بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب > نوشته کاربران سایت

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۳:۵۰ قبل از ظهر   #11 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
sabooha آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نازلی جان عزیز :
سلام
من خواندن ایلیا را به فصل دوازده رسانده ام .
در تمام لحظه های خواندن هی به خودم گفتم بیایم نقدی بنویسم اما ...
هی به خودم گفتم بیشتر بخوانم تا نقدی بهتر و جامع تر داشته باشم .
نازنین دوست نویسنده ام :
اولین نقدم این است :
تبریک قلم فاخری دارید . نوشته هایتان شبیه دختران موقری است که وقارشان زیبایشان می کند .و بعد ...
ویرایش داستان مهم است دوست دارم حوصله بیشتری کنید داشتن غلط املایی باعث میشود خواننده اعتمادش را به سواد و توجه نویسنده از دست بدهد.
ویرایش داستان، نقطه گذاری و سطربندی به خواننده کمک می کند که فقط محو داستان شود به حاشیه نرود و داستان علاوه بر زیبایی چشم نواز شود .

چرا نازلی جان تا فصل 12 داستان هنوز شخصیت ها برای من معما هستند ؟این موضوع که دست داستان هنوز رو نشده قشنگ است اما نخ نما .خواننده امروز زیاد حوصله معماهای قدیمی را ندارد دلش بازی های رو میخواهد رو اما پیچیده دوست جان .

داستان موضوع خوبی دارد خداروشکر باحیاست به قول بچه ها صحنه دار نیست (تا حالا البته )

اما ای کاش راوی داستان (فرزام )کمتر با خودش فکر و خیال میکرد و افکارش که گاهی کشدار و تکراری میشوند کمتر نوشته میشد.

فضاسازی ها شخصیت پردازی ها همه جای نقد دارد اما من بهتر است بروم بیشتر بخوانم بعد بیایم.
ارادتمندیم نازلی جان .
خدا قوت .



با تشکر از محمد صدرا
که به من فرصت داد مادری کنم .

ویرایش توسط sabooha : ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۰۱ قبل از ظهر
sabooha آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۹ بعد از ظهر   #12 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
-نازلی- آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط sabooha نمایش پست ها
نازلی جان عزیز :
سلام
من خواندن ایلیا را به فصل دوازده رسانده ام .
در تمام لحظه های خواندن هی به خودم گفتم بیایم نقدی بنویسم اما ...
هی به خودم گفتم بیشتر بخوانم تا نقدی بهتر و جامع تر داشته باشم .
نازنین دوست نویسنده ام :
اولین نقدم این است :
تبریک قلم فاخری دارید . نوشته هایتان شبیه دختران موقری است که وقارشان زیبایشان می کند .و بعد ...
ویرایش داستان مهم است دوست دارم حوصله بیشتری کنید داشتن غلط املایی باعث میشود خواننده اعتمادش را به سواد و توجه نویسنده از دست بدهد.
ویرایش داستان، نقطه گذاری و سطربندی به خواننده کمک می کند که فقط محو داستان شود به حاشیه نرود و داستان علاوه بر زیبایی چشم نواز شود .

چرا نازلی جان تا فصل 12 داستان هنوز شخصیت ها برای من معما هستند ؟این موضوع که دست داستان هنوز رو نشده قشنگ است اما نخ نما .خواننده امروز زیاد حوصله معماهای قدیمی را ندارد دلش بازی های رو میخواهد رو اما پیچیده دوست جان .

داستان موضوع خوبی دارد خداروشکر باحیاست به قول بچه ها صحنه دار نیست (تا حالا البته )

اما ای کاش راوی داستان (فرزام )کمتر با خودش فکر و خیال میکرد و افکارش که گاهی کشدار و تکراری میشوند کمتر نوشته میشد.

فضاسازی ها شخصیت پردازی ها همه جای نقد دارد اما من بهتر است بروم بیشتر بخوانم بعد بیایم.
ارادتمندیم نازلی جان .
خدا قوت .
سلام صبوحا جون.
خیلی ممنون بابت توجه ات.
از این قدر ریز نقد کردن و حتی حمله کردن خیلی خوشم میاد. پس ازت واقعا ممنونم.
مرسی از تشبیهت.

راجه به ویرایش، کاملا حق با شماست. راستش منم دلایل خودم رو دارم، خیلی توی تایپ کند هستم و دستم هم درد می کنه، متن های روی کاغذ من بدون غلط هستن(تاحدودی) ، اما وقتی تایپ می کنم اینا غلط های تایپ هست. سر فرصت همه رو ویرایش می کنم، و این وسط شما که خواننده هم پای داستان هستی اذیت می شی.
اما این بگم که برای لغت هایی که نمی دونم حتما می رم سر فرهنگ لغت. دوست ندارم بی اطلاع چیزی رو بنویسم. هر چی هم دیگه واقعا ندونم جلوش علامت سوال می گذارم تا یا یکی از خواننده ها راهنمایی کنه یا برم از یه استاد ادبیات بپرسم.
ولی قول می دم که ویرایش خواهد شد. شما ببخشید. و حرفتون کاملا متین.

مرسی که این جنبه رو بهم گوشزد کردی. فکر نمی کردم این قدر مجهول بودن بعضی شخصیت ها خواننده رو اذیت کنه. البته سعی ام این بوده که بگم فرزان داره قصه خودش رو تعریف می کنه، فرزان تا شبی که با عسل خوابید و دل تنگ شد هیچ نیازی نداشت برای خودش از گذشته ها بگه، یه هم چین چیزی، نمی دونم قابل قبوله یا نه. اما راست می گی، به کم حوصلگی خواننده امروز واقفم و شاید اگه زودتر اون شب اتفاق می افتاد بهتر بود.

نه تا آخرش هم صحنه دار نخواهد شد. من دوست دارم اگه بعد ها ایشالا مثل شما خدا بهم لطف کرد و مادر شدم، بتونم نوشته هام رو نشون نوجوونی یا جوونی دخترم بدم. این یه مَثَل بود البته، منظورم رو می گیری؟

راجع به فکر های فرزان، اگه منظورت دیالوگ هست مثلا، که من تو داستان دیالوگ ها رو بیشتر کنم، خودم عمدا دیالوگ ها رو تا بشه می گیرم ازش. تازگی پی بردم دیالوگ نویسیم خوب نیست و باید تقویت بشه و از طرفی، فرزان یه جورایی داره زندگیش رو وایت می کنه، مثل خودمون که یه خاطره رو مثلا می گیم، دلم نیم خواد مثل سوم شخص آزاد باشه دیالوگ ها رو زیاد کنه. شرمنده اما ترجیح می دم فرزان همین طور پیش بره.

خیلی خیلی خوشحال می شم که نظراتت راجع به شخصیت پردازی ها و فضاسازی ها رو بهم بگی. می دونم که نقص دارن و خوشبختانه با کمک دوستای خوبی مثل تو تا حالا سعی کردم بشناسم و رفعشون کنم.

ببخشید طولانی شد. وقتی شما لطف کردی براش وقت گذاشتی، دلم نیومد منم بی جواب بذارم و خواستم ازت تشکر بکنم که اینا رو بهم گوشزد کردی.
من هیچ وقت از شنیدن نظارتت دل گیر خسته یا هرچی نمی شم.

ممنون.
-نازلی- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۵ قبل از ظهر   #13 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
+Lily آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

سلام
من فک کنم از مهر ماه اینا نخونده بودم ، الان تا اون قسمتی که با هم رفتن فروشگاه ، یادم بود که خوندم ، از بعدشو خوندم
بنابراین شاید یه چیزی بگم که کم و زیاد باشه ، ببخشید
من قلمتو خیلی دوس دارم ، مخصوصا اینایی که امشب خوندم ، یه چیزایی تو نوشتنت هست که منحصر به فرده
جمله ها رو خوب بیان می کنی ، دلتنگیای فرزان رو ، فکر و خیالاش ، از این شاخه به اون شاخه پریدناش
فقط برام جالبه که فرزان تو اون خانواده و با وجود دوست و به قول خودش «مراد» ی مثل ایلیا ، همچین آدمی شده
برای من مهمه که به آدمها و شخصیتشون اهمیت میدی ، فرقی نمی کنه کی باشه ، از کنارشون نمی گذری به سادگی ، این خیلی مهمه
تو بیشتر داستانا برای ما شخصیتا عین آگهی می مونن ، اسمهای مختلف که میان و میرن و جایی تو ذهن نمیذارن
ولی برای تو اینطور نیست ، « دریا » با اینکه تو 4 سالگی مرده و حدود 20 سال گذشته ولی هنوز داغش برای فرزان تازه اس ، یادش براش زنده اس ، تنهاش نمیذاره ، این خیلی زیبا بود
عسل ، از اون شخصیتاس که معمولا زیاد بهش اهمیت داده نمیشه ، نقششون تو داستانا همون نقش منفیه که باهاش زندگی می کنن ، ولی تو خوب بش پرداختی ، برای فرزان اون یه جور مسکن بود ، یه کسی که بدون اینکه ربطی به گذشته اش داشته باشه ، بدون اینکه از بالا یا پایین بش نگاه کنه ، کمک می کرد به آرامش برسه
فرزانه ! خیلی کم بش اهمیت میدی تو داستان ! خیلی کمرنگه ! البته اینم خودش یه جور امتیازه از نظر من ! داستانو داره فرزان تعریف می کنه ، اون گاهی وقتا چشماشو باز می کنه و فرزانه رو می بینه ، گای برق چشماشو می بینه ، وقتی که کتاب می خونه ، در بقیه موارد براش بی اهمیته پس طبیعیه که وقتی راوی فرزان هست ، فرزانه زیاد دیده نشه
این خیلی مهمه که می خوام بگم اهم ... اهم ... تو داستانای ما ، یه دختر داریم ، یه پسر ، دختره میاد و یهو با چار تا حرکت ، میشه مرکز دنیای پسره ، با وجودی که تو بیشتر داستانا تلاش می کنیم شخصیت پسره رو دخترباز نشون بدیم که با بودن این دختره رام و اهلی میشه ولی اغلب موفق نمیشیم ! پسره سریع ( نهایت با چارتا کل کل ) سر به راه میشه و دختره میشه قبله اش !
اما برای تو اینجوری نیست ، اگه قرار باشه فرزانه نقش بزرگی تو زندگی فرزان داشته باشه ، این اتفاق داره کم کم و به تدریج پیش میاد فرزان هنوزم سرش به دخترا گرمه و گاهی که سرشو از روی اونا و کتاباش بلند می کنه دخترو می بینه ، فقط گاهی
فرزان خیلی طفلکیه ! با اینکه بقیه اینطور فکر نمی کنن ( به نظرم خودم هم اینطور فکر نمی کنم ) ولی خیی طفلکی به نظر میاد ، به همین خاطره که با دختری که تو خیابون پیدا کرده به آرامش می رسه ، بدبخت !
واقعا که ! من می دونم پسرا به دخترا تهمت می زنن که عروسک بازی می کنن ولی خودشون به محضی که یه کم عقل رس میشن با کله میفتن دنبال عروسکای زنده ، این قسمت نظر شخصیم بود ، به داستان ربطی نداشت



پسر کوچکم می پرسد: باید ریاضی بخوانم؟
دوست دارم به او گویم: به چه دردی میخورد؟
همین طوری هم میفهمی
دو تکه نان از یکی بیشتر است!!

[ برتولت برشت ]
+Lily آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۱ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۵ قبل از ظهر   #14 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
-نازلی- آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط +Lily نمایش پست ها
سلام
من فک کنم از مهر ماه اینا نخونده بودم ، الان تا اون قسمتی که با هم رفتن فروشگاه ، یادم بود که خوندم ، از بعدشو خوندم
بنابراین شاید یه چیزی بگم که کم و زیاد باشه ، ببخشید
من قلمتو خیلی دوس دارم ، مخصوصا اینایی که امشب خوندم ، یه چیزایی تو نوشتنت هست که منحصر به فرده
جمله ها رو خوب بیان می کنی ، دلتنگیای فرزان رو ، فکر و خیالاش ، از این شاخه به اون شاخه پریدناش
فقط برام جالبه که فرزان تو اون خانواده و با وجود دوست و به قول خودش «مراد» ی مثل ایلیا ، همچین آدمی شده
برای من مهمه که به آدمها و شخصیتشون اهمیت میدی ، فرقی نمی کنه کی باشه ، از کنارشون نمی گذری به سادگی ، این خیلی مهمه
تو بیشتر داستانا برای ما شخصیتا عین آگهی می مونن ، اسمهای مختلف که میان و میرن و جایی تو ذهن نمیذارن
ولی برای تو اینطور نیست ، « دریا » با اینکه تو 4 سالگی مرده و حدود 20 سال گذشته ولی هنوز داغش برای فرزان تازه اس ، یادش براش زنده اس ، تنهاش نمیذاره ، این خیلی زیبا بود
عسل ، از اون شخصیتاس که معمولا زیاد بهش اهمیت داده نمیشه ، نقششون تو داستانا همون نقش منفیه که باهاش زندگی می کنن ، ولی تو خوب بش پرداختی ، برای فرزان اون یه جور مسکن بود ، یه کسی که بدون اینکه ربطی به گذشته اش داشته باشه ، بدون اینکه از بالا یا پایین بش نگاه کنه ، کمک می کرد به آرامش برسه
فرزانه ! خیلی کم بش اهمیت میدی تو داستان ! خیلی کمرنگه ! البته اینم خودش یه جور امتیازه از نظر من ! داستانو داره فرزان تعریف می کنه ، اون گاهی وقتا چشماشو باز می کنه و فرزانه رو می بینه ، گای برق چشماشو می بینه ، وقتی که کتاب می خونه ، در بقیه موارد براش بی اهمیته پس طبیعیه که وقتی راوی فرزان هست ، فرزانه زیاد دیده نشه
این خیلی مهمه که می خوام بگم اهم ... اهم ... تو داستانای ما ، یه دختر داریم ، یه پسر ، دختره میاد و یهو با چار تا حرکت ، میشه مرکز دنیای پسره ، با وجودی که تو بیشتر داستانا تلاش می کنیم شخصیت پسره رو دخترباز نشون بدیم که با بودن این دختره رام و اهلی میشه ولی اغلب موفق نمیشیم ! پسره سریع ( نهایت با چارتا کل کل ) سر به راه میشه و دختره میشه قبله اش !
اما برای تو اینجوری نیست ، اگه قرار باشه فرزانه نقش بزرگی تو زندگی فرزان داشته باشه ، این اتفاق داره کم کم و به تدریج پیش میاد فرزان هنوزم سرش به دخترا گرمه و گاهی که سرشو از روی اونا و کتاباش بلند می کنه دخترو می بینه ، فقط گاهی
فرزان خیلی طفلکیه ! با اینکه بقیه اینطور فکر نمی کنن ( به نظرم خودم هم اینطور فکر نمی کنم ) ولی خیی طفلکی به نظر میاد ، به همین خاطره که با دختری که تو خیابون پیدا کرده به آرامش می رسه ، بدبخت !
واقعا که ! من می دونم پسرا به دخترا تهمت می زنن که عروسک بازی می کنن ولی خودشون به محضی که یه کم عقل رس میشن با کله میفتن دنبال عروسکای زنده ، این قسمت نظر شخصیم بود ، به داستان ربطی نداشت

ببخشید همگی که میام تک تک جواب می دم، بی کاریه دیگه
البته این جوری خودم بهتر می تونم نقداتون رو برا خودم حلاجی کنم.

ممنون لی لی. می دونم کمی هایی هم خیلی داره. در هر حال ممنون که این جوری ایلیا رو دیدی، برا خودم هم جدیده.

دو نکته رو توضیحش رو لازم می دونم. یکی شخصیت فرزان، با وجود این خونواده و رفیقش و ... بعدتر با ایلیا بیشتر آشنا می شید...این شاید کمک کنه. دیگه این که من فرزان رو از روی آدم های اطرافم می نویسم، توی دنیای امروز که از دین استفاده ابزاری می شه، وجود امثال فرزان خیلی زیاد شده، شاید بشه با توجه به رفاه مالی و خشکی پدر و مادرش(که یه جا اشاره می کنه مادرش وسواس داره، یه جور افراط و تفریط) و جدا کردن راهش از بقیه توجیهش کرد..شاید هم یه ذره می لنگه در این زمینه....اینو از بازتاب شماها باید بفهمم.

راجع به حضور فرزانه هم به همون دلیل که تو گفتی خودم هم ازش نمی نویسم و دلیل دیگه ای که بعد ها مشخص می شه. در حقیقت خود فرزان تو این مدت(با توجه به حرف خودش) خیلی کم فرزانه رو دید.

ممنون از همراهیت و حضورت.
-نازلی- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ قبل از ظهر   #15 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
sabooha آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

نازلی جانم
سلام
ممنون بابت پست های اخیر .
به این جمله توجه کن :

"من، «من» بودم برای با هم بودنشان و با «آن ها»، وقتی حرف از موفقیت هایم بود. فصل 13 سطر 29 "

من این جمله را نمی فهمم .
نمی دانم ایراد از فهمیدن من است یا پیچیدگی کلمه ها، که جمله ها را باید 3 بار بخوانم تا از پس پیچیدگی آنها بر بیایم .
دوست خوبم : این بازی ها با کلمه ها قشنگ است اما قانون دارد هدفش سردر گم کردن خواننده نیست بلکه ارتقا سلیقه ادبی اوست .
من این دست جمله ها را بیشتر می پسندم :
"یک چیزی توی صورتش می دوید موقع دیدنم، یک حسی که نمی فهمیدمش، یک جور دست و پا گم کردن، هول شدن. اواخر فصل 13 "
اما در مورد شخصیت پردازی ها :
*شخصیت فرزان دین زدگی اش هوسرانی اش و زندگی بی قید و بندش و خانواده گریزی اش خوب در آمده است .ملموس است .
*فرزانه گویا مهم هست و نیست آدم نمی داند باید جدی اش بگیرد یا نه اما یاد آدم هم نمی رود که داستان با او آغاز شده .این سردر گمی خوبی است .
*فرناز خواهری که همسرش را بخاطر مقید بودن به احکام دینی و نماز و روزه انتخاب می کند بغل ایلیا چه می کند دوست جان ؟
ایلیا دوست زمان بچگی برادر خوانده و یا هر چیز دیگری، درباره قشری که شما خانواده فرزان را در زمره اش گذاشته اید این رفتار نمود واقعی ندارد .
*ایلیا ؟ اصلا اشکالی ندارد کفش اسپرت بپوشد و شلوار پارچه ای و بعد خوش تیپ هم باشد اما ..
در مورد رفتارش چرا باید فرزان مرید مرادی باشد که ما هیچ چیز از فضایلش نمی دانیم فرزان یک بند ذکر نام ایلیا میگیرد توی فکرش و به ماهیچ نمی گوید از منش های ایلیا جز معدود رفتارهایی مثل :
خندیدن بسیار به وقت هیجان .
*و در مورد عسل ممنونم که شخصیتش سیاه نیست عاطفی است و با تمام کثیفی های شغلش آنقدر انسان هست که فرزان را به درددل می کشاند و دلش برای فضای خانه فرزان تنگ میشود .
نازلی عزیزم : در ادامه داستان من باز هم می آیم و نظراتم را برایت می نویسم .
دوست جان گمان می کنم فالفور را اینطور می نویسند : فی الفور
ارادتمند :
صبوحا
به امید اینکه روزی نازلی ایلیا را ویرایش کند .
sabooha آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۴۴ قبل از ظهر   #16 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
hessss آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام منم تاره شروع کردم جالب .. منتظر ادامشم مزسی
hessss آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۴ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۳۳ قبل از ظهر   #17 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
-نازلی- آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط sabooha نمایش پست ها
نازلی جانم
سلام
ممنون بابت پست های اخیر .
به این جمله توجه کن :

"من، «من» بودم برای با هم بودنشان و با «آن ها»، وقتی حرف از موفقیت هایم بود. فصل 13 سطر 29 "

من این جمله را نمی فهمم .
نمی دانم ایراد از فهمیدن من است یا پیچیدگی کلمه ها، که جمله ها را باید 3 بار بخوانم تا از پس پیچیدگی آنها بر بیایم .
دوست خوبم : این بازی ها با کلمه ها قشنگ است اما قانون دارد هدفش سردر گم کردن خواننده نیست بلکه ارتقا سلیقه ادبی اوست .
من این دست جمله ها را بیشتر می پسندم :
"یک چیزی توی صورتش می دوید موقع دیدنم، یک حسی که نمی فهمیدمش، یک جور دست و پا گم کردن، هول شدن. اواخر فصل 13 "
اما در مورد شخصیت پردازی ها :
*شخصیت فرزان دین زدگی اش هوسرانی اش و زندگی بی قید و بندش و خانواده گریزی اش خوب در آمده است .ملموس است .
*فرزانه گویا مهم هست و نیست آدم نمی داند باید جدی اش بگیرد یا نه اما یاد آدم هم نمی رود که داستان با او آغاز شده .این سردر گمی خوبی است .
*فرناز خواهری که همسرش را بخاطر مقید بودن به احکام دینی و نماز و روزه انتخاب می کند بغل ایلیا چه می کند دوست جان ؟
ایلیا دوست زمان بچگی برادر خوانده و یا هر چیز دیگری، درباره قشری که شما خانواده فرزان را در زمره اش گذاشته اید این رفتار نمود واقعی ندارد .
*ایلیا ؟ اصلا اشکالی ندارد کفش اسپرت بپوشد و شلوار پارچه ای و بعد خوش تیپ هم باشد اما ..
در مورد رفتارش چرا باید فرزان مرید مرادی باشد که ما هیچ چیز از فضایلش نمی دانیم فرزان یک بند ذکر نام ایلیا میگیرد توی فکرش و به ماهیچ نمی گوید از منش های ایلیا جز معدود رفتارهایی مثل :
خندیدن بسیار به وقت هیجان .
*و در مورد عسل ممنونم که شخصیتش سیاه نیست عاطفی است و با تمام کثیفی های شغلش آنقدر انسان هست که فرزان را به درددل می کشاند و دلش برای فضای خانه فرزان تنگ میشود .
نازلی عزیزم : در ادامه داستان من باز هم می آیم و نظراتم را برایت می نویسم .
دوست جان گمان می کنم فالفور را اینطور می نویسند : فی الفور
ارادتمند :
صبوحا
به امید اینکه روزی نازلی ایلیا را ویرایش کند .

سل
ام صبوحا جان.
بی نهایت
ممنونم که میای نقد می کنی. این جوری خب بهتر متوجه همین ایراد ها می شم.
1) راجع به اون جمله. خب کاملا قبول دارم. خودم 10 بار تا دم پاک کردنش هم رفتن و نشد که پاکش کنم. می دونم باورت نمی شه، چون قبلا خودم هم باورم نمی شد، اما موقع نوشتن انگار اصلا من نیستم(این نثر من نیست)، فرزانِ. نمی دونم چه اصراری داره به به قول تو پیچیده نوشتن. اما بازم حرف شما کاملا متین.
خودمم می دونستم این جمله قراره خواننده رو سردرگم کنه، اما تا وقتی کسی نباشه به آدم بگه که من از کجا بفهمم؟
منظور فرزان اینه که خانواده اش وقتی با هم هستن و درو هم فرزان «من»ِ، اما وقتی حرف از موفقیت هاش می شه اونا فرزان رو جزو خودشون می دونند و با افتخارات اون به بقیه پز می دن.

2) من منتظر بودم بالاخره یکی اینو بپرسه. این که چرا فرناز ایلیا رو بغل کرد، چرا بوسیدش.ممنون از توجه ات. راستش یه چیزی بگم که رو اکثر کنش و واکنش های شخصیت ها فکر می کنم، مثلا فکر نکنید الان یه چیزی همین جوری نوشتم، سعی خودم رو می کنم تا چی دربیاد دیگه.
آدم های این داستان من(اکثرشون) از رو واقعیت های اطرافم هستن. من خانواده ای رو دیدم که تا مشتحبات بعد نمازشوون رو هم به جا میارن، اما ارتباط و شوخی و تماس با نامحرم زیاد مهم نیست براشون.
خب همه مون بهتر می دونیم که اجرای احکام دین با ایمان واقعی داشتن خیلی فرق داره. به نظر خانواده فرناز ایمان هومان توی اینه که نماز و روزه اش به موقع است. من حرفی از تفکرات هومان نزدم.
بعد این که فرناز کسی که مثل برادرشه رو بعد از ده سال بی خبری و دوری می بینه، بغل کردن طبیعی ترین کار ممکن بود. بوسیدن رو ولی قبول دارم که می تونست نباشه و من اما گذاشتمش که یه جوری خواننده همین سوال براش پیش بیاد.

3) راجع به ایلیا. اتفاقا به نظرم خیلی ایراد داره کفش اسپرت و شلوار پارچه ای رو با هم پوشید. دلم می خواست با گفتن این یه قسمت خواننده یه کم با شخصیت ایلیا آشنا بشه. ایلیا که یه دکتره، پسر یه دکتر هم بوده، مسلما توی نظر ماها یه جنتلمنه، خواستم با این یه تیکه نشون بدم که چه جور آدمیه. نمی دونم تونستم یا نه. و نمی دونم باید الان براتون بگم منظور از شخصیت ایلیا در این یه تیکه چیه یا نه؟
خب شناخت ایلیا رو هم چشم، مد نظرم هست که خواننده بشناسدش. اما الان فقط دو فصل از اومدنش می گذره. بی انصافیه اگه بگیم فقط واکنشش موقع هیجان رو می دونیم، انتظار دارم بعد این مدت خواننده بدونه ایلیا مثلا یه تکیه گاهه، کسیه که آدم های دور و برش رو حرفش نه نمیارن، رفیق فرزان هست، ولی رفیقی که همیشه بزرگتری می کنه و چند تا مورد دیگه که خیلی دوست دارم خواننده از توی داستان بکشدشون بیرون. و البته این ک مسلما هنوز ایلیا برای ما ناشناخته است.
راجع به بند بالا و این بند با هم دیگه، راستش رو بگم(جلوی شما که این قدر احترام می گذاشتی بهم و اومدی نقد جز این نمی شه بود)، قرار بود ایلیا آدمی باشه که روی تماس با نامحرم خیلی حساس باشه ، اما بعد دیدم نمی شه. یعنی توی واقعیت(واقعیت من دنیای کوچیکه اطرافمه، پس شاید کمی با واقعیت شما فرق کنه) یه استاد داشتم که انگلیس درس می خوند، نماز شبش به جا بود اما اون جا با هم کلاسی های دخترش دست هم می داد، خب ایلیا هم نه اینکه مثل این مرد، اما یه نمودی از اونه. دیدم اگه قرار باشه ایلیا با ده سال زندگی تو غرب این قدر پایبند باشه(در حالیکه خانواده هاشون زیاد روی این قسمت مقید نیستن) تو ذوق می زنه، به دور از واقعیته.
امیدوارم منظورم رو رسونده باشم. ببخشید این قدر پرگویی کردم، وقتی تاپیک نقد خلوته همین می شه دیگه
فقط این که مقصودم این بوده که خانواده های فرزان و ایلیا آدم های مومن به معنای واقعی نیستن، اونا هم مثل خیلی از ماها دچار افراط و تفریط شدن. همین طور که فرزان می گه مامانش وسواس داره. (و من نه هیچ منظور خاصی از بیان این جور آدم ها ندارم، به عهده خواننده امه که بفهمه هدفم رو).

4) راجع به ویرایش هم جون نازلی این دو تا پست آخر رو ویرایش کردم و گذاشتم. بازم مشکل داشت؟ اگه آرهف پس دیگه از پای بست ویرانم، زحمت شما که بیاید بگید چی کارش کنم.
راستی این فی الفور رو هم شرمنده، اشتباه از من بوده. لی لی عزیز هم گوشزد کرد بهم و قرار شد توی ویرایش درستش کنم. کاملا حق با شماست.

بازم از حضورتون ممنون. همی جور از تعریف هاتون.
بازم عذر می خوام به خاطر این قدر حرف زدن، وظیفه دونستم بیام و اینا رو برای شما که پیگیر هستید بگم.




ویرایش توسط -نازلی- : ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۴۱ قبل از ظهر
-نازلی- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۱:۵۱ قبل از ظهر   #18 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
samira-mis آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام عزیزم..داستان و تا فصل 18 خوندم..صاحب نظر نیستم اما یه سری موضوع هست که گفتم شاید بد نباشه بگم....قلمت خیلی خاص هستش اما به نظر من زیادی سنگینه حالا یا من بیسوادم یا واقعا اینطوره...به نظر من تو زندگی ماشینی و پیچیده و شلوغ امروز یه نثر روون تر بیشتر میچسبه...با اینکه موضوع داستانت زیباست اما نثر سنگینش ادم و خسته میکنه....و اینکه هیجانی درش نیست...من شخصا چون دوست دارم بدونم اخرش چی میشه دنبالش میکنم....اما کاش یه کمی خودمونی تر بنویسی
باز هم ببخشید ...امیدوارم ناراحت نشی



اولین رمانم که در حال تایپ هستم

http://www.forum.98ia.com/t460189.html



نقد ناشتاس عاشقhttp://www.forum.98ia.com/t460204.html#post4997918

samira-mis آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۴:۲۶ بعد از ظهر   #19 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
-نازلی- آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط samira-mis نمایش پست ها
سلام عزیزم..داستان و تا فصل 18 خوندم..صاحب نظر نیستم اما یه سری موضوع هست که گفتم شاید بد نباشه بگم....قلمت خیلی خاص هستش اما به نظر من زیادی سنگینه حالا یا من بیسوادم یا واقعا اینطوره...به نظر من تو زندگی ماشینی و پیچیده و شلوغ امروز یه نثر روون تر بیشتر میچسبه...با اینکه موضوع داستانت زیباست اما نثر سنگینش ادم و خسته میکنه....و اینکه هیجانی درش نیست...من شخصا چون دوست دارم بدونم اخرش چی میشه دنبالش میکنم....اما کاش یه کمی خودمونی تر بنویسی
باز هم ببخشید ...امیدوارم ناراحت نشی

سلام دوست عزیز.
نه ناراحت نشدم، خب هر کس نظری داره دیگه.
اما راستش در جواب شما، خب من سنگینی نثر رو قبول دارم. اما برای نوشتن ایلیا قصدم همین بوده. توجه دارید که داستان از زبون فرزانه، یه پزشک که خیلی کتاب خونده، ولی قرار نیست نویسنده باشه. البته کتمان نمی کنم که این به نوع نوشتن خود من هم بر می گرده و مسلما منم در رسوندن منظورم از زبون یه مرد دچار کاستی بودم.
اما خب من قبلا از نوشتن ایلیا خیلی کتاب هایی رو خوندم که نویسنده شون مرد بوده، نوع نوشتار مردها، شاید به خاطر طبیعتشون ثقیل تر از خانم ها هست. این نتیجه مشاهدات من بود.
یه بار هم همین جا گفتم، گاهی به عمد می ذارم بعضی جملات سخت باقی بمونند.
خب همیشه نتیجه به دلخواه ما پیش نمی ره، مثلا شما از این مدل راضی نبودید....
راجع به هیجان داستان هم، این زندگی فرزانه، زندگی فرزان به خودی خود زیاد هیجان انگیز نیست...بیشتر منظور من چیز دیگه ای هست از نوشتنش، نه صرفا هیجان و وقت پر کردنِ خواننده.
ممنون که داستان رو می خونی و نظرت رو برام گفتی.
-نازلی- آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۳ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۱۸ بعد از ظهر   #20 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
nemesis آواتار ها
 
nemesis به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

سلام نازلی جون.


تبریک تبریک به خاطر قلم فوق العاده ات. مدل نوشتنتو دوست دارم
داستان اولاش خیلی پیچیده بود. ولی حالا بهتر میشه ازش سر درآورد. من اولا فکر می کردم که دریا مثلا زن فرزان بوده که گذاشته رفته اینم رو خونه تعصب داره ولی بعد .....

خدا رو شکر این ایلیا برگشت ...

شخصیت پردازی داستانتم خیلی قشنگه. و لی لی خیلی خوب توضیحشون داد. موافقم.

منتظر بقیه داستان هستم.

راستی یه چیزی، تو پست اول صفحه 3 جلو کلمه (دسک) علامت سوال گذاشتی. خواستم بگم به نظرم ( دفتر دستک) درسته..



خداوندا
دستم به آسمانت نمی رسد،
ولی تو که دستت به زمین میرسد...
بلندم کن.....
nemesis هم اکنون آنلاین است.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
ایلیا, معرفی, نازلی, نقد, و, گلستان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
180حکایت از کتاب گلستان | سعدی شیرازی | موبايل Star-crossed مخصوص موبایل 0 ۳۰ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۳۶ بعد از ظهر
دانلود کتاب صوتی گلستان | سعدی mahdiyeh گویا 1 ۲ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۰۳ قبل از ظهر
2 کتاب در گلستان روانه بازار شد * Star اخبار کتاب 0 ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
شمار غرفه ها و ناشران نمایشگاه کتاب گلستان رشد یافت * Star فرهنگی و هنری 0 ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ۱۰:۱۳ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان