بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۱ بعد از ظهر   #151 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
مارتین آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

از صفحه 117 تا 123
ص117
قدری از آن گذشته بود چیزی نخورده بود...فقط گرسنه بود...بغض کرده بود...حرص خورده بود، و از بس که اوق زده بود، عضلات زیر دنده اش دردناک شده بود...
سرش را آهسته از زیر پتو بیرون آورد...روشنایی چراغ به چشمش زد و سعی کرد نشان دهد که خواب بوده...و با صدای گرفته ای پرسید...
ـ ساعت چنده...
ـ هشت و نیمه... پاشو...شام بخورکه جونی بگیری...دواهاتم بخور، بیا...من برم چایی بذارم...
گلایول سینی غذا را از دست بی بی گرفت و با همان صدای گرفته ، تشکر کرد...
بی بی دامنش بدست گرفت و بطرف آشپزخانه رفت... و گلایول با نگاه در آشپزخانه دنبالش کرد...داشت فکر می کرد که چرا بی بی موقع راه رفتن دامنش را می گیرد...و بعد مجسم کرد که در حالی که ادم مجبور است خیلی دولا راه برود دستهایش را نمی تواند، آویزان بگذارد...باید آنها را عقب نگهدارد و حالا که بی بی به اندازه ی تعظیم کردن دولا دولا راه می رفت، دستهایش را به دامنش متصل کرد، تا با گرفتن آن در دست، دستش را همچنان در کناره ی بدن و عقب نگهدارد...دولا راه رفتن باید کار سختی باشد...ولی او که می تواند بایستد پس چرا صاف راه نمی رود...و بعد به این فکر کرد که این راز حتما آنقدر برای بی بی مهم است که حاضر است بخاطر آن سختی خمیدگی را برای تمام روز تحمل کند...بی بی چقدر پرطاقت
ص118
و تحمل است...و تحمل...کلمه ای است رنج آور که برای او اخیرا سخت ترین روزهای زندگی را به اجبار به ارمغان آورده است.
روزی که گلا را از بیمارستان مرخص کرده بودند...دکتر جراح دستور داده بود که حداقل هفته ای دو سه بار پانسمان محل جراحی شده را تعویض کنند، برای اینکار لازم بود با آن ها به درمانگاه یا بیمارستان بروند، یا اینکه کسی برای انجام پانسمان به منزل بیایید و همان رزینت جوانی که چند بار طی روزهای بستری از گلایول عیادت کرده و پانسمانهای او را انجام می داد، خودش به مازیار پیشنهاد کرد که برای انجام اینکار به خانه ی آن ها برود...مازیار هم از خدا خواسته قرار و مدار لازم را با او گذاشت، دکتر هم برای آن که مته به خشخاش بگذارد و حسن نیت بیشتر خود را ثابت کند، گفته بود که " می داند برای آدم سالخورده ای مثل بی بی سخت است گلایول را با آن پای گچ گرفته و سنگین حرکت دهد و او با کمال میل این همکاری را خواهد کرد " مازیار هم فراوان تشکر کرده بود و گفته بود که سفرهایی در پیش دارد که نمی تواند در خانه بماند، و ناچار است به کارهای خودش بپردازد.
سپس آدرس خانه را به دکتر پروین داد و یک چک هم برایش کشید، و قول داد پس از مراجعت دوباره به دکتر سر بزند...
علیرضا هم که تا آن موقع فکر می کرد گلایول الکی به مازیار دایی می گوید، مطمئن شد بی بی و گلایول ساکنین خانه ای هستند که مازیار
ص119
باید صاحب و اربابش باشد بعد هم از اینکه دارد به زنی فقیر مثل بی بی و نوه اش کمک می کند، از خودش خوشش آمد...فکر کرده بود که گلایول هم به این ترتیب دختر طغیان زده و عصیانگر یک خانواده ی زحمتکش و سطح پایین است که بهر حال مرتکب اشتباه سهوی یا عمدی شده که اغلب آدمهای هم سطح او که عقده های فراوان اجنماع طبقاتی را حس می کنند، می شوند...با همه ی وجود به این امر اعتقاد داشت که آدمهای اجتماع هر کدام عقده های خاص طبقه خود را دارند...او بر این باور بود که چرا خودش هم از این گروه بود...و میدانست که گروه و طبقه ی او بجز این عقده ها، سوالهای شگفت انگیز فراوانی هم دارند که هرگز تمام شدنی نیستند و اگر هم محدود و تمام شدنی باشند کسی قادر به پاسخ گویی شان نخواهد بود و حتی اگر کسی ادعای پاسخگویی کنند از پاسخ دادن طفره خواهد رفت پس آن ها که از این طبقه اند، مجوز عصیان را بطور طبیعی دارند...برای همین است که در انواع خفیف و نوظهور بروز آن و دست و پایشان می شکنند و در انواع شدید آن، یا کهنه و مزمن شدن عصیانشان، سرشان بالای دار می رود و این بخش از یک قانون عمومی برای فقر است...قانون عمومی فقر و حماقت...بخش دیگری از این قانون ، و شاید تنها تبصره ی آن، فقر و تدبیر است...چیزی که علیرضا خودش ترجیح داده بود آنرا انتخاب کند و گاه احساس می کرد که ناچار است برخی از افراد هم گروهش را به این سو سوق دهد از 12 سالگی وقتی پی به شرایط قطعی خودش برده بود، بر آن مصمم شد که ذیل تبصره باشد، و حالا هم شاید همان احساس
ص120
اجبار، و یا همدردی و هم طبقه بودن است که باعث شد برای انجام پانسمانهای متعدد گلایول و سایر دستورات پزشکی خودش پیشقدم بشود...و بعد به خود گلایول فکر کرد اینکه چه دختر قوی هیکل و خوش استخوانی بوده...هر کس دیگر جای او بود...علاوه بر استخوانهای مچ پا، پایش هم قلم می شد...ولی گلا با اغلب دختران جوانی که در بخش بستری می شدند، فرق داشت، او سرد و عاصی بود...او مثل دخترهای پولدار مریض شده بود مثل آنها هم بی اعتنایی می کرد...او از آن عاصی های دو آتیشه بود...ولی با این همه سردی و بی تفاوتی، صورتی جذاب داشت، اگر چه کاملا ساده بود...شاید شاید بشود گفت، او هم سنخ بی نظیری است برای همدلی یا همدردی...یا بهرحال یک ارتباط از جنس ارتباطی که حالا علیرضا حس می کند واقعا به آن نیاز دارد...شاید با این کار بتواند به قلب این دخترک سرد و عاصی دریچه ای باز کند...و اگر هم نتواند...شاید بتواند...کمی تدبیر به کله ی این موجود بی باک و بلندپرواز تزریق کند...تا در پرش بعدی دیواری کوتاهتر و کم خطرتر را برگزیند و با آن که حس بلند پروازی اش را در جهت یک پرش صعودی بکار بندد...چرا که در غیر این صورت دفعه ی بعد معلوم نیست پایش بشکند...شاید کله اش بترکد...و برای ابد فرصت تجربه ی هر گونه تدبیری را از او بگیرد...و دریچه های قلبش را نه بروی او که بروی زندگی ببندد...
و باز به او فکر کرد...اینکه اصلا چرا برای اینکار دارد دنبال بهانه می گردد...کمک یا دوست شدن...هر کدام که بشود...هر کدام که
ص121
پیش آید خوش آید...چرا خودش را گول می زند...چرا رنگ مصلحت اندیشی و همدردی با هم طبقه برآن می زند...خودش می داند آنچه باعث شد که به مازیار چنین پیشنهادی بدهد...این است که نظرش به گلایول جلب شده شاید خو گرفتنش در طبقه ای که همواره در آن بوده، باعث بهانه تراشی شده...آدمهای این طبقه اغلب دنبال توجیه برای هر چیز و هرکاری هستند...چرا که فکر می کنند حق ندارند که چنین و چنان کنند، چنین و چنان باشند...حالا او مثل هر پسر جوانی که احساس نوعی کشش به هر دختر جوانی کند، جذبه ای را از گلایول دریافته بود و به دنبال آن بود و بر ای توجیه داشت اسم غیرت برای هم طبقه را روی آن می گذاشت...
به این فکر کرد که چطور موارد متعددی از این دست را بعنوان ویزیت بیمارانی در منزلشان، در تجربه داشته ولی هربار وقتی به این فکر کرده که توجهش نسبت به بیمارش جلب شده است، بزودی دریافته آن ها از بافت او نیستند...آن ها دخترهایی بودند که با ساعد شکسته، بازوی شکسته کتف از جا در رفته، انگشت و ساق پای شکسته می آمدند، مدتی بستری می شدند و اگر کارشان به جراحی و زخم بندی می کشید مدت بیشتری می توانست ببیندشان چرا که به توصیه ای به خانواده شان معرفی می شد، و مدتی از امور درمانی آن ها را بصورت دیدارهای مجزایی در منازلشان به عهده می گرفت و از این طریق درآمد مناسبس هم کسب می کرد، می دانست بزودی با عنوان دهن پرکنی که جایگاه جدیدی را در جامعه برای او در نظر خواهد گرفت، به راحتی خواهد توانست گلی از باغهای فرا انتظار
ص122
آدمهای هم طبقه اش را بچیند، ولی یقین داشت آن گل از جنس او نخواهد بود معلوم است که نخواهد بود...او که دختر نیست ، بدیهی است نمی تواند، هم جنس این دردانه های گاه چند دانه باشد، آن ها موجودات لوس و ننری هستند که دستها و پاهایشان بخاطر قرتی بازیهایشان در اسکی و اسکیت و پاتیناژ می شکند، از نوع آن ها را براحتی می شد در مطبها و بخش های گوش و حلق و بینی هم دید که اگر هم دماغشان نشکسته باشد می آیند که ریختش را با شکستنی دگرگونه، عوض کنند، لنگه هایی از آن ها را مرتب می شد در خیابان هم ببیند که بسته به وسعتشان هر کدام سوار یک چهارچرخه شده اند و صدای موزیک را برای رسیدن به گوش فلک، بلند می کنند و اغلب هم یک نوع خاص موزیک گوش می دهند که معلوم نیست کدام دیوانه ای آنرا می نوازد...و بعد با هر پیچ وتابی که به ماشینشان می دهند...چشم و ابرویی هم به رسم دست راست و دست چپ نثار متوجهین مسیرشان می کنند و آن لحظه است که احساس می کنند به اوج لذت رسیده اند و تا توانسته اند مورد تحسین، حسد، کنجکاوی و تعجب دیگران قرار گیرند...و به محض اینکه از چنین غروری سرشار شوند، بلاخره کار دست خودشان می دهند و از آن به بعد مشتری بخش ارتوپدی بیمارستانهای لوکسی شبیه بیمارستانی که با پارتی بازی استادش توانسته بود در آن جا کشیک بگیرد، می شوند...استادش...او مرد صاحب نام و ماهری است که مریضها برایش سر و دست می شکنند برای همین است که ارتوپد شده...و حالا به لیست مشتریان پروپاقرص او کسانی اضافه شده اند که حاضرند برای
ص123
چند سانت افزایش قد و قواره شان پر و پای قرص و محکم خود را بشکنند و درد آنرا به کوتاهی قد ترجیح دهند...
چگونه می شود آدمهایی از این دست را به همراهی، همدمی، رفاقت، ارتباط و یا همسری برگزید...او برای آن ها، و آن ها برای او موجودات غریب و ناشناسی هستند که به اندازه ی یک کهکشان فاصله در میانشان است...پس هیچ تعجبی ندارد اگر عصیان زده ای جذاب پیدا شود که همه ی حُسنهای مورد انتظار او را یک جا دارا باشد، ژست مرفهین و درد فقرا...و ظاهری جذاب او حق دارد دلش نخواهد شغل پدر و مادر و مادربزرگش را دنبال کند...او خود را از یک دیوار 5 متری به زمین کوبیده تا به اطرافیانش بقبولاند قرار نیست کلفت موروئی برای فرزندان صاحب کار پدر و مادرش باشد...قرار نیست فرزندان او هم یا باغبان شوند یا آشپز یا مستخدم و یا بهرحال چیزی شبیه خودش...دلش می خواست زودتر روز ویزیت او برسد، باید هر چه زودتر پس از شروع برخوردهایش، کاری کند تا گلایول بفهمد او تنها یک دانشجوی پزشکی نیست، باید نشان دهد، یک پزشک خوب، بااخلاق و مسئول است و از همین رو افتخاری برای طبقه خودشان...باید کم کم توجهش را به او نشان دهد و با گوشه و کنایه هایی او را متوجه خود کند...باید کم کم از او بخواهد همدیگر را به اسم صدا بزنند و به این ترتیب با هم راحتتر باشند...علیرضا،گلایول...به اسم خودش فکر کرد اینکه حقیقتا یک اسم معمولی و فراوان است و به اسم گلایول...حقیقتا یک اسم کم یاب و اشرافی است...میدانست گلایول اسم یک گل است اما فراموش کرده بود




دنبال واژه نباش.کلمات فریبمان میدهند....
وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود فاتحه ی بقیه ی حروف را باید خواند...
مارتین آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر   #152 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
butterfly90 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

اولین روز جوانی : صفحات 124 تا 133
چگونه گلی ... کافی بود سری به بخش بزند و اسم گلهایی را که برای مریضها می آورند، بپرسد تا پی ببرد که فراوانترین گل مورد استفاده در بیمارستان است ... به آدرس خانه که روی برگه ای از زسر نسخه های بیمارستان نوشته شده بود نگاه کرد ... بی شک یک خانه ی اشرافی است که در چنین محله ای قرار گرفته است ... لابد چند درب دارد که جلویش نوشته ، درب شمالی باغ یا درب غربی انتهای کوچه ...
و بعد فکر کرد اگر رفت و آمدش موجب اعتراض صاحبان خانه باشد دیگر چگونه می شود گلایل را ببیند ... به دیواری فکر کرد که گلایول خود را از آن به پائین انداخته بود ... و بی اختیار لبخند حماقت آمیزی بخودش زد ... و گفت : تو چطور دکتر شدی هوش زیادی که نداری و باز بخودش جواب داد ؛ هوش زیاد نمی خواهد ... آدم باهوش وقتش را پشت میز و نیمکت تلف نمی کند ... هوش زیاد مال زندگی کردن و پیچاندن دیگران است ... ولی دکتر شدن کمی عقده هم لازم دارد ... و تو اگر اندازه ی هوش و کیاست خودت راضی نیستی در عوض یک انبار عقده داری که از لحظه ی تولد تا بحال بدنبالت هست ... همراهت بزرگ شده ... همه ی عقده هایی که رنجهای کودکی نثارت کرده اند ... عقده هایی که یتیم خانه ی محقر کوچه ی ایرانی برایت به ارث گذاشت عقده ها سرشار از انرژی اند ... انرژی های محبوس شدی انسانیت انرژی هایی که وقتی مادرت محبوسشان نمی کرد ... پدرت بود که برایت بسته بندی می کرد ... و هرگاه که آن ها هر کدام ترا بهانه ی بدبختی و خستگی شان می کردند ... در یتیم خانه به انتظارت می نشست تا بر کوله بارت اضافه شود و باز وقتی وجدان پدر و مادرت لحظاتی به التهاب می افتاد ، می آمدند ... با پشیمانی ترا برمی گرداندند ... با هم یا یکی یکی تا دوباره آن ها عقده جمع کنند بتو بسپارند علیرضا ، چرا برای ادامه تحصیل ، دستیاری بیماریهای عفونی را انتخاب نکردی ... عقده را هیچکس جزو بیماریهای عفونی بحساب نمی آورد ... از این رو می توانستی کاشف بزرگی بشوی که نامت را در ردیف ، پاستور و کخ بگذارند ... دکتر علیرضا پروین کاشف عقده بعد تو با متخصصین اعصاب و روان و روانپزشک ها مجادله می کردی چرا که آن ها عقده را از آن خود می دانند تا به واسطه ی آن سرپوشی بر نادانی هایشان بگذارند ... و تو داد سخن برمی آوردی که ، عقده یک عفونت است ، بشدت مسری ، و بیماری است که مرد می طلبد تا به زمین بکوبد ... عقده یک انگل اجباری عفونی است ... داشت بلند بلند حرف می زد ... نمی دانست از کی روبروی آینه قرار گرفته ... همینقدر که در یک لحظه بخودش آمد و دید با نگاهی ماتم زده به آینه زل زده و گوشه ی پلکش مثل نبض کوبنده ای به پرش دچار شده ... بیاد اولین باری افتاد که در آئینه متوجه این پرش پلک شده بود ...
و این یادگار عادت گونه ای بود که از بچگی با او بزرگ شده و به آن مبتلا بود ... بعد به این فکر کرد که آن روز که برای اولین بار پلکش به پرش گرفتار شد ، پسر بچه ای 10 ساله بود که برای دومین بار ، و این بار توسط مادرش ، مجبور شد بند و بساطش رابا دستهای خودش جمع کند تا برای بار دوم به یتیم خانه برود ... آنروز از مدرسه برگشته بود ... عصر بود ، هوا سرد و شکمش از گرسنگی ضعف می رفت ولی مادرش بجای آن که یک بشقاب غذا برایش بیاورد فریاد می کشید ... انگار هنوز با پدرش مشکل پیدا کرده بود و حالا داشت با داد و فریاد تقصیر بدبختی اش را به گردن او می انداخت ، و می گفت ، " اگر تو نبودی که دست و پام گیر نبود ... بدبختم کردی ... می رفتم دنبال زندگی خودم الهی خبر مرگ تو و بابات بیاد ..."
و او مضطرب و بیچاره فقط گریه کرده بود و برا یک لحظه برگشته و به چهره ی خودش که درآینه ی قدی کمد دو در قهوه ای مادرش منعکس شده بود نگاه کرد ، علتش هم این بود که درب کمد وقتی باز و بسته می شد جیره می کرد ... و آن لحظه ی داد و فریاد یک باره جیره کرده بود ... و کنجکاوی کودکانه صورت او را به آن سمت برگرداند ولی دیدن چهره خودش یادش برد که برای چه به کمد نگاه کرده ... همان لحظه احساس کرده بود که چهره اش در حین گریستن مضحک شده چرا که به تازگی دندان نیش بالایش افتاده بود و جای آن خالی بود ... صورتش کثیف از مسیر قطرات اشک و چشمان گود رفته و خسته از درس و مدرسه هنوز بلوز یقه اسکی به تنش بود ... و یقه اش چین خورده و نامرتب و کثیف به نظر می رسید و در همان لحظه پلکش شروع به تپیدن کرد و گریه اش قطع شد ... دیگر آنچنان متوجه پریدن پلک شده بود که حتی صدای داد و فریاد مادرش را نمی شنید ترسیده بود ... فکر کرد آخر چرا پلکش اینطوری می کند ... نکند چشمش از کاسه بیرون بیاید ... و در همین لحظه مادر دستش را کشیده و از خانه بیرو برد ... از آن روز تا دوازده سالگی که دیگر خودش حاضر نشده از یتیم خانه بیرون برود ... شاید هشت بار او رابه آن خانه سپردند و بعد پشیمان شدند و درآوردند دیگر گویی عادت کرده بود که مرتب از مدرسه غیبت کند به مدرسه ی دیگر که بچه های شبانه روزی را می بردند یا از این یکی غیبت کند و به آن برود ... خسته شده بود از اینکه هر بار بخواهد برای بقیه توضیح دهد که چه شده ... در اولین روزهای دوازده سالگی جلوی مادرش ایستاد و گفت ، با تو نمی آم ... برو پی زندگی خودت و چند وقت بعد هم وقتی پدرش به دنبالش آمد ... از آن جا فرار کرد و شب دوباره برگشت و به مراقبین آن جا گفت دیگر برنمی گردم ... پدر و مادرش تنها جوابی که داده بودند این بود ، به جهنم ... این بود حقی که او از پدر و مادرش می برد ... دردی که هر بار که از اثر آن پلکهایش به پرش دچار شده بود به این فکر کرده بود که عاقبت دکتر می شوم تا بفهمم چرا اینطور می شود ... او را پرش گوشه ی پلک دکتر کرده بود ...
به سختی نگاهش را از آینه گرفت ، صورتش را شست ، و پای تلویزیون نشست و تلویزیون هم چیزی نداشت جز آن که دائم به بینندگاش آسایشگاه سالمندان را نشان دهد ... جفای فرزندان را ... و سرسری سفارش کند به والدین خودتان نیکوکاری کنید ... بی آنکه تذکر دهند که حقوق فرزندان چه حقوق مؤکدی است چرا که موجودی نادان و ناتوان قرار است راه و رسم زندگی را یاد بگیرد و او هر چه یاد بگیرد آنرا به کار می برد ... ظلم یا محبت ... هر دوی اینها بخشی از حقیقت درونی انسان هستند ، و تلویزیونی ها ... آن ها جزیی از جامعه هستند که بدشان نمی آید تعداد طبقات زیاد شود چرا که با افزایش آن کار آن ها کم خواهد شد ... یک شعار را به هزار شکل تکرار می کنند و اسم یکی را برنامه کودک می گذارند ، دومی را سریال ، سومی را مستند ، چهارمی را میزگرد ، پنجمی را فیلم سینمایی و ششمی را مسابقه ...
و در این بین هیچکس از هویت و ارزش انسان چیزی نمی گوید هیچ کس نمی گوید ، برای خلق یک انسان ، کائنات 9 ماه تمام زحمت می کشن ... و عرشیان در رفت و آمدند ... تا انسانی بیاید که همه جود باید مقدمش را گرامی داشت ... نمی گویند که خاوند برای هدایت همین انسان هزاران پیامبر را برانگیخت و زمین و زمان را مسخر او گردانید نمی گویند که خداوند به فرشتگانش دستور داد تا بر همین انسان سجده کنند آنروز که فقط یک بشر خلق شده بود پدر و مادری نبود تا بر سر همان یک بشر بکوبند و بگویند تو هیچ حقی نداری تو فقط برای احسان به آن ها آفریده شدی ... آنروز هرگز چنین نبود و به این فکر کرد که در جامعه ای که او زندگی می کند ارزش انسانها در هر طبقه ای متفاوت است ... و چیز مشترک بین همه طبقات این است که می توانند همگی به بچه ها زور بگویند ... می توانند از ناتوانی او استفاده کنند و وقتی هم که توانمند شد ، وجدانش را فشار دهند ... می توانند تا کودک و خردسال است بر سرش بکوبند می توانند گولش بزنند ، می توانند حقش را بخورند می توانند چراغ عدالت را برایش کور کنند می توانند به او دروغ بگویند و بر او منت بگذارند ... این خصیصه مشترک همه ی طبقات اجتماع است ... اجتماعی که او می شناسد ... از پائین ترین تا بالاترین آن ...
خوابش گرفته بود ... هر وقت چنین افکار دردآوری از ذهنش می گذشت خواب آلود می شد ... سعی کرد به پنج شنبه فکر کند که قرار است برای پانسمان گلایول برای اولین بار به خانه ی آن ها برود ... راستی آن خانه چه شکلی است ...
***
- ننه خاتون ، واخجلتا ... گرفتار بودم ... به دل نگیر ... حالا که آمدم ، قهر نکن
- ننه ... گرفتار چیه ... از این بدتر هم منو فراموش نمی کردی ...
- حالا که آمدم ... خوب تعریف کن چه خبر ... چی شد ... چی نشد ...
- حالا اول بگو ببینم ... حالش چطوره ... دختره ... بهتر شد ...
- بد نیست ... خوابیده ... دلم براش کوره می کنه
- زبونش بلای جونشه ... دلت واسه خودت کوره کنه ...
- جوونه ... نادونه ... این چند وقته اذیت شده ...
- ناهید چطوره ... ازش خبرداری ... نیومده ...
- ناهید طفلکی ناخوشه ... دعا خون بخیر بگذره ، تا واسه اونم قربونی کنم ...
***
اسم قربوین که آمد ، چشمانش از وحشت گشاد شد ... نگاهش را به سقف دوخت ، اول فکر کرده بود که خواب می بیند ... ولی صدای محاوره ای نجواگونه همچنان می آمد و در دل شب در پشتوی گرمخانه ، می پیچید و در آن سکوت بگوش می رسید ، لرزشی بر بدنش افتاده بود ... احساس می کرد بدنش بشدت یخ کرد ، گویا لای پنجره ی کنار تخت باز بود که کوران سردی بداخل می وزید ... انگشتانش از سرما ، کرخت و بی حس شده بودند ، دوباره فکر کرد ... بیدار است یا خواب سعی کرد پتو را رویش بیاندازد ... ولی انگار اصلا توان حرکت نداشت مثل افلیج هایی شده بود ... که فقط گردنشان را می چرخانند ... دستهایش سنگین و بی رمق بود ... احساس گزگز شدیدی در دستها می کرد ... سعی کرد تکانی به آن ها بدهد ولی سنگینی تنه اش مانع می شد ... یادش آمد بعادت همیشه هر دو دستش را زیر کمرش گذاشته و بخواب رفته ... و حالا فشار تنه اش باعث این احساس خواب رفتگی شده ...
لحظاتی گوش کرد ... و می خواست یواش یواش دستهایش را درآورد ... دوباره صدای صحبت شروع شد ... اینبار واضح تر ... زن جوانی با پیره زنی حرف می زد ... شک نداشت که صدای زن جوان ... آهنگی مثل صدای بی بی دارد ... اصلا انگار خود بی بی است که بدون لرزش و کهولت حرف می زند ... و صدای پیره زن هیچ شباهتی به صدای بی بی نداشت ... او بی شک یک نفر دیگر بود و موضوع صحبت آن ها هم او و ناهید مادرش بودند ...
زن پیر حرفهایی می زد که نشان می داد دارد گلایول رذا ملامت می کند ... و از زن جوان می خواهد این قدر در برابر او نرمش بخرج ندهد ... به بی بی می گفت که مسبب دیوانگی ناهید ، این دختره ی نفهم و بی تربیت است ، و باید تنبیه شود و صدای زن جوان که یقینا کسی جز بی بی نمی توانست باشد ، سعی می کرد او را از این نظر منصرف کند ... ولی گویی در برابر او تسلیم و ناچار از اجرای دستور و اطاعت است ...
ترس بر وجودش چیره شده بود ... می خواست فریاد بزند ... و کسی را بیاری بخواهد ... ولی حتی اگر هم فریاد می زد صدایش به گوش دیاری جز خود بی بی و آن پیره زن نمی رسید ... احساس ترس بر سرمایی که از لابلای پنجره به داخل می وزید او را به لرزه انداخته بود ... لرزشی تشنج وار بر پیکری که به اندازه ی یخ سرد شده بود ... و حالا تپش قلبش تلاطم ناشی از وحشت او را دو چندان می کرد ... آب دهانش را بسختی قورت داد ... سعی کرد فکر کند ... باید کاری می کرد ... باید حرکت می کرد ... باید خودش را نجات می داد ... نکند آن ها بلایی بر سرش بیاورند ... دلش بحال خودش که بی دلسوز و غریبانه در آن کنج وحشت به ناتوانی افتاده بود می سوخت ... فکر می کرد همه ی عالم در حق او بد کرده ، جفا کرده اند ... اذیتش کرده اند پس جرا همه او را مقصر می شمرند ... بعض بر احساس ترس و لرزش اضافه شد و قطراتی اشک از گوشه های چشمانش سرازیر شد ، و بر پوست سرد صورتش سرمای مرطوبی چکاند ...دستهایش را از زیر تنه اش کم کم درآورده بود ... انگار که جریان خون در آن ها دوباره برقرار شده باشد ، حتی مسیر جریان آنرا حس می کرد و همچنان احساس گزگز می کرد ... سعی کرد قوایش را جمع کند تا از روی تخت بلند شود ... او باید کمی خودش را گرم می کرد ... صدای حزن انگیز گریه ای به گوشش رسید ، اولش معلوم نبود کدامشان است ، زن جوان یا پیرزن ... حرف زدنهایشان هم آهسته و مبهم تر شده بود ... بعد صدای گریه به هق هقی خفیف مبدل شد ... و از لابلای آن صدای زن جوان آمد که گفت :
- دلم تنگه ...ننه، دلم تنگه
صندلی چرخدار از تخت دور بود ... فکر کرد که کاش چوب دستی داشت که با کمک آن بلند شود و اگر لازم شد با آن از خودش دفاع کند ... این گچ لعنتی چقدر سنگینش کرده ... خودش را تا لبه ی تخت بسختی کشاند و با کمک هر دو دست پای گچ گرفته اش را به زمین تکیه داد ... فکر اینکه حالا باید همان پای گچ گرفته را تکیه گاه بلند کردن همه ی بدنش کند ، به او می فهماند کار سختی را باید انجام دهد تا تازه فقط بایستد ، و کار سخت تر پس از آن اینست که باید بدون فشاری به مچ پای شکسته و جراحی شده و گچ گرتفه اش که خودبخود ذوق ذوق می کرد و درد می گرفت ، دو سه قدم تا صندلی چرخدار بردارد ... عرق کرده بود ... صدای گریه به ناله ای تبدیل شده بود اما هنوز قطع نشده بود ، اما حالا صدای پچ پچ مانند و گرفته ی پیره زن به گوش می رسید که داشت بی بی جوان را آرام می کرد ... نفس عمیق دیگری کشید ... هنوز سردش بود اما سر در نمی آورد که با این که دارد از سرما می لرزد چرا عرق کرده ... خوب معلوم است ترسیده ... در کورسوی نوری که از پنجره می تابید چشمش به سنجاق قفلی ملافه ی پتو خورد ... و یکباره بیاد حرفهای تمسخر آمیزی که چند ماه پیش در منزل مادربزرگ دوستش درباره ی جن و پری رد و بدل شده بود افتاد ، آنروز که دوستش برای اثبات حرفش که هر خانه ای جن مخصوص بخود را دارد ، او را به خانه ی خیلی قدیمی مادربزرگش برده بود خانه ای که دیوارهای حیاطش تا کمرکش نم داشت و زیر زمینش هم بسیار نمور بود ... دوستش گفت آن خانه قبلا قسمتی از یک حمام قدیمی بوده که روزهای چهارشنبه و شنبه ، سر و
butterfly90 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۱۵ بعد از ظهر   #153 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
butterfly90 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

اولین روز جوانی : صفحات 124 تا 133
چگونه گلی ... کافی بود سری به بخش بزند و اسم گلهایی را که برای مریضها می آورند، بپرسد تا پی ببرد که فراوانترین گل مورد استفاده در بیمارستان است ... به آدرس خانه که روی برگه ای از زسر نسخه های بیمارستان نوشته شده بود نگاه کرد ... بی شک یک خانه ی اشرافی است که در چنین محله ای قرار گرفته است ... لابد چند درب دارد که جلویش نوشته ، درب شمالی باغ یا درب غربی انتهای کوچه ...
و بعد فکر کرد اگر رفت و آمدش موجب اعتراض صاحبان خانه باشد دیگر چگونه می شود گلایل را ببیند ... به دیواری فکر کرد که گلایول خود را از آن به پائین انداخته بود ... و بی اختیار لبخند حماقت آمیزی بخودش زد ... و گفت : تو چطور دکتر شدی هوش زیادی که نداری و باز بخودش جواب داد ؛ هوش زیاد نمی خواهد ... آدم باهوش وقتش را پشت میز و نیمکت تلف نمی کند ... هوش زیاد مال زندگی کردن و پیچاندن دیگران است ... ولی دکتر شدن کمی عقده هم لازم دارد ... و تو اگر اندازه ی هوش و کیاست خودت راضی نیستی در عوض یک انبار عقده داری که از لحظه ی تولد تا بحال بدنبالت هست ... همراهت بزرگ شده ... همه ی عقده هایی که رنجهای کودکی نثارت کرده اند ... عقده هایی که یتیم خانه ی محقر کوچه ی ایرانی برایت به ارث گذاشت عقده ها سرشار از انرژی اند ... انرژی های محبوس شدی انسانیت انرژی هایی که وقتی مادرت محبوسشان نمی کرد ... پدرت بود که برایت بسته بندی می کرد ... و هرگاه که آن ها هر کدام ترا بهانه ی بدبختی و خستگی شان می کردند ... در یتیم خانه به انتظارت می نشست تا بر کوله بارت اضافه شود و باز وقتی وجدان پدر و مادرت لحظاتی به التهاب می افتاد ، می آمدند ... با پشیمانی ترا برمی گرداندند ... با هم یا یکی یکی تا دوباره آن ها عقده جمع کنند بتو بسپارند علیرضا ، چرا برای ادامه تحصیل ، دستیاری بیماریهای عفونی را انتخاب نکردی ... عقده را هیچکس جزو بیماریهای عفونی بحساب نمی آورد ... از این رو می توانستی کاشف بزرگی بشوی که نامت را در ردیف ، پاستور و کخ بگذارند ... دکتر علیرضا پروین کاشف عقده بعد تو با متخصصین اعصاب و روان و روانپزشک ها مجادله می کردی چرا که آن ها عقده را از آن خود می دانند تا به واسطه ی آن سرپوشی بر نادانی هایشان بگذارند ... و تو داد سخن برمی آوردی که ، عقده یک عفونت است ، بشدت مسری ، و بیماری است که مرد می طلبد تا به زمین بکوبد ... عقده یک انگل اجباری عفونی است ... داشت بلند بلند حرف می زد ... نمی دانست از کی روبروی آینه قرار گرفته ... همینقدر که در یک لحظه بخودش آمد و دید با نگاهی ماتم زده به آینه زل زده و گوشه ی پلکش مثل نبض کوبنده ای به پرش دچار شده ... بیاد اولین باری افتاد که در آئینه متوجه این پرش پلک شده بود ...
و این یادگار عادت گونه ای بود که از بچگی با او بزرگ شده و به آن مبتلا بود ... بعد به این فکر کرد که آن روز که برای اولین بار پلکش به پرش گرفتار شد ، پسر بچه ای 10 ساله بود که برای دومین بار ، و این بار توسط مادرش ، مجبور شد بند و بساطش رابا دستهای خودش جمع کند تا برای بار دوم به یتیم خانه برود ... آنروز از مدرسه برگشته بود ... عصر بود ، هوا سرد و شکمش از گرسنگی ضعف می رفت ولی مادرش بجای آن که یک بشقاب غذا برایش بیاورد فریاد می کشید ... انگار هنوز با پدرش مشکل پیدا کرده بود و حالا داشت با داد و فریاد تقصیر بدبختی اش را به گردن او می انداخت ، و می گفت ، " اگر تو نبودی که دست و پام گیر نبود ... بدبختم کردی ... می رفتم دنبال زندگی خودم الهی خبر مرگ تو و بابات بیاد ..."
و او مضطرب و بیچاره فقط گریه کرده بود و برا یک لحظه برگشته و به چهره ی خودش که درآینه ی قدی کمد دو در قهوه ای مادرش منعکس شده بود نگاه کرد ، علتش هم این بود که درب کمد وقتی باز و بسته می شد جیره می کرد ... و آن لحظه ی داد و فریاد یک باره جیره کرده بود ... و کنجکاوی کودکانه صورت او را به آن سمت برگرداند ولی دیدن چهره خودش یادش برد که برای چه به کمد نگاه کرده ... همان لحظه احساس کرده بود که چهره اش در حین گریستن مضحک شده چرا که به تازگی دندان نیش بالایش افتاده بود و جای آن خالی بود ... صورتش کثیف از مسیر قطرات اشک و چشمان گود رفته و خسته از درس و مدرسه هنوز بلوز یقه اسکی به تنش بود ... و یقه اش چین خورده و نامرتب و کثیف به نظر می رسید و در همان لحظه پلکش شروع به تپیدن کرد و گریه اش قطع شد ... دیگر آنچنان متوجه پریدن پلک شده بود که حتی صدای داد و فریاد مادرش را نمی شنید ترسیده بود ... فکر کرد آخر چرا پلکش اینطوری می کند ... نکند چشمش از کاسه بیرون بیاید ... و در همین لحظه مادر دستش را کشیده و از خانه بیرو برد ... از آن روز تا دوازده سالگی که دیگر خودش حاضر نشده از یتیم خانه بیرون برود ... شاید هشت بار او رابه آن خانه سپردند و بعد پشیمان شدند و درآوردند دیگر گویی عادت کرده بود که مرتب از مدرسه غیبت کند به مدرسه ی دیگر که بچه های شبانه روزی را می بردند یا از این یکی غیبت کند و به آن برود ... خسته شده بود از اینکه هر بار بخواهد برای بقیه توضیح دهد که چه شده ... در اولین روزهای دوازده سالگی جلوی مادرش ایستاد و گفت ، با تو نمی آم ... برو پی زندگی خودت و چند وقت بعد هم وقتی پدرش به دنبالش آمد ... از آن جا فرار کرد و شب دوباره برگشت و به مراقبین آن جا گفت دیگر برنمی گردم ... پدر و مادرش تنها جوابی که داده بودند این بود ، به جهنم ... این بود حقی که او از پدر و مادرش می برد ... دردی که هر بار که از اثر آن پلکهایش به پرش دچار شده بود به این فکر کرده بود که عاقبت دکتر می شوم تا بفهمم چرا اینطور می شود ... او را پرش گوشه ی پلک دکتر کرده بود ...
به سختی نگاهش را از آینه گرفت ، صورتش را شست ، و پای تلویزیون نشست و تلویزیون هم چیزی نداشت جز آن که دائم به بینندگاش آسایشگاه سالمندان را نشان دهد ... جفای فرزندان را ... و سرسری سفارش کند به والدین خودتان نیکوکاری کنید ... بی آنکه تذکر دهند که حقوق فرزندان چه حقوق مؤکدی است چرا که موجودی نادان و ناتوان قرار است راه و رسم زندگی را یاد بگیرد و او هر چه یاد بگیرد آنرا به کار می برد ... ظلم یا محبت ... هر دوی اینها بخشی از حقیقت درونی انسان هستند ، و تلویزیونی ها ... آن ها جزیی از جامعه هستند که بدشان نمی آید تعداد طبقات زیاد شود چرا که با افزایش آن کار آن ها کم خواهد شد ... یک شعار را به هزار شکل تکرار می کنند و اسم یکی را برنامه کودک می گذارند ، دومی را سریال ، سومی را مستند ، چهارمی را میزگرد ، پنجمی را فیلم سینمایی و ششمی را مسابقه ...
و در این بین هیچکس از هویت و ارزش انسان چیزی نمی گوید هیچ کس نمی گوید ، برای خلق یک انسان ، کائنات 9 ماه تمام زحمت می کشن ... و عرشیان در رفت و آمدند ... تا انسانی بیاید که همه جود باید مقدمش را گرامی داشت ... نمی گویند که خاوند برای هدایت همین انسان هزاران پیامبر را برانگیخت و زمین و زمان را مسخر او گردانید نمی گویند که خداوند به فرشتگانش دستور داد تا بر همین انسان سجده کنند آنروز که فقط یک بشر خلق شده بود پدر و مادری نبود تا بر سر همان یک بشر بکوبند و بگویند تو هیچ حقی نداری تو فقط برای احسان به آن ها آفریده شدی ... آنروز هرگز چنین نبود و به این فکر کرد که در جامعه ای که او زندگی می کند ارزش انسانها در هر طبقه ای متفاوت است ... و چیز مشترک بین همه طبقات این است که می توانند همگی به بچه ها زور بگویند ... می توانند از ناتوانی او استفاده کنند و وقتی هم که توانمند شد ، وجدانش را فشار دهند ... می توانند تا کودک و خردسال است بر سرش بکوبند می توانند گولش بزنند ، می توانند حقش را بخورند می توانند چراغ عدالت را برایش کور کنند می توانند به او دروغ بگویند و بر او منت بگذارند ... این خصیصه مشترک همه ی طبقات اجتماع است ... اجتماعی که او می شناسد ... از پائین ترین تا بالاترین آن ...
خوابش گرفته بود ... هر وقت چنین افکار دردآوری از ذهنش می گذشت خواب آلود می شد ... سعی کرد به پنج شنبه فکر کند که قرار است برای پانسمان گلایول برای اولین بار به خانه ی آن ها برود ... راستی آن خانه چه شکلی است ...
***
- ننه خاتون ، واخجلتا ... گرفتار بودم ... به دل نگیر ... حالا که آمدم ، قهر نکن
- ننه ... گرفتار چیه ... از این بدتر هم منو فراموش نمی کردی ...
- حالا که آمدم ... خوب تعریف کن چه خبر ... چی شد ... چی نشد ...
- حالا اول بگو ببینم ... حالش چطوره ... دختره ... بهتر شد ...
- بد نیست ... خوابیده ... دلم براش کوره می کنه
- زبونش بلای جونشه ... دلت واسه خودت کوره کنه ...
- جوونه ... نادونه ... این چند وقته اذیت شده ...
- ناهید چطوره ... ازش خبرداری ... نیومده ...
- ناهید طفلکی ناخوشه ... دعا خون بخیر بگذره ، تا واسه اونم قربونی کنم ...
***
اسم قربوین که آمد ، چشمانش از وحشت گشاد شد ... نگاهش را به سقف دوخت ، اول فکر کرده بود که خواب می بیند ... ولی صدای محاوره ای نجواگونه همچنان می آمد و در دل شب در پشتوی گرمخانه ، می پیچید و در آن سکوت بگوش می رسید ، لرزشی بر بدنش افتاده بود ... احساس می کرد بدنش بشدت یخ کرد ، گویا لای پنجره ی کنار تخت باز بود که کوران سردی بداخل می وزید ... انگشتانش از سرما ، کرخت و بی حس شده بودند ، دوباره فکر کرد ... بیدار است یا خواب سعی کرد پتو را رویش بیاندازد ... ولی انگار اصلا توان حرکت نداشت مثل افلیج هایی شده بود ... که فقط گردنشان را می چرخانند ... دستهایش سنگین و بی رمق بود ... احساس گزگز شدیدی در دستها می کرد ... سعی کرد تکانی به آن ها بدهد ولی سنگینی تنه اش مانع می شد ... یادش آمد بعادت همیشه هر دو دستش را زیر کمرش گذاشته و بخواب رفته ... و حالا فشار تنه اش باعث این احساس خواب رفتگی شده ...
لحظاتی گوش کرد ... و می خواست یواش یواش دستهایش را درآورد ... دوباره صدای صحبت شروع شد ... اینبار واضح تر ... زن جوانی با پیره زنی حرف می زد ... شک نداشت که صدای زن جوان ... آهنگی مثل صدای بی بی دارد ... اصلا انگار خود بی بی است که بدون لرزش و کهولت حرف می زند ... و صدای پیره زن هیچ شباهتی به صدای بی بی نداشت ... او بی شک یک نفر دیگر بود و موضوع صحبت آن ها هم او و ناهید مادرش بودند ...
زن پیر حرفهایی می زد که نشان می داد دارد گلایول رذا ملامت می کند ... و از زن جوان می خواهد این قدر در برابر او نرمش بخرج ندهد ... به بی بی می گفت که مسبب دیوانگی ناهید ، این دختره ی نفهم و بی تربیت است ، و باید تنبیه شود و صدای زن جوان که یقینا کسی جز بی بی نمی توانست باشد ، سعی می کرد او را از این نظر منصرف کند ... ولی گویی در برابر او تسلیم و ناچار از اجرای دستور و اطاعت است ...
ترس بر وجودش چیره شده بود ... می خواست فریاد بزند ... و کسی را بیاری بخواهد ... ولی حتی اگر هم فریاد می زد صدایش به گوش دیاری جز خود بی بی و آن پیره زن نمی رسید ... احساس ترس بر سرمایی که از لابلای پنجره به داخل می وزید او را به لرزه انداخته بود ... لرزشی تشنج وار بر پیکری که به اندازه ی یخ سرد شده بود ... و حالا تپش قلبش تلاطم ناشی از وحشت او را دو چندان می کرد ... آب دهانش را بسختی قورت داد ... سعی کرد فکر کند ... باید کاری می کرد ... باید حرکت می کرد ... باید خودش را نجات می داد ... نکند آن ها بلایی بر سرش بیاورند ... دلش بحال خودش که بی دلسوز و غریبانه در آن کنج وحشت به ناتوانی افتاده بود می سوخت ... فکر می کرد همه ی عالم در حق او بد کرده ، جفا کرده اند ... اذیتش کرده اند پس جرا همه او را مقصر می شمرند ... بعض بر احساس ترس و لرزش اضافه شد و قطراتی اشک از گوشه های چشمانش سرازیر شد ، و بر پوست سرد صورتش سرمای مرطوبی چکاند ...دستهایش را از زیر تنه اش کم کم درآورده بود ... انگار که جریان خون در آن ها دوباره برقرار شده باشد ، حتی مسیر جریان آنرا حس می کرد و همچنان احساس گزگز می کرد ... سعی کرد قوایش را جمع کند تا از روی تخت بلند شود ... او باید کمی خودش را گرم می کرد ... صدای حزن انگیز گریه ای به گوشش رسید ، اولش معلوم نبود کدامشان است ، زن جوان یا پیرزن ... حرف زدنهایشان هم آهسته و مبهم تر شده بود ... بعد صدای گریه به هق هقی خفیف مبدل شد ... و از لابلای آن صدای زن جوان آمد که گفت :
- دلم تنگه ...ننه، دلم تنگه
صندلی چرخدار از تخت دور بود ... فکر کرد که کاش چوب دستی داشت که با کمک آن بلند شود و اگر لازم شد با آن از خودش دفاع کند ... این گچ لعنتی چقدر سنگینش کرده ... خودش را تا لبه ی تخت بسختی کشاند و با کمک هر دو دست پای گچ گرفته اش را به زمین تکیه داد ... فکر اینکه حالا باید همان پای گچ گرفته را تکیه گاه بلند کردن همه ی بدنش کند ، به او می فهماند کار سختی را باید انجام دهد تا تازه فقط بایستد ، و کار سخت تر پس از آن اینست که باید بدون فشاری به مچ پای شکسته و جراحی شده و گچ گرتفه اش که خودبخود ذوق ذوق می کرد و درد می گرفت ، دو سه قدم تا صندلی چرخدار بردارد ... عرق کرده بود ... صدای گریه به ناله ای تبدیل شده بود اما هنوز قطع نشده بود ، اما حالا صدای پچ پچ مانند و گرفته ی پیره زن به گوش می رسید که داشت بی بی جوان را آرام می کرد ... نفس عمیق دیگری کشید ... هنوز سردش بود اما سر در نمی آورد که با این که دارد از سرما می لرزد چرا عرق کرده ... خوب معلوم است ترسیده ... در کورسوی نوری که از پنجره می تابید چشمش به سنجاق قفلی ملافه ی پتو خورد ... و یکباره بیاد حرفهای تمسخر آمیزی که چند ماه پیش در منزل مادربزرگ دوستش درباره ی جن و پری رد و بدل شده بود افتاد ، آنروز که دوستش برای اثبات حرفش که هر خانه ای جن مخصوص بخود را دارد ، او را به خانه ی خیلی قدیمی مادربزرگش برده بود خانه ای که دیوارهای حیاطش تا کمرکش نم داشت و زیر زمینش هم بسیار نمور بود ... دوستش گفت آن خانه قبلا قسمتی از یک حمام قدیمی بوده که روزهای چهارشنبه و شنبه ، سر و
butterfly90 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۸ بهمن ۱۳۹۰, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر   #154 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
butterfly90 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 124 تا 133
چگونه گلی ... کافی بود سری به بخش بزند و اسم گلهایی را که برای مریضها می آورند، بپرسد تا پی ببرد که فراوانترین گل مورد استفاده در بیمارستان است ... به آدرس خانه که روی برگه ای از زسر نسخه های بیمارستان نوشته شده بود نگاه کرد ... بی شک یک خانه ی اشرافی است که در چنین محله ای قرار گرفته است ... لابد چند درب دارد که جلویش نوشته ، درب شمالی باغ یا درب غربی انتهای کوچه ...
و بعد فکر کرد اگر رفت و آمدش موجب اعتراض صاحبان خانه باشد دیگر چگونه می شود گلایل را ببیند ... به دیواری فکر کرد که گلایول خود را از آن به پائین انداخته بود ... و بی اختیار لبخند حماقت آمیزی بخودش زد ... و گفت : تو چطور دکتر شدی هوش زیادی که نداری و باز بخودش جواب داد ؛ هوش زیاد نمی خواهد ... آدم باهوش وقتش را پشت میز و نیمکت تلف نمی کند ... هوش زیاد مال زندگی کردن و پیچاندن دیگران است ... ولی دکتر شدن کمی عقده هم لازم دارد ... و تو اگر اندازه ی هوش و کیاست خودت راضی نیستی در عوض یک انبار عقده داری که از لحظه ی تولد تا بحال بدنبالت هست ... همراهت بزرگ شده ... همه ی عقده هایی که رنجهای کودکی نثارت کرده اند ... عقده هایی که یتیم خانه ی محقر کوچه ی ایرانی برایت به ارث گذاشت عقده ها سرشار از انرژی اند ... انرژی های محبوس شدی انسانیت انرژی هایی که وقتی مادرت محبوسشان نمی کرد ... پدرت بود که برایت بسته بندی می کرد ... و هرگاه که آن ها هر کدام ترا بهانه ی بدبختی و خستگی شان می کردند ... در یتیم خانه به انتظارت می نشست تا بر کوله بارت اضافه شود و باز وقتی وجدان پدر و مادرت لحظاتی به التهاب می افتاد ، می آمدند ... با پشیمانی ترا برمی گرداندند ... با هم یا یکی یکی تا دوباره آن ها عقده جمع کنند بتو بسپارند علیرضا ، چرا برای ادامه تحصیل ، دستیاری بیماریهای عفونی را انتخاب نکردی ... عقده را هیچکس جزو بیماریهای عفونی بحساب نمی آورد ... از این رو می توانستی کاشف بزرگی بشوی که نامت را در ردیف ، پاستور و کخ بگذارند ... دکتر علیرضا پروین کاشف عقده بعد تو با متخصصین اعصاب و روان و روانپزشک ها مجادله می کردی چرا که آن ها عقده را از آن خود می دانند تا به واسطه ی آن سرپوشی بر نادانی هایشان بگذارند ... و تو داد سخن برمی آوردی که ، عقده یک عفونت است ، بشدت مسری ، و بیماری است که مرد می طلبد تا به زمین بکوبد ... عقده یک انگل اجباری عفونی است ... داشت بلند بلند حرف می زد ... نمی دانست از کی روبروی آینه قرار گرفته ... همینقدر که در یک لحظه بخودش آمد و دید با نگاهی ماتم زده به آینه زل زده و گوشه ی پلکش مثل نبض کوبنده ای به پرش دچار شده ... بیاد اولین باری افتاد که در آئینه متوجه این پرش پلک شده بود ...و این یادگار عادت گونه ای بود که از بچگی با او بزرگ شده و به آن مبتلا بود ... بعد به این فکر کرد که آن روز که برای اولین بار پلکش به پرش گرفتار شد ، پسر بچه ای 10 ساله بود که برای دومین بار ، و این بار توسط مادرش ، مجبور شد بند و بساطش رابا دستهای خودش جمع کند تا برای بار دوم به یتیم خانه برود ... آنروز از مدرسه برگشته بود ... عصر بود ، هوا سرد و شکمش از گرسنگی ضعف می رفت ولی مادرش بجای آن که یک بشقاب غذا برایش بیاورد فریاد می کشید ... انگار هنوز با پدرش مشکل پیدا کرده بود و حالا داشت با داد و فریاد تقصیر بدبختی اش را به گردن او می انداخت ، و می گفت ، " اگر تو نبودی که دست و پام گیر نبود ... بدبختم کردی ... می رفتم دنبال زندگی خودم الهی خبر مرگ تو و بابات بیاد ..."و او مضطرب و بیچاره فقط گریه کرده بود و برا یک لحظه برگشته و به چهره ی خودش که درآینه ی قدی کمد دو در قهوه ای مادرش منعکس شده بود نگاه کرد ، علتش هم این بود که درب کمد وقتی باز و بسته می شد جیره می کرد ... و آن لحظه ی داد و فریاد یک باره جیره کرده بود ... و کنجکاوی کودکانه صورت او را به آن سمت برگرداند ولی دیدن چهره خودش یادش برد که برای چه به کمد نگاه کرده ... همان لحظه احساس کرده بود که چهره اش در حین گریستن مضحک شده چرا که به تازگی دندان نیش بالایش افتاده بود و جای آن خالی بود ... صورتش کثیف از مسیر قطرات اشک و چشمان گود رفته و خسته از درس و مدرسه هنوز بلوز یقه اسکی به تنش بود ... و یقه اش چین خورده و نامرتب و کثیف به نظر می رسید و در همان لحظه پلکش شروع به تپیدن کرد و گریه اش قطع شد ... دیگر آنچنان متوجه پریدن پلک شده بود که حتی صدای داد و فریاد مادرش را نمی شنید ترسیده بود ... فکر کرد آخر چرا پلکش اینطوری می کند ... نکند چشمش از کاسه بیرون بیاید ... و در همین لحظه مادر دستش را کشیده و از خانه بیرو برد ... از آن روز تا دوازده سالگی که دیگر خودش حاضر نشده از یتیم خانه بیرون برود ... شاید هشت بار او رابه آن خانه سپردند و بعد پشیمان شدند و درآوردند دیگر گویی عادت کرده بود که مرتب از مدرسه غیبت کند به مدرسه ی دیگر که بچه های شبانه روزی را می بردند یا از این یکی غیبت کند و به آن برود ... خسته شده بود از اینکه هر بار بخواهد برای بقیه توضیح دهد که چه شده ... در اولین روزهای دوازده سالگی جلوی مادرش ایستاد و گفت ، با تو نمی آم ... برو پی زندگی خودت و چند وقت بعد هم وقتی پدرش به دنبالش آمد ... از آن جا فرار کرد و شب دوباره برگشت و به مراقبین آن جا گفت دیگر برنمی گردم ... پدر و مادرش تنها جوابی که داده بودند این بود ، به جهنم ... این بود حقی که او از پدر و مادرش می برد ... دردی که هر بار که از اثر آن پلکهایش به پرش دچار شده بود به این فکر کرده بود که عاقبت دکتر می شوم تا بفهمم چرا اینطور می شود ... او را پرش گوشه ی پلک دکتر کرده بود ...به سختی نگاهش را از آینه گرفت ، صورتش را شست ، و پای تلویزیون نشست و تلویزیون هم چیزی نداشت جز آن که دائم به بینندگاش آسایشگاه سالمندان را نشان دهد ... جفای فرزندان را ... و سرسری سفارش کند به والدین خودتان نیکوکاری کنید ... بی آنکه تذکر دهند که حقوق فرزندان چه حقوق مؤکدی است چرا که موجودی نادان و ناتوان قرار است راه و رسم زندگی را یاد بگیرد و او هر چه یاد بگیرد آنرا به کار می برد ... ظلم یا محبت ... هر دوی اینها بخشی از حقیقت درونی انسان هستند ، و تلویزیونی ها ... آن ها جزیی از جامعه هستند که بدشان نمی آید تعداد طبقات زیاد شود چرا که با افزایش آن کار آن ها کم خواهد شد ... یک شعار را به هزار شکل تکرار می کنند و اسم یکی را برنامه کودک می گذارند ، دومی را سریال ، سومی را مستند ، چهارمی را میزگرد ، پنجمی را فیلم سینمایی و ششمی را مسابقه ...و در این بین هیچکس از هویت و ارزش انسان چیزی نمی گوید هیچ کس نمی گوید ، برای خلق یک انسان ، کائنات 9 ماه تمام زحمت می کشن ... و عرشیان در رفت و آمدند ... تا انسانی بیاید که همه جود باید مقدمش را گرامی داشت ... نمی گویند که خاوند برای هدایت همین انسان هزاران پیامبر را برانگیخت و زمین و زمان را مسخر او گردانید نمی گویند که خداوند به فرشتگانش دستور داد تا بر همین انسان سجده کنند آنروز که فقط یک بشر خلق شده بود پدر و مادری نبود تا بر سر همان یک بشر بکوبند و بگویند تو هیچ حقی نداری تو فقط برای احسان به آن ها آفریده شدی ... آنروز هرگز چنین نبود و به این فکر کرد که در جامعه ای که او زندگی می کند ارزش انسانها در هر طبقه ای متفاوت است ... و چیز مشترک بین همه طبقات این است که می توانند همگی به بچه ها زور بگویند ... می توانند از ناتوانی او استفاده کنند و وقتی هم که توانمند شد ، وجدانش را فشار دهند ... می توانند تا کودک و خردسال است بر سرش بکوبند می توانند گولش بزنند ، می توانند حقش را بخورند می توانند چراغ عدالت را برایش کور کنند می توانند به او دروغ بگویند و بر او منت بگذارند ... این خصیصه مشترک همه ی طبقات اجتماع است ... اجتماعی که او می شناسد ... از پائین ترین تا بالاترین آن ...خوابش گرفته بود ... هر وقت چنین افکار دردآوری از ذهنش می گذشت خواب آلود می شد ... سعی کرد به پنج شنبه فکر کند که قرار است برای پانسمان گلایول برای اولین بار به خانه ی آن ها برود ... راستی آن خانه چه شکلی است ...***- ننه خاتون ، واخجلتا ... گرفتار بودم ... به دل نگیر ... حالا که آمدم ، قهر نکن - ننه ... گرفتار چیه ... از این بدتر هم منو فراموش نمی کردی ...- حالا که آمدم ... خوب تعریف کن چه خبر ... چی شد ... چی نشد ...- حالا اول بگو ببینم ... حالش چطوره ... دختره ... بهتر شد ...- بد نیست ... خوابیده ... دلم براش کوره می کنه - زبونش بلای جونشه ... دلت واسه خودت کوره کنه ...- جوونه ... نادونه ... این چند وقته اذیت شده ...- ناهید چطوره ... ازش خبرداری ... نیومده ...- ناهید طفلکی ناخوشه ... دعا خون بخیر بگذره ، تا واسه اونم قربونی کنم ...***اسم قربوین که آمد ، چشمانش از وحشت گشاد شد ... نگاهش را به سقف دوخت ، اول فکر کرده بود که خواب می بیند ... ولی صدای محاوره ای نجواگونه همچنان می آمد و در دل شب در پشتوی گرمخانه ، می پیچید و در آن سکوت بگوش می رسید ، لرزشی بر بدنش افتاده بود ... احساس می کرد بدنش بشدت یخ کرد ، گویا لای پنجره ی کنار تخت باز بود که کوران سردی بداخل می وزید ... انگشتانش از سرما ، کرخت و بی حس شده بودند ، دوباره فکر کرد ... بیدار است یا خواب سعی کرد پتو را رویش بیاندازد ... ولی انگار اصلا توان حرکت نداشت مثل افلیج هایی شده بود ... که فقط گردنشان را می چرخانند ... دستهایش سنگین و بی رمق بود ... احساس گزگز شدیدی در دستها می کرد ... سعی کرد تکانی به آن ها بدهد ولی سنگینی تنه اش مانع می شد ... یادش آمد بعادت همیشه هر دو دستش را زیر کمرش گذاشته و بخواب رفته ... و حالا فشار تنه اش باعث این احساس خواب رفتگی شده ...لحظاتی گوش کرد ... و می خواست یواش یواش دستهایش را درآورد ... دوباره صدای صحبت شروع شد ... اینبار واضح تر ... زن جوانی با پیره زنی حرف می زد ... شک نداشت که صدای زن جوان ... آهنگی مثل صدای بی بی دارد ... اصلا انگار خود بی بی است که بدون لرزش و کهولت حرف می زند ... و صدای پیره زن هیچ شباهتی به صدای بی بی نداشت ... او بی شک یک نفر دیگر بود و موضوع صحبت آن ها هم او و ناهید مادرش بودند ...زن پیر حرفهایی می زد که نشان می داد دارد گلایول رذا ملامت می کند ... و از زن جوان می خواهد این قدر در برابر او نرمش بخرج ندهد ... به بی بی می گفت که مسبب دیوانگی ناهید ، این دختره ی نفهم و بی تربیت است ، و باید تنبیه شود و صدای زن جوان که یقینا کسی جز بی بی نمی توانست باشد ، سعی می کرد او را از این نظر منصرف کند ... ولی گویی در برابر او تسلیم و ناچار از اجرای دستور و اطاعت است ...ترس بر وجودش چیره شده بود ... می خواست فریاد بزند ... و کسی را بیاری بخواهد ... ولی حتی اگر هم فریاد می زد صدایش به گوش دیاری جز خود بی بی و آن پیره زن نمی رسید ... احساس ترس بر سرمایی که از لابلای پنجره به داخل می وزید او را به لرزه انداخته بود ... لرزشی تشنج وار بر پیکری که به اندازه ی یخ سرد شده بود ... و حالا تپش قلبش تلاطم ناشی از وحشت او را دو چندان می کرد ... آب دهانش را بسختی قورت داد ... سعی کرد فکر کند ... باید کاری می کرد ... باید حرکت می کرد ... باید خودش را نجات می داد ... نکند آن ها بلایی بر سرش بیاورند ... دلش بحال خودش که بی دلسوز و غریبانه در آن کنج وحشت به ناتوانی افتاده بود می سوخت ... فکر می کرد همه ی عالم در حق او بد کرده ، جفا کرده اند ... اذیتش کرده اند پس جرا همه او را مقصر می شمرند ... بعض بر احساس ترس و لرزش اضافه شد و قطراتی اشک از گوشه های چشمانش سرازیر شد ، و بر پوست سرد صورتش سرمای مرطوبی چکاند ...دستهایش را از زیر تنه اش کم کم درآورده بود ... انگار که جریان خون در آن ها دوباره برقرار شده باشد ، حتی مسیر جریان آنرا حس می کرد و همچنان احساس گزگز می کرد ... سعی کرد قوایش را جمع کند تا از روی تخت بلند شود ... او باید کمی خودش را گرم می کرد ... صدای حزن انگیز گریه ای به گوشش رسید ، اولش معلوم نبود کدامشان است ، زن جوان یا پیرزن ... حرف زدنهایشان هم آهسته و مبهم تر شده بود ... بعد صدای گریه به هق هقی خفیف مبدل شد ... و از لابلای آن صدای زن جوان آمد که گفت :- دلم تنگه ...ننه، دلم تنگه صندلی چرخدار از تخت دور بود ... فکر کرد که کاش چوب دستی داشت که با کمک آن بلند شود و اگر لازم شد با آن از خودش دفاع کند ... این گچ لعنتی چقدر سنگینش کرده ... خودش را تا لبه ی تخت بسختی کشاند و با کمک هر دو دست پای گچ گرفته اش را به زمین تکیه داد ... فکر اینکه حالا باید همان پای گچ گرفته را تکیه گاه بلند کردن همه ی بدنش کند ، به او می فهماند کار سختی را باید انجام دهد تا تازه فقط بایستد ، و کار سخت تر پس از آن اینست که باید بدون فشاری به مچ پای شکسته و جراحی شده و گچ گرتفه اش که خودبخود ذوق ذوق می کرد و درد می گرفت ، دو سه قدم تا صندلی چرخدار بردارد ... عرق کرده بود ... صدای گریه به ناله ای تبدیل شده بود اما هنوز قطع نشده بود ، اما حالا صدای پچ پچ مانند و گرفته ی پیره زن به گوش می رسید که داشت بی بی جوان را آرام می کرد ... نفس عمیق دیگری کشید ... هنوز سردش بود اما سر در نمی آورد که با این که دارد از سرما می لرزد چرا عرق کرده ... خوب معلوم است ترسیده ... در کورسوی نوری که از پنجره می تابید چشمش به سنجاق قفلی ملافه ی پتو خورد ... و یکباره بیاد حرفهای تمسخر آمیزی که چند ماه پیش در منزل مادربزرگ دوستش درباره ی جن و پری رد و بدل شده بود افتاد ، آنروز که دوستش برای اثبات حرفش که هر خانه ای جن مخصوص بخود را دارد ، او را به خانه ی خیلی قدیمی مادربزرگش برده بود خانه ای که دیوارهای حیاطش تا کمرکش نم داشت و زیر زمینش هم بسیار نمور بود ... دوستش گفت آن خانه قبلا قسمتی از یک حمام قدیمی بوده که روزهای چهارشنبه و شنبه ، سر و
butterfly90 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۴:۵۳ بعد از ظهر   #155 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
heaven-born آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحات 204 تا 303 ...

صبح روز بعد، گلایول حال بهتری داشت، اولین شبی بود که پس از مدتها، فارغ از هر فکر و غصه ای بخواب رفته بود... ولی نگران بود... نگران اینکه مبادا خیلی از حرفهای بی بی را نشنیده باشد... بی بی معلوم نبود کجاست... صدای قل قل سماورش می آمد... بوی غذایش هم که طبق معمول صبح زود مقدمات پختش را مهیا می کرد در خانه پیچیده بود... بویی شبیه همه ی غذاهای دیگرش... ولی حالا دیگر به این فکر نمی کرد که بی بی چقدر اشکنه می خورد یا آن که از فرط خساست است که غذاهای متنوع درست نمی کند... اما بوی برنج هم به مشامش می رسید... فکر کرد که مدتهاست برنج نخورده و بعد خودش را مسخره کرد... بیادش آمد، کوفته ای را که دو روز قبل خورده، بدنه ای پوشیده از برنج داشت... ولی غذا چه اهمیت دارد وقتی دنیای رازهای زندگی بی بی قرار است برویش گشوده شود... بی بی چه صدای گرمی دارد... چقدر قشنگ قصه می گوید... او چقدر قصه شنیدن را دوست دارد... ولی بی بی که قصه نمی گفت... او واقعیات را برایش نقل می کرد... واقعیاتی که بالاخره قرار است قسمتی از آن چیزی باشد که پشت آن اتاقک پستو می گذرد... چه مقدمه ی زیبایی بر این واقعیات نهفته بود و او نمی دانست... تمام شب را خواب دیده بود... خواب آنچه را که بی بی نقل کرده بود... خواب مهرانه و پدر و مادرش را... خواب دستهای کشیده و لطیفی که انگور در کیسه می کند...
بعد فکر کرد... درخت مو چه شکلی است... یعنی اینقدر میوه هایش نزدیکند که می شود آنها را در کیسه کرد... سعی کرد تجسمی از درخت مو در ذهنش ایجاد کند... و هر بار چندان که باید موفق نمی شد... با آنچه شنیده بود جور درنمی آمد... درختی مثل کاج را مجسم می کرد... درختی مثل چنار را... درختی مثل سرو یا صنوبر را و فقط درختانی که در شهر یا حول و حوش خودش دیده بود... چرا تا آن روز درخت مو را از نزدیک ندیده بود... چرا نمی دانست درختان میوه ی دیگر چه شکلی دارند... پس میوه ها کجای این شهر بر درختان می رویند که او هرگز هیچ تصویری از آن را بخاطر ندارد... و بعد فکر کرد که چند نفر آدم در این شهر هستند که همسن و سال او یا کمی بزرگتر و یا کمی کوچکتر باشند و این چیزها را دیده باشند...
و بعد فکر کرد... شاید بغیر از آنچه بی بی درباره ی احساسات متقابل بشری داد سخن داد... چیزهای دیگری هم هستند که می توانند در تولید این احساسات و فرآیند تکامل آن ها، نقشی داشته باشند، چیزهایی مثل، درخت مو... چیزهایی مثل خوشه های انگور و دستهایی که آن ها را قبل از آن که چیده شده باشند لمس کند...
چوب دستی ها را برداشت و به حیاط رفت... اول به دستشویی، بعد به خانه برگشت، سعی کرد خودش این دفعه اسباب صبحانه اش را مهیا کند، ساعت 10 صبح بود... آشپزخانه ی بی بی، جای چندان گشادی نبود که بتواند با آن چوبها راحت در آن حرکت کند... قابلمه ای روی اجاق سه فتیله ی آبی رنگی، می جوشید و بوی خوشی از آن به مشام می رسید در قابلمه را برداشت... مقداری گوشت و لپه در آبی قرمز رنگ در حال جوشیدن بود... چه خوب می جوشید... چنین اجاقی را تا آن روز ندیده بود... و در قابلمه ی دیگری روی سکو مقداری برنج خیس شده بود... ولی چه بویی پیچیده... انگار که پخته شده باشد... سماور ورشویی که بدنه ی گردی داشت هم با شادی تمام قل قل می کرد... و قوری گل قرمزی کوچکی با یک تکه دم کن گرد مخملی کوچک که دورش نوارهای طلایی رنگ هفت و هشت دوخته شده بود بر رأس آن قرار داشت... همه جای آشپزخانه پر از دستگیره ها و دم کن ها و دستمالهایی بود که گوشه هایش خوشه انگور یا گلهای قرمز گلدوزی شده بودند... و روی هیچکدام اثر و لکه ای نبود تا زننده یا کثیف نشانشان دهد... استکان و سینی هم حاضر و آماده بود... بی بی با این سن و سال مثل یک تازه عروس، با سلیقه و زرنگی تمام آشپزخانه ای داشت که اگر خودش بابت آن پز نمی داد، ولی حساب و کتاب از ظاهرش نمایان بود... هر چیزی را راحت می شد پیدا کرد... همه چیز را از بویش... گویی اینجا زمان در یک لحظه ی خاص که همه چیز اصالت و رنگ و طعم رایحه ی خود را حفظ کرده اند متوقف شده مثل یک انباری مثل یک فریزر با دمایی متعادل و بدون هر گونه سرمایی، اینجا گرمای زیر قابلمه ها هم ترسانند و تهدید کننده نیست... چراغهای کوچکی که اینهمه حرارت مطبوع می دهند... بوی بدی هم ندارند... و شیک و مجلل هم نیستند...
سر و صدای بی بی به گوش رسید...
- بیدار شدی... صحبت بخیر... عافیت خواب...
- سلام... سلام بی بی... صبح بخیر...
- خیلی خوابیدی ها... خوب گرسنه ات شده ها...
- نه، صبحونه خوردم... دست شما درد نکنه...
- آه... نون و پنیر رو پیدا کردی...
- آره... مرسی... پس شما کجا رفتی...
- آقا مازیار آمده بود... دو ساعت پیش... رفتم، با من کار داشت...
- رفتش...
- آره... سلام رسوند...، آمد دیدت... خواب بودی، گفت وقت نداره...
- چکار داشت...
- هیچی... یه کمی درددل کرد...
- بی بی... ببخشید، دیشب نفهمیدم کی خوابم برد...
- عوضش خوب استراحت کردی... ولی نفهمیدم کجای حرفامو شنیدی کجاشو نشنیدی...
و گلایول آنچه را که آخرین شنیده اش بود بازگو کرد...، او همه چیز را شنیده بود... و بی بی هم گفت که بهتر است بقیه ی حرفها را بعد از نهار بزنند... تا مجبور نشوند حرفشان چند بار قطع شود... آنروز گلایول برای اولین بار سیب زمینی هایی را پوست گرفت که قرار بود خلال و سرخ بشوند تا در خورش قیمه ای که بی بی پخته بکار روند... آن ها نمی دانستند، سر ظهر مهمان ناخوانده ای بسراغشان خواهد آمد، که مجبور خواهند شد برای نهار نگهش دارند... ظهر دکتر پروین آمد... با قیافه ای مکدر و گرفته... در حالیکه نه چشم در چشم بی بی می انداخت و نه اصلاً نگاهی به گلایول می کرد... ولی از هر دویشان عذرخواهی کرد... و گفت:
- دیشب خیلی حالم بد بود... نمی دونستم چرا اینکارو کردم... خیلی کار بدی کردم... گلایول خانوم من نباید حرفهایی که زدید و گفتید بازگو نکنم، به بی بی می گفتم... دل بی بی را هم شکستم بهرحال شما در وضعیت نقاهت بسر می برید و من نباید اینکارو می کردم... من... واقعاً...
گلایول حرفی نزد، ولی بی بی گفت: بالاخره شما نمی گفتی، دخترم خودش یه دفعه می گفت چه بهتر که زودتر، خوب آدمیزاد همینه... اشتباه می کنه... خیال ورش می داره... آدم از نادانی می ترسه...
معنی حرفهای بی بی برای گلا کاملاً مشخص بود ولی دکتر پروین دلش می خواست گلایول حرفی بزند... دلش می خواست نشان دهد که او را بخشیده و حرکت دیروز او را فراموش کرده...
پروین دو سه بار دیگر ابراز ندامت کرد و هر بار را بی بی جواب داد، دست آخر هم وقتی می خواست برود بی بی از او خواهش کرد که برای نهار بماند... و او هم بدون تعارف پذیرفت...
با بی بی راحت بود چون او را از جنس خودش می پنداشت، از گلایول عذرخواهی کرد چون نسبت به او احساس قرابت می کرد... بالاخره او هم مرد تنهایی بود که پس از مدتها بُر خوردن نابجا در بین آدمهایی که از جنس و بافت خودش نبودند... به خلوصی برخورده بود که آنرا می شناخت و حالا جایز نبود به همین راحتی و به یک حرکت سبکسرانه از دستشان بدهد...
موقع ناهار به بی بی کمک کرد، و پس از نهار، همانطور که راحت و بی تعارف دعوت ماندن را پذیرفته بود، روبروی بی بی و گلایول نشست و بخشی از زندگی پر از زحمت و متأثر کننده ی کودکی اش را بازگو کرد...
گویی دور، دورِ خاطرات بود و گود، گودِ تعریف از زندگی... از آنچه او را از علیرضا پروین، به دکتر پروین تبدیل کرده...
او گفت چگونه کارش به زندگی در پرورشگاهی که زیر نظر و با لطف خیرین اداره می شده کشیده و چگونه پس از مدتی خودش خواسته تا در همانجا بماند... چرا که اگر قرار است نان منت بخورد، بهتر است منتی که بر گردنش می افتد، منتی غریبه باشد و اگر قرار است هر شب از غصه بخوابد... بهتر است این غصه، غصه ی بی کسی باشد، تا اینکه در جوار مادر یا پدر یا هردویشان... احساس تنهایی و بی کسی کند...
حرفهای دکتر بی بی را به گریه انداخت، در حالیکه گلایول اگرچه دلش سوخته بود ولی احساس حقارتی نسبت به دکتر در او پیدا شده بود... به او به چشم آدمی نگاه می کرد که علاوه بر راز بیمارانش، قادر نیست حتی راز خود را در سینه نگهدارد... به او به چشم مردی ناتوان و زار نگاه می کرد که می خواهد با برانگیختن ترحم این و آن خود را در بین آن ها جا کند... و پس از حرفهای دکتر، اگرچه دلش بحال او سوخته بود، ولی هیچ حرفی از بابت اینکه متأسف است ولی برای گذشته نمی توان کاری کرد، نزد... حتی یک کلمه هم سؤال نکرد، تنها به این فکر می کرد که کاش زودتر برود تا بتواند زودتر پای صحبت بی بی بنشیند... و در فکر بخودش پوزخند زد از اینکه چقدر فاصله ی ایام هرچه قدر هم که نزدیک هم باشد، زیاد است، دیروز او از اینکه بخواهد لحظه ای پای صحبتهای بی بی بنشیند، حتی چندشش می شد، و امروز مشتاقانه بر این بود تا بی بی حرف بزند و او گوش بدهد... فقط کاش دندانهایش بودند... کاش می شد کاری برای بی بی کرد، به دکتر نگاهی کرد...
بی بی بلند شد و برای کاری بیرون رفت، شاید هم از حرفهای دکتر ناراحت شده بود و طبق معمول اینکه دوست نداشت ناراحتی و غم و غصه اش دیگران را برنجاند، محل را ترک می کرد و به حیاط کوچک خودش می رفت و لحظاتی کنار حوض کوچک حیاط، که کاشی های کوچک آبی و سبز و سفید دیواره های داخلی اش را پوشانده بودند، می نشست، و گاهی دستش را به آب آن می زد... اگر هر کس از پنجره در این حالت به بی بی نگاه می کرد... از حرکت تنه اش می توانست پی به نفسهای عمیق و آه مانندی که می کشد ببرد... می توانست از نگاه او به آب حوض و درختچه های گل رز هلندی و نسترن و گل گلاب که بویش همه ی فضای حیاط و شبها حتی اتاقهای بی بی را پر می کرد، بفهمد که بی بی حالا دارد به خودش فکر می کند... به دنیایی که دیده و دنیایی که دارد می بیند... و اگر به لبهای در حرکتش نگاه می کرد می فهمید یا مشغول دعاست یا اینکه اشعار از بر شده ای از حافظ را زمزمه می کند... دنیا برای بی بی وقتی خودش توصیف آنرا می کرد، دریچه ای بسوی آلام فراوان، رنجهای بی پایان، زیانهای بی حد و حساب و شاید فقط لحظاتی خوشی بود که آنهم بعداً از دل و دماغ آدم بیرون می زد... ولی کاش همه ی این رنجها... جایی به آسودن بدل شود... یعنی می شود؟ گلایول به علیرضا، متفکرانه نگاه می کرد... داشت فکر می کرد چگونه حالا همراهی او را برای حل مشکل دندان بی بی جلب کند... البته کاری نداشت و نمی خواست دکتر فکر کند همواره کاری از دست او برمی آید که همه ی خرابکاری هایش را صاف و صوف می کند... علیرضا هم داشت از پنجره به بی بی نگاه می کرد... طوری کنجکاو و دقیق که انگار می خواست از لا به لای آنچه که می بیند، عمق تأثر حرفهایش را بسنجد... ولی واقعاً چه اهمیتی داشت از آنچه که به او رفته، آنهم زمانی که در اندازه و سن و سالی بوده که هیچ تدبیری برای خلاصی و اندازه ناشی از آن نمی توانسته بکند، چه فایده ای داشت تا دیگری برنجد... غصه بخورد یا تأثیر بگیرد...
همین فکر صورتش را از پنجره به سوی گلایول چرخاند و متوجه نگاه متفکرانه او کرد... خودش هم لحظاتی به چشمان گلا، خیره شد، ولی داشت خنده اش می گرفت که گلایول گفت:
- واقعاً از حرفهایی که زدی متأسف شدم... دلم سوخت...
- گفتم که بیشتر منو از خودتون بدونید...
و بی آن که گلایول جواب دهد دوباره اضافه کرد:
- من خیلی کار بدی کردم، دیشب تمام مدت فکر می کردم نکنه برای تو مشکل و دردسر جدی درست بشه
- ولی اتفاقاً همین کار بد شما... خیلی چیزارو عوض کرد... شاید هم حق با شما بود... شاید باید خودم به بی بی می گفتم... ولی... خوب
- پس مشکل بین شما حل شد...؟
- نمی دونم... ولی باعث شد، با هم حرف بزنیم... بی بی نفس گرمی داره... دیشب حرفهای زیادی زد... ولی... می دونی...
گلایول سعی می کرد به گونه ای با دکتر صحبت کند که او هم باور کند... گلایول بیشتر به عنوان یک دوست حالا می خواهد برایش صحبت کند... نه به عنوان پزشک معالج یا حداقل دستیارش... واقعاً هم همینطور بود از دست دکتر کارهای زیادی برمی آمد... چرا که فعلاً تنها کسی که خودش را خیلی در خیال و افکار و زندگی به آن ها نزدیک می دانست همین دکتر بود... بالاخره هر کسی بدیهایی دارد... بدیهای دکتر هم همین است که خیلی دوست دارد دیگران دلشان برای او بسوزد... او گویی عاشق ترحم است... با اینکه حالا و بزودی عنوان جالب توجهی برای خودش دست و پا می کند... دکتر علیرضا پروین، اگر هم باور نداشت که هرکس نمی تواند انسان کاملی باشد ولی زندگی یک ماه گذشته این مطلب را به او قبولانده بود... و خودش... خودش از همه ی آدمها بیشتر عیب داشت وگرنه چنین دردسرهای بزرگی را درست نمی کرد... آن روز که اولین روز جوانی اش... اولین روز اعلام استقلالش چنان طوفان کوبنده ای بپا شد و همه چیز را محو و نابود کرد... (گویی زیادی بفکر فرو رفته بود که شنید دکتر می گوید...)
- حواست کجاست... می دونی که چی...؟
- می دونی... می دونی که... آها... می خواستم بگم... بی بی... سختشه حرف بزنه... دندوناش تو بیمارستان گم شده...
- آها... یه دفعه اون آقایی که همراهتون بود داشت از بچه های پرستاری می پرسید... نفهمیدم چی بود... پس دندونای مصنوعی بی بی بوده... ها...
- آره... مثل اینکه موقعی که بالای سر من بوده درآورده، که وضو بگیره... شسته و گذاشته تو دستمال بعد یادش رفته... بعد هم که گم شده...
- بذار... فردا... نه... اصلاً همین امروز برمی گردم بیمارستان حسابی می گم بگردن دنبالش... کاش فقط دور نیافتاده باشه... حالا اگرم افتاده بود اصلاً ناراحت نشو... دوست دندانپزشک دارم در عرض سه روز براش دندون درست می کنه...
- یعنی می شه...
- چرا که نشه... همه چیز با دوست بازی حل می شه...
- پولشو می دیم...
- گلایول... فعلاً به این فکر نکن... به این فکر کن، ببینم... از دیروز... یعنی... دیروزو فراموش کردی دیگه از دست من ناراحت نیستی...
- دندون بی بی رو روبراه کن... منم بی خیال دیروز می شم... می دونی... منم مثل تو تنهام منم به دوست نیاز دارم... به کسی که باهاش حرف بزنم... گرچه...
- گرچه چی...
- هیچی... حالا دیگه... بهتره... فکر دندون بی بی باشید
- یعنی برم...؟
گلایول نگاهی به دکتر کرد و لبخند زورکی و کمرنگی زد...
دکتر خداحافظی کرد و رفت و گلایول داشت به این فکر می کرد که دلش می خواست در پایان جمله اش که با عبارت گرچه ناتمامش گذاشته بود بگوید "گرچه به دوست و همراهی نیاز دارد تا با او حرف بزند... اما هیچوقت نتوانسته دوستان جدی داشته باشد هیچ وقت نتوانسته کسی را همراز و همدل خود کند... همیشه به دوستانش از بالا نگاه می کرده... و با حرفهای نیشدار و احساس برتری آن ها را می رنجاند... در بین گروه فقط یک بچه پولدار بوده که با خرج کردن و بی تفاوتی و غرور اجازه نمی داده کسی ابراز وجود کند... با بزرگتر از خودش هم کلام می شده... برای همین درباره ی خودش فکر می کرده که از بقیه بیشتر و بهتر می فهمد و آنقدر در این فکر و نگرش پیش رفته که کم کم باورش شده و دیگر جز آن نمی توانسته فکری کند..." بی بی و دکتر داشتند در حیاط خداحافظی می کردند... و وقتی می خواست برود برگشت دستی برای گلایول بلند کرد و از لابلای شمشادها رد شد و رفت...

* * *

خوب، برات گفتم که تو اون روزگار وقتی پدر و مادر آدم شایسته ای بین خواستگارای دخترشون پیدا می کردن... دیگه منتظر رضایت دختر نمی موندن... خودشون می بریدن و می دوختن... یعنی حتی اگر یه دختری پدر و مادر نداشت بازم ازدواج و انتخاب زندگیش دست خودش نبود... دست بزرگترش بود... حالا یا برادرش یا عمو یا دایی... خدا می دونه کی... گاهی حتی می شد توی یه محل بزرگتر محل واسه دختری که کس و کار درست و حسابی نداره تصمیم بگیره... خوب این جور موقعها هم اشتباه زیاد می شه... آدم وقتی نسبت محکمی با یه نفر نداره، زیاد دلسوزی نمی کنه... شاید دقت نکنه... همین قدر که اسم ازدواج پیش بیاد به خیالش که کار خیر می کنه شاید خیلی از این بدبختی ها مال همینه که بعضی مردم فکر می کردن یا فکر می کنن نیت و قصد و غرض به عمل آدم مقدمه... حالا اینا حرف اضافه است... داشتم از خودم می گفتم بین خواستگارای من، عموزاده پدرم، توجه مادر و پدرمو جلب کرد... اما اونا از خودم پرسیدن تا ببینم رأی و نظر خودم چیه... من خجالت می کشیدم حرفی بزنم... از طرفی اونقدر نسبت به مادر و پدرم اطمینان و علاقه داشتم که حتی فکر می کردم یه دفعه رو حرفشون حرف بزنم گناه کبیره کردم... دلشونو شکستم... یا اینکه بالاخره اونا صاحب عقل و خرد و تجربه هستن من چرا حرف بزنم...
خدا می دونه که اون چند روز چه قدر سخت گذشت... فکرم و عقلم چیزی می گفت، و همه ی وجودم چیز دیگه... دلم نمی خواست خواستگاری عمو زاده ی بابام به دفعه دوم بکشه... اگر می کشید دیگه کاری نمی تونستم بکنم...
ولی سکوت من، آقامو کلافه کرده بود... مادرمو همین طور...
یه هفته از مجلس خواستگاری گذشته بود و هنوز پدرم جواب قطعی نداده بود... هر وقت به خونه می آمد... من می رفتم و دم دست ننه سلطان خودمو سرگرم می کردم اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که حالا بابام داره با خانم جان چی می گه... به مادرم خانم جان می گفتم... به بابام آقا جان...
بعد که ننه سلطان حواس پرتی هامو می دید... می خندید و می گفت، توکل به خدا کن بالاخره یه طوری می شه بهش می گفتم... ننه سلطان... برو ببین آقام چی می گه...
اونم، می رفت و می آمد و می گفت، داره از خانم سؤال می کنه... داره می پرسه بالاخره با مهرانه حرف زدی... تو مادری... باید حرف دلشو به تو بگه... مادرت هم می گفت هر وقت می خوام باش حرف بزنم... پا می شه می ره...
- وای، خاک بر سرم... حالا اگر خودمو صدا کردن چی بگم ننه سلطان...
- چی بگم نداره... ننه... حرف دلتو بزن... شکر خدا که آقا هیچ وقت تو این خونه به کسی زور نگفته با درس و مکتب آشنات کرده... واسه همین روزا...

ولی من نمی تونستم حرفی بزنم... حجب و حیا نمی گذاشت، دلشوره نمی گذاشت، شک و تردید نمی گذاشت، دست آخر بعد همه ی این حرفها فکر می کردم که بقول ننه، بذار ببینم خدا چی می خواد توکل به خدا... هرچه بادا... باد...
تا اینکه یه شب، یادمه شب جمعه بود... شب جمعه ای که درست ده روز می شد از مجلس خواستگاری گذشته بود... مثل اینکه رفته بودن در حجره ی بابام که طلا بخرن بیارن واسه نشون کردن... گفتم که بابام زرگر بود... گفته بودن، شگون داره از همون جا طلا وردارن... بعد گفته بودن، دخترت زره... تو هم زرگر، اینا پیشش چه قابل داره...
بابام همه اینارو گفت در حالیکه اون شب نذاشت از پیشش جنب بخورم... مادرم هم نشسته بود ننه سلطان رو هم خبر کرد که بنشینه...
بعد هم گفت، حالا خیلی راحت بگو، مهرانه جانم... دلت چی می گه... راضی هستی... از خودمونن می شناسیمشون... بهر حال از کسائیکه از رگ و ریشه شون خبر نداریم، خیلی شناس ترن خیالمون راحته...
بد شرایطی بود... انگار داشتند فشارم می دادند... نه اینکه پدر و مادرم... خودم تو خودم اینطوری بودم حالا می فهمیدم چقدر حرف و عمل با هم فرق دارن... وقتی آقام یادم می داد که آدم حرفشو بزنه... حقشو بگیره... با حالا که قرار بود جلوی آقام حرف بزنم خیلی فرق داشت، اون موقع سراپا هم نظر و هم رأی آقام بودم... حالا اگرچه به انتخاب و درستی تصمیمش، عقیده داشتم ولی هیچ جور موافق نبودم نمی دونم چه مرگم شده بود...
اون لحظه یادم می آمد که بابام چطور ورق ورق، شاهنامه و حافظ و گلستان و بوستان رو برام خونده تا من بتونم با عقل بینا و شنوا پا توی زندگی بذارم... و حالا اگر می فهمید هرچی یادم داده قراره واسه این عمل کنم که رو حرف خودش حرف بزنم... اونوقت بخودش چی می گفت... همین غمگینم می کرد... اونشب نمی دونم قیافه ام چطور شده بود... که آقام گفت...
- بابا... مهرانه جانم... مگر می خوای به اسیری بری دخترم... فقط حرفتو بزن... من می خوام تو حرف بزنی حتی اگر ناراضی باشی...
انگار می دونست چه آتشی تو دلم بپا شده ولی می خواست وادارم کنه خودم خاموشش کنم... ولی من از خجالت حرف نمی زدم... نه چیز دیگه... دست آخر... بلند شدم... همین طور که توی دلم به خدا می سپردم و توکل می کردم... رفتم کتاب فالنامه حافظ رو ورداشتم... پیش آقام نشستم فاتحه ای واسه جناب حافظ خوندم... اشک تو چشمم حلقه زده بود... کتاب رو واز کردم و دادم دستش... آقام نگاهی به کتاب کرد و با صدای بغض آلود و گرفته غزلی که آمده بود خوند...
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
گو بهر این معامله غمگین مباش و شاد
یادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد...

آقام آهی کشید و چند بار نگاهم کرد... و چند بار ناباور به اون غزل... و هی گفت، عجب... عجب... بعد دیگه حرفی نزد... به ننه سلطان گفت، شام بکشه... بعد که ننه رفت... بلند شد و چند قدم تو اتاق زد... خانم جان هی می پرسید... چی شد... آقا... چی شد... خیر بود انشاالله... آقام آمد کنارم ایستاد و از زمین بلندم کرد... پیشانی و سرم رو بوسید و گفت، برو دخترم... برو به ننه سلطان کمک کن... انشاالله عاقبت بخیر بشی... انشاالله عمرت دراز باشه...
بی بی سکوت کرد... گویی بغض راه گلویش را گرفته بود... دهانش از حرف زدن گرم شده بود... احساس می کرد بهتر از دیروز حرف زده... کمتر، توپوق زده... کمتر، خسته شده... کمتر دهانش کف کرده یا خشک شده...
دوباره به عادت دیرینه با دست سطح فرش را دوباره پاک کرد... وقتی می نشست، احساس می کرد دستهایش نمی توانند بی حرکت باشند، شروع می کرد... دور و برش را با دست جمع کردن... و وقتی هیچ چیزی نبود که جمع شود... پشم فرش را به راهش نوازش می کرد... و گاه با سر انگشتان روی نقشها انگشت می کشید...
چند باری نفس عمیق کشید... گلایول... گلایول حالا چه فکر می کند... در حالیکه او دارد رازهایی را برایش می گوید که از زمان همسن و سالی اوست... بی بی فکر می کرد... همه کس که این سن و سال را گذرانده... یاغی گری هایش را نیز تجربه کرده... هر کس به نوعی ... کسی با حیا... کسی بی پروا... ولی واکنشهای طرف مقابل است که آن ها را تعریف می کند... واکنشی منطقی و از سر عقل و ارادت و واکنشی از سر غرور و جهل و تحمل ناپذیری...
گلایول گاه نگاهی عمیق به بی بی... گاه به دستهای بی بی و گاه به سقف می دوخت... سقف... سقف خانه ی بی بی تیرهای چوبی بودند که در زمینه ای حصیر بافت روی دیوارها قرار گرفته بودند... چطور تا بحال تا این حد متوجه این سقف چوبین و زیبا نشده... چقدر نگاه کردن به آن آرامبخش است... چقدر تیرهایش صاف و خوش رنگند... این حصیر چه زیباست... و بعد فکر کرد... خانه ی بی بی در آن ایام هم آیا چنین خانه ای بوده؟
به بی بی نگاه کرد... و آهسته پرسید: بی بی... یعنی چی؟ یعنی باید شوهر می کردی؟
بی بی نگاهی با چشمان براق و مهربان و دگمه مانندش به گلا کرد و گفت:
- منم اینطوری فکر کردم... فکر کردم جناب حافظ هم گفته، هر چی بادا باد، خوشحالی و غمگینی نداره... همه چیز رو وقتی بباد سپردی، رفته است... چه تخت سلیمون چه عمر... ولی بیت آخرش رو بابام هی تکرار می کرد و شکر خدا می گفت و تعجب می کرد... نه... یعنی اینکه بابام بی آن که من حرفی بزنم... رفت و اجازه نداد واسه بار دوم بیان... بعد که برگشت گفت، قانعشون کرده که تفأل خوبی نیامده و عاقبت هیچ کدومشون این طور به خیر نیست... اونها هم راحت قبول کردن... و خلاصه تموم شد...
گلایول لبخندی پیروزمندانه زد و پرسید:
- بعد چی شد...
- هیچی، آقام، صبح زود رفته بود... وقتی برگشت و فهمیدم، اون قدر خوشحال شدم که بلند شدم رفتم تمام حیاط رو کمک ننه سلطان جارو زدم... همه جارو آب پاشی کردم... چه بویی پیچیده بود... کوچه ها و دیوار خونه ها اون موقع کاهگلی بودن... گاهی تا نصفه آجر بود بعدش تا بالا کاهگل... دیوارها رو بلند می ساختن... وقتی آب به این کاهگل و خاکها و آجر فرش زمین و دیوار می رسید... چه بویی پخش می شد... خدا می دونه... با بوی گل باغچه قاطی می شد... با بوی برگ سبز درخت که آب بهش می پاشیدن قاطی می شد... به مغز آدم جلا می داد... به روح آدم جلا می داد...
واسه همین اون موقع ها مردم تند و تند سردرد نداشتن... چشم درد نداشتن... هر کس از این مرضا نمی گرفت... بوی گِل و کاهگل واسه دِماغ آدم خوبه... بوی خاک جون آدمو تازه می کنه... چون جوهر آدم از خاکه...
خلاصه رفتم... چند تا از کیسه های انگورو واز کردم و آبی بهش گرفتم... آوردم پیش آقا جونم... آقام می خندید... اونم از ذوق من ذوق زده شده بود... بعد آمد با هم رفتیم تو حیاط پشتی... شاخه های درختارو مرتب کردیم... شاخه های خشکیده رو جدا کردیم... گوشه ی حیاط داده بود یه چاهکی کنده بودن که هرچی برگ خشکیده و شاخه های نازک رو اونجا می ریختیم... بعد یه مدت اونا می پوسیدن می گفت واسه باغچه بهترین قوته... می دادیم پای باغچه... واسه همین بود که کود گیاهی می ریختیم بوی بد نمی پیچید... میوه رو از درخت می کندیم و می خوردیم... مریضی کجا بود... تر و تمیز... وای یادش بخیر یادش بخیر...
- بی بی دیگه خواستگار نیومد...
- چرا... اون عموزاده ی بابام اولین کسی بود که بابام جدی بهش فکر کرد... بعد از اون... هر وقت قرار بود کسی بیاد، آقام یه پسربچه ای رو که شاگرد مغازه ی یه ماست بندی بود و صاحب اون مغازه دوست آقام بود، می فرستاد در خونه... اطلاع می داد که مثلاً امروز مهمون داریم... فلان روز داریم آقام از اون به بعد دیگه آنچنان دلشوره و ناراحت زندگی من و شوهر کردنم نبود.
بعد ننه سلطان با خانم جانم... هم به اون پسره انعامی می داد و می فرستادش... زندگی دوباره واسه من خوش و خرم شده بود... می دونستم چی می خوام... من دوست داشتم پیش آقاجون و خانم جانم باشم... دوست داشتم هر روز با برگ موها و انگورا ور برم... دوست داشتم تو باغچه شمعدونی و بنفشه بکارم... به ننه سلطان کمک کنم... یا اینکه هنر و درس یاد بگیرم... دنیای من همین بود... همین... ولی افسوس که دنیا جای انتخاب و اختیار آدم نیست... خدای بزرگ هرچی به آدم اختیار داده... دنیا بهش زور میگه جبر می کنه...
- چطور... یعنی دوباره چیزی شد که مجبور بشی...
- نه... نه اون طور... منظورم این بود که خوب اگر قرار بود همه چیز اون طور پیش بره که من دوست داشتم که الان اینجا نبودیم... بچه ای نداشتم نوه و نتیجه ای نداشتم... این همه زندگی بالا و پائین نمی شد... ولی شکر خدا قسمت من قسمتی نبود که خودم نخواسته باشم... پس جورشو کشیدم... حالا بذار بقیه شو بگم...
روزگار واسه من دوباره روزگار خوش و شیرین گذشته شد... سرم رو دامن خانم جانم بود و چشم به در که غروب بشه و آقام بیاد خونه... بخدا که شیرین تر از خونه ی پدر و مادر و دامن پدر و مادر گهواره ای توی این دنیا وجود نداره... حدودای پائیز بود... رونقی تو بازار و کسب و کار مردم افتاده بود جنگ که تموم شد، مردم دیگه باید فکر خرابی ها و آباد کردن اونهارو می کردن، واسه همین سر مردم هم به کار گرم بود... مناسبات درست می شد که بازرگانا و تجار سفر کنن... مردم دوباره کاروان درست می کردن که زیارت برن... مکه برن... هر سال این کارا رو خیلی زود شروع می کردن چون مسافرت مثل حالا اینقدر راحت نبود...
چند باری هم من و خانم جان و ننه سلطان درشکه چی رو خبر می کردیم و بازار می رفتیم، هیچ چیز اندازه ی بازار رفتن رو دوست نداشتم... مخصوصاً که پا تو حجره ی بزازی بذارم و رنگ برنگ پارچه و طاقه تماشا کنم... یا اینکه قیمت کنم... خانم جان می گفت، دخترم یا بخر یا قیمت نکن، عیبه... ولی بنظر من عیب نبود... اما خوب... بهرحال همه ی خانواده ها که این طور فکر نمی کردن، خانم جان می گفت، اگر میگه عیبه چون از مردم می ترسه... مردم وقتی خیالشون راحته دنبال این می گردن که حرف در بیارن... خوب راست می گفت اینم از عیب مردم اون موقع بود... خوب حالا هم هست...
خلاصه... روز وسط ماه اول پائیز بود... یادمه... 15 مهر بود... اون روز یه خورده لرز کرده بودم ننه سلطان نذاشت از رختخواب بیرون بیام... تا یه عطسه می کردم نمی دونی چی می کرد... از ترس چشم بد از ترس جادو و جمبل این و اون... از قضا و بلا... خلاصه هنوز ظهر نشده بود که کسی دق الباب رو بصدا درآورد می زد و می زد... در و از جا کند... صدای ننه سلطان رو شنیدم که عصبانی و بی حوصله طرف درمی رفت و می گفت:
- چه خبرته... مگه سرآوردی... تقی...
فهمیده بود، تقیه... همون شاگرد احمد آقا ماست بند...
خلاصه، چند دقیقه بعد آمد و به خانم جانم گفت، آقا پیغام فرستاده امشب مهمون داریم... گفت، گفته زن باهاشون نیست، مردونه میان... خانم جانم گفت، بحق چیزای نشنیده... خواستگاری مردونه، دیگه چه صیغه ایه... دوره دوره ی آخر زمون شده... خوب باشه... لابد آقا خودش صلاح و مصلحت دیده که اجازه داده... باشه... پاشو سلطان، اون اتاق مهمونخونه رو تمیز کنیم... درشو باز بذار و یه اسفندی دود کن... دستمالی هم به چراغا بکش... حالا نگفت چرا شب می آن... آخه شب که موقع خواستگاری نیست...
- والله چی بگم خانم جان... من همش تو این فکرم که مهرانه خانم شبی تب نکنه... کاش پیغام می فرستادیم که حالش خوب نیست...
- نه، بذار بیان و برن و تموم بشه... مجلس اگر مردونه است که من نمی شینم... مهرانه که چایی نمی بره... خودت به رحم خدا پیغام بده... بیاد عصری دست گردونی کنه...
- چشم خانم جان...
ولی عصر... حالم خیلی بهتر شد... استراحت و آش گرمی که ننه سلطان برام آورده بود کلی از کوفتگی و لرزمو ساکت کرده بود... اما حوصله نداشتم به کمکش برم... چشمم به دیوان حافظ افتاد که روی رفعه اتاق بود... از اون شب که بازش کردم و دادم دست آقام... دیگه کمتر به سراغش رفته بودم... آقام بیشتر می خوند... دلم یه دفعه هوای خوندنش کرد، پا شدم و آوردمش... اول گشتم که اون غزلی که اون شب آمده بود پیدا کنم... اما اصلاً نمی دونم چطور شد که یادم رفته بود چیه... خوب تو حافظ از رو ردیف و قافیه دنبال غزل می گردن... ولی انگار می آمد تو ذهنم و می رفت... گفتم، حالا چه اصراریه... بذار یه فالی بزنم... بذار بپرسم از جناب حافظ که خبر برای من چی داره... فاتحه ای خوندم و کتاب رو باز کردم...
آقام رسم داشت وقتی فال می گرفت، یه غزل عقب تر و یه غزل بعدی رو هم می خوند... ولی من نیت کرده بودم هرچی آمد، و هر صفحه ای همونو بخونم... همونو خبر بگیرم...
زدم و این اومد که...
بی بی گوشه های دهانش را پاک کرد... و غزل را خواند و همچنان که می خواند لحظه به لحظه بر بغض و اندوهش افزوده می شد بی بی شعر را با لحنی آهنگین خواند:
دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
به جز هندوی زلفش هیچ کس نیست
که برخوردار شد از روی فرخ
سیاهی نیک بخت است آن که دایم
بود هم راز و هم زانوی فرخ
شود چون بید لرزان، سرو آزاد
اگر بیند قد دلجوی فرخ
بده ساقی شراب ارغوانی
بیاد نرگس جادوی فرخ
دو تا شد قامتم همچون کمانی
...

و پس از خواند غزل با حالت خاصی گفت:
پیش خودم گفتم، این کیه که حافظ اینقدر تعریفش را کرده... ولی چشمم که به غزل بعدی افتاد، پاک فال خودمو از خاطر بردم... متعجب شدم... چون غزلی که اون شب به عنوان فالم آمده بود، درست بلافاصله در صفحه ی بعد آمده بود... غزلی که دنبالش می گشتم... متحیر شدم... بفکر فرو رفتم... من به سخنان الهی حافظ اعتقاد داشتم... او براستی از حقیقت با آدم حرف می زد، چرا که دم گرمشو از حق گرفته بود چرا باید این دو فال در کنار هم قرار می گرفت... حقیقتش را بخوای... کنجکاو شدم که ببینم کیه که امشب قراره، پا در اتاق مهمانخانه ی ما بگذاره... کاغذی را تا کردم و همانجایی که فالم آمده بود گذاشتم... حتماً بعداً نشانت می دهم... کتاب غزلیات حافظی که پدرم داشت... الان پیش خودمه... روی هر صفحه ی سمت راستش یک غزل نوشته و در صفحه سمت چپ نقاشی کشیده شده... یعنی فقط در صفحات سمت راست کتاب، شعر نوشته شده...
خلاصه... راستی گلایول... یاد شام نبودم... شام برات چی دوست داری درست کنم... گلایول در حالیکه به حرفهای بی بی فکر می کرد... و نکته ی جالبی از اشعار حافظ را در آن احساس کرده بود گفت:
- بی بی، همینکه ظهر خوردیم خورش قیمه... هرچی مونده می خوریم...
- باشه... منکه شام خور نیستم... تو اونو بخور... منم یه لقمه پنیر می خورم...
- بی بی تعریف کن...
- بذار الان اذونه... بذار دست نماز بگیرم و نمازمو بخونم، بعدش به چشم... توام کمی استراحت کن...
گلایول... لحظاتی با چوب دستی در اتاق راه رفت گاه می ایستاد و از پنجره به بیرون نگاه می کرد... گاه نگاهش را به سقف می دوخت، و گاه به بی بی... و باور می کرد موجود تا شده ای که بقول شعری که خوانده بود قامتش کمانی و دولا شده بود چه زندگی پرشوری داشته... بی شک او از عشقی شورانگیز خواهد گفت که بقول خودش آنرا انتخاب کرده بود و جورش را هم کشیده بود... و بعد فکر کرد به حافظ... به اینکه واقعاً ممکن است آدمی که صدها سال از مردنش می گذرد کتابی نوشته باشد، اشعاری گفته باشد که وصف حال آدمها را بکند... شاید این فقط در باوری کهنه جایگزین شود... باورهای امروزی... همه با صفر و یک حرف می زند... حساب احتمالات... کامپیوتر... نرم افزار... و شاید بزودی نرم افزار اندیشه و قلب هم روانه ی بازار شود... اگرچه او از هیچکدام از باورهای امروزی هم سردرنمی آورد... مدتها بود از خودش هم گسسته بود... پس به چه چیز پیوسته بود... به هیچ... و به هیچ پیوستن... یعنی چه... چگونه می شود هیچی را تصور و تداعی کرد... هیچ جور نمی شد... پس چگونه "هیچ" خاصیت پیوستگی دارد... خوب معلوم است... این خاصیت را دارد تا از هیچی رها شود و آنوقت... آنوقت اتفاق خوشایندی برای آن و اتفاق ناگواری برای پیوسته اش می افتد آن، از هیچی رها شده و چیزی می شود... و آنچه به او پیوسته ناگهان همه ی هیچی او را در خود می یابد... و از همه کس می برد و می گسلد...

* * *

شب مازیار آمد... و وقفه ای در بین حرفهای بی بی انداخت... بیشترش هم با بی بی حال و احوال کرد... شام پیش آن ها ماند... بی بی هم چند تا تخم مرغ نیمرو کرد... هنوز خبر نداشت از اینکه چقدر مناسبات بی بی و گلایول خوب شده... خبر نداشت گلایول برای حرف زدن با بی بی لحظه شماری می کند... و هنوز هم نسبت به گلا چندان اعتنایی نشان نمی داد... درباره ی دکتر پرسید که به موقع به او سر می زند... بعد هم گفت، چک درست و حسابی برایش نوشته تا به موقع بیاید و هرچه را که لازم است برای درمان و مراقبت از او بیاورد... گلایول هم فقط تشکر کرد... احساس می کرد دیگر چندان برایش اهمیت ندارد که مازیار اینقدر با او سرسنگینی می کند... اصلاً شاید قبل از این هم هر چقدر خود را همراه او نشان می داده، فقط نمایش درمی آورده...
ولی چرا... چرا باید نمایش درآورد... مگر از او می ترسد؟ دوباره فکر کرد که چقدر در مورد دیگران بد می اندیشد چقدر از بقیه طلبکار است... در حالیکه آن ها در عین خلوص با او رفتار می کردند... لابلای خاطراتش گشت... شاید، زهره خانم... شاید اینهم دست آورد زهره خانم باشد که باعث اندیشه ای کج در او شده... البته که بوده... اما نه بطور خاص... تنها مورد خاص... درباره ی پرورشهای خطرناک زهره خانم، بی بی بوده... بعد فکر کرد... شاید گفتن این مطالب، برای مازیار ضروری باشد... شاید بشود او را متوجه کرد که بخشی از آنچه باعث شده تا همه مقصر بدانندش، زهره خانم است... مازیار پرسید...
- کم حرف شدی...
گلایول با بی تفاوتی جواب داد: قبلاً خیلی حرف می زدم...؟
- نه... ولی یه جوری شدی... قبلاً اینجوری نمی دیدمت...
گلایول لبخند محوی زد و گفت: چون خیلی وقته که منو ندیدید...
- خوب... گرفتار بودم... خیلی گرفتار... خیلی هم مهم بود... حتی نتونستم به شیراز برم و به ناهید سر بزنم...
بی بی پرسید: حالا از حالش خبر داری...
- ایرج گفت خیلی بهتره... از اون حالت مات زدگی بیرون آمده... مرتب می برنش بیرون... غذاشو می خوره...
- الهی شکر... کی میاد...
- اینو دیگه نپرس بی بی... هیچکس نمی دونه... این جور مشکلات دیر حل می شه... ولی شما دعا کنید که اصلاً حل بشه...
- خدا می دونه که هر شب و صبح اول دعام، ناهیده...
- منم گرفتارم بی بی... منو توی دعاهات فراموش نکن...
- خدا فراموشت نکنه... پسرم...
- بی بی همین هفته قول می دم ببرمت دندوناتو درست کنی...
- نه... حالا صبر کن، مادر... این آقای دکتر که میاد، امروز عصری گفت دوباره می ره می پرسه... اگر پیدا نشد، دوستش دندون می سازه... اونو میاره...
- خوب اینطوری که عالی می شه، فردا میرم سراغش تأکید می کنم که اینکارو زودتر بکنه...
- نه... نمی خواد... عجله نکن... خودش میاد... خبرشو می ده... تو به کار خودت برس... انشاالله زودتر ببینیش...
جمله ی آخر بی بی حکایت از خبری می کرد که گلایول نمی دانست... دایی انشاالله چه کسی را ببیند؟... بی بی حتماً اطلاع دارد... ولی دایی مازی چیزی به او نگفته... خوب نگوید... مگر مشکلات خودش کم است... مازیار می خواست سیگاری بکشد... گویی خیال رفتن نداشت و گلایول هم نمی دانست آیا بی بی مایل خواهد بود بقیه ی حرفهایش را پیش دایی بزند... ولی لابد سؤالهای فراوانی برای دایی پیش می آید... و بی بی را نباید بیش از این خسته کرد که وادارش کنند تمام آنچه را که گفته بار دیگر بخاطر دایی مازی بگوید... دایی سیگارش را برداشت و وقتی خواست به حیاط برود، به گلایول گفت، دلت می خواد یه کمی قدم بزنیم... می خوام ببینم با چوب دستی هات چطوری راه می ری...
و بعد به بیرون رفت، گلایول چوب دستی اش را برداشت... بی بی هنوز نشسته بود... به بی بی گفت:
- شما نمیای بیرون...
لحن گلا عوض شده بود... او را مثل همیشه مفرد و بی احترام خطاب نمی کرد... بخوبی از لحنش پیدا بود که سعی در احترام او دارد... اگرچه قلباً خوشحال شد، ولی چندان بروی خودش نیاورد مبادا که باعث خجالت گلا شود... جواب داد...
- نه... دخترم... برو، می خوام یه کمی دراز بکشم...
- بی بی... حالت خوبه...
- آره... یه کم خسته شدم... دیشب کم خوابیدم... بالاخره... پیرم... عادت ندارم...
- باشه بی بی، پس امشب خوب استراحت کن...
و به بیرون رفت... قدم زنان همراه چوب دستی به سویی رفت که دایی ایستاده بود و دود سیگارش را به آسمان می فرستاد... و تا چشمش به گلا خورد، خنده ای کرد و گفت:
- خوب... اومدی... گفتم شاید هنوز با من قهری نیایی...
- قهر... من قهر نبودم... شما عوض شدی
- من... راست می گی... ولی حالا که تنها شدیم می خوام بگم... راستش کمی ازت خجالت می کشیدم و من هر وقت کمی خجالت می کشم کمی هم عصبی می شم... و تمام اون دو سه روزی که اونجا بودی...
- چطور... چرا خجالت کشیدید؟
- خوب دلم نمی خواست اون خانم رو ببینی... اصلاً...
- این دیگه تقصیر من نبود... خودش کلید داشت... قرار نیست هرچی می شه من مقصر باشم...
دایی خنده ای نسبتاً بلند کرد و گفت: می دونم... می دونم... خوب... دلم نمی خواست اون بیاد ولی خوب دیگه بالاخره آمد... تو هم دیدیش...
- ولی برای شما انگار اهمیتی نداشت، تمام شب باهاش حرف زدی... به نظر هم نمی آمد خجالت زده یا عصبی شده باشید...
- داشتم بهش می گفتم نباید وارد می شد... نباید بدون قرار می آمد... ولی اون تو گوشش نمی رفت، اصرار داشت چند روزی بمونه... واسه همین خیلی عصبی شدم، اون شب هم که تو غیبت زد، پیش اون بودم... غیرمنطقی شده بود... نمی دونم به چه شکش برده بود... همه چیز رو براش توضیح دادم...
(دایی همچنان که با یک پایش روی خاک باغچه ی کناری نقشهایی می کشید و گاه پکی به سیگارش می زد حرف می زد)
- اما آخرش جداً دعوامون شد... بهش گفتم دلم می خواد سر به تنش نباشه... اونم ورداشت یه مشت قرص خورد... تا نصفه شب تو اورژانس مسمویت ها بودیم... نمی دونی چه حالی شدم وقتی آمدم دیدم تو هم نیستی، آمدم اینجا... گلپرور گفت آمدی و اون درو باز نکرده... کلی بد و بیراه به اون گفتم بعدشم رفتم گشتم... چه شب بدی بود... دوباره که آمدم دیدم توام اینطوری شدی... خلاصه این همه ی چیزی بود که باعث شد من عصبانیتم رو سر تو خالی کنم... از طرفی مرتب با ایرج تماس می گرفتم... اصلاً همه چیز شده بود خبر بد... ایرجم از ناهید می گفت... یه یارویی هم کلی پول شرکت ایرجو ورداشته زده به چاک... رفتم آگاهی شکایت اونو کردم... از کشور رفته... حالا به من حق می دی...
- خوب آره... معلومه... حالا حالش چطوره...
- حال کی...
- اون خانومه... دوستت...
- مرده شور ببرش... دیگه نرفتم سراغش، قفل خونه رو عوض کردم هر چی ام تو خونه ی من داشت گذاشتم تو یه ساک دادم دست سرایدار بهش بده... هرچی زنگ زد جوابشو ندادم... چند دفعه هم آمد دفترم، گفتم به کلانتری زنگ بزنن بگن مزاحم می شه...
- خوب چرا... مگر دوستت نیست مگر... دوستش نداری...
- گلایول... خواهش می کنم... خواهش می کنم یه کمی، همونطور که گفتی 18 سالته، بزرگ شدی می فهمی یه کمی... بفهم...
گلایول نگاهی گله مندانه کرد و چیزی نگفت و مازی ادامه داد:
- گلایول من یه مرد مجردم نزدیک 45 سال از سنم گذشته... و چون جنس خودمو خوب می شناسم همیشه سعی کردم هوای تورو داشته باشم... از ترس چی... از ترس هم جنسای خودم... گلایول... خوب به این حرفها فکر کن... متأسفانه اینا چیزائیه که ناهید باید به تو می گفته... حالا اگر نمی فهمی چی می گم، خوب امشب به این حرفها فکر کن... حتماً یه چیزی دستگیرت می شه... (گلایول به صدای گرفته ای گفت)
- فهمیدم چی گفتید دایی...
- گلایول... چیزی توی دلت هست که بخوای به من بگی...؟
گلایول در برابر پرسش دایی مازی، مکثی طولانی کرد... چیزهای زیادی در دلش بود... و نمی دانست کدامشان را اول باید بگوید... دلش می خواست از بی بی بگوید... از اینکه دو روز است با او خیلی احساس خوبی می کند... راحت می خوابد... و احساس می کند... دوست داشتنی در قلبش مدفون شده بود، که حالا خاک را از روی آن کنار زده و آنرا می بیند... و فهمیده چه کسی این دوست داشتن را دفن کرده بود... و چه شد که خاکها کنار رفتند... طوفانی آمد... همه چیز را به هم ریخت گرد و خاک فراوانی بپا کرد... و تنها اثر خوبش این بود که حجمی از خاک قبر آن دوست داشتن را به کناری زده... آنقدر که وقتی بقیه اش با دستهای خودش و دکتر کنار رفته، یک شبه قلبش را آکنده کرده...
انگار همین قبر، نبش شده، گرهی را هم از مسیر خون رسانی به عقل و فکرش برداشته چرا که کله اش هم گرم شده و حالا انگار بهتر فکر می کند، بهتر نتیجه گیری می کند... انگار 18 سالش کامل شده... و اگر یک روز از خواب بیدار شود و ببیند همه ی اینها را در خواب دیده... هرگز 3 روز از خانه بیرون نمی رود و اگر برود حتماً هر روز اطلاع می دهد که کجاست و وقتی به او اعتراض کردند، نمی گوید... زندگی خودم است 18 سالم شده و می دانم چه کنم...
- گلایول... گلایول... چی شد... به چی فکر می کنی...
گلایول با صدای گرفته ای گفت؛ هیچی دایی... به این فکر می کردم که چند روز اولی که اینجا بودم خیلی می ترسیدم...
- ولی چرا؟ از چی... طوری شده...؟
- نه... نه دایی...
دایی به سوی گلا آمد... او را در آغوش گرفت و بوسید و در حالیکه سرش را نوازش می کرد گفت:
- عزیزم... حق داری... سؤال بی موردی کردم... این مدت خیلی بتو سخت گذشته... تو خوب تحمل کردی راستش همیشه فکر می کردم اونقدر لوس و عزیز دردونه ای که هیچ ناملایمتی رو تحمل نمی کنی... راستش انتظار داشتم بجای ناهید تو، بهم بریزی...
گلایول لبخندی نه چندان شاد به روی دایی زد... و در آن لحظه فکر می کرد که خوب... با بی بی آشتی کردم... با پدرم هم آشتی کردم، اینهم از مازیار... حالا فقط مانده ناهید... وای ناهید... تو چه بلایی بر سرت آمده؟
- دایی...
- بله...
- ناهید چشه... برام بگو چرا رفته شیراز... چرا اینجا نه... اینجا حداقل بابا می آمد خونه... من... من... یعنی شاید منم می تونستم برم ببینمش...
- تو فعلاً ناهیدو نبینی برای هر دوتاتون بهتره...
- چرا... چی شده...
- گلا ناهید داره یه مرحله ی خیلی سخت رو می گذرونه فقط خدا خدا کن که بگذرونه... وگرنه باید اصلاً فراموشش کنی...
بکار بردن این عبارت آنچنان گلا را ناراحت کرد که احساس کرد، چیزی از قلبش مثل یک بند یا طناب خرت، پاره شد... و به گریه افتاد... گریه ای که هر لحظه بر شدتش می افزود... مازیار، سعی کرد آرامش کند ولی او مثل سیل اشک می ریخت... و همچنان که به چوب دستی تکیه کرده بود، توانش را لحظه به لحظه از دست می داد... و سر و تنه اش خم می شد... مازیار کمک ش کرد، و او را جایی نشاند... و گذاشت گریه کند گلا گریه می کرد و تنش می لرزید، دستش یخ کرده بود... مازیار رفت و از خانه ی بی بی شال بی بی را برداشت و آورد و دور او انداخت، در آغوشش گرفت و بر سرش بوسه می زد...
- گریه کن... گریه کن عزیزم، تا آروم بشی... گریه کن دایی... کاش اشک منم درمی آمد تا بحال خودم و این همه غفلتم گریه کنم... کاش منم می تونستم فریاد بزنم و اشک بریزم... من که خودم این همه غفلت کردم چطور تورو مؤاخذه کردم، چطور توی فکرم تورو سرزنش کردم... ناهیدم همین طور پدرت هم همین طور، تک تک ماها خودمون اون قدر کوتاهی کردیم که بخاطرش سالها باید افسوس بخوریم... واسه چیزایی که خودمون سر خودمون آوردیم... خوش بحال بی بی... که امروز از همه ی این آه و افسوسها، کناره... گریه کن...
دقایقی بعد گلایول در حالیکه چشمانش قرمز و متورم شده بود و صدایش مثل آدمهایی که سرما خورده اند، تو دماغی و گرفته شده بود پرسید...
- چرا میره شیراز... چرا اونجا...
مازیار نگاهی عمیق به گلا انداخت و گفت: دلم نمی خواد ناراحتت کنم... اما اون بخاطر ارغوان اونجا میره... می دونی ارغوان خواهر بزرگترت بود...
- می دونم... ولی اون مرده...
- خوب آره... و می دونی... ناهید عاشق اون بود... ناهید عاشق بچه هاش بود... عاشق تو و اون... وقتی ارغوان فوت کرد ناهید تا مدتها قادر نبود چنین چیزی رو باور کنه... و وقتی همه فکر می کردن ناهید بالاخره قبول کرده و حالا داره می سازه، اون داشت از درون خراب می شد... اونقدر که حالت نگاهش عوض شد... هیچکس نمی دونست چطور و کی، یه روز وقتی دو سه سال گذشته بود همه می گفتن ناهید اصلاً عوض شده... یه طوری شده بود... گاهی چند ساعتی کسی نمی دونست کجا غیبش می زنه... وقتی یه مسئله ای پیش می آمد آنچنان تحمل و سازش نشون می داد که آدم متحیر می شد... هیچ وقت نمی دیدیم، از ارغوان حرفی بزنه... یا اینکه براش گریه کنه... هیچوقت نمی دیدیم بره سر خاکش تا اون روز... اون سه روزی که خبری از تو نبود... یه روز ایرج زنگ زد و درباره ی نیومدن تو گفت، بعد گفت ناهید رفته وسایل ارغوان رو آورده گذاشته کنار عکس تو... بعد عکس تو رو پاره پاره کرده، عکس ارغوان رو سوزونده... تا اینکه شب دوم حالش بد شد... کارش به بیمارستان کشید براش آرامبخش زدن، بعدشم خودت دیدی چی شد...
- من خیلی باهاش بد کردم... تقصیر منه... نه؟
- خوب بد کردن تو شاید، واقعاً اگر این چیزارو می دونستی به اینجا نمی کشید...
- حالا چرا میره شیراز، اینا چه ربطی به شیراز داره... مگه ارغوان تو شیراز خاک شده...؟
- نه گلایول... نه... راستش شاید تعجب کنی... اون میره شیراز که خود ارغوانو ببینه...
- خودشو یعنی چی دایی... یعنی نمرده... یا اینکه کسی شبیهشه...
- یه دفعه شنید که کسی تو شیرازه که با ارواح ارتباط برقرار می کنه، چی بهش می گن، روح حاضر می کنه... چند دفعه رفت شیراز تا بالاخره پیداش کرد... بار اول که اون خانومه رو دیده بود، وقتی برگشت خیلی روحیه اش عوض شده بود... کلی شاد شده بود...
ماها همه فکر می کردیم چه خوب که دلتنگی ناهید تخفیف پیدا کرده... سکوتش کمتر شده... بعد دیگه هر وقت می خواست بره... هیچکس مخالفت نمی کرد... چند دفعه ای بابات می بردش، چند دفعه خودم بردمش... گاهی با دوستش می رفت... ولی همیشه بی بی مخالف بود می گفت گناه داره آدم آرامش ارواح رو بهم بزنه... به ناهید و ایرج التماس می کرد دست از اینکار وردارن، می گفت این کار شیطانیه...
- شما هم روح اونو دیدید؟
- نه، ما نمی رفتیم تو اتاق... فقط ناهید می رفت... و وقتی برمی گشت خیلی سرحال و خوشحال بود انگار که بچه شو بهش برگردوندن... (مازیار آهی کشید)
- بعد چی شد دایی... پس چرا اینطوری شد... چرا حالا تو شیرازه حالش بده...؟
- بار آخری که رفت تقریباً یکی دو هفته قبل از اون جریان تو بود... یادته... تنهایی رفت شیراز...؟
- آره...
- خوب مثل اینکه اون پیره زنه، تصادف کرده و فوت کرده بود، وقتی ناهید برگشت درست مثل روزی که ارغوان مرده بود، اون طور ماتم زده و حیران بود... دو سه دفعه شبا تو خواب راه رفت، می رفت رو نرده های طبقه ی بالا... دو بار گلپرور دیدش و از ترس صداش در نیامده اومده باباتو از خواب بیدار کرده... دیگه شبا درو قفل می کرد...
- خوب پس چرا حالا تو شیرازه...
- من هی خیال می کنم تو جوابتو گرفتی ولی بازم همین سؤالو می کنی...
- مگه نگفتید اون زنه مرده... خوب مامان برای چی میره اونجا...
- می گفت شاید اون زنه نبوده شاید اشتباه شده... بعدشم که اینجا بستری شد دکترش جریانو فهمید گفت ببرن همونجا شاید کم کم بشه بهش همه چیز رو فهموند... می گفت به حالت سوگ گیر کرده ولی خودش تنها حرفی که می زد شیراز بود... شیراز... شیراز... همش همینو می گفت... اونجا بردن بیمارستان چند وقتی کاملاً بستری بود... شوک بهش می دادن... چند روزه که توی هتلن... بابات مرتب می بره می گردونش...
گلایول با حالتی از تأسف و تألم حرفهای دایی را گوش کرد... انگار حالا بهتر می توانست ناهید را برای خود تعریف کند، انگار حالا او هم رنجی را که ناهید می کشید درک می کرد... یکباره به یاد بی بی افتاد که در آن شب با آن پیرزن موهوم در اتاقش حرف می زد...
دوباره به یاد حرفهای دایی مازیار افتاد که گفته بود "تنها کسی که منع می کرد بی بی بود... اینکه چنین کاری گناه است نباید آرامش ارواح را به هم زد"...
احساس می کرد گیجگاهش مثل نبض می زند... بی بی که چنین ادعایی دارد پس آن گوشه چه کسی را پنهان کرده که هیچکس او را ندیده و نمی شناسد... پس چرا خودش با او حرف می زند... چرا فقط کنج خودش را دوست دارد... چرا با آن پیرزن ناشناس سعی نکرده ناهید را آرام کند...
دوباره سیلی از افکار ناخوشایند درباره ی بی بی در ذهنش جان می گرفت... دلش می خواست به دایی مازی بگوید... اما ترسید او هم مثل دکتر همه چیز را کف دست بی بی بگذارد و دوباره او را ناراحت کند... بهر حال الان که خطر و ترسی از جانب بی بی حس نمی کند پس چرا بخواهد آرامش خودش را خراب کند... این رازی است که بالاخره برملا خواهد شد... بالاخره دایی امشب یا فردا می رود و هنوز او می ماند و بی بی.
مازیار سکوت را شکست و گفت:
- گلایول... دیگه برو بخواب، منم می رم خونه ام... فردا باید دنبال کسی برم... دعا کن که مشکل منم حل بشه...
- مشکل شما چیه...
- چیزی نیست که تو با این همه ناراحتی بخوای بهش فکر کنی... یه روز برات می گم...
- نمی مونید اینجا...
- نه... باید برم... ولی پس فردا میام می برمت بیمارستان... که دکترت ببینت...
- باشه...
- بی بی خوابیده، از جانب من ازش خداحافظی کن... کاری نداری...
- نه دایی... ممنون...

* * *

پس از رفتن مازیار، گلایول همچنان روی یکی از کنده های درختی که در آن قسمت از باغچه برای نشستن گذاشته بودند، نشسته بود... به حرفهای مازیار فکر می کرد... به پیرزنی که قدم در دنیای ارواح گذاشته و روح ارغوان را برای ناهید حاضر می کرد... فقط برای آن که ناهید با دیدن آن لحظاتی دلتنگی اش را فراموش کند... اما مگر آدم می تواند... جنس روح را ببیند... مدتها فکر می کرد چنین چیزهایی موهوم و خرافات است... روح کجا بود... اما خودش هم می دانست که این فکر را اصلاً قبول ندارد فقط سعی در این داشت که ادای اعتقاد به خرافه بودن آنرا درآورد... روح را همه کس پذیرفته از فلاسفه... از دانشمندان... از ملهدان بی دین و ایمان تا انسانهای معتقد و مؤمن. روح حقیقتی است که حتی اگر جسم نپذیرد که وجود دارد، وجودش را به جسم القاء کرده و چون این پذیرش از فطرت آدمی سرچشمه می گیرد... آدمی، سگ کی باشد که آنرا قبول نکند... ولی... مسئله این است که هیچکس جنس و ماهیت آنرا نمی شناسد... هیچ کس نمی داند روح چه نوع کیفیتی است... هر کس هم تاکنون ادعایی درباره ی دیدن آن کرده، موجودی مشمول جسم را تعریف کرده یا آن که موجودی که انگار ملافه رویش انداخته باشند و او همه کس را بترساند... با این فکر، وهمی غریب، احساسی خفیف از ترس را بر او القاء کرد نسیم خنکی وزید و یک دم بیشتر طول نکشید...
گلایول به تمام قسمتهای حیاط بزرگ و مشجر خانه با آن باغچه های مختلف و متنوعش نظری انداخت و دوباره تمام محوطه ی نظرگاهش را تا آن جا که چشمانش تشخیص می داد، یا اینکه ذهنش یاری می کرد و می دانست هر قسمت چه چیزهایی قرار گرفته... چترهای آفتابگیر کجا هستند... استخر کجاست... باغچه ی بنفشه کجاست... درخت ماگنولیا چند تا گل کرده... همه را با دقت نگاه کرد و از نظر دوباره گذراند... شاید قصدش از اینکار این بود که در پی روح خاصی بگردد... ولی او از اطرافشان کسی را نمی شناخت که حالا بخواهد توقع روحش را داشته باشد... به ارغوان فکر کرد... ارغوان را دو سه باری از عکسهایش دیده بود ولی بعد دیگر حتی عکسها را هم نمی دید... حالا هم چندان یادش نمی آمد که عکسهای ارغوان چه شکلی بودند اصلاً او خودش چه شکلی بودم... همین قدر یادش می آمد... با پیراهن قرمز و یکی هم با پیراهن زرد لیمویی و کلاه توری سفید از او عکس گرفته بودند... بیشتر به لباسهایی که با آن عکس گرفته بود دقت کرده بود... ارغوان را اصلاً بخاطر نداشت... و بعد بخاطر آورد که دایی دقایقی پیش گفت مادرش گاه عکس آن دو را کنار هم می گذاشته ولی بعد آن ها را از بین برده... شاید وقتی باعث عصبانیت مادرش شده او دست به چنین کاری زده... شاید او هم شبیه ارغوان است که رفتارش تا این حد باعث آزردگی ناهید شده...
و بعد به خودش گفت، ولی همه ی آزردگی ناهید به گردن من نیست... او با روح بازی اش خودش را دیوانه کرد...
و باز به این فکر کرد که چرا بجای این همه راه رفتن به شیراز از بی بی کمک نخواسته... بی بی در آن پشته ی پنهان، کسی را دارد که حتماً می تواند به ناهید کمک کند...
نگاهش را به سوی خانه ی بی بی دوخت... خانه ی بی بی چه وصله ی ناجوری با این خانه است... چرا چنین جایی را برای نشستن انتخاب کرده... کورسویی از پنجره ی خانه ی بی بی از لابلای شمشادها به بیرون می تابید... بی بی هنوز چراغ اتاق را که خیلی هم چراغ کم نور و ضعیفی است معلوم نیست لامپ 60 یا 100 وات است را خاموش نکرده... پس چطوری گلدوزی می کند... در این نور کم یادش آمد که بی بی اغلب کارگاه گلدوزی اش را وقتی روز است و در حیاط است به دست می گیرد... دیگر مرتب داشت از خودش سؤال می کرد و بخودش جواب می داد... می خواست برود بخوابد بلند شد... اما فکر کرد حالا کمی قدم بزند تا خسته تر شود... کمی این افکار از ذهنش دور شود و بعد بخوابد...
کم کم، شروع کرد به قدم زدن... پتو روی دوشش بود پائیز شده بود اما هنوز آن قدر سرد نبود که نشود از قدم زدن لابلای باغچه ها و درختها لذت نبرد... احساس می کرد اگرچه هوا خنک است اما نسیمی که از لابلای باغچه ها و درختان می رسد، گرمایی لطیف دارد... بعد فکر کرد مثل نفس آدم گرم است... و دوباره یاد چیزی افتاد... اینکه یک روز معلمشان گفته بود روزها لابلای درختان و جنگل خوابیدن خیلی خوب است و برای انسان فایده دارد... اما شبها، ممکن است باعث مرگ آدم بشود...
همه تعجب کرده بودند... و معلم گفته بود برعکس روزها... درختان در شبها نفس می کشند مثل آدم اکسیژن می گیرند و دی اکسید کربن پس می دهند... کلاس پنجم بود که معلمشان این حرف را زده بود... شاید برای همین است که بازدمشان گرمی نفس انسان را دارد...
سلسله ی افکار مختلف از این سو و آن سو... از کوچکی تا لحظاتی پیش که پنجره ی خانه ی بی بی را نگاه کرده بود، آنچنان در خود فرو بردنش که نفهمید کی به این گوشه از حیاط رسیده... گوشه ای که اصلاً در معرض دید نبود... گوشه ای از حیاط که آن شب افتاده بود... چشمش به کیفش خورد که هنوز لابلای شمشادهاست.. آنرا برداشت... به دیوار نگاه کرد... دیوار بلندی بود... چگونه جرأت کرده بود از آن جا بپرد... خود را از لابلای شمشادها به زیر دیوار رساند و در امتداد آن مسیر برگشت را گرفت... که به خانه ی بی بی برود و بخوابد... لحظاتی چشمش روی دیوارها و پنجره های مجلل عمارت اصلی که وسط حیاط قرار گرفته بود خشکید گویی آن جا قبر متروکی است که هرگز کسی در آن تاکنون زندگی نکرده... نگاهی هم به پشت آن جائیکه چند آلاچیق شیک و زیبا مثل سوئیت های یک خوابه قرار گرفته بودند انداخت... گاهی مهمانانی برای پدرش می آمد و از آن جا بعنوان محل اقامت مهمانهای شرکت استفاده می کرد... و بقول خودش دو منظوره بود... هم، مهمانخانه ی شرکت و هم موردی برای استفاده ی مهمانهای شخصی، آهی کشید و مسیر برگشت را در پیش گرفت... کناره ی دیوار دور تا دور خانه موزائیک کاری بود و برای همین راه رفتن روی آن کمی صدا تولید می کرد... دیگر چیزی به خانه ی بی بی نمانده بود از همانجا هم می توانست تابش لامپ 100 وات خانه را ببیند... ولی وقتی این زاویه از دیوار را طی کند...
عجب تا آن لحظه هرگز متوجه نشده بود... اینجا که به پشت خانه ی بی بی منتهی می شود با یک زاویه امتداد دیوار را به جایی کج می کند که سطحی ایجاد می کند و روی این سطح خاک است... درختی قرار ندارد... یک چرخ درشکه گوشه ای به دیوار تکیه داده شده... قسمت وسط خاکها را دور تا دور چند بوته گل شمعدانی پوشانده اند... که گلهایش زیاد نیستند... چراغی هم تعبیه نشده... گویی قرار بوده این قسمت هم باغبانی شود ولی لابد گذاشتند برای بعد... اگر از وسط همین باغچه ی خاکی رد شود لازم نیست پشت حیاط بی بی را دور بزند تا به در برسد... به طرف وسط حیاط رفت اما هنوز چند قدم نرفته، نوک چوب دستی اش به چیزی سخت برخورد کرد و باعث شد، تعادلش را از دست بدهد... به سختی روی گلها افتاد... پائین چانه اش به ادامه ی همان جسم سخت برخورد کرد و مجروح شد... ناله اش به آسمان رفت، شمعدانی ها هم شکسته بودند... پایش هم درد گرفته بود... همینطور کمرش... دست به زمین گرفت که بلند شود... سردی سطحی سخت توجهش را جلب کرد... خاک را از روی آن سطح کنار داد... تکه ای سنگ پدیدار شد... شمعدانی ها را پس زد... و با سرعت بیشتری خاک را کنار داد... لایه ای نازک خاک روی قطعه سنگی که سطحش ناهموار می نمود را پوشانده بود... گلایول از ترس نفس نفس می زد ولی نمی توانست از کنجکاوی نسبت به آن تکه سنگ دست بردارد... افتاده بود... و می دانست بلند شدنش بالاخره زمان می خواهد... پس... چه فرق می کند... بهتر است بفهمد این چیست تا اینکه دوباره به زمین بیافتد... در روشنایی آبی مهتاب، سنگ نوشته ای پدیدار شد... سنگی سیمانی رنگ، که به خطی تحریری نام کسی بر آن حک شده بود و یک سنگ قبر بود... و متعلق به شخصی به نام فرخ... فرخ هوشیار، چشمانش روی آنچه می خواند... آنچنان گرد و وحشت زده شده بود... که انگار دارد حالا جسم مرده ای را می بیند که سینه به سینه روی آن افتاده افکار برق آسایی از ذهنش گذشت... سعی کرد، با همه ی هیجانی که باعث ترس و اضطرابش شد، هرچه زودتر از زمین بلند شود... به درد و فشاری که روی پایش آورد اصلاً فکر نکرد... کیفش هم دوباره جایی افتاده بود... که اصلاً لازم نبود بگردد و پیدایش کند... این اسم را مرتب با خودش تکرار کرد... هوشیار... فرخ هوشیار... قبلاً هم می دانست که اسم همسر بی بی فرخ بود... پس این... این اینجا خاک شده... پس بی بی... سالیان درازی است که اینجا زندگی می کند؟... پس آن خانه باقیمانده ی خانه ی بی بی و فرخ بوده... آه خدایا... اینجا یک قبرستان است... قبرستانی که حالا دور تا دورش درخت و خانه و باغچه و... البته بی بی هم هست... بیاد فال بی بی افتاد... آن که وقتی دختر جوانی بوده برای خودش زده... چه گفته بود... فقط یک بیتش را بخاطر داشت... تند و تند نفس می زد...
دو تا شد قامتم همچون کمانی
ز غم پیوسته چون ابروی فرخ
هین... هین...
با خودش زیرلبی حرف می زد و تند تند چوب دستی اش را به زمین می کوبید و گام برمی داشت آنچنان که گویی می خواهد بپرد... می خواست زودتر به خانه برود و در را روی خودش و هرچه بیرون هست ببندد...
با عجله در خانه را باز کرد... لباسهایش خاکی و کثیف شده بود... به گچ پایش چیزهایی از سبزی و قرمزی شمعدانی ها و خاک مرطوبی چسبیده بود... در را پشت سرش بست... آب دهانش را قورت داد... و چند بار نفسهای عمیقی کشید... به لحظاتی فکر کرد که درباره ی روح و نفس درختان می اندیشید... و چرا باید پس از این افکار در چنین شبی قبر فرخ از ورای خاک باغچه ای در آن گوشه ی نادیدنی پیدا شود... ناگهان همه ی وقایع چند وقت گذشته بنظرش چیزی شبیه نقشه ای از پیش طراحی شده و هدفمند نمودند... ولی چه کسی... چه کسی اینهمه نقشه کشیده و لحظه به لحظه آنرا پیش می برد... چطور اشتباه نمی کنند... نگاهش از دور روی قامت چپیده در زیر پتوی سبز رنگ بی بی افتاد... بی بی، بشدت خواب بود... و تارهای بافته ی موهایش آنقدر امتداد یافته تا اینکه باریک و نازک شده بودند روی بالش ولو بود... روسری به سرش نداشت... چقدر کله اش کم مو بود... و با این همه چه موهای بافته و درازی داشت... چقدر موهایش نارنجی اند... چشمانش روی صورت بی بی، خیره خیره او را می نگریست... فکر کرد اگر حالا او چشم باز کند... و نگاهش را به او بدوزد... بی شک او هنوز خواهد ترسید... بی بی هم می فهمید که ترسیده و از روی لباسهایش می فهمد که به زمین خورده... شاید هم ذهن او را بخواند و بفهمد که در آن گوشه او قبری را پیدا کرده که هیچکس نمی داند... آن جا مرده ای خاک شده... مرده ای که اسم خانوادگی اش بسیار تعجب او را برانگیخته...
بسختی نگاهش را از صورت بی بی برداشت، به طرف تخت رفت... و مسیرش تا تخت را بدون آن که متوجه شود... خاکی و کثیف کرد...
لباسهایش را به سختی درآورد... و با آن گچ پایش را کمی تمیز کرد... از ساک کنار تخت لباس برداشت و پوشید... بدنش از شدت سرما و اضطراب دانه دانه و مور و مور می شد پوستش یخ کرده بود... دلش می خواست به توالت برود... اما توالت خانه ی بی بی در حیاط کوچک اوست... و او الان اصلاً فکر اینکه بخواهد از در بیرون برود را نمی تواند بکند... عیب ندارد تا صبح خودش را نگه می دارد...
پتو را رویش کشید و لحظه ای بعد وقتی چشمش به پنجره افتاد... وقتی حرکتها ابرها را که بنظرش شکلهای ترسناک و عجیبی داشتند دید... سرش را زیر پتو کرد... و فکر کرد... اینهم آموخته ای دیگر از آموخته های ترسناک زهره خانم بود... شبها وقتی خوابش نمی برد او را وادار می کرد به پنجره و آسمان نگاه کند... و آنقدر قصه های ترسناک از آن ابرهای قلمبه سلمبه برایش می گفت که او چشمانش را به هم فشار می داد و می بست و در حالیکه دست زهره خانم در دستش بود و به او پناه می برد... می خوابید... زهره خانم همیشه از قشنگترین چیزها، ترسناکترین قصه ها را می ساخت...
صدای گلی خانم در اتاق می پیچید...
- بی بی خانم... اینم بشورم...؟
- نه... فقط جارو کن... دستت درد نکنه...
- آخه چی شده... خاک بازی کرده...
- لابد خورده زمین... شبا یه کم به این بچه برس، من پیرم... گلی خانم... نمی تونم... بیا کمکش کن... از خجالتت خودم درمیام...
-بخدا اون ذلیل مرده نمی ذاره وگرنه چشم... چی از خدمت به شما بهتر...
- من کیم...؟ بخاطر خدا.. این بچه مریضه... پاش شکسته... ثواب داره... آدم همیشه عوض کار خیرو می بینه...
گلا بیدار شده بود... می دانست دارند درباره ی او حرف می زنند... گلی خانم دوباره با صدای زشت و جیغ مانندش گفت:
- ملافه هاشم وردارم...
- حالا که بیدار نشده... بذار بیدار که شد ملافه هاشم ببر تو رختشور بنداز...
چقدر از او و بقیه ی افراد خانواده اش بدش می آمد... بنظرش آن ها مفت خورترین آدمهایی هستند که می شود پیدا کرد... خانه ی بزرگی در اختیارشان هست... هر چقدر بخواهند مهمان دعوت می کنند و ریخت و پاششان از خیلی آدمهای ولخرج بیشتر است... آن وقت برای انجام چند کار کوچک مرتب بهانه می آورند و ننه من غریبم بازی می کنند...
از روزی که بخانه ی بی بی آمده بود... گلی خانم فقط یک یا دو بار برای حمام رفتنش کمکش کرده بود و یکی دو بار هم ملافه و لباسها را برد و در رختشوی خانه، توی ماشین لباسشویی انداخت بعد هم همه را اتو نکرده فقط تا کرد و به بی بی داد... دیگر جز نان خریدن برای بی بی آنهم اگر قرار باشد خودشان سنگک بخورند، کاری انجام نمی دهند... بی بی هم اصلاً صدایش درنمی آید... چند باری که دایی مازیار آمد... برای بی بی خرید کرده بود... یکی دو بار هم پسر کوچک گلپرور خریدهای بی بی را کرده بود بعد دیگر مثل همسایه هایی که اصلاً نمی دانند اینطرف هم کسی زندگی می کند به کار و زندگی خودشان رسیده بودند... بگذار ایرج بیاید... آنچنان شکایتی از آن ها بکند تا با تیک پا پرتشان کند بیرون...
این افکار و صدای جیغ مانند گلی که مرتب غر می زد و کاری می کرد آنچنان عصبی اش کرد که سرش را از زیر پتو بیرون آورد... حجمی از نور آفتاب چشمانش را زد... لحظاتی نتوانست جایی را ببیند گوشه ی پرده را گرفت و جلوی نور را پوشاند... و در تخت نشست...
گلی، با همان صدای ذیقش گفت:
- پا شدی... لنگه ی ظهره... بده ملافه هاتو ببرم...
که یکباره، گلایول با لحنی خشمگین و عصبی به او، پرخاش کنان گفت:
- به تو چه که لنگه ظهره... تو کلفتی، ظهر و شب نداره باید کار تو بکنی...
گلی که جا خورده بود دستپاچه گفت:
- وا... مگه چی گفتم، تو هنوز اخلاقت عوض نشده... بابات بیرونت کرد... مادرت چل شد تو هنوز عوض نشدی...؟
و همین حرف کافی بود تا گلا چوب دستی را بردارد و بسویش پرتاب کند... او هم جیغ کشان و گریه کنان بیرون رفت و دق دلی اش را سر بی بی درآورد...
- بابا، بی بی خانم... این دیوونه است... چطور امنیت می کنی اینجا نگرش داشتی... با چوب دستی منو کتک زد...
و گلایول هم پنجره را باز کرد و با فریاد هرچه خواست به او گفت: مفت خور،... لاشخور... پررو... بی همه چیز... گمشو از اینجا برو بیرون...
و بی بی هم هاج و واج به هر دو نگاه می کرد و نمی فهمید چه شد و از طرفی می ترسید به گلایول حرفی بزند مبادا با او هم چنین رفتاری کند... و گویی گلایول این را از لحن چهره و نگاه بی بی خوانده بود... تقصیر خودش بود... خودش را رسوا کرده بود... پس رو به بی بی کرد و گفت:
- بی بی... از حالا هر کاری داری به این بی همه چیز بده... اونقدر کار نکرده که... پی آورده فقط بلده بچره... و جیغ بزنه...
بی بی در حالیکه از کلام زشتی که گلا بکار برده بود... خجالت زده دستش را به دهان برد به طرف پنجره آمد و گفت:
- دخترم... سنی ازش گذشته، تو کوتاه بیا... خوب نیست، باهاش دهن به دهن نذار... هر کسی شأن و شخصیت خودشو باید حفظ کنه... عیب نداره... خسته اس... بسه دیگه...
و از همانجا رو به گلی که هنوز داشت مثل مرغهای کرچ قدقد می کرد گفت، بسه دیگه... برو دنبال کارت چه خبره اینقدر هوار می کنی... اگر سختت شده بذارشون همینجا خودم می شورم...
و او هم پررو، پررو، تمام لباسها و ملافه ها را همانجا گذاشت و رفت و بی بی نگاهی به آن ها کرد... و با حالت ناچاری، آهی کشید و به طرف حوض رفت که تشت را بردارد... گلایول... با صدای بلند گفت:
- صبر کن بی بی... بذار...
و با چوب دستی بیرون رفت... تمام لباسها را در سبدی گذاشت و با سختی به طرف رختشوی خانه برد (آن جا اتاقکی بود که دو ماشین رختشویی و وسایلی برای اتو کشیدن، چند چوب رختی و تعدادی قفسه با ملافه های تا شده و پتوهای اضافی در آن چیده شده بود... و برای مصارف مهمانهای شرکت استفاده می شد، اما گلی خانم و گلپرور و بقیه ی آدمهای خانه شان برای شستن لباسهایشان از آن جا استفاده می کردند... بی بی هم چون نمی توانست وسایلش را می داد آن جا داخل لباسشویی بیاندازند...)
وسط حیاط گلپرور دوان دوان بسوی گلایول آمد... و خواست وسایل را بگیرد که گلا به او هم پرخاش کرد گلپرور به طرف خانه ی بی بی دوید که از او هم عذرخواهی کند... پسرکوچکش به رختشوی خانه آمد و لباسها را به کمک گلا داخل ماشین لباسشویی گذاشت، گلا پرسید:
- کدوم وری روشن می شه...
- این وری... پودر بریزم...
- برو بیار خودم می ریزم...
گلی خانم مرتب می آمد و از جلوی گلایول که حالا داشت به طرف خانه ی بی بی برمی گشت رژه می رفت و هی غرغر می کرد لابلای حرفهایش می شد شنید که می گوید... مگه من چه غلطی کردم... درسته ما کلفتیم خدارو خوش نمیاد...
و دوباره همین حرف باعث شد گلایول با خشم و نفرت بیشتری جوابش را بدهد، و بگوید... خوب زرنگی... موقع انجام کارات که می رسه، زبونت یه مترونیم دراز می شه... وقتی اینطوری می کنی، کلفت می شی... خداشناس می شی... باشه حسابت رو می رسم، صبر کن... صبر کن این گچ واز شه اونوقت بهت می گم...
گلی هم نه زیر گذاشت و نه رو، گفت: مثلاً چه غلطی می کنی... اول برو جا پیدا کن بعد بیا به من نشون بده... گلایول آنقدر از این حرف عصبی شد که دوباره چوب دستی اش را به سوی او پرت کرد طوری که جداً به سر گلی برخورد کرد اما چیزی نشد... پسر کوچک گلپرور دوان دوان، چوب دستی را برای گلا پس آورد... گویی از این برخورد ذوق زده شده و دارد کیف می کند...
دیگر هرچه بود فحش بود و داد و فریاد... بطوری که هیچ کس متوجه ورود دکتر پروین و دوست دندانپزشکش نشد... در را دختر کوچک گلی برایشان باز کرد...

* * *

از شدت عصبانیت نمی توانست بدرستی از چوبها استفاده کند... حالا دقیقاً معنی خشمی را که از آن ناهید آنهمه قدرت گرفته بود درک می کرد... انسان وقتی خشمناک می شود همه ی دیوهای درونش یکی یکی به قدرت نمایی می آیند... دیو زبان... دیو فکر... دیو... نگاه... دیو خشم، دیوی که در دستهایش عضلاتش را منقبض می کند... دیوی که نشانه گیری اش را قوی می کند... دیوی که بدترین و سوزاننده ترین عبارات و ناسزاها را بکار می گیرد...
در او تنها نیست که اینطور است... در ناهید هم همین طور بود... حالا در گلی هم همین طور است که اینطور راحت طبقه اش را فراموش کرد...
آه، طبقه... به دکتر پروین که داشت با تعجب او را می نگریست و حالا برای کمک به قدمهای لرزان از خشم او پیش می آمد نگاه کرد... و به خود گفت... چه خوب شد که از این طبقه و آدمهایش اینهمه دورم... جوان دیگری هم که همراه دکتر بود... در حالیکه گویی دیدن چنین مناظری برایش چندان تعجب آور نیست پیش آمد و سلام کرد... دکتر پروین او را معرفی کرد و گفت:
- گلایول خانم، ایشون دکتر نکویی هستند... همان دوستم که گفتم دندانپزشکند...
- سلام... آقا... ببشخید... متوجه نشدم...
- سلام...
بقیه حرفها، نزدیک خانه ی بی بی رد و بدل شد... پسرکوچک گلپرور آمد... خود گلپرور معلوم نبود کدام گوری رفته، پسرش آمد و به گلایول گفت: کاری نداری بکنم...
گلایول نگاهی به او کرد... دکتر پروین همچنان متعجب نگاهشان می کرد... چیزهایی از ذهن هردویشان گذشت، از ذهن گلا و دکتر... گلا گفت:
- بعداً بیا اون قالیچه ی جلو دری اتاق بی بی رو بردار، بده اون بشوره...
- حالا، وردارم...
- نه... دو ساعت دیگه... بابات کو...
- نمی دونم...
- خوب، برو دیگه...
سپس رو به دکتر کرد و گفت: چرا اینقدر نگاه می کنید...
- هیچی... واقعاً این چیزا... این درگیری ها ناراحت کننده است...
- بفرمائید، روی این تخت بنشینید، تا بی بی بیاد...
- حالت چطوره... چرا گچت اینقدر کثیف شده...
- افتادم زمین...
- بابا اینطوری اصلاً گچ گرفتن فایده نداره...
و گلا در حالیکه همچنان لحن عصبی از کلامش می بارید گفت: پس زودتر بازش کنید تا هممون راحت بشیم...
دکتر نگاهش کرد و حرفی نزد... دکتر نکویی مشغول نگاه به حیاط و این سو و آن سو بود...
کم کم سر و کله ی بی بی از جایی که به پشت خانه اش به همان مکان قبر منتهی می شد، پیدا شد... بی بی تند قدم برمی داشت... معلوم بود او هم عصبانی شده... گلپرور هم همراهش بود... تند تند چشم خانوم... چشم بی بی می گفت... و بعد با بیلی که در دستش داشت دوان دوان، دور شد... بی بی، بسوی مهمانها آمد و سلام کرد و گوشه ای روی تخت نشست تا نفسی تازه کند... سپس به گلایول نگاه کرد... اما گلایول نمی توانست جواب نگاهش را بدهد... حالا بی بی همه چیز را می داند، و می داند که او هم فهمیده آن جا قبری پنهان شده... و گلپرور... یعنی گلپرور هم می داند یا از قبل می دانسته...
دکتر پروین سر حرف را باز کرد و گفت:
- از همه بچه های بیمارستان پرسیدم... از کارگرا... از مراقبها... از همه... همه جارو هم گشتم ولی دندوناتون پیدا نشد که نشد...
بی بی با دلخوری گفت: فدای سرت...
- حالا این آقا... همون دوستم هستن، آقای نکویی... به من قول دادن که در کمترین زمان براتون دندون درست کنن، حالا هم اومدن قالب گیری...
- حالا خیلی آشفته ام، پسرم...
- ولی... (سپس نگاهی به دوستش انداخت و او اعتراضی نکرد) ادامه داد:
- بی بی یه کم استراحت کنید، بعد ترتیب کارو می ده... بهتره همین امروز...
بی بی هم چیزی نگفت، گلایول پرسید: چند روزه آماده می شه...
دندانپزشک جوان جواب داد: تا پس فردا آماده است... فردا درستش می کنم، فقط باید امتحان بکنه پس فردا اگر مشکل خاصی نداشته باشه آماده است...
- مرسی...
دقایقی بعد مازیار هم سر و کله اش پیدا شد... و احوالپرسی گرمی با دکتر پروین کرد... او را کناری کشید و گفت: خیلی به شما زحمت دادم... چک دیگری بخاطر دندان بی بی به او تسلیم کرد و گفت: رفتم بیمارستان نبودید... گفتن که دیشب کشیک بودید...
پروین جواد داد: دیشب قرار نبود بمونم... دیگه موندم که امروز مرخص باشم بشه به این کار دندانای بی بی برسیم...
- خیلی جوانمردی کردی...
- ای بابا... وظیفه ی ماست...
و مازیار گفت: واقعاً همه از شما تعریف می کنن...
- اختیار دارید... بالاخره مردم باید به داد هم برسن بالاخره وقتی از ما برمیاد چرا که نه... من و شما هر کدوم یه جوری باید برسیم... شما زحمت می کشید و اینهمه به این پیرزن و دخترش کمک می کنید منم، باید وظیفه پزشکی خودمو انجام بدم...
- کدوم پیرزن... بی بی؟
- بله دیگه... چطور فکر کردید گلایول خانومو می گم...
مازیار خنده ای کرد و گفت: نه... آخه، تا حالا ما به بی بی، پیره زن نگفته بودیم... همه بهش می گیم بی بی...
- چقدر هم نازه... چقدر مهربونه... خدا حفظش کنه...
- ممنون... خوب... منم یه کمی با گلایول کار دارم، با اجازه...
و دکتر که زمینه ی خنده ی صورتش ناگهان محو شد... در حالیکه سعی می کرد توجه برانگیز نباشد به مازیار نگاه کرد که به سوی گلایول رفت و بازویش را گرفت و بلندش کرد و او را به گوشه ای برد تا با او حرف بزند...
افکار ناخوشایندی درباره او و توجهش نسبت به گلایول از ذهنش گذشت... ناگهان احساس کرد مثل خروس دیگری که به حریم او پا گذاشته دلش می خواهد با مازیار بجنگد... او مدتها گشته بود و حالا کسی را پیدا کرده بود که همه جوره مناسب خودش می دانست... پلک چشمش دوباره شروع به پرش کرد... حالا فکر می کرد اگر آینه باشد در آن چه می بیند... بچه ای 12-10 ساله یا اینکه خودش را... پلکش به شدت می پرید... گوشه های سبیل باریک و طلایی اش را به دندان گرفت و مرتب به این می اندیشید که چرا حرفهای آن ها طولانی شد... آخر آن ها درباره ی چه چیز حرف می زدند... حالات گلایول عصبی و ناراحت بود... صدایش یکدفعه اوج می گرفت ولی نمی توانست بفهمد چه می گویند سپس هر دو بطرف ورودی حیاط براه افتادند... و دکتر پروین حدس زد... این کلفت زاده ی خوش تیپ و خوش ترکیب، در دل آقای خانه جایی نیکو باز کرده و حالا دارد برای سایر خدمه ی خانه رگ زنی می کند...
رگ زنی... او معنی این عبارت را بخوبی می دانست چه گاه طعم آنرا چشیده بود و گاه دیده بود کسانی برای بقای خودشان ناچار از انجام آن شده بودند...
دقایقی بعد، صدای مبهم داد و فریاد مازیار و گلی خانم بگوش می رسید و گلایول را دید که با چهره ای که نشان می داد در انتقام گیری پیروز آمده بسوی آن ها می آمد...
گلایول بی اعتنا وارد خانه ی بی بی شد و در را هم از پی اش بست... دکتر پروین دقایقی در کنار دکتر نکویی ماند تا کار قالب گیری تمام شود و احیاناً اگر کمکی می خواهد بکند... ولی همه ی فکرش متوجه گلا بود و موقعی که کار قالب گیری تمام شد، به طرف خانه ی بی بی رفت، در زد، و بی آن که منتظر جواب شود در را باز کرد و گفت:
- فردا... میام می برمت بیمارستان... باید دکتر ببینت...
- نه... با دایی میام...
- آقای مازیار...
- بله...
- دایی...؟
- بله... دایی...
- پس من نیام...
- نه... نیائید... ممنون... بخاطر بی بی هم ممنون...
دکتر با لحنی دلخور گفت: باشه... فعلاً خداحافظ...

* * *

شب بود...
...
- ولش کن بی بی... گور پدرش... باید حالیش بشه چطور حرف بزنه... حقش بود...
- گذشت کن، همیشه گذشت کردن دنبالش پریشونی و پشیمونی نیست... نفهمیده یه حرفی زده...
گلا جوابی نداد... و بی بی اضافه کرد...
- آقا مازیار شام میاد...؟
- نه... گفت کار داره...
- نچ، طفلک آمد سر بزنه، اونم ناراحت شد و رفت، خودش اینهمه گرفتاری داره...
- فردا میاد... که... بریم بیمارستان...
لحظاتی بعد... بی بی پرسید؛ گلایول اون پشت واسه چی رفتی؟
عجیب بود... بی بی هرگز خودش در کشف ماجراها و مسائل، پیشقدم نمی شد و سؤال نمی کرد... حالا داشت درباره ی رفتن گلایول به جائیکه سنگ قبر قرار داشت می پرسید... گلایول کمی من و من کرد و گفت:
- چطور... من... من دیشب فقط کمی قدم زدم... بعد افتادم زمین... می دونم باغچه ی شمعدونی خراب شد...
- نه... عیب نداره... کیفت اونجا افتاده بود... خاک روی سنگ هم پاک شده بود تو اونو دیدی؟
گلا با صدایی که کم کم ترس داشت بر آن مستولی می شد جواب داد:
- آره... چوبم به سنگ گیر کرد یعنی... اولش... بذار بگم... وقتی دایی رفت قدم زدم... بعد رسیدم اونجا که اونشب افتاده بودم، کیفم لای شمشادا بود... ورش داشتم و وقتی داشتم می آمدم اینجا... اون باغچه رو دیدم خواستم رد بشم چوب دستی ام گیر کرد بی بی... افتادم... بعد خواستم ببینم چیه... بخدا... خیلی ترسیدم... من نمی دونستم... یعنی...
- اونم یاد منو کرده... چون یادشو کردم... ولی خیلی وقته اون طرف حیاط نرفتم که...
گویی می خواست بگوید... که برای او با بهانۀ سنگین فاتحه ای بخوانم... شاید می خواست بگوید سنگش را با دستم پاک کنم و با او حرف بزنم... شاید می خواست بگوید آنرا از زیر خاک بیرون بیاورم، خودش زیر خاک است دیگر چرا سنگش هم مدفون باشد... گویی می خواست بگوید... دلم می خواهد سنگش را نپوشانم ولی خواندن سنگ قبر در خانه ای که زندگی در آن است، کراهت دارد...
ولی به جای همه ی اینها گفت: ترسیدی... خیلی ترسیدی...
گلا جواب داد: آره بی بی... خیلی... فکر کردم... الان یه مرده پامو می گیره... می بره...
بی بی نیشخندی بدون دندان و تلخ زد و گفت: مرده اسمش با خودشه...
- بی بی... چرا اینجا خاکش کردی... چرا تو قبرستون...
- نه... من اینجا خاکش نکردم... اون حیاط قدیمی که داشتیم... تو اونجا... اونجا دفن شد خونه خودش... خودش می خواست... ولی بخودم واگذار کرد... گفت دلم می خواد تو خونه ی خودم باشم...
- پس... این...
- این فقط سنگشه... اون خونه هنوز هست... اون موقع باغ سنگلج خیلی بزرگ بود و تک و توکی خونه دورش ساخته بودن... خونه ی آقام بالای باغ بود... خونه ی فرخ تو کوچه ی یزدان... نزدیک بازار... یعنی نه زیاد نزدیک... سه چار تا کوچه تا بازار فاصله داشت... وقتی پسرم می خواست اینجا رو بخره... هرچی ملک اون طرف داشتیم، با حجره و مغازه... فروختیم... بابات این زمینو خرید، بقیه اش هم دستمایه کارش کرد... منو به اصرار با خودش آورد، دلم نبود اونجارو بذارم... فقط اون خونه رو نگه داشتم... زیاد بزرگ نیست ولی خونه من اونجاست...
- سنگشو آوردی...؟ فقط... یعنی...
- آره دیگه... اون چرخ درشکه و سنگ و چند تا تکه کاشی... یه چند مشت خاک نرم... همین الان شاید سی و هفت هشت ساله که حتی اون طرف هم نرفتم... اون خونه رو می گم...
گلایول در ذهنش حساب می کرد که آیا خانه شان سی و هفت هشت سال قدمت دارد... ولی بی آن که چیزی بپرسد بی بی گفت: اولش این زمین رو خرید... از این بزرگتر بود.. اول تو اون خونه که سر خیابونه می نشستیم... بعد اونجا ازدواج کرد... خدا بیامرزش... اونم دیر ازدواج کرد... (گلایول حساب می کرد که پسر بی بی، پدربزرگ خودش است و آنچه مربوط به حرفهای بی بی و نقل و انتقالش از آن جاست، کارهایی بوده که پدربزرگش کرده...) سپس بی بی گفت...
اول که اونجا بودیم... سنگو همونجا گذاشتیم دیگه چرخ درشکه و کاشی ها رو روش می ذاشتم... تو حیاط تو چشم بود... خوب نبود کسی ببینه...
بعد که چند سال پیش بود... تقریباً بیست سال پیش آمدیم اینجا... اینطوری که نبود... بابات درستش کرد... اولش تو همینجا می نشستیم... اینجا فقط باغ بود... خونه دور و ور ما زیاد نبود بعد اون ساختمون گلپرور رو ساخت... ارغوان اونجا دنیا آمد... بعد تو کوچیک بودی که ساختمون وسط رو ساخت... اینارو بابات درست کرده... ولی من موندم همین جا... اینجا خونه ی نگهبان همین باغ بود... حیف بود... باغ قشنگی بود... حالا هم قشنگه... خوب چی می شه کرد زمونه عوض می شه... مردم... خونه ها... زندگی ها...
- بی بی... بقیه ی سرگذشتو نمی گی...
بی بی آهی کشید و گفت... دیدی... دیدی وقتی به شب خواستگاری اون رسیدم چطور خودشو نشون داد...
- خودشو...
- آره... همین که سنگش پیدا شد... همین چیزا... صبح زود... که دیدم اینطور خاکی شدی دم در دیدم جای پاهات به اون طرف حیاط می رسه... رفتم و دیدم سنگش بیرون افتاده... گریه ام گرفت... خیلی تعجب کردم... انگار که زنده است... انگار خودش اومده و داره دوباره همه ی اون روزا تکرار می شه... صداش تو گوشم می پیچید... انگار رفتم به اون روزا... چقدر دلم براش تنگ شده...
بی بی لحن و حالت گریه به چهره اش داد... اولین بار بود که گلا می دید با این سوختگی می گرید... پس از هق هق بسیاری که زد... فقط دو قطره اشک از چشمش درآمد... چشمه ی اشکش هم خشک شده بود... دهانش وقتی هق هق می زد مثل آدمی که نفس کم بیاورد باز می شد... لبهایش به درون دهانش می رفت، و چاله ای محو از دهانش بی آن که حتی لثه هایش پیدا شوند... پدیدار می شد...
گلایول هم به حرفهای او فکر می کرد... به او حق می داد... او انگار به این خانه سر زده... انگار حضور و وجودش را اعلام و ابراز کرده... دلش می خواست پا به پای بی بی گریه کند... ولی گریه اش از سر دلسوزی و ناشی از دلی سوخته نبود... آنچه بیشتر ناراحتش می کرد... تکرار آزاردهنده ی جر و بحثی بود که با گلی خانم براه افتاد... حالا هم که می شنید، پدر و مادرش قبل از این عمارت در خانه ی گلی خانم بوده اند و خود او هم در آن جا دنیا آمده بیشتر ناراحتش کرد... به یاد حرفهای دکتر افتاد که از طبقه بندی اجزای جامعه می گفت... چیزی که او هر چند به آن عمل می کرد ولی تعریفی برای آن نداشت می دانست برخی مردم پائین و برخی بالا هستند، ولی هرگز به این فکر نکرده بود جای خودش کجاست و اگر می کرد بی شک بخود می گفت جای من آن بالا بالاهاست... و حالا به این می اندیشید که بالا و پائین کلماتی نسبی اند که افراد جامعه آن ها را درست می کنند... بالا نسبت به این و پائین نسبت به آن... مردم مثل دریایی که از مرکز خود، شروع به موج سازی می کند و هرچه این امواج به کرانه می رسند... فاصله و تفاوتشان کمتر می شود... درست مثل مبدأشان آن امواج فقط در بخشی از این دریا متفاوتند... جائیکه بنا به توان و زورشان بخروشند یا چون کفی بر آب، یک بار بالا بروند و در ملکولهای آب گم شوند... یا در اسارت مجاورت با هوا بترکند... و وقتی موفق شوند و به کرانه برسند، به جائی رسیده اند که امواج پر شتاب و کوبنده نیز عاقبت در آن جا ساکن و ساکت می شوند...
بی بی کمی آرام گرفته بود... بلند شد و به آشپزخانه رفت... داشت فکر می کرد برای شام گلا چه بیاورد چه درست کند... گلایول هم چوب دستی اش را برداشت و به طرف آشپزخانه رفت...
- بی بی... بابام می دونه... ناهید...
- نه... فقط بابات و حالا هم تو... ناهید و گلپروراینا، نمی دونن، دایی ت هم نمی دونه... چه می دونم شاید کار خداست، شاید نشونه ایه... از وقتی من از گذشته حرف زدم... یه دفعه حالا که به اون شب رسیدم که قرار بود فرخ به خونه ی ما بیاد، یه دفعه این طوری بشه...
- بی بی بیا بشین بقیشو تعریف کن...
- بذار شام درست کنم...
- نمی خوام بی بی... با هم نون و پنیر می خوریم...
- تو هم می خوری ناراحت نمی شی؟
- نه بی بی... بیا بریم برام تعریف کن...
- اول بگو دایی ت با گلی خانم چی کرد...
- گفتش اسبابشو جمع کنه بره... گفت می خواد خونه رو بفروشه...
- خدارو خوشش نمی آد همه ما بنده خدائیم... تو نذار... همیشه بخشش همیشه...
- حقشه...
- نه... نه... من نمی ذارم... این زمین ملک خداست... همه چیز مال خداست... همه ما مثل هم می آیم و مثل هم می ریم... این کارا خوب نیست... کسی که اسم خدارو میاره باید مثل اون ببخشه... حساب هر کس با خودش و خداشه...
و وقتی بی بی این حرفها را می زد گلا فکر می کرد... افکاری که درباره ی دریا و موج داشته چقدر شبیه حرفهایی است که بی بی می زند...

* * *

بی بی نشست و گفت... امروز صبح، صبح زود که رفتم و اون سنگو دیدم... انگاری داشت در گوشم زمزمه می کرد یه غزلی خوند... خیلی قشنگ... بلدمش... من دیوان حافظ رو حفظم...
- چی... بخون بی بی؛
... و بی بی سعی کرد آنرا آن طور که شایسته است بخواند... غزلی را که امروز با صدای فرخ شنیده بود:
ای دل گر از آن چاه زنخدان بدر آیی
هر جا که روی زود پشیمان بدر آیی
هشدار که گر وسوسۀ عقل کنی گوش
آدم صفت از روضۀ رضوان بدر آیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمۀ حیوان بدر آیی
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان بدر آیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقتست که همچون مه تابان بدر آیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
باز آید و از کلبۀ احزان بدر آیی
گلایول نیز با شنیدن هر بیت آن بیشتر به بی بی حق می داد که متعجب باشد... خودش هم با آن که سر رشته ای از مفاهیم ظاهری و باطنی اشعار حافظ یا هر شعر دیگری نداشت ولی وجود کلمات ملموسی در آن غزل آنچنان از حال بی بی و احساس بین آن ها می گفت که او هم به وجود نکته ای شگفت انگیز در آن اعتراف می کرد...

* * *

دنیا جای شگفتی هاست... و عادتهای انسان است که دیگر آن ها را به عنوان پدیده هایی معمولی و روزمره می بیند... برای انسان زندگی و نفس کشیدن کوچکترین ربطی به معجزه ندارد... برای انسان گلهایی که همه از زمین می رویند همه ریشه و ساقه و برگ دارند ولی گلهای متفاوتی هستند فقط به علم گیاه شناسی ربط دارد برای ما درختانی که همه درختند ولی برخی میوه می دهند و برخی نمی دهند... با آن که همه خاصیت درخت بودن دارند... چیزی بدیهی و معمولی است... برای انسان امواج دریا تا آن جا موج است که بتواند بر تخته ای از آن سواری بگیرد... یا آن که شناورش را به جایی برساند و یا آن که انرژی اش را مهار کند و چون اسیری از آن بهره ببرد...
برای انسان شگفتی یعنی آن که به اشاره ای آهنی را طلا کنیم یا آن که کوهی از جواهر از کاه بسازیم برای انسان شگفتی یعنی چیزی مثل شعبده... چیزی که بتواند اعجازش را برانگیزد... بی توجه به اینکه این اعجاز را چه کسی برمی انگیزد... کسی که اعجاز نفس کشیدن را در اختیار ما گذاشته یا موجودی شر که همه ی نیروهای پلید را برای گسستن انسان از مبدأش بکار گرفته است...

* * *

اون شب... ننه سلطان همه جارو مرتب کرده بود... اون موقع رسم بود وقتی کسی قراره بیاد خونه ای روی پشتی های اتاق دستمال گلدوزی می انداختن... شیرینی و میوه تو ظرفای ورشوی پایه دار می چیدن... بسته به اینکه چه جور مجلسی باشه، گلاب تو خونه می پاشیدن... حیاط رو آب و جارو می کردن... خلاصه خیلی آداب مهمانداری داشتن... غروب شد و در زدن... دل من هوری ریخت پائین، فکر کردم اومدن... خانم جانم... چادرشو سرش انداخت و بیرون در اتاق ایستاد... ننه سلطان رفت و در و باز کرد... اونا نبودن... دختر همسایه مون بود که مادر و پدرش از زیارت برگشته بودن، نبات و زعفرون و جانماز و مهر و تسبیح آورده بود با یه شیشه گلاب قمصر... صدای ننه سلطان همونجا تو ایوون پیچید که هی به به و چه چه می کرد... خانم جان گفت: چیه سلطان چه خبر شده... گفت: خانم جان به فال نیک بگیر... ببین از مشهد برات سوغاتی آمده، خانم جانم هم خیلی خوشحال شد، خودمم خوشحال شدم، دیگه مشتاق شدم بدونم این کیه که هنوز نیامده فالش خوبه... پیشاپیش نبات و زغفرون میارن...
خوب قدیما به این نشونی ها اهمیت می دادن... معنی داشت... از بس دل مردم صاف بود... نقل دهن مردم توکل به خدا بود... و همه ی کارها رو به دست خودش می سپردن و از خودش کمک می خواستن... نه اینکه دیگه دل به دریا بسپرن، نه... ولی بالاخره اول و آخر به اون می سپردن...
خلاصه، ننه سلطان اون نبات و چیزای دیگه رو آورد و تو مهمون خونه گذاشت و دعایی خوند و گفت:
خدایا به حق این نبات و زعفرونت
به حق این گلاب و مُهر و دونت
عسل کن شهد و هم کن نوش جونش
به این گل هم به باغ و باغبونش..

خانم جانم گفت: ننه سلطان تا حالا از این شعرا از تو نشنیده بودم پس چرا شب خواستگاری من نخوندی... گفت: بخدا خانم خودش یه دفعه به زبونم اومد... ایشاالله خیره... الهی این دختر زندگیش مثل عسل شیرین بشه الهی...
خلاصه ننه سلطان منو دعا می کرد و واسه خواهرش افسوس و تأسف می خورد... اون قدر که خیلی دلم می خواست بدونم، مگه به سر خواهزش چی اومده که این قدر چشمش ترسیده... این قدر براش ناراحته...
هیچی اصرار کردم بگه، هی گفت نه... امشب نمی شه... شب شادی تو... مال توئه... یه دفعه برات می گم... و البته بعدها برام گفت...
- اون شب چی... اون شب چی شد...
اون شب اونا اومدن... فقط دو نفر بودن... یکیشون حاج عبدالکریم بلورچی بود قیم فرخ اون یکی هم خود فرخ بود...
- شما تعجب نکردین که چطور اسمش با اسم تو فال یکی در آمده...
- چرا... خیلی هم تعجب کردم... اولش که خُب نمی دونستم اسمش فرخه... اما وقتی حاج عبدالکریم ازش گفت، خیلی متعجب شدم ... خوب فکر کردم لابد حکمتیه که فالم به اسم اون درآمده... فکر کردم این اصلاً قضا و قدره که هرچی هم من بخوام و نخوام، قسمتم به اونه... البته که بود... ولی اون شب وقتی من اول بار اسمشو از حاج عبدالکریم شنیدم... بگذریم.... اون شب حاج عبدالکریم تعریف کرد که پدر و مادر فرخ وقتی اون کوچک بوده... می سپرنش به حاج عبدالکریم و راهی سفر حج می شن ولی سفر حج رفتن مثل هر سفر دیگه ای سخت و طاقت فرسا بود... خوب امکانات حالا که نبود... اونا هم از مال دنیا خیلی چیزی نداشتن، که یه بخش واسه فرخ گذاشتن. یه خواهر هم داشته که شوهر کرده و رفته بود بعد که خبری از پدر و مادرش نمی شه، حاجی بلورچی... که اینجا تو بازار حجره ی شیشه و بلور داشت، خوب اون موقع ها مردم اغلب فامیلی خودشون رو از کارشون یا از شغل موروثی خودشون انتخاب می کردن مردم بیشتر به اسم و خانواده معروف بودن ولی از وقتی قرار شد که هر کسی نام فامیلی داشته باشه، مردم یا مثلاً از اسمی که خوششون می آمد یا اینکه اسم شغلشونو می ذاشتن، مثلاً همین بلورچی... کشاورز، معلم... اینارو پدرم، یادم داده بود... خلاصه، حاج عبدالکریم که وضع کار و کاسبی خوبی هم نداشته، بند و بساطشو جمع می کنه و پسره رو ورمی داره و باعهد و عیالش می ره یزد... اونجا، فرخ رو سرپرستی می کنه... پولشو می ذاره تو کار که براش سرمایه ای جمع بشه... پدرم می گفت، حاج عبدالکریم تو بازار به امانت و درستکاری معروف بود، هر کس امانت کوچیک و بزرگی داشت اول سراغ اونو می گرفت، از وقتی که پای این بچه یعنی فرخ تو خونه ی اون باز شده... نظر لطف خدا هم متوجه اش شده می گفت: من که کار و کاسبی خوبی تو تهرون نداشتم وقتی برگشتم یزد، در دنیا بروم باز شد... فهمیدم قدم خیر این پسر... حتی یک قرون از مالش خرج نکردم که تا می تونستم اضافه هم می کردم... حالا هم واسش حجره گرفتم به اسم خودش، خونه براش خریدم به اسم خودش، سرمایه بهش دادم با یه عده از تجار ادویه فرستادمش هندوستان تا راه و چاه بازرگانی و تجارت رو یاد بگیره... الحمدولله حالا دیگه اوستا شده... پارچه ی کشمیر و ابریشم چین میاره کاسبی ش هم خوبه... هنوزم حمایتش می کنم...
بعد هم از اخلاق نیک فرخ تعریف کرد، همین جا بود که اول بار اسمش رو برد... و من احساس می کردم، لحظه به لحظه بیشتر راضی می شم...
بعد آقام شروع کرد... مثل همیشه کلی از کمالات من گفت، اینکه چه طور منو بار آورده، اینکه من با دخترای دیگه خیلی فرق دارم، اینکه واسه چی تا این سن و سال منو تو خونه نگهداشته... بعد سراغ خواهر فرخ رو کرد... حاج بلورچی گفت خواهرش دو دفعه (تو این مدت) بیشتر نیومده... شش تا بچه داره که سرش گرم اوناست... حتی نمی دونه فرخ کجا زندگی می کنه... این دو دفعه هم هر بار رفته در خونه ای که پدر و مادرش زندگی می کردن... از همسایه ها از فرخ حال و خبر گرفته... حاج عبدالکریم هم هر ماه چند خطی نامه به دست خود فرخ می نوشته و می فرستاده، اینجا که اگر خواهرش میاد و میره خبری بگیره، گویا مدتی یزد بوده ولی بعداً رفته بودن آبادان، بعدها که فرخ گشت هیچ نام و نشونی ازشون پیدا نکرد، گویا کسی گفته بود، قرار بوده برن عراق... بعدشم دیگه فرخ قطع امید کرد... یعنی دنبالش نگشت... بگذریم... داشتم از اون شب می گفتم، من هنوز کنج اتاق نشیمن نشسته بودم... هنوز فرخ رو ندیده بودم... راستش تا اون موقع فقط به خاطر فالم بود که کنجکاو شده بودم ببینمش وگرنه، برای اون، بیشتر از کسان دیگه تفاوتی قائل نبودم... فرخ هم تا اون موقع حرف نزده بود... همش حاج عبدالکریم حرف زده بود... گاهی از فکرم می گذشت که مرد به این سن و سال که پا شده رفته خواستگاری مثل دخترای دم بخت ساکت یه گوشه نشسته که بزرگترش حرف بزنه. حاج عبدالکریم گفته بود بیست و هفت هشت سالشه... بعد از حرفهای حاج عبدالکریم هم که آقام شروع کرده بود به حرف زدن... احساس می کردم یعنی از حرفهای بابام پیدا بود می خواد دست به سرش کنه، زیادی داشت از کمالات من تعریف می کرد انگار که می خواست توی دل پسره رو خالی کنه... انگار موفق هم شده بود چون، وقتی حرفهای آقام تموم شد، یه سکوت طولانی برقرار شد... همین موقع خانم جانم آمد تو اتاق و یواشی گفت: شنیدی که چی می گفتن، با اشاره جوابش دادم... اونم خودش از تو اتاق کناری که معمولاً واسه مهمونی که شب می موند اون جا براش رختخواب می انداختن، شنیده بود... می دونی اون موقع ها خونه ها مثل حالا نبود که اتاقها رو بیگانه از هم و دور از هم بسازن... معمولاً ساختمون از یه طرف حیاط شروع می شد، از دم در که مثلاً جای خدمه بود مثلاً دایه و له له و اینا... بعد یه ایونی بین اتاق نشیمن و دم دستی اهل خونه با اتاق خدمه فاصله می انداخت، بعد دیگه بقیه ی اتاقها پشت سر هم از وسط با در به هم راه داشتن تازه یه جوری می ساختن که مثلاً اتاق تابستون نشیمن با اتاقی که زمستون ها می نشستن فرق و فاصله داشت، خوب اون موقعها که اینقده امکان رفاه و گرما و سرما نداشتن از هوای طبیعی حداکثر استفاده رو می کردن... (گلایول با حالتی که انتظار از آن پیدا بود گفت:)
- بی بی، فرخ چی شد...
- راستش... وقتی به اون وقتا فکر می کنم دلم می خواد هیچ چیز رو از قلم نیاندازم... خسته ات کردم نه...
- نه بی بی می ترسم خودت خسته بشی...
بی بی پس از لختی سکوت گفت:
- فرخ... بعد از اون سکوت طولانی که رحم خدا (فامیل ننه سلطان که واسه دست گردونی آمده بود) به همش می زد و با صدای استکان و نعلبکی و پیش دستی سر و صدا راه انداخته بود... فرخ با یه صدایی که ناامیدی ازش می بارید و آنقدر گرفته بود که گفتی الان می زنه زیر گریه پرسید:
"حاج آقا، پس دخترتون رو به من نمی دید...؟"
راستش از بین اون همه صدایی که رحم خدا راه انداخته بود نمی شد صدای فرخ رو شنید ولی انگار کار خدا بود که یه لحظه نمی دونم چطور شد رحم خدا ساکت شد و همین لحظه فرخ این سؤالو کرد... سؤالش آنچنان خالص و ساده بود که می تونستم مجسم کنم، آقام الان داره چطوری نگاهش می کنه... می دونستم اون موقع هم آقام داره به سادگی و صراحت این سؤال فکر می کنه و حالا غافلگیر شده و نمی دونه چی جواب بده...
ولی فرخ انگار منتظر گرفتن جواب نبود... با همون صدای گرفته و مغموم گفت:
من یه روز که تو حجره ام نشسته بودم، جایی بودم که نمی تونستم از روبرو مشتری رو ببینم... شاگردم پشت دخل بود... داشتم کتاب می خوندم... فقط یه لحظه سرمو بلند کردم دستهای کشیده و جوونی رو دیدم که داره شال کشمیر نقره ای رنگی که بین طاقه های روی میز بود، گرفته و ورانداز می کنه... اونقدر محو اون دستها شدم که نفهمیدم از چه موقع دارم به آینه نگاه می کنم...

* * *

بی بی سکوت کرد... بفکر فرو رفته بود... گلایول انگشتش را به دهانش برده و حرکتی مثل جویدن ناخن را شروع کرده بود... نمی خواست تمرکز بی بی را بهم بزند، و نمی خواست که او سکوتش را بیش از این طولانی کند... وای خدا کند گریه اش نگیرد... داشت به دستهای بی بی که استخوانی و چروکیده بودند نگاه می کرد... یعنی او این دستها را می گفت... آنقدر به دستهای بی بی نگاه کرد تا بتواند فرض کند این چروکها نیستند، پوستش تا این حد چرمی و زمخت نیست، رگهایش اینقدر سبز نیستند و مفاصلش اینطور برجسته نیستند... تصورش مشکل بود... و هنوز بی بی حرفی نزده بود... بی بی نگاهش را که گویی به دور دستها خیره شده بسختی روی دستهایش متمرکز کرد... دستهایش را لمس کرد... و آهی کشید و ادامه داد...
- صداش... صداش خیلی خوش آهنگ و قشنگ بود... صدایی که گرچه اون لحظه خیلی آرام حرف می زد اما طنین و آهنگ دلنشینی داشت... صدای یک پسر بچه ی خجالتی نبود... صدای یک مرد اهل کوچه و بازار نبود... صدایی داشت انگار که فقط با این صدا باید شعر بخونه... انگار اصلاً حرفهاش هم نظم و نثره... داشتم فکر می کردم که الان آقا جون داره فکر می کنه که پس اونم اهل کتاب و مطالعه است... فکر اینکه الان پدرم انگ چشم ناپاکی بهش بزنه بکل منتفی بود چون می دونستم اگر قرار به سؤال و جواب باشه، آقام حتماً ازش می پرسه چطور منو دیده یا اینکه چطور آدرس مارو به حاج عبدالکریم داده... از کجا ماهارو شناخته... ولی خودش داشت می گفت نه واسه اینکه بخواد از قبل جواب آقامو بده واسه اینکه آقام بفهمه که اون چطور گرفتار شده و حالا اگر دست رد به سینه اش بزنن دلش خیلی می شکنه... می خواست اینارو بگه... ولی وقتی اسم آینه رو آورد من یادم اومد اون کیه و چطور شده که چشمش به من افتاده...
بی بی دوباره سکوت کرد، گلا دیگر داشت کلافه می شد، ناخنهای یک دستش را بطور کامل با دندان کوتاه کرده و آن ها را گوشه ی نعلبکی گذاشته بود... و در حالیکه بی بی مرتب یا آه می کشید و یا بازدم های طولانی را بیرون می داد و یا نفس های عمیقی می کشید... منتظر بود بی بی هم بگوید که آن لحظه چه چیز به یادش آمده بوده...
لبهای بی بی تکانهایی می خورد اما صدایی از آن ها بیرون نمی آمد... گلایول کمی جابجا شد... حالا کم کم داشت جور دیگری به بی بی نگاه می کرد احساس می کرد بی بی هر لحظه دارد جوانتر می شود... تصور نظربازی بی بی و یک جوان چیزی چندان زشت نبود اگرچه در شکل فعلی بی بی،چندان هم جالب نمی نمود... اما او داشت اینبار دخترکی را در نظر مجسم می کرد که جوانی یواشکی از آینه دارد او را دید می زند... عجیب بود که نمی توانست دستهای بی بی را بی چروک و جوان مجسم کند اما خودش را بطور کلی می توانست و وقتی می توانست یک دختر جوان را مجسم کند طبیعی بود که بتواند دستهای او را هم مثل دستهای خودش با طراوت و سرشار از جوانی ترسیم کند... بلکه از دستهای خودش جوانتر و شاداب تر آن ها دستهای بی بی، دستهای هنرمندی بودند و دست یک هنرمند بی شک ظریف و کشیده و لطیف است...
- بی بی چی شد... اون کی بود... چی یادت اومد...
بی بی لبخند محوی زد و از اینکه گلا اینقدر به اشتیاق آمده به این فکر می کرد که پیش بینی اش درست از آب درآمده... دخترها و پسرهای جوان شنیدن قصه های دلدادگی را دوست دارند... اگرچه قصه ی بی بی یک حقیقت به گذشته پیوسته بود... اما این از اصل و جوهره ی آن چیزی کم نمی کرد... و بعد شروع به تکرار آن خاطره ی شیرین کرد... خاطره ای که جزءجزء آنرا به نظر می آورد و در عین لحظه لحظه ی اتفاق افتادنش آنرا توصیف کرد... بی بی گفت:
اون شب که فرخ آمده بود پانزدهم ماه اول پائیز بود... یادم آمد وقتی این حرفو زد درست یک سال پیش 15 مهرماه بود که همراه ننه سلطان و خانم جانم رفته بودیم بازار خرید کنیم... سالی دو دفعه خرید می کردیم یکی واسه پائیز و زمستون یکی هم واسه بهار و تابستون، آقام می گفت آخر تابستون و اول پائیز خرید کردن هیچ بدرد نمی خوره... چون مردم مثل گنجیشکهای عقب مونده از توشه می ریزن تو کوچه و بازار، واسه همین ما اغلب وسط ماه می رفتیم... اونم درشکه چی می آمد... می بردمون، می آوردمون آقام بهش فرمون می داد سایه به سایه دنبالمون بیاد... گفتم که زیاد امنیت نبود... خانوما با چارقد و چادر و روبنده بیرون می رفتن، بهش می گفتن لباس قجری ما هم همونطور می رفتیم بیرون... من از بین اون همه حجره و مغازه، دلم پر می کشید واسه دیدن حجره ی بزازی... خیلی خوشم می آمد پارچه ها رو نگاه کنم... قیمت کنم... جنسشونو از نزدیک بدستم بگیرم، و حتی امتحان کنم... خانم جانم ایرادی نمی گرفت فقط بدش می آمد قیمت کنم، می گفت، یا ورش دار یا اینکه قیمت نکن... واسه دختر خوب نیست.
ولی وقتی پام به حجره ی بزازی می رسید و چشمم به طاقه ها می افتاد امر خانم جان یادم می رفت اونم پیش صاحب حجره چیزی نمی گفت... رسیدیم به بازار... رفتیم تو راسته ی بزازی و قماش چشمم به حجره ای افتاد که قبلاً ندیده بودم... ظاهرش با بقیه ی بزازی ها فرق داشت خوش آب و رنگ و نو نوار بود... جلوی حجره ویترین گذاشته بود... گل و گلدون و مجسمه... تمام دیوارش کاشی های لعاب خورده و براق بودن... هر کس رد می شد چند دقیقه ای می ایستاد و نگاه به تجملاتش می کرد... این ور و اونورش مجسمه دو تا فیل گذاشته بود که از چوب درست شده بود... بعدشم تا دلت بخواد طاقه های ابریشم و ساتن و حریر و شال چه رنگایی چه نقش و نگاری... من انگار که افسون شده بودم... بی اختیار رفتم طرفش... روبندم رو زدم کنار و با چشم دونه دونه ی طاقه هاشو نگاه می کردم انگار که می خواستم غذای لذیذی بخورم... خانم جانم هم مثل من محو تماشای پارچه ها شده بود، ننه سلطان هم به به و چه چه راه انداخته بود... رفتم تو حجره... یه پسربچه ای پشت دخلش نشسته بود... کلی عزت و احترام گذاشت و چشم ما به هر طاقه می افتاد اونو می آورد و باز می کرد... بعمرم چنین رنگ و نقشای قشنگی ندیده بودم... می گفت این مال کشمیره، اون مال هنده این ابریشم یمنه اون مال چین و ماچینه...
یه شال نقره ای دیدم... به چه لطیفی و قشنگی، دلمو زدم به دریا... چادرمو برداشتم و اونو سرم انداختم پسره بدو بدو رفت و در حجره رو بست... خانم جانم روبندش رو زد کنار و چشم غره ای به من رفت و گفت: «مهرانه جانم...!» لبشو به دندون گزید و من داشتم خودمو نگاه می کردم، گفتم خانم جان قشنگه، به من میاد... دوباره اخمی کرد، ننه سلطان قربون صدقه ی من می رفت و ریز ریز می خندید... به خانم جان اشاره کرد که این پسره بچه است... عیبی نداره... بعد گفتم، آقا پسر آینه نداری... بدو آمد و جای آینه که همون بغل به سینه ی دیوار زده بودن نشون داد... پارچه ها رو از روی آینه کنار زد و گفت: بفرمایین... داشتم خودمو تو آینه ورانداز می کردم... چقدر قشنگ شده بودم... بقول ننه سلطان مثل دختر شاه پریون... به خودم نگاه می کردم و رضایتمند لبخند می زدم... که یه دفعه خنده رو لبم ماسید... تو آینه چشمم به یه جوونی افتاد که ته مغازه نشسته بود تو یه گوشه ای که مثل یه اتاقک یا پستویی بود... فقط کله اش پیدا بود... جلوش چند تایی طاقه رو هم چیده شده بود... چشماشو ریز کرده بود و خیره خیره به آینه نگاه می کرد... موهای مجعد و پرپشتی داشت ابروهای باریک و بلندی داشت گندمگون بود و چشم و ابرو مشکی... اون لحظه به قیافه اش فکر نکردم، عصبانی شدم چون فکر کردم اون گوشه نشسته تا دخترای مردمو یواشکی دید بزنه... چادرمو رو همون سرم کردم و بعد پارچه رو برگردوندم به پسره و با عصبانیت گفتم: نمی خوام، بریم...
اون روز تا مدتها افسوس می خوردم که چرا اون پارچه رو نخریدم... هرچی خانم جان پرسید چی شد چی نشد، ننه سلطان پرسید، جواب ندادم که ندادم... می دونستم اگر به آقام بگه حجره شو رو سرش خراب می کنه، خانم جان فکر کرد که چون اخم به من کرده و لب و دندون گزیده به من برخورده... هی خواست دلجویی ام کنه... هی داشت از زبون مردم و در و دروازه واسم می گفت اما من طور دیگه ای بودم انگار که گذاشته باشم یه دزدی در بره خودخوری می کردم ولی بیشتر افسوس اون پارچه هارو می خوردم می دونستم حالا حالا دیگه خرید نمی رم اگرم برم اونجا نمی تونم برم... چون هر چقدر هم که اون منو نشناسه منکه می شناسمش... بعد همین که فکر می کردم اونو می شناسم، به یاد قیافه اش می افتادم... من دختر زشتی نبودم... تازه توی آینه تصویر دختری افتاده بود که با اون شال نقره ای از منم قشنگتر و خوش رنگ و لعاب تر بود... ولی حرصم گرفته بود، بعد هم که دیگه کم کم فراموش کردم...
اون شب وقتی فرخ این حرفها رو زد، وقتی اون طور صداش به دلم نشست، هوای دیدنشو کردم انگاری می خواستم مطمئن بشم که اونه یا نه...
- بی بی، اون دیگه چی گفت...؟ همون شب که این حرفها رو واسه پدرتون تعریف کرد...
- اون گفت یکسال گشته تا بتونه دوباره سراغ و نشونی از ما پیدا کنه... بعد هم گفت بار دوم عید همون سال مارو دیده... یعنی از درشکه و درشکه چی مارو شناخته بعد هم چند بار دیگه که درشکه چی رو دیده و اصرار کرده که آدرس بپرسه، درشکه چی هم آدرس حجره ی آقامو داده... اونم رفته پی حاج عبدالکریم و تا شبی که اومدن هزار نذر و دعا کرده که یه وقت دیر نشده باشه یا اینکه از اساس، جستجو و تلاشی که کرده بی ثمر نبوده باشه... گفت می دونه که مردم دخترشونو اغلب از 12-13 سالگی می فرستن خونه ی بخت، گفت هزار مرتبه تفأل زده و جواب خیر گرفته... اونم... اهل غزل و تفأل بود... گفت یکسال تمام هر شب تا سحر دعا و راز و نیاز کرده که خدا ناامیدش نکنه... خیلی راحت حرف می زد انگار داشت از رونوشته ای چیزی می خوند... اون قدر که بی رنگ و ریا و خالص حرف می زد توی حرفهاش نه رنگی از خودشیرینی بود نه حرافی و گزافه گویی... نجیب و بی ریا حرف می زد، دیگه خیلی دلم می خواست زودتر ببینمش... آهسته بلند شدم رفتم بیرون... از پنجره ی بیرون می شد تو اطاق رو دید... پنجره هایی داشتیم که شیشه هاش رنگی بود... رفتم بیرون... از گوشه ی پنجره دیدمش... سرش پائین بود... معلوم بود هنوز داره حرف می زنه... سرش خیلی پائین بود... انگار از شرم داشت تو زمین می رفت ولی حرفشو می زد... آقام روبروش نشسته بود و گاهی به اون گاهی به حاج عبدالکریم و گاهی به زمین نگاه می کرد... داشت تسبیحشو می چرخوند... خودش بود... همون جوون، با همون موهای پرپشت و مجعد... رفتم دوباره تو اتاق پیش خانم جان نشستم، خانم جان نگاهی به من کرد و لبخندی زد... صدای اون آمد... راستش باید بگم که خیلی حرف نزد فقط بین حرفهاش خیلی صبر می کرد... حرفهاش، رحم خدا رو هم ساکت کرده بود اونم بی سر و صدا پذیرایی می کرد... حالا دیگه داشتم فکر می کردم لبخند خانم جانم یعنی اینکه دل اونم نرم شده... اون تسبیح چرخوندم آقا جونم یعنی اینکه داره مثل من فکر می کنه که این جوون چقدر ساده و بی ریاست...
بی بی آهی کشید و خمیازه ای بدرقه اش کرد... به طرف گلا نگاهی انداخت و گفت:
- خسته نشدی دخترم... فردا باید بری بیمارستان...
- شما خیلی خسته شدی بی بی... مگر نه...؟
- من... من امروز خیلی تنم به تکون افتاد... خیلی ناراحت شدم... از صبح... بعدشم که اون سر و صدا و جر و بحث... خوب من پیرم دیگه...
- بی بی، ببخشید... من خیلی ناراحتت کردم... من... من انگار همیشه باعث ناراحتی شما هستم...

* * *

گلایول، گلا... پاشو دختر... دیر می شه پاشو بریم... خیابونا شلوغه تا بخوایم برگردیم کلی وقت تلف می شه پاشو دیگه...
گلایول خمیازه ای کشید و اول تنه اش و سپس پای سنگینش را جابجا کرد... چشمانش را کمی باز کرد، مازیار بالای سرش بود، و دست به کمر منتظر بود او بیدار شود... و باز قبل از آنکه هر حرفی بزند، مازیار دوباره گفت:
- دِ پاشو دیگه... من کار دارم...
- سلام دایی...
- سلام... وقت نداری صبحونه بخوری، زود بریم که زودتر کارمون راه بیافته...
- باشه...
مازیار کمکش کرد که از تخت بیرون بیاید، بی بی در حالیکه سفره ی نان بدست به سمت آن ها می آمد با صدایی آهسته گفت: خوب حالا شما هم بشین یه چای بخور تا گلا هم حاضر بشه
- بذار بی بی بریم و برگردیم... این الان تا بره دستشویی و برگرده دو ساعت طول می کشه
گلایول با حالتی گلایه مندانه گفت: نه دایی، اینطوری ام نیست، اصلاً دستشویی نمی رم...
سپس رو به بی بی کرد و سلام کرد... و بلافاصله گفت:
- بی بی، کاشکی شما هم بیای بریم... شاید دندونات آماده باشه...
- نه عزیزم، تو برو حالا دندون من زیاد مهم نیست
مازیار در حالیکه متعجبانه به گلایول و بی بی نگاه کرد با کمی من و من گفت: چطور... مهم نیست... بی بی، راست می گه با هم بریم...
دقایقی بعد در حالیکه گلی خانم هم با کلی اخم و سگرمه های درهم فرو رفته همراهشان بود به طرف بیمارستان راه افتادند... مازیار سعی می کرد کمی سرسنگین باشد، گلایول هر بار که نگاهش به او می افتاد چشم غره می رفت و بی بی اصلاً بروی خودش نیاورد که دیروز آنهمه سر و صدای اعصاب خرد کن بپا شده که گلی خانم هم چندان در ایجادش بی تقصیر نبوده گلی خانم هم فقط با بی بی حرف می زد و به مازیار و گلا، بی محلی می کرد... مازیار پیش خودش فکر می کرد، عجب آدم پوست کلفتی است، که نه تنها سعی در بهبود اوضاع ندارد بلکه قصد دارد هنوز به لج و لجبازی ادامه بدهد... پس گلویش را صاف کرد و گفت:
- راستی گلی خانم، چکار کردی...
گلی با ترشرویی جواب داد: واسه چی...؟
- واسه چیزی که دیروز بهت گفتم...
- شما... آقا... نه خیر، آقا ایرج که آمد، اون وقت معلوم می شه حق با کی بوده...
- جداً...
- مگه من با شما شوخی دارم...
مازیار خنده اش گرفته بود اما حرصش هم درآمده بود... گلایول در حالیکه خون خونش را می خورد، با هلمه هیزه به دایی گفت: دیدی... دایی... دیدی...
مازیار اشاره ای نامحسوس به او کرد و دیگر چیزی نگفت، به بیمارستان رسیده بودند... چند دقیقه ای بخاطر راه رفتن گلا و همچنین حرکت آهسته ی بی بی طول کشید تا به درمانگاه ارتوپدی برسند بعد از آن هم بی بی و گلی خانم گوشه ای نشستند و مازیار و گلا هم گوشه ی دیگر... بی بی فرصت را غنیمت دانست و آهسته و زیر گوشی چیزهایی به گلی خانم می گفت، و مازیار هم که می دید ناچار از انتظار هستند سر صحبت را با گلایول باز کرد...
- خوب، تعریف کن ببینم گلا... اوضاع چطوره...
- چطوره... همین که می بینید... من که جایی نمی رم که از چیزی خبر داشته باشم... دلم خیلی واسه ناهید شور می زنه...
- من از اون شب تا حالا با ایرج تماسی نداشتم... دنبال کارای خودم بودم...
- دایی، تهمینه کیه...؟
- نه... دِ نشد، تو اول بگو چطور امروز واسه بی بی دلسوزی کردی... هیچ وقت اینطوری باهاش حرف نمی زدی...
گلا لبخندی آمیخته به خجالت زد و به قیافه اش ادایی داد و گفت: خوب... دیگه... خیلی اتفاقا... افتاد...
- از چه وقت؟ چه اتفاقی...
- بی بی داره سرگذشت خودشو تعریف می کنه...
مازیار خنده ای شوق آمیز ولی بی صدا کرد و گفت: نه بابا... جدی... از خودش... خوب خوب... پس رگ خواب تو رو پیدا کرده...
- یعنی چی دایی...
- یعنی اینکه اون ماهه... یه تیکه جواهره... خدا الهی نگهش داره...
- دایی... وقتی تعریف می کنه... آدم سراپا گوش می شه... سخت حرف می زنه... ولی حالا دیگه می فهمم چی میگه... انگار تازه به زبونش آشنا شدم...
- من خیلی خوشحالم...
- ولی من نیستم... (مازیار کمی اخم کرد و گفت:)
- چرا... فکر کردم تو هم از این قضیه راحت و خوشحال شده باشی فکر کردم افکارت نسبت به اون عوض شده...
گلایول آهی کشید و گفت: من شاید خیلی زودتر از اینا می تونستم حرفهاشو بفهمم اما انگار زندگی اینطور نخواسته شایدم زهره خانم نذاشته...
- زهره خانم کیه...
- همون خانومه که بچه بودم می آمد مواظبتم می کرد...
مازیار در حالیکه سعی می کرد به ذهنش فشار بیاورد گفت: آها... یادمه... یعنی عجیبه پاک یادم رفته بود... آره آره اون زنه که یه بارم با بی بی حرفش شد... ها...
- آره... البته اون موقع من خیلی کوچیک بودم ولی درسته...
- خوب خوب... چطور اون نذاشت اون که خیلی وقت پیش رفت، بعدشم که بنظرم ایرج گفت فوت کرده
- آره دایی ولی هیچکدومتون نمی دونید که اون با من و بی بی چکار کرد...
گلایول شروع کرد و آنچه که دو شب گذشته درباره ی زهره خانم بخاطر آورده بود را برای مازیار تعریف کرد... و تا لحظه ای که منشی دکتر، آن ها را برای معاینه فرا خواند، برای مازیار حرف زد... هر لحظه مازیار نگاهش متوحش تر و نگران تر می شد، و هر لحظه از حرفهای گلا بیشتر می شنید، بیشتر و بیشتر باور می کرد که بر سر گلایول کوچولوی خانه ی بزرگ و زیبای ایرج و ناهید، چه دیوی سایه انداخته بوده و چگونه ریشه های خشم و تنفر و ترس را در وجود او می کاشته، وقتی که منشی گلا را برای معاینه صدا کرد... مازیار احساس کرد تپشی بیگانه و غریب بر قلبش مستولی شده... قلبش طوری می زد که تا آن لحظه فقط یک بار دیگر آنطور زده بود، و آن یک بار هم روزی بود که همکارش گفت، کسی به نام دانشی زنگ زده و تحقیق کرده که آیا آقای پرنیان نام کوچکش مازیار است؟... و پس از اینکه جواب مثبت شنیده شماره ی تلفنش را داده... و مازیار همان لحظه او را شناخته و فکر کرده بود پس از سالها چطور کسی از طرف تهمینه ی دانشی بدنبالش آمده!...
آنروز که تلفن به او را به وقتی دیگر موکول کرد و همان روزی بود که شبش گلایول خانه ی مازیار را ترک کرده و برای خودش دردسر درست کرده بود، و دست آخر وقتی زنگ زد و صدای سیروس را شنید بی آنکه سیروس چندان او را تحویل بگیرد، یا حال و احوالی کند، فقط به او گفت:
- البته من صرفاً بخواست تهمینه به تو زنگ زدم... تهمینه خواست بدونی، حالا که حالش خوب نیست و نگران آینده ی دخترشه، تو بیایی و با دخترت از نزدیک آشنا بشی...
و بعد قلب مازیار بشدت تپیده بود... دخترت... دخترش... حالش خوب نیست... تهمینه... خدایا... چی می شنید... او در عین خونسردی حرف می زد... اصلاً هم برایش مهم نبود کسی که این سوی خط دارد به حرفهای سردی که پیام داغی داشت، گوش می کند در چه حالی است...
آن لحظه فقط گوشی را سر جایش گذاشت، سرش را بین دستهایش گرفت و احساس کرد دستهایش به اندازه ی قلبش دارند بشدت می تپند... دستهایش ضربان پیدا کرده بود... همه ی سر انگشتانش نبض می زد دستهایش را زیر پایش گذاشته اما حس کرد حالا که روی دستهایش نشسته، این سرش است که با حرکتی لرزش وار دارد مثل یک قلب و مثل یک مجموعه ای از نبض با هوشیاری و گیجی می تپد و تکان می خورد...
سه ساعتی طول کشید تا بر خودش مسلط شد... دوباره شماره گرفت و سیروش که گویی می دانست او دوباره تماس خواهد گرفت بی آنکه حرفهایش را تکرار کند گفت: خوب... چی شد... داشتی فکر می کردی؟
- جر... جریان چیه... تو... چی می گی... چی... گفتی...
- مگر نشنیدی...
- سیروس حالم هیچ خوب نیست... خواهش می کنم... بیا اینجا... بیا... اصلاً بیا خونه ی من...
- نه من وقت ندارم، باید به تهمینه برسم... ولی اگر اصرار داری می تونی بیایی بیمارستان...
- چی شده سیروس...
- تهمینه مریضه... خیلی مریضه... مشکل خونی پیدا کرده...
وقتی این حرف را شنید احساس کرد دندانش بشدت درد می کند... در حالیکه درد و بغض گلویش را می فشرد تنها سؤالی که کرد این بود که، کدام بیمارستان...
و سیروس جوابش را داده بود...
بعد از آن تا عصر گریه کرده بود و هر لحظه که می رفت تا ساکت شود همه ی آنچه را که از سیروس طی دو بار تماسش شنیده بود از فکر می گذراند... آن ها را می نوشت و باز گریه می کرد... تهمینه ای مریض دختری... دخترش... دخترت... دخترم... مریض... مشکل خونی دارد... می توانی بیایی بیمارستان... کدام بیمارستان، بیمارستان فلان...
آن روز طبق معمول مریم به شرکت رفت تا با هم برگردند، او را اصلاً تحویل نگرفت، و مریم مرتب نق زد که چرا اینطور عبوس و گرفته است... نمی توانست چیزی به او بگوید... نمی توانست از افکار مربوط به تهمینه و دخترش... دخترت... بیرون برود و مریم مرتب نق می زد... چند بار به مریم نگاه کرد او ساکت شد... مازیار به او خیره می شد و فکر می کرد آیا واقعاً او را دوست دارد... با او دوست بود اما روابطشان چندان پیشروی نکرده بود... در حد اینکه خانواده ی هیچ کدام نباید بفهمند... مانده بود... و تجربه ی تهمینه باعث شده بود در برخورد با مریم صبور و عاقل باشد... وای وای تهمینه... تهمینه ی بیچاره آخر چرا به او ظلم کرد... او هم قربانی نوعی دیگر از همین دوستی ها شده بود... همیشه دخترها قربانی می شوند... چرا... چون... چون زن ها ضعیف هستند... زنها اگرچه قدرت جسمانی زیادی در مواجهه با آلام و دردها و رنج ها دارند اما در جنگ تن به تن و انتقام البته که ضعیف هستند. آن ها ضعیف هستند ولی راه های گوناگونی برای جنگ می شناسند یکی از این راه ها و بدترین آن ها هم همین است اینکه شکست بخورند و مظلوم واقع شوند... و تهمینه شده بود... در روزگاری که دوستی های این چنین جرمی نابخشودنی بود و در فاصله ای بسیار کم از آن روزگار، نداشتن و تجربه نکردن چنین دوستی هایی جرم و حماقت حساب می شود...
شاید نسل تهمینه بود که به نسل بعدی آموخت بدترین راه جنگ را برای همیشه کنار بگذارند و با آتش به جنگ آتش بروند...
و باز چه کسی می بازد... مردها می گویند دخترها... و دخترها می گویند شاید در کوتاه مدت ما، ولی در بلند مدت آن ها آن چنان شکست خواهند خورد که دیگر یارای ایستادن نداشته باشند ولی مگر عمر ما چقدر است که آنرا به کوتاه و بلند تقسیم کنیم... چگونه می شود پی گیری یک شکست را در سالیان درازی که فقط در نظر عجول ما دراز و طولانی هستند، نمود... نه... همیشه زن ها... همیشه آن ها... حتی اگر مردها را بخاک سیاه بنشانند... باز آن ها هستند که می شکنند، اما چرا می شکنند چون ضعیف هستند؟ نه... چون زن ها... لطیف... شکننده و مانند برگ گل ظریف هستند... آسیب را بشدت می پذیرند حتی با یک اخم با یک کلمه... یک کلمه که هرگز نمی خواهند بشنوند... «نمی خواهمت»...!
و بعد وقتی آنرا بشنوند... سلسله ی بلندی از زمزمه های عاشقانه ای که بارها و بارها زیر گوششان از خواستن حرف می زد را بخاطر می آورند و از خود می پرسند: پس چه شد... پس چه شد... و فقط همین را در انعکاسی به اندازه ی ابد... از خود می پرسند... و بی جواب فقط پژمرده می شوند...
شاید نسل تهمینه بود که واکنش اصلاح نژاد زن بودن و لطافت را با حذف صفت پژمردن و شکستن تولید کرد...
تهمینه هم دختری دارد... دخترش... دختر مازیار... دخترت... دخترم...
و باز این جمله را در ذهنش می گفت... "دخترت را ببینی"... "تو بیایی و با دخترت از نزدیک آشنا بشوی" با دخترت آشنا بشوی...
یکباره مریم را مثل دخترش دیده بود... و آنقدر از خودش متنفر شده بود که دلش می خواست دیگر نفس نکشد... و به این فکر کرد که روزی مردی بیاید و بخواهد با دخترش... با دختر مازیار آشنا بشود... اما... امروز او را دعوت کرده اند تا بیاید و با دختر خودش از نزدیک آشنا بشود... بخانه رسیده بودند... و هنوز افکار رهایش نمی کرد... مریم روبرویش نشسته و هنوز از رفتن گلایول بی خبر بودند... مریم پرسید... چیه، چرا اینطوری نگاه می کنی...؟
و باز چند بار دیگر این پرسش را تکرار کرد... او... مازیار... مژه بر هم نمی زد... ولی ناگهان فریاد زد...
- گورتو گم کن، می خوام سر به تنت نباشه... برو... دیگه
و مریم ناباورانه قبل از اینکه از خانه ی مازیار بیرون برود... به طرف آشپزخانه رفت و از یخجال هرچه قرص پیدا کرد برداشت و آورد جلوی مازیار خورد... قصدش هم این بود که او را بترساند... احمق بیشعور... فکر نکرد ممکن است کارساز شود... اصلاً برای همین است که آمار مرگ و میر زنها در خودکشی اگرچه کم است ولی وجود دارد آن ها برای رسیدن به پیروزی این کار را می کنند و احتمال دوم آنرا ندیده می گیرند... و گاه می شود که پیروز می شوند... اینهم راهی دیگر است برای جنگ... و گاهی هم احتمال دوم از راه می رسد و بی آنکه قربانی واقعاً بخواهد جانش را می گیرد... و جزو آمار خودکشی می کند...
ولی همین کارش باعث شد شوکی به مازیار وارد شود... او را به بیمارستان لقمان برد در آنجا تا نیمه شب شلنگ در حلقش کردند و شستشوی معده اش دادند... بعد هم همانجا او را گذاشت به خانه برگشت، و ناگهان متوجه نبودن گلایول شد... بعد هم گلایول را به بیمارستان رساند...
- دایی... کجایی... دایی...
- ها... ها...
- خیلی تو فکری... شما نمیایی تو...
- نه... خودت می تونی بری...
- آره... دکتر پروین هم اینجاست...
- خوب برو... من همینجا نشستم...
گلایول وارد اتاق پزشک شد... دکتر صمیمی در حالیکه دکتر پروین در کنارش به او کمک می کرد گلا را معاینه کرد و چند بار اخم کرد و دست آخر گفت:
- خانوم با این گچ کشتی گرفتی...
- نه... یعنی... افتادم...
- افتادی... مگه چوب دستی نداری... اینا جدا راه می رن تو هم جدا...؟
- گیر کرد... اوف... افتادم...
دکتر جراح رو به پروین کرد و گفت: گچشو عوض کن... بعدشم باید عکس بگیره... زاویه اش درست نیست... خدا کنه رو محل عمل اثری نذاشته باشه...
- استاد تازه اینطور شدن...
- چطور... آخرین بار کی دیدیش... (دکتر پروین نگاهی به گلا کرد... بیاد دیروز افتاد که چه جنجالی در خانه شان بر پا شده بود گفت:)
- دیروز... یعنی دو روز پیش...
- نه... عکسو بگیر... حتماً باید گچ رو عوض کنی... ببین، از این زاویه گچ شکسته... ترک داره قابل اطمینان نیست...
- آقای دکتر... می شه... می شه کمترش کنید...
- چی رو... مگه می خوای مصالح بخری یا در مغازه ی سبزی فروشی آمدی... دختر... من که نمی آم اسممو بخاطر می شه و نمی شه ی تو به گند بکشم، برو... پروین خودت برو که بگی از کدوم زاویه عکس بگیرن...
- چشم استاد...
دکتر پروین به همراه گلا بیرون آمد... و آهسته زیر گوشش گفت: ناراحت نباش، عکس که می گیریم خودش میگه گچ بالا لازم نیست کوتاهش می کنم...
- خودت گچ می گیری...
- می خوای خودم بگیرم... (گلایول نگاهی به پروین کرد... از گوشه ی چشم نگاهی به جایی که دایی نشسته بود انداخت... اما دایی را آنجا ندید، گفت:)
- آره... اگر می شه...
بعد متوجه شد که دایی در کنار بی بی و گلی خانم نشسته و دارد با آن ها حرف می زن... پروین گفت:
- پس با جناب دایی آمدی...
- بله...
- خوب... اون وقت ایشون ناراحت نمی شه شما داری با من پچ پچ می کنی...
- پچ پچ... نکردم...
- ولی با اون می کنی... نه... دیروز دیدمتون...
از حرف دکتر پروین احساس مواجهه با یک احمق به گلا دست داد... ادایی بخود داد و گفت... ای بابا...
و بلافاصله پرسید... راستی دندون بی بی آماده است...
- این جا به ارتپدی مربوط می شه، هیچ دندون ساز و دندون پزشکی هم با دکتر صمیمی کار نداره...
- می دونم... یعنی می گم...
- اون تو این بیمارستان نیست... گفتم که میاد خونه تون...
مازیار آن ها را دید و جلو رفت او هم سراغ دندان بی بی را کرد و دکتر پروین با توضیحات مؤدبانه تری جوابش را داد... و پس از اینکه فهمیدند مجبور هستند بخاطر گرفتن عکس و گچ گیری مجدد سه ساعت دیگر در بیمارستان بمانند، گلی خانم آنقدر غر زد که مازیار ناچار شد او و بی بی را به خانه برساند، و دکتر پروین در حالیکه با دمش گردو می شکست به مازیار و بی بی قول داد خودش گلایول را تا خانه همراهی کند...
مازیار احساس کرده بود او لطف خاصی را نسبت به گلا ابراز می دارد... ولی حالا وقت غیرتمند شدن نبود... چرا که دکتر پروین حرکتی نکرده بود تا او احساس نگرانی و بروز عکس العمل کند... تنها موقع رفتن به گلا گفت: مواظب باش این دکتره... زیاده روی نکنه... رو بهش ندی ها... گلایول جور خاصی به او خندیده بود... از آن لبخندهای یه وری... و آن نگاه های متعجب و مازیار دقیقاً معنی نگاهش را فهمیده بود... اما بجای آنکه از او برنجد یا از لحن نگاهش، شرمنده شود فقط به این فکر کرده بود، که اگر آن دخترک 17 ساله... دخترش... جای گلا بود... باید چه می کرد... نزدیک بود چشمانش پر از اشک شود... اما قبل از این اتفاق... چند بار مژه زده بود... و بعد هم با بی بی و گلی خانم درمانگاه را ترک کردند...

* * *

- خوب گلا خانم، مجبوری یه دو ساعتی این اتاق استراحت کنی، تا هم گچت کمی خشک بشه هم اینکه کار من تموم بشه و برسونمت...
- مگه... مگه شما قراره...
- آره، به اون آقای دایی ات گفتم سالم و سلامت خودم برمی گردونمت... ولی جداً چرا بهش می گی دایی...
- چون دائیمه...
دکتر لحظاتی به گلا نگاه کرد و گفت... می فهمم... اگر واقعاً دائیته... خوب تعجب نمی کنم... اینطور بی عدالتی ها خیلی هست...
ولی هنوز اشتباه فهمیده بود... او فکر می کرد همه چیز را می فهمد... گویی خیال نداشت از قالبی که طرح آنرا برای تعریف زندگی ریخته و خودش به تنهای آنهم به سبب اتفاقاتی افتاده و نیافتاده، طراح آن بوده، بیرون بیاید... او همه چیز را خط کشی شده و محصور می پنداشت... ولی نمی دانست این خودش است که در حصاری خود من درآوردی، گیر کرده... دوباره به گلا گفت:
- پس دیروز چرا بردت اونور باغ،... چیکارت داشت...
- چطور مگه... مگه به شما ربطی داره...
- پس دائیت نیست...
- هر طور دوست داری فکر کن...
- ولی پولداره... هیچ آدمی هم که تو یه طبقه در جا بزنه... از پول بدش نمی آد...
- حتی اگر خودش هم پولدار باشه؟
- آره... حتی اگر خودشم پولدار باشه، تو تا حالا یه پولداری دیدی که حالش از پول بد بشه... نه ندیدی... حالشون از چیزای دیگه بد می شه
گلا دیگر جوابی به او نداد، پیش خودش فکر کرد "بگذار، در خیالات واهی خودش بماند... بگذار هرچه دوست دارد فکر کند و به زبان بیاورد"...
ساعت حدود 3 بعدازظهر بود که دوست دندانپزشک دکتر به درمانگاه آمد... گلایول از لای در اتاقی که آن جا در انتظار خشک شدن گچ بود، او را دید و شناخت، او به این سو و آن سو نگاهی انداخت و روی یکی از صندلی های درمانگاه نشست، کیف دستی اش را کنارش گذاشت، عینکش را درآورد و آنرا پاک کرد... و نگاهی به ساعتش کرد... بعد دستانش را درهم قلاب کرد و به در و دیوار نگاه کرد... پیدا بود منتظر علیرضاست... پس چرا علیرضا نگفت او قرار است بیاید!؟...
چقدر حرکاتش شبیه دکتر پروین بود... می شد حدس زد آن ها دوستان جون جونی هستند که تمام اوقات زندگی و حتی کارشان به هم گره خورده و برای همین است که اینقدر شبیه هم رفتار می کنند بالاخره آدمها از هم دیگر تأثیر می گیرند... بالاخره بر هم اثر می گذارند...
دلش می خواست بلند شود و به طرف او برود و سراغ دندانهای بی بی را خودش مستقیماً از او بگیرد اما چوب دستی ها نزدیکش نبودند... و آن دکتر بداخلاق بی شک عین موجودی که از بوی چیزی تا کیلومترها آن طرف تر می تواند حدس بزند آن بو مال چه کسی است، اگر یک قدم دیگر راه برود... خواهد فهمید او راه رفته و بعد ممکن است تمام هیکلش را گچ بگیرد... کاش امروز به درمانگاه نمی آمد... آمد که گچش کوتاه شود... سنگین تر و تازه تر و بلندتر هم شد... یک آتل آلومی نیمی هم لابلایش گذاشتند... این دکتر چه کارهای عجیب و غریبی می کند... چقدر به زاویه ی پاها وفادار است، حتماً در خانه اش انواع نقاله و گونیا و کولیس ریز سنج و تراز را به در و دیوار آویزان کرده... او به آدم اعتماد ندارد بدن آدم خودش بهترین زاویه سنج است بی آنکه نیازی به گچ و سیمان داشته باشد اگر زاویه ها بهم بخورد کلی اشکال درست می شود... او... با همه ی استاد بودنش با همه ی اسم و رسمی که در کرده هنوز این قاعده ی ساده و پیش پا افتاده را نمی داند...
تک و توکی مریض در درمانگاه باقیمانده بود... و وقتی صدای دکتر صمیمی آمد که داشت همچنان که دستوراتی می داد درمانگاه را ترک می کرد، گلا فهمید که دیگر کار درمانگاه به اتمام رسیده، و حالا دکتر پروین خواهد آمد... و دوستش نیز همراهی اش خواهد کرد... کمی جابجا شد تا از آن قسمت از در که باز مانده بود چیزهای بیشتری ببیند... فقط صدای خداحافظی می آمد و بلافاصله در باز شد و پروین به داخل آمد و خوشحال و خندان گفت:
- خوب دیگه تموم شد... چقدر مریض داشتیم، حالت چطوره...
- خسته شدم... دیگه خشک شد... چوب دستیامو می خوام...
- باشه... عیب نداره... عوضش بیشتر از سه هفته دیگه تو گچ نیست
- سه هفته...
- آره... نتیجه ی عکسها عالی بود... دکتر گفت عجب دختر خوش استخونیه... خوب جفت و جور شده... اگر این سه هفته هم تحمل شایسته نشون بدی یه عمر راحتی. پاهات عین اول... و حتی از اولم بهتر می شه...
- امیدوارم... امیدوارم این دفعه حرفهاتون درست باشه
دکتر پروین گلایه مندانه به گلایول نگاهی کرد و خیلی جدی گفت:
- مگر من تا حالا چه دروغی به شما گفتم...؟
- هیچی قرار بود گچ سبک بشه نشد... قرار بود کوتاه بشه نشد...
- خوب تقصیر من چیه خانوم هوس پرش طول می کنه... یا شایدم پرش با مانع...
گلایول اخمهایش را درهم کشید و چیزی نگفت... و دکتر پروین اضافه کرد که برای تعویض لباس به رختکن خواهد رفت و سپس او را به منزل برمی گرداند...
گلایول چوبدستی ها را گرفت و به سالن انتظار رفت... دندانپزشک هنوز آنجا بود و با دیدن گلایول بلند شد و احوالپرسی کرد... و بی آنکه گلا هنوز حرفی از دندان بی بی زده باشد آن ها را از کیف درآورد و به او نشان داد و گفت:
- اینا... آماده است... فقط... فقط باید مادربزرگتون بذاره ببینم باهاش راحته یا نه... یک جفت دندان در دست دکتر بود... کوچک و جمع و جور... تا آن روز احساس می کرد دندان مصنوعی فقط مثل چیزی است که مربی های بهداشت در مدرسه ها برای مسواک زدن نشان می دهند... دندانهای خاله افی را هم دیده بود که چقدر کت و کلفت و بد رنگ و پر از جرم بودند... و هر وقت به خانه ی آن ها می آمد... آن ها را در کاسه ی آبی می گذاشت و حتماً دستور می داد باید روی پیشخوان آشپزخانه باشد تا از جلوی چشمش دور نباشد... همین منظره تهوع آوری ایجاد می کرد... هر بار هم دندانش را سر میز غذا درمی آورد و تمیز می کرد و آشغال آنرا می بلعید... هرگز بیاد نداشت وقتی خاله افی مادرش در خانه است توانسته باشد چیزی را درست و حسابی خورده باشد... و همه این چیزها را وقتی داشت به دندانهای مصنوعی بچه گانه ی بی بی نگاه می کرد از خاطر گذراند... و فکر کرد که دهان بی بی هنوز کوچک است... وقتی می خندند... لپهایش بشدت برجسته می شوند و لبهایش به درون دهانش فرو می روند... چشماش از اینکه هستند ریزتر می شوند و برعکس مواقع گریه که هیچ اشکی ندارند... خیس از اشک می گردند... حالا دیگر یادآوری چهره ی بی بی لبخندی روی لبهایش می نشاند... او را بیشتر در هیات دختری که همین شکل و شمایل را دارد اما جوان است مجسم می کرد... گاه می شد او را حقیقتاً جوان تجسم کند... اما طول نمی کشید که باز آن تجسم جوان جای خود را به بی بی می داد، تصویری بود که می آمد و می رفت و حالا داشت به این فکر می کرد که یک دختر جوان که قرار است به خواستگار جدیدش پاسخ مثبت بدهد... آخر چه نیازی به این دندان ها دارد...
چشمانش را ریز کرد و باز به دندانها که هنوز در دستهای دکتر بودند خیره مانده بود... دکتر کمی من و من کرد و گویی برای بار دوم سوم است که دارد سؤال می کند...
- عرض کردم چیزی شده...؟ خانوم...
- ها... بله... بله... ببخشید... چیزی گفتید...
- خیلی خیره شدید، مسئله ای هست بنظرتون... اشکالی هست...
- نه... نه... خیلی هم خوبه... یعنی... راستش به چیز دیگه ای فکر می کردم...
و او بلافاصله پاسخ داد که:
- ... که به دندون مصنوعی مربوط می شه... نه...
و سپس لبخندی خجولانه زد... و نیم نگاهی به گلا انداخت، حتی این حرکتش نیز بنظر گلا بیشتر شبیه دکتر پروین بود... خدا خدا می کرد عقاید و حرفهای او مثل پروین نباشد چرا که دیگر حوصله ی دو دشمن مملو از عقده های درونی و طبقاتی را نداشت... دیگر حوصله نداشت در برابر این یکی هم واکنشهای مشابهی نشان دهد... هرچند این واکنشها فقط تا زمانی باشند که دندان بی بی در دهانش جا بگیرد یا اینکه پای خودش از شر گچ و دستهایش از شر این چوب دستی های زمخت و کهنه و لعنتی خلاص شوند...
دکتر پروین مجدداً به درمانگاه برگشت، و خیلی با عجله گفت:
- من نمی تونم شما رو برسونم... یه عمل فوری پیش آمده...
و سپس بی آنکه منتظر جوابی شود رو به دکتر نکویی کرد و گفت:
- اگر می شه تو ببرش، دندونا رو هم که آوردی...
- باشه... مسئله ای نیست البته اگر از نظر ایشونم مشکل نباشه...
و باز بجای گلایول، پروین جواب داد و گفت:
- نه بابا... چه اشکالی... ماشین آوردی...
- آره... ماشین دارم...
- خوب دیگه... راحت شد... ها...
و باز رو به گلا کرد و گفت: خیلی معذرت می خوام... حتماً دو سه روز دیگه سری می زنم
و گلا خیلی بی تفاوت پاسخ داد: برای چی... من که دیگه پانسمان لازم ندارم...
دکتر پروین که تازه متوجه موقعیت خود شده بود، در حالی که کمی از آن حالت عجولانه اش دور شده بود گفت: خوب... خوب واسه... دندون مادربزرگت... دیگه...
لحظاتی بعد گلایول و دکتر نکویی به سوی خانه در حرکت بودند... نکویی برعکس پروین آدم ساکتی بود... آرامش خاصی در وجودش بود چیزی که بسیار او را از پروین متمایز نشان می داد... ولی اینکه حرکات جسمی هر دو شبیه هم بود... بیشتر شاید به این علت مربوط می شد که آن ها در یک خوابگاه زندگی می کنند... گلایول چند باری نگاهش به او افتاد... بنظرش مردی می آمد که علاوه بر کم حرف بودن و حرکات توام با آرامشش، نوعی غرور همراه با شخصیت را می شد از نوع نگاه و سکناتش، غربال کرد... در این فکر بود که بی شک او با پروین فرق دارد... و بعد به این فکر کرد که چرا پیش خودش تصور کرده آن ها یک جا زندگی می کنند... احساس می کرد جایی لابلای حرفهای پروین چیزی گفته شده که باعث بروز این فکر شده و
heaven-born آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۳۷ بعد از ظهر   #156 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
mina-N آواتار ها
 
mina-N به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

408-417

انداخته بود... به ايرج نگاه کرد... چشمان ايرج پف کرده بود... مثل آدمي که از فرط خستگي و شب نخوابي هاي متعدد... پلک هايش متورم باشد... مثل آدمي که ساعتها گريه کرده باشد... مثل آدمي که سرما خورده باشد... مثل آدمي که تازه از خواب بيدار شده باشد... خواب عميقي که خستگي اش را در نکرده... و ناخودآگاه انديشيد که مثل همه ي اين مثل ها... ايرج حتما ساعتهايي را در تنهايي گريه کرده و او نفهميده... چرا که همين الان از تنهايي و بي همسري و بي همدمي گله کرده بود... ايرج حتما خسته است چون خودش اين حرف را زد... ايرج حتما تازه از خواب بيدار شده... که مي گويد نزديک 20 سال است که زندگيش را در گرو رعايت حال او گذاشته... و خودش... آه نه... خودش... تا توانسته خوابيده... به زور دارو و قرص آمپول و سرم هم که شده خوابيده... او دوست داشته هميشه بخوابد... آنقدر که فکر کند هيچ وقت بيدار نبوده آنقدر که بميرد... تا همه چيز در خواب بگذرد... در خواب همه چيز، زودتر و سريعتر مي گذرد... و انتظار زندگي يکسره با خواب... خوابي مرگ مانند حذف مي شود... تا هيچ چيز نفهمد... اما چه بد است که آدم مي خوابد و مي خوابد وقتي بيدار مي شود که مي بيند اوضاع همچنان همان طور است حالا بايد باز هم با خودش کلنجار برود تا بخوابد... و ديگران ناچارند رعايت حال او را وقتي مي خواهد بخوابد... بکنند... او تا توانسته براي اين خواب همه را مجبور کرده که ساکت باشند و اگر حرفي دارند پچ پچ کنند... او اراده کرده که وقتي خواب است دنيا از حرکت باستد... پس تحمل گلا هم که ناگهان به صورت دختري با قد و قوارهي کشيده و بزرگ شده روبرويش بايستد و قد علم کند... برايش ممکن نبوده... چرا که خلاف ميل او در گذر زمان در زمان خواب هاي او... ساکن و متوقف نبوده... او همه را مجبور کرده که تا وقتي مي خواهد بخوابد، هرچه چراغ و روشنايي را به خاموشي بدل کند... او چرا اينقدر... خزيدن در ظلمات و تاريکي را دوست داشته... خوب... براي اينکه در تاريکي آدم راحت تر مي خوابد... و او بايد راحت باشد... رنج نبرد... درد نکشد... نشنود... فراغ نبيند...و حالا... حالا بيدارش کرده اند... و اين چراغها... چقدر چشمش را مي زنند... بيدارش کرده اند و به او مي گويند از دستش خسته اند...مي گويند مي خواهند، تنهايش بگذارند...
با صدايي لرزان... و مردد... گفت... ايرج... منم... منم ميام... ولي... خونه... نميام...
_مجبور نيستي... مي توني بموني... هر کار بتونم... برات مي کنم...
و ناهيد در حاليکه صدايش همزمان با تولد بغضي مي گرفت... حالت گريه بخود گرفت و گفت...
_من... من فقط دنبال... اون... من... دلم براي... دخترم... ايرج... دخترمو مي خوام... و شروع به هق هق کرد... ايرج حتي سعي نکرد... جلوي گريه اش را بگيرد... کاش ناهيد ياد بگيرد بجاي تشنج گريه کند... بجاي مات و مبهوتي فرياد بزند... مثل يک زن احساس خرج کند... مثل هر زن ديگري پر حرف تر از اينکه هست باشد... زنها را خدا پر حرف آفريده چرا که مي داند، طبيعت آنها... همه اش... حس و انگيختگي و انگيزش است... و هر کس از اين طبيعت فاصله بگيرد تبديل به ناهيد مي شود... مثل او... مي شود... که هنوز دنبال ارغوان مي گردد... چه فايده که اگر بعد از اين همه سال باز هم بگويد... ارغوان مرده... الان به مشتي خاک مبدل شده... آن آدمي که بلد بوده با ارواح بازي کند حالا خودش به روحي تبديل شده... پس چيزي نگفت... چون مي دانست فايده ندارد... حوصله ي گفتن هم نداشت... فقط به اين انديشيد که زنها... همه ي انرژي پر حرفي شان را صرف حرفهاي بيهوده مي کنند، کاش بجاي آن... از خودشان حرف مي زدنند... کاش خودشان را وصف مي کردند... کاش


* * *
دو جاي خالي در پرواز 6 بعدازظهر همان روز، قرار بود آنها را به تهران برگرداند... ناهيد در لابي هتل نشسته بود... ايرج داشت تصفيه حساب مي کرد... ناهيد منتظرش بود... و از همان لحظه ي بيرون آمدن از بيمارستان احساس دلشوره اي بجانش چنگ انداخته بود... تصور برگشت به خانه... تصور جالبي نبود... آه چرا بايد مازيار در اين موقعيت قلب درد بگيرد... چرا همه ي گرفتاري ها در اطراف او و زندگيش مي گذرد... چرا دست از سر او بر نمي دارند تا با يگانه اندوه جاودانش انس و الفت بگيرد... آخر، مازيار ديگر چه اش شده... چه بلايي سرش آمده... حتما... حتما،کار،کار گلاست... گلايول متخصص تخريب قلب آدمهاست... دلش اصلا براي گلا تنگ نشده بود... و هنوز نمي دانست گلا خيلي وقت است مهمان بي بي شده و بي بي بالاخره سينه ي او را بي هيچ زخمي شکافته و مشغول مداواي قلب اوست... پايش هم داخل گچ است... نمي تواند يکه تازي کند... او هم قصد نداشت درباره ي گلا هيچ سوالي از کسي بکند...
سعي کرد... فکر گلا را از ذهنش بيرون کند... ولي تمام راه از هتل تا فرودگاه به آن سه روز غيبت و وقايع پس از آن فکر کرد... گويا افکار قصد نداشتند دست از سرش بر دارند... آنقدر که، تا روي صندلي هاي هواپيما هم سلسله ي ديگري رابه دنبال خود در ذهن او چيدند... سيروس... اين اسم را شايد شنيده بود... ولي از کجا و کي... نمي دانست... به حرفهاي ايرج... باز فکر کرد... به همه ي حرفهايش... از سيروس تا خستگي خودش... دختر مازيار... اخمهايش درهم رفت، چشمانش را بست... اما... هرچه بيشتر مي خواست به اين مطلب فکر نکند... تصورات گوناگون تري در ذهنش جان مي گرفت،صورت دختراني در ذهنش مجسم مي شد... و دست آخر... صورت آن دختر... آن دختر چشم و ابرو مشکي... که قامت چندان بلندي هم نداشت، کمي تپل بود... اسمش... اسمش را چرا بخاطر نمي آورد... ولي او که... او که دختر مازيار نبود... او فقط هم خوابه اش بود... حالا چرا او را مجسم مي کرد...صورتش را بطرف پنجره برگرداند و باز چشمهايش را فشار داد...آنروز که در خانه را کوبيدند... هنوز... عمارت وسط باغ ساخته نشده بود... اوضاعشان هم به اندازه ي حالا خوب نبود... خودشان در خانه ي فعلي، گلپرور اينها زندگي مي کردند... اصلا گلپرور هم درکار نبود... در زده بودند... بي بي از در دور بود... خودش... با شکم خيلي گنده اش که سر گلا بار داشت... به طرف در رفت دوباره در زدند... عصبي شد... و فرياد زد... آمدم دیگه...صبر کن... بارداری اش روی گلا... همه اش با عصبانیت همراه بود... نمی دانست چرا عصبانی است ولی دکتر گفته بود بعضی از زنها موقع بارداری کم تحمل و عصبی می شوند... از همان روز ها... ایرج خیلی زیاد با او مدارا کرده بود... خیلی به میلش می رفت و این ابتدای راهی بود که از کوتاه آمدن های ایرج احساس خوشایند و راحتی به او دست میداد...پس از آن و با اتفاقات بعدی دیگر اینکار را صرفا وظیفه ای برای ایرج میدانست... در را باز کرده بود... لحظاتی نگاهش در نگاه دخترک گره خورده بود... او اول سراغ مازیار را گرفته بود... وناهید بجای جواب گفته بود... چکارش داری... او هم دقایقی وقت خواست تا حرفش را بزند... حرفهایش را جلوی بی بی زده بود... و ناهید خشمگین از چنین آبروریزی... دستش را به طرف در نشانه رفت و او را بیرون کرد... و درحالیکه خشم از تک تک کلماتش می بارید... گفته بود، گند کاریتو هرجا بالا آوردی همونجا درستش کن... به برادر من تهمت نزن... دخترک با لحنی ملتمسانه گفته بود... اون... بزور... خانم... من هم مثل شما هستم... مثل شما یک زن... و به شکم ناهید اشاره کرده بود... من... تروخدا... بهش بگین... و او بجای هر حرف دیگری... بازوی دخترک را گرفته و دخترک هم بی هیچ مقاومتی، با چشمان گریان رفته بود... دو روز بعد هم آمد، اما اینبار بی بی نفهمید و دوبار دیگر هم که به فاصله های نسبتا طولانی آمد... باز بی بی متوجه نشده بود... و ناهید هم به هیچکس نگفت... تا آن شب که برای آخرین بار دخترک با شکمی که نامسوس برآمده بود،آمد... اتومبیلی گوشه ی کوچه در انتظارش بود... هنوز در را باز نکرده بود که از پشت در صدای او را شناخت گویی به کسی گفت که منتظرش باشد... و... سیروس... همینجا این اسم را شنیده بود... هنوز در را باز نکرده بود که صدای دخترک گقت،نه... سیروس... تو دخالت نکن... خواهش می کنم منتظرم باش... و او در را باز کرد... نگاهی به ماشین آنسوی کوچه و بعد دخترک انداخت... پوزخندی زد... دخترک به او و شکمش نگاه کرد و گفت، قدم نو رسیده مبارک... گلایول را زائیده بود... آن شب گلا دود 3 ماه داشت عمارت وسط حیاط را هم تازه شروع کرده بودند... او هم بجای جواب گفت... هنوز که آمدی اینجا... مثل اینکه خر تر از مازیار گیر نیاوردی... که طوق پدری بچه تو گردنش بندازی...
دخترک نگاهی دردناک به او کرد وگقت... من به تو یا برادرت تکیه نکردم... به خدای خودم تکیه کردم... و ناهید هم به تمسخر جواب داد...خوب، چرا اون موقع که داشتی این گندو میزدی به خدا تکیه نکردی... اون موقع هم باید همینکارو می کردی...
و دختر محکم و بغض آلود گفت...البته که کردم... در پیشگاه خودش خودمو به عقد مازیار درآوردم... خودشو شاهد کردم و ذکرشو کردم...از اون کمک خواستم... مازیار مست بود... بی عقل و خواب به خوابگاه من حمله کرد...من... البته که ب خدا پناه بردم... نه به هیچ کس... حالا هم باید بدونه...باید خبر بشه... آبروی من...
و ناهید نگذاشت حرفش را تمام کند با لحنی تمسخر آمیز و مملو از تنفر گفت:برو...آبروی خودتو از همون خدا بخواه... قرار نیست آبروی تو به قیمت بی آبرویی برادر من یا خانواده ی ما سر جاش باشه...
دخترک باز هم با لحنی که نشان می داد همه ی تحملش را در آن بکار گرفته تا در برابر جوابهای گداخته ی ناهید، عکس العملی نشان ندهد گفت...
_ ناهید خانم... بهش بگو... باید بدونه... من... من ازش گذشت می کنم... من... من باردار شدم... باید بهش بگی مدیون می شی ناهید خانم... خدایی هست... دست انتقامی هست...
و ناهید به میان حرفش دوید گفت، آدمهایی مثل تو... هروقت که به اینجای کار میرسین فوری خدا و دست انتقام و ناله و نفرین پیش می کشید... برو... برو از همون دست انتقام چاره بخواه... اینجا... هیچ جایی نداری...
و وقتی داشت در را روی دخترک می بست... او در حالیکه اشکش سرازیر شده بود... با صدایی گرفته گفت من... من هرگز... ناله و نفرین... نمی کنم... هرگز...
ناگهان با حالتی مثل پرش... از جایش پرید... فکر کرد شاید خوابش برده... برده بود... ولی خوابی کوتاه بود... ایرج... بازویش را گرفت و گفت... چیزی شده...؟ و او قبل از اینکه سوال ایرج را شنیده باشد به این فکر می کرد که... چند وقت پس از آمدن دختر... پس آن آخرین بار... چند وقت طول کشید تا دختر خودش به سینه ی خاک رفت؟...چشمانش را ریز کرده و از پنجره به بیرون نگاه می کرد... هنوز جواب ایرج را نداده بود... مهماندار زمان فرود را اعلام می کرد... و او دوباره با حالت جدیدی از تشویش و دلهره... قرار بود به خانه برگردد... درحالیکه گویی برای همه ی سوالهای زندگیش، پاسخی گم شده را پیدا کرده بود... این پاسخ هر چه بود... دری بود که نگذاشته بود...در کنار پرسش زندگی او... قرار و آرامی بگیرد... خاله افی و مادرش هربار به او گفته بودند... که چشم زخم خورده... او را ملامت کرده بودند که خودش را به چشم این و آن جلوه داده و همه ی مصیبت هایش را از همین چشم زخم است که می بیند...وقتی داشت از پله های هواپیما پایین می رفت فکر کرد... اینها... چه ربطی به مازیار دارد... چه ربطی به زندگی حالای خودش دارد...ولی بعد اندیشید که نه... آتشفشانی بوده که غرور و کتمان، سوختش را تامین کرده اند... شاید هم نامردی... شاید نازنی... هر چیزی که بود و هر اسمی که داشت برازنده ی معرفت انسانی نبود... پس چرا حالا به آن فکر می کند...چرا حالا حالا متوجه نامردی و نازنی بودنش شده بود... شاید... شاید چون از روزهای جوانی خیلی فاصله گرفته... شاید شاید... مکالمه امروز ایرج با آن مرد که اسمش سیروس است... آنرا القا کرده...که در بازگشتی رویا گونه... آن روز ها از خاطر بگذرند... شاید... شاید هم کسی در وجود او زندگی می کند که حالا به قضاوت نشسته... همانکه روزی دور از امروز... باز در مقام قضاوت دستور بستن دری را به روی دختری صادر کرده بود... حالا دارد... بی توجه به حکم خود... دستهایی که آن در را بسته اند... مؤاخذه می کند... و وفتی آخرین پله را طی کرد و روی زمین قدم گذاشت، فکر کرد که دختری هست که حالا حدود 17-18 سال دارد... او دختر مازیار است... اگر... البته اگر... اگر... همان بچه ای باشد که وقتی در بطن مادرش بود و به تازگی روحی در او دمیده شده بود... به در خانه ی او آمد و او در را برویش بست...


* * *

ناهید... می خوای بری خونه ی مازیار...؟
_ آره... بریم اونجا...
_ تو رو می رسونم... خودم بر می گردم خونه...
ناهید نگاهی به ایرج انداخت، سوار تاکسی شدند... و لحظاتی بعد گقت،... پس، اگر شد گلی خانومو بفرست که...
هنوز جمله ی ناهید تمام نشده که ایرج با ادایی که انگار چیزی بیادش آمده باشد گفت، آخ آخ، پاک یادم رفت... کسی خونه ی مازیار نیست که بخواد درو باز کنه پریروز که زنگ زدن، از کلانتری بود... ولی نپرسیدم کدوم کلانتری...
_کلانتری... واسه چی... مگه... یعنی... دعواش شده؟...!
_نه... گویا دوستاش می خواستن خبر بدن، اما دفتر تلفن و موبایلش تو خونه بوده... از طریق پلیس خبر دادن... که فردا... مسئله ای نشه...حالا پس چیکار می کنی؟... می خوای ببرمت خونه ی خاله افی... با هر کدوم از فامیلات...
_نه... لازم نیست... منم... باتو می آم...فوقش می رم پیش بی بی...
ایرج منتظر بود تا ناهید حالا که می داند کسی در خونه ی مازیار نیست از گلا سوالی بکند... بی شک نمی توانسته بطور خیلی جدی و قطعی او را مثل یک تکه زباله به بیرون پرت کرده باشد... حتما می داند بالاخره گلا پیش مازیار یا بی بی است...اگر مطمئن باشد که در خانه ی خودشان نیست...اما ناهید به گلا حتی فکر نمی کرد... گویی... این اسم جایی را در ذهن او اشغال نکرده، البته که نکرده... همه جای ذهن ناهید قبلا اشغال شده و برای همیشه در اسارت مرده ای باقیمانده بود... اما آیا واقعا همان مرده بود که ذهن ناهید را رها نمی کرد... آدمها... هغلب و همیشه برای هر چیزی دلیلی دارند... دلیل مرگ... دلیل ازدواج... و دلیل تنفر، دلیل عشق...دلیل نیاز... دلیل زندگی... آدمها عادت ندارند... بین دلایل خود جایی برای موجودیت و ابراز وجود،عکس العملها و واکنشها باز کنند... آدمها... چرا... اینطورند... چون... افسار عقل و فکرشان را... به طناب دلایل سپرده اند... ونه عملها و نه واکنشها...
به خانه رسیده بودند... گلپرور در را برویشان باز کرد... از دیدن ایرج و ناهید بقدری متعجب شد که گویی دو غریبه ی ناآشنا را دیده که ناگزیر است در خانه را برویشان باز کند... بعد هم گلی خانم با قروقر آمد... و تا چشمش به ناهید خورد، به قیل و قال و گریه ی خوشحالی تصنعی دست زد تا به ناهید نشان دهد که چقدر از ورودش خوشحال است... ناهید را بغل کرد و چند ماچ آبدار از صورتش برداشت... ماچهایی که وقتی گلی خانم کنار رفت، آثارش روی صورت ناهید مثل دایره هایی از تف پیدا بود... ناهید با آستین صورتش را پاک کرد... و بی آنکه توجهی به احساسات گلی نشان دهد... راهی عمارت شد...ایرج از دور نگاهش می کرد...گلی و گلپرور ساکها و چمدانها را بدنبالش به داخل بردند... و ایرج با نیم لبخند محوی که شاید حتی



آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد...
mina-N آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۸ قبل از ظهر   #157 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 67-77

زن جوان هاج و واج به مازیار نگاه کرد..... و بی آنکه حرفی بزند گوشه ای روی مبدل نشست ..... گلایل هم روی کاناپه چهار زانو نشست و صورتش را به طرف تلویزیون گرفت ..... ماریا هم با حالاتی که انگار دیگه قضیه لوو رفته را نمی شود ماست مالی کرد گفت :
_ خوب ....... من یه مقدار بستنی تو فریزر دارم ....که میشه بجای آب یخ خورد و خونسرد شد .....ها .... چطوره ؟....
و بعد بالافاصله به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با سه ظرف بستنی لیوانی به سالن برگشت .... و خودش هم کنار گلایل روی کاناپه نشست ، دوباره شروع به احوالپرسی از گلایول کرد ....
_ خوب ..... دائی ، استراحت کردی .... ببینم سر تو ... بهتر شده .....
_آره ، مرسی .....
_ببخش من دیر آمدم ..... خیلی سرگردون شدم ....( و سپس نگاهی به زن جوان کرد و ادامه داد ) همون طور که میبینی، دوست عزیز من ، در منزلشون تشریف نداشتن...... هر جا که میدونستم سر زدم ....
زن جوان جوان در حالیکه از حرکات چند دقیقه پیش خودش بشدت نادم و شرمزده به نظر میرسید گفت :
_ خوب بس من از هر دو شما معذرت میخواهم .... راستش خیلی عصبانی شدم .... اصلا اصلا .....
_عیبی نداره ... مریم جون .... ولی قرار شد نسل نو اندیش بجای فحش و ناسزا با هم بحث کنن و همدیگر رو قانع کنن ، حتی اگر اون فکرایی که تو کردی درست از آب در می آمد .....
_خوب ... خوب اینو بذار پای حسادت زنانه .....
دست شما درد نکنه .... شما که قبلا شعار می دادی حسادت زنانه و مردانه و تعصب و این چیزا رو باید کنار گذاشت .... حالا دیدی نمیشه ....
_ خوب این دختر خانمخشگل و خوش قد و بالا که میبینی خواهر زاده عزیز من گلایوله و بعد رو به گلایول گفت :
_ و البته این خانم جوان و مودب و زیبا ، همون دوست عزیزی هستن که من همیشه از دیدنشون خوشحال میشم ..... در حقیقت ما گاهی همکار هستیم .... اصلا هم این طوری با هم دوست شدیم .....
گلایول همچنان سکوت کرده بود ...... نوعی حقارت در حرکات آن دو نفر میدید .... حقارتی که تا آن زمان فکر می کرد تنها کسی را که میتواند از آن مبرا بداند همین دائی مازیار اش است .... حقارتی که خود مازیار نشانش داده بود ..... چیزی که اگر وضعیت پیش آمده برای خود گلایول بود ، دائی هرگز به این راحتی نمیپسندید که بخواهد آنرا منطقی بداند ....
به هر حال مازیار مجرد بود .... سنّ و سال کمی هم نداشت ، بدیهی بود که نمی گذارد زندگیش استریل و سترون باشد ... بدیهی بود اوقاتی را هم برای سرگرمی های غریزی ش اختصاص میدهد ..........ولی اینکه وقتی کسی به تفسیر حرکات و اخلاق و باید و نبایدها دست میزند چرا خودش را در یک پرانتز بدور میگذارد .... اینکه میشود کاری کرد که یکسری دوستی های دو جنس مختلف ، معنی حقارت آمیزی ندهند ... اینکه همین یکسری ..... نوعی همکاری باشد برای شناخت خالصی که بتواند الگویی مناسب از آنچه میخواهد به آن برسد بدهد .... آن موقع دیگر پنهنا کاری چه معنایی میداد و لحظه ای بعد به حرف های ناهید فکر کرد .... آنروز ناهید به او حمله کرده بود .... او را بدون آنکه کاری کرده باشد که نیاز به پنهان کاری یا دور بودن از اخلاق باشد ، آماج حمله ای سخت قرار داده و انواع توهین های رکیک را در باره اش بکار برده بود ..... و حتی خواسته بود که دیگر به آن خانه قدم نگذارد....
دلش دوباره از به یاد آوردن خاطرات دیروز فشرده شد ..... باز هم غم بر دلش چنگ انداخت .... احساس کرد که ماندن پیش مازیار از مشکل اندوه او نمی کاهد ..... احساس کرد که اصلا حالا که اینجاست مزاحم مزیار شده ...... او قرار بود امشب و امروز با دوست و همکار صمیمی و عزیزش که کلید خانه را هم در اختیار داشت گپی بزند ....آن زن که نامش مریم است جالا خیلی خیالش راحت شده که این دختر جوان ، خواهر زاده دوستش است .... و چون این خواهر زاده دختر جوانی است ، بهتر است مبادی آداب باشد تا مبادا موقعیت آینده ی او و مازیار را در نظرش زشت و قبیح جلوه گر کند ....
گلایول بی آنکه به هیچکدام از تک و تعارف های دائی و پس از او تعارف های گاه و بیگاه مریم پاسخی داده باشد و حتی بی آنکه لب به بستنی زده باشد ، بلند شد ، به اطاقک کنار اتاق خواب رتف ، جایی که دائی آنرا به شکل کتابخانه ای پر از قفسه های کتاب در آورده بود .... و یک گبه ی خوش نقش و ساده را هم کفّ آن انداخته بود این اتاق خانه ی دائی را بیش از هر جای دیگری دوست داشت هر بار هم که به خانه دائی آمده بود ، یک راست به آنجا میرفت و روی
گبه دراز می کشید . تابستان ها ، نسیم خنکی از پایین و بالای در فضای آنرا خنک و تازه می کرد و زمستان ها هم از اثر گرمای رادیاتور شوفاژ اتاق خواب دائی که باعث گرم شدن دیوار میشد گرمای مطبوع و ملایمی ایجاد میکرد که فضا و سکوت و سادگی آن باعث میشد آنرا از همه جای خانه ی شیک و مدرن دائی بیشتر دوست بدارد .
همه ی آدمهایی که در اطرافش می شناخت همینطور زندگی می کردند .... مجلل و پر رمز و راز گرچه از رازهای آنها خبری نداشت اما میدانست در پس این تجمل حتما چیزی هست که آنها را از جهان اطرافشان متمایز می کند .... زندگی که با نوع زندگی معمولی آدم ها و نوع رازهای معمولی آدمها متفاوت بود ... حتما ... شاید برای همین متفاوت بودن است که ابزار هدایت جامه به دست همین هاست .... همینها که در کنار دوست و همکارشان مینشیند و میگویند :" یه سر دوستی دختر ا پسرها معنی خاصی دارد " و بعد آدم های معمولی .... کسانی که در کوچه و خیابان لحظه به لحظه بی توجه به زن و مرد بودنشان با هم دیگربرخورد دارند ..... از بچگی تا بزرگی ..... شاید هم بر عکس ... شاید این تعریف را آدم های معمولی میکنند ، اما چرا .... شاید آنها دلشان میخواهد اولین پله برای غیر معمولی شدنشان ، این باشد که غیر معمول حرف بزنند ..... و غیر معمول فکر کنند .
" اه خدایا .... چرا اینقدر سردرگمم ....." گلایول داشت با خودش فکر میکرد ..... شاید تا آن لحظه صد بار خودش و ناهید را در دادگاهی مجسم کرد که اصلا حق نداشت چنین بالایی بر سر دخترش بیورد ....
و بعد فکر کرد .... شاید .... شاید فقط کمی حق داشته ... آنهم از بابت بی خبر ماندن و دلواپس شدن ..... اما نه .... از این بابت هم حق نداشته به هر حال بار اول نیست که او خانواده اش را بی خبر میگذارد ......
و بعد بیادش آمد چند ساعتی را که تک و تنها در منزل دائی در انتظار او بسر برده چقدر طولانی و سخت گذشته بود .... قرار بود دائی یک ساعته برگردد اما تا ساعت ۹ سب طول کشیده بود و او هر لحظه فکر کرده بود ..... که مگر دائی کجا رفته ... مگر چند ساعت طول میکشد که به دوستش بگوید امشب مهمان دارد .. پس چرا تلفن نمی کند ... چرا او را بی خبر گذاشته ......
و بعد دوباره فکر کرد ... که چرا ..... بالاخره ناهید همین یه کمی را حق داشته و دوباره به همه ی آنچه که گذشته بود فکر کرد .... به پارک حیات وحش ... دعوایش با دو نفر از بچه ها که او را به جایی که میگفتند عقرب های خطرناکی دارد بشوخی هل داده بودند .... به بازگشتش به خانه و آن بلوا .... به ....به بی بی .... و حالا ...... حالا که ساعت از نه شب گذشته .......و شکم او با همه احساس سیری که میکند به قار و قور افتاده ....
و در همین لحظه بود که دائی در اتاق را باز کرد و پرسید :
_تو چی میخوری ....شام .....شام چی میخوری ....
_سیرم ....
_نمی شه .... اگر سیر باشی ما مجبوریم چیزی نخوریم.
_نمی دونم .... هر چی شد میخورم ...
_ جوجه .. پیتزا .... چی .....
_نمی دونم دائی ... هر چی خودتون خوردید .
مازیار لحظهای به گلایول نگاه کرد .....می دانست بهتر است زیاد سر به سرش نگذارد .در را بست و رفت ....
ساعت یازده شام خوردند .... گلایول بیشتر با غذا بازی می کرد ... فکرش بد جوری مشغول بود ... چند بار مریم با اشاراتی سعی مرد از مازیار بپرسد که گلایول چرا این قدر دماغ است ... و مازیار هم به بیماری ناهید اشاره کرده بود .... و گفته بود که گلایول دلواپس مادرش است ....
آنشب حدود ساعت ۳ بود که خوابش برد ... بزور خوابید ، پیچ پیچها و گفتگوهای پر شوخی و خنده ی مریم و مازیار نمی گذاشت که بخوابد .... عصبی شده بود . فکر می کرد حالا پدر و مادر این دختر چه به سرش می آوردند وقتی او به خانه برگردد .
و بعد مریم را در مرز تنبیهات گوناگونی فرض کرد که ممکن است مادر یا پدرش به سرش بیاورند .... اگر آنشب به حرفهای ردّ و بدل شده بیشتر دقت میکرد میفهمید که مریم دانشجو است و با دو دختر دیگر سوئیت اجاره کرده اند و برای کمک به مخارج زندگیش نیز به عنوان بازاریاب یک شرکت تبلیغاتی کار می کند ... و در همین گیر و دار بود که با دائی مازیار آشنا شده .
مریم هر چه بود و هست ، معلوم نبود آنشب تا کی در خانه ی مازیار بود چون روز حدود ساعت یازده بود که گلایول بیدار شد خبری از او نبود به شدت تشنه شده بود .... و تمام مدّتی را که خوایده بود ... یا در برزخ خواب بسر میبرد و در حالتی بین خواب و بیداری سر کرده بود یا آنکه کابوس دیده بود .... بلند شد .... از اطاقک بیرون رفت مازیار هم نبود .... لابد هر دویشان سر کارهایشان رفته اند .....
مازیار یادداشتی برای گلایول گذاشته بود که در آن نوشته بود که عصر برمیگردد ... صبحانه را آماده کرده و برای نهار به رستوران زنگ بزند تا برایش غذا بیاورند ... پول هم گذاشته بود تا چنانچه گلایول میخواهد به بیرون برود و مشکل نداشته باشد ......


****


سه روز گذشت .... دیگر برنامه ی تکراری خانه دائی همین بود که صبح ، دیر وقت بیدار شود .... یاداشت تکراری دائی را بخواند . ظهر چیزی بخورد .... عصر یا شب دائی به خانه برگردد و یکی دو ساعت کنار هم بنشینند و تلویزیون نگاه کنند و البته طی این دو ساعت دائی به اتاق خوابش میرفت و از آنجا به مریم تلفن میزد و بیشتر این ساعت را هم به حرف زدن تلفنی با مریم یا تلفنهای متفرقه دیگر می پرداخت .... حرفی نداشت با گلایول بزند ....
گویی دائی هم تغییر کرده بود ... قبل از این هر بار که با مازیار به جایی رفته بود که جمع, جمع دوستانه و احساسات ، احساسات عصیان زده ای بود که فکر میکردند هر چقدر کلنی باشد و از دیگران دور تر پس بهترند ... دائی حرف های بیشتری برای گفتن داشت ، تمام آن روزها به مزیار افتخار می کرد .... اینکه او طبق آنچه که باید انتظار داشت بسیار متفاوت تر از بقیه است پس در بین آن جمع متفاوت ، این زوج متفاوت بودند ..... گلایول با آوردن مازی به جمع نشان داده بود آدم کج سلیقه و آسان پسندی نیست ... هیچ کس هم در آن جمع نمیدانست که ماسیار دائی گلایول است .... برها درباره ی روابط نجیبانه او و مازیار پرسیده بودند و او فقط گفته بود ، اگر شما از دوستی هایتان انتظار دارید ربدیل به یک توپ لگد خورده بشوید من اصلا چنین قصدی ندارم .... دوستی من و مازی یک دوستی متعالی است .....
خودش میدانست به هر حال دارد برای عقب نماندن از قافله ی غافلی که اسیر امواج خروشان و طوفنده ای میشوند که مهلت تفکر و تعقل را از آنها می گیرد اینکار را می کند . ولی چه کند که هر چه سرکشی می کند ، هر چه بیشتر بی اعتنایی می کند نمیتواند خانوأه یا حتی خودش را به این دوستی هایی از این دست راضی کند ...... دائی مهلتش نمی داد آنقدر زیر گوشش خوانده بود که خود به خود باعث شده بود گلایول همه چیز را با او چک کند .... دائی آدم باهوشی بود ... از کارها و تفریحات خودش عقب نمی ماند و البته جای خالی نزارت ایراج و ناهید را بشدت در برابر گلایول پر کرده بود .......ضمن اینکه هر گاه به جمع آنها می آمد سعی می کرد تربیت و هدف آن جمع را هم زیرکانه به عهده بگیرد .... می گفت و می خندید ... و محبوب می شد ..... و بعد هر وقت با گلایول بر میگشتند دوباره زیر گوشش حرف زدن هایش شروع میشد و بی آنکه ذرهای نصیحت کند میگفت که : دیدی این بستگی به خود آدم داره که توی جمع چطور خودشو جا کنه ؟.....یه آدم سنّ و سال دار میتونه بین شماها بیاد پس حتما شماها هم میتونین بین آدماهایی که هم سنّ و سال پدر و مادرتون هستند جایی باز کنید ، یا حتی با همون پدر و مادرتون ، مادر بزرگ ، پدر بزرگ هاتون اینکار رو کنید ....
این سه روز آنقدر به این حرف ها و به آنچه که گذشته بود فکر کرده بود که دیگر حالش از فکر کردن بهم میخورد .... گاه آرزو میکرد که ای کاش فراموشی به او دست میداد تا حتی دیگر خودش را هم به یاد نیاورد چه برسد به اینکه بخواهد پیش آمدها را به خاطر بیاورد ......
هر دقیقه که از این سه روز می گذشت ، بیشتر میفهمید ، نبودن هایش چه اضطراب و انتظاری را به جان مادرش میانداخته ... پدرش .... شاید ایرج کمتر از ناهید حس میکرد .... حتما همین طور بود . ...... صبح میرود و عصر بر میگردد .... و وقتی هم بر میگردد ....... کارهای فراوانی دارد که انجام دهد .... مثل ناهید یک گوشه نمینشیند انتظار بکشد .... یا آنکه سراغ بی بی برود و با او هم کلام شود ........ بی بی ..... او الان دارد چه کار میکند ... چرا نشد از دائی بپرسم آن غریبه داخل خانه بی بی کیست .....
یادش آمد که یک بار دائی گفت ، اگر قصه زندگی بی بی را بشنوی خیلی چیزها دستگیرت میشه ... میفهمی رنج تنهایی یعنی چه .... میفهمی هم زبان و هم دم نداشتن یعنی چه ، میفهمی محبت انسان را به چه کارها که وادار نمی کند ، میفهمی چه خونها که به سنگ و گل و آجر دل و جان میدهد ...... قصه بی بی بخدا که یک افسانه است همان موقع بی بی با حالتی شرمگین زیر چشمی نگاهی حق شناسانه به مازیار کرده بود ..... وگلایول فقط به چروکیدگی او نگریسته بود .... اینکه این دنیا چه دارد که این زن نمیخواهد رهایش کند .... چند سال دیگر میخواهد بماند و نون و خیار و ماست بخورد .....این موجود نود و چند ساله که اینهمه گذر سال ها را به چشم هایش شاهد بوده ... چطور میتواند همدم کسی باشد ........ مثل فسیل زنده است که ردّ پای نود و چند بهار و تابستان و زمستان و پاییز هنوز او را از پا نینداخته .... او مثل یک درخت است که هر سال با آمدن بهار ، جوانه میزند و با شروع زمستان به خواب میرود تا برای بهاری دیگر قبراق و سر حال جوانه بزند..... ناهید بیچاره چقدر باید او را تحمل کند ... با او حرف بزند .....
یکباره دلش برای ناهید سوخت ... احساس کرد خیلی بیشتر از کمی حق داشته که آنچنان عصبی و پریشان شود .......
ناهید حالا کجاست .... چرا خبری از او نیست . چرا دائی هیچ حرفی درباره اش نمیزند .... آخرین بار شنید که بستری شده ..... اما کجا .... وای نه ... ممکن است دوباره با دیدن گلایول حالش بد شود ..... چرا ، چرا با دیدن او حالش بد می شد .... مگر به خاطر او انتظار نمی کشید پس چرا بریده .......
و بعد فکرکرد که نتیجه طبعی انتظار همین است .... انتظار وقتی طول بکشد دیگر همه ی انگیزهها را از بین میبرد ... انسان به سیم آخر میزند ..... و اگر هم خودش نخواهد یا نداند که چه می کند اعصابش کنترل اوضاع را بدست می گیرد . در حالیکه همه چیز بدن او کنترل خود را به فرمان اعصاب از دست میدهد ..... پس انسان تشنج میکند .... و دهنش کفّ می کند ...... و آنوقت که دیگر دلش نمیخواهد نتجه ی انتظارش را ببیند . میخواهد دیگر چیزی که او را وادار به انتظار کرده ، هرگز سر به تنش نباشد اشکالی ندارد ... بگذار ناهید هر طور میکواهد بکند .... او هم به هر حال دارد انتظار میکشد انتظار چه چیز را ...... نمیدانست . فقط می کشید .... آمدن دائی ... حرف زدن با دائی انتظار خبری از ایرج و ناهید .... انتظار ،....... انتظار ..... انتظار برای اینکه بالاخره بپرسد ، آن موجود غریبه کیست که در خانه ی بی بی زندگی میکند .
اگر قرار باشد برای همیشه از خانه پدر و مادرش برود ... اول باید این راز را کشف کند ...... اینکه این هم خانه ی بی بی کیست .... و وقتی بی بی کسی را در خانه دارد چرا همه اش سراغ گلی خانم بی خیال میرود تا با او هم کلام و هم دم شود .... طفلک ناهید ... او همه ی اوقات ماندن در خانه را با سکوت و تنهایی بسر میبرد یا در انتظار او ......
احساس میکرد همه ی آنچه را که از او گلایولی ساخته بود هر روزی که می گذشت ضربتی فرو می آمد ...... ترک بر میداشت ، خورد می شد و می شکست و فرو میریخت . پوسته شکننده ی دیگر از او بجا میگذاشت و این پوسته هر بار که به مرکز خود نزدیک تر میشد به موجودی منطقی تر و خمیر مایهای بیشک تر مبدّل میشد که نیازمند گرفتن قالبی است تا در کوره به بهترین وجه پخته و برشته شود .... و از آن روز به آن گلایول بگوید ...... گویی دوره جنینی و نوزادی و کودکی اش ۱۹ سال طول کشیده بود .
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ قبل از ظهر   #158 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 78-88

ساعت ۸ شب بود که دائی به همراه مریم به خانه آمدند ..... مازی دمغ بود ولی مریم به حالت عصبی شاد و شنگول ..... مریم شروع به حال و احوال کردن با گلایول کرد ولی گلا اصلا جوابی نداد . هر بار هم مریم را بیشتر دلخور می کرد .اگر چه ظاهرا نشان نمیداد ......اما نگاه های چپ چاپی به مازیار می کرد ...... دست آخر هم تحمل نکرد و گفت :
_ مثل اینکه این خواهر زده تو از من بدش میاد ..... اصلا جواب نمیده .
مازیار به گلایول نگاه کرد و جوابی نداد ...... و گلایول هم ، همچنان زل زل به مریم نگاه کرد و بی اعتنا رویش را برگرداند .......
مازیار با کمی من و من گفت : خوب ..... گلایول اخلاق خاصی داره ،....... تظاهر به چیزی نمیکنه ولی چیزی توی دلش نیست ، اگر بود ..... شک ندارم که می گفت . این طور نیست گلا
گلایول برگشت و به دائی نگاه کرد ....... در چشمان مازیار ، به وضوح نگرانی را میخواند .... مزیار داشت فکر می کرد مبادا ، او کار را خراب کند ........ و گلایول گفت :
_دائی .... میشه من برگردم خونه .....
مازی و مریم نگاهی بهم کردند ، مریم ادایی در آورد و بلند شد و به آشپزخانه رفت .حرکتش از دید گلایول پنهان نماند ..... و گلایول باز اضافه کرد .....
_دائی ........از ناهید خبر نداری ؟
_چرا ..... کمی فرق کرده ....... رفتن شیراز .... اما خوب لازم که بیشتر ازش مراقبت بشه .
_یعنی چی ....
_شاید تو شیراز بستری بشه ......
_اگر اینقدر حالش بده .... چرا همینجا نگهش نداشتن ......
_نمی دونم .... دکترش گفته از تهران بهتره ... گمون نکنم بدونی .... ناهید چند ساله که داره روحا درد میکشه .... همه ی امیدش به تو بود .... فکر کنم دلش میخواست یه روزی به تو نگاه کنه و دیگه غم ....... اوه اصلا ولش کن .....
_میشه برگرم خونه ....
_خونه .... و الله .... چی بگم .... ایرج به سرایدار گفته که .....
_مازی .... میخوام برم پیش بی بی .... نمیرم خونه ی اونا ......
مازیار با حالتی دلسوزانه آمد و کنار گلایول نشست ، دست به گردن گلایول انداخت و او را به خود نزدیک کرد و در حالیکه سعی میکرد از او دلجوئی کند گفت :
_ گلاع جون ...... ببین این خشم و عصبانیت بالاخره حل میشه .... امیدوارم که بشه .... تا اون موقع حتی اگر هیچ جور تو نخوای مجبوری که همکاری کنی ....مجبوری ....می فهمی ...... یعنی الان تو اصلا در وضعی نیستی که کسی حتی به حرفهات گوش بده ..... الان یه بحران بوجود آمده ..... مادرت وضع روحی خیلی داغونی داره .....می فهمی ..... انقدر داغون که شاید برای همیشه تو بیمارستان بمونه ....
چشمان گلایول پر از اشک شد .... یعنی ناهید دیوانه شده بود ..... دیوانه ها را برای همیشه جایی نگاه میدارند ... جایی که بیمارستان نیست ،آنجا فقط تیمار می کنند ...... تیمارستان ....... لبهایش میلرزید و اشک هم بالاخره چکید ... و با صدائی لرزان و بغض الود گفت :
_ پس ..... یعنی .... دیگه ... پس تقصیر منه.....
_نه .... نمیشه گفت تقصیر توی ، چی بگم .... تو ، تو در حقیقت یه تلنگر بودی که به جایی بخورد کرد که ..... از درون همه ی استقامت و توانش رو موریانه ها خورده بودند ...... در حقیقت ناهید فقط ظاهری داشت که اسمش ناهید بود .... حالا ..... حالا دیگه .....
_اونم نداره .... نیس .....
و مازیار با صدای آهسته ای گفت : اره ...... اونم نداره .... دیگه حتی ناهید هم نیست .
_بابام چی ... ایرج .....
_ایرج خوبه ..... اما خرابه ... خیلی دمغه .... شاید هفته دیگه یه سر بیاد و بره .......
گلایول صورتش را بین دست هایش گرفت و شروع به گریه کرد .... حس کرد کسی کنارش نشسته .... و بعد بوی عطر مریم را حس کرد ...... مریم میخواست بغلش کند ما با ارنج او را کنار زد .... صدای آهسته مازیار را شنید که گویا به مریم گفت :
_ عیب نداره ..... تو آروم باش .....
و بعد نچی کرد و گفت : گلا..... همه چیز حل میشه ولی دیگه فقط تو نباید .... یعنی نمیتونی به خودت فکر کنی ... متاسفانه فعلا فکر اینکه تو چی میخوای چه طور دوست داری رو باید بذاری کنار ......
_دائی ..... دائی من .... من به خدا اینقدر بد نیستم ....
_می دونم عزیزم ... میدونم ....
_دائی هر کاری بگی میکنم تا مامانم خوب بشه ... من .... من ناهید رو دوست دارم من ..... من خیلی اشتباه کردم ... خیلی منتظرش گذاشتم ..... وقتی آدم خودش انتظار میکش میفهمه ... .من فهمیدم .....
مازیار گلایول را بغل کرد و سرش را بوسید .... او را نوازش کرد و گفت :
_ خیلی خیلی خوشحالم که این حرف ها رو میشنوم میدونی گلایول تو ، نه تنها بد نیستی بلکه از بهترین دخترهای دنیا هستی .... هیچ میدونی این حرفی که زدی چقدر مهمه ... گلا .... خیلی آدما حتی با داشتن سه برابر سنّ و سال تو به این چیزا فکر نمی کنن . درباره ی کارشون فکر نمیکنند به اشتباه خودشون اعتراف نمی کنن ... گلا تو حتما میتونی به ناهید کمک کنی ......
_دائی ...... میخوام برم خونه .
_باشه ..... حالا عجله نکن ....
_میرم پیش بی بی ....
_ تو که .... تو که از بی بی خوشت نمی آمد .....
_دائی مگه نگفتی حالا موقع خوش آمدن من نیست .
_ببین گلایول بی بی خیلی پیره .... تحمل لج بازی و این چیزا رو نداره ..... راستش ایرج بیشتر به خاطر بی بی گفته تو نری اونجا .....
_به خدا کاری باهاش ندارم .
_گلایول ... بی بی یه زن قدیمیه ... باور کن با ادا اطوارای ماها اصلا موافق نیست ..... سنّ و سالش بالاست ... خدای نکرده اگر اذیت بشه ممکنه کار اون به بستری و بیمارستان نکشه.....
_دائی مازی درباره ی من چی فکر میکنی ... من قاتلم .... من چی هستم ....
_ هیچی فقط خواهش میکنم یه مدت اینجا رو تحمل کن .......
گلایول بلند شد و به اطاقک کتابخانه رفت و همانجا ماند .... اصلا هم جوابی به مازیار و مریم نداد .... صدای مریم را شنید که گفت : عجب جونوریه .... چرا اینقدر لی لی به لالاش میزاری ... ولش کن ، بی اعتنا باش .مازیار جواب داد : میدونم باید چه رفتاری باهاش داشته باشم .....
صدای مریم آمد که با کمی عشوه گفت : منم اگر این طور چموش بازی در بیارم همین طور رفتار میکنی ..... مازیار جوابی نداد و بعد صدای ردّ و بدل شدن بوسه هایی که بیشک معنی اش این بود که آقا موشه با دٔم نرم و نازکش خاله سوسکه را میزند .... ولی بعد مازیار با بی حوصلگی گفت : برو کنار مریم ......
بعد هم هردویشان از خانه خارج شدند ..... و بالافاصله گلایول بلند شد ..... شماره آژانسی را گرفت و درخواست یک اتومبیل کرد .... تصمیم گرفته بود به خانه برگردد . یک راست پیش بی بی . میدانست اگر سراغ بی بی را بگیرد هیچ کس نمیتواند دست به سرش کند .......حتی اگر هم کسی جواب زنگ در را نمیداد از دیوار بالا میکشید و به در خانه ی بی بی میرفت ..... و بی شک و تردید ، بی بی او را از خانه اش و از خودش هرگز نمیراند ......
ساعت حدود ۲ نیمه شب بود که به خانه رسید ... زنگ زد ... گلپرور زنگ را جواب داد و بعد گفت گلایول خانم ، هنوز باباتون نیامده ....
گلایول میدانست معنی حرف او این است که حق ندارد به او اجازه ورود بدهد ، با این همه گفت :
_ خودم میدونم ، میخوام برم پیش بی بی ....
_ بی بی ؟...... بی بی خوابه .....
_در رو باز کن ....
و بعد صدای مشاجره ی کوتاه آنسوی آیفون بگوش رسید ... ( بذار بیاد تو .... نصفه شبه .... نه مگه ندیدی خانم چطور شد ... مگه نشنیدی آقا چی گفت..... خوب باشه .... بیارش خونه خودمون ...)
و گلایول دیگر منتظر نشد که ببیند آنها چه تصمیمی دارند .... مسیر کوچه را رو به انتهای باغ گرفت و به جایی رفت که دیوار غربی حیاط قرار داشت . هر طور بود میتوانست از دیوار بالا بکشد و بعد به سراغ بی بی برود .... تنها نگرانی اش این بود که ....که .....
یک لحظه حس کرد در تصمیمش مردّد شده .... زانووانش سست شدند ..... بیاد غریبه ی خانه بی بی افتاد .... اگر او موجودی غیر طبیعی باشد .... اگر جن باشد .... اگر بی بی .... شاید ، یعنی ممکن است بی بی سنّ و سال طولانی اش را اینگونه به دست آورده باشد .
مثل داستانی که خوانده بود .... کسی که روحش را به شیطان می فروشد و در عوض عمر جاودان میگیرد گر چه سعی میکرد مدرن فکر کند .... اما چند جلسه رفتن به کلاس های قدرت فکر و تمرکز و تله پاتی و هیپنوتیزم ... باعث شده بود در میان باورهایش جایی راهم برای چیزهایی که مدرنیزم عاجز از درک آن است باز کند .... چند ماهه ی گذشته مطالعات فراوانی درباره چیزهای خارق العاده ی طبیعت کرده بود . امور ماورای طبیعت و امور دیگری که به هرحال مواجهه با آنها عادی به نظر نمیرسید بلکه میتوانست دستمایه ی ترس و اضطراب هم باشد .....
به دیوار تکیه داد و کم کم نشست ... برود یا نه .... اگر برود .... اگر بی بی از همان موجودات فرا جسمانی باشد ..... اگر ابلیس باشد اگر با یک جن همخانه شده باشد و اگر قدرتی ماورا بشریت داشته باشد .... سرایدار حدس نمیزد که او قصد چنین کاری را داشته پس اگر برود و بالایی سرش بیاید هیچ کس نمیفهمد که چه شده .....
و اگر نرود .... نیمه سب است ... لابد دائی هنوز به خانه برنگشته وگرنه حتما این طرف ها پیدایش میشد ..... البته اگر میفهمید که او از خانه اش رفته ... لابد تا صبح پیش مریم عزیزش میماند .... اگر نرود ... تا صبح که نمیتواند این جا داخل کوچه بنشیند ... ولی ..... ولی یک کار دیگر هم می شود کرد .... میتواند به کوچه بغلی برود و از دیوار جنوبی خانه بالا بکشد و خود را به آلاچیق یا به هر حال یکی از واحد های مهمانسرا برساند .... و تا صبح منتظر شود در این صورت حتی اگر دائی بیاید و دنبال او بگردد فکر میکند که به خانه ی بی بی نرفته و چون سرایدار در را رویش باز نکرده پس حتما یه جای دیگر رفته ... او تا به حال به خانه خودش نگریخته بود ... پس همین کار را هم کرد ..... گرچه دیوار انتهای جنوبی خانه بلند تر بود ولی به هر حال راهی پیدا می شد تا خود را به آنجا برساند .....
دیوار جنوبی خانه پشت عمارت قرار داشت ..... و راه سختی برای رسیدن به خانه بود .... اما به هر حال گلایول توانست از گوشه ی دیوار به سختی خود را بالا بکشد ، دو سه بار به شدت لیز خورد کف دستش زخمی شد ، چانه اش هم به قطعه سیمانی تیز گیر کرد و پارگی برداشت ، ولی بالاخره توانست..... و روی دیوار ایستاد .... از همانجا به عمارت نگاه کرد .... خانه در سوت و کوری بسر میبرد .... چه خانه عظیم و زیبایی بود ... بخصوص از این بالا .... اصلا از این بالا همه چیز جور دیگری است .... گردی زمین را می شود حس کرد خود را میشود بهتر به دست با د سپرد .... آدم به آسمان نزدیک تر است ..... اصلا از این بالا شب زیباتر است ... نه ، نه .... این شب است که همه چیز را از این بالا قشنگ و عظیم و با شکوه بنظر میرساند ..... وگرنه هزار بار از کوه بالا رفته بود ... دربند ، درکه ... توچال .... پس چرا هرگز عظمت هر آنچه در پایین است را حس نکرده بود ...... چرا آن موقع ها همه چیز حقیر به چشمش میرسید ..... شاید چون وقتی به سنگ ها و کلوخ ها..... درختان و داره ها مثل مورچه های رنگین در حرکتند ...... شاید اگر یک شب بالای کوه بنشیند و به پایین نگاه کند فقط یک دنیا چراغ ببیند ... و وسعتی بیکران .... مثل حالا که خانهشان را بیش از آنچه بود وسیعی میدید .... صدای سوتی به گوشش رسید و بعد صدای مردی آمد ......
_آهای ..... اون بالا چی کار میکنی .... آهای .....
دستپاچه شد .... روی دیوار حرکت کرد ... میخواست از روی دیوار به سمت غربی خانه برود که دیوارش کوتاه تر است ولی دوباره صدای سوت آمد .... چند بار سوت کشیده شد ، لابد فکر میکردند که یک دزد آمده .... صدا واضح تر شد .....
_آهای بیا پایین ... بیا پایین خونه مردم چی میخوای ... آهای ..... آهای .....
و بعد شنید که کسی که آهای آهای می کند حالا شروع به دویدن کردهوا دائم سوت میکشد مثل اینکه نگهبان محله بود ، دیگر درنگ نکرد و خود را پایین انداخت و درست روی بوته های شمشاد فرود آمد ... پایش به شدت درد گرفت و شاخه های زمخت شمشاد به سر و صورتش برخورد کرد ......
از شدت درد نمیتوانست بلند شود . حس میکرد الان است که از حال برود .... باید زودتر به جایی میرسید ... راست راستی مثل دزدهایی شده بود که باید خود را پنهان کنند .... چند دقیقه بعد سر و صدای زنگ در خانه هم آمد .... حیاط روشن شد و سرایدار و زنش ، همراه گلی و مردی که سوت میزد به حیاط ریختند ....
_خودم دیدم ... پرید توی حیاط ... لباس زنونه پوشیده بود ... اون طرف حیاط .....
_برو زود باش ، دزد نباشه که بدبخت میشیم .
خواست بلند شود و بگوید نترسید من هستم خودم صاحب خانه هستم ولی توان نداشت ، مچ پایش انگار اسیب دیده بود ... و شایدام ترک برداشته بود ، چون اصلا نمیتوانست آنرا حرکت بدهد .... همانجا لابلای شاخه های سوزن مانند شمشادها پنهان شد .... شاخه ها از هر گوشه ای که میتوانستند به بدنش راه مییافتند ... آنها همه جای خانه را گشتند از جلوی شمشادهایی هم که او در میانشان بود ردّ شدند .... به آلاچیق ها و مهمانسرا هم سر زدند ..... دور تا دور عمارت را گشتند ... بعد به طرف خانه بی بی رفتند ، صدای گلپرور آمد :
_ یواش تورو خدا .... بی بی بیدار میشه ، زهره ترک میشه ... قلبش ضییفه .طاقت نداره . پیره ... آقا دسر ما سپردتش .....
_باشه .... خیالت راحت .... مکه سر و صدا نمیکنیم ، یواشی دور خونه شو می گردیم .... یه وقت کسی بلا ملایی سرش نیاره .....
_بله ... شاید فکر کنن پیره زن پولداره بکشنش .......بترسه بهتره تا بمیره ....
گلایول از درد به خود پیچید ... انگار درد مچ پایش داشت شروع می شد .... انگار گرمی لحظه ی برخورد با زمین که مواچ پایش را داغ کرده بود حالا جایش را به داغی شدیدی ناشی از التهاب و درد می داد ... حس میکرد کفشش دارد به پایش تنگ میشود یعنی این پیچ خوردگی با همه پیچ خوردگیهای قبلی فرق میکرد .... وای حالا چگونه بلند شود چگونه کمک بخواهد .... میترسید داد بزند ......او در عرض این چند روز به موجودی تبدیل شده بود که حالا دیگر از همه چیز میترسید ... از فریاد ..... از لج بازی ..... از مادرش .... از آوارگی .... از درد ... از تنهایی ... حتی از بی بی ...... حتی از بی بی .....
مرد نگهبان رفت ......گلایول به خودش جرات داد و سرایدار را صدا کرد ولی صدایش انگار از ته چاه در میآمد .... از درد به نفس نفس افتاده بود .... به سختی غلطی زد و به کنار دیوار تکیه کرد ..... و با دست
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر   #159 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 88-98

سعی کرد پایش را حرکت دهد .. مچ پایش به نبض زدن افتاده بود ..... در همین لحظه باز صدای کسی را شنید .... مثل اینکه مازیار بود ... اه بالاخره از پیش مریم آمد .....
چقدر خوب بود که شب است چقدر خوب بود که خانه شان در جایی است که سکوتش بیش از هیاهوی خانه های اطراف است ....چقدر خوب بود ... که صدای مازیار را میشنید همه توانش را به گلویش ریخت و فریاد کشید :
_دائی مازیار ......دائی .....دائی ....مازی ....
آه به نفس نفس افتاد .....دیگر داشت ناله میکرد ... ولی گوش هایش را تیز کرده بود حسن شب همین است که صداها واضح بگوش میرسند .....
_نه آقا .......گلایول خانم در زد ... ولی بعدش رفت نفهمیدیم ......
_در رو باز نکردی ......
_ نه آقا ......
_ خوب بیجا کردی ... نگفتی این دختر جوون کجا بره ... چرا در رو باز نکردی .....
_یعنی میخواستم باز کنم .... وقتی باز کردیم رفته بود .....
_ای داد بیداد .......
_نگهبان یه نفر رو دیده که تو حیاط پریده ولی وجب به وجب گشتیم نبود ......
_کدوم نگهبان .....
_نگهبان محل ... پیش پای شما آمد ... گفت یک نفر از کوچه ی اونوری پریده گفت لباس زنونه تنهس بود .... شاید ..... گلایول خانم رو دیده .....
_خوب ... بریم .... بریم پیداش کنیم ....
_نبود آقا ... کسی تو خونه نیست ....
مازیار بی اعتنا به آنها شروع به فریاد زدن کرد .... گلایول .... گلایول.....گلا ..... گلا ... و صدا هر لحظه نزدیک تر میشد . .گلایول صبر کرده بود تا دائی نزدیک تر برسد بلکه صدایش را بشنود ... و وقتی آنقدر نزدیک شد که صدای راه رفتن او را هم میشنید ، دوباره توانش را جمع کرد و گفت :
_دائی .... دائی .... به دادم برس .....
_گلاع .... گلایول .... گلایول کجایی ....
_اینجا .... کنار دیوار ... اینور شمشادا.....
و لابلای حرف هایش نفس هایی از درد میکشید .....
_آخ .... آخ ... چی شده دختر چی به سر خودت آوردی ......
_پام ... پام ... دارم از درد میمیرم .....
و دائی با فریاد بلندی سرایدار را به آنجا خواند .....
لحظاتی بعد صدای گلپرور آمد که انگار داشت با بی بی حرف میزد ......
_ بی بی جون ... نه به خدا .... چیزی نیست .... یه گربه پریده تو حیاط رفتیم گشتیم که خیالمون راحت بشه .....
صدای بی بی آمد که گفت : انگار صدای آقا مازیار اومد ...
_اره ...... بی بی جون آماده بودن سری بزنن ، شما نترس .. برو بخواب .
_از چی بترسم ... مگه بنده ی خدا از کسی غیر از خدا میترسه .....
و همه ی تعجب گلایول در آن اوج درد کشیدن این بود که بی بی عجب گوش های تیزی دارد ... چه قدرت تشخیصی ... بعد هم دوباره بیاد آن روز افتاد که راه رفتن سریع بی بی را از پشت پنجره مشاهده کرده بود و بعد هم قامت راست کردنش را وقتی که مواچ او را در اطاقک پشتی خانه اش گرفت و جائیکه آن مهمان غریبه و وحشتناک وجود داشت . از لابلای خاطرات نزدیکش گذراند .. چشم هایش را از درد روی هم گذاشته و لب هایش را بهم فشار میداد .... ولی این چیزها از نظرش میگذشت و همین طور که فکر میکرد از نتیجه گیری اینکه شاید بی بی همه توان هایش را که از دید این و آن دور مانده از منبن و سرچشمه ای غیر انسانی و غیر طبیعی به عاریت گرفته . یکدفعه چشمانش باز و گشاد شد ..... در حالیکه سعی میکرد صدائی در نیاورد دست مازی را از ترس و درد میفشرد ... و کم کم سرش را روی شانه ی دائی مازی گذاشت و اینبار با سرش موج درد را با فشار به شانه ی مازی منتقل کرد ..... و کم کم از هوش رفت ... بیهوشی خاصی بی آنکه تمرکزش را بر محیط از دست داده باشد .... صداها را میشنید .... حس می کرد کسی کفش را از پایش در آورده وضعش باد سردی به پایش را حس کرد ..... دلش میخواست بی بی نفهمید باشد ، ولی فهمیده بود و حالا داشت بالای سر گلایول گریه و زاری میکرد ...... با حرف های گلپرور هم که یکریز داشت امید میداد و سر هم بندی میکرد اصلا آرام نمیگرفت .......
صدای بی بی را شنید که در اوج اندوه به مازیار میگوید ... زود باش کاری بکن ، بچه ام از دست رفت خدا بخیر کنه که انگار بلا بر سر این خونه شایعه انداخته مازیار هم جوابش را داد ...... گفت زنگ زدم .... صدای گلپرور میآمد .... صدای بی بی ...... صدای مازیار .... حتی .... حتی صدای ناهید ... وای خدایا ناهید از کجا پیدایش شد .... صدای ایرج را هم شنید ... بعد صدای چرخ و انگار داشتند او را روی سطحی بلند سر میدادند بعد هم آنقدر صداها قر و قاطی شد که دیگر نمیفهمید خواب است یا اینکه واقعاً صدائی میشنود ......



*******



صبح شده بود ... آفتاب تندی از لابلای پرده های عمودی اتاق به چشمش میخورد ....... حس میکرد گاهی کسی جلوی تابیدن نور را به چشمش میگیرد و سایه می اندازد تا او بیدار نشود .......دلش هم نمی خواست بیدار شود اما تهوع فراوانی به او دست داده بود ... مرتب شکمش با حالتی مثل سکسکه فرو میرفت و قفسه سینه اش بالا می آمد بعد حس می کرد چیزی میخواهد از گلویش دفع شود ولی فقط دهنش پر از بزاق بد مزه ای میشد که انگار مقدار زیادی استون خورده بعد هم پایش شروع به ذوق ذوق کرد ، پایش بسیار سنگین بود انگار چند نفر به آن آویزان شده باشند . بسختی چشمانش را باز کرد .... و اولین چیزی که دید پای گبچ گرفته شده بود که به یک پایه در سطحی بالاتر از سطح بدنش آویزان شده بود .... و ریسمان های زیادی به آن وصل بود .... بعد همان طور که داشت همه چیز را در ذهن خود مرور می کرد و به پایش نگاه کرد ، یکباره هیبت بلند بالای بی بی را دید که صاف جلویش ایستاده ... یکباره قلبش شروع به طپش کرد ... از بی بی ترسید ..... این پیرزن موجودی موهوم و ترسناک است چرا جلوی دیگران صاف نمیایستاد .... چرا با خشم چشمان دکمه مانندش را به من دوخته ؟!!.....
چشمانش را بست و اینبار بی بی گفت :
_دخترم ....گلم ......گلایولم ....مادر حالت خوبه ... درد نداری ...و گلایول اینبار به جای هر حرکت و حرفی فقط اوق زد ... آنقدر که نزدیک بود روده هایش را هم بالا بیاورد .....
حس کرد کسی دهنش را پاک میکند ... بوی گلاب از دستمال به مشامش رسید ... چقدر این بوی حالش را بهتر کرد ...... دوباره چشمش را باز کرد ، بی بی داشت با دستمال سفید چلوار گلدوزی شده اش دهان او را پاک میکرد .... بعد هم همان طور دلا دلا مثل همیشه رفت دستمال را شست و دوباره آمد و دهان و صورت گلایول را تمیز کرد .... چند بار اینکار را تکرار کرد ...... برخورد مرطوب دستمال و پستش حالش را بهتر میکرد ......
پرستاری وارد اتاق شد .... و یکراست به سراغش رفت .... سرش را بر پهلو گرداند .... و ظرفی فلزی را زیر دهنش گذاشت ... بعد هم او را صدا کرد .....
_گلایول خانم .... خنم خانما .... حالت چطوره .... درد نداری و به محض اینکه نگاه گلایول به چشمان او افتاد دوباره پرسید .......
_خوب من فکر میکردم فقط مرد عنکبوتی هست ،نگو تو شهر ما هم یه زن عنکبوتی پیدا شده روی دیوار چی کار می کردی ......نصفه شب ....ها .....
_من .... من .... پام درد می کنه ... سنگینه .....
_ خوب باشه صبر کن دکتر ببینتت بعد برات مسکن میزنم ... پات شکسته .
بی بی با نگرانی گفت : تا حالا صد دفعه حالش بهم خورده ... چشه ... نکنه مسموم شده .
_نه مادر ، اثر بیهوشیه ... خوب میشه .......
و بی بی دوباره با نوچ نوچ گفت : بچه ام چند روزه که فقط عذاب کشیده ......خدایا به تو پناه میبرام از شر شیطون ..... از نظر بد ......
پرستار باز جملاتی گفت و رفت ..... در حالیکه گلایول دلش نمیخواست برود ........دوست نداشت با بی بی تنها باشد ..... او مرتب پیش دیگران به خدا پناه میبرد ولی وقتی تنهامی شد ........ناگهان جلوی گلایول راست میایستاد ....... و چشم در چشم او میدوخت ... هرگز فکر نمی کرد که روزی این پیرزن چروک و مچاله تا این حد او را بترساند .... و بعد فکر کرد ... حالا که ایرج و ناهید اینقدر به او نامهربان شده اند .... نکند بی بی هم از فرصت استفاده کرده انتقام روزهایی را از او بکشد که با بی احترامی و گستاخی هایش بارها جواب بی بی را به تغیر داده بود .... و علم و اشاره های پدر و مادرش هم هرگز باعث نمی شد رعایت حال او را بکند....... حالا بی بی را موجوز دیگری در یافته بود ، موجودی مرموز که غریبه ای در خانه نگهداشته ، به صورت راه میرود ... سرما و گرما نمیفهمد ... و یکدفعه مثل خرس روی دو پا صاف و سیخ میایستاد ...... و به چشمان او زل میزند ... و حالا که پای فرار ندارد چارهای نیست جز آنکه فقط او را نگاه کند و حرفی هم نزند ... شاید دلش بسوزد و با او کاری نداشته باشد .



****


صدای ورود دو سه نفری به داخل اتاق آمد ... صدای مازی پیش از همه به گوش میرسید که گویا داشت با دکتر صحبت میکرد .
بعد هم دکتر و دستیارش او را معاینه کردند ... دستور را مینوشتند و قرار شد عصر پانسمانش را باز کنند چه خوب از شعر گبچ خلاص می شد ... بعد هم رفتند و حالا نوبت مازی بود که شروع به ملامت او کند ....
_ دختر پاک چموش شدی ... از خونه من هم در میره !.......ها ......
قبل از اینکه گلایول جوابش را دهد بی بی گفت :
_ کاش خودی می اوردیش ... گفتم که اونجا طاقت نمیاره ....
_ من هم که گفتم بی بی جون ... ایرج خیلی سفارش کرد که پیش خودم نگهش دارم .
_باشه .... این که دیگه بچه نو پا نیست ، ایرجم اشتباه میکنه ......دخترش بزرگ شده ... جوونه ... خدا رو خوش نمیاد فردا آیندهاش خراب میشه .
و باز همه ی این جملات و کلمات را با پیری محض ادا میکرد ... و فاصله بین جملاتش زیاد بود ... مرتب نوچ نوچ میکرد .... و دست هایش را به یاری یکدیگر میگرفت ، درست مثل همه ی پیرهای دیگر و باز هم بی بی ادامه داد ....
_ اگر همه به هم دیگه اینقدر سخت بگیرن ، دنیا جهنم میشه.... سنگ روی سنگ بند نمیشه ... ما پیر شدیم که مرشد اینا باشیم سنگ صبورشون باشیم تا وقتی که جوونا هم پیرشن یاد بگیرن که دست بچه آشونو ..... نوه هاشونو بگیرن وگرنه پس گیس تو آسیاب سفید کردنه ... ایرج نباید از من مایه بذاره نباید از ناهید مایه بذاره ... ناهید هم همین طور ... همه همین طور .. خدا فکر و عقل داده واسه چاره کردن ، زبون داده واسه حرف زدن ، حق گفته واسه حق گفتن ... و مازیار که با صبر و حوصله ی تمام نکوهش های ملایم و پر از مکث بی بی را گوش میکرد در حالی که رو به پنجره ایستاده بود گفت :
_ میخواد ناراحت بشه یا نشه ، بی بی اگر به گلایول از اول سخت می گرفتن این طور موجب سختی خودشون و خودش و شما و .... بقیه می شدن .....
گلایول ناباورانه به دائی نگاه میکرد .... حالا او را میدید که همرزم دیگران قصد تنبیه او را دارد .... تنبیه برای این سرپیچی که جور دیگری زندی کند جور دیگری که با همه ی جورهای اطرافش ناجور است ..... ولی جوابی به دائی نداد .... تنها حس کرد چشمانش از اشک میخواهد پر شود .... ولی نشد .
بی بی دوباره جواب داد
_ نه ...پسرم مگه زندگی چقدر راحتی داره ؟ آدمیزاد همیشه عذاب میکشه .... حالا مردم به هم سخت ترسه کنن ؟.... اون که تو میخوای بگی ، توجهه ... ولی تو این دوره زمونه ی خراب دیگه کی به کی توجه میکنه ؟ .... مردم بسکه آهن و سنگ میبینن قلبشون یه تیکه سنگ و آهن شده ... وای به روزی که این سنگ خارا بشه و اون آهان زنگ بزنه .....
بی بی دوباره آهی از سر حسرت کشید ، تکان های نامحسوسی به تنه اش میداد .... مثل عزاداری حسرت آمیز و خفیف ......
دائی مازی با گوشه ی سبیلش به عادت همیشگی ور میرفت و گلایول زیر چشمی به مگسیِ نوک شصت پایش نشسته بود مینگریست .... خیلی کم پیش میآمد که بی بی خودش در ادامه ی حرف زدن پیشقدم باشد ولی گفت :
_ مردم سر به سر هم میذاشتن .... از دل و دیوار هم خبر داشتن مردم حتی اگر زبونشون باز نمیشد ازچشم هم درد همدیگر رو میخوندن .....
بچه ها ... بچه ها رو پدر و مادراشون بزرگ میکردن نه آدمای غریبه ... که معلوم نیست از کجا اومدن ، چقدر وجدان دارن ، حروم و حلال سرشون بشه یا نه ، چقدر به آخرت ایمان داران .... شوخی نیست ... که آدم همه امیدش بعد از خدا به بچه شه ... شوخی نیست که خدا محبت بچه رو تو قلب والدینش میذاره ... اینا معنی داره ....
مازیار با صدای گرفتهای که کدورت از آن پیدا بود گفت :
_ چی بگم بی بی .....
و بعد از سکوتی طولانی گفت :
_ بی بی تهمینه یادته .....
_آره ،...... یادمه ......
_می دونی ... آمده تهران .... و بعد آهی از سر افسوس کشید .
بی بی با اشتیاق پرسید : دیدیش ؟....
_ نه برادرش زنگ زد ... اون گفت ... و یه چیز دیگه ام گفت ....
بی بی سکوت کرده بود .... ولی پیدا بود که مشتاق شنیدن تمام آنچه که مازیار میخواهد بگوید است ... همان طور که گلا این طور بود ... اگر چه خود را به خواب زده بود .... مازیار ادامه داد ....
_ بی بی ..... یه دختر هم داره ......
_عجب ..... پس شوهر کرده ؟
_ نه..... بچه مانعه ... یه دختر ۱۷ سالشه .......
_خدایا به بزرگی ات شکر ... خدایا به نسیب و قسمتت شک .... پسرم .... برو دنبالش ... چرا پیاش نرفتی ؟
_ بی بی یه عمر من از وجود اون بچه بی خبر موندم ... یه عمر باور نکردم ....
بی بی با صدائی آهسته گفت : تو هم خیلی تقصیر گردنتبود .. ببین چقدر نسبت به خواهر زاده ات غیرت به خرج میدی ... اونم دختر مردم بود ......




****


یکباره همه ی احساس علاقه و اعتمادی که گلا تا این لحظه نسبت به دایی داشت به زیر توده عظیمی از علامت سوال فرو ارفت .... اه خدایا چه میشنید دائی .... دائی .... مازیار داشت از زن و دختری صحبت میکرد که بند تعلقی نسبت به آنها بر گردنش است .... تعلقی
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۱ قبل از ظهر   #160 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
banix آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Wink 98-108

که خودش تاکنون از وجود آن بی خبر بده ... و حالا بی بی حرفی زد که نشان میداد دائی مازی هم در دوران شرارت و سرکشی خودش بنحو مطلوبی جوانی کرده ... پس چرا اینهمه او را به پرهیز سفارش می کند ... گویی پرهیزکاران کاری ندارند جز آنکه بارها پرده پرهیز را بدرند و بعد از دیگران بخواهند چنین پرده ای را در عین حفاظت بر در و دیوار زندگیشان آویزان کنند ......
دلش میخواست همانا لحظه بلند شود و بگوید ... خوب چشممم روشن که شما دختری دارید که عنقریب ۱۸ سالگی اش را جاش بگیرید و امروز از وجودش به ما اطلاع میدهید . میدانست پلک هایش آرام و قرار بخواهند گرفت .... ولی میترسید اگر آنها را باز کند دائی حرف نزند ..... گرچه آنطور که او حرف میزد انگار که دیگر برایش مهم نیست گلایول حرف هایش را میشنود یا نه .... بد جور در خودش بود ..... سکوتی بین آنها برقرار بود و بعد مثل آدم های بغض گرفته حرف کوتاهی زد ، بی بی با حالت تحت تاثیر قرار گرفته ای گفت :
_ پس چطور حالا سراغتو گرفته ... گمون نمیکردم اون دختر دلش شکسته بود ....
_بی بی ،...... تهمینه مریضه .... سرطان داره ... برادرش گفت ..... واسه همین منو پیدا کرد ......
_ای داد بیداد ... پس برو ... برو تا بیشتر از این دیر نشده . برو بهش برس خدا رو چه دیدی شاید غصه ی روزگار این بلا رو به سرش آورده .....
_چطور برم ... چطور تو چشمای اون دو تا نگاه کنم ......( مازیار بغضش ترکید و آرام و مردانه شروع به گریه کرد )
گلایول پنهانی چشمانش را باز کرد .... بی بی گفت :
_ قدر عمر و ساعت رو بدون پسرم .... شما جوونا واسه زندگی اینهمه معطل می کنید دنبال اشتباه میروید و دلتون نمیخواد جبران کنید ... شماها برای پیر شدن عجله می کنید و توی زندگی خودتونو معطل میکنید ، آخه چرا ......
مازیار آهی کشید و گفت : تو رو خدا بسه بی بی ... بعد هم آمد بالای سر گلایول، گلایول به سرعت چشمانش را بست و وانمود کرد خواب است . مازیار دستی به سر و صورت گلایول کشید و دوباره گفت :
_پاشو بی بی ، ببرمت خونه خودا میام پیشش میمونم .
_دلم طاقت نمیاره ... دلم شورشو میزنه ....
_خیالت راحت باشه تنهاش نمیزارم ، گلی خانمم با خودم میارم .
_باشه خیالم راحت باشه ؟این بچه امانته ، سپردم دستت ....
عصر بود که رزیدنت جوانی که صبح همراه دکتر برای معاینه آمده بود برای پانسمان محل عمل آمد ... با دقت خاصی کار میکرد ..... گلایول منتظر بود گبچ پایش را بردارند ولی بر خلاف انتظارش فقط ناحیه ای که مورد عمل قرار گرفته بود و قطعه ای از گبچ را به منظور دسترسی به آن جدا کرده بودندن پانسمان شد . و در حین کار سر صحبت را هم با گلایول باز کرد ، از سنّ و سالش پرسید و برایش گفت پریدن از یک دیوار ۵ متری مثل نقل و نبات قصه ی پرسنل بیمارستان شده و علت را از او جویا شد ... گلایول هم حرف زیادی نزد .... و وقتی دکتر میخواست برود دوباره پرسید ...... مگه خونه ی خودتون نیست ... چطور با کلید وارد نشدی ؟ گلایول هم خیلی صریح گفت چون به خودم مربوطه ، عادت دارم از دیوار بکشم بالا .....
دکتر هم خندید و گفت : وقتی بابا بزرم منوز خونه شون بیرون می کرد ،نصفه شبا این طوری میرفتم تو .
ولی اصلا نفهمید که با این حرفش دل گلایول را تا چه حد آزرده کرد .... خانه ..، خانه خودش ... آیا براستی آنجا خانه او بود .... خانه ای که حق نداشت دیگر بداخلش برود .. خانه ای که همه کس دیگر از اوپرهیز میکرد مثل یک بلا ،یک مصیبت ... خانه ای که هر چه این چند روزه در آن اتفاق افتاده بود همه و عمه تقصیر خودش بود ... و اگر نبود ،.... پس تقصیر را میشد به گردن چه کسی انداخت ... به گردن چه کسی .... ایرج .... مزیار .... ناهید .... بی بی .... یا ..... یا آن دخترک خفته در گور کودکانه اش .... ارغوان ... شاید هم آن ، آن غریبه ترسناک ....
و ناخودآگاه به فکر فرو رفت ... آن موجود موهوم ... سعی کرد بخاطر بیاورد .... چه شکلی بود .. ولی اصلا یادش نمی آمد انگار هرگز صورتش را ندیده ... بعد هم فکر کرد چه چشمان درخشانی داشته .... شاید توجهش فقط به آن چشم های غیظ آمیز و براق جلب شده که بقیه اجزای صورت او را به خاطر ندارد .
بعد یک مرتبه حس کرس کسی گوشه اتاق یواشکی پنهان شده ، یکباره بی بی را به نظر آورد که ناگهان ایستاده و حالا قدش به سقف میرسد ....... و بعد یکدفعه بیاد تعریف هایی که یک روز فروزنه به نقل از مادر بزرگش کرده بود افتاد ....
اینکه موجودات موهوم مکان های قدیمی و مرطوب را دوست دارند .... اینکه به حمام ها و چاه آب بیشتر از هر جای دیگر علاقه ماندند ... اینکه در بیابانها خیلی راحت آنها را می شود پیدا کرد آنها اصولا سر سازش با هیچ کس را ندارند ....آن روز در خانه فروزنه را به خاطر آورد آن روز شاید از عجیبترین روزهای زندگیش به حساب میآامد .... آنروز فروزنده دوستش چیزهای عینی را در باره افسانه اجنه نقل کرده و قسم خورده بود که در کنج کهنه ی خانه مادر بزرگش جنی کهنسال زندگیمی کند که پاهایش را با پارچه های متعدد می بندد و کفش هایش عجیب و قریب است و خودش را دولا دولا راه میرود ... موهای قرمز دارد که بیشتر به نارنجی میزند .... چشمانش ریز ولی بسیار براق است وقتی آینه ای جلوی او گرفته شود می شود فهمید که چقدر صورتش وحشتناک است ....
گلایول پرسیده بود .... چطوری .... یعنی چه شکلیه ....
و فروزنده صدایش را آهسته کرد و گفت : خیلی ...... خیلی زشت ... مثل آتش ... اصلا انگار که جسم نداره .... انگار از بدنش همه چیز ردّ میشه ....... انگار بدنش از هوایی حاجیم و پر از شعله درست شده باشد باید ببینی نمی شود تعریف کرد ... او به دود و تاریکی علاقهای عجیب دارد ... و اگر در گوشه های اتاق بایستی و حرفهایش را گوش بدهی او تو را نمیبیند و آنوقت میفهمی که او مثل دیوانه ها گاه جیغ می کشد و گاه میخندد و گاه با خودش حرف میزند ... البته او با کسانی
حرف میزند که تو آنها را نمی بینی و گلایول با حالتی مردّد توأم با کمی ترس و دلشوره پرسیده بود : او کاری به کار آدم ها ندارد ؟ و فروزنده گفت : بستگی دارد به اینکه او ترا اهل آن خانه بداند یا نه ... میدانی هر جنی خانه ای دارد.... و یا شاید بشود گفت هر خانه ای جنی خاص دارد .....
انروز پس از بازگشت از خانه فروزنده همچنان که در بهر افکار و حرف هایی که فروزنده زده بود سیر میکرد ناگهان با بی بی روبرو شده بود ... و بی بی لحظاتی خیره نگاهش کرد و گفت :
_ چیه .... مادر از چیزی ترسیدی ؟....
و گلایول با چشمان از ادقه در آمده من من کنان گفته بود ... نه .... چطور ... چطور مگه .... بعد هم به خاطر آورد که در جای جای خانه بی بی شمع های کهنه ای هست بیبی وقتی شمعی روشن میکرد مینشست و تا آخر خیره خیره به شعله ی آن چشم میدوخت گاه چیزهایی میگفت و با خودش نجوا می کرد و وقتی شده به آخر میرسید او تمام ماده ذوب شده شمع را بر میداشت و در ظرفی میریخت که پر از شمع های ذوب شده و سفت شده ی بی شکلی قرار داشت.
پس او چیزهای دیگری هم از زندگی بی بی میدانست ، مگر چقدر با او زندگی کرده بود . ولی نه ربطی به زندگی کردن نداشت به این مربوط میشد که هر بار بر حسب اتفاق دیده بود که چنین کارهایی کرده ، دیده بود که یکبار مشغول پاک کردن ظرفی از باقیمانده شمع است وقتی در خانه اش بود دیده بود یک ظرف پر از باقیمانده شمع هست ... چند بار دیده بود که وقتی شمع روشن میکند می نشیند و به شعله های آن خیره میشود حالا همه ی اینها را به کنار هم میگذاشت و مثل تصویر واضحی از یک خاطره چند باره تکرار شده از ذهن مرور میداد
_سلام خانومم.... اسپایدر زن (زن پرستار بود `)
یکباره جیغ کوتاهی از وحشت کشید ......
_اوه ..... چی شده .... ترسیدی ... فکر کردم بیداری ... میخوای چراغ اتاق رو روشن کنم این طوری دلت میگیره ....
_ببخشید .... آره ... دائیام نیومده ...
_ همون آقای خوش تیپ و مودب دائی ته ... چی بود اسمش .... مازیار .
_بله ....
_ نه هنوز نیامده ....
بعد هم پرستار یک معاینه ی کلی از او کرد، سرمش را تنظیم کرد وزنه های متصل به پایش را چک کرد و رفت بعد هم سوپ بدمزه و ساده ای را به عنوان شام برایش آوردند ... دلش از گرسنگی ضعف میرفت ، هرگز تا این حد احساس پس ماندگی و بیچارگی نکرده بود ... این چند وقت همهاش با تحقیر و اضطراب و تنبیه و انتظار گذشته بود ...... شاید حالا می شد گفت بیش از هر کس دیگری از دل ناهید خبر داشت .... البته ... اگر بی انصافی نباشد ... اگر قائله بی بی بگذارد ...... اگر کنجکاوی های دیگران بگذارد ... اگر .... باید از مازیار هم چیزهایی میپرسید ...
شب شده بود هنوز از مازیار خبری نبود .. حوصله اش به شدت سر رفته بود .. باز هم موجی دیگر از درد سراسر مواچ پایش تا کف و بالای آن را فرا گرفت ...... و این بار با حالتی شبیه فریاد مسکن خواست .....
_کسی نیست به داد ما برسه .... خانم پرستار ... یه نفر بیاد ....
و بالاخره کسی آمد ... کارگر بخش آمد ... و با غرولند گفت چه خبره ... مگه سر آوردی تو این بخش همه آویزون شدن همه گبچ دارن همه کار دارن همه درد دارن تو چته اتاقو گرفتی رو سرت ....
_برو بگو پرستار بیاد .....
_پرستار نیست ... کار داره ... به من بگو .. دفعه دیگه ام داد نزن ، زنگ بزن .....
_درد دارم .... پام درد میکنه ....
_ اوه اوه اوه ،...... از اون عزیز دردونه هایی ها .... دختر جون یکی از فک و فامیلاتو بگو بید همراهت باسه ..... اتاق خصوصی که دارن گمون نکنم همراه بیاد خرجت زیاد بالا بره ....
و ساعت حدود یازده و نیم بود که دائی مازیار خیلی بی اعتنا و دلخور آمد .... تنها بود گلی را هم نیاورده بود ....
حال و احوالپرسی خشکی با گلایول کرد و گفت باید برود ....
_دائی .... دائی زنگ بزن خونه ... یه نفر بیاد اینجا همراه من باشه .... اینا گفتن .
_ تو همراه واسه چیته ... تو که کسی رو آدم حساب نمی کنی بخواد همراهت باشه ، حالا فقط واسه دستشویی میخوای همراه بیاد ........
گلایول نگاهی شماتت بار به دائی کرد و چیزی نگفت .... مازیار با حالتی کلافه چند قدم در اتاق زد و دوباره روی تخت کنار گلایول نسست .....
_ببین گلاع .... تو دیگه منو از کره در بردی ... اعصاب منو خورد کردی ... این چه کاری بود .
_گفتم که میخوام برگردم خونه مون ... نمیخوام پیش شما بمونم .....
_جایی که اجازه نداری چرا رفتی ... ندیدی حتی در خونه رو روت باز نکردن ... فعلا تحمل میکردی ... چرا فکر میکنی هر چی بخواهی همون باید بشه ... هر کاری بخواهی همونو باید بکنی ... دختر چرا این قدر خودخواهی .... اون خونه ای که تو اینقدر بهش می نازی فکر میکنی مال کیه ... مال کسیه که تو حتی لایق سلام کردن نمیدونی ... مال کسی که از است تا حالا سجادهاش رو پهن کرده داره واسه تو و سلامتی تو و مادرت دعا می کنه ... چرا شدی بالای جون همه ......
و شاید همین حرف ها اشکش را در آورد ... و آنقدر هق هق زد که بی آنکه یادش بماند درد داشته و مسکن میخواسته خوابش برد ... و دائی هم نمانده بود تا بخواهد حتی بگوید که گریه نکن ... این دفعه ی آخرت باشه من باقی تو را میبخشیم .... او را به حال خود گذاشته بود تا هر چه میخواهد تنهایی بکشد ... فکر کند ... گریه کند و از یادآوری ملامت ها ملول شود ... دائی رفت و تا فردا عصر هم نیامد .... و اگر خانم پرستار خوش رو و شوخ نبود معلوم نبود این ساعت ها را چگونه بگذراند ....
صبح روز بعد هم دوباره جراح و دستیارش امدند و عصر هم بالاخره خواهر گلپرور آمد و آنجا مستقر شد ،و این شد برنامه دو هفته بستری شدن گلا در بیمارستان که بعضی روزهایش بشدت غمگین و کسالت بار بودند و بعضی روزهایش با ورود دائی مازیار و با وجود برخی از پرستاران و هر روز در ساعت های بخصوص حضور پر از توجه رزیدنت ارپدی بر بالین او راحت تر از بقیه ساعت هآ می گذشت ، چند باری هم بی بی آمد .... و هر بار میگفت که مازیار او را نمی آورد و ملاحظه سنّ و سالش را می کند و گرنه خودش دلش میخواهد اصلا آنجا بماند ... ولی گلایول همچنان با نگاهی پر از شک و تردید به او مینگریست و گاه به او حسادت می کرد به این همه تسلطی که بر قلب این و آن دارد .....
مازیار اگر چه از بی اعتنایی هایش کاسته بود ولی مثل گذشته نبود . بنظرش میرسید چیزی فکرش را خیلی مشغول کرده .... چیزی که آنقدر مهم است که دیگر نمیتواند در ذهن او جایی برای پردازش به مسایل گلایول را باز کند ... گلایول چه زود همه اقتدار و اهمیتش را از دست داد .... همه ی اینها هدیه های شومی بودند که ورود به ۱۸ سالگی برایش به ارمغان آورده بود ......
پس از دو هفته ی تمام بخانه برگشت ... ولی به خانه ی بی بی .....



*****



تا داخل خانه ی بی بی با کمک دائی و گلپرور رفت .... و وقتی از چند ده متری جلوی عمارت ردّ می شد تا به خانه ی بی بی انتقال یابد ... دید که هنوز در آن بسته است .. خانه در سکوت غریبی فرو رفته بود ... برگ های خشکیده روی پله ها به آن حالتی نامرتب و درهم ریخته میداد .... از آنجا میشد همه گرد و خاکی را که به خانه نشسته حس کرد ... خانه در سکوت فرو رفته بود ... سکوتی که انگار هرگز خانه ای نبوده که بخواهد معنی غیر از این را القا کرده باشد . جایی که انگار دیگر هرگز او را به خود نخواهد پذیرفت ... با آن اتاق با پرده های صورتی دیگر مال او نبود ...... آن پله های زیبا قدم های او را تحمل نخواهند کرد ... زیرا آنجا دیگر نفسی نیست تا بخواهد دری را برای او باز کند ... حالا به دختر بی خانمان بدل شده بود که مثل آدم های یتیم قرار است ازصدقه سر بی بی در خانه ی او همدم پیرزن باشد پیرزنی که هر چه مادری می کند کمتر در باورش او را میپذیرد .... از او می ترسید و حالا شاید قرار است از امشب و هر شب به سراغش بیاید ......
به در خانه بی بی رسیدند .... بی بی جلوی خانه در حیاط کوچک نقلی خودش با منقلی کوچک از اسفند منتظرش بود .. بعد هم مرد قلچماقی را دید که با یک کارد تیز در دست گریبان گوسفندی بیچاره را گرفته او را به زمین کوبید تا سر از بدنش جدا کند .....
تحمل دیدنش را نداشت .... فکر اینکه این کار چقدر بی رحمی میخواهد احساس تنفرش را از بی بی دو چندان کرد . بخصوص وقتی که دید بی بی با کاسه ی آبی ، دولا دولا بسوی گوسفند آمد ، آب را جلویش گذاشت و خودش همان کنار ایستاد و شروع کرد به خواندن
banix آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اولین, تایپ, توفیقی, جوانی, روز, فراخوان, نودوهشتیا, نوشین, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | عسل بانو | علی نوروزی | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 83 ۸ بهمن ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
اولین روز جوانی | نوشین توفیقی | اسکن azam 24 کتابهای کامل شده ایرانی 65 ۲۳ دي ۱۳۹۰ ۱۲:۲۴ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بی من مرو 2 ( شهره وکیلی ) | تمام ستاره یخی فراخوان تایپ 148 ۷ دي ۱۳۹۰ ۰۴:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | با قلب تو می تپم (افسانه نادریان) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 123 ۸ آبان ۱۳۹۰ ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | بعد از تو (فاطمه جمشیدی) | تمام -ALI- فراخوان تایپ 126 ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان