل های معطر را در فضا می پراکند روژیا را مست کرده بود. انگار روی ابرها راه می رفت حال روژیا وصف ناپذیر بود. در میان صدای جیرجیرک ها، نغمه ی قورباغه ای تنها، گهگاه حضور خود را اعلام می کرد. روژِا و امین هم چنان قدم می زدند و امین در حالی که سیگار می کشید منتظر بیان نظرات روژیا بود و سعی می کرد هر چه نزدیک تر با او قدم بردارد. روژیا در عین حال که حرف های امین را به سختی قابل قبول می دانست ولی ته دلش از او و جسارت و اشتیاقش، خوشش آمده بود. شاید بتوان گفت که اکنون احساس امین را درک می کرد. گرچه روژیا دختری نبود که بدون فکر و تعمق تصمیمی بگیرد ولی یک نیرویی ناشناخته، آمیزه ای از نیروی غریزه و احساس به اضافه ی شوقِ رسیدن به یک زندگی اشرافی برای نجات خواهرهایش، او را هم چون آهن ربا، به سوی خود می کشید و در مقابل امین به تسلیم وا می داشت. در عین حال می پذیرفت که هر انسانی را قلبی است آن هم سرکش و بی قرار که بعضی اوقات، مهار زدن به آن غیرممکن است! و این را نیز می فهمید که نمی توان از رمز و راز درونی آدم ها به درستی آگاه شد یعنی انسان ها مجبورند که به گفته ها و عقاید یکدیگر قناعت و باور کنند و _ کنجکاوی هر قدر زیاد هم باشد _ در این موارد راه به جایی نمی برد. تنها زمانی می شود از باطن و حقیقت افراد آگاهی به دست آورد که زیر یک سقف و مدت زمان معینی با آن ها زندگی و همکاری کرد. ازدواج و انتخاب همسر نیز هر اندازه با آگاهی کامل به دست آورد که زیر یک سقف و مدت زمان معینی با آن ها زندگی و همکاری کرد. ازدواج و انتخاب همسر نیز هر اندازه با آگاهی و تحقیق از اطرافیانش همراه باشد باز توام با درصدی از ریسک است! دوران نامزدی و دوستی های هر قدر هم که طولانی باشد باز نمی تواند باطن و خصایص پنهان افراد را بازتاب دهد. چه بسیار زوج های جوانی که پس از یک دوره ی شاد و نسبتاً طولانی نامزدی، سرانجام پس از ازدواج، با یکدیگر درگیر شده و زندگی شان پاشیده است. روژی خود چند نمونه از این دست را سراغ داشت. در عین حال می دانست که دایره ی اختیار زنان یعنی محدوده ی قدرت انتخابشان خیلی محدود و بسته است. دخترها همیشه توسط مردها انتخاب می شوند و روابط اجتماعی به شکلی است که قدرت انتخاب را از زن ها گرفته است. این امر باعث می شد که روژیا به این فرصت طلایی با چشم دیگری بنگرد زیرا اگر این فرصت از دست می رفت هیچ معلوم نبود که دفعه ی دیگر، چنین امکانی به وجود آید. به خصوص این که روابط روژیا بسیار محدود بود و با توجه به ضعف زندگی خانوادگی اش و به ویژه با رفتن نازان، دیگر هیچ گونه قدرت و امکانی برای انتخاب همسر وجود نداشت. بنابراین، دیگر جای فلسفه بافی و تحلیل های روانشناسی و سخت گیری های بی مورد باقی نمانده بود. باید به ندای قلب خود پاسخ می داد که البته آن هم کار ساده ای نبود. از کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #82 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 138
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : خیلی زیادن... حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز صفحه ی 103 تا 112(10 صفحه) با این خود گویی اراده اش برای رفتن استوارتر شد.آری تنها علاقه به امین نبود که روژیا را به ازدواج راضی کرده بود بلکه افزون بر آن انگیزه دورونی او برای نجات خواهرش نیز مزید بر علت بود.انگیزه و نیرویی که او را به پذیرش سرنوشت تازه اش سوق می داد.باید از این فرصت استفاده می کرد و به اهدافش می رسید!پس از چند لضظه با عزمی استوار خداحافظی کرد و به این امید که فرشته ی نجات خواهر درمانده اش باشد! درحقیقت روژیا به قدری در افکار و رویاهایی از این دست غرق بود که نمی توانست همه جانبه قضایای ازدواج با امین را بررسی کند ولی به هر حال او در سن شباب بود و نیروی جوانی نوعی سرمستی و جسارتی را به آدم می بخشد که همه ی ضعف ها و موانع را از چشم وی پنهان می دارد.یک جوان واقعیت هارا نه آن طور که هستند بلکه آن گونه که خود فکر میکند باشد می بیند.ذهن رویا پرداز جوان ها چنان فعال است که اجازه نمی دهد حقیقت ها و روابط واقعی خود را بنمایانند. پس از خداحافظی یک راست به منزل شرافت خانم رفت و از همان روز در آن جا ساکن شد.دو دختر شرافت خانم که در سال های اخر دبیرستان تحصیل می کردند از ورود روژیا و پیوستن به جمع خانوادگیشان خیلی خوشحال شدند.وجود روژیا که در همه ی کارها به آنان کمک می رساند شور و حالی در خانواده شان ایجاد کرده بود.آنها به سرعت با روژیا انس گرفتند و لحظه ای اورا تنها نمی گذاشتند.خجسته زمان و نازان هم جهت تدارک کارهای عروسی مرتب به خانه ی شرافت خانم سر می زدند. امین با شور و هیجان و امید به اتفاق خحسته زمان و نازان به جهت خرید جواهرات و لباس و دیگر لوازم ضروری به بازار های کرمانشاه می رفت و بهترین ها را برای همسر آینده اش می خرید.سر انجام پس از یک هفته دوندگی و تهیه تدارکات و لوازم ضروری طی یک مراسم ساده و بسیار صمیمی امین و روژیا به عقد یک دیگر در آمدند و موقتا در عمارت نوساز دارا پسر شرافت خانم ساکن شدند.شرافت خانم و دختر هایش خجسته زمان و نازان و امیر سالار هر ی یک به نوبه ی خود در برپایی مراسم ازدواج و سر و سامان دادن به زندگی امین و روژیا واقعا سنگ تمام گذاشتند و از این که می دیدند تلاش های صادقانه شان به ثمر نشسته و ان دو در کمال خوشبختی زندگی مشترک و صمیمی خودشان را آغاز کرده اند قلبا شاد و راضی بودند و به خود می بالیدند! روژیا و امین در عمارت نوساز با اطمینان و آسودگی و در اوج شکوفایی و علاقه ی مشترک به زندگی جدید خود ادامه می دادند.امین با گشاده رویی و انرژی فوق العاده ای روژیا را در کار های منزل کمک می کرد.عشق و محبت متقابل شان ک هر روز از روز پیش قوی تر و ریشه دار تر می شده باعث ایجاد محیطی با صفا و سرزنده شده بود.خانواده های خجسته زمان و شرافت خانم از زندگی سرشار از محبت و لطافت آن ها شادمان بودند و سعی می کردند مستقیم و غیر مستقیم حتی در مسائل ریز و پیش پا افتاده به آن ها یاری رسانند. روژیا که پس از سال های طولانی برای اولین بار طعم آسایش و امنیت و رفاه را حس می کرد چنان شاد و قبراف شده و خودر ا سعادتمند می دید که آرزو می کرد چنین روز هایی هیچ گاه پایان نیابد.دلش می خواست لحظه ها توقف می کردند و زمان از حرکت باز می ایستاد.امین اورا مانند یک بت می پرستید و به قدری ارزش و احترام برایش قائل بود که روژیا احساس می کرد با وجود امین و محبت هایش چقدر اعتبار و غرور یافته است. روژیا نیز قدر شناس و سپاسگذار امین بود و زندگی پر نشاط و با ثبات خویش را که سرشار از محبت و خوشبختی بود مدیون محبت های صادقانه ی امین میدید و با تمام وجود اورا قدر می شناخت.زندگی تازه اش با امین تجربه ای دلنشین و سراسر لذت بود.تجربه ی تازه و بکری که برای اولین مرتبه طعم ثبات و امنیت را به روژیا می فهماند.و نیک بختی و آینده ای روشن را نوید می داد روژیا هم چنین خود را تا آخر عمر مدیون و مرهون زحمات و فدا کاری های دوستان صمیمی و مهربان خود میدید و آن هارا با تمام وجود دوست داشت.با این حال در میان لحظات پر نشاط زندگی جدید جای خالی قمر و قشنگ را کاملا حس می کرد دلش ممی خواست که در این فضای شور انگیز آن ها هم حضور داشتند به خصوص آرزو می کرد کاش مادرش زنده بود و خوشبختی دخترش را می دید. برای روژیا امین از هر نظر مردی پاک شریف و با صداقت جلوه می کرد و هنگامی که برای کار از خانه خارج می شد غم و اندوهی ناخواسته وجود روژیا را فرا می گرفت به طوری که تا برگشتن امین به خانه لحظه شماری می کرد.هنگامی که امین به خانه باز می گشت روژیا به پیشوازش می شتافت و مشتاقانه خود را در آغوشش رها می کرد.امین هم معمولا اورا بغل می زد و روی دست هایش بلند می کرد و می گفت:((نباید پاهایت خسته شود این پاهای ظریف باید روی چشمم گذاشته شوند نه روی زمین...))و همان طور که اورا بغل کرده بود چندین و چند بار اومی بوسیدش و جملات عاشقانه و لطیف به او می گفت.روژیا هم به آسانی حاضر نبود از آغوش شوهرش پایین بیاید و دست هارا دور گردن امین حلقه می کرد و صورتتش را به صورت وی فشار می داد و جملاتی زیبا و شاعرانه در گوش او می سرود.آن ها مانند دو مرغ عشق بودند که تنها وقتی در کنار یکدیگر آرامش می یافتند. روژیا هر آنچه می خواست و اراده می کرد بلا فاصله امین برایش فراهم می کرد در برابر عقید و خواسته های او کاملا مطیع و همراه بود.گاهی اوقات چنان محو جمال و حسن سلوک و سخنان او میشد که روژیا را شرمنده ی آن همه لطف و محبت بی دریغ خویش می کرد. روژیا عشق را به معنی شکیبایی و گذشت درک کرده و پذیرفته بود و آنرا وسیله ای برای اغماض و بخشیدن خطاها و تحکیم محبت می شمرد.میان عشق با خود محوری و حیادت و هم چیز را فقط برای خود خواستن تفاوت می گذاشت.عشق واقعی ایثار و از خود گذشتگی در پی دارد ایمان و امید و شادی را تقویت می کند و انسان را بارور و شکوفا می سازد.انسان عاشق توانگر است.نیروی عشق آن چنان قدرت و توانی به عشاق می بخشد که هیچ مانع و مشکلی یارای مقاومت در برابر آن نیست. روژیا دوست داشتن حقیقی را این نمی دانست که دیگری را وابسته ی خود سازد و نه این که خود نیز اسیر دیگری شود بلکه عشق واقعی یعنی عشق دو جانبه و صادقانه تکامل و استقلال هر چه بیشتر طرفین را در پی می آورد.حریم مهر ورزی حریم و عروج تعالی افراد است.حریم شکوفایی زن و مرد به یک اندازه است.حریم مدارا و تساهل است.در یک زندگی مشترکاگر عشق و محبت واقعی حکم فرما باشدهم زن و هم مرد ارتقا می یابند در غیر این صورت رشد یکی به ضرر افت دیگری صورت می گیرد.-و معمولا زن ها مغوم می شوند- به خصوص این که در چهرا چوب یک زندگی مشترک که بر پایه ی عشق عمیق و متقابل بنا شده است هر دو طرف عقاید و شخصیت و هویت مستقل خود را حفظ می کنندو بارور می سازند و هیچگاه شخصیت و عقاید مستقل یکی در دیگری منحل نمی شود.در چنین زندگی زیبایی احترام به عقاید و نظرات طرف مقابل یک اصل اساسی است. روشن است که چنین رابطه ی زیبایی به زندگی زوج های جوان قوام و دوام می بخشند امنیت و ثبات می آورد و زن و شوهر می توانند آزادی کامل و دست در دست یکدیگر از پس همهی مشکلات بر آیند و در مواجهه با فرود و فراز ها سربلند بیرون آیند و بهشت موعود را در این دنیای خاکی بنا نهند.بی تردید استحکام چنین زندگی مشترکی ان چنان نیرومند و سترگ است که مخاطرات و طوفان حوادث نمی تواند کوچکترین خدشه ای به آن وارد سازد. باری در آن دو ماه اول ازدواج که امین و روژیا در کرمانشاه بودند زندگی شان سرمست از عشق و سر مستی و شکوفایی بود.باران نور ورنگ شادی فضای زندگی مشترکشان را معطر می ساخت و ان ها متوجه نشدند که آن دو ماه چطور ِآنگونه به سرعت سپری شد.به هر حال زمان ترک کرمانشاه با کوله باری از تجربه های شیرین و یادگار های دل انگیز فرا رسیده بود.هر دو با دلی پر امید و مسحر عشق یکدیگر راحی تهران می شدند و قرار بود در خانه ی بزرگ و اشرافی خانواده ی امین ساکن گردند.تنها دور شدن از شرافت خانم و دختر هایش و خجسته زمان ان ها را اندوهگین می کرد.به ویژه دو دختر شرافت خانم که به شدت به روزیا علاقمند شده بودند به خاطر دوری از وی ماتم زده می نمودند و بیتابی می کردند اما اصرار و التماس های کودکانه ی آن ها برای ماندگاری روژیا در کرمانشاه بی فایده بود زیرا دست سرنوشت خواسته بود که روژیا به شهری برود که تعریف آنجا را از دوران کودکی از دیگران شنیده بود. زندگی تازه در پایتخت و حضور در جمع خانواده ی اصیل و اشرافی امین-که به نظر روژیا حتما آن ها نیز مثل امین خوب و مهربان بودند-نوعی هیجان و خوشحالی در وجود او ایجاد کرده بود.این هیجان و شادی از رنج و اندوه جدایی از آنهایی که دوستشان داشت می کاست و روژیا را به لحاظ روحی آماده ی عزیمت به تهران می کرد.در ضمن پیش از عزیمت روژیا از طریق خجسته زمان خبردار شد که خواهر کوچکش قشنگ عروسی کرده و به سر خانه و زندگی جدید خود رفته است .این خبر خوشحال کننده آرامش درونی خاصی به او بخشید و خدار را شکر کرد که سرانجام خواهر کوچکش نیز از سر گردانی نجات یافته است.تنها نگرانی باقی مانده وضع قمر بود که ان ها هم با اهداف دراز مدت روژیا قابل حل بود. به هر حال سفر امین و روژیا به تهران دو ماه زود تر از موعد انجام می گرفت و آنها به شوق آغار یک زندگی دایمی در پایتخت به سوی سرنوشت حرکت کردند. با اینکه روژیا برای نخستین مرتبه به تهران سفر می کرد ولی ناخوداگاه توجه اش به امین به حالاتش به نحوه ی برخورد هایش و بالاخره به طرز رانندگی اش-که به نظر روژیا فوق العاده-ماهرانه بود-تمرکز داشت و از مصاحبت با او بیشتر از تماشای مناظر لذت می برد. این نخستین سفر روژیا با مین و اولین سفر زندگی اش بود.سفری بی بازگشت سفری برای استقرار دایم در پایتخت و جدایی همیشگی اش از کرمانشاه! هنوز از کرمانشاه خارج نشده بودند که روژیا با دقت خاص از پنجره ی اتو موبیل به بیرون به ساختمان ها و خیابان های شهر نگریست.در این حین متوجه شد که در خیابان شاه قرار داردند و کوچه ی فرمانداری را پشت سر گذاشتند.تماشای مناظر شهر خاطراتت متنوعی را هم چون پرده ی سینما در مقابل چشمانش مجسم می کرد.شاید تداعی این خاطره ها به این دلیل بود که در ناخوداگاه ذهن روژیا احساس جدایی همیشگی از همه ی دلبستگی هایش به وجود آمد بود. خیابان شاه در ان زمان معروف ترین خیابان کرمانشاه به حساب می آمد و محل تفریح جوانان کرمانشاه شده بود..مغازه های شیک و زیبا با اجناس لوکس و ویترین هایی مملو از لباس های رنگارنگ.سینما کریستال و خیاطی مادام صوفیا از جمله یادمان هایی بود که اکنون باغث زنده شدن خاطرات بسیار در ذهن روژیا می شد.خیابان شاه از انتهای میدان به سوی استانداری و رفعیته امتداد داشت و از سوی دیگر ازمیدانچه ای که کلانتری در ان واقع بود می گذشت.در میدان چه غیر از کلانتری دفتر بزرگ اتوبوس لوان تور و گاراژ ان قرار گرفته بود.مسافرانی که صبحزود با لوان تور عازم تهران بودند در مغازه ی حلیم بوغلمون با روغن کرمانشاهی می خوردند و پس از صرف چای قند پهلو آماده ی سفر می شدند. هتل بیستون نیز یکی دیگر از یادمان هایی بود که با مشاهده ان خاطرات شیرینی را تداعی می کرد.حتی به یاد می آورد که بعضی وقت ها جشن عروسی نیز در این هتل بزرگ و دلگشا برگزار می گشت.عروسی ها بیشتر در فصل زمستان انجام می گرفت زیرا سرما و یخ بندان زمستان مانعی برای برگزاری جشن و سرور بود. مراسم عقد به همراه ناهار در منزل عروس برگزار می شد که به آن عقد دزده می گفتند.در اکثر مجالس عقد و عروسی آرایشگری به نام زهرا خانم بنه ناز حضور داشت که معمولا در کلیه امور مربوط به عروسی همه کاره بود.گرچه از هنگامی که مادام سدا و مادم....امده بودند زهرا خانم جایگاه قبلی اش را تا حدودی از دست داده بود زیرا آن ها نیز به نوبه ی خود به آرایش عروس ها می پرداختند. آرایش و توالت کردن عروس که ساعت ها به طل می انجامید تماما در خانه و با حضور اطرافیان نزدیک عروس خانم صورت می گرفت.این مراسم گاهی اوقات به حدی طولانی می شد که عروس های جوان خسته و کلافه می شدند با این حال سنت ها و رسوم ابااجدادی باید حفظ می شد.در این مواقع هر کس کاری انجام میداد و داوطلبانه وظیفه ای را عهده میشد یکی اسپند دود می کرد دیگری کل می زد عده ای به تزیین سفره عقد مشغول بودند تعدادی به چیدن میوه و شیرینی مشغول می شدند.چند نفری هم مسولیت پختن غذا را بر عهده می گرفتند.فرش کردن حیاط و چیدن میز و صندلی ها دور تا دور آن یکی دیگر از کار های مهم مراسم بود که عمدتا پسر ها آن را بر عهده می گرفتند.چندی پیش از شروع جشن حوض وسط حیاط نیز اول به وسیله چند قید چوبی پهن پوشانده می شد و سپس روی آن را گلیم یا فرش می انداختند تا امکان رقصیدن روی آن فراهم شود. در جشن عروسی از جمله رسم های جا افتاده آن بود که ساز و دهل و تنبک و ویلون حتما باید در مجلس حضور داشته باشد.زیرا یکی از نشانه های تعلق خاطر و علاقه میهمانان و مدعوین به عروس و داماد و ابراز محبت به زوج های جوان رقصیدن میهمانان بود به ضورتی که زن و مرد و پیر وجوان برای ان که علاقه و احترام خویش را به مجلس جشن ثابت کنند باید کردی می رقضیدند. روژیا حتی نام و قیافه اسماعیل خان و حبیب ویلونی را نیز به خاطر آورد به خصوص قیافه توالت کرده ی کیمیا زنی که معمولا در تمام عروسی ها به عنوان رقاصه مجالس عزوسی را گرما و شادی می بخشید.کیمیا پس از اتمام هر آهنگ تغییر لباس می داد.گاهی پیش می آمد در بعضی جشن ها تا 10 دست لباس عوض می کرد به طوری که اگر کسی لباس هایش را مدام تغییر میداد میگفتند مثل کیمیا شده است! روژیا جشن عروسی تابستان پارسال را نیز به خاطر آورد.مراسم جشن زنانه در منزل یک از فامیل ها برگزار شده بود .چهره ی کیمیا با آرایش غلطظی که صورتش را پوشانده بود یک شخصیت مصنوعی و عاریه از او ساخته بود.او با این آرایش غلیظ خودش را زیره چهره ی اصلی خود ![]() When you have nothing left but love,then for the first time you become aware that love is enough | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #83 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال فراخوان تایپ ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: طهران
نوشته ها: 1,447
(View Stats)
تشکرها: 5,696
تشکر شده 4,390 بار در 1,359 پست
کتاب مورد علاقه : شکر تلخ حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ص125-129 کلماتی جذب کننده در حالی که لحن صدایش را خودمانی تر کرده بود ادامه داد: -ببینم شما خودتان گلدوزی هم می کنید؟ با صدایی که گویی از ته چاه در می آمد بدون نگاه کردن به چشمان فروشنده آب دهانش را فروداد و گفت: -ب بعله - با چرخ یا با دست گلدوزی می کنید؟ -ه هردو با هر دو بلدم! و با گفتن این جمله احساس قوت کرد و در مقابل مرد جوان بیش تر بر خود مسلط شد. زیرا گرچه از امکانات مادی و داشتن یک زندگی متعارف بی بهره بود اما حالا در مقابل این جوان غریبه می توانست با غرور بگوید که صاحب هنر است که هنر گلدوزی و سوزن زنی را آموخته است و این هنر که در واقع با تاکید صفیه و توسط او به قمر آموخته شده بود اکنون نقطه اتکایی برای قمر محسوب می شد فروشنده با چرب زبانی و نگاهی دوگانه گفت: - به به ماشاالله هنرمند هم که هستید!کم تر دختری به سن و سال شما می تواند چنین کاری بکند شما هم هنرمندید هم ...هم زیبا! با شنیدن این جمله موجی از گرما موجی از خون داغ چهره و گلو و لاله های گوش قمر را آتش زد احساس کرد نیرویی گنگ و نا آشنا او را جادو کرده است سست کرده و نمی گذارد از مغازه بیرون برود. پس از چند لحظه به خود آمد در حالی که به شدت گیج و دستپاچه شده بود بی اختیار سرش را بلند کرد که بگوید پول نخ چقدر شده و پول را بدهد و از مخمصه بگریزد که یکدفعه نگاهش در چشمان نافذ ومشکی مرد جوان گره خورد ای کاش کور می شد و آن نگاه سحر آمیز را نمی دید. ای کاش هرگز به مغازه نرفته بود ای کاش سرش را بالا نکرده بود و برق عجیب چشمان پسر را نمی دید برقی که او را رها نکرد برق نگاهی که تا اعماق وجودش رخنه کرد و زندگی اش را دگرگون ساخت . به سختی نگاهش را از نگاه پسر گرفت سعی کرد عواطف خود را کنترل کند هرطور بود به سختی گفت: - چ چ چقدر می شود ؟... -قابل ندارد مغازه متعلق به شماست خدا کند تا بابا مسافرت هستند باز هم شما را زیارت کنم از این به بعد هرچیزی خواستید بگویید فکر پولش را نکنید. دست عرق کرده اش که اسکناس یک تومانی در آن مچاله شده بود از زیر چادر درآورد و به سوی فروشنده دراز کرد. -.....اوه نه قابل ندارد حالا باشد شما نخ را ببرید اگر مورد پسند خواهرتان قرار گرفت بعد پول بیاورید.... قمر گیج و مات و هیجان زده در حالی که می لرزید بسته را از دست فروشنده گرفت و سعی کرد پولش را روی ویترین بگذارد و برود که مرد جوان مانع شد و از او خواهش کرد پول را بعد بیاورد: -چرا عجله می کنید . آیا به من اعتماد ندارید من که شما را قبول دارم و مطمئنم که پول را خواهید آورد. در همان نگاه اول صداقت و پاکی شما را کاملا احساس کردم. شما خیلی بیشتر از این ها ارزش دارید...اجازه دارم نام سرکار خانم را بپرسم؟ اسم من ارژنگ است البته اگر اشکال می بینید می توانید اسم تان را به من نگوئید.... بیان مودبانه ی کلمات و آهنگ دلنواز واژه ها که برای دختر نوجوان مانند باران بهاری لطیف و لذت بخش و همچون موجی نرم و آرام وجودش را درنوردیده بود چنان مجذوبش کرد که بی اختیار و در حالی که قلبش به شدت می طپید و لب پایین اش را بی هوا لای دندان ها می فشرد. خطاب به ارژنگ گفت: -قمر و در اوج هیجان و دستپاچگی حتا بدون خداحافظی به سرعت و شتابان از دکان خرازی بیرون رفت. فاصله مغازه تا خانه را چنان با عجله طی کرد که وقتی نفس نفس زنان به در خانه رسید و به خود آمد تازه فهمید که اصلا متوجه نشده این مسیر را چطوری طی کرده است ! انگار کسی او را دنبال می کرد شبیه کسی که از چیزی واقعا ترسیده باشد! قمر دختری ساده با اخلاق و روحیات روستایی زودباور و به دور از هرگونه تزویر و ریا طبیعی بود که در چنین سن و سالی و با آن روحیه و ذهنیت ساده اش به شدت مجذوب گفته های ارژنگ شود . در واقع این نخستین بار بود که او در طول زندگیش این گونه با یک جنس مخالف برخورد کرده بود . گرچه به خاطر حجب و حیای بسیار زیادی که داشت بعد از آشنایی با ارژنگ درگیر یک دوگانگی و تضاد آزار دهنده ی روحی شده بود اما هرطور بود نمی گذاشت هیچ کس از اهل خانه از آن تلاطم درونی اش بویی ببرد شاید رفتار فروشنده را نوعی گستاخی و پرده دری می دید شاید هم شعله ای در اعماق روحش زبانه می کشید و او را با توجه به سن و سال کم به مخالفت با سنت و آموزه های مادرش سوق می داد. شاید برای اولین مرتبه یک مرد یک جنس مخالف یک پسر آراسته و پول دار او را شما خطاب کرده بود و بدین وسیله به او شخصیت داده بود –و این امر برای قمر چه لذت بخش بود-اما به هر ترتیب و به رغم آن همه تشویش درونی از فردای آن روز قمر دیگر آن دختر خموده و افسرده نبود و هرروز که می گذشت آثار شادابی و نشاط در رفتارهایش به چشم می خورد . آبی زیر پوستش دویده بود چشم های بیگناه و درشتش برق خاصی یافته بود جرقه ی عشق و امید امید به زندگی امید به رهایی از آن وضع امید به آینده و فردایی بهتر شاید! تا چند روز بعد از آن برخورد از خانه بیرون نمی رفت و در دنیای درون خود غرق می شد اما این در خود رفتن با عزلت نشینی قبلی کاملا فرق داشت حالا دیگر در این دنیای بزرگ و مه آلود نقطه ی روشنی می دید. نقطه ای نورانی و عزیز مرغ فکر و تخیلش بال و پر گرفته بود و قمر را به افق های روشن آینده به تشکیل زندگی به پوشیدن لباس قشنگ عروسی و حتا به گسترده های وسیع تر یعنی به بچه دار شدن و بزرگ کردن کوچولو هایش پرواز می داد. در رویاهایش حاضر بود که با همسر آینده اش در یک اتاق محقر و روی یک زیلوی کهنه زندگی کند . حاضر بود هر فداکاری که او بگوید با جان و دل انجام بدهد. آن قدر در چنین افکار و رویاهای صمیمی و انسانی غرق می شد که چه بسا افرادی را که آرزوداشت آن ها را در جشن عروسی خود دعوت کند از نظر می گذراند ....همه همه محله را دعوت می کنم از کوچک و بزرگ باید دل همه رو خوشحال بکنم... آری چنین بود که شب ها زودتر به رختخواب می رفت و خود را به خواب می زد ولی در واقع تمام ذهن و حواسش به آن چشم ها و موهای مشکی و قامت بلند بالای ارژنگ متمرکز بود . به آن جملات محبت آمیز به آن واژه های لطیف و نرم و رخوت ناک.... و با این رویاها تا پاسی از شب بیدار می ماند و به عکس گذشته صبح زودتر و با نشاط تر از دیگران از رختخواب بر می خاست . باروی گشاده و لبخند و بدون هیچ شکوه و شکایتی همه ی کارها را انجام می داد با بچه ها همبازی می شد سر به سر پاچه طلا و روژیا می گذاشت و داوطلبانه هر کاری که حتا وظیفه اش نبود انجام می داد . به سیما به مادرش و خلاصه به همه کمک می کرد. عشق آمده بود و شور و انرژی و ایثار را در وجود دختر نوجوان شکوفا کرده بود . و صد البته که در این میان طوطی بیشتر از دیگران از نشاط و انرژی فوق العاده ی قمر شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #84 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۸۹ محل سکونت: ღ Earth ღ
نوشته ها: 1,466
(View Stats)
تشکرها: 16,620
تشکر شده 18,935 بار در 1,538 پست
کتاب مورد علاقه : ღ All book beautiful ღ | بدون امتیاز : 0 امتیاز صفحات 120 تا 124 ... بخوایم خودمان برمی داریم لازم نیست مشت مشت برداری و آبرو ریزی کنی... می فهمی؟» اما گوش طوطی به این حرف ها بدهکار نبود. او کار خودش را می کرد و خجالت سرش نمی شد. گویی از صاحب خانه و از کسانی که پذیرایی می کردند ارث پدرش را طلب کار است. نگاه طوطی در آن موقع نگاهی «غارتی» و «دَم غنیمتی» بود و این اعمالِ حقیر را نوعی فرصت شناسی و زرنگی می دانست. سختی و محرومیت هایی که در طول زندگی کودکی کشیده بود به اضافه ی دایره ی تنگِ نگاهش، او را به اعمال تنگ نظری سوق می داد. این رفتار غلط باعث سرافکندگی دخترها می شد. روژیا غرق در افکار خود بود که ناگهان چشمش در چشم پسری که به او خیره شده بود افتاد. پسر لبخند زد. روژیا یک آن به خود آمد و نگاه از پسر، برگرفت و از این که ناخودآگاه به چشمان پسر نگریسته، از دست خود عصبی شد. «... اَه، چقدر حواسم پرته، حالا چی فکر می کنه؟ نکنه...» و در حالی که صورتش از شرم و عصبانیت گُل انداخته بود سعی کرد با پریا صحبت کند و قضیه را نادیده بگیرد. ولی آن پسر وِل کن معامله نبود، جلوتر آمد و دوباره خود را در تیررس نگاه روژیا قرار داد. در حین نگاه کردن به موهایش دست می کشید و سعی می کرد توجه روژیا را جلب کند. روژیا اخم کرد و در حالی که تا حدودی دستپاچه شده بود یک بار دیگر نگاهش را به سمت دیگری چرخاند. سعی کرد وانمود کند که اصلاً توجهی به او ندارد از این رو به طرف طوطی رفت. اما طوطی همه ی توجه و هوش و حواسش به دخترکی بود که به حضار بالای پشت بام شیرینی تعارف می کرد. طوطی با دقت، سهم بریِ افراد را زیر نظر گرفته بود و در ذهن می سپرد که فلان زنِ همسایه چند عدد شیرینی برداشته و دیگری چند تا! تلاش روژیا برای همنشینی و صحبت با طوطی بی فایده بود. از این رو بار دیگر به سوی پریا رفت که با دو تا از همکلاسی هایش یک جمع سه نفره تشکیل داده بودند. پیش از رسیدن به جمع آن ها با خود اندیشید: - «آخه این احمق، چی فکر می کنه، نکنه فکر می کنه منم از اون تیپ دخترها هستم... اَه...» اما روژیا مثل هر دختر نوجوان دیگر، گرچه با این حرکاتِ وقیح پسر، احساس توهین می کرد اما درونش یک دوگانگی وجود داشت، یک تضاد درونی، تضادی ناشی از تنفر از حرکات پسر و رضایت از این که مورد توجه قرار گرفته است. نه فقط زن ها بلکه مردها و همه ی انسان ها از این که در مرکز توجه قرار بگیرند بدشان نمی آید. اما وجه اول یعنی تنفر از این گونه اعمال گستاخانه در وجود روژیا غالب بود در نتیجه سعی کرد که هر طور شده یعنی با بی توجهی به او، و نادیده گرفتن اش، از این مخمصه رها شود. - «سلام بچه ها، اِ پریا تو این جایی؟ خب، خب ببینم خوش می گذره، آره؟... معلومه که خوش می گذره، طوطی که حسابی سرش گرمه، ولی من خسته شدم سرم کمی درد می کنه... چقدر شلوغه. ببینم بچه ها نمی خواید بریم. پریا اگه تو می خوای بمونی من می رم...» - «نه، من نمی خوام بمونم، بریم... اِوا بذار به طوطی بگم...» هنگامی که پریا با اصرار زیاد بالاخره طوطی را به برگشتن راضی کرد روژیا نفس راحتی کشید اما تمام طول راه به نگاه های آن پسر و برخوردهای گستاخانه اش می اندیشید زیرا این اتفاق کوچک، خاطره ای را در ذهن روژیا تداعی کرده بود، ماجرایی که شاید هیچ گاه نتواند آن را از حافظه ی خود پاک کند. ماجرا به سال گذشته مربوط می شد، واقعه ای که هیچ کس نمی توانست به سادگی از کنار آن بگذرد. در آن ماجرا قمر، مهم ترین و شاید دشوارترین لحظات زندگی اش را سپری کرد: آزمون بزرگ زندگی اش! قمر یک سال از روژیا بزرگ تر بود. سادگی و معصومیتی که در چهره اش موج می زد زیبایی اش را صد چندان می نمود. در سن نوجوانی علاوه بر این که باید دستورها و غُرولُند طوطی را به طور مداوم تحمل می کرد در عین حال چون بزرگ ترین دختر ننه قمر محسوب می شد مسئول کارهای مادر و خواهر کوچک تر (قشنگ) نیز بود. سادگی و کم رویی زیاد او باعث می شد که همواره زورگویی های طوطی و دیگران را خاموشانه تحمل کند و در انجام کارهای سنگین و بی شمارش، مطیع و منقادِ دیگران باشد. همواره به گوشه ای بخزد و در عالم تنهایی و کنج عُزلت به بازی گوشی های پاچه طلا و روژیا و دخترهای خانواده پیام بنگرد. قمر هیچ گاه در بازی و شادی بچه ها شرکت نمی کرد و تحت تأثیر القائات و آموزه های مادرش، همیشه خود را کم تر از دیگران می پنداشت. افسرده و کم جرأت و فاقد نشاط و سرزندگی بود. اما همه ی این خصوصیات از زیبایی فوق العاده اش چیزی کم نمی کرد. غیر از کارهای منزل، بعضی وقت ها به فرمان طوطی برای پاره ای از خریدها بیرون فرستاده می شد. خرید نخ کاموا یا دکمه و نخ گلدوزی و از این قبیل مایحتاج، بر عهده ی قمر گذاشته شده بود. یک روز به روال همیشه برای خرید نخ گلدوزی به مغازه ی بزرگ خرازیِ «حاج امان» که در نزدیکی منزل و در خیابان «شاه» واقع شده بود رفت. از قضا دید که حاج امان برخلاف همیشه در مغازه نیست او که طبق معمول، انتظار دیدن هیکل چاق و بی قواره ی حاجی با آن کلّه ی طاس و چهره ی اخم کرده اش را داشت ناگهان خود را با جوانی خوش قامت، آراسته و بسیار خوش برخورد مواجه دید. ابتدا یکه خورد و در حالی که دستپاچه شده بود می خواست از مغازه بیرون برود که فروشنده با برق خاصی در چشم، خیلی مؤدبانه او را مورد خطاب قرار داد: - «سلام، بفرمایید امری داشتید دختر خانم؟ چیزی می خواستید؟...» و در حالی که خیره و پُر به چشمان دختر می نگریست، دوباره جمله آخر خود را تکرار کرد. قمر که بیش تر دستپاچه شده و انتظار چنین برخورد خوبی را نداشت، در حالی که صورتش از خجالت قرمز شده بود و جرأت نگاه کردن به مخاطب خوش زبانِ خود را از دست داده بود با لکنت زبان خطاب به فروشنده: - «دِ، دِ، یعنی بعله، می خواستم یه مقدار چیز بخرم...» - «چیز؟ چیز یعنی چی؟ هه، هه، خیلی خوب چه چیزی می خواهید، نگاه کنید به قفسه ها، هر چیزی که...» - «مَ، مَن نخ می خواستم،... حاجی آقا نیستند؟... من با حاج...» - «من پسر حاج آقا هستم، فرقی نمی کند این جا مغازه خودتان هست. حالا از کدام نخ ها می خواهید، کاموا یا این ها...» و با انگشت به قفسه نخ ها اشاره کرد. قمر که تا حدودی بر خود مسلط شده بود در پی اشاره ی دست فروشنده، به قفسه نگاه کرد: - «بعله، از اون یکی، بعله همین قرمزه...» در حال پیچیدن نخ ها، فروشنده رو به قمر: - «شما مشتری بابای من هستید؟... انگار قبلاً هم شما را دیده ام، قیافه شما خیلی آشناست...» قمر ساکت و خاموش، در حالی که به زمین چشم دوخته بود، طنین جمله ی آخر فروشنده که «قیافه شما خیلی آشناست»، در گوشش تکرار می شد. - «این نخ ها را برای خودتان می خواهید یا برای کس دیگری؟» - «چی؟... آره، یعنی نه... برای خواهرم می خواهم» در پیچیدن و بسته بندی نخ، به عمد تعلّل می ورزید و سعی می کرد دختر نوجوانِ ساده دل را به حرف بکشد با چهره ای متبسم و نگاه نافذ و | ||||||||
| |
| | #85 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 15,022
(View Stats)
تشکرها: 108,073
تشکر شده 197,433 بار در 18,596 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون قفل دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انگیز, تایپ, جاسمی, روح, روژیا, فراخوان, نودوهشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | ستاره بخت (علم ناز حسن زاده) | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 363 | ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۴:۴۶ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 83 | ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام | ستاره یخی | فراخوان تایپ | 148 | ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (ناهید سلیمانخانی) جلد 2 | تمام | -ALI- | فراخوان تایپ | 191 | ۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۰۰ بعد از ظهر |